رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان حرفتو پس بگیر | bita.mn کاربر انجمن نودهشتیا


bita.mn
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان :حرفت و پس بگیر

نام نویسنده:بیتا ماندنی زاده 

ژانر: عاشقانه_تراژدی

 

خلاصه : من دختری بودم که عشقش و پس زدی، دلش و شکستی، ولی من دیگه اون دختر نیستم، این دفعه اون منم که بی‌رحم می‌شم و دل می‌شکنم، این بازیو خودم شروع کردم، پس خودم هم تمومش می‌کنم، اونم با شکست دادن تو، پس منتظرم باش! بهت ثابت می‌کنم که چه اشتباهی کردی که عشقم و رد کردی، فقط بشین ببین چیکارت می‌کنم!

@Otayehs

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 16
  • تشکر 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 10
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

مقدمه:

ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت

بر سینه می فشارمت، اما ندارمت

 

ای آسمان من که سراسر ستاره ای

تا صبح می شمارمت، اما ندارمت

 

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک

بر دیده می گذارمت، اما ندارمت

 

می خواهم ای درخت بهشتی ، درخت جان

در باغ دل بکارمت، اما ندارمت

 

می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل

بر سر نگاه دارمت، اما ندارمت

(بیتا )

 

 

 به استاد نگاه می‌کردم و نکاتی رو که میگفت و می‌نوشتم، غرق نوشتن بودم که با نیشگونی که مبینا ازم گرفت، دست از نوشتن برداشتم و بهش گفتم:

- مریضی؟ چرا نیشگون می‌گیری؟

- کلاس تموم شد عزیزم! از بس غرق نوشتن بودی نشنیدی.

 

آهانی گفتم، همین‌طور که وسایلم و جمع   می‌کردم گفتم:

- امروز چیکاره‌ای؟

- بیکارم .

- خیلی هم خوب! بریم کافه یه چیزی بخوریم، بعدشم بریم خرید، چطوره؟

- عالیه! بریم .

   وارد کافه شدیم، یه جای دنج و انتخاب کردیم و نشستیم، گارسون نزدیک مون شد و گفت:

- چی میل دارید؟

گفتم:

- دوتا بستنی شکلاتی.

بعد از رفتن گارسون از توی کیفم اینه کوچیک جیبیم رو دراوردم نگاهی به صورتم انداختم امروز چهرم شاداب تر درخشان تر به نظر میرسه لبخندی به خودم زدم و موهای قهوه ای تیرم رو که یکم از مقنعه بیرون زده بود با دست مرتب کردم بعد از مرتب کردن موهام اینه ارو داخل کیفم گذاشتم به مبینا زل زدم   ، مبینا گفت:

- کجایی؟

- هیچی، چیزی نیست.

بعد از گفتن این حرف گارسون بستنی هامونو جلومون گذاشت بعد از خوردن بستنی و پرداخت پول به سمت  پاساژ رفتیم و خرید کردیم. ساعت هفت عصر بود که کارمون تموم شد، برگشتیم خونه. داخل اتاقم نشسته بودم و طرحی که استاد گفته بود و می‌کشیدم که با صدای مامانم که برای شام صدام می‌کرد، دست از کار کشیدم و رفتم پایین. شام با شوخی و خنده گذشت. همه داخل پذیرایی نشسته بودیم و فیلم می‌دیدیم. باران کنارم نشسته بود و میوه برام پوست می‌کند، همین‌طور که فیلم می‌دیدیم، صدای تلفن بلند شد، مامانم سمت تلفن رفت و شروع به حرف زدن کرد. حواسم و دادم به فیلم که با سلقمه‌ای که باران بهم زد، بهش نگاه کردم، سرم و به نشونه چیه؟ تکون دادم که گفت:

- پروانه جونِ! 

-خوب که چی؟

پروانه جون، مادر آرسامِ، هه آرسام کسی که با سنگ  دلیش قلبم و شکست، از فکر بیرون اومدم که مامان تلفن و قطع کرد و با خوشحالی گفت:

-  کریم آقا! محسن اینا هفته دیگه برای همیشه میان ایران، وای خدا باورم نمیشه . تا اینو شنیدم قلبم از حرکت وایساد. همینجور چشمم روی صفحه تلوزیون خشک شد که با صدای باران که می‌گفت به خودم بیام، نفس عمیقی کشیدم، به مامان نگاه کردم؛ با صدای آرومی گفتم:

- خوشحال شدم! من میرم، یکم کار دارم. مامانم با خوشحالی گفت: برو عزیزم!

رفتم داخل اتاق، در و که بستم، سر خوردم پشت در، اشکام صورتم و خیس کرده بود. بغض توی گلوم مثل تکه سیبی شده بود که داشت خفه‌م می‌کرد. تموم حرف‌هایی که اون روز نحس بهم گفته بود، همه‌ش از جلوی چشمام رد می‌شد.

(فلش بک هشت سال پیش) 

به آرسام نگاه می‌کردم که دختر عموهای لوسم کنارش نشسته بودن و خودشون و لوس میکردن. یه لحظه موبایل آرسام زنگ خورد و مجبور شد بره تو اتاقش صحبت کنه؛ منم سریع فرصت و از دست ندادم و رفتم بالا، در اتاقش و زدم که گفت:

- بیا تو!

رفتم تو، بی تفاوت بهم گفت:

- کاری داشتی؟

دلم گرفت از این همه بی تفاوتیش، اما خودمو نباختم و نفس عمیقی کشیدم و با لکنت گفتم:

- آرسام! م...م..من..دوست دا رم! من عاشقتم! و..و...وقتی می‌بینم با بقیه د...دخترا حرف می‌زنی، دلم می‌شکنه. میشه نرین و پیشم بمونی؟

سرم و گرفتم بالا و نگاهش کردم، پوزخندی زد، نگاهم کرد و گفت:

- چی پیش خودت فک کردی؟ هه واقعاً احمقی، من حتی به تو نگاهم نمیکنم، بعد بخاطر  تو بمونم؟ واقعاً خوش خیالی!

با دستش هولم داد عقب و ادامه داد:

- علاقه‌ت و بزار دم کوزه آبش و بخور بچه جون!

