رفتن به مطلب

رمان فرمول آخرالزمان | matin کاربر انجمن نودهشتیا


matin
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

"رمانی تخیلی و ترسناک در مکان های واقعی"

نام نویسنده:  matin 

نام رمان: فرمول آخرالزمان

هدف: برای سرگرمی شخصی و تلف نکردن وقت و داستان نویسی، لذت بردن دیگران.

ژانر: ترسناک، تخیلی

خلاصه: وقتی در دنیا همه چیز به روال عادی ادامه پیدا میکنه  و همه درگیر زندگی روزمره خودشونن، متین یک چیز عجیب پیدا میکنه، یک چیز عجیب و ترسناک، خیلی ترسناک! داستان از اونجا شروع میشه که پشت خونشون چیزی باور نکردنی می بینه.خیلی باور نکردی.اما اون چیز چیه؟آیا فیلم های تخیلی و ترسناک قراره به واقعیت بپیوندن؟

 از این رو، گروهی نظامی در اقیانوس آرام؛ در حال انجام ماموریت و عملیاتی حیاتی هستن؛ اما ناگهان.....

پیشنهاد می کنم ماجراهاش رو از دست ندید.مخصوصا اگر این ژانر رو دوست دارید.شاید شما هم مثل پسر قصه ی ما لرزه به اندامتون افتاد!البته شب ها این داستان رو نخونین بهتره!

 

 

مقدمه: زامبی، مرده متحرک، هیولا، هر اسمی دوست دارید برایش بگذارید. موجودی وحشتناک که با قیافه‌ی ترسناکش آدم را می ترساند و با صدای نخراشیده و مخوفش لرزه بر اندام می‌اندازد و از کاری که می‌خواهد بکند تا سر حد مرگ می‌ترساند! کارش این است که مغز آدم را از جمجمه‌اش بیرون بکشد و نوش جان کند. بعد هم به سراغ بقیه بدنش برود و آن را کامل بخورد. طوری که انگار آن انسان بخت برگشته اصلاً وجود نداشته است!

زامبی چیزی که تازه به جان کره زمین افتاده است و از هفت میلیارد نفر شاید شش میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر از آن ندانند که زمین با چه مشکل بزرگی روبه‌رو شده است. مشکلی خیلی‌خیلی بزرگ!

من از وجودشان خبر دارم. دیشب یکی از آنها را در تاریکی پشت خانه‌مان دیدم. خیلی خوش شانس بودم که خورده نشدم. خوشبختانه یک ماشین از آنجا رد شد و زامبی هم بلافاصله غیبش زد. من همین الان از خطری که زمین را تهدید می‌کند با خبر شدم. چون وقتی به آن چهره خیره شدم و در ذهنم آن‌ را مانند موتور تجزیه و تحلیل کردم فهمیدم چه بوده است و چه خطری از بیخ گوشم گذشته  است.

 

 

ویراستار ناظر: @_Zeynab

ویرایش شده توسط matin
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 1

زامبی، مرده متحرک، هیولا، هر اسمی دوست دارید برایش بگذارید. موجودی وحشتناک که با قیافه‌ی ترسناکش آدم را می‌ترساند، با صدای نخراشیده و مخوفش لرزه بر اندام می‌اندازد و از کاری که می‌خواهد بکند تا سر حد مرگ می‌ترساند. کارش این است که مغز آدم را از جمجمه‌اش بیرون بکشد و نوش جان کند! بعد هم به سراغ بقیه بدنش برود و آن را کامل بخورد؛ طوری که انگار آن انسان بخت برگشته اصلاً  وجود نداشته است.

زامبی چیزی که تازه به جان کره‌ی زمین افتاده است و از هفت میلیارد نفر شاید شش میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر از آن ندانند که زمین با چه مشکل بزرگی روبرو شده است! مشکلی خیلی خیلی بزرگ!

من از وجودشان خبر دارم. دیشب یکی از آن‌ها را در تاریکی پشت خانه‌مان دیدم. خیلی خوش شانس بودم که خورده نشدم. خوشبختانه یک ماشین از آن‌جا رد شد و زامبی هم بلافاصله غیبش زد. من همین الان از خطری که زمین را تهدید می‌کند با خبر شدم. چون وقتی به آن چهره خیره شدم و در ذهنم آن را مانند موتور تجزیه و تحلیل کردم، فهمیدم چه بوده است و چه خطری از بیخ گوشم گذشته  است.

 

@Otayehs ویرایش شد.

ویرایش شده توسط matin
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 8
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 2

   «متوهم»

روزی که می‌خواستم به مدرسه بروم دیر از خواب بیدار شدم اما فقط پنج دقیقه. مادرم دوباره مرا صدا کرد تا من بیدار شوم. صبحانه را مختصر خوردم و رفتم. سوار سرویس شدم و یکی از همکلاسی‌هایم را دیدم. با خودم فکر کردم که ماجرای دیشب را به او بگویم؛ ولی فکری بعدی‌ای که کردم این بود که نه، او دهن لق است و باور که نمی‌کند، هیچ تازه مسخره هم می‌کند و به دیگر بچه می‌گوید متین دیوونه شده! دو نفر بعدی هم سوار شدند. یکی بسیار ریز جثه و زرنگ و تند و تیز و دیگری تپل و کند. خودم هم موهای بور زبر  و عینک گرد و صورتی گرد دارم با قدی نسبتاً بلند.

وقتی که به مدرسه رسیدیم اولین کاری که کردم این بود که ببینم  آیا در این مکان هم اثری از آثار زامبی هست یا نه؟ هر چند که نمی‌دانستم آثار و رد پای زامبی چیست ولی آن چیزی که فکر می‌کردم آثار زامبی هست وجود نداشت؛ مثلاً  بوی تعفن یا رد خون.

تا سی دقیقه دیگر تقریباً  همه بچه‌ها آمده بودند. دوستم امیرحسین هم مانند همیشه یک گوشه خلوت نشسته بود. پیش او رفتم و گفتم:

- سلام. 

او هم سلام کرد و دست داد. گفتم:

- دیشب یک اتفاق عجیب و غریب افتاد!

- چه اتفاقی؟

- من یک چیز خیلی عجیب دیدم. یک... یک زامبی!

چند لحظه  به من نگاه کرد و با تعجب پرسید:

- چی دیدی؟!

تکرار کردم:

- زامبی، مرده‌ی متحرک.  تا حالا اسمش رو شنیدی؟

- آره شنیدم؛ ولی مگه وجود داره؟

- من که این‌طور دیدم. پس حتماً وجود داره.

به سوءظن به من نگاه کرد و گفت:

- تو چه شکلی دیدی که میگی حتما وجود داره؟!

- من دیشب پشت خونمون دیدم. تو هم یه نگاهی بنداز و ببین چیزی میبینی یا نه. شکلش شبیه آدم‌های خیلی زخم و زیلیه  و کثیف و شبیه معتادا  راه میره.

طوری به من نگاه کرد که انگار دیوانه‌ام. گفت:

- آخه زامبی که وجود نداره. حتی تو افسانه‌ها هم کم ازش یاد میشه. تو حتماً توهم زدی و خیلی فیلم تخیلی دیدی.

معترضانه گفتم:

- من توهم نزدم! فقط چیزی که دیدم رو گفتم.

با حالتی مسخره گفت:

- متوهم! متوهم! تو قاتی کردی و یک چیزی زدی!

خواستم از خودم دفاع کنم که زنگ را به صدا در آوردند و به کلاس رفتیم. این موضوع را فقط به دوستم امیر گفتم. چون قابل اعتماد است. او همیشه موهایش را مدل می‌دهد و خیلی صاف و مرتب می‌کند. از اینکه کسی به موهایش دست بزند و نامرتب کند خیلی بدش می‌آید.

@Otayehs ویرایش شد.

ویرایش شده توسط matin
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

 

 

بقیه روز به طور عادی پیش رفت و شب هم چیزی ندیدم.صبح روز بعد از او پرسیدم که آیا زامبی دیده است یا نه.او هم گفت که اصلا نرفته است که ببیند.من گفتم:هیچ می دونی اگر واقعیت داشته باشه که زامبی وجود داره چه خطر بزرگی زمین رو تهدید می کنه؟!چون اونها خیلی سخت جون اند و آدم هارا یا می خورند یا اونارو به شکل خودشون یعنی زامبی تبدیل می کنند.

او گفت:برو بابا زامبی کجا بود .اصلا مگه مرده زنده میشه؟فقط حضرت عیسی بلد بود معجزه کنه که مرده زنده بشه اونم با قدرت و اذن خداوند.فردا امتحان علوم داریم و تو  تو فکر زامبی هستی؟؟خیلی بی خیالی!!

من که بهم برخورده بود پاشدم و رفتم پیش علیرضا.ماجرا را برای او تعریف کردم و او از خنده نفسش بند آمد.بریده بریده گفت:متین...چی چی میگی واسه خودت....جوک میگی چرا....انقدر فیلم نبین بخدا....زامبی کجا بود آخه؟؟؟

یکی از بچه ها که یکم تپل و قدکوتاه  بود و ماجرای من را شنید.با تعجب و طلبکاری گفت:چی داری میگی مگه شهر هرته؟چه شکلی بود؟؟

+خیلی گنده و با صورتی سیاه و چندش که یک چشم نداشت.

علیرضا دوباره خندید.

پسر تازه وارد ادامه داد:برو بابا خودم حسابش رو می رسم این که مالی نیست!

متعجب گفتم:یعنی باور کرد؟

علیرضا با خنده گفت:پس اون هم مثل تو دیوونه است.تازه زامبی از لحاظ علمی هم اصلا امکان نداره وجود داشته باشه.دیگه چه برسه به این که واقعی باشه.چه فکر های عجیبی می کنی ها!مگه توهم زدی؟؟!!

دیگر دیوانه شده بودم.هیچکس حرفم را باور نمی کرد،یا شاید هم علیرضا و دوستم    راست می گفتند.شاید اشتباهی دیدم.آخر شب بود و تاریک و کلا در چنین فضایی حس ترس به آدم غلبه  می کند و من و  چون ترسیده بودم آن چهره را مانند زامبی دیدم.

 ولی اگر یک درصد،فقط و فقط یک درصد درست دیده باشم و آن موجود،زامبی باشد معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار ما هست.

@مدیر انتقال@مدیر راهنما @مدیر منتقد @مدیر ویراستار @im._neurotic @Snowrita

@Squelette @m.azimi @Parisa.r @Damon.S_E @-Ghazal- @S.malkzad

  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4       

 

 

اونروز  روز خوبی نبود.باید بیشتر تحقیق می کردم.اونروز مطلب خیلی عجیبی دیدم.ظهر بود و من در اتاقم که حدود دوازده متری بود و میز و تختم که رنگشان باهم ست بود  نشسته بودم و در اینترنت میگشتم.تیتر خبر نوشته شده بود.:کشف بیماری جدید در فرانسه!

روی تیتر کلیک کردم و وارد سایت شدم و شروع به خواندن کردم:دختری فرانسوی به همراه خانواده اش به پارک رفته بودند .موقعی دختر به نقطه ای دور میرود تا بازی کند و وقتی برمیگردد حالش خوب نبود و رنگ چشمانش تغییر کرده بود.وقتی دکتران با آزمایشات به بیماری او پی میبرند متوجه میشوند که این نوع بیماری تابحال در جهان وجود نداشته و بی نام و نشان است.آنها براساس تحقیقات بیشتر میفهمند که علائم بیماری بی حالی و سرگیجه و تغییر رنگ چشم است که شباهت زیادی به ماده مخدر فلاکا دارد.اکنون کارشناسان در حال کشف ناقلان این بیماری اند.آنها هشدار داده اند که اگر چنین ویروسی  در جهان منتشر شود خطر بزرگی زمین را تهدید می کند.

حالا کمی نسبت به فرضیه ام در مورد اینکه اون شب زامبی دیدم مطمئن تر شدم.باید این خبر را به دست دوستانم میرساندم تا شاید کمی نظرشان را عوض کنم.در اتاقم نشستم و تکالیفم را نوشتم تا وقتی که شب فرا رسید و به رختخواب رفتم.دستم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم.در فکر اتفاقات عجیب چند روز گذشته بودم که ناگهان صدای جیغ بلندی از بیرون از  خانه شنیدم.جیغ بلندی بود چون ساختمان ما هشت طبقه بود  و ما طبقه هفتم بودیم.و البته صدای جیغ از آن پایین را واضح شنیدم.اما خسته تر از آن بودم که اهمیت بدهم و خوابم برد.

روز بعد که به مدرسه رفتم هیچ حرفی از زامبی نزدم.من و دوستم علیرضا در حیاط مشغول بحث کردن بر سر اینکه رونالدو بهتر است یا مسی  بودیم که علیرضا رفیقش را صدا زد.او آمد و در حالی که از شدت دویدن در حیاط نفس نفس میزد گفت:بله چکارم داری؟؟

علیرضا نگاهی شیطنت آمیز به من کرد و بعد گفت :ببین متین میگه پریشب پشت خونشون زامبی دیده!دیوونه شده!

رفیقش که اسمش ارمیا بود رو به من کرد و با تعجب پرسید:چی؟تو میگی زامبی وجود داره؟مگه دیوونه ای؟

نزدیک بود از عصبانیت منفجر شوم.خواستم جواب بدم که علیرضا به جای من جواب داد:نه نه هم میگه وجود داره هم میگه پشت خونشون دیده!

و بعد هردو خندیدند.من حرفی نزدم و فقط رفتم.با خودم گفتم حالا اگر خودشون زامبی ببینند چکار می کنند؟بازم میخندن؟

رفتم سراغ امیرحسین  که روی ایوان مدرسه در گوشه ای خلوت قدم میزد.از او پرسیدم آیا زامبی دیده یا نه.

که البته او گفت نه شروع کرد به نصیحت کردن من که اینجور چیزها را ول کنم و به دنبال درس و مشقم باشم.من هم با امید اینکه او را کمی قانع کنم موضوع دختر فرانسوی را به او گفتم.ولی او مثل کوهی که اصلا تکان نمی خوره بود و گفت که فقط برای ترسوندن مردم این مطالب رو منتشر می کنن.

دو روز بعد کاملا معمولی طی شد.جمعه شب بود و ما به اتفاق خانواده در حال تماشای سریال بودیم که مامانم گفت بروم از ف وشگاه پایین خانه روغن سرخ کردنی بخرم.شب بود و چون روز تعطیل بود همه جا خلوت.با آسانسور پایین رفتم و از لابی گذشتم.تا خواستم در را باز کنم دستی روی شانه من خورد که من زهره ترک شدم.با ترس برگشتم و صورت چروکیده را دیدم.نگهبان ساختمان بود. با او خوش و بش کردم و به سمت فروشگاه راه افتادم.خریدم رو انجام دادم و به سمت درب ساختمان رفتم .درب ساختمان بین فاصله  ساختمان ما با ساختمان بغلی بود.مانند راهرویی طولانی ولی کم عرض.به در خانه مان نگهبان تکیه داده بود که باعث تعجب من بود.نزدیک که شدم تازه دوزاری ام افتاد که آن آدم نگهبان نبود.اصلا آدم نبود!!!آخرین چیزی بود که انتظارش را داشتم!نزدیک بود از ترس سکته کنم!

@m.azimi @Squelette@-Ghazal- @im._neurotic @Snowrita @S.malkzad @Damon.S_E @Parisa.r @Fardis

@شوکران 

@_Zeynab

ویرایش شده توسط matin
تگ کردن ویراستار
  • لایک 9
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 5

«بازی شروع شد»

 

 

 

اقیانوس آرام شمالی

 

 

کشتی تفریحی هارمونی آف د سیز

 

کشتی با آرامش در حال حرکت به سمت جزایر هاوایی بود که ناگهان اتفقاق ناگواری رخ داد:

جک بی سیم رو جلو دهانش گرفت و با صدایی خشن و جدی به هنری گفت:جک صحبت می کنه.هنری صدامو داری؟

 

- از هنری به جک،به گوشم.

- محموله داخل موتور خونست.به سربازات بگو برن اونجا

- نگهبانا چی میشن؟!

- نابود میشن!

هنری آماده دستور به سربازانش بود و بعد آخرین پیغام رو هم در بی سیمش به جک گفت:

- راجر(به معنی دریافت شد)

هِنری  و افرادش به سمت  در رفتن و به راحتی از نگهبانان بخت برگشته آنجا رد شدن .سپس در زیرزمین کشتی منتظر جک شدن.

هنری دوباره بی سیمش را بالا اورد و اینبار به دنی پیغام فرستاد:از هنری به دنی،دنی از شمال وارد شو.

و منتظر جواب شد.بعد از صدای خش خشی دنی محکم گفت:دنی صحبت میکنه!دریافت شد.الان میام پیش شما.

جک هم یقه نگبانی که یونیفرم آبی پوشیده بود را با مشت زد و بعد کلیدش را برداشت.حالا هر سه گروه در زیرزمین بودن و چند دقیقه بعد هم کنار در موتورخونه شارون منتظرشون بود.

شارون  دختری با موهای کوتاه و قهوه ای که رگه هایی از رنگ شرابی هم داشت،   بود و قدش نسبت به سه پسر دیگری که با اونا همکار هست خیلی کوتاه تر  و ریزجثه تره.

او کلید در موتورخانه را بالا گرفت و لبخند روی لب پسران نمایان شد.در را باز کرد و اونا وارد شدن.

در مرکز موتورخونه گاو صندوقی قرار داشت.شارون به سمت آن رفت و بعد دستگاهی برروی گاوصندوق قرار داد.چند دکمه رو روی دستگاه فشار داد و چند لحظه بعد صدای کلیکی به گوش رسید و بعد شارون در گاوصندوق را باز کرد.

شارون مجسمه ای از داخل گاوصندوق برداشت و خواست بلند بشه  که ناگهان کسی او را هل داد  و مجسمه رو از دست او ربود.

مرد سیاه پوشی  که شارون را هل داده بود چیزی چاقو مانند در دستش داشت.شارون موهاش رو از صورتش کنار زد و با لگدی مرد را کنار زد بعد برای پس گرفتن مجسمه به او هجوم برد.

مرد جسم چاقو مانند رو به سمت شارون گرفت اما جک از پشت مرد را با مشت زد.مرد بلند شد تا فرار کنه اما هنری جلو اون رو گرفت و تفنگش را به سمت مرد سیاه پوش گرفت.گفت:

- کجا کجا؟!گیر افتادی دیگه!

بعد دنی با خشم گفت:

- زود باش اون مجسمه رو رد کن بیاد!

مردک نگاهی به افراد دور و برش انداخت.بعد جسم چاقو مانند رو وارد شکافی در مجسمه کرد و نور زردی از مجسمه ساطع شد.

جک و شارون و هنری و دنی دستشون را جلو چشماشون گرفتن تا  از شدت نور آسیب نبینن.

مرد فریادی کشید و از پشت به زمین افتاد.بعد پوست صورتش چروکیده شد و رنگ چشمانش تغییر کرد و بدنش شکلی بد و بی ریخت به خود گرفت.اون مرد تبدیل به زامبی شده بود!!

اما ماجرا به اینجا ختم نشد،صدای جیغ و داد و فریاد از بیرون و از روی عرشه به گوش رسید.

شارون که ترسیده بود گفت:

- چه اتفاقی افتاد؟این صدای چیه؟

اما مردی که تبدیل به زامبی شده بود مجال حرف زدن به او را نداد و به سمتش حمله کرد.شارون جیغی کشید و جاخالی داد.هنری سراسیمه تفنگش را به دست گرفت و به شکم زامبی شلیک کرد.و اون نمی دونست که زامبی ها فقط با شلیک به سرشون از بین میرن.با این شلیک زامبی فقط جیغی کشید و با قیافه وحشتناکش به هنری خیره شد.هنری چندبار دیگر به بدن زامبی شلیک کرد ولی با هر شلیک فقط خون از بدن زامبی بیرون میزد.

ناگهان جک فریاد زد:همه برین بیرون!زامبی های دیگه دارن میان!

