رفتن به مطلب

داستان:طلوع خورشید|Gisoo_f کاربر انجمن نودهشتیا


Gisoo_f
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به‌نام خدا
نام داستان: طلوع خورشید
نویسنده: Gisoo_f/گیسو
ژانر: ترسناک 
هدف: تقویت نویسندگی 
ساعات پارت گذاری: نامعلوم
خلاصه: اکیپ دانش آموزی، که برای تفریح به یکی از جنگل‌های نزدیک شهر‌شون میرن که اتفاقات مخوف و ترسناکی براشون میوفته و فقط تا طلوع خورشید فرصت زنده بودن و نجات دادن خودشون رو دارن و از طلوع خورشید به بعد، همه چی تموم میشه.
ولی سوال اینجاست!
 آیا اکیپ دانش‌آموزی، ما زنده از جنگل ترسناک بیرون میان و به بقیه زندگی‌شون می‌پردازن و اتفاقات اون جنگل فقط براشون خاطره می‌شه یا می‌میرن و اسیر جنگل خاموش می‌شن؟

@N.a25

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یک

روی صندلی پارک نشسته بودم و تند`تند، با ضرب، پام رو تکون می‌دادم و هر چند دقیقه‌ای یک‌بار نگاهی به ساعت مشکی رنگم می‌انداختم و زیر لب با حرص زمزمه می‌کردم:
- پس کجا موندن؟ هوف
امروز قرار بود با اکیپ گرامی، به سمت یکی از جنگل‌های شهر برای تفریح بریم؛ اما هنوز ماشین و بچه‌ها نرسیده بودن و قرار بود اول اون‌ها رو سوار کنن  و بعدش من رو از این‌جا بردارن و به دل جنگل و‌جاده بزنیم.
دوتا ماشین بودیم و ده نفر آدم که فقط ۴ نفرشون رو من می‌شناختم وبقیه برام غریبه بودن.

بچه‌ها تفریح‌های زیادی باهم رفته بودن که من بخاطر کار کردنم و رئیس بدخلقم نشد، همراه‌شون برم و این اولین سفر برای من بود و امیدوار بودم بهترین سفر زندگیم بشه و همیشه با یادآوریش لبخند بزنم.
حرف‌های جالبی درباره جنگل خاموش شنیده بودیم! یکی از چیزهای جذابی که وادارمون کرد به سمت اون جنگل بریم این بود که، فقط هفته ای یک‌بار طلوع خورشید توی اون‌جنگل پدیدار میشه و بقیه هفته جنگل داخل خاموشی و تاریکی سپری می‌شد‌.
خیلی جالب بود، اینکه یک هفته از زندگیت رو توی تاریکی بگذرونی و وقتی طلوع خورشید رو بعد از ۶ روز ببینی لبخند بزنی.
بعد از نیم ساعتی که برای من قرن‌ها گذشت، بالاخره صدای ترمز وحشتناک ماشینی رو شنیدم و بدون هیچ واکنشی به ماشین‌نگاه‌ کردم‌.
این‌ ترمزهارو به‌خوبی می‌شناختم، این ترمز‌های وحشتناک فقط کار یک نفر میتونه باشه و اون فرد کسی نیست جز دِرِک.
بدون اینکه بلندشم و به طرف‌شون برم، دست به سینه نشسته بودم و با کفشم علفهای زیر پام رو لِه می‌کردم.
سارا با سرعت دوید طرفم و طبق عادت به‌جای بغل کردنم خودش رو محکم بهم کوبید و هردومون رو، روی زمین پرتاب کرد.
با صدای بلندی جیغ کشیدم و گفتم:
- سارا...
- جانم عزیزم دلت برای آغوش گرمم تنگ شده بود 
و بعدش با صدای بلند، خنده ای کرد.
با حرص بلند شدم و لگدی به ساق پاش زدم که آخی گفت و خواست حرفی بزنه که منتظرش نموندم و به طرف بقیه بچه ها رفتم.
- چه عجب رسیدین می‌خواستین دوساعت دیگه بیاین.
استایلز که   پشت   ماشین ایستاده بود خنده‌ای کرد و گفت:
- چته آلیس، ماشین خراب شده بود مجبور شدیم وایسیم درستش کنیم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- آخرش این ماشین یه‌جایی ما رو به کشتن میده. 
دِرِک که روی ماشینش خیلی حساس بود گفت:
- کم جا‌به‌جاتون کرده که حرف الکی می‌زنید؟
برو بابایی نثارش کردم و رو به هلن که سرش تو گوشی بود گفتم:
- اِهِم یه‌موقع تحویل نگیرین سرکارخانم!
لبخندی زد و گفت:
-سلام آلیس خوبی؟
خودم رو کنارش روی صندلی پرت کردم و چشم‌هام رو بستم و گفتم:
-خوبم فقط خستم
و بعدش به خواب عمیقی فرو رفتم؛ اما انگار بیدار بودم و کسی خوابم کرده بود!...

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دو

غرق خواب بودم و حس می‌کردم آب جوش دارن رو بدنم می‌ریزن، تو سرم صداهای مهیبی می‌شنیدم.
صدای حرف زدن یک‌دختر جوان!
-بیا، کمکم کن، لطفاً.
توی خواب،   اون دختر رو می‌دیدم و با قدم های آروم بهش نزدیک می‌شدم. ولی چرا  صورت سفیدگریانش داشت به رنگ کبود و لبخندی کریح تبدیل می‌شد؟ تعجب کرده بودم!
خواستم عقب برم و از اون‌جا و از اون زیرزمین ترسناک و مخوف دور بشم، که آنی صورت کبود شده‌ی دختر به قیافه ترسناکی تبدیل شد و به طرفم حمله کرد و جیغ‌های کر کننده‌ای می‌کشید‌.
صورت دخترک پراز چین و چروک‌های خشکی بود که صورتش رو نقاشی کرده بود، چشمهای آبیِ دخترک حالا سفید شده بود و دندان‌های تیز و برنده ای جای دندان‌های خوش تراش دختر رو گرفته بود، ترسناک و عجیب بود.
با صدای جیغ خودم از خواب بیدار شدم و تند تند نفس عمیق می‌کشیدم و بچه‌هارو صدا می‌زدم اما انگار صدام زیادی کوتاه بود که شنیده نمی‌شد.
صدای قلبم اینقدر بلند و پر تپش بود که حتی گوش‌هامم می‌شنید.
خدای من خیلی خواب عجیب و ترسناکی بود، از این کابوس‌های ترسناک زیاد دیده بودم؛ اما احساس می‌کردم این یک کابوس و خواب بد بر اثر پرخوریِ زیاد و مشغوله‌ی فکریِ تنها نبود.
حس می‌کردم قراره این دختر رو بارهای بار ببینم و باهاش بیشتر آشنا بشم و بیشتر ترس و وحشت رو توی وجود خودم حس کنم و رنج ببرم.
توی همین افکار بودم و فقط به دخترک چشم‌آبی فکر‌ می‌کردم که حس کردم کسی محکم به شیشه‌ی ماشین کوبید. با صدای بلندی جیغ کشیدم و کنترل رفتارم رو نداشتم و فقط به اون خواب فکر می‌کردم و بلند‌تر جیغ می‌کشیدم.
حتی چشم‌هام رو باز نکردم که ببینم کی بود که به پنجره ماشین کوبید‌.
با سیلی که به گوشم خورد صدای جیغم تو گلو خفه شد و آروم چشم‌هام رو باز کردم.
همه بچه‌ها دور ماشین و من جمع شده بودن؛ حتی بقیه بچه‌ها هم رسیده بودن و با تعجب نگاهم می‌کردن.
بدون توجه به بچه‌ها که هر بار با سوال‌هاشون من رو بیشتر  به‌یاد اون خواب ترسناک می‌انداختن، به چشم‌های درک نگاه کردم و با چشم‌هام ازش خواستم که بچه‌هارو از پیشم و از ماشین دور کنه تا راحت‌تر با خودم و خوابم کنار بیام.
درک نگاه دقیقی بهم کرد و بعدش رو به بچه‌ها گفت:
- ساکت! چیزی نشده همه برین توی رستوران من و آلیس هم چند دقیقه دیگه میایم.
بچه‌ها خواستن اعتراض کنن که با صدای آرومی که خودم به‌زور می‌شنیدم گفتم:
-بچه‌ها خوبم فقط ترسیدم همین! لطفاً برین چند دقیقه دیگه به‌جمعتون اضافه می‌شم و لبخند کوچیکی بهشون زدم. 
بچه‌ها بعد از این‌که خیالشون راحت شد به سمت رستوران بین راه، راه افتادن و داخلش شدن.

داشتم بهشون نگاه می‌کردم که با صدای درک چشم از رستوران گرفتم و بهش  نگاه کردم و گفتم:
- چیزی گفتی درک؟ متوجه نشدم!
درک اول با تعجب نگاهم کرد و بعدش نفس عمیقی کشید وگفت:
- میگم خواب بدی دیدی؟ چرا استایلز زد به پنجرا زد اون‌طوری جیغ کشیدی؟ چیزی شده بود؟
سرم رو پایین انداختم.
نمی‌دونستم که به درک خوابم رو بگم یا نه؟ یا اصلاً حرفم رو باور می‌کنه؟ از این همه دگرگونی خیال کلافه شده بودم و جیغ بلندی کشیدم که درک ترسیدو بطری آبی که توی دستش بود، رو روی زمین انداخت و گفت:
- زهرمار چته؟
با حرکتش خندم گرفت و خنده‌ی بلندی کردم و گفتم:
- هیچی درک خواب بودم،  استایلز محکم به شیشه ماشین کوبید ترسیدم، همین!
و بعدش برای اطمینان بیشتر چشمکی حواله درک کردم و کولم رو از صندلیِ جلو برداشتم و به طرف رستوران دویدم تا درک بیشتر از این پاپیچم نشه؛ اما خدا می‌دونست توی  دلم چه دل‌شوره و ترس عجیبی راه افتاده بود.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

توی رستوران کنار بچه‌ها نشسته بودم و منتظر بودیم که غذارو بیارن.
بعد از گذشت چند دقیقه غذاها رسید. دل هممون با دیدن غذاها مالش رفت؛   اما حس می‌کردم دست‌هام کثیفن و باید بشورمش با صدای بلند از بچه‌ها پرسیدم:
-آم، بچه‌ها کسی میدونه کجا آب هست که دست‌هام رو بشورم؟
یکی از دخترهایی که نمی‌شناختم گفت:
-از رستوران بری بیرون پشت رستوران یه سرویس برای wc و دست شستن هست.
-مرسی!
بلند شدم و به طرف آدرسی که دختر گفته بود رفتم‌.
یه در مشکی رنگ  پشت رستوران بود که   باز بود.
به طرف در قدم برداشتم و داخلش شدم.
آبی به صورتم زدم و کمی از مایعه‌ای  که اون‌جا بود به دستام زدم و شروع کردم به شستن دست‌هام، وقتی داشتم دست‌هام رو آبکشی می‌کردم حس می‌کردم صدای پایی  میاد و صاحب اون پا  داره نزدیک و نزدیک‌ترم می‌شه، آب رو‌بستم و زود سرم رو برگردوندم اما کسی نبود!

