رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان فصل پلیکان‌ها | آرتین کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

نام رمان: فصل پلیکان‌ها

نویسنده: آرتین کاربر نودهشتیا

ناظرِ ویراستار: @anonymous0

ژانر: اجتماعی_ عاشقانه_ معمایی

هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام 

ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه: وقتی که برای اولین بار به خاطر خانواده از خواسته‌ات گذشتی، احساس غرور و فداکاری می‌کنی. برای دومین بار احساس اجبار به سراغت می‌آید؛ اما از دفعات بعد، گذشتن از آرزوهایت تبدیل به یک عادت می‌شود. عادتی سمی که جایی گریبانت را می‌گیرد و برای خاتمه آن، ناگزیر به انتخابی راهی می‌شوی که ته آن ناپیداست.

مقدمه: صدای آواز گوش خراش دسته جمعی پلیکان‌ها حکایت از اعتراض به سرنوشتشان دارد؛  سرنوشتی که با فداکاری بی‌انتها نوشته شده است. وقتی مادر خانواده با خون خود فرزندان مرده‌اش را زنده کرد، ٖپلیکان‌ها به عنوان نماد از خودگذشتگی یاد شدند. با صدای بلند اعتراضشان که گوش فلک را کر کرده است می خواهند به تمام دنیا اعلام کنند اگر حق انتخاب داشتند مسیر دیگری را برای زندگی برمی‌گزیدند.

 

پ.ن.1: تمامی اسامی و نام مکان‌ها زاده‌ی تخیل نویسنده است.
پ.ن.2: راوی اول شخص مفرد است و به زبان محاوره نوشته می‌شود.

 

معرفی و نقد رمان فصل پلیکان‌ها

ویرایش شده توسط آرتین
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@parisa.f

@Armita.M

@مدیرراهنما

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

بعضی وقت‌ها یک تصمیم خیلی کوچیک منجر به اتفاقات خیلی بزرگ در زندگی می‌شند. اولین ملاقات من و دریا هم نتیجه یکی از همین تصمیماتی بود که سرسری گرفته بودم؛ اون تصمیم رو دقیقا روزی گرفته بودم که صبحش به گالری رفته بودم تا برای خواستگاری از پارمیدا حلقه بگیرم.

اون روز داخل گالری، با وسواس گردنبند و حلقه‌ای رو که سفارش داده بودم، بررسی کردم. دقیقاً شبیه به طرحی بود که خودم بهشون داده بودم. با رضایت، کارت بانکی رو دادم و خانمی که پشت صندوق بود، کارت رو کشید. آتوسا، صاحب گالری طلا و جواهرات، با لبخند دندون‌نمایی نگاهم کرد و گفت:

- قابلتون رو نداره.

- صاحبش قابله.

کمی این پا و اون پا کرد تا چیزی بپرسه. احتمالاً فضولیش گل کرده بود که این‌ها رو برای کی می‌خوام. سریع کارت رو پس گرفتم و خداحافظی کردم. افراد زیادی در مورد پارمیدا نمی‌دونستند. پارمیدا این‌جوری خواسته بود و من هم دوست نداشتم برخلاف خواسته‌اش حرفی بزنم.

سوار ماشین شدم و هدیه‌ها رو توی داشبورد، کنار بلیط هواپیما گذاشتم. قرار بود برای آخرین اجرای این فصلِ پارمیدا به اُتریش برم. خودش هنوز چیزی از رفتنم نمی‌دونست. می‌خواستم همون‌جا ازش خواستگاری کنم. به ساعت نگاه کردم، ده صبح بود که یعنی اتریش ساعت هفت و نیم بود و پارمیدا هنوز خواب. دلم نیومد بیدارش کنم و بهش خبر بدم که دارم میام.

ماشین رو به‌سمت کارخونه به‌راه انداختم. کارخونه بیرون از شهر بود و نزدیک ظهر بود که به اونجا رسیدم، اما کی می‌تونست مدیر عامل کارخونه رو به‌خاطر دیر اومدن سرزنش کنه؟ بعد از پارک ماشین، هدایا و بلیط رو داخل کیفم گذاشتم تا توی گاوصندوق بذارم.

به سمت قسمت اداری کارخونه رفتم که کاملاً جدا و با فاصله از بخش‌های دیگه‌ی کارخونه بود. دکمه‌ی آسانسور رو زدم. چندثانیه بعد، هومن و دونفر دیگه از آسانسور بیرون اومدند. سلام کردند که با تکون دادن سر جواب دادم. به هومن گفتم:

- چه‌خبر؟

هومن در حالی‌که دور می‌شد، گفت:

- این دختره صبح اومده بود، کارخونه رو گذاشته بود رو سرش.

چند ثانیه فکر کردم تا یادم بیاد دختره کیه.

- کی باهاش حرف زد؟

- شهریار.

وارد آسانسور شدم. قبل از این‌که مدیر عامل کارخونه بشم، با هومن دوست بودم اما بعد از اون، رابطه‌مون کمتر شده بود. بابا همیشه می‌گفت نمی‌تونی با زیردست‌هات دوست باشی و حق هم داشت. بعد از مدیر عامل شدن، فقط سهراب به‌عنوان دوستم باقی مونده بود.

تا به طبقه‌ی چهارم برسم، خودم رو توی آینه برانداز کردم. موهام مدل کج داشت و ته ریش گذاشته بودم. خودم خوشم نمی‌اومد، اما پارمیدا دوست داشت. همیشه می‌خواست پُز چشم و ابروی مشکیم رو به دوست‌های بی‌رنگ و روی اروپایش بده. توی دلم خندیدم.

 طبقه‌ی چهار خلوت‌تر و ساکت‌تر از بقیه‌ی طبقات بود. فقط اتاق من، معاونم و مدیر اجرایی توی این طبقه قرار داشت که درِ هر سه اتاق، به اتاق منشی من و مدیر اجرایی باز می‌شد. شهریار، پسر عمه فرخ که سِمَت مدیر اجرایی رو داشت، کنار خانم حسینی ایستاده بود و داشت چیزی رو از روی برگه توضیح می‌داد. با دیدن من، سرش بلند کرد و گفت:

- اومدی کاوه؟

خانم حسینی، منشی مشترک من و شهریار، سلام کرد که با سر جواب دادم. طبق معمول یه حلقه به بینیش وصل کرده بود و بوی ادکلن تندش، کل فضا رو گرفته بود. شهریار پشت سرم وارد اتاق شد و گفت:

- صبح دختره اینجا بود.، یه سر و صدایی راه انداخته بود که نگو! داشت درسته من رو قورت می‌داد.

کتم رو پشت صندلی انداختم و گفتم:

- حرف حسابش چیه؟

- میگه ما قراردادش رو دزدیدیم. هر چی میگم شرکت پاکفام خودش به ما پیشنهاد داده، قبول نمی‌کنه.

با دو انگشت، چشمم رو مالش دادم و گفتم:

- من حوصله‌ی این بچه بازی‌ها رو ندارم. خود پاکفام به جای اون‌ها به ما پیشنهاد داده، چون ما جای بزرگ‌تری داریم و سریع‌تر محصولات رو تولید می‌کنیم، تنوع شوینده‌هامون هم بیشتره. کارخونه‌شون اسم و رسم‌دار نیست.

شهریار پوزخندی زد و گفت:

- بیشتر کارگاهه تا کارخونه، دو یا سه تا محصول بیشتر تولید نمی‌کنه. من هم بهش همین‌ها رو گفتم ولی توی کتش نمیره. این چهارمین باره که توی این ماه میاد. هر وقت می‌بینمش، استرس می‌گیرم.

خندیدم و گفتم:

- از پس یه دختر بچه هم بر نمیای؟

- گفته تا تو رو نبینه، باز هم میاد؛ می‌خواد باهات حرف بزنه.

- حرفی نمونده، من هم وقت این کارها رو ندارم. تجارت هم بچه بازی شده.

- پس دفعه‌ی دیگه اومد، چی‌کار کنم؟

صداش درمونده و مستاصل بود. دلیل ترسش رو نمی‌فهمیدم. با این قد و هیکل و ریش پرفسوری، از یک‌دختر بچه که ظاهراً صاحب یک کارگاه کوچیک بود، می‌ترسید. به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:

- دفعه‌ی دیگه‌ای در کار نیست، به نگهبانی بسپار که دیگه راهش ندند. اگر دختره رو توی محوطه یا ساختمون‌ها ببینم، نگهبان‌ها اخراج می‌شند.

اصلاً تا الان دختره رو ندیده بودم و نمی‌دونستم چه شکلی هست. شهریار اخم کرد و گفت:

- فکر نکنم برای این دختره جواب بده.

- جواب میده. خبر دیگه‌ای نیست؟

می‌خواستم زودتر دکش کنم تا هدایا رو توی گاوصندوق بذارم و به پارمیدا زنگ بزنم. کسی از بچه‌های کارخونه یا اعضای خانوادم، در مورد پارمیدا نمی‌دونست. شهریار کش موهای دم اسبی کوتاهش رو محکم کرد و گفت:

- جلسه‌ی سهامدارها چهارشنبه‌ست، گفتم یادآوری کنم.

چهارشنبه دقیقاً روز پروازم بود. قرار بود نیمه‌شب راه بیافتم و دم صبح، به وین برسم. فقط پنج‌شنبه و جمعه اتریش می‌موندم؛ پس نمی‌خواستم مرخصی بگیرم و کسی بو ببره.

- جلسه تا کی هست؟

- سه تا پنج، شاید هم بیشتر طول بکشه.

مثل این‌که فکرم رو بخونه، گفت:

-همین هم به‌زور هماهنگ کردم، فکر جا به جاییش رو نکن!

چاره‌ای نبود، برنامه‌ها خیلی فشرده و هول‌هولکی می‌شد.

- به نگهبانی بسپار اون روز حواسشون به دختره باشه، نمی خوام بیاد و آبروریزی راه بندازه.

شهریار با سر تایید کرد. در حالی‌که به‌سمت در می‌رفت، گفت:

- آقاجون گفت بهت بگم امشب حتما بیای عمارت، انگار مسئله‌ی مهمیه.

هر پنج‌شنبه به عمارت سر می‌زدم، اما امروز یکشنبه بود. حدس می‌زدم چرا گفتند به اونجا برم. توی چندماه اخیر، بحث غیررسمی ازدواج من و افسانه در جریان بود. ظاهراً امشب قرار بود رسمی در موردش حرف بزنند. من هم راه حل خودم رو داشتم، قرار بود در مورد پارمیدا بگم و این ازدواج کذایی رو به‌هم بزنم.

***

@زری بانو ویرایش یک پارت جدید انجام شد.

ویرایش شده توسط آرتین
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

در ماشین رو بستم و اسباب‌بازی به دست، به‌سمت عمارت به‌راه افتادم. همیشه توی نزدیک‌ترین نقطه به عمارت پارک می‌کردم که کمتر راه برم. عمارت یک ساختمان قدیمی و عریضِ سه طبقه بود. صاحب اصلی عمارت، آقاجون بود. از بچگی تا همین چندسال پیش، همین‌جا زندگی کرده بودم. عمه فرخ هم بعد از چندسال زندگی مشترک با یک آدم فرصت طلب، همراه شهریار و شهاب پیش آقاجون برگشت.

