رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

عزرائیل گریزپا|Yuri کاربر انجمن نودهشتیا


Yuri
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام: عزراییل گریزپا
ژانر: طنز، عاشقانه، ماجراجویی
نویسنده: Yuri
خلاصه: عزرائیل گریزپا روایت فانتزی از یک دختره که چهل و هشت خودکشی ناموفق داشته. خودکشی‌هاش نشات گرفته از یک شخصیت خیالی و تاثیرات مخربش بوده؛ با این اوصاف، دختر قصه‌مون قهرمانش رو یه قصه قرار میده. ماجراجویی‌هایی می‌کنه تا خودش رو به دریچه‌ی مرگ بندازه؛ اما خدا رو چه دیدید شاید یه اتفاقی بیوفته که یاسمن هم بفهمه مرز خیال و واقعیت رو نباید شکست.


مقدمه: عزراییل جون! بیا دو کلام حرف حساب بزنیم. می‌دونم داری ناز می‌کنی و کلاس می‌زاری. تا یه قدم سمتت می‌ذارم، مثل این دختر بچه‌ها روت رو اون ور می‌کنی. بابا عاشق اون نگاهتم که هیچ وقت بهش گره نخورده؛ یه نظری هم به ما کن!
می‌دونی این دنیا جای من دیگه نیست. نه آدم‌هاش مثل قدیمن، نه صفا سیتی‌هاش حال میده. دیگه هیچ چیز صفا نداره، هیچی...

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((۱))

روی صندلی لیز خوردم و با لبخند گل گشادی به زن روبه‌روم خیره شدم. صورت خیلی لاغری داشت. یادمه بی‌بی خدابیامرزم می‌گفت آدم‌هایی که این‌جورین گدا صورتن. خدابیامرزش، سنش اندازه سن حضرت نوح بود. فکر کنم کلا عزراییل با خاندانمون یه خصومت شخصی داشت که دیر سراغمون می‌اومد. خانم دکتر با لبخندی بهم خیره شد و گفت:
- خوب، عزیزم مشکلت کجاست؟
تا خواستم دهن باز کنم و بگم هیچی، مامانم پرونده‌ی پرافتخارم رو روی میز تمیز خانم دکتر کوبید.
- بفرمایین! این پرونده‌ی اعمال درخشانشه!
خانم دکتر اول یه نگاهی به مامان کرد و بعد به پرونده. دست‌هاش رو که به هم گره زده بود، باز کرد و با کمی مکث، پرونده‌م رو باز کرد. نمی‌دونم چی دید که لبخند رو لبش ماسید. با چشم‌های گرد نگاهم کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- چهل و هشت‌تا خودکشی؟
لبخندی زدم. حسی که داشتم، دقیقا حس گرفتن نمره‌ی بیست از معلمم بود. تعجب نگاه آدم‌های روبه‌روم رو دوست داشتم. من واقعا تندیس کاملی از دیوانگی بودم؛ خودم هم قبولش داشتم. مامانم با شنیدن حرف خانم دکتر انگاری داغ دلش تازه شده بود. چادرش روی شونه‌هاش افتاد و به سینه‌ش زد.
- آخ، خانم دکتر! دستم به دامنت! توروخدا یه کاری کنید! به خدا دیگه می‌ترسم تنهایی این ور اون ور بفرستمش. گلاب به روتون می‌ترسم دستشویی بره، بریم از تو چاه دستشویی درش بیاریم.
خوب، مامانم راست می‌گفت؛ از من هیچی بعید نبودش. خانم دکتر نگاه دوباره‌ای به پرونده‌م کرد. فکر کنم داشت تمام خودکشی‌هام رو می‌خوند. هر لحظه، چهره‌ش بیش‌تر درهم می‌رفت و بعد مثل دیوونه‌ها سمتم برگشت و گفت:
- با احضار روح می‌خواستی خودکشی کنی؟
آب دهنم رو قورت دادم و صاف سر جام نشستم. تا خواستم چیزی بگم، مامان همچین محکم به شونه‌م زد که شوک‌زده سمتش برگشتم.
- بگو دیگه ذلیل شده! بگو چجوری خون ما بدبخت‌ها رو تو شیشه کردی! بگو دیگه؛ چرا لال مونی گرفتی؟ بیست و چهار ساعت اون زبون وامونده‌ت که داره می‌چرخه.
دستم رو روی شونه سمت راستم کشیدم و سمت مامان برگشتم.
- می‌خوام بگم دیگه مامان‌جان یه لحظه امون بده!
بعد چشم چرخوندم و به خانم دکتر منتظر خیره شدم. عینک مطالعه‌ش کمی روی بینی قلمیش سر خورده بود و چشم‌های وزغی سبزش تو اون حالت گردتر دیده میشد. صدام رو صاف کردم و گفتم:
- می‌خواستم چنگیزخان مغول و حرمله رو احضار کنم. نمی‌دونم اون وسط مسطا ذهنم کجا رفت؛ دستم کجا خورد که روح یه بنده خدا دیگه اومد. از شانسم روح یه پیرمرد چوب خشک سراغم اومده. هر شب خواب می‌بینم با هم اون دنیا کنار رود شیر و عسل داریم قلیون می‌کشیم و به حوری‌ها متلک می‌ندازیم.
پرستار دست به سینه شد و به صندلی چرمش تکیه داد. اخم‌هاش بدجوری توی هم بود.
- واسه چی تو غذای خودت مرگ موش ریختی تا مرگت رو گردن برادرت بندازی؟

  • لایک 4
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((۲))

با یادآوری اون روز، نیمچه لبخندی روی لبم جا خوش کرد. خوب، هر خواهری توی ذهنش هزار تا نقشه واسه قتل داداش بی‌مزه و مامانیش می‌کشید؛ ولی فکر کنم من اولین دختری بودم که به اون هزارتا نقشه جامه واقعیت پوشوندم. اگه می‌مردم، یاسین هم پخ‌پخ میشد. هم من تو اون دنیا تنها نمی‌موندم و هم یه کمکی به جامعه می‌کردم؛ یه دخترباز رو کم می‌کردم.
- هر خواهری تو ذهنش برادرش رو می‌کشه؛ ولی من یه مشکلی دارم خانم دکتر.
با انگشت اشاره‌م به سرم اشاره کردم و ادامه دادم:
- وقتی یه فکر این تو می‌دواِ، زمین و زمان رو به هم می‌دوزم تا اون فکر و خیال واقعیت بشه.
خانم دکتر نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد. دیگه از اون لبخند چند دقیقه قبلش خبری نبود. حرفم رو تو ذهنم مرور کردم. یه حسی داشت بهم می‌گفت:
- ایول داری یاسی! جدیدا خیلی حق‌گو شدی.
مامانم که دوباره چادرش رو درست کرده بود و فقط نوک دماغش معلوم بود، زیر لب گفت:
- مرده شور خودت و اون مغز پوکت رو ببرن!  مردم بچه دارن، منم بچه دارم. یه عتیقه گیرم افتاده.
لب‌هام رو غنچه کردم که هرهر زیر خنده نزنم. چشم چرخوندم سمت خانم دکتر که یهو نگاهمون تلاقی کرد. خانم دکتر با چندش نگاهم کرد و ازم رو گرفت. فکر کنم فکرهای بدبد پیش خودش می‌کرد. آخه یکی نبود که به این بگه کی میاد اون صورت چرب و چیلی نشسته تو رو ماچ کنه. خانم دکتر با اکراه دوباره سمتم برگشت و گفت:
- لطفا بیرون تشریف ببرید! می‌خوام با مادرتون تنها صحبت کنم.
می‌دونستم که این دکتر هم نتونسته بود مرض من رو تشخیص بده. از نگاه اون‌ها، من اولین دیوونه‌ای بودم که عاشق خودکشیه. همه‌شون هم می‌گفتن اگه خودت رو بکشی، خدا تو جهنم باهات باربیکیو درست می‌کنه؛ ولی مغز خراب من این حرف‌ها حالیش نبود.
کلا من طراحی شده بودم تا نقشه‌های ایده‌آلی برای مرگ بکشم. دست‌هام رو محکم روی رون‌های پام کوبیدم و از مبل چرم بنفش که تازه گرم و نرم شده بود، بلند شدم. نگاهی به اتاق بنفشش کردم و زیر لب گفتم:
-  بد سلیقه!
فکر کنم شنید. چنان نگاهم کرد که فکر کردم، الانه چشم‌های وزغیش مثل دوتا توپ جفتک بزنه و بیرون بپره. پشتم رو بهش کردم و همو‌ن‌جور که اداش رو درمی‌آوردم، پام به قالیچه بنفش رنگ وسط اتاقش گیر کرد و گرومپی زمین خوردم. با دست‌هام مانع از برخورد صورتم به زمین شدم؛ برای همین درد بدی تو دست‌هام پیچید.
دلم نمی‌خواست بیش‌تر از این تو اتاق این جادوگر شهر اوز بمونم و باز یه بلایی سرم بیاد. تا خواستم به خودم بیام و صاف بایستم، مامانم گفت:
- اون چشم‌های کور شده‌ت رو باز کن! 
سمتش برگشتم. اجزای صورتش زیر چادر بود و فقط چشم‌های براق مشکیش و بینی بلندش معلوم بود. چشم‌غره‌ای بهم رفت و سمت دکتر لاغر مردنی برگشت. گفت:
- ببخشید واقعا!

ویرایش شده توسط Yuri
  • لایک 3
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...