رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان زاکیه‌ی زندگی‌بخش | tida.m کاربر نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

  • ویراستار

نام رمان: زاکیه‌ی زندگی‌بخش

نویسنده: tida.m کاربر انجمن نودهشتیا


ویراستار:@Otayehs

ناظر:@mahdiye11

هدف: زندگی سراسر لبریز از افکار، باورها، عقاید و احساسات است و کتاب، راه بیان آن است.

ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم

ژانر: تخیلی، اساطیری، تاریخی، عاشقانه

خلاصه: زندگی لبریز از اتفاقات باور کردنی و نکردنی متفاوتی است که هر کدام به نحوه‌ای تاثیری روی زندگی ما می‌گذارند. گاه این وقایع، نتیجه‌ی جنجال‌های درونی خودمان و گاه تاثیر جنجال‌های بیرونی است. اکنون، زندگی دختری را به نظاره خواهیم نشست تا ببینیم که چطور در میان این آشفتگی‌های درونی و خارجی، زندگیمان دست‌خوش تغییرات می‌شود.

مقدمه:سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند
که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت
به رقص درآیی
قصه عشق، انسان بودن ماست
اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست
سرت را بالا بگیر و لبخند بزن
”فهمیدن” کار هر آدمی نیست…

@مدیرراهنما

@ارشد

@Armita.M

@parisa.f

ویرایش شده توسط tida.m7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت دوم

همین‌که تلفن رو قطع کردم، نگین و نسترن و هیما رو دیدم که داشتن به سمت پارک می‌اومدن. گوشیم رو گذاشتم تو کیفم و براشون دست تکون دادم. وقتی رسیدن، حرف نکیسا رو بهشون گفتم و راه افتادیم سمت سانتافه‌ی سفیدم که بریم.

تو حال و هوای خودم بودم که یک دفعه یک کیف توی سرم خورد و توی دو صدم ثانیه هم صدای جیغ جیغوی نگین رو شنیدم که داشت هر چی بلد بود رو بارم می‌کرد.

- آخه من به تو چی بگم؟ سریع بلند میشی و میری؟ آخه مگه زیرت میخ گذاشته بودن بچه؟! خب یه نگاه به پشت می‌کردی ببینی ما کارت داریم یا نه!

هم دردم گرفته بود، هم دلم می‌خواست بخندم. درحالی که سرم رو می‌مالیدم، گفتم:

- وا نگین جونم، آخه چرا چرت میگی خواهر من؟ از سر سالن به ته سالن چطوری می‌رسوندم؟! اون هم با حضور جذاب و پر فتوح میرزایی بالای سرم!

همون‌طوری پرحرص گفت:

- تو غلط کردی! تو نتونی برسونی؟! بگو نخواستم؛ چرا بهونه میاری؟

با لحن به ظاهر نادمی گفتم:

- حالا این دفعه که گذشت. باشه بابا؛ سرم رو خوردی، دو دقیقه ساکت شو بچه!

با تهدید ادامه داد:

- یعنی تو باز هم مثل یه حیوون نجیب گوش دراز سرت رو بنداز پایین تشریفت رو بیرون ببر، ببین می‌کشمت یا نه!

نسترن و هیما که فقط می‌خندیدن.

گفتم:

- باشه عزیزم. جای این حرف ها بگین کجا بریم.

همشون باهم گفتن:

- بریم پاسارگاد.

خنده‌ام گرفت و گفتم:

- با این هماهنگی که گروه کر راه انداختین، کسی توان اینکه بگه نه رو داره؟ خیلی خوب بریم.

لوکیشن رو واسه نکیسا فرستادم و راه افتادم. بعد یه بیست دقیقه با آهنگ خوندن و رقصیدن و ادا درآوردن، رسیدیم. همیشه از مجسمه‌های جلو در این رستوران که شکل دوتا سرباز هخامنشی بودن، خوشم می‌اومد. یه رستوران دوبلکس با تم سفید- طلایی بود. رنگ فضاش و آهنگ لایتی که همیشه پخش میشد، آرامش خاصی رو به آدم می‌داد. از پله‌های مارپیچ طلایی رنگش بالا رفتیم و پشت گوشه‌ای ترین میز سالن نشستیم. یه میز با رومیزی سفیدی که طرح‌های طلایی داشت و صندلی‌های سفیدی که پشتشون پاپیون‌های طلایی خورده بود. روی میز هم یه گلدون به شکل شیر و طلایی رنگ با شیش تا شاخه گل ارکیده سفید درونش قرار داشت. حوصله‌ام سررفته بود، اومدم باهاشون حرف بزنم که دیدم همه‌شون مثل چی سرشون رو توی گوشی هاشون کردن. سری به نشونه‌ی تأسف تکون دادم و من هم سرگرم گوشیم شدم و انگری بردز بازی کردم.

یک ربع بعد پسرها هم اومدن و پیش ما نشستن؛ نکیسا پیش من، بهروز پیش نگین، بهراد پیش نسترن و کامیار پیش هیما! اوخی، چه همه‌مون کاپلی نشستیم! نکیسا بلند از همه پرسید《چی می‌خورن؟》که بره سفارش بده. نگین و نسترن و هیما گفتن ماهی، پسرها هم که همه‌شون مثل دخترها ماهی سفارش دادن.

اخم‌هام توی هم رفت؛ هیچ‌وقت خوشم نمی‌اومد که ماهی بخورم. نمی‌دونم چرا ولی حتی وقتی بهش فکر می‌کردم، قلبم درد می‌گرفت. نکیسا هم چون این حالم رو می‌دونست، بهم نگاه کرد و گفت:

- خانومم تو چی می‌خوری؟

خودم رو لوس کردم و لب‌هام رو جلو دادم و گفتم:

- خودت چی فکر می‌کنی؟

بدون هیچ تعلل و تردیدی گفت:

- کوبیده!

کلی ذوق کردم که انقدر خوب من رو می‌شناسه. سریع از دور براش بوسه‌ای فرستادم، اون هم بهم یک چشمک زد و با پسرها پاشدن و رفتن.

 

 

@mahdiye11

@Otayehs

 

ویرایش شده توسط tida.m7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت سوم

وقتی اومدن، کامیار با ناراحتی گفت:

- ای بابا، گفتن هیچی به جز نون و پنیر و سبزی ندارن!

نگین یه نوچی کرد و گفت:

- مسخره!

بعد از بهروز پرسید:

- بهی چی گفتن؟

بهروز هم گفت:

- هیچی، گفتن فقط عدس پلو دارن!

نسترن از بهزاد پرسید، بهزاد لبخند شیطانی زد و گفت:

- این‌ها دروغ میگن. گفتن امروز فقط املت دارن!

یه نگاه بهشون کردم و از نکیسا پرسیدم:

- نکیس قضیه چیه؟

- نکیسا یه نیم‌نگاهی به پسرا کرد و گفت:

- هیچی، گفتن امروز فقط تخم مرغ آب‌پز دارن!

یک‌هو پسرها جیغ زدن:

- ایول!

ما هم بهشون یه چشم‌ غره رفتیم و تا غذا رو بیارن دیگه هیچ حرفی نزدیم. غذا رو که آوردن، دیدیم رسماً همه‌شون چرت گفته بودن و همون‌هایی که خواسته بودیم رو سفارش داده بودن. حین غذا مثل همیشه که نکیسا کنارم بود، شروع کرد به تیکه- تیکه کردن کباب‌هام و از کباب‌های خودش توی بشقابم گذاشت. هر چی هم همیشه باهاش دعوا می‌کردم که 《این چه لوس بازی‌ایه؟》 می‌گفت:《 تو چی‌کار داری خانومم؟ باید بهت برسم!》 و حسابی لوسم می‌کرد.

بعد از غذا همه‌امون بلند شدیم و برگشتیم‌‌؛ هرکی با یار خویش. سوئیچ ماشینم رو به هیما دادم چون کامیار با نکیسا اومده بود و ماشین نداشت. من و نکیسا هم که باهم می‌خواستیم به خونشون بریم. با نکیسا سوار ماشینش که یه مازراتی مشکی بود،شدیم. یک‌کم که گذشت‌، به سمتش برگشتم. یک طرفی نشستم و شروع به تحلیل عشقم‌ کردم.

پوست برنزه، بینی استخونی متوسط، چشم‌های درشت عسلی با مژه‌های بلند صاف، موهای بلوطی و لب‌های مردونه‌ی متوسط با یه صورت استخونی مردونه. اوف، چقدر آقامون خوشگله! لباس‌هاش رو نگاه کردم؛ یه پیرهن سفید مردونه و شلوار کتان جذب مشکی پوشیده بود. دکمه‌های پیراهنش هم که طبق معمول تا رو شکمش باز بود و مثل همیشه آستین‌هاش رو تا وسط ساعدش تا زده بود که ساعت رولکس و دستبند چرمش حسابی روی دست‌های عضلانیش با اون ر‌گ‌های برجستش داشتن دلبری می‌کردن.

با صداش به خودم اومدم.

- خوب؟

- چی خوب؟

- مورد پسند واقع شدم جوجه کوچولو؟

حرصم گرفت از این که به روم آورد که بهش زل زده بودم.

- باید بهش فکر کنم ببینم قبولت می‌کنم یا نه؟

وای یا خدا! یه جوری برگشت بهم نگاه کرد که واجب التعویض التنبون شدم! خب حق داره دیگه؛ این چی بود گفتی آخه دختر خنگ؟ دیدم با اخم زل زده به جلوش و سرعتش هم هی داره بالاتر میره. صداش زدم:

- نکیس!

- ...

- نکیس من؟

- ...

- آقاییم!

- ...

- عشقم ببخشید دیگه؛ بخدا شوخی کردم!

برگشت نگاهم کرد. خودم رو براش لوس کردم؛ لب‌هام رو جلو دادم و تند-  تند پلک زدم. خنده‌ش گرفته بود ولی داشت جلوی خودش رو می‌گرفت که نخنده. برگشت و به جلوش نگاه کرد، سرعتش رو پایین آورد و گفت:

- من هم می‌دونم شوخی کردی جوجه‌ی خوشگلم. ولی یه سری حرف‌ها و شوخی‌ها گفتنشون هم زشته! من الان یعنی نامزدتم؟ بعد تو این‌طوری میگی؟

 

 

@mahdiye11

@Otayehs

ویرایش شده توسط tida.m7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت چهارم

من که خودم هم از حرفی که زده بودم ناراحت بودم، گفتم:

- ببخشید دیگه؛ بخدا نفهمیدم!

لبخند ریزی زد و گفت:

- باشه عزیزم. ولی بار آخرت بود ها!

از این که بخشیده شدم ذوق کردم و با لبخند گفتم:

- چشم.

به لبخندش عمق داد و گفت:

- آفرین خوشگلم؛ بنیتا مشکلی نداری تا وقت شام تو خیابون‌ها بچرخیم و با هم وقت بگذرونیم؟

خوشحال از این که دیگه از دستم عصبانی نیست، گفتم:

- چرا مشکل داشته باشم؟خیلی هم خوبه .

زیرلب خوبه ای گفت و تا نزدیک‌های ساعت 7 تو خیابون‌ها چرخیدیم و بستنی خوردیم و خندیدیم. بعد به سمت خونه نکیسااینا راه افتادیم. توی ماشین نفهمیدم که کی از خستگی خوابم برد.

با تکون های دست نکیسا بیدار شدم. تا چشم‌های بازم رو دید،گفت:

- بپر پایین خانومی. رسیدیم.

دوتایی پیاده شدیم و به سمت عمارت راه افتادیم.

همین‌طوری که داشتیم به سمت ورودی عمارت می‌رفتیم و از بین درخت‌ها و گل‌های حیاط رد می‌شدیم، دستم رو دور بازوی نکیسا حلقه کردم و خودم رو بهش چسبوندم. سرش رو به سمتم چرخوند و بهم لبخند زد.

بوی یاس‌های توی باغ توی بینیم پر شد. هیچ‌وقت یادم نمیره روزی رو که نکیسا بخاطر اینکه من عاشق یاسم، این باغ رو پر یاس کرد تا من رو خوشحال کنه. با یادآوری کارش بهش لبخندی زدم و بازوش رو محکم‌تر گرفتم.

آشاجون دم در منتظرمون بود. مثل پسرش برنزه بود و چشم‌های سبز یشمی با موهای طلایی و بینی و لب‌های معمولی‌ای داشت. پنجاه و چهار سالش بود و حسابی مهربون بود. من یکی به شدت دیوونه‌ا‌ش بودم. بالأخره رسیدیم؛ پریدم بغلش و هی تند- تند ماچش کردم. اون هم طبق معمول هی قربون صدقه‌ام می‌رفت. تا اینکه آخرش صدای نکیسای حسودالدوله دراومد.

- مامان! تو منی که پسرتم رو انقدر دوست نداری، بعد عروست رو انقدر دوست داری؟ بابا تا جایی که ما خبر داشتیم، عروس و مادرشوهر با هم دشمن بودن ها؛ حالا از شانس من شما هم رو بیشتر از من دوست دارین! من بیچاره رو بگو که می‌گفتم از دعوای زنم و مامانم قراره کلی بخندم.

- وا؟! مامان جان تو کجا بودی؟ ندیدمت!