شارون که به وضوح ترس در چشمانش نمایان بود گفت:

- زامبی های دیگه؟!از کجا؟

ناگهان چیزی از پشت به او چسبید.او جیغ بلندی زد و سعی کرد زامبی ای که قصد خوردن اورا داشت از خود جدا کند.زامبی با صدای نخراشیده خود می غرید و دندان های کثیفش را به کمر شارون نزدیک می کرد.شارون داد زد:

- کمک!کمکم کنید!

هنری دستش رو کشید و او از چنگ زامبی متخاصم بیرون اومد.

اعضای گروه فرار کردن و به سمت مکان امنی می رفتند.هر خوبه به یک شکلی زامبی ها رو از بین میبرد.دنی با مشت،هنری با خنجر تیز و برنده اش و شارون و جک با تفنگ سر و بدن زامبی هارو هدف قرار می دادن.

طلسم مجسمه همه رو به زامبی تبدیل کرده بود.

@m.azimi@Squelette @-Ghazal- @-Atria- @Snowrita @S.malkzad @Parisa.r   @_Zeynab         @Fardis

@Damon.S_E     @شوکران 

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 6

«هوشیار»

 

ایران

خانه متین

 

پاهام قفل شده بود.فکم رو بهم فشردم.ضربان قلبم مثل قلب گنجشک میزد.سرم رو چند بار تکان دادم.چشمام رو باز و بسته کردم به امید اینکه توهم زده باشم و این فقط یک خیال باشه.

اما نه.خیال نبود.توهم هم نبود.واقعیت بود و من داشتم یک زامبی میدیدم.پاهام رو از زنجیر خیالی آزاد کردم و به سختی چرخیدم تا فرار کنم که ناگهان صدای پرتاب شدن و افتادن چیزی روی زمین از پشتم شنیدم.دوباره به سمت در چرخیدم.موجود زخم و زیلی نبود!

اگر آن لحظه از تعجب شاخ در می آوردم اصلا چیز عجیبی نبود.به محیط ساکت و تاریک دور و برم نگاهی کردم.ماشینی از خیابان به سرعت رد شد و برای لحظه ای سکوت را شکست.همان لحظه شمایلی رو دیدم که داشت از خیابان رد میشد.لنگ میزد. به سمتش دویدم و فریاد زدم:آهــــــــــــای!صبر کن ببینم!!

آن آدم به سمتم برگشت.با صدای نازک و زنانه ای گفت:بله؟!

متوقف شدم.اشتباه گرفته بودم.یک زن بود که عصایی دستش گرفته.دوباره از خودم تعجب کردم،چطور عصاش رو ندیده بودم؟؟!!

گفتم:ببخشید با شما نبودم.

زن با عصانیت گفت:خب مرض داری وسط خیابون داد میزنی؟زهره ترک شدم!!

آرزو می کردم زمین دهن باز کنه و منو قورت بده.گفتم:ببخشید شرمنده!

زن چرخید و به راهش ادامه داد.

پلاستیک محصولاتی که خریده بودم را در دست دیگرم گرفتم و به سمت جسمی که روی زمین افتاده بود رفتم.یک چاقوی طلایی!با خودم گفتم"یعنی اون زامبی اینو پرت کرده؟!"

ناگهان از این فکر خودم رو سرزنش کردم و مگه زامبی عقل داره؟

چاقو را آرام با پام تکون دادم.خم شدم و برداشتمش.

آیا باید اینو با خودم می بردمش؟

یاد زمان افتادم.حداقل ده دقیقه وقت تلف کرده بودم.به طرف در دویدم و زنگ خونه رو زدم.

وارد آسانسور شدم.هزاران سوال در ذهنم پرواز میکردند و تا می اومدم به جواب یکی فکر کنم سوال بعدی توجهم رو جلب میکرد.

چرا یک زامبی باید یک چاقو برای من پرت کنه؟؟

هدفش چی بود؟ا

اصلا مگر زامبی ها عقل دارن؟

چرا به من حمله نکرد که منو بخوره؟

اصلا چرا باید یک زامبی ببینم؟؟

و چند صد سوال دیگه که تا خواستم به اونا برسم به خانه رسیده بودم.چاقو رو زیر کاپشنم پنهان کردم طوری که اصلا پیدا نباشه.

بعد وارد شدم و اول سریع به اتاقم رفتم و چاقو رو داخل کمدم گذاشتم.در کمد رو که بستم دیدم که خواهرم در درگاه اتاق ایستاده و مثل بازجو ها منو نگاه می کنه.گفت:

- چی تو کمد گذاشتی؟

کمی فکر کردم و گفتم:

- کلید خونه.

نگاه معنی  داری به من کردو بعد   رفت.

 اون شب اونقدر متعجب و ترسیده بودم که خوابم نبرد.هر آن فکر میکردم یک زامبی الان در رو میشکنه و وارد خونه میشه و مارو تیکه و پاره میکنه.

روز بعد که به مدرسه رفتم چاقو رو هم با خودم بردم.طوری داخل کیفم قایمش کردم که هیچکس بهش کوچک ترین شکی نکنه.

میخواستم چاقو رو به امیر حسین نشون بدم.به او گفتم:زنگ آخر کارت دارم.

پرسید:چکارم داری؟

-بهت میگم.

- من باید بدونم.

- تو بی خود میکنی باید بدونی!گفتم که بهت میگم.نمی خوام که بکشمت!

و نگاهی جدی و عصبانی به او اندختم.

تا زنگ آخر را به سختی و کُندی گذروندم.لحظه شماری می کردم که به زنگ آخر برسیم.در زنگ تفریح ها چند بار امیر حسین گفت که همین الان کارت رو بگو و من گفتم که نمیشه و خیلی مهمه و جلو بقیه نمیشه بهت بگم.

خلاصه به زنگ آخر رسیدیم.من او را تا آخر کوچه مدرسه مان کشوندم.کوچه که نبود بن بست بود و خیلی خلوت بود.مسیر باریک ماشین رویی داشت که کنارش یک خرابه کوچیک بود.گفتم:بیا اینجا

بی حوصله گفت:

- زود بگو باید برم.

گفتم:

- باید قول بدی چیزی که بهت میگم رو به هیچ بنی بشری نگی.

- باشه نمی گم.

-نه،باید قول مردونه بدی این موضوع خیلی حیاتیه.

- برو بابا ما رو مسخره کردی.

و خواست بره که دستشو کشیدم و گفتم:

- کجا وایسا حداقل کارم رو بهت بگم بعد برو.

گفت:

- خیلی خب بگو.

گفتم:

- قول ندادیا

چشماش رو در حدقه چرخوند و گفت:

- باشه قول میدم.

بعد من یک نگاهی به دور و برمون انداختم و چاقو را در آوردم.امیرحسین به چاقو خیره شد.گفت:

- اینو از کجا آوردی؟

یک لحظه مردد شدم که کل موضوع را به او بگم یا نه.با خودم گفتم"قدم به قدم بهش میگم"

گفتم:

- از پشت خونمون.

تعجب کرد و گفت:

- تو یک چاقو طلایی رو از پشت خونتون آوردی؟!

-آره،یعنی یکی اونو به من داد.

مشتاقانه گفت:کی؟

لحظه ای مکس کردم و گفتم:

- یک زامبی

چشماش گردو شد.گفت:

- تو دوباره قاطی کردی.بابا این زامبی هارو ول کن توروخدا مغزت.....

وسط حرفش پریدم و داد زدم:

- این تویی که قاطی کردی!من راست میگم به خدا.به جون هرکی بگی قسم میخورم من راست میگم!چرا باور نمی کنی؟یک زامبی به من دادش.

او با عصبانیت گفت:

- چرا یک زامبی باید بیاد به تو یک چاقوی طلایی بده؟؟ها؟؟حالا گیریم که تو راست میگی و یک زامبی اینو به تو داده.مگه خود تو نبودی که می گفتی زامبی مغز آدم رو میخوره؟تیکه تیکه میکنه؟

داد زدم:نمی دونم!فقط اینو میدونم که یک زامبی اینو به من داد.من توهم نزدم قاطی هم نکردم دیوونه هم نشدم!چرا نمی فهمی؟

او اینبار با آرامش گفت:

- متین من نمی دونم تو چت شده.اعصاب و روانت خراب شده.باید بری دکتر.

ناله کردم:

- امیر حسین!باور کن من دیوونه نیستم.دیگه به چه زبونی بگم؟

گفت:

- اینو به پدر مادرت نشون دادی؟

-نه

- باید نشون بدی.یا اینکه من خودم بهشون میگم.

-نه نه خواهش میکنم.خودم بهشون در زمان مناسب میگم.

- راستش رو بگو.این چاقو رو از کجا آوردی.

-به عمق چشمانش نگاه کردم و گفتم:یک زامبی اینو به من داد.

چند لحظه ساکت شد.گفت:اگه تو راست بگی.ما باید چکار کنیم؟

-نمی دونم.

گفت:

- اگر مدرک بیاری من حرفت رو باور میکنم.

گفتم:

- یعنی تو حرف دوستت رو باور نمیکنی؟

گفت:

- وقتی دوستم حرف حساب میزنه باور میکنم.

دلخور شدم.گفتم:

- اصلا نیاز نیست باور کنی.وقتی که زامبی ها حمله کردن اونوقت میتونی باور کنی.

به این حرفم اعتنایی نکرد و گفت:

- شاید یکی داره سر به سر تو میذاره.

تعجب کردم.گفتم:

- چی؟یکی داره سر به سرم میذاره؟مثلا کی؟

گفت:

- نمی دونم.یکی که این حرفای تو رو در مورد زامبی شنیده و داره باهات شوخی میکنه

گفتم:

- شاید.احتمالش هست.ولی اگر واقعا کسی داره با من شوخی میکنه،،اصلا شوخیه خوبی نیست.

گفت:

- احتمالش بیشتر از وجود زامبیه.

از او خداحافظی کردم و رفتم.تا آخر روز راز چاقو را پیش خودم نگه داشتم و به خوبه دیگری نگفتم.شب شد و دوباره با استرس خوابیدم.

@_Zeynab @Squelette @Snowrita @-Atria- @S.malkzad @Parisa.r @Fardis @-Ghazal- @Damon.S_E

@m.azimi @شوکران

  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 7

«خداحافظ امنیت»

 

شب رو به سختی سر کردم.روز بعد در مدرسه اتفاق خاصی نیفتاد.مثل همیشه درس و پرسش و تکلیف و....

ظهر بود و من داشتم با موبایلم بازی می کردم.پدرم می خواست ماشین را تمیز کنه و به منم گفت که همراهش برم.اول قبول نکردم و بهونه اوردم ولی بعد راضی شدم.یک سطل پر از آب برداشتیم و فرچه و کمی تاید و رفتیم.ماشین یک ام وی ام ایکس 33 بود.پدرم به سمت یکی از کوچه های  دور و بر خونه مون رفت تا ماشین رو تمیز کنیم.کوچه ای که رفتیم خیلی خلوت بود و تا اون موقع که اونجا بودیم یک ماشین بیشتر از اونجا رد نشد.دیوار گِلی و کوتاهی کنار کوچه بود که کوچه رو از زمین های خاکی و خالی اون اطراف جدا می کرد.من لب جدول کنار کوچه نشستم تا پدرم ماشین را فرچه بکشد.بعد هم من به کمکش رفتم و ماشین را کفی کردیم.در همین حین فکرم به سوی زامبی ها و اتفاقات چند وقت پیش رفت.اینکه چقدر دیدن یک زامبی واقعی باور نکردنی است.زنده شدن مرده.شاید آخرالزمان نزدیک بود.از این فکر به خودم لرزیدم.اگر در کل دنیا جنگ بشه چی؟یا شایدم واقعا یکی داشت با من شوخی می کرد.اگر واقعا این چنین بود ،من کسی که داشت چنین شوخی وحشتناکی با من می کرد رو زنده نمیذاشتم.با خودم گفتم شاید بهتره ماجرا رو به بابام بگم.اون میتونه کمکم کنه.

من و پدرم ماشین رو کامل شستیم.غروب شده بود و جو غم انگیز و کمی ترسناک فضا رو پر کرده بود.خورشید به پشت کوه ها و ساختمان های بلند می رفت و آسمان هر لحظه تاریک تر می شد.

رو به پدرم گفتم:

- تموم شد دیگه،بیا بریم.

-باشه .بیا اول وسایل رو جمع بکنیم.

من رفتم که کمک پدرم بکنم که ناگهان صدای جیغ تیز و بلند و گوش خراشی سکوت کوچه خلوت رو شکست.من سرجام خشک شدم.گفتم:

- چی بود؟؟

پدرم خیلی معمولی گفت:

- حتما از اون پارک بود.یکی جیغ زد.

- ولی خیلی نزدیک تر به نظر میرسیدا

پدرم چیزی نگفت.وسایل رو داخل ماشین گذاشتیم.من دیدم که چیزی از دیوار پشت ماشین ما  بالا میاد .گفتم :

- اون چیه بابا؟

همزمان چند نفر دیگر هم بالا اومدن و به ما نگاه کردن.

پدرم گفت:

- نمی دونم.

ناگهان شروع کردن به جیغ و داد زدن.همه آنها از دیوار پایین افتادن.من تازه فهمیدم اونا چی بودن!زامبی بودن!

داد زدم:

- بابا!بابا!اینا زامبی اند!باید فرار کنیم!

پدرم هاج و واج به من نگاه کرد:

- زامبی ؟!

- آره باید بریم!

پدرم به موجوداتی که هر لحظه به ما نزدیک تر می شدن نگاه کرد.بعد گفت :

- باید بریم!

ما سریع سوار شدیم و وقتی پدرم ماشین رو روشن کرد و چراغ ها روشن شدن،دیدیم چند زامبی دیگه جلو ماشین هستن.سراسیمه گفتم:

- برو بابا!زود حرکت کن!

ناگهان چیزی به ماشین خورد و صدا داد.با ترس به عقب نگاه کردم .زامبی ها به پشت ماشین می کوبیدن!جیغ زدم :

- بابا در رو قفل کن!

پدرم بلافاصله در رو قفل کرد و راه افتاد.زامبی ها از ماشین کنده شدن ولی همچنان صدای رعب آورشان در فضا می پیچید.ماشین به سرعت گلوله از پیچ های کوچه ها رد میشد.وارد خیابون شدیم.چند زامبی هم اونجا بودن!دو زامبی به زنی حمله کردن و اون رو گرفتن.بعد خودشونو روی اون انداختن و شروع به خوردن او کردن.زن در حالی که صورتش پر از خون شده بود جیغ می زد.صحنه حال به هم زنی بود.یک مرد هم از دست یک زامبی فرار می کرد.یک مغازه دار در مغازش رو بست.ناگهان چشمم به خیابان افتاد و یک زامبی وسط خیابون دیدم!داد زدم:

- بابا جلو رو مواظب باش!

پدرم با یک حرکت ماشین رو منحرف کرد و من به در کوبیده شدم.بعد ماشین به مسیر اصلی برگشت.

من گفتم:

- می دونستم.من می دونستم ولی هیچ خوبه حرفم رو باور نمی کرد.

پدرم گفت:

- تو می دونستی؟از کجا؟

- داستانش مفصله.ولی من می دونستم.

- پس چرا نگفتی؟

پوزخند زدم:

- هه.حالا می گفتم.کسی باور می کرد؟

گفت:

- آخه اینا از کجا اومدن؟

گفتم:

- از قبرستون فکر کنم

وارد پارکینگ شدیم.با خودم گفتم نکنه اینجا هم زامبی هست؟

با ترس و لرز بالا رفتیم و وقتی پدرم کلید رو تو قفل در انداخت و در باز شد نفس راحتی کشیدم.مادرم با دیدن ما با لحن نگرانی گفت:

- شما ها چتون شده؟چرا انقدر نفس نفس میزنید؟

گفتم:

- باور نمی کنی چی شده مامان!زامبی ها حمله کردن!

 

@_Zeynab @Squelette @S.malkzad @Damon.S_E @m.azimi @Snowrita @-Atria- @-Ghazal-

@Fardis @Parisa.r @شوکران

 

 

  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 8

«اشغالگران»

 

زامبی‌ها حمله کرده بودند. همه‌ی چیزهایی که دیده بودم واقعیت داشت. زامبی اون شب تو پارک، زامبی کنار در ساختمون و... .

 اخبار گفت که زامبی‌ها به بخش‌هایی از آمریکا، چین، مصر، کانادا،  مکزیک و برزیل حمله کردند. اون‌روز که زامبی‌ها به من و پدرم حمله کردند به خیر گذشت؛ ولی با این اوضاع همچنان مدارس باز بود و من فردا به مدرسه رفتم. وسط راه کنار خیابون یک زامبی دیدیم. دوستم گفت:

- وای چه وحشتناکن!

نگاهم رو از پنجره گرفتم و گفتم:

- و اگه بیشتر باشن وحشتناک‌تر هم میشن.

وارد مدرسه که شدم خیلی زود فهمیدم همه دارن در مورد زامبی‌ها حرف میزنند. یکی می‌گفت:

- دیشب با مامانم یک زامبی دیدیم. خوب شد زود فرار کردیم وگرنه خورده می‌شدیم!

دیگری می‌گفت:

- ما از اخبار دیدیم.

یکی دیگه می‌گفت:

- بابام دیده، وقتی داشته از سرکار بر میگشت.

سرکلاس علوم بودیم و من به سمت امیرحسین برگشتم و خیلی آرام طوری که معلم متوجه نشه پرسیدم:

- تو هم اون‌ها رو دیدی؟

او هم متقابلاً زمزمه کرد:

- اره. خیلی بد بود! اولش ماتم برده بود؛ولی بعد تند فرار کردم.

ناگهان معلم به سمتم برگشت و با لحن تندی گفت:

- ساکت!

من زیر نگاهش آب شدم و گفتم:

- چشم.

بعد که دوباره به سمت تخته کلاس برگشت من یک تکه کاغذ در آوردم و روش نوشتم "دیدی راست می‌گفتم؟" و اون رو به سمت امیرحسین انداختم. او تکه کاغذ رو گرفت و تاش رو باز کرد. بعد از چند دقیقه کاغذ دوباره به پیش من برگشت. تاش رو باز کردم و خوندم.

"آره. تو راست می‌گفتی."

زیرش نوشتم "کجا زامبی رو دیدی؟ و دوباره از زیر نیمکتم به سمتش فرستادم. چند لحظه بعد کاغذ را دوباره گرفتم و متن روش رو خوندم.

"من وقتی از مسجد اومدم بیرون دیدمش. زنگ تفریح با هم حرف میزنیم."

کلاسمون  کوچیک بود و  ما هم ردیف جلوی جلو می‌نشستیم؛  بنابراین معلم اگر بر می‌گشت حتماً ما رو می‌دید. تازه وقتی که نیمکت‌هامون دو نفره نبود و هر خوبه برای خودش یک نیمکت جداگونه داشت و معلم راحت متوجه نامه نگاری ما می‌شد.

بعد من به او نگاهی انداختم و سرش را به چپ و راست حرکت داد؛ یعنی دیگه نامه ننویسم.

زنگ تفریح بود و همه توی حیاط مدرسه بودیم. من هم تک و تنها روی نیمکتی زیر سایه درخت چنار نشسته بودم. در حیاط مدرسه هم طبق معمول باز بود. ناگهان یک مرد قد بلند    وارد حیاط مدرسه شد و داد زد:

- زامبی‌ها! زامبی‌ها دارن میان!

ما همه به او زل زدیم. سکوت طولانی‌ای برقرار شد و چند لحظه بعد توانستم صدای ناله‌ی زامبی‌ها را بشنوم که از پشت دیوار می‌اومد. ناگهان چند زامبی رو دیدم که به جلوی در رسیدن! مرد سریع برگشت و در را بست؛ اما زامبی‌ها اجازه ندادند در کامل بسته بشه و فشار می آوردند.

