رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان جادوي عشق/آرام دريايي كاربر انجمن نود و هشتيا


آرام دريايي
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 رمان جادوي عشق

 نويسنده: آرام دريايي

ژانر :عاشقانه،اجتماعي

پارت٢

نيم ساعت تقريبا از كلاس گذشته بود كه من با خودم فكر كردم احتمالا تو اين نيم ساعت من حتي پلكم نزدم، هيچوقت فكر نميكردم بتونم درسيو بيشتر از رياضي دوست داشته باشم ولي امروز سر اين كلاس من عاشق فيزيك شدم، و البته عاشق صداي آقاي الوند، زنگ تفريح با بغل دستيم كه يه دختر مهربون با چشماي سبز بود شروع كردم به حرف زدن، اسمش مريم بود و سال قبل پشت كنكور مونده بود، تقريبا مثل من آدم بي حاشيه اي بود به جز اينكه فهميدم گويا عاشق يكي از معلما شده بود، چقدر تو دلم به بچه هايي كه عاشق معلما ميشدن ميخنديدم و با خودم ميگفتم اينا واقعا با خودشون چي فكر ميكنن الان مرد گنده مياد بتوي دختر بچه محل بده اخه؟! دختراي خوب عقلتون كجا رفته آخه؟! خلاصه يه ربع حرف زديمو من فهميدم همه از تدريس و اخلاق آقاي الوند تعريف ميكنند، و جالب اينكه با وجود اخلاق خيلي خوب و مهربونش ،و جوون و خوشتيپ بودنش،و شوخيايي كه سركلاس ميكنه تا درس بچه ها و كسل نكنه، همه ميدونن كه هيچ منظور خاصي پشت شوخياش نيست و  با شاگرداش هيچوقت با منظور خاصي گرم نميگيره برخلاف خيلي از استادا كه شنيده بودم با وجود سناي بالا بازم چشمشون دنبال اين بچه دبيرستانياست و برام مشمئز كننده بود هميشه.
كلاس كه تموم شد رفتم پيش آقاي الوند تو دفتر دبيرا داشت چايي ميريخت براي خودش كه بنن گفت : بفرما چايي
گفتم:نوش جان استاد خسته نباشيد 
-سلامت باشي دختر خوب، كلاس امروز چطور بود برات؟ راحت متوجه مطالب شدي؟!
با ياد آوري كلاس امروز لبخندي روي لبم اومد و با هيجان گفتم: واي استاد شما بهترين استاد فيزيك دنياييد من واقعا تا حالا فكر نميكردم ميشه انقدر ازين درس لذت برد، با وجود اينكه صبحم فيزيك داشتم تو مدرسه ولي اقلا خسته نشدم حتي الانم كه برم خونه ميتونم دوباره برم بشينم جزومو بخونم. 
يكي از خصوصيات من اين بود كه هميشه خيلي تند تند و بلند و پشت سرهم حرف ميزدم و اين هميشه يا باعث لبخند اطرافيانم ميشد يا باعث كلافگي، حالت وسط نداشت پسرخاله بزرگم هميشه ميگفت بابا اين دكمه خاموش اين كجاست تورو خدا بياين خاموشش كنين مغزمونو خورد منم هميشه ميخنديدم كلا آدم با جنبه اي بودم و به شوخيا ميخنديدم، الانم وسط حرفاي پشت سر همو تندم ديدم آقاي الوند با لبخند داره به حرفام گوش ميده بخاطر همين يهو ساكت شدم و از خجالت سرمو پايين انداختم
-الوند: خب خوشحالم كه تونستي ارتباط بگيري، حالا بايد يه فكري بحال فصل اول بكنيم كه سر كلاس نبودي من درسش دادم، ببين من بلافاصله بعد از امتحانات دي ماه ميخوام توي يه آموزشگاه ديگه دو فصل اول كتاب رو از اول درس بدم، چون اونجا آموزشگاهي هست كه براي بچه هاييه كه تقريبا از طبقه مالي ضعيف تر هستند و خيليهاشون پدراشون تا بتونن هزينه كلاسارو تامين كنند دير شد و خب ديرتر به كلاس رسيدند تو هم ميتوني بياي اونجا، البته مادرت با من صحبت ميكردند و پيشنهادشون برگزاري جلسات خصوصي موازي با كلاس الانت بود ولي بنظر من درسا برات سنگين ميشه چون بعد از فصل اول مهمترين فصل فيزيك كنكور همين فصليه كه امروز شروع كرديم، نظرم اينه كه الان اين فصلو با كلاس پيش بري و تستاشو تمام كمال بزني يه خورده كه سبك تر شدي برسيم به فصل اول، چون براي اون هم بايد تست زيادي بزنيد، نظر خودت چيه؟
-* من هر چيزي كه شما صلاح بدونيد همون كار رو انجام ميدم
-* باريكلا دختر حرف گوش كن، اسمت چي بود؟
-* رادفر
