رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

معرفی و نقد رمان دورموس | hosna کاربر انجمن نودهشتیا


hosna
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: دورموس

نویسنده: hosna کاربر انجمن نودهشتیا

هدف: علاقه به نویسندگی

ژانر:تخیلی

خلاصه: جنگ ویروسی و مرگ به پایان رسید، اما هنوز چیز دیگری باقیست. نفرت. دوباره نفرت. و شاید این بار بیش از قبل. اینبار آن ساحر هم نیست. وارث حیات حالا مرده. کسی نمیدانست قبل از مرگش حیات را به چه کسی سپرد اما درست قبل از اینکه جان آن مرد را بگیرند همه چیز را فاش کرد.

 

ویرایش شده توسط hosna
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • طراح گرافیک

اوم بهتره اسم رمانت رو عوض کنی، چون مشابه همین اسم توی انجمن هست به اسم جادو آنتن نمیده؟

در ۱۴۰۰/۸/۲۳ در 17:54، hosna گفته است:

نام رمان: جادو جواب میده؟

نویسنده: hosna کاربر انجمن نودهشتیا

هدف: علاقه به نویسندگی

ژانر:فانتزی، ماجراجویی

خلاصه: جنگ ویروسی و مرگ به پایان رسید، اما هنوز چیز دیگری باقیست. نفرت. دوباره نفرت. و شاید این بار بیش از قبل. اینبار آن ساحر هم نیست. وارث حیات حالا مرده. کسی نمیدانست قبل از مرگش حیات را به چه کسی سپرد اما درست قبل از اینکه جان آن مرد را بگیرند همه چیز را فاش کرد. 

https://forum.98ia2.ir/topic/2042-رمان-جادو-جواب-میده؟-hosna-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

 

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9 ساعت قبل، سادات.۸۲ گفته است:

اوم بهتره اسم رمانت رو عوض کنی، چون مشابه همین اسم توی انجمن هست به اسم جادو آنتن نمیده؟

 

خدایا! حالا چیکار کنم؟ 

اینو انتخاب کردم بخاطر یکی از دیالوگ ها. 

چی می‌تونه بهتر باشه

ممنون که گفتید

ویرایش شده توسط hosna
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هلو عزیزکم

هدفم از گفتن این ایرادات فقط بهبودی قلم شما نویسنده ی عزیزه، قصد و نیت دیگه ای ندارم پس ازم دلخور یا ناراحت نشید!

نام رمان: جادو جواب میده؟ ( اسم جالبی بود، فقط انگار که گفتن یه رمان دیگه به همین اسم بوده)

نویسنده: hosna کاربر انجمن نودهشتیا

هدف: علاقه به نویسندگی

ژانر: فانتزی، ماجراجویی ( علمی تخیلی رو هم بذار، چون فانتزی یکی از شاخه های این ژانره، ژانر ماجراجویی هم من تا حالا نشنیدم بازم خودتون تحقیق کنید. )

مقدمه: در میان اِغتشاش و مرگ و ویروس، جوانه‌ای تازه می‌روید؛ می‌تواند نجاتشان دهد؟ چاره‌ی دیگری نیست جز صبر برای این‌که ببینند سرنوشتشان چه است و فقط اعتماد کرد به اراده آهنین دخترک جوان. باید دید همان‌قدری که وقتی باد میان گیسوانش می‌وزد و او حرف می‌زند در عمل هم مصمم است؟ یعنی واقعاً جانش را کف دستش گذاشته تا از انسانها محافظت کند؟! انسانهایی که خانواده‌ش را تباه کردند؟  ( خوب بود فقط به نظرم جذابیت لازم رو نداشت، اونقدری که خواننده رو جذب کنه برای خوندن این رمان، و پیوسته دنبال کردنش،به عنوان مقدمه باید احساس خواننده رو تحت تاثیر قرار بدید تا بیشتر به دنبال خوندن رمان باشه. و این جمله:

در میان اِغتشاش و مرگ و ویروس، جوانه‌ای تازه می‌روید؛ از "واو " های زیادی استفاده کرده بودید که از زیباییِ جمله می کاست.