بعضی بچه‌ها جیغ می‌زدن و بعضی هم فرار می‌کردن. من و امیرحسین به کمک مرد رفتیم و در را هل می‌دادیم تا زامبی‌ها وارد نشن؛ اما زور زامبی‌ها بیشتر بود. در ضمن موزاییک‌های کف مدرسه هم لیز بودن و این از قدرت ما کم می‌کرد. من عرق می‌ریختم و در رو با تمام قدرت هل می‌دادم. چند نفر دیگه هم به کمکمون اومدند. مرد فریاد می‌زد:

- با تمام زورتون فشار بدین! نذارین وارد بشن!

اما از گیر در چند زامبی وارد شدن و چند نفر فرار کردن. زامبی‌ها به سمت ما اومدن و من داد زدم:

- فرار کنید!

در رو ول کردم و فرار کردم. بعد هم امیرحسین فرار کرد و دنبال من اومد. در با تمام قدرت باز شد و حدود پونزده زامبی داخل مدرسه ریختن! من دست امیرحسین رو کشیدم و رفتیم تا قایم بشیم. گفت:

- کجا بریم؟

- نمی دونم، آهان فهمیدم بیا بریم زیر کولر!

و به سمت کولر آبی بزرگی که نمازخونه رو خنک می‌کرد رفتیم .نمازخونه زیرزمین بود و کولر هم پایین‌تر از سطح زمین قرار داشت.

وقتی از پله‌ها پایین می‌اومدی وسط پله‌ها، باید به سمت راست می‌رفتی تا به کولر برسی. روی چهارپایه ای قرار داشت و ما زیرش رفتیم. خوشبختانه هیچ راه دیگه‌ای به غیر از راه پله به سمت زیرزمین و کولر وجود نداشت. حیاط رو هم با نرده‌های آهنی از زیرزمین جدا کرده بودن که کسی پایین نیفته.

اون زیر سرپا نشستیم. می‌تونستم صدای جیغ و داد بچه‌ها رو بشنوم. بعد صدای فریاد مرد رو شنیدم. دلم براش سوخت چون مطمئن بودم که زامبی‌ها دارن تیکه و پارش می‌کنند! ناگهان دوپا رو دیدم که داره به سمت ما میاد؛ اما بعد راهش رو کج کرد و وارد نمازخونه شد. نفس راحتی کشیدم فهمیدم یکی از بچه‌ها بود که برای نجات جونش وارد نمازخونه شد. من پایم درد گرفته بود و خواب رفته بود ولی مجبور بودم تحمل کنم. زمان به کندی می‌گذشت و من هر لحظه به این فکر می‌کردم که آیا زنده از اینجا بیرون می رم یا نه؟

یک ربع ساعت گذشته بود و کم- کم سر و صداها آروم گرفت. امیرحسین زمزمه کرد:

- کِی میرن؟ پاهام درد گرفت.

من هم آروم گفتم:

- باید تحمل  کنی. چون یک ساعت سختی این زیر بهتر از تیکه- تیکه شدن توسط زامبی‌های گرسنه‌ی اون بالاست.

نگاه  متعجب و وحشت زده‌ای به من انداخت. بعد انگار فکر من رو خونده باشه گفت:

- یعنی زنده از این‌جا بیرون میریم؟

گفتم:

- آره- آره معلومه که زنده می‌مونیم!

اما از حرفم مطمئن نبودم و فقط برای دلخوشی این رو گفتم.

داشت به من نگاه می‌کرد که بعد متوجه شدم نگاهش روی من نیست و چشمانش گرد شدند. داشت به بیرون و پشت من   نگاه می‌کرد. برگشتم و به اون‌جایی که داشت نگاه می‌کرد خیره شدم. دو پا دیدم که این‌بار داشتن به سمت ما می‌اومدن و لنگ میزدن! فهمیدم زامبیه، خودم رو بی‌صدا عقب کشیدم. بعد دوپای دیگر یا بهتره بگم یک زامبی دیگه اومد و شروع کردن به دور کولر چرخیدن. قلبم تاپ- تاپ می‌زد و عرق می‌ریختم. امیرحسین طوری بی‌حرکت بود و به زمین سنگی خاکستری نگاه می‌کرد گویی مجسمه ا‌ست. بعد یکی از زامبی‌ها ایستاد. من پام رو عقب کشیدم که پام   رو نبینه؛  اما صدای خش- خش داد. وحشت زده به پای زامبی‌ها و بعد به امیرحسین نگاه کردم. تپش قلبم بیشتر شد. چشم‌هام رو بستم و خیلی آروم پام رو عقب کشیدم و صدا نداد. ناگهان صدای فریادی شنیدم و من از جا پریدم و سرم به زیر کولر خورد و صدایی داد که یک ناشنوا هم اون رو می‌تونست بشنوه! با خودم گفتم فاتحمون خوندست! چند لحظه گذشت و فکر کردم که زامبی‌ها متوجه نشدن؛ اما امید پوچی بود. یکی از زامبی‌ها خم شد و سرش رو پایین آورد و با قیافه‌ی وحشتناک و دندون‌های شکسته و کج و معوجش  منو دید!

@همکار ویراستار ویرایش شد. 

 

@_Zeynab @Sety @Snowrita @-Atria- @Damon.S_E @-Ghazal- @Squelette @m.azimi @Parisa.r @Fardis

@شوکران @S.malkzad

ویرایش شده توسط matin
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 9

«گمشدگان»

با وحشت به چشمان شیری رنگ و ترسناک زامبی خیره شدم. بعد دهنش رو باز کرد و غرشی کرد. به سمتم هجوم آورد. من هم جیغ زدم و سریع از زیر کولر خارج شدم، امیرحسین هم همراه با من در اومد و فرار کردیم. زامبی پشت سرمون  بود، جلومون بود، بالا بود، پایین بود، کنار بود و همه‌جا زامبی بود! یک لحظه حیاط مدرسه رو که دیدم هنگ کردم! زمین مانند دریایی از خون بود و رگه‌هایی از خون مثل رودخونه اطرافش!

ده _ پونزده زامبی هم پراکنده بودن. همشون تا من رو دیدن به سمتم اومدن. ناگهان کسی دستم رو کشید و من رو به سمت در حیاط برد. به خودم که اومدم دیدم امیرحسین من رو داره میکشه  و داد می‌زنه:

- متین! حواست کجاست بیا بریم دیگه!

به دور و برم نگاهی انداختم و دیدم هوا پسه و  جای موندن نیست، به بیرون از مدرسه فرار کردیم و دویدیم. به خیابان که رسیدیم سرعتمون رو کم کردیم تا از نفس نیفتیم.

در فکر این بودم   الان کجا بریم که احساس کردم کسی پشت من ایستاده! برگشتم و وقتی دیدمش دو پا داشت دوتا دیگه قرض گرفتم و به سمت خیابون کناری دویدم. زامبی همچنان پشت سرم بود؛ اما با فاصله زیادتر. قلبم مثل موتور ماشین می‌زد. در حین دویدن داد می‌زدم:

- امیر حسین بدو! بدو تا بهمون نرسیده!

ولی ظاهراً امیرحسین اون‌جا نبود. با سرعت خیلی بالایی در حال دویدن بودم که ناگهان دستی دراز شد و من رو گرفت و کشید،   با سر خوردم زمین. گرمای بدی در سرم احساس کردم، انگار کسی در حال جوجه کباب پختن در مغزم بود! به دنبالش سوزش و درد بد و وصف ناپذیری در سرم پیچید. سرم رو که گیج می‌رفت بالا آوردم و چهره‌ی نگران امیرحسین رو دیدم. گفت:

- خوبی؟ چیزیت نشد؟

چرا چیزیم شد. مغزم منفجر شد و الان میام مغزت رو می ترکونم؛ اما این رو نگفتم. به جاش گفتم:

- خوبم. تو کجا رفتی؟ چرا یهو غیبت زد؟

- من خیلی تند فرار کردم و متوجه تو نشدم.

- این‌جا کجاست؟

و سرم  رو بالا برم و دیدم که داخل یک ساختمون نیمه ساخته  هستیم که فقط سه طبقش رو ساختن. یک طرف چند بشکه قرار داشت و دم در هم تپه‌ای  از شن و ماسه بود. ناگهان یاد زامبی‌ها افتادم.

- باید بریم قایم بشیم تا زامبی‌ها ما رو پیدا نکنن!

موجی از ترس در صورت امیرحسین پدیدار شد و گفت:

- چی؟! مگه زامبی‌ها دنبالمونن؟

- پس چی؟ معلومه که دنبالمونن!

- وای خدا! تو اون‌ها  رو کشوندی این‌جا؟!

- من نه، ما کشوندیم.

با عصبانیت گفت:

- من نبودم! وقتی فرار می‌کردم هیچ چیزی دنبالم نبود، تو اون‌ها رو آوردی!

بلند شدم و گفتم:

- حالا که دنبالمونن، باید بریم طبقه‌ی بالا.

و منتظر جواب نشدم و سریع به سمت پله‌ها رفتم و شروع کردم از آن‌ها بالا رفتن. امیرحسین هم دنبالم اومد. ما از پله‌هایی که نیمه کاره بودن و بیشتر شبیه سطح شیب‌دار بودن تا پله بالا رفتیم و به طبقه سوم رسیدیم. از پنجره به پایین نگاهی انداختم  و دو_ سه زامبی دیدم که دارن وارد ساختمون میشن. رو به امیرحسین کردم و گفتم:

- دارن میان تو.

با حالت گنگی به من نگاه کرد و گفت:

- کیا؟!

حیرت زده گفتم:

- زامبی‌ها دیگه!

- وای پس باید قایم بشیم!

بعد به سمت راه پله رفت و نگاهی به پایین انداخت. سپس سریع به سمتم دوید و گفت:

- دارن بالا میان! سریع باید قایم بشیم.

به دور و اطراف نگاه کردم. چند گونیِ شن،  ماسه و سیمان بود و یک دستگاه میکسر نارنجی رنگ. ناگهان فکری در سرم جرقه خورد. رو به امیرحسین گفتم:

- باید بریم داخل دستگاه میکسر قایم بشیم!

میکسر دستگاهی بود که سیمان و ماسه و آب رو داخل مخزن دیگ مانندش مخلوط می‌کردن و ازش مواد اولیه‌ی  بتون می‌ساختن.

نگاهی به من و دستگاه انداخت و گفت:

- نه، نه! جامون نمیشه.

سمت دستگاه و رفتم و داخلش رو بررسی کردم. به اندازه ما دو نفر جا بود و خوشبختانه خالی از بتون بود. گفتم:

- نه جامون میشه؛ خالی خالیه. بیا!

- هان؟ تو برو من نمیام.

- بیا ببینم؛ حفظ جونت مهم‌تره یا تمیزی لباس‌هات؟

به من نگاه کرد و فهمیدم که مردد است. کشیدمش و سر دستگاه رو خم کردم و واردش شدم. همچنان مردد بود که با عصبانیت گفتم:

- چرا بر و بر من رو نگاه میکنی؟ بیا دیگه، الان زامبی‌ها میرسن!

او سریع داخل شد و به زور خودش رو اون تو کنار من جا داد. اون‌طور که فکر می‌کردم  جا نداشت. به سختی جا شده بودیم. هوای اون داخل هم اصلاً خوب نبود و رطوبت زیاد،  گرما  و همچنین  بدنه‌ی زِبر و زمختش اعصاب آدم رو خورد می‌کرد.

پس از چند دقیقه، صدای خرش- خرش و ناله‌های آرامی سکوت را شکست و من ترسیدم. دوباره قلبم تاپ- تاپ می‌زد. صداها هر لحظه نزدیک می‌شدن و انگار دور ما می‌چرخیدن. خدا- خدا می‌کردم که به سمت دستگاه نیان. ناگهان امیرحسین عطسه‌ای کرد و با اینکه دهنش بسته  بود صدای بدی داد. نگاهی با ترس به او انداختم. تو دلم هزار بار بد و بی‌راه و فحش به او دادم. با خودم گفتم الان زامبی‌ها میان و ما  رو پیدا می‌کنن. زمان به کُندی می‌گذشت. صدای پاهای اطرافمون بیشتر و تندتر شد. تا اینکه بعد از یک دقیقه صداها تموم شدن. خواستم سرم رو ببرم بالا و ببینم هنوز هستن یا  نه؛ ولی فهمیدم فکر بدیه و اگر باشن ما رو می‌بینن و پیدامون می‌کنن و بقیش هم خودتون خوب میدونین چی میشه! امیرحسین آروم کنار گوشم گفت:

- به نظرم یک تیکه سنگ پرت کنیم بیرون تا ببینیم زامبی هنوز هست یا نه؟

من هم یک تیکه بتن خشک شده برداشتم و پرت کردم بیرون. هیچ صدایی نبود.

خیلی آروم و با ترس بسیار سرم رو تا جایی که چشمام بیرون رو ببینن بالا بردم. هیچ موجودی نبود. با حرکت دست‌هام سر مخزن رو به جلو خم کردم و بیرون اومدم و امیرحسین هم خارج شد. هیچ کسی اون‌جا نبود. به سمت پنجره رفتم و بیرون رو دیدم. باد خنکی به صورتم خورد و من لذت بردم، هوای داخل میکسر واقعاً بد  بود.

- های،  چه هوایی!

بعد به پایین نگاه کردم و دیدم که زامبی‌ها به سمت خیابان مدرسه میرن که گفتم:

- رفتن.

امیرحسین نفس راحتی کشید و گفت:

- وای! نزدیک بود ها، به خیر گذشت.

- آره شانس آوردیم.

- حالا چیکار کنیم؟

- برگردیم مدرسه؟

- نه، نه حرفش رو هم نزن! امروز به اندازه‌ی کافی هیجان داشتیم. حاضرم کل روز رو این‌جا بمونم؛ ولی دیگه اون بیرون نرم.

- نمیشه که، گشنمون میشه، تشنمون میشه!

حرفی نزد. دوباره به سمت پنجره رفتم که امیرحسین سنگی رو با پاش شوت کرد و محکم خورد پشت پای من.

برگشتم و با عصبانیت گفتم:

- آی. دردم اومد! مگه مرض داری دیوونه؟!

او با حالتی مسخره گفت:

- ناز نازو!

من هم حرصم در اومد و همان سنگ رو برداشتم و به سمتش پرت کردم. اون هم که انتظارش رو نداشت با سرعت جا خالی داد و زمین خورد. سریع بلند شد و سنگ دیگه‌ای برداشت و به سمتم  پرت کرد. من هم جاخالی جانانه‌ای دادم و سنگ از راه پله  ساختمون پایین افتاد. براش زبون در آوردم:

- هه- هه به من نخورد!

بعد از چند لحظه دیدم که چهره‌ی امیرحسین از حالت خوشحالی به حالت ترسیده تبدیل شد. بی‌حوصله گفتم:

- چیه؟ چرا همچین نگام میکنی؟

به تته- پته افتاد:

- پ... پشت سرت!

من پشت سرم رو نگاه کردم و زامبی‌ها رو دیدم که با جیغ‌های ترسناکشون از پله خودشون و بالا میکشن. بعد به سمت ما اومدن.

من به سمت امیرحسین دویدم. محاصره شده بودیم. یکی از زامبی‌ها به سمتم اومد و من فکری به ذهنم رسید. دویدم و سر دستگاه میکسر رو پایین آوردم و جلوش ایستادم. تا زامبی خواست من رو بگیره من از جلو دستگاه کنار رفتم و زامبی با سر وارد دستگاه شد. بعد من با دستای لرزانم فی‌البداهه چند دکمه رو فشار دادم و دستگاه روشن شد و شروع کرد به چرخیدن. زامبی هم سعی می‌کرد خودش رو از اون وضعیت خلاص کنه. درحالی که داشتم به تلم افتخار می‌کردم صدای داد و فریاد امیرحسین رو شنیدم:

- کمک! کمک کن متین!

برگشتم و دیدم افتاده روی زمین و یک زامبی هم روش بود!  او سعی می‌کرد دهان و سر زامبی رو از خودش دور نگه داره. زامبی تو صورتش می‌غرید و آب دهانش روی صورت او می‌چکید. دست‌های لاغر ولی پر زورش هم به شونه‌ی امیرحسین چنگ می‌زد. پاهام قفل شده بود و نمی‌دونستم باید چیکار کنم. ناگهان امیر رشته‌ی افکارم رو پاره کرد:

- متین چیکار میکنی... بیا... آخ... بیا کمکم!

من هم به سمتش دویدم و با تمام قدرت زامبی رو هل دادم و از روی او کنار انداختم. امیرحسین سریع بلند  شد و من با یک تکه میل گرد سریع توی سر زامبی کوبیدم؛ اما نمرد! نمی دونم کلمه «مردن» برای چیزی که تا حالا یک بار مرده مناسب باشه یا نه. من خواستم دوباره ضربه بزنم که یک زامبی دیگه من روی خودش انداخت و من جیغ زدم. حالا من به وضع امیرحسین دچار شده بودم. زامبی با ناخنش صورتم رو خراشید و من جیغ زدم:

- کمک! بیا این و از روی من کنار بنداز!

امیرحسین تا خواست به من کمک کنه زامبی آسیب دیده‌ای  که من با میل گرد تو سرش زده بودم به سمت او حمله کرد. حالا دیگر واقعاً درمونده شده بودیم. جیغ و داد می‌زدیم:

- کمک! یکی به دادمون برسه!

زامبی سعی می‌کرد صورتم رو گاز بگیره و من با دستم کله‌اش رو گرفته بودم و نمی‌ذاشتم؛ اما دیگه  دستم خسته شده بود.با خودم گفتم دیگه واقعاً  مردیم! با این شرایط، هیچ نقشه‌ای برای فرار نداشتم. هیچ شانسی هم نداشتیم. صورت زامبی هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد به من  که ناگهان صدای شلیکی از تفنگ در فضا پیچید و زامبی از حرکت ایستاد و روی من افتاد! زامبی واقعاً مرده بود. سریع زامبی رو کنار زدم و به بالا  نگاه کردم. مرد قد بلندی رو در یونیفرم سرمه‌ای پلیسی دیدم.

@همکار ویراستار ویرایش شد.

@_Zeynab @S.malkzad @Sety @Snowrita @-Atria- @Damon.S_E @-Ghazal- @Squelette @m.azimi @Parisa.r @Fardis

@شوکران 

ویرایش شده توسط matin
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 10

 

 

مرد ملبس به فرم پلیس شهربانی بود.یک تفنگ کُلت دستش گرفته بود و به نظر خیلی جوان می اومد.ریش و سبیلش رو  سه تیغ کرده بود و موهای کوتاهش  رو مدل داده بود.گفت:

- شما بچه ها اینجا چکار می کنید؟نمی دونید چقدر این بیرون خطرناکه؟!

من ساکت موندم.همچنان تو شوک بودم.سپس گفتم:

- سلام

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

- سلام

امیرحسین زامبی رو به کناری انداخت و بلند شد و خودشو تکوند.لباساش خاکی شده بودن و قسمتیش هم خون زامبی روش ریخته بود.گفت:

- چرا می دونستیم که این بیرون  خطرناکه ولی یک گله از اینا ریختن تو مدرسمون و ما هم مجبور شدیم فرار بکنیم.بعد دنبالمون اومدن و ما هم اومدیم اینجا.

پلیس گفت:

- خیلی خطرناکن.باید برین یک جای امن.

- چه شکلی مارو پیدا کردین؟

- دیدم که سر و صدا از این بالا میاد اومدم ببینم که چه خبره؛بعد هم که شما رو پیدا کردم.

- به هر حال ممنون؛جون مارو نجات  دادین.

 - خواهش میکنم.وظیفم بود.ولی عجیبه که اینا اینجا هم پیداشون میشه.از قبرستون تا اینجا خیلی راهه.

من برای اولین بار حرف زدم:

- قبرستون؟زامبی ها از اونجا میان؟

با حالتی گنگی به من نگاه کرد.گفت:

- چیا از کجا میان؟!

- زامبی ها دیگه،به اینا میگن زامبی.نمی دونستین؟

- آهان.باشه فهمیدم.آره از قبرستون میان.