- بله دیگه، معلومه من رو نمی‌بینی. همه‌ش این جوجه‌ی زشت رو بغل می‌کنی.  اصلاً حالا که شما من رو دوست نداری، من هم میرم معتاد بشم.

- هوی نکیس، زشت خودتی ها؛ بی‌ادب! مامان آشاجونم ببینش!

آشاجون که حسابی خندیده بود، رو به نکیسا گفت:

- پسرم بیا تو؛ هوا گرمه، خدایی نکرده گرمازده میشی!

نکیسا که تازه نیشش باز شده بود، اومد برای من زبون دربیاره و بگه دلت بسوزه که آشاجون درجا گفت:

- درضمن بار آخرت بود که عروسم رو اذیت کردی ها! دفعه‌ی بعد دیگه خودت خونه نیا!

الهی براش بمیرم؛ حسابی تو ذوقش خورد. بازوش رو گرفتم و همگی وارد خونه شدیم. آشاجون رو به نیلی، خدمتکارشون گفت که برامون شربت بیاره؛ من هم به اتاق نکیسا رفتم تا لباس‌هام رو عوض کنم.‌

عاشق اتاقش بودم؛ در چوبی فندقی رنگ کنده کاری شده با طرح بته جقه، دیوارهای اتاقش همه کنفی، یک تخت چوبی فندقی وسط اتاق، روبه‌روی در ورودی یک دیوار شیشه‌ای قرار داشت که کل باغ معلوم بود، بالای تختش هم یک عکس از خودش با تیپ کابوی درحالی‌که دستش تو جیبشه و یک پاش رو به دیوار تکیه داده و یک پوزخند رو لبشه و به اسب کنارش نگاه می‌کنه.

خیلی عکس قشنگیه؛ همیشه محوش میشم و نکیسا هم به شوخی میگه:

- خانومی خودم اینجام‌ها؛ تا نقد هست نسیه چرا؟! خودم رو نگاه کن تا هم تو و هم من لذت ببریم!

روبه‌روی تختش قفسه‌های ام دی اف فندقی رنگی به دیوار وصل شدن و روشون کتاب و گل و مجسمه‌است. یه مجسمه‌ی عجیب هم هست که نصفش آدمه و نصف دیگه‌ی بدنش شیره. تازه دوتا مجسمه هم شبیه عقاب‌های ورودی تخت‌جمشید داره‌. همیشه بهش میگم:

- این‌ها که تخیلی‌ان تو چرا مجسمه‌شون رو انقدر دوست داری؟

میگه:

- هیچ چیزی بی‌دلیل ساخته نمیشه؛ حتماً همچین چیزی بوده که ساختن دیگه!

شدیداً عاشق باستان کشورمونه و به تخت جمشید احترام می‌ذاره. من که هیچ‌وقت ندیدمش، نمیدونم؛ ولش کن! خاک بر سرم از کی اومدم هنوز لباسم رو عوض نکردم.

زود لباس‌هام رو درآوردم که تاپ و شلوارم رو بپوشم که در یک دفعه باز شد و نکیسا اومد تو.

- کجا موندی تو؟

مات من شد و من هم که کپ کرده بودم، یک دفعه به خودم اومدم. جیغ کشیدم و گفتم:

- چرا یک دفعه اومدی تو؟

 

@mahdiye11

@Otayehs

ویرایش شده توسط tida.m7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت پنجم

با جیغی که زدم، نکیسا به خودش اومد. سریع بهم پشت کرد و گفت:

- جیغ نزن، نگاه نمی‌کنم؛ زود بپوش! دختر دوساعته اومدی تو اتاق داری چیکار می‌کنی پس؟

عصبی گفتم:

- هر کاری می‌کنم، تو چرا بدون در زدن مثل گاو مش غلام میای تو اتاق؟

متعجب گفت:

- وا اولاً اتاق خودمه، دوماً تو هم زن خودمی؛ اصلاً یه کاری نکن برگردم زل بزنم هرچقدر دلم خواست نگاهت کنم‌ها!

از ترس زود لباس‌هام رو پوشیدم و گفتم:

- بیخود؛ اولاً زنت نیستم و نامزدتم، دوماً اتاق خودت باشه، وقتی کسی دیگه‌ای توشه باید در بزنی و وارد شی!

با لبخندی که تو صداشم محسوس بود، گفت:

- خوب حالا موعظه نکن جوجه رنگی، بپوش بریم شام یخ کرد!

- پوشیدم، بریم!

برگشت سمتم، سرم رو انداختم پایین؛ حسابی ازش خجالت می‌کشیدم. اومد کنارم وایستاد، دستش رو زیر چونه‌ام گذاشت و سرم رو بالا آورد؛ چشم‌هاش پر از مهربونی بود.

- خانوم کوچولوم خجالت کشیده؟

دوباره سرم رفت تو یقه‌ام. صدای قهقهه‌اش رو شنیدم و بعدش رفتم تو یه جای گرم؛ اوخی، چه خوبه! عقب کشیدم و گفت:

- نبینم خجالت می‌کشی ها؛ یعنی اسمم شوهره، یعنی چی که خجالت می‌کشی؟!

با صدای آروم گفتم:

- شوهر نه، نامزد!

- حالا هر چی؛ بیا بریم مامان منتظره!

دستم رو گرفت و به سمت آشپزخونه رفتیم؛ آشاجون منتظرمون بود.

- خوب انشالله اومدن؛ نیلی بیا غذاها رو بکش!

- بله خانوم!

نیلی برای هرکدوممون یک‌کم سوپ ریخت و همگی درگیر خوردن شدیم. بعد از غذا نشسته بودیم توی سالن و نیلی‌جون داشت راجب درسم و این‌ها ازم سؤال می‌کرد. آهان راستی من دانشجوی سال پنجم پزشکی‌ام؛ نگین و نسترین و هیما هم همین‌طور. با هم توی دانشگاه آشنا شدیم و الان پنج ساله که با هم دوستیم.

یه رستورانی هست که هفته‌ای سه بار برای شام اون‌جا می‌رفتیم که اکیپ پسرها هم مثل ما می‌اومدن اونجا. یه دفعه من و نکیسا توی کوچه‌‌ی رستوران با هم تصادف کردیم و تو گیر و دار خسارت و رفت و آمد و این‌ها، از هم خوشمون اومد. بعدش اکیپ‌ها با هم تلفیق شدن و علاقه‌ها این وسط شکل گرفتن و این شد که الان من و نکیسا سه ساله با همیم و شیش ماه پیش نامزد کردیم. تصادفمون یکی از اتفاقات شیرین زندگیمه.

- بنیتا؟

- جونم؟

- امشب بمون اینجا؛ دیروقته من‌‌هم شدیداً خسته‌ام؟ فردا می‌رسونمت خونه!

- خب زنگ می‌زنم آژانس!

عصبانی شد و گفت:

- ساعت یک و نیم شب تنهایی پاشی بری؟ نرو رو اعصابم بنیتا!

عه؟ کی ساعت یک و نیم شد؟! یعنی انقدر درگیر حرف زدن و فکر بودم که متوجه نشدم؟! با همون تعجب و آروم گفتم:

- خب بذار از مامان‌ این‌ها اجازه بگیرم!

- باشه.

به مامانم زنگ زدم.

- الو مامان.

- یامان، کجا موندی دختره‌ی خیره سر!

- مامان بخدا حواسم به ساعت نبود دورت بگردم‌؛ درگیر حرف زدن با آشاجون بودم یادم رفت!

عصبانی گفت:

- باشه، پاشو بیا خونه!

بالحن مظلوم نمایی گفتم:

- برای همین زنگ زدم دیگه.

متعجب پرسید:

- خوب؟

باهمون لحن ادامه دادم:

- خوب هیچی مامان نکیسا میگه خیلی خستست. الان درست نیست تنها برگردم، بمونم اینجا فرداصبح بیارتم خونه؟

سریع گفت:

- بیخود.

با التماس گفتم:

- عه مامان. لطفا! بخدا چشم‌هاش پرخونه بچم از صبح تا الان درگیر بوده خستست دیگه. لطفا!

 

 

 

@mahdiye11

@Otayehs

ویرایش شده توسط tida.m7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت ششم

- خیلی خوب. ولی بنیتا مواظب باش‌ ها!

- ای قربونت برم خودم تنها تنها! چشم حواسم هست.

- خیلی خوب، زبون نریز! برو، شبت بخیر.

- شب بخیر مامان جونم.

تلفن رو قطع کردم. یادم به مامان و بابام افتاد که هردوشون بور بودن؛ چشم‌های آبی، موهای طلایی، پوست سفید، لب‌های نازک و بینی بابام بزرگ و عقابی و مال مامانم کوچیک. همین‌طور چشم‌های مامانم درشت بود و چشم‌های بابام ریز.

بعضی وقت‌ها حس می‌کردم من دخترشون نیستم؛ چون اصلاً شبیهشون نیستم جز رنگ پوستم، ولی خب سریع این فکر رو دور می‌کردم چون عاشق مامان و بابامم. با صدای نکیسا از فکر بیرون اومدم:

_ خوب؛ که بچه‌ت؟! من بچه توام؟!

- آره دیگه!

- عجب! بیا بریم اتاقت رو نشون بدم فسقلی که شدیداً دارم بیهوش میشم.

- بمیرم! باشه بریم عزیزم.

- خدانکنه جوجه!

بعد از این که اتاقم رو نشون داد، هر کدوممون رفتیم اتاق خودمون. دراز کشیده بودم رو تخت و داشتم به امتحان‌هام فکر می‌کردم که برام پیام اومد. گوشیم رو باز کردم؛ هیما بود.

- هوی نکبت، با بچه‌ها قرار گذاشتیم پس فردا برای رفع خستگی بریم شیراز؛ تو و نکیسا هم باید بیاین! خودت از راهش اون گوریل رو راضی کن. قربونم بری، بای.

خندم گرفت. دخترها بخاطر اینکه نکیسا هم قد بلند بود و هم هیکل مکش مرگ ما داشت و همین‌طور با جنس دختر جز من و آشاجون و مامانم خوب رفتار نمی‌کرد، بهش می‌گفتن گوریل. قربونش برم سی سانت ازم بلندتر بود؛ من صد و هفتاد سانتم اون دویست سانت. وزن من پنجاه و دو کیلو و نکیس هم نود و هشته. وای، دلم براش ضعف رفت! بیخیال همه چی شدم و کم- کم خوابم برد.

+++سرزمین ملل/همان شب+++

+++راوی+++

تو کاخ تچر نشسته بودن و منتظر سیمرغ بودن تا ببینن خبری که سیمرغ بخاطرش همه رو جمع کرده چیه. همه با نگرانی در حال پچ- پچ کردن با هم بودن. بعد از مدت نه چندان کوتاهی بالاخره سیمرغ اومد. تمامی اسطوره‌ها به احترامش بلند شدن و سیمرغ از بینشون با غرور خاص خودش درحالی که سرش رو بالا گرفته بود، عبور کرد و به بالای کاخ رسید. براشون سری تکون داد تا بشینن. سرش رو بالا گرفت، زیرچشمی همه رو از نظر گذروند و با اقتدار حرف‌هاش رو شروع کرد:

- فرزندان ایران، دلاوران، پسران و دختران من، همگی از دیرباز شاهد جنگ بین انسان، دردانه‌ی اهورا مزدای پاک، با اهرمن رانده شده بوده‌ایم؛ حال می‌خواهم از چیزی بگویم که هنوز موعد آن در سرزمین ملل نرسیده اما در گذشته‌ی سرزمین ملکه تیدا، یعنی زمین، رخ داده. جنگی که اهرمن در گذشته شروع کرده ولی پایانی نیافته و پاسخی به آن داده نشده. کوروش، ولیعهدم! پرنیا، بانوی من! همگی ما شاهد عشق پاک میان شما بوده و هستیم؛ همگی می‌دانیم خون پاک چه بزرگ مردانی قرار است در رگ‌های فرزندتان جاری باشد و همه از رسوم سلطنت نیز آگاهیم و می‌دانیم که فرزند ارشد امپراطوری عظیم ایران، سرزمین متحد بیست و هشت کشور از سی کشور موجود، باید پسر باشد تا به ولیعهدی شناخته شود. اما در گذشته، فرزند ارشد شما، دختری بود که نامش را بنیتا نهاده بودید. بنابر رسوم سلطنت، شما در دل خواندید که کاش این فرزند پسر بود؛ فکری سیاه و اهرمنی که شما را آلوده‌ی خویش ساخت و اهرمن آن را شنید. در تاریخ زمین گفته شده که فرزند شما دزدیده شده بدون آنکه معلوم شود این دسیسه کار چه کسی بوده؛ حال من به شما می‌گویم. بنا بر دانشی که به لطف ایزد پاک دارا می‌باشم، بنیتای ایران توسط اهرمن دزدیده شده و به خواب رفته و در سرزمین ملکه تیدا رها شده، ولیکن هیچ‌گونه اطلاعی پیرامون سرنوشتی که گریبان بنیتای ولیعهدم را گرفته ندارم و به اذن اهورامزدا این دانش از من نیز نهان است.

