رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان فریادرس| آیلار مومنی کاربر انجمن نودهشتیا


آیلار مومنی
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

سطح رمان را چطور ارزیابی میکنید؟   

33 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سطح رمان را چطور ارزیابی میکنید؟

    • عالی
    • متوسط
    • ضعیف
      0

این نظرسنجی برای ارسال رای های جدید بسته شده است


ارسال های توصیه شده

  • پاسخ 85
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌پارت دوم

گرمای ظهر تابستانی بر فرق سرم اصابت می‌کرد و گر می‌گرفتم. با زحمت فراوان بر پشت اتاقِ بار پریدم و به میله‌های افقی نیسان تکیه دادم. 

- داوود آتیش کن بگاز!

چند بار روی اتاق راننده ضربه زده و باد در غبغب انداخت. صدای تندخوی روشن شدن ماشین در فضا پیچید.

با شنیدن صدای وحشتناک خودروی عجیب، بی‌مهابا گوش‌هایم را پوشش قرار دادم که تبسم موزیانه ملیحه در مقابلم ظاهر شد.

- گرخیدی؟ عادت می‌کنی! محکم بگیر که تکون- تکون زیاد می‌خوره.

سریعاً میله‌های بلند پشت سرم را میان انگشتانم فشردم که ابوغراضه به راه افتاد. تکان‌های شدید و تهوع‌آور خودرو گاهی تعادلم را برهم می‌زد. با این وجود، عاشق رقصیدن باد میان موهایم شده بودم. نوازش گردن و صورتم توسط هوای گرم ظهر تیر ماه زیباترین تجربه‌ای بود که اکنون آن را به دست آورده بودم.

- میگن اِکی پلنگه هم آزاد میشه! خبر کشکه یا چی؟

آوای صدایش را باد در هوا پراکنده ساخت و جملاتش به سختی شنیده شد:

- نه، خبر درسته! قرار بود آزاد بشه!

مدت زمان بسیاری بود که چنین فریاد نکشیده بودم.

شانه‌ای تکان داد. تمام تنم از تکان‌های شدید به لرزه افتاده بود و گاهی صدایم را تحت تأثیر قرار می‌داد.  با این حال دریافتم که جملاتم را شنیده است.

چشم به سوی خیابان‌ها و شهر چرخاندم. هیچ تغییری در خیابان‌های شهر حس نمی‌کردم. شهر را فقط انسان‌هایش تغییر می‌دهند و جَو بد یا خوب آن را مردمانش تعیین می‌کنند.

ماشین و موتورهای مختلفی از نیسان غراضه‌ی ما سبقت می‌گرفتند و بدون اعتراضی به راه خود ادامه می‌دادند. گویی حالِ خراب خودروی ما را درک کرده‌اند؛ حتی رانندگان خشن نیز فقط به بوق کوتاهی اکتفا می‌کردند.

به چهارراه ولی‌عصر نزدیک می‌شدیم که ماشین به پت- پت افتاد و وسط آن خیابانِ شلوغ، متوقف شدیم. بالأخره از تکان‌ها خلاص شدیم؛ اما چه خلاص شدنی!

صدای بوق‌های مکرر راننده‌های پشت سرمان به کنار، افسران راهنمایی و رانندگی هم برای جریمه کردن ماشین از دور به ما نزدیک ‌می‌شدند. عزت با دیدن این وضعیت پرخاشگرانه روی سقف بالای سر راننده کوبید و فریاد کشید:

- داوود؟ مگه نگفتی ماشین رو درست کردم؟ این که باز تسمه تایمش مشکل داره! 

نیم‌رخ راننده از شیشه‌ی غبارگرفته‌اش ظاهر شد. مردی با سیبیل‌های کلفت و کله‌ای تاس، پوست صورتیِ تیره.

توجه‌ام به عزت جلب شد که مثل شیرزن‌ها دستان خود را در هوا تکان داده و رانندگان معترض را به فحش و ناسزا بسته بود.

قفل انگشتانم را از میله‌های پشت سرم رها ساختم و به سختی از ماشین به روی آسفالت‌های گُر گرفته‌ی خیابان پریدم. آستین مانتوی خاکستری‌ رنگ ملیحه را در چنگ گرفتم و سعی در آرام ساختن این زن سرکش کردم:

- عزت! بیا ماشین رو هُل بدیم، بیا! بیا و به اون‌ها کاری نداشته باش!

عزت و راننده‌ی پیکان سفید رنگ با هم به بحث و جدل بودند که حس کردم در این بحث، راننده‌ی پیکان که قد کوتاه و لاغر‌اندام بود بازنده خواهد شد. توان نگهداری عزت را نداشتم که از دستم در رفته و به سمت درب شاگرد خودرو به راه افتاد.

چون او را می‌شناختم و از هدفش آگاه بودم، به طرفش جهیدم و سعی داشتم تا حد امکان مهارش کنم. 

با فریاد و ناسزا، چماق بزرگی را در آسمان تکان داد و به سوی پیرمرد حمله‌ور گشت. چشمانم گرد شد و جیغ کشیدم، به بغلش دویده و دستان او را در هوا قاپیدم.

- عزت؟! دیونه شدی؟ دو ماه نیست که از زندان آزاد شدی و باز می‌خوای بی‌اُفتی هلف‌دونی؟ بیا همراه داوود ماشین رو هل بدیم. به اون پیرمرد چه کار داری زن؟!

برای لحظه‌ای ایستاد. ترس در وجودم غلبه کرده بود که دوباره فریاد کشید:

- بکش کنار فریماه! می‌خوام بدونم صاحاب این خیابون کیه! اصلاً مرتیکه‌ی پیزوریِ بدبخت! من یکی بکشم بهت که جا به جا سکته کردی! سیرابی!

سد راه زن قدرتمندی چون عزت شدن برایم سخت بود؛ اما هر جور شده از پَسَش برآمدم. تن فربه‌اش را در آغوشم می‌فشردم و مانع نزدیکی او به راننده شدم. در بغلش فریاد کشیدم:

- بسه عزت! اِ... بچه شدی! راه باز شده اما تو دست بردار نیستی؟! تو رو روح ننه‌ات ولش کن!  افسرها دارن میان!

 

@Atlas _sa @Saba_82 @Hony.m @Qazal @Ghazal @Reyhaneh.m @tamana @Najmeh_n @E.S @parastsh.shafie.poor @Gh.azal @Gh.aꨄ︎  @Gh.nejati  @N.Sh_87 @Fafaiti  @Telma14 @bahareh.s @Bahar khani @VAHID @Venus_m @Darya_22 @dony_aaaaf

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 38
  • هاها 10
  • غمگین 3

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

از او جدا گشتم. تمام عضلاتم از شدت فشاری که به بدنش آورده بودم تحلیل رفته بود. در نهایت، جمله‌ی داوود کمی عزت را آرام کرد:

- آبجی بیا! ولشون کن بنده‌های خدا رو.

نزدیکش ایستاده بودم تا مجدد کار دستمان ندهد. با ابروهای بلند و درهم کشیده‌اش تفی بر زمین انداخت و دوباره فریاد کشید:

- تف به قبر مِیّتت! از جلوی چشم‌هام خفه شو!

پیرمرد پیکان سوار که با رفتارهای ملیحه زهره ترکانده بود، در یک حرکت پشت فرمان نشست و به سرعت از کنارمان گذشت. مکرراً پشت سر خودروی پیکان، عربده کشید:

- آدم توی آفتابه پپسی بخوره اما این‌جور خیط نشه! چیه؟ فر خوردی؟ نبینمت این ورها!

با نیش و کنایه‌هایش به قهقهه افتادم. می‌دانستم حالا یکی از همان جملاتش را نثارم می‌کند که همین هم شد. غرولند‌هایش که تمام شد به سمتم چرخید. با مشاهده‌ی خنده‌هایم دهانش کج شد و یک طرفه ایستاد:

- زپرشک! گاله رو ببند زن گنده!

پشت چشم نازک کرده و خنده‌هایم را تکمیل کردم. نگاهم به داوود، برادرش که نزدیک ماشین خود ایستاده بود، برخورد کرد. سراسیمه و آشفته به عقب و جلوی ماشین قدم برمی‌داشت و کاپوت ماشین را بالا زده بود.

- بیا بریم ببینیم این امام عمل چی کار داره می‌کنه!

همراهش به راه افتادم و نزدیک درختی در پیاده‌رو به تماشای خواهر و برادر مشغول شدم. ملیحه با قلدری، نظری به موتور ماشین انداخت و با تن صدای بلندی پرسید:

- چیه؟ چرا مثل شیلنگ به خودت می‌پیچی؟ تک بزن، تیمور بیاد ماشین رو ببره خوب!

رفتارهای متناقض داوود دلهره‌اش را بیشتر نشان می‌داد. چرا باید در این حد اضطراب داشته باشد وقتی خودش از عیب‌های خودروی‌ خویش خبر دارد؟ به او بسیار مشکوک شده بودم و فرضیه‌های درست و غلط زیادی به سرم می‌زد.

تمرکزم را دختر شیک‌پوشی که وسط خیابان از خطوط عابر پیاده گذر می‌کرد گرفت. لباس‌هایش را برانداز کردم که با داد و بی‌داد عزت و داوود، دوباره به سوی آن دو چرخیدم.

- آخه ناکس! مگه تو به من نگفتی تَرک کردی؟ این‌ها چیه توی گاری‌ات!

- ای وای زن! داد نزن الآن افسر میاد بدبخت میشم!

داوود دستی به نشانه‌ی خواهش به چانه‌اش کشید و ملتمسانه ادامه داد:

- تو رو روح ننه‌مون اقدس، داد و هوار راه ننداز، غلط کردم خب! شکر خوردم! دیگه از این غلط‌ها نمی‌کنم، زود باش قایمش کن دارن می‌رسن!

قدمی به طرفشان برداشتم. با برخورد نگاهم به رخسار خشمگین و برآمده‌ی ملیحه ابروهایم درهم گره خوردند. منظورشان از این حرف‌ها همانی است که من در ذهن می‌پرورانم؟ یا شاید من بد متوجه شدم؟!

صدای قار و قور شکمم بلند شده بود که ملیحه سینه صاف کرده و مقابل افسران راهنمایی و رانندگی ایستاد.

- تسمه تایم پاره کرده، الآن راه می‌اُفتیم جناب!

یکی از افسران پلیس که بی‌سیم‌ خود را به صورتش نزدیک کرده بود، نظری به نیسان غراضه‌ی داوود انداخته و رو به عزت پرسید:

- مدارک ماشین همراه‌تون هست؟ می‌شه یه نگاه بندازم؟!

عزت سرخ و سفید شد و هل کرد. بعد مدتی مکث گفت:

- والله جناب سرهنگ این داداش ما تیمارستانیه، بهش دارو پارو زدن تا باهامون بیاد. مدارک رو توی خونه جا گذاشتم. ماشین مال منه!

مرد مشکوک که کلاه روی سرش بر چشمانش سایه افکنده بود ابرو کج کرد. در جست‌وجوی برادر دیوانه‌ی ملیحه، سری به داخل ماشین خمید.

- بیاین ببینید جناب سرهنگ!

- سروان هستم نه سرهنگ خانم!

کله‌اش را خاراند و آن دو مرد را به داخل ماشین، راهنمایی کرد. عقب عقب رفتم تا  وضعیت برادرش را ببینم. پشت درخت دوباره ایستادم که با دیدار داوود، کنترل خود را از دست داده و به قهقهه افتادم.

برای این‌که صدایم را متوجه نشوند هر دو دستم را روی لب‌هایم قرار دادم. به نفس- نفس افتاده و به‌خاطر  جلب نشدن توجه‌شان  پشت کردم. ریز- ریز می‌خندیدم.

 

@Atlas _sa @golpar  @hany.rß @NARGES-S  @Ghazal  @Hony.m  @Esteghlalabi  @Gh.azal   @Gh.aꨄ︎  @Sanaz87  @ملیکا ملازاده  @نارسیس بانو.arabzade  @ماه پری 

دنبال کنید بچه ها😍

 

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 36
  • هاها 10
  • غمگین 2

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

داوود روی صندلی سرنشین لم داده و زبانش از دهانش بیرون زده بود. وقتی از او چیزی پرسیدند مثل جن‌زده‌ها، تکانی به خود داد و دوباره به همان حالت نشست.

با یادآوری آب جاری شده از دهانش و چشمان مسخره‌اش بیشتر خنده‌ام می‌گرفت.

به درخت تکیه دادم و سعی کردم آرام- آرام به سوی آن‌ها بچرخم و از اوضاع باخبر شوم. این‌بار داوود، داخل ماشین دست و پاهایش را که روی داشبورد گذاشته بود تکان می‌داد و با صدای بلند و بدحالتش فریاد می‌زد:

- آی دختر گل فروش! گل رو ارزون نفروش من خودم باغبونم قدر گل رو می‌دونم...

لب‌هایم را برای کنترل خنده‌ای که از درون سینه‌ به حنجره‌ام فشار می‌آورد، به هم فشردم که افسران راهنمایی و رانندگی رو به عزت چیزی گفتند و او دولا راست شد. دستی روی شکم خود قرار داده و جملاتش را فریاد زد:

- چشم! الساعه می‌برم تحویلش می‌دم. چشم. 

داوود از ماشین پیاده شده و خندان و با اعتماد به نفس دست خواهرش را گرفته و فریاد می‌زد:

- بیاین برسونیمتون! بیاین بابا، تعارف نکنید. 

مردها بی‌تفاوت و  با تردید از ماشین دور شدند. هرازگاهی برگشته و نگاهی به داوود می‌انداختند و خنده بر لب می‌زدند.

عزت با دیدن من که از خنده منفجر شده بودم، دستانش را قائم بر کمرش تکیه داده و با ژست خاصی  برابر ماشین تماشایم می‌کرد.

- از رو نری! چه قایم هم شده که مثلاً تو با ما نیستی.

بریده- بریده جوابی برایش از مغزم پیدا کردم:

- چیه خب؟ من تازه از زندان آزاد شدم، می‌خوای باز من رو بندازی زندان؟

با تأسف سرش را به چپ و راست تکان داد و نگاه اسف‌باری به روی برادرش که  داخل ماشین نشسته و شعر می‌خواند کرد. ناگهان باد در غبغب انداخت:

- چه برازنده‌ات هم هست. همین‌جور بشین ببریمت تیمارستانی، جایی درمون بشی بدبخت.

نوچ- نوچی کرده و دوباره به سر برادرش فریاد کشید:

- پاشو جمع کن خودت رو، امام عمل!

خنده‌هایم را آرام- آرام متوقف ساختم که اگر چنین نمی‌کردم قلبم از شدت هیجان منفجر می‌شد. با نوازش شکمم به ملیحه که اعصابش از عالم و آدم خرد شده بود نزدیک شدم. لبخندی به لب رساندم تا امواج نامتعادلش به من پرتاب نشود.

- خون کثیفت رو کثیف‌تر نکن ملی!

موهای نامرتبش را که بر صورتش سقوط کرده بود کنار زد. ابروهای قرینه‌اش بالا پریده و احوالاتش داغان به نظر می‌رسید.

- عزی واقعاً گرسنمه! کاش همون پشت میله‌ها می‌موندم، تو که از صبح دعوا می‌کنی...

تشری زده و حرفم را قطع کرد:

- تف به روی آدم ناخون خشک! من صبح بهت گفتم که می‌ریم پارتی! این ابوالجهل وسط راه قالمون گذاشت.

با گفتن کلمه‌ی ابوالجهل نگاهش به ماشین چرخید. رو به داوود دوباره پرید:

- هوی! ما داریم می‌ریم همون رستوران که نزدیک این‌جاست. نیای هی زر- زر پشت خط. 

به رفتارهای مردانه‌اش عادت کرده بودم که محکم روسری خود را چفت کرد.

- بزن بریم فری!

دست قدرتمندش را در دستانم گرفته و به سمت پیاده‌رو کشید. در سکوت با او هم‌قدم شده بودم که بعد چهل قدم، ناگهان ایستاد:

- اوه- اوه! این‌ها که باز این‌جا‌ هستن. خدایا مَصبت رو شکر!

رد نگاهش را روی همان مردهای پلیس گرفتم که به عزت مشکوک شده بودند. سریع از داخل ساک دستی‌ام چادر مشکی‌ام که از زندان به یادگار آورده بودم را درآورده و به سمتش گرفتم.

- بگیر صورتت رو بپوشون، فوراً از جلوشون رد می‌شیم نمی‌شناسنت!

صورت بیضی شکلش به لبخند باز شد و با هیجان به بغلم پرید.

- من قربون زندون رفتنت بشم فری جون!

قیافه‌ی ناراحتی بر خود گرفتم و بعد جدایی از من ناگهان خشکش زد.

- چته خب! بگیر. 

ضربه‌ای به دهانش کوفت و فوراً عذرخواهی کرد:

- دستم بشکنه از زانو!

کمی خنده‌ام گرفته بود و برای پنهان ساختنش به راهم ادامه دادم. از پشت سرم صدایش را می‌شنیدم اما اعتنا نکردم.

- فری! فریماه!

بازویم را از پشت کشید و چهره‌ی معصومی به خود گرفته بود.

- مَشتی! چروک لباستیم، اتو بزن هلاک شیم. نارنگی من!

بالأخره چهره‌ی بشاشم به رویش باز شد و جواب دادم:

- زود باش! از گرسنگی مردم هلو. 

چادر را به سرش کشید و چشم کِش‌داری تحویلم داد. صورت بزرگش را میان چادر مشکی من پنهان کرد و فقط نوک دماغش از پشت آن پارچه‌ی ضخیم دیده می‌شد. کم- کم به شلوغی خیابان می‌رسیدیم که همان دو مرد جوان را در حال گفت‌و‌گو در رأس خیابان رویت کردم.

به پهلوی عزت ضربه‌ی آرامی وارد کردم که تعادلش را از دست داده و سنگی جلوی راهش را گرفت. متوجه آن سنگ نشده بودم که عزت تلو‌- تلو‌ خوران چندین قدم با سرعت به جلو افتاده و ناگهان به روی سنگ‌فرش رنگین خیابان سقوط کرد.

 

@Atlas _sa  @M.gh @golpar  @Fardis @Hony.m  @Qazal  @مریم شجری  @Ghazal  @Beretta  @ساتوری  @mahdiyeh  @Elahedoraghi  @bahareh.s  @Mahan.Rahi  @Gh.azal @Night Shadow  @Elahe85  @Saba_82  @Red_girll   @Maryam_gerivani 

بچه ها رمان رو فالو کنید یادم میره کیا رو باید تگ کنم 

لاو یو😍

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 33
  • هاها 13
  • غمگین 2

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

چنگی بی‌مهابا به صورتم کشیده و کنارش نشستم. چادرم دورتر از ما بر روی زمین خیمه زده و عزت هنوز از زمین برنخواسته بود. کمرش را در دستانم اسیر ساختم که متوجه‌ی لرزش بدنش شدم. جماعت زیادی نزدیک ما ایستاده بود تا متوجه شوند چه اتفاقی افتاده است. بی‌تفاوت به پچ‌- پچ‌های آن‌ها صدایش زدم:

- عزت؟ عزی؟ خوبی‌؟ گریه نکن بلند شو!