- از کجا فهمیدین از قبرستون میان؟

- با هلیکوپتر.ارتش چندتا هلیکوپتر فرستاد تا اوضاع رو بررسی کنه.فکر می کردن تروریست ها حمله کردن.تا اینکه با بررسی بیشتر دیدن که اطراف اکثر قبرستون ها به خصوص باغ رضوان  از همین موجودات که بهش میگی زامبی دیدن.با بررسی بیشتر فهمیدن که از داخل قبرستون ها در میان.

با نگرانی گفتم:

- وای!این که خیلی زیاد حداقل صدهزار تا قبر اونجا هستن!

امیرحسین گفت:

- حالا از همه قبر ها زامبی که بیرون نمیاد.مُرده های کلی از قبل ها پوسیدن و جذب زمین شدن.و ادامه داد:

- نمی شه نابودشون کرد؟

پلیس در جواب گفت:

- نمی دونم.خیلی زیادن.

گفتم:

- خب رو سرشون بمب بریزین.

با بی حوصلگی گفت:

- من رئیس نیستم که!فقط این اطلاعات رو می دونم.

بعد به سمت پنجره رفت و ادامه داد:

- من یک پلیس معمولی ام.پلیس 110.

با طعنه گفتم:

- آخه پلیس معمولی که تفنگ نداره.

- چرا داره.

- نه نداره ،من هیچ پلیسی رو تو سطح شهر ندیدم که تفنگ داشته باشه.

سکوت کرد.بعد مِن مِن کنان گفت:

- خب....خب من تو خونه داشتم.تازه اداره پلیس چون...امممم...چون شرایط بحرانی شده  به هر پلیسی یک تفنگ داده.

با اینکه میدونستم داره دروغ میگه حرفش رو تایید کردم.به هر حال او با همون تفنگ مارو نجات داده بود.بعد امیرحسین  به سمت دستگاه میکسر رفت و گفت:

- با این چکار کنیم؟!

وای!زامبی درون دستگاه رو یادم رفته بود.من ناخودآگاه کمی عقب رفتم.بعد پلیس چرخید به سمت دستگاه و گفت:

- یکی دیگه هم هست؟الان دَخلش رو میارم!

به سمت دستگاه رفت.خاموشش کرد و آروم سرش رو پایین آورد.ناگهان تکه سنگ بزرگی از داخل دستگاه به بیرون و روی پای پلیس افتاد.پلیس تعادلش رو از دست داد و زمین خورد.زامبی هم در اومد و خودشو روی پلیس انداخت.داد زدم:

- نـــــــه!باید نجاتش بدیم!

من و امیرحسین به سمت زامبی دویدیم و من به دست زامبی چسبیدم تا از  اون  رو از مَرد جدا کنم.ناگهان زامبی دستش رو محکم تکون داد و من رو به عقب پرت کرد. و بلافاصله بعدش دهان و دندون های کثیفش رو روی شونه ی مرد گذاشت و گازی محکم از شونش گرفت! 

پلیس داد زد:

- آخ!شونم!گازم گرفت!کمـــــــکم کنید!

من سر جام خشک شدم.ولی  امیرحسین  سنگ رو برداشت و محکم تو سر زامبی زد.زامبی از حرکت ایستاد.از جای گاز گرفتگی روی شونه مرد خون میومد و کل لباساش قرمز شد.داد میزد:

- آخخ،درد می کنه!شونم درد می کنه!خیلی می سوزه!

من گفتم:

- اگر.....اگر یک زامبی آدم رو گاز بگیره آدم بعد از یک مدتی تبدیل به زامبی میشه.

پلیس وحشت زده به من نگاه کرد و گفت:

- نه نه نه!من نمی خوام زامبی بشم!و شروع کرد به گریه کردن و داد زدن.

امیرحسین که ترس توی صداش مشهود بود گفت:

- پس بیا جای زخمو شست و شو بدیم.

- فایده نداره

-به امتحانش می ارزه.

کمی فکر کردم و گفتم:

- باشه،ولی باید اول آب پیدا کنیم.

هرچند مطمئن بودم که شست و شو با آب مثل آب در هاون کوبیدن است و تنها راه کار قطع کردن عضو گاز گرفته شده هست؛که متاسفانه زخم بسیار بد جا و روی شونه ی مرد بود و خب قطعا امکان قطع کردن شونه نبود.

- آره ولی من حاضر نیستم برم اون بیرون.

گفتم:

- لازم نیست بیرون بریم.من دیدم که تو طبقه دوم یک گالن آب بود.یکی یا دوتا درست یادم نیست.

چشمان امیرحسین برقی زدن و گفت:

- پس میاریش؟!

- آره حتما.منتظر دستور بودم.

اول از راه پله داخل طبقه پایین تر رو یک نگاهی انداختم و رفتم آب را بیارم.گالن آب رو به سختی تا طبقه سوم بالا بردم و بعد از اینکه گالن رو زمین گذاشتم خودم هم افتادم.نفس نفس زنان گفتم:

- وای،دیگه...من....خسته شدم....گشنمه....تشنمه...

ناگهان به سمت گالن هجوم بردم و آب رو با ولع نوشیدم.هوا بسیار گرم شده بود.آفتاب مستقیم از پنجره  به مغزمون می زد و هیچ کولر یا دستگاه خنک کننده ای اونجا نبود.تعجبی هم نداشت.

امیرحسین هم چند تکه پارچه پیدا کرد و شست و شروع به شست و شوی زخم کرد.با هر بار گذاشتن پارچه خیس روی زخم عمیق،داد پلیس به آسمون میرفت و من خدا خدا می کردم که زامبی ای این اطراف صدامونو نشنوه.

حوصلم سر رفته بود.تفنگ پلیس رو از روی زمین برداشتم و گفتم:

- من میرم نگهبانی بدم.

منتظر جواب  نشدم و به طبقه همکف رفتم.جلوی درب پشت چند کیسه شن و ماسه سنگر گرفتم و شروع به بررسی تفنگ کردم.یکم که گذشت دوباره یاد دردهام افتادم.گرسنگی،تشنگی،سوزش بد زخم ها و خراش های روی صورتم که در اثر حمله زامبی به وجود اومده بودن،در همین فکر ها بودم که ناگهان دستی موهای منو چنگ زد و من از ترس از جا پریدم و جیغ زدم.نزدیک بود سکته کنم.یک زامبی بود!

با صورتی زخمی و یک دست نداشت.من عقب عقب رفتم.دستم می لرزید.زامبی تلو تلو خوران به سمتم می اومد و خر خر می کرد.من سریع دویدم و یک تَرکه برداشتم و محکم تو سر زامبی کوبیدم.ولی نمی مرد!ضربه بعدی رو که خواستم بزنم من رو هل داد و افتادم.جیغ زدم و زامبی پای منو گرفت.داد می زدم:

- کمک!کمک!

اما صدام به بالا نمی رسید.ناگهان یاد تفنگ افتادم.کمی اون طرف تر افتاده بود.خودم رو به پهلو چرخوندم و تفنگ رو برداشتم.اون رو به سمت سر زامبی گرفتم .دستم میلرزید و می ترسیدم به خودم شلیک کنم!ناگهان زامبی دهنش رو به سمت پام برد و من بی معطلی ماشه رو کشیدم.همزمان با کشیدن ماشه صدای بسیار بلندی در فضا طنین انداز  و از لگد تفنگ تفنگ از دستم افتادم. چشمام رو بستم.با خودم می گفتم:

- خدایا مرده باشه مرده باشه.

آروم گیر چشممو باز کردم و دیدم که سر زامبی رو پاهای من افتاده.سریع خودمو از زیرش بیرون کشیدم.و بلند شدم و خودمو تکوندم.

تا بلند شدم صدای فریادی رو از بالا شنیدم.سریع بالا رفتم و خودمو به امیرحسین رسوندم.دیدم که سر پلیس مجروح خونی خونیه.یک پاره آجر خونی هم کنار سرش افتاده.امیر هم با وحشت و حیرت به جسد زل زده بود.با نگرانی گفتم:

- چی شده؟!مُرد؟؟

به من نگاه کرد  و آروم و با غم گفت:

- آره.تبدیل شد.من نتونستم نجاتش بدم.

و سرش رو پایین انداخت.خواستم او را دلداری بدم.گفتم:

- اشکال نداره.من می دونستم که این اتفاق می اُفته.

با عصبانیت گفت:

- پس چرا به من نگفتی؟

- چون قبول نمی کردی.تنها کاری که می تونست اونو نجات بده قطع کردن عضو گاز گرفته شدست.اما ما که نمی تونستیم شونش رو قطع کنیم.حالا چطور این اتفاق افتاد؟

- بی حال شد.گفت بدم خیلی درد می کنه انگار همه جاش شکسته.بعد هم گفت که خیلی گرسنه و تشنشه.آخرش هم بی هوش شد و وقتی به هوش اومد.....زامبی شده بود.چشماش سفید بود و عین اون زامبیا شده بود.

- من هم یکم هیجان داشتم.یک زامبی کشتم!

این رو با افتخار گفتم.اما او کوچک ترین واکنشی نشون نداد و گفت:

- گشنمه،بیا بریم بیرون یک چیزی پیدا کنیم بخوریم.

با لحنی تمسخر آمیز و شاکی گفتم:

- اِ؟حالا که خودت گشنت شد بریم بیرون؟چی شد یکدفعه؟!

گفت:

- گشنم شده خب!

منم حال و حوصله بحث نداشتم.گفتم:

- پس زودتربریم.خورشید داره به سمت غرب میره.فکر کنم ساعت دو ظهر باشه.

و به سمت راه پله ها رفتیم.

@_Zeynab @S.malkzad @Snowrita @Squelette @Damon.S_E @-Atria- @-Ghazal- @Sety @m.azimi

@Fardis @Parisa.r @شوکران 

ویرایش شده توسط matin
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 11

«پیتزا با طعم مرگ»

 

 

 

امیر حسین گازی به تکه پیتزای در دستش زد و گفت:

- هومممم خوشمزست.

- آره عالیه

و ما کجا بودیم؟داخل یک رستوران فست فودی بودیم.اول کل خیابون رو گشتیم و امیرحسین هم دوباره سمت مدرسه رفت.اما همدیگه رو گم کردیم . یک ساعت سرگردون بودیم.بعد از یک ساعت دوباره همدیگه رو داخل همون ساختمون نیمه ساخته پیدا کردیم.دیگه داشت هوا تاریک می شد.پس از یک ساعت استراحت وارد خیابون اصلی شدیم و یک فست فودی پیدا کردیم که شیشه هاش شکسته بود و درش باز.ما هم واردش شدیم و پیتزا های آماده رو گرم کردیم و خوردیم.  شب شده بود  و ما داخل یک فست فودی که با خونه هامون کلی فاصله داشت بودیم.

رستوران کوچکی بود.چند میز گرد و چند صندلی شکسته و یا افتاده در آن قرار داشت.خرده شیشه های فراوانی هم روی زمین بودن و با این که خطرناک و تیز بودن از اندک نوری که از بیرون می اومد می درخشیدن و   زمین رو زیبا کرده بودن.میز پیشخوان و صندوق هم بدجوری بهم ریخته بود و کامپیوتر میز پیشخوان روی زمین افتاده بود و  روی میز ردی از خون تیره رنگ دیده می شد.بنا به دلایل واضح گویا    قبل از اینکه ما بیایم اینجا   درگیری ای رخ داده  که  گمان می کنم کار زامبی ها بوده باشه.البته این درگیری دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشه.

من پرسیدم:

- حالا چطوری برگردیم خونمون؟

با دهان پر جواب داد:

- حالا میریم.فعلا از غذا لذت ببر.

- نمی شه که،  شب شده. باید برگردیم.

- حالا اول غذامون رو تموم کنیم، باید پیاده بریم و نیاز به انرژی داریم.

و به خوردن ادامه دادیم.یک ساعت بعد از رستوران بیرون زدیم و به سمت خونه هامون راه افتادیم.شب شده بود و خیابون خیلی خلوت.با این حال از توی پیاده رو رفتیم که روشن تر بود.البته فقط با نور چند تیربرق و مغازه روشن می شد.که داخل مغازه ها هیچ خوبه نبود.درختای سر به فلک کشیده و پر برگ و بر اطراف پیاده رو  هم از رسیدن نور مهتاب به خیابون جلوگیری می کردن و وزش  باد خنک هم باعث می شد که  شاخه های    درختا  تکون بخورن و از برخورد برگ ها به هم صدای کرش کرش متوالی و البته آرامش بخشی سکوت  خیابون رو بشکنه.

خیلی ساکت و بی سر و صدا به راهمون ادامه می دادیم.با خودم فکر کردم که الان چقدر مامان بابامون نگرانمونن.شایدم فکر کردن که ما مردیم.یا شاید دارن دنبالمون می گردن و به پلیس خبر دادن.گفتم:

- الان معلوم نیست مامان بابامون چقدر نگرانمون شدن.نه؟

اما امیرحسین کنارم نبود!ترسیدم.به دور و برم نگاه کردم و دیدم که هیچ جا نیست!سریع چرخیدم و دیدم که روی نیمکت های یک پارک نشسته.

سراسیمه به سمتش دویدم و با نگرانی پرسیدم:

- چی شده؟چیزیت شده؟

- آره،دلم درد می کنه.

- معلومه که درد میکنه.با این همه پیتزایی که تو خوردی دل غول هم درد می گرفت!

و بعد از مکث کوچکی دوباره گفتم:

- پاشو بریم؛نباید وقت تلف کنیم.اینجا بشینی خطرناکه تو این شب.پاشو.

او بلند شد.بعد از اینکه چند قدم رفتیم دوباره ایستاد.رنگش زرد زرد بود.گفت:

- من...من حالم...عقققق.

و سرش رو به طرفی کج کرد و روی زمین  بالا آورد.دل خودم هم درد می کرد. ولی نه به اندازه او.دستم رو پشتش گذاشتم و گفتم:

- خوبی؟

آروم گفت:

- آره آره.یکم بهتر شدم.

راه افتادیم.گفتم:

- شاید مسموم بودن.

- چی مسموم بود؟

- پیتزا هایی که خوردیم.

- شاید

از دور چند تا زامبی دیدم.داد زدم:

- وای نه!بدو باید فرار کنیم!

با ترس به من نگاه کرد.گفت:

- چرا؟

به زامبی هایی که به سمتمون می دویدن اشاره کردم و گفتم:

- ببین، زامبی ها

او سریع پا شد و ما فرار کردیم.ولی نمیتونستیم سریع بدویم.حالا دل منم بدجوری درد گرفته بود.در همین حین ناگهان امیرحسین گفت:

- متین...سرم گیج میره.

و روی آسفالت خیابون افتاد.به سمتش برگشتم و کمکش کردم بلند بشه.اما زامبی ها که دل درد و پا درد و خستگی حالیشون نیست؛تا وقتی به طعمه برسن دنبالش میرن.زامبی ها به ما رسیدن.من با پا یکیشونو هل دادم.صدای خرخر و غرش ها و جیغشون لرزه به اندام آدم میندازن.

- پاشو امیرحسین!الان می گیرنمون!

اما تا خواستیم دوباره فرار کنیم یکی از زامبی ها مچ پای منو گرفت و من جیغ زدم:

- آآآآآییی!ولم کن لامصب!

و پام رو وحشیانه تکون می دادم تا ولش کنه.تا خواست منو گاز بگیره پامو آزاد کردم و تلوتلو خود.بعد صاف شدم و دنبال امیرحسین دویدم.دویدن با دل دردی که داشتم خیلی سخت بود.حالا منم حالت تهوع داشتم و ممکن بود هر آن معده ام محتویاتش رو برگردونه بیرون.دوباره امیر ایستاد،خم شد و بالا آورد.یکی از زامبی ها با نعره به سمتش هجوم برد که گازش بگیره اما من هلش دادم و زامبی روی امیرحسین افتاد.

- آخخخ!کمکم کن متین!وای!الان گازم می گیره!

و دست و پا میزد.زامبی رو دو دستی چسبیدم تا از روی امیرحسین بلندش کنم اما خیلی قوی تر و سنگین تر از این حرفا بود.با ناخن های کثیف و شکستش دست راست منو چنگ زد.سوزش بدی تو دستم احساس کردم.از این طرف من با این زامبی در گیر بودم و از اون طرف امیر سعی می کرد زامبی یک چشمی و قدبلندی که می خواست گازش بگیره رو از خودش دور کنه.ناگهان ن داد زدم:

- دیگه بسه!

و با تمام وجود مشتی تو صورت زامبی زدم.شوکی به دستم وارد شد و داد زدم:آخخ دستم !

دستم از شدت ضربه درد می کرد.زامبی من رو چسبیده بود.من تسلیم نشدم.زامبی رو به سمت کنار گذر اتوبان کشوندم و خواستم اون رو به پایین پرت کنم.اما نزدیک بود خودم پایین پرت بشم.زامبی تو صورتم می غرید  و هر لحظه دهنش رو به سمتم نزدیک می کرد.دهنش بوی خیلی بدی میداد.تا خواست منو گاز بگیره من جاخالی دادم و نصب بدن زامبی داشت می افتاد پایین و حالت متعادلی نداشت.مجال  بهش ندادم و پاهاش هم به پایین هل دادم و زامبی افتاد پایین.یک ثانیه بعد صدای بنگی شنیدم که  نشونه ی برخورد زامبی با کف اتوبان بود.

برگشتم و دیدم که امیر حسین با زامبی داره کلنجار میره.یک تیکه موزاییک شکسته و خاکستری رنگ که کنار خیابون بود برداشتم و به سمت زامبی دویدم.داد زدم:

- بگیر که اومد!!

و با تمام قدرت موزاییک رو تو سر زامبی کوبوندم.سر زامبی از شدت ضربه به طرفی پرت شد و مسلما مُرد. اما موزاییک از دستم ول شد و از اون طرف افتاد روی انگشای امیرحسین.دادش به هوا رفت:

- آآآآخخ،انگشتم!انگشتامو شکوندی!!

با نگرانی گفتم:

- وای   ببخشید!ببخشید!!از دستم ول شد از عمد نبودم!چیزیت که نشد!

با صدایی بی حال گفت:

- آخ آخ آخ انگشتام نابود شدن.

گفتم:

- پاشو تا بریم بیمارستان.حال هر دومون خوب نیست.با این حال نمی تونیم تا خونه هامون بریم.و کمکش کردم تا بلند بشه و به سمت بیمارستانی که همون نزدیکی ها بود راه افتادیم.

@_Zeynab @Snowrita@S.malkzad @Squelette @Sety @-Ghazal- @m.azimi @-Atria- @Damon.S_E

@Fardis @Parisa.r @شوکران @التجا @A_N_farniya @نیکتوفیلیا

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 12

«بیمارستان»

 

 

 

وارد بیمارستان که شدیم احساس کردم وارد یک بیمارستان جنگی شدم که   پر از مجروحان جنگیه.یکی صورتش زخمی بود،یکی دستش پر از خراش بود،یکی دیگه رو زامبی گاز گرفته بود و زخم عمیق و وحشتناکی داشت و  ده ها بیمار و مجروح دیگه روی تخت ها.ولی همه به خاطر حمله زامبی ها به طور مستقیم یا غیر مستقیم  زخمی بودن و ما به خاطر خوردن پیتزای مسموم!

به امیرحسین که تا به بیمارستان رسیدیم از حال رفت ،   سِرُم وصل کردن و به دست من که پر از زخم و خراش کوچک و بزرگ  بود هم بتادین و پماد زدن.یک قرص ضدتهوع هم به من دادن.

بیمارستان بزرگی بود و برای هر بیماری هنوز جا داشت.ما داخل اتاقی دو تخته بودیم که یک زن و یک پسر دیگه روی تخت  کناری خوابیده بودن.صورت زن پر از خون و زخم و کبودی بود و دستش هم باند پیچی شده بود.به پای پسر هم عاطل بسته بودن.دیوار های اتاق گچی بودن و گچ بعضی از قسمت هاش کنده شده بود و معلوم بود که بیمارستان قدیمی ای هست.لامپ های مربعی شکلی هم در سقف کار گذاشته شده بودن و بعضی هاشون نیمه سوخته بودن و نصفشون خاموش بود.امیرحسین که به هوش اومد پیشش رفتم و گفتم:

- ببین چه خبره، انگار جنگ شده.

