رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان لحظات بعد از تو| m.azim کاربر انجمن نودهشتیا


..mAhShid..
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: A

نظرتون درباره‌ی « لحظات بعد از تو»  

6 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درباره‌ی لحظات بعد از تو چیه؟

    • خوب.
      6
    • متوسط
      0
    • بد
      0


ارسال های توصیه شده

  • مدیر سرپرست
..zAhrA..
post توسط ..zAhrA..🌻 بررسی شد!

"ویراستار عزیز! ضمن تقدیر و تشکر از زحمات شما و فعالیت خوبتون در تیم💜ویراستاران💜نشان برتر به شما اعطا شد، موفق باشید!"

به ..mAhShid.. نشان «ویراستار برتر» اعطا گردید

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B6%DB%

 

نام رمان: لحظات بعد از تو

ژانرهای رمان: عاشقانه، اجتماعی.

نام نویسنده: مهشید عظیمی پور.

خلاصه:  آغازی از پایان  قصه‌ی لیلی و مجنون عاشق. آیا  پرنده‌ی زخمی می‌تواند پرواز نکردنش را اثبات کند؟  گاهی باید دور شد، گاهی باید سرد شد، گاهی باید چشم‌هایت را ببندی، سکوت کنی و مانند رهگذر، از کنار قلب سنگی یار بگذری! 

مقدمه: 

دستانم را رها کرد؛   بدون ذره‌ای تردید جهانم را ربود.

ماه بودم و خورشید بود؛  در اوج تضاد با یکدیگر، عاشقانه یکدیگر را می‌پرستیدیم، تا این‌که روزی، چشم‌هایش، چشم دیگری را دید و قصه شروع شد. 

( برخی اتفاقات این رمان، الهام گرفته شده از واقعیت‌ است).

صفحه نقد رمان: 

https://forum.98ia2.ir/topic/2973-معرفی-و-نقد-رمان-لحظات-بعد-تو-mazimi-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

@ Aytak☆ویژه☆

@ F_MAHGOL @ حانی   @ حـانیه  @ Reyhan

@ MCH  @ Straange  

@ زهرا بانو

@Aryana

ناظر: @Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت اول

 

استرس تمام وجودم را فرا گرفته بود. سعی در قوی نشان دادن خود داشتم اما مگر می‌شد از آن‌چه اکنون در سرم می‌گذرد خبر نداشته باشد؟ همین که در عمق چشمانم ترس را می‌‌دید، لبخندش را پررنگ‌تر می‌کرد و همین،   قلبم  درد آمده بود و چشمانم، وحشت‌زده خیره‌ی اتاقکی که دیوارهایش فریاد آینده‌ای دردناک را می‌کشید، بود. 

 

دستان سرد و لرزانم را با شجاعت تو خالی  سوی قلم آبی رنگ بردم؛ بلندش کردم اما لحظه‌ای بعد با شتاب فراوان از حصار دستانم خارج گشت و باز هم شکست خوردم، حتی در ظاهر هم قوی بودنم محال ممکن است. 

 

مگر می‌توانستم به این راحتی حکم پایان یافتن زندگی‌ام را بپذیرم؟ جز مرگ در این لحظه از خداوند چیز دیگری تقاضا نمی‌کردم. اگر خانواده‌ام متوجه این جریانات بشوند، چه می‌شود؟ پدرم قطعا مرا... حتی نمی‌توانم به واکنش شخصی که به‌‌خاطر خودش، فوری بدون شناختی  به این ازدواج تن دادم  فکر کنم.

 

پوزخند پر صدایی از جانب محبوبم، لحظه‌ای مرا به خود فراخواند.  هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم مقابل چشمانش تا این حد کوچک شمرده شوم، آن هم به سبب آن‌چه انجام نداده‌ام و زندگی پر فراز و نشیبم، مجال اثبات بی‌گناهی‌ام را نداد.

 

 میلاد عزیزتر از جانم، با  نجوایی آرام و پر از تنفر  گفت: 

- بدو دیگه! چرا این‌قدر طولش میدی؟  

 

 باز هم سکوت کردم. در این لحظه جز سکوت، چیز دیگری به کارم نمی‌آمد. 

 

سکوت مرا که دید،   پوزخند پر صدایی بر منی که در آن مکان بی‌کس‌تر از همیشه بودم زد و بلندتر، گویی قصد لگدمال کردن غرور تکه شده‌ام را داشته باشد، گفت: 

- نگران نباش! به خانواده‌ات چیزی نمیگم، حالا سریع‌تر اون برگه رو امضا کن! نمی‌خوام حتی یک لحظه دیگه هم اسمم روی تو باشه.

چشمان قهوه‌ای رنگم بارانی شد، از کی این‌قدر غریبه شده بودیم؟ کی دیواری به بزرگی عالم میان دستان‌مان قرار گرفت و این تنفر در قلبش ریشه کرد؟ از کی مرد زندگی‌ام با زبان تلخ‌اش روزگارم را به سیاهی نشاند؟   پاسخی برای پرسش‌هایم نیافتم. 

 

در مقابل زبان زهرآلود مادر و پدرش، نگاه مالامال از تنفر خودش، چهره‌ی خشمگین و سرخ گشته‌اش،   عاجز از انجام هرکاری شده بودم؛ حتی دستانم مرا یاری نمی‌کردند، گویا دنیا با من لج کرده باشد. همگان قصد داشتند قلب تکه- تکه شده‌ام را زیر پای خود لگدمال کنند.

 

پینار، یک‌بار هم که شده است قوی بمان! قطره‌ای از مروارید چشمانم بر روی کاغذ روبه‌رویم غلتید و موجب خیس گشتن آن شد، قطره‌ی بعدی را به شدت پس زدم.

قلم را مجدد به دست گرفته و با دستانی که از شدت استرس می‌لرزید، به سختی امضای خود را پای برگه نهادم و تمام شد؛ روزهای خوبی که کنار یک‌دیگر گذراندیم، خنده‌های از ته دل، آینده‌ای روشن که با یک‌دیگر قصد ساختن آن را داشتیم تباه شد، در آتش چشمانش سوخت و نابود شد. دیگر از آن حرف‌های شیرین خبری نبود و در عوض، سخنانی زهرآگین جایش را به شیرینی داده بود.

 

  کیف مشکی رنگم را برداشتم؛ قدم‌های لرزانم را به سمت در برداشتم تا هرچه سریع‌تر از این اتاق کوچک نفس‌گیر که هیچ نوری نمی‌توانست تاریکی آن را محو کنید، خارج شوم.  با صدایی آشنا از حرکت ایستاده و گوش سپردم: 

- کجا؟ شیرینی نخورده تشریف می‌بری؟!

به سویش برگشتم؛  با بغض به چشمان سهیلا خانم  که نفرت در آن مواج بود خیره شدم، چشمان کسی که روزی عزیزتر از مادرم بود، نزدیک‌تر از جانم بود، مهربان‌ترین فرشته‌ی عالم بود، اکنون به فرشته‌ی مرگ من تبدیل شده و تنها آرزویش، نابودی وجودم است.

به یاد روزهای شیرینی که با او داشتم، سکوت را ترجیح داده و آن اتاق کوچک که روحم را لحظه به لحظه زخمی‌تر از قبل می‌کرد  را ترک کردم، مکانی که در گذشته در آن امضایش را بر قلبم نهاد و دنیایم را با او شریک شدم، مکانی که روزی برایم مقدس‌ بود، امروز به کابوس من تبدیل شده.

از آن مکان نفرین شده خارج شدم؛ خورشید در آسمان ایستاده بود و خودش را به رخ می‌کشید. 

جلوی در درختی تنومند را یافتم؛ همان بود. درختی روزی ربان سفید رنگ را به آن بست و با چشمانی که از ته دل می‌خندید گفت: 

-  این درخت، درخت عشق ما باشه، نظرت چیه؟

تک خنده‌ای کردم و با کنجکاوی گفتم: 

- درخت عشق؟! نشنیده بودم... .

- درست شنیدی. دوست دارم هروقت دستت رو گرفتم و به این‌جا اومدیم، یاد امروز بیوفتیم و این درخت شاهد عشق ما باشه، شاید هم وقتی بچه‌دار شدیم، بیارمشون این‌جا و بهشون بگم چی‌شد که به این روز رسیدیم.

 

آرام مشتی به بازویش زده و خنده‌ای کوتاه اما از ته دل کردم.

 

به راستی از آغاز زندگی‌ام خنده‌ای بدین شکل با خوشحالی از اعماق قلبم را تجربه نکرده بودم.

 

دستان سردم را ما بین دستان گرمش گرفت و فشرد، سپس لب‌زد: 

- موافقی؟

مانند کودکی که سریع خام حرف‌های بزرگسالان می‌شود، سرم را به سرعت تکان دادم.

به اکنون برگشتم و به سوی درخت عشقم قدم برداشتم،  اجازه دادم اشک‌هایم یکی پس از دیگری جاری شوند. 

چه کسی جز او شاهد روزهای تلخ‌تر از زهر من بود؟ جز او با چه کسی می‌توانستم درباره‌ی سرنوشت زهرآلودم حرف بزنم؟ با مادری که به سختی با غم دل داغ دیده‌اش دست و پنجه نرم می‌کرد؟ یا  پدری که هیچ‌گاه مرا درک نکرد و همیشه مرا از مهر خویش محروم نمود؟ یا پیش آن خدایی که حواسش به همه‌ی مردم این شهر است به جز من عاجز؟ یا مردی که دم از عشق می‌زد و امروز، فرشته‌ی عذابم شده بود؟

با به یاد آوردن آینده تیره و تارم و  چیزی که پیش رو دارم، بر شدت اشک‌هایم افزوده شد و چو ابر بهار باریدم. جامعه‌ی بی‌رحم را در کجای قلبم جای بدهم؟ 

دوباره شکستم و اجازه دادم در این خلوت با خود،   اشک‌هایم ببارند.

 

ناگهان دستی بر روی شانه‌ام قرار گرفت؛ هراسان به عقب برگشتم و چشمان به خون نشسته‌ی  مژگان  روبه‌رویم نمایان شد. حال و روزش به مانند من بود؛ برخلاف اعضای خانواده‌اش، لباسی سر تا پا مشکی بر تن کرده بود که شک ندارم مادرش سهیلا برای این موضوع با او وارد بحث شده‌است.

بغضش را فرو نشاند، دستانم را در دست گرفت و با صدایی که به سختی توانستم آن را بشنوم لب زد: 

- ز... ن... دا... داش.

سخت در آغوش گرفتمش و به خود فشردم، پر بغض گفت: 

- ب... بخشید... م... من... کا... ری... از.. دستم...

- هیس! تقصیر تو نیست، عمر زندگی من با برادرت کوتاه بود.

خودش را از آغوشم جدا کرد و با غمی آشکارا گفت: 

- برادرت؟ چه‌قدر زود غریبه شدین! شما از هرکس دیگه‌ای به هم نزدیک‌تر بودین، همه آرزو داشتن عشقی مثل عشق شما رو تجربه بکنن.

 

تلخندی بر سیمای چو ماهش زدم و با غمی آشکارا گفتم: 

 

- بعضی وقت‌ها فکر می‌کنی اون نزدیک‌ترین به توئه، غافل از این‌که از هر غریبه‌ای غریبه‌تره.

 

به تلخی گفت: 

 

- قبلاً این‌جوری درباره‌ش حرف نمی‌زدی، وقتی اسمش می‌اومد چشم‌هات برق می‌زد، اما...

 

دستم را روی لب‌ باریکش گذاشتم و گفتم:

 

- مژگان جان! همیشه به فکر من و برادرت بودی، تو سخت‌ترین شرایط مثل خواهر خدابیامرزم مثل کوه پشتم بودی، بابت محبت‌هایی که تا لحظات آخر به من داشتی و هنوز هم داری یک دنیا ممنونم، اما خواهشاً امروز که رفتی خونه با خانواده‌ت درمورد من صحبتی نکن! نه امروز نه هیچ‌وقت. دل خوشی از من ندارن، تو هم دلشون رو بیشتر از این خون نکن! بذار هرچیزی دوست دارن بگن، دیگه این حرف‌ها اهمیتی ندارن، عشقی  که از قلب پاک شده  باشه، روی یک تکه کاغذ بودنش دردی رو دوا نمی‌کنه.

 

با پشت دست راستم، قطره‌ی اشکی که از چشمان عسل رنگش جاری شده بود و شباهتی زیبا به چشمان برادرش را داشت  را پاک کردم و با خداخافظی زیرلبی، بدون مجال دادن به اون برای پاسخ حرف‌های تلخم،  او را ترک کردم.

 

حرف‌هایم از ته دل نبود! درونم آتشی به بزرگی هستی شعله‌ور شده بود اما نقاب خونسردی‌ را ناچارا به چهره‌ام زدم تا بتوانم بهتر فیلمنامه‌ی زندگی را به تصویر بکشم.

 

با هر قدمی که بر روی تن خسته‌ی زمین می‌گذاشتم، بیشتر از همیشه احساس بیگانگی، ترس، تنهایی و نبود خانواده‌‌ای که آرزویش را داشتم را حس می‌کردم.

کیفم را گشودم تا شاید مقداری پول همراه خود داشته باشم، اما دریغ از یک سکه‌ی بی‌ارزش.

 

از وقتی راه‌مان را از یکدیگر جدا کرده بود، تمام چیزهایی که به دستم سپرده بود را پس گرفت و مرا در خانه‌ای کوچک حبس کرد تا چشمانش به چشمان من نخورد.

 

به اجبار به این پیاده‌روی عذاب‌آور ادامه دادم، با هر قدمی که برمی‌داشتم؛ نگاه لب‌ریز از سرزنش مردم را بر روی خود حس می‌کردم، خیابان‌ها مرا مثل قبل نمی‌دیدند، شهر مرا از قلب خود بیرون رانده بود، کوچه‌ها وجودم را به آغوش فراموشی سپرده بودند و آسمان  آبی رنگ، ابرهایش را گسترده‌ کرده و رنگ زیبایش را از من محروم نموده بود. 

 

از این روز به بعد، باید انتظار شنیدن حرف‌های بسیاری را از سوی مردم شهر داشته باشم، خصوصاً مردمان محله‌ی‌مان‌.

 

قدم‌هایم را تندتر کردم تا زودتر از دست نگاه پر کینه مردم خسته  این شهر شلوغ خلاص شوم، زودتر از دست خیابان‌های شلوغ از ازدحام مردم  اما تهی از امید  رها شوم.

 

دقایقی بعد، خودم را روبه‌روی مکانی آشنا یافتم، شاید تنها چیزی که مرا به خوبی یادش است،  آشیانه‌ی عشق‌مان باشد که روزی با امید و هزار آرزو به امید آینده‌ای روشن‌تر از سفید داخل آن قدم برداشتیم اما امان از سرنوشتی که از آن بی‌خبریم و افسوس از قلب انسان که روزی به شوق محبوبش می‌تپد و روزی دیگر، به اجبار می‌تپد تا جسم انسان روح مرده را زنده نگه‌دارد.

 

کلید را از جیب مانتوی ساده مشکی  رنگی که آخرین لحظه، هنگام بحث به سویم پرتاب کرده بود   برداشتم و با استرس فراوان، دعا می‌کردم او در خانه حضور نداشته باشد.

 

تحمل نگاه‌های خالی از حس او را نداشتم، نگاه‌هایی که در اعماق بی‌حسی که به من داشت، به وضوح می‌دیدم.  به چشمش آدم سابق نیستم و برایش تبدیل به غریبه‌ای شده‌ام.

 

در پارکینگ را گشودم که با ماشین سفید رنگش که داخل پارکینگ گذاشته بود روبه‌رو شدم و این خبر از آن می‌داد که در خانه   حضور دارد. با تردید به داخل پارکینگ قدم برداشتم و در را به آهستگی بستم،  اما   لحظه‌ای بعد، درنگ کردم. شاید بهتر است بعداً به این‌جا بیایم، به سمت در رفتم اما تا خواستم آن را بگشایم،  از تصمیمم صرف نظر کرده و با قدم‌هایی بلند و بدون تردید،  به سوی خانه رفتم و در ورودی را گشودم.

@یگانه جان

@Negin jamali

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت دوم

 اما هیچ اثری از او پیدا نکردم و این نشان می‌داد قبل از آمدن من، این خانه را ترک کرده‌است تا شاهد حضور ناخوشایند من نباشد.

به سمت اتاق مشترک‌مان رفتم؛ با دیدن جای خالی قاب عکسی که روز عروسی گرفته بودیم، به گذشته‌ی نه چندان دور سفر کردم.

***

(گذشته)

- یک کم کج شده.

آن را صاف  کرده و گفت:

-  الان چی؟

- عالیه!

از روی چهارپایه پایین آمد و کنارم ایستاد، نگاهی به سر تا سر اتاق انداخت و گفت: 

- چطور شد؟

لبخند دندان‌نمایی به رویش زدم و گفتم: 

- بهتر از این نمی‌شد!

خودم را در آغوش پر مهرش انداخته و زیر لب گفتم: 

- تو پاداش کدوم کار خوبم از طرف خدایی؟

بر روی موهای بلند حالت‌دار مشکی رنگم بوسه‌ای نهاد و با لحنی آرام گفت: 

- وجود تو به دنیای من رنگ داده، من باید دنبال دلیلی باشم که چی‌شد خدا فرشته‌ای مثل تو رو سر راهم قرارداد.

با آسودگی نفسی عمیق کشیده و عطر خوشبویش را به اعماق ریه‌های تشنه از عطرش وارد کردم.

***

(زمان حال)

نفسی عمیق کشیدم و سعی در کنترل کردن احساساتم داشتم؛ چه خاطراتی که در این خانه به خاک سپرده شد.

یادم آمد به چه علت به این خانه آمده‌ام.   به سمت میز سفید رنگ اتاق رفتم؛ کشوی آن را گشودم و آلبوم عکسی که از ابتدای شناخت یک‌دیگر تا لحظات آخر عشق‌مان همه را در آن ثبت کرده بودم را برداشتم.

خدایا! آمادگی روبه‌رو شدن با آن را دارم؟ به سختی آن را گشودم و  با دیدن اولین تصویر، یاد اولین دیدارمان در کتابخانه در خاطرم زنده شد.

از قبل او را دیده بودم و قصد کشتن این حس را داشتم، اما تلاش‌هایم ناکافی بود و این عشق روز به روز بیشتر درون قلبم ریشه کرد.  از همان لحظه‌ی اول مهرش به دلم نشست و ای کاش این مهر از قلبم بیرون می‌رفت! کاش به دلیل شرایط خانواده‌ام به سرعت دلم را به او نمی‌باختم.  

آلبوم را بستم و  در آغوش گرفتم. نباید این خاطرات را در این‌جا رها کنم.

صدای بر هم خوردن در پارکینگ به گوشم رسید و این امر باعث شد از اتاق به سرعت بیرون بروم و گوشه‌ای از دیوار اتاق مهمان،  چشم انتظار آمدنش باشم. او نباید از غم درون من بویی ببرد! زیرا چیزی جز تحقیر و تأسف برای من نخواهد داشت.  

نفسی عمیق کشیدم که ‌ لحظه‌ای بعد،  بوی تند سیگار به مشامم رسید و باعث شد روی زمین نشسته و سرفه‌هایی پی‌درپی کنم.

این اواخر آن‌قدر این بو را استشمام کرده‌ام که دیگر توانی برای تحمل کردنش در من باقی نمانده. 

صدای قدم‌های تندش را شنیدم. دستانش را  دور بازویم حلقه کرد و کمک کرد از جای برخیزم، مرا روی صندلی جلوی میز قرار داد و پس از آن‌که آتش سیگارش را به خاموشی نشاند،  سوی پنجره‌ی اتاق رفت و آن را گشود تا شاید هوایی تازه ریه‌های خسته از بوی سیگارم را از این وضع نجات دهد.