کیوان بعد از ازدواجش با افسانه، از عمارت رفته بود اما بعد از مرگ کیوان، بابا اصرار داشت افسانه و آرمین تو عمارت و نزدیک به خودش زندگی کنند. به محض وارد شدن، آرمین خودش رو توی بغلم انداخت. افسانه بهم نزدیک شد و رو به آرمین گفت:

- بذار عمو برسه، بعد.

با لبخند آرمین رو بغل کردم، اسباب بازی رو بهش دادم و رو به افسانه گفتم:

- سلام زن داداش.

جواب سلامم رو به خشکی داد و به‌سمت آشپزخونه رفت. قبل از فوت کیوان، آبجی افسانه یا افسانه خانم صداش می‌زدم، اما بعد از فهمیدن نقشه‌ای که خانواده‌ام کشیده بودند، همیشه زن داداش صداش زده بودم تا به همه و خودم یادآوری کنم افسانه زن برادرمه و قرار نیست هیچ‌وقت زن من باشه.

رایکا بهم نزدیک شد و گفت:

- آقا جون منتظرته.

به رایکا نگاه کردم. این‌بار رنگ چشم‌ها و موهاش آبی شده بود. رایکا گریمور بود و بیشتر طرح‌هاش رو روی خودش اجرا می‌کرد. اینقدر رنگ همه‌ی اعضای صورتش رو عوض کرده بود که قیافه‌ی واقعیش یادمون رفته بود. آرمین رو زمین گذاشتم. به رایکا اشاره کردم و گفتم:

- با عمه بازی کن تا بیام.

آرمین با صدای بچگونه‌اش گفت:

- عمه بلد نیست بازی کنه.

خندیدم و به‌سمت اتاق کار آقاجون رفتم که به خاطر بیماریش، از طبقه دوم به هم‌کف منتقل شده بود. موقع فوت کیوان، آرمین دوسال داشت و توی این سه‌سال، کسی از گل پایین‌تر بهش نگفته بود. در زدم و بعد از اجازه، وارد اتاق شدم. کیخایی، وکیل آقاجون و بابا هم داخل اتاق بودند.

روی صندلی نشستم و صبر کردم کارشون تموم بشه. بابا ساکت از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. موها و ریشش سفید یک‌دست بود و چین و چروک‌های صورتش بیشتر شده بود. بعد از فوت کیوان، اندازه‌ی بیست‌سال پیر شده بود؛ همه‌مون پیر شده بودیم. اگر کیوان زنده بود، همه‌چیز فرق می‌کرد. حداقلش هم این بود که من مجبور نبودم مدیرعامل کارخونه باشم و هر لحظه نگرانی آدم‌های این خونه رو داشته باشم.

بعد از رفتن کیخایی، آقاجون گفت:

- کارهای انتقال سهام انجام شده. سهمی که از کیوان به افسانه و آرمین می‌رسه، اون‌قدری هست که لازم بشه افسانه توی جلسات حضور داشته باشه.

در مورد سهام کیوان می‌دونستم. برای این‌که مدیر عامل بشه و کسی به خاطر جوون بودنش نه نیاره، بابا بیشتر سهامش رو به کیوان داد که بعد از مرگ نابه‌هنگامش، به افسانه و آرمین رسیده بود. آقاجون ادامه داد:

- من نمی‌خوام این سهام دست بقیه بیافته، می‌خوام توب خونواده باقی بمونه.

بیشتر سهام کارخونه، متعلق به آقاجون و بچه‌هاش بود. بقیه‌اش به دو تا از شرکاش می‌رسید که آقا جون کم‌کم داشت از دستشون در می‌آورد. باقی موندن سهام توی خونواده، یعنی ازدواج من و افسانه که تنها کسی که باهاش موافق نبود، من بودم. البته افسانه هم به نظر راضی نمی‌رسید؛ هر چند تا حالا کسی مستقیم چیزی در مورد ازدواج نگفته بود. همه می‌دونستند، ولی تا آقاجون اجازه نمی‌داد، کسی حق حرف زدن درموردش رو نداشت.

آقا جون با چشم‌های نافذ آبی رنگش که فقط عمه‌هام اون رو به ارث برده بودند، بهم زل زد و آخرین جمله‌اش رو هم گفت:

- می‌خوام تو و افسانه ازدواج کنید؛ هم آرمین صاحب پدر میشه، هم من خیالم از بابت کارخونه راحت میشه.

حرف شکه‌ کننده‌ای نبود. تا الان اون‌قدر بهش فکر کرده بودم که بدونم جوابم چیه. بابا و آقاجون منتظر بهم نگاه می‌کردند. خونسرد گفتم:

- اما من به کس دیگه‌ای قول ازدواج دادم.

صورت بابا و آقاجون تغییر نکرد، یعنی تعجب نکردند. بابا خیلی کوتاه پرسید:

- کی؟

- نمی‌شناسیدش.

بابا ابرو بالا انداخت و با نگاه معناداری، به آقاجون نگاه کرد. نمی‌خواستم فعلاً اسم پارمیدا رو بیارم؛ وگرنه تا فردا صبح، کل شجرنامه‌اش دست بابا و آقاجون بود. ممکن بود تاییدش نکنند، پس باید اول اون رو می‌دیدند.

ویرایش شده توسط Hany Pary
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3

بعد از چند ثانیه سکوت، آقاجون گفت:

- برای جشن یلدا بیارش. اگر من تاییدش کردم، ازدواج می‌کنید.

با ابروی بالارفته به هردوشون نگاه کردم. تعیین ضرب العجل، یعنی فکر می‌کردند من دروغ می‌گم تا از زیر ازدواج در برم. یلدا یک‌ماه دیگه می‌شد و باید تا اون‌موقع، پارمیدا رو راضی می‌کردم. با اعتماد به نفس گفتم:

- باشه. شب یلدا، عروستون رو می‌بینید.

بابا لبخند زد که نشون می‌داد حرفم رو باور نکرده. آقاجون گفت:

- اگر شب یلدا کسی رو ندیدم، افسانه رو جاش می‌نشونم.

بعد از اتمام حجت، از اتاق بیرون اومدم و به سالن شرقی، پیش مامان و عمه رفتم که گرم حرف زدن بودند. سرسری سلام کردم. مامان مشکوک نگاهم کرد. کنار شهریار نشستم که میوه پوست می‌گرفت. با طعنه‌ای که توی حرفش بود، گفت:

- آقاجون پوستت رو کند؟

احتمالاً آقاجون دوباره حالش رو گرفته بود. آروم گفتم:

- هنوز نه.

- تنها کسی که می‌تونه جلوی آقاجون بایسته همین دخترست.

خندیدم. معلوم نبود دختره باهاش چی‌کار کرده. مامان و عمه به‌سمتم برگشتند که نیشم رو بستم و گفتم:

- واجب شد حتماً دختره رو زیارت کنم.

- التماس دعا!

دوباره خندیدم و سیبی رو که پوست گرفته بود، برداشتم. شهریار تنها کسی بود که پشت سر آقاجون خیلی واضح اعتراض می‌کرد و علتش هم نحوه‌ی رفتار آقاجون با عمه و شهریار بود. اگر عمه مسئولیت‌پذیر بود و این‌قدر سرخود نبود، الان شهریار وضعیت بهتری داشت. 

سر میز شام، متوجه نگاه‌هایی شدم که رایکا و مامان رد و بدل می‌کردند. افسانه ناراحت بود. احتمالاً فکر می‌کرد قبول کردم. همه می‌دونند که به همین راحتی نمیشه روی حرف آقاجون حرف زد. بعد از شام، رایکا من رو یه گوشه خلوت کشید و گفت:

- چی شد؟

- هیچی، قرار شد همسر آینده‌ام رو شب یلدا معرفی کنم.

ابروهاش بالا رفت که سریع گفتم:

- افسانه نیست.

- کی هست؟

- نمی‌شناسیش.

مامان نزدیک شد. رایکا سریع با لحنی که معلوم بود اصلاً باور نکرده گفت:

- کاوه یکی رو زیر سر داره.

مامان بدون توجه به رایکا گفت:

- هر کی که هست، بذارش کنار. من نمی‌ذارم نوه‌ام زیر دست ناپدری غریبه بزرگ بشه. هر روز خدا افسانه یه خواستگار داره، تا کی می‌تونیم ردشون کنیم؟

سیل خواستگارهای افسانه، هم به خاطر این بود که هنوز جوون و زیبا بود و هم به‌خاطر ثروت و سهامی بود که داشت.

- من یکی دیگه رو دوست دارم.

- کی؟

مامان و رایکا هر دو منتظر جوابم بودند. چرا همه فکر می‌کردند من کسی رو ندارم؟ پنج‌سال بود که با پارمیدا بودم. یک‌سال بعد از آشناییمون، به اتریش رفت. من هم قرار بود برم که قضیه کیوان پیش اومد. این که هیچ‌وقت اسمش رو نیاورده بودم، دلیل نمی‌شد که با کسی نباشم. فقط گفتم:

- شب یلدا می‌بینیدش.

مامان و رایکا ول کن نبودند. هیچ‌کدوم حرف‌های من رو جدی نگرفتند. مامان می‌خواست هرطور شده، با افسانه ازدواج کنم. رایکا هم بدش نمی‌اومد فقط یه زن داداش داشته باشه. این وسط هیچ‌کس به فکر من و افسانه نبود.

 وقتی از دست مامان راحت شدم، به سمت سوییت افسانه که توی بالاترین طبقه، یعنی طبقه سوم بود، رفتم. همه‌ی طبقات با راه‌پله‌ی مارپیچی از داخل ساختمون به‌هم راه داشت. من هم یه اتاق طبقه‌ی دوم داشتم که هر وقت به عمارت می‌اومدم، اونجا می‌خوابیدم.

لای در سوییتش کمی باز بود. اومدم در بزنم که صداش رو از داخل شنیدم:

- فکر کردی اوضاع من خوبه؟ من یک‌بار با کسی که دوستش نداشتم، ازدواج کردم؛ دوباره نمی‌خوام این کار رو بکنم.

"کسی که دوستش نداشتم". سر جا خشکم زد! در مورد کیوان حرف می‌زد. از اونجایی که صدای طرف مقابل رو نشنیدم، حدس زدم با تلفن حرف می‌زنه. بعد از چند ثانیه مکث، دوباره صداش اومد:

- من هم نمی‌خوام این‌جوری بشه. این‌همه سال صبر نکردم که تهش اینطور تموم بشه.

"این همه سال".

- ...

- من بیشتر از همه درکت می‌کنم عزیزم. سعیم رو می‌کنم هر جور که شده، جلوش رو بگیرم.

"عزیزم".

صداش به در نزدیک شد. سریع از در دور شدم و به‌سمت اتاقم رفتم. وقتی به اتاقم رسیدم، نفس‌نفس می‌زدم. قلبم فشرده شد! این‌همه سال،  از کی شروع شده بود؟ قبل از مرگ کیوان، یا بعد از مرگش؟ سه‌سال "این‌همه سال" نبود. بیچاره برادرم! یعنی موقعی که افسانه با برادرم زندگی می‌کرد، یک‌نفر دیگه رو دوست داشت؟ کسی که پشت تلفن بود، کی بود؟

***

ویرایش شده توسط Hany Pary
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

موهام رو سریع سشوار کشیدم. با اینکه تازه از کارخونه برگشته و دوش گرفته بودم، دوباره داشتم کت و شلوار می‌پوشیدم. آپارتمانم رو نزدیک به کارخونه گرفته بودم تا مجبور نشم هر روز چندساعت رانندگی کنم؛ طبقه‌ی دهم یک‌مجتمع بود. برای یک‌نفر بزرگ بود و دوتا اتاق خواب و یک نشیمن بزرگ داشت.