چند بار  نامش را بر زبان آوردم که کمی نیم‌خیز شده و سرش را به سویم چرخاند. خم شدم تا بفهمم آسیبی دیده یا نه که دستم را همانند ماری که طعمه بگیرد، با حرکتی سریع گرفت و به سوی خود کشید. در کنارش به زمین خوردم و آه از نهادم برخواست.

- ای تو روحت فری، الآن من چه‌جوری بلند شم پلشت؟!

تا قبل از این‌که صدایش را بشنوم می‌پنداشتم که به گریه افتاده؛ با این‌که از زنی مثل او این عمل بسیار بعید بود ولی حال، با شنیدن صدای آرامَش  دانستم که از خنده روده‌بُر شده است.

دست گرمَش را که به دستم گرفته بود فشردم و لبخند بر لب گفتم:

- تو بلند شو، من کاری می‌کنم کسی نبینتت.

در همان حال، زنِ میان‌سالی به ما نزدیک شد و با صدایی لرزان پرسید:

- دخترم حالت خوبه؟

چادر مشکی‌ام را که در میان دستانش بود به سمتم گرفت، غفلتاً برخواسته و آن پارچه‌ی مشکین را از دستش قاپیدم. لبخند به لب پاسخ دادم:

- نه! چی؟! آره!

زن که موهای سفیدش از زیر شال راه‌- راهش نمایان بوده  و آرایش خیلی مختصری کرده بود، با شک و تردید کمی عقب‌ نشست؛ نگاه آخرش گونه‌ای بود که انگار  به عقل من شک کرده است.

عزت، گوشت انگشت شصتم را زیر دستان گرمَش گرفته  و آخ بلندی از گلویم شنیده شد. دستم را با شدت زیادی از زیر ملیحه که هنوز در همان حال بود  کشیدم و سریع به چشمان منتظر پاسخ دادم:

- خ... خواهرم هست! ببخشید...

نگاهم به  دو مرد جوان راهنمایی و رانندگی برخورد کرد که تند و تیز ادامه دادم:

- کورِ! عینک دودی‌اش شکسته، خجالت می‌کشه بلند شه، می‌شه دورمون رو خلوت کنید؟!

لرزش تن عزت سبب شد لب‌هایم را بعد گفتن این جملات بر روی هم فشار دهم تا خنده‌ام نگیرد.   

به‌خاطر کنترل خنده‌ام می‌دانستم اگر چیزی از من بپرسند تا دهان باز کنم، نیشم تا بناگوش شکوفا خواهد شد.

غوغای   مرد و زن‌ها به گوشم رسید و خیالم از بابت آن‌ها راحت شد.  

- ‌طفلکی! زن بیچاره!

- خب وقتی می‌بینی وضعیت خواهرت درست نیست، بیرونش نیار.

- بیاین بریم زشته ایستادیم!

تدریجاً تمامی جماعت متفرق گشتند ولی افسران جوان هنوز در حال مصاحبت با هم بودند و زیر چشمی حواسِشان به من و ملیحه بود.

حق داشتند که شک کنند، با رفتارهای ناگهانی و خنده‌داری که ما از خود نشان دادیم؛ حتماً  خیال می‌کنند که ما دزد یا خلافکار هستیم و این صحنه را عمداً به راه انداخته‌ایم تا جلبِ توجه کنیم.

سینه صاف کردم و ایستادم. چادر را در مقابل دیدگان پلیس‌ها گشوده و بازوی ملیحه را چنگ زدم.

کمرش را خم کرده بود که پارچه‌ی ضخیم چادر  را به سرش انداخته و راهِ خود را از افسران پلیس کج کردیم.

مجدداً ضربه‌ای ملایم به پهلویَش کشیدم که با مشاهده‌ی لبخندش که کاملاً مشخص بود کنترل لب‌هایم را از دست دادم، سریعاً پشت به آن دو مرد مشکوک کرده و گام‌هایمان را تند ساختیم.

بازوی عزت هنوز در چنگم بود که به اندازه‌ی کافی از آن محل دور شدیم.

- واقعاً کوری ملیحه!

- ای تو روحت فریماه! چرا این چادر تو این همه درازِ؟ مگه تو تیر چراغ برقی؟

به سمت دیگر خیابان پریدیم که خنده‌کنان چادر را از سرش کنار زد و شروع به سرزنش  من کرد. گویی من مقصر کور بودن او بودم!

در حال تماشایش بودم که ناگهان چشمان مشکی رنگش برق خاصی زده و گفت:

- به‌- به! دُنر ترک با نوشابه‌ی مشکی! بیا بزنیم به رگ. اون خیر ندیده‌ها که نَذاشتن ببرمت رستوران... 

منتظر پاسخی نماند و به سمت مغازه‌ای در نبش کوچه دوید. به راه افتادم و پشت سرش ایستادم. گرسنه بودم و از خدایم بود که چیزی بخورم؛ با این وجود از وضع مالی عزت نیز خبر داشتم.

- حالا دنر نباشه هم اشکال نداره! سوسیسی چیزی...

انگشت اشاره‌اش را به نشانه تهدید بالا برده و غرید:

- قرار بود بریم جشن بگیرم برات، اما حالا که نشد حرف نباشه!

 

@Atlas _sa  @M.gh  @MCH  @hany.rß  @Hony.m  @_.mobina._ @Mobina_sh  @._.Fati._. @fati99  @Qazal  @Ghazal  @SARA._.IZ2004  @Beretta  @golpar  @bahareh.s  @melika_sh  @Otayehs  @Night Shadow @nightrage    @mahdiyeh  @Mahak.pi  @Mahan.Rahi  @VAHID  @Red_girll  @Najmeh_n  @NAEIMEH_S  @MMMahdis  @ساتوری  @Esteghlalabi  @Parifam280  @N.Sh_87

دخترا رمان رو دنبال کنید آی لاو یو به خدا💟😎

 

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 36
  • تشکر 1
  • هاها 12
  • غمگین 3

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

رو به پسر نوجوانی که در مقابل مغازه ایستاده و با گوشی مشغول بود، پرسید:

- آی پسر! بدو دو تا دُنر ترک مَشتی بیار برامون که مهمون دارم.

پسر نوجوان با این‌که هدفونی در گوش داشت با حرکات سر، عزت را اطاعت کرد. به داخل مغازه برگشته و صدای بچگانه‌اش به گوشم رسید:

- اوستا؟! دو تا دنر و...

از همان داخل رو به ملیحه فریاد زد:

- نوشابه چی می‌خوای؟ سس هم می‌خوای؟!

- پَ نه پَ! آخه...

بازویش را فشردم تا شروع به فحاشی نکند. 

- عزت؟! اِ زشته! اون بچه است. 

میان دو اَبرویَش را فشرد و با لحن تمسخرآمیز ادامه داد:

- بچه! دو تا نوشابه تگری بیار برامون. قراره با آب جوب بخوریم؟

با ایش کش‌داری چپ- چپ به او زل زد. همان‌جا منتظر ماندیم تا غذا به دستمان برسد. 

چشمم بین درختان سر به فلک کشیده‌ی خیابان و جمعیت که شتابان از کنار هم رد می‌شدند، گذشت.

تمامی این انسان‌ها،  دردی در دل مشکلات خود دارند که هر کدام رنگارنگ و گوناگون هستند؛ اما احتمالاً درد من از درد همه‌ی این مردم فراتر بود. درد من درد بی‌کسی است، درد غربت است، درد تنهایی است.  

ای کاش می‌توانستم این شهر شلوغ و پرهیاهو را پشت سر گذاشته و به روستای خانم جانم کوچ کنم؛ ولی نمی‌توانستم. من کارهای زیادی در این شهر دارم که باید به انجام برسانم.

- بگیر یخ کرد فری!

ساندویچ را که داخل کاغذ کاهی رول شده بود از دستش گرفته و با او همراه شدم. تنها دلگرمی من، بودن دوستی چون او بود. از وجودش خدا را شکر می‌کنم که با بودنش هنوز تنهایی را با جان و دل نفهمیده‌ام. عزت و من بی‌گناهانی بودیم که بی‌خود و بی‌جهت زندانی بودیم.

در بند که بودم هر دو با هم عروسک می‌دوختیم و قلاب‌بافی انجام می‌دادیم تا از این راه، درآمدی هر چند اندک کسب کنیم. ته مانده‌ی جیبمان همان پس‌اندازی است که از زندان برایمان مانده بود.

- از خانم ستاری آمار داری؟

ساندویچم را حتی دست هم نزده بودم اما عزت با اشتها و خیلی وحشیانه به ساندویچش گاز می‌زد و لپ‌هایش باد انداخته بود.

- ستاری؟ همون مددکار که...

سری تکان داده و نوشابه‌اش را سر کشید. برای این‌که ناراحت نشود گاز کوچکی به ساندویچ زدم و آهسته گفتم:

- نمی‌دونم والله! وقتی که آزاد شدم فقط بهم اطلاع دادن که اگه بعداً مشکلی داشتم برم پیشش!

نگاهش به پشت سرم بود که در یک آن، کمرم را به سوی خودش کشید و تقریباً کامل به او چسبیدم. چشمانم را از دهان بزرگش که لقمه را می‌جواند به خلف سرم کشیدم. مردی با اَرّابه‌ای بزرگ از کنارمان رد شده و به همه هشدار می‌داد:

- یالله حاج آقا! یالله حاج خانوم! راه باز کنید.

چشم از پیرمرد که منتظر باز شدن راه بود برداشته و دوباره به مسیر ادامه دادیم. کل خیابان‌های اطراف در مورد اتفاقات این دو ماه حرف زدیم اما نتوانستم سوال اصلی را از عزت بپرسم، از این‌که اطلاع نداشته باشد در هراس بودم.

- عزت؟!

قوطی نوشابه و کاغذ کاهی مچاله شده در دست داشت و با چشم به دنبال سطل آشغال می‌گشت. فوراً جواب داد:

- یه مین صبر کن!

جلوی مغازه‌ی خواروبار فروشی ایستادم تا ملیحه برگردد. شتابان به سوی کوچه‌ای که سطل زباله در رأس آن قرار داشت رفته و  چابک برگشت. به نزدم که رسید، صدای زنگ گوشی‌اش مزاحم پرسیدن  درخواستم شد.

گوشی کوچک و دکمه‌ای از جیب مانتوی مندرس‌ خود بیرون کشیده و با فشار بسیار روی دکمه‌ی تماس، آن را بر روی گوشش قرار داد.

به صحبت‌هایش کمی گوش فرا دادم اما خیلی سریع حوصله‌ام سر رفته و خود را با دختر بچه‌ی کوچکی که روی پله‌ی مغازه‌ای بسته نشسته بود مشغول کردم. لباس‌های پوسیده و لک‌دار به تن داشت و دو عدد واکس و یک فرچه در مقابل خود گذاشته بود.  انتظارکش به افرادی که از کنارش می‌گذشتند می‌نگریست.

صورتش کمی زخمی و روی دستان کوچکش لکه‌های تیره‌ی واکس آشکار بود. چه دنیای عجیبی است این دختر باید در کوچه و خیابان به شادی و خوشی با همسالانش خاله‌بازی کند؛ اما گوشه‌ای از خیابان در پی لقمه‌ای نان می‌گردد. شاید او از همین خردسالی فهمیده که همه چیز در این دنیا پول و مقام و ثروت است.

اگر این سه را نداشته باشی گویی هر تلاشی برای بالا بردن خود، بی‌فایده است. 

- داوود بود! دستور داده وایستیم کیشیک بدیم بلکه بیاد ما رو برسونه. جایی رو داری بری فریماه؟ خونه‌ای چیزی؟ خان جونت کجاست؟

نگاهم را از دخترک کشیده و به حرف‌هایش توجه کردم. بی‌تفاوت سری بالا و پایین کرده و پاسخ دادم:

- آره! خونه‌ی خان جون هست، کلیدش رو هم دارم. میرم همون‌جا. 

کمی تأمل کردم و پرسیدم:

- مگه ماشین درست شده؟

- نه بابا صاحابش بمیره!

 

@Atlas _sa @Hony.m  @hande  @hany.rß  @Gh.aꨄ︎  @MCH  @M.gh  @Qazal  @Ghazal  @A...A  @bita.mn  @Zahra_g  @zahra_z   @kimia.sq @._.Fati._. @_.mobina._  @_.Zeinab  @._Nzy  @NazaninQt  @dinaamiri.  @ساتوری   @MMMahdis   @دخترخورشید  @Night Shadow

دخترا هر کی دنبال نکرده رمان رو دنبال کنه هق رمان همه تون رو میخونم😩

 

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 39
  • هاها 4
  • غمگین 1

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

به گونه‌ی ناهموار عزت چشم چرخاندم و لبخندی به سیمایش کشیدم:

- آرزو بکن!

ابرو پرانده و مثل همیشه اخم کرد. ساندویچ نصفه و نیمه را در دستم فشردم و دوباره پرسیدم:

- اِ عزت؟! جون من دیگه! یه آرزو بکن تو دلت.

کلافه سری چرخاند و غرید:

- چیه؟ باز رو گونه‌ام مژه افتاده؟

لبخندی زدم که سریع  کله‌اش را خاراند:

- خب.

- آرزو کردی؟

- ها دیگه!

دستی روی گونه‌اش کشیدم و پلک افتاده‌ی بختش را از صورتش چیدم. به همین کارها دلم خوش بود و همین بود که مرا تا به حال سر پا نگه داشته است.

نیم‌ساعت منتظر برادر ملیحه ایستادیم که بالأخره با سرعت نه چندان زیاد، با موتوری سه چرخ که صدای وحشتناکش به هوا برخواسته بود  نزدیکمان شد. چراغ راهنمای موتور شکسته با اتاق باری که بَتونه‌کاری و زنگ زده بود. 

عزت و من به هم نگاهی گذرا انداختیم که با گاز مجددی که داوود به موتور داد، دود سیاهی از اگزوز آن خارج شد. غر‌- غرهای عزت موجب شد دوباره خنده به لبانم برگردد.

- آخه سنبل الطیب! آخه اسکلت برقی! این چی چیه آوردی؟ آبرو حیثیت نذاشتی برای ما به مولا!

رو به من ادامه داد:

- دختر بپر بالا دیرمون شد. 

در کنار عزت همیشه استخوان فکم به شدت درد می‌کرد چون او همیشه جملات طنزی در سر دارد که هیچکس انتظار شنیدنشان را ندارد. با گام‌های از هم جدا  به اتاق بار نزدیک شد.

- آبجی ماشین رو بکسل کردم انداختم گاراژِ   اسی آنتن.

- بتمرگ! سه ساعته  ما رو این‌جا کاشتی. داشتیم درخت می‌شدیم دیگه.

همراه ملیحه با رخسار خندان به بالای اتاق بار پریدیم و روی سکوی کوچک که هر دو مقابل یکدیگر قرار داشت نشستیم. تکه‌ای از کف اتاق بار، پوسیده و زنگ زده بود که از همان تکه که رو به خیابان بود باد به داخل پاهایمان نفوذ کرده و تَنِ‌مان را خنک می‌ساخت.

با این‌که موتور صدای بسیار آزاردهنده و گوش‌خراشی داشت؛ اما هر دو از این‌که در معرض باد قرار داریم لذت می‌بردیم. ناگهان صدای ضبط کوچک سه‌چرخه و غرش موتور  داوود درهم پیچید و ترکیب جدیدی را ساخت:

- دیشب اومدم خونتون نبودی راستش رو بگو کجا رفته بودی...

همراه با خواننده، داوود نیز شعر را تکرار می‌کرد و صدای نکره‌اش را در فضا پخش کرده بود:

- یادته قول دادی قالم نذاری هی واسم عذر و بهونه نیاری راستش رو بگو کجا رفته بودی...

عزت چشم غره‌ای به برادرش می‌زد و پوست لبش را با حرص می‌جوید. گویی امروز خنده‌هایم تمامی نخواهد داشت.

- ببند اون گاله رو! 

با اعتراض عزت، داوود دیگر آهنگ  را همراهی نکرد و همچنین از صدای  ضبط کاست. 

کم- کم غروب خورشید تهران از پشت برج بلند قامت میلاد دیده می‌شد. در افکار گوناگونم غرق شده بودم که ملیحه رو به من پرسید:

- می‌خوای امشب بیام کنارت که تنها نمونی؟

تبسمی بر رفتار مهربانش کشیدم.

- نه قربونت! من به تنهایی عادت کردم.

گردن کج کرد و دوباره پرسید:

- باشه! خواستم یالغوز نباشی. راستی گفته بودی خونه‌ی ننه جونِت کجاست؟

هنوز دست از سر کار گذاشتنم برنمی‌داشت.

- نازی‌آباد.

- ها باشه!

کمر خم کرده و در گوش داوود با اخم بزرگی فریاد کشید:

- کدوم گوری داری میری؟ مگه آدرس پادرس داری استخون؟

داوود دستی در هوا تکانید و دوباره فریاد زد:

- کجا برم پس؟

- خبر مرگت نازی‌آباد!

داوود سری به طرفین چرخاند و ملیحه صاف ایستاد. دوباره چشمانم به دستکش دست راستش گره خورد. ماجرای سوزاندن دستش توسط ناپدری‌اش را برایم بازگو کرده بود. زخم عمیق دستش به قدری شدید بود که اگر دستکش بر دست نداشت استخوان‌ سفید اپیدمش عیان می‌شد.

او از من هفت سال و دو ماه بزرگ‌تر بود. من و او بی‌گناهانی بودیم که علت در بند بودَنِ‌مان را هرگز درک نکردیم.

این زن در زندان‌های قزل‌حصار و اوین از من حمایت کرد تا آسیبی به روح و جسمم وارد نشود. این پنج سال، چه‌ها از سر گذراندیم تا به همین نقطه‌ی زندگی برسیم.

سه ماه پیش وقتی زندانیان قزل‌حصار و اوین را دسته‌بندی می‌کردند ما بسیار تصادفی از هم جدا شدیم؛ اما این جدایی طولی نکشید و در اوین دوباره همدیگر را ملاقات کردیم. می‌دانستم چگونه راهی به سویم گشوده چون پنج سال بود اوقاتمان را با هم می‌گذراندیم.

فرض گذاشتم که یا تهدید کرده یا از مددکارمان خواسته تا ما را به هم برساند. زبانش قدرت نفوذ بسیار زیادی داشت و توان این را داشت که با یک جمله‌ی کوتاه هر کسی را تحت‌ تأثیر قرار دهد.

 

دلم نیومد توی پارت قبلی نخندین😂 الان بخندین 😍😂

اگه رمان رو فالو نکردین فالو کنید که قراره سم بپاشم😍😂

   @MCH   @Qazal  @Gh.aꨄ︎  @SARA._.IZ2004  @setareh__nori  @Ghazal   @MMMahdis  @ساتوری  @عسل عبدی  @سارا_  @Night Shadow  @Mah.77  @mahdiyeh  @mah86  @Mahak.pi  @Mahan.Rahi  @Mahdieh  @Asma,N  @Fardis  @Tiam_roman   @M.gh  @VAHID  @Elahedoraghi  @dony_aaaaf  @bita.mn  @Kimiy_mw77@نارسیس بانو.arabzade@Atlas _sa

@Negin jamali

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
ویراستاری Negin jamali

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

برخلاف چهره و اخلاقیات خشن و رفتارهای مردانه‌اش، قلبی پر از عشق و محبت داشت؛ ولی زندگی با او سر ستیز  داشت. هر کدام از ما زنان در زندان از این باخبر بودیم که مردم برچسب زندانی ما را می‌بینند نه شخصیت و زنانگی پشت این داغ را.

