رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان عاشقانه مخرب | م.مرعشی کاربر انجمن نودهشتیا


م.مرعشی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان "یک عاشقانه ی مخرب" رمانی ست که هم زمان و به صورت موازی داستان دو زوج رو به تصویر میکشه که بی ربط بهم نیستن و تاثیر زیادی روی زندگی هم میذارن .


رایان مدرس عکاس به نام و برجسته ی سبک گلامور و nude art بعد از ده سال زمانی که تقسیم ارث بزرگ خانوادگی شروع میشه بر می گرده به ایران و ....

و شخصیت دیگر داستان :

پریسا به تازگی از همسرش جدا شده اما حامله ست و می‌خواد این رو از همه مخفی کنه و چاره‌ای جز ازدواج مجدد نداره و علی اجازه نمی‌ده که سراغ نااهل بره و خودش بچه رو گردن می‌گیره و میشه پدر بچه‌ی چشم رنگی پریسا ....

_________________

روزی که برای اولین بار
تو را خواهم بوسید
یادت باشد
کار ناتمامی نداشته باشی

یادت باشد
حرف‌های آخرت را
به خودت
و همه
گفته باشی
فکر برگشتن
به روزهای قبل از بوسیدنم را
از سرت بیرون کن
تو
در جاده‌ای بی‌بازگشت قدم می‌گذاری
که شباهتی به خیابان‌های شهر ندارد
با تردید
بی‌تردید
کم می‌آوری

 

ویراستار: @ Rozhin

ناظر : @ گربه مشکی

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 110
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت1
#پریسا 

 

 

 


خاویار خوری آخرین ظرفی‌ست که روی میز می‌گذارمش ، دربش را هم کامل نمی‌بندم تا پستونک طلایی و جواب سونوگرافی در دید باشند  .

 برای آخرین بار میز شامی که چیده‌ام را چک می‌کنم ؛ صدای باز شدن در آمد و قبل از خودش بوی تندش وارد شد ، نگاهم میخ می‌شود به چشمان سرخ و  موهای نه چندان مرتبش " خسته نباشی عزیزم"م را با نگاه خیره‌اش جواب می‌دهد .

همیشه دیدن او دنیا را زیباتر می‌کرد ، رنگ‌ها را واقعی‌تر ، خوشی‌ها را ملموس‌تر حتی حالا که زیر قول و قرارمان زده !! با این حال کمکش می‌کنم کتش را در بیاورد ، لباسش را آویزان که می‌کنم گره‌ی محکم دستانش دور کمرم همه‌ی حس‌های بدم را می‌پراند ، پیشانیش که می‌نشیند میان دو کتفم و نفسش را آه مانند همانجا رها می‌کند و دم عمیقی می‌گیرد کسی از درونم نهیب می‌زند "چیزی سر جایش نیست"

 می‌چرخم به سمتش ، نگاهش را سریع‌تر از انتظارم می‌دزدد و زیرلب می‌گوید : میرم دوش بگیرم و من از همین جا ایستاده ، رفتنش را به تماشا می‌نشینم . 


 چهل دقیقه است که از رفتنش می‌گذرد و من چهل دقیقه است که اینجا دارم پا بر زمین می‌کوبم و با گوشه‌ی لباس قرمز کوتاهم ور می‌روم و آخرسر راهی پله‌ها می‌شوم تا بروم بالا ؛ باز این عادت بدم در این مواقع می آید به سراغم و شروع می‌کنم به شمارش هجده _ نوزده _ بیست _ بیست و یک _ بیست و دو _ بیست و سه _ بیست و چهار و آخرین پله ....

به اتاق مشترکمان پا می‌گذارم ، بعد از صدای آبی که از حمام می‌آید صدای ویبره‌ی گوشی‌اش جلوی آینه است که تعجب برانگیز است ؛ وقتی می‌بینم این همه پیام نخوانده و تماس از دست رفته دارد و الان هم عمویش وثوق دارد زنگ می‌زند ، می‌دانم چندان هم نباید تعجب کنم که چرا مهران امشب اینگونه شده ، چرا حمام پانزده دقیقه‌ای تبدیل شده به چهل و پنج دقیقه .... می‌روم پشت در و با ضربه‌ی دومم به در ، صدای آب قطع می‌شود ، قبل از آنکه چیزی بگویم ، می‌گوید : شام نمی‌خورم .
مثل همیشه درکش می‌کنم اما آخر سوپرایزم چه می‌شود ؟!

 صدایش می‌زنم : عزیزم ؟

و اینبار صدایش خش دارد به والله که صدایش خش دارد وقتی که می‌گوید :  گشنم نی پری .

بیست و پنج پله‌ای که بالا آمده بودم را برمی‌گردم اما اینبار دیگر نمی‌شمارمشان .
 
شمع‌هایی که با کلی ذوق و اضطراب روشن کرده بودم را یک به یک خاموش می‌کنم .

جواب سونو و پستونک را برمی‌دارم و بعد از خاموش کردن تمام لامپ‌های طبقه‌ی پایین دوباره می‌روم بالا و اینبار به جای شمردن پله‌ها پشت سر هم دلیل می‌آورم تا خودم را قانع کنم و امشب درمورد بارداریم چیزی نگویم تا بیشتر از این در ذوقم نخورد ؛ بهانه‌هایی مثل اینکه خسته است .... بی حوصله است .... اعصاب نمانده برایش .... 
دیگر با شرایط سازگار شده‌ام و این غرامت این عشق است .... 


وارد اتاق که می‌شوم می‌بینمش که با حوله‌ای که دور کمرش بسته است پشت به من مقابل آینه ایستاده و دستانش را ستون تنش کرده و زل زده به صفحه‌ی گوشی‌اش که مدام زنگ می‌خورد .

قبل از آنکه بروم سمتش ، جواب سونو را همراه با پستونک می‌اندازم داخل کیف دستی مشکی‌ام که دمه دستی ترین کیفِ این هفته‌ام بود .

می‌روم به سمتش ،  یک دستم را می‌گذارم روی شانه‌اش که می‌چرخد و زل می‌زند به چشمانم و من نمی‌دانم باید در آبی چشمانش غرق شوم یا سفیدی چشمانش که دریای سرخ شده !! لحظه‌ی بعد او خود گزینه‌ی سوم را پیش رویم می‌گذارد و من را غرق می‌کند میان لب‌هایش .

خشن‌تر و بی طاقت‌تر از همیشه است و من مثل همیشه درک می‌کنم و می‌گذارم عقب عقب هولم دهد تا برسد به تخت و صدای نفس نفس زدن‌هایش در اتاق پخش شود .


میان نفس نفس زدن هایش ناله کردم ، میان نفس نفس زدن هایم آه کشید .

 

 

ناظر : @ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2
#پریسا

 

 


چشمانم از زور خواب باز نمی‌شوند ولی نگاهم به ساعت روی میز می‌افتد که یازده و نیم را نشان می‌دهد !!.... ناباور دوباره به ساعت نگاه می‌کنم !!

 با یادآوری اینکه امروز پنجشنبه است و مهران خانه‌ست سرم را می‌چرخانم اما تخت خالی ست !! وقتی در جایم می‌نشینم نگاهم کشیده می‌شود به آینه مقابل تخت و کبودی‌های گردنم !!....

دست می‌کشم روی آن حاله‌ی بنفش رنگ و آخم هوا می‌رود ؛ من مطمئنم کسی بلایی سر مرد من آورده وگرنه مهران در تمام این پنج سال یک بار هم بی‌ملاحظه نبوده که من حالا گردنم حتی زانوهایم کبوداند !!


دستم را دراز می‌کنم تا شانه را بردارم اما چشمم می‌خورد به کاغذ روی میز و این از مهران بعید است !! این مرد استاد اوریگامی ست اما حالا روی تکه کاغذی که انگار از انتهای یک سالنامه کنده شده باشد یک آدرس نوشته بدون اینکه کوچک ترین تایی به آن کاغذ زده باشد و عجیب تر اینکه وقتی قصد می‌کنم زنگ بزنم به او می‌بینم که پیام داده "عصر ساعت پنج بیا به آدرسی که جلوی آیینه ست ، شناسنامه ات رو هم بیار" و عجیب‌تر اینکه وقتی زنگ می‌زنم جواب نمی‌دهد .... خاموش نیست ، در دسترس هم هست ، روی پیغام‌گیر نیست فقط جواب نمی‌دهد !!

مهرانی که اگر قرار بود عملش طول بکشد حتماً قبلش به من خبر می‌داد تا مبادا نگران شوم حالا چرا جوابم را نمی‌دهد ؟!

 سرچ می‌کنم و می‌بینم آدرس برای یک دفتر خانه‌ی اسناد رسمی است و کمی ذوق می‌کنم و کمی هم توی ذوقم می‌خورد که سوپرایزم لو رفت و از فکر اینکه قرار باشد همانطور که قبلاً گفته ویلای رامسرش را به نام فرزند اولمان بزند کمی بیشتر از کمی خوشحال می‌شوم .


 باوجود ترافیک مسیر در این ساعت ، دقیقاً پنج و ده دقیقه رسیدم به دفتر خانه ، به محض پارک کردن ماشین چشمم افتاد به گل فروشی‌ای که کنار ورودی دفترخانه است و نمای شیشه‌ایی که هر عابری را وسوسه می‌کند تا برای معشوقش گل بخرد .


با خاموش کردن ماشین چشمم مهرانی را دید که درِ دفترخانه راه می‌رود ، در ماشین را که می‌بندم سرش می‌آید بالا و خیره می‌شود در چشمانم ، حرف چشمانش را نمی‌فهمم و نمی‌دانم چرا از دیشب هی نگاه می‌دزدد از من !!...

مطمئنم مهران هیچ وقت کت شلوار زیتونی روشن نداشته چون اصلا این رنگ به او نمی‌آید !!

 به سلامم جواب می‌دهد اما برای "خوبی؟" فقط سرش را تکان می‌دهد که این از مهران بعید بود !!

 می‌رود کنار و با دست به داخل اشاره می‌کند ، وارد می‌شوم و دلم می‌خواهد بپرسم "چه شده تو را ؟"
 ولی می‌دانم الان وقت اوقات تلخی نیست .
می‌رسیم به آسانسور و او دکمه را می‌زند ، چشمم می‌افتد به تابلوهای کنار آسانسور که : طبقه اول ....

آسانسور می‌رسد و من اصلاً فرصت نمی‌کنم که تابلو را بخوانم و بدانم که هر طبقه برای انجام چه کاری ست .

 در آسانسور من و مهران کنار هم ایستاده‌ایم و او دکمه‌ی طبقه‌ی چهارم را می‌زند ، از آینه زل زدم به اویی که انگار متوجه نگاه‌های خیره‌ی من نیست ولی نمی‌داند بعد از پنج سال دیگر دستش برایم رو شده ؛ من دیگر جنس سوپرایز های او را می‌شناسم .


از آینه دوباره نگاهش می‌کنم و پیشانی سرخش و آن رگ‌های برجسته‌ی پیشانی و فکش می‌گویند "یک جای کار می‌لنگد" ، مهران هیچ وقت تا این حد دیگر بازیگر خوبی نبود !!....

تا می‌پرسم : چی شده ؟ صدایی بهم می‌ریزد جورچین افکارم را با گفتنِ  "طبقه‌ی چهار"

 بازویش را که کت آنقدر سفت قاب گرفته ، می‌گیرم ولی او نرم دستش را می‌کشد و دستم را لای انگشتانش می‌گیرد و می‌گوید "عجله کن" و پشت دستم را می‌بوسد بعد هم از آسانسور می‌رود بیرون و دست من را هم رها می کند ....

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3 
#پریسا

 

 


پشت سر مهران وارد می‌شوم ، در اولین  نگاه سفره‌ی عقد پر زرق و برقی که آن وسط پهن است نگاهم را می‌گیرد ؛ نگاهم را تا جایگاه عروس و داماد بالا می‌کشم که می‌بینم شقایق روی یک صندلی نشسته و صندلی کنارش خالی ست . 
وثوق ، عموی مهران ، کنار صندلی داماد ایستاده ، این مرد برخلاف معنی اسمش اصلاً قابل اعتماد نیست .

 سلام می‌دهم که طبق معمول شقایق جواب نمی‌دهد اما اینبار رو ترش نمی‌کند ، نگاهش را کج نمی‌کند بلکه لبخند می‌زند ، نه این لبخند نیست پوزخند است !!....  جواب سلامم از سمت راست می‌آید ، مامان و بابا سلامم را جواب داده‌اند ؛ نگاهشان که می‌کنم همه‌ی دل قرصم می‌ریزد ....

 چیزی این وسط درست نیست که بابا  حالش از مهران هم بدتر است !!.... هیچ چیز سر جایش نیست که بزرگِ خاندانِ مدرس در مراسم عقد تنها دختر خاندان نیست ....

 وقتی مهران صدایم می‌زند : پریسا ؟

نگاهم اینبار به سمت چپ می‌چرخد ؛ دلگیرم از تو مهران که به خاطر عقد شقایق دلگیری .

سمت چپم مرد نسبتاً   مسن و کم مویی پشت میز نشسته بود که جلوی میزش چهار صندلی قرار داشت  ، مهران در راستای همان صندلی‌ها ایستاده بود ؛ وقتی نگاه خیره‌اش را روی یکی از آن صندلی‌ها دیدم جلو رفتم و روی همان نشستم ، برخلاف انتظارم و برخلاف تمام این سالها او رفت و مقابلم نشست .... ناباور نگاهش کردم ، هیچ صدایی از من در نمی‌آمد انگار صدایم از شوک و ناباوری ، مرده بود ....
خیره نگاهش کردم تا از چشمانم بخواند که دلخورم اما او نگاهش را داد به دستان گره خورده‌اش و من تازه یادم آمد که مهران از دیشب حلقه‌اش دستش نیست !!.... 


 مگر همین مهران و اطرافیانش نبودند که قسم می‌خوردند هیچ وقت حس بین او و شقایق دو طرفه نبوده و همه چیز فقط از جانب شقایق است پس چه شد ؟! این همه اخم و رگ‌های باد کرده و گرفتگیش از دیشب و بدتر از همه درآوردن حلقه‌اش چه می‌گویند ؟؟!! 


نگاهم هنوز میخ نگاهشه که میخ شده به دستانش .... همان مرد مسنِ پشت میز می‌پرسد : آماده‌ای دخترم ؟؟

 نگاهش می‌کنم ، فکر کردم منظورش شقایق است ، خواستم بپرسم داماد چرا دیر کرده ؟ اما دیدم مرد منتظر به من چشم دوخته !!

با گره‌ای که بین ابروهایم افتاده بود پرسیدم : آماده برای چی ؟ 

مرد با گنگی به منی نگاه کرد که چهره‌ی از همه جا بی‌خبرم در شیشه‌های عینکش منعکس شده بود ، نگاهش را از من به مهران سوق داد و گفت : آقای مدرس بهتره برای خواندن خطبه‌ی طلاق عجله کنید تا به عقد هم برسیم .

ومن هنوز گیر اول جمله‌ام !! خطبه‌ی طلاق !!!

مهران از جایش بلند می‌شود و روی میز آن مرد که من از همان بدو ورود حس خوبی به او نداشتم خم می‌شود و شروع می‌کند به امضا کردن و من با خود می‌گویم طلاق چه کسانی ؟ من و مهران ؟ شوخی‌شان گرفته ؟ چرا ؟ چرا طلاق ؟ چرا الان ؟ چرا اینجا؟ مگر چه شده ؟ 
به مهران که از سر صبر برگه‌ها را امضا می‌کند چشم می‌دوزم و با صدایی که خفه شده بود نامش را خواندم ، شنید که صدایش می‌زنم ، این را از تعللش در امضا کردن فهمیدم اما "جانم" همیشگی‌اش را نثارم نکرد و دوباره مشغول امضا زدن شد .

نگاهم در اتاق چرخ خورد و افتد به لباس زیتونی رنگ شقایق و دوباره نگاهم برگشت روی مهران و کت و شلوار خوش رنگش .... عقلم را داشتم از دست می‌دادم .... از خودم پرسیدم : چرا من امروز مانتو و شلوار حتی روسری و کفش و کیفم را مشکی پوشیده‌ام ؟ انگار آمده بودم سر قبرم تا بر جنازه‌ام عزا بگیرم .... 
کیف مشکی‌ام مرا یاد جواب سونویی می‌اندازد که الان همراه دارمش .

هنوز تصمیم نگرفتم چه کنم که مهران خودکار را سمتم می‌گیرد .... خودکار را از دستش گرفتم .

با تصور بر اینکه دوباره مقابلم روی همان صندلی می‌نشیند لبم را تر می‌کنم تا بگویم که دارد پدر می‌شود اما او برخلاف انتظارم نه تنها روی آن صندلی ننشست بلکه رفت و جایگاه خالی داماد را پر کرد و من یقینا هیچ وقت دیگر اینقدر سوپرایز نمی‌شوم !!....