روزی به‌خاطر آمدن من به زندگی‌اش، این عادت ناخوشایندش را کنار گذاشته بود و اکنون، با رفتن من از زندگی‌اش، دوباره به سمت و سوی آن رفته است. 

نگران به سویم برگشته و گفت: 

- معذرت می‌خوام، نمی‌دونستم اومد...

هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان لحن گفتارش تغییر یافت و با لحنی لب‌ریز از تحقیر گفت: 

-  چه‌قدر زود برای بردن وسایلی که خودم برات خریدم اومدی! ببر راحت باش، مگه این‌که با وسایل خونه‌ی من بتونی یه تغییری بعد از سال‌ها به خونه‌ی مامان بابات بدی. 

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت سوم

 به سختی برخاستم و او که حالا سینه به سینه‌ی من قرار گرفته بود را کنار زدم و با جسارتی که نمی‌دانم از کجا آمد، گفتم: 

- نیومدم چیزهایی که تو خریدی رو ببرم، خیالت راحت! من به وسایلی که با پول تو خریده شدن دست هم نمی‌زنم، برای خودت نگهدار! امیدوارم بتونی با چیزهایی که دورت جمع کردی زندگی کنی‌.

دست سوی آلبوم بردم که محکم بازویم را گرفت و از میان دندان‌های کلید شده‌اش، خشمگین گفت: 

- یادت رفت چند لحظه‌ی پیش چی گفتی؟

بازویم را از حصار دستان حریصش رها کردم و در جوابش گفتم: 

- فکر نمی‌کردم ان‌قدر زود گذشته رو فراموش کنی! این آلبوم رو من بهت هدیه داده بودم تا عکس‌هایی که با دوربینت ازمون گرفتن رو بذاری داخلش، اما الان با خودم می‌برمش؛ نه به‌خاطر این‌که هدیه داده شده  رو پس بگیرم، نه! نمی‌خوام هیچ اثری از من تو این خونه بمونه و  آزارت بده.

 

پوزخند پر صدایی زد و بی‌هیچ کلامی از اتاق خارج شد. می‌دانست بی‌توجه‌ای و سکوتش برایم از زهر هم مرگبارتر است، در این مدت کوتاه، خوب مرا شناخته بود.

نفس حبس شده‌ام را به آرامی بیرون دادم و سعی در آرام کردن قلب ناآرامم داشتم. این روزها قلبم نیز با من بد شده بود و طاقت دیدن این روزهای پر درد را نداشت.

آلبوم را به دست گرفته و از اتاق خارج شدم که مصادف  شد با تماس از سوی زهرا، همسر برادرم احمد که خودش خارج از کشور مشغول است و همسرش زهرا و پسر شیرین زبانش مهدی در خانه‌ی ما حضور دارند تا پس از جور شدن کارهای اقامت برادرم، این خاک را ترک کنند و همچو پرنده‌ای مهاجر، به جایی بروند که می‌دانند می‌شود آینده‌ای زیباتر برای کودک دلبند خود بسازند.

تماس را پاسخ دادم و قبل از به زبان آوردن کلمه‌ای، صدای طلبکارانه‌ی زهرا به گوشم رسید: 

- چرا جواب نمیدی؟

- ببخشید، دیر متوجه شدم.

- کجایی از صبح تا حالا؟ مامانت رو گذاشتی ور دل من، بچه‌ی خودم هست، دختر  مهرسا هم که افتاده گردن من بدبخت، دختر دو روز دیگه برم خارج می‌خوای چی‌کار کنی؟ باز هم مثل مرغ عشق می‌خوای پیش میلاد بمونی؟

با شنیدن نام « میلاد» گویی شمشیری را به قلب تکه شده‌ام وارد کردند و قصد دارند جگرم را سوزانده و این شومی را دائما به یاد من آورند.

با شنیدن صدای زهرا به خود آمدم:

- داری گوش میدی؟ اصلاً برات مهمه چی می‌کشم؟

با به زبان آوردن نامش، از گفتن کلمه‌ای قاصر شدم و با تته- پته برای راضی کردن زهرا خودم را ملزم به ادامه دادن به گفت و گوی نه چندان جذاب با او کردم‌:

- آ.. آره زهرا جان! می‌شنوم، نگران نباش من الان دارم میام. فقط حواست باشه مامان قرصش رو بخوره.

- چه دستوری هم میده! چطوره برای مادرجان پرستار بگیریم؟ من که نمی‌تونم مثل پرستار  هم به بچه‌ی مادر مرده‌ی یکی دیگه برسم که ماشاالله هزار ماشاالله باباش هم آب شده رفته داخل زمین، هم از مامان یکی دیگه مراقبت کنم.

 

با بردن کلمه‌ی « مادر مرده» گویی بر خاکستری که از وجودم  مانده‌است، هیزم ریخته و آتشش را شعله‌ور کرده‌اند. بارها به زهرا گفته بودم این چنین درباره‌ی مهرسا و دخترش نگوید، اما او باز هم توجهی نکرد. در این دنیا هیچ‌کس دیگری را  جز مهتا  و مادرم نداشتم و هیچ‌گاه نمی‌توانستم اجازه بدهم شخصی به یادگاری‌ خواهر نازنینم از گل کمتر بگوید.

 به اوج عصبانیت رسیده و صدایم را بی‌توجه به حضور میلاد از حالت عادی بالاتر برده و با لحنی که آشکارا در آن تحقیر مواج بود به زهرا گفتم: 

- یادت رفته وقتی مهرسا خدابیامرز زنده بود، یک لحظه هم از پسرت غافل نمی‌شد؟ چه‌قدر ناسپاسی که پشت سر اون خدابیامرز این‌طور میگی و نگهداشتن حدأقل چند ساعت جگر گوشه‌ش آزارت میده.

زهرا! تا به امروز به روت نیاوردم چون احترام خودت و برادرم رو داشتم، اما مادر من همین که اجازه داد تو خونه‌ش بمونی باید خدا رو هزاران مرتبه شکر کنی! مادر من چی برات کم گذاشته بود که حالا که به این روز افتاده باید این‌طور جوابش رو بدی؟ 

دیگر نتوانستم ادامه بدهم؛ با به یادآورن خواهر پاک و معصومم که بی‌گناه  چشم‌های زیبایش را از این دنیای بی‌رحم و سرشار از ظلم بست و به آغوش سرد و خالی از حس خاک سر سپرد، آسمان چشمانم بارانی شد و موجب گشت مانند ابر ببارم.

بی‌توجه به صدای زهرا، تماس را قطع کردم و با شال سیاه رنگم، اشک‌هایم را پاک کردم که مرواریدهای چشمانم بیش از این پیش روی میلاد ریخته نشوند، اما نتوانستم مانع لرزیدن بی‌وقفه شانه‌هایم بشوم.

دستی به روی شانه‌هایم نشست و موجب شد سرم را به بالا گرفته و با نگاه اندوهگین میلاد مواجه شوم. دلش  برایم از جنس سنگ است اما برای مهتا دلش همیشه مانند شیشه به سرعت می‌شکند.

 

چشمانم به دست دیگرش برخورد که لیوان آبی به دست داشت و آن را سوی من گرفته بود.

دستش را از روی شانه‌ام برداشتم و گلویم را صاف کردم و با صدایی که سعی داشتم لرزش در آن حضور نداشته باشد اما در انکار کردن آن ناموفق بودم گفتم: 

- ممنون، لازم نیست!

گویی به خود آمده باشد، انتظار این بی‌توجه‌ای را از من نداشت و همان‌طور که لیوان آب را سوی لبانش می‌برد، کلمات را ادا کرد: 

- آب به خاطر تو نبود!

آب را نوشید و با لحنی که نشان می‌داد یک لحظه هم نمی‌خواهد مرا ببیند گفت: 

- وقتی گفتی هیچ چیزی نمی‌بری، توقع داشتم بری، انگار علاقه داری تو هوای خونه‌ای که من در اون نفس می‌کشم نفس بکشی!

تلخندی بر رخ آراسته و مرتبش زدم و با لحنی آرام گفتم: 

- متأسفانه هرجای دنیا هم که برم، باز هم هوایی رو تنفس می‌کنم که تو هم در اون نفس می‌کشی و تا زمانی که از این دنیا بری این وضعیت ادامه داره.

از حرف‌های تندم جا خورد و سکوت اختیار کرد، اما به وضوح سرخ شدن چهره‌اش را می‌دیدم و آشکار بود تاب شنیدن صدایم را ندارد.

با قدم‌های محکم به سمت در خروجی رفتم که گفت: 

- کجا؟ یادت رفت گوشی رو بهم بدی.

با تعجب به سویش برگشتم و دهانم را گشودم، اما به قدری از حرفش جا خورده بودم که نتوانستم چیزی را بر زبان بیاورم که خودش با پوزخند، آرام به سویم قدم برداشت و ادامه داد: 

- خودت گفتی وسایلی که من برات خریدم رو نمی‌بری؛ گوشیت رو من خریدم، پسش بده، البته اگه منتظر پیام از سمت اون نیستی.

سکوت معنادارم را که دید، خنده‌ای کرد و گفت: 

- اشکالی نداره، به عنوان صدقه از من داشته باش! لازم...

سیم کارت را از گوشی خارج کردم و پیش چشمان متعجبش، دستش را در دست گرفته و گوشی را در آن قرار دادم.

بس است! بیشتر از این توان شکستن را ندارم، دیگر نمی‌توانم این کنایه‌هایش را متحمل شوم، دیگر طاقت ندارم، آستانه‌ی تحمل من هم مانند دیگران حدی دارد، غرور من هم تا حدی می‌شکند.

سرم را بالا گرفتم و به چشمان از خود عسل زیباترش که از  تعجب درشت شده بودند، خیره شدم و با لبخند معناداری که به رویش زدم و گفتم: 

- من که موفق به اثبات بی‌گناهیم نشدم، امیدوارم به اون روز نرسی که بفهمی عمر دوتامون رو تباه کردی.

قصد سخن بیان کردن را داشت که دستم را به علامت سکوت به سویش گرفتم و به سکوت دعوتش کردم.

به سوی در خانه رفتم و آن را  گشودم  که با چهره‌ی خشمگین سهیلا خانم روبه‌رو شدم.  نگاهی کوتاه اما سرشار از معنی به سر تا پایم انداخت و لحظه‌ای بعد، نفس عمیقی کشید و جلویم سینه سپر کرد و گفت: 

- خود رفتی خود آمدی، هیچ‌کی نگفت خوش آمدی.

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت چهارم

تلخندی بر سهیلا خانم زدم، قصد گذر کردن از کنار منی که پیش چشمانش از این کوچک‌تر نمی‌شدم را داشت که بازویش را محکم گرفته و به چشمانش خیره شدم و آرام گفتم: 

- یعنی... یعنی همه‌ی محبت‌هایی که به من داشتین دروغین بود؟ 

در دلم به خدایی که نظاره‌گر عالمیان است، التماس کردم، هزاران مرتبه آرزو کردم آن چیزی که فکرش دائما همراه من است و آشوبش رهایم نمی‌کند را بر زبان نیاورد که با به سخن آمدن سهیلا خانم از افکار آزاردهنده‌ای که  تنم را به لرزه می‌آورد، فاصله و با دقت به صدای نسبتاً آرام او گوش سپردم.

- تو این یک سال، قطعاً تو هم تونستی حتی اندازه‌ی یک ارزن هم  که شده من رو بشناسی؛ اگه از اول ذات کثیفت رو می‌شناختم، این‌طور محبتی که به خدا قسم به تک دخترم نداشتم رو نصیب توی بی‌حیا  نمی‌کردم. حیف عمر پسرم که پای تو حروم شد! حیف شب‌هایی که از خونه‌ی خودش...

به این قسمت که رسید، بغض دردناکش را فرو خورد اما در صدایش غم یک مادر، عجیب مواج بود و جگر هر فردی را به خون می‌نشاند.

به سختی ادامه داد: 

- حیف اون شب‌هایی که از خونه‌ی خودش که با سختی شب و روز از زندگیش گذشت تا اون رو بخره، رفت تا تو آواره‌ی کوچه و خیابون‌های این شهر نشی! حیف اشک‌هایی که به‌خاطر خیانت تو ریخت! حیف غروری که به‌خاطر وجود نحس تو، توی زندگیش شکسته شد.

باورم نمی‌شد! حبس کردن من در خانه‌ای مخوف را این‌چنین نزد خانواده‌اش عنوان کرده بود؟

دستش را بر روی دهانش قرار  داد و اجازه داد چشمه‌ی اشک‌هایش بجوشد و جاری شود. اَمان از آدمی! چه می‌شد اگر یک روز از زندگی من را در این ایام تجربه می‌کردند و این‌گونه به من عاشق‌تر از لیلی القابی چون «خیانت‌کار» را نصیب نمی‌کردند؟ 

کاش به این زودی کنار نمی‌رفتم و بی‌گناهی‌ام را اثبات می‌کردم، هرچند همه‌چیز دست به دست یکدیگر دادند تا به این روز نزدیک و نزدیک‌تر شوم.

- یک روزی سهیلا خانم، که ممکنه من اون روز تو این دنیا نفس نکشم، ماه خودش رو نشون میده. امیدوارم اون روز بمیرم و هیچ کدوم از شما رو تو اون شرایط نبینم! 

متعجب خیره‌ام بود، حق دارد؛ او که نمی‌دانست  مانند مرده‌ای متحرک، اجباراً نفس می‌کشم و این تن خسته از زندگی سیاه‌تر از سیاهم را به سختی به حرکت می‌آورم تا رهگذران بن بست دلم، پی به ظاهری سرزنده و شاداب اما باطنی مملو از حس‌های « تنفر، ترس، سردرگمی،  اضطراب‌‌هایم و  اشک‌هایی که شب‌ها در تاریکی مطلق، شانه‌های بالشت را می‌یابند و شیون و مویه را آغاز می‌کنند را نبینند» چرا که ساکنین بن بست قلبم، تلخ‌تر از آن‌اند که با غم من اندوهگین شوند، ساکنین بن بست قلبم، چیزهایی را به چشمان خود دیده‌اند که غم من دیگر از اهمیت والایی برخوردار نیست.

مردم این شهر غم زده‌ی خموش، از سخنان نشنیده و کر شده از  سخنانی که خواه و ناخواه شنیده می‌شوند،  چیزی بیش از این غم زدگی زهرآلود را از مکتب خانه‌ی روزگار نیاموخته‌اند و اینک، غم من میان غم مردمان، کوچک‌تر از آن است که به چشم آید.

 باری  به سنگینی تمامی جهان بر دوشم قرار گرفته و قصد رها کردن مرا نخواهد داشت و این سنگینی، مرا تا به هنگام مرگ بدرقه خواهد کرد.

نگاه غم‌بارم را به سهیلا خانم انداختم و به تلخی ادامه دادم: 

- کاش... کاش اون روز نباشم! برای اثبات دیر شده اما من امید دارم به این‌که " ماه پشت ابر نمیمونِ".

سرش را به آرامی تکان داد و با تأسف گفت: 

- باید زودتر تلاشت رو می‌کردی، البته اگه گناهکار نبودی! این حرف‌های قشنگ فقط زمان کوتاهی می‌تونست ما رو خام بکنه دختر جون.

نگاهی گذرا به  آلبومی از خاطرات که در دست گرفته و محکم آن را به خودم چسبانده بودم انداخت،  پوزخند پر صدایی زده و گفت: 

- هر روز این آلبوم رو با دقت ببین! شاید به خودت اومدی و برای آینده‌ت این خامی‌ها رو کنار گذاشتی. شاید دیدن زندگی‌ای که هرگز خوابش هم نمی‌دیدی اما بی‌منت به پاهات ریخته  شده بود باعث بشه عقلت سر جاش بیاد.

حصار دستانم را از بازوانش برداشتم و چشمانم را از او برداشتم تا بیش از این، به چشم   نگاه‌های پر از ترحم و تأسف او را نبینم.

پس از چند لحظه صدای کوبانده شدن در مرا به خارج شدن از آشیانه‌ی عشق مشترک‌مان فرا خواند و باعث شد، با قدم‌هایی لرزان و آهسته به سوی در بروم.

با دستان سردم، دستگیره‌ را لمس کردم و با بی‌میلی آن را به سمت خود کشیده و از خانه خارج شدم.

@نارسیس بانو.arabzade

@Negin jamali

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت پنجم

با قدم‌هایی لرزان، به سوی مقصدی نامعلوم توسط نسیم کشیده می‌شدم و به آن چه خواهد شد، اندیشیدم.

کجا بروم؟ مگر می‌توانم از این پس در میان گرگ‌های شهر زنده بمانم؟ 

بیش از هرکس و هرچیزی از پدرم وحشت داشتم؛   به شدت با متارکه مخالف بود و بهتر است بگویم با من مخالف بود.

برخلاف مهرسا، همواره به من تنفری شدید می‌ورزید که از ابتدای زندگی‌ام متوجّه رنگ نگاه‌های او می‌شدم، نگاه‌هایی که هیچ‌گاه مهر پدری را حتی ذره‌ای در خود جای نداده بود. 

پدرم اگر از جدا شدن من از میلاد بو ببرد، احتمالاً به جای تکه کاغذی که جدایی ما را به رسمیت شناخته بود، برگه‌‌ی فرمان مرگ خود را امضا کرده و بدین ترتیب، به زندگی‌ام پایانی غم انگیز بخشیده‌ام.

از امروز دنیای رنگین، به چشم من خاکستری‌ترین رنگ عالم است.

جهانی که رهگذران رنگارنگش در اعماق وجود خود از سیاهی و سفیدی تشکیل شده‌اند، در آغاز و پایان از جنس خوبی و بدی ساخته شده‌اند، در اعماق وجودشان احساساتی وجود دارد که جز عالِم غیب، دیگری از آن غافل است.

بی‌سرپناه تر از همیشه، به آغوش گرم مهرسا محتاج بودم. تنها مرحمی که زخم‌هایم را التیام می‌بخشید، اکنون زیر خرواری از خاک تن بی‌جانش را جا گذاشته است، دختر دلربایش را جا گذاشته است، خواهر من هرگز فراموش کار نبود و این‌بار، او نیز خسته‌تر از آن است که با دیگری به دیاری دیگر سفر کند.

اگر او بود، شاید نفس‌هایم این گونه به شماره نمی‌افتادند، مهرسا همیشه سرپناه من بود، حامی من بود، گاهی مهر مادری داشت، گاهی حمایتگر چو آن که نامش را «پدر» گذاشته‌اند بود، گاهی مانند کوهی استوار که نامش را « برادر» گذاشته‌اند بود. اکنون من، تمامی نعمت‌هایی که روزی خداوند بر من عطا کرده بود را از دست داده‌ام و در این شهر شلوغ، خودم را گم کرده‌ام.

حس آن کودکی را دارم که اندکی لحظه دوری از مادرش، موجب می‌شود حس کند جهان به پایان رسیده، دنیا دیگر زیبایی قبل را ندارد، مردمان آن حس قبل را ندارند، روزها آن خورشید تابان را ندارند، شب سیه‌پوش بر آسمان بی‌کرانش ستارگان پر فروغ را ندارد.

هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم با رفتن او، شهر به یک‌باره از اجتماع مردمان خالی و پوچ شود. هرچند این شهر غبارآلود شلوغ باشد، باز هم میان جمعیت انبوه، آشنایی را نمی‌یابم، غریبه‌ای که نگاهش رنگ قضاوت به خود نداشته باشد را نمی‌یابم، گویی چشم‌هایم از دیدن مردمانی که در باطن خالی از شوق زندگی هستند، سیر شده و ترجیح می‌دهد آنان را نادیده بگیرد.