و این جمله:

چاره‌ی دیگری نیست جز صبر برای این‌که ببینند سرنوشتشان چه است ( این که میگی چه است به نظرم قشنگ نیست ) و فقط باید( اینو من اضافه کردم) اعتماد کرد به اراده آهنین دخترک جوان.

جمله به نظرم معنی نمیده عزیزکم، به نظرم یه باید باید اضافه کنی به جمله یا اینکه ویرایش کنی از اول.

خلاصه: جنگ ویروسی و مرگ به پایان رسید؛ اما هنوز چیز دیگری باقی مانده است. نفرت، دوباره‌ نفرت و شاید این‌بار بیش از قبل. این‌بار آن ساحر هم نیست،( ساحره بنویسید بهتره به نظرم) وارث حیات حالا مرده! ( جمله به نظرم معنی کاملی نمیده عزیزکم) کسی نمی‌دانست قبل از مرگش حیات را به چه کسی سپرد؛ اما درست قبل از این‌که جان آن جادوگر را بگیرند، همه چیز را فاش کرد. 

خلاصتون یه خورده به نظرم کمه، معنی و چیده ی کلی رمان رو هم به خواننده منتقل نمی کرد

پ ن: مقدمه  برای سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت تا هزار و چهارصد و پنج و خلاصه برای  دوهزار و چهارصد و پنج  و در کل زمان اصلی رمان سال دوهزار و چهارصد و پنجِ اما گاهی هم به اون زمان سری میزنیم. ( اینجا گیج شدم، نفهمیدم منظورتون چیه)

با آرزوی موفقیت برای شما نویسنده ی عزیز!

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بررسی پارت اول:

غریبه 

آفتاب داغ بر چمن‌های سبز می‌تابد و گل‌های بهاری منظره دلپذیری ایجاد کرده‌ااند ( غلط تایپی!) . عطر شکوفه‌های گیلاس فضا را پر کرده‌است. ( به نظرم با یه واو این دو جمله رو به همدیگه ربط بدید) دورتادور حیاط، درختان بلند قامت قد علم کرده‌اند.

با این‌که زیبا بود اما گذر کسی به آن‌جا نمی‌افتاد.

دخترک، پیراهن نیلی رنگ و بلندش را پوشید و با خودش تکرار کرد:

- امروز برمیگردن.

و با این تصور که بالاخره خانواده‌اش دورهم جمع می‌شوند لبخند تلخی زد.

می‌ترسید، پدر و مادرش رفتند ( چون پدر و مادرش در زمان گذشته رفتند پس بهتره اینجوری بنویسیدش: می ترسید، پدر و مادرش رفته بودند) و دیگر برگشتند  و حالا تیران هم رفته بود؛ اولین بار نبود که تیران رفته بود، اما دعا می‌کرد آخرین‌بار نباشد.  ( جملتون معنی نمی داد راستش، مخصوصا اونجا که میگید دیگر برگشتند! ) 

سعی کرد با غذا دادن به حیوانات و دوشیدن شیر گاوها حواسش را پرت کند که البته موفق هم شد. 

نزدیکی‌های ظهر بود که کارهایش تمام شد. از فرط خستگی روی چمن‌های تازه دراز کشید و چشمانش را بست. 

چندی بعد، با صدای مردی از خواب پرید که می‌گفت:

- تیدا، بلندشو!

