رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان یک روح و دو تن l معصومهE کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

رمان یک روح و دو تن و چطور می‌بینید؟  

16 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. به نظرتون یک روح و دو تن چجور رمانیه؟

    • حرفه ای.
    • خوب.
    • متوسط.
      0
    • افتضاح.
      0
  2. 2. کدوم شخصیت؟

    • کوروش
      0
    • بهار
    • سوگند
    • پاییز
      0
    • امیرکیان
    • برزو


ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

 «پارت چهل و نهم»

سکوتی سنگین میانشان به فرمانروایی نشست. سوگند دستی به کنجِ تَر شده‌ی چشمش کشید و همچنان خیره به تصویرِ به خواب رفته‌ی کوروش مقابلِ دیدگانش، به یاد آورد گلدانی که بر سرِ کوروش آوار کرده و در نهایت، شکسته، همان هدیه‌ی مادرِ کوروش به او بود. گلدانی که عمیقاً برایش عزیز بود ولی در عین حال، تنها سلاحش برای در امان ماندن از خشمِ زبانه کشیده‌ی کوروش بود که در آن لحظه انتظارش را می‌کشید.

خیره به تصویرش، خاطراتِ سه سال زندگیِ مشترک که البته می‌شد گفت، بدونِ اشتراکی بینشان به پایان رسید، در مغزِ موریانه زده‌اش، تداعی شد. روزهای قشنگی نبودند؛ اما در آن دوران قشنگ نبودنشان، به چشمانش نمی‌آمد. چیزی که حائز اهمیت بود، برایش به حضورِ کوروش در کنارش، ختم می‌شد.

- سه سالی که باهاش زندگی کردم، همه‌ی شب و روزهاش با کابوس شروع و با کابوس هم تموم می‌شد! مشکل اینجا بود که من دریچه‌ی عقل رو بسته بودم و پیش خودم فقط می‌گفتم همه‌ی این بدبختی‌ها به بودنش، در!

صدایی بلند در همه‌ی بیمارستان پیچید که پزشکی را پیج می‌کردند و سکوت کوتاهی که سایه افکنده بود، به واسطه‌ی همان صدا شکسته شد. پس از آن هم، صوتی که حاصل از گام برداشتنِ پرستاران در راهروی آنجا بود، اجازه‌ نداد که فضا بیش از آن، مسکوت باقی بماند!

- خوب بود یا بد؟

سوگند سرش را به طرف برزو گرداند. نمی‌دانست در آن هنگام همذات پنداری با برزو جایز بود یا نه؛ اما ندایی در سرش فرمان می‌داد که سعی کن برای یک بار هم که شده، درک کردن را یاد بگیری! شاید با هم سو شدن با دیگران، دنیا جای زیباتری می‌شد!

- یه زندگیِ خوبِ بد!

برزو نیشخند زنان، چرخید و این بار پشتش را به شیشه زد و دستانش درونِ جیب‌های شلوارِ پارچه‌ای و مشکی رنگش فرو رفتند. سرش را بالا گرفت و به شیشه تکیه داد. حس می‌کرد زندگی دورِ چشمانش چرخیدن گرفته و باعث سرگیجه‌اش شده. هرچه سوگند بیشتر به گذشته رجوع می‌کرد، او هم بیشتر در ماضی‌های سوخته‌ی زندگانی‌اش، گرفتار می‌شد!

- روزها زود از خونه می‌رفت بیرون و شب‌ها تا دیروقت نمی‌اومد؛ وقتی هم که می‌اومد، به من محل نمی‌داد. شاید ندونی که چند باری هم فکر اینکه بهم خیانت می‌کنه، از سرم رد شد!

برزو این بار چشم دوخته به صندلی‌های پلاستیکی و آبی رنگِ مقابلش که مرتب، کنار هم چیده شده بودند، فکر کرد که چندبار همین فکر از سرِ خودش رد شده بود؟ شکاکیتش در آن زمان، زندگی‌اش با کسی که دوست داشت را به باد داد! شاید مقابلِ بهار به روی خودش نمی‌آورد که چقدر نسبت به او دچار سوءظن شده؛ اما در ذهنش هزاران بار فکر خیانتی شکل نگرفته، نقش بسته بود.

- چرا این فکر رو می‌کردی؟

صدای سوگند، شبیه به صدای کودکی که عروسکش را ستانده بودند، به بغض نشسته و مرزی تا گریه‌ای بی‌امان نداشت!

- یه زنِ تنها که شوهرش دوستش نداشت و برای فرار ازش به هر دری می‌زد، چه فکری غیر از این می‌تونست بکنه؟

شاید راست می‌گفت؛ ولی دلیلِ آن زندگیِ اجباری، مگر به غیر از خودش، کسی بود؟ گذشته، همچون فیلمی که بر روی پرده‌ی سینما نقاشی شده، مقابلِ چشمانِ خسته‌اش پدیدار شد.

«سه سال قبل»

اولین روزِ ازدواجشان را تا همان دم که عقربه‌های ساعتِ گرد و طلایی رنگِ روی دیوار، یازدهِ شب را نشان می‌دادند به تنهایی سپری کرده بود. دستانش را روی میز گره کرده و چانه‌اش روی آن جای گرفته و خیره به شمعِ نیمه آب شده‌ی روبه‌رویش که روی میز قطره چکانی می‌کرد، با انگشتانِ دستِ راستش، حلقه‌اش را به بازی گرفته بود.

قصدش بر آن بود که اولین شبِ باهم بودنشان، رویایی و رمانتیک باشد؛ اما با نیامدنِ کوروش تا آن وقتِ شب، تقریبا تمامِ نقشه‌هایش، نقشِ بر آب شدند. چشمانش را از شمع دزدید و به برنج و خورشتِ یخ کرده‌ی روی میز که دگر بخاری به بالا حواله نمی‌کردند، داد. نفس عمیقی کشید و کمرِ خمیده‌اش رو به میز را صاف کرد و به صندلیِ چوبی‌ای که روی آن جای گرفته بود، تکیه داد.

صدای چرخشِ کلید درونِ قفلِ در، باعث شد تا با شوک، از جای پریده و صندلی را به عقب براند که صدای ناهنجارِ کشیده شدنِ  صندلی روی کاشی‌های شیری رنگِ کفِ آشپزخانه، گوش‌هایش را خراش داد. حلقه را دوباره به انگشتش بازگرداند. خیره به دری که رو به داخل هُل داده می‌شد، لبش را با زبان تر کرد و دستی میانِ موهای بلند و قهوه‌ای رنگش کشید.

کوروش که خسته و آشفته وارد شد، بر خلافِ آشوبِ درونی‌اش، لبخندی بر لبانش نشانید و آرام، از آشپزخانه خارج شد. سمتِ کوروش رفت و با همان لبخند، گفت:

- سلام.

کوروش تنها به تکان دادنِ سری برایش اکتفا کرد و همین که خواست گامی به سوی اتاق بردارد، صدای سوگند، مانعش شد.

- کیفت رو بده، تا شام رو گرم می‌کنم، یه دوش بگیر و بیا!

کوروش بی‌اینکه نگاهش را به طرف سوگند کج کند، خیره به مسیرِ نیمه رفته‌اش، لب گشود و با سردیِ تمام، گفت:

- اشتها ندارم!

باز هم گامی برداشت که قدم‌های دیگرش با صدای سوگند، برداشته نشدند.

- اما من... کلی زحمت کشیدم... برای تو!

کوروش در کمالِ خونسردی، سرش را به سوی سوگند چرخاند و خیره به تیله‌های قهوه‌ای و منتظرِ چشمانش، تایی از ابروانِ پُر پشت و مشکی‌اش را به بالا راند.

- این زندگی انتخابِ من بود یا تو؟

سوگند قدمی به سویش برداشت و با صدایی لرزان، گفت:

- فکر کردم عاشقم میشی!

کوروش پوزخندی صدادار تحویلش داد.

- شدم؟

بعد هم رو از سوگند گرفت و به ادامه‌ی راهش پرداخت. دستش روی دستگیره‌ی نقره‌ای و سردِ درِ سفید رنگِ اتاق نشست و قبل از باز کردنش، سوگند را مخاطب قرار داد:

- جای من عینِ دیشب روی همون کاناپه‌ست؛ پس پتو و بالشتِ روش رو برندار!

سوگند که بغض به در و دیوارِ گلویش چنگ انداخته و از سوی دیگر، احساسِ بی‌ارزش بودن به وجودش تزریق شده و ترسِ خیانت در سرش زنگ خطر را به صدا درمی‌آورد، خطاب به کوروش با صدای مرتعش و عصبی، گفت:

- پیش کی خوش بودی که حالا اینطوری به من بی‌محلی می‌کنی؟

@masoo @melika_sh @Aryana @mahdiye11

ویرایش شده توسط مصی بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 95
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • کاربر منتخب

«پارت پنجاه»

دست کوروش روی دستگیره‌ی در خشکید. اگر سوگند را به حال خود رها می‌کرد، او همچنان با قدرت، به گزافه‌گویی‌هایش ادامه می‌داد. نکته‌ی اصلی و نقطه‌ی عطفِ سخنانش هم آنجا بود که خودش هم خوب می‌دانست کوروش اهل خیانت و مواردِ این چنینی، نبوده و نیست؛ اما گویی سرِ دلش سنگینی می‌کرد که روزی او را به اتهامِ جرایمِ مرتکب نشده، بازخواست کند.

کوروش خنده‌ای تحویلش داد که باعثِ وا رفتنِ سوگند شد. دلیلِ خنده‌ی او چه بود؟ حرفِ مضحکی میانشان رد و بدل شده بود؟ شاید هم دچارِ دو شخصیتی شده بود! ثانیه‌ای طوفانی و ثانیه‌ای آرام! بعید نبود که که آرامشش هم، آرامشِ ماقبلِ طوفان باشد. کوروش با تمامِ وجودش، تهِ خط را لمس کرده بود و در آن میان، چیزی برای از دست دادن، نداشت!

دستش را از روی دستگیره سُر و کیفش را کنارش پاهایش، روی زمین قرار داد. انگشتانِ هردو دستش را به لبه‌های دو طرفِ پالتوی قهوه‌ای رنگش بند کرده و آن را از تن جدا ساخت. سوگند با تعجب، حرکاتش را از نظر گذراند و هرچه با خودش کلنجار رفت، دلیلی مبتنی بر عقل، برای تغییر رفتارِ ناگهانیِ او نیافت! چه چیزی را در آن بین، به اشتباه محاسبه کرده بود؟

- چرا وایسادی نگاهم می‌کنی؟ مگه نگفتی میری غذا رو گرم کنی؟ خیلی خب، تعلل نکن!

سوگند که از فرطِ حیرت، چشمانش درحالِ بیرون زدن از حدقه‌هایشان بودند، خمی به ابروانِ قهوه‌ای رنگش داد و ردِ اخمی کمرنگ را گریبان‌گیرِ نگاهش کرد. باور نمی‌کرد این کوروش، همانی باشد که تا چند لحظه‌ی قبل، قصد داشت او را از مضراتِ زندگیِ جدیدشان آگاه سازد. کوروشِ قبل، فرسنگ‌ها با کوروشِ جدید فاصله داشت!

گامی به طرفِ کوروش که پالتو را روی دستش آویزان کرده بود و به طرزِ عجیبی او را می‌نگریست، برداشت. تناقض‌های رفتاری‌اش، ثانیه به ثانیه، پررنگ تر می‌شدند. مقابلِ کوروش ایستاد و با لحنی که حمل بر سوءظنی آشکارا نسبت به او بود، لب گشود:

- چی توی فکرته کوروش؟

کوروش از دیوارِ سفید رنگِ پشتِ سرش فاصله گرفته و در یک قدمیِ سوگند که ایستاد، وادارش کرد تا نگاهش را برای چشم دوختن به عسلی‌های مرموزش، بالا بکشد. سوگند که با کوروش رخ به رخ شد، کوروش صدای خفته در گلویش را به بیداری، فراخواند:

- مگه همین رو نمی‌خواستی؟ یه شبِ خوب و رمانتیک و... از این مسخره بازی‌های عاشقانه؟ هوم؟ پس دیگه تعحب چرا؟

سوگند با نگاهی که گوشه به گوشه‌ی صورتِ کوروش را می‌کاوید، نیشخندی را میهمانِ لبانش کرد و گفت:

- از شوهرِ سرسختِ من این صحنه، سکانسِ خیلی عجیبیه!

کوروش تک خنده‌ای کرد.

- خوشحال باش که شوهرت عینِ خودت داره هفت خط میشه؛ ولی متاسفانه یا خوشبختانه، بازیگریِ من با تو، قابلِ قیاس نیست! ده به هیچ ازت عقبم.

قبل از اینکه سوگند لب به سخن بگشاید، چشمانش را قدری به پایین کشیده و با چشم و ابرو، به پالتوی نشسته روی دستش، اشاره کرد.

- نمی‌خوای بگیریش؟

سوگند هم نگاهش را پایین کشید و با چشم دوختن به پالتو، دستش را بالا آورد و یقه‌ی ضخیمِ پالتو را با سرِ انگشتانش لمس کرد. یقه‌ی پالتو را به دست گرفت و از ساعدِ کوروش، جدا ساخت. همین که وزنِ پالتو از روی دستِ کوروش زدوده شد، کمی عقب رفت و همانطور که پاهایش را به سمتِ اتاق کج می‌کرد، خیره به سوگند، بدونِ اینکه تغییری در فرمِ صورتش ایجاد شود، گفت:

- من میرم دوش بگیرم!

کمرش را خم کرد و با دراز کردن دستش، کیفِ سامسونت و مشکی‌اش را از روی زمین بلند کرد. گام‌هایش را به سوی اتاق سوق داد و همین که وارد شد و در را بست، تعجبِ برانگیخته شده‌ی سوگند، به آتشی از عجایب و حیرت که دامانش را گرفتار کرده بود، تبدیل شد. با فکری مشغول، پالتو را روی دسته‌ی مبلِ چرمی و نسکافه‌ای رنگ، انداخت.

پشتِ مبل ایستاد و به پشتی‌اش تکیه داد و خیره به زمین، علت و معلول‌های مختلفی را در ذهنش درو کرد که دست بر قضا، از هیچ کدامشان هم نتیجه‌ای عایدش نشد. هضم نمی‌کرد و در باورش جای نمی‌گرفت که کوروش سلامی را بدونِ طمع به او بدهد؛ هرچند خیلی وقت بود که کوروش دندانِ طمع را کشیده و ولعی برای داشتنِ چیزی یا کسی نداشت!

نمی‌دانست چقدر همانجا ایستاده و فکر کرده؛ اما دستِ کم به یک ربع یا بیست دقیقه‌ای ختم می‌شد که صدای باز شدنِ درِ اتاق، او را از افکارِ مربوطه‌اش کند و چشمانش سوی صدا، چرخیدند. با دیدنِ کوروش که تن پوشِ سفیدی به تن داشت و حوله‌ی آبی رنگ را روی موهای خیسش که قطره‌های آب را روانه‌ی زمین می‌کردند، متعجب، لب باز کرد:

- مگه همین الان نرفتی حموم؟

کوروش با ابروانش به ساعتِ روی دیوار که یازده و بیست و پنج دقیقه را نشانه رفته بود، اشاره کرد. سوگند با دیدنِ ساعت، برق از سرش پرید. باورش نمی‌شد که تا آن زمان در افکارش غرق گشته بود.

- حواسم به ساعت نبود.

کوروش حوله را پایین آورد.

- فکر کردن به رفتارهای من، خودت رو به خاطرِ این همه سوالِ بی‌جواب خسته می‌کنه؛ پس خودآزاری نداری که، داری؟

@masoo @آری بانو @melika_sh @mahdiye11

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجاه و یکم»

کوروش عادت به مهربانی‌های ناگاه نداشت! او هیچ گاه ناگهانی و بی‌دلیل، آتشِ وجودش را خاموش نمی‌کرد؛ بلکه بیشتر سعی در گسترشش داشت! این حالات، از او کسی را ساخته بودند که سوگند را برای فهمِ شخصیتش گیج می‌کردند. مشکل از کجا بود؟ قلبش یا عقلش؟ قلبش به او فرمان می‌داد که اگر روزی برایش بدونِ کوروش سر می‌شد، بی‌شک آن روز، از مابقیِ عمرش سوا بود!

عقلش او را منع می‌کرد و می‌گفت که به دست آوردنِ عشق با ناجوانمردی، ماحصلی جز تقویتِ کینه‌ و نفرتی رشد یافته در کوروش، ندارد؛ اما عقل کِی توانسته بود با قلب به مجادله بپردازد که این بار، بارِ دومش باشد؟ دوست داشتنِ آدمی، منطق را ریشه کن می‌کند، به همین علت است که حس تنفر، این روزها حسی دوست داشتنی تلقی می‌شود.

وقتی پشتِ میزِ غذاخوری نشستند و در کمالِ تعجب با یکدیگر کنار آمدند، فکر سوگند به سویی پر کشید که شاید کوروش واقعا قصدِ زندگی کردن داشته و کم آورده بود. او حتی در خوانشِ ذهنِ امیرکیان هم تبحر داشت؛ ولی کوروش سرسخت تر و غیرقابل پیش بینی‌تر از آن بود که افکارش را به وضوح و آشکارا متوجه شود!

- چرا غذات رو نمی‌خوری؟

سوگند بالاخره دل از بازی کردن با غذایش کند و نگاهش را به سمتِ صدای کوروشی که مقابل نشسته بود، کشید. قاشق و چنگالِ فلزی را درونِ بشقابِ سفید رنگِ مقابلش رها ساخت و دستانش را روی میز، در یکدیگر پیچید و رو به کوروش که خونسرد، مشغولِ غذا خوردنش بود، گفت:

- کوروش واقعا کنار اومدی؟

کوروش قاشق و چنگال را درونِ بشقاب نهاد و دستمال کاغذیِ کنار بشقاب را از جا برداشت و دور دهانش کشید. دستمال را به جای اولش بازگرداند و آرنجِ هردو دستش را روی میز گذاشت و با گره زدنِ انگشتانش در هم، مقابلِ چانه‌اش، نگاهش را به چهره‌ی منتظرِ سوگند دوخت و بالاخره لب باز کرد:

- جای واقعا یه موقتاً بذاری، جمله‌ات از لحاظِ معنایی اوکی میشه. غذات رو بخور!

سوگند با شنیدنِ حرفِ کوروش، ابروانش را به نقاشی کردنِ اخمی روی صورتش وادار کرد که بانیِ چین خوردگیِ کمی روی پیشانی‌اش شد.

- یعنی می‌خواستی امشب من رو گول بزنی؟

کوروش لبخندی زد و به پشتیِ صندلیِ چوبی تکیه داد.

- نه خب اگه می‌خواستم گولت بزنم، این رو بهت نمی‌گفتم؛ بدبختی اینه که من یه وقت‌هایی زیادی رُکم.

با اشاره‌ی چشم و ابرویش به بساطی که روی میز پهن شده و شمع‌هایی که تا عمق وجودشان، آب شده بودند، خطاب به سوگند، گفت:

- شام خوبی بود، فقط از این به بعد اگه خواستی که به زحمت نیفتی، درست نکن؛ من کارم رو بیرون راه می‌اندازم.

از جایش برخاست و مسیرِ خروج از آشپزخانه را درپیش گرفت. سوگند با مشتی گره خورده روی میز که از فشارِ بیش از حدِ انگشتانش رو به سفیدی می‌رفت و بغضی که راه گلویش را بند کرده بود، از جا بلند شد و همین که قامتِ کوروش درونِ درگاهِ آشپزخانه نقش بست، صدای مرتعشش را به بالا کشاند:

- چرا هربار از درِ دوستی وارد میشم، من رو با خودت دشمن می‌کنی کوروش؟

کوروش سرجایش ایستاد. هربار بادِ مخالفِ جهتش می‌شد چون نه او را دوست داشت و نه اینکه او خاطره‌ی خوشی را از خودش حکاکی کرده بود. او تمامِ پل‌هایی که شاید روزی می‌توانست به عشقی دو طرفه بینشان منتهی شود را با به بازی گرفتنِ آبرو و اعتبارِ کوروش، از بیخ و بُن خراب کرد! آن روزها احساس در وجودِ کوروش فلج شده بود!