 به ساعت نگاه کردم. پارمیدا نیم‌ساعت پیش گفته بود که می‌خواد زنگ بزنه. هیچ‌وقت من رو با لباس خونه ندیده بود. خودش همیشه آراسته بود و من هم دوست داشتم همیشه من رو خوش پوش به‌یاد داشته باشه.

خوشحال بودم از این‌که پارمیدا زنگ می‌زد و من رو از فکری که دوروز بود مثل خوره به جونم افتاده بود، دور می‌کرد. گوشیم زنگ خورد که سریع کراوات رو بستم و جواب دادم. تماس تصویری بود. بعد از یک‌ماه بود که می‌دیدمش. سلام و احوالپرسی کردیم. بهش پیام داده بودم که دارم به اتریش می‌رم. گونه‌هاش از سرما سرخ شده بود وقتی گفت:

- تازه از اجرا برگشتم، خیلی خسته‌ام. نمی تونم تا فردا شب صبر کنم.

همون موقع سر و کله‌ی یک‌نفر پیدا شد و چیزی به آلمانی گفت. یک پسر موبور و چشم آبی بود. پارمیدا خندید و به آلمانی جوابش داد. رو به من کرد و به فارسی گفت:

- هیچ‌کس باور نمی‌کرد من کسی رو داشته باشم. فکر می‌کردند الکی دارم دست به سرشون می‌کنم.

مرد دوباره چیزی گفت که هر دوشون رو به خنده انداخت. پارمیدا خیلی خوشحال بود که دارم می‌رم. از کارهایی که قرار بود با هم بکنیم و جاهایی که قرار بود توی اون دوروز بودنم بریم، حرف می‌زد.

من گوش نمی‌دادم، فقط پارمیدا رو نگاه می‌کردم. صورتی کوچیک و استخوانی داشت. ابروهاش پهن‌تر و طولانی‌تر شده بود. موهاش بلندتر شده بود و دم اسبی بسته بود.

دلتنگش بودم و دوست داشتم برای همیشه پیشم باشه. دوست داشتم بهش بگم برگرده، اما دلم نمی‌اومد جلوش رو از رسیدن به آرزویی که خودم ازش منع شده بودم بگیرم. خودم از رفتن و گیتار دست گرفتن منع شده بودم؛ چرا باید یک‌نفر دیگه رو منع می‌کردم؟ همین که فرداشب، یا دقیق‌تر، فردا سحر می‌دیدمش و دوروز باهاش بودم، کافی بود.

دلم نمی‌خواست تماس تموم بشه، اما پارمیدا خسته بود. با اکراه تماس رو قطع کردم. موقع در آوردن لباس‌ها، دوباره فکرهایی که این دوروز در مورد افسانه و تماس تلفنیش به ذهنم خطور کرده بود، توی ذهنم جولان داد. خوشبختانه من مجبور نبودم توی عمارت زندگی کنم و مجبور نبودم هر روز افسانه رو ببینم.

ازدواجشون عاشقانه نبود، اما از هم متنفر هم نبودند. یک‌سال رفت و آمد کردند. افسانه دختر یکی از دوست‌های بابا بود و سطح مالیشون هم در حد ما. موقع ازدواج، هیچ‌کدوم ناراضی نبودند. می‌دونستم چندماه آخر قبل از مرگ کیوان، با هم دعوا داشتند.

چند ماه آخر کیوان با همه دعوا داشت. غم‌انگیزترین قسمت مرگش هم همین بود. روزهای آخر عمرش رو با دلخوری از همدیگه گذرونده بودیم. اون دوماهی که توی کما بود، همه دعا می‌کردیم حتی شده برای چنددقیقه به‌هوش بیاد که بگیم از دستش دلخور نیستیم... که بگیم ما رو ببخشه اما نشد.

چندبار به سرم زد که برم پرینت تلفن افسانه رو بگیرم. آخر سر گفتم که چی بشه؟ مگه چیزی عوض می‌شد؟! این‌که هم‌دیگه رو دوست نداشتند، چیز عجیبی نبود. مامان هم بابا رو دوست نداشت، اما این‌که افسانه وقتی با کیوان ازدواج کرده بود، کس دیگه‌ای رو دوست داشت، چیز قابل گذشتی نبود.

خودم رو دلداری دادم که شاید اشتباه می‌کنم. شاید بعد از مرگش، به کسی علاقمند شده بود. شاید از "این‌همه سال" منظور دیگه‌ای داشته. امیدوار بودم حدس‌هام درست باشه. با این امید، دست از کنجکاوی کردن برداشتم. به خودم قول دادم اگه چیز مشکوک دیگه‌ای دیدم، حتماً پرینت تلفنش رو بگیرم تا بفهمم کی پشت خط بوده. چقدر دلم برای زمانی که این موضوع رو نمی‌دونستم، تنگ شده بود. 

***

به ساعت نگاه کردم، چهار بود. اتاق کنفرانس نیمه‌تاریک بود و سلیمی داشت ارائه می‌داد. سهامدارها از این‌که برای بعضی تصمیمات کوچیک، مجبور بودند حضور داشته باشند، ناراضی بودند. اون‌ها دوست داشتند فقط تفریح کنند و سرماه، مقدار پول قابل‌توجهی توی حسابشون بیاد؛ البته من هم با نظرشون موافق بودم. قرار بود آخر جلسه در این مورد حرف بزنیم که اختیارات من بیشتر بشه و هرروز به حضور اون‌ها نیازی نباشه.

گزارش عملکرد، رضایت بخش بود؛ این از چهره‌شون خونده می‌شد. هر چند علاقه‌ای به مدیریت نداشتم، اما به‌جای تحصیل در رشته‌ی مورد علاقه‌ام، توی این زمینه تحصیل کرده بودم و می‌تونستم تصمیم‌های درست بگیرم. سهام‌دارها از این‌که یک مدیر عامل جوون سی و دو ساله داشته باشند، ناراضی نبودند؛  چراکه علت اصلیش، افزایش سود سهام کارخونه در مدت زمان مدیریت من و کیوان بود. هر چند که چند ماه قبل از مرگ کیوان، همه چیز توی کارخونه بهم ریخته بود.

شهریار با این‌که سهامی نداشت، در جلسه حضور پیدا کرده بود. داشت اس‌ام‌اس بازی می‌کرد و عصبانی بود. هومن از تیم حقوقی هم حضور داشت تا در مورد یک یا دو مورد که مشکل قانونی داشت، توضیح بده. افسانه هم برای اولین‌بار اومده بود.

 صبح دوشنبه، قبل از اومدن به کارخونه، بهش گفته بودم که قراره کسی رو شب یلدا معرفی کنم؛ اما اون هم باور نکرده بود. انگار فقط حرف آقاجون حرف حساب بود. افسانه رو زیر نظر گرفتم تا ببینم به فرد خاصی نگاه می‌کنه یا نه که بعد از چند دقیقه، از افکارم خجالت کشیدم. احتمالاً آشناییش با اون فرد خاص، بعد از مرگ کیوان بوده و من زیادی حساس شده بودم.

دوباره به ساعت نگاه کردم؛ چهار و ربع بود. منتظر بودم زودتر جلسه تموم بشه تا به فرودگاه برم. برای ساعت یازده، بلیط داشتم. قرار بود وقتی رسیدم، پارمیدا به‌دنبالم بیاد. چمدونم هم آماده داخل ماشین بود. شهریار بلند شد و بیرون رفت. به‌جای اس‌ام‌اس دادن، زنگ زد. بحث سر افزایش اختیارات من رسید.

همه موافق بودند. قرار شد فقط موقع تصمیم گیری‌های مهم، سهام دارها حضور داشته باشند و بقیه‌ی کارها رو به من بسپرند. معاونم جلیلی که یک مرد چهل و خرده‌ای ساله بود، از این وضعیت ناراضی به‌نظر می‌رسید و تا حدودی، حق هم داشت. داشت زیر دست یه جوون‌تر از خودش کار می‌کرد و مجبور بود هر چی رو که می‌گم، اجرا کنه.

در باز شد و خانم حسینی وارد شد. یک برگه روی میزم گذاشت که نوشته بود: «حال پدربزرگتون بد شده، بردنش بیمارستان.». ترس تمام وجودم رو گرفت. احتمالاً شهریار چیزی می‌دونست. حتماً عمه فرخ دوباره با آقاجون دعوا کرده بود. آقاجون قبلاً یک‌بار به این‌خاطر سکته کرده بود. بلند شدم و جلسه رو ترک کردم. به خانم حسینی سپردم به جلیلی بگه جلسه رو ادامه بده و خودم به‌سمت پارکینگ دویدم.

ویرایش شده توسط آرتین
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

اگه آقاجون می‌فهمید جلسه رو ترک کردم، حسابی عصبانی می‌شد؛ البته اگر زنده می‌موند! با سرعت زیاد رانندگی می‌کردم. شهریار فقط آدرس بیمارستان رو اس‌ام‌اس کرد. دست‌هام عرق کرده بود و قلبم تندتند می‌زد. اگر آقاجون می‌مرد، مسئولیت کل خانواده و تصمیماتش با من می‌شد.

توی دلم به هرچیزی که می‌شناختم، التماس کردم و قسم دادم که آقاجون نمیره. به بیمارستان که رسیدم، به‌سمت آی‌سی‌یو دویدم. بابا، عمه فرخ و شهریار اونجا بودند. یه پرستار جلوم رو گرفت. بابا بلند گفت:

- با ماست، بذار بیاد.

پرستار اخم کرد و چیزی نگفت. به‌خاطر دختر خاله‌ام آنا که از پزشک‌های سرشناس بیمارستان بود، بهمون اجازه می‌دادند پشت در منتظر بشیم و کاری باهامون نداشتند. بابا پشت در ایستاده بود و توی هم بود. پرسیدم:

- چی شد؟

بابا با عصبانیت رو به عمه داد زد:

- از این بپرس! صبح تا شب روی اعصابش راه می‌ره، حالیش نیست پیر شده.

بابا و عمه یک‌سال با هم تفاوت سنی داشتند. از بدو تولد تا الان، همیشه در حال دعوا بودند. عمه با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و گفت:

- تقصیر من چیه؟ من فقط حق بچه‌هام رو می‌خوام.

بابا بلندتر داد زد:

- اون وقتی که سهم‌الارثت رو از بابا گرفتی و با شوهرت در رفتی، همه چیز تموم شد، تو دیگه حقی نداری.

دعوای عمه و بابا بالا گرفت که با اخطار پرستارها صداشون رو پایین آوردند. شهریار ناراحت به دیوار تکیه داده بود. بهش نزدیک شدم. موبایلش رو نشون داد و گفت:

- رایکا خبرم کرد.