کاش امروز ، همه‌اش یک کابوس بود ، بخدا که بیدار می‌شدم و تمام هست و نیستم را صدقه می‌دادم .

نمی‌دانم چرا هی پلک چپم می‌پرد ؟

برمی‌خیزم و لعنت می‌فرستم به کفش‌های پاشنه بلندم اگر لرزش پاهایم را نشان دهند .... بر می‌خیزم و لعنت می‌کنم خودم را اگر بچرخم و نگاه کنم به او .... می‌ایستم و امضا می‌کنم و دوباره روی همان صندلی می‌نشینم .

چک امضا شده‌ی وثوق روی میز آن مرد می‌گوید دستش با این ها در یک کاسه است .

مرد پشت میز با وجود فاصله‌ی بین من و دامادی که کنار عروسش نشسته خطبه طلاق را می‌خواند ؛ بعد از اتمام خطبه ، شناسنامه‌ام را برمی‌دارم و حلقه ام را در عوضش روی میز می‌گذارم ، به این فکر می‌کنم که چرا پنج سال پیش ضمن عقد ،  حق طلاق را از من گرفتند ؟!

وقتی راه خروج را پیش می‌گیرم صدای شقایق را می‌شنوم که می‌گوید : نمی‌خوای تبریک بگی ؟
می‌ایستم ولی نمی‌چرخم جوابی هم نمی‌دهم و دوباره راه می‌افتم .

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
  • لایک 6
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4
#پریسا

 

 

 


منتظر آسانسور نماندم و راه پله‌ها را پیش گرفتم ، نمی‌دانستم باید از کدام راهرو بروم ، انگار راه خروج از آن ساختمانِ لعنتیِ نحس را گم کرده بودم ، دیوانه‌وار تابلوهای EXIT را دنبال کردم تا به خیابان رسیدم .

 نمی‌خواستم رانندگی کنم یعنی نمی‌توانستم اما نهایتاً تا چند دقیقه دیگر نو عروس و داماد می‌رسند پایین و من دلم نمی‌خواست من را اینجا ببینند در نتیجه می‌نشینم پشت فرمون و تازه یادم می‌افتد که صبح چقدر سوال داشتم چقدر چرا داشتم .... چرا دیشب آنقدر بوی الکل می‌داد ؟؟
چرا دیشب خورده بود ؟؟
 مگه قرارمان این نبود که دیگر لب به آن زهرماری نزند ؟؟
 چرا حمامش آنقدر طول کشید ؟؟
 چرا شام نخورد ؟؟
 چرا حواسش نبود که بدون او شام نمی‌خورم ؟؟
 چرا دیشب معاشقه‌اش با همیشه فرق داشت ؟؟
 چرا صبح برگه‌ی یادداشت را حتی یک تای معمولی هم نزده بود مگر نمی‌دانست من اوریگامی‌هایش را دوست دارم ؟؟ 
چرا زنگ زدم جواب نداد ؟؟
 چرا .... چرا .... چرا طلاقم داد؟؟


وقتی می‌رسم خانه همین که ماشین را پارک می‌کنم ، کنار چرخ جلو بالا می‌آورم و از یک جایی به بعد فقط عق می‌زنم ؛ وارد خانه که می‌شوم و لامپ‌های خاموش را می‌بینم بالاخره گریه‌ام می‌گیرد .


___________ 


ساعت را که می‌بینم یادم می‌آید که هجده ساعت پیش مهران شقایق را عقد کرد .... یادم می‌آید هجده ساعت پیش حلقه‌ام را در آوردم .... یادم می‌آید هجده ساعت پیش مطلقه شدم و تمام دیشب را فکر می‌کردم مثل فیلم‌ها و رمان‌ها نصف شب برمی‌گردد و می‌گوید که .... نه هیچی نمی‌گوید یعنی حرفی ندارد که بگوید فقط برمی‌گردد .... اما برنگشت ، نیامد .

پس فیلم‌ها و رمان‌ها باشند برای اهل هنرش اینجا دنیای واقعی ست او برنگشت ....

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
  • لایک 6
  • تشکر 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5
#پریسا 

 

 

 

با وجود اینکه اشتها نداشتم یک سیب و یک لیوان شیر عسل خوردم ، من هرطور شده بچه‌ام را نگه می‌دارم حتی اگر شده تبدیل شوم به یک فراری ....

مهران به محض اینکه بفهمد من باردارم واویلا می‌شود !! ....
اما اگر وثوق بفهمد اوضاع به مراتب بدتر هم می‌شود  !! ...
به جایی رسیده‌ام که حتی واکنش مهران را هم نمی‌توانم پیش‌بینی کنم !!.... انگار نه انگار که پنج سال تمام با او زندگی کرده‌ام !!.... او به قدری مرا متعجب کرده بود که دیگر اصلاً او را نمی‌شناختم .... ولی مطمئنم وثوق برای تضمین خوشبختی و آینده‌ی دخترش دست به هر کاری می‌زند .... هر کاری . 

 آیفن که به صدا در می‌آید حسی به سراغم می‌آید ، حسی مابین خنده و گریه ، دلم می‌خواهد مهران باشد ، اگر کس دیگری باشد در را باز نمی‌کنم اگر مهران باشد .... باز هم در را باز نمی‌کنم .
 
اینبار گوشیم زنگ می‌خورد و من با اینکه مطمئنم مهران زنگ نمی‌زند اما دلم می‌خواهد پشت خط او باشد اما با دیدن عکس علی به خودِ خوش خیالم پوزخند می‌زنم ؛ تماس را که وصل می‌کنم صدای آرامش در گوشم می‌پیچد .
علی مثل تمام این پنج سال و قبل‌تر از این پنج سال صدایم می‌کند "پری" جای مهران خالی که سر این مدل صدا زدن با من و با خودش و با همه‌ی آدم‌ها برای چند ساعت قهر کند و تا پایان روز به خودش پرچم صلح نشان ندهد .


 وقتی علی می‌گوید که  پشت در است اما کسی در را باز نمی‌کند ، از جایم می‌پرم و قبل از قطع کردن می‌گویم : الان باز می‌کنم و باز هم کردم .
 درِ ورودی منتظرش می‌مانم ؛ طول حیاط را که طی می‌کند سرش پایین است و نرسیده به پله‌های جلوی ساختمان باهم چشم در چشم می‌شویم ؛ لبخندش در کسری از ثانیه از بین می‌رود و چشمانش درشت می‌شنوند .... همیشه همین گونه بود وقتی خیلی نگران می‌شد یا خیلی ناراحت ، چشمانش درشت می‌شد ولی وقتی خوشحال بود و می‌خندید چشانش ریز می‌شدند .
 پله‌ها را بالا می‌آید ، جعبه‌ی در دستش را تازه می‌بینم ؛ جعبه‌ی زیبایی بود .
جواب سلامم را می‌دهد و می‌پرسد : خوبی ؟ و من با موهای مشکی‌ام که ریشه‌ی خرمایی‌اش در آمده و از دیروز شانه نخورده و صورتی که حتی ندیده مطمئم زرد است و چشمانی که گریه و بی‌خوابی قرمزش کرده می‌گویم : آره خوبم .
 قصدم دروغ گفتن نبود به جان مسبب این حالم قسم که قصدم دروغ گفتن نبود .
 تعارفش می‌کنم داخل که او جنتلمن‌وار اول مرا می‌فرستد داخل و خودش در را می‌بندد .
وقتی روبه‌رویم می‌نشیند متوجه می‌شوم پشت به دیواری نشسته است که عکس بزرگی از من و مهران رویش نصب شده و این نمی‌تواند تصادفی باشد چون در این پنج سال هر بار که آمده به اینجا پشت به همین دیوار نشسته .

به یک باره انگار که کسی در ضمیر ناخودآگاهم بشکن بزند می‌گوید "ببین با جعبه‌ی شکلات مورد علاقه‌ات اومده اونم درست روز بعد از طلاق تو و مهران به نظرت قصدش چیه رفیق ؟!"

خیره می‌شوم به علی که همان طور روی آن مبل ماتش برده و تا می‌خواهم بپرسم چرا اومدی ؟؟
می‌پرسد : چرا حالت اینقدر بدِ ؟
صدادار می‌خندم ، خنده که نه بیشتر شبیه زهرخند است و می‌گویم : کی گفته حال من بدِ ؟
 و علی برایم می‌خواند : پیداست ز زهرخنده‌ی من که مرا با این لب خندان چه دل پر خون است .

 اشک‌هایم بدون این که روی صورتم بلغزند پایین می‌چکند ؛ علی با نگرانی بیشتری نامم را می‌خواند :  پری ؟!
 وقتی جوابی نمی‌دهم دوباره صدایم می‌زند : پری ؟
 سرم که بالا می‌آید ناخواسته به او لبخند می‌زنم ؛ گیج به منی که تا دقیقه‌ای پیش گریه می‌کردم و حال اینگونه می‌خندم نگاه می‌کند ، جنون که شاخ و دم ندارد ؛ سرم را به معنای " چیز نیست " تکان می‌دهم و صدادار و بلند می‌خندم .
دیوانگی اگر ریخت و چهره داشت زنی بود شبیه من .

 _ پس پاک کن اشکاتو الان اگه شوهرت برسه فکر میکنه من اشک زنشو در آوردم ؛ اونوقت زنمو بیوه می‌کنه .
این شوخ طبعی‌ها از علی بعید بود !!
 با این حرفش لبخندم کیش می‌شود و نگاهم مات و زیر لب می‌پرسم : زنت؟
به شوخی اما تلخ می‌خندد و می‌گوید : یلدا .
سؤالی نگاهش می‌کنم که می‌گوید : ترم اولیِ ؛ از دانشجوهای خودمِ شرایطش و خونوادش به خونوادمون می‌خوره .... دختر خوبیِ  (با خنده و کنایه اضافه می‌کند) قیافه‌اش اصلاً شبیه تو نیست .


 + به عمو و زنعمو گفتی ؟


_ هنوز نه ، حتی به خود یلدا هم نگفتم یعنی گفتم ولی خیلی سر بسته یه جوری که هم بفهمه هم نفهمه .

جعبه‌ی شکلات را خودش باز می‌کند و آن را روی میز مقابل‌مان می‌گذارد .

_ اومدم اول به شماها بگم تا خیال مهران راحت بشه و دیگه اینقدر زیرآب منو نزنه .

لحنش نه جدی بود نه شوخی .... انگار باز دوباره مهران برایش دردسری تراشیده ؛ حسادت‌های مهران را باور کنم یا متارکه‌اش را ؟!

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت6
#پریسا

 

 

 


+ دوسش داری؟ 

می‌پرسم با اینکه می‌دانم نباید بپرسم .
 او هم از من نگاه می‌دزدد و جواب می‌دهد :  قرار نیست که زندگی بر پایه‌ی دوست داشتن بره جلو .

برای اینکه دروغ نگوید حتی بحث را فلسفی هم می‌کرد .

علی را آنقدری می‌شناختم که بدانم چیزی آزارش می‌دهد ، پرسیدم : چیزی شده ؟

سرش را میان دستانش گرفت و موهای پرکلاغی‌اش را با انگشت شانه زد و به نجوا گفت : خسته شدم پری ، توی این ماه برای بار چهارم رفته دانشگاه (مهران را می‌گفت ، قبلاً هم این کار را کرده بود ، نمی‌دانستم از دستش سرم را باید به کجا بکوبانم ؟! این مرد با کارهای ضد و نقیصش معادلاتم را بهم می‌زد) حرفی نمونده که پشتم نزده باشه ، واسم کمیته‌ی انضباطی تشکیل دادن ، تعداد واحدامو کم کردن .... خبرش همه جا پیچیده .

سرش را بالا گرفت اما نگاهم نکرد و با شرمی که در صدایش بود پرسید : توی تموم این سالها حرکتی ، حرفی از سمت من بوده که خدایی نکرده .... (مکثش طولانی شد) .... فکر کرده باشی من .... (دوباره مکث کرد) .... اونقدری بی‌شرفم که هنوزم چشمم .... دنبالت باشه ؟ دنبال یه زن شوهر دار ؟!

مهران مرا هم با این کارهایش خل کرده بود ، حساسیتش روی علی را درک نمی‌کردم ، آنچه که در گذشته بین من و علی بود هیچ وقت رسمی و علنی نشده بود بیشتر شبیه انتظارات خانواده‌ها بود که ما هیچ کدام به آن بال و پر نداده بودیم که مهران آمد و شد تمام دنیای من و من امروز مانده بودم زیر آوار همان دنیا .
بی‌مقدمه و بی‌فکر گفتم : من و مهران دیروز جدا شدیم .

- چی ؟!

+ مهران طلاقم داد .

اینبار تقریباً داد می‌زند : طلاق؟ یعنی طلاق خواستی اونم قبول کرد ؟

+ نه .

می‌خواهم توضیح دهم و بگویم دیروز چه شد اما صدای زنگ گوشیم نمی‌گذارد و من با فکر اینکه مهران فهمیده علی اینجاست و زنگ زده ، پروانه‌ها در دلم به رقص آمدند اما وقتی اسم شقایق را دیدم ماتم برد .... تا خواستم گوشی را بردارم قطع کرد و پشت بندش چند تایی عکس فرستاد .

در اولین عکس ، مهران پشت فرمان است .... در دومی ، با بالا تنه‌ی برهنه و شلوارک سفید روی یک تخت دونفره است و شقایق خودش در عکس نیست اما انعکاسش در آینه‌ی کنار تخت افتاده و آن پیراهن لیمویی کوتاهی که به تن دارد همان رنگ مورد علاقه مهران است ....
 
بقیه‌ی عکس ها را حاضر نیستم ببینم  یعنی نمی‌توانم ، چیزی هم نمی‌بینم جز یک سری تصاویر مات ، پشت پرده‌ی اشک .
علی که گوشی را از دستم می‌گیرد مغزم فرمان می‌دهد گوشی را از او پس بگیرم اما نمی‌گذارد و بیشتر از اولی و دومی می‌بیند ؛ وقتی که خیز برداشت سمت در ، دو دستی بازوی راستش را گرفتم ، با چشمانی که زیرشان سایه‌ای قرمز افتاده زل می‌زند به چشانم و بازویش را عقب می‌کشد و در عوض هر دو بازویم را می‌گیرد در دستانش و تکانم می‌دهد .... دیدن عکس‌های مهران شد نمکی روی زخم‌های کهنه‌اش و از یادش برد به منی دست می‌زند که از محارمش نیستم .
با داد می‌گوید : می‌فهمی چه بلایی سرت اومده ؟! مردت ، شوهرت ، طلاقت داده و الان داره با یکی دیگه هرز میپره .
  
می گویم "زنشِ" می‌گویم اما آنقدر آرام که فکر نمی‌کردم بشنود اما می‌شنود و می‌پرسد : زنده؟

+ از دیروز تا حالا زنشه .

_ تو چیکارشی ؟

+ زن سابقش .

_ پری؟ پری ؟ پری ؟ چیکار کردین ؟ 

+  من ؟؟ هیچی به خدا ، یهو گفت ساعت فلان ، فلان جا باش ؛ رفتم ؛  نگفته بود می‌خواد طلاق بگیره نگفته بود که می‌خواد زن بگیره اما هم طلاق گرفت هم زن .
حرفم که تمام می‌شود گریه‌ی بی‌صدایم ، صدا می‌گیرد اما در نهایت هق‌هق‌هایم به بیهوشی منجر می‌شوند .


__________


صدای ضربه زدن می‌آید انگار کسی دارد پا بر زمین می‌زند چشمانم را که باز می‌کنم در امتداد ملافه‌ی سفیدی که رویم پهن شده ، کمی جلو تر از تخت ، زیر تلویزیونی که روی دیوار نصب است علی روی تک صندلی اتاق بیمارستان نشسته و زل زده به من .
 چشمانش درشت‌تر و زیر چشمانش هم قرمزتر شده نگاهم را از علی می‌دهم به صفحه‌ی تلوزیون و می‌بینم اخبار دارد از تاسیس یکی از مجهز ترین بیمارستان‌ها حرف می‌زند بیمارستانی که سهام داران عمده‌اش وثوق و مهران‌اند .

علی که تلوزیون را خاموش می‌کند نگاهم می‌نشیند در چشمان رنگ خونش 
می‌پرسم : چرا اینجوری شدی تو ؟
صدایم به قدری گرفته بود که جا خوردم !!

_ اگه بگم چی به سرت اومده تو هم می‌شی مثل من ، شاید بدتر از من .

+ بدتر از این نداریم که شوهرم دیروز طلاقم داد و امروز با دختر عموش رفته شمال اما منِ حامله با پسرعموم اومدم بیمارستان .

وقتی می‌فهمد که خودم می‌دانم اوضاعش از آنی که بود هم بدتر می‌شود و روی صندلی رسماً وا می‌رود و وقتی می‌پرسد : می‌دونستی و گذاشتی طلاقت بده ؟!
 صدایش از من هم خسته‌تر است .
فقط سر تکان می‌دهم .