چرخی زد و به سوی سوگند برگشت. نگاهش نه خونسردی داشت، نه بی‌خیالی، نه آرام بود و نه حتی طوفانی! آنقدر خنثی و یخ بود که با هر نگاهش به سوگند، تن و بدنش منجمد می‌شد.

- بذار یه سوال ازت بپرسم!

سوگند منتظر و متعجب نگاهش کرد و ناخن‌هایش، گویی در کف دستش قصد حفر کردنِ گودالی با ژرفِ زیاد را داشتند.

- اگه تو دوستم نداشتی و من اون بلا رو واقعا سرت می‌آوردم...

قدم‌هایش مقابلِ سوگند، متوقف شدند.

- چیکار می‌کردی؟

به این موضوع تا به حال از این دید، ننگریسته بود. به راستی چه می‌کرد؟ باز هم به این ازدواج رضایت می‌داد؟ اگر این دوست داشتنِ خودش در میان نبود...

- من... نمی‌دونم!

کوروش نیشخندی زد و دست راستش را که بالا آورد، روی شقیقه‌اش گذاشت.

- من می‌دونم؛ چون اون وقت این سر...

دستش را پایین کشید و تخت سینه‌اش نهاد.

- روی این سینه نشسته بود!

@masoo @آری بانو @melika_sh @mahdiye11

ویرایش شده توسط مصی بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت پنجاه و دوم»

***

بالاخره از گذشته دل کنده و به زمان حال، روی آورده بود. باقی ماندن در گذشته، به جز تجسمِ مجدد رنج‌های آن سه سال، نفعی برایش نداشت. خودش هم خوب می‌دانست که چه روزهایی را برای بیدار کردنِ احساسِ کوروش تلاش کرد و وقتی نشد، باز هم کنار نکشید و در آخر طلاقشان، تنها راهِ خلاصی از باتلاقی که دامانشان را گرفته بود، به حساب می‌آمد. آن روزها هم برای طلاق مقاومت کرد؛ ولی فایده‌ای نداشت!

کوروش در آن زمان تصمیمش را گرفته بود رفتن را بر ماندن ترجیح داد. سه سال زندگی‌ای که هیچ عشقی را میانشان رد و بدل نمی‌کرد، چه سودی برایشان داشت؟ برای سوگند شاید ماندن در کنار کسی که دوستش داشت و برای کوروش چه؟ از قضا برای کوروش نه تنها سودی نداشت، بلکه به ضررش هم ختم شد.

- انقدر نسبت بهت بی‌توجه بود؟

بینی‌اش را بالا کشید و با نوازشِ گونه‌های ملتهبش، ردِ اشکی که روی صورتش خط انداخته را زدود. پایینِ مانتوی کرم رنگش کمی چروک شده بود؛ ولی برایش مهم نبود!

- کاش فقط بی‌توجه بود؛ اون ازم متنفر بود، هنوز هم هست!

صدای زنگِ موبایلی از درونِ جیبِ مانتویش، باعث شد تا نگاهش را به پایین هدایت کند و با دستش، موبایلی که درحالِ زنگ خوردن و مال کوروش بود و پیش از آمدن به بیمارستان،  از جیبِ کوروش برداشته بود را از درونِ آن، خارج کند.

با دیدنِ نامِ مادرش، آشوب به دلش راه افتاد. چشمانِ براق و به اشک نشسته‌اش، از حیرتِ زیاد، گشاد شدند و جایی میانِ سردرگمی، غرق در شک، گرفتار شده بود.

سرش را به سوی برزو چرخاند و در حالی که آب دهانش را مضطرب، به پایین می‌راند، خیره به نگاهِ آرامِ برزو که کوروش را نشانه گرفته بود، لب گشود:

- برزو... مادرشه!

برزو با شنیدنِ حرفِ سوگند، سرش را به ضرب، سوی چرخاند. ابرو درهم کشید و حینی که فکر می‌کرد اشتباه شنیده، به صورتِ نگرانِ سوگند و موبایلی که میانِ انگشتانش مدام زنگ می‌خورد و خاموش و روشن می‌شد، گفت:

- گفتی کیه؟

سوگند با حرص، نفسش را به بیرون فوت کرد و درحالی که قلبش از استرس، درونِ سینه آرام نمی‌گرفت، لبانِ خشکیده‌اش را وادار به جدایی کرد.

- میگم مامانشه! چیکار کنم من؟

برای لحظه‌ای، خنده به جانِ برزو افتاد. لبانش سعی در کش آمدن به دو طرفِ صورتش را داشتند؛ اما خودش را جمع و جور کرد که خنده‌ی پنهانش، از دیدِ سوگند دور نماند.

- به چی می‌خندی؟ الحق که دیوونه‌ای برزو!

برزو بالاخره خنده‌اش را رها و آرام- آرام، شروع به خندیدن کرد.

- جواب بده، بگو با گلدون زدم توی سر پسرت و ناقصش کردم.

سوگند با حرص، دندان به هم فشرد و همین که انگشتش را برای برقراریِ تماس، روی صفحه می‌لغزاند، زیرلب و در حالی که برزو مخاطبش بود، گفت:

- من رو ببین دارم روی دیوارِ کی یادگاری می‌نویسم!

برزو کمی از سوگند فاصله گرفت و تا با خنده‌های بی‌جایش، مانع از بازیگریِ حرفه‌ایِ او نشود! سوگند نفس عمیقی را به بیرون راند و تماس را که وصل کرد، موبایل را بالا آورد و پس از رد کردن از حصارِ شالِ همرنگِ مانتویش، آن را به گوشش چسباند و با صاف کردنِ صدایش، گفت:

- سلام مادرجون؛ خوبید؟

مهلقا که از شنیدنِ صدای سوگند به جای کوروش، شوکه شده بود، با لحنی که تعجب و شوک را به روشنی، با خودش حمل می‌کرد، گفت:

- الو؟ سوگند، تویی مادر؟

سوگند با دستِ دیگرش، طره‌ای از موهای فرار کرده از شالش را دوباره به زندانِ قبلی‌شان، بازگرداند. در ذهن هزاران دروغ و فریب را مرور کرد؛ اما هیچ کدام توجیهی برایش نمی‌شدند.

- بله. شما خوبید؟ حاج بابا خوبن؟

مهلقا باز هم متعجب و مشکوک، گفت:

- خوبیم. حاجی هم سلام داره. گوشیِ کوروش پیش تو چیکار می‌کنه؟

اولین دروغی که در مغزش زنگ زد، به سمتِ زبانش روانه شد.

- کوروش...

قبلی از اینکه سخنش کامل شود، صدای بلندی که پزشکی را برای بخش اورژانس پیج می‌کردند، همه جا را در بر گرفت. در دل، «لعنتی»ای نثار آن صدای بی‌موقع کرد و بعد با شنیدنِ لحنِ تا حدی نگرانِ مهلقا، حس کرد وجودش در هم پیچید.

- بیمارستانی؟

@masoo @آری بانو @melika_sh @mahdiye11

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت پنجاه و سوم»

حس می‌کرد جریانِ خون درونِ رگ‌های مغزش برایش به گونه‌ای آشکارا، قابلیتِ حس شدن را داشت. کفِ دستش را روی سرش گذاشت و به کلنجار رفتن با خودش مشغول شد. اگر راستش را به مهلقا می‌گفت، حتی اگر کوروش هم شاکی نمی‌شد، مهلقا پایش را به کلانتری باز می‌کرد. کوروش را به گونه‌ای می‌توانست منصرف کند؛ ولی مهلقا...

مهلقا از وابستگی و حساسیتِ شدید و عجیبی نسبت به کوروش بهرمند بود! حتی اگر او را گناهکارترین فردِ روی زمین می‌نامیدند، باز هم خار به پایش می‌رفت، جانش به یغما برده می‌شد.

او کوروش را بانیِ تکمیل شدنِ خوشبختیِ خودش و همسرش می‌دید که ناگاه و به اشتباه، مسببِ بدبختی‌شان هم شده بود! با این حال، چیزی از مادرانه‌هایش نسبت به کوروش، کم نمی‌شد! در زمانی که کوروش همه را از دست داده بود، حتی با اینکه خودش هم نمی‌خواست، مهلقا تماماً حواسش را به او سپرده بود.

و حال سوگند به اشتباه، پا روی مرکزِ حساسیتِ مهلقا گذاشته و خودش هم از عواقبی که احتمال داشت بر سرش آوار شود، آگاه نبود؛ اما بویی از خبرهای خوش به مشام نمی‌رسید!

- راستش...

مهلقا که با دو دوتا چهارتایی ساده، گویی تازه از عکس العمل‌های سوگند و بیمارستانی که او در آنجا حضور داشت، به موردِ اشتباهی بر خورده بود، لب باز کرد:

- وقتی تلفنِ  کوروش دستته و توی بیمارستانی...

سوگند تیزیِ دندانِ بالایی‌اش را محکم، روی لبِ پایینش قرار داد و به اندازه‌ای فشرد که شوریِ خون روی زبانش به لغزش درآمد. نمی‌دانست چگونه باید افتضاحِ پیش آمده را جمع کند تا بیش از این زنگ خطری در گوشش صدا ندهد.

- آروم باشید مادرجون؛ کوروش...

مهلقا با بغضی که تازه به مسیرِ گلویش رسیده و صدایی که تحلیل رفته و قدری مرتعش شده بود، لب گشود:

- بچه‌ام چی شده سوگند؟

سوگند که تازه به صحت و سقمِ اینکه انسان از هرچه بدش بیاید یا نسبت به آن ترسی داشته باشد، دقیقا به سرش می‌آید، پی برده بود، پلک‌هایش را روی هم نهاد و با پایین کشیدنِ دستش از روی سرش، مشغولِ قدم زدن در راهروی بیمارستان شد.

- چیزی نیست به خدا! یکم... یعنی...

دمی عمیق از اکسیژنی که در فضای بیمارستان حبس شده را گرفت و بلعید تا آرامشش را حفظ کند. پلک‌هایش را از هم باز کرد و خیره به کفِ سفید رنگِ زمین، خطاب به مهلقا گفت:

- یه تصادفِ کوچیک داشته. سرش ضربه خورده؛ امشب رو می‌مونه!

مهلقا با شوک، خواست حرف بزند؛ اما صدایی از تارهای صوتی‌اش عبور نمی‌کرد که به گوش رسیدنش را تضمین کند. تنها، صدای تنفس‌های ترسیده‌اش از پشتِ موبایل به گوشِ سوگند اصابت می‌کرد. سوگند، کمی عقب رفته و روی یکی از صندلی‌های درونِ راهرو جای گرفت. صدای غم گرفته و نگرانِ مهلقا، بارِ دیگر در گوشش پیچید:

- کجاست؟

آب دهانش را فرو داد.

- چ... چی مادرجون؟

مهلقا برای اولین بار، همزمان با شکستنِ بغضش، داد زد:

- کی رو میگم سوگند؟ چی رو میگم؟ بچه‌ام رو میگم! آدرسِ اون بیمارستانِ کوفتی کجاست؟

سوگند همانطور که با نخ‌های پایینِ شالش بازی می‌کرد، گفت:

- آدرسش رو براتون می‌فرستم.

قبل از اینکه خودش اقدامی برای پایان دادن به تماس بکند، صدای بوق‌های ممتدی به گوشش رسید که خبر از خاتمه یافتنِ تماس می‌داد. موبایل را از گوشش پایین کشید و پس از ارسال کردنِ پیامی که حاویِ آدرس بیمارستان، برای مهلقا بود، نفس عمیقی کشیده و صفحه‌ی موبایل را به سیاهی دعوت کرد.

از جایش برخاست و به سمتِ برزو که خیره- خیره، درونِ اتاق را می‌نگریست، رفت. از این نگاهِ عجیب و خیره‌ی او تعجب کرده بود. متعجب، خواست لب به پرسش بگشاید و همین که نگاهش با مسیرِ چشمانِ برزو تلاقی کرد، قلبش در آنی، فرو ریخت!

@masoo @-Aryana- @melika_sh @mahdiye11

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجاه و چهارم»

خیره به فضای تاریک و نمورِ اتاق که دیواری سفید رنگ و تَرَک برداشته را با خود به یدک می‌کشید، صدا و لحنِ تهدیدآمیزِ حمید را برای هزارمین بار در سرش مرور کرد و گویی به دنبالِ آن بود که تنها برای یک بار هم که شده، این انعکاس‌ها دروغی را از شکافِ حرف‌هایش بیرون بکشند؛ ولی دروغی وجود نداشت!

«- کلاغ‌ها خبر آوردن که توی آمریکا یه مادرِ پیر و رنجور داری که از قضا توی آسایشگاهه! نمی‌خوام ته دلت رو خالی کنم ها؛ ولی از من می‌شنوی، به خاطر خودت کوتاه بیا! کسایی که نافرمانی کردن، یا قبرِ خودشون رو کندن، یا اطرافیاشون!»

حلقه‌ی دستانش به دورِ زانوانِ خسته‌اش تنگ تر شدند و انگار که روی صندلیِ گهواره‌ای جای گرفته بود، مدام و با حالتی مضطرب، خودش را تکان می‌داد. عمقِ نحسیِ این قصه را جایی می‌فهمید که نه راه پس داشت و نه راه پیش! او هم باید به مانندِ امیرکیان، قربانی‌ای قاتل نما می‌شد! مادرش یا دخترانِ دیگر؟ کدام یک را انتخاب می‌کرد و در آخرِ راه به وجدانش لطمه‌ای وارد نمی‌شد؟ مشخصاً هیچ کدام!

- تو... تو اسمت... پاییزه؟

چانه‌اش را از روی پاهایش برداشت و سرش را که به سمتِ صدا چرخاند، دخترِ جوانی را با صورتی سرخ از گریه نگریست که به واسطه‌ همان گریه‌های بی‌امانش، چشمانش هم با خون رنگین شده و پُف کرده بودند. لبش را با دندان گزید و بغضِ سنگین شده در گلویش، با هجومی سرتاسری، خودش را به دیواره‌ی گلو و چشمانش می‌کوبید.

سرش سنگین بود و درد فجیعی داشت. شاکی بود و دلش می‌خواست فریاد زنان، یقه‌ی خدا را اسیرِ چنگال‌هایش کند و تنها پرسشی که در ذهنش اسیر شده را از او بپرسد که در این دنیای بی‌رحم، زورش به چه کسی رسیده و یا چه کسی از او شکایت برده که راهش به اینجا کشیده شد؟!

سری به نشانه‌ی تایید برای دختر تکان داد. دخترک هردو دستش را بالا آورد و اشک‌های نشسته بر صورتش را پاک کرد. شالِ صورتی رنگش روی گردنش آویزان شده و موهای مشکی رنگ و بلندش، به طورِ آشفته‌ای دورش را پُر کرده بودند. چشمانِ مشکی رنگِ تر شده با اشکش، جانِ پاییز را ستاند. اگر امیرکیان قاتلِ جنسِ مخالفِ خویش بود، او داشت به قاتلِ هم جنسِ خودش مبدل می‌شد!

- اسمت... رو از زبونِ حمید و امیر... امیرکیان شنیدم!

چشم بست و تنها به صدای لرزانِ دختر گوش سپرد. پلک‌هایش را روی هم فشرد و هرچه بغضِ سرکشش را به پایین می‌راند، فایده‌ای نداشت! زور بغض به او می‌چربید.

- امیرکیان... خیلی... خیلی...

گویی لکنت گرفته بود. حالِ پاییز هم دست کمی از او نداشت! امیرکیان خیلی چه بود؟ پست بود؟ بد بود؟ یا شاید هم دوست داشتنی بود؟

- امیرکیان... خیلی بده... گولم زد! من... من رو آورد...

پاییز پلک از هم گشود. نگاهش صورتِ خیس از اشکِ دختر را نشانه رفت. دستش را از دورِ پاهایش باز کرده و خودش را کمی روی زمینِ سردِ اتاق کشید تا به دختر رسید. اینجا جهنم روی زمین بود! بدونِ آتش، اما داغ و سوزان!

- می‌دونم عزیزم؛ می‌دونم!

دست بلند کرده و شانه‌های دختر را گرفت و او را به خودش نزدیک تر ساخت. مشغولِ مالش دادنِ کمرش شد و شیشه‌ی بغضش را بدونِ صدا شکست. سرنوشت شوم‌تر از این؟

- تو... شنیدم داشت حرف می‌زد... می‌گفت... می‌گفت واقعا عاشقته!

پاییز بینی‌اش را بالا کشید و با لحنی خشمگین، زیرلب زمزمه کرد:

- می‌خوام صد سال سیاه نباشه!

دختر را کمی از خودش فاصله داد و بعد به کمانِ ابروانِ مشکی رنگش و صورتِ غم گرفته‌اش نگریست. چگونه یک انسان می‌توانست در یک روز، یک عمر پیر شود؟ همین یک جمله را می‌توانست صریح و واضح، از دیدگانِ شفاف و به اشک نشسته‌ی او بخواند. تنها یک راه در دسترسشان بود؛ فرار!

- اسمت چیه؟

دختر، لبان بی‌رنگش را از هم گشود:

- گیسو!

چگونه می‌توانستند با دخترانِ معصومی همچون گیسو، این کارها را بدونِ ذره‌ای عذاب وجدان انجام دهند؟ اگر عدالتِ خداوند قرار بود تنها به دنیای پس از مرگ موکول شود، کینه، چه فایده‌ای داشت؟

- گیسو آروم باش! باهم از اینجا میریم؛ خب؟

گیسو با چشمانی درشت شده از ترس، گفت:

- چی؟ فرار... فرار کنیم؟ اگه... اگه گیرمون بیارن...

پاییز خود را به میانه‌ی حرفِ او کشاند:

- جهنم الضرر! گیرمون بیارن، هیچ کاری نمی‌تونن بکنن. تا من هستم از چیزی نترس، باشه؟

از جایش بلند شد و با چشمانش، اطراف را کاوید. غیرممکن بود که اتاقی با این شکل و شمایل، دریچه‌ای برای خروجِ اضطراری نداشته باشد! هرچند این اتاق، تنها حُسنش این بود که آب از سقفش چکه نمی‌کرد؛ مابقی به ضرر ختم می‌شدند!

تُن صدایش را کمی پایین آورد و خطاب به گیسو گفت:

- گیسو بلند شو! همراهِ من اینجا رو بگرد تا بالاخره یه راهِ فرار پیدا کنیم.

گیسو با تردید و پاهایی سست، از جایش برخاست. پاهایش از شدتِ وحشتِ رخنه کرده در جانش می‌لرزیدند. پاییز قدمی به جلو برداشت و سعی کرد تا نقطه‌ای را برای واکاویِ آنجا، از قلم نیندازد.

@masoo @-Aryana- @melika_sh @mahdiye11

ویرایش شده توسط مصی بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجاه و پنجم»

میانِ آن تاریکی، روزنه‌ای وجود نداشت تا به دیدِ کم جانش، قوتی عطا کند؛ اما همان دیدِ کم هم باعث نمی‌شد تا از رو برود و بی‌خیالِ گزینشِ مسیری برای فرار شود. اتاق پنجره داشت؛ اما مشکلی که اجازه‌ی خروج از آنجا را به آن‌ها نمی‌داد، این بود که پنجره با میله‌های عریض و سفید رنگی، محافظت می‌شد و از شانسِ بد، دریچه‌ی کوچکی را هم از آنجا سلب کرده بودند! دیوارِ آنجا تنها یک در را با خودش حمل می‌کرد که اگر آن هم نبود، دگر ورود و خروج به اتاق معنی نداشت!

دستش را روی دیوارِ سرد به حرکت درآورد تا با برخورد به جسم یا نورِ امیدی، بتواند از این مخمصه‌ی ساخته شده به دستِ حمید و امیرکیان خارج شود؛ اما هربار که حس می‌کرد چراغی در قلبش روشنایی گرفته، با فهمیدنِ اینکه به شکستگی‌های دیوار خورده، خاموشی نصیبش می‌شد. این اتاقِ لعنتی حتی برق هم نداشت! برای فرار نکردنشان حتی نور را هم از آنجا دریغ کرده بودند!

صدای گیسو که در گوشش پیچید، سرش را به ضرب، سوی صدا چرخاند.

- پاییز... اینجا...