دست‌هام رو با دستمالی که اونجا بود خشک کردم و دنبال سطل بودم که دستمال رو توش بندازم؛ اما هرچی گشتم نبود.
خواستم عقب گرد کنم و برم که کمی از سطل سبزرنگی که جلوی در یکی از سرویس‌ها بود رو دیدم.
به طرف سطل رفتم و پام رو روی سطل گذاشتم تا باز بشه.
وقتی پام رو گذاشتم چیز سیاهی از داخل سطل بیرون پرید.
دوثانیه توی بهت اتفاقی که افتاده بود، بودم و بعدش شلیک جیغ‌های کر کننده‌ام بود که شنیده می‌شد.
همون‌جا خشک شده بودم و جیغ می‌کشیدم، که یهو در سرویس محکم بهم کوبیده شد و من بیشتر جیغ می‌کشیدم جوری که حس می‌کردم گلوم زخم شده، کسی با صدای بلندی داد زد:
- خفه شو!
با صدای آشنایی ساکت شدم و چشمهام رو باز کردم نگاهی به استایلزی که بهم گفت خفه شو کردم و دیدم باز‌‌هم گند زدم.
بچه‌ها با بهت نگاهم می‌کردن.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- خواستم دستمال رو توی سطل بندازم که یک چیز سیاه پرید بیرون و من ترسیدم وبخاطر همین جیغ کشیدم و بعدش یه لبخندی چرت زدم که بچه‌ها بیش‌تر به عقلم شک کردن.
با صدای فرد  دیگه‌ای سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم.
- منظورت اینه؟
با دیدن قورباغه‌ی سیاه رنگی که توی دستش بود هنگ کردم.
اوه خدای من فقط بخاطر یه قورباغه من حنجرم رو پاره کرده بودم؟
بچه‌ها با دیدن قورباغه با صدای بلندی زدن زیر خنده و استایلزو درک ‌هم با تاسف نگاهم می‌کردن.
با این حال خودم رو نباختم و گفتم:
- خب چیه؟ ندیده بودمش بخاطر همین ترسیدم.
بچه‌ها بخاطر شکمشون رفته بودن و درک و استایلز فقط ایستاده بودن.
درک:
- آلیس امروز دوبار آبروریزی کردی خواهش می‌کنم بس کن!
با حرفش اخمی کردم و گفتم:
- مگه تقصیرمنه که ترسیدم؟ 
استایلز:
- به‌هرحال بیشتر حواست‌رو جمع کن تا کم‌تر آبروریزی پیش بیاد، ما رفتیم می‌خوای بیا باهم بریم یا می‌خوای هم بمون تا سوسک ببینی و این‌دفعه گلوت رو پاره کنی.
بعدشم خودش و درک به سمت در قدم برداشتن با اخم‌هایی که توی هم بودن پشت سرشون مثل جوجه راه افتادم.
سرم پایین بود و به دور و برم توجه‌ای نداشتم که سایه‌ی سنگینی رو، روی خودم حس کردم، سرم رو بلند کردم و به جایی که حس می‌کردم کسی نگاهم می‌کنه، نگاه کردم.
پشت همون در مشکی رنگ انگار کسی نگاهم می‌کرد و من فقط چشم‌هاش رو می‌دیدم.
با تعجب وایسادم و با دقت  به اون قسمت نگاه می‌کردم که شاید اون فرد خودش رو نشونم بده. چند دقیقه‌‌ای گذشته بود که درک صدام کرد.
- آلیس وایسادی چی رو نگاه می‌کنی؟ بیا دیگه!
با صداش سرم رو برگردوندم و تا خواستم جوابش رو بدم فردی با سرعت از کنارم رد شد.
با چشم‌های گرد برگشتم و‌ به اون‌جایی که داشت نگاهم می‌کرد، نگاه کردم.
اوه خدای من کسی نبود، مگه امکان داشت توی چندثانیه غیب بشه و بره؟!
با صدای دوباره‌ی درک به طرفش رفتم و باهاش هم‌قدم شدم.
درک:
- یه‌ساعت به‌چی خیره شدی؟
سرم رومحکم تکون دادم و گفتم:
- هیچی 
- خیلی رفتار‌هات امروز عجیب شده، لطفاً درستش کن‌.
به حرفش فکر کردم، راست می‌گفت! امروز همه‌چیز انگار عجیب شده بود‌.
بیخیال فکرهای مزخرف شدم و روی صندلی که برام نگه‌داشته بودن نشستم و شروع به خوردن غذای سرد شده‌ام کردم‌.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارم

بعد از تموم شدن غذا، بچه‌ها یکی یکی بلند شدن و  از رستوران بیرون رفتن.
منم بعد از اینکه چندقاشق دیگه  خوردم، از غذا دست کشیدم و کولم رو برداشتم و به طرف ماشین‌ها رفتم و به ماشین درک تکیه دادم. 

بخاطر اینکه آفتاب به صورتم می‌خورد چشم‌هام رو ریز کرده بودم و به دور و برم و ماشین‌هایی که با سرعت از پیش ‌ما عبور می‌کردن نگاه می‌کردم، که کسی بهم تنه‌ای زد و پشت بندش صدای سارا بلند شد.
- چطوری آلیس؟ حالت بهتره؟
سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم، لبخندی بهش زدم و گفتم:
- آره، کی حرکت می‌کنیم؟
- یه چند دقیقه دیگه.
باشه‌ای زمزمه کردم و سوار ماشین شدم.

 روی صندلی جلوی ماشین نشستم و کولرش رو زدم و از کیفم گوشی و هندزفری‌م رو درآوردم و از پلی لیست آهنگ‌هام، آهنگی رو گذاشتم و هندزفری‌هارو توی گوشم گذاشتم و به صدای خواننده و موسیقی که پخش می‌شد گوش سپردم.

Are you afraid of the dark?
آیا شما از تاریکی میترسید؟
Are you scared?
ترسیدی؟؟؟
He-he
هه هه (خنده شیطانی)
I can see you from behind
من میتونم تو رو از پشت سرت ببینم
You can hear me in your mind
تو در مغزت صدای منو میشنوی
Run so fast as you can go
سریع تر فرار کن تا جایی که میتونی
Time will catch you before you know
زمان قبل از انکه تو بفهمی تو را میگیرد

Are you afraid of the dark? (afraid of the dark)
از تاریکی میترسی؟ (از تاریکی بترس)
Are you scared? (you scared)
تو میترسی؟ ( ترس از تاریکی)
I am you
من تو ام
I'm coming closer (I'm coming closer)
من نزدیک خواهم شد
La la la la
لا لا لا لا ( به معنای اواز خواندن ، نغمه خوانی )
La la la la
لا لا لا لا ( به معنای اواز خواندن ، نغمه خوانی )
I will catch you (I will catch you)
تو میترسی ( میترسی )
The time, it goes
زمان از دست میرود
Tick tok, tick tok, tick tok
تیک تاک تیک تاک

Are you afraid of the dark? (afraid of the dark)
از تاریکی میترسی؟ (از تاریکی بترس)
Are you scared?
ترسیدی؟؟؟
I am you
من تو ام
He-he
هه هه (خنده شیطانی)
(NIVIRO_The ghost)

بعد از چند دقیقه بچه‌ها سوار شدن و راه افتادیم.
 درک  رانندگی  می‌کرد  و استایلز و هلن و سارا  عقب نشسته بودن.
درک نگاهی بهم کرد و گفت:
- خوبی؟
- آره چطور؟
- همین‌طوری آخه امروز زیادی روی نِرو نبودی. 
آهانی زمزمه کردم و گفتم:
- نمی‌دونم
لبخندی بهم زد و گفت:
-بیخیال
منم لبخندی بهش زدم و گفتم:
- باشه
هلن از پشت گفت:
- چی چی میگین؟ 
درک:
- هیچی فضول
- فضول خودتی، بابا یه آهنگی بزار ناسلامتی اومدیم تفریح‌ها!
- باشه بابا جیغ نزن.
و پشت بندش  صدای ضبط ماشین  رو بلند کرد.
هلن و سارا جیغی کشیدن و شروع به رقصیدن کردن که من و پسرا با این‌کارشون خنده‌ای کردیم و درک رو به من گفت:
- نمی‌خوای تو برقصی؟
لبخندی زدم و گفتم:
- چرا که نه فقط باید برم پیش دخترا، تا حسابی بترکونیم. 
درک خندید و گفت:
- حله.
بعد از چند دقیقه، ماشین رو گوشه‌ای نگه داشت و ماشینی که بقیه بچه‌ها  باهاش میومدن پشت ماشین ما نگه داشتن.
خواستم پیاده‌شم و عقب بشینم که یهو کل بچه‌های ماشین پشت سرمون پیاده شدن.
با تعجب برگشتم و رو به درک گفتم:
-هان؟ الان چی‌شد؟
بچه‌ها با صدای بلندی زدن زیر خنده و هلن گفت:
- لابد دوباره کاترین هوس عکاسی  کرده.
- ولی الان وقتش نیست ما باید زودتر برسیم جنگل!
- عیبی نداره اینم تفریح محسوب میشه دیگه. بچه‌ها پیاده شین و بعد از جملش همه بچه‌ها پیاده شدن.
پوفی کشیدم و گفتم:
- خدایا! آخه اینم شد مسافرت!
و پیاده شدم.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجم
 