چشمانش را باز کرد و نگاهش به صورت پیرزن، پیرمردی افتاد. ( اینجا به نظرم بهتره به جای اینکه بگید نگاهش به صورت پیرزن و پیرمردی افتاد، اون پیرزن و یا پیرمرد رو با حالاتش توصیف کنید، مثلا صورت چروکیده ی پیرزن و ...، من ابتدا فکر کردم میگید به صورت پیرزن نگاه کرد بعد متوجه کلمه ی پیرمرد هم شدم)

پرسید:( کی پرسیده؟ اشکال در زاویه دید عزیزکم)

- شما کی هستید؟ این‌جا چی‌کار می‌کنید؟

پیرزن با لبخند جواب داد:

- ما دوست تو هستیم؛ نگران نباش!

و او هم مطیعانه قبول کرد.  ( چرا مطیعانه قبول کرد؟ اصلا عاقلانه و منطقی به نظر نمی رسه که یه دخترِ تنها ، حرف های یک پیرزن و پیرمرد غریبه رو باور کنه! اصلاحش کنید!)

پیرمرد کاسه غذایی که دستش بود را به او داد و گفت:

- بخور! خوشمزه‌است.

چند قاشق که خورد پرسید: ( چرا قبول کرد که بخوره؟ اون هم غذای یه فرد نا آشنا رو! ممکن بود اتفاقی براش بیفته! منطقی تر بنویسید جملات رو عزیزکم)

- تیران کجاست؟

هردو با لبخند پاسخ دادند:

- همون‌جاست، پشت سرت.

پشت سرش را که دید، جیغی کشید و کاسه از دستش بر زمین افتاد، دست بر دهان نهاد و با لکنت گفت:

- تی... تیران.

زیر درخت، جسد مرد جوانی افتاده بود؛  موهای مشکی‌اش آغشته به خون بود، چشمانش هنوز باز بود، با چشمان خاکستر‌ی‌اش به او خیره شده بود، چهره‌اش وحشت‌زده بود ( چهره ی دختره وحشت زده شده یا چهره ی مرده؟ اشکال در زاویه دید! ) و صورتش پر از کبودی و زخم بود و البته خونین،   پیراهنش پاره- پاره بود و بدنش شکافته. ( توصیفاتتون رو خیلی مختصر و خلاصه کردید کمی بیشتر به توصیفات و فضا سازی بپردازید)

اما، نه هنوز زنده بود؛ مثل مار گزیده‌ها به خودش می‌پیچید.

سرش را برگرداند و صورت پر چین و چروک پیرمرد و گیسوان سفید پیرزن نگاهی انداخت؛ با وحشت گفت:

- چه اتفاقی افتاده؟

زن که انگار انتظار واکنش تیدا را نداشت گفت:

- هرکس دیگه‌ای جای تو بود داد و فریاد راه می‌انداخت، ازت خوشم میاد.

پیرمرد با آرامش ادامه داد:

- نگران نباش! تو هم به زودی به اون ملحق میشی.

مرد چند قدم جلو آمد.

به خاطر همینه که میگم باید منطقی تر بنویسی! الان چرا به این سادگی دختره اعتماد کرد؟ شروعتون اونقدر جالب و جذاب نبود، از یه اتفاقات عادی رسید به یه قتل که نه منطقی بود و نه درست! اصلا تیران مگه نرفته بود؟ چرا الان اینجا بود و اون پیرمرد و پیرزن اینجا چی میگفتن؟ در ضمن تیدا جسم خونی تیران رو دیده بود که باهاش رابطه ای نزدیک داشت، بعد اصلا حالات و واکنش هاش ثبت نشده، کسی که خبر مرگ عزیزش رو می شنوه اینقدر ریلکس نیست چه برسه به کسی که یه جسم مرده و یه جنازه ی خونین دیده!!

☆☆☆

با صدای شیهه اسب از خواب پرید، با خوشحالی فریاد زد:

- همه‌اش خواب بود.

با عجله خودش را جلوی در رساند و بی‌مقدمه پرسید:

- تو که ترک‌ام نمیکنی؟ 

با تعجب گفت:

- چی گفتی؟

با عجله خودش را در آغوش تیران انداخت و دوباره پرسید:

- پیشم میمونی داداشی؟

موهایش را نوازش کرد و با صدای آرامی زمزمه کرد:

- تا ابد، خواهر کوچولو.

