رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تراژدی رمان تنگنـای خفقان | «Ara» کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

نام رمان: تنگنـای خفقان

نویسنده: Ara (هستی همتی) کاربر انجمن نودهشتیا

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @mahdiye11

ژانر: تخیلی، معمایی، ترسناک

*_هدف: منعکس کردن احوال اندوه بار مسلط بر جامعه که بیشترین آسیب را به قشر کودکان محروم می‌‌زنند.

*_خلاصه:
در پرسه زدن‌‌های آرام دقایق زمانه، جایی میان کوچه و پس کوچه‌‌های دیار، ظلمت‌‌هایی قد علم کرده‌‌اند که رویاهای رنگارنگ یک کودک را به جهنم کابوس می‌‌کشانند. بی‌‌عدالتی‌‌هایی که هیچگاه بازگو نشده‌‌اند، سایه‌‌ی تاریکی به روی سقف زندگانی خلق مظلوم خدا دارند و شاید کودکی که می‌‌توانست سرنوشت درخشانی داشته باشد، با یک بی‌‌مهری آینده‌‌اش به تباهی خاک و خون کشانده شد...

 

1400/01/21
ساعت نُه شب

 

ویرایش شده توسط parisa.f
  • پسندیدم 5
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_مقدمه_*

شروعش هم نحس بود
گویی برای او کسی انتظار آمدن را نمی‌‌کشید
دنیایش او را نمی‌‌خواست!
نفس کشیدنش با زجر شروع شد
و به خود که آمد، سیلی لالایی مادرانه بود.
خودش میل به دنیا نداشت
پس آن کس که پایش را به زندگی کشاند، چرا دگر او را ندید؟
گویا رهایش کرد
شاید صدای عجز گریه‌‌های کودکانه‌‌اش از پس دیوارها به گوش کردگارش نمی‌‌رسید...

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
  • پسندیدم 5
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpgjpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیرراهنما

@parisa.f

@Tara.S

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت یک_*

 

در پشت دیوار پناه گرفته بود و نفس نفس می‌‌زد. خیسی چشمانش بانی تاری دیدش بود و دستش را محکم جلوی دهانش نگاه داشته بود که صدای ناله‌‌اش بلند نشود. چون اسیری در بند شکارچی بی‌‌رحم می‌‌لرزید و صد آیه می‌‌خواند که آن اوباش‌‌های لعنتی، از خیرش بگذرند. صدای کشدار و کریه‌‌شان را از جایی میان کوچه می‌‌شنید. به نظر می‌‌آمد چندان زیاد با او فاصله‌‌ای داشته باشند.

- آهای خانم کوچولو، کجا در رفتی؟

گریه‌‌ی آرامش به هق هق تبدیل می‌‌شد. آخر در آن شب تاریک و خلوت چه از جانش می‌‌خواستند؟ عاجزانه به ریسمان پوسیده‌‌ی التماس در درگاه خداوند متوسل شده بود؛ ضجه می‌‌زد به امید آن که یکبار هم شده، خدایش او را ببیند.

صدای پای یکی از آن دو نزدیک‌‌تر شد. چشمان زن سیاهی رفتند و کم نماند روی دوپایش، بر زمین رها شود. با چه مشقتی، اویی که بنیه و توان نداشت، از دست دو فرزِ بدطینت گریخته بود و به جای پنهان شدنش هم چندان امیدی نداشت. از قضای بد هم، نوزاد درون شکمش آن لحظه هوس لگد زدن‌‌هایی کرده بود که نفسش را می‌‌برید.

حق هم داشت طفلک؛ مادرش مادامی که اوی هشت ماهه را در شکم داشت، از چنگال دو عوضی گریخته بود. گویا در آن تاریکی شب و با چادری که بر سر داشت، آن دو متوجه باری که در شکمش حمل می‌‌کرد نشده بودند و صورت جوان زن، آن‌‌‌ها را به اشتباه انداخته بود که دختر بچه‌‌ای بی‌‌دفاع است؛ لقمه‌‌ای دندان‌‌گیر!

از آن هم می‌‌ترسید که مباد گیرش بیندازند و بفهمند برای به دست آوردن شخص بی‌‌ارزشی وقت گذاشته‌‌اند، آن گاه جان او و کودک بی‌‌گناهش را بگیرند.

- جیگر وروجک...

صدای پای اوباش، به دنبال همان الفاظ مشمئز کننده‌‌ای که به کار برد، از پیش نزدیک‌‌تر شد. تنها دو یا سه قدم تا به دام انداختن اویی مانده بود که وحشت زده می‌‌لرزید و از زور فشار عصبی وارده، پلک‌‌هایش به افتادن روی یکدیگر روی می‌‌آوردند.

زن، دیگر تمام امیدش را از کف داد و با حال نزار، گویی آخرین باری ست که نوزادش را در بطن خود احساس می‌‌کند، به روی برجستگی شکمش دست کشید.

لب زدن‌‌های بی‌‌صدایش با ریزش اشک‌‌هایش درهم آمیخته بودند و به انگار برای کودک ناکامش که حتی فرصت چشم گشودن هم نیافته بود، لالایی تلخ مادرانه می‌‌خواند اما اینبار، در اوج احساس طرد شدگی زن، خداوند تیغ طمع دندان آن مردان بی‌‌مروت را دید و دلش به رحم آمد. ظاهراً برای نخستین بار در طول عمری که برای زن، تمامش به تلخی زهر و فریاد عجز گذشته بود، خالق جسم تهی‌‌اش راه گریزی پیش پایش نهاد.

