رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اشعار نظامی به نام لیلی و مجنون|Negin jamali کاربر انجمن نود هشتیا


Negin jamali
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ویراستار

((به نام خداوند بخشنده مهربان))

همچو مجنون کو سگی را می‌نواخت

بوسه اش می داد و پیشش می‌گداخت

گرد او می‌گشت خاضع در طواف

هم جلاب شکرش می‌داد صاف

بوالفضولی گفت ای مجنون خام!

این چه شیدست این که می  آری مدام

پوز سگ دائم پلیدی می‌خورد

مقعد خود را به لب می استرد

عیب‌های سگ بسی او برشمرد

عیب دان از غیب دان بویی نبرد

گفت مجنون تو همه نقشی و تن

اندر آو بنگرش از چشم من

کین طلسم بسته مولاست این

پاسبان کوچه لیلاست این

همتش بین و دل و جان  و شناخت

کو کجا بگزید و مسکن گاه ساخت

او سگ فرخ رخ کهف من است

بلک او همدرد و هم لهف من است

آن سگی کی باشد اندر کوی او

من به شیران کی دهم یک موی او

img_20220730_171748_555_blyk.jpg

رمان: مکمل احساس!

داستانی واقعی و تراژدی از زندگی نویسنده با کمی تغییر:)

*من، در سقف بالای سرم پرواز و سپس سقوط خواهم کرد! کسی مرگ مرا به چشم نخواهد دید! من درون دره‌ای عمیق فرو می‌ریزم، درحالی‌که از ارتفاع می‌ترسم!*

به زودی... .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

به مجــــــــنون گفت روزی عیب جویی

که پیدا کن به از لیــــــــــــــــــــلی نکویی

که لیلی گرچه در چشم تو حوری است

به هر جزئی زحسن او قصـــــــــــوری است

ز حرف عیب جو مجــــــــــنون برآشفت

در آن آشــفتگی خنـــــــــــدان شد و گفت

:اگر در دیده ی مجـــــــــــــنون نشینی

به غیر از خوبی لیــــــــــــــــــــلی نبینی

تو کی دانی که لیلی چون نکویی است

کزو چشـــــمت همین بر زلف و رویی است

تو قد بینی و مجــــــــــــــنون جلوه ناز

تو چشــم و او نگاه نـــــــــــــــــــــاوک انداز

تو مو بینی و مجــــــــــــنون پیچش مو

تو ابـــــــــرو، او اشـــــارت هــای ابـــــــــرو

دل مجــــــنون زشکّر خنده، خون است

تو لــب می‌بینی و دنــدان که چون اوست

کسی کاو را تو لیـــــــــلی کرده‌ای نام

نه آن لیــــــــــــلی است کز من برده آرام

اگر می بود لیــــــــــــــــلی بد نمی‌بود

تــــرا رد کــــــــــــــردن او حـــــــد نمی‌بود

img_20220730_171748_555_blyk.jpg

رمان: مکمل احساس!

داستانی واقعی و تراژدی از زندگی نویسنده با کمی تغییر:)

*من، در سقف بالای سرم پرواز و سپس سقوط خواهم کرد! کسی مرگ مرا به چشم نخواهد دید! من درون دره‌ای عمیق فرو می‌ریزم، درحالی‌که از ارتفاع می‌ترسم!*

به زودی... .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار
 یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
سجده ای زد بر لب در گاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده‌ای
بر صلیب عشق دارم کرده‌ای
جام لیلا را به دستم داده‌ای
واندر این بازی شکستم داده‌ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته‌ام زین عشق دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو ولیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
قمار عشق را یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می‌زنی
در حریم خانه ام در می‌زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

img_20220730_171748_555_blyk.jpg

رمان: مکمل احساس!

داستانی واقعی و تراژدی از زندگی نویسنده با کمی تغییر:)

*من، در سقف بالای سرم پرواز و سپس سقوط خواهم کرد! کسی مرگ مرا به چشم نخواهد دید! من درون دره‌ای عمیق فرو می‌ریزم، درحالی‌که از ارتفاع می‌ترسم!*