شهریار تقصیری نداشت. شوهر عمه، یه فرصت‌طلب بود که اموال عمه‌ام رو بالا کشید و با یه دختر جوون فرار کرد و به اِمریکا رفت. عمه هم گریون، با دوتا پسر نوجوون به خونه‌ی آقاجون برگشت. شهاب سر زندگیش رفته بود، اما شهریار که یک یا دوسالی از من جوون‌تر بود، با عمه توی عمارت زندگی می‌کرد.

در آی‌سی‌یو باز شد و آنا بیرون اومد. عمه و بابا بهش نگاه کردند که رو به اون‌ها گفت:

- زنده است، حالش خوبه.

عمه خدا رو شکر کرد که صدای غرغر بابا رو درآورد. آنا رو یه گوشه‌ای کشیدم، شهریار هم نزدیک شد و پرسید:

- چی‌ شد؟

می‌دونستیم آنا حقیقت رو به بابا نمی‌گه.

- حالش خوب نیست، امشب وضعیتش ناپایداره؛ باید تا صبح صبر کنیم.

به بابا و عمه نگاه کرد و گفت:

- ببریدشون خونه.

شهریار آه کشید و سمتشون رفت تا اون‌ها رو به عمارت ببره. گفتم:

- یعنی ممکنه بمیره؟

-ممکنه. باید تا صبح صبر کنیم. سنش زیاده و یک‌بار دیگه هم سکته کرده؛ باید انتظار این‌جور چیزها رو داشته باشید.

اخم‌هام رو توی هم کشیدم و گفتم:

- بهتره نمیره. من حوصله‌ی سر و کله زدن با عمه‌هام رو ندارم.

فکر مسئولیت زیادی که به‌دوشم می‌افتاد، داشت دیوونه‌ام می‌کرد. بابا بعد از مرگ کیوان، طاقت رسیدگی به چیزی رو نداشت. بعد از رفتن بقیه، روی یک‌صندلی نشستم و به در آی‌سی‌یو زل زدم. کاری که دوماه بعد از تصادف کیوان می‌کردیم؛ یعنی هر روز پشت در بودیم تا به‌هوش بیاد.

افسانه هم همراهش توی تصادف بود، اما به‌جز چندتا شکستگی، اتفاق دیگه‌ای براش نیافتاد. فقط کیوان بود که مرگ مغزی کرد و مرد. یادآوری اون روزها همراه با تموم تلاش‌ها و دعاهای بی‌نتیجه‌مون برای بهوش اومدن کیوان، حالم رو بد کرد. بلند شدم و بیرون رفتم تا کمی هوا بخورم. آنا با یک لیوان قهوه، کنارم ایستاد. یک قلپ خوردم و بهش برگردوندم. حالت تهوع داشتم! خودش به حرف اومد:

- من امشب تا صبح هستم، تو می‌تونی بری. اگر خبری شد، بهت می‌گم.

- نه، خودم باشم بهتره. شیفت داری؟

- نه، شیفتم یک ساعت پیش تموم شد.

بهش نگاه کردم و گفتم:

- به‌خاطر آقاجون می‌مونی؟ شوهرت چی؟

لبخند زد، شونه بالا انداخت و گفت:

- اون درک می‌کنه.

آنا، دخترِ خاله‌ ثمره، علاوه بر این‌که با چشم‌های آبی و پوست روشنش زیبا بود، دختر با فهم و درکی بود. سر قضیه‌ی کیوان، خیلی به مامان و رایکا سر زد. طبق حرفی که بین مامانم و خاله زده شده بود، قرار بود با من ازدواج کنه، اما عاشق یکی از استادهاش شد و نقشه‌ی دوتا خواهر رو به‌هم ریخت. اون زمان هنوز پارمیدا رو ندیده بودم... پارمیدا!

- ساعت چنده؟

- ده، چطور؟

یک‌ساعت دیگه پرواز داشتم، اما مجبور بودم کنسل کنم. فکر کنم صورتم حسابی پَکر و ناراحت شده بود که آنا پرسید:

- قرار بود چی‌کار کنی؟

- هیچی.

با ناراحتی به‌داخل بیمارستان برگشتم. به پارمیدا خبر دادم که به‌خاطر آقاجون نمی‌رسم. می‌خواست زنگ بزنه که نذاشتم؛ نمی‌خواستم من رو توی این حال ببینه.

@Otayehs ویرایش 4 پارت آخر انجام شد

ویرایش شده توسط آرتین
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

نمی‌دونم خدا دقیقا به کی رحم کرد که به آقاجون عمر دوباره داد. تموم آخر هفته‌ای که قرار بود پیش پارمیدا باشم، بین عمارت، بیمارستان و آپارتمان در حال گردش بودم. عمارت که می‌رفتم دعوای بابا و عمه فرخ اعصابم رو به هم می‌ریخت. عمه فرخنده هم جمعه بهشون اضافه شد و آتیش دعوا رو بیشتر کرد.

بیمارستان که می‌رفتم، یاد کیوان می‌افتادم و نمی‌تونستم زیاد بمونم. تو آپارتمانم هم تمام مدت دلشوره داشتم . بی‌خبری دیوونه‌ام می‌کرد.  شنبه تو راه بیمارستان آنا زنگ زد و گفت حال آقاجون خیلی بهتر شده و احتمال انتقالش به بخش وجود داره. من هم سر ماشین رو به سمت کارخونه کج کردم.

اگه آقاجون می‌فهمید به جای کارخونه به بیمارستان رفتم، پدرم رو درمی‌آورد. مسئولیت‌هام با رای سهام دارها زیاد شده بود. عملا همه کاره کارخونه شده بودم که مسئولیت خیلی بزرگی بود. جلیلی هم کمکی نمی‌کرد. می‌خواست ثابت کنه بی‌لیاقتم و خودش مدیریت رو به دست بگیره.

وقتی نزدیک ظهر شهریار برگه‌ای رو جلوم گذاشت، چشمام سیاهی رفت. سر معده‌ام می‌سوخت که به خاطر کم غذا خوردن آخر هفته بود. چیزی از گلوم پایین نرفته بود. برای ناهار شهریار به اتاقم اومد. من دو لقمه بیشتر نتونستم بخورم. زیاد با هم حرف نزدیم. هر دومون بی‌حوصله بودیم. دو سه شب بود که درست نخوابیده بودم. فقط ازش پرسیدم «عمه فرخنده رفت؟» که کوتاه جواب داد «نه». هر بار که عمه فرخنده می‌یومد، رفتنش با خدا بود.

می‌خواستم بعد از کارخونه به بیمارستان برم که بعد از ده دقیقه رانندگی، پشیمون شدم. احساس می‌کردم فشار یا قندم افتاده. احساس ضعف و حالت تهوع داشتم و چشمام گاهی تار می‌شد. به سمت آپارتمان رفتم که ده دقیقه‌ای رسیدم. غذا سفارش دادم. سراغ یخچال رفتم تا قبل از اومدن سفارش، یه چیزی بخورم اما به جز آب معدنی چیزی پیدا نکردم. همون موقع یادم اومد که باید به پارمیدا زنگ بزنم.

سریع تو حموم پریدم که تا قبل از غذا دوش بگیرم اما وقتی شیر آب رو باز کردم، پشیمون شدم. حالم خیلی بد بود و نمی‌تونستم بایستم. بدنم حالت کوفته و خسته‌ای داشت، دوست داشتم روی زمین دراز بکشم و خودم رو از شر نگه داشتن وزنم خلاص کنم. 

وقتی به زور بیرون اومدم، بدنم داغ شده بود و عرق کرده بودم. انگار من رو داخل یک کوره گذاشته بودند. صدای زنگ در اومد. پیکی بود. از کیفم یه تراول برداشتم. سرگیجه داشتم و برای جلوگیری از افتادن دستم رو به دیوار گرفتم و به سمت در رفتم. غذا رو گرفتم. پیک رو تار می‌دیدم. اومدم در رو ببندم که چیزی مانع شد.

به پایین نگاه کردم و چیزی شبیه به کفش رو دیدم. سرم رو بالا کردم. تصویر محوی رو دیدم و صدای زنی گفت:

-بالاخره فرصت ملاقات پیش اومد آقای کیان پیشه.

دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و بعد از اون تاریکی مطلق بود.

***

صدای محو گفتگویی رو بین یک زن و مرد می‌شنیدم که با باز کردن چشمم قطع شد.

-بالاخره بهوش اومدی؟

گوینده جمله یک پسر جوون بیست و دو سه ساله بود که ظاهرا پزشک بود و سمت چپ تخت ایستاده بود. ادامه داد:

-سرمت خیلی وقته تموم شده. زودتر بلند شو که بقیه از تخت استفاده کنن.

لحنش تند و طعنه آمیز بود. تعجب کرده بودم که صدای زنونه‌ای از سمت راستم تشر زد:

-ولش کن دانیال.

به سمت صدای زنونه چرخیدم. یک دختر جوون بود. همون صدای قبل از بیهوش شدنم بود. دکتر با اخم گفت:

-زودتر تخت رو خالی کن. فکرکردی مثل کارخونه، ارث باباته؟

این چه طرز حرف زدن بود؟! دختر به دکتر چشم غره رفت. دکتر هم با نارضایتی و اخم در حالی که دور می‌شد، گفت:

-وقتی برمی‌گردم تخت باید خالی باشه.

وقتی دور شد به سمت دختر برگشتم. قبل از بیهوش شدن، من رو به اسم فامیلیم صدا زده بود، آدرس خونه‌‌ام رو داشت و این دکتر هم می‌دونست تو کارخونه کار می‌کنم. همه چیز مشکوک بود. به اطراف نگاه کردم که مطمئن بشم من رو ندزدیدند و گروگان نگرفتند. روی یکی از تخت‌های یک اورژانس معمولی و نسبتا شلوغ بودم.

 دختر که گیجی من رو دید گفت:

-من دریا رنجبر هستم. رئیس کارخونه سفیدشو. دکتری هم که رفت برادرمه. البته هنوز انترنه.

با تعجب بهش نگاه کردم. به پشتی صندلی تکیه داده بود و یک پاش رو روی اون یکی انداخته بود. تموم لباس‌هاش مشکی بود که باعث شده بود کاملا جدی و قاطع به نظر برسه. کاملا خونسرد بهم زل زده بود. پس این دختره دختره که می‌گفتند این بود. همچین گفته بود رئیس کارخونه که انگار رئیس کل خاورمیانه است.

@anonymous0 @fatemeh.e

ویرایش شده توسط آرتین
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

-آدرس من رو از کجا آوردی؟

بلند شد و گفت:

-چند روزی تعقیبت می‌کردم تا فرصت مناسب رو پیدا کنم. امشب که پیکی رو دیدم، فرصت مناسب پیدا شد.

 اون قدر درگیر آقاجون بودم که اصلا متوجه تعقیبش نشده بودم. پرسیدم:

-فرصت برای چی؟

-برای حرف زدن چون به نگهبانی گفته بودی راهم ندند. بلند شو. باید تخت رو خالی کنی.

ملافه رو کنار زدم. خواستم از تخت بیام پایین که دیدم کفش ندارم. دریا به دمپایی‌های پلاستیکی بیمارستان اشاره کرد و گفت:

- این رو بپوش. مجبور شدم پولش رو بدم. دمپایی‌هات تو راه اینجا افتاد و من نتونستم پیداشون کنم.