برخی زنان در بند، بدون خطای خاصی  قاتل و دزد و یا به جرم مواد مخدر دستگیر شده بودند. در زندان، درک نمودم بودنم در ‌‌آن‌جا، کار عزرائیل زندگی‌ام است.

- کم برو تو فکر! پیر می‌شی ها!

بی‌روح لبخند بر لب نشاندم و نگاهم را به ماشین‌ها که چالاک از ما سبقت می‌گرفتند سر خورد. تا انتهای مسیر به ماشین‌ها چشم دوخته بودم که کم‌- کم حال و هوای گرگ‌ومیش  رنجیده خاطرم  ساخت.

از هوای گرگ‌ومیش متنفر بودم و این تداعی‌گر دوستانی بود که در چند سال اخیر، از دستشان دادم.  در آن سال‌ها  متناوباً یکی از دوستانمان به جرم قتل یا مواد مخدر در همین ساعات به انفرادی هدایت می‌شدند و چند روز بعد یا اعدام و یا بخشیده می‌شدند و سپس آزاد می‌گشتند.

در موارد اول کل سلول‌ها تا چند روز در سکوت فرو می‌رفت و در موارد دوم همه خدا را شکر می‌کردیم که بلایی بر سرش نیامده است.

با مشاهده‌ی مغازه‌ی بقالی حبیب آقا، سریع تقه‌ای به پشت اتاق بار کوبیدم تا متوقف شود.

- همین‌جاست! همین کوچه!

با سرعت بسیار زیاد، وارد محله‌ی قدیمی‌ای شدیم که پسرها با زیر شلواری‌های پاره و عرق‌گیر در کوچه فوتبال بازی می‌کردند. زن‌های فضول با چادرهای گل‌- گلی روی سکویی نشسته و یا ایستاده همه‌ی محل را زیر نظر گرفته بودند.

با رسیدن به بن‌بستی که هیچ ماشینی نمی‌توانست وارد در آن شود، سه چرخه‌ی داوود ایستاد. ملیحه چشم چرخانده و پرسید:

- این‌جاست؟

- بله! بیا بریم داخل! چایی چیزی در خدمت باشیم.

از اتاق بار پیاده شدم که عزت با اکراه سر چرخاند و به مزاح گفت:

- حالا نه که کاخ خیلی بزرگیه. بعداً مزاحمت میشم، الآن با این داوود کار دارم.

چشمکی تحویلم داد و با شنیدن جمله‌ی آخرش نتوانستم اصرار زیادی بکنم. دستی به سویش تکان داده و به بن‌بست وارد شدم.

هم‌زمان که قدم در بن‌بست نسبتاً تاریک و باریک گذاشتم، از جیب سمت راست ساکم کلیدی را که سپیده‌دم، سرباز به من برگرداند را یافته و میان انگشتانم چرخاندم.

به در خانه که رسیدم چشمانم را ریز کردم تا بینایی‌ام بالا رود و کلید را داخل قفل بچرخانم. بالأخره بعد چند دقیقه تلاش در حیاط خانه باز شد. به پشت سرم که صدای غر- غر عزت به گوش می‌رسید چرخیدم. دستم را در هوا جنباندم تا از ورودم به خانه اطمینان  یابد. 

- راه بیافت! فری رفت توی خونه!

درِ کهنه و زنگ زده‌ی حیاط را بستم. ساختمان کوچک  در تاریکی فرو رفته بود. کف دستم را روی دیوار آجری پهلویم کشیدم تا حیاط را از ظلمات بیرون بیاورم.

 چراغ کوچک بالای سرم، مُنَوَّر شد. خاک و برگ‌های پاییزی هنوز در حیاط خودنمایی می‌کردند. مشخص بود از هنگامی  که به زندان افتادم خانم جان به روستا بازگشته و این خانه متروکه مانده است.

با صدای خش‌- خشی که از انتهای تاریک حیاط شنیده می‌شد قلبم از ترس به کوبش افتاد. ساک خود را سپر کردم و به آن نقطه‌ی نامعلوم چشم دوختم.

جدیت به خرج دادم؛ اما چیزی دیده نشد تا این‌که  خستگی بر پاهایم مقیم شد. خستگی گام‌هایم را جدی نگرفته و به سوی در هال، قدم برداشتم که دوباره خش‌- خش را شنیدم. جیغ زدم:

- کسی این‌جاست؟ تو کی هستی؟

ناگهان کبوتری از داخل برگ‌ها بیرون آمده و روی درخت خرمالوی گوشه‌ی حیاط پرواز کرد. دستم را که روی قلبم نهاده بودم به پهلو سپرده و نفسی از آسودگی خاطر دمیدم.

به سه پله‌ی شکسته‌ی حیاط نزدیک شده و به کمک نرده که می‌لرزید، وارد راهروی هال شدم. ترس در وجودم را با روشن کردن چراغی در نطفه خفه کردم. قالی‌های گرد و خاک گرفته و بنفش رنگ با دیوارهای ترک برداشته جلوه‌ی زشتی به فضا بخشیده بود. 

کفش‌هایم را از پا کنده و در را پشت سرم بستم.  تمام لوازم خانه را گرد و غبار و تار عنکبوت در بر گرفته بود و هیچ چیز از این لوازم مشخص نبود.

ساک را بر زمین نهادم و به ترک‌های دیوار خیره شدم.

- خان جون چرا این‌جا نیستی تا با حرف‌هات آرومم کنی؟ چرا نیستی تا باز بپرسی: «ننه بالاخره اومدی؟» و من بغلت کنم و بگم آره اومدم ننه. حالا کی جای مامان نداشته‌ام رو برام بگیره ننه؟ چرا به روستا برگشتی؟

سر چرخاندم. ساعت‌ قدیمی، نُه شب را نمایش می‌داد. هم خسته بودم و هم گرسنه. گوشه‌ای از این سالن آشپزخانه‌ی کوچکی قرار داشت که پنجره‌اش رو به کوچه‌ی بغل بود. ساندویچ نصفه نیمه را در میان دستانم مچاله کرده بودم و تقریباً چیزی از آن باقی نمانده بود. 

وارد آشپزخانه شدم. جز صدای پای من و صدای تیک تاک ساعت، طنینی در فضا نبود؛ سکوت مطلق.

در یخچال را باز کردم که بوی گند میوه‌ها و مواد غذایی داخل آن، حالم را بر هم زد. نای راه رفتن نداشتم چه برسد به این‌که مجدد از خانه خارج شده و برای خرید بروم.

روی صندلی چوبی گوشه‌ی سالن جا گرفته و محزون چشم فرو گذاشتم. ذهنم به روزی کشیده شد که مادرم در بستر مرگ افتاده بود و خانم جانم من را از بازی در کوچه به داخل فراخواند.

ای کاش یک‌بار دیگر به آن روز سرد دی ماه برگشته و دستان مادرم را بوسه‌ باران می‌کردم.

آه که برای بسیاری از ای کاش‌هایم دیر بود. 

 

@Atlas _sa  @SARA._.IZ2004  @fate  @MCH  @Gh.aꨄ︎  @Gh.nejati  @Qazal  @_.mobina._  @_.Zeinab  @مریم شجری  @فاطمه چعب  @یگانه جان  @asal_janam  @golpar @kimiya  @Venus_m  @tamana  @Roshana  @GH_Mahla  @Ghazal  @Im_mdi  @Hony.m  @hany.rß  @Y_1385   @Y...asna  @Edna_b  @Fardis 

دخترا هر کی رمان رو دنبال نکرده دنبال کنه که خیلی کارا داریم هق😐😂 لاو یو 

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 31
  • هاها 3
  • غمگین 6

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

من فقط هفده سال داشتم که مادرم به سرطان خون مبتلا شد. در اوج نوجوانی درک زیادی از سرطان و علت آن نداشتم. آن روز سرد دی ماه مادر نزد چراغ نفت سوز علاءالدین دراز کشیده بود و هر چند ساعت یک‌بار خون بالا می‌آورد.

روز قبل از آن مادرم حال خوبی داشت و به همین حال خوبش اکتفا کرده و از بستر بیماری برخاست تا حیاط را پارو بزند. مَردی برای انجام چنین کارهایی نداشتیم ولی روز بیستم دی ماه، اوضاع رو به وخامت نهاد. مادرم به قدری خون بالا آورد که دیگر صورتش لبخند نمی‌زد، دیگر با صدای خش‌آلود خود حرص درس نخواندنم را نمی‌خورد؛ پس از آن من دیگر گوی‌های آتشین خفته در نگاهش را ندیدم.

شبنمی شفاف از گوشه‌ی چشم راستم به روی گونه‌ام چکید که هم‌زمان صدای سوت کشیدن زنگ در خانه سبب شد قالب تهی کنم. اشک چشمان تارم را با گوشه‌ی روسری زدودم. 

ضربان قلبم، نگرانی‌ام درباره‌ی فردی که پشت در بود را دو چندان کرد و با هر بار صدای سوت بلبلی که در خانه می‌پیچید بدنم سست می‌شد.

پشت ستون اتاق اصلی ایستادم و به حیاط خانه چشم نشاندم. بهتر نبود در خانه را قفل کنم تا در امان بمانم؟

با ترس و لرز راهروی طویل را طی کرده و صدای جریان خون رگ‌هایم در گوش‌هایم پیچید. نفس‌های کوتاه و ممتدی که فرو می‌بردم نشان از ترس و وحشتم بود ولی با رسیدن به کلید در، گوش‌هایم تیز شد:

- فری؟ فریماه؟ کجایی؟ مشتی باز کن منم بابا ملیح. باز کن! ای بابا این‌ هم که حتماً از ترس چپیده یه گوشه... 

با نوای بم عزت که در کوچه پیچیده بود ضربانم از کوبش ایستاد، بی‌صبرانه مسیر بین ساختمان تا حیاط را طی کرده و پشت در قرار گرفتم.

- عزت تویی؟ تنهایی؟!

- حنجره‌ام رو سگ خورد، دختر باز کن!

قفل در را چرخانده و عزت مقابل هشتی در ظاهر شد. با ورودش به حیاط که با نور چراغ روشن بود  چشم نازک کرده و پرسید:

- مشتی کجا بودی یه ساعته! علف زیر پام رقصید! 

هنوز از هیجان هراسم کاسته نشده بود. به تته‌پته افتادم. 

- ببخشید... اِم... بیا داخل چرا ایستادی؟ بیا!

توجه‌ام به کیسه‌ی نایلونی دستش کشیده شد. با غرور تنه‌ای به من زده و به  خانه رفت.

پشت سر این زن سرتق به خانه وارد شدم.

- اوه دختر. این‌جا رو ببین، چه باحاله!

وسط هال ایستاده و به لوازم طاقچه زل زده بود. هر چند لحظه یکی از مجسمه‌ها یا عتیقه‌ها را از روی طاقچه به دست گرفته و با تعجب می‌پرسید:

- دُخی این‌ها واقعیه؟

- چه‌طور شد برگشتی عزی؟

بی‌صدا  چرخید و ابروهای متقارنش را در هم کشید:

- چیه؟! اگه مزاحمم، برم گم شم؟

- نه بابا این چه حرفیه! خیلی خوش اومدی قربونت برم.

روی صندلی چوبی که چندی پیش روی آن نشسته بودم جای گرفتم که عزت کیسه‌ی نایلونی را مقابلم گرفت.

- چیزی نیست شیش سیخ جیگره.

لپ‌های لاغر و استخوانی‌اش گل انداخته و من‌- من‌کنان اضافه کرد:

- نداشتم بیشتر بخرم شرمنده!

از  جمله‌ی آخرش من نیز شرمم گرفت. کلمه‌ای برای تشکر یا خجالت‌زدگی‌ام نیافتم و فقط به یک عبارت بسنده کردم:

- من رو ببخش عزت، سعی می‌کنم این همه محبت و حمایتت رو جبران کنم.

- این حرف‌ها رو نزن آبجی. پایدار تا پای‌ِدار رفیق. 

همزمان با گفتن جمله‌ی آخر، دستش را روی شانه‌ام نهاد که به بغل خواهرانه‌اش پناه بردم.

- خُبه خُبه! احساساتی‌مون نکن. بیشین جیگرت رو بخور.

از آغوشش که خارج گشتم از نگاه‌هایش متوجه شدم که او برای گفتن چیزی اکنون این‌جاست؛ زیرا مردمک چشمانش را از من می‌دزدید و تمام رفتارهایش کند بود.

سفره را از داخل کابینت بیرون کشیده و وسط هال کوچکمان پهن کردم.

گوشه‌ای از سفره نشسته و به لبانش چشم دوختم. با تقسیم‌بندی جگرها مشغول بود که لبخند دندان‌نمایی تحویل داد.

‌- بخور. جیگر سرد بشه، نمی‌چسبه ها!

دندان‌های فک پایینش نصفه و نیمه خراب بودند و با باز کردن دهانش تمامی دندان‌های خرابش بیرون می‌زدند و چهره‌ی زنانه‌اش را ترسناک‌تر می‌ساختند.

کمی با صرف غذا سرگرم شدیم و سکوت جو بین‌مان را فرا گرفت. چند دقیقه‌ بعد از  اتمام غذا لباس‌هایش را تکانید و لُف‌- لُف‌کنان گفت:

- دستت درست دخی. من که سیر شدم.

اکنون وقت آن بود که سوالم را پاسخ گوید. 

- ملیحه؟

سرش را گرداند و چروک پیشانی‌اش را به نمایش گذاشت. ادامه دادم:

- احساس می‌کنم می‌خوای ازم چیزی بپرسی، آره؟

با انگشتانی که داخل دهانش برده بود و زیر دندان‌هایش را می‌سابید انگشتش را محکم مکید:

- خب! والله از خدا پنهون نیست، از تو چه پنهون فری... 

 

ناظر: @Negin jamali

 

دخترا  رمان رو  فالو کنید 😍لاو لاو یو 😍💟

@MCH @Roshana  @Qazal  @Y...asna  @یگانه جان  @Hony.m  @ساتوری  @سَ م آ  @سحرصادقیان  @م.مرعشی  @میم.ز  @میم گل۲۷  @فاطمه چعب  @Panah._.msz  @Ghazal  @Mahla  @mona mona  @MMMahdis  @A...A  @Elahe85  @Regina  @Red_girll  @M.gh  @Gh.a  @Ghazal  @hana_nar  @hany.rß  @Hony.m  @RoyAlone  @جانان بانو  @نارسیس بانو.arabzade  @شازده کوچولو  @سانازصفیعی  @ارغوان  @آفتابگردون  @دخترخورشید  @ببعی معتاد  @Sanaz87  @hadis Hs

@Atlas _sa

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 33
  • هاها 2
  • غمگین 2

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

کمی به پشت لم داده و ادامه داد:

- این داوود خیر ندیده وقتی من هُلف‌دونی بودم خونه‌ی ننه‌مون رو فروخته... حالا هم بادمجون واکس‌کُنِ این و اون شده. 

درحالی‌که روسری را از سرم برمی‌داشتم پرسیدم:

- بادمجون واکس کن چیه ملیحه؟

- همون آدم علاف، بی‌کار دیگه.

- آخه گفتی برای کسی کار می‌کنه! 

روسری را از روی موهایم کشیده و به کناری پرتاب کردم.

- آره دیگه! برای این و اون جنس جور می‌کنه. توی این دو ماه که آزاد شدم هم، پشت اون نیسان می‌خوابیدم. اگه ناراحت نشی... می‌خواستم...

در نهایت به من‌- من افتاد. برای زن مغرور و مستقلی مانند ملیحه بسیار سخت بود خواسته‌اش را بیان کند؛ به همین دلیل سریعاً جمله‌اش را ناتمام گذاشتم:

- خیلی خوشحال می‌شم تو پیشم باشی! واقعاً زندگی توی این خونه با اون همه خاطره و تنهایی برام سخته.

صاف نشست و بریده‌- بریده ادامه داد:

- اگه کار پیدا کنم به این برکت قسم کرایه هم میدم بهت.

تکه نانی را از گوشه‌ی سفره برداشته و با اتمام سخنش آن را به وسط سفره پرت کرد. 

- این حرف‌ها چیه زن؟! تو همین‌جا پیشم بمون. من ازت هیچی نمی‌خوام.

- شرمندم به مولا!

سفره را می‌بستم که پاسخش را نیز دادم:

- دشمنت شرمنده. فقط تو رو خدا ببخشید خونه گرد و خاکه ها! خودت می‌دونی دیگه، من خیلی سال هست که به این‌جا سر نزدم.

ایستادم و سفره را به آشپزخانه بردم. صدای بلندش را شنیدم:

- به‌خاطر همین مرخصی نمی‌اومدی؟

دوباره دلشوره به قلبم هجوم آورد. تمام افکار منفی و بیهوده در ذهنم رخنه کرد. خود را به نشنیدن زده و به داخل تک اتاق خانه رفتم. پشت در ایستادم و با فشردن دستگیره‌ی در وارد آن‌جا شدم.

- عزی کمک می‌کنی تشک و پتو بیارم؟

عزت همراه من وارد اتاق شد و به روی خودش نیاورد که چرا جواب سؤالش را ندادم.

اتاق تاریک بود و هر چه تلاش کردیم تا چراغ روشن شود فایده‌ای نداشت؛ احتمالاً چراغ سوخته بود. در هال را باز نگده داشت تا کور سویی از نور به داخل اتاق بتابد.

اتاق کوچک مادرم را خاک در برگرفته و بوی نم این فضا را اِشغال کرده بود. بدون درنگ در کمد را گشوده و تشک‌های مرتب را که از گرد و خاک در امان مانده بودند بیرون کشیدم.

عزت یکی از تشک‌ها را به دست گرفته و به بیرون پا نهاد. پتویی را کول کرده و من نیز پشت سر عزت تشک را به شانه انداخته و به بیرون جَستم. با زمین انداختن پتو، خاک روی طاقچه و فرش‌ها به هوا خواست.

- جلو دماغت بگیر الآن عطسه می‌کنی!

تا به خود بجنبم کار از کار گذشته بود و به عطسه افتادم.

- یا صاحب صبر! جلوی این فریماه رو بگیر که از حالا تا فردا صبح قراره عطسه کنه!

صاحب صبر ندای عاجزانه‌ی او را شنیده و جز چهار عطسه‌ی ناقابل دیگر حس عطسه گریبانم را نگرفت. هر موقع به عطسه می‌افتادم بدنم تا سی، چهل عطسه پشت سر هم به نافم می‌بست و تمام رمق روزانه‌ی خود را از دست می‌دادم.

عزت با رساندن دو پتو و تشک، در اتاق را بست و آماده‌ی خواب شد. ایستاده تماشایش می‌کردم که چشمم به آینه‌ی لک‌دار و غم‌گرفته‌ی روی دیوار برخورد کرد. کج و معوج بین زمین و هوا معلق مانده بود و چیزی روی آبگینه‌ی آن مشخص نبود.

نخ پشت آن را به میخ روی دیوار گره زده و با دست شروع به پاک‌سازی لکه‌های سمج کردم. به تدریج چهره‌ی شکسته شده‌ام پدیدار شد.

چین و چروک جدید پیشانی و گودی زیر چشمانم خبر از پیری می‌داد.