به ماشین تکیه داده بودم و سرم تو گوشیم بود. بچه‌ها  داشتن عکس می‌گرفتن و می‌خندیدن. نگاهی به دور و برم انداختم یک  درخت بزرگ و قدیمی چشمم  رو‌گرفته بود، خیلی زیبا بود! شاخه‌هاش به سمت پایین کشیده شده بودن و برگ‌های زیادی روی هرشاخه‌ای بود.
به طرف درخت رفتم و دوربین گوشیم رو تنظیم کردم و برای خودم عکس می‌گرفتم و توی هرکدوم ژست متفاوتی  می‌گرفتم.
بعد از این‌که چندتا عکس گرفتم سارا صدام کرد
- آلیس بیا بریم.
باشه‌ای زمزمه کردم و سریع یک عکس دیگه گرفتم و بدون این‌که نگاش کنم گوشیم رو توی جیبم انداختم و به طرف بچه‌ها دویدم و سوار ماشین شدم.
شب شده بود و تقریباً یک ساعت دیگه به جنگل می‌رسیدیم.
به جاده خیره بودم و به جز استایلز بقیه بچه‌ها خواب بودن.
استایلز خمیازه‌ای کشید و گفت:
- آلیس میشه پشت فرمون بشینی؟ من خستم می‌ترسم تصادف کنیم.
باشه‌ای گفتم و استایلز ماشین رو کنار زد و جاهامون باهم عوض شد.
استایلز همون‌طور که چشم‌هاش رو می‌بست آروم گفت:
- امیدوارم تاوقتی بیدار بشم رسیده باشیم.
چیزی نگفتم و ماشین رو به حرکت درآوردم.
تقریباً نصف راه رو رفته بودیم که حس کردم کسی همزمان با ماشین حرکت می‌کنه.
شیشه ماشین رو پایین کشیدم و همون‌طور که نگاهم به‌روبرو بود سرم از پنجره بیرون آوردم و نگاهی به پایین ماشین انداختم که بوی بدی رو حس کردم.
از بوش صورتم جمع شد و زود خواستم شیشه رو بالا بکشم؛   ولی هرکاری می‌کردم شیشه بالا نمی‌رفت و اون بوی بد بیشتر می‌شد، جوری که حالت تهوع شدیدی بهم دست داده بود.
انگار اون بوی بد رو هم  بچه‌ها حس کرده بودن که هرکدوم با چهره‌های درهم از خواب بیدار شدن.
هلن:
- اَه، این بوی چیه؟ آلیس مگه مرز داری شیشه رو بالا نمیاری؟
همون‌طور که تند`تند دکمه شیشه رو بالا پایین میکردم، گفتم:
- بابا بالا نمیاد هرکاری می‌کنم. درک ماشینت که تا حالا این‌طوری نشده بود حالا چشه؟
درک با قیافه درهم نمی‌دونمی زمزمه کرد و ادای اوق زدن دراورد.
هوفی کشیدم، که سارا اون‌طرف گفت:
- باید چیکار کنیم پس؟ من الان بالا میارم، اصلاً این بوی چیه؟
استایلز در جواب سارا گفت:
- انگار بوی خونه فاسد شدست، بوی خون یه حیوون مونده!
درک به شوخی گفت:
- لابد بوی گراز موندست.
 سارا و هلن خنده‌ای کردن؛ اما استایلز جدی گفت:
- نمی‌دونم شاید!
بچه‌ها با تعجب نگاش کردن و گفتن:
- واقعاً حس می‌کنی بوی گراز مونده‌ست؟
استایلز شونه‌ای بالا انداخت و اخمی بین دو ابروهاش نشوند و گفت:
- آلیس زودتر برو تا این بوی کذایی هرچه زودتر تموم بشه.
باشه ای گفتم و با سرعت بیش‌تری روندم.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ششم

داشتم با سرعت می‌روندم؛ اما اون بوی لعنتی تمومی نداشت.
هلن:
- آلیس بزن کنار، دارم بالا میارم.
زود فرمون ماشین رو چرخوندم و کنار جاده پارک کردم.

 هلن زود سارا رو هل داد و از ماشین پیاده شد و اون‌طرف‌تر شروع به اوق زدن کرد.
درک به ماشین همراهمون علامت داد، که ایست کردن  و همشون پیاده شدن.
دختری که نمی‌شناختم، با صورتی درهم گفت:
- اَه! این بوی چیه؟
سارا با تعجب رو بهش گفت:
-  کاترین   یعنی می‌خوای بگی این بو رو شما حس نمی‌کردین؟
- نه، اصلاً این بوی چیه؟ نکنه کسی ...
هوفی کشیدم و گفتم:
-مگه بچه‌ایم که کنترل خودمون رو نداشته باشیم؟
چیزی نگفت و به سمت دوست‌هاش قدم برداشت و گفت:
- به‌هرحال بوی خیلی بد و حال بهم زنیه، امیدوارم هرچه زودتر بوش بره و سمت دوستاش رفت.
استایلز که کنار هلن وایساده بود و کمکش می‌کرد که کمی آب بخوره، به طرف ماشین اومد و گفت:
- درک بیا یه نگاه به ماشینت بندازیم،  ببینیم چشه؟
- نور نیست.
- چراغ قوه توی داشبورده سارا بیارش
سارا:
- باش
استایلز و درک سمت ماشین رفتن و سارا  چراغ قوه رو از توی داشبورد درآورد؛ اما انگار روشن نمی‌شد!
- اَه! بچه‌ها روشن نمیشه. 
درک:
 - بیارش ببینم چشه؟
سارا همون‌طور که دکمه چراغ   رو تند`تند می‌زد به طرف‌شون رفت.
بعد از چند دقیقه نوری اومد و جیغ بلند ساراهم هم‌زمان بلند شد.
با تعجب سمتش رفتیم که دخترای دیگه‌ام مثل این‌که صحنه ترسناکی دیده بودن که یک، به یک صدای جیغ‌شون بلند می‌شد.
با کنجکاوی به طرف‌شون قدم برداشتم که دیدم چیز قرمز رنگی روی زمین ریخته.
بیشتر به طرف ماشین رفتم که با دیدن چیزی که زیر ماشین لِه شده بود، هنگ کردم.
اوه شت، خدای من چیزی شبیه یه حیوون زیر ماشین له شده بود و خونش کل چرخ ماشین رو گرفته بود.
پس بگو این بوی بد بخاطر چی بود.
استایلز نگاهی بهمون کرد و ابرویی بالا انداخت و گفت:
- دیدی گفتم‌.
سارا:
- ولی ... انگار نمی‌دونست چی بگه و فقط دهنش رو باز و بسته می‌کرد.
دوباره نگاهی به لاشه‌ی زیر ماشین انداختم.
هرچی فکر می‌کردم نمی‌دونستم شبیه چه حیوونیه و چطوری زیر چرخ ماشین رفته بود.
بعد از اینکه لاشه‌رو از زیر ماشین درآوردن و گوشه‌ای پرت کردن، دست‌هاشون رو با آب معدنی همراهشون شستن و دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت جنگل روندیم.
با این تفاوت که من‌ و استایلز و درک عقب بودیم و سارا پشت فرمون و هلنم صندلیِ کمک راننده نشسته بود.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتم

بالاخره به روستایی که جنگل درش قرار داشت، رسیدیم.
یکی، یکی پیاده شدیم و نگاهی به روستا کردیم.
روستای عجیبی بود!
کسی اصلاً توی کوچه‌هاش نبود و فقط لامپ‌های کم نوری  روشن بود.
با تعجب نگاهی به درک کردم و گفتم:
- این روستا آدم نداره؟
- این روستا یکی از اون دسته روستاهایی هست که قوانین خاص خودش رو داره.
سارا که نظاره گر صحبت ما بود، با تعجب درک  رو نگاهی به درک کرد وگفت:
- قوانین؟ 
- آره، تا جایی که دیدم و شنیدم این روستا آدم‌هاشون اصلاً حرف نمی‌زنن و سرشون تو لاک خودشونه. جوری که  فقط صدای هیاهوی باد و جونورایی که داخل جنگل وجود داره صداشون میاد وگرنه انگار انسانی وجود نداره.
با چشم‌های گرد نگاهش کردم و گفتم:
- هان؟  یعنی اصلاً حرف نمی‌زنن؟ مگه میشه آخه
- خب حالا دیگه قانون‌هاشون این‌طوریه و ما مجبوریم به قانون‌هاشون تا وقتی که اینجا هستیم عمل کنیم، تا مشکلی پیش نیاد، امشبم بخاطر خراب شدن ماشین و ... دیر رسیدیم وگرنه دیگه باید از فردا رعایت کنیم.
- اوه درک بس کن!  یعنی می‌خوای بگی باید وقتی توی روستا راه میریم حرف نزنیم و‌فقط به هم نگاه کنیم؟!
سارا:
- آلیس به‌هر حال ما باید به قانون‌هاشون عمل کنیم. حالاهم بس کن و لطفاً کوله‌تو بردارو بیا باهم به  کلبه‌ای که اجاره کردیم بریم تا همه جاها گرفته نشده. 
وخودشم بعد از تموم کردن  حرفش کوله‌شو روی شونه‌اش گذاشت و همراه بچه‌های دیگه که به سمت کلبه می‌رفتن، رفت‌‌.
تکیه‌مو به ماشین زدم و سرم رو، رو به آسمون بلند کردم و گفتم:
- خدایا این‌ها حقیقت داره؟ یا من دارم خواب می‌بینم؟
با صدای بلند هلن از جا پریدم و تعادلم رو از دست دادم و پام روی یکی از سنگ‌ها رفت و محکم سر خوردم و روی زمین افتادم.
آخ پردردی گفتم، که هلن گفت:
- چی‌شد؟ خوبی؟
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
- عالی‌تر از این نمیشم
و با تمام توانی که داشتم بلند شدم و کوله‌ام رو روی دوشم انداختم و به سمت کلبه رفتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتم

روی یکی از مبل‌های قدیمی کلبه خودم رو پرت کردم  و روش دراز کشیدم، ساعد دستم رو روی چشم‌هام گذاشتم‌.
بی‌توجه به سروصداهای بچه‌ها سعی کردم روی همون مبل بخوابم.
چند دقیقه‌ای بود چشم‌هام رو بسته بودم و کم کم داشتم به خواب می‌رفتم که نگاه سنگینی رو، روی خودم حس کردم.
خواستم بی‌توجه به اون سایه‌ی سنگین بخوابم؛ اما هرکاری می‌کردم اون نگاه سنگین نمی‌زاشت بخوابم که آخرش تیز چشم‌هام رو باز کردم.
ولی با چیزی که توی تلویزیون دیدم برای لحظه‌ای قلبم نزد.
همون چیزی که توی خواب دیده بودم حالا توی تلویزیونم نشون داده می‌شد.
با صدای بلندی شروع به جیغ کشیدن کردم؛ اما بچه‌ها بی‌تفاوت از کنارم عبور می‌کردن. انگار صدای جیغ‌هام رو نمی‌شنیدن.
اون چیز وحشتناک، از صفحه تلویزیون بیرون اومده بود و داشت چهار دست و پا نزدیکم می‌شد هرچقدر می‌خواستم خودم رو از روی مبل بلند کنم و از اون موجود ترسناک دور بشم، انگار نمی‌شد.
انگار یکی دست‌ و پاهام رو با طناب محکم بسته بود و اجازه تکون خوردن رو بهم نمی‌داد.
حنجرم داشت پاره می‌شد از اون همه جیغی که کشیده بودم ولی لحظه آخر که خواست کامل لمسش کنم محکم توی آغوش یکی فرو رفتم و چشم‌هام رو باز کردم.
با شک و گنگی به اطرافم نگاه می‌کردم.
بچه‌ها دورم رو گرفته بودن و درک هم بغلم کرده بود و با نگرانی می‌گفت:
- چیزی نیست آلیس فقط یه خواب بود، نترس!
اما واقعاً مگه می‌شد نترسید؟
توی یک روز این همه اتفاق عجیب و دلهره آور، مگه می‌شد نترسید؟
بچه‌ها هنوز صدام می‌زدن؛ اما بی توجه بهشون فقط گفتم:
- چیزیم نیست خوبم، می‌خوام تنها باشم.
و بعدش بلند شدم و از توی کوله‌ام شنلی دراوردم و دورم پیچیدم و از کلبه بیرون زدم و هرچقدر درک اسرار کرد که باهام بیاد، قبول نکردم  و از کلبه دور شدم.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نهم

توی کوچه، پس کوچه‌های روستا بدون اینکه بفهمم کجا میرم و انتهای مسیرم کجاست، قدم می‌زدم.
نمی‌دونم چقدر بود که بدون هیچ دلیلی قدم می‌زدم، وقتی پاهام خسته شد ایستادم و روی زانوهام خم شدم و نگاهی به اطرافم کردم.
دریاچه‌ای،  چند قدمی اون‌اونطرفتر بود که بیشتر شبیه آب یخ زده بود تا دریاچه، نزدیکش شدم و به دریاچه یخ زده  نگاهی انداختم.
زیبا بود! 

 تصویرم، تار توی آب یخ زده افتاده بود و انگار زیر اون لایه‌ی یخ زده آب روون بود و حرکت می‌کرد.
لبخندی به صحنه روبروم زدم و روی سنگی که کنار دریاچه بود نشستم.
بعد از نیم ساعت بلند شدم و خواستم به سمت کلبه قدم بردارم که سایه‌ای رو حس کردم.
انقدر امروز ترسیده بودم که الان جرئت برگشتن و نگاه کردن به اون چیزی که نگاهم می‌کرد رو   نداشتم. 

بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم با قدم‌های تند به سمت کلبه راه افتادم و با خودم زمزمه می‌کردم: هیچی نیست و فقط خیالاتیه که الکی سراغت میاد‌.
داشتم با قدم‌های بلند و سریع به سمت کلبه می‌رفتم که حس کردم نفس‌های کسی رو نزدیکم حس می‌کنم!

با ترس از گوشه‌ی چشم، نگاهی به اون‌طرف کردم که دیدم یه موجود وحشتناک داره با قیافه فجیح لبخند می‌زنه و با قدم‌های ناموزون به سمتم میاد و هرلحظه سرعت قدم‌هاش بیشتر میشه و نزدیک و نزدیک ترم میشه.
نمی‌دونستم چیکار کنم، فقط کسی توی مغزم کسی دستور می‌داد که بدوم و نزارم اون موجود ترسناک نزدیکم بشه.
با تمام سرعتی که در برابر اون موجود زشت خیلی کم بود دویدم و هر لحظه‌ای یک‌بار پشت سرم رو نگاه می‌کردم و می‌دیدم  که هنوز دنبالمه و اون لبخند کذایی روی لبشه و قدم‌هاش داره بیشتر سرعت می‌گیره.
تقریبا ۱۵دقیقه بود که فقط می‌دویدم و برای نجات دادن خودم راه‌حلی می‌خواستم وقتی نور کمی اون‌طرف جنگل دیدم فهمیدم که نزدیک کلبه‌ام.
سرعتم رو بیشتر کردم و از ته دل خدارو صدا می‌زدم که اون موجود ترسناک نگیرتم.
تقریباً فقط ۲۰ قدم تا کلبه فاصله داشتم، برای یک لحظه پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم توی ۳ قدمیمه و نزدیک گرفتنم، جیغ بلندی کشیدم و تند تر دویدم و وقتی به در کلبه رسیدم قبل از اینکه دستگیره در کلبه رو بگیرم اون موجود ترسناک کمرم رو چنگ انداخت و در عرض چند ثانیه کمرم از جای چنگ انداختنش سوخت.
جوری که حس می‌کردم ناخون‌های دستش پوست کمرم رو باز کرده، با صدای بلند خواستم درک رو صدا کنم اما انگار زبونم بند اومده بود.
 با جرئتی که نمیدونستم از کجا آورده بودم برگشتم و چوبی که نزدیک به در کلبه بود، رو  برداشتم و به طرفش حمله ور شدم.
اما انگار اون زیرش بیشتر بود که چوب رو محکم از دستم گرفت و مچ دستم رو محکم فشار داد و ناخون‌های تیزش رو وارد مچ دستم کرد.
با صدای بلندی داد زدم که در باز شد و قامت درک توی در پدیدار شد.
وقتی من رو توی اون وضعیت دید با سرعت به طرفم دوید که مرد زود دستم رو ول کرد و توی چند قدمیم بدون هیچ حرکتی ایستاد.
درک:
- اوه آلیس چیشده؟
از ترس زبونم بند اومده بود و فقط با اشاره چشم‌هام می‌خواستم بفهمه که چه اتفاقی افتاده.
درک نگاهی به اون موجود ترسناک کرد و گفت:
- اوه آلیس این جرمیه.
با چشم‌های گردم نگاهش می‌کردم که لبخندی زد و گفت:
- بعداً برات توضیح میدم.
و رو به همون موجود وحشتناک که تازه اسمش رو فهمیده بودم، گفت:
- جرمی آلیس ازت ترسیده، کاری کردی؟
سرش رو تند تند تکون داد و با پشت دست گردنش رو ماساژ داد و با چشم‌های عاری از حسی نگاهم کرد‌.
با‌چشم‌هایی که بیشتر از این گردتر نمی‌شد نگاهش کردم و رو به درکی که به جرمی خیره شده بود  گفتم:
- اما درک دست من و شنل پاره شدم کار این مرده.
مرد قدمی به عقب رفت و چوب و شاخه‌های درخت رو نشون می‌داد.
- میگه چی درک؟
- میگه تو به شاخه‌ها و چوب‌هایی که افتاده بود برخورد کردی و اون خواسته فقط کمکت کنه وگرنه این اتفاق و دست زخمیت و لباس پاره‌ات تقصیر جرمی نبوده.
- اما درک!
- بسه آلیس توقع نداشته باش با رفتارهای عجیب امروزت حرفت رو باور کنم و در ضمن جرمی به کسی آسیب نمیرسونه بعدش شنل پاره‌ام رو کشید و به سمت کلبه هدایتم کرد.
حس تهی بودن می‌کردم خدای من مگه امکان داشت که توی یک روز این همه دغدغه و ترس‌هایی که عادی نبودن.
برگشتم و دوباره نگاهی به جرمی انداختم که روی لبش لبخندی به ترسناکیه یک فیلم وحشتناک بود و بعدش با سرعت ازمون دور شد.
نفسم بند اومده بود.
وارد کلبه شدیم و درک من رو، به سمت   یکی از مبل‌ها هدایت کرد؛    ولی  بچه‌ها نبودن.
- پس کو بچه‌ها؟
- خوابن فقط من بیدار بودم.
- چرا بیدار بودی؟
درکی که توی آشپزخونه بود و معلوم نبود چیکار می‌کنه نگاهی بهم کرد و گفت:
- منتظر تو بودم. توکه نزاشتی باهات بیام نگران بودم.
و بعدش به اون‌طرف آشپزخونه رفت که به من دید نداشت.
سرم رو بین دست‌هام گرفتم و موهای کوتاهم رو که تا شونه‌ام می‌رسید رو محکم کشیدم.
سرم رو بلند کردم که دیدم جرمی توی پنجره‌ی کلبه نگاهم میکنه با دیدنش حس کردم نفسم بند اومد.
با خنده کریهی  نگاهم کرد و انگشت اشاره‌اش  رو زیر گردنش کشید و سرش رو کج کرد و با سرعت از کلبه دور شد.
معنی اون‌کارش فقط گردنت رو می‌زنم بود و من بیشتر از قبل منتظر سکته و ایست قلبی بودم و همش دعا می‌کردم که این‌ها همش یه خواب بوده باشه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دهم

درک با دوتا لیوان توی دستش از آشپزخونه بیرون اومد و روی مبل کناری‌ام نشست و یکی از لیوان‌هارو، روی میز روبروی من گذاشت و لیوان توی دست خودش رو به لبش نزدیک کرد و گفت:
- شیر داغه بخور تا گرم‌شی، بدنت خیلی سرده!
نگاهم رو به مچ دستم انداختم که خون خشک شده‌ی روش خودنمایی می‌کرد.
بی توجه به شیر بلند شدم و گفتم:
- حموم کجاست؟ باید برم دوش بگیرم، بو میدم 
- اما شیرت
- نمیخورم،  زود باش بگو
- اون راهرویی که اون‌جا هست سه تا در داره، در وسطی حمامه، وسایلت هم توی اتاق آخریه
سری تکون دادم و اول وارد اتاق شدم و خواستم وسایلم رو بردارم که هلن رو مشغول کتاب خوندن با نورگوشی دیدم رو بهش با تعجب  گفتم:
- هلن چرا داری با نور گوشی کتاب میخونی؟
اما هلن انگار نمی‌شنید که چیزی نگفت و بیشتر مشغول کتابش شد.
بیخیالش شدم و به سمت در حموم قدم برداشتم که همون لحظه کسی از توی دری که روش ‌wc نوشته شده بود بیرون اومد.
نگاهی به اون فرد کردم که با دیدنش فقط تونستم روی زمین سر بخورم و بشینم.
هلن با تعجب اومد پیشم و گفت:
- آلیس خوبی؟
به دیواری که کنار اتاقی که ازش بیرون اومده بودم، تکیه داده بودم.
سرم رو چرخوندم و خواستم ببینم پس اون فردی که مشغول کتاب خوندن دیده بودمش کی بوده که با هلن اشتباهش گرفته بودم، که تخت خالی رو  دیدم.
هلن که همون‌طوری با نگرانی صدام میزد، از کنارم دور شد و خواست درک رو صدا کنه.  با سرعت خودم رو توی حموم پرت کردم و درش رو بستم.
شنل پاره شدم رو توی سطل رختکن‌ها انداختم و لباس‌هام رو دونه به دونه دراوردم و شیر آب رو باز کردم که قطرات کوچک آب از سردوش بیرون می‌اومد و   توی وان قدیمی میریخت مچ دستم رو زیر دوش گرفتم و شستم و خواستم شامپو بردارم که آینه‌ای کنار جعبه‌های شامپو دیدم.
کمرم به شدت می‌سوخت و می‌خواستم از آینه ببینم که چش شده و پشت به آینه ایستادم و سرم رو چرخوندم.
خون‌‌های خشک شده‌ی کمرم این اجازه رو نمی‌داد که ببینم چقدر کمرم خراش خورده به‌خاطر همین زیر دوش ایستادم و کمرم رو شستم و موهای خیس شده‌ام رو پشت گوشم انداختم ‌و دوباره به طرف آینه رفتم و پشت بهش ایستادم.
بخار آینه رو گرفته بود با دستم پاکش کردم و نگاهی به کمرم انداختم.
احساس می‌کردم روی کمرم چیزی نوشته شده؛  اما نمی‌شد درست بخونمش.
بالاخره سعی کردم بخونمش و کلمه‌ای که نوشته شده بود رو به زبون آوردم.
(the victim=قربانی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یازدهم