@mahdiye11

@Otayehs

 

ویرایش شده توسط oti
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت هفتم

با شنیدن این خبر، کوروش از جاش بلند شد و بدو بدو پیش پرنیا رفت که هرلحظه احتمال داشت ابر چشم‌هاش بارونی بشه. دارا و تیدا شوکه از شنیدن خبر نوه‌ی ندیده و گم شدشون با چشم‌هایی نگران پسر و عروسشون رو نگاه میکردن. اسطوره‌ها نمی‌دونستن که باید چه عکس‌العملی نشون بدن، دل‌هاشون پر از ترس، وحشت، تعجب و کلی نگرانی بود....

سیمرغ مدت کوتاهی صبر کرد تا کمی خبر جا بیوفته و بعد ادامه داد:

- همین‌طور همه‌ی ما از شورش و فرا خوان جنگ مجدد توسط اهرمن آگاه هستیم. اهرمن امروز ، به یمن حضور اهرمن‌پرستان نادان، قوی‌تر از هر زمان است و قالب شدن بر او کاری بس دشوار است. او حتی از آن زمان که ولیعهدمان،کوروش را دزدیده و در نزاع با ملکه بود که مادر سرزمینمان ضربه محکمی بر کالبد وی و ارتشش وارد کرد نیز قدرتمندتر است، بسیار قدرتمند تر. اینک همه‌ی دیوان و جنیان کافر و همین‌طور پریان زمین را در تعهد و تحت فرمان خویش دارد. به اذن ایزد پاک به خوبی بر این موضوع واقفم که برای پیروزی در این کارزار، به حضور دختر بی همتای پارس و قدرت های ترکیب‌شده‌اش با ایمان بی‌مثال و روح اهورایی‌اش نیازمندیم. من، سیمرغ، به یاری نامی نامان، از قدرت‌های ایشان باخبر می‌باشم و وظیفه‌ی تعلیم آن‌ها به نور چشمان ولیعهدم، بر عهده ی من میباشد. اما همان‌طور که پیش‌تر گفتم هنوز خبری از ایشان ندارم و باید در پی اندیشه‌ای برای یافتنشان باشیم. جناب دارا، بهتر است از جام جهان نما درخواست کنید. شاید خبری از بانو دریافتیم.

بعد از تموم شدن حرف‌هاش یه بار دیگه همه رو زیر چشمی از نظر گذروند تا جو حاکم به جمع رو بسنجه. اما تنها جو حاکم به جمع شوک بود که قدرت تکون خوردن و هر عکس العملی رو از همه گرفته بود، بین اون‌ها چشمش رو پرنیایی موند که تو آغوش کوروش و کنار خانواده‌اش اشک می‌ریخت .

چشم‌هاش رو بست و با درد خدا رو شکر کرد. برای بار هزارم باخودش تکرار کرد که بی‌خبری‌اش از موقعیت و وضعیت بنیتا بی‌حکمت نیست و تنها باید صبور باشه.

مدت نه چندان کوتاهی از تموم شدن حرف های سیمرغ میگذشت، مدتی که هیچ‌کسی هیچی نمی‌گفت و همه در حال حلاجی حرف‌های سیمرغ برای خودشون بودن تا بتونن هضم کنن که چه اتفاقی افتاده و باید چیکار کنن. سیمرغ هم سکوت اختیار کرده و اجازه داده بود که اطلاعات و اخبار داده شده تو ذهن همه بشینه و بتونن باهاش کنار بیان. بعد از گذشت چیزی شبیه دو ساعت ، سکوت سالن با صدای آریابد شکسته شد:

- جناب سیمرغ، از چه رو و به چه دلیل؟ برای چه سود و نفعی اهرمن باید نوه ی من را بدزدد؟ اصلاً مگر چه قدرت‌هایی دارد؟ نکند این کار او از این‌رو بوده که بتواند بنیتا را در قبال خویش به زانو درآورد؟ دختر من برای اهرمن چه سودی می‌تواند داشته باشد؟ خدای من! دخترک کوچکمان در سرزمینی غریبه بدون پدر و مادر و سرپناهی چه بر سرش آمده؟ درچه حالی است؟ اصلاً چگونه باید بدانیم که کجاست؟ زنده است یا خیر؟ اگر خدای ناخواسته شری دامانمان را گرفته و بنیتای ما در قید حیات نباشد چه؟ آن زمان چه خواهد شد؟ چه بر سر این مردم خواهد آمد؟ جنگمان با اهرمن چه میشود؟ اوه ایزد من! اصلاً زنده باشد، چگونه مارا خواهد پذیرفت؟ نخواهد گفت پس چرا به دنبالم نگشتید؟ آن زمان که ربوده شدم که همچنان در یک سرزمین با شما بودم، در یک زمان، چگونه باورمان خواهد کرد؟ چگونه  علاقه ی ما به او اثبات خواهد شد؟ ایزد پاک! چگونه اثبات خواهد شد که به علت رسوم زشت سلطنت خود اورا سربه نیست نکرده ایم؟  آمدیم و باورمان هم کرد، چگونه خواهیم توانست او را از دروازده ملل که تنها منتخبان خداوند از آن وارد می‌شوند به این سرزمین بیاوریم؟  چگونه خودمان رد شویم؟ مایی که متعلق به همین سرزمین هستیم؟ آیا هرگز اهالی این سرزمین اورا به عنوان شاهدخت خویش خواهند پذیرفت؟ اصلاً از کجا از صحت، سلامت و پاکی روح او اطمینان حاصل کنیم؟ از کجا بدانیم که وجودش را به اهرمن نفروخته است؟

حرف ها و سوالات بی وقفه‌ی آریابد همه رو شگفت زده کرده بود. ناامیدی مثل بختک به دل‌هاشون چسبیده و با این حرف‌ها سایه‌اشو بیش‌تر کرده بود، تا اینکه ازیرن به خودش اومد و برای آروم کردن آریابد پیش قدم شد:

- آرام باش دوست من! آرامش خود را حفظ کن! جناب سیمرغ هرچه را که می‌دانستند به ما گفته اند. اکنون نوبت ماست که برای نجات آبروی سرزمینمان چاره‌ای بیندیشم، به خودت بیا یار قدیمی!

 

 

@mahdiye11

@Otayehs

 

ویرایش شده توسط tida.m7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت هشتم

 

آریابد در حالیکه اشک تو چشم‌هاش حلقه زده بود و هرلحظه احتمال بارشش وجود داشت، چشم‌هاش رو به زمین دوخت و سعی کرد خودش رو آروم کنه و جلوی ریزش اشک‌هاش رو بگیره تا غرور شاهانه‌اش بیش‌تر از این خرد نشه. بعد از مدت کوتاهی که به خودش مسلط شد همون‌طوری که به زمین نگاه می‌کرد؛ با صدای آرومی گفت:

- نمی‌توانم دوست دیرینه! او نوه‌ی من است! دختر من! از خون من! هیچ نمی‌دانم که در گذشته چگونه درد نبودنش و ربوده شدنش را تحمل کرده‌ام، اما اکنون حتی تنها با دانستن اینکه همچون شخصی در خاندان من هست، تپش‌های قلبم به شماره افتاده و قرار خویش را از دست داده، تمامی این پرسش ها و اگرها، همه دارند مرا از درون به نیستی و نابودی می‌کشانند؛ اگر خدای ناکرده اهرمن وجودش را گرفته باشد چه؟ اگر این فراخوان جنگ به علت اطمینان حاصل گشته از نابودی بنیتای کوچکمان باشد، چه باید انجام دهیم؟

پرنیا تا حرف آخر آریابد رو شنید، گریه‌هاش شدت گرفت. زانوهاش سست شد و خواست بیوفته روی زمین که کوروش محکم‌تر نگهش داشت. مدام زیر لب تکرار می‌کرد:

- بنیتای من! دختر کوچکم! دخترکم! ایزدا! چگونه تاب آورده بودم؟ آن زمان که نه ماه او را با خود داشتم چگونه دوام آوردم؟ اکنون که او را ندیده‌ام، پس چرا نمی‌توانم آرام باشم؟ آه! دخترکم! کوروش، دخترمان، ثمره ی عشقمان، عزیز دردانمان کجاست؟ دختر بی همتای من! چگونه مادری برای تو بوده ام؟ مرا می آمرزی؟ آری عزیز دل مادر؟ مرا خواهی بخشید؟ خداوندا! چگونه توانسته بودم آنقدر پست باشم که در ذهن به نبود دخترکم بیندیشم؟ ایزد من!

بعد بلند- بلند شروع به گریه کرد. با هر حرفی که میزد حال کوروش بدتر میشد، با دیدن اشک‌های پرنیا تاب و توانش بیش‌تر تحلیل می‌رفت. اشک‌هاش در حال جاری شدن بود که سرش رو تو گردن پرنیا برد تا کسی حالش رو نفهمه و اشک‌هاش رو نبینه.

آریابد که از حال پرنیا بیش‌تر از قبل، حالش بد شده بود، با چشم‌هایی سرخ شده، به ازیرن نگاه کرد و آروم‌تر از هر وقت دیگه‌ای، با درد زمزمه کرد:

- چگونه آرام باشم ازیرن؟ چگونه؟ اگر ما را نپذیرد، چاره چیست؟

ازیرن که خودش با دیدن حال پرنیا به یاد آشای مهربونش افتاده بود و حال چندان مناسبی نداشت، به آرومی گفت:

- چه کاری از دستمان برمی آید؟ هم اکنون همه ی ما لبریز از خشم، اندوه، ترس و نگرانی هستیم. اهرمن در این حال بر ما حکمرانی می‌کند. باید دل خویش را آرام سازیم تا بتوانیم چاره ای بیندیشیم. بیش از هر کسی حال تو را درک می‌کنم دوست من، ولیکن این راه حل این مشکل نمی‌باشد.

دیگه هیچی نگفت و دوباره کاخ غرق سکوت شد. آریابد که با حرف‌های ازیرن کمی به خودش اومده بود و آروم شده بود، زیر لب سپاسی گفت. به پرنیا نگاهی کرد که انگار غرق آرامش آغوش کوروش شده بود و دیگه بی‌تابی نمی‌کرد، نفس راحتی کشید و چشم‌هاش رو بست و به فکر فرو رفت.

بعد از مدت نه چندان کوتاهی که دوباره سکوت به جمعشون حاکم شده بود، یکهو سورنا یاد حرف آخر سیمرغ افتاد که از دارا خواسته بود تا با نگاه کردن به جام جهان نما، جای بنیتا رو پیدا کنه. به سمت سیمرغ چرخید تا ازش بپرسه که آیا واقعا جام جهان نما می‌تونه اون‌ها رو از خبری که خدا اون رو از سیمرغ پنهان نگه داشته آگاه کنه؟ ولی متوجه شد که سیمرغ تو خلسه فرو رفته، متعجب و بی‌حرکت محو سیمرغ شده بود، با عکس العمل سورنا، همه متعجب برگشتن ببینن چی شده که با دیدن حال سیمرغ همه کنجکاو شدن که اهورا مزدا این دفعه چه اخباری رو به سیمرغ الهام می‌کنه. مدتی تو سکوت و انتظارشون گذشت که سیمرغ چشم‌هاش رو باز کرد. به افراد حاضر تو جمع نگاهی کرد و روی ازیرن توقف کرد، لبخندی به حال ازیرن زد که گوشه چشم‌هاش چین افتاد. به آرومی ازیرن رو صدا کرد:

- ازیرن، فرزندم، پیش آی!

ازیرن که بعد از حرف های پرنیا یاد آشا و پسرشون براش زنده شده بود، آشایی که حدود 30 سال پیش جسمش که تنها دلیل آرامش ازیرن بود محو شده بود. با رفتنش غم و آشوب رو تو دل ازیرنی شدیدتر کرده که هرچه تلاش کرد نفهمید دلیل محو شدن جسم آشا چی بود. روی صندلی‌اش نشسته بود و تو افکار خودش غرق بود که با صدای سیمرغ به خودش اومد، با تعجب پیش سیمرغ رفت و جواب داد:

- بله جناب سیمرغ؟ امری داشتید؟

سیمرغ لبخندش عمیق‌تر شد و آروم گفت:

- برایت خبرهایی بس شیرین دارم که با شنیدنشان خوشحال و پر از حس افتخار خواهی شد ولیکن این اخبارتو را بسیار بیقرار تر خواهند کرد فرزندم!

ازیرن که خیلی کنجکاو شده بود با سوال به دهن سیمرغ چشم دوخت. سیمرغ بلند و رو به همه ادامه داد:

- همه ی ما اندک یا بسیار از اینکه جناب ازیرن تا چه اندازه شیفته ی بانو آشا بوده اند و هستند و همینطور از بی تابی های ایشان برای همسر و فرزندشان آگاه هستیم.این داغ و بی تابی ها از حدود سی سال پیش شدت گرفتند زیرا که تنها دلیل آرامش جناب ازیرن، جسم بانو آشا، به اذن الهی محو شدند. ازیرن، فرزندم، ما همه تو را درک میکنیم و میدانیم همانطور که بعد از مرگ آشا به دست اهرمن، قسم یاد کردی که بهترین نگهبان شوی، بهترین خود بوده ای. حال میخواهم بگویم خداوند به پاس زحماتت و پاسداری از امپراطوری دردانه ی خلقتش برایت پاداشی در نظر گرفته است، دقایقی قبل ایزد پاک این آگاهی را به من بخشیدند که بگویم بانوآشا به همراه فرزندتان حدود سی سال پیش به اذن خداوند به زمین رفتند و جانی دوباره گرفتند. فرزندتان را به دنیا آورده و به پرورش او پرداختند. حدود ده سال بعد زن و شوهری که به اذن خداوند قدرت باروری نداشته اند، بنیتا را میان بوته های گل سرخ در حال گریه می یابند، این زن و همسرش، بنیتا را برداشته و بزرگش میکنند. برحسب تصادف نامش را مجددا بنیتا میگذارند. اکنون بنیتا ی ما بیست و سه سال دارد و در حال تحصیل در رشته طبابت میباشد، اما خبری برایتان دارم آن هم اینکه بنیتا و نکیسا، پسر ازیرن، به اذن خداوند سه سالی است که عاشق هم هستند و شش ماه پیش با هم نامزد کرده اند، قدرت بنیتا خود را از 18 سالگی اش نشان داده و دقیقا زمانی که اهرمن توانسته او را بیابد، خداوند نکیسا را مقابل بنیتا قرار می دهد. نکیسا بدون آنکه بداند بنیتا چه کسی است، فقط بخاطر عشقی که به بنیتا دارد، از او در مقابل اهرمن محافظت کرده و نگذاشته که دست اهرمن به او برسد.