- خیلی هم خوشگلی! اِن‌قدر پی عیب ایراد نباش.

به سوی عزت چرخیده و با بغضی که در ته گلویم حسش می‌نمودم پرسیدم:

- عزت؟ خیلی شکسته شدم نه؟

نوچ‌- نوچ حرص درآری به زبان جاری ساخت و از روی تشک نرم بلند شد، رو به من ایستاد.

- آخه پلشت! ببین چه چشم‌های عسلی و خماری داری؟ یه سرمه بکشی شدی خود زلیخا!

شانه‌هایم را به پشت کشید و سرش را نزد صورتم گرفت، اضافه کرد:

- موهات رو ببین! خدا نقاشی کرده. اصلاً رنگ موهات اسم هم داره؟ چی بگم؟! دارچینی؟ بلوند عسلی؟

درون شیشه‌ی مات آینه به هم چشم دوخته بودیم که چانه‌ام را به زیر انگشتان درشت دست چپش کشید و ادامه داد:

- ببین رنگ پوستت رو! سفید عین برف! اِن‌قدر سفیدی که جلوی نور خورشید برق می‌زنی، اَبروهای کوتاهت رو نیگاه! حرف مفت نزن دیگه.

عزت برای اولین‌بار از زیبایی چهره‌ام تعریف می‌کرد. من همیشه می‌پنداشتم چهره‌ای معمولی را صاحب هستم یعنی نه بسیار زیبا بودم و نه بسیار زشت.

نیم‌رخش نزدیک صورتم بود؛ دستانش را که دور گردنم حلقه زده  نوازش کردم. با ملایمت زیر لب نجوا کردم:

- تو هم زیباترین و خوش‌قلب‌ترین زن دنیایی ملیح.

با ترش‌رویی کمی فاصله گرفته و موهای مواجم را زیر انگشتانش کشید.

- من این حرف‌ها رو جدی جدی زدم. کشکی- کشکی یه چی  نپروندم فریماه خانوم. 

گیسوانم زیر تلألوی چراغ مهتابی می‌درخشید و انگشتان عزت آن‌ها را به بازی گرفته بود.

قبلاً مادرم موهایم را برایم می‌بافت و سرانجام بوسه‌ای بر گردنم می‌کاشت. با یادآوری چهره‌ی زیبای مادرم، شبنم‌های شفاف در پشت مُژِگانم سکنی گزیده و آماده‌ی فرو افتادن از گوی‌های رنگین مردمکم شدند.

عزت کمرم را میان بازوهایش فشرد. با مشاهده‌ی حال نزارم بُهت به صورتش شتافت.

- اِ وا! فری؟ چی شدی؟ تو که انقدر نازک نارنجی نبودی؟!

مردمک چشمانم را به سقف چهاردیواری بالای سرم دوختم و خنده‌ی تلخی بر لب زدم.

- نه عزیزم نه! فقط یاد مادرم افتادم.

- آخی! شرمنده آبجی. 

وجود فربه‌اش را چلانده و با لحن خودش ادامه دادم:

- اَشکمون رو در آوردی به مولا!

خندان پوزخندی به رویم کشیده و زیر تشک راحت خود خزید. از مژه‌های مشکینم چشم گرفتم. به‌خاطر این‌که موهای نه چندان بلندم را با مهارت بافته بود، تشکری بر زبان آوردم.

دستم را بر زیر بالشت فرو برده و به پهلو دراز کشیدم.

- چرا ننه جونت این‌جا نیست، ها؟! چرا به روستا برگشته؟

اکسیژن خفه شده در ریه‌هایم عضلاتم را منقبض کرد.

- خان جون آلزایمر گرفته بود. نگه داشتنش برای من خیلی سخت بود، بعد دستگیر شدنم همسایه‌اش توی روستا که کمی هوش و حواس درست درمونی داشت اومد و خان جون رو با خودش برد. محیط روستا و مرغ و خروس‌ها بهتر از این‌جا بود.

- ها. چه خوب باز یه خونه‌ی امیدی، جایی داری. 

با اندیشیدن به خانم جان و سخت‌گیری‌هایش تبسمی کوتاه چهره‌ام را فرا گرفت.

چشمان خسته‌ام آرام‌- آرام مرا به خوابی عمیق فرو برد. 

***

ناظر: @Negin jamali

 

@Atlas _sa  @MCH  @Roshana @Qazal  @Ghazal  @amin141  @روژینا مرادی  @SARA._.IZ2004  @Faezhe  @N.Sh_87  @M.gh  @Gh.a  @م_صمدی  @ساتیار خانوم  @سانازصفیعی  @Sanaz87  @mahdiyeh  @_.mobina._  @_Bahar_  @Elahedoraghi

دخترا رمان رو دنبال کنید😎😍

@ همکار راهنما♥️   خلاصه، مقدمه و پارت‌های 1 تا 10 ویرایش شدند.

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 32
  • هاها 1
  • غمگین 4

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

پژواک منعکس‌ شده‌ی خش‌- خش برگ‌ها در محوطه‌ی کوچک خانه پیچید و گوشم را نوازش داد. به پهلو چرخیدم و پتوی گرم را به دور خود حلقه کردم. گرمی نفس‌های کوتاه و ممتدم ساعد دستانم را در بر گرفته بود که از گرمای آن لذت می‌بردم.

با فکر به این‌که چه کسی می‌تواند برگ‌های خشک‌ شده‌ی گوشه‌ی حیاط را بجنباند پلک چشم راستم بالا پرید. فاصله‌ی ابروهایم کمتر شد و لب‌هایم را برای جمله‌ای که قصد به زبان آوردنش را داشتم تَر کردم.

- عزت؟ عزت بیداری؟

صدای ضعیفم در اتاق هال جریان یافت و نگرانی بر دلم سرازیر شد. نیم‌خیز در نزد خود  به دنبال ملیحه گشتم؛ اما او را نیافتم. طره‌ی گیسوانم را که بر چهره‌ام نقش بسته بود و مانع دیدم می‌شد، کنار زدم و دوباره نامش را به زبان آوردم:

- عزت؟ کجایی زن؟ عزت؟

بافت موهایم را از هم جدا ساختم و آن‌ها را توسط کلیپس کوچکی در پشت سر  مسدود کردم. وقتی پتوی گرم را به گوشه‌ای پرتاب نمودم، چشمم به ساعت روی دیوار اصابت کرد.

- آخ! دیر شد.

ساعت ده و پانزده دقیقه‌ی صبح را نشان می‌داد. از جا برخاستم و در پی تأیید فرضیه‌ام به سوی حیاط شتافتم. با رسیدن به ایوان کوچک که سه پله به کف حیاط می‌خورد عزت را در حال رفت و روب ملاقات کردم.

- عزی؟ صبح به‌ خیر! چرا بیدارم نکردی زن؟ با شکم گرسنه داری حیاط رو جارو می‌زنی؟

دستش را قائم بر کمرش قرار داد و نگاهش را به من دوخت.

- النظافته من الایمان دخترم. صباح الخیر.

خنده‌ی مسخره‌ای بر لب نشانده و دوباره پرسیدم:

- چرا زدی رو کانال عربی؟ با توام ها! عزت؟! 

بی‌تفاوت به پرسش‌هایم، برگ‌های خزان را داخل طلیسی خاکستری رنگ انداخت و زیر لب زمزمه کرد:

 «فری- فری دیگه بسه! بیا این بار وفا کن

فری یا جونم رو بستون یا دردم دوا کن

فری دل من عزا گرفته بیا فری

دل باز بهونه‌ی تو رو گرفته بیا فری

 تلفن می‌زنم الو

تلفن می‌زنم جواب نمیدی چرا فری

کسی رو مثل من عذاب نمی‌دی چرا فری؟ چرا فری؟»

تصمیم گرفتم خود جارو و خاک‌انداز را از دست او بِرُبایم تا در مورد اوضاع خانه، زمانی دیگر چاره بیاندیشیم.

با کشیدن جارو از دست پینه بسته‌اش نگاهش را به سر تا پایم نشاند.

- دختر؟ بگذار کارم رو بکنم. چرا غامیش میشی؟

- اول باید شکممون سیر بشه. بیا بریم خرید. 

کلافه سرش را به اطراف تکان داد و موهای کوتاهش زیر نور خورشید درخشیدند. بعد از مدتی تأمل شانه‌ای بالا داده و سریع پاسخگو شد:

- بریم. بپر آماده شو. اون گیس‌هات رو هم ببند.

قهقهه‌ای زدم. همان‌طور که به پِلکان نزدیک می‌شدم، ساعد دستم را در هوا تکان دادم و نفس زنان گفتم:

- چشم مادربزرگ جانم! امر دیگه؟!

چیزی زیر لب غرولند کرد؛ اما چون داخل خانه شده بودم سخنانش را نشنیدم.

آماده که شدم از ساکم کارت بانکی‌ای را که چند روز پیش خانم ستاری به من سپرده بود، بیرون کشیدم. تمام سرمایه‌ی من همین چهار میلیونِ کارتم بود اما ناچار بودم و هیچ راهی به جز خرج کردن پس‌انداز پنج ساله‌ام نداشتم.

با چرخش سرم، چشمانم به نگاه منتظر مادر درون قاب عکس دوخته شد. بی‌اختیار شروع به درد و دل با او کردم:

- حالت خوبه مامان؟ از دردها آزاد شدی؟ خلاص شدی؟ می‌بینی دخترت چه بدبخته؟! می‌بینی؟ زحمت‌های چند ساله‌ات رو می‌بینی مامان؟ چرا الان نیستی؟ دلم برای غر زدن‌هات هم تنگ شده...

شبنم خیس‌ اشک‌های سرتق، سیمای ناهموارم را تر کردند. انرژی‌ای در این خانه‌ قلبم را در بر گرفته و روحم را جریح کرده بود.

نگاه زیبای مادر، پشت قاب عکس خاکی و شکسته‌ی دیوار روانم را می‌آزرد. در تمامی این سال‌ها فقط دو بار خوابش را دیده بودم؛ اولی روزی که به نکاح عزرائیل زندگی‌ام درآمدم و دیگری روزی که بازداشت شدم.

- فریماه؟ خدا به کمرم بزنه، چِت شده؟!

طنین آوای عزت کمی از رنج و اندوه روانم کاست. دست‌هایم را در چنگ  گرفت و مجدد سوالش را تکرار نمود:

- چیزی شده فریماه؟ از حرف‌های من ناراحت شدی؟ به مولا آروم غر‌- غر کردم تا رو مخت رژه نرم!

بغض گلویم که به تازگی سر باز کرده بود را پشت حنجره‌ی زخم‌ خورده‌ام مخفی ساختم، نفسی با آرامش فرو بردم و همراه با بازدم رو به عزت پاسخ دادم:

- نه بابا. دلم برای مامانم تنگ شده!

به قاب عکس مادرم چشم سپردم و عزت رد نگاهم را روی زن زیباروی دیوار جست.

- هی...

آهی جگر سوز به اعماق جانش فرو برد.

- این خانوم، مامان فرخنده‌ات هست؟ خدا رحمتش کنه چه‌قدر هم به تو شباهت داره. 

به صورت قلبی شکل مادرم که موهای زیبایش را پشت روسری قدیمی تیره‌اش پنهان کرده بود، خیره شدم. در یک آن، رو به عزت پرسیدم:

- بریم بهشت زهرا؟

تبسمی مهمان لبانش گردید و این در حقیقت، معنای رضایت را به من القا کرد.

موهای ژولیده‌ام را در اعماق شال خاکستری‌ام مخفی کردم و کیف کوچکم را به دست گرفتم. رویه‌ی کیفم پوسته- پوسته شده بود و کهنه بودن و به درد نخور بودنش را نمایان می‌ساخت؛ اما من زیاد توجه به این ویژگی‌ها نداشتم.

- بپر بریم که امروز زیاد کار داریم.

تکه‌ی دیگری از سنگگ باقی‌مانده از شام دیشب را به دندان گرفته و به راه افتادم. 

 

ناظر: @Negin jamali

 

@Atlas _sa  @Ghazal  @Gh.a17  @rana.82  @SARA._.IZ2004  @Zahra_g  @zahra_z  @Hony.m  @hany.rß  @MCH  @M.gh  @Fadi17  @Farinaz  @Farnaz.zar  @میم.ز  @فاطمه چعب  @بافنده خیال  @Faezhe  @amanda@S.malkzad  @Panah._.msz  @hadis noor  @hadis.pnh @M.gh  @MMMahdis  @Fardis   @mahdiyeh  @Mahak.pi  @Y...asna  @Raha_yee  @Y_1385  @asal_janam  @asaldl  @golpar  @Ladan  @Edna_b   @Tannaz Zare

دخترا رمانم رو از این پایین دنبال کنید رمان همه رو میخونم هق😍😩

 

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 30
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده 

سریع آماده شده بودیم و آن‌چه از دیشب مانده بود برای سیر کردن شکممان کافی می‌بود. 

با خروجمان از دهلیز تنگ و باریک، زنی مقابلمان سبز شد؛ زنی با چارقد گل‌گلی و رنگارنگ. سیمای رخسارش را میان چارقدش استتار کرده و خال گوشتی بزرگی روی دماغش روییده  که چهره‌اش را ترسناک ساخته بود.

- به‌- به فریماه خانم! بالاخره آزاد شدی؟ می‌گفتی گاوی گوسفندی، چیزی قربونی می‌کردیم.

 پژواک آزاردهنده‌اش پرده گوشم را خراشید که نامش را بی‌اختیار به زبان آوردم:

- نوبر خانم؟

عزت مرا به سمت خود کشانده و به زن فضول با طنین طعنه‌آمیز خود تشر زد:

- شرمنده حاج خانم! ما بی‌کار نیستیم وایسیم این‌جا و زاغ سیاه مردم رو چوب بزنیم. چاق‌سلامتی هم بمونه برای بعد... بیا فریماه!

کشان‌کشان از مقابل نوبر خانم گذشتم و بدون زحمت زیاد از سین‌جیم‌هایش خلاص شده بودم.

- واقعاً تشکر عزت!

- چاکریم آبجی.

بالاخره از میان نگاه آزاردهنده زنان و پسران خاکی کوچه عبور کرده و به راس خیابان رسیدیم. به خیابان شلوغ و پر ترافیک که صدای بوق‌های ممتد در آن به هوا خاسته بود، چرخیدم که ملیحه ساعد دستم را در چنگ خود گرفتار ساخت.

- بیا تاکسی دربست گرفتم.

هنگامی که در صندلی مسافر جا گرفتم بوی سیگار مرد راننده مرا به سرفه انداخت که با اعتراض عزت همراه شد:

- خاموش کن اون لاکردار رو، خفه شدیم!

راننده بهت‌زده از آینه‌ی ماشین، عزت را از نظر گذراند. 

- چشم‌هات رو درویش کن... کور شده! 

مرد کچل با اعتراض عزت یکه خورد و تا آخر مسیر حتی کلامی سخن در دهانش نچرخید.

تا آخر مسیر فقط به خیابان‌ها و تغییر محسوس آنها چشم دوخته بودم و از ورودمان به بهشت زهرا غافل بودم.

در طول مسیر متوجه‌ی ساختمان‌ها و بناهایی شدم که به تازگی ساخته شده یا در حال احداث بودند، آیا این‌جا واقعاً تهران است؟ همان شهر شلوغ و پر ترافیک که آن روزها با خودرو، پشت چراغ قرمزها می‌ایستادم و دختران گل‌فروش را تماشا می‌کردم؟

متوجه توقف ماشین گشتم، مردمک چشمانم به درختان سر به فلک کشیده‌ی گورستان گره خورد؛ قبلاً این درختان کاشته نشده بود اما اکنون سایه‌ای برای مردگان گورستان افکنده‌اند تا از نور شدید آفتاب در امان بمانند. بوی مرگ را می‌توانستم از چند قدمی‌ام استشمام کنم؛ بوی مرگ، بوی از دست دادن، بوی مادرم!

- کدوم قطعه باید بریم؟

در ذهنم کمی حلاجی کردم. قطعه و ردیف مادرم را کاملاً به فراموشی سپرده بودم. چه مظلومانه در قبر خفته‌ای فرخنده بانو! روزهای بی‌کسی‌ات چگونه سپری شده که این‌گونه آرام و قرار گرفته‌ای؟

- چه خبره پدرآمرزیده؟ پنجاه تومن برای بیست دقیقه راه؟

سر و صدای عزت توجه مرا به رفتارهایش جلب کرد. دوباره چه اتفاقی افتاده که این طور طلبکارانه بلندی تن صدای خود را به رخ می‌کشد؟

- عزی؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

با حرص دندان‌هایش را به هم سابید و فریاد زد:

- آی مردم بیاین! این خیارشور حرف‌های اجق وجق میزنه. آی مردم! من دردم رو به کی بگم؟ این مرتیکه به جای کرایه ماشین من رو دید زده، آی! بیاین به داد من بی‌نوا برسین... 

بانگی که از حنجره‌ی او به هوا برخاسته بود تا سوی دیگر قبرستان را لرزاند. چنگی بر رخ کشیده و شانه‌های ستبرش را در چنگ خود گرفتار ساختم اما او دست بردار نبود.

اندک- اندک جمیع کثیری از مردان و زنان با قدم‌هایی تند به ما رسیدند و گوش خود را به سخنان صد من‌یک‌غاز عزت دوختند. جمعیت، کثیر و وسیع‌تر گردید و دلهره به جانم چنگ انداخت. او زن بی‌پروایی بود که چنین بهتانی به راننده چسباند ولی چرا راننده از دست عزت پا به گریز نمی‌گذاشت؟

توجه‌ام را از جمعیت پیرامون کشیدم. مرد مسن و هیکلی که در صندلی خود فرو رفته بود مانند بید مجنون می‌لرزید و راه گریز توسط عده دامن‌گیر مردم مسدود شده بود.

نه راه پس داشت و نه راه پیش. ملتمسانه از عزت درخواست کمک و اتمام قائله را داشت؛ ولی او اعتنایی نکرد و مُسر بود که تمام اهالی قبرستان از واقعه‌ی پیش‌آمده مطلع گردند.

هیچ‌ کلمه‌ی بدی از زبان مَرد نشنیده بودم، اما شاید  تمام توجه‌ام به فضای ‌‌ بی‌کرانه‌ی گورستان بود و اهانت او را نادیده انگاشته بودم. 

- عزت؟ به حرفم گوش نمی‌کنی؟ پس راهمون جدا دیگه.

به تک‌- تک کارها و اعمالش عادت داشتم؛ اما اکنون او می‌بایست مراعات کند، ما لبه‌ی تیغ قرار داشتیم که ممکن بود با هر اشتباه کوچکی مجدد گرفتار بند و محبس گردیم. جامعه با شناسایی ما فقط در پی گرفتار ساختن مکرر ما بود، گویی ما انسان نیستیم و همیشه باید از پشت میله‌ها تنفس کنیم تا بمیریم. جامعه پذیرای دو زن زندانی در میان خود نیست و این نگرش تمام زندگی ما را هدف قرار داده بود. 

تنه‌ای به پهلویش کوبیده و گذشتم تا به قطعه‌ی بیست و دو بروم. توجه‌ای به جاری شدن نامم روی لب‌هایش نداشتم و جمعیت را کنار زدم تا به مقصد برسم.