پاییز به سختی، ردِ صدا را گرفت که از بهرِ تاریکی‌ای که بر نورِ نه چندان زیادِ ماه غلبه می‌کرد، چند باری هم سکندری خورد و جانِ سالم به در برد. کنار گیسو که ایستاد، نگاهی به تیرگیِ براقِ چشمانش انداخت و بعد، لب باز کرد:

- چی شد؟ چی دیدی؟

گیسو نگاهش را از پاییز ربود و به زمین فرستاد. پاییز با دیدنِ متغیر شدنِ مسیرِ نگاهِ او، خودش هم چشمانش را به همان سمت کشاند و به زمین نگریست. نگاهی به بخشِ کوچک و برآمده از فرشِ قهوه‌ای رنگ و پُرز دارِ کفِ اتاق، انداخت. با شوک، آرام- آرام، زانوانش را تا کرد و روی فرش نشست.

دستش را به لبه‌ی فرش گرفته و با کنار زدنش، چشمانش قفلِ دریچه‌ای مستطیل شکل شدند که برآمدگیِ فرش از بهرِ دستگیره‌ی آن بود. پاییز دست جلو برد و دستگیره را میانِ انگشتانِ کشیده‌اش که کمی هم با دانه‌های عرق، تَر شده بودند، اسیر کرد.

با اندکی فشار، مشتِ احاطه‌گرش به دورِ دستگیره را محکم به بالا کشید که با صدایی نسبتاً ناهنجار، باز شد. کمرش را بیشتر خم کرد و به قعرِ دریچه‌ی باز شده که نگریست، با نردبانی آهنین که رو به پایین بود، مواجه شد. لبانش آرام، به لبخندی باز شدند و سرش را بالا گرفت و به گیسو نگاه کرد. با همان لبخند، گفت:

- قراره همه چی درست بشه گیسو! بیا بریم!

گیسو متعجب، سرش را به سمتِ پاییز چرخاند.

- کجا؟

پاییز با دست به درونِ دریچه اشاره کرد.

- اینجا یه نردبونه که رو به پایین میره.

کمی خودش را به دهانه‌ی دریچه نزدیک ساخت. درونِ آنجا را نوری زرد رنگ و کم، محاصره کرده بود. لبانش را با زبان تر کرد و پای راستش را درونِ دریچه و روی اولین میله‌ی نردبان گذاشت و بعد پای دوم و خطاب به گیسو گفت:

- همین که من رسیدم اون پایین، بیا؛ باشه؟

گیسو سری تکان داد و دستش را که بالا آورد، طره‌ای از موهای مشکی رنگش را به پشتِ گوشش هدایت کرد. پاییز آهسته، به پایین رفت و پس از چند ثانیه، صدای برخوردِ کفِ کفش‌های پاشنه بلندش با سرامیک‌های سفید رنگِ کفِ زمین، به گوش رسید. با صدایی که ولوم پایینی داشت و به پچ پچی که فقط می‌خواست به درجه‌ی شنیدن ارتقا پیدا کند، تبدیل شده بود، گفت:

- من رسیدم گیسو؛ بیا!

گیسو که با تاییدیه‌ی پاییز روبه‌رو شد، به آرامی، کفِ کفش‌های کتانی و سفیدش را روی میله‌ی اولِ نردبان نهاد. او هم به مانندِ پاییز، خودش را به پایین کشید و در آخر، کنارِ پاییز که ایستاد، نفس عمیقی از سرِ آسودگی، بادِ ریه‌هایش را خالی کرد. نگاهی به اطراف انداختند. گویی شبیه اتاقی در بیمارستان بود! بوی خون، در مشامشان به گردش درآمد و باعثِ بد شدنِ حال گیسویی که دچار سرگیجه شده بود، شد.

پاییز با تعجب و مشکوک، ابروانِ نازک و قهوه‌ای رنگش را به هم متصل کرد.

- اینجا دیگه کجاست؟

گیسو دستش را به سرش گرفت و به سختی، آب دهانش را فرو داد.

- سرم داره گیج میره.

چشمانش را بست که پاییز با دیدنِ حالِ ناخوشش، شانه‌هایش را گرفت و او را وادار کرد تا تنِ سستش را به آغوشِ بازِ زمین هدیه نکند.

- آروم باش! سریع از اینجا میریم.

نگاهش را به اطراف گرداند و با درِ سفید رنگی روبه‌رو شد. دستانش را از شانه‌های گیسو کند و در عوض، مچش را میانِ حصارِ انگشتانش گرفتار ساخت. گیسوی رنگ پریده را به دنبال خودش و سمتِ در کشید و همین که دستش به سمتِ دستگیره‌ی در روانه شد، صدای مردانه‌ای از پشتِ آن، باعثِ خفگیِ تنفس‌های تندش شد.

- خب حالا... امیرکیان چی گفت؟

دستِ لرزانش را از دستگیره فاصله داد و سرش را سوی گیسو چرخاند که رنگی به رخسار نداشت و مرگ را با جان و دلش احساس می‌کرد.

- چی چی گفت؟ چرا چرند میگی؟

از در عقب رفتند و صدا در آنی، نزدیک تر شد.

- بابا امیرکیان گفت کم کاری ببینم، از دستمزد خبری نیست! این دختره هم که از بس کولی بازی درآورد، یه دندونش بیشتر به باد نرفت. نگفت چیکار کنیم؟

صدای مردِ دیگر و درست، قرار گرفتنشان در فاصله‌ای میلی متری با در و قلب‌هایی که تپیدن را گاهی فراموش می‌کردند و گاهی به سرعتی رعد پیش می‌رفتند.

- نگران نباش! مقاومتِ اون هم یه جا تموم میشه.

و دستگیره‌ای نقره‌ای رنگ که به پایین هدایت شد، نیمی از جانشان را ربود!

@masoo @-Aryana- @melika_sh @mahdiye11

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • کاربر منتخب

«پارت پنجاه و ششم»

درِ اتاق، رو به داخل هُل داده شد و همین که نوکِ کفش‌های مشکی رنگ و مردانه‌ای کفِ آن نمایان گشت، صدایی که از فاصله‌ی کمی دورتر به گوش می‌رسید، احاطه‌گرِ گوش‌هایشان شد. صدا، صدای خودش بود! امیرکیان!

- چی پچ- پچ می‌کنید باهم؟

پاییز که با شنیدنِ صدای امیرکیان، آتشِ حرص، وجودش را به آغوش کشید، لبانِ باریکش را محکم، روی هم فشرد و با چشم، دنبالِ وسیله‌ای گشت تا اگر پای امیرکیان به آن اتاق باز شد، تهاجمی عمل کرده و پیش از آنکه او جانشان را بستاند، با حرکتی ناگهانی، او را منع سازد.

گیسو گوشه‌ای از اتاق پناه گرفته و کفِ دستش روی قلبش نشسته و لباسش را میانِ انگشتانش مچاله کرده بود. صدای نفس‌های ترسیده‌اش از دور هم قابلیتِ شنیدن را داشت. صداها هنوز هم همانقدر نزدیک بودند با این تفاوت که صدای امیرکیان، لحظه به لحظه نزدیک تر می‌شد:

- پاشید برید، برای امشب کارتون تمومه!

صدای قدم‌هایش بیشتر و بیشتر به گوش می‌رسید. نفس‌هایشان به شماره افتاده بود و قلب‌هایشان همانندِ دیوانه‌ای که در بندِ زنجیر اسیر شده و خواهانِ آزادی بود، خودش را به در و دیوار می‌کوبید تا شاید از زندانِ سمتِ چپِ سینه‌شان رهایی یابد. پاییز بیش از پیش به دیوارِ سرد و سفید رنگِ پشت سرش تکیه داد و چشمانش را فقط و فقط روی در متمرکز کرده بود تا در صورتِ ورودی به اتاق، بتواند عکس العملی را از خودش نشان دهد.

در بیشتر به داخل کشیده شد که پاییز برای جلوگیری از برخوردِ آن با تنش، خودش را کمی به کناری کشید و بیشتر به گیسو نزدیک شد. گیسو با هردو دستش، بازوی پاییز را گرفته و تمامِ وجودش را لرزشی بی‌انتها محاصره کرده بود. کفش‌های مردانه و آشنایی که کفِ اتاق قرار گرفتند، باعث شد تا پاییز آب دهانش را فرو داده و به سختی خودش را از ترسیدن، منع کند.

قامت امیرکیان که از درگاه خارج شده و درحالی که نگاهش به روبه‌رو بود و در را می‌بست، میانِ چهار مردمکِ مرتعش، نقاشی شد، تپش‌های قلب‌هایشان را به یغما برد. امیرکیان که به سمتشان چرخید، نفس را از ریه‌هایشان ربود و وقتی که لبخند روی لبانش را دیدند، تعجب و ترس در نگاهشان با هم درآمیخت.

- موش‌های فراری اینجا پیدا شدن!

چشمانش را به سمتِ پاییز چرخاند و نگاهش را زومِ صورتِ او که همزمان ترس، نفرت، عصبانیت و جدیت را دارا بود، کرد و همان دم که گامی به سویش برمی‌داشت، گفت:

- شیش ساله که می‌شناسمت پاییز؛ چجوری می‌خواستی من رو بپیچونی؟

پاییز فکش را به هم چفت کرد تا لرزشِ لبانش را از دیدنِ امیرکیان پنهان کند. گامی به سمتِ امیرکیان برداشت که باعث شد گیسویی که کنارش جای گرفته بود، پشت سرش سنگر بگیرد. امیرکیان با دیدنِ این صحنه، تک خنده‌ای کرد و دستانش را درونِ جیب‌های شلوارش فرو برد.

- دوربین توی اتاق گذاشته بودی، نه؟

امیرکیان لبانش را با زبان تَر کرد.

- از اینکه انقدر راحت پیداتون کردم، می‌سوزی، نه؟

پاییز پوزخندی زد و در آنی، سمتِ امیرکیان هجوم برد و یقه‌اش را میانِ انگشتانش به قصدِ مچاله کردن، فشرد.

- حالم ازت به هم می‌خوره امیرکیان! تو آدم نیستی!

امیرکیان با خونسردی، دستانش را از جیب‌هاش شلوارش خارج کرد و رو به پاییز گفت:

- خشونت اینجا فقط ضررِ خودت رو رقم می‌زنه.

پاییز اما بی‌محل به حرفِ او، گره‌ی انگشتانش دورِ یقه‌ی امیرکیان را کورتر کرد.

- تو لیاقتِ هیچی رو نداری امیرکیان، تو فقط یه آدمِ ترسویی که...

سردیِ جسمی را روی چانه‌اش که احساس کرد، انگشتانش را از یقه‌ی امیرکیان شُل کرد که امیرکیان با فشردنِ بیشترِ اسلحه به چانه‌اش، سرش را به بالا کشاند.

- چرا نطقت کور شد؟ من یه آدمِ ترسو هستم که... که چی؟

انگشتانِ پاییز برای مچاله شدنِ دوباره‌ی یقه‌ی امیرکیان پیش قدم شدند که با رویتِ لغزشِ انگشتِ اشاره‌ی امیرکیان روی ماشه، از حرکتِ دوباره باز ماندند. با حرص، دستانش را پایین آورد که امیرکیان نوکِ اسلحه را بیشتر در چانه‌اش فرو برد و او را وادار به گام برداشتن، رو به عقب کرد.

- چرا لال شدی پاییز؟ جوابِ من رو بده! من دقیقا چی‌ام؟

و فریادِ پُر خشمِ پاییز از حنجره‌اش گذر کرد و روانه‌ی گوش‌های امیرکیان شد:

- تو یه روانیِ کاملی!

برخوردِ محکمِ چوبی با گردنِ امیرکیان، صدای جیغِ دخترانه‌ای که از پشتِ سر او شنیده شد و صوتِ درد آلود و آغشته به ناله‌ای که از تارهای صوتیِ امیرکیان گریخت، چشمانش را ورای حد معمول، گشاد کرد. امیرکیان با درد و صورتی جمع شده، دستش را به پشتِ گردنش گرفت و پلک‌هایش را روی هم فشرد.

چشمانش را باز کرد. بدنش به سختی و با پاهایی که در اثرِ ضربه سست شده بودند، سمتِ گیسو چرخید و خیره به چشمانِ خیس از اشکِ او و بدنش که به خاطر وحشت و به گونه‌ای ناخودآگاه، به عقب رانده می‌شد، اسلحه را به سویش نشانه رفت.

- دختره‌ی چموشِ عوضی!

انگشتِ اشاره‌اش قدری ماشه را فشرد و پاییز با دیدنِ این صحنه، دوام نیاورد و سمتِ گیسو پا تند کرد و همان لحظه صدای فریادِ اسلحه که از بهرِ آزادسازیِ گلوله‌ای از عمق وجودش بود و جیغی که به آسمان هم نفوذ کرد، چهار ستونِ آن مکان را به لرزه درآورد.

@masoo @Aryana @melika_sh @mahdiye11

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت پنجاه و هفتم»

کفِ سفید رنگِ زمین با لکه‌های ریز و درشتِ خون رنگ گرفت. پاییز با وحشت و چشمانی گشاد شده، دستش را بالا آورد و جلوی دهانش پرده کشید. گیسو که گلوله‌ی رها شده از اسلحه، تونلی به مقصدِ قلبش را حفر کرده بود، پلک‌های بی‌جانش را روی هم نهاد و پاهای سست شده‌اش، تنِ نیمه جانش را به زمین هدیه کردند.

قلبِ پاییز روی دور تند می‌کوبید و در سرش صدای جیغ‌های پی در پی و بلندی را می‌شنید. اصواتی که با صدای گریه‌های گیسو در سرش، مخلوط شده بودند، قلبش را میانِ تنشی از جنس طوفان رها کردند. حلقه بستنِ اشک در دیدگانش، موجبِ تاریِ نگاهش و واضح ندیدنِ بدنِ بی‌جانِ گیسو شد.

با چکیدنِ قطره اشکی از چشم راستش که روی گونه‌ی سردش، خطی تا چانه‌اش کشید و بعد روانه‌ی زمین شد، دیدش واضح‌تر شده و با تکان دادنِ سرش به طرفین، خیره‌ی جسدِ گیسو، گامی به عقب برداشت و لبانِ لرزانش با همراهیِ صدای مرتعشش، جمله‌ای را سخت و تلخ، ادا کردند:

- گیسو... گیسو رو کشت... کشتیش!

سرش را به طرف امیرکیان که همچنان گردنش را با دست گرفته و چشمانش را بسته بود، چرخاند و با نگاهی به صورتِ مچاله شده از دردش، نفرت را آمیخته به کلامش کرد و همانطور که به سمتِ امیرکیان هجوم می‌برد، فریاد زد:

- چطور تونستی؟ کشتیش عوضی، می‌فهمی؟ کشتیش!

کلمه‌ی آخر را جیغ مانند ادا کرد. کف دستانش را تخت سینه‌ی امیرکیان کوبید و امیرکیان که تعادلی به خاطرِ گردنِ ضرب دیده‌اش نداشت، گامی رو به عقب برداشت و به خاطرِ کم توانیِ پاهایش، روی زمین افتاد که پلک‌هایش از هم گشوده شدند و نگاهش روی پاییز غرق در خشمِ مقابلش زوم شد.

چشمانِ پاییز چرخیدند و روی اسلحه‌ی امیرکیان را که موقع افتادنش روی زمین با خودش افتاده بود، متمرکز شدند و همان دم که اجازه‌ی واکنشی به امیرکیان را نمی‌داد، خم شد و اسلحه را از روی زمین برداشت.

اسلحه با لرزشِ نشأت گرفته از دستش، میانِ انگشتانش می‌لرزید. نوک اسلحه و دقیقا نقطه‌ی خروجِ گلوله از آن را مرکزِ پیشانیِ امیرکیان هدف گرفت که امیرکیان در حالی که از درد ناله می‌کرد، گفت:

- بده من اون رو پاییز!

پاییز قدمی به سمتش برداشت و انگشتِ اشاره‌اش را روی ماشه حرکت داد. نمی‌خواست منصرف شود و به هر نحوی که بود، قصد داشت به این روایت و پرونده‌ی کثیفِ امیرکیان خاتمه دهد.

- قصه‌ی کثیفت امروز و اینجا یه بار برای همیشه تموم میشه تا تمامِ دخترهای دنیا از شرِ وجودِ نحست خلاص بشن امیرکیان!

امیرکیان خواست از جایش بلند شود و از طرفی دستش را برای گرفتنِ اسلحه از پاییز دراز کرد که پاییز با بغض فریاد زد:

- دستت رو بکش! به خدا می‌زنم امیرکیان!

امیرکیان با حرص و خشم و نفس زنان، همانند خودش فریاد کشید:

- بده من اون رو بهت میگم پاییز!

پاییز ماشه را کمی بیشتر فشرد و مرزی تا خلاصیِ گلوله از درونش، باقی نگذاشته بود.

- تقاصِ زندگیِ همه‌ی اون دخترها رو پس میدی...

نگاهش را به طرفِ گیسو چرخاند و با لبانِ لرزانش، ادامه داد:

- تقاصِ گیسو رو هم پس میدی!

داد زد:

- تقاصِ همه‌شون رو پس میدی عوضی!

امیرکیان نفسِ عمیقی کشید تا شاید بتواند او را با حرف رام کند؛ اما خودش هم خوب باخبر بود که پاییز در آن لحظه شکسته و هرکاری از او برمی‌آمد.

- وایسا باهم حرف بزنیم پاییز.

پاییز دستِ دیگرش بالا آورد و اشکِ ریخته شده از چشمش را پس زد و نیشخندی را هاله‌ی صورتش کرد.

- حرف بزنیم؟ تو حرف می‌فهمی؟ تو آدمی مگه؟

دستش را درازتر کرد و خواست اسلحه را از دستش بِرُباید که پاییز قدمی عقب رفت و گفت:

- حالم از تو و همه‌ی مردهای مثل تو که از مرد بودن فقط ادعاش رو به یدک می‌کشن، به هم می‌خوره.

فشارِ انگشتش روی ماشه بیشتر شد که امیرکیان آخرین تلاشش را هم به کار برد.

- همه چی رو از اینی که هست بدتر نکن پاییز، وایسا...

پاییز حینی که به سختی چانه‌ی لرزانش را از لرزیدن باز می‌داشت، لب باز کرد:

- خداحافظ برای همیشه امیرکیان مقدم!

@masoo @Aryana @melika_sh @mahdiye11

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجاه و هشتم»

***

جسمِ فلزی و سردِ کلید را میانِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش فشرد. سرش را بالا گرفت و به تابش ماه که کمی از تاریکیِ محیطِ پیرامونش را به یغما می‌برد، خیره شد. خودش هم نمی‌دانست که بعد از هفت سال، برای چه پا به این خانه نهاده بود. تداعی کردنِ خاطراتِ تلخ و مرورِ روزی که جسمِ یخ زده‌ی او از درِ این خانه بیرون رفت و هرگز بازنگشت، چه سودی برایش داشت؟

تنش لرزید و نسیم شبانگاهی‌ای که روی پوستش نشست، به تشویشِ درونی‌اش افزود. حالش به جای اینکه بهتر شود، هرروز بدتر از دیروز می‌شد! گویی کسی خوشبختی را از دنیایش ربوده بود و خبری از شادی و نشاط در آن نبود و چشمانش که دیگر برقِ سابق را نداشتند، بیش از هرچیزی در نگاهِ رنگ باخته‌اش، توی ذوق می‌زدند.

آب دهانی فرو داد با کشیدنِ نفسی عمیق، کلید را واردِ قفلِ در کرده و پس از چرخاندنش درونِ آن، در باز شد و نگاهش روی تاریکیِ مکانی که دگر با مخروبه‌ای برابری می‌کرد، ثابت ماند. خواست گامی رو به داخل بردارد که صدایی در سرش منعکس شد:

«- حمید ولم کن! داری می‌کشیم! برزو! برزو کمکم کن توروخدا، برزو!»

«برزو» آخری که در سرش پیچید، قدمی که قصد داشت رو به جلو برود را به عقب بازگرداند. دمای بدنش به طرزِ عجیب و ناخودآگاهی بالا رفت و ثانیه‌ای تمام دنیا پیش چشمانش تار شد. دستش می‌لرزید و جسمش قادر نبود بیش از این رهِ مستقیمِ روبه‌رویش را در پیش بگیرد.