بعد از این حرف از اتاق گذاشت رفت بیرون. با زانو افتادم زمین و گریه کردم، اون قلبم و شکوند، غرورم و زیر پاهاش له کرد. دستام و مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم و اشکام و پاک کردم، همون جا به خودم قول دادم که فراموشش کنم و کاری کنم تقاص کارش و پس بده.

(حال)

از اون روز هشت سال می‌گذره، من عشقش و توی دلم دفن کردم. اون روز اون قلبم و شکست، خوردش کرد و من خیلی طول کشید که تکه‌هاش رو کنار هم بزارم.

روزهای سختی و داشتم ولی نمی‌زارم یه بار دیگه این کار و کنی، نشونت میدم که من اون دختر شانزده ساله ساده نیستم، من فرق کردم، کاری می‌کنم تاوان کاری و که با من کردی و پس بدی، منتظرم باش!

@Otayehs

@شقایق.نیکنام   @ماه تی تی  @ببعی معٺاد

@منیع   @سادات.۸۲ @سایان @بوقلمون   @sara.s312  @Hony.m @Mahfam  @Mahla @mahdiye11 @15Bita  @mahdi @Damon.S_E  @im._byta  @im._damon  @im._baran  @Masi.fardi  @Delito  @مدیر منتقد 

@مدیر ویراستار   @SAHAR @SaNiA18 @haniye_sh @Azin18  @Roar @Red_girll  @m.azimi  @_NAJIW80_  @_Ghazal   @_Zeynab  @[email protected]  @Aramesh

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 20
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدا 

«بیتا»*پارت ۲*

 

با صدای الارم گوشی، دستم رو روی میز عسلی کشیدم تا گوشیو پیدا کنم؛ گوشیم رو برداشتم الارمشو قطع کردم دوباره می خواستم بخوابم که با یاد اوری دانشگاه سیخ سر جام نشستم، بلند شدم رفتم دستشویی دست صورتم رو شستم بیرون اومدم؛ کولم رو از روی صندلی برداشتم جزوه ها و خودکارام رو ریختم توش از تویی کمد یه مانتو سرمه ای تا زانو برداشتم با شلوار مشکی مقنعه مشکی سریع پوشیدم موهامو با دستم یه ور زدم تو‌ی مقنعه روی صندلی نشستم کرم ضد افتابم رو برداشتم روی صورتم مالیم با ابر پنکیک صافش کردم ریمل زدم و کارم رو با یه رژ کالباسی خوش رنگ تموم کردم سریع دوتا جوراب برداشتم و همینطور که از پله ها پایین میرفتم می‌پوشیدم سریع رفتم جلوی در راهرو کتونی های سرمه ایم روهم پام کردم می‌خواستم از در برم بیرون که مامانم صدام زد گفتم: 

- جانم نفسم؟   

- خوبه خوبه خودتو لوس نکن اول این لقمه ارو بگیر بخور ضعف نکنی بعدم امروز زود بیا فردا پروانه جون برمیگرده می‌خوام تا اون موقعه همه چیز اماده باشه.

- چشم زود میام وقتی خواستم بیام زنگ میزنم هر چی لازم داشتی بگو تا بخرم کاری نداری دیرم شد.

- نه برو یادت نره زنگ بزنیا.  

- چشم.  

سریع سوار ماشین شدم و در پارکینگو با ریموت باز کردم رفتم بیرون، پشت چراغ قرمز وایسادم ظبتو ماشین رو روشن کردم که صدای مجید رضوی توی ماشین پیچید

 

«««حرفایی که زدم همش از رو علاقه بود؛ هر کی میبینه منو میگه چته بلا به دور!

همش از درده مریضم کرده؛ عشق زیادی نمک رو زخمه! 

اگه بهت گیر میدادم نبود دست خودم…

نمیخواستم اذیتت کنم دسته گلم 

تو به دل نگیر عزیزم دیوونه شدم؛ تو بزرگی کن و برگرد من دست پرم…

هر چی گفتمو پس میگیرم؛ میخوام عشقتو دست بگیرم 

هر چی گل واست هست بچینم!بریزم رو سرت جشن بگیرم؛ تو بیا… 

به همین عشق قسم؛ دیگه برنمیدارم یه لحظه چشم ازت!

بیا که اومدنت؛ خیلی قشنگه… 

بیا دور گردنت بندازم؛ یه چشم نظر!

هر چی گفتمو پس میگیرم؛ میخوام عشقتو دست بگیرم 

هر چی گل واست هست بچینم!

بریزم رو سرت جشن بگیرم؛ تو بیا…»»»

 

داخل پارکینگ دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم، همینطور که داشتم کولم رو و می‌نداختم روی شونم خوردم به یه چیز سفت و کولم افتاد خم شدم کولم رو بردارم که با یه جفت کفش چرم مردونه روبه رو شدم کولم رو برداشتم همینطور که می‌اومدم بالا انالیزش کردم شلوار کتون مشکی که خط اتوش خربزه قاچ می‌کرد اومدم بالا تر یه پیراهن سورمه‌ای ساده با یه کت تک مشکی مگه می‌خواد بره عروسی ماشالا چه تیپیم زده سریع به خودم اومدم و گفتم: 

- حواست کجاست اقا مگه کوری؟!  

- پوزخندی زدو گفت:

- تو حواست نبود خوردی به من حالا یه چیزیم بدهکار شدیم.  

اداش رو در اوردم و گفتم: 

- ایش نکنه شخص مهمیم هستی برو اونور بزار باد بیاد.  

چشماش درشت شده بود یه تنه بهش زدم که شونه خودم نابود شد انگار به یه اجر تنه زده باشم سریع رفتم داخل کلاس الهی شکر استاد هنوز نیومده بود مبینا سلقمه‌ای بهم زد و گفت:

 - فهمیدی استاد یدونه از کلاسمون عوض شده؟ 

- نه نفهمیدم بجایی کدوم استاد اومده؟! 

- بجایه استاد فلاحی اومده میگن جوونه و خیلیم خوشتیپه.  

چشمامو تو حدقه چرخوندم گفتم: 

- به من چه. 

با اومدن استاد حواسم رو دادم بهش امااز حرف های که می‌زد هیچی نفهمیدم بخواطر همین گوشیم رو مخفیانه در اوردم و انگیری بردز بازی کردم، حواسم هم بود استاد نفهمه کلاس که تموم شد؛ با مبینا رفتیم سلف نشستیم 

- بیتا فردا میان نه؟ 

- اره میان امشب ساعت ۳ شب پرواز دارن فردا صبح ساعت ۸ ،۹ میرسن. 