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • پسندیدم 7
  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت دو_*

 

درست زمانی که پسر اوباش در یک قدمی دیواری قرار داشت که زن پشتش مخفی شده بود، صدای زنگ موبایلش برخاست. پسر، مبهوت موبایلش را در دست چرخاند و با دیدن نام نقش بسته بر ال سی دی، اوقاتش تلخ شد و ابروهایش در هم تنیدند؛ اما چاره‌‌ای نداشت و می‌‌بایست طعمه‌‌اش را رها می‌‌کرد.

فوراً با احساس سرشکستگی، تماس را وصل کرد و از دیوار فاصله گرفت. حین مکالمه‌‌ی رسمی‌‌اش، به دوست احمق دیگرش که پا به پایش چون دم توله سگی می‌‌دوید، اشاره کرد که باید بروند و زن از بند اسارتی که گمان می‌‌کرد به آن دچار شده، رها شد.

با دور شدن صدای قدم‌‌هایشان، زن بیش از آن تاب نیاورد ایستادگی کند و چون جسمی که توان از وجودش رخت بسته باشد، فرو ریخت. روی زانوهایش بر کف آسفالت نشده‌‌ی کوچه‌‌ی تاریک فرود آمد. بی‌‌مهابا و هق- هق کنان اشک می‌‌ریخت و چون بی‌‌سرپناهی، خودش را در آغوش گرفته بود. قطرات درشت عرق روی پیشانی بلندش خودنمایی می‌‌کردند و گونه‌‌هایش از زور استرس وارد آمده، برافروخته شده بودند. چشمان میشی‌‌اش بارانی بودند و هوای گرفته‌‌ای داشتند.

تار موهای لخت و خرمایی‌‌اش را که از زیر چادر روی پیشانی خیسش لغزیده بودند، پس زد و به سختی، با کمک از دیوار بتنی خانه‌‌ی کنارش، روی پاهایش ایستاد. با وارسی خانه‌‌های خرابه‌‌ای که در تنگنای کوچه‌‌های کثیف قرار داشتند و از آلوده‌‌ترین محل‌‌های شهر خبر می‌‌دادند، مطمئن شد در طی گریز، مسیر درستی را آمده است. احتمالاً تنها چند کوچه با خانه‌‌ی انبار مانندشان فاصله داشت.

در آن لحظه، برای نخستین بار بود که کز کردن در کنج خانه و تحمل دود و دم‌‍‌های کمال، شوهر معتادش را به درماندگی و آوارگی در پس کوچه‌‌های شهر وحشی‌‌ای که در آن می‌‌زیست، ترجیح می‌‌داد.

اجبار به آنکه دستش را سپر شکمش کند و ضربات کمربند مرد دیوانه‌‌اش رد خون مردگی روی پوست دستش به جای بگذارند را می‌‌پذیرفت تا آنکه مجبور باشد بی‌‌آبرویی را یدک بکشد. حاضر بود دختر یازده ساله‌‌ی معصومش را پشت خود پنهان کند و جسم باردارش متحمل شتم شود، اما اسیر اوباش‌‌های بی‌‌غیرت نشود. اگرچه در پس تمام آن بی‌‌رحمی‌‌های دنیایش، مرگ را با جان طلب می‌‌کرد.

چادرش را روی سرش مرتب کرد و در حالی که یک دستش به دیوار خانه‌‌ها بود و دست دیگرش بر کمرش، لنگ لنگان به سوی انتهای کوچه سرازیر شد. باورش نمی‌‍‌شد اویی که آن لحظه جان قدم برداشتن هم نداشت، چندی پیش از دو مرد گریخته بود.

ویراستار: @زری بانو
ناظر: @mahdiye11

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
ویراستاری/زری‌بانو
  • پسندیدم 6
  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

*_پارت سه_*

 

به انتهای کوچه که رسید، درون کوچه‌‌ی مجاور پیچید. این کوچه بن بست بود و در انتهای ردیف خانه‌‌های سمت چپش، خانه‌‌ی انبار مانندی قرار داشت که دیوارهایش گاهاً فرو ریخته بودند و تک درب کوچک قهوه‌‌ای رنگش، پوسیده بود.

سوگند، آدرس این خانه را هیچگاه از یاد نمی‌‌برد؛ چه کسی می‌‌توانست مکانی را فراموش کند که در عینِ سرپناه بودن، مهلکه‌‌ی عذاب و کابوس تلقی میشد؟ کمال که حداقل دوازده سال از سوگند بزرگ‌‌تر بود، او را پس از مرگ پدر معتادش و رانده شدن از جانب مادر سنگدلش، از آوارگی میان خیابان‌‌ها نجات داده بود؛ اما خود کمال همان بزرگترین عامل بدبختی‌‌ها و دل نگرانی‌‌های سوگند بود.

کدام مرد، زن باردارش را از صبح آفتاب نزده تا اواخر شب بیرون می‌‌فرستد که گل و دستمال بفروشد، به امید تهیه شدن لقمه‌‌ای نان؟! اما خودش در خانه بماند و نیم روز را نعشه، نیم دیگر را خمار باشد.

 کمال، هر شندرغازی که زن و دخترش از دستفروشی سر چهارراه‌‌ها در می‌‌آوردند را خرج مواد کوفتی‌‌اش می‌‌کرد و از زور بدخلقی‌‌هایش، جز ضرب دستش هیچ چیزی از جانب او نثار زن و فرزندش نمی‌‌شد.

سوگند، آه دردمندی از حنجره‌‌اش بیرون راند که در آن سوز سرما، بانی شکل گرفتن بخاری، جلوی صورتش شد. به در خانه تکیه زد و دست به دور گردنش برد تا نخ کیف کوچکی را که به گردنش می‌‌انداخت و پول‌‌هایش را درونش می‌‌گذاشت، پیدا کند، اما هرچه دستش را به پس و پیش راند، بند را لمس نکرد. با فکر به آنکه در تعقیب و گریز از دست آن دو اوباش کیف از گردنش افتاده، خون در شریان‌‌هایش منجمد شد.