_ چرا ؟

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7
#پریسا

 

 

 


+ چون وقتی خواستم بهش بگم نشد و فرداش اون شد داماد وثوق ، از وثوق هر چی بگی بر میاد مخصوصاً وقتی یه سر داستان برسه به شقایق .
نگاهش همچنان به من بود ، با حرص گفتم : مطمئنم واسه گرفتن رای دادگاه خود وثوق اقدام کرده ، دست کم یه ماه واسه طلاق برنامه چیدن اونوقت من سر سفره‌ی عقدشون می‌فهمم تاریخ مصرفم سر اومده .

بی‌توجه به تمام حرف‌هایم حرف خودش را زد : باید بهش بگی .

+ نه ؛ نمی‌گم .

_ اون حقشه که بدونه .

+ منم حقم بود بدونم می‌خواد طلاقم بده منم حقم بود بدونم رابطه‌ی اون و شقایق یه طرفه و تموم شده نبوده .

شوکه شده به من خیره می‌ماند و کم کم خشم جای تعجب را می‌گیرد ؛ مردان خانواده‌ام غیرتی بودند زخم‌های گذشته تعصبشان را بیشتر هم کرده بود اما علی روشنفکر‌ترین فردی بود که می‌شناختم و منطقش هیچ وقت از کار نمی‌افتاد درست برعکس من . سعی داشت مرا قانع کند اما من حکایت همان یاسین در گوش خر خواندن بودم .

_ آره همه‌ی اینا حقته ولی حق نداری از این بچه برای تلافی کارای اونا استفاده کنی .

خشمگین و متحیر با صدایی که اوج می‌گرفت گفتم :  قصدم همچین چیزی نیست .

_  پس چیه ؟ حواست هست توی ایرانی ؟! نمی‌تونی بچه رو بی‌پدر برزگ کنی .... تازه دو روز دیگه که شکمت زد جلو چی ؟؟ اونوقت مهران می‌فهمه که وثوقم می‌فهمه همه می‌فهمن ....

یک دندگی خرج می‌کنم : هیچ‌کس نمی‌فهمه .

_ چه جوری می‌خوای نگهش داری؟

+ دوباره ازدواج می‌کنم بچه رو هم می‌گم بچه‌ی شوهر دوممه .

_ احمق تو الان حامله‌ای یعنی چی ازدواج می‌کنم ؟!

+ آدمشُ پیدا می‌کنم .

_ می‌دونی پری حس می‌کنم نمی فهمی به جون خودت نمی‌فهمی .


_______


حوالی ساعت هشت شب بود که علی به زور به جیگرکی بردم می گفت چنان رنگم پریده که انگار جای خون ، شیر در بدنم جریان دارد ، حرفش را وقتی خودم را در آینه‌ی ماشین دیدم فهمیدم .

مجبورم کرد لقمه هایی که خودش برایم گرفته را بخورم ، من که انگار مغزم به کما رفته بود .

وقتی رسیدیم خانه یادم نمی‌آمد علی را به داخل تعارف کردم  یا نه ؟!
 از او تشکر کردم یا نه ؟!
ولی مطمئنم به مهران فکر نکردم جز وقتی که لباس‌هایم را کنار لباس‌هایش آویزان کردم جز موقع مسواک زدن که دیدم مسواکش کنار مسواکم جا خوش کرده و جز موقع خواب که آغوشش نبود ، زمزمه‌هاش نبود ، گرمای نفس‌هایش نبود ، بوسه‌هایش .... و اما بوسه‌هایش که از دیروز تا حالا برای کسی جز من بود ....

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8
#مهران 

 

 

 

 

برای تسکین عقده‌های عفونت کرده‌ام پناه آوردم به ساحل ؛ زل زدم به انتهای دریا ، به همان جایی که دریا و آسمان یکی می‌شوند .

اَمان که فکر پریسا ؛ حتی برای لحظه‌ای از سرم بیرون نمی‌رود ؛ وقتی یادم می‌افتد چه کردم با او بیزار می‌شوم از خود لعنتی‌ام .


_______________________

 

صدایش که می‌رسد به گوشم تازه دو هزاریم می‌افتد که دیگر راه دررویی ندارم و جا گذاشتن گوشیم قرار نیست مشکلی را حل کند .
با همان پیراهن کوتاه لیمویی که حالا فقط رویش یک لباس بلند کلاه‌دار پوشیده ، می‌نشیند کنارم و بوی تند ادکلنش واقعا برای آدمی که سردرد و عذاب وجدان دارد چیزِ عذاب‌آوری است .

 دست که می‌گذارد روی بازویم نگاهش می‌کنم ، نمی‌فهمم چرا هی رنگ لنزش را عوض می‌کند ؟!  اصلاً چرا جلوی منی که از بچگی دیدمش لنز می‌گذارد ؟! من که می‌دانم چشمانش قهوه‌ای سوخته است درست مثل ذاتش که پدرسوخته است .

 نگاهش را از من می‌گیرد و می‌دهد به دریا و در مورد برنامه‌ی تفریحیِ مفرح فردا حرف می‌زند و انگار نه انگار که آمده و گند زده وسط زندگی من ؛ به نیم رخش خیره می‌شوم ؛ بینی‌ای که از هر زاویه‌ای عملی بودنش مشخص است و گونه‌ها و لب‌هایی که حجم زیادشان در نیم رخ کمی دل می‌زند .... شاید ظاهرش خوب باشد بله او ظاهرش خوب است این منم که به نچرال بودن‌های پریسا عادت کردم ، دل کندن از آن همه زیبایی آسان نیست ....

 نگاهم سر می‌خورد پایین‌تر و با دیدن یقه‌ی باز لباسش یادم می‌افتد آدمی که کنارم نشسته یک عروسک پروتزی است ، یاد آخرین صبحم با پریسا می‌افتم که بین آن همه حس بد با دیدن کبودی‌های تنش ، حس خوبی را تجربه کردم ، کبودی‌هایی که یادآور مالکیت  من بر او بود ....

شقایق سرش را به یکباره می‌چرخاند و نگاهم به یقه‌اش را نمی‌دانم چه تعبیر می‌کند که با خنده می‌گوید : همش ماله خودته .

 همان دم کسی به اسم کوچک صدایم می‌زند ؛ سر که می‌چرخانم سمت صدا از دیدنش این موقع از سال آن هم اینجا کمی جا می‌خورم !! خب او هیچوقت آدم خبر دادن نبود و همگی می‌دانند آدم سر زده یعنی رایان .


در لابی خیره‌ام به موهای بلندش که هی حواسم را با چشم و ابرو آمدنش پرت می‌کند ؛ دلم می‌خواهد بپرسم چه چیزی در شقایق تا این حد برایش سوال برانگیز شده ؟


شقایق با خنده و عشوه‌ای که همیشه در صدایش هست پا می‌شود و می‌گوید : من میرم و زود‌تر می‌خوابم تا شما دو تا اینقدر با چشم با هم حرف نزنین .

و دقیقه‌ی اخر از پشت خم می‌شود رویم و گونه‌ام را می‌بوسد بعد می‌رود و من با دست‌هایی مشت شده خیره می‌شوم به گلدان گوشه‌ی سالن و تازه می‌فهمم گل‌های شقایق فقط برای دکور خوب‌اند .

رایان با نوک کفشش می‌زند به ساق پایم و می‌گوید : هوی حیوون مگه تو از خودت زن نداری که با دختر وثوق میای شمال ؟ 

می‌گویم زنمه ، می‌گویم اما یاد پریسایی می‌افتم که حلقه‌اش را گذاشت روی میز و رفت و انگار اسم پریسا مترادفِ "زنم" است وگرنه شقایق هیچ ربطی به واژه هایی مثل زنم ، همسرم ، خانومم ندارد .

_ خاک تو سرت دو زنه‌ای ؟ 

+ نه .

_ پَ چی؟

+ دیروز از پریسا جدا شدم .

_ فهمید اینو گرفتی طلاق خواست آره ؟ حقم داشت منم به چیزی که شقایق دست بزنه دیگه دست نمی‌زنم اصلاً اون چیز نجسه .

نگاه چپ چپم را حواله‌اش می‌کنم که می‌گوید : اینجوری نگام نکن خط انجیلِ که این یارو نجسه اصلاً برکتو از زندگی می‌بره .

+ تو هم که چقد از دین حالیته !!

_ نه تو خوبی ؟ بدون رضایت زن اولت رفتی دومی رو گرفتی اَه‌اَه (دروغ است اگر بگویم دلم برای این اداهایش ، این لوده بازی‌هایش تنگ نشده) 

+ اول پریسا رو طلاق دادم بعد شقایق رو عقد کردم .

حتی رایان با آن حجم از بی خیالیش ماتش می‌برد و بعد از  هفتاد هشتاد ثانیه می‌پرسد : موقت ؟ خب چرا این دختره ؟

+ دائم .

اولش فقط به چشمانم زل می‌زند بعد با روزنامه‌های روی میز که در دستانش لوله‌شان کرده بود ، می‌زند روی سرم و می‌گوید : خاک تو سرت ، آخه این زن زندگیه ؟ این اصلاً آدمه که تو گرفتیش؟

دلم می‌خواهد بپرسد چرا ، تا بگویم تا کمی سبک شوم اما چه توقع بی جایی ، رایان آدم سوال پرسیدن نیست .

 

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت9
#پریسا

 

 

 


آب سرد که به صورتم می‌خورد حالم خوب که نه اما بهتر می‌شود ، راهی آشپزخانه می‌شوم و بعد از خوردن شیر عسل و کمی هم نان آغشته شده به پنیر ساده ، راهی اتاق می‌شوم .

مجبور شدم کمی بیشتر از همیشه آرایش کنم تا هم زردی صورتم به چشم نیاید هم پف چشمانم .

وارد بیمارستان می‌شوم ، همان جو آرام همیشگی را داشت .
به احوال پرسی‌ها ساده جواب دادم و در خودم هیچ نشانی از زن حامله‌ای که به تازگی طلاق گرفته نیافتم .

جواب خانم شکوهی را که پرسید " چرا دکتر مدرس امروز نیومده ؟ " را خونسرد با شانه بالا انداختن می‌دهم ، اما وقتی بیتا بدان گونه صدایم می‌زند تعجب می‌کنم و کمی هم نگران می‌شوم ، از او که مقابلم ایستاده و نفس نفس می‌زند می‌پرسم : چیزی شده بیتا جان ؟

_ دکتر شاپور از دستت شکاره؟


دکتر شاپور مگر شنبه‌ها بیمارستان می‌آمد ؟ 

وقتی روبه‌روی دکتر شاپور می‌ایستم نگاهم به رد بخیه‌ی زیر ابرویش کشیده می‌شود و او داد می‌زند : به به !! بالاخره تشریف آوردید ! 


+ مشکلی پیش اومده؟ 

دکتر شاپور : نه چه مشکلی؟ و پشت بند این حرفش با صدایی که از سن و سالش بعید بود داد می‌زند : خانم تازه می‌پرسه مشکلی پیش اومده ؟!!

+ نه انگار واقعا مشکلی هست ، بفرمایین چی شده ؟

_تو (تا چهارشنبه که زن مهران بودم حتی قبل از این پنج سال که زن مهران شوم شما بودم اما الان چون زن سابقِ مهرانم شدم تو !! ) خود تو مشکلی .

+ میشه واضح‌تر و البته مودبانه‌تر بگید چی شده ؟
پوزخند صدادارش بیشتر از آن جمعیتی که دورمان جمع شده‌اند آزارم می‌دهد و چقدر بد که امروز از اداره‌ی نظارت بر درمان بیمارستانی هم برای بازرسی آمده بودند ، مشفق را که با آن پوزخند و نگاه معنادارش کنار سوپروایزر می‌بینم یادم می‌افتد که وثوق همه‌ی کارهایش برنامه‌ریزی شده است و لعنت بر تو وثوق که بعد از زندگی مشترکم ، آبرویم را هم به حراج گذاشتی ....


شاپور : شما پنج شنبه عصر برای عمل حاضر نشدین و هر سه نفر جونشونو از دست دادن خانوم !!! هیچ کدوم از بیمارای اون روز معاینه نشدن خانم حتی یک نفر .

پنج شنبه عصر ؟؟ پنج شنبه عصر من محضر بودم یعنی خواستند که من پنجشنبه عصر محضر باشم وای وای مهران و وثوق چه طور توانستند با جان سه نفر به خاطر خودشان بازی کنند اصلا مگر می‌شود سه مریض بد حال و اورژانسی برای زایمان در عصر پنجشنبه بیایند به یک بیمارستان خصوصی ؟؟ !!  صبر کن ببینم پنجشنبه پزشک شیفت که من نبودم !!

+ من پنجشنبه شیفت نبودم .

شاپور : بله شیفت خانم صبوری بوده ولی ایشون به شما خبر دادن که نمی‌تونن بیان و شما قبول کردین که به جای ایشون بیاید .
 
+ من اصلا با خانوم صبوری صحبت نکردم من نزدیک به یک هفته است که اصلا ایشونو ندیدم .

شاپور : ولی خانوم صبوری میگن شما قبول کردین حتی خانم مشفق هم شاهد بودن .
حرف شاپور که تمام شد خواستم بگویم شاهدی معتبر تر از مشفق نبود که بیتا عین قاشق نشسته می‌پرد وسط و می‌گوید : منم وقتی دکتر صبوری داشت با شما حرف می‌زد کنارش بودم .

چه دسیسه‌ی کثیفی ، از بیتا پرسیدم : تو شنیدی من قبول کنم ؟

بیتا : حتما قبول کردی که داشت ازت تشکر می‌کرد . (با چنان نفرت و بغضی هم نگاهم می‌کرد که انگار من هیتلرم و راه می‌روم و از عمد آدم می‌کشم)

+  یعنی چی ؟ 

وثوق از پیچ راهرو می‌پیچد و از میان جمعیت راه باز می‌کند و با کاغذی که در دست دارد می‌گوید : یعنی ما از این به بعد با شما همکاری نمی‌کنیم ، ما به پزشکی که با سهل انگاری باعث مرگ وحشتناک یه مادر و دوقلوهاش میشه نیازی نداریم ، به زودی کمیته‌ی انضباطی براتون تشکیل می‌دیم .

برگه ای که دستش بود را می‌گذارد روی میز و از همان راهرویی که آمده بود برمی‌گردد . 

وقتی پشت پرده‌ی داستان وثوق باشد شکایت کردن و پی داستان را گرفتن بی‌فایده است ، رفتن به علوم پزشکی هم فقط آبرو‌ریزی را بیشتر می‌کند .... لعنت به حقه‌های کثیفت وثوق .... لعنت .

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت10
#پریسا

 

 

 


عجیب آنجاست که هیچ کس هم از دست آن پزشک سهل انگاری که باعث مرگ سه نفر از اعضای خانواده‌اش شده شکایت نمی‌کند و این یعنی اینکه یا کل داستان دروغ بوده یا وثوق به خاطر اسم و رسم خودش هم که شده آن را به نحوی ماس مالی کرده و در آخر دیواری کوتاه‌تر از من پیدا نکرده تا تقصیرها را گردنش بیاندازد .... شاید هم به خانواده‌ی طرف گفته که آن پزشک خاطی را اخراج می‌کنم و وقتی از مجموعه‌ی پر آوازه‌ی وثوق اخراج شوی یعنی سخت جای دیگری می‌توانی مشغول شوی .

داستان وقتی تخیلی می‌شود که ستاره صبوری ، عاشق سینه چاک مهران که نزدیک به پنج سال است که حتی جواب سلام مرا هم نمی‌دهد برای جابه‌جایی شیفتش به منی زنگ می‌زند که حتی روحمم از آن تماس خبر ندارد و اینکه از من تشکر هم کرده از منی که تا آن موقع هنوز زن مهران بودم و اما بیتا دخترک ساده لوحِ کودن واقعا برایم سوال است که چگونه می‌تواند این حجم از نفهمی را تحمل کند ؟!

_______________________


منتظرم تا علی برسد  در این فاصله هم چای دم کرده‌ام هم میوه و شیرینی آماده کرده‌ام .


بعد از نشستنش روی همان مبل همیشگی ماجرای امروز را که براش تعریف می‌کنم اصلا تعجب نمی‌کند و می‌گوید : قابل حدس بود .

+ چطور ؟

_ وثوقِ دیگه ، بایدم کاراش اینجوری باشه ؛ آدمی که می‌خواد همیشه در راس باشه حالا به هر قیمتی ، معلوم بود دیر یا زود این کار رو باهات میکنه .
پیش بینی‌های غالباً درستش او را روانشناس جذاب‌تری کرده .

ادامه داد : چند وقت دیگه ازت می‌خواد برگردی و دوباره اونجا مشغول بشی تا قدرتشو به  رخ بکشه .