بی‌توجه به همه‌ی حس‌های بد درونی‌اش که به یکباره سمتش حمله‌ور شدند، بدنِ خشک شده‌اش را به جلو کشاند و به سختی، مسیرِ داخل رفتن را طی کرد. واردِ حیاط که شد، نگاهی به همان حوضِ وسطش که دگر نه آبی در خود جای داده و نه ماهی‌ای در آن جست و خیز می‌کرد، انداخت و قلب ناآرامَش را وادار به داشتنِ آرامش کرد؛ ولی فایده‌ای نداشت!

چشمانش چرخیدند و چرخیدند و در آخر، گوشه‌ی حیاط و همان نقطه‌ی کذایی که آن روز جانش را به تاراج برده بود، پیشِ چشمانش پدید آمد و همه‌ی وجودش را بغضی سنگین احاطه کرد که با توده‌ی خار مانند و عظیم الجثه‌اش، سعی داشت شکافی در گلویش ایجاد کرده و خود را از بندِ گلو و جسمِ برزو رها سازد.

صحنه‌های همان روز، مقابلِ چشمانش شروع به پخش شدن کرد. پریچهر گوشه‌ای افتاده بود و از شدتِ درد ضجه می‌زد. صدایش که طالبِ کمک از سوی برزو بود و خواهش و تمناهایش برای دور شدنِ حمید از خودش، همانند آهنگی غمگین در ذهنش به صدا درآمد. دستش را بالا آورد و به گلوی پُر دردش که از زورِ بغض، در مرزِ انفجار بود، کشید.

دکمه‌ی اولِ پیراهنِ سفید رنگش را باز کرد تا تنفس برایش با سهولت همراه شود. هوای منطقه‌ی حضورش، خفه و زهرآلود بود. حس می‌کرد با هر نفسی که به سمتِ ریه‌هایش هدایت می‌کرد، سمی کشنده را به جانش می‌افزود.

سمتِ همان پنجره‌ای که آن روز از پشتِ همان نظاره‌گرِ التماس‌ها و خواهش‌های مادرش بود، رفت و به میله‌های سرد و عریضش که رنگ و رو رفته شده بودند، دست کشید و لب باز کرد:

- اون روز از اینجا دیدمش!

دستش را یک دور از بالا تا پایینِ میله کشید.

- داد زد.

میله را به چنگ گرفت و سردیِ رسوخ کرده به بدنش که از بهرِ سرمای میله بود را به جان خرید.

- التماس کرد.

بغضش به مرزِ شکستن رسیده بود.

- صدام کرد.

میله را در مشتش فشرد.

- چرا تورو اینجا گذاشتن؟

اشک مقابلِ دیدگانش پرده‌ای شفاف کشید. دست دیگرش را بالا آورد و میله‌ی دیگری را میانِ مشتش گرفت و فشرد.

- چرا شماها اینجا بودین؟

اشکش از چشمش روانه شد و فریاد زد:

- چرا شماها رو اینجا ساختن؟

میله‌ها را به طرزِ دیوانه‌واری تکان می‌داد و فریاد می‌زد. لحنِ ملتمس پریچهر از ذهنش پاک نمی‌شد! حمیدی که او را تا حد مرگ کتک زد و در آخر، جسم بی‌جانش که از درِ خانه بیرون برده شد و قبری که هیچ گاه ردی از آن نیافت تا بالای سرش زار بزند و یک بار برای همیشه بگوید که از جهان و آدمیانش خسته شده!

- گفت کمکش کنم!

بغض تازه‌اش، با صدای بدی شکست.

- چرا نگاهش کردم؟

هردو دستش را به سرش گرفت و داد زد:

- چرا نجاتش ندادم؟

دستانش را پایین کشاند و روی گوش‌هایش نهاد. با صدایی خش گرفته و لرزان فریاد کشید:

- داد نزن! کمک نخواه! از سرم برو بیرون!

@masoo @.Aryana. @melika_sh @mahdiye11

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجاه و نهم»

ندای فریادی که در مغزش زنگ می‌زد، ثانیه به ثانیه بلندتر از قبل می‌شد. حس می‌کرد سوار بر ماشینِ زمانی شده و برای بارِ دوم، همان روز را مرور می‌کرد. صداها هرچه در سرش بلندتر می‌شدند، بُعد طبیعی‌شان هم بیش از قبل حس می‌شد. جسارتی برای چرخاندنِ سرش نداشت چون اطمینان داشت که اگر سرش حتی دچارِ نیم چرخشی شود، دیگر نه تنها مغزش، بلکه چشمانش هم زیر سلطه‌ی آن روز نحس، مجبور به بازنماییِ اتفاقات مقابلِ دیدگانِ خسته‌اش می‌شدند.

این بار به جای صدای پریچهر، صدای بلند و لحنِ خشمگینِ حمید بود که تمامِ وجودش را از گوش‌هایش متنفر می‌ساخت:

«- دهنت رو ببند! گفته بودم به پر و پام نپیچ، نگفته بودم؟»

آن روز درد‌هایی که پریچهر بر اثرِ ضرباتِ حمید متحمل می‌شد را با تمامِ وجود در بطنِ خودش احساس می‌کرد. گویی به جای پریچهر، شخصی کنار خودش ایستاده و مانند حمید، مدام او را کتک می‌زد.

سرش را گرداند و به همان منظره‌ی دلخراشِ قدیمی نگریست. تصویرِ اتفاقی که رخ داده بود، مقابل دیدگانش، به گردش درآمد. همان نقطه بود که حمید با گرفتنِ یقه‌ی پیراهنِ قهوه‌ای رنگ و رنگین شده با خاک و خونِ پریچهر، از پشت، بدنِ بی‌جانش را روی زمین کشید و جسدش را بی‌توجه به فریادهای برزو از خانه بیرون برد و هیچ گاه قبری را هم برایش در نظر نگرفت!

با یادآوریِ خاطرات، دستانش از روی میله‌ها شُل و کنارِ بدنش آویزان شدند. تیله‌های قهوه‌ای‌اش زومِ همان نقطه بود! حتی پس از گذشتِ این همه سال، ردِ خونی که کنارِ تک درختِ نسبتاً تنومندِ آنجا بود، پابرجا مانده و گوشه‌ای در خانه وجود نداشت که او را از ورود به دنیای خاطراتِ تلخش منع کند.

گام‌هایش را به همان سمت برداشت و کنارِ درخت که ایستاد، کمی خم شد و روی زانوانش نشست. خیره به ردِ خونِ خشکیده و قدری کمرنگ شده، نفس مرتعشی کشید و لب باز کرد:

- چرا؟ چرا این مردک مامان؟

زانوانش که تحملِ هجومِ یکباره‌ی وزنِ بدنش را نداشتند، سست گشته و تنش را مهمانِ زمینِ سردِ زیرش کردند.

- چرا یه کاری کردی که حتی قبر برات نباشه که بیام و بالای سرت زار بزنم؟

اشکی ناخواسته، از گوشه‌ی چشمش رها شده و کنجش را قدری تَر کرد. سرش را بالا گرفت و به روشناییِ ماه در میانِ قابِ تیره‌اش نگریست و گفت:

- می‌بینی چه آینده‌ای برامون ساختی؟ دامادت که دخترت رو ول کرده و رفته، من رو از زنم جدا کردی، ازم یه دیوونه ساختی مامان!

دست بالا آورد و سرِ انگشتانش را به گوشه‌ی خیس شده‌ی چشمانش کشید.

- به خاطرت زنم رو ول کردم، بچه‌ام رو ول کردم، به خاطرِ اینکه اون حمیدِ پست فطرت رو پیدا کنم و تاوانِ مرگت رو ازش بگیرم، گذاشتم همه فکر کنن خوشی زده زیر دلم که بار و بندیلم و جمع و بساط رفتنم رو پهن کردم!

نفس عمیقی کشید و از جایش برخاست. دستِ راستش را روی تنه‌ی ضخیم و پُر فراز و نشیبِ درخت کشیده و لب زد:

- من که نیستم؛ ولی...

مکثی کرد. سرش چرخاند و دیدنِ نقاشیِ بیتا روی دیوارِ سفید و رنگ و رو رفته‌ی پشتِ درخت، قلبش را آتش زد! انگشتانش روی تنه‌ی درخت خم شدند و در یکدیگر پیچیدند. صدای گرفته‌اش، به سختی از لاله‌ی گوش‌های خودش هم عبور کرد:

- تو مواظبِ یادگاری‌های ما باش!

بغضِ سنگی‌اش را فرو و ادامه داد:

- مراقبِ خاطراتِ مامانم باش!

لبخندِ تلخی زد و از درخت فاصله و مسیرِ رفتن را در پیش گرفت. با صدای زنگ خوردنِ موبایلش که از درونِ جیبِ شلوارِ پارچه‌ایِ مشکی رنگش بلند شد، دستش را به سمتش برد و با بیرون کشیدنِ موبایلش، بدونِ نگاه کردن به صفحه، فقط جواب داد:

- بله؟

صدای جدی و دخترانه‌ای که قدری با نفس- نفس زدن همراه بود، از درونِ موبایل گریخته و به گوش‌هایش نفوذ کرد:

- به امیرکیان شلیک کردم، برای پیدا کردنِ من، اولین نفر میان سراغ تو!

نیشخندی زد.

- و این یعنی؟

جدیتِ صدایش هردو را لحظه‌ای ترساند.

- باقیش با توئه!

به درِ خانه رسید و همین که در را باز کرد، گفت:

- با بد آدم‌هایی درافتادی پاییز!

نگاهی به ماشینِ مشکی رنگش انداخت.

- منم همینطور!

و پاییز به تک جمله‌ای که از لبانش خارج شد، اکتفا کرد:

- این همه سال هردومون صبر کردیم تا برسیم به امروز! من که از دستش نمیدم، تو چی؟

برزو پوزخندی زد.

- منم نه.

@masoo @.Aryana. @melika_sh @mahdiye11

ویرایش شده توسط سبزه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت شصت»

صدای ناله‌های از روی دردِ امیرکیان، شیشه‌ی سکوتِ اتاق را می‌شکست. حمید مدام سر و ته اتاق را متر می‌کرد و با صدایی که از برخوردِ کفِ کفش‌های مشکی‌اش با زمین حاصل می‌شد، اعصابِ خودش را بر هم می‌ریخت. از ثانیه‌ی فرارِ پاییز از مخفیگاه، هزاران فکر از سرش عبور کردند که می‌توانستند در آنی، تمامِ نقشه‌هایش را نقش بر آب کنند!

پاییز مقرِ آن‌ها را یافته بود و این یافتن، از حماقتِ خودش و امیرکیان نشأت می‌گرفت. اگر تصور می‌کرد که پاییز تا الان نزدِ پلیس رفته و تمامِ جریانات را روی دایره ریخته، حتم داشت که تا دقایقی دیگر، می‌بایست از پشتِ میله‌های زندان، به تماشای قهقهه‌های زنی می‌نشست که سال‌هاست عطش انتقامش را با خود به دوش می‌کشید!

نگاهی غضبناک را حواله‌ی چهره‌ی امیرکیانی که با صورتی مچاله شده، روی مبلِ هلالیِ سفید رنگ نشسته بود، کرد و لب گشود:

- من چقدر باید ضعیف باشم که یه جوجه دختر، دستِ راستم رو زخمی کنه و بعد هم فلنگ رو ببنده؟

امیرکیان چشم باز کرد و با نفس- نفس زدن، مردمک‌های مشکی رنگش را روی صورتِ گر گرفته‌ی حمید، ثابت نگه داشت. نگاهش را کمی پایین کشید و به بازوی خونینش نگریست که جویبارِ خون، روی انگشتانِ دستِ دیگرش که روی بازوی زخمی‌اش نشسته بودند، روان گشته بود. لبانِ خشکیده و سفیدش را از هم گشود:

- چیکار می‌کردم؟ اسلحه دست اون بود! چه توقعی داشتی؟

حمید سری از روی تاسف برایش تکان داد.

- واقعا ترسو و بزدلی امیرکیان!

امیرکیان دندان قروچه‌ و خودش را محکوم به سکوت کرد. نگاه از حمید گرداند و با پاهایش روی سرامیک‌های کرم رنگِ کفِ اتاق ضرب گرفت. چند تقه‌ای که به در وارد شد، حمید را از افکارش جدا کرد و پاهایش را به سمتِ در روانه ساخت. دستش روی دستگیره‌ی نقره‌ای رنگِ در نشست و وقتی در را کمی به داخل کشید، چشمانش روی چشمانِ قهوه‌ای رنگی ثابت ماند. مردِ مقابلش دستی به ته ریشِ نسبتاً بلندش کشید و گفت:

- من رو خبر کردید آقا، درسته؟

حمید سری به نشانه‌ی تایید برایش تکان داد. از در فاصله گرفت و با عقب رفتنش، به داخل اشاره کرد. مرد که راهیِ اتاق شد، با دیدنِ امیرکیان، به سمتش رفته و کنارش، روی همان مبل نشست. با نگاهی که میانِ صورتِ امیرکیان و زخمِ بازویش در گردش بود، گفت:

- چت شده؟ چیکار کردی با خودت پسر؟

امیرکیان دستش را از روی بازویش بلند کرد.

- تیر خوردم.

مرد نگاهی به زخم انداخت و عینکِ ته استکانی‌اش را روی بینیِ عقابی‌اش، کمی بالاتر برد. چشمانش را که از زخمِ امیرکیان ربود، به حمید دوخت.

- این باید بره بیمارستان، اینجوری...

حمید بی‌توجه به سخنِ او و بی‌آنکه به او مجوزی برای تکمیلِ حرفش را صادر کند، با تشر گفت:

- بیمارستان نداریم! خودت باید راست و ریستش کنی!

مرد سری تکان داد و بعد زیرلب گفت:

- خیلی درد داره.

حمید با حرص، نگاهی به آن دو انداخت و گفت:

- جهنم الضرر! این دسته گلی هستش که خودش آب داده، بذار عطرش بزنه زیر بینیش تا بلکه فکر کنه ببینه چه غلطی می‌تونیم بکنیم.

امیرکیان که از سرکوفت‌ها و سرزنش‌های مداوم و بی‌هواگیریِ حمید به تنگ آمده بود، اخمی را چاشنیِ صورتِ مچاله شده از دردش کرد و چشمانش را به حمید دوخت.

- کی بود روی مخ من راه رفت که پاییز رو بیارم؟ هان؟ واسه تبرئه کردنِ خودت دلیل زیاد داری که.

مرد که بلاتکلیف شده و از جدال‌های میانِ حمید و امیرکیان به ستوه آمده بود، کلافه، گفت:

- من شروع کنم کارم رو یا نه؟

حمید نگاهی به ساعت مربعی شکل و آبی رنگی که روی دیوارِ سفیدِ اتاق نشسته بود و ساعتِ سه بامداد را نشان می‌داد، انداخت و آرام، گفت:

- شروع کن!

بدنش را به سمتِ در چرخاند و سوی همان گام برداشت. از دری که نیمه باز رهایش کرده بود، خواست گذر کند و همین که گامی در محیط بیرون نهاد، صدای امیرکیان بلند شد و به گوشش رسید:

- کجا میری؟

ولوم صدایش را کمی بالا برد:

- میرم به این جنگی که شروع شده، خاتمه بدم!

خودش را به جلو کشید و در را هم محکم، بست.

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت شصت و یکم»

سمتِ ماشینِ مشکی رنگش هجوم برد و همین که کنارِ درِ راننده ایستاد، دست جلو برد و همزمان با باز کردنِ در، روی صندلیِ مشکی رنگش جای گرفت.

ماشین را روشن و حرکتش را آغاز کرد. اولین کسی که بدونِ شک، انگشتِ اتهام به سویش نشانه می‌رفت و مجرمی برای جرمِ فرارِ پاییز شناخته می‌شد، برزو بود که حوالیِ عصرِ دیروز، قصدِ تجدیدِ فراش با پاییز را داشت و حال، معلوم نبود در چه نقطه‌ای به سر می‌برد.

دستانش روی فرمان مشت شدند و تحتِ تاثیرِ فشارهای روانی‌اش، با بازبینیِ گذشته مقابلِ دیدگانش، ذهنش بلندگو شده و هر صدای آزاردهنده‌ای که متعلق به همان گذشته بود را بر سرش آوار می‌کرد:

«- اگه طلاقم ندی، به خدا خودکشی می‌کنم حمید!»

بخش آخرِ جمله که روی «به خدا خودکشی می‌کنم حمید!» ثابت ماند، چندین بار در سرش، اکووار پخش شد. فرمان را جوری میانِ انگشتانش می‌فشرد که دستانش به سفیدی می‌زدند و از طرفی نبض شقیقه‌اش با چوب و چماق، به در و دیوارش می‌کوبید و گویی خواهانِ رهایی از بندِ افکارِ قدیمی و زنگ زده‌اش بود!

او از همه زنان بیزار بود! حتی دخترِ خودش! جنس مونث چیزی به جز وسیله‌ای در دستانش، برایش به نظر نمی‌رسید. روزگاری که عشق داشت، هیچکس به دادش نرسید و حال که چرخه‌ی طبیعت برایش روی مرکزِ نفرت می‌چرخید، همه برای کارهایش وکیل و وصی شده بودند؟ آن‌ها کجا بودند تا جوانیِ سوخته‌اش را نظاره کنند؟

«- من دوستت ندارم حمید، می‌فهمی؟ ندارم!»

دستش را بالا برد و محکم و با حرص، روی فرمان کوبید. پایش بی‌اراده، روی پدالِ گاز فشرده شد و سرعتش به طرزِ فجیعی افزایش یافت! اینکه با وجودِ تاریکیِ هوا و اندک شلوغیِ خیابان تصادف نمی‌کرد، برایش عجیب به نظر می‌رسید؛ اما در پسِ افکارش و دیالوگ‌هایی که با ولومِ صدای بالا تمامِ مغزش را احاطه کرده بودند، جمله‌ای را با فریاد ادا کرد:

- لیاقت نداشتی صبا، لیاقت نداشتی!

فریادِ دیگرش همزمان با ضربه‌ی محکمی که روی پیشانی‌اش نشست، خود را به رخ کشید:

- شما زن‌ها لیاقت ندارین!

از ماشین‌ها به طرز افتضاحی سبقت می‌گرفت که چند باری هم با بوق‌های از سرِ حرصِ رانندگانشان روبه‌رو می‌شد. به خود که آمد، دقیقا در همان محلِ قدیمی بود. فارغ از جمعیت شهری و در عین حال، لبریز از بوی مرگ و تنهایی!

ماشین که ترمز کرد، با نهادنِ دستش روی دستگیره‌ی در و در نهایت باز کردنش، اولی قدم را رو به بیرون نهاد. مقابلِ پرتگاه، چشمش به قامتِ مردی افتاد که پشت به او ایستاده و دستانش را پشتِ سرش، درهم قلاب کرده بود

خواست گامی به سمتش بردارد اما لحظه‌ای که به مغزش خطور کرد شاید نقشه‌ای وجود داشته باشد، گامِ رو به جلو برداشته‌اش، به عقب بازگردانده شد. اطراف یک دور از نظر گذراند تا از وجود نداشتنِ اشخاصِ دیگر، اطمینان حاصل کند.

نفس عمیقی کشید و با دل را به دریا زد. قدم‌هایش را رو به جلو برداشت و در همان دم، تُنِ صدایش را اندکی بالا برد:

- تو کی هستی؟

مرد تکانی نخورد. حتی نگاهش را از مقابلش جدا نکرد. حمید اخمی کرده و در حالی که به انداره چهار یا پنج قدم با او فاصله داشت، فاصله را پُر کرد و گفت:

- با توام!

پشت سرِ مرد ایستاد و دستش را روی بازوی او نهاد و همین که به زور تنش را به عقب می‌چرخاند، تشر زد:

- یا خودت رو معرفی می‌کنی یا...

تنِ مرد که به سمتش برگشت، همزمان مشتی روی گونه‌ی چپش نشست و صدای فریادِ دردآلودش، با صدای آشنا و مردانه‌ای درهم آمیخت:

- زودتر از اون چیزی که فکرش رو می‌کردی، به هم رسیدیم ناپدریِ عزیزم!

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت شصت و دوم»

حمید چند قدم رو به عقب برداشت و دستِ چپش را بالا آورد و روی گونه‌اش نشاند. جای مشتِ برزو روی صورتش، گز- گز می‌کرد و حتم داشت به کبودی نیز خواهد رسید.