تمام پولی را که از کار در آن یک هفته به دست آورده بود، درون آن کیف کوچک ریخته و پنهان کرده بود که مبادا دست کمال بیفتد و همه‌‌اش را خرج مواد کند؛ حال خودش همه را گم کرده بود و کمال قطعاً او را زنده به گور می‌‌کرد!

درمانده، روی تک پله‌‌ی مقابل خانه نشست و سرش را میان دستانش گرفت. می‌‌خواست مسیر رفته را باز گردد و کاوش کند، ولی هراس مواجه شدن با همان دو اوباش یا شخص طمع کار دیگری را داشت. از سوی دگر جان و رمقی هم برای گام برداشتنش نمانده بود؛ چه رسد به گشتن میان پس کوچه‌‌ها؟!

پشتش را بیش از پیش به درب خانه فشرد و با خود کلنجار رفت. دودل بود و احساس گیجی می‌‌کرد. از سویی هراس رفتن داشت و از جانب مقابل، وحشت کمال را. درگیر کنکاش افکارش بود که ناگاه پشتش خالی شد و کمرش با شدت طاقت فرسایی به چهارچوب درب خانه خورد.

اشک در چشمان میشی‌‌اش تجمع یافت و تا به خود بیاید، چادرش از پشت کشیده شد و موهای خرمایی کوتاهش، اسیر دستان مستحکم شوهرش. صدای نفس‌‌های تند و عصبی کمال را کنار گوش چپش می‌‌شنید و هق- هق، تاب سخن گفتن را از او ربوده بود.

- تا الان کدوم گوری بودی گیس بریده؟!

ویراستار: @زری بانو
ناظر: @mahdiye11

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • پسندیدم 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت چهار_*

 

سوگند مادامی که به سدت کمال چنگ می‌‌زد و برای رهایی تقلا می‌‌کرد، به سختی و نامتعادل از رو ترس، کلمات را کنار یکدیگر چید.

- ک... کمال! دو نفر گیرم انداخت؛ مزاحم بودن، تا از دستشون در برم طول کشید به خدا.

سیلی‌‌ که از جانب کمال بر دهانش نشست، طعم گس خون را در دهانش گذاشت و حین عربده کشیدن، زنش را پشت خود به درون خانه کشید.

- حرف مفت نزن زنیکه‌‌ی بی‌‌چشم و رو!

و همسر باردارش را کف هال سه در چهار نمورشان انداخت. سوگند از کناره‌‌ی چشمان اشکی‌‌اش، هانای یازده ساله‌‌اش را می‌‌دید که کنج خانه، در خود جمع شده بود و چون بید هراس زده، می‌‌لرزید. مشخصاً کم فروشی کرده بود و کمال، او را به باد کتک کمربند گرفته بود. چه اندازه دلش برای نحسی زندگی دخترش می‌‌سوخت و از همان لحظه، برای بخت شوم کودک بعدی‌‌اش که ناخواسته بود و صدقه سر بی‌‌تفاوتی‌‌های کمال، حتی نمی‌‌دانست جنسیتش چیست، اشک می‌‌ریخت.

تا به خود بیاید و رویش را عقب بچرخاند، احساس خفگی شدیدی به وجودش چنگ زد و سردی انگشتان باریک کمال را روی گردنش احساس کرد. عملا گلویش محصور دستان کمال بی‌‌احساسی بود که زجر آور گلوی زن حامله‌‌اش را می‌‌فشرد و به سوی کبودی صورتش، نیشخند حواله می‌‌کرد.

- اول پول کار این یک هفته رو بده بعد هر گوری می‌‌خوای بری، برو گمشو!

با یادآوری پول‌‌های گمشده، درد بدی بر وجود سوگند سایه افکند و خفقان بغض، به احساس خفگی گلویش اضافه شد. کمال اگر می‌‌فهمید سوگند پول‌‌ها را گم کرده است، قطعاً زنده به گورش می‌‌کرد.

نم اشک که در چشمانش نشست، سیلی بعدی کمال گونه‌‌اش را سرخ کرد و بیشتر شدن فشار دست مرد، زن را به سوی مرز خفگی برد. صدای فریاد وحشیانه‌‌ی کمال، گوش فلک را هم کر می‌‌کرد که به وحشیگری‌‌هایش لعنت بفرستد.

- هی زرت و زرت برای من آب غوره نگیر! بگو پول‌‌ها رو کجا قایم کردی سلیطه؟!

سوگند که احساس می‌‌کرد تا دقایقی دیگر نفسش قطع خواهد شد، مابین گریه هق زد و با چنگ انداختن به دست کمال، کمی حصار گلویش را آزاد کرد که با عجز پچ بزند.

- وقتی... فرار می... می‌‌کردم... از... از گردنم افتادن و... گم... شدن!

ویراستار: @زری بانو
ناظر: @mahdiye11

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت پنج_*

 

به نظر می‌‌آمد خبر مرگ شخص عزیزی را برای کمال آورده‌‌اند یا گفته‌‌اند مرگش نزدیک است. دستش از دور گردن سوگند درمانده شل و چشمان سرخِ کریه‌‌اش، گشاد شدند، صورتش به کبودی زد و نفسش منقطع شد. برایش دشوار بود بپذیرد آن ضعیفه‌‌ی لعنتی، پول یک هفته فروششان را گم و گور کرده است؛ پولی را که رویش، برای خرید مواد هفته‌‌ی بعد حساب کرده بود. نمی‌‌توانست یک هفته خماری بکشد و از سوی دیگر هم که چنان به هوشنگ بدهی عقب مانده داشت که از نسیه خبری نبود. این زنیکه‌‌ی بی‌‌ارزش به خودش اجازه داده بود نظم زندگی کمال را برهم بزند؟ غلط کرده بود!