گفت:

- خب واقعا هم شده.توی جنگ که حتما آدمها نیستن،نه؟ 

- راست میگی.حالا بگذریم.حالت بهتر شده؟

-   آره بهترم.فقط یکم همچین سرگیجه دارم.

-   خوبه، من میرم که به مامان بابام زنگ بزنم.حتما تا الان خیلی نگران شدن.

البته خودم می دونستم که بیش از خیلی نگران شدن.در حد سکته!

به سمت باجه اطلاعات رفتم و پرسیدم:

- ببخشید می تونم از تلفن استفاده کنم؟

زن جوانی پشت میز کز کرده بود ومقنعه اش عقب رفته بود که موهای مشکی اش رو نمایان می کرد.بی حوصله گفت:

- تلفن خرابه، یعنی سیم های تلفنمون قطع شدن.چندتا از اونا حمله کردن و باعث شد که سیم ها  قطع بشن.

-   متاسفم.ممنون

و دست از پا دراز تر پیش امیرحسین  برگشتم.فکر کنم از قیافم همه چیز رو فهمید.گفت:

- چی شد؟نتونستی زنگ بزنی؟

با ناراحتی گفتم:

- نه؛سیم های تلفنشون قطع شده.زامبی ها بهشون حمله کردن.

او هم بدجوری ناراحت شد.گفت:

- حالا چکار کنیم؟چه شکلی تماس بگیریم؟

نگاه تاسف باری به او انداختم و سرم رو پایین انداختم.آنروز مجبور شدیم داخل همون بیمارستان بمونیم.روز بعد هم داخل بیمارستان بودیم.ساعت پنج عصر بود که من دیگه صبرم لبریز شده بود.رفتم پیش پرستار بخش که به میز سفید قرمز ایستگاه پرستاری تکیه داده بود  و پرسیدم:

- ببخشید، این دوست من کِی مرخص میشه؟

و به امیرحسین اشاره کردم.زن مسن و قد کوتاه جواب داد:

- بعد از این سِرُمی که داره می گیره یک داروی دیگه داره.اونوقت میتونه مرخص بشه.

-   ممنون

این رو به امیرحسین گفتم و دوباره به باجه اطلاعات رفتم.پرسیدم:

- ببخشید تلفنتون درست نشد؟

همون خانم دیروزی بود.ولی رنگش پریده بود و چشماش پف کرده بود.فکر کنم خیلی خسته شده بود.با صدایی گرفته و خسته گفت:

- بله درست شد.تعمیرات اومدن و سیمش رو وصل کردن.

باورم نمی شد.با تعجب پرسیدم:

- جدی می گین؟درست شده؟

به من نگاه کرد و گفت:

- گفتم که،درست شده.

در پوست خودم نمی گنجیدم.انتظار نداشتم به این زودی  ها درست بشه.

با اشتیاق گفتم:

- می تونم یکی دو تا تماس بگیرم؟

-   البته؛بفرمایید.

-   ممنون

تلفن رو به سمت من چرخوند و من برش داشتم و گوشی سیم دار رو کنار گوشم گذاشتم. شماره رو گرفتم.دل تو دلم نبود.

-   بوق...بوق....بوق...بوق...بوق...بوق بوق بوق بوق بوق بوق

کسی تلفن رو بر نداشت.دوباره شماره گرفتم.

بوق...بوق....بوق.... الو؟کیه؟

صدای خواهرم بود.اول مطمئن نبودم.بعد از کمی مکث  گفتم:الو؟سلام.منم متین.

جیغی زد و گفت:

- متین خودتی؟کجای؟چرا گم شدی؟

از این حرفش تو دلم خندیدم اما تا خواستم دوباره حرف  بزنم  صداش رو از ورای تلفن شنیدم که داد میزد:

- مامان!مامان!بیا متینه!

بعد از چند لحظه مادرم پشت خط اومد:

- الو متین؟

-  سلام مامان.خوبی؟

صداش لرزان شد:

- متین خودتی؟کجایی؟کجا رفتی؟ما رو کشتی از نگرانی!

گفتم:

- ببخشید.اوضاع یکذره قاراش میش شد.ما گم شده بودیم.الان تو بیمارستانیم.

با نگرانی گفت:

- بیمارستان چرا؟با کی هستی مگه؟

- با دوستم.مامان داستانش مفصله.الان نمی تونم توضیحش بدم.میشه بیاید بیمارستان؟دنبالمون؟

- آره آره حتما.آدرسش رو بگو.

من آدرس رو دادم و خداحافظی کردم.پیش امیرحسین برگشتم.با خوشحالی گفتم:

- خبرخوش!تلفنشون درست شده.من تونستم به مامان بابام زنگ بزنم!

با خوشحالی گفت:

- جدی میگی؟منم می تونم زنگ بزنم؟

- آره می تونی.بذار کمکت کنم.

و من کمکش کردم تا به سمت باجه اطلاعات بره.گفتم:

- قراره مامان بابام بیان دنبالم.تو هم بهشون بگو بیان دنبالت.

- باشه بهشون می گم.

امیرحسین هم با پدر و مادرش حرف زد و قرار شد اونا هم دنبال امیرحسین بیان.دل تو دلم نبود که دوباره پدر و مادرم رو ببینم.تو این مدت کم کلی دلم براشون تنگ شده بود.

@_Zeynab @S.malkzad @Squelette @Snowrita @Sety @-Ghazal- @m.azimi @-Atria- @Damon.S_E @نیکتوفیلیا 

@شوکران @A_N_farniya @Parisa.r @Fardis @التجا 

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 13

«اوضاع قمر در عقرب»

 

 

دم غروب بود که پدر و مادرهامون رسیدن. من چشم به در بیمارستان دوخته بودم. نمی‌خواستم وارد بیمارستان به این شلوغی بشن و من نبینمشون و گمشون کنم. ده دقیقه ی دیگه گذشت که ناگهان در باز شد و مادرم وارد بیمارستان شد. با قدم‌های تند به جلو می‌اومد و سرش مرتب به چپ و راست می‌چرخید.

من سریع به سمتش دویدم.

- مامان! من اینجام!

او از دیدن من چشم‌هاش پر از اشک شد و با صدایی لرزان گفت:

- وای خدایا شکرت! عزیزم کجا بودی؟ کلی دلم برات تنگ شده بود.

من بغل مادرم پریدم و حس آرامش وصف ناپذیری من رو در بر گرفت. مادرم در عین حال که گریه می‌کرد می‌گفت:

- وای خدا! چقدر نگرانت شده بودم. الهی قربونت برم.

محکم من رو توی بغلش گرفته بود که گفتم:

- مامان من حالا تو این مدت نمُردم؛ ولی ممکنه تو با این بغلت بکشیم!

او خندید و ولم کرد. احساس می‌کردم که دلم زندانی بود و حالا آزاد شده. آرامشی داشتم که نمیتوان وصفش کرد. گفتم:

- بابا کجاست؟

بعد دیدم که پدرم هم از در وارد شد و به اطراف نگاه می‌کرد تا من  و مامانم رو پیدا کنه.

من داد زدم:

- بابا! من اینجام!

پدرم تا من رو دید لبخند بزرگی رو لب‌هاش نشست و به سمتم دوید. او با اشتیاق گفت:

- پسرم!

من بغلش  کردم و گونه‌ش  رو بوسیدم.

خواهرم هم به سمتم دوید و ما همدیگه را بغل کردیم. حالا دیگه احساس تنهایی نمی کردم.

بعد پیش امیرحسین رفتم و سِرُمش رو به پرستار گفتم باز کنه. او هم از دیدن مامان و باباش خوشحال شد. مگه میشه آدم از دیدن مامان و باباش خوشحال نشه؟!

با خودم گفتم "کابوس تموم شد دیگه"

داشتم با خانوادم صحبت می‌کردم که ناگهان صدای جیغی از اتاقی که امیرحسین که قبلاً  توش بستری بود به گوش رسید. دلم هری ریخت و سراسیمه به اون سمت دویدم و دیدم که زنی که کنار امیرحسین بستری بود بلند شده و داره سعی میکنه خودش رو از بند و بساط دستگاه ها و سِرُم آزاد کنه. پسرش جیغ می‌زد. به پسر گفتم:

- چی شده؟

گریه کنان گفت:

- مامانم!

دیدم که زن تبدیل به زامبی شده! می‌غرید و وحشیانه دست و پا می‌زد! از دست  و صورتش خون می‌آمد و بعد محکم خودش رو زمین انداخت. من از ترس چند قدم عقب رفتم.

در حالی که چشمم به زن بود گفتم:

- زامبی گازش گرفته؟!

- آره.

-  وای نه! باید فرار کنیم!

به من نگاه کرد و گفت:

- پس مامانم چی؟

ناگهان زن خودش رو آزاد کرد و به سمت ما حرکت کرد. هنوز ماسک اکسیژن روی صورتش بود. می‌غرید و لنگ لنگان به سمتمان می‌آمد. گفتم:

- مامانت... مامانت زامبی شده!

پسر با ترس و گریه  گفت:

- اون مُرده؟

-   آ...آره

پسر شروع کرد به جیغ کشیدن    و من اون رو کشیدم و گفتم:

- بیا بریم! الان به ما می‌رسه و ما رو می‌گیره!

اما پسر بازوش رو از دستم  در آورد و گفت:

- ولم کن!  من هم زامبی می‌شم. اون‌ها من رو هم گاز گرفتن!

به حرفش اهمیت ندادم و داد زدم:

- بیا بریم! الان بهمون میرسه!

 زن به چند قدمی ما رسیده بود.

ناگهان پسر به سمت زامبی‌ای که قبلاً مادرش بود دوید و بغلش کرد. زامبی هم سعی می‌کرد گازش بگیره؛ ولی ماسک اکسیژن این اجازه رو بهش نمی‌داد.

پسر با گریه داد می‌زد:

- مامان من رو هم با خودت ببر! من بدون تو نمی تونم! بابا بدون تو نمی‌تونه زندگی کنه! نــه!

زامبی با حرکات وحشیانه ی آرواره و فَکش   ماسک رو کنار زد و من جلو پریدم که جلوش رو بگیرم؛ اما  سر پسر رو گاز گرفت.پسرک جیغش به هوا رفت. من خشکم زده بود که ناگهان  امیرحسین سر رسید و  من رو کشید:

- بیا متین بریم! چرا وایسادی؟ اینجا خطرناکه!

 

وارد سالن اصلی که شدیم در کمال ناباوری دیدم که چند زامبی هم اون‌جا هستن. خواهرم از ترس گریه می‌کرد و مادرم بغلش کرده بود و اشک می‌ریخت. گفتم:

- باید فرار کنیم! باید بریم بیرون!

و تا خواستیم به سمت در برویم یک زامبی از یکی از اتاق‌ها  بیرون اومد که دنبال یک پزشک می‌کرد. پزشک چاقوی جراحی رو توی سر زامبی زد و زامبی افتاد. گفتم:

- چه اتفاقی افتاده؟!

نفس زنان گفت:

- بیمار‌ها دارن تبدیل به زامبی میشن!

گفتم:

- معلومه که میشن وقتی گازشون گرفتن.

-  چی؟

توضیح دادم:

- وقتی زامبی‌ها کسی رو گاز می‌گیرن اون شخص قطعاً تبدیل به زامبی میشه  مگر اینکه عضو گاز گرفته شده رو قطع کنیم.

ناگهان پدرم از پشت داد زد:

- متین! بیا این طرف!

چرخیدم و دیدم که در پشتی بازه. بعد سربازی رو دیدم که تفنگ به دست گرفته و داد می‌زنه:

- همه از این طرف برید بیرون!

ناگهان یک زامبی از پشت به سرباز چسبید و اون رو زمین انداخت. سرباز چرخید و با مسلسلش به زامبی شلیک کرد؛ اما تیرش خطا رفت و خورد به جعبه کنتور برق و جعبه جرقه ی زرد رنگ و بزرگی زد  با صدای بلندی منفجر شد و همه جا رو تاریکی محض فرا گرفت.

سرجام خشک شدم. برای چند لحظه همه جا و همه خوبه ساکت شدن. سکوت با صدای جیغی شکست. بعد دوباره سر و صدا‌ها شروع شد و هر خوبه به یک جایی فرار می‌کرد. اوضاع بدجور قمر در عقرب شده بود، ولی دیدم که نوری روشن شد و من از شدت نور دستم رو جلوی صورتم گرفتم. بعد پدرم رو دیدم که نور گوشیش رو روشن کرده و به سمت من اومد. مادر و خواهرم هم پشت سرش بودن. بعد امیرحسین و پدرش رو دیدم که اون‌ها هم چراغ قوه‌ای دستشون  گرفتن. پدرها گفتن:

- باید تا اوضاع بدتر نشده بریم بیرون.

و همه پشت سرشون به کمک نور چراغ قوه و موبایل بابام به سمت در رفتیم. ناگهان یک زامبی جلوی در ظاهر شد و دهانش رو باز  و دستش رو دراز  کرد و  با  غرشی به سمتمون اومد. ما همه جیغ زدیم. پدرم با لگد زامبی رو عقب راند؛ ولی نتونست بکشدش. پدر امیرحسین هم به کمکش رفت. ناگهان پدرم افتاد و زامبی خواست گازش بگیره. یاد تفنگی افتادم که از پلیس گرفته بودم، ولی یادم افتاد که تفنگ رو اون شب که تو خیابون حالمون بد  شد گم کردم؛ اما صدای شلیکی از کنارم شنیدم و از جا پریدم. دیدم که زامبی افتاده و پدرم بلند شد.داد زدم:

- کی بود شلیک کرد؟!

امیرحسین از پشتم  گفت:

- من بودم!

بعد پدرش نور چراغ قوه رو روی او انداخت و دیدم که تفنگ سرباز رو برداشته. گفتم:

- دمت گرم.

ناگهان صدای جیغ و داد و فریاد پشت سرمون بیشتر شد و من بی‌اختیار چرخیدم؛ اما به جز تاریکی چیزی ندیدم. پدرم تا نورش رو به پشتمون انداخت و... چی می‌دیدم! نزدیک بود سکته کنم. دهها زامبی بودن و به سمتمون می‌اومدن. چند سرباز دیگه از پشتشون سعی می‌کردن که بکشنشون، ولی تعدادشون کم بود و کاری از پیش نمی‌بردن و فقط بی‌هدف شلیک می‌کردن. چند سرباز هم به مردم شلیک می‌کردن! از این حرکت تعجب کردم. ناگهان سربازی که به مردم شلیک می‌کرد نور چراغ‌های ما رو دید. داد زدم:

- فـــرار  کنید!

و بی‌معطلی به سمت در هجوم بردم. بدون اینکه فکر کنم ممکنه به زامبی یا خطر دیگه‌ای بر بخورم فقط می‌دویدم.  وقتی خارج شدم دیدم که کل خانواده هم اومدن بیرون. سرم رو به هر طرف می‌چرخوندم تا ماشینمون رو پیدا کنم، اما چشم‌هام تو اون تاریکی چیزی نمی‌دید. پرسیدم:

- ماشین کجاست بابا؟

به سمتی اشاره کرد و من به سمت 206 سفیدی دویدم. پدرم در ماشین رو سریع باز کرد و ما همه داخل ماشین رفتیم. داد زدم:

- برو، برو، برو! الان زامبی‌ها بهمون میرسن!

البته مطمئن نبودم، اما وقتی به در بیمارستان نگاه کردم مطمئن شدم. زامبی‌ها بیرون ریخته بودن و پراکنده می‌شدن. بعد دیدم که ماشین پدر امیرحسین   به سرعت از کنارمون رد شد. پدرم هم پاش رو روی گاز فشار داد و لاستیک‌های ماشین با صدای جیغی رو آسفالت به  حرکت در اومدن. بعد از چند لحظه که وارد اتوبان شدیم نفس راحتی کشیدم.

 

@_Zeynab @S.malkzad  @همکار ویراستار ویرایش شد.@Sety @Squelette @Snowrita @-Atria- @-Ghazal- @Ghazal @Damon.S_E

@Parisa.r @نیکتوفیلیا @Fardis @m.azimi @A_N_farniya @شوکران @التجا

ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت  14

«یک به دو، دو به یک»

فضای ماشین پر از تنش بود. کسی حرفی نمی‌زد. همه تو شوک بودن. بعضی از خیابون‌های اصلی رو بسته بودن و ما مجبور بودیم از کوچه‌های تنگ و باریک و تاریک بریم. همه جا خلوت بود. هیچ کسی رو توی پیاده‌رو‌ها ندیدیم و اتوبان هم خیلی خلوت بود.  سکوت وصف ناپذیری در فضا حاکم بود؛ اما  پدرم سکوت رو شکست و گفت:

- چه اتفاقی افتاد؟ اون همه زامبی از کجا اومدن؟

توضیح دادم:

- اکثر بیمارهایی که تو بیمارستان بودن رو زامبی‌ها گاز گرفته بودن، مثلاً  اون زنه که تو اون اتاق بود رو زامبی بدجور گاز گرفته بود و وقتی زامبی کسی رو گاز می‌گیره اون شخص بعد از یک مدتی تبدیل به زامبی میشه. ظاهراً  دکترها اینو نمی‌دونستن. برای همین هم  مریض‌ها   تبدیل شدن.

مادرم گفت:

- وای! وحشتناکه!

وقتی به خونه رسیدیم کامل شب شده بود. ما با آسانسور بالا رفتیم و وقتی به طبقه‌ی هفتم رسید، پیاده شدیم و وارد خونه شدیم. بی‌نهایت خوشحال بودم که امشب رو تخت و لحاف خودم می‌خوابم.

به شدت گرسنم بود و به سمت کابینت دویدم و جعبه شیرینی رو در آوردم و شروع کردم به خوردن؛ ولی قبلش لباسام رو عوض کردم و دست و صورتم رو شستم. وقتی ساعت به هشت و نیم رسید، پدرم تلویزیون رو روشن کرد تا اخبار بیست و سی رو ببینه. ما هم نشستیم جلوی تلویزیون.

عجیب نبود که تمام اخبار مربوط به زامبی‌ها و اتفاقات اخیر و... بود.

اخبار‌گو گفت:

- به نام خدا. وقت بخیر. حملات موجودات بیگانه (اشاره به زامبی‌ها) در سطح کشور افزایش یافته و شهرهای تهران، اصفهان، تبریز و همدان بیشترین کشته را در این حملات داده‌اند. در پایتخت، نیرو‌های نظامی به پشتیبانی پلیس آمدند تا از این حملات جلوگیری کنند؛ اما در اصفهان اوضاع خراب‌تر  از بقیه‌ی شهرها است و حملات متعددی به مکان‌های عمومی توسط بیگانه‌ها شده است.

و اخبار به تصویری از حملات زامبی‌ها به مردم و بازارها در  اصفهان کات خورد. در همین حین که تصاویر نشان داده می‌شدن اخبار گو ادامه  داد:

- پزشکان در حال پژوهش در مورد این موجودات بیگانه‌اند و ظاهراً بیماری جدید و مدرنی را کشف کرده اند که در بدن این موجودات وجود دارد!

و تصاویری از پزشکان و پژوهشگران رو نشون داد. یکی از دانشمندان می‌گفت:

- این بیماری جدید و بی‌نام، باعث به کار افتادن دوباره ی مغز  شخص مرده می شود. طوری که مغز نمی تواند فکر کند و فقط دستور حرکت به اعضا رو صادر می‌کند.

 بعد از چند لحظه مکث، اخبارگو ادامه داد:

- رئیس جمهور در مورد این حملات اظهاراتی داشته‌اند.

و تصویر رئیس جمهور رو نشون داد که سخنرانی می‌کرد:

- ما در حال حاضر درخواست جلسه اضطراری دادیم تا در مورد این مشکل قریب‌الوقوع تصمیم گیری‌های لازم رو انجام بدیم. از مردم می‌خواهیم که از خانه ‌های خود خارج نشوند تا مورد حمله قرار نگیرند.

