رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته شهر شهرت


yase_man
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

دلنوشته :شهر شهرت

نویسنده یاسمن حسینی

ساعت پارت گذاری :

نشسته یه گوشه گیتار میزنه ، تمام هوش و حواسش پرتِ سازِ ، اصلاً من و نمی بینه ، از وقتی شهرتش و قبول کردم ، پیه تمام اتفاقات و به خودم مالیدم ،اون روی تیتر اخبارِ و من هیچی نشدم ،  من همونی که بودم ، ماندم ، حتی نمی تونم نفس بکشم ، حسادت نیست اما حس می کنم وقتی نفس می کشم خون بالا میارم ، تو اونقدر عوض شدی که نمی تونم بشناسمت ، خاص شدی ، تیره ، تارِ برام گنگی ...گُنگ ...

یادته داشتیم تو خیابون نمیدونم کجا، قدم میزدیم با دستت اشاره کردی به روبه رو ، نگاه کردم دیدم سالن سینماست ، دم گوشم گفتی ، یه روزی اینجا برام فرش پهن میکنن ...

از اولشم رویا پرداز بودی و من فکر می کنم ، کمتر کسی پیدا میشه مثلِ تو که به رویاهاش برسه ...

دوستم نداری؟

معلومه نداری دو شبِ قبل بهم گفتی ازت بیزارم ،تکراری شدی ، آپدیت نیستی ....

میدونی مشکلِ تو اینکه الان منو یک دستگاه اینترنتی می بینی ، ولی من آدمم ...

همونی که روزی چیزی نداشتی باهات ساخت، همونی که دلت براش تنگ می شد ، شب به شب دم خونه اشون پلاس بودی ...

من واقعاً باورم نمیشه این تو باشی ...

این تو نیست...

من فکر میکردم خیلی می شناسمت ...

یادته سفرِ 4 روزِ شمال و ...من بودم و تو ، نمیدونم با چه جرئتی باهم جرئت و حقیقت بازی کردیم ، گفتی جرئت گفتم چقدر دوستم داری!

زل زدی تو چشمام گفتی : (( هیچی))

ولی تا به خودم بیام با خنده زدی بهم که ، هی هواتو دارم ، به روت نیاوردم ولی اون شب ، دلم خیلی گرفت ...

با خودم فکر کردم ، نکنه بری

نکنه واقعاً دوستم نداشته باشی

نکنه واقعا برات خسته کننده بشم ...

میدونی تو آدم شوخ طبعی بودی ، اصلاً نفهمیدم کی شبیه این هیولاِ روانی شدی ، من هنوز زل زدم بهت، دست از ساز نکشیدی ...

تو اونقدر برام زیبایی که ...

ولش کن دِل ... ولِش کن ، تو از اولم تنها بودی

دلتو به دلِ یه آلزایمر سپردی ...

یعنی اولش یادته ، یادته ، یادته

بعد به خودت میای می بینی حتی خودتو نمی شناسی ...

دلم از تو ، از خودم گرفته ...

بهتره خفه خون بگیرم چون تا لحظات دیگه داد میزنی بسه سرم و خوردی خسته نشدی ، خفه خون بگیر باشه ،خفه خون می گیرم...

باشه ...

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالاخره دست از ساز کشیدی و نیم نگاهی بهم کردی ، حساب کار دستم اومد ، اولین و آخرین  کاری که از دستم  بر می اومد این بود که  هرچه سریع تر خونه و ترک کنم ...

نگاهم از بالا به پایین کشیده میشه ،

خودمونیم خدا برای خلق تو هیچی کم نذاشته ، مگه یه آدم چقدر میتونه همه چی تموم باشه ...

نه ، نه نگاهت و ازم نگیر ،

دَمِ رفتنمه ،

یادته روز اولی که دیدی منو گفتی تو نگاهت یه چیزی هست که دوست دارم غرق شم ، پس چرا الان  این نگاه برات خریدنی نیست؟

 

جدی جدی ، تَهِ مسیر ما بمب بسته ؟؟

 

منتظرم ،

منتظر اینکه ازم بخوای نرم ، اما تو یکبار جلومو گرفتی ، میدونم اونقدر نسبت بهم دل سردی که رفتن مَن برات حکم آزادیه ...

زنگ در میخوره ، میرم جلوی آیفون، با دیدن دوستم  شک زده ام اما هیچی نمیگم ، در و باز می کنم ...

اون دوستِ مَن چرا بدون سلام به مَن تو رو تو آغوشش بگیره؟

چرا من هنوز زنده ام ...

چرا هنوز دارم نفس میکشم ...

مگه قول ندادی که آغوشت جز من برای کسی باز نشه؟

نگاهمو ازتون می گیرم ،

خوب میدونم که تو دوست نداری وقتی کسی بغلتِ ،

دیدت بزنه ،

به خصوص الان که کسی شدی برای خودت ...

 

تو راهرو خونه پر از کادوهایی که طرفدارت برات خریدن و تو حتی زحمت نکشیدی بازشون کنی ...

یادته تولدِ 19 سالگیم و ، پول نداشتی بهم قول دادی وقتی اوضاع مالیت خوب شد برام سنگ تموم بزاری ،

گفتی:  اگر معروف شدم چی بگیرم برات؟

گفتم : یه دِل سیر آغوشت و عطرِ تنت

توهم سریع در کیفت و باز کردی عطرت و دادی دستم

گفتی: بیا اینم کادوت ...

خندیدی ، نخندیدم ، بیشتر حرص خوردم چون عطر تنِ تو ، تو هیچ کارخونه ای پیدا نمیشه.

 

چراغِ امیدِ زندگیم ، نفسهای آخرشه ...

دارم فکر می کنم چه لباسهایی و بردارم ...

چمدونم، لباسهام و هرچی که دارم رَنگیه که تو دوست داری ؟

یادته بهم می گفتی رَنگ بنفش بهت میاد ، زورم کردی روز اولی که میخواستم بیام خونه مامانت حتماً رنگِ لباسم بنفش باشه وقتی ازت پرسیدم چرا ؟

گفتی: وقتی حرص میخوری همین رنگی میشی، بامزه تر

منم که دیوونه تو می خندیدم و دنبالت میکردم تا آخرش ختم شه به آغوشت ...

اما، اما...الان رنگ زندگیم شده بنفش ...بلاتکلیف ،در گردش ...

 

میشه من برای چند روز لباسِ تنت باشم برم ،تو کمد که هرشب دیدت بزنم!

در اتاق و باز می کنم ، نگاهم تو عکسِ دونفرمون غرق میشه ...

یا مَن خوابم ، یا زیادی بیدار ...

دستت تو موهای دوست من در چرخشِ

کدوم و باور کنم عکس دو نفرمون یا تصویرِ ...

کاش همین الان محوشَم‌ ، مُتلاشی ، شایدم ذره ای غبار ...

تو ، تو آغوشِ نفرِ بعد از مَنی و زل زدی تو چشمای خیسِ مَن...

و مَن باز نفس کم آوردم ...

کَم..

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمیدونم چرا پاهام با دیدن چشات سست میشه ، چشمای زل زده بهم نویدِ رفتن میده ، نه گریه نکن چشمات پر اشکِ گریه نکن ، خواهش کردم ...قوی باش

مرد که گریه کردن بلد نیست ...

یادته ، وقتی  بیمارستان  بستری بودم، چشمات مثلِ الان پر اشک بود ، بهت گفتم نترس خوب میشم ،

گفتی : اگه تو نباشی ، روح خَسته ام و چه کنم ؟

گفتم : گریه کن آروم شی ، باور کن که من حالم خوبه ...

با اون چشمای پر اشک زل زدی بهم

گفتی : مرد که گریه نمی کنه

حالا هم عذاب وجدان نداشته باش ، من با دلِ لامصبم کنار میام ...

از چشمات این قطره اشکی که میریزه ، من و از خودم دورتر میکنه ...

تو خیلی عوض شدی مَردِ مَن...بسه اشکهات و پاک کن ...

دارم نزدیکت میشم بالاخره از آغوش گرفتنِ دوستم دل می کنی ، میای نزدیکم میخوای دستم بگیری اما نمی تونی ...با چشمای گریون من و رصد می کنی دونه به دونه اشکهام و می بینی ، با اون چشمات ...

امان از اون دوتا گوی تیره ات که دوست دارم بغل بگیرمش ...سرتو میاری دَمِ گوشم و میگی:

_گریه نکن ، منِ قدر نشناس لیاقت ندارم ...من و ببخش

چرا نبخشمت ، من اگه تورو نبخشم که نمی تونم زندگی کنم لعنتی...نَفسِ من بسته به نَفسِتِ ...

آروم تر از خودت لب میزنم:

_الان خوبی؟ به خواسته هات رسیدی؟ سیر شدی؟ عطشت به وصال شهرتت کامل شد؟

پوزخند زدی و گفتی:

_همراهِ خوب...بخند من خوبم ...

لبخند میزنم اما تلخ، چشمام آبشاری از اشکِ، ولی نمیتونم خفه خون بگیرم..نمیدونم چیکار کنم بدنم بیشتر می لرزه نگران نگاهم می کنی ،

لَبخندِ گس ، روز از تو ، روزه ای سکوت با من

دارم میرم سمت در باز با همون لرزش بدنم نگات میکنم ...

بر میگردم در و باز می کنم باز نگات میکنم ...

آروم تو دلم میگم :

_میشه نرم؟میشه نرم ، داره خفه میشه درونم

خفه شد پاهام روی پله اولِ صدام میزنی ،بر میگردم آروم میگی :

_تو خدای خنده ای هیسترکِ زنده ای ، بخند ..بعد از مَن بخند ، خنده بیشتر بهت میاد.

زیر لب با لرزش میگم:

_خداحافظ

لبخند میزنی،ضربه خلاص و بهم زدی با زبون بی زبونی گفتی برو ...میام از پله ها پایین ، نگاهم به در بسته میافته ، پشتِ در یه آویزِ ...

نوشتهِ:

" من و تو "

یادته رفته بودیم یه کافه تو مرکز شهر ، چشمت افتاد به ، یه دست فروش خم شدی و گفتی :

_تو باهامی ، اینو می خرم که هروقت خواستم در ِ خونه و باز کنم حواسم به دلم و تعهدم باشه

 

اَه...بسه ، بسه ذهنم پر از یادته ، توِ لعنتی همه چیزو یادت رفت ، حتی عشقمونو ، تو بعد از شهرتت رَنگ و بوی رفتن گرفتی‌...

دیگه بَسه یادته ، یادته ، یادته ،

از الان من و دل و عشق با هم تنها شدیم

رفیقِ سالهای وابستگی ، تنهایی بی شهرت

"سلام"

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...