بعد از خوندن کلمه بدنم شروع به لرزش کرد و یهو کل آینه قرمز شد و صدای محکم بسته شدنه شیر آب میومد؛ ولی آب قطع نمی‌شد انقدر محکم شیر آب تکون می‌خورد که شکست و توی وانی که درش رنگ قرمزی به اسم خون رو گرفته بود افتاد.
 توی وان خونی حس می‌کردم جسمی داره ازش بیرون  میاد و فقط موهای سیاهش رو می‌دیدم و کم کم سرش، صورتش، بدنش و... در اومد و یک زن با لباس سفیدی که الان قرمز شده بود بیرون اومد و من همون‌طور خشک ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم بدون هیچ حرکتی.
پاهاش رو یکی یکی از وان در اورد و بعدش جسمش داشت اروم نزدیکم می‌شد.
وقتی توی یک قدمی‌ام ایستاد سرم رو آروم بلند کردم و نگاهی به صورتش انداختم.
چشم‌های زرد رنگ با صورتی سفید و لب‌های ترک خورده و ... خواستم بقیه صورتش رو ببینم که فرصتی بهم نداد و صورتم گرفت و توی گوشم جیغ بلندی کشید که حس کردم تا مغز استخونم با صداش تیر کشید و پرده گوشم پاره شده.
دست‌هاش رو دور گردنم حلقه کرد و به سمت بالا بردم.
مثل این‌که قصد خفه کردنم رو داشت.
بی‌جون در تلاش برای زنده بودنم بودم که هرلحظه دنیا بیشتر جلوی چشم‌هام تار می‌شد و لحظه آخر چشم‌هام بسته شد.
با صدای محکمی از جا پریدم و نگاهی به دور و برم انداختم.
توی حموم روبروی آینه بودم و اون نوشته‌ها دیگه نبود و فقط صدای هلن میومد.
- آلیس بیا بیرون دیگه یک‌ساعته اون تو چیکار می‌کنی؟ منم می‌خوام برم زود در بیا و بعدش دیگه صدایی ازش نیومد.
زود زیر دوش آب ایستادم و با دست‌هایی که می‌لرزید خودم رو شستم و آبکشی کردم و حوله رو دور خودم پیچیدم و تند از حموم بیرون زدم و بعد از ندیدن کسی توی راهرو خودم رو توی اتاق پرت کردم و در رو قفل کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوازدهم

پشت در اتاق، سرم رو تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم.
بعد از چند ثانیه که آرامش داشتم کسی محکم به در کوبید که سکته‌ی قلبی عروقی کردم و با هینی از در جدا شدم که صدای نحس سارا اومد.
- آلیس در رو چرا قفل کردی؟ باز کن می‌خوام بیام تو.
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب فحشی نثار روح پرفتوحش کردم و حوله رو بیشتر دور خودم پیچیدم و  گفتم:
- لختم، صبر کن لباس بپوشم.
سمت کوله‌ام که روی زمین افتاده بود رفتم و نگاهی توی آینه به صورت سفیدم که رنگش پریده بود انداختم و خم شدم و لباسی از توی کوله‌ام درآوردم و پوشیدم.
موهای زردم رو از زیر پیراهن بلندم که قدش تا یه وجب بالای زانوم بود دراوردم، تا خیس نشه و حوله‌ای دور موهام پیچیدم و به چشم‌های قهوه‌ای رنگم نگاهی انداختم و تو آینه به خودم لبخندی زدم.
خواستم در کوله‌ام رو ببندم که حس کردم کسی از کنارم گذشت.
با ترس سرم رو بلند کردم؛    ولی کسی رو ندیدم.
دوباره خواستم خم بشم که دوتا چشم سیاه زیر پرده‌ای که تشک و پتوها اون‌جا بودن، بود.
با ترس سرم رو برگردوندم و نگاه کردم اما چیزی نبود.
به سمت پرده قدم برداشتم و کنارش زدم و زیرش رو نگاه کردم اما چیزی نبود.
سرم رو برگردوندم و خواستم در اتاق رو باز کنم که کسی رو، روبروی خودم با سری افتاده دیدم.
جیغ بلندی کشیدم که با جیغم سرش رو بلند کرد و موهای بلندش از صورتش کنار رفت و قیافه چندشش رو دیدم با لبخندی که دندون‌های سیاه از جنس زغالش رو به نمایش گذاشته بود و پوستی که حالت چسبناکی داشت. 
دستی که ناخون‌هاش به بلندی ... بود و  پاهایی که شبیه سم حیوان چهار پا بودند، بود.
بدون اینکه فرصتی به گلوم بدم، پشت سرهم جیغ می‌کشیدم و اسم بچه‌ها رو صدا‌ می‌زدم.
اون موجود چندش موهام رو محکم توی دستش گرفت و کشید جوری که حس کردم موهام از ریشه کنده شد.
قطرات اشک بی‌پروا از چشم‌هام جاری شده بود و جاری شدن خون رو از روی سرم حس می کردم.
دیگه توانی نداشتم و محکم روی زمین افتادم؛ اما هنوز موهام توی دستش بود.   مثل اینکه قصد کندن همه موهام رو داشت.
چشم‌هام رو دور و برم چرخوندم تا شاید چیزی ببینم و باهاش از خودم دفاع کنم، که چاقوی تیز سارا رو دیدم که روی زمین افتاده بود.
همون‌طور که موهام توی دستش بود دستم رو دراز کردم و چاقو رو   توی دستم گرفتم، قبل از اینکه چاقو رو ازم بگیره توی یکی از پاهاش فرو کردم که صدای جیغ عجیبش بلند شد و موهام رو ول کرد؛ ولی نصف موهام توی دستش بود و چیده شده بود.
خواست دوباره به طرفم بیاد که در با صدای محکمی بهم خورد و اون موجود عجیب غیب شد.
بچه‌ها هرکدوم با چشم‌های خواب آلود؛ اما پر از نگرانی و ترس و تعجب وارد شدند.
استایلز:
- چیشده آلیس؟ چرا جیغ می‌کشیدی؟
یکی  از دخترهای جمعی که نمی‌شناختم با پوزخند گفت:
- لابد این‌دفعه سوسک دیدی؟ 
و پشت بندش دوست‌های احمق تر از خودش شروع به خندیدن کردن؛ اما با صدای درک ساکت شدن
- ساکت شین.
به قدری ترسیده بودم که بدون هیچ‌حرفی مناظره‌گر حرف‌هاشون بودم و بدنم بدون وقفه می‌لرزید.
هلن به سمتم اومد و بغلم کرد وگفت:
- حالت خوبه آلیس؟
تنها کاری که تونستم کنم این بود که دستم رو کمی به نشونه نه تکون بدم و همه‌چی جلوی چشم‌هام سیاه شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزدهم

چشم‌هام رو باز کردم و نگاهی به اطرافم کردم و خواستم بلند‌شم؛ اما بدنم به قدری سست و بی‌جون بود که نتونستم حتی تکون ریزی بخورم و صدای ناله‌ام بلند شد و دوباره خوابیدم.
درک وارد اتاق شد و گفت:
- بیدار شدی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- بدنم خیلی بی‌حسه چرا این‌طوری شدم؟
-  یادت نمیاد؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- چی باید یادم بیاد؟
کمی خیره نگاهم کرد وگفت:
- هیچی
سرم رو چرخوندم و به دور و برم نگاه کردم و گفتم:
- بچه‌ها کو پس؟
- دارن صبحانه میخورن
- ساعت چنده؟
- ده
سری تکون دادم و ازش خواستم کمکم کنه بلند بشم! وقتی  بلند شدم سرم دوباره گیج رفت که دستم رو به لبه‌ی کمدی که اون‌جا بود گرفتم.
صدای درک بلند شد.
- می‌خوای کمکت کنم؟
- نه میتونم 
آروم آروم به سمت سرویس حرکت کردم و واردش شدم.
بعد از انجام دادن کارم دست و صورتم رو شستم و نگاهی توی آینه به خودم انداختم که دیدم سرم باند پیچیه.
با تعجب دستی به سرم کشیدم که دردی حس کردم.
اما هرچی فکر کردم یادم نمی‌اومد که چرا این‌طوری شده.
از سرویس بیرون اومدم و از نفری که جلوی در بود پرسیدم
- ببخشید میدونی سر من چرا باند پیچیه؟
که با برگشتن صورتش یخ کردم و زبونم بند اومد.
نمی‌دونستم کجا این صورت رو دیده بودم فقط می‌دونستم بشدت آشنا می‌زد.
دختری با موهای زرد و چشم‌های آبی.
لبخندی بهم زد و گفت:
- دیشب سرت خورد به کمد و کمی زخم شد.
با تعجب سری تکون دادم و از کنارش گذشتم و وارد آشپزخونه شدم.
سلامی کردم که جوابم رو دادن.
روی یکی از صندلی‌هایی که اونجا بود نشستم و کمی از قهوه‌ی روی میز خوردم و برای خودم شکلات به نون تست زدم و خوردم.
بعد از تموم شدن صبحانه بچه‌ها یکی یکی بلند شدن و داخل پذیرایی کوچیک رفتند.
درسته کلبه بود اما خب تجهیزات کاملی داشت و فقط سبکش مثل کلبه‌ها بود.
بلند شدم و خواستم ظرف‌های کثیف شدرو توی سینک بزارم، که سینک رو، پر از موهای بلند و سیاه  دیدم.
با دیدن صحنه روبروم بشقابی که توی دستم بود روی زمین افتاد و شکست.
با صدای شکستن چند نفر داخل آشپزخونه شدن و پرسیدن چیشده؟
- این موها چرا توی سینکه؟
یکی از پسرها با تعجب پرسید:
- کدوم موها؟
- همینایی که توی سینکه و برگشتم سینک رو نگاه کردم؛ اما هیچ مویی نبود حتی یک تال!
با دیدن سینک خالی حس تهی بودن کردم و دستم رو روی سرم گذاشتم و تکیه‌مو به سینک گذاشتم و گفتم:
- ببخشید من حالم خوب نیست.
وبه طرف اتاق رفتم و خودم رو، روی تخت پرت کردم و سرم رو زیر پتو‌ فرو بردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهاردهم

خدایا این‌همه سردرگمی برای چیه؟
چرا دوروزه این همه اتفاقات مهیب و عجیب میوفته؟ 
چرا من باید این‌طوری سردرگم بشم؟
چرا ...
همین‌طوری داشتم گله می‌کردم که با تیر کشیدن سرم، دستم رو روی سرم گذاشتم و آخی گفتم.
اصلاً چرا باید سرم این‌طوری بشه؟
چرا من هیچی یادم نمیاد؟
چرا اون دختر چشم‌آبی نیومد صبحونه بخوره؟
همون‌طوری که داشتم فکر‌های جورواجور می‌کردم سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم و روی تخت نشستم و نگاهی به دور اتاق کردم که بعد از نگاه کردن به پرده‌ای که تکون می‌خورد،   اتفاق محوی از جلوی چشم‌هام رد شد، و احساس سرگیجه کردم.
با صدای یکی از دخترا بهش نگاه کردم.
- آلیس قراره با بچه‌ها بریم بیرون دور بزنیم میای؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اسمت چیه؟
لبخندی بهم زد و گفت:
- رزالی!
لبخندی بهش زدم و گفتم:
- خوشبختم!
- همچنین.
- خیلی خوب صبر کن گوشیم رو بردارم میام.
- آم، بیرون هوا سرده می‌خوای چیزی با خودت بیار سردت نشه.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- مگه تابستون نیست؟ پس چرا لباس گرم؟
- خب میدونی جنگل یه‌جورایی هواش سرده و زمستون‌هاش یخ‌بندانه و ... دیگه به‌هر حال اگه می‌خوای با خودت شنلی چیزی بردار تا به مشکل برنخوری.
اول کمی خیره نگاهش کردم و بعدش سری تکون دادم و دنبال شنلم گشتم، اما نبود.
بیرون از اتاق رفتم، که یادم اومد پاره شده.  
برگشتم و به رزالی که منتظر نگاهم می‌کرد، نگاه کردم و گفتم:
- شنلم پاره شده.
- غیر از شنل لباس دیگه‌ای نیاوردی؟
- نه!
- خیلی خوب باشه بزار من یکی از لباس‌هام رو بهت بدم.
- نه مرسی من سردم نمیشه بیا بریم.
اما بی توجه به حرفم تند یکی از لباس‌هاش رو آورد و طرفم گرفت و گفت:
- بیا عزیزم، تعارف نداریم که.
و بعدش خنده‌ی کوتاهی سر داد، که لبخندی بهش زدم و لباس رو از دستش گرفتم و پوشیدم.   گوشیم رو برداشتم و باهم از کلبه بیرون زدیم و سمت بچه‌ها که کنار هم، کمی پایین تر از کلبه جمع شده بودن رفتیم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پانزدهم

هوا همونطوری که پیش‌بینی کرده بودم خورشیدی درش وجود نداشت و هوا گرگ و میش بود.
درک:
- بچه‌ها بنظرتون کنار چشمه‌ای که این نزدیکی هست   بریم؟
بچه‌ها مشتاق سری تکون دادن و همه به اون سمت حرکت کردیم.
نمی‌دونم چرا ولی حس می‌کردم مسیری که داشتیم می‌رفتیم آشنا بود.
بیخیالش شدم و همراه بچه‌ها به چشمه نزدیک شدیم.
چشمه زیبایی بود!
بچه‌ها با دیدن چشمه یکی یکی دوربین‌‌ها و گوشی‌هاشون رو در می‌آوردن و از چشمه و منظره دورش عکس می‌گرفتن.
به چشمه‌ی یخ زده نزدیک شدم و کنارش روی زمین نشستم و دستم رو، روی لایه‌ی یخ زده‌اش کشیدم.
اوه خدایا! خیلی سرد بود.
اما آبی زیرش جریان داشت که زیبا ترش کرده بود.
لبخندی به چشمه روبه‌روم زدم و گوشیم رو روشن کردم و دوربینش رو تنظیم کردم و از خودم و چشمه عکس می‌گرفتم.
بعد از اینکه چندتا عکس گرفتم، بلند شدم و از بقیه جاهایی که زیبا بنظرم می‌اومد، کنارشون عکس سلفی می‌گرفتم.
نگاهی به آسمونی که خورشیدی درش وجود نداشت، کردم و لبخندی زدم.
گوشیم رو به سمت آسمون بالا بردم و خواستم ازش عکس بگیرم، که با دیدن دوچشمی که از پشت درخت نگاهم می‌کرد، محکم سرم رو برگردوندم که با سرعت از پشت درخت دوید و بعد از چند ثانیه محو شد.
دهنم با اتفاقی که افتاده بود باز بود و توانایی هضم کردنش برام خیلی سخت بود؛ اما بعد اینکه فکر کردم بچه‌ها بودن و می‌خواستن من رو بترسونن بیخیال شدم؛ ولی یک چیزی ته دلم میگفت این یک انسان نبود!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شانزدهم

رزالی:
- آلیس بیا عکس بگیریم.
به سمتش رفتم و بچه‌هایی که نمی‌شناختم، رو بهم معرفی کرد.
یک‌خواهر و برادر دو‌قلو به‌نام: نینا و جک.
یک پسر قد بلند؛ اما لاغر به‌اسم مایکل و یک دختر دیگه که رنگ پوستش سبزه؛ اما با نمک بود به اسم: کاترین.
لبخندی به هر پنج نفرشون زدم و خوشبختمی زیر لب زمزمه کردم که جوابی ازشون گرفتم.
رزالی دستم رو گرفت و گفت:
- بچه‌ها از من ‌و آلیس یه عکس دونفره بگیرید.
- باشه.

ژست‌های متفاوتی گرفتیم و عکس‌ها گرفته میشد.
چندتا عکس دیگه باهم و دسته‌جمعی گرفتیم که صدای بچه‌های خودمون بلند شد.
درک:
- خوب آلیس رو، مال خودتون کردین‌ها‌.
رزالی:
- دلم می‌خواد چشمت کور بشه و بعدش زبونی واسه درک درآورد که هممون با حرکتش خنده‌ای کردیم.
استایلز:
- بچه‌ها بیاین بریم خود روستاروهم بگردیم.
به سمت روستا حرکت کردیم.
داخل روستا چیز‌های زیادی نبود، غیر از عجیب غریب بودنش.
آدم‌هایی که فقط نگاهت می‌کردن و هیچ‌واکنشی حتی لبخندم نشون نمی‌دادن.
کسایی که فقط مشغول کار خودشون بودن و طوری بیخیال بودن که انگار هیچ‌خوبه جز خودشون در اون مکان قرار نداره.
جای باحالی بود.
خوب بود که کسی کاری به کار کسی نداشت و زندگی خودشون رو می‌کردن.
هلن از پشت سر راه میرفت و همون‌طور که عقب عقب می‌رفت گفت:
- خوبه‌ها کسی کاری به کارت نداشته باشه و هر غلطی دلت بخواد بکنی و بعدش خنده‌ای سر داد؛    اما چون روبروش رو نمی‌دید به شخصی برخورد کرد و وقتی یکی از روستایی‌هارو دید جیغی کشید و کنار ما ایستاد.
بچه‌ها با حرکتش خنده‌ی بلندی کردن و جک گفت:
- خوبه که کسی کاری به کارت نداشته باشه؛ اما اگه کسی رو نشناسی و غریب باشی خیلی دردناکه.
هلن که ترسیده بود، فقط سری تکون داد و کنار من و رزالی راه می‌رفت و زیر لب همش می‌گفت:
- چقدر عجیب بود.
راست‌هم میگفت!
اینجا خیلی عجیب بود، انگار یک منطقه‌ای بود که از زمین جدا بود.
مخصوصاً یکی از دلیل‌هاشم وجود نداشتن خورشید در او بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفدهم

خسته شده بودم.