اخبارگو ادامه داد:

- و اما  خبر‌های خارج از کشور را بشنوید. کشورهای ایالات متحده، کانادا، مصر، برزیل و انگلستان هم مورد حمله قرار گرفته‌  و کشته‌های زیادی هم داده‌اند.

و دوباره تصویر حملات زامبی‌ها رو این‌بار در خارج از کشور نشون داد.

اخبارگو گفت:

- ارتش با اعزام بالگردهای نظامی در سطح شهرهای مورد حمله قرار گرفته، توانست منشأ  این موجودات بیگانه را کشف کند. باغ رضوان در اصفهان، قلب حمله‌ی بیگانگان است و بیشترین تعداد این مردگان متحرک در این قبرستان وسیع  دیده شده.

دوباره تصویر چند شهر و حمله‌ی زامبی‌ها نشون داده شد و اخبار گو گفت:

- شما بیننده بیست و سی هستید. در  حملاتی که به برخی از بیمارستان‌های شهر تهران شده، دویست کشته و پانصد و نود زخمی آثار این حملات نظامی بوده است. ما در ادامه در خدمت همکارم در شهر تهران هستیم.

بعد تصویر یکی از خبرنگاران رو نشون داد که داخل پیاده روی خلوت و پهنی   ایستاده بود و شروع به صحبت کرد:

- حملات نظامی   که به شهر تهران شده از... .

من با تعجب گفتم:

- حمله‌ی نظامی؟ زامبی‌ها که حمله نظامی    محسوب نمی‌شند.

دیدم که خبرنگار ادامه داد:

- این حملات رو رژیم اشغالگر قدس به عهده گرفته.

بعد دوباره تصویری رو نشون داد که سربازان به مردم حمله می‌کردن و اون‌ها رو قتل عام می‌کردن.

حیرت زده گفتم:

- چرا  دارن مردم رو می‌کشن؟!

بعد رئیس ارتش گفت:

- ما توانستیم این نیرو‌های دشمن رو دفع کنیم و سعی می‌کنیم که نیرو‌های متخاصم رو پیدا و نابود کنیم.

دوباره تصویر رئیس جمهور رو نشون داد که سخرانی می‌کرد:

- شاید کار نیروهای مخفی و ویژه ارتش بوده که برای کمک به مردم  و رهایی از این مرض بد، کمی زیاده روی کرده‌اند و غیرنظامیان رو کشته‌اند. شاید هم کار دشمنان ما بوده که با سوءاستفاده از این شرایط بحرانی دست به چنین اقدامی زده‌اند. در هر صورت ما معذرت می‌خواهیم.

بعد فرمانده سپاه گفت:

- همه‌ی نیروهای ما لب مرز نگهبانی می‌دهند و اجازه ورود هیچ دشمنی رو نمی‌دهند. وگرنه ما از ورود نیروهای دشمن باخبر می‌شدیم. من احتمال میدم که  کار نیروهای داخلی یا خودی بوده.

من که گیج شده بودم گفتم:

- چه اتفاقی افتاده؟

پدرم من را روشن کرد :

- ببین، سربازها به مردم حمله کردن و حالا دارن می‌گردن که مقصر رو پیدا کنن.

- خب چرا حمله کردن؟

- معلوم نیست.

مادرم که ظاهراً   توپش پر بود با اعتراض گفت:

- ما حرف کی رو باور کنیم؟! یکی میگه کار ما نیست،  یکی میگه کار دشمنه، یکی هم هیچی نمیگه. ما هم وسط این معرکه گیر کردیم.

گفتم:

- اگر کار دشمن بوده که ما هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم؛ ولی اگر کار خود ایران بوده و قصدش کمک به مردم بوده، هم به نفعه مَردم هست هم به ضررشون. نفعش اینه که هر چی جمعیت کمتر باشه ویروس کمتر پخش میشه و مزایایی داره؛ اما ضررش اینه که خب باعث جنگ داخلی و قتل عام و... میشه.

پدرم گفت:

- چه وضعی، یکی طرفمونه، یکی دشمنه و الان یک به دو ما بردیم یا دو به یک ما باختیم؟ کسی طرفمون هست؟

- نمی دونم والا.

من به شوخی گفتم:

- به هر حال زندگیمون هیجان انگیز شده.

و خنده‌ی کوچیکی کردم؛ ولی خوبه دیگری اهمیت نداد. بعد هم شام رو مختصر خوردیم و خوابیدیم.  

ویرایش شد. @همکار ویراستار

@_Zeynab @S.malkzad @Snowrita @Squelette @Ghazal@-Ghazal- @-Atria- @Sety @m.azimi

@Parisa.r @Fardis @نیکتوفیلیا @شوکران @التجا @A_N_farniya @Damon.S_E

 

ویرایش شده توسط matin
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 15

«کشتی»

سواحل کالیفرنیا

 اقیانوس آرام

کشتی هارمونی آف دِ سیز

 

جک،   شارون،    دنی و هِنری در موتورخونه پناه گرفته بودن. شارون با تعجب گفت:

- چه اتفاقی افتاد؟ اون‌ها چی  هستن؟

جک گفت:

- زامبی، یعنی شبیه زامبی‌اند.

هِنری با طعنه گفت:

- شبیه؟ این‌ها خود زامبی‌اند. اگر زامبی نیستن پس چین؟!

جک با عصبانیت گفت:

- آخه کدوم زامبی‌ای چشم‌هاش نور داره و انقدر تند می‌دوئه؟

دَنی که برای اولین بار حرف می‌زد گفت:

- معلومه! زامبی‌های جادویی. اون یاروئه تا نیزه رو وارد مجسمه کرد همه زامبی شدن.

شارون گفت:

- پس چرا ما تبدیل نشدیم؟

جک به گردنبند نقره‌ای که به دور گردنش بود دست زد و گفت:

- بخاطر این گردنبند‌هاست. این‌ها رو رئیس بهمون داد و گفت کمکمون می‌کنه.

دنی با ترس گفت:

- الان می‌رسیم به ساحل و اینجا چی داریم؟ یک کشتی پر از موجودات وحشتناک آدمخوار!

دَنی از لحاظ بدنی از همه قوی تره، ولی کمی از لحاظ ذهنی عقب افتاده بود. بازو های عضلانی و بالا تنه ای پهن و قوی داشت. صورتش هم کشیده و بینی اش بزرگ بود. یک کُپه موی مشکی هم وسط سرش داشت.لحن حرف زدنش هم اصولاً  دوستانه و همراه با شوخی بود.

جک تند گفت:

- باید بریم. بدوئید، اینجا مهمات هست. سلاح‌هاتون رو پر کنید تا آماده حمله‌ی دیگه‌ای باشیم.

آن‌ها به طور مخفیانه‌ای به روی عرشه اومدن و وقتی از کنار راه پله‌ای که به زیر زمین می رفت رد شدن یک تندیس از زئوس رو دیدن که شمشیری رو در دستش گرفته بود و سر شمشیر رو به بالا گرفته بود. تیغه ی شمشیر کمی می درخشید. جک با تردید گفت:

- فکر کنم این قبلاً  اینجا نبود.

هنری گفت:

- درست فکر می‌کنی. اینجا نبود.

دنی رفت جلو و گفت:

- شمشیرش باحاله. بذار... .

و دستش رو دور دسته ی شمشیر انداخت و محکم کشید. او  شمشیر رو از دست مجسمه بیرون کشید؛ ناگهان درخشش قطع شد و زمین شروع کرد به لرزیدن. شارون که به وضوح ترسیده بود گفت:

- چیکار کردی؟

دنی عقب اومد و او هم گیج بود و در حالی که سعی می‌کرد تعادل خودش رو حفظ کنه گفت:

- نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد!

بعد از چند لحظه لرزش قطع شد و همه ساکت سر جاشون ایستادن.

بعد هِنری نفسش رو محکم تو کشید و به نقطه‌ای اشاره کرد و گفت:

- اون‌جا رو ببینید!

همه به آن سمت چرخیدن و دیدن که راه پله‌ای به سمت پایین می‌رود.

جک با تردید گفت:

- اون راه پله اون موقع اون‌جا نبود.

- نه نبود. فکر کنم وقتی شمشیر رو از دست مجسمه بیرون کشیدی اون راه پله باز شد. راه مخفیه!

دنی با تعجب گفت:

- راه مخفی؟ چه چیزهای اسرار آمیزی!

شارون گفت:

- بریم داخلش؟

جک گفت:

- فکر کنم بهتره بریم. حداقل اون پایین  زامبی چشم درخشان نداره و شاید چیز های مهمی توش باشه.

دنی گفت:

- از کجا می‌دونین؟ من نمیام.

هِنری براش توضیح داد:

- این یک راه پله مخفیه برای همین فکر نکنم هیچ آدمی اون پایین باشه. تازه با این سر و صدایی که ما به پا کردیم تا چند دقیقه‌ی دیگه ده‌ها زامبی میان و تو رو تیکه و پاره می‌کنن.

و بعد سرفه‌ای کرد و ادامه داد:

- تازه باید سر از این ماجرا در بیاریم و احتمال داره اون پایین بتونیم چیزی پیدا کنیم. منظورم مجسمه‌ست.

پس از اینکه واقعیت ماجرا در مغز دنی فرو رفت به سمت راه پله راه افتاد و گفت:

- راست میگی بهتره بریم پایین.

و گروه وارد راه پله  شدن که فقط با نور ضعیف چند لامپ  زرد رنگ روشن می‌شد. دیوارها و پله‌ها  هر دو از آهن بودن و با رنگ قرمز، رنگ شده بودن. پله‌های آهنی زیر پاهاشون دنگ-  دنگ صدا می داد. 

 از وقتی که جک کاپیتان این گروه شده بود تا حالا همچین ماموریتی نداشتن. همیشه با برنامه و نقشه ی از پیش تعیین شده پا به هر ماموریتی می گذاشتن و البته که برای این ماموریت هم برنامه و نقشه‌ی تعیین شده از قبل داشتن؛ ولی حالا که همه چیز خراب شده بود و به کلی از مسیر اصلی نقشه دور شده بودن، جک نگران بود. به این شرایط عادت نداشت  و  آرزو می‌کرد که این ماموریت هم به خوبی تمام شود. 

@همکار ویراستار ویرایش شد.

@_Zeynab @S.malkzad @Snowrita @Squelette @Ghazal@-Ghazal- @-Atria- @Sety @m.azimi

@Parisa.r @Fardis @نیکتوفیلیا @شوکران @التجا @A_N_farniya @Damon.S_E

ویرایش شده توسط matin
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 16

 

«زندگی از زاویه ای دیگر»

 

حدود یک هفته از ظهور زامبی ها میگذشت.مدرسه ها و دانشگاه ها  بسته اند، تمام مغازه ها و فروشگاه ها و رستوران ها و ادارات و مراکز خرید و.... همه بسته هستن.

فقط بعضی از مغازه ها در مرکز شهر باز هستن و رفت و آمد خیلی کمی وجود داره    .در این هفته اصلا هیچ زامبی ای ندیدم.شاید به این خاطر است که اصلا بیرون از خونه نرفتم.اخبار می گفت که زامبی ها در روسیه و آلمان و ژاپن هم دیده شدن.و اعلام کرد که نزدیک به هزار نفر از هجوم زامبی در کل دنیا فوت شدن.که این آمار همینطور بالا میره.

من پیشنهاد دادم که بیرون بریم.اولش با مخالفت پدرم    روبرو شدم ولی بعد بقیه اعضای خانواده از پیشنهاد من دفاع کردن و گفتن که خیلی وقته بیرون نرفتیم و حوصلمون سر رفت و....

در آخر هم آماده شدیم و به سمت پارکینگ رفتیم.ساعت چهار و نیم عصر بود که از خونه بیرون رفتیم.از بقیه میشنیدم که ظاهرا چند روز پیش یک زامبی در خیابان بقلی دیده شده بود و بلافاصله همه مغازه بستن و مردم تو خونشون فرار کردن.بنابراین اطراف خونمون خیلی خلوت بود.داخل کوچه به جز درختان اطرافش موجود زنده ی دیگه ای ندیدیم.

وارد خیابون اصلی شدیم. مثل بقیه خیابون ها خلوت و ساکت.پاییز بود و هوا گرفته بود.انگار آسمون هم از این اوضاع ناراحت و دلگیر شده.پشت چراغ راهنمایی فقط یک ماشین بود.همیشه صف بلند بالایی از ماشین ها پشت چراغ بودن.ولی الان فقط یک ماشین بود.ادامه دادیم که به یک بستنی فروشی رسیدیم که باز بود!!!خیلی تعجب کردیم.من وسط صندلی عقب رفتم و با اشتیاق گفتم:

- بابا نگه دار تا بریم یک بستنی بخوریم.

دلیلی برای مخالفت نبود.بنابراین پدرم کنار خیابون پارک کرد و پیاده شدیم.باد به درختانی  که برگ هاشون خشک و سست شده بود می زد  و اونها رو روی زمین می انداخت.صدای باد و کشیده شدن برگ خشک و زبر درختان روی زمین سکوت رو میشکست و صدای رعب آوری ایجاد می کرد.

من با بدگمانی به کوچه های اطراف نگاه کردم.انگار هر آن ممکن بود یک زامبی از کوچه دربیاد و ما رو تیکه و پاره بکنه!

به سمت بستنی فروشی رفتیم.مرد فروشنده که قد بلند و چارشونه بود و ریشی پروفسوری داشت ابتدا طوری به ما نگاه کرد که انگار قصد داره همین الان مغازه رو ببنده و بِره اما همون جا ایستاد و به پدرم نگاه کرد و گفت:

- سلام،می تونم کمکتون کنم؟؟

-بله، لطفا چهار تا بستنی قیفی زعفرونی بدین.

فروشنده سمت دستگاه بستنی ساز رفت و قیف های بیسکوئیتی رو زیر دهانه گرفت تا بستنی داخلشون بریزه.وقتی پدرم خواست پولش رو حساب کنه به مرد فروشنده که در مغازش تک و تنها بود گفت:

- کار خطرناکی می کنین.همه مغازه ها بستن و فقط شما بازین؟جدای از اینکه ممکنه اون موجودات وحشتناک بهتون حمله کنن حتی امکان داره یک سری آدم فرصت طلب بیان و ببینن شما داخل مغازه تک و تنها هستین و دزدی کنن ازتون.

مرد که انگار حرف پدرم براش اصلا اهمیت نداست دستش رو روی میز گذاشت و زیر چونه اش زد و گفت:

- خطر چی؟یک مشت آدم زخم و زیلی؟؟تازه نگران نباشید دزدی هم این جاها نمیاد.

پدرم در حالی که بستنی ها رو از دست مغازه دار می گرفت  گفت :

- خب چرا مغازه رو باز کردین؟؟به امید اینکه تو طول روز فقط یک مشتری بیاد؟؟به خطرش می ارزه؟؟

مرد جا خورد.من و من کنان گفت:

- خب...خب...خب اومدم یک چیزی از مغازم بردارم و بعد برم دیدیم شما اومدید    گفتم کارِتون رو راه بندازم.

پدرم با لحنی تاسف بار سرش رو تکون داد و گفت:به هر حال کار اشتباهی می کنید .تاحالا هزار نفر مُردن و شما هم ممنکنه کار دستتون بدین.

اما فروشنده از رو نمی رفت و ما هم دیگه رفتیم.

وقتی سوار ماشین شدیم مادرم گفت:

- بریم یکم  سی و سه پل رو ببینیم.

پدرم استارت زد و به سمت سی و سه پل راه افتادیم.حدود ده دقیقه بعد به سی و سه پل رسیدیم.عجیب بود چون مسیری که از خونه ما تا اونجا حداقل نیم ساعت طول می کشید رو ده دقیقه ای رسیده بودیم.که بنا به دلایل واضح، به خاطر نبود ماشین ها و خلوتی زیاد بود.سی و سه پل به طور عجیبی ساکت و خلوت بود.یا شاید به طور ترسناکی ساکت بود.این پل پلی قدیمی بود برای همین در اطراف اون راهرو های تنگ و اتاقک های کوچک و دهانه های گنبدی شکلی داشت.و من هر لحظه آماده بودم که یک زامبی از اون راهرو ها بیرون بپره و فرار کنم.رودخانه هم خشکِ خشک بود.بعد از یکی از دهانه وارد اتاقکی شدیم و رودخونه ی خشک رو تماشا کردیم.همه ساکت بودیم که ناگهان خواهرم عقب پرید و جیغ زد :

- اونجا زامبیه!زامبی!

و با دستش پایین پل و جایی وسط رود خشک  رو نشون داد.دو زامبی    بزرگ آرام قدم    می زدن.من با   صدای آروم ولی عصبانی گفتم:

- داد نزن صداتو میشنون!

ولی دیگه دیر شده بود.زامبی ها صدای جیغ بلند خواهرم رو شنیده بودن و با غرشی به سمت ما سرعتشون رو زیاد کردن.حالا اینبار داد زدم:

- دیدی؟ صدات رو شنیدن؟!

مادرم با ترس گفت:

- باید سریع بریم!

و همه به سرعت از روی پل رد شدیم و به سمت ماشینمون که کنار خیابان پارک بود  دویدیم.

به عقب نگاه کردم و دیدم که زامبی ها با فاصله ی نسبتا ده متری از ما فاصله دارن.داد زدم:

- دارن میرسن!بدوئید!!

ناگهان صدای جیغ خواهرم رو از پشت سرم شنیدم و من سریع ایستادم و به پشت نگاه کردم.افتاده بود و زانوش رو گرفته بود و گریه میکرد و میگفت:آخ خ خ زانوم !!کمکم کنید!نَ.!

من به سمت پدرم و مادرم داد زدم:

- مامان بابا!بیاید کمک!!

به سمتش دویدم و گفتم:

- می تونی راه بری؟؟

گریه کنان گفت:

- نه نمی تونم!!زانوم خیلی درد می کنه!!آخ خ خ

به عقب تر نگاه کردم و دیدیم که دو زامبی لنگ لنگان به سمتمون میان و چندان فاصله ای با ما ندارن.بازوش رو گرفتم و بلندش کردم  ولی سرعتمون کم بود و هر لحظه ممکن بود زامبی ها بهمون برسن.حسابی ترسیده بودم.اون زامبی های لعنتی با فریاد و غرش های  وحشتناکشون چنان استرس و ترسی به جون من انداخته بودن که هر آن با خودم فکر می کردم  الان سکته می کنم. من خواهرم    رو آروم روی زمین می کشیدم که پدرم به ما دوتا رسید و سریع خواهرم رو بغل کرد.گفت:

- نترس باباجان الان می ریم.نترس.

 به سمت ماشین دویدیم.

از نفس افتاده بودم و وقتی به ماشین رسیدم  کنارش زانو زدم.

- بابا.....در رو....باز کن.

پدرم سریع در ماشین رو باز کرد و ما همه حواس پرت پریدیم داخل ماشین.من روی خواهرم افتادم و دوباره دادش به هوا رفت.پدرم ماشین رو در حالی روشن کرد که زامبی ها به ماشین رسیده بودن و به در سمت من و شیشه اش چنگ می زدن و غرش و ناله ی وحشتناکی می کردن.من پریدم عقب و داد زدم:

- زود حرکت کن بابا!!

پدرم سریع پاش رو روی گاز فشار داد و ماشین با صدای جیغی که از لاستیک هاش بلند می شد روی آسفالت به حرکت در اومد.زامبی ها از ماشین کنده شدن و من اونها رو از شیشه نگاه می کردم که همچنان دستشون رو به سمت ما دراز می کردن و دهانشون باز بود و غرش می کردن.وسط خیابون اومدن و به سمتمون می دویدن ولی سرعت ماشین از اونها خیلی بیشتر بود و سریع ازشون دور شدیم.خواهرم هنوز گریه می کرد و مادرم دلداریش می داد و نازش می کرد.من روی صندلی ولو شدم و گفتم:

- هوف!به خیر گذشتا!دیگه بریم خونه؛امروز زیادی هیجانی شد!

و پدرم به سمت خونه رفت.