ای سرنوشت! دیگر به سراغ این تن خسته نیا! دیگر آینده‌ای که از آن بی‌خبرم را در طالع ننویس! به این نفس‌های اجباری فرصتی دوباره نده! به این تپش‌های نامنظم امید زندگی دوباره را عطا نکن! به این چشمان خسته، دنیای رنگی را نشان نده! به روی سیاهی که زمانه به  من داده‌، سپید رنگ  را   نشان نده!

مردم ظالم این شهر! خیالتان راحت باشد، به آسودگی چشم‌هایتان را ببندید و به خواب غفلت فرو بروید! به آن‌چه خواستید رسیدید، دیگر رنگ آرامش را در زندگی‌ام نخواهم دید. اکنون همگی بدانید که وجودم خالی از احساسات دخترانه‌ای که در گذشته داشتم است، لبخندهایم از ته دل نیست، اشک‌هایم آسمان را وادار به باریدن می‌کند، گویی تنها آسمان آبی رنگ از دل خونم با خبر است و با دیدن هر روز این من بی‌کس، شروع به شیون و مویه می‌کند.

قصه بافی‌هایم برای آینده دیگر هیچ اثری ندارد، به کدام آینده دل ببندم؟ به کدام عشق اعتماد کنم؟ به چه کسی پناه ببرم؟ هنگامی که هرکس بر او پناه بردم، تیزی زبانش را نصیبم کرد. پس از این نیز، شنوای تندگویی‌های‌شان خواهم بود، به سبب لکه‌ی ننگی که مانند مهری بر پیشانی‌ام خودنمایی می‌کند. ‌

همیشه قضاوت‌های نادرست دیگری، زندگی‌ام را بازیچه‌ی خود کرد. نگاه‌های پر از نفرت دیگری، زندگی‌ام را به تباهی کشانید.

ستارگان آسمان سیاه قلبم، روز به روز عمر خود را از دست می‌دهند و در آخر، ناپدید می‌شوند. 

می‌گویند روشنایی آسمان شب کجاست؟ همان‌هایی که ماه را از آسمانم ربودند. 

آه ای زندگی! تا کی باید چوب سادگی‌هایم را بخورم؟ تا کی باید به‌خاطر محبت‌هایی که به آشنایان داشتم  آسیب ببینم؟  

 @ z.asheghi

@Negin jamali

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت ششم

 

آسمان چشمانم شروع به باریدن کرد و این‌بار، قصد اتمام نداشت.

سرم را سوی آسمان بی‌کران بلند کردم، با غروب خورشید تابان، مواجه شدم که گویی خوشی‌های من غروب کرده بود و اکنون، روبه‌روی خانه‌ای قرار داشتم که در لابه‌لای دیوارهای ترک خورده‌اش، خاطرات خوش و ناخوشی را از من به یادگار گذاشته بود.

مقابل در سپید رنگ خانه ایستادم، نفس عمیقی کشیده و زنگ خانه را به صدا درآوردم. چندی بعد، در به آرامی گشوده شد و دختری زیبا روی در برابر چشمانم پدیدار گشت که در رنگ نگاهش، محبت مواج بود و  در قلب مهربانش، جز عشق نبود و من در سیاه چاله‌های گونه‌اش، غرق می‌شدم.

با وجود قلبی که دیگر مانند سابق نبود و اکنون تکه‌ای سنگ بی‌احساس جایگزین آن گشته بود، با این حال، در این تکه سنگ بی‌احساس عشق به او همواره در جریان بود، در دریاچه‌ی خشکیده‌ی قلبم، مانند بارانی حیات بخش عمل می‌کرد و بار دگر مژده‌ی آن را می‌داد که پس از شب سیه، خورشید فروزان نمایان خواهد شد و سیاهی شب را از بین خواهد برد.

جگر گوشه‌‌ی باقی مانده از مهرسای عزیزتر از جانم را در آغوش کشیدم و گیسوانم  مشکی رنگش را به آرامی نوازش کردم، بوسه‌ای بر پیشانی‌اش نهادم و با یک‌دیگر وارد خانه شدیم.

زهرا مشغول بازکردن بسته‌ی قرص‌های مادر بود و پسرش مهدی نیز، مشغول تماشای برنامه کودک مورد علاقه‌اش بود.

نگاهی کوتاه بر زهرا انداختم؛ دختری مهربان و پاک دل  بود، با وجود بی‌رحمی‌هایی که زندگی به او کرده بود، باز هم متواضع بودنش را حفظ کرده بود. اما می‌دانم گاهی اوقات که احمد به کمک او محتاج است، در این معیشت تنگی برایش تحمل سخت است. حال من نیز بر سر آنان آوار خواهم شد.

مهتا را بر روی زمین گذاشتم و به سمت مادرم قدم برداشتم؛ هیچ‌گاه نتوانستم محبتم را مانند مهرسا ابراز کنم، همیشه بیان کردن احساساتم برایم سخت بود و این تصور را از من بر ذهن دیگری برجای می‌گذاشت که برایم ارزشی ندارد و مرا محکوم به شنیدن ترحمات خود می‌کردند.

با حس کردن دست‌هایی لرزان بر روی دست مشت شده‌ام، به خود آمدم و خودم را در آغوش مادرم رها کردم. صدایم به قدری آرام بود که خودم نیز موفق نشدم آن را بشنوم.

- چطوری مامان؟ ببخشید دیر اومدم، میلاد...

با به یادآوری او، مجدد افکارم به سوی دیگری پر کشیدند و زبانم از سخن گفتن عاجز شد. سرم را بلند کرده و با رخ کنجکاو زهرا روبه‌رو شدم و به‌خاطر حس کنجکاوی او هم که شده، جمله‌ی ناتمامم را به اتمام رساندم:

- میلاد امروز خیلی عجله داشت! باید زود وسایلش رو حاضر می‌کردم، چند روز خارج از شهر کار داره.

مادر نگاهی بر من  کرد و با بی‌جانی گفت: 

- خوبم مهرسا جان! انشالله کار آقا میلاد هم تموم میشه.

لبخند محوی که بر لب داشتم، با شنیدن نام «مهرسا» از بین رفت و به آرامی برای آن که مهتا سخنانم را نشنود گفتم:

- ما... مامان! من مهرسا نیستم.

پس از چند لحظه، گویی به خود آمده باشد، آهی که دل سنگ را هم به خون می‌کشاند، کشید و سرش را با تأسف تکان داد و از من عذرخواهی کرد.

دست بر شانه‌هایش کشیدم و کنار گوشش نجوا کردم:

- می‌دونم ناراحتی، اما مهرسا الآن به آرامش رسیده، بهتره ما هم با اوقات تلخی کردن آرامش اون رو به هم نزنیم و نذاریم آب تو دل مهتا تکون بخوره، چطوره مامان؟

سرش را به نشانه‌ی تأیید حرف‌هایم چند مرتبه تکان داد. قرص‌هایش را از زهرا گرفته و به او دادم تا شاید اندکی با خوردن این قرص‌های رنگ و وارنگ حواسش به حالت قبل برگردد.

قدم به سوی اتاقم برداشتم و در آن را گشودم، آن‌قدر ذهنم مشغول مادر شده بود که متوجه نشدم بچه‌ها به این اتاق آمده‌اند و با وسایل طراحی من، مشغول کشیدن نقش‌هایی کج و ابتدایی بر تن دیوار اتاقم هستند.

تک خنده‌ای کردم و بی‌توجه به آن‌ها، سراغ صندوقچه‌ی زیر تخت رفتم و آن را از زیر تخت بیرون آورده و با کلیدی که در گوشه‌ای از  زمین قرار داده بودم، آن را گشودم.

با شنیدن صدای گریه‌ی مهتا، با نگرانی از جای برخاستم و به سمت آنها رفتم و با دیدن دیواری که احتمالاً نقش آن مهرسا و مهتا بودند، مواجه شدم.

محکم او را در آغوش گرفته و سعی کردم دلداری‌اش بدم:

- آروم باش عزیزم چیزی نیست!

عاجزانه با صدای کودکانه‌اش کلمات را ادا می‌کرد:

- م... ما... مان... م...ک... ج..ا... ست؟

نمی‌توانستم پاسخی به او بدهم، چه می‌گفتم؟   ناچارا دهانم را گشودم و به سختی کلمات را ادا کردم:

- من... من می‌دونم اون کجا‌ست.

خودش را از آغوشم درآورد و با شگفتی گفت:

- واقعاً؟!

سرم را چندین مرتبه تکان دادم که گفت: 

- کجاست؟ دیگه من رو دوست نداره؟ نکنه باهام قهر کرده و دیگه نمی‌خواد من‌ ر...

دستم را به آرامی بر روی لب‌هایش قرار دادم.

- هیچ‌وقت این حرف رو نزن! مامانت تو رو از خودش هم بیشتر دوست داشت. اون حاضر بود کل جهان رو فدای یک تار موی تو بکنه، الآن هم از آسمون همیشه داره تو رو نگاه می‌کنه و دوست داره همیشه خوشحال باشی. 

میان هق‌-هق‌هایش به آرامی گفت:

- آسمون؟

- آره، می‌خوای نشونت بدم؟

دست‌های کوچکش را بر چشمان بارانی‌اش کشید و آرام سرش را تکان داد.

از روی زمین بلندش کردم و به سمت بالکن رفتم؛ در را گشودم و به ستارگان آسمان خیره شدم. ستاره‌ای به چشمانم از دیگر ستارگان پر نور تر بود و بسیار به چشم می‌آمد، با یک دست به آن ستاره اشاره کردم.

- اون ستاره‌ای که از همه پر نورتر هست رو میبینی؟ 

- اهوم.

- اون مامان مهرسا‌ست! تو روز از آسمون تو رو نگاه می‌کنه و شب‌ها میاد تا برات قصه بگه.

- واقعاً؟ یعنی هنوز دوستم داره؟

- معلومه که دوستت داره! اون هر شب باعث میشه به خواب بری و وقتی تو خوابی، محکم بغلت می‌کنه و صبح که بیدار میشی، هرجا که بری همراهی‌ات می‌کنه، اون یک لحظه هم تو رو تنها نمی...

ادامه‌ی سخنانم با شنیدن صدای بلند زهرا ناتمام ماند. 

- خوش اومدی آقا میلاد!

با شنیدن این نام از زبان زهرا، تن و بدنم به لرزه درآمد، نکند قصد دارد جدایی ما را برای آنان شرح دهد؟ خدایا! دیگر تحمل ندارم.

 

@Negin jamali

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت هفتم

دلیلی را نمی‌دیدم که  میلاد پس از جدایی‌مان، در این خانه را به صدا در بیاورد! آیا دلیلی داشت که از آن غافل بوده‌ام؟

مهتا با شنیدن نام میلاد، به سرعت از اتاق به بیرون رفت.

با به یادآوری آن که میلاد علاقه‌ی خاصی نسبت به مهتا داشت، اندکی از تپش‌ تند قلبم کاسته شد و به سوی آینه‌ی اتاق رفتم. میلاد عاشق چشیدن مزه‌ی شیرین «پدر» شدن بود؛ با طولانی نبودن عمر پیوندمان، از نعمت فرزند محروم شدیم و میلاد این عشق بیش از حد به کودکان را به پای مهتای زیبا می‌ریخت.

 سرم را بالا گرفتم، تصویری که از خود در آینه دیدم، بیانگر وضعیت آشفته‌ام بود و قطعاً دلربایی که روزی مجنون قصه بود، اکنون با دیدن اشک‌های لیلی‌، تبسمی شیرین و دروغین بر روی لبانش نقش می‌بندد. تبسمی که از ناکامی عشق و سوزاندن لیلی در آتش خشم معشوقش  باشد، دروغی آشکارا است.

این تبسم دروغین، بر همه پیدا نیست، جز آن که نامش در این داستان پر فراز و نشیب زندگی «لیلی»  است.

به یک‌باره با رسیدن بوی آشنای یار به مشامم، از عالم خیال به سرعت فاصله گرفتم و ای کاش زمان از حرکت خود می‌ایستاد تا این لحظه‌ی شیرین، به جاودانگی بپیوندند! 

 با لمس دستانم توسط دستان آشنای محبوب پریشانم،  از افسوس گذشته و قلبی که اکنون به سیاهی شب مانند بود، بیرون جستم و با ترس به چهره‌ی مجنونم در آینه خیره شدم؛ هنگامی که اولین‌بار در این اتاق دستانم را در دست گرفت و نگاهش همسو با نگاه من بود، آتش عشق از آن چشمان می‌بارید و حال، خاکسترهای آتش عشق در آن مواج است و من، دیوانه‌تر از آنم که حاضرم عالم را به فدای آن دو خاکستر مابقی آتش عشق کنم.

این را چه می‌توان نامید؟ عشق بی‌پایان؟ عشقی از  جنس تباهی؟ آتش سوزان چشمان یار بی‌وفا؟ لیلیِ در تب و تاب عشق پس از مجنون؟ آه ای عشق من! دورتر از آنی که بتوانم نامی را برای حسی کهن که بر تو دارم بگذارم و نزدیک‌تر از هرچیز و هرکسی بر من هستی و با این حال، کلمات نمی‌توانند آن‌چه از تو ای یار بی‌وفای من بر من باقی ماند را به راحتی ادا کنند. آری! عاشق‌تر از آنم که با دلسردی‌هایت ترد نشوم، دیوانه‌تر از آنم که لحظه‌ای نمی‌توانم نبودت را کنارم تجسم کنم و این نفس‌های اجباری، مرا به تنفس هوایی که از  عطر تن تو ای بهترین من محروم مانده، وادار می‌کنند.

بغضی خفه کننده سعی در شکستن داشت و سودای باریدن در آغوش یار، حسرتی بود که او را به مرز نابودی می‌کشاند.

- پینار!

با شنیدن صدای متعجب زهرا، چندین‌بار  به آرامی سرم را تکان دادم و از آینه نگاهی به چشمان به خون نشسته‌ی دلبرم کردم؛ در چشمانش جز تنفر چیزی را نمی‌دیدم، به حرف که آمد، در صدایش جز خشم را نمی‌شنیدم. 

به اجبار به سخن آمدم: 

- م... می... چی... زی شده؟

 حصار  دستانش به دورم پیچیده شد و مرا در آغوش خود گرفت؛ چقدر سخت است در آغوش تمام دنیایت باشی و از محبت او بی‌نصیب! چقدر سخت است عطر تنش وجودت را در بر گیرد اما به اجبار، خودت را از او ندانی و چقدر سخت است در آغوشش جز تظاهر برای اطرافیان چیزی نبینی!

سرم را بالا گرفتم و به آرامی به دلیل آن که زهرا نتواند از آن‌چه میگویم بوی ببرد، لب به سخن گشودم: 

- تو! ...

نمی‌توانستم! دیدن دوباره‌ی او مانند خوابی شیرین بود که هیچ‌گاه به حقیقت نمی‌پیوست و همیشه در حسرت تکرار آن می‌ماندم. این چه حسی است که با دیدنش از سخن گفتن عاجز می‌شوی؟  چرا با دیدن او قلبم شروع به متلاشی شدن و ریزش می‌کند و دم نمی‌زنم؟ به چه دلیل نفس‌هایم در سینه حبس می‌شود؟ به چه دلیل عطر تنش چنان گیراست که هوش از سر من می‌برد؟ نزد کدام عالِم بروم تا شاید بتواند پاسخی به این سوالهای بی‌جواب بدهد؟ 

@Negin jamali

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت هشتم

پوزخندی کم صدا زد و موزیانه لب زد: 

- فکر نمی‌کردی بیام نه؟ کورخوندی! زندگیم رو تباه کردی، فکر کردی به همین راحتی ولت می‌کنم؟

سرم را پایین گرفتم، بدنم به لرزه در آمد. لبخندی زد و هنگامی که لرزش مرا از ترس دید،  گفت:

- کی این حد ترسو شدی موش کوچولو؟! نکنه نگرانی مامانت بفهمه چی‌کار کردی پشت سر همه‌مون؟

به سرعت  سرم با به بالا گرفتم، صدایم را پایین آورده و  گفتم: 

- میلاد خواهش می‌کنم! تو بهتر از هرکس دیگه‌ای می‌دونی که مامان حالش خوب نیست، از وقتی مهرس...

زهرا: آخ، آخ پرنده‌های عاشق! چی پچ-پچ می‌کنید؟ از صبح کنار هم بودید کافی نیست؟

میلاد پوزخندی زده و رو به زهرا گفت:

- درباره‌ی آینده صحبت می‌کردیم.

برق خاصی در چشمانش مواج بود و بیشتر از هرچیزی مرا نگران می‌کرد. منظورش از آینده چیست؟

زهرا نگاهی به سر تا پایم انداخت و چنان لبخند پهنی زد که چال عمیق بر روی گونه‌اش، نمایان شد. 

سهیل از من دور شد و از آن‌جا که با خصوصیات اخلاقی زهرا در این مدت آشنا شده بود، مرا با او تنها گذاشت.

زهرا با شوق در اتاق را بست و به آرامی چند قدم طی کرد تا به من رسید. نیشگونی از دست راست من گرفت که چهره‌ام از درد، درهم شد.

زهرا: خب، خب! می‌بینم درباره‌ی آینده صحبت می‌کردین، چیزی نیست که من ازش بی‌خبر باشم خواهر شوهر قشنگم؟ 

هرگاه کنجکاوی بر او غلبه می‌کرد، زبانش به حدی شیرین می‌شد که خدا می‌داند. آرام ضربه‌ای به بازویش زدم و با لحنی ناامید گفتم:

- نه زهرا جان! خبری از بچه نیست،  میلاد داشت درباره‌ی یکی از پروژه‌هایی که قراره بگیره صحبت می‌کرد.

لبخند زهرا به آرامی محو شد و با تأسف سرش را به پایین گرفت، او را در آغوش گرفتم و گفتم:

- ناراحت نباش! با دکتر صحبت کردم، به زودی مشکل حل میشه.

دیگر تحمل فضای غمگین اتاق را نداشتم. یک قدم به عقب برداشتم که پایم به صندوقچه برخورد کرد؛  به یادآورم قصد داشتم آلبوم عکس‌های‌مان را درون صندوقچه بگذارم تا هوس دیدن آن تصاویر بر من غلبه نکند، اما صندوقچه ناپدید شده!

از اتاق خارج شدم که با دیدن صحنه‌ای که در روبه‌رویم به نمایش در آمده بود، چشمانم از تعجب درشت شدند، میلاد روی مبل دونفره نشسته بود و مهتا کنارش قرار داشت، عکس‌ها را به مهتا نشان می‌داد و درباره‌ی هرکدام توضیح می‌داد:

- این رو میبینی؟ روزی بود که از خاله خواستگاری کردم.

مهتا با شوق دستی بر روی عکس زد و گفت:

- واقعاً؟

- اهوم.

مهتا با لحن شیرین کودکانه‌اش گفت:

-  خ‌‌... خاله شی دفت؟

میلاد با شنیدن صدای  دلنشین مهتا و بیان کردن اشتباه کلمات از روی کودکی، خنده‌ای از خوشی سر داد.

سرش را به بالا گرفت و با دیدن من، لبخندی موذیانه زد و گفت:

- چطوره خاله پینار خودش برات تعریف بکنه؟

بزاق دهانم را به سختی قورت دادم و استرس، وجودم را فرا گرفت. یقین دارم با این کار، سعی در آزرده کردن من دارد و بس‌. نه! این‌بار آن‌چه او می‌خواهد، نمی‌شود. 

گلویم را صاف کردم، به سمت آنان قدم برداشتم، اخمی تصنعی بر او کردم  و آلبوم را از دستانش به سرعت کشیدم و رو به مهتا گفتم:

- قبول کردم دیگه! جز این چه کاری موقع خواستگاری میشه انجام داد؟

لب‌های مهتا خنده‌ را از دست دادند، اما چاره‌ای جز این نداشتم؛ نمی‌توانستم با تعریف آن خاطرات شیرین، زندگی را به کام خود تلخ‌تر از آن‌چه هست بکنم.