گرچه هرگز جان سوگند برای کمال ارزشی نداشت و به او، به چشم یک نان خور اضافه می‌‌نگریست که فقط خورد و خوراکش را آماده می‌‌کرد، اما آن حین به حد بالایی از تنفر نسبت به آن زن بی‌‌ارزش رسید. عربده‌‌ای زد که روح از تن سوگند فلک زده رخت بست و گلویش، محکم‌‌تر و سخت‌‌تر از پیش در حصار دست کمال فشرده شد که نفسش کاملاً قطع شد. با تکان دست و پایش برای رهایی تقلا کرد، اما کمال به اوج وحشیگری‌‌هایش رسیده بود و تنها می‌‌خواست حرص آن لحظه‌‌اش را سر سوگند بیچاره خالی کند. سیلی‌‌هایی محکم، پی در پی روانه‌‌ی صورت معصومش کرد و هرچه ناسزا می‌‌دانست، نثار وجود پاکش کرد. باز هم چشمه‌‌ی اشک سوگند جوشیدن گرفت و نگاه ملتمسش را به شوهرش دوخت. قلبش در سینه برای رساندن خون منجمد رگ‌‌هایش کوشش می‌‌کرد و ریه‌‌هایش گویی جمع شده بودند. شاید آن لحظه، دل بی‌‌رحم هر جانداری را به درد می‌‌آورد، اما کمال انسان بود و یک انسان، گاه از حیوانات وحشی هم سنگدل‌‌تر و ابله‌‌تر است.

در اوج التماس چشمان میشی رنگ سوگند بخت برگشته، کمال تمام توانش را درون دستان کذایی‌‌اش نهاد و مادام نگاه داشتن گلوی زن، سر زن را با شدت به کفه‌‌ی بتنی خانه کوبید. دردی دور از توصیف که مرگ از حضورش بهتر بود، در وجود سوگند پیچید و با گریه و عجز، خواست فریادی از سر زجر آتش درونش بکشد، اما حصار دستان کمال دور گلویش، حتی این اجازه‌‌ی کوچک را هم به او نمی‌‌داد و خفقان، از درد بدتر است...

ضربه‌‌ی محکم بعدی که در اوج بی‌‌شرافتی از سوی کمال بر سر سوگند کوفته شد، خون را روی بتن پاشید و سوگند بی‌‌جان، با دردی که آن را متعلق به کل جانش می‌‌دید، دستان بی‌‌جانش را تکان داد به امید رهایی واهی، اما اثر نداشت. ضربه‌‌ی سوم، برای شکستن قسمت کناری سر زن کفایت می‌‌کرد و صدای غلتیدن استخوان‌‌های شکسته‌‌ی جمجمه به روی یکدیگر، دیواره‌‌های خانه را لرزاند. چهار، پنج و ششمین ضربه، هوشیاری را از سوگند گرفته، دریای خونه را کف خانه به راه انداخت و آن حین، سوگندی که بی‌‌توان می‌‌گریست، ناگاه آرام گرفت. درخشش بلور پوست سفیدش، غرق در سرخ خون خودش شده بود و تمام سرش، شکسته بود. چشمان میشی خوش رنگش گویی برای ابد بسته شده بودند و هیچگاه شخصی این فرصت را نمی‌‌یافت در آن رنگ استثنایی خیره شود. سوگند، دیگر نگریست، تقلا نکرد و نفس، نکشید. تاب نیاورد و روحش را رها کرد تا جسم فانی سردش، روی دستان کمال قسی القلب بماند. تحمل رنج را حتی برای نوزاد درون شکمش رها کرد و از خیرش که هنوز در شکم مادرش تکان می‌‌خورد و برای رهایی تلاش می‌‌کرد، گذشت. سرنوشت هانای کوچکش را که کنج خانه تمام این قتل دردناک را مشاهده می‌‌کرد، به دستان بی‌‌رحم تقدیر سپرد و این فاجعه، برای کابوس ابدی یک کودک و روان پاکش بودن، کافی به نظر می‌‌آمد. هانا، چون توپی در خود جمع شده بود و با چشمان بازش، قتل مادر بی‌‌گناهش را به دست پدر وحشی‌‌اش دید. روحش خدشه‌‌ها برداشت و چون مرده‌‌ای ماند که فقط نفس می‌‌کشید، اما جرئت بیان هیچ حرفی را نداشت. با رستن سوگند، بغض او هم شکسته بود که بی‌‌صدا اشک می‌‌ریخت و رد خونی را دنبال می‌‌کرد که از کنار سر مادرش تا پای او غلتیده بود...

ویراستار: @زری بانو
ناظر: @mahdiye11

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
  • پسندیدم 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت شش_*

 

کمال، هنوز داغ و عصبی بود. همچنان حرص از دست دادن شندرغاز پولش، در او می‌‌جوشید و طالب آن بود برای باری دگر، سر سوگند نگون بخت را بر بتن سرخ از خون بکوبد که متوجه سکون زن شد. دیگر تقلا نمی‌‌کرد که نفس بکشد و دستش را حصار شکمش نمی‌‌کرد. کمال، برای چند ثانیه‌‌ی کوتاه، مبهوت به صورت کبود زن چشم دوخت و غیرارادی، گوشش را روی قلبی گذاشت که دیگر نمی‌‌تپید. انگشتش را زیر بینی سوگندی گرفت که دیگر نفس نمی‌‌کشید و اویی را تکان داد که زنده نبود؛ او مرده بود... .

با چنین فکری، رعشه‌‌‌ای بد به جان کمال رسوخ کرد و گرمای بدنش، یکباره به سردی گرایید. لرزان عقب می‌‌رفت و منقطع، نام زن خود را می‌‌خواند.