با حسِ گرمای مایعی بالای لبش و بوی خونی که روی پره‌های بینی‌اش نشسته بود، دستش را از روی گونه‌اش، به سمتِ بینی‌اش سوق داد و با لمسِ خونِ پایینِ بینی‌اش، دستش را مقابلِ چشمانش گرفت. قرمزیِ خون روی انگشتانش، به صورتش دهان کجی می‌کرد.

تک خنده‌ای کرد که در نهایت به قهقهه‌ای بلند منتهی شد. با کشیدنِ پشت دستش به بینی‌اش، خون را از روی آن زدود. برزو نفس زنان و با چهره‌ای آتشین که خشم در آن شعله می‌کشید، نگاهش می‌کرد.

انگشتانِ پیچیده شده‌اش در یکدیگر که بعد از فرود روی صورتِ حمید، از هم باز شده بودند، دوباره برای گره خوردنِ در هم پیش قدم شدند؛ ولی صدای حمید که ته مایه‌هایی از خنده‌ی چند لحظه پیشش را به دوش می‌کشید، مانع شد:

- رگِ غیرتت بعد از شیش سال زد بالا یهویی؟

برزو نیشخندی عصبی را روی لبانش پدید آورد. تنها پیراهنِ سفیدش را به تن داشت و همان شلوارِ پارچه‌ای و مشکی رنگ که از عصرگاهی و موعد محضر، تن کرده و تعویض نکرده بود. قدمی به سمتِ حمید برداشت و با خونسردیِ آمیخته شده به خشمی آشکارا در کلامش، خیره به تیله‌های شب رنگ و خالی از حسِ حمید، گفت:

- توی روانی بودنِ تو که شکی ندارم؛ ولی می‌دونی چیه؟ خیلی واسه امشب صبر کردم. روز نه، ساعت نه، ثانیه‌ها رو شمردم! شمردم تا برسه به امشب و وقتی پیدات می‌کنم، اون جهنمی که برام ساختی رو برات جبران کنم!

حمید دستانش را به کمرش گرفت و تایی از ابروی مشکی‌اش را روانه‌ی پیشانیِ خط افتاده‌اش کرد. گذرِ نسیمِ شب هنگامی که هنگامِ حرکت، از تارهای وجودی‌شان هم عبور کرد، روحِ حمید را نوازش و دامنه‌ی شعله‌های خشمِ برزو را گسترده‌تر می‌کرد.

- می‌دونی اشتباهِ مادرت چی بود؟

برزو گامی دیگر به سمتش برداشت و فریاد زد:

- اسمِ مادرِ من رو به دهنِ کثیفت نیار!

و حمید بی‌توجه به فریادِ برزو، لبخندِ کجی زد.

- مادرت به یه افعیِ سیاه اعتماد کرد که دنیای خودش و بچه‌هاش سیاه شد!

برزو دستش را روی دهانش کشید و پایین که آورد، به همان پرتگاهی که پشت به آن ایستاده بود، اشاره کرد:

- جسدش رو از همینجا انداختی پایین، آره؟ چقدر به ریشِ من خندیدی؟

این بار قدم‌های حمید به سوی برزو برداشته شد و فاصله‌ی میانشان را پُر کرد. تفسیرِ دو کلمه‌ی «افعیِ سیاه»، پسوندی که سال‌هاست کنارِ نامش جا خوش کرده بود، برای برزو سخت به نظر نمی‌رسید؛ اما جانی برای توصیف کردنش نداشت!

- می‌دونی برزو، تیشه جسمیه که ذاتِ کثیفش رو پشت سرِ ریشه مخفی می‌کنه، اما به وقتش، خودش ریشه رو از جا می‌کَنه! زیرِ بال و پرِ تو و خواهر و مادرت رو گرفتن، اون زمان از من توی چشمِ بقیه یه آدم فداکار ساخت؛ ولی هیچکس نمی‌دونست منِ افعی هیچوقت قابل اعتماد نیستم!

برزو دستانش را تختِ سینه‌ی حمید قرار داد و با فشاری که از تنِ خودش نشأت می‌گرفت و به بدنِ حمید منتقل می‌شد، او را قدری به عقب راند. هرچه که می‌شد، یادش نمی‌رفت فردی که مقابلش ایستاده بود، همه چیزش را تا تباهی کشاند.

- تو افعی نیستی! یه شغالی، یه کفتار، یه دیوصفتِ عوضی!

حمید بلند خندید.

- این‌هایی که گفتی زیاد به من شباهت نداشت!

برزو چنگی به موهای آشفته‌اش زد. حمید برای به بازی گرفتنِ روانش، تا ته دنیا کافی بود! نه تنها بازی با اعصابش، بلکه حمید در یک آن می‌توانست هرچه در زندگی‌اش گذشته را پیش چشمانش عیان سازد و یک بارِ دیگر به او بفهماند، بی‌رحم‌تر از آن است که به وجودش رحم کند!

- همه‌شون دقیقا تورو تشکیل میدن، دقیقا!

حمید به سمتش گام برداشت و برزو رو به عقب!

- می‌دونی کِی بود که بیشتر از همیشه خندیدم و پیروزمندانه بهت نگاه کردم؟

برزو لبانش را به هم چفت و دستانش را مشت کرد.

- اون موقعی که توی یه مملکتِ غریب همه به چشمِ یه دیوونه نگاهت می‌کردن و نمی‌دونستن اونی که دیوونه‌ات کرده، منم!

به پشت سرش نگاه نمی‌کرد و تنها چشمانِ قهوه‌ای رنگش، روی صورتِ حمید و لبخندِ کثیفش در گردش بود؛ درحالی که خودش هم بر این باور بود که پایانِ این عقب- عقب رفتن‌ها، ممکن است مرگش را رقم بزند.

- و مثل همیشه پُر غرور وایسادی و به خودت افتخار کردی که یه بار دیگه گند زدی به زندگیم، نه؟

حمید با نیم نگاهی که حواله‌ی پشت سرِ برزو کرد، به خونسردی‌اش چاشنیِ پیروزی اضافه کرد.

- من کارم همینه پسرِ خوب!

یک آن پاشنه‌ی کفشِ برزو روی لبه‌ی پرتگاه لغزید و همین که تنش به عقب رانده شد، با فریادی، پیش از آنکه از آن ارتفاع بلند، پهنِ زمین شود، دستانش را به لبه‌ی پرتگاه گرفت و خودش را به سختی و با تپنده‌ای که پُر تنش، در سینه‌اش می‌تپید، پیش از پایین افتادن، نگه داشت.

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت شصت و سوم»

حمید خونسرد، سرش را به پایین خم کرد و برزویی که برای نیفتادن، تقلا می‌کرد را نگریست. پوزخندی لبانِ باریکش را قدری به کنج کشید و برزو که حس می‌کرد کفِ دستانش به خاطرِ فشاری که از تحملِ وزنش وارد شده بود، زخمی شده و سوزشی به بند- بندِ وجودش تازیانه می‌زد، لب به دندان گرفت و سعی کرد با نوکِ کفش‌هایش روی برآمدگی‌های پرتگاه ایستاده و با توانی که برای دستانش از پاهایش قرض گرفته بود، خودش را بالا بکشد.

حمید اما با بی‌رحمیِ تمام، پایش را بلند کرد و دستِ برزو را مقصدِ فرودش برگزید و یک آن، دندان به هم ساییده و فشارِ کفِ کفشش را روی پشتِ دستِ برزو بیشتر کرد که فریادِ برزو، به هوا رفت و حمید با خنده‌ای شیطانی و کوتاه، کمی به سمتش خم شد و خیره به چشمانش که درد، اضطراب و خشم را باهم به دوش می‌کشید، لب باز کرد:

- جون دادنت لذت بخشه برام برزو، تقلا کردنت برای زنده موندن و...

فشار پایش را روی دستِ برزو بیشتر کرد که صورتِ برزو جمع شده و برای اینکه با فریادی از سرِ درد، ضعفی از سوی خودش مقابلِ حمید عیان نشود، لبانش را محکم، روی یکدیگر فشرد و حتی نفس کشیدن را از خود دریغ کرد. امیدش تنها به معجزه‌ای بود تا جانش را به او ببخشد!

- من عاشقِ این حس درد و ترسی‌ام که توی چشم‌هات می‌چرخه، قدرتِ خاصی داره برام!

کمرِ تا شده‌اش را صاف کرد و درحالی که نگاهش را از صورتِ دردمندِ برزو نمی‌ربود، ادامه داد:

- خدا رو چه دیدی؟ شاید این هم یه فرصت برای خلاص شدن از زندگیِ نکبت بارت باشه برزو خان!

و برزو حینی درد می‌کشید و از چهره‌اش هویدا بود، صدایش را بالا برد:

- تو خدا می‌دونی چیه آخه؟

این بار فریادِ از سرِ دردی که متعلق به حمید بود، برخاست و پایش از روی دستِ برزو زدوده و تنش به سویی دیگر پرت شد. برزو نفس زنان و عرق کرده، به حمیدی که سوی دیگر آغوش زمین را پذیرفته بود، نگاه کرد و پس از چرخاندنِ سرش، در کمالِ تعجب، پاییز را دید که مقابلش روی دو زانو نشسته و با گرفتنِ ساعدِ دستانش، خواستارِ بالا کشیدنِ تنش از لبه‌ی پرتگاه بود.

- برزو زود باش خودت رو بکش بالا، زود باش!

برزو به سختی، خودش را با کمکِ پاییز بالا کشید و همین که سر پا ایستاد، بی‌توجه به خاکی که لباس‌هایش را احاطه کرده بود، حمید را دید که درحالِ بلند شدن بود و با صورتی مچاله شده، می‌خواست مانع فرارِ برزو شود.

مچِ دستِ برزو میانِ حصاری که انگشتانِ کشیده و ظریف پاییز به دورش ساخته بودند، احاطه شد و با صدایی بلند، رو به برزو که نظاره‌گرِ حمید بود، تشر زد:

- یالا برزو، باید بریم!

برزو به خودش آمد و چشم از حمید که گرفت، همراهِ پاییز، دوان- دوان، به سمتِ ماشینش رفتند و خودش به سرعت پشت فرمان و پاییز هم روی صندلیِ شاگرد جای گرفت. بی‌معطلی، حرکتش را آغاز کرد که پیش از فاصله گرفتنشان از آن مکان، صدای ضربه‌ای به صندوق عقبِ ماشین به گوششان رسید و همین که سر چرخاندند، حمید را دیدند که سعی در متوقف کردنشان داشت؛ اما برزو با فشردنِ پایش روی گاز، مانعی به اسم حمید را پشت سر گذاشت.

با دور شدنشان از آن پرتگاه، پاییز نفس عمیقی کشید و سرش را به پشتیِ صندلی تکیه داد و چشم بست. برزو همانطور که خیره‌ی روبه‌رو بود، لبانش را با زبان تر کرد و گفت:

- تو چجوری اومدی اونجا؟

پاییز به جای باز کردنِ چشمانش، لب از لب گشود:

- می‌دونستم جفتتون میرین اونجا، تو هم که کله خراب تر از اون!

برزو هر از چند گاهی نگاهش را به ماشین‌های پشتِ سرش می‌دوخت تا مبادا حمید را در پیِ خود بیابَد.

- چجوری انداختیش اون‌ور؟

پاییز پلک از هم گشود و اسلحه‌ای که درونِ جیبِ مانتوی سفید رنگش پناه گرفته بود را بیرون آورد.

- با پشتِ اسلحه و کمکِ آرنجم، زدم توی سرش!

برزو همزمان که دنده را عوض می‌کرد، با تک خنده‌ای طعنه انداخت:

- چجوریه که بهش شلیک نکردی؟

پاییز بی‌آنکه خمی به ابروانِ قهوه‌ای رنگ و نازکش دهد، خودش هم به روبه‌رو و خیابانِ شلوغی که در پیش داشتند، نگریست.

- گلوله نداشت!

سرش را به سمتِ برزو چرخاند.

- بعدِ رفتنم چی شد؟

برزو دمی عمیق از هوای خفه‌ی ماشین گرفت.

- سوگند و کوروش دعواشون شد و سوگند با گلدون زد توی سرش و کارمون به بیمارستان کشید، از اون‌ور هم مادرِ کوروش فهمید، اومد بیمارستان یه قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین!

دستِ چپش را بالا آورد و همانطور که انگشتِ شستش را کنجِ لبش می‌کشید، دستِ دیگرش را روی بوق نهاد و بوق کوتاهی برای ماشینی که مقابلش با سرعتی لاکپشتی حرکت می‌کرد، زد.

- البته سوگند بهش گفت تصادف کرده، همون موقع هم کوروش به هوش اومد، منتها نمی‌دونم چجوری دروغِ سوگند رو لاپوشونی و تاییدش کرد؛ آخرش هم مادرش رو با هزارجور قول و قسم راهیِ خونه کردن.

پاییز ابرویی بالا انداخت.

- کِی مرخص میشه؟

برزو نیم نگاهی گذرا، حواله‌اش کرد.

- فردا!

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت شصت و چهارم»

چشم از نیم رخِ جدی و خونسردِ برزو گرفت و به روبه‌رو و خیابانی که با هر ثانیه‌ای، نیمی از آن را پشت سر می‌گذاشتند، خیره شد. سرش را به شیشه‌ی کنارش تکیه داد و چشم بست تا چند دقیقه‌ای را فارغ از جدل‌ها و کشمکش‌های متعددِ امروز، آرامش را با جان و دلش پذیرا باشد. پیشانی‌اش روی سردیِ شیشه، به خاطرِ حرکتِ ماشین و عبور از دست اندازها، تکانِ اندکی می‌خورد؛ اما این تکان‌ها هیچکدام بانیِ گشوده شدنِ چشمانش نمی‌شد!

صدای برزو که از لاله‌ی گوشش گذر کرد، نفس عمیقی کشید.

- الان کجا میری؟

با همان چشمانِ بسته، کمی فکر کرد و بعد بی‌آنکه مجالی برای تعویض تصمیمش به خود دهد، زبانش را در دهان چرخاند و خطاب به برزو گفت:

- من رو ببر ویلا! امیرکیان اونجا رو بلد نیست، یعنی اصلا از وجودش خبر نداره!

برزو «باشه»ای را زمزمه‌وار، بر لبانش نشاند و پس از عوض کردنِ دنده، خیسیِ زبانش را به جانِ لبانش انداخت و نمی‌دانست که چرا این سکوتی که میانشان حکمرانی می‌کرد، برایش اندکی ترسناک و وهم انگیز به نظر می‌رسید و قصد داشت حتی با کوچک ترین و بیهوده‌ترین سخنی هم که در ذهنش جولان می‌داد، فضای مسکوتِ میانشان را از بین ببرد.

- نمی‎خوای چیزی بگی؟

پاییز بدونِ باز کردنِ چشمانش، درحالی که منظورِ برزو را فهمیده بود، لبانش را کش داد و لبخندی یک طرفه را از آنِ صورتِ خسته‌اش کرد.

- از تنهایی می‌ترسی برزو، نه؟

برزو آب دهانش را فرو داد و با پیچاندنِ کاملِ فرمان به سمتِ چپ، میدان را دور زده و فکر می‌کرد این چنین که پاییز حقیقت را به صورتش کوفته بود، درد را از تک- تکِ سلول‌هایش رد کرده بود. دست راستش را همچنان روی فرمان متمرکز کرده و دست چپش را بالا آورد و به پشتِ گردنش کشید.

- همیشه واقعیت‌ها رو می‌کوبی توی صورتِ آدم‌ها؟

پاییز بالاخره چشم باز کرد.

- توی صورتِ آدم‌هایی می‌کوبم که دارن سعی می‌کنن از اون واقعیت فرار کنن!

برزو لب به خنده‌ای تلخ گشود.

- من از تنهایی‌ای می‌ترسم که سال‌هاست کنارش زندگی کردم!

پاییز دردی که برزو با گفتنِ هر کلمه از حرف‌هایش با جان و دل متحمل می‌شد را حس می‌کرد. چشمانِ کشیده و طوسی رنگش را به صورتِ غم گرفته‌ی برزو دوخت و می‌خواست که فورانِ آتشفشانِ درونشان را هرطور که شده، وادار به توقف کند.

- هنوز هم باورم نمیشه حمید اون همه ضربه به تو و خانواده‌ات زده باشه.

برزو با بی‌حالی و درحالی که می‌ترسید سنگینیِ و دردِ فجیعِ سرش، بانیِ مصیبتی دیگر برایشان شود، کنار خیابان و جدولی که خط خطی‌های زرد و مشکی داشت، ترمز کرد. پاییز نگاهی به کنارش انداخت و پیاده‌رویی را با چند مغازه‌ی بسته و عابرِ پیاده‌هایی که مسیرِ گذر را در پیش گرفته بودند، دید. تنش را کمی رو به برزو که سر به زیر افکنده و گوش‌هایش را با حفاظی به نامِ دستانش پوشانده بود، متمایل کرد و مغموم، گفت:

- نمی‌خواستم ناراحتت کنم برزو، ببخشید!

دستانِ برزو روی گوش‌هایش می‌لرزیدند و اندک راهی تا به لرزش وا داشتنِ شانه‌هایش داشتند. بغضش تلفیق شده با اسید معده‌اش بالا آمده بود و قصدِ سوزاندنِ جانش را داشت!

- من ناراحتِ خدایی هستم!

قطره اشکی از چشمش راه گرفت و روی زانویش نشست که به خاطرِ تیرگیِ شلوارش، ردی از خود به جای نگذاشت. پاییز با دیدنِ این حالِ او، بغض گلوی خودش را هم فشرد.

- با هم انتقامشون رو می‌گیریم؛ حمید تقاص همه چی رو پس میده برزو، باشه؟

صدایش مرتعش شده بود. دلش برای این تنهایی و خستگیِ برزو سوخته بود.

- انتقامشون رو بگیرم، کدومشون بهم برمی‌گردن؟

پاییز دستی به گلویش کشید. دردمند بود و زور بغضی که به وجودش می‌چربید، آزارش می‌داد.

- خدا همه‌شون رو ازم گرفت که تقاص بگیرم و بعدش کدومشون بهم برگرده؟ کدومشون رو می‌تونه برگردونه؟

دست دراز کرد و بازوی برزو را میانِ انگشتانِ ظریفش گرفت. حقیقتِ ماجرا این بود که واقعا قصد نداشت بانیِ تداعیِ گذشته‌ی برزو برایش شود، همه چیز کاملا اتفاقی و غیر منتظره بود و اصلا قرار نبود بحثشان در این نقطه متوقف شود.

- برزو! صدام رو می‌شنوی؟

و این بار لرزشِ دستانِ برزو به شانه‌هایش سرایت کردند و نشان از شکسته شدنِ آنیِ بغضِ سنگینش دادند. چانه‌ی پاییز با دیدنِ حالش لرزید و برای هزارمین بار، پیش خودش قسم خورد مردی که مسببِ تمام این جنجال‌ها و بلایاست را سر جایش خواهد نشاند! حمید  باید خودکار به دست، خودش در آخرین برگه‌ی دفترِ زندگی‌اش، نقطه سر خط را قرار دهد.

- کاش می‌شد برگردم عقب و همون موقع که پای حمید به زندگیمون باز شد، می‌انداختمش بیرون!

دستانش را از روی گوش‌هایش پایین کشید و سرش را بالا آورد. ردِ اشک‌های روی صورتش برق می‌زدند و سیبکِ گلویش به سختی، بالا و پایین می‌شد. با پشت دستی که همراه چرخشی اندک، به کف دستش رسید، گونه‌اش را نوازش و رد اشک‌های روی صورتش را پاک کرد.

- می‌دونی قصه‌ی من خیلی شوم‌تر از این‌هاست پاییز! خواستم برای بیتا تکیه گاه باشم و یه برادرِ محکم که حتی توی بدترین شرایط هم توپ تکونش نمیده؛ اما نشد!

تک خنده‌ای تلخ، به وجودش تزریق شد.

- من یه برادرِ محکم نشدم؛ من یه آدمِ ضعیف شدم و کسی که توی چشم همه یه روانی جلوه کرد.

پاییز چشم بست و لب باز کرد:

- جفتمون توی جهنمیم برزو، داغ‌ترش نکن!