نفسی عمیق کشیدم و در مقابل نگاه پرسشگر زهرا که به گوشه‌ای از دیوار تکیه داده‌ بود، به اتاق رفتم و آلبوم را داخل صندوقچه قرار دادم و بعد از آن‌که آن را قفل کردم و کلید را در جای همیشگی قرار دادم، به سالن بازگشتم.

جو خانه بیش از همیشه متشنج بود و من در این میان، هیچ کاری جز ایجاد بحث و گفت‌وگو نمی‌توانستم انجام بدهم.

مادرم پس از استراحتی کوتاه، به سالن آمد و با دیدن میلاد، لبخند پررنگی زد.

مادر: خوش اومدی پسرم!

میلاد قصد ایستادن به احترام مادر را داشت که مادر، مانع آن شد:

- بلند نشو، راحت باش! پینار گفت چند روزی ممکنه خارج از شهر باشی، کارت عقب افتاد پسرم؟

میلاد نگاهی تحسین آمیز بر من کرد و به این که  باعث شده دروغگویی مهارت پیدا بکنم، گویی افتخار کرده باشد، گفت:

- پینار؟! من کی گفتم خارج از شهر کار دارم؟

خدای من! این بشر قصد جان مرا کرده؟ 

من: صبح خودت بهم گفتی عزیزم! چطور فراموش کردی؟

پوزخندی بر لبانش نشست و گفت:

- که این‌طور.

مادر: مژگان جان چطوره؟

میلاد: خوبه، خدارو شکر! 

مادر: سلامت باشه، پینار! با زهرا میز رو بچینید شام رو بخوریم.

من: فکر نمی‌کنم میلاد برای شام بمونه، مگه نه میلاد؟ من چند روزی پیش مامان میمونم عزیزم، می‌تونی برگردی خونه و استراحت کنی؛ این اواخر خیلی خسته شدی.

- چرا عزیزم؟ اتفاقاً خیلی گرسنه‌ام، حتی اگه گذشته نباشم هم کی از دستپخت مهلا خانم می‌گذره؟ 

مادر خنده‌ای بر شیرین زبانی‌های میلاد کرد و به سمت آشپزخانه روانه شد. با همین زبانش مرا خام خود کرد.

بی‌شک قصد دارد ذره-ذره جانم را از بدنم خارج بکند و مرا به دره‌ی انتقام ببرد و با لذت به سقوط اسفناک من خیره بشود.

زهرا مشغول شستن خیارها و گوجه‌ها شد و من نیز، مشغول آماده کردن بشقاب‌ها و پر کردن آنان از برنج شدم، در کاسه‌هایی کوچک‌ و تک نفره خورشت قورمه سبزی را ریختم و بشقاب و کاسه‌ها را بر روی میز جلوی هر صندلی قرار دادم، زهرا نیز سالاد را آماده و‌ بر روی میز قرار داد.

بچه‌ها را برای صرف شام صدا زدم و هردوی آنها، به سمت آشپزخانه دویدند. یادش بخیر! هنگامی که من و احمد کوچک بودیم، مانند مهتا و مهدی موقعی که مادر برای صرف ناهار و شام ما را فرا می‌خواند، به آشپزخانه هجوم می‌آوردیم.

کنار مادر و زهرا جای گرفتم که با نگاه کنجکاو مادرم روبه‌رو شدم، جای خود را تغییر داد و اجازه داد سهیل در کنار من بنشیند، میلاد نیز بی‌چون و چرا قبول کرد.

مهتا را در آغوش گرفتم و غذا را در دهانش قرار می‌دادم، میلاد برای ریا در حضور زهرا و مادر، از بشقاب خود و قاشق خود استفاده کرد و محتویات داخل بشقاب را به خوردم داد. 

چشمانم از این بیشتر درشت نمی‌شدند، قصدش چیست؟

به سرعت شام مهتا را دادم و با آن که خودم گرسنه مانده بودم، از پای میز برخاستم و با گفتن: 

- دستت درد نکنه مامان، مثل همیشه عالی بود!

همراه با مهتا از آشپزخانه خارج شدیم و به اتاقی که به مهتا و مهدی اختصاص داده بودیم، روانه شدیم.

از خمیازه‌های پی‌درپی  مهتا آشکار بود از صبح مشغول بازی با مهدی بوده‌است و اکنون به خواب نیاز دارد. او را در تخت خوابش قرار دادم.

- خاله من خوابم لمیاد.

- هیس! من که می‌دونم خوابت میاد وروجک. 

- اگه بخوابم، صبح میشه و عمو میلاد می‌ره.

وابستگی مهتا به میلاد مرا می‌ترساند، اگر روزی بفهمد که قرار است دیگر یک‌دیگر را ملاقات نکنند، چه می‌شود؟ 

پس از چند لحظه سکوت، به سخن آمدم:

- نگران نباش! عمو‌ میلاد باز هم میاد، اما به شرطی میاد که خوب بخوابی، باشه؟

- باشه.

- خوبه!

کنار او دراز کشیدم و محکم در آغوش کشیدمش، دلم هوای عطر موهای عزیزتر از جانم را کرده بود.

نفسی عمیق کشیدم و چشمانم گرم شد و به خوابی عمیق فرو رفتم.

***

با حس دستانی که مرا به حرکت درآورده بود، در حالت نیمه بیداری قرار گرفتم و به آرامی پلک‌هایم را بر هم زدم که...

@Negin jamali @نارسیس بانو.arabzade

 

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت نهم

با دیدن میلاد،  غرق در خیالات شدم. پروردگارا! خوابی شیرین در طالعم قرار داده‌ای، بی‌توجه به واقعیتی که شعله‌ی آتشش هستی‌ام را به یکباره به آتش می‌کشد.

با پرتاب شدن جسم بی‌جانم به روی تخت و صدای به هم کوبیدن در اتاق، با تعجب فراوان به روبه‌رو خیره شدم، خواب نیست!

میلاد با دستانی که از عصبانیت مشت شده بودند، به سراغم آمد و غرید:

- فکر و خیال برت نداره! به اجبار زهرا آوردمت این‌جا.

نمی‌دانم چرا؟ چرا به زبان آوردن آن‌چه در سر دارم تا این حد سخت است؟ چرا نمی‌توانم به چشمان زیبایش خیره بشوم و به او بگویم:

- همین الآن از اتاق من برو بیرون!

چرا خیره شدن به چشمان گیرایش، هوش از سرم می‌برد؟ مگر نباید از او متنفر باشم؟ آتش این عشق ممنوعه مرا خواهد سوزاند.

سکوتم را که دید، کلافه بر صندلیِ روبه‌روی آینه نشست و کلافه به پنجره‌ی باز اتاق خیره شد. به آن‌چه می‌نگرید خیره شدم؛ در مقابلش، مه و ستارگان اطرافش آسمان شب را به زیبایی‌ زینت داده بودند، ناگهان به سخن آمد و برخلاف میل باطنی‌اش، سوز صدایش به من رسید که گفت:

- روشنایی ماه رو نباید از دست داد! 

لبخند محوی بر لبانش نقش بست که با دیدن چهره‌ی مملوء از پشیمانی من، لبخند  از تخت پادشاهی‌اش رانده و سگرمه‌هایش در هم شدند.

هنگامی که لجبازی کودکانه‌اش و پافشاری وی در مقابل رفتن را دیدم، بی‌توجه به سنگینی نگاهش، غرق در خوابی شیرین و تلخ شدم.

***

( گذشته)

- پینار، اون ستاره رو ببین.

دست‌هایش محکم‌تر از قبل، به دورم حلقه شدند؛ چه می‌توان کرد؟ عشق یگانه‌ام به دور ماندن از من، حتی به اندازه‌ی یک نفس هم تن نمی‌دهد.

- کدوم؟

- همونی که به ماه از بقیه نزدیک‌تر شده، همونی که یک لحظه هم از نوری که داره کم نمیشه.

با شوق گفتم:

- دیدمش!

در گیسوانم غرق شده بود، مشغول بوییدن تار موهایم بود و کنار گوشم لب زد:

- می‌دونی چرا  اون ستاره به ماه نزدیک شده؟ برخلاف بقیه ستاره‌ها.

با ناآگاهی گفتم:

- نه.

نفسی عمیق از جنس آرامشی پایدار کشید و ادامه داد: 

- چون اون متوجه شده روشنایی ماه رو نباید از دست داد!

- روشنایی ماه رو نباید از دست داد؟ متوجه نشدم!

- مهم نیست، یک کم عجیبه، ولی خیلی دوست داشتنیِ!

- دقیقاً مثل تو.

دستانش از دورم آزاد شدند، به روی لبه‌ی پنجره به آرامی نشست، دستانم را از ترس آن‌که لخطه‌ای از دستانش دور نماند، گرفت و با چشمانی که شور عشق از آن می‌بارید، گفت:

- مثل من؟

- اهوم، عجیب ولی دوست داشتنی! به حدی دوست داشتنی که هوش از سرم میره و جاش رو به جنون عشق میده.

تک خنده‌اش موجب شد شادی‌ای وصف ناپذیر مرا در بر بگیرد. چگونه امکان دارد یک نفر به این زیبایی‌ بخندد؟ چگونه صدای قدم‌هایش به ضربان قلبم جریانی دیگر می‌دهد؟ عشق او مانند طنابی به گلویم گره خورده‌است، جدایی از او چگونه ممکن است؟ هنگامی که با یک لحظه دوری از او، چنان پریشان میشوم که می‌توانم عالم را به نابودی بکشانم. 

***

( حال)

تابیدن نور خورشید، نوید پیروزی روشنایی بر تاریکی و پلیدی‌ها و نرسیدن تلخ ماه و خورشید را می‌دهد.

چه تلخ است نرسیدن‌ها! هنگامی که این نرسیدن‌ها، گاهی به منافع همگان می‌باشد.

چشمانم هنوز هم غرق در خواب بودند و پلک‌هایم قصد بر هم خوردن و باز شدن را نداشتند. نفسی عمیق کشیدم که موجب شد عطری آشنا به مشامم برخورد بکند.

از جای پریدم، مقابلم رخ آشنای میلاد نقش بست که مانند کودکی معصوم،  غرق  در دنیای خواب بود و با برخاستن من، چشمان دلربایش باز شدند و نور خورشید، رنگ زیبای عسلی چشمانش را زیباتر رنگ آمیزی کرد!

روزی این چشم‌ها به شوق دیدار من باز می‌شدند و اکنون، تنها در حسرت نگاه معشوق به سر می‌برم و به اجبار، چیزی از این درد عشق هولناک نمی‌گویم.

از جای برخاست و بی‌توجه به من، از اتاق خارج شد.  به دنبالش رفتم و در آشپزخانه، مادر و زهرا را یافتم. با دیدن چهره‌ی آشفته‌ام که گواه آن بود که چندی بیش نیست چشمانم گشوده شده‌اند، هردو تعجب کردند و موجب شد به سرعت قبل از آن‌که کودکان خانه چهره‌ام را ببینند و تا مدت‌ها به من بخندند، به اتاق برگشتم و پس از سر و سامان دادن به خود، به سالن بازگشتم.

در آشپزخانه میلاد را دیدم که با  ولع مشغول به صبحانه‌ای بود که مادرم با عشقی فراوان به او، مقابلش قرار داده بود.

@Negin jamali

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت دهم

با لذت غرق تماشای زیبایی‌هایش بودم که ناگهان چشم‌هایش نگاه‌های ممنوعه را یافت و باعث شد سرتا پایم را از نظر بگذراند.

از سرم دستی بر موهایم کشیدم و به سوی آشپزخانه قدم برداشتم، کنارش جای گرفتم و اندوهگین مادرم را نگاه کردم که با تحسین مشغول تماشای من و سهیل بود.

مادرم قلب پاک و مهربانی دارد و همیشه خیر من، احمد و مهرسا را  می‌خواست اما افسوس از سرنوشت بی‌رحمی که آتش بر جانمان نهاد!

مادر: مهرسا! 

با صدای مادرم به سختی از افکار خود بیرون آمدم و پرسشگر به او خیره شدم و پیش از ادامه دادن سخنش، به آرامی گفتم:

- پیناز. 

گویی به یاد آورده باشد دخترکش دگر در این دنیای پوچ و خالی از هر احساسی نیست، دست‌هایش مشت شدند و با لحنی که بغض در آن مالامال بود، سخن ناتمام شده‌اش را به اتمام رسانید:

- صبحانه‌ت رو بخور دخترم! این‌قدر فکر نکن، این فکر کردن‌ها روز به روز بیشتر آزرده‌ت می‌کنن.

سخنش با حقیقت فاصله‌ای نداشتند؛ از گیسوان سپید رنگش مشخص بود در این مدت به شدت تحت فشار بوده‌است و برای ناراحتی ما، غم دلش را مخفی کرده است.

در خانواده‌ی میلاد، مشکلات معنا و مفهومی نداشتند؛ همیشه در آرامش بودند و تنها وجود من بود که به آرامش خانه‌یشان لطمه وارد می‌کرد و فرزندانشان هیچ‌گاه تا این حد در مرز پیش نرفته بودند تا این‌که با زندگی نابه‌سامان من آشنا شدند. 

وجود من در کنارش و هم‌زمان لحن عاجزانه‌ی مادرم که دل سنگ را هم آتش می‌زد، باعث شد قصد ترک کردن این مکان غم‌بار به سرش بزند و به همین دلیل از جای برخاست.

سرفه‌ای به جهت به خود آمدن مادرم کرد و با گفتن «با اجازه‌تون من باید برم»  به سمت در خروجی قدم برداشت.

در لحظه‌ی آخر نگاه‌هایمان به هم‌دیگر گره خوردند و غم عجیبی که  در چشمانش حلقه زده بودند را به وضوح نگریدم.

خودم را با تندی به در خانه رساندم و در حالی که در خودرو  نشسته بود و دستانش را  بر روی چشمانش قرار داده بود، یافتمش. قفسه‌ی سینه‌اش به آرامی بالا و پایین می‌شد و خبر از آن می‌داد که غم خانه‌ی کوچک‌ ما بیشتر از آنچه انتظارش را داشته است، برایش عذاب آور است.

دستانش که کنار رفتند، با دیدنم سگرمه‌هایش در هم رفتند و قبل از آن که برود، خودم را به خودرو رسانده و مقابلش قرار گرفتم؛ شیشه‌ را به آرامی به سوی پایین آورد و کلافه گفت:

- چی می‌خوای؟

نفسی عمیق کشیدم تا تسلط بر کلام و رفتارم پیدا کنم، حتی لحن کلافه و سرشار از تنفرش هم مرا به وجد می‌آورد و باعث می‌شد رشته‌ی کلامم را به راحتی از دست بدهم.

 قدم‌هایم به سختی برداشته می‌شد، قلبم از رفتن به سوی یار  شیرین و از تلخی گفتن برایش جلوگیری می‌کرد و این‌بار، من بودم که باید برخلاف میل باطنی خود عمل می‌کردم.   روبه‌رویش قرار گرفتم و با تأکیدی پوچ و خالی لب به سخن گشودم: 

- دی... دیگه نمی‌خوام ه... هیچ وقت تو مسیر زندگیم باشی، این اشتباه رو نمیشه ان... ک‌... ار کرد اما... م... می‌تونیم ازش درس بگیریم و هروقت که هم رو دیدیم، مثل بقیه‌ی انسان‌ها راحت از کنار هم رد بشیم و به زندگی‌مون ادامه بدیم نه؟ نیازی نیست بیای این‌جا و با عشق ورزیدن به مهتا بیشتر از این عذابش بدی، نکن! همین الان هم دارم تو این آتیش می‌سوزم.

پوزخندی صدادار نصیبم کرد و با نفرت فراوان گفت:

- یک روزی عاشقت بودم! خودت هم می‌دونی نمیشه با کسی حرف از دوستی بزنی که یک روزی جونت رو براش می‌دادی.  کاش همون موقع می‌فهمیدم قصدت سواستفاده از آبروی من و خانواده‌امِ! تو... تو به حدی کثیفی که نذاشتی از مرگ خواهرت بگذره بعد دست به این کارهات بزنی،  حالم ازت به هم میخوره! فقط مرگ میتونه وجود نحس تو رو از این دنیا پاک کنه. تنها چیزی که نسبت به تو دارم نفرتِ، فقط همین! 

عصبانی خودرو را روشن و از خانه خارج شد و من  بودم که تا دقایقی خیره به راهی بودم که او از آن گذر کرده بود. چگونه توانستیم تا این حد به هم ناسزا بگوییم؟ چگونه توانستم مُهر  اشتباه را به عشق پاکی که داشتیم بزنم؟ چگونه توانست  خیانت و ناپاکی را به من نسبت بدهد؟ 

بار دیگر شانه‌هایم لرزیدند و بغض خفه کننده بر من پیروز شد و مانند ابر بهاری، شروع به باریدن کرد. پس از مهرسا، هیچ تلاشی برای نجات دادن زندگی خودم نکردم. کاش وقتی که می‌تونستم بهش ثابت می‌کرد اشتباه فکر میکنه! شاید حس تنفر از من رو با خودش حمل نمی‌کرد و می‌تونستم با آرامش بیشتری به زندگیم ادامه بدم.

شاید آوردن میلاد به زندگی‌ام اشتباهی بود که باید از وقوع آن جلوگیری می‌کردم و نصیحت‌های دوست و آشنا رو جدی می‌گرفتم، اما... اما چرا از این اشتباه پشیمون نشده‌ام؟ چه اشتباه شیرینی بودی میلادِ من که اکنون نیز از انتخابت پشیمون نشده‌ام.

امروز در دورترین نقطه‌ از هم ایستاده‌ایم، اما اون روز می‌رسه و بهت ثابت می‌کنم همه‌ی حرف‌هاشون دروغ بود! اون روز نزدیکِ. شاید من نباشم تا ببینم اما تو خواهی دید.

***

روزها مثل   گذشته زیبا نیستند! حرف‌های میلاد عذابم می‌دهند و به این فکر می‌کنم که چرا؟ چرا وقتی که فرصتش را داشتم از مبارزه دست برداشتم؟ 

 امروز زادروزم است و از شوق و اشتیاق سالهای پیشین  محرومم. با اتهاماتی که بر من زده‌اند، با زندانی شدن در قفس تنهایی و حسرت، چه چیزی را جشن بگیرم؟ جای خالی میلاد در کنارم را؟ این که دروغگویی ماهر شده‌ام و مدت‌ها است به اهل خانه می‌گویم میلاد برای کار خارج از شهر است و با اون نمی‌توانم تماسی حاصل کنم؟ یا این که میلاد تمام چیزی که داشتم را گرفته‌است را جشن بگیرم؟ 

به ساعت اتاق خیره می‌شوم؛ یازده و پنج دقیقه را نشان می‌دهد و قطعاً اهل خانه تا الآن از خواب شیرین برخاسته‌اند.  چشم‌هایم را مالش می‌دهم، ساعت‌ها است خواب به چشم‌هایم نیامده‌است.

با شنیدن صدای در اتاق، به خود آمدم؛ به آرامی از جایم بلند شدم و کنار در به شکلی قرار گرفتم که سایه قدم‌هایم از زیر در به نمایش در نیایند.

سرم را به دیوار چسباندم و به راحتی توانستم صدای  زهرا را بشنوم که با سختی قصد دارد کودکان خانه را به آرامش دعوت بکند.

زهرا: هیس! قبل از این‌که من بگم صبحت نمی‌کنید! 

متوجه شدم قصد دارند مرا غافلگیر بکنند و شادی بر لب‌هایی بیاورند که مدت‌ها چشم انتظار لبخندی حقیقی است. غم وجودم را نمی‌شد انکار کرد اما به‌خاطر شادی آنان حاضر بودم دست به هرکاری بزنم.

به سرعت به رخت‌خواب رفتم و خود را به حالت خوابیدن درآوردم تا بچه‌ها خیال کنند نقشه‌ای که کشیده‌اند با موفقیت اجرا شده‌است.