- سو... سوگند...

جوابی که نشنید و فرضیه‌‌ی اثبات شده‌‌ی مرگ برایش پررنگ‌‌تر شد، عصبی و دیوانه لگدی به پهلوی زن کوفت و فریادش، خانه را لرزاند. گویی به تشنج دچار شده بود و هراس تاریکی، از جانش می‌‌کاست.

- سوگند!

و حالش منقلب‌‌تر شد. چشمانش تار می‌‌دید و زانوانش یارای تکان نداشتند. سرش دوار گرفته بود و گویی هر پنج حسش، فنا شده بودند؛ اما کمال مطلقاً ناراحت جان از دست رفته‌‌ی زن بی‌‌گناهش نبود. مرگ او ذره‌‌ای ارزش داشت؟ خیر! کمال، مضطرب و پریشان قتلی بود که ارتکاب به آن، زمین گیرش می‌‌کرد و بدنام‌‌ترش... اعتیاد بلایی مفتضحانه بود، اما قتل، گناهی نابخشودنی!

وحشت تا جرعه‌‌ی آخرش به جان کمال رخنه کرد و برای لحظه‌‌ای از یاد برد کجاست. بی‌‌درنگ، پلیور پاره شده‌‌اش را از میخ روی دیوار چنگ زد و بهر رهایی از احساس عذابی که بنا بود تا ابد به پایش بماند، عجولانه از خانه بیرون زد. در آن لحظه، هوشیاری‌‌اش به صفر رسیده بود و تنها، فکر گریز در سرش زنگ می‌‌زد. گریز از آن مهلکه‌‌ی خونین که خودش به پا کرده بود؛ او رفت و هانای یخ زده را با زنی مرده، در خانه‌‌ای نمور تنها گذاشت... .

با صدای کوفته شدن درب به چهارچوبش، هانا تکانی خورد و بهتش، دود شد. چشمان خرمایی‌‌اش، خیس و لبانش، کبود بودند. گیج و آشفته از موقعیتی بود که درونش گیر افتاده بود و برای اویی که یازده سال بیشتر نداشت، توانایی هضم وقایع آن چند ثانیه، با آن اوضاع اسفناک، دشوار تلقی میشد. تا جایی که توانش اجازه می‌‌داد، خودش را به دیوار چسبانده و از کناره‌‌های دیوار، لرزان کمی جلو رفت. جرئت نزدیک شدن به مادر غرق در خونش را نداشت، چرا که برای یک کودک، شخص مرده رعب آورتر از پدری معتاد بود. بارها در خواب‌‌های کابوس مانندش دیده بود پدرش مادر معصومش را زیر ضربات شتم می‌‌کشد و او حین گریستن، از جسم خونین مادرش جدا نمی‌‌شود. اما با به وقوع پیوستن این کابوس شوم، دریافته بود شهامت جلو رفتن ندارد و هراسش بر احساس اندوهش غالب است؛ گویی می‌‌ترسید مرده ناگاه زنده شود و تقاص قتلش را از تنها دخترش بستاند... .

ویراستار: @-Zahra-
ناظر: @mahdiye11

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
  • پسندیدم 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت هشت_*

 

هانا تا جایی که امکانش بود، با فاصله، از کنار مادرش گذشت و حین گریستن‌‌های بی‌‌جانش، سوی درب زنگ زده‌‌ی خانه دوید. توان اندکش را در دستان کوچکش جمع کرد و به سختی، لولا را وادار به گردش کرد و درب را گشود و درون کوچه رفت. باد سرد رنج دهنده‌‌ای می‌‌وزید و شانه‌‌های عریان او را که از زیر یقه‌‌ی لباس افتاده به روی بازویش مشخص بودند، منجمد می‌‌کردند. هانا، خودش را بغل کرد و حین خفه کردن هق هق کودکانه‌‌اش، مقابل درب خانه‌‌ای از دویدن ایستاد که دو خانه با خانه‌‌ی خودشان فاصله داشت. مشت‌‌های بی‌‌حسش را محکم بر درب کوبید که فریاد بلند زنی عصبی، از درون خانه برخاست. همان تُن جدی همیشگی را داشت و شاید تنها هانا می‌‌دانست که پشت بدخلقی‌‌های سامِره، دلی پاک وجود دارد.

- اومدم بابا کندی در رو!

با پیدا شدن چهره‌‌ی سامره میان درب، ناگاه گویی خلا وجود هانا پر شده باشد، گریه‌‌اش شدت بیشتری گرفت و سامره را متعجب کرد. مردد نگاهش را حول کوچه‌‌ی تنگ و تار گرداند و سپس دل نگران، قدمی جلو آمد و دختر را در آغوش گرفت. مات و هراسان شده بود.

- هیس هانا گریه نکن دختر خوب، آروم بگو چیشده؟

ترحم لحن بیان سامره، دل خونین هانا را چون تلنگری فشرده‌‌تر کرد و صدای هق هقش، وجود سامره را لرزاند. زن، صبور نبود و اینطور بی‌‌تابانه گریستن دختر هم، دلش را لرزاند که ترس مهمان دلش شود و عصبی، دختر را تکان دهد.

- دِ حرف بزن خاله جان! باز چه شده؟ پدر لامروتت مادر بیچاره‌‌ات رو سیاه و کبود کرده و باز ولش کرده رفته؟

هانا در دل، با حسرت و عجز التماس درگاه پروردگارش را کرد که کاش چنین میشد، اما یادش آمد جان مادرش به دستان آلوده‌‌ی پدرش ستانده شد و خفگی مهمان گلویش شد. از زور بغض و گریه، نتوانست جواب سامره را بدهد؛ توان به اقرار مرگ مادرش نداشت! تنها سرش را در معنای نفی تکان داد و با گرفتن آستین سامره، سعی کرد او را به سوی خانه‌‌شان بکشد.