برزو سرش را بالا گرفت و به پشتیِ صندلی تکیه داد. نگاهش را از شیشه‌ی سمتِ راننده، به ماه که تابندگی و با سخاوت، نورِ خودش را به تنِ تاریک و خسته‌ی زمین هدیه می‌کرد، دوخت.

- بهار ماهِ من بود!

پاییز مژه‌های بلندش را از هم فاصله داد و ردِ نگاهِ برزو را گرفت و گرفت، تا به ماه رسید. صدای برزو، حسرتی نهفته را با خودش حمل می‌کرد:

- به خاطرم جنگید، با همه کس و همه چیز! به خاطرش جنگیدم ولی...

نفسِ آه مانندی کشید و دستش روی زانویش مشت شد.

- ولی نشد موندنی بمونم!

پاییز برای تسکینِ غمش، با لحنی آرام، گفت:

- تو تقصیری نداری برزو!

برزو نبض تندِ شقیقه‌اش را از حالاتِ منقلبش فاکتور گرفت و تنها گوش به صدای تپش‌های قلبش سپرد که کوبنده‌تر از همیشه، به دنبالِ رهایی از قفسه‌ی سینه‌اش بود.

- کاش می‌شد اون روز بهش خبر می‌دادم که دارم برای چی ترکش می‌کنم اما نمی‌تونستم بگم قاتلِ مادرم، مردی هستش که ادعای پدرِ تو بودن رو داره.

دستش را بالا کشاند و میانِ موهای آشفته و پریشانش پنجه کشید.

- نتونستم و همه چی از همین نتونستنِ احمقانه‌ی من شروع شد!

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت شصت و پنجم»

***

فنجانِ سفیدی که  قهوه درونش، بخار به هوا می‌کرد را از روی میزِ نسکافه‌ای رنگِ مقابلش برداشت و همزمان با تکیه دادنش به پشتیِ مبلِ کِرِمی که روی آن جای گرفته بود، پا روی پا انداخته و لبخندی به چهره‌ی متفکر و جدیِ مردِ مقابلش زد. فنجانِ نسبتاً داغ را میانِ انگشتانِ سردش حبس کرده و با مکث، بالا برد و لبه‌ی فنجان را روی لبانش گذاشت.

کمی از قهوه را که مزه- مزه کرد، خیره به دو تیله‌ی قهوه‌ای رنگِ ساکت و صامتِ روبه‌رویش، فنجان را پایین کشاند و لب گشود:

- اومدی اینجا که سکوت کنی و هیچی نگی؟

نگاهِ مرد از دور نقطه‌ای که مجهول به نظر می‌رسید، کنده و روی صورتِ امیرکیان متمرکز شد. فنجانش را که قهوه‌ای یخ کرده  درونِ خودش جای داده بود، روی میز و مقابلش گذاشت. امیرکیان که حرکاتش را با چشم دنبال می‌کرد، گفت:

- می‌خوای یکی دیگه برات بیارم؟

مرد سری به نشانه‌ی نفیِ حرفِ او برایش تکان داد.

- نه ممنون!

مانندِ امیرکیان، به پشتیِ مبل تکیه داد و پا روی پا آوار کرد. به کمکِ دستانش، دکمه‌ی یقه‌ی پیراهنِ چهارخانه و آبی رنگش را گشود و نفسی تازه کرد. مدام چندین روش را برای آگاه کردنِ امیرکیان برمی‌گزید و بعد، به حالِ خود رهایش می‌کرد. نفس عمیقی کشید و خیره به سیاهیِ به رنگِ شبِ چشمانِ امیرکیان، گفت:

- توی این دو روز پیداش نکردی؟

امیرکیان خم شد و فنجان را روی میز بازگرداند. همان دم که از میز فاصله می‌گرفت و کمرش را صاف می‌کرد، گفت:

- نه هنوز، نمی‌دونم کجا غیب شده؛ ولی...

مرد تک خنده‌ای کرد و ادامه‌ی حرفش را گفت:

- ولی حمید داره آتیش می‌گیره، هوم؟

امیرکیان سری به نشانه‌ی تایید برایش تکان داد.

- و به خونِ من تشنه‌ست!

مرد از جایش بلند شد و پس از دور زدنِ میزی که میانشان قرار داشت، روی همان مبلی که امیرکیان نشسته بود، دقیقا کنارش نشست و همانطور که چشم می‌چرخاند، ناگه، روی قاب عکس قهوه‌ای رنگی که عکس سوگند را میانِ خود قرار داده و روی دیوارِ مقابلش چسبیده بود، زوم کرد. از علاقه‌ی وافرِ امیرکیان به خواهرش خبر داشت و می‌دانست چون هیچکس دیگر در زندگیِ او نقش آفرینی نمی‌کرد، برای زنده ماندنِ سوگند هرکاری می‌کرد.

لبانش را با زبان تر کرد و برای سخن گفتن، از امیرکیان پیشی گرفت:

- با سوگند در ارتباطی؟ پاییز چی شد؟

ابرو در هم کشیده و مشکوک، ادامه داد:

- کسی نگرانش نمیشه؟

امیرکیان خونسرد، صدایش را صاف کرد و انگشتانش، میانِ موهای کم پشتش به لغزه درآمدند. دمی عمیق و خسته از هوای محیطِ پیرامونش گرفت و چشمانش را سوی مرد چرخاند.

- اصولِ دین می‌پرسی مهران؟ نخیر، پاییز اینجا کس و کاری نداره، توی آمریکا هم فقط مادرشه که اون هم توی آسایشگاهه؛ اینجا هم بود و نبودش به جز من و تازگی‌ها حمید، برای کسی فرقی نداره.

نگاهِ خودش هم پس از چرخشی کوتاه، روی عکسِ سوگند مات، ماند. خواهرش تنها نورِ امید به زندگی‌اش بود و اگر این نور به خاموشی می‌گرایید، توانِ کن فیکون کردنِ خودش و دنیای خودش را داشت! گاهی هم فکر می‌کرد که حمید و پاییز در رابطه با او درست می‌گویند؛ او واقعا ترسوست که کارش به اینجا کشیده بود.

- فقط سوگند خبر داره کجا هستم و چیکار می‌کنم و... از اینجور چیزها؛ من که مُرده و زنده‌ام برای کسی مهم نیست.

مهران فرصت را مناسب دید و در یک لحظه، دستش را بالا برد و با وارد کردنِ انگشتانش درونِ جیبِ بالاییِ پیراهنش، عکسی را از داخلش بیرون کشید. امیرکیان با دیدنِ پشتِ سفید عکس که میانِ انگشتانِ مهران اسیر شده بود، گفت:

- اون چیه توی دستت؟

مهران با تنفسی از عمقِ جان، عکس را برگرداند و رویه‌ی آن که تصویرِ دختری را به نمایش می‌گذاشت، سمتِ امیرکیان گرفت. امیرکیان با دیدنِ فردِ درونِ عکس، چشمانش گرد و گره‌ی میانِ ابروانش به آرامی و با تردید، از هم گشوده شدند. حیران و شوکه، عکس را از مهران گرفت و به دقت تمام اجزایش را دوباره بررسی کرد.

این نمی‌توانست آنی باشد که در ذهنش می‌چرخید. نمی‌توانست تصویرِ کسی باشد که فکرش را هم نمی‌کرد! چشمانش را به سمتِ مهران کشید و لب از لب گشود:

- این... این عکس رو از کجا آوردی؟

مهران از جایش برخاست و با به وجود آوردنِ شکافی میانِ لبانِ باریکش، صدایش را از تارهای صوتی‌اش به بیرون و به سمتِ گوش‌های امیرکیان راند:

- این رو می‌شناسی؟

امیرکیان مستأصل و شوکه، با حرصی اندک که از چشمانش هویدا بود، گفت:

- مسخره کردی؟ میگم این عکس رو از کجا آوردی؟

مهران مسیرش را تغییر داد و پشتِ مبل و دقیقا پشت سرِ امیرکیان جای گرفت. کمی دولا شد و یک دستش را به بلندای مبل بند کرد و دست دیگرش را که جلو برد، با نوکِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش، ضربه‌ای روی صورتِ شخصِ درونِ عکس زد.

- می‌شناسی ایشون رو یا نه؟

امیرکیان با حرص و کلافه، درحالی که سوالاتِ بی‌شماری در مغزش رژه می‌رفتند، عصبی گفت:

- می‌خوای کسی که شیش ساله باهاش در ارتباطم رو نشناسم؟ عقل توی کله‌ی تو هستش واقعا؟

مهران نیشخندی زد.

- اسمش چیه؟

امیرکیان باز هم با حرص، خواست حرفی به او بزند که مهران چشم بست و با تحکم، تکرار کرد:

- اسمش چیه؟

امیرکیان عکس را روی زانویش کوبید.

- پاییز دیگه!

مهران تک خنده‌ای کرد و از پشتِ سر امیرکیان فاصله گرفت. دستانش را درونِ جیب‌های شلوارِ سفیدش فرو برد.

- ظاهری که می‌شناسیش ولی باطنی نه!

امیرکیان متعجب، ابروانش را به آغوش یکدیگر هدیه کرد که با نشستنِ ردِ اخمی روی صورتش، پیشانی‌اش قدری چین خورد و تنش را کمی به چپ و سرش را کامل به همان سو متمایل کرد.

- این یعنی چی؟

مهران یک دستش را از جیبش بیرون آورده و انگشت شستش را کنج لبش کشید.

- مامور مخفی بودن بهش میاد! پاییز که نه البته... خانم ایزابل!

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت شصت و ششم»

حس می‌کرد شریان‌های مغزش به کل بسته شده‌اند و راهی برای عبور و مرورِ خونِ در سرش وجود ندارد. هرکاری می‌کرد تا قلبش را وادار به تپیدن کند؛ اما قلبش طبق معمول، خودش را از پذیرفتنِ دستور باز می‌داشت!

از روی مبل بلند شده و پس از دور زدنش، خودش را به مهران رساند و مقابلش که ایستاد، با ابروانی در هم تنیده و انعکاس سخنانش که در گوش‌هایش صدا می‌داد،  افکارش را در مشت می‌فشرد و تنفسش را روی دورِ تند می‌گذاشت که هر ثانیه مجبور به هواگیری می‌شد.

- اینی که گفتی...

دستِ چپش مشت شد و دست راستش را بالا برد و روی شقیقه‌اش که به طرزِ فجیعی تیر می‌کشید، نهاد و پلک روی هم فشرد و به سختی، ادامه داد:

- یعنی چی؟

مهران بی‌آنکه مراعاتِ حالِ او را کند، هرچه بی‌رحمی و سردی در لحنش داشت را به کار برده و پوزخند بر لب، چهره‌ی عصبی و نالانِ امیرکیان را از نظر گذراند. اشتباه از خودِ امیرکیان بود که به روبَه مکارِ خوابیده در پوستینِ بره‌ای ساده و مظلوم، اعتماد کرد و کالبدش را به قعرِ چاهی سیاه و تاریک، هدیه کرده بود.

مغزش قوای تجزیه و تحلیلِ درستی نداشت! گویی از خودآگاه و ناخودآگاهش، انتظار داشت تمام چیزهایی که از زبانِ مهران شنیده بود را تکذیب کنند؛ حتی اگر صحت داشتند و تکذیبیه‌ای در کار نبود!

- یعنی شیش سال به خانم پلیسه میدون دادی و حالا اون انقدر ازت مدرک و علیه‌ات شاهد جمع کرده که دیگه چه بخوای و چه نخوای، کارت زاره امیرکیان!

نمی‌فهمید! حتی اگر می‌فهمید هم نمی‌توانست به درستی در مغزش بگنجاند که شش سالِ تمام، خودش گرگ را به گله‌اش راه داده بود. شاید پاییز تا همین زمان چیزی از گذشته و کار او نمی‌دانست و...

از کجا معلوم نمی‌دانست؟ وقتی با نقشه و برای رساندنِ حمید و امیرکیان به زندان به زندگی‌اش نفوذ کرده بود، به این معنی است که بوهایی مشامش را به بازی گرفته که خودش پا به آن میدانِ خطرآفرین نهاده و مبارزه را پذیرفته بود! در ذهنش چرخید و چرخید که چرا هرگاه از پاییز درموردِ کارش می‌پرسید یا با طفره رفتنِ او مواجه می‌شد و یا می‌گفت که کارِ مورد نظرش را پیدا نکرده! به راستی او در فریب دادنِ امیرکیان تبحر خاصی داشت.

سنگینیِ پلک‌های بالایی‌اش را از پایینی‌ها ربود و با چشمانی شعله کشان، به چشمانِ مهران خیره شد. مهران هیچ تغییری در چینش اجزای صورتش ایجاد نکرده بود.

- میگم یعنی چی این‌هایی که میگی؟

حرفش و لحن طلبکارانه‌ای که از خشم و حرصِ درونش نشأت گرفته بود، مهران را وادار به تک خنده‌ای از روی تمسخر کرد.

- می‌دونم داری خودت رو می‌زنی به نفهمیدن؛ ولی استخاره دیگه جواب نمیده!

امیرکیان به سختی، تنفس عمیقی مهمانِ ریه‌هایش کرد در حالی که تمام وجودش را در عمق طوفانی آتشین احساس می‌کرد. با حرص، گامی رو به عقب برداشت و قدری از مهران فاصله گرفت. صدای برخوردِ کفِ کفش‌های قهوه‌ای رنگش با کاشی‌های شیری رنگِ زمین، تمرکزش را می‌ربود و مهران که از موقعیت و سکوتِ پیش آمده، استفاده کرد، لب گشود:

- ایزابل بیکِر! یه دختر حدودا سی ساله با پوستِ سفید و چشم‌های کشیده‌ی طوسی رنگ و موهای بلوند. متولد شده از مادرِ ایرانی و پدرِ آمریکایی! درموردِ خانواده‌اش واقعیت رو بهت گفته. پدرش سرطان داشت که مُرد و مادرش هم توی آسایشگاهه و فک و فامیل خاصی هم نداره.

قدمی سوی امیرکیان برداشت و کنارِ گوشش، همانند بمبِ ساعتی‌ای که فعال شده و روی شمارش معکوس نشسته بود، گفت:

- اما قصه از جایی برای تو ترسناک میشه که بدونی حدودا سه یا چهار ماه قبل از آشنایی با تو، درحالی که تازه کار بوده، درگیرِ یه پرونده‌ی خلاف که به یه قاچاقچیِ مواد مخدر مربوط می‌شده، بوده. توی همون نقشه‌ای که برای دستگیریِ اون فرد می‌کشه، ضد حمله میشه و به طرفِ خودش برمی‌گرده؛ اینطوری بگم که خودش طرف رو فراری میده و...

امیرکیان با عجز و استیصال، دستش را محکم، به گردنش کشید و به سختی، دندان‌های به هم چفت شده‌اش را باز کرد و غرید:

- بسه مهران!

اما مهران با خونسردیِ هرچه تمام‌تر ادامه داد:

- اون پرونده براش یه تجربه میشه که چند وقت بعدش جوری اون خلافکار رو دستگیر می‌کنه که مرگ به قشنگ ترین رویاش تبدیل میشه. اون پرونده توی زمانِ خودش خیلی سر و صدا به پا کرد؛ موندم تویی که چند سال رو بعد از آشنایی با پاییز اونجا گذروندی، چطور بی‌خبر موندی.

امیرکیان نفس- نفس می‌زد و همچنان خواستارِ ردِ حرف‌های مهران بود. گویی از گوش‌هایش خواهان بود تا تیزتر به سخنانِ او گوش دهند و لحظه‌ای بعد با نیشخند، روبه‌روی مهران بایستد و اشتباهش را محکم، به صورتش بکوبد.

- بعدش هم که به تو شک می‌کنه! صمیمی‌ترین دوستش بهش یه عکسی رو نشون میده و میگه که این آدم مردِ رویاهاشه؛ اما درست بعد از چند وقت اون دختر گم میشه و چی پیش میاد؟

خندید.

- اون دختر پیش حمیدِ شایان و امیرکیان مقدم داشته مراحلِ رسیدن به زندگیِ سیاهش رو طی می‌کرده. پاییز هم این وسط به عشقِ دوستش شک می‌کنه و همین شک باعث میشه تا شیش سال بدونِ توجه به شغلش، از کارش بزنه و خودش رو واردِ زندگیش کنه!

دستش را روی شانه‌ی امیرکیانی که تنش از شدتِ خشم به زلزله‌ای صد ریشتری می‌مانست و وجودش دچارِ ارتعاش شده بود، گذاشت و گفت:

- و حالا هم به اونچه که می‌خواست رسید!

قدری انگشتانش را روی شانه‌ی امیرکیان و پیراهنِ خاکستری رنگی که به تن داشت، فشرد و با لحنی که آغشته به سرزنش بود، گفت:

- تیر خلاصش ازدواج با مردِ دیگه‌ای بود تا تو رو وادار کنه ببریش به مقرِ همیشگیِ خودت و حمید و تو بازم نفهمیدی!

امیرکیان با خشم، دستش را از روی شانه‌اش پس زد و فریاد کشید:

- چه مدرکی داری، هان؟ شاهد داری؟ اصلا این‌ها رو از کجا می‌دونی؟

مهران نیشخندی زد و او هم تنِ صدایش را به مانندِ امیرکیان بالا برد:

- شاهدم مردِ پنجاه و پنج ساله‌ای هستش که سال‌ها کنارِ پاییز و جای پدرش زندگی کرده.

دستش را بالا آورد و مقابل دیدگانِ امیرکیان، نوکِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش را روی هم کشید.

- البته با یکم مایه تیله خر شد و هرچی می‌دونست رو بهم گفت!

اندکی به امیرکیان نزدیک تر شد.

- قایم موشک بازی رو خودت شروع کردی و خودت هم مخفیگاهت رو به اونی که نباید، لو دادی امیرکیان!

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت شصت و هفتم»

گویی سیم پیچی‌های منطقش به کل، در یکدیگر گره خورده بودند که مغزش اتصالی کرده بود و هیچکدام از سخنانِ مهران را دلایلی مبتنی بر عقل، برای ثابت شدنِ پلیس بودن و نقشه‌ی پاییز نمی‌دانست. هر قدر رهِ انکارِ حرف‌های مهران را در پیش می‌گرفت، به بن بستی به نام اصرار از سوی او بر می‌خورد. نفس- نفس می‌زد و تَنِش‌های قلبش، کلِ تنش را در بر گرفته بود.

فکر کرد و فکر کرد که شاید اگر سال‌ها پیش خودش را از همکاری با حمید باز می‌داشت، شاید به این نقطه که ترس از خفگی‌ای که طناب دار و عقوبتِ کارهایش برایش رقم زده بودند، اینگونه وجودش را محاصره نمی‌کرد.

حال حتی اگر هم تصور می‌کرد که طناب دار را دور زده و به گونه‌ای فرار می‌کرد، حمید را نمی‌توانست از قصه و روایتِ نحسش بیرون کند! حمید اگر از هویتِ اصلیِ پاییز آگاه می‌شد، بدونِ شک در اولین اقدامش، جانِ سوگند را می‌ستاند و بعد هم امیرکیان را زنده به گور می‌کرد که چندین سال با دختری که نقشه‌ی زندانش را در سر پرورش می‌داده، رابطه داشته و طرح دوستی ریخته بود.

- من... من باورم نمیشه!

جدی، چهره‌ی خونسردِ مهران و چشمانِ ریز شده‌اش را از نظر گذراند.

- من باورم نمیشه که راست میگی!

مهران به سمتش رفت و مقابلش که ایستاد، دست جلو برد و یقه‌ی امیرکیان را صاف و مرتب کرد.

- یادته چقدر بهت گفتم من به این دختره اعتماد ندارم؟

امیرکیان از لابه‌لای دندان‌های به هم چفت شده‌اش غرید:

- بس کن!

مهران دستانش را از یقه‌ی پیراهنِ امیرکیان قدری بالا کشید و روی شانه‌هایش نهاد و خیره به خشمی که درونِ چشمانش می‌جوشید، لب باز کرد:

- یادته گفتم این دختره یه جای کارش می‌لنگه؟

امیرکیان دستانش را بالا برد و با گرفتنِ ساعدِ دستانِ مهران، آن‌ها را چنگ زده و از شانه‌هایش جدا ساخت.

- بسه!