صدای باز شدن در به گوشم رسید؛ همیشه در این موارد دچار خنده  می‌شدم اما رسم روزگار من این است که چو بازیگری ماهر دست به بازی بزنم و دیگران را به تماشای تصویری دروغین دعوت بکنم.

لحظه‌ای گذشت و مهدی و مهتا خود را بر روی تنم انداختند و مشغول قلقلک دادن من شدند، این کار آن‌ها به  مهرسا و احمد شبیه است؛ یادش بخیر هرسال به وقت تولدم، احمد و مهرسا مرا به این شکل بیدار می‌کردند و با پولی که در طی سال از نخریدن خوراکی‌ای که باید به مدرسه می‌بردند، به دست آورده بودند، کیک کوچکی همراه با تعدادی بادکنک‌ رنگی برایم می‌آوردند و شرمنده‌ی خوبی‌هایشان می‌شدم.

@Negin jamali

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت یازدهم

پس از آن که بچه‌ها مطمئن شدند دیده‌هایم بسته نیستند؛ کمی فاصله گرفتند و زهرا با ظرفی حاوی کیک شکلاتی کوچکی که خودش آن را تهیه کرده بود، نزدم آمد.

می‌دانستم راه ارتباطی آنچنانی با احمد ندارد و نمی‌توانست مبلغی را به جهت هزینه‌های تولد من از او بخواهد، بنابراین با هرچه در خانه از پیش داشتیم، کیکی کوچک‌ را تهیه و تعدادی کبریت به جای شمع بر روی کیک خودنمایی می‌کردند.

به سویم آمد و آتشی بر تن کبریت‌ها نهاد و من به سرعت شروع به فوت کردن کبریت‌ها کردم و با شوق به سیمای مهربانش خیره شدم.

گذشته‌ی تلخی داشت اما فارغ از هرچیزی، مانند خواهری دلسوز و فروتن، همواره در کنارم بود.

مهتا با دستان کوچکش تکه‌ای از کیک را جدا کرد و در دهانم قرار داد، به یک‌باره طعم آشنای شکلات مرا به گذشته‌ی شیرین برد! 

( گذشته)

از خودرو خارج شدم و از صندوق عقب، وسایلی که خریده بودم را برداشتم و با دو دستانی که پر از کیسه‌های خرید بود، به سمت در خانه روانه شدم.

کلید خانه را به دهانم گرفته بودم، وقتی خود را روبه‌روی در یافتم، تعدادی از کیسه‌ها را بر تن زمین نهادم و با دستی که آزاد شده بود، در خانه را گشودم.

روز نه چندان دلچسبی را گذرانده بودم؛ جز زن کهنسالی که کنار خانه‌ی ما زندگی می‌کند، شخص دیگری زادروزم را  به خاطر نداشت و این موضوع، قلب کوچکم را می‌آزرد. 

از میلاد توقعی نداشتم، سرش به شدت در این موقع از سال شلوغ است و یک لحظه هم تلفن همراهش آرام نمی‌گیرد و یک‌سره درحال تماس گرفتن با دیگران است.

خانه تاریک بود ‌و نشان می‌داد میلاد هنوز برای صرف نهار نیامده است. 

کیسه‌ها را همراه خود به خانه آوردم که ناگهان تاریکی خانه به روشنایی تبدیل شد و دوستان و آشنایانم نمایان شدند.

سر جایم مانده بودم؛ شوقی وصف‌ناپذیر وجودم را فرا گرفته بود اما در ابراز آن ناتوان بودم و ممکن بود احساس کنند ارزشی که برایم قائل شده‌اند پیش چشمانم پوچ و ناچیز است.

چشمانم به دنبال آشنایی از جنس محبت بود، آشنایی که بیش از همه مرا می‌شناخت و با حال و هوای  قلبم آشنایی داشت.

ناامید از نیافتن یارم، قدمی به جلو برداشتم که ناگهان تنم در حصار دستان شخصی اسیر شد و پس از آن، عطر تنش وجودش را اعلام کرد.

به سویش برگشتم و خیره به چشمان خندانش شدم، پیشانی‌ام را عمیق و بااحساس بوسید و با این کار، صدای دست‌های آنان که در خانه حضور داشتند و تشویق‌هایشان به گوشم رسید و یادآور آن بود که جز ما، اشخاص دیگری نیز در این خانه حضور دارند.

با یک‌دیگر به سوی آنان قدم برداشتیم و من از همه‌ی آنان بابت حضورشان تشکر کردم. خانواده‌ام، دوست صمیمی‌ام آزاده، خانواده‌‌ی میلاد، همه و همه به قلب سردم گرما دادند. هرچند جای خالی پدرم به شدت احساس می‌شد، اما به ندیدن او عادت کرده بودم و نبودنش، خم به اَبروهایم نمی‌آورد.

پس از سه ساعت خوشگذارانی، کیک شکلاتی‌ای که تصویرم بر روی آن خودنمایی می‌کرد و بارکردن کادوهای رنگارنگ،  مهمانان رفتند و من و میلاد ماندیم. 

( حال)

کیک شکلاتی مرا به یاد میلاد می‌انداخت؛ او بیشتر از هرکس دیگری به علاقه‌ام به شکلات توجه نشان می‌داد و این جریان، اکنون به تکه‌های بازمانده از قلبم، تیزی می‌زند.

زهرا: تولد مبارک پینار عزیزم!  

به سویش رفتم و او را در آغوش کشیدم و گفتم:

- خیلی ممنونم! همیشه بهم لطف داری، نمی‌دونم چطور باید زحماتت رو جبران بکنم.

مشتی آرام به بازویم زد و گفت:

- دیگه نبینم این‌طوری حرف بزنی‌ها! ما خانواده‌ایم؛ جز هم کی رو داریم؟

راست می‌گفت، چه کسی را دارم؟ هرکسی که داشتم را از دست دادم.

مجدد از او تشکر کردم و به سمت بچه‌ها رفتم، سعی در فرار کردن داشتند و به همین جهت به سرعت از اتاق خارج شدند و من هم به دنبال آنها شروع به دویدن کردم.

بچه‌ها به حیاط رفتند و من هم به دنبال آنان کشیده می‌شدم. 

من: فکر کردید می‌تونید از دست من فرار کنید؟ الان می‌گیرمتون.

از آن‌جایی که این حیاط شاهد کودکی و رشد کردن من و خواهر و برادرم‌ بود، می‌دانست در بازی کردن مهارت خاصی کسب کرده‌ام و به راحتی می‌توانم آنها را به دام بیندازم.

بچه‌ها را گمراه کردم و هنگامی که هردوی آنها کنار در خروجی قرار گرفتند، به سراغشان رفتم و سخت در آغوش کشیدم‌شان.

من: دیدید گفتم میگیرمتون؟

مهدی: عمه چطور تونستی؟ هیچ وقت نمی‌تونیم ببریمت.

شاکی شدن مهدی به پدرش شباهت داشت؛ احمد نیز دوست داشت همواره دست نیافتنی باشد. 

من: چه اشکالی داره باختن؟ زندگی تمامش یک بازی از پیش تعیین شده‌است و خوشی و ناخوشی‌های زیادی داره.

سکوت مهتا را که دیدم؛ شروع به قلقک دادنش کردم و با لحنی که شیطنت گذشته‌ام خودش را به نمایش گذاشته بود، گفتم:

- چرا ساکتی؟ حرف بزن ببینم مهتا خانم! حواسم هست وقتی خونه نیستم مامانم و به حرف میگیری خرگوش کوچولو.

غرق در خنده بود و پس از آن، قصد به سخن آمدن را داشت که در خانه به صدا در آمد.

نگاهی به وضعیت خودم و بچه‌ها کردم، بینی هردوی آنها سرخ شده بود و قطعاً من هم چنین وضعیتی را داشتم.  با اشاره به بچه‌ها گفتم به داخل خانه برویم.

از اتاقم شال سرخابی رنگ کهنه‌ای را که کمتر از دیگر شال‌هایم کهنگی را فریاد می‌زد، برداشته و به حیاط بازگشتم و در را گشودم.

با دیدنش چشم‌هایم از حالت عادی بزرگتر شدند، چگونه اجازه‌ی ورود به این خانه را کسب کرده‌است؟

@Negin jamali @Atlas _sa

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت دوازدهم

 - می‌دونم اومدن به این‌جا چیزی جز حماقت محض نیست! اما چی‌کار بکنم؟ شب  خواب به چشم‌هام نمیاد، خودم رو مقصر می‌دونم.

مژگان بود! چه می‌خواست؟ به چه علت خود را سرزنش می‌کند؟ مگر فرشته‌ای به پاکی و معصومی او می‌تواند لحظه‌ای بدی را پذیرا باشد؟! 

 سر به سوی زمین بردم و غافل از آن‌چه قصد بیانش را دارد، سکوت را حاکم بر همه‌چیز و همه‌کس کردم. با لحنی که اندوهی کهن را فریاد می‌زد، لب به سخن گشود.

مژگان:  نباید وقتی پشت سرت حرف می‌زدن سکوت می‌کردم، نباید به میلاد اجازه می‌دادم با بی‌رحمی ترکت بکنه و بهت تهمت خیانت رو بزنه،  نباید... .

متوقف شد؛ گویی پی برده باشد آوردن نام جانانم جز زخمی کهنه چیزی برجای نخواهد گذاشت و بیان کردن اتفاقات گذشته دردی را از من دوا نخواهد کرد.

در برابر آنان از چه کسی حمایت می‌کرد؟ هنگامی که خودم، درگیر مسائل خانوادگی‌ام بودم و زندگی مشترک برایم حاشیه شده بود.

سکوتش را که دیدم، جایز دانستم  نگاهی گذرا بر رخ آشفته‌اش بیندازم؛ آرایش به سیمای چو ماهش  زینت داده بود و اکنون، جاری شدن قطرات باران چشمانش، زیبایی ماه را به وضوح اسیر سیاهی دل خود کرده بودند.

مردد دست به سویش بردم و قطره‌ی مزاحمی که جاری شده بود را پس زدم. چه میتوانم بگویم که وجدانش راحت باشد؟ 

دست بر شانه‌اش قرار دادم و با تأسف به سخن آمدم:

- ناراحت چی هستی دختر؟ از زندگیت لذت ببر، گذشته رو فراموش بکن! 

تک خنده‌ای کرد و تلخ گفت:

- مثل مامان بزرگم حرف می‌زنی!

- گاهی برای رسیدن به آخر قصه، زلف دختر عاشق پیشه سپید رنگ نمیشه! قصه‌ای که ناتموم میمونه، خنجر میشه و قلبت رو هر روز و هر ساعت تیکه- تیکه میکنه  و در مقابل، کاری جز عادت از دست این دل زخم خورده ساخته نیست.

- متوجه حرف‌هات نمیشم!

-  خوبه! قدر این لحظات رو بدون. بهم قول بده هیچ وقت عاشق نشی! قول بده برای خودت زندگی بکنی، دلیل نفس کشیدن‌هات نفس کشیدنش نباشه!

خیره به اعماق نگاه غمگینم بود، می‌دانم همیشه در سرش سودای عشقی جاودان است و تلخی‌هایم برایش ناامیدی را به همراه خواهد داشت.

هنگامی که شهرزاد قصه گوی از قصه سازی خسته شود، چه بر سر عاشقان قصه‌ی خیالی می‌آید جز یأس؟

لحن غمگینش نشان دهنده‌ی آن بود که به خود آمده است. 

مژگان: ببخشید! نباید تولدت رو خراب می‌کردم، فقط اومدم تولدت رو تبریک بگم و... بگم و امانتی رو به دست صاحبش برسونم.

امانت؟ هیچ‌گاه به او چیزی را به امانت ندادم بودم؛ دختر سهیلا خانم مبلغی که در جیبش می‌گذاشت و به خوشگذرانی‌های دخترانه می‌پرداخت از حقوق ماهیانه‌ی پدر من بیشتر بود، چه چیزی را به او قرض می‌دادم وقتی در برابرش هیچ بودم؟ هیچ چیزی جز چند تکه کاغذ بین من و او رد و بدل نشده بود و تنها دلیل آن هم کمک کردن من به مژگان بود. دست به سمت کیف مشکی رنگ کوچکش برد و  پوشه‌ی قرمز رنگی را از آن خارج کرد و به دستانم سپرد.

مژگان: بهتره دست تو باشه! 

با تردید پوشه را گرفتم و پرسیدم:

- یادم نمیاد امانتی‌ای بهت داده باشم مژگان! خواهش می‌کنم اگه عکس‌های من و میلاد یا هرچیز دیگه‌ای از اون خونه‌ست پیش خودت بمونه! نمی‌تونم بیشتر از این خودم رو به‌خاطر گذشته نابود بکنم وقتی فرصت اثبات گذشته.

قصد به سخن آمدن را داشت که صدای کنجکاو زهرا، ناگهان ترسی عجیب را به تمام وجودم داد و مژگان هم ترسیده قدمی به عقب برداشت.

زهرا: پینار، کیه؟

 مژگان سرتاپایش سرشار از استرس شد و به سختی کلمات را ادا کرد:

- م... من... ب... ب... رم... .

گلویش را صاف کرد و تند  ادامه داد: 

-  اگه دوست داری بریزشون بره! تو دور بندازی بهتره تا توی انباری ما خاک بخوره و آخر سر مامانم با نفرین بسوزونتشون.

نگاهی به اطراف کردم و چون آگاه بودم زهرا بدون پوششی بر موهایش از خانه بیرون آمده، بیشتر اطراف را نگاه کردم که ناگهان ماشین میلاد را دیدم.

 وحشت‌زده به داخل آمدم و  در را بستم، مشوش بودم و دچار سردرگمی عجیبی شدم. از دست تو زهرا!  حتی فرصت نشد با مژگان درمورد این پاکت سنگین حرف بزنیم و بهش بگم دوست ندارم چیزی از گذشته باری بر روی شانه‌هایم بشود. 

با عجله در را بستم و به سمت خانه قدم تند کردم. زهرا به دنبالم می‌آمد و به دلیل آن  که کنجکاوی‌اش بر او غلبه کرده بود، دستم را محکم در دست گرفت و مانع از رفتنم شد.

درحالی که از سرما به خود می‌لرزید، جز یافتن پاسخ سوالاتش دگر چیزی برایش اهمیتی نداشت!

زهرا: این پوشه تو دستت چیه؟ 

در یک آن دستش را به سمت آن‌ها آورد که مانع شدم و با ناراحتی به او گفتم:

- برای منه، خصوصی هست زهرا جان! البته اگه معنی خصوصی رو بدونی.

با دست راست بر دست چپ خود ضربه‌ای زد.

زهرا: بشکنه این دست! این همه از راز زندگیم بهت گفتم، مثل خواهر با هم درد دل کردیم، چه شب‌هایی که تو بغلت اشک ریختم تا بتونم فراموش بکنم.... اون‌وقت تو از حریم خصوصی به من میگی؟

راست می‌گفت، تمام زندگی‌اش را برایم آشکار کرده بود. پشیمان از آن‌چه ناخواسته بر زبان آورده‌ام،  به قصد دلجویی گفتم:

- معذرت می‌خوام! شرایط خوبی ندارم، حتی نمی‌دونم محتوای این پوشه‌ی مسخره چه چیزی میتونه باشه که به احتمال زیاد فقط حالم رو بدتر میکنه، اما... اما مطمئن باش اولین نفر به تو میگم، قول میدم! فقط یک کم به زمان احتیاج دارم.

آرام مشتی بر شانه‌ام نهاد و گفت:

- یادت نره قول دادی‌ها! هروقت خواستی درباره‌ی چیزی حرف بزنی رو من یکی حساب باز کن!

کوتاه خندیدم و همراه او به خانه رفتیم.

من: زهرا! مامان کجاست؟!

- اوم، نمی‌دونم صبح زود رفت بیرون، گفت کار داره.

نمی‌دانم به چه علت دلم عجیب شور می‌زد و ترس از برملا شدن حقایق شد، خدایا! خودَت به حال زار من رحم کن. مادر هیچ‌گاه این موقع صبح از منزل خارج نمی‌شد، آن هم در روز تولد فرزندان و  نوه‌هایش. 

@Negin jamali

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت سیزدهم

به یادآوردم اکنون باید علت عجله‌ی مژگان و همین‌طور آنچه در این پوشه برایم گذاشته است را متوجه بشوم.

با عجله به اتاقم برگشتم تا سریع‌تر  محتوای پوشه را ببینم.

بر روی زمین نشستم و نفسی عمیق کشیده،   به آرومی آن را گشودم؛ باورم نمی‌شد! خدای من، از چندسال دستش مانده بودند.

با لبخندی شیرین، کاغذهای داخل پوشه را برداشتم. تا جایی که یادم هست این تکه کاغذها خاطرات شیرینی را به همراه داشت که به حال و هوای بارانی دلم آرامشی از جنس آفتاب را می‌داد.

ناگهان چشمم به کاغذی برخورد کرد که عدد هفت بر روی آن نوشته شده بود و نشان می‌داد، هفتمین دیدار من و مژگان بوده است. هرگاه بر کاغذی سیاهی می‌نشاندم بر روی آن اعداد را ذکر می‌کردم تا مرور آن‌ها آسوده‌تر شود. با دیدن متنی که در کاغذ شماره‌ی هفتم نوشته شده بود، به یاد روزی افتادم که هرگز از یاد نخواهم برد. عنوان متن «مادر» بود و یکی از روزهای زیبای زندگی‌ام را در خود جای داده بود.

***

( گذشته)

مژگان: پینار خواهش میکنم سریع انجامش بده! توروخدا!

پینار: مژگان ان‌قدر بهم استرس نده. مگه بهت قول ندادم تمومش میکنم؟

- چرا ولی...

- پس بهش عمل می‌کنم، نگران هیچ چیزی نباش! فقط، فقط  میشه بریم حیاط بنشینیم؟ احساس می‌کنم فضای حیاط حس بهتری بهم میده.

چندین مرتبه سرش را تکان داد و با یک‌دیگر از خانه‌ی بزرگ آن‌ها خارج شدیم و به حیاط رفتیم.  اوایل پاییز بود و برگ‌ها روز به روز زیباتر می‌شدند.

مژگان: حالا چرا فضای حیاط رو بیشتر دوست داری؟

- اوم... خب... بهتره دیگه. خونه‌ی خودمون هم هستم ترجیح میدم تو فضای آزاد بنویسم.

- چه جالب!

دروغ چرا؟ تحمل فضای گرم و صمیمی خانه‌ی آن‌ها و آرامشی که در  خانه وجود داشت، بیش از حد برایم سنگین بود. برای منی که رنگ آرامش رو ندیده‌ام و در هجده سالگی، خالی از آرامش و امنیت در خانواده‌ام، تحمل آرامش آن‌ها ناشدنی‌ است.

بر روی نیمکت گوشه‌ی حیاط جای گرفتم و نگاهی به موضوع کردم، موضوع « مادر» بود.   دبیر ادبیات مژگان، به دلیل ضعف او در نوشتن، به عنوان تمرین، موضوعی ساده به او داده بود و او هم از آنجایی که حوصله‌ی نوشتن را نداشت، به من واگذار کرده بود و برایم بسیار جای تعجب داشت که نمی‌خواهد تلاشی برای پیشرفت خود بکند.

درست است او برای این که باری از دوش‌اش برداشته شود مرا به خانه‌ی‌شان دعوت کرده‌ است؛ اما برای من، دختری  که تابه‌حال فضای مناطق بالا را ندیده بودم، زندگی‌‌اشان را نچشیده بودم، با آمدن به خانه‌ی آن‌ها، علاوه‌بر این که به دخترشان کمک می‌کردم، کنجکاوی‌هایم نیز رفع می‌شد و هرروز چیزهای جدیدی می‌آموختم.