سامره، زیر لب شکایه‌‌ای کرد و هانا را عقب کشید.

- لا اله الله! باشه دختر، میام. صبر کن!

و با گره زدن روسری نخی‌‌اش به دور گردن، داخل خانه دوید. سامره، با جیب بری زندگی خودش، پسر پنج ساله‌‌اش و دختر شیرخوارش را می‌‌گذراند. شوهرش چهارماهی میشد که به جرم حمل مقدار زیادی مواد مخدر، بازداشت بود.

کودک شیرخوارش را به دست پسرش سپرد و با کلی سفارش به کودک خردسال، چادر گل دار نخ نمایش را سر کرد و پشت سر هانا، بیرون دوید. درب داغان خانه را باز گذاشت و با دمپایی‌‌های لنگه به لنگه، به سوی خانه‌‌ی هانا رفت.

مردد وارد شد و مقابل ورودی هال قرار گرفت که با دیدن زن بیچاره‌‌ی غرق در خون، بهت و رعشه به جانش افتاد. محکم به صورتش کوبید و «یا حسین» بلندی گفت که دیواره‌‌ها را لرزاند. تازه علت گریه‌‌های بی‌‌امان هانا و سکوتش را از سر شوکه شدگی می‌‌فهمید. مرتیکه آخر زن بی‌‌گناهش را کشته بود! چطور دلش آمد چنین ساده رهایش کند؟ آن هم با فرزندی در شکم... .

ویراستار: @-Zahra-
ناظر: @mahdiye11

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
  • پسندیدم 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت هشت_*

 

ناگاه یادش آمد سوگند باردار بوده! آن لحظه هم که مرده بود و جان نوزادش در خطر. کسی را هم در آن دیر هنگام نداشت که با کمکش زن بخت برگشته را به بیمارستان برسانند. طفلک سوگند که جسد بی‌‌جانش هم شانس نداشت.

سامره، چادرش را گوشه‌‌ای پرت کرد و با فریاد بلندز از هانا خواست بیرون برود. بهتر بود دختر خانه‌‌ی سامره باشد و نبیند که می‌‌خواهد با مادرش چه بکند. هانا نیز گریه کنان، بیرون دوید، گویی از ابتدا پی همین تلنگر بود تا از وحشت محیط قتل مادرش دور شود.

سامره به امید دیدن علائم حیاتی‌‌ای از سوگند، تکانش داد که سوگند به عقب غلتید و صورت خونی‌‌اش مقابل سامره قرار گرفت. حالت تهوع به وجودش چنگ انداخت، اما جلوی خود را گرفت و با عجله، سوی آشپزخانه رفت تا کارد تیزی بیاورد. سپس، شروع به شکافتن شکم سوگند بیچاره کرد که شاید جان کودک بی‌‌گناهش را نجات دهد.

***

کمال، کلافه به دیوار لم داده بود و بدون بیان واژه‌‌ای، با چشمان به خون نشسته‌‌اش به نقطه‌‌ای نامشخص خیره شده بود. در گوشه‌‌ی خانه، هانا با نوزاد دختری در بغل که پس از خوردن شیر سامره آرام خوابیده بود، کز کرده بود. لباس‌‌های نوزادی دختر سه ماهه‌‌ی سامره را به تنش پوشیده بودند و چشمان میشی‌‌اش، عجیب هانا را به یاد مادرش می‌‌انداخت.

سامره با به دنیا آوردن نوزاد و بریدن بند نافش، با نخ و سوزن دم دستی به فجیع‌‌ترین و دردمندترین شکل ممکن، شکم سوگند مرده را که بوی خون غرقش کرده بود، دوخت تا آویزان نباشد. سپس تمام کف خونی و چسباک خانه را به اضافه‌‌ی بدن سوگند شسته بود. جسد زن را درون ملافه‌‌ای رنگ و رو رفته پیچیده بود که کفنش بشود، بعد نوزاد را بغل گرفت و به خانه برد. بدنش را شست و لباس نوزادی پریماه را که همان هم از خیریه آمده بود، تنش کرد. کمی به کودک شیر داد و خواباندش که با آمدن کمال، فوراً نوزاد را به همراه هانا به خانه فرستاد که مباد باز هم مردک عوضی گردن بیفتد! تف به مردانگی‌‌اش که همسرش را در اوج معصومیت و بی‌‌پناهی، کشت و رها کرد.

کمال، سومین نخ سیگار را هم دود کرد و پوزخندی زد. حداقلش از شر سوگند و سربار بودنش راحت شده بود. آن نوزاد هم کمی که بزرگتر میشد، می‌‌توانست با مظلومیت نگاهش، پول خوبی به جیب بزند. عملاً، کمال دگر ترسی از قتلی که ارتکاب به آن دامنش را گرفته بود، نداشت. شوکه شدگی، تنها برای همان چند دقیقه‌‌ی اول بود.

سیگار را در جا سیگاری کنارش خاموش کرد و در یک حرکت وحشت‌‌زا، برخاست که هانا لرزید و چنان هلنا را به خود فشرد که گریه‌‌ی نوزاد طفلی در آمد. فوراً کمال، خشمگین دستش را در هوا تکان داد و سوی هانا فریاد زد.

- خفه‌‌اش کن!

هانا نیز هم پای نوزاد به گریه افتاد، اما هق هق کودکانه‌‌اش را در گلو خفه کرد و با تکان دادن نوزاد، آرامش کرد.