-چجوری اومدم اینجا؟

- نگهبانی کمک کرد بذارمت تو ماشینم. با ماشین من اومدیم.

دمپایی‌ها رو پوشیدم. چاره‌ای نداشتم. از چوب لباسی یه کاپشن بهم داد و گفت:

-از تو کمدت برداشتم.

با بهت بهش نگاه کردم. رفته بود تو خونه‌ام، تو اتاقم و کاپشن برداشته بود.

-بپوش. بیرون سرده.

لحنش دلسوزانه نبود؛ بیشتر دستوری بود. آستین دست چپم رو که به خاطر سرم بالا داده بودند، پایین دادم. جای سرم یه کمی می‌سوخت. احتمالا دکتر از اختلاف من و خواهرش خبر داشت و تاجایی که می‌تونست سوزن رو بد وارد دستم کرده بود.

 کاپشن رو پوشیدم که چشمم به شلوارم افتاد؛ شلوار ورزشی که وارونه پوشیده بودم. درزهای پشت شلوار پیدا بود. تو حمام اینقدر حالم بد بود که متوجه نشده بودم. این چه وضعی بود؟! اولین بار دریا من رو تو این وضع، با این قیافه دیده بود.

دریا بی‌توجه به وضع، من کیسه داروها رو برداشت و گفت:

-تسویه کردم. یه آژانس بیرون منتظره.

و به راه افتاد. دنبالش به راه افتادم. حالت سرگیجه‌ام بر طرف شده بود و احساس ضعف و گرسنگی می‌کردم. کسی حواسش به من و سر و وضعم نبود. همه نگران بیماراشون بودند و این طرف و اون طرف می‌دویدند. هیچ وقت تو بیمارستانی به این شلوغی و داغونی نبودم.

 چشمم به تصویرم توی شیشه در افتاد. موهام بعد از حمام تو همون حالت بی نظمی که بود، خشک شده بود. یک تیکه‌اش صاف ایستاده بود. سریع کلاه کاپشن رو روی سرم کشیدم. دریا متوجه شد. سر تا پام رو برانداز کرد و گفت:

-یه ماسکم خریدم. تو کیسه داروهاست. اون رو بزن که همسایه‌هات نشناسندت.

فکر همه جا رو کرده بود. از دست خودم و وضعیتم عصبانی بودم. هیچ کس تا حالا من رو تو این وضعیت به هم ریخته، با شلوار پشت و رو و دمپایی پلاستیکی سوراخ ندیده بود. دکتر دانیال در حالی که از کنارمون رد می‌شد با همون اخم گفت:

-به سلامتی داری تشریف می بری؟

این چه پدرکشتگی داشت؟! بیشتر از اختلاف من و خواهرش واکنش نشون داده بود. از دریا پرسیدم:

-چرا اینجوری می‌کنه؟

بدون این که روش رو به سمتم برگردونه با لحنی بی احساس گفت:

-داره از خودش می‌پرسه من این وقت شب توی خونه تو چیکار می‌کردم؟

چشم‌هام از تعجب گرد شد. برادرش حق داشت. یه مرد رو با لباس‌های راحتی برعکس برداشته بود اون وقت شب به بیمارستان آورده بود. با تعجب گفتم:

-چی بهش گفتی؟

دریا محکم و قاطع جواب داد:

-می‌دونه نباید سوال بپرسه.

این یعنی «تو هم بهتره دهنت رو ببندی تا سرت رو نبریدم». الان می‌فهمم چرا شهریار ازش وحشت داره. این دختر به کسی اجازه عبور از هیچ خطی رو نمی‌داد؛ چه قرمز چه آبی، حتی اگه برادرش باشه. بزرگتر از برادرش به نظر می‌رسید. تقریبا بیست سانت از من کوتاه‌تر بود و محکم و استوار قدم برمی‌داشت. تا رسیدن به آژانسی که بیرون اورژانس منتظر بود، چیزی نگفتم.

وقتی در عقب رو برام باز کرد، پرسیدم:

-چرا این کارها رو می‌کنی؟

-می‌خوام اون قدر مدیون بشی که برای جبرانش بهم وقت ملاقات بدی.

ابروم رو بالا انداختم. دریا علاوه بر همه خصوصیاتش، فرصت طلب هم بود. در حالی که سوار می‌شدم، وعده سر خرمن دادم:

-فردا به منشیم می‌گم براتون وقت بذاره.

خوشحال یا ناراحت نشد. حالت صورتش همون طور سرد و سنگی بود. از پنجره جلو یه تراول به راننده داد و گفت:

-بقیه‌اش برای خودتون.

اصلا حواسم نبود پول نداشتم و پول همه چیز رو اون داده بود. رو به من گفت:

-سفارش سوپ دادم. یه کم بعد از این که رسیدید خونه به دستتون می‌رسه.

سعی کردم لب‌هام رو روی هم فشار بدم تا از تعجب باز نشه. دیگه داشت شرمنده‌ام می‌کرد. به راننده آدرس داد و عقب رفت. وقت داشت دور می‌شد صداش زدم:

-خانم رنجبر! من برنامه‌ام پره. فردا موقع ناهار تشریف بیارید. ساعت دوازده.

لبخندی از سر پیروزی زد. پس می‌دونست قبلا وعده الکی دادم. به راننده گفتم راه بیفته و خودم به صندلی تکیه دادم. خیلی خودش رو دست بالا گرفته بود. امشب حالم سرجاش نبود. فردا بهش نشون می‌دادم رئیس کیه. وقتی به آپارتمان رسیدم و سوپ رو از پیک تحویل گرفتم، یادم اومد که اصلا ازش تشکر نکردم.

***

@anonymous0 @fatemeh.e

ویرایش شده توسط آرتین
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

برگه رو پایین گذاشتم و به پشتی صندلی تکیه دادم. خسته شده بودم. دیشب به پارمیدا زنگ نزده بودم. فقط پیام داده بودم که دستم بنده. اخیرا هر بار یه مشکلی پیش می‌اومد که نمی‌ذاشت با هم حرف بزنیم. باید زمان ناهارش بهش زنگ می‌زدم که حدود ساعت سه به وقت ایران می‌شد. اختلاف زمانی هم دردسر بود.

 صدای زنگ تلفن بلند شد. خانم حسینی بود. گفتم:

-بله؟

-از نگهبانی زنگ زدند. می‌گند خانم رنجبر دم دره. گفته خودتون بهش اجازه ورود دادید.

ساعت رو نگاه کردم. ده دقیقه به دوازده بود؛ وقت شناس! یه لحظه شیطون سراغم اومد که راهش ندم اما با یادآوری سوپی که خورده بودم و حالم رو از این رو به اون رو کرده بود گفتم:

-بگو راهش بدند. اومد تو مستقیم راهنماییش کنید داخل.

گوشی رو قطع کردم. آستینم رو پایین دادم. بلند شدم و کتم رو از روی جالباسی برداشتم و پوشیدم. دیشب تو وضع افتضاحی من رو دیده بود. الان باید جبران می‌کردم. باید نشون می‌دادم ابهتم از اون بیشتره.

درست راس ساعت دوازده بود که در باز شد و دریا وارد شد. از پشت سرش صورت‌های بهت زده شهریار و خانم حسینی رو می‌دیدم. دریا در رو بست و سلام کرد. جوابش رو دادم. روی یکی از مبل‌های جلوی میزم نشست.

دیشب نتونستم خوب بررسیش کنم. جوون‌تر از من می‌زد. یک خال کوچیک بالای لبش داشت و رژ صورتی جیغی زده بود. چشم‌های قهوه‌ای روشن و پوست تیره‌ای داشت. البته به تیرگی پوست من نبود. لباساش خاکستری رنگ بود که جدیتش رو نسبت به دیشب کمتر می‌کرد.

توی صورتم چشم چرخوند و گفت:

-مثل این که بهتر شدید. دیشب خیلی رنگتون پریده بود.

-بله. امروز بهترم به لطف شما. دیشب حواسم کاملا پرت بود. فراموش کردم تشکر کنم.

-خواهش می‌کنم. وظیفه بود.

خب، تشکر کرده بودم. دیگه دینی به گردنم نبود. حالا وقت کوبوندن بود. گفتم:

-بفرمایید، می‌شنوم.

-در مورد قراردادی که قراره با پاکفام ببندید مزاحم شدم. اون قرارداد اول از ما بود. چند نفر شایعه پراکنی کردند که ما نمی‌تونیم مواد اولیه تهیه کنیم. چند تا شرکت هم ما رو تحریم کردند و بهمون مواد ندادند.

اخمش تو هم رفته بود. احتمالا یاد شرکت‌هایی که حالش رو گرفته بودند افتاد. پرسیدم:

-چرا؟

-با پدرم دشمنی داشتند.

اگه پدرش هم مثل خودش باشه که همه چیز معلومه. فعل گذشته به کار برده بود. پرسیدم:

-حالا چرا «داشتند»؟

چند لحظه سکوت کرد و گفت:

-چند سال پیش پدرم به رحمت خدا رفتند.

-خدا رحمتشون کنه.

-ممنون. به هر حال، با هر سختی بود تونستیم مواد اولیه رو جور کنیم اما شنیدیم که پاکفام به شما پیشنهاد داده. من با خودشون حرف زدند گفتند که اگه شما مشکلی نداشته باشید ما می‌تونیم روی قرار داد کار کنیم.

پاکفام از سر خودش بازشون کرده بود و به من پاسشون داده بود. عجب! گفت و گو رو ادامه دادم:

-تصمیم گیری در این زمینه به عهده من نیست، با خود پاکفامه. اونا پیشنهاد می‌دند، اگه خوب باشه ما قبول می‌کنیم.

-اما اول به ما پیشنهاد دادند.

-از دست من خارجه. به خودشون مربوطه.

کمی توی صندلیش جا به جا شد و گفت:

-ما بهش احتیاج داریم. تو وضعیت مناسبی نیستیم. مواد اولیه هم خریدیم که اگه قرارداد نداشته باشیم ضرر حساب میشه.

-بازار تجارت، خیریه نیست.

-من از شما روی دوستی می‌خوام این کار رو بکنید.

با این که جمله‌اش معنی التماس می‌داد اما لحن صداش دستوری بود. گفتم:

-ما دوستتون نیستیم خانوم. ما رقیبیم. تو تجارت قانون، قانون جنگله. یا می‌خوری یا خورده می‌شی.

فکر کرده بود با یه سوپ و پول سرم می‌تونه یه قرارداد چند صد میلیونی رو از دست من دربیاره. توی دلم به سادگیش خندیدم. حرف آخر رو زدم:

-می‌خواستید حرف بزنیم که زدیم. اگه حرف دیگه‌ای نمونده، بهتره تشریف ببرید.

نمی‌دونم چرا انتظار داشتم زیر گریه بزنه اما حالت صورتش تغییری نکرد؛ همون طور سرد و خونسرد. شاید می‌خواست سر و صدا راه بندازه.

به پاکت روی میز که از قبل آماده کرده بودم اشاره کردم و گفتم:

-تموم هزینه‌های دیشب از هزینه بیمارستان گرفته تا سوپ داخل پاکته. در ضمن از این مسئله که شما تعقیبم کردید هم می‌گذرم و به پلیس گزارش نمی‌دم.