محال بود وثوق بخواهد که من برگردم به آن بیمارستان حتی اگر علی این احتمالات را بیان کند باز هم باور نمی‌کردم .


سکوت میانمان را علی شکست : ببین پری بهترِ ماجرای طلاقت رو زود‌تر به عمو اینا بگی هر چقدر دیر‌تر بفهمن بدترِ و اگه از کسِ دیگه بشنون اصلاً خوب نیست (پس از مکثی اضافه می‌کند) این خبری نیست که بشه از پشت تلفن گفت .

+ هوم .

_ چک کردم فردا  10 صبح یه پرواز واسه شیراز هست ؛ خوبه ؟

+ هوم .

______________________
                              

از ساعت هشت که علی دنبالم آمده تا همین حالا که چمدان‌ها را تحویل گرفتیم ، حال بدی دارم انگار در دلم دارند پرده‌های بلند سرسرای خانه‌ی آقا جان را می‌شویند.

+ علی ؟

_ بله؟

+ چی بهشون بگم ؟

_ راستشو .

چه راهنمایی اَرزنده و مفیدی ؛ گفتن راستش انگار کار آسانی بود .

رسیدنمان می‌خورد به وقت ناهار و قرار بر این شد حالا که بعد از شش ماه آمده‌ایم ، همگی جمع شویم خانه‌ی آقاجان .
 
علی زنگ در را که می‌زند آن صدای زنگ بلبلی بغض نشسته در گلویم را بزرگ‌تر می‌کند و انتظار نداشتم عاطفه در را برایمان باز کند !! تا مردی در این خانه باشد دردانه در را باز نمی‌کند  !!


در خانه‌ی آقا جان هنگام باز شدن صدایی شبیه به ترک خوردن یک بغضِ کهنه‌ی هجده ساله را می‌دهد ، عاطفه با دیدن علی و منی که بدون مهران آمده‌ام با کلی سوال که از چشمانش می‌بارد به زور سلام می‌دهد و بغلمان می‌کند ، در آغوش علی بیشتر می‌ماند .

 از آن سه پله که پایین می‌روم بوی اسپند و حیاطی که آبپاشی شده و بوی خاک را بلند کرده یادم می‌اندازد هجده سال است که دیگر این حیاط بوی نرگس خاتون را نمی‌دهد .

همه روی ایوان خانه ، کنار آقاجان ایستاده‌اند ؛ چهره‌ی همگی داد می‌زند که منتظرند بگویم مهران کجاست؟ 

زنعمو با دیدن علی از پله‌ها پایین می‌آید و مامان هم پشت سرش .
از آمدن علی بی خبر بودند .

حالا که احوال پرسی و روبوسی‌ها تموم شده بابا می‌پرسد : مهران کجاست بابا ؟ 

+ فکر کنم شمال .

بابا : فکر کنی ؟ یعنی چی ؟ 

مامان : یعنی چی که از شوهرت خبر نداری مادر ؟

+ آدم از شوهر خودش خبر داره ولی از شوهر مردم خبر نمی‌گیره ، آمار نمی‌گیره که کجاست .

مامان ماتش برده ، زنعمو می‌زند به صورتش ، بابا هنوز منتظر به من چشم دوخته و تا لب باز می‌کند آقا جان تذکر می‌دهد : محمد رضا مادرت توی اتاق کناریِ .

 منِ خوش‌خیال فکر می‌کردم بعد از آقاجان و مادری من و مهران می‌شویم لیلی و مجنون جدید این خانواده ....

باز هم بغض بی‌دعوت مهمان گلویم می‌شود .

به داخل خانه که رفتیم و گرد هم نشستیم عمو محمود پرسید : پریسا جان عمو درست بگو چی شده ؟

+ پنجشنبه طلاقم داد .

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت11 
#پریسا

 

 

 

 

مامان از حال می‌رود ، صدای یا حسینِ زنعمو در اتاق می‌پیچد و عاطفه را برای آوردن آب قند صدا می‌زند ، علی که تا آن موقع کنار پنجره ایستاده بود و از شیشه‌های رنگی به بیرون زل زده بود حالا پشت صندلی آقاجان ایستاده و شانه‌های غبار گرفته‌ی این مرد را ماساژ می‌دهد ، بابا با نگاهی که میخ من است اما مرا نمی‌بیند می‌پرسد : چرا ؟ 

می‌خواهم جواب دهم ولی چیزی هست که مانع می‌شود چیزی مثل شرم ، شرم از اینکه من برایش کافی نبودم شرم از اینکه دلش را زدم .

من جوابی نمی‌دهم که بابا می‌پرسد : چیکار کردی پریسا ؟!

اشکم می‌چکد ، دلخور می‌شوم از بابا ، پدرم که بهتر از هر کسِ دیگری مرا می‌شناسد ، فکر می‌کردم حداقل پدرم می‌داند که من آدمِ بد داستان نیستم ولی وقتی سوالش را با صدای بلندتر و توبیخ گرانه تکرار می‌کند می‌فهمم که نمی‌داند ....

بابا قصد برخاستن می‌کند ، عمو دست بابا را به موقع می‌گیرد و می‌گوید : بگو عمو جون بگو چی شده دورت بگردم ؟ 

 نگاهم می‌رود سمت دست چپ عمو که دست بابا را گرفته و آستین دست راستش که خالی‌ست .

من باز هم چیزی نمی‌گویم که علی می‌گوید : پری رو طلاق میده .... همون روز هم دختر عموشو عقد میکنه .

بابا ناباور به دهان علی چشم دوخته ، به آنچه شنیده شک دارد ، علی که به نشانه‌ی تایید سر تکان می‌دهد پدرم داد می‌زند که : غلط کرده .

نگاهش را از علی می‌گیرد و می‌دهد به من : مگه من مرده بودم یا بی غیرت بودم که از اون روز ، حالا اومدی میگی ؛ اون فکر کرده بی کس و کاری همچین بلایی به سرت آورده تو که می‌دونستی بی کس و کار نیستی .

 

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت12
#پریسا

 

 

 


زنعمو انگشتر طلایش را می‌اندازد در لیوان و بعد از هم زدنش آرام‌آرام به خورد مامان می‌دهد و زیر لب آیه الکرسی می‌خواند .... 
زنعمو بعد از همه‌ی این سالها ، بعد از تمام آن بلاهایی که سرشان آمده هنوز خدا را فراموش نکرده بود .... 


تقربیاً تا تاریک شدن هوا دعوا داشتیم و ساعت‌های بعدی را با صدای آرام‌تری حرف می‌زدیم بعد هم که همه قصد رفتن کردند آقا جان گفت بمانم من هم ماندم ، علی هم ماند .
 

دمه غروب و سرشب ، علی با حرف‌هایش بابا و عمو را که اسپند روی آتش بودند را آرام کرد و مامان را همراه با عاطفه به حیاط برد تا نفسی تازه کند .


بابا که زنگ زد به مهران بار اول جواب نداد بار دوم هم جواب نداد بار سوم رفت روی پیغام‌گیر و بابا تنها گفت : فکر می‌کردم مردتر از این حرفا باشی .

و پشت بندش با پدر مهران تماس گرفت که همان بوق اول ، تماس را وصل کرده بود ؛ صدای شرمنده‌اش را از آن طرف خط شنیدم و دیدم که بابا برای ادامه‌ی حرف‌هایشان به حیاط پشتی رفت .

 

_______________________________

 

 

بعد از آنکه آقاجان ناخن‌های مادری را کوتاه کرد ، من و علی را به صورت خیلی محترمانه با یک " شبتون بخیر باباجان " از اتاق بیرون کرد و حالا من روی تخت چوبی حیاط روی همان قالی کهنه نشسته‌ام و علی رو به رویم ، لبه‌ی استخر بزرگ حیاط نشسته .

نفسم را که صدا‌دار رها می‌کنم می‌گوید : تا چند وقت دیگه از ظاهرت معلوم میشه که بارداری .

+ هوم ؛ اونوقت همه می‌فهمن که بچه مالِ مهرانِ حتی با پوشیدن لباسای گشاد نمیشه قایمش کرد .
نگاه عاقلانه‌تری تحویلم می‌دهد و می‌گوید : تاریخ تولد بچه لو می‌ده که بچت ماله کیه .

+ نمی‌دونم چیکار کنم .... اگه الان بگم میخوام ازدواج کنم همه فکر می‌کنن به خاطر لجبازی با مهرانِ و اونوقت راضی نمیشن و همه سعی می‌کنن جلومو بگیرن .

_ اگه کسی باشه که عمو اینا قبولش داشته باشن اونوقت مخالفت نمی‌کنن .

نگاهش را که می‌دهد به درختان بلند پرتقال تازه می‌فهمم منظورش کیست .

+ نه .

_چرا من نه ؟ 

+ علی چیزی که بین ما ....

حرفم تمام نشده می‌گوید : چه چیزه بین ما ؟؟ .... پری به نظرت من اونقدر پستم که چشمم دنبال یه زن شوهر دار باشه ؟؟ زنی که از قضا الان حامله است ؟؟ مرسی دختر عمو که فکر می‌کنی من اینقدر پستم (تا لب باز کردم که حرفم را اصلاح کنم مانع‌ام شد و ادامه داد) بحث پنج سال پیش رو با الان قاطی نکن .
  
+ من فقط نمی‌خوام تورم درگیر کنم .

_ تو کسی رو سراغ داری ؟

+ نه .

_ خانواده‌ها سر این مسئله حرفی ندارن مطمئنم همه راضی‌ان .

نارضایتی‌ام را با سکوتم نشان می‌دهم .

_ عقدت می‌کنم واسه بچه‌اتم به اسم خودم شناسنامه می‌گیرم هیچ توقعی هم ازت ندارم .

به سلامت عقلی این مرد شک باید کرد ؛ اگر از گذشته و اتفاقات بینمان خبر نداشتم قطع به یقین از این مرد شیک پوش مقابلم می‌پرسیدم " اسکولی چیزی هستی ؟"

+ با زندگیت بازی نکن علی .

_ وصله‌ی ناجور نیستی که نخوام گردن بگیرمت بچه‌اتم که حلاله ؛ اصلا من نه ؛ فکر کن به هرکس دیگه‌ای بگی بیاد و نقش شوهرت رو بازی کنه و بعدا بگه این بچه مالِ منِ اونم قبول می‌کنه ؟؟ .... تازه فک کن مثلاً به نفر اول می‌گی قبول نمی‌کنه اما دومین نفری که بهش پیشنهاد می‌دی قبول می‌کنه اما از کجا معلوم از نفر اولی جایی درز نکنه که بچه مال شوهر اولتِ ؟ 

حرفش آنقدری منطقی هست که چیزی برای گفتن نداشته باشم .

_ بیا ما احتمال رو بر این بگیریم که همون نفر اولی قبول کرد ولی مطمئنی می‌خواد زن و شوهر سوری باشین همون طوری که تو می‌خوای ؟؟ بدون هیچ چشم داشتی ؟؟ (از اشاره ی مستقیمش خوشم نیامد اما حق کاملاً با او بود) اینکه می‌گم من ، واس خاطر اینه که حتی بهت انگشت هم نمی‌زنم .... از اون روزه بیمارستانه فکر همه جاشو کردم ، تدریس توی شیراز برمی‌دارم که کمترم پیشت باشم تا راحت‌تر و مستقل‌تر باشی .

آرامشی ‌که همیشه در چهره‌اش بود را نمی‌یافتم ، چیزی او را نگران کرده بود ، این را از خودش پرسیدم : انگار از یه چیزی می ترسی .

سرش را به نشانه‌ی مثبت بالا و پایین کرد ، این مرد تحت هیچ شرایطی دروغ نمی‌گفت .... پس از کمی سکوت خودش گفت : از اینکه دوباره کسی به بهونه‌ی کمک و خیرخواهی به خونواده‌ام نزدیک بشه و اون رو بکنه آلت دست خودش واسه رسیدن به خواسته‌هاش .... می‌ترسم .
سی سالگی مرا با نوجوانی پریوش و پریچهر یکی می‌دید ؟! 

+ بی خودی نگرانی .
"خدا کنه"ای گفت و پرسید :  می‌دونی چند وقتته ؟

+ چهار هفته .

_ می‌خوای هر چه زودتر تموم بشه .

+ می‌خوام .

_ پس برو بخواب .

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت13
#پریسا

 

 

 


این یک هفته خیلی سریع‌تر و آسان‌تر از آنچه فکرش را می‌کردم گذشت ، برای این عقد نیازی به خریدهای چند ساعته نداشتیم ، ما فقط حلقه خریدیم ، دلم می‌خواست به عنوان عروسی که مهر طلاق بر شناسنامه‌اش خورده بود حلقه‌ی ساده‌ای انتخاب کنم اما حلقه‌ای که علی برایم انتخاب کرد به مراتب از حلقه‌ی مهران پر نگین‌تر و البته در چشم‌تر بود اما مخالفت‌های من سرِ حلقه جایی بالا گرفت که می‌دانستم پول حلقه‌ی قبلیم پول خردِ مهران بود .... همه‌ی این سرسختی‌های من با جمله‌ی زنعمو فرشته که گفت "پریسا جان بچه‌ام یه بار که بیشتر زن نمی‌گیره بذار همین حلقه رو بخریم" در هم شکست و بغض من هی بزرگ‌تر می‌شد ؛ وقتی فهمیدم علی گفته که نمی‌خواهد مهمان‌های زیادی دعوت کنیم و عقد محضری کافی‌ست خیلی تعجب نکردم .

زنعمو می‌گفت : واسه‌ی عروسی علی کلی برنامه داشته ....
عمو گفته بود : مراسم عارف و پریچهر رو توی تالار گرفتیم مهمان هم زیاد دعوت کردیم پس مراسم علی رو همون جوری می‌گیریم که خودش می‌خواد ....

عاطفه هم دنباله‌ی حرف عمو درِ گوشم پچ زد که : خودشون دارن میگن هر کی یه نوعی ؛ پس احتمالاً من متفاوت از این سه تا دست طرفو می‌گیرم میام میگم این شوهرمه .

خندیدیم و برخلاف انتظارمان آقاجان حرف عاطفه را شنید و با عصایش زد به کمر ته تغاری خانواده و گفت : تو بی جا می‌کنی ورپریده ؛ دخترمو همین جوری نمی‌دم که ؛ واسه تو شهرُ ریسه می‌بندم ؛ عاطفه هم سرخوش خزید در آغوش آقاجان . 

و کسی نیست که از عشق آقا جان به این دردانه خبر نداشته باشد .

_____________________________

 

در ماشین علی نشسته‌ایم تا به خانه‌ی من برویم ، قصری که از زمان عقدم با مهران خورد به نام من  ؛ پشت چراغ قرمز منتظر بودیم که چشمم خورد به نوشته‌ی پشت یکی از ماشین‌ها و بغض سنجاق شد بیخ گلویم ، آن نیم خط تمام زندگی من و مهران را تعریف می‌کرد :

The hottest love has the coldest end....

 "داغ‌ترین عشق‌ها ، سردترین پایان رو دارند"  


_____________________________


از پله ها راهی می‌شوم بالا و بعد از برداشتن وسایلی که لازمشان دارم از اتاق بیرون می‌آیم که علی را رو‌‌به‌روی در اتاق می‌بینم که کتش را هم در‌آورده و انداخته روی دستش ، آستین‌های پیراهنش را هم تا زده ، کمی هول کردم فکر‌های بد و مخربی هم به ذهنم هجوم آوردند  ، خم شد و ساکم را از کنار در برداشت و از پله‌ها پایین رفت ، چرا اصلاً چنین افکاری به سرم زد ؟! .... او علی‌ست کسی که تحت هر شرایطی سر حرفش می ماند .


علی رفت و من ماندم تا خانه‌ام را ، وسایلم را سر و سامان دهم .... ماندم تا تکلیفم را با خودم و این قلب زبان نفهمم روشن کنم که با دیدن عکسش روی دیوار این چنین ضربان گرفته .

دوش آب سرد تنها راهکاری بود که در لحظه به ذهنم رسید هم التهاب درونم را کم می‌کرد هم خستگی را از تنم به در ؛ شاید هم آب این افکار را بشوید و ببرد .

_________________________

 

با موهای نیمه خیس نشستم پای مبل ، خیره به عکس دو نفری‌مان که بزرگی‌اش تمام دیوار را پوشانده ، طی تصمیمی آنی و بدون فکر شماره‌اش را می‌گیرم همان شماره‌ی رُندِ لعنتی را که اولین بار دیدمش و دیگر از یادم نرفت .

بوق اول‌ .... قلبم در سینه دوید 

بوق دوم .... عرق بر تنم نشست 

بوق سوم .... درگرمای خرماپزان لرز کردم 

بوق چهارم .... تب کردم 

بوق پنجم .... بغض کردم

بوق ششم .... تمام شدم 

_ جانم ؟ 

جانم به لب رسید و قطع کردم .... اصلاً مرا چه شد که زنگ زدم به او ؟!