  سعی در کنترل کنجکاوی‌هایم داشتم‌ تا مبادا آن‌چه درونم است فاش شود و به همین جهت، قلم را در دست گرفته و شروع به نوشتن کردم. شاید یکی از دلایلی که مژگان نمی‌توانست احساسات را در نوشته‌هایش جای دهد، علاوه‌بر فقر استعداد در او، عدم درک احساسات گوناگون در زندگی خودش بود، آری!  برای آن که هیچ‌گاه خم به اَبرویش نیامده، سخن از غم گفتن ساده است؟ خیر، بی‌شک نمی‌تواند به خوبی این حال و هوا را القا کند. 

« مادر! نامت که بر زبانم جاری می‌شود، تمام دنیایم را چشمان زیبایت تسخیر می‌کنند. قلب پر مهر تو اقیانوسی‌است که می‌توانم در اعماق آن با شوق غرق شوم. آغوش تو، بی‌ریاترین آغوش است، صدای تو، دلنشین‌ترین موسیقی جهانم ا...»

- مژگان! این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

به شدت جای خوردم و قلم از حصار دستانم رها شد. خودش بود، میلاد! برادر زیباروی مژگان. با دیدنش دچار استرسی می‌شدم که همیشه برایم سوال بود علت آن چیست؟ چرا به یک‌باره  به حالی دچار می‌شوم که حتی اسم این حس را نمی‌دانم؟ چرا هنگامی که عطر خوشبوی او به مشامم می‌رسید از خود بی‌خود می‌شدم؟ هزاران پرسش بی‌پاسخ مرا در بر گرفته بودند.

مژگان: اَه میلاد! مگه نمی‌بینی داره برام انشا می‌نویسه؟ تمرکزش رو به هم زدی. 

میلاد نگاهی بر من انداخت و لبخند شیرینی بر لب‌هایش نشست که باعث شد از شرم، شال مشکی رنگم را جلوتر بیاورم.  پدرم هرگز راضی به سخن گفتن من با نامحرمان نبود و قطعاً با دیدن این صحنه به شدت مرا مورد خشم خود قرار می‌داد و چه بهتر که آشنایان ما در این حوالی نیستند تا این لحظات را به گوش پدرم برسانند.

میلاد: مژگان خانم! این بیرون سرما می‌خوری‌ها، بعداً نگی نگفتی.

مژگان: پینار می‌خواست این‌جا باشیم تا تمرکز کنه، مگه نه پینار!

دست و پایم را گم کرده بودم، چه می‌گفتم؟ خداوندا به چه علت در حضور او زبانم قاصر از هرگونه سخنی می‌شد؟  به سختی گفتم: 

- آ... آر... آره!

میلاد نگاه مهربانی بر من و مژگان انداخت و گفت:

- چطوره بریم داخل پینار؟ نظرت چیه؟

احساس کردم قلبم فرو ریخت، اولین‌بار بود که نامم بر زبانش جاری می‌شد و چه نامم زیبا می‌شد هنگامی که او مرا صدا می‌زد!

پینار: آم... خوبه! بریم.

همراه با هم وارد خانه‌ شدیم و میلاد وقتی سردرگمی من را دید، لبخند دندان نمایی زد و با لحنی آرام که صدای آرام و مهربانش را به رخ می‌کشید، مرا به داخل   اتاقی که آخر سالن بود هدایت کرد.

هنگامی که به جلوی در رسیدم، از ترس قدمی به عقب برداشتم و باعث شد به میز چوبی پشت سرم برخورد بکنم و گلدان بزرگ و قیمتی‌ای از روش به سمت زمین بره که سریع دست به کار شدم تا بگیرمش که میلاد هم شتاب زده به سمتم آمد و سریع‌تر از من گلدان رو گرفت و همین باعث شد لحظه‌ای کوتاه دست‌های ما  به هم برخورد بکند.

خودم را عقب کشیده و با ناراحتی‌ گفتم:

- بهتره برگردم خونه.

هم‌زمان با گفتن این حرف، مژگان که تاکنون غیبش زده بود،  از سمت در آشپزخانه اومد و با دهانی پر گفت: چ... ی؟ میری؟! 

پینار: آره بهتره برگردم، داره دیر میشه.

مژگان محتویات داخل دهانش را به پایین فرستاد و گفت: اما هنوز متن رو کامل نکردی.

وای خدایا چقدر زود فراموشش کردم! 

پینار: نگران نباش. رسیدم خونه برات متن رو می‌نویسم و عکس می‌فرستم از متن.

قبل از این‌که منتظر جوابش باشم، به سمت اتاقش رفتم و بعد از برداشتن کوله پشتی سرمه‌ای رنگ‌ام به سمت در خروجی رفتم.

منتظر آمدن سهیلا خانم نشدم و از خانه به سرعت خارج شدم.  نگاهم به اشک‌های آسمان افتاد.

@ Negin jamali  @ آیلار مومنی  @ نارسیس بانو.arabzade  @ reyyan☆ویژه☆  

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت چهاردهم.

 آسمان اشک نریز، از جنس آفتاب باش، رخ زیبایت را  از دیدگان من پنهان نکن که شرمسار می‌شوم!

میلاد: پینار.

به  پشت سر خود نگاه کردم، میلاد، درست شنیدم؟ باز هم نامم را بر زبانش جاری کرد که این چنین موجب ریزش قلبم شد؟

خودش را با عجله به من رساند و  پالتویش را دور تنم پیچید و لحظه به لحظه چشمانم درشت‌تر می‌شدند. ناگهان چشمانم به پنجره‌ی اتاق سهیلا خانم افتاد که دست به سینه به من و میلاد خیره شده بود و از این فاصله‌ نیز می‌توانستم تعجب را در نگاهش ببینم.

صاف ایستادم و با تعجب گفتم: 

- آقا میلاد هیچ معلوم هست چی‌کار می‌کنید؟ معنی این کار چیه؟!

- دیروقته، می‌رسونمت.

- چ... بله؟ لازم نیست! خودم برمی‌گردم، نیازی نیست به زحم... 

نگذاشت ادامه بدهم که با تحکم گفت: 

- حرفش هم نزن! من با کسی تعارف ندارم.

لحن جدی‌اش موجب  میخکوب  شدنم شد و دیگر سخنی بر زبان نیاوردم.

خواست دستم را بگیرد که خودم را به عقب کشیدم، با تعجب خیره‌ام شد که گفتم: 

- با... بابام... خب... آشنا زیاد داره... م... ممکنه کسی ببینه، درست نیست!

لبخند همیشگی‌اش از لبانش محو شد و به آرامی گفت: 

- خیلی‌خب، دنبالم بیا!

بی‌اختیار پشت سرش به راه افتادم. از میان گل‌های زیبای باغچه‌ گذشتیم که با دیدن چهره‌ی خندانم، گلی از گل‌‌ها را چید و به دستانم سپرد. شرمسار، زیرلب از او تشکری کردم و  به حرکت ادامه دادم تا این‌که خودم را روبه‌روی ماشین مشکی رنگ بزرگی دیدم که شبیه آن را هرگز به چشم ندیده بودم.

با دستور میلاد، راننده از ماشین خارج شد و میلاد داخل ماشین نشست و با حرکت سر اشاره کرد نزدش بنشینم.

باورم نمی‌شد بدون توجه به عواقب این کار به راحتی دربرابر او سست شدم و اکنون کنار او جای گرفته‌ام.

در طول مسیر سرم را به پایین انداخته بودم و سکوت اختیار کردم، سکوت مرا که دید به حرف آمد: 

- از مژگان شنیدم همسن من هستی.

به آرامی گفتم:

- بله.

کوتاه خندید و با این کارش قلبم با سرعت شروع به تپیدن کرد. او که بود که این چنین مرا محو خود می‌کرد؟ 

در انتظار ادامه‌ی این مکالمه‌ی نسبتاً دوست داشتنی بودم؛ اما دریغ از سخنی از جانب وی.

سکوت کرد! به چه علت؟ تنها قصد داشت به سوالی پاسخ بدهم که پاسخ آن را می‌دانست؟ عجیب است!

سرم را به شیشه‌ی ماشین تکیه دادم و غرق در ترانه‌ی موسیقی عاشقانه‌ی نگاهش شدم. 

پس از مدتی با توقف ناگهانی ماشین به خود آمدم و با ترس به اطراف نگاه کردم، هنگامی که پدرم را ندیدم، نفسی آسوده کشیدم و دستم را بر روی قلب ناآرامم قرار دادم.

میلاد: خب... کجا بریم؟ من با این اطراف آشنا نیستم.

پینار: ن... نه... لازم نیست! ادامه‌ش رو میتونم برم ممنون، مزاحمتون نمیشم.

لبخند دندان نمایی زد و با لحنی دلنشین گفت: 

- خواهش می‌کنم... وظیفه‌م بود.

چشمم به ساعت برخورد کرد و باعث شد استرسی عجیب مرا فرا بگیرد؛ در این وقت روز پدر کم-کم به سوی خانه می‌آمد و جلوه‌ی خوبی نداشت اگر من قبل از او در خانه حضور نداشته باشم.

زیر لب از او خداحافظی کردم و هول شده، قبل آن‌که منتظر پاسخ او باشم، با عجله قدم‌هایم را بلند کردم و به سوی خانه رفتم.

@ Negin jamali

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت پانزدهم.

(حال)

صدای بر هم کوبیده شدن در ورودی خانه مرا از آغوش گذشته‌ی تلخ و شیرینم بیرون آورد.

فوری کاغذها را زیر تختم قایم کردم و از اتاق به بیرون رفتم. کنکجاو اطراف را نگریدم اما شخصی را ندیدم.

آرام-آرام سوی اتاق مادر و زهرا قدم برداشتم؛ دستان لرزانم به دستگیره نرسیده بود که با شنیدن صدای مادرم، از حرکت ایستادم و وحشت‌زده به گفت‌وگویش با زهرا گوش سپردم.

زهرا: مادر جان حالتون خوبه؟! از صبح ناپدید شدید، اتفاقی افتاده که ما ازش بی‌خبر هستیم؟ 

مادرم با صدایی که غم در آن مواج بود اما سعی در انکار آن داشت، گفت:

- رفته بودم برای تولد این بچه یک کم خرید بکنم تا غدای مورد علاقه‌اش رو تدارک ببینیم... یکهو... یکهو باباش رو دیدم.

با شنیدن نام ( پدر) ترسیده به عقب قدمی برداشتم و بدون توجه به ادامه‌ی حرف‌های مادر، به اتاقی که تنها تکیه‌گاهم در تمام  زندگی تاریکم بود پناه بردم.

توان ایستادن نداشتم، روی زمین سرد نشستم و دستم را بر روی قلب ناآرامم قرار دادم.

تو که بودی که با شنیدن نامت وجودم را وحشت فرا می‌گرفت؟ که بودی که همیشه از خیره شدن در چشمانت اجتناب می‌کرم و جرئت یک لحظه نامت را صدا زدن را نداشتم؟ به راستی نام «پدر» را با خود حمل می‌کردی؟ برای من نامت جز کابوسی که هیچ‌گاه پایان نخواهد داشت، معنی دیگری را ادا نمی‌کند. همیشه زخمی بودی بر تن بی‌جانم که جای تک-تک زخم‌هایت بر روی قلبم حک شده است.

بیا این زخم‌ها را مداوا کن! هنوز هم هیچ‌کس موفق به التیام بخشیدن به دردهایم نشده است، هنوز هم مانند کودکی بی‌سرپناه به دنبال آغوشی از جنس تو می‌گردم، هنوز هم محتاج شنیدن نامم از زبان تو هستم اما همیشه مرا از خودت محروم کردی، به جرم متفاوت بودنم.

با فرود آمدن مرواریدهای چشمانم، به خود آمدم. قطرات جاری شده از چشمانم را مثل همیشه به تندی پس زدم. نام او تنها موجب بارانی شدن آسمان قلبم می‌شد و بس!  

به سوی کمد لباس‌هایم رفتم و هرچه جلوتر قرار گرفته بود را چنگ زدم و بر تن کردم. 

از اتاق بیرون رفتم و بدون توجه به صدا زدن‌های پی‌درپی زهرا و مادر،  خانه را ترک کردم.

قدم‌هایم را تندتر کردم تا هرچه می‌توانم از آن خانه‌ی وحشتناک و عذاب‌آور دور شوم.

با رسیدن عطر آشنایی به مشامم، مسیرم را عوض کردم. این روزها از آشناهای شهر فراری‌ام.‌ هرکسی حوالی قلبم قدم برداشت، دل ساده‌ام رام حرف‌های در ظاهر شیرینش شد و بارها و بارها تکه‌های قلب کوچک و ساده‌ام را ربودند و زیر پای خود لگدمالش کردند.

امروز زمان تولد دوباره‌ی من است،  بس است سکوت، این مصیبت‌ها از  همان روزی که دیده بر جهان گشودم بر شانه‌هایم سنگینی می‌کنند و بیش از هرکسی پدرم را شرمگین. 

هیچ‌گاه صدایم به گوش کسی نرسید؛ اما امروز در برابر دعوت‌هایشان به خاموشی‌ فریاد می‌زنم و یقین دارم آن روز هم خواهد رسید که فریادم سر به فلک کشیده و  آنچه از روزگار طلب دارم را از این مردم بی‌رحم، شهر خشمگین، عالم تاریک می‌گیرم.

به سوی کافه‌ی نزدیک این حوالی رفتم؛ یادش بخیر! خنده‌های از ته دل من و میلا... نه! امروز یاد او نخواهم کرد.

با خوش آمدگویی پسرکی، به آرامی به او سلام کرده و بر روی میزی که همیشه بر آن می‌نشستم قرار گرفتم. 

پس از چند لحظه منوی کافه را آوردند و قهوه‌ی تلخی را سفارش دادم؛ زندگی‌ام به حدی تلخ شده است که این قهوه‌ی تلخ در برابر آن هیچ است.

@ Z.mim  @ زهراعاشقی  @ Negin Yazdani99   @ Negin jamali  @ نارسیس بانو.arabzade  @ آیلار مومنی

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت شانزدهم.

با چشمانم دورتادور کافه را نگاه کردم؛ هنوز هم همان بافت ساده، صمیمی و جذاب را داشت؛ سرتاسر کافه را با گل‌های رنگارنگ تزئین کرده بودند که آرامشی وصف‌ناپذیر را به وجودم می‌داد. صندلی‌های چوبی و گرد کافه کنار هر میزی قرار گرفته بودند و روزانه شاهد دو عاشق، دو دوست، یک انسان تنها که با تنهایی خودش در گوشه‌ای نشسته... یا دختری مثل من که روز تولدش را به تنهایی با غم‌هایی که سال‌هاست به دوش کشیده هستند.

میلاد تمام زندگی من بود اما امروز جای خالی‌اش در روز تولدم موجب شد به این باور برسم که هیچ‌گاه نمی‌توان روی ماندن این انسان‌های عجیب حساب کرد، رفتار آن‌ها را در لحظه نمی‌توان سنجید، خیلی چیزها در زندگی بعضی افراد هیچ‌گاه به حقیقت نمی‌پیوند.

قهوه‌ی تلخم را که آوردند، بی‌توجه به تلخی‌اش، آن را فوراً نوشیدم. تلخی‌اش مرا به یاد زندگی‌ام انداخت؛ گاهی اوقات دچار عذابی دردناک می‌شویم و خود را در گردابی از ناچاری پیدا می‌کنیم، اما به مرور به آن عادت می‌کنیم و بار دیگری که با آن برخورد می‌کنیم، مقابله با آن ساده‌تر است، همانند قهوه‌ای که در ابتدا کام انسان را تلخ می‌کند و به مرور تلخی‌اش را از دست می دهد.

 لحظه‌ای نگاهم به زوجی که روبه‌روی من بر روی صندلی شماره ششم نشسته بودند برخورد کرد و روی آن دو ثابت ماند؛ مشخص بود تازه با یکدیگر آشنا شده‌اند.

 به وضوح می توانستم آثار خوشحالی عمیق را در چشمان آن دختر ماه‌چهره ببینم، اما پسر حال و هوای دیگری داشت؛ در چشمانش آرامشی بود که لحظه‌ای قلبم فرو ریخت. میلاد نیز در روزی که با یکدیگر آشنا شدیم، چشمانش آرامشی داشت که آن روز متوجه معنای ناگفته چشمانش نشدم. گویا آگاه بود که رام حرف‌های شیرین، دستان گرم‌اش، محبت‌هایش شده‌ام و در همان روز اول او را صاحب قلب کوچکم کردم. آه دردناکی کشیدم، دلم می‌گفت فریاد بزنم و آن دختر را از مصیبت احتمالی نجات بدهم و از طرفی به این نتیجه رسیده بودم که این داستان هرگز به پایان نمی‌رسد و قصه‌ای که بازیگرانش افرادی مانند من و سهیل هستند، تا ابد ادامه دارد. 

 دست به جیب مانتوی کهنه‌ام بردم و تلفن همراه قدیمی‌ای که قبل از ازدواج با میلاد داشتم را برداشتم و روشنش‌اش کردم؛ تصویر سیمای زیبای میلاد و چشمان معصوم‌اش در برابرم نمایان شد؛ چه کسی فکر می‌کرد این چشمان معصوم، آن چهره‌ی مهربان و دلربا، شخصی که روزی ستاره‌های آسمان را برایش به زمین می‌آوردم و پیشکش یک لحظه نگاهش می کردم، اکنون فرشته‌ی عدابم باشد!

امروز زادروزم است و مانند روزهای گذشته دلگیرترینم، چرا که می‌دانم آرزوی یک‌بار دیگر گرفتن دستانش را با خود به گور می‌برم.

هرچه سعی کردم از او متنفر باشم نشد، مگر می‌شود قلبی را که به دستت داده‌اند و لمس‌اش کرده‌ای به فراموشی بسپاری؟ 

خودم را گول می‌زنم، کدام آینده؟ شاید همین ضعف و ناکافی بودنم بود که پدرم را عصبی می‌کرد، همین حسی که باعث می‌شد هیچ‌گاه پس از زمین خوردن، به پاهایم اعتماد نکنم و منتظر دست آدم‌های به ظاهر فرشته و در باطن شیطان باشم.

 دختر و پسرهای عاشقی که نشسته بودند، داغ دل زخم دیده‌ام را تازه می‌کردند، ماندن را بیش از این جایز ندانستم؛ بلند شدم برای تسویه صورت حساب، اما هرچه گشتم کیف پول‌ام را پیدا نکردم. خدای من! مگر می‌شود؟ من هیچ‌گاه تا این حد حواس پرت نبودم. آخ... امان از روزی که رفتی، آدم سابق نشدم و تمام هوش و حواسم را با خودت به جهنم عاشقی بردی‌.

با شنیدن صدایی آشنا، وحشت کردم. خودش است؟ ن... نه امکان ندارد! بعد از آبروریزی‌ای که اتفاق افتاد، بعد از فریادهای میلاد بر سرش چگونه می‌تواند این حوالی پیدایش شود؟ نمی‌ترسد پدرم متوجه آنچه گذشته بشود و روزگارش را به سیاهی بکشاند؟

سرم را پایین‌تر گرفتم و مشغول گشتن در کیف و جیب مانتو شدم، تا این که صدایش را شنیدم:

- قهوه‌ی ایشون رو من حساب می‌کنم، مهمون من هستن.

زیر چشمی سر تکان دادن مسئول کافه را دیدم، با تته- پته به حرف آمدم:

- احتیاجی نیست آقا! من برمی‌گردم و خودم حسا...

- نفرمایید خانم! از شما و خانواده محترم به ما زیاد رسیده، این هم بذارید به حساب یک جبران کوچیک و...

به ادامه شیرین زبانی‌هایش گوش ندادم و با عجله از کافه خارج شدم، زخمی همین شیرین زبانی‌ها هستم، دیگر جلوی من تظاهر نکنید!

