رفتن به مطلب

رمان ناخواسته | میلاد شعبانی کاربر انجمن نودهشتیا


میلاد شعبانی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: ناخواسته

نام نویسنده: میلاد شعبانی کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه

زمان پارتگذاری: نامعلوم

خلاصه: دکتر مهران سلطانی ناخواسته وارد رابطه عاشقانه ای می‌شود که در پس این رابطه ماجرایی عجیب نهفته است...

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: 
زندگی ذره کاهیست که کوهش کردیم 
زندگی نام نکوئیست که خارَش کردیم
زندگی نیست بجز نَم نَم باران بَهار
زندگی نیست بجز مِهر و مُحبّت به کسی

 

سرآغاز 🔸
از همون اول که وارد مهمونی شدم یه حس عجیبی داشتم، یجور دلهره، اضطراب شایدم ترس  این اولین باری بود که به همراه بچه ها به این جور مهمونی ها میومدم همیشه اصرار داشتن اما من اعتنایی نمیکردم همه چیز شیک و لوکس بود، یه ساختمون ویلایی دوبلکس توی شمال تهران که چیزی حدود هفتصد متر حیاط و باغچه داشته بعد از گذشتن از یه راه  چمنی با دیوارهای آجری  زیبا که با کاشی هاو چراغ های رنگی کار شده بود به ساختمون رسیدیم یه پسر قد بلند با چشمای عسلی و ته ریش  که یک دست کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود دم ایستاده بود و به ما خوش آمد گفت رایحه عطر گل رز  و موسیقی لایت تمام و محیط رو احاطه کرده بود، گوشه ای از سالن نشستیم و مشغول گپ زدن با بچه ها شدیم، منتظر بودن تا همه بیان بعد شروع کنن، اونجا ویلای پدر شهرام بود که چند ماهی میشد رفته بودن خارج از کشور و مانی اون جارو این مدت اجاره کرده بود ساعت نزدیک به 9  شب بود که خواننده شروع کرد و تمامی برق هارو خاموش کردن علی و سینا رفتن و شروع به رقصیدن کردن 
علی :مهران بیا دیگه انقد سوسول نباش بابا، بیا یکم حال کنیم
سینا: علی راست میگه چیزی هم که نخوردی بیا لا اقل یکم برقص آقای دکتر چیزیت نمیشه.... ههههه
نه بچه ها نمیتونم راستش حوصله ی رقصیدن ندارم، آهنگش هم بدرد نمیخوره ( ای بابا ول کن نیستن، امشب تموم بشه زود تر) 
فضای جالبی نبود برای من آخه تاحالا توی اینجور مهمونیا شرکت نکرده بود، محو تماشای رقصیدن بچه ها بودم که دستی روی شونم خورد 
علیرضا : به به آقا مهران، منور کردین، صفا آوردین میگفتین گاوی گوسفندی چیزی قربونی کنیم جلو پاتون قربان 
یهو هردو زدیم زیر خنده و همدیگرو بغل کردیم

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم :

علیرضا یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانم بود که حتی با وجود اینکه دوران دانشگاه از هم جدا شدیم اما بازم با هم در ارتباط بودیم تا اینکه مدرکش رو گرفت و به اصرار خانواده همسرش به کانادا رفت ، اما متاسفانه بعد از چند سال به دلایل نا معلومی از همسرش جدا شد و به ایران برگشت 

 علیرضا انقدر دلم برات تنگ شده بود که خدا میدونه_

علیرضا : منم همینطور مهران جان

تو کجا و این جور جاها کجا آقای دکتر؟

جناب سرهنگ در جریان هستن؟

باز هم همدیگر و بغل کردیم و کلی خندیدیم

جناب سرهنگ پدر من هست، سرهنگ باز نشته سپاه که البته بر خلاف شغل جدی و مقرراتی که داره دلش مثل یک گنجشک میمونه و عاشق گل و گیاه و طبیعت هست.

سینا : مهران جان این دوستمون و معرفی نمیکنی؟

ببخشید بچه ها علیرضا و دیدم همه چیز و فراموش کردم

ایشون مهندس علیرضا پارسا هستن

علیرضا جان این دوتا قراضه هم دوستای نا باب من هستن

سینا و علی

علی : خوشبختم از آشناییتون

سینا : منم همینطور مهندس

علیرضا : من هم از آشنایی با شما بسیار خرسندم بچه ها

خب دیگه بفرمایید بشینید یکم از فرنگ تعریف کنیدبرامون 

کی برگشتن مهندس؟

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم :

بعد از کمی صحبت کردن با علیرضا و بچه ها تلفن همراهم زنگ خورد 

الو؟

بفرمائید؟

صدا ندارین؟

بچه ها ببخشید من چند دقیقه برم بیرون این سر و صدا نمیزاره صدای تلفن و متوجه بشم

سینا : برو داداش، شاید زن داداش جدیدمون باشه

ای بابا کدوم زن داداش

بازم همه با هم خندیدیم و من به داخل بالکن رفتم

الو؟

چیشد چرا حرف نمیزنید؟

شما کی هستین؟

یک دفعه یک صدای پر بغض و گرفته تمام گوشم و پر کرد

مهررررررررررااان ، کمکم کن

و بعد هم تماس قطع شد

دلهره شدیدی گرفتم

خدايا کی بود؟

شماره منو چجوری داشت؟

چرا من همچین کسی رو نمیشناسم؟

صدای خواهرم و زنداداشم یا مادرم که نبود

داشتم دیوونه میشدم

کسی ازم درخواست کمک می‌کرد و من نمیدونستم کیه

خدا یا خودت کمکم کن

با چهره ای گرفته و ناراحت پیش بچه ها برگشتم

سینا و علی همچنان توی آسمونها سیر میکردن و با دوست دختر هاشون در حال رقصیدن بودن

اما علیرضا نشسته بود و داشت با لپتابش کاری انجام میداد که با دیدن من یهو متوجه حالم شد و پرسید

مهران خوبی؟

چیشده داداش؟

تلفن کی بود؟

نکنه برای عمو رضا و حاج خانم اتفاقی افتاده؟

ن بابا خدا نکنه ! خوبن خداروشکر یه تماس داشتم نا شناس بود 

صدای گرفته وداغون یه دختر که ازم کمک میخواستم و اسمم و با بغض صدا کرد و یهو تماس قطع شد

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...