@_Zeynab @S.malkzad @Snowrita @Squelette @رومیزی عید @حاجی فیروز @نیکتوفیلیا @شوکران 

@التجا @Damon.S_E @A_N_farniya @-Ghazal- @Parisa.r @کادوهای بابانوئل @m.azimi @Sety 

 

 

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 17

«راز بزرگ»

 

کشتی هارمونی آف دِ سیز

سواحل کالیفرنیا

اقیانوس آرام شمالی

 

جک،  دَنی،  شارون و هِنری وارد راه پله شدن.بعد از اینکه کمی جلو رفتن به یک دو راهی رسیدن.تا جایی که چشمشان داخل هر دو راهرو را می دید، مثل هم بودن و هیچ تفاوتی نداشتن.هر دو دیوار های فلزی داشتن و چراغ های زرد و سفید،به صورت یکی در میان  تا آخر می رفتن.جک بی مقدمه گفت:

- از این یکی میریم.

و به سمت راهروی سمت راست حرکت کرد.دَنی بلند گفت:

- چرا؟!

- چون همیشه سمت راست برای من خوش یُمن بوده.

و همه می دونستن که جک،هیچ دوست نداره که حرفش رو دوبار تکرار کنه.پس بی چون و چرا پشت سرش راه افتادن.

پس از اینکه از چند دالون و پیچ عبور کردن    فهمیدن که گم شدن.از هر راهی که می رفتن دوباره به نقطه ای تکراری می رسیدن؛همون جایی که ازش شروع کرده بودن.به عبارتی، دور خودشون می چرخیدن.

بعد از تقریبا نیم   ساعت یا بیشتر سرگردونی به دری فلزی رسیدن.در، قدیمی و زنگ زده و رنگ و رو رفته بود.علامت  جمجمه ی اسکلتی ای روش پیدا بود ولی به خاطر زنگ زدگی و چند خط و خش بزرگ و عمیق روی اون خیلی واضح نبود.هیچ دستگیره ای نداشت و فقط یک صفحه کلید همرنگ و هم شکل در کنارش بود.صفحه کلید از چند دکمه و عدد تشکیل شده بود .دیجیتال نبود و آنالوگ بود.

شارون سمت صفحه کلید رفت  و پس از اینکه کمی اون رو بررسی کرد پرسید:

- خیلی قدیمی به نظر میاد.به نظرتون رمزش چیه؟؟

و دستش رو سمت صفحه کلید برد و فِی البِداهه چند دکمه رو فشار داد.اعداد    مانند کیلومتر شمار های ماشین های قدیمی بالا پایین شدن و کنار هم قرار گرفتن. ولی شارون  خوش شانس نبود و صدای آژیری پخش شد سپس    صدایی زنانه و ربات مانند از چند شکاف کوچک روی سقف   که ظاهرا جای بلندگو بود پخش شد:

- رمز اشتباه است؛دوباره سعی کنید.

صدای آژیر قطع نشد.شارون با ترس گفت:

- اِی وای!حالا چکار کنیم؟؟

دَنی جلو اومد و گفت:

- اینکار.

و با تفنگش به بلند گو های سقفی که صدای نخراشیده ی آژیر از اون ها   پخش می شد  چند شلیک کرد.

صدای آژیر بلافاصله قطع شد.

جک نفس راحتی کشید و گفت:

- ممنون.صداش اعصاب خورد کن بود.

و بعد ادامه داد:

- کسی بلده رمز این رو پیدا کنه؟هِنری؟

هِنری گفت:

- من بلدم که رمز رو  خنثی و دستگاه رو هک کنم.اما زمان بره.و البته این یکی خیلی قدیمیه و خب من مهارتی تو این ها  ندارم.

جک گفت:

- تلاشتو بکن.چقدر وقت نیاز داری؟

هنری نگاهی به تمام اعضای گروه کرد و با حالتی خجالت زده  گفت:

- چند ساعت!

چشم های همه از تعجب گرد شد.ولی وقتی دیدن هنری شوخی نکرده    و هیچ راه دیگه ای ندارن، جک دستور رو صادر کرد:

- پس سریع شروع کن.

-  چشم!

هِنری جلو اومد و با چاقوش پیچ های صفحه کلید رو باز کرد و صفحه رو برداشت.بعد شروع به دستکاری سیم های در هم برهم و قرمز ، آبی، سبز و کلفت و نازک کرد.

بقیه ساکت یک گوشه نشستن و به فکر فرو رفتن.دَنی گفت:ما چه شکلی از اینجا باید بریم بیرون؟

کسی چیزی نگفت.برای اولین بار بود که جک هیچ راه حلی نداشت.

شارون گفت:

- باید ببینیم پشت اون در چیه.امیدوارم زامبی نباشه.

دَنی با عصبانیت گفت:

- چی؟ زامبی؟تو که گفتی کسی این پایین نیست و راه مخفیه؟!حالا چرا حرفت رو عوض می کنی؟

- من که نگفتم هست!گفتم امیدوارم نباشه!چرا عصبانی میشی حالا؟در ضمن سر من داد نزن.

هِنری در حالی که سرش توی سیم های صفحه کلید بود گفت:

- میشه سر و صدا نکنید؟من به تمرکز نیاز دارم!

دَنی گفت:

- برو بابا!حالا واسه من شده استاد تمرکز!

جک فریاد زد:

- ساکت باشین!چرا دعوا می کنین؟با توام دَنی!و تو شارون!الان شرایطمون به حدی بد هست که اصلا وقت دعوا نداریم!ما برای اینکه از این وان غولپیکر خارج بشیم باید متحد باشیم و آرامشمون رو حفظ کنیم.حالا هم به اعصابتون مسلط باشین.شیر فهم شد؟!

دَنی و شارون از خجالت سرشون رو پایین انداختن و هِنری هم که اصلا حواسش به جک نبود.هِنری همیشه سرش تو کار خودش بود و جک زیاد تنبیه و یا دعوایش نمی کرد.اما شارون و دَنی همیشه سر هرچیزی به پر و پای هم می پیچیدن و تا وقتی جک سرشون داد نمی کشید ساکت نمی شدن.

بعد از نیم ساعت دَنی گفت :

- گشنمه.

چند لحظه بعد جک دست در کوله پشتی اش کرد و چند تکه نان تست در آورد و به او تعارف کرد:

- بگیر بخور.

بعد ادامه داد:

- نگران نباشید.ما صحیح و سالم از اینجا بیرون می ریم.مثل همه ی ماموریت های قبلی.ما همیشه پیروز بودیم.الان هم پیروز خواهیم شد.با اتحاد و کمک به هم دیگه.مگه نه؟؟

بعد شارون و دَنی و هِنری همزمان گفتن:

- بله!ما پیروز میشیم!

بعد از  یک  ساعت، تلاش بی وقفه ی هِنری به نتیجه رسید و در با صدای ناله ی بلند، جیغ مانند و    آزار دهنده ای باز شد.هنری دستی به پیشانی اش کشید و   گفت:

- این از همه ی قفل هایی که دیده بودم پیچیده تر بود.

و نفسش رو بیرون داد.شارون جلو اومد و در رو هل داد تا کامل باز بشه.جک و دَنی تفنگ هاشون رو از غلاف در آوردن و به  سمت در گرفتن تا اگر موجود وحشی ای از اون بیرون پرید غافلگیر نشن.اتاق پیش روی آنها با چند لامپ کوچک زرد رنگ روی دیوار هایش روشن می شد.گروه با احتیاط وارد اتاق شد.

 

 @_Zeynab @S.malkzad @Snowrita @Ghazal @-Atria-@حاجی فیروز @نیکتوفیلیا @شوکران 

@التجا @Damon.S_E @A_N_farniya @-Ghazal- @Parisa.r @Fardis @m.azimi @Sety 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 18

«حمله»

 

ایران

 

صبح با سر و صدای  زیادی از خواب پریدم.صدای تیر،  تفنگ،   سر و صدا ، داد و بیداد و جیغ و شیون و بمب و موشک از پایین خونمون  می اومد.سراسیمه به سمت پنجره ی هال رفتم و از اون بالا به پایین نگاه کردم.مانند میدون جنگ بود!

دو تانک جنگی وارد پیاده رو ها شده بودن و به سمت گله ی بسیار بزرگی از زامبی شلیک می کردن!

وقتی گله رو دیدم نزدیک بود قالب تهی کنم!هزاران زامبی از سمت چپ ساختمونمون به سمت ما می اومدن!

تعداد زیادی سرباز هم با تفنگشون زامبی ها رو هدف قرار می دادن.ولی مثل شلیک به داخل آب بود.زامبی ها هیچ آسیبی نمی دیدن.دریای زامبی به راحتی و به سرعت جلو می اومد.

 چند جنگنده ی اف 35  در آسمون ظاهر شدن و با صدای رعب آور و گوش خراششون همهمه و سر و صدا ها را بیشتر کردن.شروع کردن به بمب ریختن روی سر زامبی ها.

من که ترسیده بودم به سمت اتاق پدر و مادرم رفتم تا بهشون بگم.

-   مامان!بابا!بهمون حمله کردن!

ولی تا وارد اتاق  شدم دیدم که پدر و مادرم به زامبی تبدیل شدن!خواهر هم زامبی شده بود!من خشکم زده بود!

من به عقب چرخیدم و به سمت در رفتم تا فرار کنم ولی تا در خونه رو باز کردم چند زامبی دیگر غرش کنان وارد خونه شدن  و من جیغ زنان به داخل هال گریختم.به دیوار چسبیدم؛ زامبی ها همین طور نزدیک تر میشدن.من جیغ می زدم و دنبال راه فرار بودم ولی همه ی خانه پر از زامبی بود و راه فرار نبود.بهت زده به زامبی های وحشتناک نگاه کردم که با دندون های شکسته و صورت زخمی و پای لَنگشون به سمتم می اومدن.شروع کردم به جیغ زدن و دستانم رو وحشیانه برای دور کردن زامبی ها تکون می دادم.ولی بی فایده بود؛وقتی اولین زامبی کمرم رو گاز گرفت  جیغی زدم و بعد،از خواب پریدم.

به دور و برم نگاه کردم و هیچ زامبی ای نبود.من داخل اتاقم بودم که  با نور زرد خورشیدی که کمی از پشت پرده می اومد روشن شده بود و همه چیز رو زرد کمرنگ و مات کرده بود.خواهرم رو تخت سفید صورتی اش به طور وارونه خوابیده بود و به گمونم خواب هفت پادشاه رو می دید.صدای هیچ تیر و تفنگی هم نمی اومد و فقط صدای موتور و ماشین از خیابون می اومد.خیس عرق بودم.نفس راحتی کشیدم.همه چیز آرام و معمولی بود.تنها نقطه شباهت دنیای واقعی با خوابی که می دیدم این بود که در هر دو، زمان صبح بود.

 پتوی زرد و سرمه ای رنگم رو کنار زدم، بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و وقتی همه بیدار شدن صبحونه خوردیم.نون و پنیر و گوجه و خیار.بنا به دلایل واضح  مدرسه تعطیل بود.چون بیکار بودم سراغ چاقویی رفتم که اون زامبی اون شب به من داده بود.چاقو رو از داخل کیفم در آوردم و به دقت اون رو نگاه کردم.اَشکالی روی اون بود و چند یاقوت کوچک و بزرگ خودنمایی می کردن..یک حفره نسبتا پهن و بزرگی هم دقیقا وسط دسته ی اون بود.با خودم فکر کردم "یعنی یکی از یاقوت هاش گم شده؟!"

روی یکی از یاقوت های کوچک تر دست کشیدم.کمی لق می زد.خواستم فشارش بدم تا مثلا در جاش سفت و محکمش کنم اما تا فشارش دادم ناگهان تیغه ی کوتاه آن بلند و دراز شد و تبدیل شد به شمشیر!من از تعجب شاخ در آورده بودم.باورم نمی شد!از ترس پرتش کردم.بعد دوباره با احتیاط برش داشتم. چاقو یا بهتره بگم شمشیر رو در دستم چرخوندم.هیچ تغییر دیگه ای نکرده بود.فقط تبدیل به شمشیر شده بود.با انگشت لرزان و باریکم دوباره یاقوت رو فشار دادم منتها اینبار با احتیاط تر.تیغه ی شمشیر سریع کوتاه و دوباره تبدیل به چاقویی شد که چند لحظه پیش دستم بود.یکی دیگه از یاقوت ها رو فشار دادم و اینبار تیغه ی چاقو مثل یک سوزن نازک و باریک شد.تبدیل شد به یک سوزن بسیار بلند.همان یاقوت رو دوباره فشار دادم و چاقو مثل شکل اولش شد.

با خودم آروم گفتم:

-   عجیبه!خیلی عجیبه!

ولی ظاهرا این جمله رو بلند گفته بودم چون خواهرم که تازه وارد اتاق شده بود و متوجه او نشده بودم گفت:

- چی عجیبه؟!

من که غافلگیر شده بودم ترسیدم و از جا پریدم.طلب کارانه گفتم:

-   ترسوندیم!

ولی حرفم رو نشنیده گرفت و سوالش رو دوباره تکرار کرد:

-   گفتی چی خیلی عجیبه؟وااااای!اون چاقو چیه دیگه؟

حالا من توسط پدر و مادر و خواهرم وسط هال  دوره شده بودم و من رو سوال پیچ می کردن.

پدرم پرسید:

- کی اونو به تو داد؟؟

-  یک....یک آدم.....

نمی دونم چرا،ولی ناگهان به دروغ گفتم که یک آدم اونو به من داد.شاید چون می ترسیدم این رو گفتم.ترس از اینکه مسخرمه  و دعوام کنن.

-   کجا بهت داد؟

-   همینجا دم در ساختمون.

-  چی؟؟همینجا؟؟حالا اسم و فامیلش چی بود؟

-   نمی دونم.بهم نگفت.

بعد پدرم عصبانی شد و گفت:

- آخه بچه!تو از یک آدمی که نمی شناسی چیز می گیری؟!نمیگی با خودت یکدفعه با همون چاقو می کشتت؟!انقدر بی احتیاطی؟؟!

منم کلافه شده بودم.گفتم:

- من اون موقع ترسیده بودم.زامب..مرده هیچی نگفت،فقط چاقو رو روی زمین انداخت و بهم اشاره کرد که برم برش دارم!منم برش داشتم.یک حسی بهم می گفت که برش دارم.

و مهلت حرف زدن و غر زدن دوباره رو به افراد کنجکاو روبرویم ندادم و  با اشتیاق گفتم:

-  حالا اینو ببینید...

بعد چاقو رو بالا گرفتم و کمی عقب رفتم.سپس یاقوت رو فشار دادم و تیغه ی چاقو بلند شد.

خواهرم با تعجب گفت:

-  چه شکلی این کار رو کردی؟؟؟!!!

-   حالا این یکی رو ببین....

دوباره یاقوت رو فشار دادم و تیغه کوتاه شد.هیچ کس هیچی نگفت.بعد اون یکی یاقوت رو فشار دادم و تیغه ی چاقو باریک و مثل سوزن شد.با فشردن دوباره یاقوت مثل اولش شد.

مادرم که به وضوح متعجب و کمی ترسیده بود گفت:

-  چه شکلی این شکلیش کردی؟؟

با لحن خاصی گفتم:

-  با فشار دادن این یاقوت ها!این یک چاقوی جادوییه!

بعد پدرم اونو از دست من گرفت و مثل یک کارآگاه بررسیش کرد:

- چقدر سنگینه...و باظرافت.

همه یک بار اونو بررسی کردن و من چاقو رو دوباره داخل کیفم گذاشتم.

بعد به فکر فرو رفتم.شاید واقعا اون زامبی که به من چاقو رو داد، اصلا زامبی نبود.طرز راه رفتنش معمولی بود.فقط یکم صورتش،غیر طبیعی بود.شاید در اون موقعیت چون من کمی ترسیده بودم و تنها بودم و به زامبی فکر می کردم،فکر کردم  که اون شخص یک زامبیه و ممکنه من زامبی ببینم، تفکرم این بود که  یک زامبی دیدم.و همین رو باور کرده بودم.این شکلی بیشتر با عقل جور در می اومد.ولی چرا اون آدم،باید به من چاقو بده؟برای چی؟

این ها سوالات بی جواب و مجهول بودن.یا حداقل فعلا بی جواب بودن.

در همین فکر ها بودم که ناگهان یک صدای بسیار بلند و مهیب از بیرون اومد و شدت صدا به حدی بود که خونه رو لرزوند.

- چی بود؟!

من سریع بلند شدم و با ترس گفتم:

- چی بود؟؟؟

پدرم گفت:

- نمی دونم!

من لب پنجره رفتم و جنگنده ای رو دیدم که داشت در آسمون پرواز می کرد.به سرعت برق به حرکت در می اومد و بعد چند بمب رو از زیرش رها کرد و با برخورد بمب ها به زمین دوباره صدای وحشتناکی طنین انداز شد.بعد یک هواپیمای دیگه کمی نزدیک تر رو بمب بارون کرد و صدایی ده برابر بلندتر و ترسناک تر خونه رو لرزوند.شیشه ی پنجره از شدت موج انفجار خُرد شد و ریخت.من به موقع از زیرش کنار اومدم.

پدرم هم که در حال دویدن به سمت پنجره بود با دیدن این اتفاق، وحشت زده گفت:

- چی شده؟!

گفتم:

- بمب زدن!

-  چرا بمب زدن آخه؟؟

-  نمی دونم!یک هواپیما اومد و بمب بارون کرد!

_-  باید فرار کنیم!بیا از زیر پنجره....

ناگهان زمین به شدت لرزید و صدای بمب از بالای سرمون شنیده شد.من  جیغ زدم و افتادم روی زمین.بعد پدرم و مادرم با داد و بیداد به سمتم دویدن و این آخرین چیزی بود که به یاد می آورم و بعد همه چیز سیاه شد.

@_Zeynab @S.malkzad @Snowrita @Ghazal @-Atria-@حاجی فیروز @نیکتوفیلیا @شوکران 

 @التجا @Damon.S_E @A_N_farniya @-Ghazal- @Parisa.r @Fardis @m.azimi @Sety 

 

 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 10 ماه بعد...

#پارت 19

 اقیانوس آرام

کشتی هارمونی

 

گروه از در رد شد و به یک اتاق نسبتا بزرگ و خالی رسید که با نور چند لامپ  کوچک زرد رنگ روی دیوارهایش  روشن می شد.یکی از لامپ ها نیم سوز شده بود و چشمک می زد.طول اتاق حدود 10 متر و عرض اون کمی بیشتر از 5 متر بود.

همه با دقت اطراف رو بررسی می کردن و آروم آروم جلو می رفتن که ناگهان جک دستش رو بالا برد و بلند و محکم گفت:

-همه بایستین!

شارون و دنی و هنری سر جاشون خشک شدن و چشم به جک دوختن که چرا اونقدر محکم دستور ایست داده بود.

جک گفت:

-می دونین معنی یک اتاق خالی  چیه؟؟!

دنی سریع گفت:

-یعنی اینکه باید داخلش وسیله بذاریم تا دیگه خالی نباشه؟!

جک محکم به سرش کوبید و با عصبانیت گفت:

-نه احمق!یعنی اینکه اینجا پر از تله هست.باید مراقب باشیم تا فعال نشن.

شارون  که کمی مضطرب شده بود پرسید:

-منظورت همون تله لیزری هست؟

هنری که از همه ماهر تر بود با بررسی چشمیِ دیوار ها گفت:

-نه،از این مدل تله ها نیست.روی زمین جا ساز شدن.مراقب باشین پاتون روشون نره.وگرنه بووووممممم.منفجر می شن.

و همزمان دستش رو هم تو هوا تکون داد تا شدت و پرخطر بودن ماجرا رو نشون بده.همه طوری به اون نگاه کردن که انگار دیوونه هست.جک گلوش رو صاف کرد و گفت:

-هرجا که من پا میذارم شما هم همون جا پا بذارید.

و جلو تر از همه حرکت کرد.ابتدا پاش رو روی زمین امتحان می کرد و وقتی مطمئن می شد که تله ای در کار نیست پاش رو قرار می داد.