ساکت شد و به جمعیت نگاه کرد تا واکنششون رو بسنجه، ازیرن از شوق و خوشحالی و افتخار چشم هاش برق میزد. همه حسابی خوشحال بودند چون هم فهمیدن که بنیتا زندست و هم نکیسا، پسر ازیرن در حال حفاظت از بنیتاست و اهرمن دستش به بنیتا نرسیده. این‌ها خبرهای خوبی بودند.

کوروش و پرنیا با شنیدن این خبرها هم خوشحال شده بودند هم نا امید. انقدر این حالشون مشخص بود که همه با تعجب نگاهشون میکردن، آخر سر هم ازیرن طاقت نیاورد و گفت: می‌دانم که از خبر زنده بودن بنیتا و اینکه اهرمن بلایی سرش نیاورده خوشحال هستید، اما  دلیل این ناراحتی که دارین را متوجه نمی‌شوم. آیا بخاطر نامزدی دخترتان با پسرم است؟! آیا مخالف ازدواجشان هستید؟!

 

 

 

 

 

@mahdiye11

ویرایش شده توسط tida.m7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت9

کوروش و پرنیا که اصلاً فکر نمی‌کردن حالی که دارن اینطوری برداشت بشه، متعجب و شوکه به ازیرن نگاه می‌کردن. بعد از یه مدت کوتاهی، ازیرن که دید جوابی نمی‌دن گفت:

- پس درست گمان کرده‌ام. بر این ازدواج راضی نیستید.

کوروش از شوک بیرون اومد و دید که چه سوءتفاهمی ایجاد‌شده و اگه جلوشو نگیره ممکنه چه اتفاق‌ها و دلخوری‌هایی ایجاد‌ بشه، بخاطر همین سریعاً شروع‌کرد به توضیح‌ دادن دلیل ناراحتی که داشتن:

- خیرجناب ازیرن، لطفا اینگونه فکر نکنید،. درست متوجه شده‌اید، آری ما حال خوشی را دارا نیستیم، اما نه به دلیل ازدواج دخترمان با پسرتان؛ خیر، زیرا که پسرتان بهترین کسی است که می‌تواند مواظب بنیتای کوچک ما باشد. ما غمگین هستیم زیرا متوجه شدیم بنیتای ما طعم پدر و مادر را چشیده، آن‌ها را کنار خود داشته، در شرایط سخت و شیرین زندگی‌اش کنارش بوده‌اند، این‌ها چیزایی است که ما به بنیتا نداده‌ایم، چگونه انتظار داشته باشیم که ما را بپذیرد؟!

با تموم شدن حرف‌هاش نیم‌نگاهی به ازیرن کرد و سرش رو پایین انداخت و آهی از افسوس کشید. دیگه نمی‌تونست به حرف زدن ادامه بده چون هر لحظه احتمال شکستن بغضش وجود داشت.

بعد دقایقی پرنیا ادامه داد:

- حال دختر بی‌همتای ما بیست و سه سال سن دارد، یعنی حتی سه سال بیشتر از من. چگونه ازش بخواهم مرا مادر خود ببیند؟ اکنون که حتی او را به دنیا هم نیاورده‌ام و هرچه بوده در گذشته بوده و او اکنون تنها از خون من است.

بقیه‌ی اسطوره‌ها که تازه متوجه این مشکل شده بودن، باز ناراحت شدن برای دوستانشون که در گذشته که می‌توانستن، اهرمن شانس پدر و مادر بودن را از آنها ربوده بود و حالا که می‌تونن فرزندشون رو پیداکنن، شانس چندانی برای گرفتن حقشان ندارن. تنها امیدشون خدا بود که بنیتا اون ها رو قبول کنه و ببخشه.

همه سعی کردن تا حرفی برای آروم کردن دوستانشون بزنن اما هیچ‌کس نمی‌دونست چه اتفاقی قراره بیوفته، پس نمی‌تونستن چیزی بگن جز اینکه خدابزرگه و همه چیز رو درست می‌کنه اما همین حرف خودش گویای خیلی چیزهاست و اون‌ها رو آروم کرد.

به دستور دارا شام درحضور نوازنده‌ها که بخاطر خبرهای شیرینی که از بنیتا شنیده بودن موسیقی‌های شادی می‌نواختن صرف شد و هرکس به خانه اش رفت.

.

.

.

کوروش با صدای هق- هق‌های ریزی از خواب بیدار شد. پرنیا رو تو تخت ندید؛ با نگرانی بلند شد و دنبالش گشت. آخر سر اون رو تو ایوون و زیر طاق سنگی پیدا کرد که نشسته رو زمین و زانوهاش رو بغل کرده بود و گریه می‌کرد. کوروش با نگرانی کنارش رفت و پرسید:

-چه شده پرنیای من؟ چرا چشمان زیبایت اشکیست؟

پرنیا تا صدای کوروش رو شنید خودش رو تو آغوش همسرش پرت کرد و گریه‌اش شدت گرفت. کوروش که دیگه تحمل نداشت گفت:

-چه شده پرنیا؟ بیمار شده‌ای؟ درد داری؟ تو را به یزدان قسم بگو چه شده‌است، قلبم تاب ندارد!

پرنیا که تحمل ناراحتی کوروش رو نداشت، گفت:

-کوروش دخترم سه سال از من بزرگتر است. چه باید بکنم؟ آن زمان که میشد او را داشته باشم، او را از من گرفتند و حال که می‌توانم او را داشته باشم، نمی‌شود! کوروش از زمانی که شنیده‌ام، قلبم برایش می‌تپد، برایش بی‌تابم! شوق دیدنش، به آغوش کشیدنش را دارم. اگر مارا نپذیرد، نابود می‌شوم! اگر قبول نکند به سرزمینمان بیاید، می‌میرم!

کوروش که از حرف‌های آخر پرنیا شدیداً ناراحت شده بود و هم اینکه تحمل دیدن این حال پرنیا رو نداشت، فکر کرد باید حرفی بزنه. تو دلش از خدا کمک خواست تا تو عهدی که می‌بنده کمکش کنه و گفت:

-پرنیای من آیا سن دخترمان مانع حس مادری تو می‌شود؟! اینگونه دوسش نداری؟!

پرنیا بدون لحظه‌ای تردید گفت:

-به ایزد پاک سوگند که ذره‌ای بر روی علاقه‌ام تأثیری ندارد.

کوروش لبخندی زد، محکم‌تر به آغوشش کشید و گفت:

-پس بیا که وقت استراحت است. به تو قول می‌دهم که دخترت را به آغوشت بیاورم.

پرنیا از حرف کوروش دلش آروم شد و همراه کوروش رفت تا بخوابه.

****زمین، فردا صبح****

 

****بنیتا****

با نوری که می‌زد تو چشم‌هام بیدار شدم، پوف! ساعت چنده؟ گوشیم رو از روی دراور کنار تخت برداشتم و روشنش کردم. اوف! ساعت هفت و نیمه! هق! چرا انقدر زود بیدار شدم؟ بیخیالش! گوشی رو گذاشتم سرجاش چشم‌هام رو بستم که دوباره بخوابم که پیام دیشب هیما یادم افتاد. اوپس! خوب الان من به نکیسا بگم که میخواد کلی بهونه بیاره و بگه نه سرم خیلی شلوغه. ای بابا! مثل اینکه باید بیخیال خواب بشم، برم یکم لوس بازی دربیارم، عشوه شتری بیام که راضیش کنم.

- راضیش کنی؟ یا خرش کنی؟

- عه وجی جون! اومدی؟ خبر می‌دادی گاوی، گوسفندی، شتری، چیزی!

- چرت نگو بنیتا. خودت می‌دونی نکیسا این روزها چقدر سرش شلوغه. اذیتش نکن!

- میدونم وجی جونم! اینم می‌دونم اینطوری از پا در می‌یاد به یک‌کم استراحت نیاز داریم، هم من و هم اون. پس کار درست همینه که راضیش کنم تا بریم!

- الان که فکر می‌کنم، می‌بینم حق باتوعه. پس برو‍!

- همیشه حق بامنه! چی فکر کردی؟ حالا هم شرت کم، می‌خوام برم کار دارم؛ بسلامت.

- بی ادب. اصلاً قهرم!

- چه بهتر! بای.

 

 

 

@mahdiye11@Otayehs

ویرایش شده توسط tida.m7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت10

بعد از رفتن وجی عزیزم رفتم که آماده بشم که باید کلی خوشگل کنم، بعدم کلی منت کشی و نازوعشوه که نکیسا رضایت بده بریم. بعدم که ببرتم خونه، با مامان و بابام حرف بزنه اجازم صادر بشه. وسایل سفر خودمو نکیسا رو آماده کنم و... رفتم دسشویی، بعد از مسواک و شستن صورتم و کارای مربوطه، با کیف لوازم آرایشم جلوی میز توالت وایسادم. زیر لب گفتم:

- به نام وسپان.

و شروع کردم. اول حسابی مرطوب کننده زدم. بعدش، یکم سفید کننده و پنکک. یکم مداد سیاه به ابروهام زدم که حالتش رو فیکس کنم و با ژل ابرو منظمش کردم. یه خط چشم گربه ای و ریمل، و یه رژ هلویی هم زدم.موهام رو دم اسبی بالای سرم بستم و دو تا تیکه کنار صورتم گذاشتم آزاد بمونه. لباسم رو مرتب کردم، از ادکلن نینا ریچیم زدم و تمام! اوم! خوبه. خوشگل شدم! آروم- آروم رفتم سمت اتاق نکیسا که اتاق روبه رویی مال من بود. رفتم تو و یه لحظه محو شدم، خدای من چقدر خواستنیه! بین این همه ملحفه سفید با موهای بهم ریخته‌ش و اون اخم های در همش. وای خداجونم! یعنی اصلا ممکنه قلبم تندترازاین بزنه؟ یکم نگاهش کردم و بعد آروم- آروم رفتم بالای سرش. به ساعت روی دراور بالای سرش نگاه کردم. هشت و نیم! امروز شرکت و کارخونه رو تعطیل کرده بزار یکم بیشتر بخوابه! پوف! خو من‌ هم خوابم میاد! هق! آروم رفتم کنارش و خوابیدم.

اه! مگس مزاحم! این همه جا هست تو باید بیای بری تو بینی من؟ بینیم رو خاروندم و چرخیدم رو پهلوی راست بخوابم که این دفعه رفت تو گوشم. دستم رو بردم سمت گوشم که خورد به یه دست.وا! مگه مگس‌ها هم دست دارن؟ تازه ذهنم تحلیل کرد چشمم به سرعت نور باز شد که با دیدن نیش باز و چشم‌های پر از شیطنت نکیسا تازه فهمیدم قضیه چیه! یه جیغی زدم که خودم هم گوش‌هام سوت کشید، ولی نکیسا بخیال داشت هر- هر می‌خندید. حرصم دراومد و گفتم:

- نکیسا؟!

- جونم فسقلی؟

- اولاً فسقلی عمته. دوماً این چه کاری بود کردی؟

- بابا صبح چشم‌هامو باز کردم، دیدم یه حوری بهشتی کنارم خوابیده. ذوق زده شدم، شیطنتم گل کرد، گفتم یکم سر به سر خانوم جغجغه‌ام بزارم! حالا مادمازل نمی‌خوان بگن چی‌شد افتخار دادن اتاق من رو منور کردن؟!

اوپس! با حرف آخرش تازه یاد نقشم افتادم، بخاطر همین بیخیال جیغ جیغ و دعوا و سلیطه بازی شدم. سریع مثل کوالا از گردنش آویزون شدم، لب‌هامو غنچه کردم و با لوس‌ترین حالت ممکن صداش زدم:

- نکیس من!

در حالیکه معلوم بود داره جلوی خودش رو می‌گیره که نخنده، خیلی جدی و سرد گفت:

- بله.

از رو نرفتم و لحنم رو لوس‌تر کردم:

- آقایی!

دوباره سردتر جواب داد:

- هوم.

ایندفعه، عشوه هم قاطیش کردم و با یه لحن کاملاً چندشی گفتم:

-عجقم! عسیسم!

دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و زد زیر خنده. یه جوری می‌خندید احساس می‌کردم دیوار می‌لرزه و هر لحظه ممکنه شیشه‌ها بشکنن! با ترس نگاهش کردم. وقتی قشنگ خندید تازه چشمش به حالت نگاهم افتاد، یکم با تعجب نگاهم کرد و پرسید:

- چی‌شده بنیتا؟ چرا اونطوری نگاهم می‌کنی؟ از چی ترسیدی؟

خودم رو مظلوم کردم و با یه لحن بچه‌گونه‌ای که می‌دونستم دلش ضعف می‌ره همیشه، گفتم:

- اون اسون افلس که هی می‌بوفتی: هوم. بله. اینم بعدنس که اینسلکی زدی زیل خنده. نمیجی میتلسم میجم اخامون و جنا اومدن خولدنش، خودسونو شلکت کلدن که منم دول بسنن بخولن؟ (اون از اون اولش که هی میگفتی: هوم. بله. اینم بعدش که این شکلی زدی زیر خنده. نمی‌گی می‌ترسم می‌گم آقامون رو جنا اومدن خوردنش، خودشون رو شکل تو کردن که من رو هم گول بزنن بخورن؟)

نکیسا با محبت نگاهم کرد، اونم بالاخره دست‌هاش رو حلقه کرد دور کمرم و گفت:

- نخیر خانوم کوچولو! مگه من مردم که آقا جنه بخواد بهت نزدیک بشه بخورتت؟ جوجه! بسه زبون ریختن و خود شیرینی بگو چی می‌خوای که بازم من رو مورد عنایت قرار دادی، این شکلی جلوم ظاهر شدی و داری زبون می‌ریزی؟

اوخی! بمیری بنیتا که انقدر بدی که هروقت چیزی می‌خوای، اینطوری می‌کنی که هم بچه عقده ای شده، هم خودت زود لو می‌ری که یه چیزی می‌خوای! منم که دیدم بدجوری لو رفتم خواستم یکم جمعش کنم،  که نه مثلا هروقت چیزی خواستم این طوری نشدم و من خیلی دختر خوبیم، گفتم:

- نه عزیزم! من که همیشه جلوت خوشگلم و به خودم می‌رسم!

نکیسا در حالیکه داشت از تو لپشو گاز می‌گرفت که نخنده، گفت:

- آره خوب، اگه اون لحظاتی رو که تازه از خواب بیدار شدی، موهات هرکدوم به یه سمتی رفته! چشم‌هات پف کرده، شبیه خط تیره شده! اون لباس‌خواب خرسی‌هات که همیشه خدا تنته و من ندیدم چیز دیگه بپوشی و در حالیکه چشم‌هات رو می‌مالی و در حال خمیازه کشیدن از پله ها می‌ای پایین رو در نظر نگیریم. یا مثلا اون لحظه‌ای که لطف می‌کنی غذا می‌پزی بالا تا پایین خودت و آشپزخونه رو پر مواد غذایی می‌کنی، یا اون لحظه‌هایی که از دانشگاه برمی‌گردی، خسته‌ای می‌گیری می‌خوابی وقتی بیدار میشی، دور چشم‌هات به شعاع پنج سانت سیاهه و بعد سه چهارساعت می‌ری درستش کنی و...

من که تازه از شوک دراومده بودم، پریدم وسط حرفش و با قهر گفتم:

-نکیس!

 

@mahdiye11@Otayehs

ویرایش شده توسط tida.m7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت11

 

نکیسا که لحنم رو دید، فهمید زیاده‌روی کرده. برای اینکه از دلم دربیاره گفت:

-  جونم خوشگل خانوم من!

با دلخوری گفتم:

- یعنی چی این حرف‌ها که زدی؟! خوب هرکسی در طول روز و زندگیش یه دوره‌ای حوصله نداره. شلختست! نمی‌شه ک همیشه مرتب بود که.

نکیس که معلوم بود خندش گرفته، و هم ازینکه منو دلخور کرده ناراحته، گفت:

- قربون خانومم برم که همیشه ی خدا حوصله نداره! بعدم، اصلا کی گفته خانوم من زشت یا شلختست؟! خانوم من تو اون لحظات تازه خواستنی تر هم میشه!  آدم هوس میکنه گاز بگیرتش!

یعنی کاردم می‌زدن خونم درنمی‌اومد! با جیغ گفتم:

- زشت؟! نکیس! تو الان به من گفتی زشت؟! زشت عمته! پسره‌ی بی‌ابد! بی‌تلبیت!

نکیسا دیگه نتونست خودشو کنترل کنه، زد زیر خنده. با خندش دیگه احساس کردم بیش‌تر از این نمی‌تونم از دستش ناراحت و عصبی بشم. اصلا گور بابای مسافرت و شیراز! اِ اِ! پسره‌ی پررو هرچی دلش خواست بهم گفت! با قهر و دلخوری و عصبانیت، بهش چشم چپ کردم و راه افتادم از اتاق بیام بیرون و برم پیش آشاجونم.یه‌دفعه دستم رو گرفت و از پشت بغلم کرد، آروم گفت:

- جوجه کوچولوی من! فقط داشتم سر به سرت می‌ذاشتم. خودت می‌دونی که چقدر برام خواستنی هستی! کسی جز تو اصلا به چشم‌هام نمیاد خانوم کوچولو!

من که در آن واحد هم آروم شده بودم، هم کیلو-کیلو قند تو دلم آب میکردن! همون‌طوری که تو بغلش بودم، سرم رو کج کردم به سمتش، با لبخند آروم گفتم:

- واقعنی؟!

با یه لبخند ریز گوشه لبش گفت:

- آره! واقعنی! جوجه کوچولوی من! حالا برو با ذوق برای دوستات تعریف کن که نکیسا فقط منو دوست داره!

بعد هر-هر زد زیر خنده. خیلی حرصم گرفت! برگشتم سمتش و پریدم موهاش رو گرفتم، حالا نکش، کی بکش!

- آی بنیتا! آخ موهام! دختر موهام رو کندی! کچل میشم دیگه هیچ دختری تحویلم نمی‌گیره ها!

با این حرفش احساس کردم قلبم وایساد! انگار یه گالون آب یخ ریختن روی سرم! تمام بدنم یخ زد! خشکم زد! مات شده موندم. نکیسا که دید تکون نمیخورم و دیگه موهاشو نمیکشم موهاش رو از دستم درآورد.  نگاهم کرد که ببینه چی‌شده! حال بدم رو که دید، تازه متوجه شد که چی گفته‌!

آروم رفتم و نشستم روی تخت، هیچی نگفتم. تکیه دادم به تخت، سرم رو انداختم پایین و با انگشت‌هام بازی کردم. طبق عادتم که هروقت ناراحت، عصبی‌ یا نگرانم یا استرس دارم، شروع کردم به گاز‌گرفتن لبم.

نکیسا آروم اومد نشست کنارم. دستش رو گذاشت رو چونم و لبم رو از زیر دندونم کشید بیرون، با یه لحن آروم و بمی گفت:

- به اموال من دستبرد نزن! ببین زخمیش کردی، داره خون میاد!

از حرفش یه حس شیرینی بهم دست داد، اما انقدر از دستش ناراحت بودم که هیچ عکس‌العملی نشون ندادم.

یه دستمال برداشت و خونی که از لبم جاری شده بود رو پاک کرد. آروم صدام زد:

- بنیتای من؟!

محلش ندادم!

- بی همتای من!

نگاهش کردم و به معنی این‌که چیه؟ چی میگی دیگه؟ منتظر موندم تا حرف بزنه.

- خانومم! نمی‌خوای به شنیدن صدات مهمونم کنی؟!

آروم و با دلخوری گفتم:

- چی بگم دیگه؟! شما که دخترهای دیگه بهتون به اندازه‌ی‌ کافی توجه می‌کنن! دیگه من رو می‌خواین چی‌کار؟!

موهام رو نوازش کرد و گفت:

- بنیتا! هیچ کدوم مهم نیستن عزیزدل من! این تویی که با اخم‌هات دنیام رو ابری می‌کنی و باخنده‌هات خوشبخت‌ترین پسر روی زمین میشم!

گفتم:

- پس چرا برات مهم بود یه‌وقت اونا بهت توجه نکنن؟!

 

 

 

 

@mahdiye11@Otayehs

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت 12

لبخندی زد و گفت:

- فقط خواستم سر به سرت بزارم عزیز‌دلم. تو به تنهایی برام معنی کل دنیارو داری! آخه کی وقتی حوری بهشتی رو داره، به دخترهای عادی توجه می‌کنه که من دومیش باشم؟!

با ناز درحالی‌که تو دلم تن-تن قند آب می‌کردن گفتم:

- ولی من هنوز هم قهرم! چون تو شده برای حتی یه ثانیه، باز هم بهشون فکر کردی؛ حتی اگه منظوری نداشته‌ باشی!

با مهربونی گفت:

- چی‌کار کنم که خانوم کوچولوم من رو عفو کنن؟!

یکم فکر کردم دیدم بهترین فرصته که قضیه‌ی سفر رو بگم، گفتم:

- نکیس؟

دستم رو گرفت تو دستش و شروع کرد به نوازش پشت دستم، گفت:

- جانم؟

لبخند زدم بهش و گفتم:

- قبول‌ داری این چندوقته هم من خسته شدم بخاطر امتحاناتم، هم تو خیلی درگیر شرکت و کارخونه بودی؟

اخم ریزی کرد و گفت:

- آره دورت بگردم! این مدت زیاد حواسم بهت نبوده. معذرت می‌خوام. قربونت بشم خانوم کوچولوم!

اخم کردم و گفتم:

- خدانکنه! بارآخری بود که اینطوری حرف زدیا! بعدم من این رونگفتم که بخوام بگم تو بهم توجه نکردی؛ اتفاقاً خیلی هم توجه کردی. این رو گفتم، که بگم برای اینکه ببخشمت و از دلم دربیاد حرف زشتی که زدی، باید بریم مسافرت! اینطوری هم خستگیمون درمیره و یه مدت فقط باهمیم، هم اینکه انرژی جمع می‌کنیم برای یه شروع دوباره.

یکم فکر کرد و گفت:

- خوب، فکر خوبیه. چشم خانومم. یه خانوم کوچولو بیش‌تر ندارم که! اون هم که الان هم باهام قهره هم خسته‌است، باید حالش رو خوب کنم دیگه. چشم برنامه یه سفر رو می‌چینم.

من که اصلا انگار رو ابرا بودم، با ذوق گفتم:

- عشقم بچه ها برنامه چیدن که فردا اکیپی بریم شیراز. از ما هم خواستن بریم ولی من فکر نمی‌کردم تو قبول کنی؛ چون می‌دیدم چقدر درگیر کاری. حالا که قبول کردی میشه با اونا بریم لطفا!

لبخند زد گفت:

- عزیزم! درسته درگیر کار بودم اما هیچی مهم تر از تو نیست. حرفتم درست و به جا بود گلم، هردومون هم نیاز به استراحت داریم، هم اینکه باید یه تایمی رو برای رابطمون بذاریم تا بیش‌تر بهم نزدیک بشیم و من بیشتر خودم رو تو دل خانومم جا کنم. چشم عزیزم. با بچه‌ها فردا میریم شیراز. پس پاشو آماده شو که هم باید خانواده‌ها رو در جریان بزاریم، هم وسایل جمع کنیم، هم من باید یه سری هماهنگی‌ها رو انجام بدم تو شرکت و کارخونه برای این مدت که نیستم.

با ذوق دستش که هنوز دست‌هام رو گرفته بود آوردم بالا و بوسیدم. لبخندی زدوگفت:

- اوم! خوشگلم نظرت چیه به مامانم و مامان و بابای توهم بگیم بیان؟ اینطوری اون‎هاهم یکم ریلکس می‌کنن.

یکم فکر کردم دیدم راست میگه، اینطوری بیش‌تر هم خوش می‌گذره اگه خانواده‌هامون هم باشن. پس گفتم:

- اوهوم! فکر خوبیه. فقط بزار زنگ بزنم به بچه‌ها اون‌ها هم خانواده‌هاشون رو بیارن. اینطوری جمعیتمون بیش‌تر میشه؛ هم بیش‌تر خوش می‌گذره، هم اینکه خانواده‌هامون غریبی نمی‌کنن و همسنشون هست.

لبخندی زد گفت:

- آره عزیزدلم. اینطوری بهتره خانوم خوشگلم.

 یه چشمک زدم، چون گوشی خودم تو اتاق خودم بود و یادم رفته بود بیارم؛ گوشیش رو که رو دراور بود، برداشتم. شماره‌ی هیما رو گرفتم و منتظر موندم تا بالاخره جواب داد:

- بله آقا نکیسا؟

لبخندی زدم بخاطر لحن پر از احترامش به نکیسا و گفتم:

- سلام هیما. خوبی؟

صداش ریلکس شد و گفت:

- عه! تویی؟ آره خوبم.چه‌خبرا؟

 

 

 

 

@mahdiye11@Otayehs@masoo@.parniya.@aryana14@Hany Pary@MMMahdis@Haniye_sh

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت 13

با همون لبخند ادامه دادم:

- آره منم. سلامتی. تو خوبی؟

با کنجکاوی گفت:

- آره همه‌چیز خوبه. ولی تو چرا با گوشی نکیسا زنگ زدی؟

دست نکیسا رو فشردم و گفتم:

- گوشیم پیشم نبود، بخاطر همون.