این تیکه رو بی پایه و اساس نوشته بودید و خیلی سریع صحنه عوض شد، نه توصیفی صورت گرفت و نه حالتی، کسی که از خواب بلند میشه حداقل یه نگاهی به اطرافش میندازه و یه اتاقی چیزی رو توصیف میکنه تو ذهنش! 

کلا دیالوگ بود!

☆☆☆

سوار می‌تازد. خسته و گرسنه است و آبش رو به اتمام، اما دلیلی که به‌خاطرش تا این‌جا آمده خیلی مهم‌تر از این‌هاست!

از سرعتش می‌کاهد و چشمان تیزبینش اطراف را جست‌وجو می‌کند تا بلکه آبی پیداکند. 

سر انجام چشمه آبی برای نوشیدن پیداکرد و بر زیر سایه درخت کهنسال گردو سفره نان و پنیرش را پهن کرد. قبل و بعد از خوردن غذا، خدای را شکر کرد و خرده‌های نانش را برای حیوانات ریخت. 

آذوقه‌اش تمام شده بود؛ با سرعت بیشتری شروع به تاختن کرد‌، فریاد زد:

- مثل باد بتاز آزاد!

خیلی سریع صحنه ها رو عوض می کنید، عوض شدن صحنه ها، فضا سازی کم، توصیفات کم و دیالوگ ها که حجم بیشتری از رمان رو در برگرفته  باعث میشه سطح قلمون پایین بیاد، خواننده تا میاد با یه صحنه ای انس بگیره میرید بخش بعدی که به همون اندازه گنگ و مبهمه در نتیجه خواننده بیخیال خوندن رمانتون میشه، رمانی که براش خیلی زحمت می کشید.

بقیه ی بخش ها و پارت ها هم همین ایرادات رو مشاهده کردم، بعضی جمله هاتون از نظر درست نویسی و جمله بندی درست نشده و معنا و مفهومی نداره، توصیفاتت کم بود و فضا سازی هم همینطور.

با آرزوی موفقیت برای شما نویسنده ی عزیز!

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

42 دقیقه قبل، Night Shadow گفته است:

بررسی پارت اول:

غریبه 

آفتاب داغ بر چمن‌های سبز می‌تابد و گل‌های بهاری منظره دلپذیری ایجاد کرده‌ااند ( غلط تایپی!) . عطر شکوفه‌های گیلاس فضا را پر کرده‌است. ( به نظرم با یه واو این دو جمله رو به همدیگه ربط بدید) دورتادور حیاط، درختان بلند قامت قد علم کرده‌اند.

با این‌که زیبا بود اما گذر کسی به آن‌جا نمی‌افتاد.

دخترک، پیراهن نیلی رنگ و بلندش را پوشید و با خودش تکرار کرد:

- امروز برمیگردن.

و با این تصور که بالاخره خانواده‌اش دورهم جمع می‌شوند لبخند تلخی زد.

می‌ترسید، پدر و مادرش رفتند ( چون پدر و مادرش در زمان گذشته رفتند پس بهتره اینجوری بنویسیدش: می ترسید، پدر و مادرش رفته بودند) و دیگر برگشتند  و حالا تیران هم رفته بود؛ اولین بار نبود که تیران رفته بود، اما دعا می‌کرد آخرین‌بار نباشد.  ( جملتون معنی نمی داد راستش، مخصوصا اونجا که میگید دیگر برگشتند! ) 

سعی کرد با غذا دادن به حیوانات و دوشیدن شیر گاوها حواسش را پرت کند که البته موفق هم شد. 

نزدیکی‌های ظهر بود که کارهایش تمام شد. از فرط خستگی روی چمن‌های تازه دراز کشید و چشمانش را بست. 

چندی بعد، با صدای مردی از خواب پرید که می‌گفت:

- تیدا، بلندشو!

چشمانش را باز کرد و نگاهش به صورت پیرزن، پیرمردی افتاد. ( اینجا به نظرم بهتره به جای اینکه بگید نگاهش به صورت پیرزن و پیرمردی افتاد، اون پیرزن و یا پیرمرد رو با حالاتش توصیف کنید، مثلا صورت چروکیده ی پیرزن و ...، من ابتدا فکر کردم میگید به صورت پیرزن نگاه کرد بعد متوجه کلمه ی پیرمرد هم شدم)

پرسید:( کی پرسیده؟ اشکال در زاویه دید عزیزکم)

- شما کی هستید؟ این‌جا چی‌کار می‌کنید؟

پیرزن با لبخند جواب داد:

- ما دوست تو هستیم؛ نگران نباش!

و او هم مطیعانه قبول کرد.  ( چرا مطیعانه قبول کرد؟ اصلا عاقلانه و منطقی به نظر نمی رسه که یه دخترِ تنها ، حرف های یک پیرزن و پیرمرد غریبه رو باور کنه! اصلاحش کنید!)

پیرمرد کاسه غذایی که دستش بود را به او داد و گفت:

- بخور! خوشمزه‌است.

چند قاشق که خورد پرسید: ( چرا قبول کرد که بخوره؟ اون هم غذای یه فرد نا آشنا رو! ممکن بود اتفاقی براش بیفته! منطقی تر بنویسید جملات رو عزیزکم)

- تیران کجاست؟

هردو با لبخند پاسخ دادند:

- همون‌جاست، پشت سرت.

پشت سرش را که دید، جیغی کشید و کاسه از دستش بر زمین افتاد، دست بر دهان نهاد و با لکنت گفت:

- تی... تیران.

زیر درخت، جسد مرد جوانی افتاده بود؛  موهای مشکی‌اش آغشته به خون بود، چشمانش هنوز باز بود، با چشمان خاکستر‌ی‌اش به او خیره شده بود، چهره‌اش وحشت‌زده بود ( چهره ی دختره وحشت زده شده یا چهره ی مرده؟ اشکال در زاویه دید! ) و صورتش پر از کبودی و زخم بود و البته خونین،   پیراهنش پاره- پاره بود و بدنش شکافته. ( توصیفاتتون رو خیلی مختصر و خلاصه کردید کمی بیشتر به توصیفات و فضا سازی بپردازید)

اما، نه هنوز زنده بود؛ مثل مار گزیده‌ها به خودش می‌پیچید.

سرش را برگرداند و صورت پر چین و چروک پیرمرد و گیسوان سفید پیرزن نگاهی انداخت؛ با وحشت گفت:

- چه اتفاقی افتاده؟

زن که انگار انتظار واکنش تیدا را نداشت گفت:

- هرکس دیگه‌ای جای تو بود داد و فریاد راه می‌انداخت، ازت خوشم میاد.

پیرمرد با آرامش ادامه داد:

- نگران نباش! تو هم به زودی به اون ملحق میشی.

مرد چند قدم جلو آمد.

به خاطر همینه که میگم باید منطقی تر بنویسی! الان چرا به این سادگی دختره اعتماد کرد؟ شروعتون اونقدر جالب و جذاب نبود، از یه اتفاقات عادی رسید به یه قتل که نه منطقی بود و نه درست! اصلا تیران مگه نرفته بود؟ چرا الان اینجا بود و اون پیرمرد و پیرزن اینجا چی میگفتن؟ در ضمن تیدا جسم خونی تیران رو دیده بود که باهاش رابطه ای نزدیک داشت، بعد اصلا حالات و واکنش هاش ثبت نشده، کسی که خبر مرگ عزیزش رو می شنوه اینقدر ریلکس نیست چه برسه به کسی که یه جسم مرده و یه جنازه ی خونین دیده!!

☆☆☆

با صدای شیهه اسب از خواب پرید، با خوشحالی فریاد زد:

- همه‌اش خواب بود.

با عجله خودش را جلوی در رساند و بی‌مقدمه پرسید:

- تو که ترک‌ام نمیکنی؟ 

با تعجب گفت:

- چی گفتی؟

با عجله خودش را در آغوش تیران انداخت و دوباره پرسید:

- پیشم میمونی داداشی؟

موهایش را نوازش کرد و با صدای آرامی زمزمه کرد:

- تا ابد، خواهر کوچولو.

این تیکه رو بی پایه و اساس نوشته بودید و خیلی سریع صحنه عوض شد، نه توصیفی صورت گرفت و نه حالتی، کسی که از خواب بلند میشه حداقل یه نگاهی به اطرافش میندازه و یه اتاقی چیزی رو توصیف میکنه تو ذهنش! 

کلا دیالوگ بود!

☆☆☆

سوار می‌تازد. خسته و گرسنه است و آبش رو به اتمام، اما دلیلی که به‌خاطرش تا این‌جا آمده خیلی مهم‌تر از این‌هاست!

از سرعتش می‌کاهد و چشمان تیزبینش اطراف را جست‌وجو می‌کند تا بلکه آبی پیداکند. 

سر انجام چشمه آبی برای نوشیدن پیداکرد و بر زیر سایه درخت کهنسال گردو سفره نان و پنیرش را پهن کرد. قبل و بعد از خوردن غذا، خدای را شکر کرد و خرده‌های نانش را برای حیوانات ریخت. 

آذوقه‌اش تمام شده بود؛ با سرعت بیشتری شروع به تاختن کرد‌، فریاد زد:

- مثل باد بتاز آزاد!

خیلی سریع صحنه ها رو عوض می کنید، عوض شدن صحنه ها، فضا سازی کم، توصیفات کم و دیالوگ ها که حجم بیشتری از رمان رو در برگرفته  باعث میشه سطح قلمون پایین بیاد، خواننده تا میاد با یه صحنه ای انس بگیره میرید بخش بعدی که به همون اندازه گنگ و مبهمه در نتیجه خواننده بیخیال خوندن رمانتون میشه، رمانی که براش خیلی زحمت می کشید.

بقیه ی بخش ها و پارت ها هم همین ایرادات رو مشاهده کردم، بعضی جمله هاتون از نظر درست نویسی و جمله بندی درست نشده و معنا و مفهومی نداره، توصیفاتت کم بود و فضا سازی هم همینطور.

با آرزوی موفقیت برای شما نویسنده ی عزیز!

 

42 دقیقه قبل، Night Shadow گفته است:

بررسی پارت اول:

غریبه 

آفتاب داغ بر چمن‌های سبز می‌تابد و گل‌های بهاری منظره دلپذیری ایجاد کرده‌ااند ( غلط تایپی!) . عطر شکوفه‌های گیلاس فضا را پر کرده‌است. ( به نظرم با یه واو این دو جمله رو به همدیگه ربط بدید) دورتادور حیاط، درختان بلند قامت قد علم کرده‌اند.

با این‌که زیبا بود اما گذر کسی به آن‌جا نمی‌افتاد.

دخترک، پیراهن نیلی رنگ و بلندش را پوشید و با خودش تکرار کرد:

- امروز برمیگردن.

و با این تصور که بالاخره خانواده‌اش دورهم جمع می‌شوند لبخند تلخی زد.

می‌ترسید، پدر و مادرش رفتند ( چون پدر و مادرش در زمان گذشته رفتند پس بهتره اینجوری بنویسیدش: می ترسید، پدر و مادرش رفته بودند) و دیگر برگشتند  و حالا تیران هم رفته بود؛ اولین بار نبود که تیران رفته بود، اما دعا می‌کرد آخرین‌بار نباشد.  ( جملتون معنی نمی داد راستش، مخصوصا اونجا که میگید دیگر برگشتند! ) 

سعی کرد با غذا دادن به حیوانات و دوشیدن شیر گاوها حواسش را پرت کند که البته موفق هم شد. 

نزدیکی‌های ظهر بود که کارهایش تمام شد. از فرط خستگی روی چمن‌های تازه دراز کشید و چشمانش را بست. 

چندی بعد، با صدای مردی از خواب پرید که می‌گفت:

- تیدا، بلندشو!

چشمانش را باز کرد و نگاهش به صورت پیرزن، پیرمردی افتاد. ( اینجا به نظرم بهتره به جای اینکه بگید نگاهش به صورت پیرزن و پیرمردی افتاد، اون پیرزن و یا پیرمرد رو با حالاتش توصیف کنید، مثلا صورت چروکیده ی پیرزن و ...، من ابتدا فکر کردم میگید به صورت پیرزن نگاه کرد بعد متوجه کلمه ی پیرمرد هم شدم)

پرسید:( کی پرسیده؟ اشکال در زاویه دید عزیزکم)

- شما کی هستید؟ این‌جا چی‌کار می‌کنید؟

پیرزن با لبخند جواب داد:

- ما دوست تو هستیم؛ نگران نباش!

و او هم مطیعانه قبول کرد.  ( چرا مطیعانه قبول کرد؟ اصلا عاقلانه و منطقی به نظر نمی رسه که یه دخترِ تنها ، حرف های یک پیرزن و پیرمرد غریبه رو باور کنه! اصلاحش کنید!)

پیرمرد کاسه غذایی که دستش بود را به او داد و گفت:

- بخور! خوشمزه‌است.

چند قاشق که خورد پرسید: ( چرا قبول کرد که بخوره؟ اون هم غذای یه فرد نا آشنا رو! ممکن بود اتفاقی براش بیفته! منطقی تر بنویسید جملات رو عزیزکم)

- تیران کجاست؟

هردو با لبخند پاسخ دادند:

- همون‌جاست، پشت سرت.

پشت سرش را که دید، جیغی کشید و کاسه از دستش بر زمین افتاد، دست بر دهان نهاد و با لکنت گفت:

- تی... تیران.

زیر درخت، جسد مرد جوانی افتاده بود؛  موهای مشکی‌اش آغشته به خون بود، چشمانش هنوز باز بود، با چشمان خاکستر‌ی‌اش به او خیره شده بود، چهره‌اش وحشت‌زده بود ( چهره ی دختره وحشت زده شده یا چهره ی مرده؟ اشکال در زاویه دید! ) و صورتش پر از کبودی و زخم بود و البته خونین،   پیراهنش پاره- پاره بود و بدنش شکافته. ( توصیفاتتون رو خیلی مختصر و خلاصه کردید کمی بیشتر به توصیفات و فضا سازی بپردازید)

اما، نه هنوز زنده بود؛ مثل مار گزیده‌ها به خودش می‌پیچید.

سرش را برگرداند و صورت پر چین و چروک پیرمرد و گیسوان سفید پیرزن نگاهی انداخت؛ با وحشت گفت:

- چه اتفاقی افتاده؟

زن که انگار انتظار واکنش تیدا را نداشت گفت:

- هرکس دیگه‌ای جای تو بود داد و فریاد راه می‌انداخت، ازت خوشم میاد.

پیرمرد با آرامش ادامه داد:

- نگران نباش! تو هم به زودی به اون ملحق میشی.

مرد چند قدم جلو آمد.

به خاطر همینه که میگم باید منطقی تر بنویسی! الان چرا به این سادگی دختره اعتماد کرد؟ شروعتون اونقدر جالب و جذاب نبود، از یه اتفاقات عادی رسید به یه قتل که نه منطقی بود و نه درست! اصلا تیران مگه نرفته بود؟ چرا الان اینجا بود و اون پیرمرد و پیرزن اینجا چی میگفتن؟ در ضمن تیدا جسم خونی تیران رو دیده بود که باهاش رابطه ای نزدیک داشت، بعد اصلا حالات و واکنش هاش ثبت نشده، کسی که خبر مرگ عزیزش رو می شنوه اینقدر ریلکس نیست چه برسه به کسی که یه جسم مرده و یه جنازه ی خونین دیده!!

☆☆☆

با صدای شیهه اسب از خواب پرید، با خوشحالی فریاد زد:

- همه‌اش خواب بود.

با عجله خودش را جلوی در رساند و بی‌مقدمه پرسید:

- تو که ترک‌ام نمیکنی؟ 

با تعجب گفت:

- چی گفتی؟

با عجله خودش را در آغوش تیران انداخت و دوباره پرسید:

- پیشم میمونی داداشی؟

موهایش را نوازش کرد و با صدای آرامی زمزمه کرد:

- تا ابد، خواهر کوچولو.

این تیکه رو بی پایه و اساس نوشته بودید و خیلی سریع صحنه عوض شد، نه توصیفی صورت گرفت و نه حالتی، کسی که از خواب بلند میشه حداقل یه نگاهی به اطرافش میندازه و یه اتاقی چیزی رو توصیف میکنه تو ذهنش! 

کلا دیالوگ بود!

☆☆☆

سوار می‌تازد. خسته و گرسنه است و آبش رو به اتمام، اما دلیلی که به‌خاطرش تا این‌جا آمده خیلی مهم‌تر از این‌هاست!

از سرعتش می‌کاهد و چشمان تیزبینش اطراف را جست‌وجو می‌کند تا بلکه آبی پیداکند. 

سر انجام چشمه آبی برای نوشیدن پیداکرد و بر زیر سایه درخت کهنسال گردو سفره نان و پنیرش را پهن کرد. قبل و بعد از خوردن غذا، خدای را شکر کرد و خرده‌های نانش را برای حیوانات ریخت. 

آذوقه‌اش تمام شده بود؛ با سرعت بیشتری شروع به تاختن کرد‌، فریاد زد:

- مثل باد بتاز آزاد!

خیلی سریع صحنه ها رو عوض می کنید، عوض شدن صحنه ها، فضا سازی کم، توصیفات کم و دیالوگ ها که حجم بیشتری از رمان رو در برگرفته  باعث میشه سطح قلمون پایین بیاد، خواننده تا میاد با یه صحنه ای انس بگیره میرید بخش بعدی که به همون اندازه گنگ و مبهمه در نتیجه خواننده بیخیال خوندن رمانتون میشه، رمانی که براش خیلی زحمت می کشید.

بقیه ی بخش ها و پارت ها هم همین ایرادات رو مشاهده کردم، بعضی جمله هاتون از نظر درست نویسی و جمله بندی درست نشده و معنا و مفهومی نداره، توصیفاتت کم بود و فضا سازی هم همینطور.

با آرزوی موفقیت برای شما نویسنده ی عزیز!

ممنون از شما و نقدتون.

بله، اوایل نامفهومه اما به مرور متوجه نیت من می‌شید.

اینکه اعتماد کرد هم فقط داشت خواب می‌دید و دلیلش رو در آینده می‌فهمید. چهره وحشت زده هم منظورم با همون مرد بود.

و در مورد توصیفات حق با شماست خیلی کم کاری کردم. اما در آینده بهتر میشه.

بازهم ممنون که اشکالات رو گفتید خیلی بهم کمک شد تا عیب ها رو برطرف کنم🌹🌹

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
9 ساعت قبل، hosna گفته است:

خدایا! حالا چیکار کنم؟ 

اینو انتخاب کردم بخاطر یکی از دیالوگ ها. 

چی می‌تونه بهتر باشه

ممنون که گفتید

خواهش می کنم

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...