مگر او طلاقم نداده بود ؟! مگر جلوی چشمانم سر سفره‌ی عقدش با دیگری ننشسته بود ؟!
اگر زنگ که زدم به جای آن جانم همیشگی می‌گفت "بله" می‌خواستم چه کنم منی را که اینقدر هورمون هایش بالا و پایین شده بود ؟!

زنگ زد ؛ با همان شماره ی رُندِ لعنتی ، غضب آلود به صفحه‌ی گوشی نگاه کردم انگار که از آن طرف خط می‌توانست نگاه خشمگین و دلخورم را ببیند .... جواب ندادم دوباره زنگ زد .... باز هم جوابش را ندادم ....

این "جانم" ش مختص من بود یا به او هم می‌گفت جانم ؟؟ تکه کلامش که نبود ؟؟ بود ؟؟ 

گوشیم را خاموش کردم و قهوه‌ی یخ کرده‌ام را که حالا طعمش دو چندان تلخ شده بود را ذره‌ذره خوردم .

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت14
#پریسا

 

 

 


موهای خیسم ، لباسم را خیس کرده بود و یقه‌ی بازِ لباسم را به تنم چسبانده بود .

موبایل خاموشم را در انتهایی‌ترین قسمت میز رها می‌کنم و برای رهایی از وسوسه‌ی دوباره زنگ زدن به او به آشپزخانه پناه می‌برم تا با یک فنجان قهوه‌ی تلخ دیگر کمی کامم را شیرین کنم .


_____________________________

 

 

مقابل عکسمان می‌ایستم و جز او نمی‌بینم .... حتی خودم را که جلوی دوربین آن عکاس بد‌اخلاق قهقهه می‌زنم را هم نمی‌بینم ؛ خیره به چشمان آبی‌اش که انگار خیره‌ی من است لب می‌زنم : چشمام از تو سیر نمی‌شن .... 


نه عصبانی و خشمگینم و نه حتی ناراحتم ، علائمی از افسردگی هم در من دیده نمی‌شود و این بی‌حسی کمی مرا می‌ترساند ....

تلفن خانه که زنگ می‌خورد بدون آنکه بدانم چه کسی پشت خط است ، کابلش را می‌کشم .... دلم نمی‌خواهد با کسی حرف بزنم .... دلم نمی‌خواهد کسی با من حرف بزند .

باید سکوتی تازه‌تر باشم ....
چیزی برای حرف بودن نیست ....

مقابل عکس دونفری‌مان قهوه‌ام را که باز هم یخ کرده را بدون هیچ عجله‌ای مزه می‌کنم انگار در دنیا هیچ کار مهم‌تری ندارم .

یک نفر بی‌وقفه زنگ خانه را می‌زند ولی من همچنان قهوه‌ام را می‌نوشم .

یک شهر واژه پشت در مونده ....
میلی برای در گشودن نیست ....

حتی صدای باز شدن در ورودی هم باعث نمی‌شود از عکس دو نفری‌مان نگاه بگیرم .... جز او کسی کلید این خانه را ندارد .

 

 

#مهران

 

بودن شقایق در اتاقم برای تمام روز به اندازه‌ی کافی کلافه کننده بود و حالا که خرده کاری‌های وثوق هم افتاده بود گردن من ، فاصله‌ای تا جنون نداشتم .

بی‌توجه به شقایق که مقابلم نشسته و از مهمانی امشب و فردا شب و فردا شب‌ها و آخر هفته حرف می‌زند سیگارم را روشن می‌کنم و پشت به او لبه‌ی پنجره دودش می‌کنم .

نخ اول تمام می‌شود .... حرف‌های او تمام نمی‌شود .... 
نخ دوم تمام می‌شود .... حرف های او ته ندارد ....
نخ سوم را که روشن می‌کنم از پشت در آغوشم می‌گیرد .... از شدت کلافگی کم مانده به جای سیگار خودم را از پنجره پرت کنم پایین ....

_ اصلاً شنیدی چی گفتم ؟ 

صادقانه جواب می‌دهم : نه 

دست‌هایش روی سینه‌ام مشت می‌شوند ؛ رهایم می‌کند ، عقب گرد می‌کند و در آخر به نشانه‌ی قهر و دلخوری در را محکم می‌بندد .

ای کاش زودتر این سوالش را پرسیده بود .

دوباره پشت میزم جاگیر می‌شوم و غر می‌زنم : منو چه به این کارا .... بزار برم به مریضام برسم .

برای کسری بودجه ، برای تجهیز ساختمان پشتی ، برای سردرد‌‌هایم ، برای وجدانم که درد می‌کند برای هیچ چیزی ، هیچ ایده‌ای ندارم .... بیش از دو ماه است که تمرکز ندارم .... بیش از دو ماه است که آرامش ندارم ، پریسا را ندارم .

خودکار دستم و برگه‌هایی که گوشه‌ی میزم انباشته شده را پرت می‌کنم .... شقیقه‌هایم را می‌فشارم شاید دردشان کم‌تر شود ، صدای ویبره‌ی گوشی‌ام ، اعصاب نداشته‌ام را به هم می‌ریزد ؛ انگشتم به نیت آیکون قرمز پیش می‌رود اما با دیدن شماره‌ای که آرام جان سیوش کرده بودم ، میان راه خشک می‌شود .

انگار آرامش تزریق کردند به این تن وامانده ، بی تعلل جواب می‌دهم : جانم ؟ 

صدای نفس‌هایش را می‌شنوم و بعد تماس قطع می‌شود !!
 
اشتباهی گرفته بود ؟؟ 

دستش خورده بود ؟؟ 

نکند اتفاقی افتاده باشد ؟؟

این بار من زنگ می‌زنم ، کاری که در تمام این دو ماه و دو هفته دلم می‌خواست انجام دهم .

جواب نمی‌دهد ....
دوباره می‌گیرمش.... باز هم جواب نمی‌دهد ....
بار سوم که می‌گیرمش به اطلاعم می‌رسانند که مشترک مورد نظرم خاموش است .

شماره‌ی خانه را می‌گیرم و دستم به هیچ جایی بند نیست .

سوئیچ ماشین و تلفن همراهم را برمی‌دارم و از اتاق می‌زنم بیرون و مثل دیوانه‌ها در راهرو می‌دوم ، در طول مسیر به چند نفر تنه زدم اما آنقدر ذهنم درگیر احتمالات ممکن بود که عذر خواهی نکردم .

به جای آسانسور از پله‌ها استفاده کردم و چند بار دیگر هم شماره‌ی همراهش را گرفتم اما هر بار جواب نداد .

پشت فرمان با بی‌سابقه‌ترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم می‌راندم ؛ چندین چراغ قرمز را هم رد کردم .... این ساعت از روز را معمولاً خانه بود .

مقابل در که توقف کردم تازه به یاد آوردم نه ریموت و نه کلید در ورودی همراهم نیست .


به شکل بی‌ملاحظه‌ای دستم را گذاشتم روی بوق و بی وقفه ، فشردمش .

اگر اتفاق بدی افتاده باشد واقعا توقق دارم به این صدا چه واکنشی نشان دهد ؟؟ !!


ماشین را چفت دیوار پارک می‌کنم و پیاده می‌شوم ، اول روی کاپوت بعد روی سقف و بعد هم می‌روم روی دیوار ، ارتفاع دیوار برای پریدن زیاد است اما افکاری که موریانه‌وار مغزم را می‌خورند جای هیچ تردیدی برای پریدن برایم نمی‌گذارند .

می‌دوم تا برسم به ساختمان ، در همین حین اسپاسم عضله‌های پشت پایم نفسم را می‌گیرند و درست در لحظه‌ای که اهرم دستگیره را پایین کشیدم ، انگار کسی مرا روی استپ بزند در جایم می‌مانم .

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15
#مهران 

 

 

 


با دیدنش و اینکه سالم و تنهاست ، انقباضات دردناکم رهایم می‌کنند و انگار تازه یادم می‌افتد که نفس بکشم .

می‌چرخد به سمتم و من نفسم بند می‌آید ، ضربان قلبم با دیدنش در آن پیراهن قرمز براق چنان بالا گرفت که اگر الکتروکاردیوگراف روی سینه‌ام وصل می‌کردم در همان ثانیه‌ی اول منفجر می‌شد !!

موهای نم دارش تیره‌تر به نظر می‌رسید و در آن فضای نیمه تاریک ، چشمانش درشت‌تر و معصوم‌تر بودند .

دو ماه و خرده‌ای نداشتنش حریص‌ترم کرده بود ، خیز برمی‌دارم به سمتش ، او نیز می‌آید به سمتم ، بهم که می‌رسیم دلم می‌خواهد یک دل سیر نگاهش کنم .... به اندازه‌ی این دو ماه و دو هفته‌ای که ندیدمش ، ببینمش .... حتی می‌خواهم کمی هم برای آینده پس انداز کنم . 

انگار به واقعی بودنم شک دارد که دست می‌کشد به صورتم ؛ انگشتانش از صورت ته ریش دارم تا گردنم کش می‌آید و روی سینه‌ام مشت می‌شود و می‌کوبد .
چه کسی فکرش را می‌کرد من و او روزی به این حال بیفتیم ؟! 

خشمگین است .... غصه‌دار است .... دلخور است .... حقم دارد اما کاملاً معلوم است که دلتنگ هم هست و این چقدر برایم شیرین و خوشایند است .

انگار از زدنم خسته می‌شود که پیشانی‌اش را به مشت هایش تکیه می‌دهد ، بی رمق تکانم می‌دهد و پر بغض می‌پرسد : چرا ؟؟ 
تا الان بدون آنکه تکان بخورم ، ماندم تا با زدنم آرام گیرد .
بغض خانه کرده در صدایش خستگی می‌نشاند در تنم ؛ دستانم را حلقه می‌کنم دور شانه‌هایش ، موهای خیسش را نوازش می‌کنم و از یک سمت می‌فرستمشان پشت گوشش ؛ جای خالی گوشواره‌اش را خیس می‌بوسم و همانجا پچ می‌زنم :  از لحاظ روحی نیاز دارم بی وقفه ببوسمت .
از آغوشم فاصله می‌گیرد و خیره می‌شود در چشمانم ، چشمانم را به نوبت نگاه می‌کند و بعد نگاهش کشیده می‌شود سمت لبانم ، تا نگاهم را از چشمانش به پایین‌تر سوق می‌دهم ، فاصله ی میانمان را به حداقل ممکن می‌رساند و چفت می‌کند به لبانم تمام تمنای مرا .


خشونت و شتاب حرکاتش را دوست دارم .... جلو می‌روم ؛ عقب می‌رود .... یک بار می‌چرخیم و بعد او می‌چسباندم به دیوار ؛ پشتم می‌خورد به کلید برق و تنها لامپ روشنِ در سالن هم می‌میرد .
جایمان را عوض می‌کنم ؛ انگشتانش می‌خزد زیر پیراهن چهارخانه‌ام .... یقه‌ی باز لباسش را پایین‌تر می‌کشم و دوباره و دوباره لب‌هایش را می‌بوسم ، خیره به لب‌های رنگ خونش ، رویشان انگشت می‌کشم و مقابلشان پچ می‌زنم : ماله منه .
می‌بوسد لب هایم را و مثل خودم نجوا می‌کند این مالکیت را و من با هجوم به گردنش کشور گشایی می‌کنم .

 

#پریسا


نفس‌هایم هنوز نظم نگرفته بود و جریان خون را تا پشت گوش‌هایم حس می‌کردم که زبانش را روی رگ گردنم که وحشیانه نبض می‌زد کشید و حرکات جادویی انگشتانش پیچ و تابی به تن خیس از عرقم نشاند .... بابت فروپاشی چند دقیقه‌ی پیشم هنوز گیج بودم و کلمات را گم کرده بودم .
با صدایی که خش افتاده بود نجوا کردم : نه .... نمی‌تونم .... نه .
حریصانه و شرورانه و شاید حتی با حسرت نگاهم کرد و زمزمه کرد : لطفا .
باورم نمی‌شد مهرانِ همیشه غاصب و حق به جانب حالا برای لذت دادن به من ، خواهش کند ؟!

محکم در آغوشش نگهم داشت و فرصت هر گونه تحلیل را از من گرفت .

 


شل و رها شده بودم و اعصابم تحریک و حساس بود .... جلوی بسته شدن پلک‌هایم را نمی‌توانستم بگیرم و از میان پلک.های نیمه بازم لباس هایمان را که کمی جلوتر روی هم افتاده بودند را دیدم .

_____________________________

 

نقش‌ها و خطوط فرضی و تحریک کننده‌ای روی پهلو و شانه‌ی برهنه‌ام می‌کشید .

روی موهایم را بوسید و گفت : پاهامو حس نمی‌کنم و این خواستنی ترین بی‌حسی دنیاست .

لذت خطرناکی در تن صدایش بود که لرزی به تنم نشاند ، سرم را از روی سینه‌اش بلند کردم و نیم خیز شدم ،  انعکاس خودم را که در چشمانش دیدم ، طی یک تصمیم آنی بلند شدم و دویدم سمت پله‌ها و در پاسخ به سوالش که پرسید : کجا میری ؟ پاسخی ندادم .

وارد اتاق که شدم به سراغ کمد رفتم ، جواب سونوگرافی را مقابل آینه ، جلوی شکمم گرفتم ، هنوز خبری از برآمدگیِ حاکی از بارداری نبود .

برخلاف آمدنم ، بازگشتم آرام بود ، بدون هیچ عجله‌ای پله‌ها را پایین می‌رفتم ، بدون فکر و در لحظه تصمیم گرفته بودم و حالا انگشتانم یخ کرده بود ، هر پله‌ای که پایین می‌رفتم را می‌شمردم ؛ میانه‌ی پله‌ها بودم که دیدمش ، لباس‌هایش را به تن کرده و مشغول بستن دکمه‌های پیراهنش بود و گوشی همراهش را میان شانه و گوشش نگه داشته و با دقت به حرف‌های کسی که پشت خط بود گوش می‌داد .

پله‌ی دیگری پایین می‌روم و می‌شنوم که می‌گوید : شاید توی کشوی میزم باشه .... شقایق دارم میگم از دیشب ندیدمشون خودت دیشب از روی تخت جمشون کردی ....

_ چرا بی خودی شلوغش می‌کنی ؟! 

_ نه لازم نکرده خودم میام .

_ شقایق جان خودم میام .... اوکی ؟ 

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی .... دل بریدن‌هایت حکمت داشت !! .... دلبر داشتی ....

_ شما نمی‌خواد نگران باشی من می‌رسم .

زلزله‌ی چند ریشتری زد به پیکر بی جانم ، خودم را بند نرده‌ها کردم .

 من موج میانمان را حس کردم هنوز هم بکر و مقدس بود برایم ، همان فرکانس همیشگی را دریافت کردم مثل همیشه عشق دادم و عشق گرفتم .... اشتباه کردم ؟! ....
من هنوز برهنه میان راه مانده بودم و او لباس پوشیده عزم رفتن کرده بود ؟!

 هوسی یک ساعته بودم برایش ؟؟ 

منه لعنتی را چه شده بود ؟؟ فراموش کرده بودم که چه به روزم آورده یا در آن لحظه خودم را زدم به کوچه‌ی علی چپ ؟؟ 
تلفنش را که قطع کرد نگاهش افتاد به من ؛ برگه‌ی مچاله شده در مشتم را بیشتر فشردم ، فقط چند پله با او فاصله داشتم .
انگار یک لیتر لیدوکائین قورت داده بودم ، تنها واکنشم در آن لحظه پلک زدنم بود .

 

صدای بسته شدن در مرا کمی از شوک خارج کرد ؛ ای کاش بازمی‌گشت و بوسه‌اش را که لحظه‌ی آخر بر پیشانی‌ام جا گذاشت را با خودش می‌برد بعد می‌رفت .

لباسم را از روی زمین برداشتم و به پارگی یقه‌اش چشم دوختم ، به کبودی‌های نو ظهور تنم دست کشیدم و خیره به عکسش لب زدم : لعنت بهت .

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت16
#مهران

 

 

 

 

هنوز هم از درون چون بم، زلزله زده بودم اما نسبت به دو ماهُ دو هفته‌ی قل آرام‌تر شده‌ام ، همین ملاقات یک ساعته همین لحظات بکر و ناب آرامم کرده بود ، اینکه حس بینمان نمرده .... اینکه رگ احساسش به من را نزده برای ادامه دادن سرپا نگهم می‌داشت اما از اینکه مجبور شدم در این شرایط رهایش کنم به شدت ناخشنود و حتی عصبی‌ام .... بعد از چنین تجربه‌ای باید می‌ماندم ، همیشه در چنین موقعیت‌هایی حساس و شکننده بود .