یه نفس راحت کشید که منم شنیدم و فهمیدم فکر کرده دزدی چیزی اومده بوده سراغمون. ریز و آروم خندیدم. امان از دست این دختر؛ ذهنش همیشه فیلم اکشن میسازه. از صدای خندم اونم خندش گرفت و گفت:

- کوفت. خوب آدم نگران میشه دیگه. راستی! جانم کاری داشتی؟

یادم افتاد چرا زنگ زدم، گفتم:

- هیما نظرت چیه خانواده‌هامون رو هم بیاریم؟! هم جمعیت بیش‌تر میشه، بیش‌تر خوش می‌گذره؛ هم خانواده‌هامون هم تفریح می‌کنن.

یکم سکوت شد. داشت فکر میکرد. بعد یه مدت گفت:

- آره فکر خوبیه. پس من به بچه‌ها هم خبر میدم. شما هم با خانواده‌هاتون حرف بزنید.

خوشحال از اینکه قبول کرد، گفتم:

- باشه عزیزم. مرسی! پس ما بریم دیگه، فعلاً عزیزم.

گفت:

- فعلاً بنی جان.

تماس رو قطع کردم. رو به نکیسا گفتم:

- قبول کرد. گفت به بچه‌ها خبر میده.

نکیسا هم پیشونیم رو بوسید و گفت:

- خوبه خوشگلم. پاشو بریم که فردا حرکته و ما هم کلی کار داریم.

بعد هم بلند شد، دست من رو هم گرفت و بلندم کرد. دستم رو انداختم دور بازوش و باهم رفتیم پذیرایی. آشاجون تو پذیرایی نبود. نکیسا صدا زد:

- نیلی؟

نیلی از آشپزخونه بدو-بدو اومد بیرون. درحالیکه نفس نفس میزد، گفت:

- بله آقا؟

نکیسا با لحن مهربونی پرسید:

- مامانم کجاست نیلی جان؟

نیلی به ساعت نگاه کرد و گفت:

- خانوم این ساعت همیشه تو اتاقشونن.

ازش تشکر کردیم و به سمت اتاق آشاجون که برخلاف اتاق من و نکیسا که بالا بودن، پایین بود، رفتیم. در زدیم و بعد از بفرماییدی که گفت، وارد شدیم. روی تخت نشسته بود و داشت کتاب میخوند. رفتیم پیشش، من کنارش نشستم و نکیسا رو به رومون. آشاجون با لبخند نگاهمون کرد و گفت:

- چیشده بچه‌ها؟

نکیسا نگاهی بهم کرد و من شروع کردم:

- آشاجون؟

لبخندش عمیق شد و گفت:

- جونم دخترم؟!

یکم فکر کردم و گفتم:

- اوم! مامان جون راستش این چندوقته هم من هم نکیسا خیلی سرمون شلوغ بود، اصلاً وقت نداشتیم سرمون رو بخارونیم. بخاطر همین نه برای همدیگه و رابطمون به اندازه کافی وقت صرف کردیم، نه اونقدر که باید، کنار شما بودیم. خوب ما فکر کردیم بهتره که باهم بریم مسافرت و یکم همگی با هم وقت بگذرونیم که هم خستگیمون دربره، هم فاصله‌ای که افتاده از بین بره. نظرتون چیه آشاجون؟

نکیسا ادامه داد:

- آره مامان. اینطوری هم من و بنیتا بیشتر با هم دیگه وقت می‌گذرونیم، هم  شما و مادرجون وپدرجون کنارمونین. شما هم با هم یکم وقت می‌گذرونین. تازه اونجا تنها هم نیستین دوست‌هامون هم با خانواده‌هاشون قرار شده که بیان.

 

 

 

@mahdiye11@Otayehs@masoo@aryana14@Hany Pary@.parniya.@Haniye_sh@MMMahdis

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت 14

آشا جون یکم نگاهمون کرد، بعد لبخندی زد و گفت:

- باشه، قبوله. فقط کی قراره بریم؟

گفتم:

- فردا مادرجون.

لبخند زد و گفت:

- خیلی هم عالی. پس برید سراغ کارهاتون که من هم کلی کار دارم.

من و نکیسا هم یه لبخند از ته دل زدیم و باهم از اتاق آشاجون بیرون اومدیم و به سمت پله ها رفتیم. نکیسا پشت سرم، دست به جیب داشت بالا می‌اومد. برای اینکه سر به سرش بزارم، با تمام نازی که از خودم سراغ داشتم، پله‌ها رو بالا می‌رفتم. یهو دستش رو گذاشت روی دستم که روی نرده ها بود و گفت:

- می‌دونم چی توی سرت می‌گذره وروجک. جای این شیطنت‌ها، تا من میرم یه دوش بگیرم بدو برو آماده شو که کلی کار داریم برای انجام دادن.

من که خورده بود تو ذوقم، آروم گفتم:

- ایش! پسره ی کوه یخی!

یهو نکیسا زد زیر خنده و گفت:

- کوه یخی نیستم عزیزم! خیلی هم ازت بابت شیطنت‌هات ممنونم. ولی امروز باید کلی کار انجام بدیم که برسیم فردا بریم سفر عزیزکم. اگه تو بخوای اینطوری ناز کنی که من اصلاً دلم نمی‌خواد برم بیرون می‌مونم پیشت، کارها می‌مونن و نمیشه که فردا بریم.

اوپس! گوش‌های تیز نکیسا رو فراموش کرده بودم. لبخندی زدم و گفتم

-باشه عزیزدلم.

رفتیم بالا، نکیسا رفت حموم و منم رفتم تو اتاقم. مانتوم که یه پانچوی سفید بود با طرح بته جقه تو حاشیه ی پایینش رو پوشیدم. شلوارم هم که یه برمودای زرشکی بود، با شال زرشکیم پوشیدم. آرایشم رو یکم کمرنگ کردم و یبار دیگه عطر زدم. کیف و گوشیم رو برداشتم و رفتم اتاق نکیسا. خوب مثل اینکه هنوز از حموم نیومده. نشستم رو تختش و شروع کردم به نگاه کردن عکس‌هاش که یهو یادم افتاد نکیسا این روزا خیلی سرش شلوغه؛ حتماً امروز کلی کار داره که باید هماهنگ کنه تا فردا بتونیم بریم. بچم حسابی خسته میشه که جون نداشته باشه لباس و وسیله جمع کنه. بلند شدم و از تو کمدش ساکش رو برداشتم و چند تا پیراهن سفید، آبی، سبز یشمی و مشکی گذاشتم. با سه تا جین مشکی، آبی و یخی،با کت تک مشکی و یخی و آبی سیر. چندتا تیشرت و شلوار راحتی و لباس زیر هم گذاشتم. وبا مسواک و حوله و ادکلن یونیکسش که عاشق بوشم تمومش کردم. اوم! دیگه چی بزارم براش؟ داشتم همینجوری فکر می‌کردم که یهو با نوازش شدن موهام، ترسیده برگشتم و دیدم نکیسا با لبخند و چشمای مهربونی داره نگاهم می‌کنه. گفتم:

- ترسیدم دیوونه! یه اهمی، یه اوهومی!

لبخند زد و گفت:

- ببخشید جوجه. نمی‌خواستم بترسونمت؛ راضی به زحمت نبودیم خوشگل خانوم!

با دستش به ساک لباسش که جمع کرده بودم اشاره کرد. دوباره رفتم تو فکر، بخاطر همین آروم گفتم:

- وظیفه بود. نکیسا؟

رفت سمت میز توالتش و شروع کرد به خشک کردن موهاش. تو همون حال گفت:

- جانم؟

رفتم سمتش، حوله رو از دستش گرفتم و نشوندمش رو صندلی؛ شروع کردم به خشک کردن موهاش و گفتم:

- برات چیزایی که فکر میکردم لازمت میشه رو گذاشتم، ولی بازم اگه چیزی خودت مد نظرته، بگو بزارم.

با صدای خیلی آرومی، انگار که با خودش بود، گفت:

- خدایا! مرسی واسه این فرشته‌ات!

اگه با  خودش هم بود، خوب من شنیدم! نیشم باز شد ولی به روم نیاوردم که شنیدم و با حالتی که مثلاً چیزی نشنیدم منتظر موندم که بگه چی می‌خواد.

- نیازی نبود فسقلی. خودم جمع میکردم.

خم شدم و کنار گوشش گفتم:

- کمترین کاریه که میتونم واسه نامزدم انجام بدم. نگفتی؟ چیز خاصی تو نظرت هست؟

اومدم عقب و منتظر نگاهش کردم. چندلحظه با عشق نگاهم کرد و بعد گفت:

- گیتار، عینک دودی، آیپدم و ریش تراشم رو اگه برداشتی که هیچ، اگه برنداشتی برداری، ممنونت میشم. من هم آماده شم که بریم با مادر جون و پدر جون هم حرف بزنیم. شب هم میام دنبالت که بریم بیرون.

 

 

 

@mahdiye11@Otayehs@Hany Pary@aryana14@masoo@.parniya.@Haniye_sh@MMMahdis

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت 15

گفتم:

- برنداشتم. الان می‌ذارمشون .

با لبخندی گفت:

- مرسی عزیزدلم.

با حالت تأکیدی گفتم:

- ولی اول بزار موهات رو درست کنم، بعد.

موهاشو که خشک کرده بودم رو ژل زدم و اتو کشیدم و حالت دادم. تموم که شد، پیونیش رو بوسیدم. جواب بوسم رو با بوسه روی انگشت هام داد و پاشد که لباس‌هاش رو بپوشه. من هم سریع اون‌هایی که گفته بود رو براش گذاشتم و منتظرش نشستم روتخت که بیاد بریم.

بعد پنج دیقه اومد، دستم رو گرفت و باهم رفتیم سمت پارکینگ. سوار پورش سفیدش شدیم و من تازه وقت کردم که لباس‌هاش رو نگاه کنم.

یه پیراهن مشکی با کت تک و جین مشکی پوشیده بود؛ یه کراوات نازک نقره ای هم بسته بود. عاشق تیپ‌های رسمیش بودم. برگشت گفت:

- خوب خانوم خانوم ها؟ چی پیدا کردی؟

آروم خندیدم و گفتم:

- نکیسا دقت کردی هوا چقدر گرم شده؟

یه نیم‌نگاهی بهم کرد. دوباره برگشت به روبه روش نگاه کرد و گفت:

- آره. خیلی گرم شده. اما بعید می‌دونم به این فکر کرده باشیا!

خندیدم و گفتم:

- عه! چرا دیگه به همین فکر می‌کردم! فقط چشم‌هام اشتباهی رو تو مونده بود!

آروم گفت:

- پس فدای چشم‌هات عزیزم!

خدانکنه‌ای گفتم. صدای ضبط رو بلند کرد. یه آهنگ فرانسوی گذاشت، چشمکی بهم زد و فهمیدم باید به متن آهنگ توجه کنم.

Aujourd’hui, je suis fatigué
امروز خسته ام

Je t’ai regardé dormir
تو رو تماشا می‌کردم وقتی خواب بودی

Et si ma voix peut t’apaiser
و اگه صدام بتونه آرومت بکنه

Je chanterai pour toi toute la nuit
تموم شب رو برات خواهم خوند

Je t’entends dire à tes pines-co
می‌شنوم که به دوست‌هات میگی

“Dadju, j’peux plus m’passer de lui”
نمی‌تونم بدون دادجو زندگی کنم

 

Hey, tout va glisser sur ta peau
همش تو پوستت نفوذ خواهد کرد

C’est comme si je te passais de l’huile
مثل روغنی که جاری کرده باشم

Et s’ils ne sont pas nous, c’est tant pis pour eux
و اگه اون‌ها به جای ما نیستن ، مشکل خودشونه

Et s’ils sont jaloux, c’est tant pis pour eux
و اگه حسودن باز هم مشکل خودشونه

Fais-le moi savoir quand c’est douloureux
هر وقت اذیت شدی بهم بگو تا منم بدونم

Je suis là s’il faut encaisser pour nous deux
من اینجام تا اگه لازم شد برا جفتمون هر کاری که لازمه انجام بدم

Et je le sais, je te fais confiance
و می دونم ، بهت اطمینان دارم

Quand tu me souris, tu fais pas semblant
وقتی می‌خندی تظاهر نمی‌کنی

ویرایش شده توسط tida.m7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت16

J’ai pas besoin d’attendre plus longtemps
باید زمان بیش‌تری صبر کنم

Je sais qu’il est temps d’partager mon sang
می‌دونم که وقتشه تا خونم رو باهات شریک شم

Et t’élever au rang de reine
و تو رو به درجه ی ملکه بودن برسونم

Au rang de reine, au rang de reine
مثل ملکه

J’vais t’élever au rang de reine
تو رو به درجه ی ملکه شدن خواهم رسوند

Au rang de reine, au rang de reine
مثل ملکه

Je sais que l’amour c’est compliqué, mais avec toi, c’est plus facile
میدونم که عشق پیچیده است ولی با تو خیلی آسونه

Continue de rester toi-même et je ne regrette pas de t’avoir choisi
به خودت بودن ادامه بده و من هرگز از انتخابت پشیمون نمی‌شم

Je l’ai promis à ton papa, je vais prendre soin de sa fille
به پدرت قول دادم ، مواظب دخترش خواهم بود

Tu fais partie de ma famille et Dieu sait combien j’aime ma famille
تو عضوی از خانوادم شدی و خدا می‌دونه که چقدر خانوادم رو دوست دارم

Et s’ils te demandent, c’est qu’ils sont curieux
و اگه ازت چیزی بپرسن بخاطر اینه که کنجکاون

S’ils te redemandent, c’est qu’ils sont envieux
و اگه پافشاری کنن دلیلش حسودی هست

Ferme la porte à ceux qui font de leur mieux
در رو به روی کسانی ببند که همه تلاششون رو می‌کنن

Pour nous empêcher d’être deux quand on sera vieux
تا اجازه ندن ما به پای هم پیر بشیم

نام آهنگ : Reine به معنی ملکه – تلفظ ” غِن”
خواننده : Dadju
سال انتشار : 2017

خدای من! با شوک و عشق نگاهش کردم. نیم‌نگاهی بهم کرد و خندید. با همون حال گفتم:

- نکیسا؟!