با ابروی بالارفته نگاهم کرد. بلند شد و دستش رو داخل کیفش برد. با حرف‌هایی که شهریار در موردش زده بود احساس کردم الان یه تفنگ از تو کیفش درمیاره و من رو می‌کشه اما فقط کارتش رو درآورد.

جلو اومد و روی میز من گذاشت و گفت:

-اگه نظرتون عوض شد باهام تماس بگیرید.

پاکت پول رو در کمال تعجب من برداشت و به سمت در رفت. نظر من عوض بشو نبود. وقتی در رو پشت سرش بست، کارت ویزیتش رو برداشتم. مچاله کردن و پرت کردن کارت ویزیتش تو سطل زباله‌ی چند متر دورتر با باز شدن در و وارد شدن دوباره دریا هم زمان شد.

برای چند لحظه هر دو مون بی حرکت بودیم. دست من هنوز توی هوا بود و دریا با ناباوری به سطل زباله نگاه می‌کرد که کارت ویزیتش مچاله شده اون تو جا خوش کرده بود. خجالت آورترین و غیرحرفه‌ای‌ترین حرکت عمرم بود.

انتظار داشتم سر و صدا بکنه و فحش بده اما خیلی زود صورتش دوباره سرد و خنثی شد، وارد شد و شالش رو که جا گذاشته بود برداشت و بدون هیچ حرفی بیرون رفت. صدای زنگدار سکوت توی گوش‌هام بود. خیلی خجالت کشیدم. بعد به خودم گفتم «به درک! من که دیگه قرار نیست ببینمش».

چند دقیقه بعد در باز شد و شهریار وارد شد. با تعجب گفت:

-این دختره اینجا چیکار داشت؟

حوصله نداشتم. اعصابم از کاری که کرده بودم خرد بود. گفتم:

-هیچی. اومده بود آخرین تلاشش رو بکنه که نتیجه نداد.

-چجوری باهم قرار گذاشتید؟ اون که اجازه نداشت بیاد تو کارخونه؟

شهریار تا مو رو از ماست بیرون نمی‌کشید ول کن نبود. به دروغ گفتم:

-به گوشیم زنگ زد. نمی‌دونم از کجا شماره داشت.

شهریار هنوز متعجب بهم نگاه می‌کرد. در باز شد و این بار هومن داخل اومد. با کنجکاوی گفت:

-این دختره اینجا چیکار داشت؟ تو راهرو که دیدمش باورم نشد. گفتم الان کل کارخونه رو با خاک یکسان می‌کنه.

فعلا که من با خاک یکسانش کرده بودم و حس خوبی از این وضعیت نداشتم. با بی‌حوصلگی گفتم:

-اگه فضولیتون تموم شد برید بیرون.

شهریار رو به هومن شونه بالا انداخت و با هم بیرون رفتند. عجب بساطی شده بود! انقدر این ملاقات حواسم رو پرت کرد که کاملا فراموش کردم به پارمیدا زنگ بزنم. باید همین روزها این بدقولی‌هام رو جبران می‌کردم.

***

@Hany Pary @fatemeh.e @zar-zari

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

دکتر رو تا دم در عمارت همراهی کردم. آقاجون رو زودتر مرخص کرده بودیم تا بقیه دوره نقاهتش رو توی خونه باشه. پرستار استخدام کرده بودیم و دکتر کمالی، از دوست‌های بابا، قرار بود هر روز بهش سر بزنه و وضعیتش رو چک کنه.

به اتاق خواب آقاجون که چسبیده به اتاق کارش تو طبقه‌ي همکف بود رفتم. آقاجون روی تخت دراز کشیده بود. صورتش کمی لاغر شده بود اما می‌تونست حرف بزنه. بابا پتوش رو درست کرد. پرستار که یک خانم چهل و خرده‌ای ساله بود با داروها بیرون رفت. شهریار لبه پنجره نشسته بود و توی فکر بود. آقاجون چشمش رو باز کرد و رو به من گفت:

-تا یلدا حالم خیلی بهتر میشه. منتظر یه جشن بزرگم.

منظورش معرفی همسرم بود. اگر این رو نمی‌گفت به زنده بودن و خوب بودن حالش شک می‌کردم. حواسش به همه چیز بود. به تایید سر تکون دادم. شهریار یکی از ابروهاش رو بالا انداخت. با هم از اتاق بیرون اومدیم و به سمت سالن شرقی رفتیم که عمه‌ها، مامان و افسانه اونجا بودند. عمه فرخنده از جمعه که از شمال اومده بود هنوز نرفته بود. شهریار گفت:

-این آقاجون زنده بودنش یه جوره، مردنش یه جور دیگه.

خنده‌ام گرفت. داشت به حرفی که توی اتاق زده بود اشاره می‌کرد. ادامه داد:

-رایکا می‌گه یکی رو داری؟

ـآره.

-کیه؟ چرا من تا حالا ندیدمش؟

-چون لازم نبوده.

شهریار ایستاد و با ابروی بالا رفته بهم نگاه کرد. گفتم:

-چیه؟

-مطمئنی یکی هست؟ از خودت در نیاوردی؟

-ای بابا! چرا همه فکر می‌کنند دروغ می‌گم؟

-از کجا یهو پیداش شده؟ چیکاره‌اس؟

-شب یلدا همه چیز رو می‌فهمی. کنجکاوی زیاد برات خوب نیست.

-من دیدمش؟

حالا مگه ول می‌کرد. جوابش رو ندادم و دور از شهریار، کنار عمه فرخنده نشستم. تپل‌تر از عمه فرخ بود و به خاطر وزن زیادش به ندرت بلند می‌شد و راه می‌رفت. بهم نگاه کرد و گفت:

-ایشالا عروسیت عمه.

حتما تو این چند روزه که عمارت بود همه چیز رو شنیده بود. افسانه اخم کرد. همون موقع آرمین هم بدو بدو وارد شد و یه سیب از روی میز برداشت. عمه فرخنده دوباره گفت:

-ایشالا آرمینم خیلی زود بابا پیدا می‌کنه.

زبون عمه فرخنده همیشه نیش داشت. پشیمون شدم کنارش نشستم، بلند شدم و به اتاقم رفتم. مطمئنم سوال همه بود که «کی عمه فرخنده به خونه‌اش توی‌ شمال برمی‌گرده».

روی تخت توی اتاقم نشسته بودم تا موقع شام بشه و پایین برم. داشتم با گوشیم عکس‌های پارمیدا رو می‌دیدم. دلتنگش بودم و داشتم فکر می‌کردم بهش زنگ بزنم یا نه که یه پیام توی واتس آپ اومد. از پارمیدا بود. لبخند رو لبم اومد. می‌گن دل به دل راه داره. پرسیده بود وقت دارم زنگ بزنه یا نه. سریع تماس گرفتم. بعد از احوالپرسی متوجه شدم صورتش یه کم گرفته و ناراحته. این چند وقته درست و حسابی با هم حرف نزده بودیم. پرسیدم:

-چیزی شده؟

-یه پیشنهاد کاری گرفتم.

ناراحت شدم. قرار بود امسال اخرین سالی باشه که اتریش می‌مونه. سعی کردم ناراحتیم رو مخفی کنم و گفتم:

-چند ساله‌اس؟

یه کم مکث کرد. سرش رو به دیوار پشتش تکیه داد و گفت:

-ده ساله. یه گروه ارکستر بزرگه. همونی که همیشه آرزوش رو داشتم.

هر دو سکوت کرده بودیم. نمی‌دونستم چی بگم. یعنی می‌خواست اتریش بمونه و هیچ وقت برنگرده؟!

-می‌خوای در مورد گروه‌های ارکستر ایران پرس و جو بکنم؟ مطمئنم اینجا هم پیشنهاد خوبی می‌گیری.

-نه. سارا برگشته ایران. نتونسته کار پیدا کنه. میگه هیچ کس تحویلش نمی‌گیره. خودت که می‌دونی اونجا وضع چطوره؟ باید پارتی داشته باشی. استعداد و روزمه مهم نیست.

این رو نمی‌تونستم انکار کنم. خودم از نوجوونی گیتار دستم گرفته بودم و دقیقا می‌دونستم وضعیت ایران چجوریه. اما به این معنی نبود که بهش حق می‌دادم اونجا بمونه. پس من چی؟!

سعی کردم درموندگی از صدام معلوم نباشه و پرسیدم:

-کی باید قرار داد  رو امضا کنی؟

سکوتش این بار طولانی شد. ناراحت نگاهم می‌کرد.

-امروز امضا کردم.

مثل این بود که یک سطل آب یخ روی بدنم ریختند. بدون مشورت با من تصمیم گرفته بود. سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم و پرسیدم:

-یعنی چی؟ چرا به من چیزی نگفتی؟

با صدایی گله مند گفت:

-این اواخر اصلا شد با هم حرف بزنیم؟ هر دفعه می‌گفتی دستت بنده و نمی‌تونی حرف بزنی. من می‌خوام اینجا بمونم کاوه. نمی‌خوام دیگه برگردم ایران. اینجا هم زندگی راحت تره، هم من کارم بهتره. موقعیت‌های بهتری هست.

از تعجب و ناراحتی نمی‌دونستم چی بگم. بعد از کمی مکث گفتم:

-پس ما چی؟

-تو می‌تونی خانواده‌ات رو ول کنی و بیای؟

هر دومون جوابش رو می‌دونستیم. پارمیدا ادامه داد:

-رابطه من و تو هیچ وقت به جایی نمی‌رسه کاوه. تو اونجایی و حاضر نیستی خانواده‌ات رو ول کنی و بیای پیشم. منم اینجام و دوست ندارم برگردم جایی که نمی‌تونم توش پیشرفت کنم.

دو تا تق به در خورد و صدای شهریار از بیرون اومد:

-کاوه بیا شام.

جواب ندادم؛ نه به شهریار نه به پارمیدا. شکه بودم. برای رفع دلتنگی دوست داشتم باهاش حرف بزنم و حالا داشت همه چیز رو تموم می‌کرد. پارمیدا با بغض ادامه داد:

-من خودم هم ناراحتم. باور کن. ولی تا کی می‌تونم منتظر بمونم؟

چیزی نگفتم. نمی‌دونستم باید بهش حق بدم یا نه. من همیشه خواسته‌های خانواده‌ام رو ارجح دونسته بودم. مجبور بودم. اگر من اتریش بودم و پارمیدا می‌خواست برگردم، برمی‌گشتم. تا زمانی که فضه خانم، خدمتکار عمارت بیاد و دوباره برای شام صدام کنه با پارمیدا حرف زدم.

حرفمون نتیجه‌ای نداشت. اون قرارداد رو امضا کرده بود، از من نظر خواهی نکرده بود و خودش تصمیم گرفته بود. انگار نه انگار که ما پنج سال با هم بودیم. همه چیز رو تموم کرد. به همین راحتی!

@Hany Pary @fatemeh.e

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

به گروه ارکستر رو به روم نگاه کردم. اگه مرگ کیوان پیش نیومده بود احتمالا الان زیر گریه می‌زدم اما مرگ کیوان آستانه تحملم رو بالا برده بود. زنی پرسید که صندلی کنارم جای کسی هست یا نه. با سر جواب دادم. کنارم نشست. به گروه بزرگی که جلوم بودند نگاه کردم؛ به رویاهای بر باد رفته خودم. تمام افراد حاضر در سالن ساکت بودند و گوش می‌دادند.