این بار مهران هم اخمی بر صورتِ سبزه‌اش نشاند و با بالا بردنِ صدایش، فریاد کشید:

- گفته بودم این دختره گند می‌زنه به زندگیت!

با فاصله گرفتن از امیرکیان، تک خنده‌ای کرده و یک دستش را به کمرش گرفت و دست دیگر را دورِ دهانش کشید.

- ولی احمقی امیرکیان! یه روز همه رو بازی می‌دادی و حالا خودت از یه دختربچه بازی خوردی!

امیرکیان داد زد:

- میگی چیکار کنم؟

مهران به سمتش چرخید.

-از میون برش دار!

سرِ امیرکیان به گونه‌ای سوی مهران چرخ زد که گویی در لحظه‌ای کوتاه، صدای شکستنِ استخوان‌های گردنش، گوش‌هایش را پُر کردند. پاییز را از میان برمی‌داشت؟ این از میان برداشتن را چگونه پیش خودش تفسیر می‌کرد؟ امیرکیان شاید قاتلِ روح تلقی می‌شد؛ ولی نمی‌توانست خودش را به قاتلِ جسم نیز مبدل کند!

با این کار پرونده‌اش بیش از اندازه سنگین می‌شد و دگر هیچ روزنه‌ای وجود نداشت که ناجیِ راهش شود! حس کرد دردی در سرش پیچید که همه تلخی‌های حیاتش را تا آن دم، پیش چشمانش پدید آورد. چشمانش سیاهی رفتند و با سستی، گامی رو به عقب برداشت و دستش را به بالای تکیه‌گاهِ مبلِ پشت سرش گرفت.

- چی؟

مهران به سمتش رفت.

- چت شد امیر...

پیش از آنکه حرفش به نقطه سرِ خط برسد، امیرکیان با ته مانده صدایی، داد زد:

- دارم میگم چی گفتی؟

مهران دستی میانِ موهای صاف و نرمِ مشکی رنگش کشید.

- آخرین راهته امیرکیان!

امیرکیان به سختی، پرده‌ی تاریکِ پهن شده مقابلِ دیدگانش را از جلوی مردمک‌هایش پس زد.

- حواست هست چی داری میگی؟

با فریاد ادامه داد:

- فکر کردی این کار فقط پرونده‌ی من رو از اینی که هست، سنگین‌تر می‌کنه؟

مهران کلافه، لب از لب باز کرد:

- جسدش رو گم و گور می‌کنی!

امیرکیان تک خنده‌ای هیستریک‌وار را تحویلش داد. جلو رفت و با همان لبخندی که به جا مانده از ردِ تک خنده‌اش بود، خیره به رخِ منتظر و خونسردِ مهران گفت:

- فکر کردی همه چی انقدر ساده‌ست؟

دستش را به یقه‌اش رساند و خواست همچون خودش، یقه‌ی پیراهنِ مهران را مرتب کند که در آنی، اخم جایش را با لبخندِ روی صورتش عوض کرد و یقه‌ی مهران میانِ پنجه‌هایش را به اسارت گرفته شدند و عصبی، گفت:

- فکر نمی‌کنی حمید بو ببره من رو زنده نمی‌ذاره؟ از کجا معلوم تا همین الانش هم نفهمیده باشه؟

انگشتانش یقه‌ی مهران را سفت تر چسبیدند.

- وقتی این‌ها رو فقط من می‌دونم از کجا بفهمه؟ هان؟

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت شصت و هشتم»

نمی‌دانست! پس از بو بردن از هویتِ اصلیِ پاییز، آنقدر سردرگم و گیج شده و از طرفی به قدری نگرانی در جانش رسوخ کرده بود که به عالم و آدم شک داشت و حس می‌کرد همه دست به یکی کرده‌اند و قرار است واقعیات را مقابلِ دیدگانِ حمید آشکار کنند.

دستِ خودش هم نبود! پی بردن به اینکه کسی که سال‌ها به او اعتماد کرده و رابطه‌ای عاطفی را با او تجربه کرده بود، اینگونه خنجر به دست، پشتِ سرش قرار گرفته بود، برایش غیرقابلِ هضم به نظر می‌رسید.

دستانش را به ضرب، از یقه‌ی مهران پایین و نفس عمیقی کشید. به او پشت کرد و سرش را بالا گرفت و خیره به سقفِ سفید رنگِ هالِ خانه، ذهنش را وادار به ارزیابیِ دوباره‌ی اتفاقات و بررسی راهی برای حلِ مشکلِ جدیدش کرد. نه! سر به نیست کردنِ پاییز تنها دردی بر دردش می‌افزود و نمی‌توانست به مرهم مبدل شود.

صدای مهران از فاصله‌ای نزدیک، لاله‌ی گوشش را پشت سر گذاشت:

- تنها راهش همینیه که گفتم امیرکیان!

سرش را پایین نکشید تا با دیدنِ مهران، ناغافل، بلایی بر سرِ رفیقِ چندین و چند ساله‌اش که از قضا دستِ پاییز را برایش رو کرده بود، نیاورد و محبتی که چندان برایش محبت به نظر نمی‌رسید را بد پاسخ ندهد؛ اما چه می‌کرد که دستانش را از هر حرکتِ غیر معقولی باز می‌داشت؟ دستانش گویی به کل، از فرمانبرداری کردن، دست کشیده و راهِ خودشان را در پیش گرفته بودند.

- بسه مهران! تا همینجا گفتی، دمت هم گرم، ولی تا یه بلایی سرِ جفتمون نیاوردم، از اینجا برو!

مهران بیشتر جسمش را به سمتِ امیرکیان کشید و با دلسوزی گفت:

- تیشه نزن به ریشه‌ی خودت امیرکیان! دختره رو بکش، قال این قضیه رو بِکَن!

امیرکیان فک و چشمانش را محکم، روی هم فشرد و انگشتانش را در هم پیچید تا تحملش را در کالبدش حفظ کند و کاسه‌ی صبرش را پیش از لبریز شدن، از طاقتی طاق شده، فاصله دهد.

- بهت میگم برو مهران؛ حالم خوب نیست، یه کاری می‌کنم بعدا پشیمون میشم.

مهران با پافشاری، دستش را بالا برد و روی شانه‌اش گذاشت.

- اگه بکشیش...

پیش از آنکه حرفش به فرجامِ خویش برسد، امیرکیان با صبری لبریز شده، چشمانش را باز کرد و همزمان که به سمتش می‌چرخید، مشتش را بالا آورد و محکم، تختِ سینه‌ی مهران را هدف قرار داد و فریاد زد:

- گفتم گمشو بیرون مهران!

ناگه، صدای «آخ» از سرِ دردِ مهران بلند شد و امیرکیان با نفس- نفس زدن‌هایی که خبر از جوششِ چشمه‌ی خشمش می‌دادند، نگاهش را به سمتِ صدای او گرداند و با دیدنش، گویی تمامِ تنش لرزید. مهران با صورتی خون گرفته که ردِ خون از پیشانی تا چانه‌اش امتداد یافته، روی زمین افتاده بود.

آب دهانش را با وحشت فرو داد و با صورتی به عرق نشسته، چشمانش را که قدری بالا کشید، نگاهش به گوشه‌ی خونینِ میزِ شیشه‌ایِ پشتِ سرِ مهران گره خورد و نفسش را از ریه‌هایش ربود. زبانش به سختی، در دهان چرخید و تنها با لکنتی نشأت گرفته از وحشتش، توانست زمزمه‌ای کوتاه و دشوار، بر لبانِ باریک و خشکش بنشاند:

- مه... مهران!

مهران به سختی نفس می‌کشید و دهانش را برای بلعیدنِ هوا به سوی ریه‌هایش باز کرده بود؛ اما راهِ عبور و مرورِ اکسیژن بسته و توانِ تنفس را از وجودش گرفته بود. به سختی، گام‌هایش را به سمتِ تنِ نیمه جانِ مهران برداشت.

- مهران! صدام رو... می‌شنوی؟

مهران با نفس‌هایی منقطع، نامش را به گونه‌ای کشیده، ادا کرده و دشوار، صدایش را از حنجره‌اش فراری داد:

- امیر... کیان!

ثانیه‌ای بعد، سیاهی، حصاری جلوی چشمانش کشید. پلک‌هایش روی هم نشستند و دیگر قفسه‌ی سینه‌اش هم بالا و پایین نمی‌شد. امیرکیان ترسیده، به رنگِ پریده‌ی او نگریست. کنارش که ایستاد، به آرامی، زانوانِ لرزانش را تا کرده و روی آن‌ها نشست. لبانش می‌لرزیدند و دستش با ارتعاش، به سوی بدنِ مهران روانه شد.

- مهر... مهران!

صدایی نشنید و حتی باز شدنِ پلک‌هایش را هم ندید! سیبک گلویش سخت، بالا و پایین شد و ترس از سلولی به سلول دیگر در وجودِ ناآرامش، انتقال پیدا می‌کرد. دستش روی پهلوی مهران نشست و تنش را به آرامی، تکان داد.

- مهران! چشم‌هات رو باز کن!

خبری از حیات در وجودش نیافت. چنگی به گلوی خشک شده‌اش زد تا نفسش قابلیتِ عبور کردن را  داشته باشد.

- مهران پاشو میگم حوصله‌ی شوخی ندارم!

اما شوخی‌ای در کار نبود! همین که حینِ تکان دادنِ بدنش، دستش به انگشتانِ سردِ دستِ مهران خورد، جریانِ خون در رگ‌هایش به بن بست برخورد کرد و رنگش با گچِ روی دیوار همسان شد. ترسیده، دو انگشتِ اشاره و میانی‌اش را به یکدیگر چسباند و با بالا بردنش، روی شاهرگش نهاد و نبضی که دیگر حس نمی‌شد، جانش را به یغما برد!

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت شصت و نهم»

***

- جسد چی شد؟

نگاهش چشمانِ آمیخته به خشمِ او را شکار کرد. فضای اطرافش به قدری برایش تنگ به نظر می‌رسید که حس می‌کرد با هر نفسی که سوی ریه‌های بخت برگشته‌اش روانه می‌کرد، مرگ به سینه‌اش وارد در لحظه‌ای، خارج می‌شد. بعد از شنیدنِ خبر مرگِ خواهرش، تاب و توانی در تنش نمانده بود. نگاهش یخ زده و مُرده رو شده بود!

به صندلی تکیه داد و بی‌هیچ تغییرِ خاصی میانِ اجزای صورتش، با چشمانی سرخ شده که همانندِ اسفنج، تمامِ غمِ دنیا را به خود جذب کرده بودند و برای رهایی، انتظارِ فشرده شدن را می‌کشیدند، تیری که قلبش کشید را بی‌محل کرد و لب گشود:

- اون جسد توی مملکتِ غریب به چه کارِ تو میاد؟

ابرویی بالا انداخت و پوزخندِ صداداری را به رویش پاشید. گام برداشت و صدای برخوردِ کفِ کفش‌هایش با زمین، اکووار در محیط سردِ اتاقک، پخش می‌شد و سازِ آلوده به مرگ را در گوش‌هایش می‌نواخت.

- تو فکر کن برای اینکه پرونده‌ی سنگینت رو یکم پُر بارتر کنم!

خندید. خنده‌ای که اگر هرکس به عمقِ آن نفوذ می‌کرد، می‌فهمید که گریه را هیچ شمارده. او حتی دیگر احساسِ ترس هم نداشت! از هرچیزی و هر حسی، خالی و تهی بود. فقط درد بود و درد که از نقطه‌ی ابتدایی تا انتهاییِ تنش در بر گرفته بود و روی مسیری هموار، حرکت می‌کرد.

ابروانش را بالا انداخت و «نوچ»ای بر لبانش نشاند. دستانش روی زانوان و شلوار مشکی رنگِ آلوده به خاکش، آوار شده بودند.

- می‌خوای یادم بیاری چند سال رو بی‌اینکه بدونم توی لونه‌ی مار سپری کردم؟

خنده‌ای تمسخرآمیز، روی لبانِ باریکِ او شکل گرفت و برایش بشکنی زد.

- آفرین؛ هرچند یادآوریش فایده‌ای نداره و...

دست دیگرش را بالا آورد و خیره به صفحه‌ی گرد و مشکی رنگِ ساعتِ بسته شده به مچش، ادامه داد:

- دم- دم‌های صبح هم که هست، پس به نفع خودته که بی‌حاشیه بری سرِ اصل مطلب!

با چشمانش، اتاقک تاریک و نمور را آنالیز کرد و بعد بی‌توجه به چیزی که او دنبالش بود، گفت:

- حمید رو چیکار کردین؟

خندید.

- نشد دیگه!

کفِ دستانش را روی میزِ سرد و آهنین قرار داد و با بالا کشیدنِ خودش، روی میز نشست. نگاهی به رخِ خونسرد و بی‌قیدِ او انداخت.

- پیاده شو باهم بریم! گفتم جسد چی شد؟

تک خنده‌ای کرد و خودش را روی صندلی اندکی جلو کشید.

- من از نبش قبرِ گذشته متنفرم!

چهره‌ی متفکری به خود گرفت که بیشتر نشان از به سُخره گرفتنِ او و حرفش می‌داد.

-آدم‌ها یه وقت‌هایی مجبورن تن به کارهایی که دوست ندارن بدن.

خودش را کمی به سمتش خم کرد و با چشمانی ریز شده، ادامه‌ی حرفش را گرفت:

- در ضمن، اینجا خواستنِ تو ملاک نیست؛ اون چیزی که من دنبالشم معیارمونه، حواست که هست؟

سیاهیِ چشمانش، دو گوی خالی و پُر عمق را به نمایش گذاشته بودند. انگار پس از گذرِ این همه مدت و از دست دادنِ عزیزش، دیگر نایی برای جدل و مبارزه در تن نداشت. خسته بود و خستگی، وادارش می‌کرد با سوال و جواب‌های خسته کننده‌ی او کنار بیاید!

- اگه بدونی جسد کجاست، ولم می‌کنی؟

رد لبخندی، آرام روی لبانش پدیدار شد که ردیف دندان‌های سفید را به رخ کشاند و پس از آن با خنده‌ای آرام، شروع کرد که در نهایت، به قهقهه‌ای بلند منتهی شد.

- وای... توی خیلی باحالی!

قدری خنده‌اش را جمع و جور کرد؛ اما صدایش هنوز هم ته مایه‌هایی از خنده را به دوش می‌کشید.

- خب دیگه جوک گفتی، خندیدیم.

صدایش را صاف کرد.

- از اول، ولی برای آخرین بار می‌پرسم!

در چشمانش جدیتی پررنگ، به وضوح هویدا شد که از دیدگانِ او دور نماندند.

- جسد رو چیکار کردی؟

مغموم و با صدایی گرفته که یادآورِ روزِ قتل بود، گفت:

- دفنش کردم!

دستش را زیر چانه‌اش زد و خیره به صورتِ غم گرفته‌ی او با خونسردی، لب از لب گشود:

- کجا؟

چشم بست و لبانِ خشکیده‌اش را با زبان تر کرد.

- یه جای دور!

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفتاد»

تنش را از روی میز سُر داده و خودش را به پایین کشید. همزمان که قدم زنان، متر به مترِ اتاقک را می‌پیمود و به گونه‌ای دورِ او می‌چرخید، سرش را بالا گرفته و خیره به سقفِ سیاه رنگِ بالای سرش، دستانش را پشتِ سر، در هم گره زده و یک بارِ دیگر، اعترافاتِ او را مرور کرد. اولین مکانی که برای دفنِ جسد به ذهنش خطور کرد، جایی بود که خودِ او زیاد به آن رجوع می‌کرد و آن هم باغی بود که...

- توی همون باغ؟

سرش را پایین گرفته و خیره به سیاهیِ چشمانش که از شفافیتِ آهنِ دستبند مشخص بودند، لبانش را روی هم فشرد تا مُهر سکوت رویشان زده شود. دردی در سرش پیچید و بوی خاکی که روی سوییشرتِ چرمِ مشکی‌اش نشسته و به بینی‌اش نفوذ کرده کرده، اعصابش را بر هم ریخته بود. در یک آن، برچسبِ سکوت را از روی لبانش کنده و صدای گرفته‌اش را حواله‌ی بیرون کرد:

- شاید!

سرش را آرام، به سمتش چرخاند و پاهایش از حرکت متوقف شدند. لبخندِ محوی از بیچارگیِ او روی لبانش نقش بست. می‌توانست عجز را در عمقِ نگاهش پیدا کرده و همین هم لذتش را از دستگیریِ او برایش دو چندان می‌کرد. دیر یا زود می‌توانستِ تقاص پس دادنِ اصلی‌اش را با چشم دیده و لذت ببرد!

- اینجا شاید نداریم؛ هرچی که هست، باید هستش!

چشمانش را ریز کرد و ادامه داد:

- بعدش چی شد؟

نگاهِ او پایین کشیده شد و زیرِ میز و کفش‌های کتانیِ سفید و به خاک نشسته‌اش را نظاره کرد. هنگامِ فرار، به قدری از بهرِ جست زدن به این طرف و آن طرف، تنش خوراکِ زمین شده  بود که تمامِ لباس‌هایش در آغوشِ خاک، مدفون شدند!

- خودت می‌دونی همه‌اش رو!

پوزخندِ صداداری زده و روبه‌رویش، ایستاد و دستانش را از پشتِ سرش خارج ساخته و روی میز نهاد. نچی حواله‌ی رخِ او کرد و گفت:

- نمی‌دونم. بدونم هم تو اینجا کسی هستی که داره اعتراف می‌کنه، نه من!

بغض در گلویش گلوله شده و آماده‌ی شلیک به چشمانش بود. حینی که برای نشکستن، دندان‌هایش را روی هم چفت کرده و با تمامِ وجود، می‌فشرد، مشت‌های گره خورده‌اش را هم بیشتر در یگدیگر پیچاند تا جایی که دستانش به سفیدی متمایل شدند و رگ‌های برجسته‌شان از انظار دور نماند.

صدایش لرزشی محسوس داشت و مقابلِ چشمانش، پرده‌ی شفاف و مرتعش اشک، پدید آمده که در آن تاریکی‌ای که نورِ لامپِ بالای سرش قدری روشنایی را به وجودش هدیه کرده بود، دیدگانش را براق کرده بودند. چفتِ دندان‌هایش از هم باز شده و لب زد:

- سوگند گند زد!

او کمی روی میز خم شده و بی‌توجه به غمِ عیانی که در چهره‌اش بیداد می‌کرد، حالتی متفکر به خود گرفته و این بار، آرنج‌هایش را روی میز گذاشته و چانه‌اش روی دستانش نشست.

- چجوری؟

بینی‌اش را بالا کشید و پلک که روی هم نهاد، اشکی نافرمان، روی گونه‌اش غلت خورده و پس از رد کردنِ سدِ چانه‌اش روی شلوارِ تیره‌اش نشست و ردی محو از خودش به جای گذاشت.

- من رو لو داد!

نیشخندی زد و نفس عمیقی کشید.

- تو هم به تلافیش...

پلک‌هایش از هم گشوده شدند و با فریادِ او که چهارستونِ اتاقک را به لرزه درآورد، حرفش نیمه کاره ماند:

- من قصدم اون نبود! اصلا اون قرار نبود پا به این قصه بذاره!

بغضی در گلوی خودش هم نشسته بود؛ اما برای اینکه اعترافاتِ او را بگیرد، چهره‌اش را جدی نشان داده و با تک خنده‌ای که صدای مرتعشش را در خود حل کرده بود، گفت:

- ولی گذاشت!

فریاد زد:

-به خاطرِ تو داغِ یه جوون روی دلِ خانواده‌اش موند؛ راضی شدی؟

صدای آرامِ او به سختی، از لاله‌ی گوشش گذر کرد.

- تقصیرِ حمید بود!

شوکه، سرش را به ضرب، سوی او چرخاند و با بُهت گفت:

- چی؟

نفس- نفس زنان، نگاهش را به سمتِ او سوق داد. با چانه‌ای که گاهی مسیرِ لرزیدن را در پیش می‌گرفت و خودش همانندِ سد، آن را از لرزیدن باز می‌داشت، گفت:

- حمید بود؛ اون خبرش کرد، یه جوری جلوه داد که انگار کار من بوده!

خنده‌ای از روی بُهت، نصیبِ لبانش شد.