رو به بچه‌ها گفتم:
- بچه‌ها من خستم شده، میرم خونه کسی باهام میاد؟
سارا دستش رو بلند کرد و به طرفم اومد.
- آره بیا بریم، منم خستمه.
- دیگه کسی نمیاد؟
رزالی:
- من خستم نشده ولی خب بیاین بریم خونه و بعدش چشمکی زد.
خنده‌ای کردم و گفتم:
- خیلی خوب بریم.
کنار هم راه می‌رفتیم و نزدیک کلبه رسیده بودیم.
سارا:
- بچه‌ها پشت کلبه رو تا حالا ندیدیم،  بریم اون‌جا رو ببینیم؟
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
 - نمی‌دونم، می‌خواین بریم.
رزالی‌هم موافقتش رو اعلام کرد و همه سمت پشت کلبه رفتیم.
کمی اون‌طرف تر از کلبه سیم‌های خارداری بود که اجازه ورود به اون‌طرف رو نمی‌داد.
سارا با تعجب گفت:
- چرا اون‌جا سیم‌خاردار زدن.
شونه‌ای بالا انداختم و رو بهشون گفتم:
- خب دیگه دیدیمش بریم.
و سرم رو چرخوندم و خواستم به طرف کلبه برم که حس کردم کسی از اون قسمت به طرف کلبه رفت.
با چشم‌های گرد نگاه به اون قسمت می‌کردم که رزالی روی شونه‌ام کوبید.
- چته؟
-هیچی بریم؟
- آره.
ولی سارا هنوز  با تعجب داشت به اون قسمت تاریک ‌نگاه  می‌کرد.
وارد کلبه شدیم و سارا خودش رو، روی یکی از مبل‌ها پرت کرد و رزالی هم سمت سرویس رفت.
داخل اتاق شدم و لباسی از توی کوله‌ام دراوردم و پوشیدم و بعدش لباس رزالی رو برداشتم و به سمت بیرون حرکت کردم.
توی آشپزخونه نبودش رو به سارا که چشم‌هاش رو بسته بود گفتم:
- رزالی کجاست؟
- رفت اتاقش.
به سمت طبقه بالا رفتم و اتاقی که درش باز بود، سمتش رفتم، که دیدم روی تختشه و چشم‌هاش رو بسته بود.    لباسش رو، روی صندلی که اون‌جا بود گذاشتم و آروم کنارش روی تخت نشستم.
چشم‌هاش رو باز کرد و گفت:
- عه اینجایی؟
سری تکون دادم که لبخندی زد و خواست بلند بشه که زود تر ازش بلند شدم وگفتم:
- نمی‌خواد بلند بشی فقط خواستم بابت لباس تشکر کنم و اینکه برات آوردمش.
- عه چرا آوردیش لازمت میشه بابا.
- نه نمی‌خوام.
و عقب گرد کردم و خواستم از اتاق خارج‌شم، که یاد دخترک چشم‌آبی جلوی سرویس افتادم.
- راستی رزالی پس اون دختره که چشم‌هاش آبی بود کجاست پس؟
با تعجب نگاهم کرد وگفت:
- چشم‌آبی؟
- اوهوم.
- ولی ما که چشم‌آبی نداشتیم.
با تعجب نگاهش کردم وگفتم:
- ولی من خودم امروز صبح جلوی سرویس دیدمش.
- وات؟ ولی ما اصلاً دختری با چشم‌های بقول خودت آبی نمی‌شناسیم و همه‌مون، همونایی بودن که امروز بهت معرفی‌شون کردم و کسی دیگه همراهمون نیست.
با گنگی زیر لب زمزمه کردم:
- پس اون کی بود؟
مثل اینکه رزالی شنید که گفت:
- کی، کی بود؟
نگاهی بهش کردم و سرم رو تکون دادم و گفتم:
- هیچی، من برم تو هم بخواب، روزت بخیر.
خواست حرفی بزنه که فرصتی بهش ندادم و اتاق رو ترک کردم و به سمت طبقه پایین رفتم؛ اما با دیدن سایه‌ای که حس کردم، به عقب نگاه کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هجدهم

چیزی وارد اتاق خواب آخری شد.
مطمئن بودم که این‌باردیگه اشتباه نکردم و توهمی نبوده.
با قدم‌های آروم دستم رو به دیوار کنارم گرفتم و به اون سمت رفتم.
در اتاق خواب رو باز کردم که دیدم کسی کنار پنجره ایستاده، با ترس یک   قدم عقب رفتم و با چشم‌های گشاد شده به اون فرد نگاه کردم.
صورتش رو به طرفم برگردوند و نگاهم کرد.
همون دختر چشم‌آبی، کمی از ترسم کاسته شد و جاش رو تعجب گرفت!
- تو کی؟ اینجا چیکار می‌کنی؟
فقط نگاهم می‌کرد؛ اما توی نگاهش ترس بود، نگرانی ...
- کمکم کن
-وات؟ من چه کمکی میتونم برای تو کنم؟ اصلاً توکی؟ داخل این خونه چیکار می‌کنی؟
همون‌طور که داشتم حرف می‌زدم ناخوداگاه خاطره‌ی پررنگی از جلوی چشم‌هام عبور کرد.
خواب، جنگل، چشمه، حمام، پرده ... .
با سرگیجه خواستم دستم رو به دستگیره در بگیرم که هرچی کردم دستم بهش نرسید.
با ترس چشم‌هام رو باز کردم که دیدم بسته‌است.
برگشتم و خواستم به دختره نگاه کنم که خوبه دیگه‌ای بود.
همون زنی که توی خوابم بود، با ترس جیغ بلندی کشیدم و خواستم در رو باز کنم، که باز نشد.
به سمتم حمله کرد. خواستم فرار کنم؛ اما محکم موهام رو توی دست گرفت و کشید و خودم رو به دیوار کنارم کوبید.
حس می‌کردم همون‌قدر مویی که توی سرم بود هم، چیده شد.
جیغ‌های بلندتری از روی درد و ترس می‌کشیدم و کمک می‌خواستم.
از گردنم گرفت و بلندم کرد.
جوری که انگار می‌خواست خفه‌ام کنه، دست‌هام رو، روی دست‌های چروک و سیاهش می‌فشردم که شاید ولم کنه؛ اما اون بیشتر حلقه دستش رو تنگ تر می‌کرد.
نفس کم آورده بودم و دیگه توان تقلا کردن رو نداشتم، که با تابلویی که کنار دیوار بود و فقط یذره می‌خواست دستم بهش برسه نگاه کردم.
همون موقع، دستگیره در محکم بالا پایین می‌شد و صدای بچه‌ها بلند شده بود.
با همون یذره توانی که داشتم دست رو با تابلو رسوندم و می‌خواستم از روی میخ درش بیارم، که در محکم باز شد و من همون موقع تابلو رو توی دستم گرفتم و توی سرش کوبیدم که جیغی کشید و دستش رو از دور گردنم باز کرد.
محکم روی زمین افتادم.
کل بدنم درد می‌کرد و به سرفه افتاده بودم، اشک از چشم‌هام جاری شده بود و هنوز احساس خفگی می‌کردم.
با ترس سرم رو بلند کردم و دنبال   اون موجودی که حالا توی اتاق نبود گشتم.
 سرفم قطع شده بود و  سارا و رزالی که با دست به کمرم می‌زدن و می‌گفتن نفس بکش رو پس زدم و بلند شدم.
تلو تلو می‌خوردم؛ ولی سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم و گفتم:
- دیدینش؟ 
درک با پوزخند گفت:
- اوهوم، یه گربه‌ای که توی اتاق اومده بود و ما وقتی داخل اومدیم از پنجره بیرون رفت؛ اما آلیس چطوری می‌خواستی با تابلو بیرونش کنی و بخاطر یه گربه این‌طوری جیغ می‌کشیدی؟
با گنگی نگاهش کردم وگفتم:
- چی؟
- آره بایدم بگی چی؟ ای کاش نمی‌گفتم که باهامون بیا  مسافرت و این‌ همه دردسر برامون ایجاد کنی.
و بعدش از اتاق بیرون رفت.
با حرفش قلبم شکست.
چطوری می‌تونست انقدر راحت بگه که من همه جیغ و دادهام فقط بخاطر یه گربه بود و حتی نزاره من حرفی بزنم؟!
بچه‌ها از اتاق بیرون رفته بودن و فقط هلن و رزالی توی اتاق بودن و ازم می‌پرسیدن که خوبم؟
رزالی خواست به طرفم بیاد که پسش زدم و به سمت طبقه پایین دویدم.
باید به همه ثابت می‌کردم که من چیز‌هایی که دیدم واقعی هستن و  خیالاتی نشدم.
از اول این سفر کوفتی هزارتا حرف و تمسخر نصیبم شده بود؛ اما دیگه نباید می‌زاشتم که باهام این‌طوری برخورد کنن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نوزدهم

به سمت درک رفتم و گفتم:
- چیزی که من ازش ترسیدم و تابلورو به سمتش پرتاب کردم، یک گربه نبود.
باز هم پوزخند مسخره‌اش رو زد و گفت:
- اوه! بله لابد جن بوده و اون‌ها تورو تسخیر کردن؟ و بعدش خنده‌ی مسخره‌تری سر داد، که با عصبانیت لیوانی که کنار دستم بود رو، روی زمین پرت کردم که هزار تیکه شد و بچه‌ها و درک به عقب رفتن.
با صدای بلندی گفتم:
- آره، آره جن بود، چیزهایی که من میبینم همشون یه چیز خوفناکه، نه گربه‌ست، نه قورباغه‌ست، نه چیز‌های دیگه.
چیزهایی که تو میبینی فقط برای خودته؛ ولی چیزهایی که من میبینم چیزهای مسخره نیست، میفهمی اینو؟ از وقتی که پام رو، توی این سفر کوفتی گذاشتم این بلاها سرم اومد و ... خواستم ادامه بدم که با صدای دادش ساکت شدم.
- خفه‌شو آلیس، اگه فکر می‌کنی بخاطر سفری هست که ما بخاطر تفریحی که هیچ‌وقت نداشتی دعوتت کردیم و این اتفاق‌ها برات افتاده، میتونی همین الان از این خونه بزنی بیرون و هیچ‌وقت با ما هم‌سفر نشی، چون هم ما از دست خیالاتت و افکار و رفتارهای چرتت راحت می‌شیم و هم تو از دست اتفاق‌های عجیبی که فقط تو میبینی راحت میشی.
با چشم‌های پر اشک نگاهش کردم.
باورم نمی‌شد جلوی بچه‌ها این‌طوری باهام رفتار کرده بود، اشکی که از چشمم جاری شد رو با دست پس زدم و با صدایی که از بغض می‌لرزید گفتم:
- اوکی، من همین الان میرم تا راحت شین و به بقیه بچه‌ها که با غم داشتن نگاهم می‌کردن،  توجه‌ای نکردم و به سمت اتاقی که وسایلم توش بود رفتم و شروع به جمع کردن لباس‌هام کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستم

استایلز وارد اتاق شد و لباسی که داخل دستم بود و می‌خواستم داخل کوله‌ام بزارم رو خواست از دستم بگیره که دستش رو پس زدم و گفتم:
- ول کن استایلز، زیاد وقت ندارم الان شب میشه.
- درک عصبی بود آلیس، یک چیزی گفت، لط ...
حرفش رو قطع کردم و با حرص گفتم:
- آره می‌دونم، عصبی بود که خیلی راحت جلوی بچه‌ها غرورم رو با خاک یکسان کرد.
- آلی ...
- هیس! هیچی نمی‌خوام بشنوم ‌و بعدش کوله‌ای که آماده شده بود رو برداشتم و روی شونه ام انداختم و گوشیم رو توی دستم گرفتم و اشک‌هایی که از چشمم جاری شده بود رو با پشت دست پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم و به سمت در قدم برداشتم، که باز صدای استایلز بلند شد:
- آلیس، خواهش می‌کنم.
بی‌توجه به حرفش از اتاق بیرون رفتم و به حرف‌های بچه‌ها که می‌گفتن:
- آلیس لطفاً نرو و آلیس صبر کن و ... واکنشی نشون ندادم.
اون بین فقط صدای درکی که بیخیال روی کاناپه لم داده بود و ساعدش رو، روی چشم‌هاش گذاشته بود، نمی‌اومد.
پوزخندی زدم و خواستم از در بیرون برم که صدای جیغ کاترین بلند شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#بیست و یکم