به زودی... .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

شنیدستم که مجنون جگر خون

چو زد زین دار فانی خیمه بیرون

دم آخر کشید از سینه فریاد

زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد

هواداران زمژگان خون فشاندند

کفن کردند و در خاکش نهادند

شب قبر از برای پرسش دین

ملائک آمدند او را به بالین

بکف هر یک عمود آتشینی

که ربت کیست دینت چه دینی است

دلی جویای لیلی از چپ و راست

چو بانگ قم به اذن الله برخاست

چو پرسیدند من ربک ز آغاز

بجز لیلی نیامد از وی آواز

بگفتا کیست ربت گفت لیلی

که جانم در ره جانش طفیلی

بگفتندش به دینت بود میلی

بگفتا آری آری عشق لیلی

بگفتندش بگو از قبله خویش

بگفت ابروی آن یار وفا کیش

بگفتند از کتاب خود بگو باز

بگفتا نامه آن یار طناز

بگفتندش رسولت کیست ناچار

بگفت آن کس که پیغام آرد از یار

بگفتند از امام خویش می گوی

بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی

بگفتند از طریق اعتقادات

بگو از عدل و توحید و معادات

بگفتا هست در توحید این راز

که لیلی را به خوبی نیست انباز

بود عدل آنکه دارم جرم بسیار

ازآن هستم به هجرانش گرفتار

بخنده آمدند آن دو فرشته

عمود آتشین در کف گرفته

ندا آمد که دست از وی بدارید

به لیلی در بهشتش وا گذارید

که او را نشئه ای از جانب ماست

که من خود لیلی و او عاشق ماست

شنیدم گفت مجنون دل افکار

ملائک را سپس فرمود آن یار

تو پنداری که من لیلی پرستم

من آن لیلای لیلی می‌پرستم

کسی را کو به جان عشق آتش افروخت

وفاداری ز مجنون باید آموخت

img_20220730_171748_555_blyk.jpg

رمان: مکمل احساس!

داستانی واقعی و تراژدی از زندگی نویسنده با کمی تغییر:)

*من، در سقف بالای سرم پرواز و سپس سقوط خواهم کرد! کسی مرگ مرا به چشم نخواهد دید! من درون دره‌ای عمیق فرو می‌ریزم، درحالی‌که از ارتفاع می‌ترسم!*

به زودی... .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار
به مجنون گفت روزی ساربانی
چرا بیهوده در صحرا دوانی
اگر با لیلی ات بودی سر و کار
من او را دیدمش با دیگری یار
سر زلفش به دست دیگران است
تورا بیهوده در صحرا دوان است
از حرف ساربان مجنون فغان کرد
جوابش این رباعی را بیان کرد
درعقد بی ثمر هر کس نشاید
دوای درد مجنون را بداند
میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آنکه اشتر میچراند
به مجنون گفت کاخر بداختر
گناهی از محبت نیست بدتر
تو را ایزد به توبه امر فرمود
برو از عشق لیلا توبه کن زود
چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد
به زاری سر به سوی آسمان کرد
بگفتا توبه کردم توبه اول
زهر چیزی به غیر از عشق لیلا

img_20220730_171748_555_blyk.jpg

رمان: مکمل احساس!

داستانی واقعی و تراژدی از زندگی نویسنده با کمی تغییر:)

*من، در سقف بالای سرم پرواز و سپس سقوط خواهم کرد! کسی مرگ مرا به چشم نخواهد دید! من درون دره‌ای عمیق فرو می‌ریزم، درحالی‌که از ارتفاع می‌ترسم!*

به زودی... .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار
شنیدم که مجنون دل افکار
چو شد از مردن لیلی خبردار
گریبان چاک زد تا وصل دامان
به سوی تربت لیلی شتابان
در آنجا کودکی دید ایستاده
به لب مهر خموشی برنهاده
سراغ قبر لیلی را از او جست
پس آن کودک بدو خندید و چون گفت
تو را گر عشق لیلی می‌نمودی
تمنائی چنین کی می‌نمودی
در این صحرا به جا جستجو کن
زهر خاکی کفی بر دار و بو کن
از آن تربت که بوی عشق برخاست
یقین دان تربت لیلی همانجاست

img_20220730_171748_555_blyk.jpg

رمان: مکمل احساس!

داستانی واقعی و تراژدی از زندگی نویسنده با کمی تغییر:)

*من، در سقف بالای سرم پرواز و سپس سقوط خواهم کرد! کسی مرگ مرا به چشم نخواهد دید! من درون دره‌ای عمیق فرو می‌ریزم، درحالی‌که از ارتفاع می‌ترسم!*

به زودی... .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان بادیه بنشسته فرد

کرده صفحه ریگ وانگشتان قلم

میزند با اشک خونین این رقم

گفت ای مجنون شیدا چیست این

می‌نویسی نامه بهر کیست این

کی به لوح ریگ باقی ماندش

تا کس دیگر پس از تو خواندش

گفت مشق نام لیلی میکنم

خاطر خود را تسلی میکنم

مینویسم نامش اول وز قفا

مینگارم نامه عشق و وفا

نیست جز نامی از او دست من

زان بلندی یافت قدر پست من

نا چشیده جرعه‌ای از جام او

عشق بازی میکنم با نام او

img_20220730_171748_555_blyk.jpg

رمان: مکمل احساس!

داستانی واقعی و تراژدی از زندگی نویسنده با کمی تغییر:)

*من، در سقف بالای سرم پرواز و سپس سقوط خواهم کرد! کسی مرگ مرا به چشم نخواهد دید! من درون دره‌ای عمیق فرو می‌ریزم، درحالی‌که از ارتفاع می‌ترسم!*

به زودی... .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...