ناظر: @ Negin Yazdani99

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت هفدهم.

قدم‌هایم را تند کردم و سعی در مهار احساساتم داشتم، اما امان از عجز. 

باز هم به گذشته سفر کردم؛  فریادهای میلاد بار دیگر مانند پتک بر سرم می‌کوبید، تهمت‌ها، ناسزاها، تحقیر... .

کاش اون روز پاهایم می‌شکست و به آن محل لعنتی نمی‌رفتم!  کاش... .

- پینار! 

تا زمانی که صدایم زد  ، باورم نمی‌شد.

از حرکت ایستادم و با عصبانیت به سمت‌اش برگشتم.

قدم‌هایی تند برداشت و خودش را به من رساند، فاصله‌ی بین‌مان را کم کرد که قدمی به عقب برداشتم، خمی به ابروهایم آوردم و گفتم:

- فاصله‌ت  رو رعایت کن! درست نیست این‌قدر تو محل جلب توجه کنی.

- خوبی؟ 

با پوزخند گفتم: 

- مهمه؟

- پینار من... من واقعاً متأسفم! باورکن قصدم این نبود که میلاد رو عصبی کنم... من از هیچی خبر نداشتم.

- کافیه! این حرف‌ها رو باید قبلاً به خودش می‌گفتی، برای ابراز پشیمونی دیر شده. فکر نمغیکنی زیادی دیر کردی؟ حالا که آبرویی برام باقی نمونده به حرف اومدی؟ وقتی داشت بهم تهمت می‌زد و من رو ف... 

- به زبون نیارش!  از اون کلمه‌ی لعنتی برای خودت استفاده‌ نکن! 

- بسه محمد! باور کن خسته شدم، دیگه توان ندارم. این حرف‌ها، این اتفاقات رو بسپر به گذشته! دیگه کار از کار گذشته. 

با دیدن تأکید و عصبانیتی که در من دید، سکوت کرد. دست‌اش را به جیب پالتویش برد و  جعبه‌ی کوچکی را بیرون آورد؛ کنجکاو نگاهش کردم که دست راست‌ام را گرفت و آن را در کف دست‌ام قرار داد. 

با تعجب نگاهش کردم که گفت:

- نگران نباش! چیز خاصی نیست‌ اون روزی که دیدمت، قصد داشتم به عنوان دوستی قدیمی‌ای که داشتیم، این رو بهت تقدیم کنم که... 

ادامه نداد، می‌دانستم نمی‌خواست به آن بخش برسد. 

اشک در چشمانم جمع شد؛ هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم دوست کودکی‌ام را این‌طور از دست بدهم و تا این حد غریبه شویم. 

محمد: خداحافظ دوست من!  

ناظر: @ Negin Yazdani99

 

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت هجدهم.

قطرات اشک در چشمان مشکی رنگ زیبایش حلقه زده بودند و جگر هر سنگی را خون می‌کردند. 

به هم قول داده بودیم تا آخرش کنار هم بمانیم و در پستی و بلندی روزگار، مانند کوه پشت یک‌دیگر باشیم. امان از زندگی... امان از دست سرنوشت که با گذر زمان دیواری به بزرگی عالم میان دستان دو عاشق، دو دوست، دو خواهر و... قرار داد و بارها و بارها ثابت کرد هرچه بخواهد همان می‌شود.

نمی‌توان از گذشته فرار کرد، نمی‌توان هنگام سلطنت ماه بر آسمانش خورشید تابان فردا را تصور کرد.

با قدم‌هایی آرام از من دور  و تبدیل به نقطه‌ای با فاصله زیاد  از من شد. 

***

به در خانه که رسیدم، به آرامی به عقب برگشتم؛ میلاد برادر مژگان، در فاصله‌ای دور ایستاده بود تا رسیدن من به خانه را ببینید. دلیل این رفتار او چه بود؟ خدای من! نکند... .

افکارم با شنیدن صدای پدرم مرا ترک کردند و لحظه‌ای، قلبم سرد شد.

پدر: تا الان کجا بودی؟!

- هی... چ... ج... جا.

- وقتی باهات حرف می‌زنم به من نگاه کن! 

سرم را بالا گرفتم و به چشمان قهوه‌ای رنگ‌اش خیره شدم.

- حالا بگو تا این موقع از روز کجا بودی؟!

- آم... به مامان اطلاع دادم؛ خونه‌ی دوستم بودم.

- دوستت برادر داره؟

اگر راست‌اش را می‌گفتم روزگارم را به رنگ سیاهی شب در می‌آورد و اگر دروغ می‌گفتم، به وسیله آشناهایی که داشت، متوجه می‌شد و دیگر راه بازگشتی نداشتم.

- داره... ولی... ولی امروز خونه نبود.

سرش را تکان داد و زنگ خانه را فشرد؛ صدای احمد که با پرسش می‌گفت:  ( بله؟) به گوشم رسید. در این ساعت از روز، تنها احمد اجازه‌ی پاسخ دادن به زنگ را داشت، زیرا اگر صدای من یا مهرسا شنیده می‌شد، پدرم به شدت خشمگین می‌شد.

متوجه پاسخ پدر به احمد نشدم، اما با صدای گشوده شدن در به خود آمدم. پدرم در را گشود و خودش زودتر از من وارد شد، من هم پشت سرش شرمگین از اتفاقاتی که امروز افتاده بود به راه افتادم.

سر به پایین و با لحنی آرام به اعضای خانواده سلام کردم و به سمت اتاق من، احمد و مهرسا قدم برداشتم.

مهرسا شروع به پذیرایی از پدر کرد و احمد با من به اتاق آمد.

پینار: احمد! امروز به دیدن زهرا رفتی؟

احمد: آره.

از لحن‌اش مشخص بود به شدت کلافه است. 

- اتفاقی افتاده؟

- نه، مهم نیست. 

دست‌ام را بر شانه‌اش قرار دادم و گفتم: 

- یادت باشه من همیشه هستم! اگه نیاز داشتی با کسی صحبت کنی، این رو بدون هیچ‌وقت بهت نه نمیگم!

خودم را در آغوش پر مهرش غرق کردم و آرام، بوسه‌ای بر گونه‌ی برادر عزیزم نهادم.

- بعد از رفتنت دلم برات تنگ میشه احمد!

- هنوز که چیزی معلوم نشده، تا جشن عروسیم رو نگیرم هیچ جایی نمیرم، خیالت راحت!

- زهرا با این قضیه مشکلی نداره؟

- شب خواستگاری صحبت کردیم، گفت دوست داره آینده خوبی رو با هم بسازیم و مخالفت نمیکنه.

مهرسا با عجله‌ وارد اتاق شد و با شیطنت گفت: 

- احمد برو بیرون!

احمد: چرا اون‌وقت؟

- برو دیگه! ما کلی حرف برای گفتن داریم؛ تازه بابا میخواد در مورد زهرا باهات صحبت کنه.

تا نام زهرا به میان آمد؛  احمد به سرعت بلند شد و اتاق را ترک کرد.

ناظر: @ Negin Yazdani99

 

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت نوزدهم.

 

مهرسا با ذوق و شوق نزدیک آمد و کنارم نشست.
همیشه همین‌قدر شاداب و پر انرژی بود؛ همیشه مقایسه‌ می‌شدیم و در نهایت تمام عیب‌ها نصیب من و خوبی‌ها به او نسبت داده می‌شد. 
مهرسا دختری باهوش و خوش سر و زبان که قلب هر شنونده‌ای را با صدای زیبایش تسخیر می‌کرد.
مهرسا دستی بر شانه‌ام گذاشت و تکانم داد، با لحنی هیجان انگیز شروع به صحبت کرد: 
-    دختر چرا ساکتی؟ بگو ببینم امروز چی‌شد؟
خجالت‌زده سرم را پایین بردم که با شیطنت ادامه داد: 
-    ای شیطون! پس داداشش خونه بود، نه؟
انگشتم را روی لب‌هایش گذاشتم و ترسیده گفتم: 
-    هیس! این‌قدر بلند حرف نزن! اگه بابا صدامون رو بشنوه...
-    تو نگران این یکی نباش! بدو حرف بزن! مردم از کنجکاوی.
-    آره... بود.
-    هین! بعدش چی‌شد؟ 
-    هی... هیچی.
-    به من دروغ میگی؟ یادم نرفته وقتی میخوای دروغ بگی تته پته می‌کنی.
-    از دست تو! اتفاق خاصی نیوفتاد، صدام کرد؛ وای مهرسا نمیدونی چه‌قدر صداش آرامش داره! وای ولش کن! درست نیست پشت سر مردم حرف بزنم.
-    کلافه پوفی کشید و «بی‌ذوق»ای نصیبم کرد.
خودم را داخل اتاق مثل همیشه حبس کردم؛ کسی هم برای دعوتم به وعده‌ی شام سراغم نیامد.
هرباری که پلک‌هایم روی یکدیگر قرار می‌گرفتند، سیمای او را می‌دیدم، میلاد... با  به یادآوری اتفاقات امروز، لبخندی شیرین گوشه‌ی لبم جای گرفت.
ناگهان یاد مژگان و قولی که به او داده بودم افتادم؛ فوری بلند شدم و کاغذ و قلمی را از کمد قدیمی چوبی اتاق برداشتم و شروع به نوشتن کردم و پس از اتمام، در انتهای برگه شماره‌ی "یک" را ذکر کردم؛ همیشه عادت داشتم انتهای برگه شماره‌اش را ذکر کنم تا در آینده به راحتی بتوانم با خواندنش خاطراتم را مرور کنم.
بعد از این‌که تصویر برگه را برای مژگان فرستادم؛ روی زمین دراز کشیده و به سقف اتاق که با ترک‌های ریز و درشت تزئین شده بود، خیره شدم. 
دورتادور اتاق را با چشمانم جست‌وجو کردم، اتاق از فرورفتگی‌های دیوار و شکستگی گوشه آینه، بوی خشونت می‌داد.
به امید فردایی بهتر به خواب فرو رفتم.
***
( زمان حال، پینار) 
کوچه پس کوچه‌ها فریاد می‌زدند، فریادی از عجز، فریادی از جنس آشوب. 
همه‌ی اطرافیان تبدیل به غریبه شدند، چه میگویم وقتی خودم را هم نمیشناسم؟ 
پا تند کردم به سمت خانه، کدام خانه؟ مگر جایی هم برای رفتن دارم؟ از وقتی از میلاد جدا شده‌ام، جای مادر و زهرا و بچه‌ها را تنگ کرده و بر سرشان آوار شده‌ام به بهانه‌ی سفر کاری همسرم، کدام همسر؟ کسی که تا لحظه‌ی آخر به حرف‌هایم گوش فرا نداد و تنها خیانت را فریاد زد؟
بی‌کس‌تر از همیشه به خانه برگشتم. با استرس در ورودی حیاط  خانه را گشودم؛ آرام- آرام خودم را به در خانه رساندم و داخل شدم.
نگاهی گذرا به خانه انداختم؛ عجیب است، هیچکس در خانه نیست! حتماً خواستند در این روز نحس مرا تنها بگذارند و چه خوش است این تنهایی، شاید بتوانم با غم‌هایم درد دل کنم.
به اتاق پناه بردم و به سمت صندوقچه‌ام رفتم تا خودم را با خاطرات گذشته و قبل از ازدواج با میلاد مشغول کنم‌. 
در صندوقچه را که گشودم؛ آلبوم عکس‌های من و میلاد خودنمایی می‌کرد و مرا به نگاه کردن آنها فرا خواند.
سعی در کنترل خود داشتم اما گویی ناتوان بودم، در آلبوم را که تصویر یک زوج که در زیر آسمان شب و زیر سایه ماه زیبا در کنار هم نشسته بودند را گشودم و تند- تند صفحات را ورق زدم؛ تا این‌که متوجه خالی بودن یک تصویر شدم... . 

امکان ندارد آن را نگه‌داشته باشد!  مگر می‌شد تکه‌ای از خاطره‌ای را که تنفرش بر دوشش سنگینی‌ می‌کرد را به هنوز هم به دوش بکشد؟ چه زمانی آن را برداشت که متوجه‌اش نشدم؟ هنوز هم پی به مجنون پر رمز و رازم نبردم.

آن تصویر مربوط به روزی بود که همراه با میلاد مهربانم به ماه عسلی در ظاهر شیرین اما در باطن تلخ رفته بودیم و ناگهان شخصی را دیدیم که سال‌ها بود دلتنگ بار دیگر دیدنش بودم اما نه در آن لحظه.

به یار شیرینم قول آن را داده بودم که تک ستاره‌ی آسمان قلبم باشد اما با آمدن آن مهمان ناخوانده، مهر خیانت بر قلبم زده شد و به مرور سیاهی‌اش زندگی‌ام را فرا گرفت و سرنوشت بار دیگر ثابت کرد هیچ‌گاه جایز نیست رنگ خوشبختی را ببینم.

از باز کردن آن جعبه‌ی کوچکی که محمد به دستم داده بود اجتناب کردم و  به گوشه‌ای پرتابش کردم و «لعنت» ای بر بخت سیاهم فرستادم.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/2973-معرفی-و-نقد-رمان-لحظات-بعد-تو-mazimi-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

@ Z.mim

ناظر: @ Negin Yazdani99

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت بیستم.

***
(زمان حال، میلاد) 
از وقتی رفت؛ آشیانه عشق سوت و کور شد، آسمان شب بی‌ستاره و خموش شد، خورشید تابان زندگی‌ام نابود شد و... تاریکی مطلق.
هنوز هم شب‌ها خوابش رو می‌بینم، هنوز هم با یادآوری چشم‌های خوش رنگش قلبم به درد میاد  و افسوس می‌خورم به زندگی‌ای که شروع نشده به خاک سپرده شد.
 رفت، اما عطر تنش رو جا گذاشت. روی دلم زخمی بزرگ به جا گذاشت و  دست گذاشت روی نقطه‌ی ضعفم، "غرور".

جز یک قلب شکسته، چشم‌های گریان و تن خسته چیزی ازش باقی نماند.
به آخرین تصویری که ازش مانده بود ‌و‌ دور از چشم‌اش از آلبوم برداشته بودم، خیره شدم؛ چه زیبا می‌شد وقتی چشمانش از ته دل می‌خندید! در میان گل‌ها نشسته بود و برتری‌اش نسبت به تمام گل‌های هستی را به رخ می‌کشید. 
تلخندی بر لب‌هایم نقش گرفت و غمگین‌تر از همیشه گفتم: 
-    مگه من چی برات کم گذاشتم؟ حرف بزن لعنتی! چرا من رو تو آتش عشق سوزوندی و عشقی که بهت داشتم رو نادیده گرفتی؟ اگه می‌موندی، امروز نفس‌هام به شماره نمی‌افتاد. ستاره‌ها رو از آسمون به زمین می‌آوردم، تمام دنیام رو به پات می‌ریختم، رویاهامون رو زندگی می‌کردیم. چرا؟ چرا من رو به اون لعنتی فروختی؟ از کی قلبت رو بهش دادی و پشت سرم بهم نارو زدی؟ نامرد! از کی پادشاه قلبت شده بود؟ از کی... .
یادت رفت قولی که به هم دادیم، یادت رفت... .‌‌
‌‌

اما این رو یادت نره! بی‌معرفت نبودم، نامرد نبودم.

از آینده‌ی سیاهی که در انتظارم بود وحشت داشتم. رویاهایم را با بودنش تجسم می‌کردم... اکنون چه می‌شود؟ هیچ! 

نیش ‌‌و کنایه‌های خانواده‌‌ام، حرف‌هایی که در محل کار پشتم زده می‌شد و... . 

مژگان: میلاد! می‌خوای بریم دیدنش؟  

تلخندی کردم و با بغضی که در مهارش ناتوان بودم گفتم: 

- برم دیدن کی؟ نکنه توقع داری از خدا خواسته گرفتن دست‌هاشون رو توی این روز ببینم؟ 

- هنوز هم میگم، پینار بهت خیانت نکرده! هنوز هم دیر نشده، برگرد و دلش رو به دست بیار! می‌دونم هنوز هم عاشقشی، می‌دونم...

- اسم کثیفش رو به زبون نیار! اون برای من مرده. شخصی به اسم "پینار" رو نمی‌شناسم. درضمن،  بیشتر از هر زمانی نسبت بهش تنفر دارم.

نگاهی به تصویری که محکم در دست گرفته بودم‌اش تا از نگاه مژگان دور بماند، انداخت و با خنده گفت: 

- کاملاً مشخصه نسبت بهش تنفر داری! اما این رو یادت نره، هیچ‌وقت نمیشه از که عشقت   متنفر بشی.

فاقد از هر حسی به صورت خشمگین او زل زدم و این امر موجب شد ادامه دهد: 

- خودت این رو گفتی. هیچ‌وقت نمی‌تونی پیوند بین قلب‌هاتون رو نادیده بگیری و با لجبازی‌هات این عشق رو ناکام بذاری!

ناگهان فضای خانه در سکوتی مرگبار فرو رفت و با شنیدن صدای کوبیده شدن در به خود آمدم. یک دل می‌گفت به دیدنش بروم، سوگند به تمام هستی می‌خورم که محتاج به دیدن او از فاصله‌ی نه چندان نزدیک هستم.

قلبم افکار مزاحمی که سعی در  کنترل این حس را داشت کنار زد و با شنیدن صدای ماشین و بو بردن از حرکت مژگان، به سرعت از خانه بیرون زدم و خودم را جلوی ماشین انداختم؛ مژگان شوکه شده فرمان رو چرخاند تا با من برخورد نکند. 

درحالی که نفس- نفس می‌زدم، خودم را به او رساندم و سوار کنار او جای گرفتم. 

تک خنده‌ای کرد که از زیر چشمانم دور نماند و بی‌اهمیت به آسمان خیره شدم؛ آسمان بوی مرگ می‌داد. شاید روز و شب می‌آیند تا سرانجام غمگین ما را به نمایش دهند، شاید ماه می‌آید تا به خورشید نشان دهد سرانجام نوبت به درخشش او می‌رسد. هرچند ماه در این کار ناتوان است؛ زیرا ماه من در آسمان قلبم هر شب پر رنگ‌تر و زیباتر می‌شود... با یادآوری آن صحنه‌‌، دست از توصیف فرشته‌ی عذاب قلبم برداشتم و به روبه‌رو خیره شدم.

هر یک از آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، همه‌ی آنها غرق در اعماق وجود خود بودند و چهره‌ی خسته‌ی شهر، به وضوح این جریان را به رخ می‌کشید.

کل شهر را طی کردیم تا به محله‌‌ای آشنا که بوی عطر او را می‌داد رسیدیم.

مژگان را وادار کردم جلوی کافه‌ای که تبدیل  به  محل دیدن عشق زندگی‌ام و جان گرفتن دوباره‌ام شده بود، توقف کند.

میلاد: مژگان! تو برو، من یک کم می‌خوام این اطراف رو بگردم.

- اصلاً هم قصد نداری بعدش بیای به کوچه‌شون.

- بس کن! سکوتم رو به منزله شکست خوردنم تو زندگی نگیر! از زخم زبون‌هاتون خسته شدم. چوب سادگیم رو خوردم و  اشتباه کردم، اما اجازه ندارید من رو تحقیر کنید!

- میلاد یک چیزی میگم... خواهش می‌کنم ناراحت نشو! 

کلافه نگاهی به او کردم و با تکان دادن سرم، مجوز شکستن سکوتش را صادر کردم. بی‌وقفه ادامه داد: 

- تو از این حرف‌ها خسته شدی، اما تابه‌حال فکر کردی چه بلایی به سر پینار میاد؟ احتمال زیاد تا الآن پدرش از این قضیه بو نبرده وگرنه...

ناگهان قلبم فرو ریخت و  میان حرف‌اش آمدم: 

- وگ... وگرنه... چی؟!