-* اسمتو پرسيدم خانم رادفر فاميليتو كه ميدونم، من عادت دارم بچع هارو با اسم كوچيك صدا ميزنم
-* عسل هستم استاد
-* باشه عسل جان، پس يادت باشه كه براي دي ماه بهم يادآوري كني كه ساعت كلاسارو هماهنگ كنم بياي اونجا، ديگه سوالي نداري؟
-* نه استاد ممنونم از وقتي كه گذاشتيد، خسته نباشيد.
-* ممنون توام همينطور، خداحافظ.
-* خدا حافظ استاد
از در آموزشگاه اومدم پايين كه برم سمت ماشين مامان ، همون موقع يه مزداي تري مشكي از در پاركينگ اومد بيرون و الوندو ديدم كه پشتش نشسته، سرمو انداختم پايين كه مثلا نديدم چون خجالت ميكشيدن و دويدم به سمت ماشين مامان، به محض نشستن تو ماشين رگبار سوالات مامان شروع شد:
-خب خانوم خانوما چطور بود؟ هنوزم با فيزيك قهري؟
-واي مامان معركه بود، بهترين معلم فيزيك دنياست اصن بهترين معلمو فيزيك چيه!بهترين معلم دنياست
-دخترم بخاطر تيپ و قيافش كه جذب كلاسش نشدي؟ ميدوني كه امسال سال بسيار مهميه، سرنوشتته 
با دهن باز به مامان نگاه كردم بعدش گفتم:مامان جون اين چه حرفيه؟ من كي دنبال اين چيزا بودم كه باعث شده اينطوري فكر كني؟ دوستام صد تا صدتا دوست پسر دارن و من هميشه فقط سرم تو درس بوده، هميشه ام همه چيزمو بهت گفتمو تورو بهترين دوستم ميدونم، اخه اين چيه بمن ميگي؟
-ميدونم دختر قشنگم، عشق ماماني تو، منم ميدونم دخترم عاقلترينه فقط خواستم بازم مطمئن باشم كه دخترم هنوزم همه چيزشو بهم ميگه، حالا پايه ساندويچ هستي؟
-به شرطي كه فري كثيفه باشه
-پس بزن بريم
-بابا چي پس؟
-بابات امشب با هم دوره اياي دانشجوييش رفتن رستوران
خوب مجردي حال ميكنينا تو اين سن و سال
-ديگه چه كنيم ديگه مام دل داريم
كلي خنديديم باهم و رفتيم شام خورديم، مامان و بابا هميشه بهترين دوستاي منو ماهان بودن با اينكه مث خيلي از پدر و مادر خيلي جوون نيستن ولي به واسطه خانواده هاشون و دوران دانشجويي پيش از انقلابشون و خب اينكه هر كدوم چند سالي خارج از ايران درس خوندن خيلي روشنفكر و مهربونن و با بچه هاشون هميشه دوست بودن،البته با وجود قانونمندي سفت و سختي كه دارن، البته من و ماهان هميشه با آعوش باز به استقبال قوانينشون رفتيم چون هميشه هر چيزي سر جاي خودش بوده تو خانواده ما
يك ماهي ميشد كه به كلاس فيزيك جديد ميرفتم، بعد از گذشت دو هفته مامان اومد مدرسه صحبت كرد كه زنگاي فيزيك مدرسه رو نرم سر كلاس و بجاش برم كتابخونه، اونام چون از اميداي رتبه برتر مدرسه بودم و نميخواستند وقتم تلف شه قبول كردند، هفته پيش آقاي الوند بخاطر تموم شدن فصل يه آزمون گرفته بود كه اشك بچه ها درومده بود، من سر آزمون اصلا بنظرم سخت نيومد سوالا ولي بخاطر رفتار بقيه ترسيدم كه نكنه من غلط جواب ميدادمو فكر ميكردم كه درسته ، بخاطر همين استرس اصلا نرفتم سمت چك كردن جوابا گفتم بذارم جوابا كه اومد درصدمو ببينم، امروز يكم دير رسيده بودم بخاطر همين با دو رفتم نشستم سر كلاس ضمن اينكه ديگه بچه هام ميدونستن كه من فقط ميز اول ميشينم واسه همين جامو خالي ميذاشتن، من و مريمم كه هر دو عينكي بوديم مينشستيم ميز اول سمت پنجره، همون موقع آقاي الوند وارد آموزشگاه شد و رفت سمت تابلوي اعلانات كه بچه ها اونجا جمع شده بودن ولي من از ترس دير رسيدن اصلا اون طرفو نگاهم نكرده بودم، به مريم گفتم: 
-چه خبره همه جمع شدن اونجا؟
  • *نميدوني؟! نمره هاي آزمون هفته پيشمونو زدن اونجا، الوند هميشه ميره اول جوابارو از رو تابلو ميخونه *واي خاك برسرم معلوم نيست نمره هامون چقد افتضاحه كه اخماش تو همه.تا مريم اومد چيزي بگه يكي از بچه ها صدام زد و گفت كه الوند گفته برم دفتر

ناظر: @Mobina_sh

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...