باهمون خنده‌ی ریزش گفت:

- جون‌دلم ملکه‌ی من؟!

با همه عشقی که داشتم، گفتم:

- ممنونم برای همه چیز!

چشمکی زد و گفت:

- هنوز که کاری نکردم فسقلی.

ایندفعه من چشمکی زدم و گفتم:

- بودنت خودش بزرگ‌ترین چیزه.

لبخندی به روم زد و هیچی نگفت.

رسیدیم دم خونه. ماشین رو برد داخل باغ و باهم رفتیم تو. مامان و بابا تو پذیرایی نشسته بودن، داشتن چای می‌خوردن. پریدم بغل بابام و گفتم:

- سلام سلام! به-به می‌بینم منو نمی‌بینید خوشحالید! زن و شوهری خلوت می‌کنید و تو فضای عشقولانه چای می‌خورین!

 

 

 

@mahdiye11@Otayehs@Hany Pary@Azin18@masoo@.parniya.@aryana14@Haniye_sh@MMMahdis

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت 17

مامانم لبش رو گاز گرفت و صداش رو نازک کرد و گفت:

- زشته دختره‌ی خیره سر. تو رو شوهرت هم دادیم و بازم آدم نشدی! خجالت نمی‌کشی؟ حداقل جلوی نامزدت مراعات کن تا نگه چه کلاه بزرگی سرم رفت. یه دختر دیوونه نصیبم شده.

همون‌طوری که تو بغل بابا بودم دست‌هام رو زدم به کمرم و گفتم:

- ایش! خیلی هم دلش بخواد. کجا دختر به این خوبی می‌تونست پیدا کنه؟ خوشگل نیستم؟ که هستم. خوش اخلاق نیستم؟ که هستم. دکتر نیستم؟ که هستم. دستپخت عالی ندارم؟ که ندارم. کدبانو نیستم؟ که نیستم. از هر انگشتم یه هنر نمی‌ریزه؟ که نمی‌ریزه. هیع!

برگشتم به نکیسا نگاه کردم و گفتم:

- نکیسایی! تو واقعا چرا منو گرفتی؟

نکیسا، مامان و بابا که تا اون موقع به زور جلوی خودشون رو گرفته بودن تا نخندن، با این حرفم دیگه کنترلشون رو از دست دادن و از زور خنده در و دیوار رو گاز می‌زدن. از بغل بابا اشکان با حالت قهر اومدم بیرون و دست به سینه رفتم نشستم روی یه مبل تک نفره دور از اون سه تا. لب‌هام رو دادم جلو و با بغض ساختگی و با لحن بچگونه گفتم:

- دستتون دلد نکونه آخا اسخان. ملسی ازسما لیلی خانوم. از سما چه چیجه تفخع نداستم نچیسا خان. شلا به من می‎خندین؟ خوفه بلم مهتاد سم؟ بلم تو جوف بخوافم؟ شلا با احساسات پاک یه بشه باسی می‌تونین؟(دستتون درد نکنه آقا اشکان. مرسی از شما لیلی خانوم. از شما دیگه توقع نداشتم نکیسا خان. چرا به من می‌خندین؟ خوبه برم معتاد شم؟برم تو جوب بخوابم؟چرا با احساسات پاک یه بچه بازی می‌کنین؟)

بابا و نکیسا خندشون رو قطع کردن و بابا گفت:

- نکیسا خان باید از خداش هم باشه که با تو ازدواج کرده عزیزم.

کلی از حرف بابا ذوق کردم که با ادامه حرفش دوباره من لب‌هام رو دادم جلو و اون‌ها خندشون شروع شد:

- آخه کجا می‌تونست دختری مثل تو پیدا کنه که هر وقت ازش پرسیدن کجایی؟ با اطمینان بگه خوابی؟

بعد یه مدت که خندشون تموم شد، نکیسا اومد کنارم و گفت:

- حالا درسته همش می‌خوابی و به قول خودت کدبانو نیستی؛ اما یه شخصیت فوق العاده عالی و همین‌طور موفق تو جامعه داری عزیزم. من ازینکه دارمت واقعاً خوشحالم.

اوخی! من ذوق! قشنگ تو چشم‌های بچم معلوم بود که چقدر دلش می‌خواد بغلم کنه ولی خو جلوی مامان‌این‌ها زشت بود دیگه. بهش لبخندی زدم و اونم نشست کنارم که با حرف مامانم دوباره همشون زدن زیر خنده:

- خوب خداروشکر دامادمون هنوز گرمه. متوجه نیست چه کلاهی سرش گذاشتیم. باید زودتر عروسی رو بگیریم تا متوجه نشده.

با ناراحتی گفتم:

- اینطوریه مامان جان؟

بابا که دید ناراحت شدم رو به مامانم چشمکی زد که یعنی دیگه تموم کنه و رو به من گفت:

- نه دختر خوشگلم. دختر من یه خانوم دکتر موفقه و یه قلب دریایی و مهربون داره. نکیسا باید از خداش هم باشه که دخترم رو دادم بهش و باید بدونه اشک از چشم‌های دخترم بریزه بیچارش می‌کنم.

ذوق زده به بابا نگاه کردم و پریدم بغلش و مالاچ، مولوچ بوسش کردم. بعد پنج دقیقه بالاخره رضایت دادم و بابا رو ول کردم و برگشتم سرجام کنار نکیسا نشستم.

بعد یه مدت شیرین خانوم اومد پذیرایی کرد. دیدم نکیسا هی زیر چشمی با نگرانی به ساعتش نگاه میکنه، فهمیدم که داره دیرش میشه. بخاطر همین شروع کردم:

- باباجون؟

بابا که داشت هندوانه‌ی توی بشقابش رو قاچ میکرد گفت:

- جانم باباجان؟

گفتم:

- راستش این چندوقت اخیر هم من هم نکیسا خیلی سرمون شلوغ بود. نه برای هم تونستیم وقت کافی بزاریم، نه برای شما. حسابی هم تخلیه انرژی شدیم و جون نداریم ادامه بدیم. با اجازتون با بچه ها قرار گذاشتیم که فردا با خانواده‌هامون بریم شیراز. آشاجون قبول کردن که با ما بیان میشه شما هم قبول کنین که بیاین لطفا؟! خانواده‌ها هستن شما هم ریلکس می‌کنین و بهتون خوش می‌گذره.

 

 

 

 

@mahdiye11@Otayehs@.parniya.@aryana14@Azin18@Hany Pary@Haniye_sh@MMMahdis

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت 18

بابا نگاهم کرد و بعد یه نگاه به مامان کرد و گفت:

- نظرت چیه خانوم؟

مامانم با لبخند گفت:

- چی از این بهتر؟ خیلی وقته یه مسافرت درست و حسابی نرفتیم. هم تفریحه، هم خانواده‌ها بهم نزدیک‌تر میشن. اشکان جان اگه تو موافق باشی، من که هیچ مشکلی ندارم.

بابا سری به تایید تکون داد. یکم فکر کرد و گفت: خوبه. ما هم میایم. فقط باید یک کم کارها رو سامان بدم و یک سری هماهنگی‌ها انجام بدم که کارخونه نره تو هوا.

با ذوق دست‌هام رو زدم بهم و گفتم:

- دمت گرم باباجون! مرسی مامانی.

مامان لبش رو گاز گرفت و گفت:

- ای جز جگر بگیری دختر! باز لاتی حرف زدی؟ آبرومون رو می‌بری تو آخرش.

بابا و نکیسا لبخند زدن و نکیسا گفت:

- پدرجون اگه اجازه بدین شب بیام دنبال بنیتا و شام بریم بیرون.

بابا با همون لبخند گفت:

- آره پسرم. چرا که نه. راحت باشین. فقط شب دیر نکنین!

نکیسا سری به تایید تکون داد و گفت:

- ممنون. حتما.

بعد یه ده دقیقه که بابا و نکیسا با هم حرف زدن و من و مامانم با هم درباره وسایلی که باید جمع کنیم و آشا جون حرف زدیم، نکیسا و بابا رفتن سراغ کارهاشون. مامان هم رفت آشپزخونه واسه جمع کردن وسایل‌ها و من هم رفتم تو اتاقم که دوش بگیرم.

یه سارافون سرخپوستی صورتی کثیف با یه ساپورت رنگ پا و صندل های لا انگشتی صورتیم برداشتم و گذاشتم رو تخت. رفتم تو حموم آب رو تنظیم کردم و تو وان دراز کشیدم. رفتم تو فکر درسم، رابطم با نکیسا، آیندمون، خانوادم، آشاجون، دوستام و طبق معمول، ذهنم در آخر درگیر مجسمه محافظ اتاق نکیسا شد. انقدر فکر کردم که چشم‌هام گرم شد و خوابم برد.

با احساس سرما بیدار شدم. اوه! آب یخه. چقدر خوابیدم! وایی! اصلاً حوصله ندارم سرما بخورم. زود یه دوش پنج دقیقه‌ای با آب گرم گرفتم و اومدم بیرون. موهام رو خشک کردم و لباس‌هایی که انتخاب کرده بودم رو با یه پیرهن و شلوار گرم کن ورزشی عوض کردم. با روفرشی عروسکیم رفتم پایین و به شیرین جون گفتم برام شیر گرم کنه و با یه قرص سرماخوردگی بیاره. ازش تشکر کردم و برگشتم تو اتاقم که وسایل سفرم رو آماده کنم. ساکم رو از بالای کمدم برداشتم. ست لباس‌هایی که برای نکیسا گذاشته بودم رو داشتم، اون‌ها رو برداشتم. ادکلن نیناریچی، مسواک، حوله، سه تار، پک لوازم آرایشی‌ و دوربینم رو هم برداشتم. وسایلم رو که جمع کردم؛ شیر و قرصی رو که شیرین جون برام موقع جمع کردن وسایل آورده بود خوردم و رفتم پایین که به مامان و شیرین جون کمک کنم.

تا ساعت 7 شب درگیر جمع کردن وسایل بودیم که با پیامی که نکیسا بهم داد قرارمون یادم افتاد و رفتم که اماده بشم رفتم جلوی میز توالتم و اول موهای سمت راست سرمو سه تا افریقایی بافتم و بقیه اش رو ویو کردم جلو رو ازاد گذاشتم و پشت موهامو با گیره جمع کردم یکم کرم پودر و پنکک زدم روی گونه زیر ابرو و نوک بینیمو هایلایت کردم یکم ریمل ابرو بلوطیمو زدم با فرمژه و ریمل و یکم مداد سیاه تو چشمم یه رژ آجری هم زدم. یه شلوار مشکی و مانتو مشکی با شال و شومیز نقره ای پوشیدم و کیف وکفش ورنی مشکی نقره ای مو هم برداشتم. گوشیمو انداختم تو کیفم و از اتاق زدم بیرون. داشتم از پله ها میومدم پایین که شیرین جون از انباری که کنار پله ها بود اومد بیرون. من رو دید و اومد سمتم . گونم رو بوسید و گفت:

- چقدر خوشگل شدی بنیتا جان! حسابی مواظب خودت باش عزیزم.

لبخندی زدم و گفتم:

- ممنون شیرین جون. مامان کجاست؟

جواب لبخندم رو با لبخند داد و گفت:

- خانوم تو آشپزخونه هستن دخترم.

ازش تشکر کردم و گونش رو بوسیدم. راه افتادم به سمت آشپزخونه که به مامان رفتنم رو اطلاع بدم. رفتم تو آشپزخونه و دیدم حسابی درگیره. انقدر که متوجه اومدنم نشد. گلوم رو صاف کردم و با لحن لوسی گفتم:

- به به مامی جون. می‌بینم سرت حسابی گرمه. اصلاً متوجه اومدن دختر گلت نشدی. چی انقدر جذابه که نذاشته به دختر ماهت توجه کنی؟

 

@mahdiye11@Otayehs@MMMahdis@Haniye_sh@aryana14@.parniya.@Azin18

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت نوزدهم

با صدام متوجه شد که اومدم. به سمتم چرخید و یه دور از بالا تا پایین نگاهم کرد. لبخند مهربونی زد و اومد بغلم کرد. گونم رو بوسید و گفت:

- ماشالله دخترم چه خانومی شده! انگار نه انگار همین دیروز بود که کلاً سرجمع پنجاه سانت بودی و صدای نق نقت شب تا صبح خونه رو روی سرش گذاشته بود. خداروشکر نکیسا اومد تو رو گرفت و نجاتمون داد وگرنه هنوز که هنوزه من باید هی می‌گفتم بنیتا با شلوار لی نخواب، بنیتا اون کار رو کن، بنیتا اون کار رو نکن.

