رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تبار مهجور | Heart کاربر انجمن نودهشتیا


Heart
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: تبار مهجور
نام نویسنده: Heart  (هانا)
ژانر ها: طنز، اجتماعی، درام، معمایی، عاشقانه

خلاصه:
بی انصافی است سبابه‌ی خود را سمت نطفه‌ای در حال رشد بگیرید! بی ‌قانونی است‌ که انتقام بگیرید! 
ما رقیبان رو ‌در‌ رویی هستیم، مثل دو پا! که دائما وضعیت‌مان تغییر خواهد کرد. 
هرچند من از این تغییر راضی هستم! 
چون می‌دانم تبار مهجور این انتقام را از بین می‌برد! این تلخی‌ها را کاملا جایگذاری می‌کند تا قدر  رویداد‌های زودگذر  شکری طعم‌ را بدانید! 
تو خوب درک کردی تبار مهجور باطن کثیفی دارد! از همان نوع باطن هایی که مردم نمی‌پذیرند، همان نوع‌هایی که مردم دوست ندارند!
اما چرا به مردم توجه می‌کنم؟ چرا تو توجه می‌کنی؟ یا.....بهتر است بگویم چرا اسم‌شان مردم است، آنهایی که خون من در رگ‌هایشان جنب و جوش دارد؟!

ویراستار: @16Nian

مقدمه:
بذر نادانی می‌خواهم، که با نا آگاهی آب پاشی‌اش کنم، با غفلت‌ تقویتش کنم، قلبی پاره پاره خواهم ساخت! تا هدف این بذر، برای رشد شود!
آری، این بذر مصمم خواهد شد و این استیصال نگاهم را خواهد گرفت! 
این بذر از من حمایت خواهد کرد! 
اما تا وقتی که باد حقیقت ریشه‌هایش را سست نکرده بود......
کاش این باد نمی‌وزید تا من در غفلت خودم زندگی می‌کردم و آرام پیر می‌شدم. زمین‌گیری‌ام را می‌دیدم و سمت جایگاه ابدی‌ام حرکت می‌کردم! 
اما معادلاتم را بهم ریخت و این زندگی معمولی را سحرانگیز کرد!

ناظر: @Mobina_sh

 

صفحه نقد رمان

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط 16Nian
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

°•°•°•تبار مهجور
پارت۱
همونطور‌ که انتهای لیوان رو بین انگشتام می‌چرخوندم و اسکاج رو روش می‌کشیدم، لیوان بعدی رو توی دستم گرفتم و رو به نجمه گفتم:

- به‌به ببین محیا چه اسکاج‌هایی خریده!

که همون‌ موقع ناگهانی کمی کف پاشید به صورتم، اسکاج و لیوان رو توی سینک رها کردم، نجمه شروع به خندیدن کرد اما کهولت سنش‌ اجازه نمی‌داد زیاد بخنده.
یکم که گذشت و ظرفا آروم آروم داشتن شسته می‌شدن نجمه نگاهی به ساعت توی پذیرایی انداخت و گفت:

- غذا چی درست کنم محیا جان؟
آخرین بشقاب رو چند بار زیر آب داغ آبکشی کردم و نگاهی به چشماش انداختم.

- بغض کردی؟!

به آرومی نه گفت و به بهونه‌ی برداشتن قابلمه از روی کابینت کنار یخچال، به من پشت کرد و سمتش رفت.
- به نظرت من اگه دوست داشتم درسمو ول می‌کردم؟ خب نه! نجمه جون به خدا من حوصله درس خوندن نداشتم، چرا فکر می‌کنی از روی اجبار درسمو ول کردم؟
انگار همین حرفا برای دل چروکیده‌اش کافی بود. چرا که بلافاصله قابلمه رو برداشت روی گاز گذاشت.

- خب حالا محیا خانوم، ناهار چی ‌میخوری؟

لبخندی به تغییر لحنش زدم و گفتم:

- ماکارونی رژیمی که کلی رب توشه و ترش شده.
از تصور ترشی اون ماکارونی که حسابی پخته شده، آب دهانم به زیر زبونم هجوم آورد.
بشقابی که زمان چندان زیادی توی دستم بود رو روی آبچکان گذاشتم و دست‌هام رو با پیشبند طوسی رنگم خشک کردم. دستمال رو برداشتم تا سینک رو خشک کنم که دیدم نجمه همونطور که به قفسه های کابینت زل زده با قیافه‌ی ناجوری با چشم‌هاش داره کنکاش می‌کنه!
- چیزی شده؟
تازه به خودش اومد و گفت:

_اره ماکارونی نداریم! من سس ماکارونی رو که می‌ترسم درست کنم همه‌اش رو بخوری! پس تا من می‌روم ماکارونی بخرم، تو هم سسش‌ رو درست کن!

از اونجایی که آشپزی رو دوست داشتم به مسخره ترین شکل ممکن گفتم:

- باشه
دستمال رو که الان توی دستم بود دور سینک کشیدم که خیس شد! بردمش تا توی بالکن اتاق نجمه جون که تنها فضای بیرون از خونه‌ی ما بود پهن کنم!
در اتاقش باز بود رفتم داخل و در کشویی و سفید رو کشیدم و پام رو روی پارکت سردش گذاشتم، رخت‌آویز آپارتمانی رو که از سردی هوا حسابی یخ کرده بود باز کردم و دستمال رو روش پهن کردم. از کنار نرده‌های بالکن خم شدم و نگاهی به حیاط آپارتمان انداختم.
- خدایا چندبار بهش بگم خم نشو می‌افتی!
با صدا‌ی بلندش شکه برگشتم عقب و با دیدن چادر مشکیش که روی سرش انداخته بود، پریدم بغلش و گفتم:

- من میرم سس ماکارونی بپزم تو هم برو ماکارونی بخر.
لحن آهنگینم‌ ترغیبم کرد تا برقصم، از بغلش اومدم بیرون تا قر ریزی به کمرم  بدم که با قیافه‌ی چندشی شده‌ی نجمه جون از رقص دست کشیدم.

- چیه؟
- اون روز‌‌ها من با هر حرکت دستم دل می‌بردم! هر مردی تورو ببینه بالا میاره!
متحیر نگاهم رو بهش دوختم که کیفش رو توی دستش گرفت و به سمت بیرون اتاق راه افتاد.



زمان ارسال پارت بعدی: موقتا نامعلوم

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط 16Nian
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

°•°•°•تبار مهجور 

پارت۲

 

آروم از بالکن بیرون اومدم و در رو بستم، قبل از اینکه نجمه از خونه خارج بشه، از اتاق دویدم بیرون که دیدم تازه می‌خواد کفش‌هاش رو از جا‌کفشی خارج کنه.

قبل از اینکه بتونم کنترلی روی خنده‌‌ام داشته باشم، به خاطر هیکل فربه‌‌‌اش که به سختی خم‌شده بود تا کفش هاش رو برداره، بلند بلند خندیدم.

خودمو بهش رسوندم، اولش غضب‌آلود نگاهم کرد اما خودش هم خنده‌اش گرفت!

به آرومی آغوش کوچیکم رو به روش باز کردم که با عشق مادرانه‌اش که بی اغراق خالصانه‌‌ترین حس ممکن بود، اون هم بغلم کرد.

محیا: به سلامت نجمه جونی.زود بیا .

نجمه: فکر کردی مثل توام‌ که یک کار رو کش بدم؟

 

و قبل از اینکه عکس‌العملی با مضمون: تو که هروقت هر جا میری می‌مونی! به حرفش نشون بدم، برگشت سمت در و همونطور که کفش های طبی‌اش رو پاش می‌کرد از در خارج شد.

می‌دونستم شوخی کرده، اما الان وقت خنده نبود. دوان دوان سمت آشپزخونه رفتم و لامپش رو روشن کردم. فضای خونه تماما شکلاتی بود و حالا با سماوری که بخار آب جوش اومده‌‌اش توی هوا پخش شده بود و لامپ‌های روشن سالن که باعث می‌شد پارکت‌های قهوه‌ای برق بزنند، آرامشی که در باطن پر از شادی بود به وجودم منتقل می‌کرد.

 

ماهیتابه رو از کابینت خارج کردم و حین اینکه سمت بیرون آشپزخونه می‌رفتم به این فکر کردم که چطور سس رو بپزم.

بیرون از آشپزخونه ی اپن واحد‌مون، دوتا اتاق بود که در‌هاشون انتهای پذیرایی قرار داشت و می‌موند حال کوچک خونه که تماما به سلیقه‌ی دل‌نشین نجمه جون آذین شده بود.

تلویزیون رو روشن کردم و شبکه کودک رو از بین کانال ها پیدا کردم، با دیدن برنامه تلویزیونی مورد علاقم با اشتیاق صدای تلویزیون رو زیاد کردم و با گذاشتن کنترل روی میز مبل که درست جلوی تلویزیون بود راه افتادم تا سس ماکارونی رو بپزم.

*

ماهیتابه‌ی داغ رو که حالا پر سس خوش رنگ ماکارونی شده بود، روی تخته‌ای که باهاش پیاز خورد کرده بودم گذاشتم تا گاز رو پاک کنم، همینطور که به سمت کابینت زیر سینک می‌رفتم تا دستمال مخصوص بیارم نگاهی به ساعت توی حال انداختم، خیلی عجیب نبود که نجمه جون دیر کرده بود!

تصمیم گرفتم برم ببینم چی‌ شده، اما زیاد نگران نشدم چون نجمه ناظم مدرسه‌ای بود که نزدیک خونه ماست!

اکثر مواقع می‌دیدم مادران دانش‌آموز‌های مدرسه که بیرون خونه یا مدرسه می‌بیننوش‌ یک سری سوال ازش می‌پرسند!

بعضی مواقع هم دوست یا آشنا می‌دید سر بحث باز می‌شد و دیر‌تر می‌اومد خونه.

حالا دیگه جعبه‌ی نازک و آلمینیومی دستمال‌ها رو برداشته بودم.

یکی از دستمال‌ها رو از جعبه‌اش که شبیه جعبه‌ی دستمال مرطوب کودک بود بیرون کشیدم و روی سطح کثیف گاز گذاشتم و چند بار متوالی کل سطح رو دستمال کشیدم. دستمال کثیف طبق انتظار رفت توی سطل زباله و من همونطور که دوباره گاز رو روشن می‌کردم، ماهیتابه که هنوز در اثر گرمای شعله گاز گرم بود رو روش گذاشتم.

تخته‌ی پیازی شده رو همراه بقیه ظرف‌های کثیف به دست ظرف شویی سپردم و رفتم تا ببینم نجمه  دوباره کی‌ رو دیده!

 

زمان ارسال پارت بعدی: موقتا نامعلوم

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط 16Nian
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت۳
با با شدن درب آسانسور، سمت در خونه رفتم و با کلید بازش کردم، یادم رفته بود تلویزیون رو خاموش کنم.
کفش هام رو از پام درآوردم و وارد خونه شدم،طبق انتظارم صدای تلویزیون که روی شبکه کودک بود میومد.
با رسیدن به کنترل، تلویزیون رو خاموش کردم و تصمیم گرفتم دوباره از خونه خارج بشم که، تلفنِ روی اوپن زنگ خورد.
خودمو به آشپزخونه رسوندم و تلفن رو برداشتم
_بفرمایید
زن_خانم محیا؟
تردید از اینکه کی میتونه باشه، مدت زمان پاسخ دادنم رو زیادی طولانی کرد، نه بخاطر غریبه بودن شخص پشت تلفن، به خاطر اصوات پشت تلفن که گوشم رو نوازش می‌کرد!
_خودم هستم امرتون؟


زن_محیا جان نشناختی؟ امیری هستم!


فکر کردن به اینکه امیری کی می‌تونه باشه سخت نبود، چون کسی جز خانم امیری شماره‌ تلفن خونه رو، بین والدین دانش‌آموزان نداشت!

_چرا چرا، به جا اوردم فقط، انتظار نداشتم تماس بگیرید، امری داشتید؟
زن که انگار مردد بود و تصمیم داشت حرفش رو شمرده شماره بگه، یکم‌ صبر کرد و بعد به حرف اومد، اما انگار نقل مکان کرده بود چون صدایی نمی‌اومد. به قدری استرس گرفته بودم که دستم رو روی اپن گذاشتم تا سردی سنگ اوپن، دمای دستم رو کاهش بده!


زن_محیا جان نجمه خانم رو، نزدیک فروشگاه دیدم که اتفاقی حالشون بد شد!........ببخش ترو خدا اما نمی‌شد بهت نگم! آماده شو الان میام دنبالت!
خواستم حرفی بزنم، بگم نجمه با اون اضافه وزن و کهولت سنش، تا الان مشکلی نداشته! اما زبون سکته کرده ام همچین کاری رو انجام نمی‌داد و فقط به دنبال این بود که با رسیدن امیری، فعالیتش‌ رو از سر بگیره.
لباس که پوشیده بودم!
دست‌پاچه و مضطرب سمت در رفتم و کفش هامو پوشیدم، مقصر من بودم، چون به خاطر من رفت ماکارونی بگیره!
کلید که روی در جا مونده بود رو چرخوندم تا در رو قفل کنه، به حدی نگران بودم که بدون توجه‌ به‌ آسانسور سمت پله ها دویدم و دستم رو به میله گذاشتم، اینجا دوباره منی نبود که کنترل رو به دست بگیره، حالا پاهام بی وقفه فعالیت می‌کردن و دست هام یاد گرفته بودن نرده های راه‌پله رو بگیرن تا سقوط نکنم!

زمان ارسال پارت بعدی:موقتا نامعلوم 

@Mobina_sh

@16Nian

ویرایش شده توسط Heart
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت۴

ساختمان آپارتمان زیاد تعریفی نبود، وقتی با عجله روی سرامیک ها می‌دویدم فاصله ای تا زمین خوردنم نداشتم، لبه ی بر امده‌ی سرامیک ‌ها در آخر دلیل این شد که به زمین بیوفتم‌ .
دستام هارو روی زمین گذاشتم تا با کمک‌شون بلند بشم که با خیس شدن ناچیز دستم، توجهم به سمت چشم هام جلب شد.
دستی که به صورت ترحم برانگیزی روی زمین نشسته بود رو بلند کردم و با قسمت پشتی‌اش گوشه‌ی انتها یافته ی چشمم رو پاک کردم.
لابی مثل همیشه ساکت،آروم و شاید با شرایط الان، منزجر کننده بود!
انگار هر دیوار سرد این ساختمون‌ قرار داد بسته بود که خودش رو به دیوار روبه‌رویی‌اش برسونه و من رو هدف قرار بده، تا در این میون‌ از بین برم.
دست‌هام رو دوباره روی زمین گذاشتم و اینبار همینطور که بلند می‌شدم زانو های شلوار مشکی رنگم رو برای پاک شدن می‌تکوندم‌
آفتاب ظهر حالا کشیده شده بود تا راه پله های ته سالن و مستقیما به چشم‌هام اصابت می‌کرد.
آب بینیم که پایان گریه‌ی ناخودآگاهم‌ بود رو طبق یک عادت عامیانه بالا کشیدم و دوباره راهم رو ادامه دادم.
انگار خونی توی تنم نبود، حس میکردم قراره این کالبد سنگین رو از خودم جدا کنم و تنها با بیست‌وپنج گرم به سمت نجمه برم!
حیاط ساختمون خالی و عاری از هر چیزی بود، تنها درختای بی جون بودن که به قدری عریان و تهی شده بودن، که دیگه نگاهی تصمیم سوق رفتن به سمت‌شون رو نمی‌گرفت!
قدم های نحس و سستی‌ که بر خلاف احساساتم تند به جلو می‌رفتن ادامه داشت.
سردی هوا رو تازه داشتم حس می‌کردم که صدایی من رو مخاطب قرار داد.
امیری_ محیا! بیا اینور!

بی رمق سرم رو به سمتش چرخوندم و همینطور که

زمان ارسال پارت بعدی:موقتا نامعلوم 

 

ناظر: @Mobina_sh

ويراستار: @16Nian

 

 

@آیلار مومنی

@سادات.۸۲

ویرایش شده توسط Heart
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...