تنها گذاشتن پریسا ، تماس‌های مکرر شقایق و این ترافیک لعنتی سردرد بهبود یافته‌ام را بازگرداندند ، نمی‌خواستم برای جلسه‌ای که همین حالا هم شروع شده بیش از این دیر کنم پس از مسیر‌های فرعی و کم ترافیکی که سراغ داشتم رفتم ؛ خدا لعنتت کند وثوق ، آب و نانت نبود تاسیس ساختمان مجزایت چه بود ؟!
وقتی می‌رسم جلسه شروع شده بود ، دست راست وثوق نشستم .

متین وکیل پدرم مرد درست‌کاری ست ، در مقابل من نشسته بود و با فرهمند مشغول گپ‌و‌گفت بود .

وثوق و شکیبا برای تجهیزات آن یکی ساختمان به توافق نمی‌رسیدند و این اختلاف نظرشان وقفه‌ای برای ادامه‌ی جلسه ایجاد کرده بود .


از متین که مثل سایرین به حرف‌های وثوق و شکیبا گوش می‌دهد پرسیدم : بابام چرا امروز نیومده ؟ 

متین : بنده در جریان نیستم ولی قبل از شروع جلسه پیام دادن تا بهتون بگم کارای مربوط به واگذاری سهام رو هر چه سریع‌تر انجام بدید .

وثوق در حال قانع کردن شکیبا بود تا رضایت دهد ریاست و مدیریت آن یکی ساختمان هم بر عهده‌ی خودش باشد اما همین که واژه‌ی " واگذاری سهام" از دهان متین بیرون آمد ، ساکت و صامت خیره به دهان متین ماند ؛ سوالی سرش را تکان داد تا متین جمله‌اش را تکرار کند .

متین : مهران خان باید سهامشون رو واگذار کنن ، می‌تونن خودشون دنبال کارها بیفتن یا در این باره به بنده وکالت بدن .

وثوق : چرا باید واگذار کنه ؟؟ یعنی ونداد می‌خواد سهامی که به پسرش داده رو پس بگیره ؟ 

متین : خیر ؛ ایشون باید نیمی از سهامشون رو به همسر سابقشون ، خانم رئوف ، واگذار کنن .

وثوق هیستریک می‌خندد اما من لرزش پاهایش را از زیر میز می‌بینم ، او هنوز هم سهام من و پدرم را دارد ، این واکنش عصبی برای از دست دادن ده درصد سهامی که برای پریسا ست غیر عادی است !!

وثوق : مهران از پس مهریه برمیاد نیازی نیست سهامشو بده (دوباره مشغول برگه های دست شکیبا می‌شود و خطاب به متین ادامه می‌دهد) اینو به ونداد هم بگو .
متین ناراضی از جو موجود آرام و ملاحظه‌گرانه می‌گوید : نصف سهام ، شرط ضمن عقد بوده .
افتادن خودکار از دست وثوق صدای بدی ایجاد کرد .
وثوق خیره به نیم رخ من که زل زده بودم به متین مخاطب قرارم داد : نگفته بودی .

+ نپرسیده بودی .

صورت سرخ از خشمش را ندیده می‌توانستم تجسم کنم .

شکیبا انگار قصد داشت هیزم بیاندازد در جهنم وثوق که گفت : خوب شد اسم پریسا اومد یادم رفته بود ، بهتره کمیته‌ی انصباطی‌ای که می‌خوای واسه پریسا تشکیل بدی رو بندازی جلو چون وکیلش امروز صبح اینجا بود .
حرفش که تمام شد کتش را از پشتی صندلی‌اش برداشت و از اتاق بیرون رفت .

چرا برای پریسا کمیته‌ی انضباطی تشکیل می‌دهند ؟!
چرا پای وکیل را کشیده وسط ؟!
اگر شروین امروز صبح اینجا بوده پس چرا به من اطلاع نداده ؟!  وکیل من وکالت پریسا را هم داشت  پس چرا چیزی در این باره به من نگفته بود ؟! 


_________________________

 

رفتن همه را به تماشا نشستم و منتظر ماندم تا وثوق ، پیش چشمانم ، مثل بیروت ، منفجر شود .
صندلی خودش را که بزرگ‌تر از همه‌ی صندلی‌های موجود در اتاق بود را با لگدی به سمت دیگر اتاق هول داد و فریادش کمی دلم را خنک کرد .
چند بار طول اتاق را رفت و آمد ، چندین بار میان موهای کم پشت و جو گندمی‌اش پنجه کشید ، آنقدر نفس عمیق کشید که وقتی به حرف آمد ، صدایش آرام بود : سهامو بهش نمیدی .

+ نمیشه .

_ میشه ؛ باید بشه .

سکوتم ، آرامش تظاهری‌اش را گرفت ، فریاد زد : چرا نشه ؟

+ فردای عروسی‌مون سهامشو دادم .
خشکش زد ، اگر بالا و پایین رفتن سینه‌اش را نمی‌دیدم فکر می‌کردم ایستاده مرده .
انگار مچ آدم دروغگویی که دماغش دراز شده و تمام گوسفندانش سرجایشان هستند را گرفته باشد ، با تمسخر گفت : اگه بهش دادی چرا ونداد میگه بیا واگذار کن ؟ 

+ چون زندگی خصوصیمو و ارتباطم با زنمو واسه بابام تعریف نکردم .
خشمگین روی پاشنه‌ی کفشش یک دور ، دور خودش چرخید .


+ چرا اینقدر دنبال تمام سهام اینجایی ؟
نگاهم نکرد ، جوابی هم نداد من هم کتم را برداشتم و از اتاقش خارج شدم .


به محض خارج شدن از اتاق وثوق ، شماره‌ی پریسا را گرفتم ، هنوز هم خاموش بود .
قبل از آنکه سر و کله‌ی شقایق پیدا شود به پارکینگ رفتم و مسیر خانه را در پیش گرفتم ، دوباره گند زده بودم ، در آن موقعیت نباید رهایش می‌کردم ، من لعنتی طلاقمان را هنوز توجیح نکرده بودم ....

به خانه که رسیدم دوباره از دیوار بالا رفتم ، خانه خالی بود !!....

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت17
#مهران

 

 

 

 

 

چندین روز است که وثوق آرام است و کار خاصی انجام نمی‌دهد ، امور مربوط به آن یکی ساختمان را به طور کامل به شکیبا سپرده ، در این مدت خیلی در بیمارستان هم ندیدمش ، در تمام این ده روز فقط یک بار در راهروی بیمارستان دیدمش .

از شروین هم که  ماجرای شکایت پریسا را پرسیدم اظهار بی‌خبری کرد ، گویا وکیل جدیدش پیگیر کارهایش شده حتی وکالتی که به شروین داده بود را هم از او گرفته بود ، وکیل جدیدش همان داماد عمویش بود .

 

 
آخرین بیمار ساعت ده از اتاقم خارج شد و من عزم رفتن کردم ؛ قبل‌ترها نهایتاً تا عصر بیشتر مریض نمی‌دیدم و زودتر می‌رفتم خانه پیش پریسا تا شام را با هم باشیم .... ولی حالا تا چند ساعت بیشتر از قبل می‌مانم تا کمتر شقایق را ببینم و تحملش کنم .
گوشیم را که چک می‌کنم یک پیام از رایان دارم که نوشته : مثل خر شرک تند و سریع بیا خونه ؛ بابا کارت داره . 

 


ماشین را پارک می‌کنم و زنگ آیفن را می‌زنم اما کسی از داخل حیاط در را باز می‌کند ، با دیدن رایان متوجه می‌شوم بوی سیگار از کجا می آمد  !!

_ سلام بر اسب نجیب شرک .

+ تو که خودِ شرکی .

_ به خاطر همین میگم تو اسبشی .
 
فقط چپکی نگاهش می‌کنم که از آن لبخندهای معروفش تحویلم می‌دهد از همان‌هایی که جذاب‌ترش می‌کند .


+ کی اومدی تهران ؟

_ امروز ظهر رسیدم .
بعد از سه ماه ایران گردی بالاخره آمده بود . 

بعد از طی کردن طول حیاط می‌رسیم به ورودی ، در را باز می‌کنم و رایان جلوتر از من وارد می‌شود .

بابا و متین از پله ها پایین می‌آیند ، سلامم را فقط متین جواب می‌دهد ، بابا حتی نگاهمم نمی‌کند و مامان کمی آن طرف‌تر روی مبل کنار پنجره می‌نشیند و آرام جواب سلامم را می‌دهد ، رایان با زنگ خوردن گوشی همراهش دوباره به حیاط می‌رود .
سکوتمان که طولانی می‌شود متین شروع می‌کند : بیست درصد سهام آقا ونداد بعد از عقد شما و خانم رئوف خورد به نام شماها و الان .... بعد از طلاق ....
پدرم با تاسف نگاه از من می‌گیرد .
بالاخره بعد از سه ماه صدایم در می‌آید ، اعتراض می‌کنم : چرا اینجوری می‌کنی باهام بابا ؟!

بابا هم انگار کاسه‌ی صبرش سر آمده : زندگی پسرم جلو چشام داره از بین میره ، اینکه همه چیزمو می‌دادم به وثوق برام مهم نبود اما نمی تونم ببینم دخترشو بسته به زندگیت .

+ شقایق دختر بدی نیست بابا .
حرف می‌زدم و صدایم در گلو می‌شکست اما نمی‌گذارم پدرم فرو ریختنم را ببیند .

آمدن مجدد رایان به سالن کمی دلگرمم کرد همین بودنش هم برایم کافی‌ ست .

بابا با شنیدن دفاعم از شقایق حرصی‌تر می‌شود انگار : من فکر می‌کردم فقط داداشم وثوق بده نگو پسر خودمم شده لنگه‌ی عموش که فقط حرص مال دنیا رو میزنه ....
حرفی برای گفتن نداشتم . پدرم بعد از چند ثانیه‌ای سکوت ادامه داد : من حرفم الان شقایق نیست حرفم پریساست .... مطمئنم وقتی داشتی شقایق رو عقد می‌کردی فهمیدی پریسا رو از دست دادی بد هم از دست دادی و تا ته عمرت پشیمونی که چرا دادیش به کسِ دیگه‌ای .

+ دادمش به کسِ دیگه‌ای؟

به ته ریش چند روزه‌اش دست کشید و رو برگرداند از من و خیلی ناشیانه بحث را عوض کرد ، آتش انداخت به جانم و گفت : گفتمت بیای اینجا تا بهت یادآوری کنم از اون بیست درصد سهامت ده تاش مالِ پریساست حالا که طلاقش دادی سهامشُ هم باید بهش بدی ، مثل اینکه یادت رفته از پریسا برای سهامش وکالت تام داری پس سهامش هنوزم دستته وکیل پریسا همه‌ی کارا رو کرده تحویل متین داده فقط مونده امضای تو .

مانند آهنگی که استپ بخورد همانجا ماندم ، دادمش به کس دیگر یعنی چه ؟ افکاری که در سرم جولان می‌دهند می‌توانند مرا به هر چیزی تبدیل کنند ، به یک کودک بهانه‌گیر که بنشیند و ساعت‌ها گریه کند و یا حتی به یک جانی خطرناک .
 
+ کی ؟ 
صدایم را خودمم نشناختم .

می‌پرسم ، با اینکه صدایم می‌لرزد می‌پرسم : شد زن پسر عموش ؟

 بابا قصد نشستن کرده بود ولی سوالم را که شنید قامت راست کرد و با لحنی که انگار می‌خواست همه چیز را عادی جلوه دهد گفت : تو هم دختر عموت شد زنت ، توقع نداری که زن جوونی مثل پریسا تا آخر عمرش تنها بمونه که ؛ تو با دختر عموت اونم با پسرعموش این به اون در .

+ نه در نمیشه ؛ من مجبور بودم اون که نبود .

بابا بالاخره از کوره در رفت : مجبور نبودی حریص بودی .

وا رفته لب زدم : اما پریسا ....
بابا : اما چی ؟ ها ؟ وقتی بهت گفتم بذار وثوق هر غلطی که می‌خواد بکنه گفتی نه باهاش راه میایم فکر اینجاها رو نکرده بودی ؟ پریسا چی ؟ زنتِ ؟ نه پسرم اون زن سابقتِ .... بهترِ دیگه زن مردم رو پریسا صدا نزنی از الان یاد بگیر به فامیلی شوهرش صداش کنی ....

 می‌نشیند و می‌گوید : مهران وقتی با خانواده‌اش حرف زدم مُردم از خجالت مُردم از بی آبرویی مُردم مهران مُردم .

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۰/۳ در 20:03، م.مرعشی گفته است:

#پارت16
#مهران

هنوز هم از درون چون بم، زلزله زده بودم اما نسبت به دو ماهو دو هفته‌ی قل آرام‌تر شده‌ام ، همین ملاقات یک ساعته همین لحظات بکر و ناب آرامم کرده بود ، اینکه حس بینمان نمرده .... اینکه رگ احساسش به من را نزده برای ادامه دادن سرپایم نگه می‌داشت اما از اینکه مجبور شدم در این شرایط رهایش کنم به شدت ناخشنود و حتی عصبی‌ام .... بعد از چنین تجربه‌ای باید میماندم، همیشه در چنین موقعیت هایی حساس و شکننده بود .

تنها گذاشتن پریسا ، تماس‌های مکرر شقایق و این ترافیک لعنتی سردرد بهبود یافته‌ام را بازگرداندند ، نمی‌خواستم برای جلسه‌ای که همین حالا هم شروع شده بیش از این دیر کنم پس از مسیر‌های فرعی و کم ترافیکی که سراغ داشتم رفتم ؛ خدا لعنتت کند وثوق ، آب و نانت نبود تاسیس ساختمان مجزایت چه بود ؟!
وقتی میرسم جلسه شروع شده بود ، دست راست وثوق نشستم .

متین وکیل پدرم مرد درست‌کاری ست ، در مقابل من نشسته بود و با فرهمند مشغول گپ‌و‌گفت بود .

وثوق و شکیبا برای تجهیزات آن یکی ساختمان به توافق نمی‌رسیدند و این اختلاف نظرشان وقفه‌ای برای ادامه‌ی جلسه ایجاد کرده بود .
از متین که مثل سایرین به حرف های وثوق و شکیبا گوش می‌دهد پرسیدم : بابام چرا امروز نیومده ؟ 

متین : بنده در جریان نیستم ولی قبل از شروع جلسه پیام دادن تا بهتون بگم کارای مربوط به واگذاری سهام رو هر چه سریع تر انجام بدید .

وثوق در حال قانع کردن شکیبا بود تا رضایت دهد ریاست و مدیریت آن یکی ساختمان هم بر عهده ی خودش باشد اما همین که واژه ی " واگذاری سهام" از دهان متین بیرون آمد ، ساکت و صامت خیره به دهان متین ماند ؛ سوالی سرش را تکان داد تا متین جمله‌اش را تکرار کند .

متین : مهران خان باید سهامشون رو واگذار کنن ، میتونن خودشون دنبال کارها بیفتن یا در این باره به بنده وکالت بدن .

وثوق : چرا باید واگذار کنه ؟؟ یعنی ونداد میخواد سهامی که به پسرش داده رو پس بگیره ؟ 

متین : خیر ؛ ایشون باید نیمی از سهامشون رو به همسر سابقشون ، خانم رئوف ، واگذار کنن .

وثوق هیستریک می‌خندد اما من لرزش پاهایش را از زیر میز می‌بینم ، او هنوز هم سهام من و پدرم را دارد ، این واکنش عصبی برای از دست دادن ده درصد سهامی که برای پریسا ست غیر عادی است !!

وثوق : مهران از پس مهریه برمیاد نیازی نیست سهامشو بده ( دوباره مشغول برگه های دست شکیبا می‌شود و خطاب به متین ادامه می‌دهد ) اینو به ونداد هم بگو .
متین ناراضی از جو موجود آرام و ملاحظه‌گرانه می‌گوید : نصف سهام ، شرط ضمن عقد بوده .
افتادن خودکار از دست وثوق صدای بدی ایجاد کرد .
وثوق خیره به نیم رخم که زل زده بودم به متین مخاطب قرارم داد : نگفته بودی .

+ نپرسیده بودی .

صورت سرخ از خشمش را ندیده می‌توانستم تجسم کنم .

شکیبا انگار قصد داشت هیزم بیاندازد در جهنم وثوق که گفت : خوب شد اسم پریسا اومد یادم رفته بود ، بهتره کمیته‌ی انصباطی‌ای که میخوای واسه پریسا تشکیل بدی رو بندازی جلو چون وکیلش امروز صبح اینجا بود .
حرفش که تمام شد کتش را از پشتی صندلی‌اش برداشت و از اتاق بیرون رفت .

چرا برای پریسا کمیته ی انضباطی تشکیل می‌دهند ؟!
چرا پای وکیل را کشیده وسط ؟!
اگر شروین امروز صبح اینجا بوده پس چرا به من اطلاع نداده ؟!