مابِین قبور متعدد گذر کردم و چیزی جز دلتنگی در میان کوه غصه‌هایم نمی‌توانستم بیابم. روزی که به‌خاطر آن چک و سفته‌های بی‌صاحب زندگی‌ام بر باد رفت، آخرین روزی بود که از مادرم در همین‌جا خداحافظی کردم.

ناظر: @Negin jamali

 

@Atlas _sa @Farinaz  @SARA._.IZ2004  @Zahra_g  @M.gh  @MCH  @Ghazal  @Gh.a17  @Raha_yee  @rana.82  @mahdiyeh  @hany.rß  @Hony.m  @Faezhe  @Elahedoraghi  @bahareh.s  @yaldaw  @شازده کوچولو  @شازده کوچولو.  @حانیه   @ساتوری  @Roshana  @Saba_82  @golpar   @Kimiy_mw77  @Panah._.msz  @hadis.pnh  @Venus_m  @dinaamiri.  @sogand_g  @soheila.p  @shahrzad.rh ستایش  @narsism  @khakestr  @M.f  @Otayehs  @E.S  

دخدرا رمان رو فالو کنید رمان همه رو میخوانم هق😍🤧😢

 

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 29
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • غمگین 3

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده

دستمال تمیز و شیشه‌ی گلاب به دست، کم‌کم ردیف ۱۲۳ عیان گشت. هیچ صدایی جز صدای باد و هیچ نوری جز نور خورشیدِ تابان در اتمسفر این قسمت حاکم نبود.  رأس قبری که میان گرد و غبار پنهان شده بود ایستادم.

درخت کاج کوچکی که مراسم چهلم این‌جا کاشته بودم، حال درخت تنومندی گشته تا بتوانم زیر سایه‌اش بنشینم و با مادر سخن بگویم.

- سلام فرخنده بانو، ببین کی این‌جاست؟ دخترت، فریماه.

روی زمین خیمه زدم و به درخت تکیه دادم. کیفم را میان دو پا گذاشتم و با گلاب مشغول شستن قبر مادر شدم.

- دلتنگ نشدی‌ ها. نکنه قهری مامان؟

با ملایمت شیشه‌ی گلاب را از روی سنگ قبر پاشیدم.

- خیلی دلم برات تنگ شده بود، انگار هزار ساله که رفتی و من رو تنها گذاشتی. هیچکس نتونست جای خالی تو رو برام پر کنه. تو رفتی و تکه‌ای از وجودم رو هم با خودت  زیر همین خاک فرستادی. 

نم چشم‌هایم مردمک‌هایم را سوزاند.

- می‌دونم  که دیدی چه مصیبت‌ها کشیدم. دیدی چه اتفاق‌هایی توی این همه سال برام افتاد؟ تو دیدی که من کسی رو نداشتم. دیدی و شنیدی مامان.

آب به راه افتاده از بینی‌ام را میان دستمال کاغذی گرفته و ادامه دادم:

- یادته چی برام می‌خوندی مامان؟

دستمال خیس را میان انگشتانم فشرده و صدای خش‌دارم را رفعت بخشیدم:

”خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

آسان جان طلبم و از پی جانان بروم

 گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت

بـــه هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

بـا دل زخم کش و دیده‌ی گریان بروم  

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غـزل خوان بــروم...“

اشک‌هایم بر پهنای رخسار غلتیدند اما کم نیاوردم:

- اون روزها نمی‌فهمیدم چرا این شعر رو می‌خونی اما الآن می‌فهمم؛ تو داشتی می‌گفتی از مرگت راضی هستی! تو داشتی بهم می‌گفتی که ناراحت نباشم اگه از دستت دادم. 

سرم را به طرفین جنباندم. 

- ولی مامان من الآن تو رو می‌خوام.

قلب بی‌پروایم با هر بیت شعر هزاران بار خُرد شد؛ ولی ادامه دادم زیرا هنوز  از سخنان ناگفته پر بود.  

روح آزرده‌ام بعد از خواندن اشعار آرام گرفت. 

- ولی تو خودت رو ناراحت نکن مامان. خودت کم مصیبت ندیدی من هم دخترت هستم دیگه؛ باید هم این اتفاق‌ها رو بگذرونم تا آخرش مثل خودت بمیرم.

تبسمی محسوس که فقط خود متوجه‌ی آن بودم بر لب آوردم که در ادامه اشک‌هایم متوقف شدند. 

- از این حرف‌ها بگذریم فرخنده بانو! از اتفاق خوب بگم برات تا دل تو هم آروم بگیره. 

چندین‌ بار با دستمال روی گور کشیده و ادامه دادم:

- توی اون خراب‌شده که بودم کار یاد گرفتم، حالا عروسک‌دوزی و قلاب‌بافی بلدم، شاید بتونم یه کار کوچیکی پیدا کنم و مشغول شم. از طرفی دلم می‌خواد  خانم جون رو هم ببینم، بی‌چاره بعد از ازدواج من به روستا برگشت، فکر نکنم حال درست و درمونی داشته باشه.

نفسی تازه کردم و کمی بعد فاتحه‌ای برایش خواندم.

- خدا رحمتش کنه.

از عزت دلخور بودم، با او هر جا باشم دعوایی در راه است. مقابلم نشست و زیر لب فاتحه خواند. پاسخی به ملاتفتش نشان ندادم که با اتمام فاتحه، بازوانش را  به آسمان گرفت و با صدای بلند گفت:

- ای خدا این فرخنده بانو رو با اقدس ننه‌ی من محشور کن. آمین یا رب العالمین.

خنده‌ای بر لبم می‌خزید که با یادآوری بلای چند دقیقه‌ی قبل اَبروانم درهم تنید.

- آبجی بخند دیگه، حاجی یارو حقش بود این‌جور کردم... به روح ننم نمی‌خواستم شر شه. 

تک قرآن جیبی را به دست گرفته و با خواندن سوره‌هایش مشغول شدم.

- فری؟ فریماه خانم؟ ای بابا! یه جور ناز می‌کنه انگاری شوهرشم ها.

زیر لب صامت خندیدم. بالأخره توانسته بود لب‌هایم را به خنده وادارد.

ناظر: @Negin jamali

@Atlas _sa  @golpar  @MCH  @Roshana  @Roar  @Ghazal   @mahdiyeh  @Gh.azal  @Y_1385  @Mahak.pi  @Elahedoraghi  @M.gh  @شازده کوچولو.  @ساتوری   @عاطی    @سَ م آ   @م.مرعشی  @جانان بانو  @MMMahdis   @16Nian   @M.f  @SARA._.IZ2004  @zahra_z  @Vikta   @Sanaz87   @15Bita  @کروئلا  @Farinaz

 

دخترا رمان رو دنبال کنید زیر رمان خودتون هم تگم کنید 😍 چون رمان همه رو میخونم 

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 25
  • تشکر 2
  • هاها 5

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده 

قدم‌زنان از  آن‌جا دور می‌شدیم و عزت از زمین و زمان حرف می‌زد؛ ولی من اصلاً به سخنانش گوش نمی‌دادم، زیرا نمی‌فهمیدم چه می‌گوید.

جزء به جزء دعوا با راننده را تعریف می‌کرد و من همچنان یا از لحن کنایه‌هایش خنده بر لب داشتم و یا گام به گام از آرامگاه مادرم دور می‌شدم و این مسافت با سکوت سپری می‌شد.

عزت تا رسیدن به گور مادرش، هزاران هزار کنایه و جملات کوچه‌بازاری به زبان آورد که معنی و مفهوم خاصی نداشتند. بالأخره لب به اعتراض گشودم:

- بسه عزت. اون دعوا تموم شد و راننده‌اش از دستت خلاص شده، تو جد و آباد نذاشتی براش! جلو اون همه جمعیت خیطش کردی کم بود؟

- اوپس! چه باکلاس حرف می‌زنی دخی!

پشت چشم نازک کردم و به سنگ قبر زیر پایم چشم دوختم. «اقدس سلامی، متولد: 1320 تاریخ فوت: 1387»

- خدا رحمتت کنه ننه! داوود رو انداختی وَبال منِ گردن شکسته و خودت خوابیدی این‌جا؟ ای مصبتو شکر!

بعد از فاتحه در جا ایستادم:

- خدا رحمتش کنه.

- خدا روح ننه تو رو هم با مرحومه هایده محشور کنه. 

با تأسف سرم را به اطراف چرخاندم. نگاهم به جماعتی افتاد که در حال تشییع جنازه بودند؛ بر سر و روی خود می‌کوفتند و ناله و شیون سر داده بودند. این ماجرا، یادآور روز شومی بود که مادرم را در این‌جا تنها گذاشتم و به خانه برگشتم.

- بیا بریم!

همراه با عزت از گورستان خارج شدیم ولی این‌بار من تاکسی گرفتم و از همان ابتدای مسیر هزینه را جویا شدم تا مجدد دردسر تولید نشود.

این مسیر بیست دقیقه‌ای برای من خیلی سریع گذشت. کرایه‌ی ماشین را پرداخت کردم و کنار خیابان ایستادم.

- عزت! اول یکم خورد و خوراک بخریم که از گشنگی، جان به جان‌آفرین تسلیم نکنیم.

چند قدم از من جلوتر بود که برگشت و دستی به سویم تکان داد. در پیاده‌گذر به بوتیک‌های زیبا با لباس‌های شیک و براق خیره مانده بودم و همان‌طور خیره، بوتیک‌ها را یکی پس از دیگری گذراندم که بالأخره به فروشگاهی زنجیره‌ای رسیدیم. مردمی که در خیابان‌ها بودند، زمان را از کف داده و گویی از تمام رنج این عالم فارغ شده‌اند.

بوی شیرین ذرت مکزیکی و پاپ‌کورن در اعماق شش‌هایم محبوس گشت. چشم چرخانده و عزت را داخل فروشگاه در حال خرید مشاهده کردم، از پله‌ی کوتاه فروشگاه وارد شدم. 

در میان قفسه‌های موادغذایی در پی او می‌گشتم که به مانند شبهی در این حوالی می‌چرخید و چند دقیقه یک بار نامم را به زبان می‌آورد.

- عزت یک‌جا بایست پیدات کنم زن!

- بیا پهلوی قفسه‌ی برنجم.

سری با تأسف فرود آورده و از میان قفسه‌ی کنسرو به انتهای سالن بزرگ فروشگاه رسیدم.

- خب! ببینم سبد رو چی خریدی؟

- فعلاً با دیدن قیمت‌ها برگام می‌ریزه!

در حقیقت خودم نیز با رؤیت قیمت‌ها واقعاً شوکه شده بودم، تمام لوازم فروشگاه قیمت‌های بسیار بالایی داشتند و از بودجه‌ی من خارج بود.

- فکر کنم این‌جا گرون زده عزت، بیا بریم از حاج احمد خرید کنیم. من می‌شناسمش من رو ببینه تخفیف هم میده. 

- گرون نزده، ما از دنیا پرت هستیم. 

رد نگاهش روی یخچال گوشت بود که روی شیشه‌ی کثیف آن قیمت زده بودند: کیلویی صد هزار تومان.

- یادته پنج سال پیش با صد‌هزار تومن یه محل رو گوشت می‌دادیم؟

کم و بیش از اوضاع تورم و اقتصاد مملکت خبر داشتم، هم‌بندی‌ام در زندان بعد از هر مرخصی‌اش درباره‌ی اوضاع و احوال اَسفناک اقتصاد چیزهایی برایم بازگو می‌کرد و ما کاری جز افسوس از دستمان بر نمی‌آمد.

ساعد دستش را به چنگ گرفتم و با خود به بیرون کشیدم.

- بیا بیرون بریم از احمد آقا خرید کنیم.

می‌دانستم اگر بخواهم از این فروشگاه چیزی بخرم مطمئناً پولی برایم باقی نخواهد ماند.

عزت سبد خرید را گوشه‌ای گذاشته و پشت سرم به راه افتاد. از مرد مسن که به عنوان مدیر این فروشگاه پشت میزی با تلفن مشغول بود، عذرخواهی کردم.

- عزت؟ یاد بگیر وقتی می‌بینی یه چیز گرونه دعوا راه نندازی. 

مسافت طولانی‌ طی شد و وارد کوچه‌ای شدیم که پیش‌ترها احمد آقا صاحب فروشگاه کوچکی در این مکان بود. عزت آه می‌کشید و من چاره‌ای جز سکوت نداشتم.

- بیا اون‌جاست.

با رؤیت دکان که درش باز بود خندان به راه افتاده و این‌بار من چند قدم از عزت جلوتر  بودم. وارد دکان که شدم مرد جوانی که همسن و سال خودم بود پشت ویترین کوچک جای گرفته و به پسر‌های نوجوان دستور می‌داد.

- پسر؟ اون‌ها رو بچین این‌ور، زبونم مو در آورد. حسین؟ بیا ببین این سعید کجا رفت؟

با چرخش مردمک‌های چشمش به ما که جدیداً وارد شده بودیم سلامی بر زبان آورد:

- سلام خانم، بفرمائید مغازه‌ی خودتونه.

عزت بالأخره به من رسید و با صدای بلند و لحن لات‌منش فریاد زد:

- سام علیکم خسته نباشین.

چشم غره‌ای به او زدم که صدایش قطع شد. آب دهانم را به گلو فرو بردم و پرسیدم:

- سلام احمد آقا نیستن؟

با دقت به من و عزت نظری انداخت و تسبیحی که در دست داشت را روی میز انداخت.

- شما مشتری قدیممون هستین؟

- بله! من رو احمد آقا می‌شناسن... راستش...

با آهی که از حنجره‌ی مرد برخاست، مژه زدم و جمله‌ام را ناتمام باقی گذاشتم. دستور دیگری به شاگردش داده و گامی به سوی ما نزدیک شد.

- آقا جون فوت کردن. شش ماهی میشه که مغازه رو به دست گرفتم خانم. هر چی لازم دارید به خودم بگید، مراعات حالتون رو می‌کنم. خاطر مشتری‌های آقاجون برام عزیزه.

شنیدن جملاتش و باورپذیری آن‌ها برایم بسیار سخت بود، طوری که تا یک ربع پاهایم خشک زده و خون در رگ‌هایم منجمد گشت و اگر عزت به دادم نمی‌رسید قطعاً سکته کرده بودم. این واکنش ناگهانی از من بعید به نظر می‌آمد. 

- فری؟ فریماه؟ هوی! کجایی؟ اگه نمی‌خری بیا بریم، یه چیزی پیدا می‌کنیم می‌لونبونیم. 

ناظر : @Negin jamali

@Atlas _sa  @Ghazal  @rana.82  @Gh.nejati @Gh.a17  @MCH  @Sanaz87  @یگانه جان  @asal_janam  @نوازش  @ساتوری  @ساتیار خانوم  @golpar  @MMMahdis  @Edna_b  @Fardis  @Farinaz  @dark_silence  @دخترخورشید  

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 21
  • تشکر 2
  • هاها 3
  • غمگین 2

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزده 

با ورود هوای تازه بر حنجره‌ام لبانم از هم جدا شدند. به تته‌پته افتاده و واژگان از ذهنم پر کشیدند.

- خ... خدا... بیامرزتشون... غم آخر... باشه!

مرد متعجب و بهت‌زده به ما خیره ماند. لرزش صدایم تحت کنترلم نبود که عزت سریع رو به مرد جوان سخن گفت:

- حاج آقا ما یه نایلون برنج می‌خوایم. یکم باهامون ارزون حساب کن، خدا امواتت رو برات نگه داره.

روی چرخاندم که مثل برق جهید و اضافه کرد:

- بیامرزه... خدا امواتت رو بیامرزه.

به سختی جلوی شکفتن لب‌هایم را گرفتم که شاگرد نوجوان، کیسه برنجی در مقابلمان گذاشت. 

تمام لوازمی که احتیاج داشتیم را از پسر احمد آقا گرفتیم و تقریباً هفتصد هزار تومان بی‌زبان را خرج کردیم.

تمام کیسه‌ها را به دست گرفته و راهمان به سوی انتهای بازار را در پیش گرفتیم.

- عزت به نظرم بریم خونه رو سر و سامون بدیم.

- ها دیگه.

سنگینی کیسه‌ی برنج و روغن‌ها تن صدایش را تحت تأثیر قرار داده بود.

- بیا ایستگاه اتوبوس این‌طرفه.

تقریباً یک ربع منتظر اتوبوس ماندیم و با رسیدنش سریع روی یکی از صندلی‌ها جای گرفتیم. هنوز سؤالاتی که دیروز فرصت پرسیدن را نیافته بودم در ذهنم شعله‌ور بودند. بالأخره فرصتش را یافتم تا آن‌ها را با عزت در میان بگذارم. 

- عزی از دیروز می‌خوام چیزی بپرسم ازت اما هر بار یه چیزی میشه و یادم میره.

گوشه‌ی روسری تیره‌رنگ خود را به پشت انداخت و پاسخ داد:

- خب بپرس.

تردید در لحن کلامم شکفت و آوای اَدای کلماتم تغییر یافت.

- تو نمی‌دونی... کی من رو از زندان آزاد کرد؟

بهت‌زده و سریع واکنش نشان داد:

- مرگ من، ایستگاه کردی؟

- نه به خدا. من هنوز نمی‌دونم چطور چهار میلیارد بدهی پرداخت شده!

کلافه و نالان سر تکان داد و گفت:

- خودت نمی‌دونی من از کجا بدونم؟ حتماً باز خَیّرها کمک کردن دیگه.

آگاه بودم که عزت از چیزی خبر ندارد، او از بخش اعظمی از مشکلات زندگی من بی‌خبر بود.

اوقات ظهر کوچه‌ی ما خلوت می‌شد و همه‌ی بچه‌ها برای صرف ناهار به خانه‌های خود برمی‌گشتند؛ زن‌های کنجکاو نیز همین‌طور.

پس از پیمودن مسیر بسیار طولانی کوچه تا بن‌بست و چرخش کلید در وارد حیاط شدیم.

- بیا بریم یکم ناهار درست کنم بخوریم، بعد خونه رو تمیز می‌کنیم.

- من گشنه‌ام نیست، تو برو ناهار درست کن من یه حالی به این حیاط بدم میام.

اصرار بر عزت کارساز نبود و مجبور شدم خود به کارهای خانه رسیدگی کنم تا سریع‌تر این گرد و غبار پنج ساله از این خانه رخت ببندد.

در آشپزخانه مشغول شدم و همراه با پختن سس ماکارونی، کابینت‌های فلزی زنگ‌زده را دستمال کشیدم. تمام موادغذایی کپک‌زده را داخل کیسه‌ای انداختم تا بوی فاسدش حالت تهوع ایجاد نکند.

ماکارونی آماده بود که آخرین نقطه‌ی آشپزخانه یعنی یخچال را نیز تمیز کرده و آن را به برق رساندم. از این‌که بعد این همه مدت روشن شد خدا را شکر کردم.

کم‌- کم شروع به تکاندن فرش‌ها، جارو، شستن لوازم طاقچه و گردگیری دیوارها مشغول شدم؛ و زمان از دستم در رفت.

با اتمام کار منزل و اتاق، عزت غرولند‌گویان وارد هال شد.

- آخه پروردگار عالمین؟ این چه درختیه که فقط باید برگ بریزه؟ این چه درختیه که ما باید بهش برسیم؟ چرا یکی به ما نمی‌رسه بامرام؟

قهقهه‌ای به درد و دلش با خدا زدم که با سوت بلبلی او مواجه گشتم.

- به‌- به فریماه خانوم چه کرده؟ همه رو کلافه کرده! وقتشه شوهرت بدیم ها. 

مکثی کرده و مانتو و روسری‌اش را روی آویز گوشه‌ی دیوار انداخت و اضافه کرد:

- نه مثل شوهر قبلیت ها! این بار من شوهرت میدم.

هنوز خنده‌هایم به اتمام نرسیده بود که تنه‌ای به من زده و وارد آشپزخانه شد.

- هر چی درست کردی بیار بخوریم که دارم هلاک می‌شم.

چشمی کش‌دار تحویلش داده و غذا را در دیس‌های ملامین ریختم. 

بعد از خوردن غذا عزت از فرط خستگی دراز به دراز وسط هال به خواب رفت اما منی که هنوز خسته نشده بودم به اتاق مادرم پناه برده و از درخشیدن لوازم آن غرق در شادی و سرور گشتم.

اتاق مادرم بیست متر بیشتر نبود؛ اما همیشه بوی مادرم را به همراه خود داشت. پنجره‌ی اتاق به حیاط پشتی خانه که اکنون با زحمت‌ها و مشقت‌های عزت از تمیزی می‌درخشید باز می‌شد.

صندلی چوبی را زیر پا گذاشتم و پرده‌ی غبار گرفته‌ی اتاق را از جا کندم. صندوق لوازم مادرم در گوشه‌ی این چهاردیواری جا خوش کرده بود. برای برگشتن به خاطرات گذشته جنب صندوق نشستم و ساعت‌ها لباس‌های مادرم را بوییده و با خاطراتش اشک ریختم.

ناظر :  @Negin jamali

@Atlas _sa  @Hony.m  @hany.rß  @golpar   @Ghazal  @rana.82  @SARA._.IZ2004  @Saba_82  @Zahra_g  @A...A  @p8366y  @نوازش  @ساتوری  @ساتیار خانوم  @الناداداشیان  @Mahla  @Kelara.m  @dony_aaaaf  @دخترخورشید  @هانی پری  @NAEIMEH_S  @Fadi17  @Raha_yee  @QEGISA  @Faezhe  

دخترا دنبال کنید تا دنبال شوید. بخوانید تا خوانده شوید 😂😎

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • غمگین 3

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزده

تا شب لوازم اتاق مادرم را مرتب ساختم و از صندوقچه‌ی کوچک گوشه‌ی طاقچه، گوشی قدیمی‌ای را که قبلاً برای خانم جان تهیه کرده بودم را بیرون کشیدم تا بتوانم استفاده کنم؛ درست است که قدیمی شده و دیگر به درد این دوره و زمان نمی‌خورد، اما برای منی که اوضاع اقتصادی و مالی خوبی نداشتم این گو‌شی وسیله‌ی بسیار باارزشی محسوب می‌شد. خدا را شکر که خانم جان هیچ‌وقت نتوانست با این گوشی مدارا کند وگرنه ممکن بود آن را به سطل زباله نیز محول کند.

عزت بعد از بیدار شدن از خواب سنگینش به بیرون رفت و به بهانه‌ی سر زدن به داوود مرا ترک نمود. اما شب دیر هنگام به خانه مراجعت کرده و با من به خواب رفت تا مانند شب اول با صدای کبوتر کوچکی زَهره نترکانم.

صبح روز پس از خوردن صبحانه، عزت پیشنهاد داد که در پی کاری نیمه‌وقت یا پاره‌وقت برویم و من نیز مخالفت نکردم.

می‌دانستم با این سه میلیون و خرده‌ای که در چنته دارم و در این اوضاع اقتصادی نابه‌سامان، نمی‌توان یک زندگی هرچند کوتاه را اداره کرد. 

همراه عزت قصد ملاقات با مددکارمان را کردیم. در خیال خام خود، می‌پنداشتیم که حتماً او پیشنهادی برای ما خواهد داشت؛ اما زهی خیال باطل.

به محل کارش که رسیدیم اذان شده بود و تمامی کارکنان اداره‌ی آگاهی در حال نماز بودند. 

مجبور شدیم صبر کنیم، نمی‌توانستیم بدون دیدار با او قدم از قدم برداریم. 

- میگم من با این ستاری رابطه‌ام خوش نیست ها!

لبخندی به چهره‌ی در حال تفکرش کشیدم و با اعتماد پاسخ دادم:

- نگران نباش! امیدوارم کدورت‌های گذشته‌ات رو فراموش کرده باشه. 

با پاهایش روی سرامیک‌های سفید اداره ضرب می‌گرفت و هر دو دقیقه یک بار سؤالی تکراری می‌پرسید. نگرانی او بی‌دلیل هم نبود، من هم اضطراب این را داشتم که نکند ستاری ردمان کند. 

به تابلوی اعلانات که در مقابل ما روی دیوار  سبز رنگ جا خوش کرده بود چشم سپردم. 

چندین سوزن ته گرد در قلب موکت با چهارچوبی شکسته فرو رفته بود و حامل چندین عکس و خبر از دزدی و قاچاق بود. 

- ببخشِن! کاری دارِن؟

مرد میانسالی با قدی بلند که درجه‌ها و ستاره‌هایش روی شانه‌هایش می‌درخشید جنب ردیف صندلی‌هایی که ما بر آن جلوس کرده بودیم، ایستاده بود. 

دستپاچه برخاستم و در مقابلش قد علم کردم، با این‌که قدم بلند بود اما زیر شانه‌های این مأمور مانده بودم. 

- م... ما با خانم... خانم مددکار کار داریم... خانم... 

به قدری هول و هراس در وجودم شعله‌ور شده بود که نام خانم ستاری را به فراموشی سپرده بودم.  بالأخره همان مرد با رؤیت دستپاچگی‌ام سریع پاسخ داد:

- خانم ستاری؟ 

- بله. 

دست‌های یخ‌زده‌ام را به آغوش جیب‌هایم برده و با نگاهی منتظر به ریش‌های بلندش که جلب توجه می‌کرد چشم‌ دوختم. 

مرد میان‌سال عینک فریم مستطیل خود را از چشم بیرون کشید و با دست به دری اشاره کرد. 

- اون‌جایِن. شما کی‌اش‌ میشی؟ 

عزت، وجودم را به عقب راند و با اعتماد به نفس پاسخ داد:

- ما از زندون مزاحم شدیم. اومدیم باهاش حرف بزنیم، اگه بگی فرداد و گاراپیدی اومدن می‌فهمه. 

نام فامیلی مرا به‌گونه‌ای «فرداد» تلفظ نمود که گویی صاحب آن است. با لحن لوتی‌مآبش لبخند بر لب گزیدم که نگاه مشکوک مرد را بر عزت دریافتم. 

با حرکتی سریع دست راستش را میان انگشتانم فشردم تا اعصابش را آرام سازم. 

مرد لحظه‌ای تأمل را به جان خرید و سپس عقب‌نشینی کرد. در اتاق مددکاری را با احترام گشود و رو به ما دست جنباند. 

- بفرمایِن. 

قدم‌هایمان را به سوی اتاق استوار ساختیم که مرد این‌بار رو به اتاق کرد. 

- خانم ستاری؟ دو نفر اومدن ملاقاتتون. 

درمقابلش ایستادیم که آوای زیبای خانم ستاری گوش‌هایمان را نوازید:

- فریماه جان؟ تویی؟ بیا داخل بیا! 

وارد اتاق سراسر گل و گیاه شدیم، این فضا جنگلی را می‌مانست که در اتمسفر سمی اداره‌ی آگاهی پوشیده شده بود. 

برخلاف تصوراتم هیچ‌ فردی به‌عنوان متهم در سالن‌های این اداره پرسه نمی‌زد، احتمالاً چون اداره در منطقه‌ی اعیان‌نشین قرار داشت. 

میز سفید و صندلی‌های همرنگ آن‌ها آرامش را به این مکان هدیه داده بودند. پشت میز پنجره‌ای بزرگ با کرکره‌های کرم رنگ روشنی قرار داشت و از ورود تابش مستقیم نور خورشید به داخل جلوگیری می‌کرد. 

- چرا ایستادید؟ بفرمائید عزیزم. خیلی- خیلی خوش اومدید، خیلی وقت پیش منتظرتون بودم. چرا اِن‌قدر دیر بهم سر زدین؟ 

چشم در اتاق زیبا چرخاندم و وجود خانم ستاری را نزد کتابخانه رؤیت کردم. 

مثل همان روزهایی که در زندان بودیم چادر مشکی بر سر نهاده و صدای تق‌- تق پاشنه‌های بلندش در فضای رمانتیک اتاقش می‌پیچید. 

در حال چای ریختن و صحبت‌های گرم و صمیمی با ما بود اما من فقط به گیاه پیچکی چشم داشتم که در سقف حلقه کرده بود. 

گیاهان فراوانی نزدیک میز قرار داشت که بوی شکوفه‌هایشان هوای این‌جا را تازه می‌ساخت. 

سنگینی نگاه خانم ستاری را بر روی خود حس کردم که با تبسمی کوتاه آن را پاسخ گفتم. 

- خوش‌ به حالتون چه فضای شاعرانه‌ای دارید. 

چادر کش‌دارش از سر بر روی شانه‌هایش سقوط کرد و خم شد تا مکان استکان‌های چای را بر روی میز شیشه‌ای معین کند. 

کمر صاف کرد و صدایش را رسا ساخت. 

- تنها اتاقی هست که هر فردی با ورودش، همین جمله‌ی تو رو تکرار می‌کنه فریماه! 

دل از زیبایی اتاق کندم و مردمک چشمانم به سوی ملیحه چرخید که آهسته زیرلب گفت:

- همچین مالی هم نیست... 

در مقابل عزت نشستم و چشم نازک کردم. 

به ستاری که پشت میز چشم‌انتظار سخن گفتنمان بود خیره شدم. هنوز مهربانی از چشم‌های قهوه‌ای تیره‌اش می‌چکید. 

ابروهای مرتب و خوش‌رنگش با لب‌های صورتی و برجسته‌اش تضاد زیبایی در صورتش برقرار ساخته بود. 

دستش را زیر چانه‌اش که زنخدان بسیار محوی در آن نهفته بود کشید و مجدد دستانش را قائم بر میز گذاشت. 

همیشه‌ به داشتن چهره‌ی زیبایش حسادت می‌کردم، اما او کجا و من کجا! 

بالأخره عزمم را جزم کرده و سخن گفتم:

- والله قرض از مزاحمت این‌که... 

چهره‌ی عبوس عزت را از نظر گذراندم و ادامه دادم:

- والله خانم ستاری، دنبال کار می‌گردیم. گفتیم شاید شما در این زمینه بتونید کمکی بکنید. 

شگفت‌زده استکان چای خود را میان انگشتانش کشید و پاسخ داد:

- حتماً فریماه جان! ببین ما تا شش ماه آینده قراره یه مرکز بزنیم برای زنان سرپرست خانوار. اسم شما و خانم گاراپیدی رو هم توی این پروژه درج می‌کنم. 

- شش ماه؟ اما تا شش ماه ما نمی‌تونیم صبر کنیم.

ابروی چشم راستش را پراند که اضافه کردم:

- اگه میشه یه کاری باشه که خیلی زودتر از این شش ماه شروعش کنیم، چون ما واقعا نیاز داریم! 

صدای پوزخند عزت باعث شد سر بچرخانم، از چهره‌ی گرفته‌اش مشخص بود چگونه قرار است سنگ روی یخ شوم. 

‌- چه‌قدر گفتم منّت این زنیکه رو نکش... 

اعتراضم را آشکار کردم و تند و تیز جوابش را به صورتش کوبیدم؛ اگرچه بعد از آن تا چند روز از او به‌خاطر بی‌ادبی‌ام عذر خواستم. 

- عزت تو دخالت نکن! اگه دوست نداری این‌جا باشی برو بیرون. 

استکان میان انگشتانش را روی میز کوبید:

- این‌جا دیگه جای ما نیست، عزت زیاد! 

از در اتاق بیرون رفت و عذاب وجوان تمام وجودم را در خود کشید. 

- ببخشید خانم ستاری خودتون که می‌شناسیدش... 

سری تکان داد و لبخند به لب خودکار میان انگشتانش را روی کاغذی کشید:

- اشکال نداره! عادت کردم فریماه جان! ببین عزیزم... 

نگاهش را به لب‌هایم دوخت:

- فعلاً جز اون پروژه چیز دیگه‌ای توی دست و بالم نیست، به نظرم خودتون یه جایی به عنوان کارگری چیزی مشغول شید تا اون پروژه تکمیل شه و خبرتون کنم. 

ناامیدی بر وجودم تابید و کمی بعد، از او خداحافظی کرده و در پی یافتن عزت اداره‌ را ترک نمودم. 

نگرانی‌هایم یکی پس از دیگری بر ذهن آشفته‌ام یورش می‌برد، هر لحظه در این فکر بودم که اگر سر و کله‌اش پیدا شود چه کنم؟ این‌بار چگونه از دستش بگریزم؟ خدایا خودت صاحب آن روز باش! 

ناظر: @Negin jamali

دخترا توی نظرسنجی شرکت کنید 😍😎

@Atlas _sa  @tamana  @rana.82  @Roghayehhasani  @Roshana  @Sanaz87  @Gh.a17   @Vikta  @M.gh  @._.لیلیوم._.  @MCH   @Fardis  @Hony.m  @hany.rß   @hadis.pnh  @15Bita @MMMahdis   @ساتیار خانوم  @Nasim.M   @GH_Mahla  

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 2

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

***

این روز‌ها زمان مانند اسبی تندرو گذر می‌کردند و فرصت‌ها مثل برق و باد می‌گذشتند. ناامیدی یافتن شغلی از سوی ستاری از یک طرف و قهر کردن‌های طولانی مدت عزت از سویی دیگر اتفاق‌های این روزهایم را رقم می‌زد. 

همچنین با هر بار خروجم از خانه، استرس در جانم می‌نشست و نگرانی از بابت این‌که دیر یا زود سر و کله‌اش پیدا خواهد شد امانم را می‌برید؛ ولی هرگز چیزی از این نگرانی‌ام بروز نمی‌دادم. 

در کوچه و خیابان‌های جنوب تهران از این سر تا آن سر از تمامی مغازه‌دارها در مورد کار، پرس‌وجو کردیم، اما هیچکدام حاضر به پذیرش ما نبودند و بهانه‌شان برای ما این بود که به کارگر نیاز ندارند. از مهارتمان برای عروسک‌دوزی به کارگاه‌های مرتبط اطلاع دادیم اما بی‌فایده بود؛ همه‌ی آن‌ها شماره تماسی از ما می‌گرفتند، درحالی‌که می‌دانستیم هرگز تماسی از سوی‌شان دریافت نخواهیم کرد. 

شاید به کارگر زنی چون ما احتیاج نداشتند. عزت از این موضوع بسیار آشفته بود و این دلهره را در پرگویی‌هایش عیان می‌ساخت. بی‌شک برای به دست آوردن آن‌چه می‌خواستیم باید بیشتر از این‌ سگ دو می‌زدیم تا شغلی مناسب بیابیم.

تا چندین هفته روزمرگی ما همین بود که بعد از خوردن صبحانه، تهران را زیر پا بگذاریم تا شاید گره‌ی کارمان گشوده شود؛ ولی انگار نه انگار.

هر هفته روزنامه‌های جدید می‌گرفتم و آگهی‌ها را زیر و رو می‌کردم؛ اما همه‌ی ظرفیت‌های کارگری تکمیل شده و یا آن‌هایی که کارگر می‌طلبیدند، حقوق بسیار اندکی داشتند و متناسب افرادی مثل ما دو نفر نبود.

البته ناگفته نماند که عزت با نصف کارگاه‌هایی که قصد استخداممان را داشتند جروبحث یا دعوای لفظی کرده بود! من در این موارد ساده بودم، ولی خدا را شکر که او را دارم تا از اهداف شوم مردان شیطان‌صفت باخبر باشد. آگاهم ساخت که این مردان مدیر که به ظاهر میل به کار گماردن دارند، هدف نحسی در سر می‌پَرورند. 

بالأخره ظهر یکی از روزهای بسیار گرم اواسط مرداد ماه درحالی‌که بسیار خسته و گرسنه در ایستگاه اتوبوس منتظر بودیم، چشمم به غذاخوری جدیدی افتاد که آگهی‌ای با این مضمون به شیشه‌ی شفاف درب ورودی چسبانده بود:

 « به چند کارگر برای کار در آشپزخانه نیازمندیم، ترجیحاً خانم».

عزت طبق معمول در حال بحث و جدل با زنی چادری و با حجاب به سر می‌برد؛ اصطلاحاً آب در هاون می‌کوفت.

- عزی؟ عزت بیا!

اما او صدایم را نشنید چون تن صدای بلند او هر شنونده‌ای را ناشنوا می‌ساخت؛ چه برسد به خودش. کمی به دعوایش گوش فرادادم ولی سپس از بحث کلیشه‌ای او گذشتم. 

- آخه به تو چه زنیکه‌ی غربتی؟ گیس‌های من بیرون مونده، قراره من رو ببرن جهنم، تو چرا این وسط نخود این آش شدی؟

زن چادرپوش که لحجه‌ی ناآشنایی داشت با تته‌پته جواب عزت را داد ولی دوست جنگی من از رو نرفت. خنده‌کنان دوباره‌ به آن غذاخوری چشم سپردم. 

عاقبت تصمیم گرفتم بدون همراهی ملیحه پا در آن غذاخوری بگذارم، با این‌که یأس در قلبم رخنه کرده بود ولی این تیری بود در تاریکی! گویی کورسوی امیدی واهی در قلبم هنوز شعله‌ور بود.

روبه‌روی آن‌جا که رسیدم شال مشکی رنگم را در سر مرتب کردم. نفس عمیقی به شش‌هایم هدایت کرده و از پله‌ی فلزی زنگ زده‌ی زیر پایم به سالن وارد شدم.

بوی موادغذایی مختلف در جَو سالن حلقه زده بود. گوشه‌ای از محوطه‌ی غذاخوری، دو مرد با ژست خاصی مقابل هم در حال گفت‌و گو بودند و یکی حرف دیگری را تأیید می‌کرد.

پشت میز قسمت شرق مغازه، پسر نوجوانی جا گرفته بود که سر تا سر پشت سرش پرده‌ای کشیده شده بود تا محل پخت و پز از فروش جدا سازند.

چشم از پرده‌ی مخمل فیروزه‌ای برچیده و از میان میز و صندل‌های سلف سرویس گذشتم تا به پسر جوان برسم.

میزها با ظرافت خاص و با فاصله‌ای منظم از هم قرار گرفته و صندلی‌ها را به صورت وارونه بر روی خود تحمل می‌کردند.

پسر نوجوان با موهای مدل خامه‌ای که به نظر می‌رسید جدیداً آن‌ها را تیغ زده با لب‌های درشتش رو به من سخن راند:

- خانم‌! زرشک پلو تموم شده جز اون، هر چی بخواین در خدمتم. 

آب خشکیده در دهانم را پشت حنجره فرو بردم و طنین لرزانم در سالن منعکس شد:

- به کارگر نیاز دارید... نوشتید...

انگشتان دست راستم که مرتعش شده بود را به دست گرفته و فشردم. 