- مسخره‌ست! داری من رو سیاه می‌کنی؟

دمِ عمیقی از جهنمِ بی‌آتشِ محیطِ پیرامونش گرفت و گفت:

- یه فلش بک می‌زنم برات، قصه‌ی برزو و بهار رو یادته؟ بعد از گم شدنِ ترانه منظورمه!

مشکوک، گامی به سمتش برداشت.

- خب؟

و او ادامه داد:

- حمید همون موقع بود که من رو لای منگنه گذاشت!

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

ویرایش شده توسط Masoome
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت هفتاد و یکم»

***

مقابلِ کلانتری ترمز کرده و به اندک جمعیتی که نصف- نصف، خارج و داخل می‌شدند، نگریست. لکه‌ی اخم، نقابِ خود را روی صورتش پهن کرد و قدری غم را چاشنیِ صورتِ در حرص، غوطه‌ورش، کرده و برای اینکه خللی در بازیگری‌اش ایجاد نشود، گره‌ی میانِ ابروانش را کورتر کرد و با برداشتنِ کیفِ مشکی رنگش از روی صندلیِ شاگرد، دستِ دیگرش را به دستگیره‌ی درِ ماشین رساند و با باز کردنش، گامی به بیرون نهاد؛ بعد، از روی صندلی بلند شده و درِ ماشین را محکم بست.

آفتابِ داغِ تابستان، درست، چشمانش را هدف گرفته که مجبور به نیمه باز گذاشتنشان شده بود. نفسِ عمیقی کشید و چشمانِ آبی رنگش را به اطراف چرخاند و پس از وارسی کردنِ جهاتِ مختلف، نگاهش را به روبه‌رو بازگرداند و مسیرش را در پیش گرفت.

همین که اولین گامش برای نهاده شدن در مسیرِ کلانتری پیش قدم شد، صدایی که از فاصله‌ی نسبتاً نزدیکی به گوشش رسید، ناخودآگاه پاهایش را وادار به ایستادن کرد:

- خانم خردمند!

صدا را شناخته بود و همین هم دلیلش برای برنگشتن سوی صوتی بود که از آن فاصله، لاله‌ی گوشش را پشت سر گذاشته بود. آب دهانش را فرو داد و تنها دستی به مانتوی بلند و زیتونی‌اش کشید و به صاف کردنِ صدایش، اکتفا کرد.

صدای گام‌های او که به سمتش می‌آمد، نزدیک و نزدیک تر با گوش‌هایش برخورد می‌کرد و نمی‌دانست صدا را آزاردهنده و حاملِ استرس تلقی کند؛ یا به قلبش بفهماند حتی برای صدای گام‌های او، خود را تا این اندازه بی‌قرار نکند. صدای قدم‌های او که با اندکی فاصله، پشتِ سرش متوقف شده بود، فعالیتِ گوش‌هایش برای شنیدنِ صدا را به حداقل رساند.

قلبش به دهانش رجوع کرده و همانجا تپیدن را از سر گرفته بود. در قلبش دردی به وسعتِ دریایی وسیع و مواج که با موج‌های خروشان، سعی می‌کرد به چشمانش حمله کند، پدیدار شده بود. دسته‌ی کیفش را در مشتِ عرق کرده‌اش فشرد و به سکوت، چراغ سبز نشان داد.

- زیادی داری سعی می‌کنی، ازم فرار کنی!

فرار همیشه برایش قراری غیر منتظره را تدارک دیده بود. هرگاه جسمش از دروازه‌ی فراموشی عبور می‌کرد، بازگشتی ناخوداگاه به خاطرات را برایش به ارمغان می‌آورد. نفس عمیقی را به تنِ خسته‌ی ریه‌هایش هدیه کرد و لبانش را روی هم فشرد تا خروجِ صدایش را کنترل کند. صدایی که با هربار شندنِ نامش از سوی او، افسار گسیخته می‌شد و دیگر به مغزش، اجازه‌ای برای صدورِ مجوزِ بالا آمدن و بیرون جهیدن را صادر نمی‌کرد.

- اون همه خاطره رو نمی‌تونی جمع کنی و بذاری توی یه کیف و با خودت ببری بهار!

دندان‌هایش را روی هم می‌سابید. از چهره‌اش هویدا بود که به سختی، خودش را از سخن گفتن مقابلِ او باز می‌داشت. «جانم»ای که هربار سوی لبانش روانه می‌شد را برای نشان دادنِ تصنعیِ بی‌اهمیت بودنِ او برایش، فرو می‌خورد و باز هم خروج صدایش را از حنجره‌اش ممنوع می‌کرد. صدای او نزدیک تر از لاله‌ی گوشش هم به نظر می‌رسید.

- اون همه خاطره توی یه چمدون هم جا نمیشن.

بغضش را به پایین راند و با عصبانیت، سرش را به سوی گرداند و چشمانش را با حرصی آشکارا، رنگ آمیزی کرد و با صدایی که قدری بلند بود، گفت:

- اون شب تو همه‌اش رو توی یه چمدون جا کردی، یادت رفته؟

هیچ تغییر در حالتِ صورتِ برزو ایجاد نشد. همان آدمِ خونسرد و بی‌خیالِ همیشگی باقی مانده و ماسکِ روی صورتش، از جای کنده نشده بود.

- اومدی اینجا ازم شکایت کنی یا گذشته‌ها رو شخم بزنی؟

پوزخندی به رویش پاشید.

- موردِ اول کاملا درسته!

برزو نفس عمیقی کشید و تنها لبخندی خنثی و چرخیده روی مرکزِ بی‌خیالی، شکلِ لبانش را تغییر داد. هیچ کارِ او قابل پیش بینی نبود! زمانه از او چنین فردی که خودش را با بی‌حسی آشنا کرده، ساخته بود.

- بیا باهات حرف دارم!

بهار ابروانِ قهوه‌ای رنگ و کشیده‌اش را بالا انداخت.

- هروقت ترانه رو پیدا کردی، بگو بیام!

رو از او گرداند؛ اما پیش از آنکه با گامِ اولش، پایش به مقصدِ خویش رسیده و روی زمین فرود بیاید، صدای برزو که لحنی هشداردهنده را دارا بود، او را از حرکتِ بیشتر منع کرد.

- اگه بحثِ ترانه باشه، اونی که الان شاکیه منم، نه تو!

رنگ از رخسارِ بهار فرار کرد. این حرفِ برزو چه معنی‌ای می‌داد؟ یعنی ممکن بود برزو...

- حالا اگه می‌خوای برو؛ ولی من برای خودت گفتم، چون بعدش پای من که گیر نیست...

تک خنده‌ای حواله‌ی بهار کرد.

- خودت گیر می‌افتی!

بهار دشوار، تنش را به سوی او چرخاند. از رخِ رنگ پریده‌اش، هر آنچه که نباید، مشخص شده بود.

- این یعنی چی؟

برزو نفس عمیقی کشید و پیراهنِ طوسی رنگش که آستین‌هایش را تا مقصدِ آرنج بالا داده بود را اندکی مرتب کرد.

- یه اخطار و یه جورهایی هشدار!

بهار مسیرِ جسمش را به سمتِ برزو تغییر داد و حینِ قدم برداشتن به سویش، گفت:

- این هشدارِ الکی چه معنی‌ای میده؟

برزو چهره‌ای متفکر به خود گرفت و دستانش را درونِ جیب‌های شلوارِ مشکی رنگش فرو برد و خیره به چشمانِ نگرانِ بهار، لب از لب گشود:

- الکی بودنش نباید انقدر بترسونتت!

برزو بیش از اندازه تیز بود! می‌توانست از چند حالتِ روی صورتِ فردِ مقابلش، پی به آشوبِ درونی‌اش برده و با کوبیدنِ حقیقتِ بطنش به دروغِ ظاهری‌اش، زرنگی‌اش را به طرفِ مقابل نشان دهد.

- من نترسیدم!

برزو خندید.

- عرقِ روی پیشونیت خیلی طبیعی نیست بهار، نه؟

بهار با حرص، پلک‌های آتشینش را روی هم نهاد و گفت:

- هوا گرمه!

برزو سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد.

- رنگِ پریده‌ات هم برای گرماست؟ در ثانی...

چشمانش را به سمتِ بهار برگرداند.

- نمی‌تونی ترسِ توی چشم‌هات رو از من یکی قایم کنی!

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت هفتاد و دوم»

خیره به چشمانِ قهوه‌ای رنگِ برزو، خاطره‌ای مقابلِ ذهن و دیدگانش، پرده کشید و رخ نمایان کرد تا به جای آنکه مرهمی روی زخمِ عمیقش شود، نمکی روی آن پاشیده و سوزشی بی‌حد و مرز را از تک- تکِ سلول‌های تنش عبور دهد.

دست به چانه گرفته و خیره به اولینِ بارانِ بهاری که در هفدمین روز از فروردین ماه، نرم- نرمک، روی شیشه، قطره چکانی می‌کرد، لبخندی زد و به موسیقیِ ملایم و خوش آهنگی که سکوتِ میانشان را به بازی گرفته بود، گوش سپرد. عطرِ خوشِ گلِ یاسی که روی داشبوردِ ماشین جای گرفته بود و فضای آن را معطر می‌کرد، روی پره‌های بینی‌اش نشسته و مشامش را نوازش کرد.

- بهار!

سرش را به سمتِ صدای او که نوازش گونه، به گوش‌هایش دست می‌کشید، گرداند و با همانِ لبخندِ چسبیده به لبانش که وصله‌ای جدا نشدنی از صورتش به نظر می‌رسیدند، خیره به نیمرخِ او هنگامِ رانندگی که تمامِ حواسش را صرفِ روبه‌رو و مسیرِ در حالِ گذرشان کرده بود، لب از لب گشود:

- جانم؟

همین تک کلمه، در عمقِ خودش دنیایی را برای برزو بر جای می‌گذاشت. او هم لبخندی زد و همانطور که دنده را عوض می‌کرد، به شیشه‌ی روبه‌رویش که هرازگاهی با عبورِ برف پاک کن از سطحش و زدوده شدنِ قطراتِ باران از رویش، گاهی نم دار و گاهی صاف می‌شد، نگریست و گفت:

- به این چی میگن؟

بهار که اشاره‌ای از جانبِ او به شخصی یا جسمی دریافت نکرد، متعجب، ابرو بالا انداخت و یک دور تمامِ فضای ماشین را از نظر گذراند. همین که چیزی نیافت تا پاسخِ سوالِ برزو را با خودش به دوش بکشد، چشمانش را در حدقه چرخی داد و گفت:

- چی رو میگی برزو؟

برزو تک خنده‌ای کرد و چشم به آسمانِ تیره‌ دوخت. به خاطرِ ترافیکِ پیش آمده، پشتِ سرِ یک دویست و ششِ سفید رنگ، ترمز کرد و همان دم، خطاب به بهار گفت:

- همین که نمه- نمه داره از آسمون، سمتِ زمین میاد.

بهار با شک، چشم ریز  و دمی، فضای بیرون از ماشین را کند و کاو کرد. غیر از باران، چیزِ دیگری هم می‌بارید و خبر نداشت؟ سوال برزو در نظرش، کاملا احمقانه شکل گرفت! همین هم بانیِ شکل گیریِ طرحِ خنده، روی لبانِ صورتی رنگش شد که یک آن، تک خنده‌ای سر داد و بعد که برزو با تعجب، سرش را به سویش چرخاند، خنده‌اش دنباله‌دار شد و با بلند خندیدنش، برزو یک تای ابرویش را به بالا راند.

- حرفِ خنده داری زدم بهار خانم؟

بهار لبش را گاز گرفت و سعی کرد خنده‌اش را جمع و جور کند. به سختی، لبانش را جمع کرد و حینی که برای تثبیتِ جدیتش، صدایش را صاف می‌کرد، خیره به برزو گفت:

- نه؛ ولی...

نگاهِ گنگِ برزو را که دید، خنده‌ی جمع شده‌اش دوباره سر باز کرد.

- اونجوری نگاهم نکن برزو! خب سوالت مسخره بود.

برزو متعجب و با چشمانِ درشت شده، گفت:

- مسخره بود؟

بهار تاری از موهای مشکی رنگش که از زندانِ شالِ آبیِ روی سرش گریخته و روی صورتش خط انداخته بود را با انگشتانِ کشیده‌اش از مقابلِ دیدگانِ آسمانی‌اش پس زد.

- نبود؟ یه سوال‌هایی می‌پرسی توام ها!

در پیِ حرفش، چشم غره‌ای را حواله‌ی برزو کرد که برزو خندید و سرش را به سمتِ روبه‌رو برگرداند و قدری ماشین را جلوتر برد.

- اگه جواب ندی به منزله‌ی ندونستن تلقی میشه.

چشمانِ کشیده‌ی بهار به سمتش کشیده شدند.

- حالت خوبه برزو؟ از پشتِ کوه که نیومدم؛ این هم بارونه دیگه!

برزو خندید.

- بارون که منم می‌دونم بارونه!

شیشه‌ی سمتِ خودش را پایین کشید که نسیمی خنک همچون قطاری که روی ریل حرکت می‌کرد، روی پوستش گذری سریع به راه انداخت و قدری به جانش نفوذ کرد.

- چجور بارونیه بهار؟

بهار دست به سینه شد و با خنده گفت:

- نعمتِ خدا! بارونِ بهاریه.

برزو سرش را به سویش چرخاند و در حالی که لحنش به دور از هرگونه شوخی بود، گفت:

- این یعنی چی؟

بهار شانه بالا انداخت و با تعجب، لب برچید و چشمانش را بالا کشاند.

- یعنی چی؟

برزو نفس عمیقی کشید و هوای تازه‌ای که در ریه‌هایش جریان یافت، حالِ ملتهبش را دگرگون کرد. لبانش را با زبان تر ساخته و گفت:

- معنیش رو واسه من می‌دونی؟

بهار کلافه گفت:

- نه، چیه مگه؟

برزو از این کلافگیِ بهار خنده‌اش گرفت که لبخندی آرام، گوشه‌ی لبانش را به کنجی کش داد و او با آرامش، خیره به صورتِ بهار، لب زد:

- برای من یعنی بهار چه فصل باشه و چه انسان، همونیه که هرچیزی از سمتش می‌گیرم برام نعمته و توی هر شرایطی، حالم کنارش خوبه!

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت هفتاد و سوم»

نفهمید چگونه با یادآوری آن روزهایی که همانند برق و باد گذشتند، اشک مهمان ناخوانده‌ی دیدگانش شد. پرده‌ای نازک، بر خلاف نداشتن ضخامتی، سخت به چشمانش فشار می‌آورد تا بالاخره او را وادار به قبول کردنِ شکستش کند و در آخر مسیر خود را روی گونه‌اش باز سازد.

پیش از آنکه ردی از خیسیِ اشک، روی گونه‌اش خط بکشد، پلک‌هایش را روی هم نهاد و با اینکه اشک روی صورتش غلت نزد؛ اما مژه‌های بلندش را نم دار کرد و بغضش را از گلویش بالاتر کشاند.

آب دهانی فرو داد تا همراه با آن توده‌ی سنگینی که در گلویش بساط پهن کرده بود، کوله بارش را جمع کرده و از میدان بیرون رود.

برزو بی پلک زدن، او را می‌‌نگریست و همچنان منتظر نیم گامی از سوی بهار به سمت خودش بود تا مُهر تاییدی بر حرفش که آمدنِ بهار برای سخن گفتن بود، بنشاند. 

بهار پلک از هم گشود و دمی که بینی‌اش را برای عبور و مرورِ راحت ترِ هوا بالا می‌کشید، بی‌آنکه بخواهد بیش از آن ضعفی از سوی خود به برزو نشان دهد، گفت:

- خیلی خب...

دست به سینه شد و برای محکم بودنش، صدای گرفته‌اش را صاف کرد و ادامه داد:

- همینجا بگو!

برزو لبخندی یکطرفه را از آنِ لبانش کرد که صورتش را قدری مشکوک جلوه داد. او به شدت آرام، خونسرد و در عین حال مرموز و تیزبین بود!

هیچ گاه بی گدار به آب نمی‌زد و همیشه برای هر گامی که قصد برداشتنش را داشت، نقشه‌ای از پیش تعیین شده، در ذهنش پرسه می‌زد و همین هم برای بهاری که او را از عالم و آدم بهتر می‌شناخت، ترسناک به نظر می‌رسید.

برزو دستش را به سوی ماشینش که گوشه‌ای پارک شده بود، دراز کرد و با نگاهی سوی بهار، لب گشود:

- بریم داخل ماشین!

بهار ابرویی بالا انداخت و پوزخندی زد.

- یه زمانی ولم می‌کردی، تا جهنم هم باهات می‌اومدم، الان ولی حاضر نیستم حتی پام رو توی بهشتی بذارم که می‌دونم تو هم اونجایی!

برزو بی‌آنکه به خاطرِ سخنِ بهار، خمی به ابروانش دهد، دستش را به نشانه‌ی تاکید، همانطور که به سمت ماشینش گرفته بود، تکان داد.

- سر پا نمیشه خانم مهندس!

بهار که از شنیدن «خانم مهندس»ای که از دهان برزو خارج شده بود، احساس خوبی دریافت نکرده بود، گفت:

- اگه حرفی نیست که منم بهتره برم به کارم برسم...

با چشم و ابرو به کلانتری اشاره کرد و با طعنه، دنباله‌ی حرفش را گرفت.

- خودت هم بهتره بیای که همچین بیکار هم نمی‌مونی.

با سرکشی، مسیرش را از برزو کج کرد و پیش از اینکه عزم رفتن کند، برزو به میان آمد و او را با حرفی ناگهانی، در جای نگه داشت:

- قصد داری تا کِی ترانه رو نگه داری؟

تمام راه‌هایی که هدف خون رسانی به مغز و قلبش را داشتند، به یکباره، درجا بسته شدند و همزمان که ضربانِ قلبش رو به کند شدن می‌رفت، تنفسش هم با اختلال مواجه شده بود.

تنش به طرز نامحسوسی لرزید و عرق راه گرفته از پیشانی‌اش، مانع ابروانش را دور زده و از بالای آن‌ها، پایین رسیدند و با رد کردنِ گوشه‌ی چشمانش، روی گونه‌اش غلتیدند. 

برزو فهمیده بود؟ یعنی بو برده بود که دزدیده شدنِ ترانه کارِ خود اوست؟ از کجا؟ چگونه؟ چگونه می‌توانست تا آن اندازه محکم و با اطمینان در رابطه با چنین مسئله‌ای سخن بگوید؟

شاید واقعا فهمیده بود و پنهان کاری و تمام راه‌هایش برای دور زدنِ او به بن بست ختم می‌شدند. نباید با برزو بازی می‌کرد! خودش هم خوب می‌دانست برزو به وقتش، دستش را رو و به راحتی رسوایش می‌کرد.

حمله به برزو احمقانه‌ترین اشتباهش بود! برزو هیچ گاه گول نمی‌خورد؛ فریب می‌داد و دیگران از فریب دادنش، عاجز می‌ماندند.

- این سکوت یعنی چی بهار؟

دستانِ بهار مشت شدند و ناخن‌های نسبتا بلندش، گویی قصد داشتند تونلی به اعماقِ دستش را حفر کنند. چشم بست و سکوت کرد.

- یعنی واقعا نمی‌دونستی بازی کردن با من، هیچوقت فایده نداره؟

لب پایینش را به دندان گرفت و تا جایی که جان در بدنش می‌تاخت، به فشردنش مشغول شد.

- یعنی باور کنم هنوز من رو نشناختی؟

برزو خونسرد بهار را می‌نگریست که پشت به او، سرگرمِ خودخوری کردن بود. گامی به سویش برداشت و در یک قدمی‌اش که ایستاد، نگاهش را پایین کشید و کفش‌های مشکی رنگش را از نظر گذراند.

- این یعنی ده هیچ به نفع من...

بیشتر به بهار نزدیک شد.

- از اونجا که من انقدر می‌شناسمت که همون دقیقه‌ی اول گم شدن ترانه، بو بردم که زیر سرِ خودت بوده.

یک آن بهار که خشم روی احساسات دیگرش پرده کشیده بود، به تندی، سمتِ برزو چرخید و عصبی و با اخم‌های درهم، کفِ دستانش را تخت سینه برزو کوبید و گفت:

- چی ازم می‌خوای؟

و برزو بدونِ فوت وقت پاسخ داد:

- برگردی به من!

@.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...