_________________________

رفتن همه را به تماشا نشستم و منتظر ماندم تا وثوق ، پیش چشمانم ، مثل بیروت ، منفجر شود .
صندلی خودش را که بزرگتر از همه‌ی صندلی‌های موجود در اتاق بود را با لگدی به سمت دیگر اتاق هول داد و فریادش کمی دلم را خنک کرد .
چند بار طول اتاق را رفت و آمد ، چندین بار میان موهای کم پشت و جو گندمی‌اش پنجه کشید ، آنقدر نفس عمیق کشید که وقتی به حرف آمد ، صدایش آرام بود : سهامو بهش نمیدی .

+ نمیشه .

_ میشه ؛ باید بشه .

سکوتم ، آرامش تظاهری‌اش را گرفت ، فریاد زد : چرا نشه ؟

+ فردای عروسی مون سهامشو دادم .
خشکش زد ، اگر بالا و پایین رفتن سینه‌اش را نمی‌دیدم فکر می‌کردم ایستاده مرده .
انگار مچ آدم دروغگویی که دماغش دراز شده و تمام گوسفندانش سرجایشان هستند را گرفته باشد ، با تمسخر گفت : اگه بهش دادی چرا ونداد میگه بیا واگذار کن ؟ 

+ چون زندگی خصوصیمو و ارتباطم با زنمو واسه بابام تعریف نکردم .
خشمگین روی پاشنه‌ی کفشش یک دور ، دور خودش چرخید .
+ چرا اینقدر دنبال تمام سهام اینجایی ؟
نگاهم نکرد ، جوابی هم نداد من هم کتم را برداشتم و از اتاقش خارج شدم .
به محض خارج شدن از اتاق وثوق ، شماره‌ی پریسا را گرفتم ، هنوز هم خاموش بود .
قبل از آنکه سر و کله‌ی شقایق پیدا شود به پارکینگ رفتم و مسیر خانه را در پیش گرفتم ، دوباره گند زده بودم ، در آن موقعیت نباید رهایش می‌کردم ، من لعنتی طلاقمان را هنوز توجیح نکرده بودم ....

به خانه که رسیدم دوباره از دیوار بالا رفتم ، خانه خالی بود .

سلام من در تلگرام دنبالتون میکردم متاسفانه به یه علتی کانالتون رو گم کردم اگر میشه بیزحمت لینکش رو به بنده بدین الان یه ماهه دنبالشم  خیلی ممنون میشم پاسخ بدین چون واقن مجذوب رمانتون شدم 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۰/۱۲ در 13:33، Ssfn گفته است:

سلام من در تلگرام دنبالتون میکردم متاسفانه به یه علتی کانالتون رو گم کردم اگر میشه بیزحمت لینکش رو به بنده بدین الان یه ماهه دنبالشم  خیلی ممنون میشم پاسخ بدین چون واقن مجذوب رمانتون شدم 

سلام عزیزم

خوشحالم اینو می‌شنوم 🤗

https://t.me/+N7MsNd-gBBYwN2Y0

لینک تلگرامم خدمت شما 🌺

اینجا هم دنبال کنید رمان رو خوشحال میشم 😊 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت18
#مهران 

 

 

 

 

ناباور خیره‌ به دهان پدرم مانده بودم ، ته دنیا حال الان من بود .... دستم به هیچ کجا بند نبود .... هم خدا را می‌خواستم هم خرما را اما حالا هیچ کدامشان را نداشتم .... فکر می‌کردم یک ساله می‌توانم وثوق را دور بزنم و برگردم به پریسا اما به سال نرسیده همه چیزم را باختم ....
دیگر توان ایستادن نداشتم ، دستم را بند میز کنسول کردم اما تعادلم را از دست دادم و پارچه‌ی روی میز کشیده شد و تمام آنچه که روی میز چیده شده بود با صدای بدی افتادند و صدای شکستنشان سالن را پر کرد .

اشک ، چشمانم را تار کرده بود حال بدی داشتم ؛ فکر می‌کردم هر آن باید پایان دنیا فرا برسد تا این دردی که در سینه‌ام پیچیده رهایم کند .
مادرم جلو آمد و مرا در آغوش کشید ، مقاوتم در آغوش مادرم شکست و بالاخره بغض مردانه‌ام سر باز کرد .

رایان تلفنش را قطع کرد و با کمی این پا و آن پا کردن عاقبت به حیاط رفت .


گریه‌ مقابل پدر و مادرم حالم را بدتر کرده بود ، به بهانه‌ی برداشتن چند کتاب به اتاق سابقم رفتم ، چند نخ سیگار دود کردم و بعد به سراغ بطری‌های مشروبی که در اتاق کناری نگه داری می‌شد رفتم و یک بطری کیانتی که یک لیبل دست نوشته هم داشت را برداشتم و دوباره به اتاقم رفتم . لیوانی در اتاقم نبود من هم شیشه را به لب رساندم ، اصلاً همه‌ی قول و قرار‌هایم با پریسا برود به درک حالا که خودش نیست آرامم کند این زهرماری باید آرامم می‌کرد .


نیمی از شیشه را سر کشیده بودم و معده‌ی خالیم می‌سوخت .


تلفن همراهم چند باری زنگ خورده بود این را از لرزش پیاپی گوشی در جیب شلوارم فهمیده بودم ، بار آخر که زنگ خورد از جیبم درش آوردم و به صفحه‌اش نگاه کردم ، اسم نحس شقایق مقابل چشم‌هایم محو و شفاف می‌شد ، تماسش را رد کردم و از اتاق خارج شدم . 


صدای مادر و پدرم از طبقه‌ی بالا می‌آمد ، بدون آنکه خداحافظی کنم یا خبر رفتنم را بدهم به حیاط رفتم .
ماشینم مقابل در بود ، به اندازه‌ای هوشیار نبودم که بخواهم پشت فرمان بنشینم اما به اندازه‌ای هوشیار بودم که این را بفهمم .


پیاده به سمت خیابان رفتم ، مسلماً در این ساعت هم تاکسی پیدا می‌شد .
به خیابان که رسیدم چند باری تلوتلو خوران به چند نفر خوردم که همه‌شان به طرفی هولم دادند و فحشی هم نثارم کردند اما وقتی به خانم جوانی خوردم مردی که دو برابر خودم قد و هیکل داشت چنان به عقب پرتم کرد که نقش زمین شدم ، قبل از آنکه به خودم بیایم روی سینه‌ام نشست و مشت بر صورتم کوبید ، هیچ تلاشی برای آنکه آن مرد را از خودم دور کنم نمی‌کردم .... ناگهان سنگینی وزن مرد روی سینه‌ام کم شد و صدای رایان که با لهجه‌ی غلیظ به او فحش می‌داد به گوشم رسید ، چشم چرخاندم تا بهتر اطرافم را ببینم که همان لحظه رایان آن مردک را با یقه‌اش از روی من بلند کرد و امان نداد و شروع کرد به مشت کوبیدن به سر و صورتش ، برادرم اینجا را با رینگ اشتباه گرفته بود !!

وقتی مرا به خانه رساند و تحویل شقایق داد خودش رفت ، با همان لباس‌هایی که تنم بود و لبی که پاره شده بود به تخت رفتم ، مست کرده بودم که پریسا از یادم برود اما حتی برای لحظه‌ای هم از فکرم بیرون نمی‌رفت وقتی هم که بیهوش شدم خوابش دست از سرم برنمی‌داشت ....

 

_____________________________

 

نمی‌دانم شقایق قبل از ورود به زندگی من چگونه روزش را می‌گذراند ؟! اما از زمانی که این نسبت زن و شوهری کوفتی را تحمیل کرده تمامِ وقت صبح تا ظهرش را به من چسبیده .

انگار قسم خورده بود که امروز را به کامم زهر کند ، صبح او را در تختم دیدم ، خودش نگرانی و ترس از وضعیت دیشبم را بهانه کرد و گفت به همین خاطر به تخت من آمده ، قبل آمدن به این بیمارستان کوفتی هم در حمام به من پیوست و حالا هم که قهوه‌ی دهنی مرا می‌چشد و خیره در چشمانم می‌گوید "با طعم تو خوشمزه‌تره" در تمام این مدت روی خوش نشان نداده‌ام اما امروز نهایت آن روی وحشی و درنده‌ام را رو کردم تا کمتر به پر و پایم بپیچد ، تحمل کردن این شکل از رابطه به اندازه‌ی کافی دشوار هست نمی‌خواهم آنچه میانمان هست را پیچیده‌تر کنم مخصوصاً حالا که می‌دانم هیچ پلی پشت سرم نمانده و آن مردک فرصت طلب عوضی پریسای مرا برای خودش برداشته ، یک نفر نبود به او بگوید تو را چه به پریسا ؟! برو لقمه اندازه‌ی دهانت بردار ....

به جر و بحثی که میان من و شقایق بود با یک "خفه شو" خاتمه دادم او هم ناباور خیره‌ام ماند و بعد هم عصبی پا تند کرد سمت در ، اینکه مقصدش اتاق وثوق است دور از ذهن نیست  !!
دوباره مشغول کاغذ بازی‌های مربوط به کار‌های وثوق شدم .


صدای پایین کشیدن دستگیره‌ی در باعث شد سرم را بالا بگیرم ، گمان کردم شاید آنقدر غرق کار بودم که متوجه‌ی صدای در زدن نشدم اما وقتی قامت رایان را میان چهارچوب در دیدم مطمئن شدم که در زدنی در کار نبوده .

_ اوه اوه چه داغونی تو .

+ همه که مثل تو پوست کلفت نیستن .

می‌خندد ، هرچند نمی‌دانم به حرفم خندید یا به کبودی‌ها و زخم‌های صورتم ولی خنده‌اش را دوست داشتم .

_ کمپرس یخی چیزی می‌ذاشتی خوب .

+ رایان شاید باورت نشه ولی حوصله‌ی نفس کشیدنم ندارم .... با کمی مکث پرسدم تو چرا اومدی اینجا ؟ 

_ اومدم به این کفتار پیر یه سری بزنم .
وثوق را می‌گفت ، گفتم : شقایق هنوز هم اون عادت زشت رو داره که همه چیز رو مو به مو برای وثوق تعریف کنه پس حتماً تا حالا گفته که شمال تو رو دیدیم .
صدای پوزخندش را شنیدم ، گفت : شقایق نمی‌گفت هم وثوق می‌دونست که من برگشتم .
سوالی نگاهش کردم که "بیخیال‌"ی زمزمه کرد و به سمت در رفت .
من هم برخاستم و همراهش رفتم ، وثوق به هیچ کداممان رحم نکرده بود ، روابط خونی و خانوادگی برایش معنایی نداشت اما محال بود بتواند رایان را هم مثل ما آلت دست خود کند و بازی دهدش ولی با این حال می‌ترسیدم نکند رایان را هم به نحوی وارد بازی‌های کثیفش کند .

قبل از ورودمان به اتاق وثوق منشی‌اش به او خبر داد و از آنجایی که رایان را نمی‌شناخت فقط از من نام برد . وارد اتاقش که شدیم رسماً با دیدن رایان جا خورد اما زود خودش را جمع و جور کرد و جلو آمد و رایان را بغل گرفت ، خوش و بشش که تمام شد پشت میزش رفت و برایمان قهوه سفارش داد . 

مقابلمان می‌نشیند ، هنوز هم در اوج است ، خوش قیافه است و حتی وجود تار‌های سفید در شقیقه‌ها و ته ریشش ذره‌ای از جذابیتش کم نکرده با این حال می‌دانم برای رایان چندان خوشایند نیست که همگان معتقداند که جوانی‌های وثوق را در او می‌بینند .

وثوق کرواتش را کمی شل کرد و خطاب به رایان گفت : چی شد که برگشتی ؟ نگو دلت تنگ شده که باورم نمیشه و پشت بند حرفش خندید .

رایان چنین جواب داد : دروغ چرا ، واسه تو فقط دلم تنگ شده بود ، با خودم گفتم بیام قبل از عزرائیل منو ببینی .


می‌دانستم رایان دل خوشی از وثوق ندارد اما انتظار نداشتم بعد از چند سال دوری از خانواده اینگونه با وثوق حرف بزند و با نگاهش مستقیماً بگوید "می‌خوام سر به تنت نباشه" البته وثوق هم انگار اصلاً عین خیالش نبود ، خندید و گفت : عوض بشو نیستی تو بچه .... بلیت برگشتت برای کیه ؟ 
برای کم کردن تنش موجود در فضا گفتم : آخر هفته ؛ تا الانشم به زور مونده .
همان لحظه قهوه‌هایمان هم رسید ، رایان در حالی که فنجانش را برمی‌داشت گفت : شایدم موندگار شدم .
وثوق یک ابرویش را بالا انداخت و لبخندی به رایان تحویل داد که انگار رایان داشت از امر محالی حرف میزد !!

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت19
#پریسا 

 

 

 


ماه سومم را تازه تمام کرده بودم ، جنین منه عاشقش خودش را در حجم پهلوهایم گنجانده بود و هنوز هم خبری از جلو آمدن شکمم نبود ؛ بی اشتهایی تنها درد این روز‌هایم بود البته اگر بقیه‌ی دردهایم را نادیده می‌گرفتم ....


___________________________


علی اتاق مجهز خودش را در اختیار من گذاشته و خودش به اتاقی که به گفته‌ی خودش بلا استفاده مانده بود نقل مکان کرد ؛ این روزها به خانمی که منشی سابقش بوده سپرده تا از صبح بیاید پیش من .

در این چند وقت ، بیکاری و خانه نشینی و این تغییرات هورمونی مرا تبدیل به موجودی دائم الخواب کرده و اگر علی نبود و به حال روحی‌ام رسیدگی نمی‌کرد مطمئناً افسردگی هم درِ خانه‌ام را می‌زد ....

روزها ، نزدیک ظهر از خواب بیدار می‌شوم و فقط صبحانه را درست و حسابی می‌خورم ؛ بتول خانم در این یک هفته هر روز غذای جدیدی درست کرده اما من با خوردن لقمه‌ی اول یا شاید هم دومی هرچی خورده بودم را بالا می‌آورم ، می‌دانم این حال و روزم ناشی از کمبود‌هایی ست که در این اواخر دچارشان شده‌ام ؛ این روزها به جز صبحانه و میوه چیز دیگری نمی‌خورم حتی اگر محتویات صبحانه را عصر بخورم باز هم بالا می‌آورم .


علی این روزها چشمانش در تمام ساعاتی که خانه و کنار من است درشت و نگران است . تایمی هم که می‌رود کلینیک مدام به بتول خانم زنگ می‌زند و جویای احوال من می‌شود ؛ بتول خانم و سوالاتش هم روز به روز عذاب وجدان من را بیشتر می‌کنند ؛ مثلا می‌پرسد "مادر چرا آقات به خودت زنگ نمی‌زنه و حالتُ از خودت نمی‌پرسه ؟"
 می‌گوید دعوا نمک زندگی ست می‌گوید با قهر و دلخوری زندگی را تلخ و شور نکنم ....
 می‌گوید علی آقا که نازت را می‌خرد پس ناز کن اما کمی هم مراعاتش را بکن ، می‌گفت مرد است مادر غرور دارد ، مردت را بی غرور نکن ....
 می‌پرسد "نکنه اولی زندگی بچه نمی‌خواستی ؟" 
می‌گوید "علی آقا بچه خیلی دوست داره ولی از چشاش معلوم که تو رو بیشتر دوس داره .... طفلکی گناه داره ، کاریِ که شده تو دیگه براش سخت نگیر"

 

 علی عصرها بعد از تاریکی هوا به خانه می‌آید و حسی به من می‌گوید به خاطر راحتی من یا شاید هم راحتی خودش اینقدر دیر می‌کند .

 

بتول خانم برای ناهار امروز کشک بادمجان درست کرده است ، من آدم بد غذایی نیستم اما با غذایی که حالا به هر شکلی بادمجان داشته باشد مشکل دارم ؛  نمی‌خواهم بتول خانم را بیش از این به زحمت بیاندازم پس بدون اعتراضی به غذا ، می‌نشینم پشت میز و با تصور اینکه مثل هر روز بعد از خوردن اولین لقمه بالا می‌آورم و دیگر لب به غذا نمی‌زنم لقمه‌ی اول را در دهانم می‌گذارم و چنان مزه‌اش به دلم نشست که نه تنها بالا نیاوردم بلکه ته بشقاب را هم درآوردم !!
آنچنان با اشتها غذا خوردم که بتول خانم زنگ زد به علی و غذا خوردنم را برایش تعریف کرد و علی هم زودتر از سایر روز‌ها به خانه آمد و بعد از دوش نسبتاً کوتاهی که گرفت آمد پیشِ منی که مقابل تلویزیون لم داده بودم و بی هدف شبکه ها را بالا و پایین می‌کردم .

علی پاکت خرید قرمز رنگی مقابلم روی میز گذاشت و با فاصله از من نشست روی همان سه نفره‌ی جلوی تی‌وی و من با علی هیچ وقت از این تعارف‌ها نداشتم پس پاکت را با گفتن یه " اوووه " برداشتم و همه‌ی محتویاتش را روی میز خالی کردم و اولین چیزی که چشمم را گرفت کتاب "اسامی و معانی" بود برش داشتم و با خنده به علی نگاه کردم ، که کتاب را از دستم کشید و گفت : پری صدات در نیاد ها ....