با غمی که چشمانش فریاد می‌زد، گفت: 

- تا الان کشته شده بود.

با عصبانیت پیاده شدم و در را محکم کوبیدم. نه... حتی اگر از او تنفر داشته باشم، باز هم این را نمی‌خواهم. آن‌قدر در اوج عصبانیت تصمیم متارکه را گرفتم که به این موضوع فکر نکردم.

خیانت کرده بود، اما حاضر به مرگش نبودم. همین که تبعید شده  در تاریکی قلبم باشد، برایم کافی است. همین که جدا از من بماند برایم کافیست... هرچند آن‌قدر اطرافش را آدمک‌های گوناگون گرفته‌اند که در برابر آنان به چشم نمی‌آیم.

@ setayesh godarzi  @ ومپایــر  

@ Z.mim  @ N1389  @ ...Kimia...  @ .....  @ سارا رئیسی

https://forum.98ia2.ir/topic/2973-معرفی-و-نقد-رمان-لحظات-بعد-تو-mazimi-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

 پارت بیست و یکم.

 

قلبم مرا سوی محل دیدار همیشگی‌مان می‌کشید و از طرفی، عقلم دستور دوری از هرچه به وجودش ربط داشت، می‌داد.

 

دل کندن از او سخت بود، اما ناچار به ادامه دادن این راه هستم.

 

ناگهان، نگاهم با آن که سبب نابودی‌ام بود، برخورد کرد و  موجب شد از عصبانیت دندان‌هایم را روی هم فشار بدهم.

 

اراده کردم سویش حرکت کنم اما... اما به چه علت؟ برای محافظت از عشق؟ کدام عشق؟ عشقی که هیچ‌گاه از آن من نبود و از روز اول، دستانش در دستان او بود؟ 

 

ناسزایی نثار حسی که درونم وجود داشت کرده و باز هم به این پی بردم آنچه کردم، از روی احساس نبود. باز هم به من ثابت شد او محکوم به عذاب همیشگی است و باید تا آخرین لحظه‌ی زندگی‌اش در آتش بسوزد!

 

شک ندارم از همان روز اول، هردو می‌دانستند در آخر به این‌جا خواهیم رسید و من در این قصه‌ی تلخ، آدمکی بودم که آنان را به اهداف خود می‌رساند.

 

به سمت حجره‌ی پدرش روانه شدم. می‌دانستم پدرش خیلی به خانه نمی‌آید و دلیلش یقیناً وجود نحس اوست. 

نفس عمیقی کشیده و به اطراف نگریدم؛ خیابان خالی از رهگذران بود. مردی شکست خورده را یافتم؛  باورم نمی‌شد! در گوشه‌ای نشسته بود و زمانه، کمرش را شکسته بود.  رخسارش از دفعات پیشین که او را دیده بودم، شکسته‌تر شده بود؛ سپید موهایش بیش از پیش خود را به رخ می‌کشیدند و... .

با جرئتی که نمی‌دانم از کجا به دست آورده بودم،  با قدم‌هایی لرزان، تن خسته‌ام را به حرکت درآوردم و آرام- آرام حرکت کردم.

از آن سوی خیابان به این سو آمده و لحظه‌ای بعد، خود را روبه‌روی مرد دل خسته یافتم. 

سرش را بالا گرفت و  با چشمانی که ناامیدی و خستگی در آن مواج بود، خیره‌ام شد و سکوتی مرگبار میان ما شکل گرفت.

می‌دانستم گفتگوی خوشایندی نخواهیم داشت، با این حال لب گشودم.

میلاد: ا... اجازه دارم کنارتون بشینم؟

سرش را به آرامی تکان داد و من، فرصت را غنیمت شمرده و کنارش جای گرفتم.

هیچ‌گاه شروع کننده‌ی خوبی نبود؛ همیشه آنچه در سر داشت، آنچه در اعماق قلبش بود را درون خود  حبس می‌کرد و مرموز به نظر می‌رسید. دخترش نیز این‌چنین بود، مرموز و نامفهوم.

با شنیدن صدایش، چشمانم از تعجب درشت شدند؛ مخصوصا با گفتن چیزی که هیچ‌گاه از آن صحبت نمی‌کرد!

علیرضا: پینار خوبه؟

 باورم نمی‌شد! این‌بار نام او را به زبان آورد. از به زبان آوردن نام دخترکش اجتناب می‌کرد و برداشتم آن بود که به دلیل نامحرم بودنم است، اما پس از ازدواج نیز نام او را هنگامی که حضور داشتم به زبان نمی‌آورد. چه پاسخی می‌دادم؟ مگر از او خبر داشتم؟  مجبور به، به زبان آوردن دروغ شدم.

میلاد: آره، بد نیست.

علیرضا: دروغگو!  

ناگهان قلبم فرو ریخت، نکند... نکند بلایی به سر آن آورده است؟ نکند متوجه حضور او در آن خانه‌ی وحشت شده است و... . 

با سیاستی که در آن ماهر بودم؛ خودم را در آن حالت نگهداشته و گفتم: 

- دروغ؟ چرا دروغ؟!

- فکر کردی به گوشم نرسیده مدت زیادیِ خونه‌ی من مونده؟ آبروی من رو بردی تو محل، سریع‌تر این مشکل رو حلش کن! دوست ندارم بعد این مصیب‌های پی‌درپی، دختر بی‌شوهر رو پیش خودم نگهدارم. همون‌طور که بهت گفتم، وقتی با لباس سفید بردیش، باید با کفن برگرده!

از تمام سخنانش، ناآگاهی و کثیفی می‌بارید. چطور می‌توانست تا این حد راحت درمورد مرگ دخترش سخن بگوید؟ 

- فرض کنیم نخوام با کفن برگرده، خواستم خودش رو برگردونم، اون‌وقت چی میشه؟

پوزخند پر صدایی زد و همراه با تهدید گفت: 

- اون روز، خودم می‌دونم چه کاری باید انجام بدم، نیازی به دخالت تو نیست!

با عصبانیت برخواستم و فریاد زدم: 

- من رو تهدید می‌کنی؟ با جون دختر خودت من رو تهدید می‌کنی؟!  

 از بی‌شرمی این مرد متنفر بودم، از  ذهن  کثیفش متنفر بودم، از همه‌چیزش متنفر بودم! 

بی‌توجه به سنی که دارد، مشتی بر صورتش فرود آوردم‌. در این روز نحس، زخم خورده‌ترینم و هیچ‌کس جز این مرد لعنتی،  مسبب این حال و روزم نیست.

 @ TEIMOURI.Zz @ ...Kimia...  @ N1389  @ z,asheghi

@ Z.mim

  ناظر: @ Negin Yazdani99

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت بیست و دوم.

 از او و دخترش تنفر داشتم، اما نمی‌توانم اجازه دهم این چنین آسوده از جان دخترش سخن بگوید.

اگر قرار است این ماجرا ادامه پیدا کند؛ چه بهتر امروز و در همین لحظه آن را به سرانجام برسانم.

به سویش رفتم؛ یقه‌اش را محکم گرفته،  دهانم را به قصد به رخ کشیدن قدرت خود و کوچک‌ شمردن دخترش گشودم  و با بی‌رحمی تمام گفتم: 

- کجای کاری؟ ما خیلی وقته از هم جدا شدیم‌.

چشمانش  فریادی از عصبانیت کشید و  با خشم فراوان، خودش را از دستانم رها کرد؛ گامی به سمتم برداشت که قبل آنکه دستش را به من برساند،  دست روی نقطه‌ی ضعفش گذاشته و  ادامه دادم:

- درست شنیدی، جدا شدیم؛ از الان خودت رو برای  حرف‌های مردم آماده کن پیرمرد!

 از حرکت ایستاد، دست مشت شده‌اش را سوی قلبش برد و محکم روی آن کوبید.

ترسیده، قدمی به عقب برداشتم و  او را که اکنون نفس- نفس می‌زد، نظاره می‌کردم. هیچ یاد نداشتم قلبش ضعیف است و ممکن است با این حرف من، بزرگ مرد قصه که تمام زندگی‌اش را فدای حرف مردمان کرده است؛ آسیب ببیند.

همچنان خیره‌ی او بودم و بدنم، فرمان حرکتی را صادر نمی‌کرد؛ گویی مدت‌ها است این لحظه را آرزو می‌کند. از کی تا این حد بی‌رحم شده‌ام؟

چشمانم را به سختی روی یکدیگر فشرده،  تمام قدرتی که داشتم را جمع کرده و بی‌هیچ تلاشی برای رهایی او از این درد بزرگ، قدم‌هایم را پشت هم برداشتم و کوچه پس کوچه‌ها را طی کردم.   سرعت قدم‌هایم را تند کردم و هنگامی که به نفس- نفس افتادم؛ ایستادم و به درختی تکیه دادم. یک آن به خود آمدم و به یاد آوردن این‌که با بیمارستان تماس نگرفته‌ام تا فکری به حال زار او کنند و او کسی است که از خانواده طرد شده و در این روز که پرنده هم در آسمان نیست، کسی او را نجات نخواهد داد، هول شده صاف ایستادم و چشمانم به دستانی که از استرس می‌لرزید و قطره‌ای از خون پیرمرد را در خود داشت برخورد کرد. من   قاتل نبودم! هرچه بودم، جز این. 

تلفن همراهم را به دست گرفتم و شماره را وارد کردم.  درست زمانی که قصد کردم دکمه‌ی تماس را بزنم، صدای کوبیده شدن در خودرو باعث شد وحشت زده به روبه‌رویم خیره شوم؛ یک آن دلم لرزید، نکند پلیس باشد؟ 

مژگان عصبی به سمتم آمد، اندکی با دیدن او  آرام گرفتم‌. مژگان اخم کرده گفت: 

- میشه بگی چرا اومدی این‌جا؟ می‌دونی با چه بدبختی‌ای پیدات کردم پسره‌ی دیوونه؟ 

هنگامی که سکوتم را دید؛ ترسیده دستم  را گرفت و این‌بار آرام گفت: 

- میلاد، میلاد به من نگاه کن ببینم!  چرا صورتت سفید شده؟ دست‌هات یخ زده، بیا بریم بیمارستان!

 با شنیدن کلمه‌ی " بیمارستان" از شوک خارج شده، دستم را نوازش‌وار روی گونه‌اش کشیدم و گفتم: 

- خوبم، نگران نباش! باید من رو یک جایی ببری.

متعجب گفت: 

- کجا؟!

- مغازه‌ی پدر پ... پینا... پدر اون!

 ‌ به خود قول داده بودم حتی اگر از آسمان آتش ببارد هم نام آن را به زبان نیاورم؛ حتی در این شرایط هم نباید مرتکب این اشتباه شوم، چرا که تنها آوردن او برای بی‌تابی کردن قلبم کافیست.

- میلاد عقلت رو از دست دادی؟ بری که چی؟ حتماً می‌خوای باهاش صحبت کنی و بندازیش به جون پینار.

فرصت توضیح دادن به او را نداشتم و از طرفی، مژگان شخصی نبود که با او در مورد این مسئله سخن بگویم.

با به یادآوری اوضاع وخیم آن مرد نفرت انگیز، رو کردم به مژگان و گفتم: 

- سریع‌تر باید بریم اون‌جا، می‌ترسم اتفاقی بیوفته.

- چی؟ چه اتفاقی؟!

- وقت برای توضیح دادن ندارم، راه بیوفت!

 سریع به سمت خودرو حرکت کردم و جای گرفتم. مژگان هم آمد و شروع به حرکت کرد. 

در طول مسیر، بارها به او‌ گفتم سریع‌تر حرکت کند و همین استرس دادن من به او و بالا بردن سرعت،  نزدیک بود چندین تن انسان را به کشتن دهد.

سر خیابان به او گفتم توقف کند و خود، به حرکت ادامه دادم‌. نمی‌خواستم در این شرایط که او با دختر این مرد رابطه دارد، بویی از این مسئله ببرد‌.

 با شنیدن صدای آمبولانس،  گوشه‌ای از دیوار خانه‌ای قرار گرفتم و به آن سوی خیابان خیره شدم؛ خودش بود! آن پسرک خیانتکار آنجا ایستاده‌ بود و آمبولانس آن مرد را با خود می‌برد. 

از دیدنش حال بدی گریبان گیرم شد اما اعماق وجودم، از این‌که قرار است به بیمارستان برود خوشحال شد.

تنها چیزی که اکنون برایم دردسرساز می‌شود، این است که مرد به سخن بیاید و بگوید عامل این حال بدش من بوده‌ام و آنگاه است که هیچ راهی نخواهم داشت.

اگر این‌بار قلبش طاقت نمی‌آورد و از دست می‌رفت، چه؟  اگر...  .

 @ زری گل🌻  @ آیلار مومنی  @ زری بانو   @ Ayda.r  @ VampirE☆ویژه☆

 @ kosar_m  @ Z.mim  @ N1389  @ Asali _mA   @ سارا رئیسی  @ نارسیس بانو.arabzade

ناظر: @ Negin Yazdani99  

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و سوم.

(اسم شخصیت‌های اصلی از سهیل و مرسده، به میلاد و پینار تغییر کرد). 

روزها می‌گذشت و روزبه روز در افکار خود بیش از پیش غرق می‌شدم. مدت‌ها بود که رو به انزوا رفته و اجازه‌ی ورود هیچ شخصی را به خانه‌ام نمی‌دادم. از شغلی که به سختی آن را به دست آورده بودم، بابت بی‌نظمی‌های اخیر اخراج شده و تیر نهایی را بر پیکر زندگی‌ام شلیک کردم.  

نمی‌دانم چه هنگام شب می‌شود و چه هنگام صبح. تمام روز را در اتاق سپری می‌کنم و برای یک لحظه آرامش داشتن، به راهی که او به من آموخت روی آورده‌ام؛ پینار، همیشه شب‌ها خودش را مشغول به نوشتن می‌کرد. از هر چیز کوچکی نوشتن را آغاز می‌کرد و گاهی این شب‌زنده‌داری ساعت‌ها طول می‌کشید و به ساعت روی دیوار اتاق مشترک‌مان دهن کجی می‌کرد.

مگر قرار نبود حتی در افکارم هم نام او را نیاورم؟ نامردی شده‌ام که پای پیمانی که با خود بسته‌است نیز نمی‌ماند. نامردی که همه‌چیز را داد و رفت، بدون هیچ درنگی. حال او را درک می‌کنم که چرا تا هنگام سحر مشغول نوشتن بود؛ برای رهایی از غصه‌هایش، برای یک لحظه آسوده سر به روی بالشت گذاشتن این کار را می‌کرد. این کار او برایم عجیب بود اما فکرش را نمی‌کردم روزی به این درد دچار شوم که خودم جای او قرار بگیرم.

پیرزنی که به تازگی در همسایگی‌ام مستقر شده است، گاهی مهمان ناخوانده‌ام می‌شود و از نامردی روزگار می‌گوید، از فرزندانش می‌گوید که دیگر وفا ندارند، از عشقی که زخمی عمیق بر روی قلبش باقی گذاشته است و مرا به رهایی از این عذاب دعوت می‌کند. مگر می‌توانم آن را فراموش کنم و به راحتی از کنارش بگذرم؟ حتی با وجود حبس کردنش پیش از متارکه در خانه‌ای مخوف نیز آرام نشدم، سیگار از روی عادت هم دیگر توانی در آرام کردنم ندارد. هیچ چیزی جز نوشتن این خاطرات مضحک نمی‌تواند آرامم کند.

صدای زنگ تلفن خانه‌ام، مرا به خروج از اتاق فراخواند‌. قصد خروج از اتاق را نداشتم، دوست داشتم ساعت‌ها خود را در این اتاق خالی از عشق و وجودش غرق کنم.  اما ندایی در درونم مرا به بیرون فرا می‌خواند. 

کلافه از جایم برخواستم و از اتاق خارج شدم؛ نگاهی به اطراف کردم؛ اکثر وسایل خانه از خشمم آسیب دیده بودند و شیشه‌های شکسته شده‌ی هر بخش از خانه،  خبر از آن می‌داد که دیوانه‌تر از پیش شده‌ام.

تلفن را پاسخ دادم و صدای خسته‌ و غم‌آلود مژگان در گوشم طنین انداز شد.

مژگان: میلاد... بس نیست؟ تا کی می‌خوای خودت و مثل یه بچه از ما قایم کنی؟ می‌فهمی یک ماه شده که هیچ خبری ازت نیست؟ به فکر خودت نیستی به جهنم! مامان و بابا چه گناهی کردن؟

- زنگ زدی این مزخرفات رو تحویل من بدی؟ چه پدر مادری؟ به دیدن کی برم؟ کسی که زخم زبون نثارم می‌کنه و این اشتباه لعنتی رو هربار بهم یادآور میشه؟ 

این‌بار با آرامش و پشیمانی گفت:

- معذرت می‌خوام، تند حرف زدم.

کلافه بودم و هیچ علاقه‌ای به ادامه دادن این گفت‌وگوی تکراری نداشتم، به همین سبب با عجز گفتم:

- میشه بعدا زنگ بزنی؟ امروز حوصله ندارم.

- باشه، فقط زنگ زدم حالت رو بپرسم.

- کاملاً مشخصِ!

خواستم تماس را قطع کنم که فوری گفت:

- راستی! امروز خبر به گوشم رسید که پدر پینار فوت شده...

گوشم سوت کشید و دیدگانم تار شد.  ادامه‌ی حرف‌هایش را نشنیدم. تلفن از دستم رها شد و دستم را به دیوار گرفتم تا مانع از افتادنم بشود. نه... نه من قاتل نیستم! من قاتل نیستم.

این کلمه را بارها و بارها فریاد زدم و سرانجام، تلفن را برداشتم و به سمت تلویزیون پرتاب کردم؛ صدای شکسته شدنش در سکوت خانه مانند بمب صدا کرد.

راه رسیدن به آرامش جدیدی را دست و پا کرده بودم، هرچیزی را می‌شکستم؛ از قلب گرفته تا وسایل اطرافم، حتی گاهی به خودم هم رحم نمی‌کردم، زیرا دیگر سیگار به تنهایی حالم را خوب نمی‌کرد‌.

به اتاق برگشتم، دیوار ترک خورده بهم پوزخند می‌زد و به هرکس و ناکسی نشان می‌داد به چی تبدیل شده‌ام. آینه‌ی شکسته شده‌ی اتاق نمایانگر آن بود که این روزها حتی از خودم هم فراری‌ام و نمی‌خواهم این موجود دیو صفت را هر روز در آینه ببینم.

از میان لباس‌های کثیف و چروکیده‌ای که مدت‌ها گوشه‌ای از اتاق رها شده بودند،  تی‌شرت سفید رنگی را برداشتم و آن را با پیرهن خاکستری‌ رنگی که برخی قسمت‌هایش به واسطه‌ی سیگار سوخته بود، تعویض کردم.

یک لحظه به خودم آمدم؛ روی فرش اتاق پر از سیگارهای کوچک و بزرگی بود که روی فرش پرتاب کرده و همه‌جا را سوزانده بودم.  اگر این‌جا بود بی‌شک از دیدن این حال و روز ساعت‌ها روی زمین می‌نشست و اشک می‌ریخت. برای کدام زندگی اشک می‌ریخت؟ همان زندگی که خودش نابود کرد؟

با به یاد آوردن او، یاد حرف‌های مژگان درمورد آن مرد افتادم. نکند قبل از مرگش با کسی حرف زده باشد؟ بس است میلاد! مرد باش و از این خانه‌ی وحشت دور شو، باید به خود بیایی و افسار زندگی را به دست گیری.

با تلفن همراهم با مژگان تماس گرفتم تا جزییات بیشتری در مورد مرگ او در اختیارم قرار دهد.

@ Negin Yazdani99  @ آیلار مومنی  @ N1389   @ سارا رئیسی  @ نارسیس بانو.arabzade  @ Z.mim  @ F.zamani

 

 

 

 

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...