صداش بخاطر بغضی که سعی داشت مخفی کنه، می‌لرزید. مثلاً می‌خواست من نفهمم که بعد از ازدواج و رفتنم از این خونه دلش برام تنگ میشه. خو مادر من! چرا این‌چنین می‌کنی آخه؟ مگه من اون گوش دراز عزیزم که حالا بخاطر حرفت، متوجه حست نشم؟! کی عر- عر کردم که به این نتیجه رسیدی؟! الان خوبه بشینم همین وسط زار زار گریه کنم؟ از نکیسا جدا بشم و بگم اصلاً نمی‌خوامت؟ من رو از مامان و بابام جدا نکن؟ والا خوب! ولی برعکس افکارم، به روی مامانم نیاوردم که فهمیدم چه حسی داره و وانمود کردم که مثلاً بهم برخورده وقهرم! لب‌هام رو برچیدم و لوس و بچه‌گونه گفتم:

- عه؟! اینطولیه مامان خانم؟ چه اس خدات بود چه نچیسا بیاد من لو بجیله تا شما اس دستم لاحن بشین. اصنشم حالا چه این‌طولیه الان با سما قهل می‌تونم، با نچیسا میلم خونس و چیجه هم ننیام اینشا. اودافس. (عه؟! این‌طوریه مامان خانم؟ چه از خدات که نکیسا بیاد من رو بگیره تا شما از دستم راحت بشین. اصلاً حالا که این‌طوریه الان با شما قهر می‌کنم، با نکیسا میرم خونش و دیگه هم نمیام اینجا. خداحافظ. )

با یه حالت تخس و قهر بچه‌گونه، گونش رو بوسیدم و درحالیکه پاهام رو به زمین می‌کوبوندم به سمت آیفونی که صداش در اومده بود و نشون از  اومدن نکیسا داشت، رفتم.

در رو باز کردم و به بیرون رفتم. واسه اکبر آقا، باغبون خونه که داشت گل‌ها و درخت‌ها رو آبیاری می‌کرد، سری به معنی خداحافظی تکون دادم و از حیات خارج شدم. نکیسا تو پرشیای سفیدش که باهاش می‌رفت کارخونه، جلوی در منتظر بود. تو ماشین نشستم و به سمتش برگشتم و خواستم بهش سلام کنم که چشمم به چهرش افتاد. خدای من! چشم‌هاش سرخ و چهره‌اش شدیداً خسته بود. لبخندی بهش زدم و با نگرانی گفتم:

- نکیس نمی‌خواد بیرون بریم. بیا بریم تو خونه و استراحت کن عزیزم.

جواب لبخندم رو با لبخند خسته‌ای داد. خم شد و روی موهام رو نرم بوسید و گفت:

- نه خانومم! نیازی نیست. خوبم. فقط یک کم خسته‌ام و سردرد دارم. الان فقط خودت می‌تونی سرم رو آروم کنی. 

با نگرانی اعتراض کردم:

- نکیسا لج نکن گلم. الان نیاز به سکوت و آرامش داری. فدات شم بیا بریم تو!

بازم با همون لبخندش گفت:

- گفتم که. خوبم. مشکلی نیست.

من که می‌دونستم چقدر وقتی خسته‌است و سردرد داره رو صداهای اطرافش حساس میشه، با هرچی ناز و خواهش از خودم سراغ داشتم، گفتم:

- آقایی! لطفاً پس نریم رستوران! غذا رو بگیریم و به یه جای آروم و خلوت بریم.به خاطر من! خواهش می‌کنم!

لبخندش عمیق‌تر شد و گفت:

- باشه خوشگلم. ممنون! حالا کجا بریم؟

یکم فکر کردم و دیدم این ساعت چیتگر آروم و ساکته. پس گفتم:

- بریم چیتگر.

زیرلب باشه‌ای گفت و به راه افتادیم. به سمت رستوران پاسارگاد رفتیم. بعد یک ربعی که تو سکوت گذشت و من یک دل سیر، نگاهش کردم رسیدیم. وقتی از پذیرش برگشت، یک نگاه بهش کردم وگفتم:

- نکیسا بریم عقب سرت رو بزاری روی پام و یک کم استراحت کنی؟

چشم‌هاش که بسته بود رو باز و نگاهم کرد و گفت:

- آره، مرسی!

خواهش می‌کنمی گفتم و تو سکوت به پشت ماشین رفتیم. سرش رو روی پام گذاشت و من هم طبق عادت، شروع به بازی کردن با موهاش و ماساژ دادن سرش کردم. یک ربعی تو همون حالت بودیم که غذامون رو آوردن. بعد از تحویل گرفتنشون به سمت چیتگر راه افتادیم. در طی مسیر هیچ حرفی نزدم تا سر نکیسا بیشتر درد نگیره و فقط موسیقی پیانوی بی‌کلامی رو از نت دانلود کردم و گذاشتم تا سکوت ماشین اعصاب خرد کن نباشه. بعد نیم ساعتی رسیدیم و کنارهم راه افتادیم. همون‌طور که تو سکوت راه می‌رفتیم یه جای نسبتاً دنجی به دور از جمعیت مردم رو پیدا کردیم و نشستیم. نکیسا بیخیال کثیف شدن لباس‌هاش دراز کشید و سرش رو روی پام گذاشت. من هم دوباره شروع به بازی با موهاش کردم. دو دقیقه‌ای خوابش برد و بعد از یه مدت، من هم نفهمیدم چی شد و خوابیدم.

با نوازش موهام بیدار شدم. با دیدن محیط خیابون و سیاهی شب، پر از حس ترس شدم. طبق معمول خل و چل بودنم عود کرد و وجی گرامی تشریف فرما شدن. با یه حالت عاقل اندر سفیحی نطق نمودن:

- خاک تو سرت بنیتا! دختره‌ی خرس گنده! می‌دزدنت و نمی‌فهمی؟!

برای خودم چشم‌غره‌ای رفتم و گفتم:

 - خفه جانم! خو چیکار کنم؟! خوشگلیه و هزارتا دردسر! معلومه که دختری به خوشگلی من رو می‌دزدن!

وجی پوزخندی زد و گفت:

- الان تو خوشگلی؟ کی این رو بهت گفته؟! باید بهش جایزه بزرگترین دروغگوی تاریخ رو داد!

طبق معمول تو دوصدم ثانیه شروع به تردمیل رفتن روی اعصاب من کرد. با حرص، جیغ کوتاهی زدم و گفتم:

- وجی، خفه شو!

 

 

 

@Ara.wr.o.O

@mahdiye11@oti@-Aryana-@masoo@Madi@Haniye_sh@MMMahdis@.parniya.@Azin18@amatis5909@خل و چل@افکا@مهسا۲۳@15Bita@Beraxo5@Tanya

ویرایش شده توسط tida.m7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت بیستم

که با صدای قهقهه‌ای که از پشتم شنیدم، نیم‌متر به هوا پریدم! وقتی برگشتم با نکیسایی رو به رو شدم که روی زمین ولو شده بود و داشت کف زمین رو از زور خنده گاز میزد! با دیدن نکیسا، تو یک صدم ثانیه همه چیز یادم اومد. خواستم بپرسم که چرا می‌خنده که دوباره وجی خاتون وارد میدون شدن:

- بنیتا! فقط آبروریزی کن. خوب؟! خاک تو سرت که آلزایمر داری و برای خودت سناریو هم می‌سازی! اونقدر وضعت خرابه که یادت رفت؟!

با حرص گفتم:

خوب تازه از خواب بیدار شده بودم، طبیعیه یادم رفته باشه. بعد هم این خود تو بودی که سناریو ساختی!

که همزمان خنده نکیسا بلندتر شد و من یادم افتاد که می‌خواستم بپرسم چرا می‌خنده. رفتم سمتش، کنارش نشستم و گفتم:

- نکیسا!

بین خنده و مقطع گفت:

- جا... هه هه... جان... هه هه هه... جانم؟!

با تعجب گفتم:

- نکیسا چرا اینطوری می‌خندی؟! چی شده مگه؟!

همون‌طوری بین خنده گفت:

- وای بنیتا... دختر تو... حرف نداری... اصلاً... عاشق همین چل بازیاتم... دختر... من سر درد داشتم... خوابیده بودم... بیدار شدم دیدم تو هم خوابت برده...

دوباره خندش شدت گرفت و بعد پنج دقیقه خندیدن، مثل آدم ادامه داد:

- بعد اومدم رو پام خوابوندمت و شروع به نوازش موهات کردم که از خواب بیدار شدی و اون حرف‌هارو زدی! بینتا خیلی باحالی مشنگ من! آخه اون حرف‌ها چی بود؟!

دوباره خندش گرفت. من تازه فهمیدم که بلند- بلند فکر کردم و اون یه جو آبرویی هم که پیشش داشتم ریخته، با حرص و بغض گفتم:

- اَه! نکیسا بس کن دیگه! خوب ترسیده بودم؛ از خواب بیدار شدم، تو همچین فضایی، هیچی هم یادم نبود؛ آدم تو این شرایط می‌ترسه دیگه. 

نکیسا که دید ناراحت شدم و بغض کردم گفت:

- اشکال نداره خوشگلم. حق داری، معذرت میخوام که خندیدم!

با بغض نگاهش کردم که اومد بغلم کرد. بعد پنج دقیقه که آروم شدم، گفت:

- خانومم، ساعت یک شبه. گلم بیا شاممون رو بخوریم و بریم خونه که باید حسابی استراحت کنیم تا فردا تو راه سرحال باشیم.

با حرفش، یاد سفر فردا افتادم و کلی ذوق کردم. تند- تند غذاهامون رو آماده کردم تا بخوریم. بعد غذایی که تو شوخی‌ها و خنده‌های من و نکیسا و با نور گوشی‌هامون توی تاریکی شب و بالای بام خورده شد؛ به سمت خونه راه افتادیم و بعد از خداحافظی و شب بخیر گفتن به نکیسا وارد خونه شدم. خوب، مثل اینکه مامان‌این‌ها خوابیدن؛ من هم رفتم تو اتاقم و بعد از تنظیم ساعت برای فردا، باهمون لباس‌های بیرون گرفتم خوابیدم.

صبح با صدای آلارم گوشی که واسه هفت تنظیم کرده بودم، بیدار شدم. خوب، پیش به سوی یک سفر عالی! اول، یک سرکی بیرون از اتاق کشیدم که ببینم مامانم‌این‌ها بیدار شدن یا برم بیدارشون کنم، که با سر و صدایی که از پایین میومد معلوم شد بیدارن. برگشتم تو اتاق و بعد از دسشویی، تصمیم گرفتم یک دوش کوچیک هم بگیرم. سریع یک حموم گربه شوری کردم و با پوشیدن یه تیشرت کرم نخی که عکس یه دختر کوچولو با بادکنک تو دستش روش بود رو با یه ساپورت کرم با نوارهای قهوه‌ای پائینش، پوشیدم. یک کم ضدآفتاب زدم و با یه ریمل و رژ کرمی، تمومش کردم. موهام رو خشک کرده و برس کشیدم و از بالای سرم بافت هلندی زدم. ادکلنم رو زدم و با برداشتن گوشی و وسایلم به همراه یه پانچو و کیف و کفش کرم، رفتم پایین تا به مامان و بابا کمک کنم.

ساک و سه‎‌تارم رو گذاشتم بالای پله‌ها بمونه و از روی نرده به پایین سرخوردم. سرم رو آوردم بالا که بقیه‌ی راه رو برم که با چشم‌های پرخشم مامان و صورت خندون بابا روبه رو شدم. نیشم رو تا عنبیه باز کردم و گفتم:

- سلام به عشق‌های خودم. خوبین، خوشین، سلامتین؟ خانواده خوبن؟ عمه، عمو، خاله، دایی و همسایه‌ها سلام دارن؟

بابام نتونست دیگه جلوی خودش رو بگیره و صدای خنده‌اش بلند شد و مامانم دمپایی‌اش رو سمتم پرت کرد که خورد به بازوم و بعدش شروع به جیغ- جیغ کرد:

- دختره‌ی خل، خجالت نمی‌کشی؟ بیست و سه سالته ولی هنوز مثل بچه کوچولوهایی! دخترهای همسن تو الان ده، بیست تا بچه دارن؛ بعد تو هنوز خودت بچه‌ای و یکی باید بالای سرت باشه که خودت رو به کشتن ندی!

با شنیدن این حرفش، غش- غش زیر خنده زدم و گفتم:

- ده، بیست تا؟! ماشاا... به توانایی‌های مردم! مادر من، من هیچ‌وقت نمیتونم بیست تا نوه تحویلت بدم.

مامان لبش رو گاز گرفت و زد تو صورتش و گفت:

- خاک عالم! دختر شرم کن، خجالت بکش از بابات!

یه نگاه به بابا کردم که همچنان درحال خندیدن بود، رو به مامانم کردم و گفتم:

- مامان جون کشیدم؛ فقط چه رنگیش کنم؟!

که با گفتن این حرف، صدای خنده بابام و جیغ مامانم بالاتر رفت.

 

@mahdiye11

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...