بعد هم خم شد روی میز و چندتا کارت و بروشور داد دستم و گفت : کم کم باید واسه بچه خرید هم بکنیم .
و اصلاً به من امان حرف زدن نداد و به پارکینگ رفت و وقتی بازگشت بالشت بارداری زرد رنگی به همراه داشت ، به خاطر خرید‌های امروزش آنقدر سر به سرش گذاشتم ، آنقدر سر به سرم گذاشت ، آنقدر خندیدم و در لحظه زندگی کردم که یادم رفت برای مردی کافی نبودم .

 

__________________________________

 

 

 

امشب قرار است طبق قرار از پیش تعیین شده‌ای عارف و همسرش ، پریا ، برسند تهران ، نمی‌دانم شب را اینجا می‌مانند یا نه اما امیدوارم که نمانند .

بتول خانم برای شام علاوه بر کشک بادمجان زرشک‌پلو هم درست کرده بود ، علی برای جلوگیری از هر آبرو‌‌ریزی و رسوایی‌ای هود و هواکش و هر چیزی که باعث تهویه هوا بشود را روشن کرده تا بویی در خانه نماند چرا که فقط یه ماه و یک هفته است که مثلا از عقدمان می‌گذرد !!....  
عارف و پریا بعد از این همه سال هنوز بچه ندارند آنوقت ما که مثلاً اول راهیم ، به افزایش جمعیت کمر بسته‌ایم .... تازه قسمت بد ماجرا آنجاست که اگر شب را بمانند ما باید در یک اتاق سر کنیم در حالی که ما عقدمان رسماً فرمالیته است !!

از روی تخت علی که الان قریب به یک ماه است که تصاحبش کرده‌ام بلند می‌شوم و می‌روم سمت در ، همین که در را باز می‌کنم علی را پشت در می‌بینم که دستش بالا مانده و انگار می‌خواسته در بزند ، به سالن می‌رویم و رو‌به‌روی هم می‌نشینیم که بی‌مقدمه می‌گوید : عارف اینا امشب اینجا می‌مونن .
منتظر نگاهش می‌کنم که ادامه می‌دهد : فقط امشب رو اینجان فردا عصر برمی‌گردن شیراز چون عارف پس فردا باید بره جنوب .
بدون هیچ حرف دیگری برمی‌خیزد و در همان حال می‌گوید : قبل از این که برسن میرم یه رخته خواب بذارم توی اتاقت که امشب اونجا باشم و بعد با نگاهی که خیلی معذب است می‌رود سمت اتاق انتهای راهرو .
او روی تخت هم می‌خوابید من نه مخالفتی می‌کردم و نه استقبالی ، میان من و او این علی بود که رابطه ی سوری بینمان عذابش می‌داد .

 

_____________________________


هنگام روبوسی با پریا کم مانده بود به خاطر بوی عطرش حالم بهم بخورد و اگر سی ثانیه‌ای بیشتر در آغوشش نگهم داشته بود رویش بالا می آوردم .


کمی که جمع از آن یخ اولیه‌اش در آمد و مشغول حرف زدن شدیم متوجه شدم که عارف از همان اول که نشسته‌اند یک دستش دور کمر پریا‌ست و علی دستش را پشتِ من ، روی پشتی مبل گذاشته .... حفظ حریم در حین نقش بازی کردن از همان اصول اخلاقی خاص علی بود . 

علی و بتول خانم که تا ساعتی پیش همین جا بود تمام وسایل پذیرایی را روی میز چیده بودند تا نیازی نباشد که کسی برای پذیرایی برخیزد .
 گوشی علی که زنگ می‌خورد با گفتنِ "آقاجونه" گوشیش را جواب می‌دهد من هم ژورنال لباس‌هایی را که پریوش به پریا و او هم به من داده را ورق می‌زنم ولی متوجه شیطنت‌های عارف هم می‌شوم که چطور پریا را دستپاچه کرده ؛ همگی شاهد عشق تند و آتشین این دختر خاله پسر خاله شده بودیم ولی تا کنون شاهد چنین رفتارهایی از عارف آن هم در جمع نبودم ؛ از شخصیت جدی‌اش به دور بود (هیچ وقت نگو کسی حواسش نیست شاید یک نفر در اوج بی حواسی حواسش باشه) علی تلفنش را که قطع می‌کند می‌گوید : آقا جون سلام رسوند.
گفتم : سلامت باشه .
عارف : انشاءالله .
و پریا که داشت کیک می‌خورد چنگالش از دستش افتاد و خیلی ریز به عارف با چشمانش تشر زد هر چند من دیدم عارف چه کارش کرد که چنگالش افتاد !!....

از جایم بلند شدم و گفتم : ایرادی نداره الان برات یه چنگال تمیز میارم ، و راهی آشپزخانه شدم ، هنوز پا روی پله‌ای که آشپزخانه را از نشیمن جدا می‌کرد نگذاشته بودم که علی نرم بازوم را کشید و گفت : بشین من میارم و با چشم به دیگ‌های غذایی اشاره کرد که روی گاز بودند و بویشان تمام آشپزخانه را پر کرده بود .
 من نشستم و علی هم با چنگال آمد و در جواب پریا که گفت : پریسا جون خوش به حالت شوهرت زن ذلیلِ عارف گفت : زن ذلیل نه علی پریسا ذلیله .

حتی علی هم به این شوخی خندید اما من خیره به چهره‌ی محجوب علی ، خنده‌ام را خوردم ....

 

 

 

 

@ گربه مشکی

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت20
#پریسا

 

 

 


میز شام هم قبل از آمدن عارف و پریا چیده شده بود ، فقط کافی بود غذای اصلی سر میز آورده شود ، علی پارچ آب و دوغ را داد به من و خودش هم ظرف‌های حاوی غذا را آورد و حتی از عارف و پریا هم کار کشید .
کشک بادمجان را وسط میز گذاشت و زرشت پلو را کمی دور‌تر از من گذاشت و خودش هم که کنارم نشسته بود به زرشک‌پلو لب نزد .

عارف : داستان از چه قراره زن داداش ؟ چرا شما دوتا از این غذاها نمی‌خورین .

با حرکت سر و چشم به ظرف زرشک‌پلویی که مقابلش بود اشاره کرد .

علی همانطور که روی سالادمان که ظرف مشترکی داشت سس می‌ریخت به عارف گفت : پریا گفت خیلی اذیتش می‌کنی خواستیم تو مسموم شی بلکه همه راحت شیم .

عارف : پری ؟

+ بله .

علی خطاب به من : منظورش پریاست عزیزم .

+ اوه .

خنده‌ی جمع به خاطر این تشابه اسمی با تعریف خاطره‌های این چنین طولانی‌تر شد ، عارف معروف است به خاطره بازی و با تعریف یک خاطره‌ی تکراری می‌تواند هر بار به خنده اندازدت .

 سس سالاد بیش از حد چرب بود و با چند قاشق حالم بهم خورد و دویدم سمت سرویس بهداشتی انتهای راهرو که درش رو به نشیمن باز می‌شد .

چند باری به صورتم آب زدنم ولی اضطراب اینکه عارف و پریا الان چه فکر می‌کنند دیوونه‌ام می‌کرد ، صدای علی از پشت در که می‌گوید : پری؟ پری خانومی ؟ خجالتم را ثانیه به ثانیه بیشتر می‌کند ، در را که باز می‌کنم می‌بینمش که حوله به دست منتظرم ایستاده ؛ با هم سر میز شام بازگشتیم ، قیافه‌ی عارف شاد بود و اصلاً نیازی نیست باهوش باشی تا بفهمی دارد به چه چیزی فکر می‌کند !!


پریا لیوانی را آب می‌کند و به دستم می‌دهد ، لیوان را تا به لب می‌رسانم پریا می‌گوید : به مامان اینا گفتین ؟
به سرفه می‌افتم ، علی لیوان را از دستم می‌گیرد و پشتم را ماساژ می‌دهد و می‌گوید : چی رو بگیم ؟

عارف : خجالت کشیدن نداره .

علی : من گفتم خجالت می‌کشم ؟

عارف : پس چرا نگفتین هنوز ؟ 

+ جواب آزمایش فردا آماده میشه اگه مثبت بود بهشون می‌‌گیم.

این تنها جوابی بود که در لحظه به ذهنم رسید .
عارف : زن داداش شما که متخصصی هم مگه آزمایش لازم داری ؟

فقط لبخند می‌زنم ، لفظ زن داداش گفتن‌هایش قشنگ است اما زن داداش گفتن‌های رایان برایم دلنشین‌تر بود .

لعنت به این مقایسه‌ها ....


شام که تمام شد اجازه ندادند من حتی بشقاب خودم را به آشپزخانه ببرم ، خودشان سه تایی میز را جمع کردند .

علی و عارف اخبار می‌دیدند و حرف می‌زدند ، من و پریا با فاصله سه متری از مردانِ به اصطلاح همسر کنار هم نشسته بودیم و در مورد مشکل ناباروری زنان و تاثیر رنگ پرده در چیدمان خانه و مارک جاروبرقی حرف می‌زدیم .

 

________________________________

 

 

الان که برای پذیرایی از خانواده‌ام چای دم می کنم در آستانه‌ی شروع ماه چهارم بارداری هستم .

 نمی‌دانم صبح زود چه اتفاقی افتاد که علی با تماسی از پریوش آشفته از خانه بیرون زد ، با هر دویشان تماس گرفتم اما هیچ کدام جواب درست و قانع کننده‌ای ندادند ، علی برای نیامدنش مشکل یکی از بیمارانش را بهانه کرد پریوش هم گوشیش را از دسترس خارج کرده بود و خودش را راحت .
علی گفته بود خودش را به ناهار می‌رساند و وقتی که نیامد قول داد برای خرید عصر حتماً می‌آید و همراهیمان می‌کند اما از ساعت پنجی که خودش تعیین کرده بود یک ساعتی می‌گذرد اما همچنان خبری از او نیست .
گوشیم که زنگ می‌خورد با دیدن شماره و نام علی به اتاق می‌روم و جواب می‌دهم ، بعد از اتمام تماس رو به جمع می‌گویم : یه کم دیگه کارش تمام میشه و خودش میاد ، ما بریم .

 

_________________________________


بابا بیشتر از همه حواسش جمع من است شانه به شانه‌ام می‌آید و مدام می‌پرسد : اذیت که نمیشی بابا ؟
و من از برق چشمان بابا می‌خوانم که چه ذوق بزرگی‌ست برایش آمدن این نوه .

علی زنگ زد و پرسید دقیقا کجا هستیم و گفت تازه وارد پارکینگ شده .

برای رفتن به طبقه‌ی بالایی ، زنعمو که با دیدن پله برقی دلهره می‌گیرد همراه عمو و مامان از آسانسور استفاده کردند اما من و بابا دل به دل عاطفه دادیم و از پله برقی آمدیم بالا ؛ ته‌تغاری خانواده پله برقی را دوست داشت .
به انتهای پله برقی رسیده بودیم که اول سرش را دیدم بعد آن شانه‌های پهنش و بازوهای خوش تراشش را و لعنت به آن بازوهایش که شقایق اینچنین آویزانشان شده 
مطمئنم بابا هم متوجه‌ی مهران شده که دستش را می‌گذارد پشت کمرم و هدایتم می‌کند سمت چپ اما کوچک ترین تکانی نمی‌خورم ، شقایق با صدایی که کلافگی از آن می‌بارید گفت : مهران از اینور و بازوی مهران را کشید همانور اما مهران از جایش جم نخورد و لحظه‌ی بعد قدم برداشت سمت ما .
قدم اول .... قدم دوم .... قدم سوم لعنت به این دلم .... قدم چهارم .... قدم چهارم به پنجم نرسید که صدای پری گفتن علی اتصال چشمانمان را قطع کرد و وقتی علی رسید کنارم ، مهران رو گرداند سمت شقایق ، من هم با حفظ ظاهر که مثلاً حواسم به احوال پرسی‌های علی هست دیدم که مهران و شقایق در آسانسور گم شدند و با وجود فاصله‌ی خیلی زیادمان فهمیدم که رفتند به پارکینگ .


بعد از کلی خرید در حالی که خستگی از تنم می‌بارید رفتیم به یک رستوران سنتی و وقتی جمعیت قلیان به دست داخل را دیدیم تصمیم بر این شد که بیرون در فضای باز رستوران بنشینیم .

 

______________________________

بعد از رسیدن به خانه دلتنگی برای مادرم و گپ و گفت‌ها و غیبت‌های زنانه را بهانه کردم پس جمع را زنانه مردانه کردیم .

 

 

@ گربه مشکی

 

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت21
#مهران 

 

 

 

روز‌‌های اول جدایی حالا تبدیل شده‌اند به ماه‌ها بی‌خبری ، اما من هنوز هم چیزی از دردِ نبودن و نداشتنش را فاش نکرده‌ام .... فقط .... کمی از درون ویرانم .


خبر جداییمان سریع‌تر از آنچه فکرش را می‌کردم در شهر پیچید و من در این چهار ماه شاهد خواستگاری‌های بسیاری از همسر سابقم بودم حتی چند نفری برای کسب اطلاعات دقیق‌تر از پریسا ، به سراغ خودم آمدند ، با همه ی ادعا‌هایم حتی نتوانستم ادای آدم‌های مثلاً روشن فکر را در بیاورم و با خیلی هایشان کارمان به دعوا و زد و خورد کشید .

 نداشتنش درد داشت ، فهمیدن اینکه حالا برای علی است درد داشت اما دیدنشان کنار هم ، مرگ داشت .... از ماه گذشته تا حالا "پری" صدا زدن‌های علی در سرم اِکو می‌شود .


حوالی ساعت‌های نه رسیدم خانه و وقتی ماشین‌های پارک شده در حیاط را دیدم تعجب نکردم و اصلاً هم قصد ندارم بروم سمت سالن پشتی فقط ای کاش صدای آن موزیک لعنتی کر کننده را کمی کم کنند .

 راهی حمام می‌شوم ، قبل از آنکه زیر دوش بروم قفل بودن در را چک می‌کنم تا از تکرار آن اتفاق و وقوع هر اتفاق دیگری جلوگیری کرده باشم .

 

___________________________________


صدای موزیک قطع شده ؛ انگار که مهمانی شبانه شقایق به پایان رسیده !!


از حمام که بیرون می‌آیم می بینمش که گوشه‌ی تخت در خودش مچاله شده و حتی پتو را روی خودش نکشیده ، یک ماهی است که به اتاق و تخت برچسب مشترک چسبانده است !!

بدون اینکه موهایم را خشک کنم می‌روم سمت دیگر تخت ، طاق باز دراز می‌کشم ، بعد از چهار ماه ، عادت کرده‌ام شب‌ها با تیشرت بخوابم .

شقایق : مهران ؟

+ الان خیلی خسته‌ام اگه حرفی هست بذار برای فردا .

به پهلو چرخیدم و پشت کردم به او ، از پشت دستانش را حلقه کرد دور کمرم .

_ ولی من الان می‌خوام حرف بزنم.

با صدایی که نشان می‌داد فاصله ای تا انفجار ندارم گفتم : ولی من الان می‌خوام بخوابم . 
و دست‌هایش را از دورم باز کردم و قدری فاصله گرفتم اما دوباره دستانش را بند تنم کرد و گفت : از یه ماه پیش که اونو با شوهرش دیدی بد اخلاق‌تر شدی .

چیزی شبیه به آوار یا شاید هم زلزله به سراغم آمد تا کنون فقط گفتم علی اما جایگاهش را مشخص نکرده بودم چون درد دارد که می بینم او آمده جای من .... و شقایق چه بی‌ملاحظه این حقیقت را در صورتم کوبید .

پشت گردنم را می‌بوسد .

دستانش را اینبار با خشونت از دورم باز کردم و برخاستم ، از اتاق آمدم بیرون و شقایق را میان هق‌هق‌هایش رها کردم .

کاناپه‌ی کنار تراس محل انتخابی‌ام برای گذراندن این شب بود ، پرده را کنار زدم و خیره به آسمان بی‌ستاره پیشانی‌ام را به شیشه‌ی خنکش چسباندم .

نه بعد از طلاقمان و نه بعد از آنکه فهمیدم با علی ازدواج کرده و نه حتی بعد از دیدنشان با هم نتوانستم عکس‌هایش را پاک کنم حالا هم خیره به عکس‌هایش خاطراتمان را مرور می‌کنم .

می‌روم به لیست مخاطبین تلگرامم تا پروفایلش را چک کنم ، من هنوز چت‌هایمان را هم پاک نکرده بودم ، پروفایلش عکسی از خودش بود ، کنار دریا ، خودم این عکس را گرفته بودم !!

ویرایش شده توسط م.مرعشی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...