- میری فرودگاه.  

- معلومه که نه فردا که کلاس داریم صبح بعدش هم میگم تو تنها بودی خونه کسی نبود پیشت میام پیشت تا ساعت ۴ بعدش میرم خونه که ارسام هوا برش نداره هنوز دوسش دارم برای دیدنش له له می‌زنم. 

- بیتا 

- بله 

- مطمعنی دیگه حسی به ارسام نداری و با دیدنش دست دلت نمی‌لرزه؟! 

- چرا حس بهش دارم ولی حس تنفر من انتقام دل شکستم رو ازش میگیرم با خورد کردنش. 

- حق داری منم کمکت میکنم فقط بیتا نباید با دیدنش دلت بلرزه هر وقت دلت لرزید یادت بیاد چطوری غرورت رو خورد کرد و دلت رو شکست.  

- تو‌میگی دلت نلرزه نمی‌لرزه مطمعن باش چون دیگه من دلی ندارم.  

یه لحظه یاد کلاسمون افتادیم و سریع به سمت کلاس رفتم فقط دو دقیقه تا اومدن استاد رسیدیم. 

سریع ردیف وسط نشستیم داشتم امیرزا بازی میکردم که با سلام بچه ها سرم رو بلند کردم که چشمم خورد به یه مرد جوون با کت شلوار مشکی چشمم رو برگردوندم که بایاد اوری چیزی جوری سرم رو سمت استاد برگردوندم که مهره‌های گردنم صدا دادن نه این امکان نداره سریع جزوه‌ام رو در اوردم سرم رو پشتش مخفی کردم باورم نمیشه همون پسره که تو پارکینگ بود بشه استادم این هم از شانس گند منه با صدای استاد که خودشو معرفی میکرد از گوشه جزوه نگا کردم. 

- من استاد شایگان هستم استاد این درستون سر کلاس من شوخی خنده موقوف مزه پرونی بیرون دیر بیاین مجبورین کل کلاس رو طی بکشید نمره کار عملی خیلی مهمه هر جلسه از نکات جلسه پیش کویز میگیرم.

سوالی نیست؟

ادامه دارد ....

ناظر: @-Madi-

@Aramesh  @mahdiye11  @M.gh @Ghazal @Hani_night @hana_nar @haniye_sh @hany.rS @Hony.m @15Bita @z̸a̸h̸r̸a̸  @zahra.m @Z.A.D @Damon.S_E @Darya_22 @Delito @dinaamiri.  @DrHESS8 @Dr.Angel @Masi.fardi @Mahgol @mahi @Mahla @Mahfam   @_NAJIW80_ @_Zeynab @Nilay07 @N.a25 @Najmeh @Narges.Sh @nazi nima  @afsoon @albalooshi @Almas @Ad Manager elif @A..A @Atlas _sa @Mana.s  @SAHAR @Sahar_66  @Sana_farzane  @Saghar  @Sara @sara.s312  @im._byta @im._baran @Imaryam @im._damon  @Omaay  @Otayehs @parina @Partomah @pegah11z @yaldaw @golpar @Gisoo_f @Lost in you @Viyana @Venus_m @Redgirl @Red_girll @K.A @K.A @مانشMansh @ماه تی تی @ماه تی تی @مبینا @عاطی @شقایق.نیکنام @شکارچی @شوکران @بوقلمون @آیلار مومنی @آتنا شکاری @سادات.۸۲ @سایان @منیع @مهسا @Azin18 @nightrage

ویرایش شده توسط bita.mn
  • لایک 18
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت ۳»بیتا

 

پسره شایگان اومد پشت میز نشست و شروع کرد اسم بچه هارو خوندن با اسم من که رسید 

-خانم بیتا امیری 

بلند شدم نگاش کردم، با دیدم تعجب کردو سرشو تکون داد. 

زیر ل*ب گفتم 

+دل میگه برو اون سرشو بکوب رو میز اههه

مبینا با تعجب نگام کردو سرشو برگردوند

با تموم شدن کلاس سریع از کلاس خارج شدم با مبینا خداحافظی کردم به سمت پارکینگ رفتم سرم کرده بودم تو کولم ودنبال سویچم میگشتم همینطور که وسایل داخل کولم رو بالا پایین میکردم که دستم به سویچم خورد سریع درش اوردم تا سرمو بلند کردم خوردم به یک نفر کولم از دستم افتادو وسایل توش هم ریخت زمین خم شدم که وسایل رو بیارم گفتم: 

- حواست کجاست تمام وسایل داخل کیفم ریخت زمین. 

- شما انگار عادت دارید هی به این اون بخورید. 

با شنیدن صداش سرم رو بالا گرفتم که چشمم خورد داخل دو جفت چشم طوسی همینجور نگاش میکردم که به خودم اومدم و گفتم:  

- حالا بگیم من حواسم نبود شما منو به این بزرگی ندیدی که راهتو بکشی بری انورسرش رو 

 اورد نزدیکم و گفت:   

- ریز میبینمت بچه 

اخمامو کشیدم تو همو وسایلو ریختم تو کولم و زیپش رو بستم با تمام قدرت کولم رو زدم تو سینشو گفتم: 

- از این به بعد بزرگ میبینید جناب شایگان .

همینطور که دستش رو سینش بود گفت: 

- در حدی نمی‌بینمت که بخوای بزرگ باشی .

بیخیال به سمت ماشینم رفتم و گفتم:

- حالا می‌بینی جناب .

سوار شدم و پام رو روی پدال گاز فشار دادم از کنارش رد شدم خندیدم زیر لب گفتم:  

- خوشم اومد بیتی خانم خوب حالش رو گرفتی.  

یادم افتاد زنگ مامان بزنم گوشیم رو از تو کولم برداشتم و به مامان زنگ زدم بوق سوم برداشت: 

- سلام خوبی 

- سلام مامان جان می‌خواستم بگم چیزایی که لازم داری رو برام اس کن فروشگاه بخرم.  

- باشه الان اس میکنم کاری نداری؟ 

- نه مرسی خداحافظ 

- خداحافظ 

گوشی رو گذاشتم روی صندلی به سمت فروشگاه

رفتم با صدای زنگ گوشیم بهش نگاه کردم دیدم مامانم اس داده جلوی فروشگاه زنجیره ای پارک کردم کیف پولیم رو و موبایلم رو برداشتم بعد از قفل کردن ماشین به سمت فروشگاه رفتم داخل شدم یدونه چرخ دستی برداشتم 

از چیزایی که مامانم می‌خواست برداشتم رفتم حساب کردم بعد رفتم وسایل رو گذاشتم تو ماشین دوباره رفتم تو فروشگاه و یه چرخ دستی برداشتم و تنقلات برای خودم و باران خریدم، بعد حساب کردن اون ها به سمت خونه راه افتادم . ...

 

با ریموت درو باز کردم، ماشینو پارک کردم؛ از توی صندوق سه تا کیسه وسایل مامان رو برداشتم رفتم تو خونه مامان اومد وسایل رو از دستم گرفت کولم موبایلم رو روی،مبل گذاشتم رفتم داخل پارکینگ دو تا کیسه خرید خودم رو برداشتم در ماشین رو قفل کردم رفتم تو مامان گفت: 

- باز هم هست؟!  

- نه اینا مال خودم و بارانه. 

- باز چرت پرط خریدی؟ 

خندیدمو گفتم:

- اره 

از پله ها رفتم بالا در اتاق باران رو زدم که در باز شدو باران گفت:  

- سلام ابجی خوبی چیزی می خواستی 

کیسه هارو اوردم بالا گفتم:  

- دیری دیدین چیز میز خریدم برات 

با ذوق کیسه ارو ازم گرفت گونم رو ب*وسید گفت: 

- عاشقتم ابجی جونم 

چشمکی بهش زدم و رفتم تو اتاق خودم کولم رو گذاشتم رو صندلی خوراکی هارو ریختم داخل میز عسلی کنار تختم لباسام رو با یه دست پیرهن شلوار راحتی ابی کمرنگ عوض کردم موهامو با کش مو های ابی خر گوشی بستم و‌رفتم پایین مامانم داشت قارچ هارو می‌شست از پشت ب*غلش کردم که هینی کشیدو قارچ از تو دستش افتاد خندیدم که با دستش اب ریخ تو صورتم با خنده رفتم تو سالن صورتم رو با دستمال خشک کردم ....

ناظر: @-Madi-

@استفن @افسون @دخترخورشید @زری بانو @زهرارمضانی @بوقلمون @15Bita @ناری بانو @نوازش @نیکتوفیلیا @ترسا @تیاناز @مانشMansh @ماه تی تی @مبینا @مثلِ پری @محمد @مبینا ادیب @کارولا @کلانتر @گیسو @فاطمه کیومرثی @یاسمن @یونا @ساتیار @سَ م آ @سادات.۸۲ @سایان @سحرصادقیان @سوگند @شقایق.نیکنام @شوکران @شکارچی @جوجو @خاتم @خلناز @هــhanaــانا @هانی پری @هانیه.پ @هدیه @هدیه زندگی @عاطی @عسل ابراهیمی @غزل @صباجون @ثنا فرزانه @پری @پفک نمکی @Pardis @p8366y @parina @Parisa.r @Omaay @Otayehs @yaldaw @Yalda ghasemi @Yas_82515 @Yasi.. @yedone @Talatom @taban @tamana @tapesh @tanhaa @Taraneh.Gh @Raha_yee @RaHa @Red_girll @Redgirl @Ren @Elahe85 @Elistar1213 @Edna_b @Weird @Wolf @Qazal @Lost in you @lr.say @K.A @Kimiy_mw77 @kimiya @janan @Habib @hadis Hs @hadis.pnh @hadise @HALF DEAD @hana_nar @hana81 @Hani_tavakoli @Hani_night @Hony.m @hany.r @haniye_sh @G.Ha @Ghazal @Gaseda @F. Naseri @FAR_AX @Fardis @Farinaz @Farnaz.zar @Damon.S_E @Darya_22 @Delito @Dc.mk @delvan @Devila @dinaamiri @Dr.Angel @DrHESS8 @dinaamiri. @S. Gh @saeid76MZ @Saghar @SAHAR @Sahar_66 @Sahel5 @A..A @Azin18 @AaronCob @Ad Manager elif @afsoon @albalooshi @Aftbgrdoon @Almas @Alone girl @Ali_He @M.gh @M.M.MOSLEMKHANI @[email protected] @mah86 @Mahdis @mahdiye11  @Mahfam @Najmeh @N.a25 @NAEIMEH_S @Narges.Sh @Nasim.M @Nayereh @nazi nima @mob_ina @mohad0 @mobina84 @mohammad @Masi.fardi @Mohadese.Bozorgmehr @banouyehshab @Bhreh_rah @Venus_m @Viow𖣘 @Viyana @Cruell @xy2z @Z.A.D @z̸a̸h̸r̸a̸ @zahra.m @ZaHra.S

 

 

 

 

  • لایک 15
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

(پارت ۴ ) بیتا

 

تو پذیرایی نشسته بودم سیب میخوردم که باران اسمم رو صدا زد.

- بیتا بیتا.

- بلهه چیشده. 

- بیا بالا.

پوفی کشیدم و رفتم بالا یه تقه به در زدم و‌ رفتم تو گفتم:

- چیشده 

- این تستو هر چی حل میکنم اشتباست حل نمیشه یه نگاه بنداز. 

- مدادو برداشتم و یه نگاه به مسئله کردم سوال سختی نبود ولی راه کارش مهم بود با مداد شروع کردم به حل کردنش که درست شد باران گفت:

- چجوری اخه.

با حوصله بهش توضیح دادم یه دوتا سوال دیگه هم حل کردیم که مامان برای نهار صدامون زد رفتیم پایین سر میز نشستیم که باران گفت:

- پس بابا کو.

- یه جلسه داشتن دیر میاد.

اهانی گفتم با اشتها شروع کردم به خوردن قیمه ای که مامان زحمتش رو کشیده بود . 

بعد از غذا ظرفارو شستم و رفتم تو اتاقم دراز کشیدم روی تختم گوشیمو در اوردم رفتم تو واتساپ و تلگرام که دیدم مث هیچکس پیامی نداده چشمام رو گذاشتم رو هم که بخوابم ولی خوابم نمیبرد بلند شدم از رو میز لپ تاپ رو برداشتم گذاشتم رو تخت و روشنش کردم از تو لیست سریالایی که اسمشون رو یادداشت کرده بودم یه سریال کره ای پیدا کردم و شروع کردم به دیدن خیلی خنده دار و بامزه بود دوسش داشتم اسم سریال «زیبایی حقیقی »بود پیشنهاد میکنم ببینید .

۴ قسمت دیدم که خمیازه هام شروع شدلپ تاپو خاموش کردمو خزیدم زیر پتو بهسه نرسیده خوابم برد .....

 

با حس قلقلک زیر دماغم دستم رو کشیدم به دماغم اما چیزی نبود دوباره تکرار شد دوباره دستمو کشیدم بلند گفتم:

- اههه پشه مزاحم بزار بخوابم.

با شنیدن خنده ریزی لای پلکام رو باز کردم که بارانو رو به رو دیدم اخمام رو کشیدم تو همو نشستم سر جام گفتم:

- مرض داری ایا ؟

- یس.

- کوفت نیشتو‌ببند.

بالشت رو از رو یه تخت برداشتم اومد فرار کنه که محکم زدم تو‌کمرش که تعادلش رو از دست دادو رفت تو در از بس خندیدم دلم درد گرفت  

بارانم با یه چشم غره خفن رفت بیرون 

تکیه دادم به تاج تخت و گوشیم رو از روی عسلی برداشتم و رفتم اینستا گردی ...ساعت نزدیک ۵ بود که حوصلم سر رفته بود یه زنگ به مبینا بزنم یک بوق نخورده برداشت انگار روی گوشی خوابیده بود.

- جاانم 

- فک کنم اشتباه گرفتم خانم کاظمی.

- کوفت خودمم اومدم باکلاس حرف بزنم جنبه نداری که.

خندیدم و گفتم:

- یه چیز بگو‌با گروه خونیت جور باشه اصلا اینجور با عشوه حرف زدن بهت نمیاد خدایی.

- هر هر خندیدم حالا بیخیال بگو‌ببینم استرس داری.

- خب راستش رو بخوای یذره استرس دارم بخواطر دوباره دیدنش ولی چیزی نمیشه نگران نباش.

- دارن صدام میکنن بیتی جونم من برم دیگه توهم مواظب خودت باش صبح میام دنبالت نمی خواد ماشین بیاری.

- باشه کاری نداری.

- نه پشه جونم خدا حافظ.

- خداحافظ مارمولک زشت.

جیغ زد که گوشی رو قطع کردم . خندیدم رو بلند شدم رفتم داخل پذیرایی مامان نبود بارانم نشسته بود سریال میدید رفتم یه نارنگی از توی یخچال برداشتم و همینجور که میشستمش پرسیدم:

- تگرگ میگم مامان کوش.

- رفته بازار یکم چیز میز لازم داشت.

- اهوومم چی میبینی.

- سریال عشق حرف حالیش نمیشه بیا بیین.

- باش اومدم.

رفتیم نشستیم و تا مامان بیاد سریال دیدیم وقتی مامان اومد یکم کمکش کردیم بابا هم که اومد شام خوردیم و بعدش نخود نخود هر که رود اتاق خود به مامان توضیح دادم که فردا صبح نمی تونم بیام فرودگاه و اینکه عصر میام خونه اوناهم اصرار نکردن ..رفتم تو اتاق الارم گوشی رو تنظیم کردم با فکر های درهم برهم درباره فردا به خواب رفتم .....

  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت ۵)بیتا

 

با الارم گوشی از خواب بیدار شدم دیشب بدترین شب عمرم بود همش کابوس هایی درهم برهم گذشت روی کل تنم عرق سرد نشسته بود،دستی به سرم کشیدم بلند شدم از توی کشو یدونه ابنبات برداشتم خوردم نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم رفتم یه دوش ۱۰دقیقه ای گرفتمو اومدم لباس پوشیدم یه نگاه به ساعت کردم که ۸ نیم رو نشون میداد ۹ کلاس داشتم صدای تقه در اومد گفتم.

- بیا تو.

باران اومد تو گفت :

- داریم میریم فرودگاه نمیایی.

- نه یه نیم دیگه کلاس دارم بعدش میرم پیش مبینا تا ساعت ۴ هم نمیام.

باران گفت :

- هرجور خودت صلاح میدونی اما ابجی نگرانتم که با دیدنش حالت بد بشه.

بغلش کردمو گفتم :

- نگران من نباش عزیز دلم.

من دیگه باید برم کاری نداری.

باران گفت :

- نه برو به سلامت.

کولم رو برداشتم رفتم داخل راه رو کتونیمو پوشیدم از روی میز یه لقمه نون پنیر گردو گذاشتم داخل دهنم رو رفتم بیرون وایسادم تا مبینا بیاد . 

پنج دقیقه بعد اومدش سوار شدم گفتم: 

- کجایی یکساعته.

مبینا :

- چیچیو یکساعت همش پنج دقیقس دیر کردم.

خندیدم و گفتم:

- شوخی کردم بابا.

مبینا :

- مامان بابات رفتن فرودگاه.

- داشتن اماده میشدن برن . راستی امروز با اون چشم وزغی کلاس داریم.

مبینا چشماسو گرد کردو گفت :چشم وزغی دیگه کیه.

- شایگان دیگه.

مبینا :

- بابا کجا چشاش،وزغیه اخه. 

- همه جاش.

مبینا با تعجب نگام کردو چیزی نگفت .

سرکلاس نشسته بودم مگس میپروندم که با ساکت شدن کلاس سرم رو از رو میز بلند کردم که با شایگان چشم تو چشم شدم رو چشمام رو تو حدقه چرخوندم رو سرم رو گذاشتم رو میز شایگانم داشت حضور غیاب میکرد با خوندن اسمم همینجوز که سرم رو از روی میز بلند میکردم دستمم بردم بالا بعد که حضور غیابش تموم شد بلند گفت :

- امروز کوییز میگیرم.

چشمامو گرد کردمو زیر لب گفتم :

- این الان چه شکری خورد.

صدای همه بچه ها بلند شد . که شایگان بلند محکم گفت :

- بسه دیگه بهتون گفته بودم هر جلسه باید اماده باشید.

نفسم رو دادم بیرون و گفتم خوب که دیروز حواسم کامل به درس وگرنه الان میشدم سوژه این شایگان .

شایگان برگم رو جلوم گذاشتو پوزخندی زدو رد شدم . شیطونه میگه برم دستم رو بندازم دو طرفه دهنش رو همچین بکشم پاره شه دیگه نتونه پوزخند بزنه ولی خب شیطونه غلط کرده .۵ تا سوال بود که بیشتز مفهومی بوده باید خیلی دقت میکردی دوتا رو جواب دادم روی سومی داشتم جواب رو تو ذهنم مرور میکردم که با صدای نحسه شایگان دقیقن کنار گوشم از ترس قلبم وایساد 

شایگان :

- میبینم خانم بزرگ گیر کرده رو سوال

ها کمک نمی خوای.

متوجه تیکش شدم و گفتم:

- اقای به اصطلاح استاد من بمیرمم از تو یه چشم وزغی کمک نمی خوام. 

شایگان چشماش درشت شدو گفت:

-   تو‌الان به من چی گفتی.

لبخندی زدمو گفتم :

- چشم وزغی بری تو اینه نگاه کنی به حرفم میرسی. 

دندوناش  رو هم سابید گفت :

- بهت نشون میدم چشم وزغیو خانم بزرگ.

- موفق باشی.

شایگان :

- بچرختا بچرخیم. 

- من که بلدم بچرخم فقط نگرانم شما سر گیجه بگیری.

همینجور که داشت رد میشد گفت :

- تو نگران من نباش.

با رفتنش حواسم دادم روی برگه همش رو جواب دادم فقط رو اخری شک داشتم که دلو زدم به دریا نوشتم . از جام بلند شدم رفتم جلوی میز شایگان و برگه ام رو جلوش گرفتم برگرو ازم گرفت یه نگاه سرسری بهش انداخت و یه ابروش رو

داد بالا که خم شدم سمتشو‌ گفتم فعلا جناب وزغ . ابروهاشو‌کشید توهم و خواست چیزی بگه که سریع از کلاس‌رفتم بیرون زدم زیر خنده با خودم گفتم :

- اخ اخ چه حرصی خورد خوشم اومد خوب حالشو گرفتم تا برای من اینقدر طاقچه بالا نندازه.

همینطور که میخندیدم به سمت سلف رفتم هرکی از کنارم رد میشد با تعجب نگام میکرد منم اصلا بهشون محل ندادم ...

توی سلف برای مبینا تمام جریان شایگان رو گفتم که چشماش شده بود اندازه دوتا سکه۲۰۰تومنی

دهنشم اندازه غار باز بود همینطوریم گفت:

- بیتا واقعا تونستی بهش بگی چشم وزغی واقعا دمت گرم بابا اما خیلی پا رو دمش نزار دیدی عصبی شد این ترم رو انداختت.

شونه ای باا انداختمو گفتم:

-  وااا دمش اینقدر درازه همش جلوعه دست پاست دوما مگه الکیه بندازتم ثانیا بندازتم خودم خفش میکنم .

خوددانی گفت و قهوشو خورد، بعد از کلاس رفتم خونه مبینا مادرش خیلی تهویلم گرفت بعد یکم با مبینا حرف زدیمو خوابیدیم الان ساعت ۴ نیمه می خوام برم خونه یکم استرس دارم .

(ارسام )

روی صندلی هواپیما نشسته بودم خوشحالم که می خوام برگردم به وطنم اما از یه طرف عذا گرفتم که قراره ۳یا۴هفته خونه اقا کریم اینا بمونیم با اون دختر کنه اشون هنوز یادمه ۸سال پیش اومد بهم اعتراف کرد که دوسم داره واقعا احمق بود یه دختر شونزده ساله با صورتی لاغر چنتا جوش اندامی لاغر فقط چشماش جلب توجه میکرد خیلی ساده بود لابد الام که برم می خواد همش بچسبه بهم هوفی کشیدم هدفونم رو‌گذاشتم رو گوشم و خوابیدم از هواپیما خارج شدیم به سمت بیرون رفتم که خانواده اقا کریم اینارو‌ دیدیم.

رفتیم سمتشو‌ن احوال پرسی و اینا که متوجه شدم هون دختره اسمش چیبود تینا بنیتا نمی دونم چی نبودش که مادرم گفت :

- مریم جون بیتا نیستش .

اهان اسمش بیتا بود. مریم خانم :

- والا پروانه جون کلاس داشتش بعدشم دوسش خونه تنها بوده رفته پیش اون حالا عصر میاد میبینیش .

یکم تعجب کردم چون اون به من علاقه داشت ولی دوستش رو‌به من ترجیح داده بیخیال شونه بالا انداختم زیر لب گفتم:

- چه بهتر یه چند ساعتی ارامش دارم .....

@شقایق.نیکنام @بوقلمون  @سوگند @سوران  @m.azimi @M.gh @banouyehshab @G.Ha @Otayehs @tara-Lr @Masi.fardi @Hony.m   @Atlas _sa   @K.A @15Bita @asal_janam @Nasim.M  @Narges.Sh  @Fardis  @Azin18 @mahdiye11 @sahel56  @hany.rS

 

  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت ۶)بیتا 

 

روبه روی در خونه بودم نفس عمیقی کشیدم و کلید انداختم و وارد شدم صدای خنده هاشون میومد از دوباره نفس عمیقی کشیدم و وارد پذیرایی شدم  سلام دادم همه سرا طرف من چرخید نیم نگاهی هم سمت ارسام ننداختم پروانه خانم رو به اغوش کشیدم گفتم:

- خوشحالم که برگشتید خاله پروانه.

پروانه جون :

- چقدر بزرگ شدی خاله جون خانمی شدی برای خودت ماشالا چشم حسود کور.

پوزخندی که ارسام زد از چشمم دور نموند.

بهش محل ندادم با اقا محسن دست دادم گفتم:

- ماشالا عمو تکون نخوردی بزنم به تخته.

عمو خندید گفت:

- ای ای دختره شیطون برعکس من تو خیلی تغییرکردی بزرگ شدی لبخندی زدمو سرم رو به طرف ارسام ارتان چرخوندم .(ارسام ارتان برادرن ارتان ۲۲سالشه ارسام ۲۸ )گفتم:

- به به اقا ارتان بزرگ‌ شدی تغییر کردی.

ارتان :

- بعله دیگه ادما تغییر میکنن توهم تغییر کردی.

لبخندی به روش‌زدم و به طرف ارسام چرخیدم خیلی بی تفاوت گفتم:

- سلام‌ خیلی خوش اومدین 

ارسام :

- ممنون

عذر خواهی کردم و به سمت اتاقم رفتم به در تکیه دادم و بی وقفه نفس های عمیق میکشیدم.

 حالم که بهتر شد پیراهن مدل مردانه چهارخونه قرمز مشکی پوشیدم با شلوار مشکی شال مشکی با گل های ریز قرمز جلوی اینه برق لبی زدمو رفتم پایین کنار باران نشستم که اروم در گوشم گفت:

- خوشم اومد مثل خودش باهاش رفتار کردی. 

- تازه کجاشو دیدی این تازه اولشه صبر کن ببین چیکارش میکنم.

باران :

- بی صبرانه منتظرم اگه به کمک احتیاج داشتی بگو. 

- باشه تگرگ جونم.

باران :

- کوفتو   تگرگ  بیت بیت جونم.

خندیدم که پروانه جون منو مخاطب قرار داد:بیتا جون چیکارا میکنی.

- خاله جون من دانشجوی رشته گرافیکم و ترم ۲ هم هستم . 

پروانه جون :

- موفق باشی دخترم.

- خیلی ممنون.

رفتم تو‌ اشپز خونه سیبی برداشتم میخواستم.

برم بیرون که سینه به سینه ارسام شدم دو قدم رفتم عقبو بی تفاوت گفتم:

- چیزی میخواستی.

ارسام :

- اب می خوام.

رفتم براش اب اوردم گفتم:

- اینم اب حالادیگه برو کنار میخوام برم بیرون.

خودشو کشید کنار که سیبم رو برداشتم و رفتم بیرون ....

روی مبل نشسته بودم داشتیم فیلم میدیدم که اس ام اس برام اومد نگاه کردم دیدم مبیناست که پرسیده چیشده تا حالا نوشتم براش :

- چیز خاصی نشده بهش اهمیت نمیدم . 

گوشی رو  قفل کردم فیلمو نگاه کردم .

با صدا زدن مامانم همراه باران رفتیم که شام بخوریم از اونجایی که شانس من خیلی قشنگه ارسام دقیقن کنار من نشسته بود مطمئنم  غذا کوفتم میشه .شروع کردیم به غذا خوردن یکم که گذشت دیدم بازوم سوراخ شد نگاه کردم دیدم ارسام داره نمکپاش.

رو برمیداره و از اونجایی که صندلیش نزدیک من بود ارنجش خورد داخل بازوم خودم رو کنترل کردم چیزی نگم از دوباره شروع کردم به خوردن با تمام شدم غذا با کمک باران ظرف

هارو جمع کردیم و شستیم بعد از شستن رفتیم بالا و مشکلات درسی باران رو حل کردم برگشتم تو اتاقم فردا صبح کلاس نداشتم حوصله فیلم دیدن هم نداشتم پس الارم گوشیو برداشتم و خوابیدم ........

کش قوسی به بدنم دادم وبیدارشدم خمیازه ای کشیدم و رفتم دست صورتم رو شستم بعد از خشک کردن صورتم یه شومیز ساده گلبهی گلدار با شلوار پارچه ای سفید با شال سفید پوشیدم رفتم پایین کسی هنوز بیدار نشده بود ساعت ۷ صبح بود، رفتم تو اشپزخونه و میزو چیدم و همه چیزو اماده کردم؛   روی صندلی نشستم و می خواستم شروع کنم به خوردن که سر کله باران هم پیدا شد کنارم نشستو گفت :

- به به بیت بیت خانم چه کرده همه ارو دیونه کرده.

خندیدمو لپش رو کشیدم .داشتیم حرف میزدیم که بقیه هم بیدار شدن .

ارتان :

- به به دوتاخواهرچی دارین به هم میگین.

خنده هاتون نزاشت ما بخوابیم .

باران :

- تو راست میگی.

ارتان :

- معلومه راست میگم .

صبحونه ارو خوردیم.نشسته بودیم تو پذیرایی

مامانم و پروانه جون صحبت میکردن بابام و اقا محسن اینا رفته بودن شرکت ارسام ارتانم باهم حرف میزدن بارانم مدرسه بود .منم طبق معمول داشتم انگیری برد بازی میکردم . خیلی حوصلم سر رفته بود که گوشیم زنگ خورد مبینا بود لبخندی زدم جواب دادم.

- سلام عشقممم.

ارتان ارسام با تعجب نگام میکردن ولی مامانم و باران عادت داشتن و میدونستن مبیناست .

مبینا :

- کجایی ورپریده حوصلم سر رفته.

- زیرشو کم کن سر نره.

مبینا :

- هر هر خندیدم.

- بخند خنده از پیری جلوگیری میکنه.

مبینا :

- زهر مار گمشو با باران بیاین بریم یه جایی 

- کجا.

مبینا :

- اوم بریم خرید.

-  نه بابا دو روز پیش خریدکردیم. 

مبینا :

- پس بریم شهربازی چطوره.

- خوبه بزار با باران هماهنگ میکنم بریم.

مبینا :

- باشه پس منم به مبین پسر خالم دختر خالم میگم بریم . 

- باش پس فعلا.

@شقایق.نیکنام @سوگند @بوقلمون @golpar @banouyehshab @Atlas _sa @15Bita  @asal_janam @K.A @Azin18 @mahdiye11 @m.azimi  @Hony.m @hany.rS @sahel56 @Fardis @Nasim.M @saeid76MZ @Sahar_66 @Narges.Sh

  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت ۶)بیتا 

 

روبه روی در خونه بودم نفس عمیقی کشیدم و کلید انداختم و وارد شدم صدای خنده هاشون میومد از دوباره نفس عمیقی کشیدم و وارد پذیرایی شدمو سلام دادم همه سرا طرف من چرخید نیم نگاهی هم سمت ارسام ننداختم پروانه خانم رو به اغوش کشیدم گفتم: 

- خوشحالم که برگشتید خاله پروانه 

پروانه جون :

- چقدر بزرگ شدی خاله جون خانمی شدی برای خودت ماشالا چشم حسود کور.

پوزخندی که ارسام زد از چشمم دور نموند.

بهش محل ندادم با اقا محسن دست دادم گفتم

- ماشالا عمو تکون نخوردی بزنم به تخته. 

عمو خندید گفت :

- ای ای دختره شیطون برعکس من تو خیلی تغییرکردی بزرگ شدی لبخندی زدمو سرم  رو‌به طرف ارسام ارتان چرخوندم .(ارسام ارتان برادر ارتان ۲۲سالشه ارسام ۲۸ )گفتم 

- به به اقا ارتان بزرگ‌ شدی تغییر کردی

ارتان :

- بعله دیگه ادما تغییر میکنن توهم تغییر کردی. 

لبخندی به روش‌زدم و به طرف ارسام چرخیدم خیلی بی تفاوت گفتم: 

- سلام‌ خیلی خوش اومدین. 

ارسام :

- ممنون. 

عذر خواهی کردم و به سمت اتاقم رفتم به در تکیه دادم و بی وقفه نفس های عمیق میکشیدم. 

 حالم که بهتر شد پیراهن مدل مردانه چهارخونه قرمز مشکی پوشیدم با شلوار مشکی شال مشکی با گل های ریز قرمز جلوی اینه برق لبی زدمو رفتم پایین کنار باران نشستم که اروم در گوشم گفت: 

- خوشم اومد مثل خودش باهاش رفتار کردی. 

- تازه کجاشو دیدی این تازه اولشه صبر کن ببین چیکارش میکنم 

- بی صبرانه منتظرم اگه به کمک احتیاج داشتی بگو 

- باشه تگرگ جونم. 

- کوفتو تگرگ بیت بیت جونم. 

خندیدم که پروانه جون منو مخاطب قرار داد:

- بیتا جون چیکارا میکنی. 

- خاله جون من دانشجوی رشته گرافیکم و ترم ۲ هم هستم . 

- موفق باشی دخترم. 

- خیلی ممنون. 

رفتم تو‌ اشپز خونه سیبی برداشتم میخواستم. 

برم بیرون که سینه به سینه ارسام شدم دو قدم رفتم عقب و بی تفاوت گفتم: 

- چیزی میخواستی. 

- اب می خوام. 

رفتم براش اب اوردم گفتم: 

- اینم اب حالادیگه برو کنار میخوام برم بیرون

خودشو کشید کنار که سیبم رو برداشتم و 

 رفتم بیرون ....

روی مبل نشسته بودم داشتم فیلم میدیدم که اس ام اس برام امد نگاه کردم دیدم مبیناست که پرسیده چیشده تا حالا نوشتم براش :

- چیز خاصی نشده بهش اهمیت نمیدم . 

گوشی قفل کردم فیلم رو نگاه کردم .

با صدا زدن مامانم همراه باران رفتیم که شام بخوریم از اونجایی که شانس من خیلی قشنگه ارسام دقیقن کنار من نشسته بود مطمعن غذا کوفتم میشه .شروع کردیم به غذا خوردن یکم که گذشت دیدم بازوم سوراخ شد نگاه کردم دیدم ارسام داره نمکپاش. 

رو برمیداره و از اونجایی که صندلیش نزدیک من بود ارنجش خورد داخل بازوم خودمو کنترل کردم چیزی نگم از دوباره شروع کردم به خوردن با تمام شدم غذا با کمک باران ظرف

هارو جمع کردیم و شستیم بعد از شستن رفتیم بالا و مشکلات درسی باران و حل کردم برگشتم تو اتاقم فردا صبح کلاس نداشتم حوصله فیلم دیدن هم نداشتم پس الارم گوشیو برداشتمو خوابیدم ........

کش قوسی به بدنم دادم وبیدارشدم خمیازه ای 

کشیدم و رفتم دست صورتم و شستم بعد از خشک کردن صورتم یه شومیز ساده گلبهی گلدار با شلوار پارچه ای سفید با شال سفید پوشیدم رفتم پایین کسی هنوز بیدار نشده بود ساعت ۷ صبح بود ‌.رفتم تو اشپزخونه و میزو چیدم و همه چیزو اماده کردم . روی صندلی نشستمو می خواستم شروع کنم به خوردن که سر کله باران هم پیدا شد کنارم نشستو گفت :

- به به بیت بیت خانم چه کرده همه ارو دیونه کرده.

خندیدم و لپش رو کشیدم .داشتیم حرف میزدیم که بقیه هم بیدار شدن .

ارتان :

- به به دوتاخواهرچی دارین به هم میگین. 

خنده هاتون نزاشت ما بخوابیم .

باران :

- تو راست میگی. 

ارتان :

- معلومه راست میگم .

صبحونه ارو خوردیم.نشسته بودیم تو پذیرایی. 

مامانمو پروانه جون صحبت میکردن بابامو اقا محسن اینا رفته بودن شرکت ارسام ارتانم باهم حرف میزدن بارانم مدرسه بود .منم طبق معمول داشتم انگیری برد بازی میکردم . خیلی حوصلم سر رفته بود که گوشیم زنگ خورد مبینا بود لبخندی زدم جواب دادم 

- سلام عشقم. 

ارتان ارسام با تعجب نگام میکردن ولی مامانم و باران عادت داشتن و میدونستن مبیناست .

مبینا:

- کجایی ورپریده حوصلم سر رفته. 

- زیرشو کم کن سر نره. 

-  هر هر خندیدم. 

- بخند خنده از پیری جلوگیری میکنه. 

-  زهر مار گمشو با باران بیاین بریم یه جایی. 

- کجا. 

-  اوم بریم خرید. 

- نه بابا دو روز پیش خریدکردیم. 

-  پس بریم شهربازی چطوره. 

- خوبه بزار با باران هماهنگ میکنم بریم. 

-  باشه پس منم به مبین پسر خالم دختر خالم میگم بریم . 

- باش پس فعلا. 

@شقایق.نیکنام  @Fardis  @asal_janam  @mahdiye11  @15Bita @K.A  @بوقلمون

 

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...