پسر جوان عذر خواست و سریع جواب داد:

- ببخشید، بذارید بگم بابام بیاد.

سری تکان دادم و روی صندلی سفت و سختی که رو به روی میز بود نشستم.

صدای قابلمه‌ها و سینی‌ها در سرم چرخ می‌خوردند و تمام تمرکز کمی که برای حرف‌ زدن داشتم را از بین می‌بردند. 

صدای نجواگرانه‌ی زنی به گوش می‌رسید ولی نوای صدایش واضح نبود. 

چشم انتظار، بیرون از سلف را از نظر می‌گذراندم که چشمم به عزت خورد که گوشی به گوش و سرگردان پشت سرش را می‌پایید.

برخاستم تا برایش جلب توجه کنم اما متوجه‌ام نشد. سریع پشت شیشه‌ی مغازه ایستاده و شماره‌اش را روی گوشی پیدا کردم. متوجه شدم چند بار زنگ زده اما من صدای زنگ گوشی را نشنیده بودم. تماس که برقرار شد صدای مردانه‌اش پرده‌ی گوشم را درید:

- الو فریماه؟ ذلیل مرده کجایی؟ باز من رو کاشتی رفتی؟

ناظر: @Negin jamali

@Atlas _sa  @Hony.m  @honi.-  @Ghazal   @A..A  @tanhaa  @SARA._.IZ2004  @zahra_z  @MCH   @M.gh  @Roshana  @golpar   @Vikta  @Gh.a17  @ساتیار خانوم    @م.مرعشی  @دخترخورشید  @somayeh.59

دخترا رمان رو دنبال کنید  رمان همه رو میخوانم 😍

نظرسنجی‌ هم شرکت کنید لاو یو😍🤝

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 2

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجده

- عزت ورجه‌وورجه نکن تا من رو ببینی. پشت مغازه‌ی غذاخوری ریحان ایستادم.

جست‌وجوگرانه نظری به تابلو‌های دکان‌ها انداخت و بی‌احتیاط از خیابان رد شد. با نزدیک شدنش انگشت اشاره‌ام را روی بینی به صورت قائم نهادم تا بفهمد نباید به‌علت بی‌مبالاتی‌اش، جیغ و داد راه بی‌اندازد.

وارد سلف که شد با تماشای نشانه‌ی سکوت انگشتم، صورتش گرفته شد؛ بازویم را در میان دستانش زنجیر کرد:

- چرا دستت گذاشتی رو دماغت؟ دماغت گرفته؟

چشم غره‌ای نثارش کردم و زیر چشمی به پسر جوان که محو تماشایمان بود نگاهی گذرا انداختم. با تن صدای آهسته‌ای سعی کردم پاسخش دهم:

- عزت داد و هوار نکن، شاید این‌جا مشغول به کار بشیم.

ژست کلافه‌ای گرفت و دهان گشود تا مکرراً آبروریزی کند؛ اما به موقع توسط کف‌ دست راستم دور دهانش حصاری کشیدم.

- خانم؟ شما برای کارگری اومدی؟

با شنیدن صدای مردانه، زندان دستم از دور لب‌های عزت آزاد گشت و نگاهم را به مردی مسن دوختم که اینک پشت همان میز قرار گرفته بود؛ مردی با موهای کوتاه جوگندمی و پوست صورتی تیره.

قدم‌هایم را به سوی میز کشاندم تا بهتر او را وارسی کنم، در مقابلش قد علم کرده و بله‌ای  بر زبانم جاری شد.

پوست صورت چروکیده و زیر چشمان گود افتاده‌اش مرا یاد برادر عزت، داوود انداخت. پیراهن آستین کوتاهی پوشیده بود که موهای آرنجش را هویدا می‌ساخت. 

روی سالنامه‌ای در حال یادداشت‌برداری بود که آرنج عزت را فشرده و نشستم. هم‌زمان با جای گرفتنم در صندلی، عزت را نیز نزد خود حس کردم.

- سابقه کار داری؟

نگاهم به دندان‌های خرابش متصل شد که حالم را به هم می‌زد. عزت به جای من جواب داد:

- بله سابقه داریم.

ابروهای مشکی و پرپشت نامرتبش به آسمان پرید:

- تو هم هستی مگه؟ 

به وضوح منظورش را از سوالی که پرسید نفهمیدیم که خود ادامه داد:

- خب کجا کار کردین؟

با تعجب به عزت چشم سپردم، دروغ بیش از حد بزرگی به مرد بازگو کرده بود ولی با چشمکی که روانه‌ام ساخت کمی از تعجبم کاسته شد.

- توی یه غذاخوری بین راهی، جاده چالوس. 

بعد از اتمام سخنش زیر گوشم کلمات را به زبان آورد:

- زن‌ها سابقه کار تو آشپزخونه از کل طول عمرشون بیشتره این‌جوری بِر‌- بِر نگاهم نکن.

حرف حق را باید از عزت شنید، زن‌ها سابقه کار در آشپزخانه‌ی منزلشان از کل موهای سرشان هم افزون است. مژه بر هم زدم که مرد دهان گشود:

- خب! ما به ظرفشور و کمک آشپز نیاز داریم. بعضی‌ وقت‌ها هم به شهرهای مختلف سفر می‌کنیم تا توی مجلس‌هاشون غذا بپزیم.

منتظر به لب‌های تیره‌اش که ریش و سبیل آن‌ها را احاطه کرده بود خیره گشتم.

- حقوق هم دو تومن.

عزت ضربه‌ای به پهلویم زد که سریع و بدون فکر تعجبم هویدا شد:

- دو تومن؟

صورتش را خاراند و دکمه‌های بالایی پیراهن چروکش را به هم دوخت و صورتش را کج کرد:

- بله! دو تومن... ببینم؟!

با چشم‌های کوچک و چروکش به عزت نگاهی کج انداخت:

- سابقه‌ی خلاف ملاف که ندارین؟ این‌جا دوربین مدار بسته داره ها... اگه سابقه کیفری داشته باشین دور این کار خط بکشین.

یاد تمام نگاه‌های بد جامعه مثل پتکی بر سرم کوبیده شد و برای اولین‌ بار دروغ گفتم:

- نه!

بشکن زدن عزت حواسم را سر جا آورد:

- ببخشید میشه ما کمی با هم فکر کنیم و بعد جواب بدیم؟

دست‌های لاغر و زخمتش را بالا جنباند و از جا برخاست.

- خب فکر کنید. 

برخاست تا بچرخد که دوباره پرسید:

- هر دوتاتون اومدین برای کار دیگه؟ 

با تکان سرم به معنی بله و ورود او به پشت پرده‌‌ی سالن، دندان‌های عزت در هم سابیده شده و به آهستگی غرید:

- مرتیکه رو می‌خوام همین‌جا نصف کنم. حمال می‌خواد نه کمک آشپز...

اما من به همان دو میلیون تومان راضی بودم، چون بهتر از بیکاری بود.

- عزت آروم باش! چیزی نگفت که... کار می‌کنیم، وقتی ببینه خوب بلدیم از پس کارها بر بیایم حقوقمون رو زیاد می‌کنه.

پوست تیره‌‌اش از شدت خشم به سرخی می‌گرایید و اگر من او را کنترل نمی‌کردم حتماً سالن را با خاک یکسان می‌کرد، از زیر دندان‌های به هم فشرده‌اش غرید:

- فریماه اومدیم کار کنیم نه حمالی...

دستش را فشردم تا کمی آرامش را به قلبش دعوت نمایم.

- بله عزت اومدیم کار کنیم. مگه اون بیرون کار ریخته که تو این‌جور ناز می‌کنی؟ بیا یکم این‌جا کار کنیم، قلق کار که دستمون اومد اصلاً خودمون یه غذاخوری می‌زنیم. هوم؟

انگشت اشاره‌اش را مقابل چشمانم تکان داد:

- ببین فری! جفت پاهام رو قلم کنی برای این مرتیکه کار نمی‌کنم. پیزوریِ پشم و پیل ریخته...

***

ناظر: @Negin jamali

@Atlas _sa  @Hony.m  @Farinaz  @Ghazal  @MCH   @M.gh  @golpar   @Sanaz87  @Venus_m  @rana.82   @NAEIMEH_S  @reyyan   @Fardis  @15Bita   @Gh.a17  @Edna_b 

بچه ها دنبال کنید لاو یو 

رمان همه رو میخوانم😍💟

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • هاها 5

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده

اشک‌ چشمانم به مانند رودخانه‌ای روان بر چهره‌ام جاری گشته بود و کنترل آب دماغم از دستم در می‌رفت.

سوزش عمق گوی‌های عسلی رنگم سفیدی آن‌ها را به سرخی گراییده بود و تا ژرفای خون جاری شده در رگ‌هایم را می‌کاوید.

چندین و چند بار چشم‌هایم را روی هم می‌فشردم تا از سوزش آن‌ها کاسته شود اما بی‌فایده بود، اخیراً این التهاب همراه همیشگی من شده است.

- فریماه؟ دِ تموم کن، برنج رو داریم آبکش می‌کنیم ها!

دستورات عصمت خانم همیشه روی مخم بود. با این‌حال سری تکان داده و مقنعه‌ام را عقب راندم تا مزاحم انجام کارم نشود. تک پیاز نهایی را نیز با تمام بدبختی و مشقت پوست کَنده و با حوصله تکه‌- تکه ساختم.

- دستت درد نکنه، تموم شد؟

نفس حبس‌شده در سینه‌ را رهانیدم و با چشمان بسته سینی مملوء از پیاز را به عصمت خانم سپردم و خود برای شست‌وشوی صورتم به روشویی پناه بردم. عزت پشت سینک ظرفشویی غرولندگویان ایستاده بود که سخنان بیهوده‌اش را از همین فاصله می‌شنیدم:

- حمال آقا شدیم! هزار دفعه گفتم فریماه وا بده دختر! مگه به گوشش رفت؟ هی گفت کار نیست، کار نیست. همین رو می‌خواستی؟ ور دست بَنّا، گچ درست می‌کردیم از این بهتر بود.

کمی ساکت می‌شد و دوباره شروع به غر زدن می‌کرد. ناگهان نوچ‌- نوچی اَسفناک سر داد و درحالی‌که سینی را آب می‌کشید، دستش را مشت شده به دهانش نزدیک کرد:

- اِ اِ اِ... مرتیکه‌ی ناخون خشک! یه دستکش نمی‌خره، فقط هم دستور می‌ده: «از زیر کار در میری!» والله غذاخوری به این بزرگی فقط سه نفر کارگر داره؟! گمشو با اون چندرغاز حقوقت. به‌خاطر فریماه نبود می‌زدم لواشکت می‌کردم، شپش! انگل جامعه! 

خندان به سویش قدم نهادم، گویی از کل عالم فارغ بود و در دنیایی دیگر سیر می‌نمود. همچنان سخن می‌گفت و حرص می‌خورد:

- خدایا ببین پول رو به کی‌ها میدی! ما هم باید هی تو فکر باشیم که نکنه ناشکری کنیم همین چیزی هم که دادی رو اَزَمون بگیری! 

آهی جان‌سوز کشید:

- هی! توکل به خودت. 

شانه‌اش را به آغوش کشیده و زیر گوشش زمزمه کردم:

- کم حرص بخور پیر می‌شی ها! اون‌وقت نمی‌تونم شوهرت بدم!

صدای محزون و دلخورش قلبم را رنجاند:

- آخه این چه کاری بود پیدا کردی؟ مرتیکه بوی زیر بغل اسب می‌ده، به من میگه بشقاب‌ها لک دارن! آخه گو...

مستدل به بغلم فشردم تا شاهد فحاشی‌ او نباشم. با ملایمت نجوا کردم:

- عزت؟! حرف بد نزن!

قصد جوابی را کرد اما زنگ گوشی‌اش فرصت نداد، کمی از او فاصله گرفته و به دستکشش چشم سپردم. نکند زخمش دوباره سر باز کند؟ نه! این زخم کهنه‌ای است که در دهه‌ی بیست زندگی او رخ داده بود. پس چرا برای شستن ظروف آن نیمچه دستکش چرمی مشکی را از دستش بیرون نکشید؟

حواسم با دست زخمی‌اش پرت بود که گفت‌وگوی‌اش توجه‌ام را به خود معطوف ساخت.

- نه بابا! اسمش چیه؟

عصمت خانم اجازه‌ی کنجکاوی بیشتر در گفت‌و‌گوی تلفنی عزت را نداده و مرا خواند:

- فریماه بیا ببین گوشت‌ها نمک دارن؟

ابروهایم پریدند و چشم از عزت که در سویی از آشپزخانه چرخ می‌خورد گرفتم.

- چشم اومدم!

همراه عصمت خانم تمامی غذاها را چک کردیم و همه آماده بودند، در این چند هفته‌ای که در این‌جا مشغول هستم همیشه در فکر دروغی بودم که روز اول کاری به آقا اسد زدم.

آقا اسد مدیریت غذاخوری را برعهده داشت و مرد بسیار خسیس و تندخویی بود، همیشه از دهانش بوی بد به مشام می‌رسید به همین دلیل همگی با چند متر فاصله با او سخن می‌گفتیم.

دانه به دانه‌ی برنج‌ها را می‌شمرد و اگر یکی از آن‌ دانه‌ها کم می‌شد بهانه‌ای برای کسری حقوقمان بود؛ برای نمونه می‌دانستم اولین حقوقم دو میلیونی که برایش شکمم را صابون زده‌ام نخواهد بود و قطعاً چند تومانی از آن کم خواهد شد.

عصمت‌ خانم، برادر خانم اسد آقا بود، بعد از فوت همسرش به برادر شوهرش پناه آورده تا حداقل بی‌منت و بی‌دردسر مشغول باشد! بدون دردسر هیچ نگاه بد، بدون منت خانواده‌ی شوهر؛ ولی با این حساب به نظرم او زیر منت اسد آقا بود! بالأخره او برادر شوهرش بود و این یعنی منت خانواده‌ی شوهر؛ با این وجود خود که این‌گونه نمی‌اندیشید و به اسد آقا اعتماد کامل داشت. 

- لعیا زایید!

ناظر:  @Negin jamali

دخترا نظر سنجی شرکت کنید. 

دخترا فالو کنید💟😌

@𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦 @M.gh    @Sanaz87  @rana.82   @Ghazal     @Roshana   @دخترخورشید  @SARA._.IZ2004  @Gh.a29 @yaldaw  @Zahra_SI  @فاطمه کیومرثی  @کروئلا  @MMMahdis  @reyyan   @R.f

@Saraishm

@Atlas _sa

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

عزت مرا از اعماق افکار گوناگونم شکار کرد و خبر زندان را به گوشم رساند. مسرور و شادمان پرسیدم:

- واقعا؟ کی گفت؟

چشم و ابرویی برایش کشیدم تا مقابل عصمت خانم چیزی از زندان و بند به زبان نیاورد. بی‌خیال به دیوار تکیه داد و آدامسی را که در دستش جا خوش کرده بود به دندان گرفت:

- سکینه چهار‌چشم گفت. 

در بهت فرو رفته و پرسیدم:

- مگه سکینه لال نیست؟

روی صندلی سفت نزدیکش جای گرفت و پیشبند خود را که آغشته به روغن و انواع لک‌های رنگارنگ بود به گوشه‌ای پرتاب کرد.

- لال بود، خوب شد!

چشمانم از حدقه درآمد و به او که خونسرد روی صندلی نشسته و پا روی پا انداخته بود خیره شدم.

- یعنی چی خوب شد؟

دمکنی را به دست عصمت خانم سپرده و مقنعه خود را به عقب کشیدم تا با عصمت خانم چک کنیم که برنج دم کشیده یا نه؟

- آره! یعنی تو نفهمیدی خودش رو زده بود به لال بودن؟ الآن دستش رو شده.

برنج را به دست گرفته و کمی در دهان نهادم. رو به عصمت خانم سری تکان داده و گفتم:

- آره دم کشیده، الان سینی‌ها رو میارم.

ناباورانه به عزت که روی صندلی لم داده بود زهرخندی به لب نشاندم.

- عزی باور کن من نمی‌دونستم اون زبون داره.

سری به اطراف چرخاندم و این بار ملاقه را به عصمت سپردم و اضافه کردم:

- اگه زودتر می‌دونستم زبون داره هیچوقت دلم به حالش نمی‌سوخت...

با یادآوری روزهای گذشته و حق‌هایی که داشتم و سکینه از من، در بند گرفت گویی آب جوش بر تنم سرریز شده بود. ناگهان گر گرفته و تمام صورتم از تعرق شدید نم گشت.

- باز هورمون‌هات قاطی کرد فری؟

- نه، برعکس! هورمون‌هام سر جاشه، اعصابم خط‌- خطی شد.

درد کمرم شدت یافته بود که آرنجم را به کمرم تکیه دادم. قدم‌هایم را به سویش کشانده و آهسته غر زدم:

- اِ اِ اِ می‌بینی عزت؟! خدا مرگم بده صف که می‌ایستادیم جام رو بهش می‌دادم!

با شنیدن جملاتم از شدت خنده از صندلی سر خورد و روی سرامیک‌های سردِ یخی افتاد که این موضوع باعث شد قهقهه‌هایش ادامه‌دار شوند.

صدای قهقهه‌هایش همچون شیپور آمبولانسی بود که در ترافیک ایستاده و بوق می‌زد.

همیشه خنده‌هایش برایم شادی‌آور بود، چشم غره‌ای به وضعیتش زدم. لبخند به لب سینی‌ها را از روی سینک به بغل گرفته و نزد عصمت خانم نشستم.

- دختر! قراره این‌ها برن به یه مجلس عروسی! قرار نیست بیان سلف که...

از این موضوع اطلاع نداشتم و سریع سینی‌ها را به جای اولیه‌اش برگرداندم. رو به عزت که نفس‌- نفس‌زنان برخواسته و روپوش خود را می‌تکاند، گفتم:

- خداروشکر اسد آقا نیست وگرنه اخراج بودی.

شعله‌ی تمام قابلمه‌ها را کشیدیم و عصمت خانم تماسی با اسد آقا برقرار ساخت تا سریع‌تر این غذاها به مراسم منتقل شوند. اسد آقا به او سپرده بود که صاحب میهمانی به زودی برای تحویل غذاها خواهد رسید، تا زمان رسیدن او، پشت میز نشسته و فاکتورها را مرور کردم.

عزت سیبی را که آذوقه برای خود به سلف آورده بودیم را به دست گرفته و با ملچ و ملوچ زیر دندان‌های نیمه‌خرابش می‌جوید. درست است که ما در غذاخوری کار می‌کردیم اما ناهار و شام را باید از خانه آورده یا از بیرون می‌گرفتیم. 

نیم‌ساعت منتظر نشستیم، عصمت خانم چادر به سر کرده و لنگ‌- لنگان روی یکی از صندلی‌های سلف جا گرفت، او زن فربه‌ای بود؛ به همین دلیل همیشه یکی از پاهایش می‌لنگید و دست‌های پینه بسته تپلش نماد یک زن مستقل و خودساخته برایم بود.

در این نیم‌ساعت به اشعار چرت و پرت عزت گوش سپردیم تا اوقاتمان پر شود. 

 «تو سفر کردی به سلامت

تو مرا کشتی به خجالت

دیگه حرف آشتی نباشه

با تو قهرم تا به قیامت

با تو قهرم تا به قیامت»

این نیم‌ساعت با آواز خوانی عزت به اتمام رسید که عاقبت، مردی بسیار شیک‌پوش و خوش‌چهره به همراه چند مرد جوان که به نظر کارگر می‌رسیدند وارد سلف شدند.