تقریبا نصف راه رو رفته بودن که ناگهان دنی تعادلش رو از دست داد و پاش  رو اشتباهی گذاشت؛ناگهان دوباره بلند شد و تا آخر اتاق رو دوید و تمام تله ها رو فعال کرد.بقیه اعضا هم برای اینکه در معرض تله ها قرار نگیرن مجبور شدن پشت سر دنی تا آخر اتاق رو بدوند.

وقتی به آخر رسیدن جک سر دنی داد زد:

-مگه عقل نداری؟نزدیک بود همه مون رو به کشتن بدی!این چه کاری بود که کردی آخه؟!

اما دنی تا خواست جوابی بده یکی از تیر کمون ها که ظاهرا از تله قبلی فعال شده بود پرتاب شد و به گردن دنی اصابت کرد.خون تیره رنگی از محل تیر بیرون می پاشید و دنی با لرزش روی زمین افتاد.همه ناباورانه به دنی نگاه می کردن.

جک کنار دنی روی زمین افتاد و داد زد:

-نـــــــــــه!دنــــــــی!

جک تیر رو از پشت گردن دنی بیرون کشید و دستش رو روی محل زخم گذاشت.بعد از چند لحظه نه تنها لباس دنی بلکه کل لباس و دست جک هم خونی شده بود.

شارون هم کنارش روی زمین افتاد و شروع کرد به گریه کردن.

جک می گفت:

-دنی،تو باید قوی باشی،تو باید قوی باشی،نباید...نباید بمیری.طاقت بیار رفیق!

دنی هنوز به هوش بود.به سختی حرف میزد.بریده بریده گفت:

-جک...تو کاپیتان خوبی بودی....بهترین رهبر و فرمانده کل دنیا....این...ماموریت رو.... تموم کن....شارون....هنری....لحظات خوبی روباهاتون بودم...بهترین دوستام بودید....بالاخره یک روز می بینمتون....

و دنی چشماش رو بست.برای همیشه.جک داد می زد:

-نه نه نه!بیدار شو دنی!بیدار شو!

بعد آروم تر گفت:منو ببخش که سرت داد زدم،منو ببخش که همیشه سرت داد می زدم.

و بغضش ترکید.شارون مانند ابر بهاری اشک می ریخت.هنری تنها کسی بود که گریه نمی کرد.تو شوک بود.باورش نمی شد.

بهترین دوستش مرده بود.بهترین دوستشون مُرده بود.همیشه چهار تایی بودن.همه جا.خانواده ی هم بودن.رفیق همدیگه بودن.چه تو ماموریت و جنگ،چه تو خونه و....

و حالا سه تایی شده بودن.براشون سخت بود.خیلی سخت.دنی تو گروه از همه قوی تر و،کله شق تر بود.تو نبرد های تن به تن دومی نداشت.ولی جک،شارون و هنری از این ناراحت نبودن که یک یار کمکی و یک سرباز قوی رو از دست داده بودن.از این ناراحت بودن که دوستشون رو از دادن؛رفیقشون رو از دست داده بودن.

جک ایستاد و به شارون گفت:

-شارون،بلند شو،باید بریم.

هنوز صداش گرفته بود.چشمای شارون مثل کاسه ای از خون دنی شده بود.قرمز قرمز.با هق هق و صدای گرفته گفت:

-دنی رو چکار کنیم؟!

-باید بعد براش یک فکری بکنیم.یک مراسم بزرگ و خوب براش می گیریم.لیاقتش بیشتر از یک مراسم مفتخرانه هست.ولی بیشتر از این دیگه نمی شه کاری براش کرد.

هنری گفت:

-چرا میشه،اگر این ماموریت رو با موفقیت تموم کنیم،آرزوی دنی رو برآورده کردیم.

جک لبخند تلخی زد و گفت:پس بیاید این ماموریت رو سریع تر تمومش کنیم.

و سمت درب آخر اتاق رفت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 20   «آوارگان»

ایران

 

وقتی به هوش اومدم در یک بیمارستان بودم.بلند شدم ولی سرم یکم گیج  می رفت.یک پسری تقریبا دوازده سیزده ساله رو دیدم که کمی اون طرف تر ایستاده بود.صداش زدم ولی چون خیلی شلوغ بود و سر وصدا زیاد بود نفهمید.صدام رو بلند کردم و گفتم پیشم بیاد.ازش پرسیدم:

-می دونی مامان بابام کجان؟

-نه.

-ندیدیشون؟

-نه ببخشید.ندیدمشون.من تازه اومدم.اینجا چکار می کنی؟

-نمی دونم.من کنار پنجره بودم که دیدم چند تا هواپیمای جنگی دارن شهر رو بمب بارون می کنن.بعد هم یکیشون بمب زد روی ساختمون ما و بعد فکر کنم بیهوش شدم.تو خودت اینجا چکار می کنی؟

-به محله ی ما هم حمله کردن.بعد چند تا جیپ ارتشی اومدن و گفتن که برای کمک اومدن.ما رو سوار کردن و آوردن اینجا.

-ممنون.

پسرک رفت و من خودم بودم و یک بیمارستان شلوغ و خیلی بزرگ.اتاقی که داخلش بودم فقط بخش کوچیکی از شلوغیه بیمارستان رو نشون می داد.خوشبختانه هیچ سِرُمی به دستم وصل نبود و آزاد بودم.بلند شدم و اتاق بیرون اومدم.یک راهروی عریض و طویل  که داخلش پر از آدم بود رو دیدم.همه جا هرج و مرج بود.یک طرف چند مجروح بستری بودن.کمی اون طرف تر چند نفر دیگه.دکتر ها و پرستار ها سراسیمه به چپ و راست می دویدند ومجروح های جدید می آوردن.

درست مثل فیلم هایی بود که از زمان جنگ ایران و عراق می دیدم.فقط این یکی واقعی بود؛و دشمن عراق نبود.زامبی ها بودن.و اون هواپیما هایی که به ما حمله کرده بودن.

بعد از یک ربع سردرگمی کمک کم داشتم نگران می شدم.با خودم فکر می کردم که اگر پدر و مادرم مُرده باشن چی؟اگر رفته باشن چی؟اگر مجروح باشن چی؟

این افکار منفی به من استرس وارد می کرد.بیمارستان بیش از حد بزرگ و شلوغ بود.از راه پله بالا رفتم  و با نا امیدی اون بالا رو می گشتم که ناگهان پدرم رو دیدم که نزدیک در یکی از اتاق ها نشسته.

از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.به سمتش دویدم.او هم با دیدن من خوشحال شد.بغلش کردم و بعد پرسیدم:

-چه اتفاقی افتاده؟ما اینجا چکار می کنیم؟

پدرم جواب داد:

-اون هواپیما ها سطح شهر رو بمب بارون کردن.یکیشون بمب انداخت رو ساختمون ما و اون موقع بود که تو بی هوش شدی.

-بعد چی شد؟

-با اون بمب بارون،ساختمون نا امن شد.به اسکلتش آسیب رسید.ما هم بیرون اومدیم و بعد یک هلیکوپتر تو خیابون فرود اومد و سرباز های داخلش گفتن که می خوان ما رو به یک جای امن ببرن.بعد به زور ما رو سوار کردن.خیلی اوضاع خراب بود.ما رو به اینجا آوردن.

بعد هم پرسیدم که مادرم و خواهرم کجان.

گفت:

-تو  کمپ هستن.

-کجاست؟

بابام منو کنار یک پنجره همون نزدیکی ها برد و یک ساختمون رو نشون داد و گفت:

-اون داخل هستن.

ساختمونی که نشونم داد مثل همین ساختمونی که توش بودیم خیلی بزرگ بود.روی زمین اطرافش هم با  چندتا هواپیمای جنگی و چند جیپ ارتشی و دو سه تا تانک پر شده بود.سربازان هم اطرافشون پراکنده بودن.

گفتم:

-بریم پیششون.

-ما نمی ریم.اونا برای شام میان اینجا.

تعجب کردم.پرسیدم:

-تو بیمارستان ناهار می خوریم؟

-نه.یعنی آره.سالن غذا خوری همین کناره.

بعد یک سوال به ذهنم رسید.سریع اون سوال رو پرسیدم:

-ببینم بابا،ما چند روزه اینجاییم؟

پدرم خندید و گفت:

-فکر کردی چند روزه؟!ما از صبح اومدیم اینجا دیگه.

مدت زمان زیادی رو بیهوش بودم و زمان از دستم در رفته بود.فکر می کردم چند روزی هست که اینجاییم.

بعد صدایی در بلندگو های سالن گفت:

-همه برای صرف شام وارد سالن غذاخوریِ کنار درمانگاه شوید.

ما در حال رفتن به سالن بودیم که از پدرم سوال کردم:

-کِی به خونمون برمیگردیم؟

با نارحتی گفت:

-دیگه نمی تونیم برگردیم.

انگار داخل دریایی پر از یخ افتادم.سریع گفتم:

-چرا آخه؟

-چون دیگه ساختمون قابل سکونت نیست.گفتم که،اسکلتش آسیب دیده.امن نیست.اگر واردش بشیم ممکنه کامل بریزه.

با بهت گفتم:

-امکان نداره،وسیله هامون،کتابامون،ماشین،همه ی..

پدرم وسط حرفم پرید و با خوشحالی گفت:

-نگران نباش حالا،وقت داشتیم که یکم وسیله برداریم.موبایلت و چیز های مهم هم برداشتم.

دستش رو داخل جیبش کرد و موبایلم رو درآورد.من سریع گوشی رو گرفتم و با اشتیاق گفتم:

-ممنون!واقعا ممنون!

حس آرامش خاصی به من دست داد.ولی وقتی دیدم موبایلم شارژ نداره  لبخند روی لبم محو شد.ولی در کل خوشحال بودم که حداقل گوشیم سالم مونده و دستمه.

دم در سالن غذاخوری دو مامور امنیتی وایساده بودن و با همون استایل مخصوص مامور ها یک تفنگ دستشون گرفته بودن.سمتشون رفتم و از یکیشون پرسیدم:

-ببخشید آقا،میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟

سوالم کمی مسخره بود.چون خیلی سریع رفتم سر اصل مطلب و ممکن بود هر اتفاقی افتاده باشه و جواب سوال من خیلی پراکنده بود.ولی مامور هیچ واکنشی نشون نداد وانگار هر لحظه به این سوال جواب داده بوده و مردم خیلی ازش این سوال رو پرسیده بودن.خیلی معمولی و با آرامش گفت:

-با همین شرایط و اوضاعی که پیش اومده و میبینی،بعضی از مردم و البته حتی دولت مردان یا میخوان از شرایط پیش اومده سوء استفاده کنن و کنترل کشور رو بدست بگیرن و برخی هم از عملکرد دولت ناراضی  هستن و دست به حمله زدن.

-پس شما چکار می کنید؟

-ما طرف مقابل اون دو گروه هستیم.ما از مردم حمایت می کنیم.

-خب اون افراد که با دولت مشکل دارن چرا به مردم حمله می کنن؟

-چون دشمنشون مردم هستن.اونا حمله کردن و برخی مردم هم مخالف حمله به دولت بودن.بنابراین میشه جنگ داخلی.و البته عوامل دیگه ای هم هستن که باعث این جنگ داخلی شدن.

-چه عواملی؟

ناگهان  صدایی از پشت سرم با خوشحالی گفت:

-متیــــــــن!!

من برگشتم و مادرم رو دیدم.سریع به سمتش دویدم و بغلش کردم.

-کجا بودی مامان؟

-همینجا عزیزم.بیا بریم شام بخوریم.

و با هم وارد سالن غذاخوری شدیم.

 

 @_Zeynab @S.malkzad @Snowrita @Ghazal @-Atria-@حاجی فیروز @نیکتوفیلیا @شوکران 

 @التجا @Damon.S_E @A_N_farniya @-Ghazal- @Parisa.r @Fardis @m.azimi @Sety 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 21      «درب مرموز»

 

شارون و هِنری و جک،دوباره به دری در آخر اتاق تله ها رسیدند.باز هم شارون پیش قدم شد و سمت در رفت و چند بار در رو امتحان کرد.ولی پس از چند بار امتحان کردن ،برگشت و رو به هِنری گفت :

_  کار خودته هنری.

ولی دوباره جلو رفت

چند دفعه دیگه در رو بررسی کرد.اما با ناامیدی برگشت و گفت:

-نه امکان نداره؛حتی رمز هم نداره.

بعد یک گوشه ایستاد.هِنری جلو رفت و با دقت به در نگاه کرد.شکل و شمایل یک اسکلت روی در کنده کاری شده بود و برجسته بود.اطراف و لبه های در پرچ کاری شده بود و به نظر ضد ضربه می اومد.

هِنری چانه اش رو مالید و به ته ریش پروفسوری اش دستی کشید.شارون دوباره یادآوری کرد:

-هیچ رمزی نداره.

-نه نداره.

-خب پس چکار میخوای بکنی؟؟!

جک بی حوصله گفت:

-میخوای در رو منفجر کنیم؟این شکلی سریع تره.

-نه نه نه!یکم دندون رو جیگر بذارید.الان خودم بازش می کنم.

بعد جلو رفت و روی برجستگی ها دستی کشید.طوری دست میکشید که انگار داره نوزادی رو ناز میکنه.وقتی به چشمان اسکلت رسید روی اونا توقف کرد.بعد با یک دست یک چشم و با دستی دیگه یک چشم دیگه رو لمس میکرد.انگار داره مقایسشون میکنه.گفت:

-عجیبه،چرا با هم فرق دارن؟!

شارون گفت:

-چی عجیبه؟چه فرقی؟

-این یکی کاملا به دیوار چسبیده و کاملا ثابته.ولی اون یکی یکم لَقه.تکون می خوره.بذار یک امتحانی بکنم....

بعد چشم سمت چپی که ظاهرا لق  بود و تکون میخورد رو گرفت و به سمت چپ چرخوند.اما چشم حرکتی نکرد و سرجاش ثابت موند.

-اَی که هِی!نشد که!

جک گفت:

-اون طرفی بچرخون.به سمت راست.

هِنری نگاهی به جک کرد و بعد دوباره چشم گوی  مانند رو گرفت و به سمت راست چرخوند.اینبار چشم مقاومتی نکرد و با حرکت دست هِنری به سمت راست چرخید.بعد دست های اسکلت با صدایی مانند چرخیدن چرخ دنده ها از هم باز شد و در صدای کلیک بلندی کرد.ولی حرکتی نکرد.

شارون کنجکاوانه پرسید:

-باز شد؟چی شد؟

هِنری که گیج شده بود گفت:

-نمی دونم

جک جلو اومد و در رو هل داد.در با فشار دست جک کمی تکون خورد.

-باز شده!

بعد محکم تر در رو هل داد تا اینکه در کاملا باز شد.جک محتاطانه پشت در رو نگاه کرد و همزمان دستش روی تفنگش بود.در طی تجربه های گذشته،یاد گرفته بود که هر وقتی هر دری رو که باز می کنه،حتما مراقب باشه که ممکنه از پشتش سرباز دشمن تفنگش رو روی شقیقش بذاره.یا زامبی،دندونش رو روی پوستش بذاره.

وقتی پشت در رو بررسی کرد،گفت:

-هیچی نیست.بیاید بریم.

و سه تایی وارد سالن بزرگی شدن که پیش رویشان بود.

@_Zeynab @S.malkzad @Snowrita @Ghazal @-Atria-@حاجی فیروز @نیکتوفیلیا @شوکران 

@التجا @Damon.S_E @A_N_farniya @-Ghazal- @Parisa.r @Fardis @m.azimi @Sety 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 22   «کتاب رستاخیز مردگان»

 

 

جک و شارون وارد اتاق شدند  اما هنری انگار تردید داشت که جک اون رو داخل کشوند.شارون با صدایی بلند درحالی در فضای نسبتا خالی سالن می پیچید گفت:

-عجب جایی!چقدر بزرگ و خفنه!

و با تحسین به اطراف نگاه کرد.

سالن بسیار بزرگ بود و در اطراف اون مجسمه هایی گذاشته شده بود.جک به سمت اولین مجسمه رفت که مردی قد بلند با کلاه لبه دار و لباس زرهی رو نشون می داد.مجسمه بسیار ظریف بود و کوچکترین ریزه کاری ها مانند چین خوردگی اخم ترسناک او را هم کنده کاری کرده بودند.ناگهان جک متوجه پلاک اسم او روی زمین شد.پلاک تخته سنگی بود صیغلی شده که برای بهتر دیده شدن به طور زاویه دار گذاشته شده بود.جک خم شد و اسمی که روش نقش بسته شده بود رو خوند:مرد وحشتناک.

به نظرش این اسم یکم مسخره بود.بعد به سراغ مجسمه بعدی رفت.زنی  جوان و زیبا بود که موهاش باز و بلند و مشکی بود.دامن بلندی هم به تن داشت.این نوع پوشش او را یاد دوران قرون وسطی و قرن نوزدهم مینداخت.

خم شد اسم این یکی رو خوند:مشکین کمند.

ناگهان به ذهنش خطور کرد که ممکنه این اسامی  لقب باشن.

هنری بلند گفت:

-من میرم  اونجا

و به آخر اتاق که با پلکانی زیاد و بلند و سیاه از بقیه قسمت های سالن متمایز شده بود اشاره کرد.بعد به همون سمت حرکت کرد.این سالن نسبت به بقیه اتاق هایی قبلا در آنها بودن نور بیشتری داشت.در اطراف سقف لاپ های هالوژنی جاساز شده بودن و باعث می شد که همه،همه جای سالن رو به راحتی ببینن.

هِنری با احتیاط از پله ها بالا رفت.کفش هاش روی زمین سیاه و سنگی تلق تلق صدا می داد و این صدا اعصابش رو خورد می کرد.که مبادا زامبی ای اون پایین باشه و با صدای کفش هاش، به سمتش بیاد.وقتی به بالا رسید به یک اتاق کوچک رسید که بیشتر نور سفید رنگ اون روی یک جعبه شیشه ای وسط اتاق متمرکز شده بود.هیچ چیز دیگه ای داخل اتاق ندید و فقط همون جعبه شیشه ای که روی پایه ای قرار گرفته بود وجود داشت.به سمت جعبه رفت.آروم به شیشه دست زد و وقتی هیچ اتفاقی نیفتاد(تله ای در کار نبود)شروع کرد به بررسی جعبه برای اینکه ببینه دری داره یا نه.اما به بن بست خورد و دری پیدا نکرد.داخل جعبه یک چیزی قرار گرفته بود که هنری علاقه داشت اون رو ببینه.البته ان چیز  داخل پارچه ای مشکی رنگ بود.به سقف نگاه کرد تا ببینه دوربینی درکار هست یا نه.اما از این عمل خودش خندش گرفت.آخه تو کشتی ای که همه تبدیل به مرده متحرک شده بودن کسی وجود داره که دوربین ها رو چک کنه؟!

بعد چاقوش رو در آورد و با چند ضربه ی کاری، شیشه رو شکست؛که صدای بلند و بدی داد.چند ثانیه بعد صدای شارون رو شنید که بلند می گفت:

-همه چی اون بالا رو به راهه؟؟

-آره آره مشکلی نیست.

کمی مضطرب شده  بود.آروم خرده شیشه ها رو کنار زد و پارچه رو برداشت.جسم داخل پارچه سنگین بود.اون رو از داخل پارچه درآورد و چیزی که می دید رو باور نمی کرد.از تعجب چشماش گرد و دهانش باز شد.بهت زده به چیزی که در دستش بود خیره شد.کتابی اسرارآمیز در دستش بود که تمام جهان فکر می کرد که این کتاب از بین رفته.ولی حالا در دست او بود.اون هم نسخه اصلی.در واقع، کتاب رستاخیز مردگان در دست او بود.

 @_Zeynab @S.malkzad @Snowrita @Ghazal @-Atria-@حاجی فیروز @نیکتوفیلیا @شوکران 

 @التجا @Damon.S_E @A_N_farniya @-Ghazal- @Parisa.r @Fardis @m.azimi @Sety 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری