رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

عاشق دلنازک| شازده کوچولو کاربر نودهشتیا


شازده کوچولو
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام نویسنده:شازده کوچولو

نام رمان :عاشق دلنازک

ژانر:عاشقانه ،اجتماعی، طنز

هدف:سرگرمی  ، خندوندن شما عزیزان 

زمان پارت گذاری :نامعلوم 

مقدمه :چرا باید زنگی کنیم ؟تلاش کنیم ؟هدف بسازیم ؟ وقتی که باید رهاشون کنیم ؟چرا باید خوش باشیم وقتی که با از دست دادن یک نفر این خوشی هامون تموم میشه ؟چرا باید ناراحت باشیم زمانی که افراد کنارمون تلاش میکنن مارو بخندونن و خوشحال نگه دارن؟چرا باید بترسیم وقتی میدونیم خدا همیشه کنارمونه ؟چرا باید به خاطر از دست دادن یک نفر ناراحت باشم درحالی که اطرافیانمون میگن روحش باهامونه؟تبعیض یعنی چی ؟

جوابتونو میگم :انسان باید تلاش کنه تا به هدفش برسه انسان بی هدف مثل کتابی که خونده نمیشه !دزست درک نمیکنم که بریم اون دنیا چه بلایی سرمون میاد اما تا زمانی که توی این دنیا هستی «عاشق باش» ،عاشق افراد دوروبرت ،عاشق زندگی،عاشق خدا،عاشق آینده،عاشق کسی که منتظر ظهورشیم ،عاشق کارایی که میکنیم . انسان باید گاهی مهربون ،گاهی بد اخلاق،گاهی لجباز،گاهی خوش اخلاق ،گاهی دلنازک،گاهی دلش از سنگ باشه ،اما عشق میون زندگیشو پایدار نگه داره !تویی که داری این متنو میخونی تویی که نامزد داری بیا و برای یه مدتی فقط مهربونی کن ببینم عشقت برات میمونه؟نه نمیمونه بلکه باخودش زمزمه میکنه ( این دختر مهربون بد جور ساده برم سراغ یکی دیگه مهم اینه که خودم راضی باشم) یا بیا فقط برای مدتی بهش بداخلاقی و سختگیری کن ببینم پایبند تو میمونه؟نه نمیمونه بلکه میگه ( این دیگه چه دختریه اصلا اخلاق و رو نداره نمیخوامش بین این همه دختر یکی دیگه رو انتخاب میکنم ) انتخاب برای بعضی پرا زیاده ولی برای دخترا نه !بعضی پسرا خوشگذرونن ولی همه دخترا ریزبینن سر انتخابشون تمرکز دارن .

اما تو که یه پری بیا و همش به یه دختر خوبی کن ازت سو ٕ استفاده میکنه .بیا همش به یه دختر سختگیری کن و غیرت به خرج بده ،حال تورو درک نمیکنه و باهات قهر میکنه و ازت جدا میشه .

انسان باید کامل باشه همه ی رفتار هارو مکمل هم کنیم :بداخلاقی:مهربونی ،خوش اخلاقی:غیرت ، لجبازی:دلنازکی « خانم ها و آقایون مکمل همدیگه باشید»

خلاصه :دوتا خواهر، دوتاپسر ،دوتا خواهر متفاوت از هم یکی به خاطر عشق از زندگی رها میشه ویکی به خاطر عشق تا لب مرگ میره ،یه پسر به خاطر عشق زمانی بی وجود میشه و یه پسر به خاطر عشق هدفشو میسازه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پارت ۱ 

(عاشق دلنازک)

سلام خودمو از اول بهتون معرفی میکنم که اذیت نشید ! اسم من بهار ،تو یه خانواده پولدار به دنیا اومدم اما مثل بقیه پولدارا نیستم و برای خودم محدودیت هایی دارم .

داستانم سر عاشق شدنمو و خانواده مادریمه ،یه آجی دارم اسمش نهال و دوسال ازم کوچیکتره خیلی باهم صمیمی هستیم مثل دوخواهر،دوبرادر،دودوست و ...

نهال دانشجوی رشته ادبیات درشهر تبریز و منم یبار کنکور دادم ویز خاصی قبول نشدم رفتم نویسندگی و الان رمان نویسم و کلی کتاب منتشر کردم (فقط دوتا منتشر کرده)

کلی هم از طرف شرکت های معروف درخواست قرارداد بستن بهم پیشنهاد شد ولی قبول نکردم خودمم دلیلشو نمیدونم (اینو تقریبا راست میگه) شغل بابام کارخونه داره توتهران و مامانم دبیر مدرسه تیزهوشان پسرا (بابا و مامان و آجیش همه تحصیل کردم و با سوادن نمیدونم این دختر به کی برده ) (راستی خودمو معرفی کنم اسم من وجدان و همه ی مردم منو دارن ماشالا عمومیم وهر از گاهی داخل پرانتز میام و به آدما کمک میکنم یا مخشونو میخورم ) نهال تقریبا ماه دیگه باید با اولی پرواز بره تبریز و منو هم باید باهاش بفرستن که تنها نباشه اونم تقریبا ۴سال .

یه خونه داریم بزرگه تقریبا دوطبقه ،طبقه پایین رو مامان حساسم میگه واسه مهمونا خودمون تو طبقه بالاییم ،طبقه بالا سه تا اتاق دارم که دوتاشون مال منو نهال و یکی دیگشون خالیه نه خالی خالی کسی توش نیست و یه پذیرایی کوچیک داره .طبقه پایین هم یه پذیرایی بزرگ داره با آشپزخونه و سرویس بهداشتی.

دوتا دایی دارم ،اسم دایی بزرگم جهان ۳۵ سالشه و یه زن خیلی پول دوست و بی رحم داره به اسم فرزانه ،فرزانه باردار .پدربزرگم حدود سه سال پیش فت کرد و همه دردسرای ما از اونجا شروع شد .دایی کوچیکم ۲۳ سالشه و تا زه با یه دختر خشگل و لاغر و به قول خودش مانکن عقد کردم به اسم فاطمه که زندایی فاطی صداش میزنیم. داییام خیلی مهربونن و خیلی دوسشون دارم ولی از وقتی پدربزرگم فت کرد دایی جهانم معتاد شدو خیلی زیاد توهم میزنه و باعث و بانی این دردایی که داره میکشه فرزانه است و همیشه تو گوش دایی میخونه که مادرت میخواد به طور ناعادلانه زمین رو بده به جواد اونوقت هیچی گیر تو و دوتا پسرت و بچه آیندت نمیاد و بدبخت میشی.

تا الان با کارایی که فرزانه کرده دایی جهان مجبور شده با وسیله هایی مثل چاقو و... به تهدید کردن و آبروریزی مادرش بره و تا مرض صدمه زدن بهشون میره که به لطف BBCمحلشون پلیس از راه رسیده و مانع کار دایی جهان شده. تو این چند سال مامانبزرگم دیگه آسی از دستش گرفته و مامانم عین ایکیوسان گفت برو ازش شکایت کن حتی به عواقب کاراشونم فک نکردن که . . .

 

 


پارت دوم(عاشق دلنازک)

خونه توی سکوت محو بود (وجدان:-آخه کی نصفه شب حرف میزنه؟

- اینقدر حرف نزن تا بقیه جملمو بگم 

بگو ) 

نصفه شبی دسشوییم گرفته بود و باید عملیات تخلیه کنی انجام میدادم آروم آروم پاورچین پاورچین رفتم توی راهروی سالن که اونطرف سالن که دیشب مامانم این خواب بودن یه چراغ سفید عین چراغ قوه روشن و خامون می شد اما صداش کم بود (-خره صداش واسه کسی مثل تو که دور بوده کم بوده الان گوش مامان بیچارتو پاره کرده!

-هرچی )

از یه ور کنجکاویم گل کرده بودم که ببینم کیه ساعت ۲ نصفهشب زنگ زده از یه ور دسشویی داشت نابودم میکرد و از دهن و چشام میزند بیرون ،جلوی فضولی مو هم نمیتونستم بگیرم ،پاهامو چرخونکی بهم پیچوندم و بپر بپر آروم بهسمت چراغ رفتم نزدیک مبلا شدم و باخودم میگفتم آخه این کدوم بوزینه چلغوزیه ک ساعت دو نصفه شب زنگ میزنه ؟ 

با تکون تکون مامانم پشت مبل قایم شدمو سیخ نشسته بودم که مخزن لبریزم نریزه 

مامانم با چشمای خوال آلود و عصبی گوشی رو گذاشت رو اسپیکر و با صدای عصبی و بلندی گفت :هاااااا

بدبخت اونی که پشت گوشی بود خودشو قهوه ای کرد 

باصدای ترسو و لرزونی گفت :ببخشید خواب بودی ( وجدان :حالا دیدی به دایی جوادت گفتی بوزینه چلغوز 

- من کی گفتم ؟

- همون موقع که گفتی اخه کدوم بوزینه چلغوزیه این نصفه شبی زنگ میزنه !

- خب اون موقع که من نمیدونستم ،بعد تو چرا اینقدر حاشیه میگیری؟

- این حرفای تو حاشیه داره اخه ؟

- کوفت برو به کارت برس )

مامان با داد:نه بیدار بودم منتظر بودم جنابعالی با تماس نصفه شبت برینی به منزلتم !-

خب بعدا زنگ میزنم اجی 

- آجی و کوفت نصفه شبی خوابمو حروم کردی که بگی بعدا زنگ میزنم اصلا بنال بینم کی هستی؟

- جوادم آجی 

- جواد کیه ؟

- داداشت  

خیلی زود واکنش نشون داد و گوشی هرچند رو اسپیکر بود اما گذاشتش در گوشش و سیخ نشست و گفت :اِه سلام داداش خوبی ؟خوشی؟سلامتی؟مامان خوبه ؟ . . .

 

 

ویرایش شده توسط شازده کوچولو
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 4

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

22 ساعت قبل، N.a25 گفته است:

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

 

 

 

 

پارت ۱۲

عاشق دلنازک 

بعد از دیدن یه لبخند خنده دار از داییم به سمت پذیرایی رفتیم ، پذیرایی رو خیلی خشگل کرده بودن و عین خر ااشتم ذوق میکردم و همه متوجه این شده بودن واسه همین اصلا این فضولیمو به روم نیاوردن ، 

انگار زندایی فاطی باید میرفت کلاس رقصش واسه همین همه کار ها رو تقریبا داشتیم زود زود انجام میدادی (وجدان : این زندایی جونتم تقریبا سه ماهه داره میره کلاس رقص ولی خجالت میکشه برقصه ، خب این پولا رو هم خرج رقص نکنه 

- وجدان جونم اون کی مثل منو تو پر رو )

یه کیک تقریبا دوکیلویی ( وجدان: حیف 

-براچی؟

-ای کاش  

- خی واسه چی ؟

- هوففف

- درد 

- ای کاش منم دهن داشتم و از اون کیک میخوردم !! 

- کوفت بخوری شکمو ای کارد بخوره توی اون شکم گنده نداشتت !!

-😁😁)

یه کیک شکلاتی بود که روش پودر قهوه بود و دوتا شمع که شمع ۰ و یکی ۲ که میشه ۲۰ خدایا مرسی که تا بیست سالگی همراهیم کردی (وجدان - خدا بیست یا چهل سال دیگه هم بهش عمر بده و لی خودت همراهیش نکن بجاش یه مرد بفرس براش که هر موقع عصبی یا ناراحته یا حتی خوشحال منو زیر صندلی چرخ دار لِه نکنه 

-هر هر )

زندایی یه چاقوی دسته طلایی روبان شده رو آورد و داد دستم اما همون لحظه هممون به طرف در با ترس خیره شدیم و داشتیم شاخ در می آوردیم . . .

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، شازده کوچولو گفته است:

 

 

 

 

پارت ۱۲

عاشق دلنازک 

بعد از دیدن یه لبخند خنده دار از داییم به سمت پذیرایی رفتیم ، پذیرایی رو خیلی خشگل کرده بودن و عین خر ااشتم ذوق میکردم و همه متوجه این شده بودن واسه همین اصلا این فضولیمو به روم نیاوردن ، 

انگار زندایی فاطی باید میرفت کلاس رقصش واسه همین همه کار ها رو تقریبا داشتیم زود زود انجام میدادی (وجدان : این زندایی جونتم تقریبا سه ماهه داره میره کلاس رقص ولی خجالت میکشه برقصه ، خب این پولا رو هم خرج رقص نکنه 

- وجدان جونم اون کی مثل منو تو پر رو )

یه کیک تقریبا دوکیلویی ( وجدان: حیف 

-براچی؟

-ای کاش  

- خی واسه چی ؟

- هوففف

- درد 

- ای کاش منم دهن داشتم و از اون کیک میخوردم !! 

- کوفت بخوری شکمو ای کارد بخوره توی اون شکم گنده نداشتت !!

-😁😁)

یه کیک شکلاتی بود که روش پودر قهوه بود و دوتا شمع که شمع ۰ و یکی ۲ که میشه ۲۰ خدایا مرسی که تا بیست سالگی همراهیم کردی (وجدان - خدا بیست یا چهل سال دیگه هم بهش عمر بده و لی خودت همراهیش نکن بجاش یه مرد بفرس براش که هر موقع عصبی یا ناراحته یا حتی خوشحال منو زیر صندلی چرخ دار لِه نکنه 

-هر هر )

زندایی یه چاقوی دسته طلایی روبان شده رو آورد و داد دستم اما همون لحظه هممون به طرف در با ترس خیره شدیم و داشتیم شاخ در می آوردیم . . .

سلام لطفا یه نفر این رمان منو حذف کنه تا از اول درست تر بنویسمش با تشکر ❤️

نمیدونم چکار کنم که  جداگانه پارت گذاری کنه😭😭

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۹/۶ در 11:17، شازده کوچولو گفته است:

سلام لطفا یه نفر این رمان منو حذف کنه تا از اول درست تر بنویسمش با تشکر ❤️

نمیدونم چکار کنم که  جداگانه پارت گذاری کنه😭😭

@مدیر انتقال عزیز لطف میکنین بفرستین متروکه؟ دوتا تاپیک دارن

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...