ویراستار: @-Zahra-
ناظر: @mahdiye11

  • پسندیدم 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت نُه_*

 

کمال، همان پلیور رنگ و رو رفته‌‌اش را به تن کرد و با غضب، برخاسته، جسد مضحکانه کفن پیچ شده‌‍‌ی سوگند را روی دوشش انداخت. می‌‌دانست سامره از این فاجعه حرفی به کسی نمی‌‌زند، هانا هم جرئتش را نداشت. در آن لحظه، مطلقاً دیگر حتی ذره‌‌ای از آن احساس پشیمانی پس از مرگ سوگند، باقی نمانده بود. راضی شده بود به خلاص شدن از شر آن زن دست و پا چلفتی!

آرام، از خانه بیرون رفت و درب را قفل کرد که هانا جایی نرود. در آن شب تاریک او رفت و هرگز کسی نفهمید کمال به کجا رفت و جسد همسر بخت برگشته‌‌اش را کجا گم و گور کرد. سوگند سیاه بخت که در زندگی‌‌اش از لحظه‌‌ی چشم باز کردن حتی لحظه‌‌ای خوشی ندید، با مرگش هم نتوانست حداقل مراسم خاکسپاری آبرومندی داشته باشد. اما مگر قرار بود زندگی نوزاد طفلی و خواهر بزرگش چه بشود؟ شاید روح رسته‌‌ی سوگند در آن لحظه، می‌‌گریست و آرزو می‌‌کرد نوزادش در شکم مرده بود تا به دنیا بیاید.. .

***

*پنج سال بعد

هلنا، دستان سِر شده‌‌اش را جلوی دهانش گرفت و ها کرد، به امید آنکه اندکی گرم شوند. پدرش حتی دستکش کهنه‌‌ای هم برایش نمی‌‌خرید که میان سوز سرمای زمستان، کمی انگشتان کوچک این کودک مظلومِ پنج ساله را گرم کنند. کلاه بافت نخ نمایی بر سر داشت که هانا به او داده بود و خرمن موهای فر فندقی‌‌اش را می‌‌پوشاند. خود هانا، با پیچاندن و بستن محکمِ روسری‌‌ای بزرگ، گوش‌‌هایش را گرم می‌‌کرد. هلنا، بر سر چهارراه‌‌ها آدامس می‌‌فروخت و هانا هم کمی آن سوتر، بساط دستمال کاغذی و عروسک‌‌هایی داشت که خودش و سامره می‌‌بافتند.

لرزی به تن هلنا افتاد که وجودش را درگیر رعشه‌‌اش کرد و همگام شد با قرمز شدن چراغ راهنمایی. حینی که دندان‌‌هایش با برخورد به یکدیگر صدا می‌‌دادند و گونه‌‌های برجسته‌‌اش به سرخی خون شده بودند، سلانه سلانه میان خیسی آسفالت خیابان ناشی از باران دیشب، سوی خودروهای ایستاده پشت چراغ قرمز دوید. کفش‌‌هایی که به پا داشت، برای دوران کودکی هانا بودند و هنوز اندازه‌‌ی پای هلنا نشده بودند؛ گشاد و بدقواره به نظر می‌‌رسیدند و هر لحظه امکان با صورت زمین خوردن دخترک وجود داشت. بارها این اتفاق افتاده بود و بس هلنا از زور بزرگی کفش‌‌های لاستیکی زمین خورده بود که تمامی شلوارهای صد تکه‌‌اش، بر سر زانو پینه دوزی شدند بودند.

هلنا، کنار خودروی شاسی بلند مشکی رنگی ایستاد. قد کوتاهش حتی به دستگیره‌‌ی درب هم نمی‌‌رسید! درحالی که سرما استخوان‌‌هایش را به درد آورده بود، به روی پنجه‌‌ی بی‌‌حس پاهای کوچکش بلند شد. انگشت‌‌های باریک شش سانتی‌‌اش را روی شیشه‌‌ی خاک گرفته گذاشت و به سختی تقه‌‌ای کوبید. حتی نمی‌‌توانست ببیند چند نفر درون خودرو هستند و یا زن اند، یا مرد؟

ویراستار: @-Zahra-
ناظر: @mahdiye11

  • پسندیدم 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت ده_*

 

مرد درشت هیکل و ابرو درهم تنیده‌‌ای راننده‌‌ی شاسی بلندِ کلاس بالایش بود و صدای موزیک بلندی، فضای دم کرده‌‌ی مطبوع خودرو را در بر گرفته بود. برخورد تقه به شیشه‌‌ی سوی کمک راننده، اعصابش را مشوش کرد. با حرص شیشه را پایین آورد و بیرون را نگریست که خالی از حضور شخصی بود. با فکر آنکه کسی سر به سرش گذاشته، عصبی‌‌تر شد و خواست شیشه را بالا ببرد که نشستن انگشت‌‌های کودکانه‌‌ی پینه بسته‌‌ای بر لبه‌‌ی شیشه، مانعش شد. به جلو تمایل یافت که دختر کم سن و سالی را با صورت خاک آلود دید. هلنا با نمودار شدن چهره‌‌ی خشن مرد، معصومانه لبخند زد و با خجالت گفت:

- آ... آقا! آدمس خرسی یا گل نمی‌‌خواید؟

مرد با شنیدن چنین حرفی از دختر که نشان دستفروش بودنش می‌‌شد، غضب به جانش رخنه کرد و چنان عصبی فریاد زد که ترس درون وجود هلنا نشست و چشمانش از زور تجمع قطرات اشک، درخشان شدند.