ناظر: @Negin jamali

پسرم وارد میشود( همونیه که عکسش رو گذاشته بودم گالری😂😍

دخترا اگه فالو نکردین منتظرم🙂

@Atlas _sa  @Saraishm  @Sanaz87  @Ghazal  @reyyan  @میکا   @م.مرعشی  @دخترخورشید  @rana.82 @S.malkzad  @mahoor  @MMMahdis  @Gh.a29  @hadis Hs  @golpar  @Red_girll  @Edna_b  @Sh.F  @MCH  @M.gh   @mahdiyeh  

@ همکار ویراستار♥️ پارت‌های ۱۳ تا ۲۰

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • هاها 4

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

دهانم خشکیده بود که از جا برخاستم، قدم‌هایش را به سوی من که پشت میز نشسته بودم روانه ساخت و مقابلم قدعلم کرد.

قد بلند و هیکل درشتش را زیر نظر گرفته بودم که ناگهان محو آوای مردانه‌ی صدایش گشتم:

- خانم؟ اسد آقا نیستن؟

مغزم یارای فهم جملاتش نشد و من مات و مبهوت به وی خیره ماندم، زمان را از کف داده بودم و با فرو رفتن آرنج عزت بر پهلویم، درد مانع از کاوش بیشتر چهره‌اش شد.

- آقا اسد نیست حاجی، اسمت چی چیه؟ فاکتورت رو الآن پیدا می‌کنم!

با دست‌ پهلویم را فشرده و به خود نحیب زدم:

 «چت شده تو دختر؟ مگه دختر بچه‌ی بیست ساله‌ای که بر و بر به طرف نگاه می‌کنی؟ زشته به خودت بیا.» 

اما دوباره صدای بمش در گوشم طنین انداخت:

- عصمت خانم من رو می‌شناسن! فاکتور به نام آقای فیروز سمندری هستن، آدرس هم نازی‌آباد. اگه بخواید من شماره‌ی فاکتور رو خدمتتون عرض می‌کنم.

عصمت خانم که چندی پیش کیفش را در آشپزخانه جا گذاشته بود، حال از پشت پرده‌ها سر دراز کرد و با صدایی که مسرت از آن چکه می‌کرد گفت:

- چرا نشناسم؟ آقای ملکیان! خیلی خوش اومدید، بگین بیان دیگ‌ها رو ببرن.

در حال یافتن فاکتوری به نام سمندری بودم که بالأخره آن را به دست گرفته و سریع‌تر به آدرس آن دقت کردم. «نازی آباد، خیابان مدائن...»

این‌که دقیقاً کوچه‌ی خانم جانم بود، نکند او را در محله‌ی خودمان قبلاً ملاقات کرده بودم که این‌گونه خیره گشتم؟!

- خانم؟ فاکتور رو پیدا کردید؟

- نه!

نفهمیدم چگونه جواب «نه» را گوشش رساندم که به خود آمده و با تته‌پته ادامه دادم:

- ببخشید، بله همینه!

برگه‌ی فاکتور را به سویش گرفته و در عمق چشمان کبودش خیره شدم، عینک فریم سفید و مدرنش بر مژگان پرپشت و بلندش ترکیب جذابی را خلق کرده بود.

با احترام و دو دستی برگه را از دستم گرفت و نگاهی هر چند گذرا به آن انداخت و تشکر کرد.

بی‌اراده لبانم را به تبسمی گشودم، در این حال نیم‌رخ پهن و استخوانی‌اش را از نظر گذراندم، ابروهای گره‌ خورده‌اش با رفتار مورد احترامش تضاد عجیبی داشت، موهای پرپشت و مشکی‌ رنگش را به طرز زیبایی شانه کرده بود که رد شانه، در میان تارهای گیسوانش باقی مانده بود.

استایل رسمی و کت و شلوارش در این هوای گرم من را متعجب می‌ساخت، با این‌که از فاصله‌ی دوری به کارگرها دستور می‌داد ولی من نمی‌توانستم از خوش‌ قد و قامتی او چشم بردارم.

قابلمه‌ی سوم و نهایی هم به پیکان وانتی که روبه‌روی غذاخوری ایستاده بود هدایت گردید؛ ولی او هنوز سالن را ترک نکرده بود. با چرخش سرش به سویم، اتصال نگاهم را به ملیحه دوختم که با تردید پوزخندی بر لب می‌کشید و افکار ناکارآمدش را در سر، بال و پر می‌داد.

مژه زده و با به مشام رسیدن عطر تلخ و مردانه‌اش  متوجه شدم او به من نزدیک گشته ولی  نچرخیدم. ملیحه نگاهش را به رخسارم دوخت و زیر لب با حالت پانتومیم گفت:

- سرخ شدی، خاک تو سرت...

برای کنترل خنده‌ام لبم را به زیر دندان نیش کشیدم که مجدد صدای دلنشینش در جو پر سر و صدای سالن چرخید:

- ببخشید خانم!

بدنم در یک آن یخ زد که این بار مانند ربات سرم را چرخاندم که  پیشانی بلند و نقاشی شده از خطوط کوچک و بزرگ در برابرم خودنمایی کرد، با پراندن ابروهایش این خطوط بیشتر هویدا می‌گشت:

- شما کارکن جدید سلف هستید؟

هنوز از خشکی دهانم کاسته نشده بود که بی‌درنگ جوابش را دادم:

- بله! ما جدید هستیم.

- از آشنایی‌تون خوشبختم، خانم؟!

غرق نگاهش بودم که سریع سرم را بالا و پایین دادم:

- من فرداد هستم. فکر کنم از مشتری‌های ثابتمون هستید، معذرت می‌خوام که نشناختمتون!

تلنگر ذهنم بر قلبم موجب شد صاف‌تر از قبل بایستم، انگشتم را زیر مقنعه‌ی تیره‌ام کشیده و آن را میان انگشتانم لوله کردم. فاکتور را در جیب داخلی کت خاکستری خوش‌دوختش نهاد و ادامه داد:

- بله من مشتری ثابت آقای نمک‌گیر هستم.

ناظر: @Negin jamali

دخترا اگه رمان رو نمی‌خونید حق ندارید نظرسنجی رو بزنید. 😑😐

اونایی هم که فالو نکردن، بکنن که در آینده شاید تگ نکنم. لاو یو 💟

@Atlas _sa @Saraishm  @Ghazal  @Faezhe  @M.gh  @Farinaz  @mahdiyeh  @rana.82  @somayeh.59  @Sanaz87  @Nava-  @laya_tnh @MCH  @Edna_b  @golpar  @Z.farhani  @honi.-  @Hony.m  @hana_nar  @hande  

 

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو

اختیار از کف داده و یاد مسخره‌بازی‌های عزت در روز اول کاری‌مان افتادم که چپ و راست، نام فامیلی اسد آقا را به سخره می‌گرفت و همه‌مان را می‌خنداند، حتی پسر اسد آقا.

به خود که آمدم  مرد جوان را در بهت و حیرت فرو برده بود، فوری لب‌هایم را برچیدم و به آرامی برگشتم تا بیشتر از این مایه‌ی ننگ و آبروریزی برای خود نشوم.

- ببخشید خانم فرداد!

تا اکنون به زیبایی نامم دقت نکرده بودم،  چرخیدم و انگشتان یخ زده‌ام را در آتش جیب‌های روپوشم مخفی کردم. منتظرم ماند که  با من- من پرسید:

- من شما رو جایی ندیدم؟ شما اهل کجا هستید‌؟

زبانم به حلقم چسبید و راه نجات از سوالش را در یک جمله خلاصه کردم:

- خیر! فکر نکنم.

پیش از آن‌که اجازه‌ی پرسش دیگری را به او ببخشم،  پشت پرده‌ی فیروزه‌ای خزیدم و موجب کاهش تپش ضربانم گشتم.  مکرراً وجدانم مرا به نصیحت گرفت:

 «باز داری اشتباه می‌کنی! یادت بیار که چه‌جوری زندگی‌ات به این‌جا کشید و برچسب زندانی رو توی پیشونی‌ات گذاشتن، یادت بیار چه‌جوری آواره‌ی این شهر و اون شهر شدی، یادت بیار مادر جون چرا به روستا پناه برد. به یادت بیار فریماه و این حس رو توی نطفه خفه کن.» 

حس؟ این حس چه بود که گریبانم را چسبیده است؟ هر چه زودتر باید خود را از این برداشت اشتباه، آزاد سازم تا به مانند دوران پیشین حیاتم مرا درگیر ننماید.

از این‌که فرصت سر زدن به خانم جان را نیافته بودم، هر لحظه خودم را  شماتت می‌کردم و همیشه ندای ضمیرم مرا از آن‌چه می‌هراسیدم به آن بازگردم هشدار می‌داد.

پژواک گوش‌خراش موبایلم که در جیب مانتوی طوسی رنگم پنهان شده بود اندیشه‌های پوچم را به دست باد سپرد و به شماره‌ی ناشناسی که برای دومین بار در طول امروز قصد ارتباط با مرا داشت نظری انداختم.

- الو؟

سکوت مطلق پشت گوشی مسبب آن شد که تردید و همچنین بیم در دلم ریشه بدواند و مغز و روحم را به تصرف خود در بیاورد و بر تمام جانم حکمرانی کند، دوباره دم برآوردم:

- الو؟ چرا جواب نمیدی؟

 فوبیای برگشت به زندگی قبلی بر تُن صدایم اثر گذارده بود و حسی در درونم فرو ریخت.

همراه فرو ریزش درونی‌ام گام‌های لرزانم سست گشت و با شدت به زمین اصابت نمودم.

آه از نهادم برخاست و درد کمرم بیش از پیش خرخره‌ام را گرفت. تماس قطع شده بود، اما من همچنان به صفحه‌ی کوچک گوشی و شماره‌ی رندی که هول و ولا را در من شعله‌ور ساخته، خیره مانده بودم.

گویی گریز در ذات خانواده‌ی ما بود؛ مادرم در طول زندگی کوتاهش همیشه در حال هزیمت از این شهر به آن شهر بود، مادر جانم هم همین‌طور، او نیز بعد از ازدواج از روستای آبا و اجدادی‌اش گریخته بود و حال نوبت من است. اما آیا فرار، تنها راه چاره‌ام برای به فراموشی سپردن حوادثی بود که پشت سر نهادم؟ آیا من حق زندگی داشتم یا همیشه باید در باتلاق سرنوشتم فرو بروم؟

طالع شومم را خود به دست خود رقم زده بودم و این جای تردید نبود که مورد غضب پرودگار باشم، ناشکری چرا؟! وقتی خود، عامل نگون‌بختی خودم بودم.

اگر من اعتماد نمی‌کردم، اکنون از آشکار شدن دروغی که به نمک‌گیر  اظهار داشته‌ام متوهم و بیم‌ناک نشده بودم.

عرق جبین را با گوشه‌ی مقنعه‌ام خشکاندم که صدای عصمت خانم و ملیحه در سالن پیچید، فوراً درد ناشی از کمرم را نادیده گرفته و پیش‌بند را روی صندلی آویختم.

- دارم میام عصمت خانم.

مقنعه را داخل کیفم فرو برده و شال راحتم را بر روی موهای کما‌بیش سپیدم کشیدم. از اغتشاش قلبم قدری کاسته شد ولی از بین نرفته بود.

کیف بر دوش از جنب پرده بیرون جَستم که غروب آفتاب از پشت ابرهای پنبه مانند بر سرامیک‌های کف غذاخوری خودنمایی کرد.

ناظر: @Negin jamali

 

@Atlas _sa @Farinaz  @Saraishm  @M.gh  @MCH  @rana.82  @Sanaz87  @golpar  @Ghazal  @Elahe85  @tanhaa @MMMahdis

@ همکار ویراستار♥️  ۲۱ تا ۲۲

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 15
  • هاها 1
  • غمگین 2

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سه

عزت غرولند گویان گوشه‌ی خارجی مغازه نظاره‌گر بود، بند کفش‌هایم را با عجله داخل جوراب‌هایم چپاندم و عصمت خانم بی‌معطلی در سالن را چندین بار قفل نمود. هوا رو به تاریکی نهاده بود که در ایستگاه اتوبوس منتظر نشسته بودیم. عزت غر- غر‌هایش تمامی نداشت:

- سه ساعته اون مَرده رفته، تو نشستی داری به ابروهای کمند طرف فکر می‌کنی؟ وا بده دختر! همچین مردهایی وصله‌ی تن ما نیست.

کلافه نوچ‌- نوچی سر داده و پاسخ دادم:

- عزت؟ بسه زن! من فقط فکر کردم می‌شناسمش که بعدش فهمیدم اصلاً نمی‌دونم کیه، بی‌خیال عزت. کم حرص بخور بیا به جاش شکلات بدم بخور!

خندان و شاداب به چهره‌ی درهم فرو رفته‌اش نظر انداختم و شکلاتی را از داخل کیفم که طرحی سنتی در بر داشت، بر  مشت گرفته و به سویش تعارف کردم. تمسخرآمیز به دستم خیره ماند و گفت:

- خدا عقلت بده! اون از کاری که جلو ستاری کردی این از شکلات دادنت، زیست‌شناس نیستم ولی عجب جونوری هستی تو فری!

لبخند را بر لبم خشکاند، به پیرامونم چرخیدم و ناراحتی گفتم:

- تو انگار کینه‌ات کینه‌ی شتریه! به قول خودت رو هر کی دست گذاشتیم رومون پا گذاشت، تو هم روش. 

پا تند کرد و نیمکت تهی جنب مرا با وجود گرم خود پر کرد، نگاه سنگینش را بر خود حس می‌کردم اما توجه‌ای به او نداشتم که ناگهان تن صدایش را بالا برد:

- خدایا مصبت شکر، پیشونی‌نوشت من رو چه‌جور نوشتی که همه برعکس می‌خونن!؟

با توقف اتوبوس مقابلمان بحث و جدلمان به وقت دیگری موکول شد. بعد از شام و موقع خواب هم دیگر حرفی از این موضوع پیش نکشید و من هم جمله‌ای بر زبان نیاوردم؛ چون خود مقصر شکستن قلبش بودم. با این‌که هزاران بار از او عذر خواسته بودم؛ اما گویی جملات بر قلب و جان انسان‌ها نفوذ می‌کند و حتی کلمه‌ای کوچک می‌تواند  پل‌های پشت سر را فرو ریزد.

***

بالأخره بعد  از چندین هفته، موعد حقوقمان فرا رسید. امروز هم مثل روزهای دیگر مشغول کار بودیم، قصد داشتم بعد از دریافت حقوق از اسد آقا درخواست مرخصی دو روزه کنم تا بتوانم ترتیب ملاقاتی برای دیدار با خانم جان داشته باشم.

روزها برایمان تکراری شده بود، از ساعت شش صبح تا هشت عصر سر کار بودیم و بعد از برگشتن به خانه وعده‌های غذایی فردا را تهیه می‌کردیم، عزت همیشه در حال غر‌ زدن بود؛ اما از دیشب که با برادرش ارتباط داشت، سکوت خطرناکی بر لب نشانده بود که من را بسیار مضطرب می‌ساخت.

سیب‌زمینی‌های خورشت قیمه را داخل تابه‌ تفتی دادم و اتصال نگاهم را به چهره‌ی متفکرانه‌اش که به شعله‌ی تابه خیره بود دوختم.

با صاف کردن پشتم از درد کمرم کاسته شد و برخاستم تا نزد او جای بگیرم و بفهمم به کدامین مشغله‌ی فکری‌اش این‌چنین سکوت اختیار کرده است. دلم برای غر زدن‌ها و کنایه‌های لاتی‌مَنِشَش تنگ شده بود.

- کجا سیر می‌کنی عزت؟ از دیشب تو هم رفتی، چیزی شده؟

واکنشی از سوی او دریافت نشد که دستم را تکیه‌گاه شانه‌اش قرار دادم و با این عمل او را از قعر اندیشه‌هایش به منجلاب زندگی واقعی کشاندم، آهی برآورد و دست زخمی خود را خیمه‌گاه پیشانی چین‌خورده‌اش قرار داد. نمی‌توانستم بیش از اندازه اصراری برای گشودن لب‌هایش بکنم؛ بالأخره در این چند سال او را چونان کف دست از بر بودم.

احتمالاً داوود دوباره گندی بالا کشیده و عزت را به دردسر انداخته است. آتش کالبدش را نادیده گرفتم و برای رساندن سینی به عصمت خانم از صندلی کنده شدم.

عصمت خانم بسم الله‌ای بر زبان جاری ساخت و برنج را برای دم کشیدن از صافی رد کرد. کمک حالش شدم، نمی‌خواستم فشاری بر پاهای علیلش وارد شود. با گذاردن قابلمه بر روی شعله، پرده‌ی فیروزه‌ای چرکین سالن دریده شد و اسد آقا در میانه آن پارچه‌ی مخمل رؤیت گردید.

گوش‌هایم برای سرزنش‌هایش آماده بودند؛ اما تنها هراسم اعصاب داغان عزت بود که گوشه‌ای کز کرده و در افکار خود رها شده است.

- مگه من نگفتم وقتی داری برنج می‌گذاری با پیمونه کوچیکه بردار، الآن با این همه غذا من  کدوم ایل رو غذا بدم؟

بوی دهانش حالم را بر هم زد که سریع چند قدمی از او فاصله گرفتم، بوی عرق تن و دهانش درهم پیچیده بود و مشامم را می‌آزرد، به قول عزت «انگار سگ روی لباس‌ها و تنش خراب‌کاری کرده بود».

- تو چرا ماتت برده؟ دِ پا شو قابلمه رو بشور، داری بر و بر نگاهم می‌کنی!

با دستان لاغر و پینه بسته‌اش ملیحه را خطاب قرار داد، عزت چونان گاو وحشی از زیر پلک‌های کوتاهش به پیرمرد نگریست، دندان قروچه کرده و بی‌حوصله برخاست. شنیدم که زیر لب زمزمه کرد:

- خدایا نگذار  من این ‌رو ناکار کنم، یه دیه بیوفته گردنم! 

خدا را هزار مرتبه شکر که حال و حوصله‌ی کَل- کَل با این پیر خرفت را ندارد. آوای کشیده شدن دمپایی بر روی سرامیک‌های گرد و غبار گرفته‌ی آشپزخانه رد نگاهم را تغییر داد.

عزت با صدای ضعیفی رو به عصمت خانم پرسید:

- چی‌ رو باید بشورم؟

ناظر: @Negin jamali

@Atlas _sa  @Farinaz  @Fardis  @میم.ز  @دخترخورشید  @M.gh  @Ghazal  @golpar  @SARA._.IZ2004  @MCH  @Hony.m  @mahdiyeh  @Roshana  @hany.rß  @Sanaz87  @Z.A.D  @NAEIMEH_S  @kimiya  @آیسن  @شازده کوچولو  @ساتی  @فاطمه.ت.

دخترا فالو 

دخترا نظرسنجی( اگه کامل خوندین) 😵

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو 

      اتمام یافته: دانلود دلبر بلاگردان💖

در حال تایپ:  رمان فریادرس 😍

صفحهٔ نقد رمان فریادرس 💟

لینک به دیدگاه