کوله‌ام رو، روی زمین انداختم و با سرعت به طبقه بالا رفتم.
درِ یکی از اتاق‌ها بسته شده بود و صدای جیغ کاترین از همون‌جا میومد.
بچه‌ها هم پشت سرم اومده بودن و کاترین رو صدای می‌زدن.
با تمام توانم محکم به در می‌کوبیدم و دستگیره در رو تند تند بالا پایین می‌کردم؛ اما در باز نمی‌شد.
یک نفر به عقب هولم داد و با چوبی که توی دستش بود با قدرت به دستگیره در کوبید که در باز شد.
وارد اتاق شدیم و با چیزی که دیدیم وحشت زده عقب رفتیم.
اوه خدای من!
کاترین غرق خون روی زمین افتاده بود و همون زن، گوشه‌ی اتاق ایستاده بود و زمین رو نگاه می‌کرد.
بچه‌ها با دیدن زن چندش آور روبروم جیغی از ترس کشیدن و قدمی به عقب گذاشتن.
زن، سرش رو آهسته بلند کرد و با چشم‌های کدرش براندازمون کرد و بعد از ثانیه‌ای مکث به طرفمون هجوم آورد.
بچه‌ها به طرف در حمله ور شدن که در با صدای بدی قفل شد و هلن هرچقدر با ترس و لرز دستگیره در رو بالا پایین می‌کرد در قفل شده باز نمی‌شد.
زن تقریباً در چند قدمی‌مون رسیده بود، با شجاعتی که نمی‌دونم از کجا اومده بود به طرف چوبی که روی زمین افتاده بود، رفتم و بعد از برداشتنش به طرف روح پلید حمله کردم. زن به آرومی نگاهش رو چرخوند و با دست‌های سیاهش چوب رو می‌خواست از دستم بگیره که بیشتر چوب رو به سینش کوبیدم؛ اما چوب رو محکم از دستم گرفت و کشید و بعدش موهام رو کشید با صدای بلند جیغ زدم که استایلز به طرف من و زن اومد و می‌خواست موهام رو از زیر دست زن دربیاره؛ اما زن با نگاهی نفرت انگیز موهام رو ول کرد و گردن استایلز رو گرفت و محکم به عقب پرتش کرد که استایلز محکم با دیوار کنار کاترین برخورد کرد و افتاد.
رزالی به سمتم اومد و با هم به سمت زن حمله کردیم که زن لگد محکمی به شکم رزالی زد و صورت رز، از درد جمع شدو جیغی کشید.
بچه‌ها هرکدوم با جرعتی که پیدا کرده بودن به سمت زن می‌رفتن و هرکدوم با صورت جمع شده به عقب پرت می‌شدن.
با دیدن آینه‌ای که گوشه‌ی اتاق بود رفتم و محکم روی زمین زدمش و بعد از تکه تکه شدن آینه، تکه‌ی بزرگی رو توی دستم گرفتم و به طرف زن حمله کردم.
توی دو قدمیش رسیدم و خواستم شیشه رو توی گردنش فرو کنم که زود برگشت و دستم رو گرفت و شیشه رو محکم از دستم گرفت، جوری که صدای بریدن دستم به گوش رسید و درد عمیقی که توی دستم پیچید و جیغ دلخراش من  سکوت مرگ آور اتاق رو شکست‌.
رزالی با حالی که دستش روی شکمش بود به طرف زن رفت و گفت:
- ولش کن عوضی.
و به طرف زن رفت؛ اما زن محکم دست رزالی رو کشید و به طرف پنجره توی اتاق پرت کرد که صدای شکستن شیشه و جیغ رزالی و لحظه‌ی بعد ناپدید شدنش توی اتاق گواه بدی رو می‌داد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و دوم

با حیرت به جای خالی رزالی و زن نگاه می‌کردم.
باورم نمی‌شد که زن، رزالی رو از پنجره بیرون انداخته باشه و الان بچه‌ها برای جسمِ بی روحش اطراف رو می‌گشتن تا جنازه‌اش رو پیدا کنن.
صدای گریه‌ی بلند دخترا مُهرمحکمی برروی فکر و خیالی که می‌کردم می‌کوبید.
خون دستم به سرعت روی زمین می‌ریخت؛ اما بی‌توجه به دردش فقط به فکر دختری بودم که تازه باهم رفیق شده بودیم؛ اما خیلی زود اون زن، روح رزالی رو گرفت و اون رو از هممون برای همیشه گرفت.
با قدم‌های ناموزون و تلوتلوخوران به سمت اتاق و تختی که رزالی چند ساعت پیش روش خوابیده بود و الان دنبال جنازه‌اش می‌گشتن تا اون رو توی تخت سردش بزارن و برای همیشه اونجا بخوابه رفتم.
با دیدن تخت، تصویر رزالی موقعی که روی این‌تخت خوابیده بود رفتم و خودم رو، روش انداختم و با صدای بلند بغض توی گلوم رو شکوندم و با دست خونیم مشت‌های محکمی به تخت می‌زدم و ملافه‌ی تخت رو چنگ می‌زدم.
تقریباً نیم ساعتی از گریه‌های بی وقفم گذشته بود که کسی کمرم رو گرفت و از تخت جدام کرد.
با ترس برگشتم و به کسی که از تخت جدام کرده بود نگاهی انداختم که دیدم درک با چشم‌های متاسف و غمگین نگاهم می‌کنه، دستش رو پس زدم و از روی تخت بلند شدم و به عقب هلش دادم و با صدای بلندی شروع کردم به حرف زدن و عقده خالی کردنم.
با پشت دست محکم اشک‌های روی گونم رو پس زدم و با صدای کنترل شده که از بغض می‌لرزید گفتم:
- دیدی درک! حالا دیدی من دروغ نگفتم، من توهم نزدم، دیدی تو اشتباه می‌کردی؟
- آلیس آروم باش.
- آروم؟ آروم باشم؟ برای چی آروم باشم؟ آروم باشم که بخاطر این‌که خودت رو بالا ببری غرور من رو جریحه دار کردی و جلوی همه شکوندیم؛ اما بازنده این اتفاق و مقصرش منم؟ نه من نیستم، تویی که به حرف‌هام گوش ن ‌...
با صدای جیغ و داد دخترا توی اتاق بغلی حرفم نصفه موند و با ترس به سمت در برگشتم و با سرعت به طرف اتاق دختر‌ها دویدم که ... .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و سوم

همون دختر چشم آبیِ توی خوابم و جلوی سرویس wc، ته راهرو ایستاده بود و با قدم‌های نامیزون داشت به طرفم می‌اومد.
دخترهارو بیخیال شدم و به طرف دختره دویدم و روبروش ایستادم و به سمت عقب هلش دادم و گفتم:
- سر رزالی چی آوردی عوضی؟ چرا دست از سرمون برنمیداری؟ 
بدون حرف با چشم‌هایی که ترس و استرس کامل توی مردمک چشم‌هاش مشهود بود، زیر لب با اظطراب بیش از حد و دندون‌هایی که با شدت بهم برخورد می‌کرد گفت:
- کمکم کن!
- چی؟ کمک؟ عوضی دوستم رو کشتی حالا کمک می‌خوای؟ و بیشتز به عقب هلش دادم که روی زمین افتاد؛ اما انگار دست‌های من نبود که به عقب پرتش کرد، چون سوی نگاهش به طرف من نبود و همون‌طور که هق می‌زد با صدای لرزون‌تری گفت:
- خواهش می‌کنم کمکم کن و با جیغ بلندی از جلوی چشم‌هام محو شد و من رو با سردرگمی و سرگیجه‌ای که گرفته بودم تنهام گذاشت.
با صدای بلند حرف زدن بچه‌ها،    با قدم‌های سست به طبقه پایین رفتم و برای اینکه نیوفتم دستم رو به نرده‌های راه پله گرفتم و پایین رفتم.
بچه‌ها دور چیزی جمع شده بودن و با صدای بلندی گریه می‌کردن.
حتی شونه‌های پسرا هم براثر گریه می‌لرزید و این خبر می‌داد که رزالی رو پیدا کردن!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و چهارم

به طرف بچه‌ها رفتم و سارایی که با چشم‌های قرمز و بدنی که از شدت گریه می‌لرزید، رو کنار زدم و به جسمی که توی بغل کاترین آروم خوابیده بود نگاه کردم.
قلبم رو انگار با خنجر و شمشیری بزرگ زخم می‌کردن و هر لحظه تمام خاطرات این چند ساعتی که در کنارش گذرونده بودم رو به یاد میآوردم و چه زود توی این چند ساعت مثله خواهر نداشته‌ی خودم بهش دل بستم و چه زود ازم گرفته شد!
با کمری خمیده کنار کاترین زانو زدم و ازش خواستم رزالی رو چند دقیقه توی بغلم نگه دارم.
کاترین بوسی روی پیشونیه سرد رزالی نشوند و سر بی جونش رو توی بغلم گذاشت.
محکم توی بغلم فشردمش و قطره‌های اشکی بود که از چشم‌هام جاری شده بود.
بچه‌ها از کنارم بلند شدن و من رو با رفیقی که تازه پیدا کرده بودم تنها گذاشتن.
یک ساعتی بود که بی هیچ حرفی رزالی رو توی بغلم گرفته بود که نگاه سنگینی رو، روی خودم حس کردم.
چشم‌های بستم رو آروم باز کردم و به دور و برم نگاه کردم؛ اما با ندیدن کسی با تعجب سرم رو برگردوندم که با چشم‌های باز رزالی روبرو شدم.
تکون محکمی خوردم و با چشم‌هایی که تقریباً از حدقه بیرون زده بود  نگاهش می‌کردم.
زبونم بند اومده بود؛ اما اون با ترس نگاهم می‌کرد و بعد از گفتن جمله‌ای چشم‌هاش بسته شد.
جمله رو چندین بار با خودم زمزمه کردم.
_ نجاتم بده؛ اما آخه چطوری؟ من اصلاً نمی‌دونم داره چه اتفاقی میوفته و داره چه بلایی به سرمون میاد بعد رزالی که چند ساعتی هست مرده ازم درخواست کمک کرده؛ ولی من چطوری میتونم کمکمش کنم؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...