- برو بابا خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه! فکر کردی من بیکارم بچه؟

اما مگر اوی نشسته پشت فرمان و چراغ قرمز، دقیقاً چه کاری داشت؟

عجولانه بسته شدن شیشه از سوی مرد، سر انگشتان نحیف هلنا را برید و در اوج معصومیت نگاه دختر، قطره اشک درشتی از کنار چشمش فرو چکید؛ اشکی که درد و رنج آن لحظه‌‌ی دختر را می‌‌بلعید، روی گونه‌‌ی سرخ و کبودش می‌‌لغزید و کنار لبش فرود می‌‌آمد. طفلی نمی‌‌فهمید که چرا آخر چنین توهین آمیز، کودکان کار را از خود می‌‌رانند؟! به شیوه‌‌ای که گویا گلوله‌‌ی زباله‌‌ای را به درون سیاهی مطلق سطل زباله می‌‌اندازند و تماس دستانشان با آن منبع آلودگی، آن‌‌ها را بیمار می‌‌کند. کودکان دستفروش که گناهی نکرده بودند! نه با بی‌‌آبرویی دست گدایی مقابل مرفه مردان دراز می‌‌کردند و نه با سماجت، از سر رویشان بالا می‌‌رفتند که شده باشد شاخه‌‌ای گل بخرند. تنها تمایلشان به خرید اجناس را می‌‌پرسیدند که شاید لقمه نان حلالی، برای یتیمان مادر مرده‌‌ای چون آن‌‌ها بماند.

هلنا، آرام از لاین میان ماشین‌‌های ایستاده به پشت چراغ گذشت و مادامی که با سر آستین پاره و خاک آلود بلوزش قطرات اشک کنار لبش را کنار می‌‌زد، مردد مقابل شیشه‌‌ی یک خودروی مدل بالا و بادمجانی ایستاد. این دختر پنج ساله، به دنبال اهانت‌‌ها و خشونت‌‌های هر روزه‌‌ی پدر بی‌‌احساسش و طرد شدن‌‌های هر لحظه‌‌ای از سوی مرفه زیستان جامعه، کم رویی مشخصی داشت. تنها دلیل آنکه راضی می‌‌شد از صبح زود تا خلوت شدن خیابان‌‌ها دستفروشی کند، ترس از ضرب و شتم‌‌های کمربند پدر بود.

کمی این پا و آن پا کرد و مردد به شیشه نگریست که ناگاه شیشه پایین آمد. گویی خانم متشخصی که با عینک آفتابی بزرگ و موهای بلوندش پشت فرمان نشسته بود، متوجه دست دست کردن هلنا شده بود.

ویراستار: @-Zahra-
ناظر: @mahdiye11

  • پسندیدم 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت یازده_*

 

گویی که می‌‌دانست دختر چیزی می‌‌خواهد، لبخند ملایمی زد و هلنا را مخاطب قرار داد.

- چیزی می‌‌خوای خانوم کوچولو؟

هلنا که با لحن گرم زن احساس آرامش خاطر اندکی یافته بود، یکی از همان لبخندهای کودکانه‌‌اش را تحویل داد که صداقت از رویشان می‌‌بارید و مظلومیت طفل پنج ساله را می‌‌نمایاند.

- خانم... شما گل یا آدامس نمی‌‌خواید؟

زن، سری تکان داد و نرم، دست سوی کیف پولش روی داشبورد ماشین برد.

- گل‌‌هات شاخه‌‌ای چند هستن عزیزم؟

هلنا به انگشت‌‌هایش نگاه کرد تا به خاطر بیاورد پدرش چند گفته بود و آرام زمزمه کرد.

- پنج تومن، خانوم.

زن، یک اسکناس ده هزار تومانی سوی هلنا گرفت و به عمق لبخند دوستانه‌‌اش افزود.

- دو تا بده پس.

- بفرمایید.

هلنا، با ذوق کودکانه‌‌ای این تک کلمه‌‌ی احترام آمیز را به لب آورد و با دستان بی‌‌حسش در آن سوز سرما، دو شاخه گل به طرف زن گرفت که همزمان چراغ سبز شد. زن، عجولانه گل‌‌ها را گرفت و با تکان دادن دستش، شیشه را بالا کشید. گویا برای او برخورد با یک کودک دستفروش چیز جدیدی نبود؛ همان لحظه دختر و لطف خودش را از یاد برد و با گذاشتن پایش روی پدال گاز، از هلنا دور شد. اما آنجا، هلنا ماند میان خیابانی که خودروها پشتش، محکم به روی بوق‌‌های سرسام آورشان می‌‌کوبیدند تا کودک کنار برود.

هلنا، از نواخته شدن صدای بوق‌‌های هشدار گونی که به ناقوس زجر می‌‌مانستند، دچار هول زدگی شد و خواست کنار خیابان بدود. اما چند قدم نرفته، یک لنگه از کفش گشاد و بی‌‌قواره، از پایش در آمد و میان خیابان جا مانده، او را هم زمین زد. به شکل دردناکی، این کودک پنج ساله با صورت نحیفش روی آسفالت سخت و خیس خیابان فرود آمد و خراش بدی روی گونه‌‌اش نشست.  اینبار دیگر طاقت بغض خفه شده در گلوی دخترک شکست و صدای هق هق آرامش در بوق‌‌های بلند خودروهای لامروت، گم شد. مگر یک کودک تا این ساده دل و کوچک، تاب چه اندازه مقاومت و سکوت دارد؟

هلنا با عجز روی پای ضرب دیده‌‌اش ایستاد و لنگ لنگان، سوی کفشش رفت. می‌‌دانست اگر پدرش بفهمد همین یک جفت کفش را هم گم کرده، زنده به گورش می‌‌کند! از سویی دگر، خودروها و راننده‌‌هایشان نیز گویی همگی مریض بداحوال می‌‌بردند. همه‌‌شان نزدیک بود دخترک گریان را زیر بگیرند.

ویراستار: @_zahra_
ناظر: @mahdiye11

@masoo @Masoome @faranak.k @im._baron @آیـرِیس @Partomah @M.z.popion@Masi.fardi

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
  • پسندیدم 5
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
×
×
  • اضافه کردن...