تو چند روز گذشته به همه جاهایی که با پارمیدا رفته بودم سر زدم. به خصوص جاهایی که مربوط به علاقه مشترکمون، موسیقی بود؛ جایی که همدیگر رو دیده بودیم، جاهایی که من رو یاد بیست سالگیم می‌انداخت که با یه گیتار روی کولم این طرف و اون طرف می‌رفتم.

سعی کرده بودم درک کنم چرا این کار رو کرده. چرا نمی‌تونست از این بگذره و پیش من بیاد. می‌خواستم ببینم کی شجاع‌تر بوده و تصمیم درستی گرفته. من که به خاطر خانواده‌ام، از علاقه‌ام به موسیقی و رفتن پیش پارمیدا گذشته بودم یا اون که به خاطر علاقه به موسیقی، از خیر آدم‌های اطرافش گذشته بود. 

هر چقدر هم در این باره فکر کرده بودم و هر چه قدر هم سعی کرده بودم مثل آدم‌های عاقل و بالغ بهش حق بدم اما باز هم ته ته دلم ازش دلخورم بودم. انقدر ارزش نداشتم که حتی باهام در این مورد مشورت کنه و بعدش تصمیم بگیره؛ این که دستم بند بوده و جوابش رو ندادم دلیل مشورت نکردن نمیشه. می‌تونست پیام بده. هزار راه دیگه بود ولی اون بدون من تصمیم گرفته بود که نشون می‌داد من نقشی تو زندگی آینده‌اش و تصمیماتش نداشتم.

تو چند روز گذشته یکی دوبار دیگه با هم حرف زدیم که فایده نداشت. دیروز تا حالا هم جوابم رو نمی‌داد. همه چیز از لحظه‌ای که قرارداد رو امضا کرده بود تموم بود. شاید هم از لحظه‌ای که من همراهش نرفته بودم، تموم شده بود. باید با کسی حرف می‌زدم. خیلی سردرگم بودم و حس نامعلومی داشتم.

بعد از کنسرت، پیش سهراب رفتم. جزء معدود کسایی بود که در مورد پارمیدا می‌دونست. یه کافی شاپ کوچیک داشت که هر از گاهی بهش سر می‌زدم. به خاطر ازدواج با دختری که دوست داشت از خانواده‌اش جدا شده بود و کافی‌شاپ زده بود. ثروت پدریش چند برابر مال ما بود که به خاطر یه دختر به همه‌اش پشت پا زده بود.

قضیه پارمیدا و شب یلدا رو براش تعریف کردم. یه کم سبک شدم. با سه تا لیوان پر برگشت و جلوم گذاشت. از راست به چپ بهش اشاره کرد و گفت:

-شیرین. تلخ. ترش.

از هر سه تاش بخار بلند می شد. گفتم:

-چیکارشون کنم؟

-امتحانشون کن.

-باز نوشیدنی عجق وجق درست کردی. اینا رو خورد مشتریات نده.

-دارم قبلش روی تو تست می کنم. بخور.

حوصله نداشتم. به صندلی رو به روم تکیه داد. وقتی مثل الان عینک می‌زد، خیلی متفکر و عاقل به نظر می‌رسید. شاید متاهل بودنش باعث می‌شد عاقل‌تر به نظر بیاد. هیکل ورزشکاری داشت که همین باعث شده بود از دختری که دوست داشت جواب نه نگیره. شاید اگه منم هیکل ورزشکاری داشتم پارمیدا همه چیز رو تموم نمی‌کرد. سهراب گفت:

-به پارمیدا حق بده. تو این چهار سال دوری چقدر همدیگر رو دیدید؟

-پنج یا شش بار.

-آدم‌ها بعد از چند ماه عوض می‌شند، چه برسه به چند سال. به نظرم رابطه‌اتون همون موقع که از هم جدا شدید تموم شده بود. فقظ زمان نیاز داشتید که باهاش کنار بیاید.

-چرا برای من اینقدر سخته؟

-شاید تو ذهنت از پارمیدا آدمی ساخته بودی که واقعیت نداشت؛ دختری که همیشه بهت فکر می‌کنه و دلتنگته. در حالی که در واقعیت تنها چیزی که پارمیدا بهش فکر می‌کرد، کار و آینده‌اش بوده.

بعضی وقت‌ها از این که اینقدر منطقی بود ازش بدم می‌اومد. برای دک کردنش گفتم:

-پاشو برو به مشتریات برس.

به لیوان‌ها اشاره کرد و گفت:

-امتحان کن.

نوشیدنی ترش رو برداشتم که مزه عجیبی می‌داد. ترش و شیرین بود. پرسیدم:

-چی توشه؟

-نترس نمی‌کشدت. می‌خوام به منوی زمستون یه چیزی اضافه کنم. شب یلدا سرو مجانی داره.

یلدا! آه از نهادم بلند شد و لیوان رو پایین گذاشتم.

-حالا آقاجون رو چیکار کنم؟ همه فکر می‌کنند دروغ گفتم.

-یه هفته وقت داری.

-وقتی پارمیدایی در کار نباشه، چه یه هفته چه یه سال.

@Hany Pary @fatemeh.e @Zahra_banu

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

سهراب متفکرانه بهم زل زد. نوشیدنی شیرین رو برداشتم که شیرینیش دلم رو زد. معلوم نبود چی توشون می‌ریزه؛ نمی‌تونستم تشخیص بدم. پرسیدم:

-داری به چی فکر می‌کنی؟

-مطمئنی نمی‌خوای با افسانه ازدواج کنی؟ خوشگل و جوونه. ازش شناخت هم داری.

حتی اگر یه درصد قرار بود به خاطر آرمین و کارخونه فداکاری کنم با حرف‌هایی که از افسانه شنیده بودم دیگه محال بود زیر بار این ازدواج برم. گفتم:

-دیوونه شدی؟ زن داداشم بوده. حتی از فکرشم چندشم میشه.

-یکی رو استخدام کن.

تا چند ثانیه نفهمیدم چی گفته.

-یعنی چی؟

-تو که الان نه قصد ازدواج با کسی رو داری، نه اصلا کسی رو کنارت داری، بایدم یکی رو شب یلدا ببری که با افسانه ازدواج نکنی. به یه نفر پول بده بیاد نقش همسرت رو بازی کنه.

اگه قصد داشت ذهنم رو از پارمیدا منحرف کنه موفق شده بود. با تعجب بهش نگاه کردم. این دیگه چه پیشنهادی بود؟ همون موقع هومن وارد کافی‌شاپ شد، به طرفمون اومد، بدون سلام کردن کنارم نشست و گفت:

-می‌گم مدیرعاملمون کجا غیبش زده؟ نگو اینجاست.

دستش رو دور گردنم انداخت که گفتم:

-شبه. کارخونه تعطیله.

-این چند روزه کجا بودی؟

چیزی نگفتم که گفت:

-کلاغه می‌گه تکلیف تو و افسانه شب یلدا معلوم میشه؟

آه کشیدم. هومن کنجکاو و جدی پرسید:

-می‌خوای چیکار کنی؟

سهراب گفت:

-بهش گفتم یکی رو استخدام کنه.

هومن ابروش رو بالا داد و رو به من گفت:

-یعنی نمی‌خوای با افسانه ازدواج کنی؟

دستش رو از روی شونه‌ام برداشتم و لیوان تلخ رو برداشتم؛ مثل زهرمار بود. از بین ما سه تا، هومن خوش قیافه‌تر بود. موها و چشم قهوه‌ای روشن داشت. شاید اگه منم اینقدر خوش قیافه بودم پارمیدا همه چیز رو تموم نمی‌کرد. وسط فکرهای مالیخولیایی من، هومن رو به سهراب گفت:

-به نظرم ایده خوبیه. اما تا کی قراره استخدام بشه؟

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

-یعنی چی؟ یکی رو ندیده و نشناخته بردارم ببرم بگم می‌خوایم با هم ازدواج کنیم؟

سهراب بدون توجه به حرف من جواب هومن رو داد:

-تا وقتی افسانه ازدواج کنه. یا خانواده‌اش بی خیال افسانه بشند. یه سال باید کافی باشه.

هومن گفت:

-یه بخشیش رو میشه حقوقی تنظیم کرد که نه سیخ بسوزه نه کباب.

سهراب گفت:

-باید یکی باشه در حد خونواده این‌ها که آقاجونش پسش نزنه.

هومن و سهراب داشتند می‌بریدند، می‌دوختند و من رو کاملا نادیده گرفته بودند. حرف هاشون که ادامه دار شد به این نتیجه رسیدم که راه حل خوبی به نظر می‌رسه. من از زمان بچگی‌ام از همه چیز به خاطر خانواده‌ام گذشته بودم. به خواست اون‌ها رشته تجربی خوندم و دور از چشمشون کنکور هنر دادم. بعد هم که بو بردند، مجبور شدم سال دوم دانشگاه از رشته موسیقی انصراف بدم و مدیریت بخونم.

برای دکترای مدیریت هم می‌‌خواستم جیم بشم و از ایران برم یه رشته دیگه بخونم که بابا گفت نمی‌تونه دوری بچه‌هاش رو تحمل کنه و مجبور شدم همین جا رشته مدیریت بخونم. اون موقع بود که پارمیدا رو دیدم. فکر کردم که قسمت بوده نرم تا با پارمیدا آشنا بشم. چقدر جوون و خام بودم.

بعد که پارمیدا رفت، من هم تصمیم گرفتم دنبالش برم که یک ماه قبل از پروازم کیوان مرد و همه چیز به هم ریخت. مجبور شدم به جای کیوان، مسئولیت همه چیز رو به عهده بگیرم. تا کی افسار زندگیم رو باید دست خانواده‌ام می‌دادم؟ با این راه حل، حداقل افسار زندگیم دست خودم بود. مجبور نبودم با کسی که دوست ندارم تا ابد ازدواج کنم و نتونم طلاق بگیرم. خوبی این گزینه این بود که آقاجون دست از سرم برمی‌داشت و می‌تونستم بعد از یه مدت ازش طلاق بگیرم.

تا آخر شب که کارگرها کافی شاپ رو تمیز می‌کردند، من و هومن اونجا موندیم. هومن یه پیش نویس دستی نوشته بود که شرایط قانونی رو بین من و همسر استخدامیم نوشته بود و در مورد بندهاش با سهراب مشورت می‌کرد. سهراب هم روی یک برگه گزینه‌های مناسب برای ازدواج رو می‌نوشت. من خسته‌تر از اون بودم که پیگیر قضیه بشم. اجازه دادم هر کار می‌خواهند بکنند. بعد در موردش خوب فکر می‌کردم.

***

@Hany Pary @fatemeh.e @Zahra_banu

ویرایش شده توسط آرتین
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

قراردادی که هومن تنظیم کرده بود منطقی بود؛ ازدواج خانم ایکس با من در قبال مقدار مشخصی پول. این ازدواج کاملا قلابی و موقت بود. هر بخش از اموال خانواده من به هر نحوی که به خانم ایکس می‌رسید، مثلا به عنوان کادو از طرف آقاجون، باید به من برمی‌گشت. هومن وکیل خوبی بود و حواسش به تمام جزییات و خرده ریزها بود.

کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که راه حل خوبیه اما وقتی سهراب زنگ زد و گفت برای دیدن کاندیدها برم به این نتیجه رسیدم که کارم چقدر بچگانه و اشتباهه. سهراب سه نفر رو پیدا کرده بود. قرارها رو توی کافی‌شاپش گذاشت.

اولی کاملا مشخص بود که اهل ازدواج‌های موقته. تمام مدت آدامس می‌جوید و موافق همه چیز بود. یک سال طول می‌کشید که بهش یاد بدم در حد من و خانواده‌ام رفتار کنه. دومی یه دانشجوی بیست و یکی دو ساله بود که دنبال کار پاره وقت می‌گشت. خانواده‌اش کرمان بودند و اون از این که با من زندگی کنه، مجبور نباشه اجاره خونه بده و دست آخر هم یه پولی بگیره خوشحال بود.

مشکل این بود که وسط حرفهاش فهمیدم اگر خانواده‌اش بو ببرند کار هر دومون ساخته‌اس. من دنبال دردسرهای این مدلی نبودم. حاضر هم نبودم به خاطر کسی که نمی‌شناختم خودم رو به آب و آتیش بزنم.

سومی که با نگاه اول رد شد. از من بزرگتر بود؛ سی و پنج شش ساله و دو تا بچه داشت. از همون جا به سهراب چشم غره رفتم. کسی که در حد من و خانواده‌ام بود این کار رو قبول نمی‌کرد. منم داشتم بچه بازی در می‌آوردم. از این راه حل پشیمون شدم که باعث ناراحتی هومن و سهراب شد.

پس فردا یلدا بود و من بی‌حوصله توی دفترم نشسته بودم. بیرون هوا ابری و گرفته بود. پارمیدا دیگه پیام‌هام رو جواب نمی‌داد. شاید شماره‌اش رو عوض کرده بود. همه چیز مبهم بود. در باز شد و شهریار وارد شد.

موقع ناهار معمولا در نمی‌زد. حداقل اون در جریان استخدام همسر من نبود. به هومن گفته بودم به کسی نگه. فقط بین خودش و سهراب باقی بمونه. پرونده‌ای رو که بهم داده بود بهش برگردوندم. پرسید:

-نمی‌ری ناهار؟

-چرا. یه کم دیگه می‌رم. الان اشتها ندارم.

-حواست رو بیشتر جمع کن. فکر کنم جلیلی داره یه کارهایی می‌کنه.

-مثلا چه کاری؟

این چند روزه از همه چیز غافل شده بودم. شهریار گفت:

-صبح شنیدم که منشیش در مورد کارخونه دختره داشت حرف می‌زد. یه کم پرس و جو کردم ببینم چه خبره. فهمیدم می‌خواد کارخونه‌اش رو بخره.

قضیه کارخونه دریا به من ربطی نداشت. حوصله نداشتم چیزی بشنوم؛ به خصوص با اون برخورد آخرمون. فقط برای این که چیزی گفته باشم پرسیدم:

-مگه می‌خواد کارخونه رو بفروشه؟

شهریار که انگار قضیه هیجان انگیزی رو تعریف می‌کنه گفت:

-نه. خودش نمی‌خواد بفروشه اما کارخونه‌شون ورشکست شده. انبارشون که پر از مواد اولیه و یه سری محصولات بوده سوخته. خبرش تو اخبار هست. شنیدم چند تا چک با رقم سنگین دارند. چند روزه که کارخونه دارها مثل لاشخور دور و برشند و می‌خواند مجبورش کنند کارخونه رو بفروشه.

شهریار روی مبل جلوی میزم نشست و با هیجان ادامه داد:

-یه شایعه هست که رقیباشون انبار رو آتیش زدند. الان تنها چاره دختره، فروش کارخونه‌اس که مطمئنم نصفه قیمت می‌خواند از چنگش در بیارند. جلیلی تو فکر خریدشه.

یه فکر تو ذهنم جرقه زد. بلند شدم و کتم رو برداشتم. شهریار که تو ذوقش خورده بود گفت:

-اصلا گوش دادی چی گفتم؟

-آره. حالا برو بیرون. جایی کار دارم.

شهریار با غرغر بیرون رفت و من سراغ سطل زباله رفتم. کارت ویزیت دریا اونجا نبود. توی اینترنت اسم کارخونه سفیدشو رو سرچ کردم. اخبار آتش سوزی همه جای اینترنت بود. اینقدر درگیر پارمیدا بودم که اخبار رو چک نکرده بودم. آدرسش رو توی سایتشون پیدا کردم.

نیم ساعت بعد بود که به محدوده کارخونه سفیدشو رسیدم. یه کارخونه کوچیک و جمع و جور که بین چند تا کارخونه کوچیک دیگه بود. اسم هیچکدوم رو نمی‌شد کارخونه گذاشت. کاروخونه سفیدشو بیشتر شبیه به یک کارگاه کوچیک بود. بوی سوختگی مواد شیمیایی هنوز می‌اومد. انبار کنار کارخونه سیاه سیاه بود. یه بنز هم جلوش پارک شده بود.

وارد کارخونه شدم. یه سالن بزرگ داشت که یه سری دستگاه و وسیله، بیشتر بخشش رو پوشونده بود. دستگاه‌ها خاموش بودند. حدود ده پونزده تا کارگر که اکثرا میانسال بودند و لباس فرم آبی و خاکستری پوشیده بودند کنار یکی از دستگاه‌ها نشسته بودند. دو تا خانوم هم بینشون بود.

همه‌شون ناراحت به اتاقکی نگاه می‌کردند که تو فاصله بیست متری از در کارخونه، بالای یه سری پله فلزی قرار داشت. صدای داد و فریاد دریا و یک مرد  از داخل اتاقک می‌اومد. یکی از کارگرها گفت:

-هر کی کارخونه رو بخره ما رو هم استخدام می‌کنه؟

یکی از خانوم‌ها گفت:

-مگه عاشق چشم و ابرومونه؟ من به یکی از دوستام سپردم توی یه آشپزخونه برام کار گیر بیاره.

چشم یکی از کارگرها که جوون تر از بقیه بود و بیست و دو سه سال می‌زد به من افتاد و پرسید:

-کاری داشتید؟

به اتاقک اشاره کردم و گفتم:

-با رئیستون کار دارم.

@Hany Pary @fatemeh.e @Zahra_banu

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

اخم کرد. بقیه کارگرها به من زل زدند. حتما فکر می‌کردند من لاشخور بعدی هستم. در اتاقک باز شد و مرد پیر شکم گنده‌ای بیرون اومد که از همین فاصله معلوم بود نجاتی، رقیب همیشگی کارخونه ماست. پسر قد بلندش که بدون اجازه پدرش آب نمی‌خورد پشت سرش بود. هر دو بیرون اومدند. نجاتی از پله های فلزی پایین اومد و داد زد:

-دفعه دیگه که بیام پیشنهادم نصفه اینی هست که گفتم.

دریا تو چهارچوب در پدیدار شد و داد زد:

-من یه آجر این کارخونه رو بهت نمی‌دم. گم شو بیرون.

صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و داد می‌زد. نجاتی به دریا فحش داد. دریا هم همون فحش‌ها رو بهش برگردوند. شهریار چطوری جلوی داد و فریاد این رو گرفته بود؟! وقتی نجاتی و پسرش در حال رد شدن از جلو من و کارگرها بودند نجاتی داد زد:

-وقتی به کسی که کارش کهنه شستنه کارخونه می‌دن، همین میشه دیگه.

پسر جوون جلو اومد و جلوش رو گرفت. دریا بلند گفت:

-ولش کن امیر.

نجاتی با اشاره به امیر رو به دریا داد زد:

-سگ بستی؟

امیر می‌خواست یقه نجاتی رو بگیره که چند تا کارگر اون رو عقب کشیدند. این نجاتی همیشه همین طور بی ادب بود. کارهاش تعجبی نداشت. وقتی بالاخره رفتند یکی از کارگرها رو به امیر گفت:

-ولشون کن. دست بهشون بزنی باید دیه بدی.

دریا هنوز دم در اتاقک عصبانی ایستاده بود. به من نگاه کرد و با همون لحن گفت:

-چیکار داری؟

-اومدم حرف بزنیم.

کارگرها و دریا در سکوت بهم نگاه کردند. احتمالا دریا داشت فکر می‌کرد "بعد از اون برخورد آخرمون من اونجا چیکار می‌کردم؟ ". حتی مطمئن نبودم بهم اجازه ملاقات بده. سعی کردم به لحظه پرتاب کارت ویزیت مچاله شده‌اش داخل سطل زباله فکر نکنم. بعد از نزدیک به یک دقیقه سکوت گفت:

-بیا بالا.

اجازه ورود داده شد. وقتی وارد اتاقک شدم و در رو بستم کارگرها هنوز بهم نگاه می‌کردند. اتاقک، فلزی و کوچیک بود. یه میز کوچیک چوبی و صندلی رنگ و رو رفته داشت. جای نشستن برای من نداشت. دریا پشت میز نشست و گفت:

-چی می‌خوای؟

همون طور سرد و محکم. باید اول پیشنهاد رو می‌گفتم بعد خواسته‌ام رو.

-من بدهی‌های رو که داری می‌دم. هر چقدر هستند. کارخونه رو هم نمی‌خوام. پولی رو که می‌دم رو هم پس نمی‌گیرم.

چند ثانیه صبر کردم تا وسوسه بشه. نگه داشتن کارخونه براش مهم بود. باید تو دام می‌افتاد. پرسید:

-در عوض چی می‌خوای؟

-پدربزرگم می‌خواد تا یلدا همسر آینده‌ام رو معرفی کنم وگرنه باید با زن برادرم ازدواج کنم. دنبال کسی هستم که یه مدتی با من ازدواج کنه تا پدربزرگم دست از سرم برداره. البته ازدواج کاملا قراردادی و فرمالیته‌ است.

دستم رو توی کیفم بردم و قراردادی رو که هومن تنظیم کرده بود روی میزش گذاشتم. تو همین برخوردهای کوتاهمون فهمیده بودم قابل پیش‌بینی نیست. نمی‌دونستم چه واکنشی نشون می‌ده. بعد از چند ثانیه مکث، قرار داد رو برداشت و مشغول خوندن شد. طعمه رو گرفته بود.

از پنجره اتاقک به بیرون نگاه کردم. کارگرها چشمشون به اتاقک بود و با هم پچ پچ می‌کردند. احتمالا براشون عجیب بود که صدای رئیسشون در نیومده بود. گواهش هم امیر بود که با یک سینی چایی داشت از پله‌ها بالا می‌اومد تا چک کنه رئیسش زنده است یا کشتمش که صداش در نمیاد. دیگه نمی‌دونستند رئیسشون با پنبه سر می‌بره. اصلا چجوری یه دختر به این جوونی رو به عنوان رئیس قبول داشتند؟ پرسیدم:

-چند سالته؟

بدون این که سرش رو از روی برگه بلند کنه گفت:

-بیست و هشت.

جوون‌تر از سنش می‌زد. امیر در رو باز کرد و اول به من بعد به رئیسش نگاه کرد. چایی‌ها رو روی میز گذاشت. وقتی خیالش راحت شد همه چیز حله بیرون رفت. دریا قرارداد رو روی میز گذاشت و گفت:

- علاوه بر چیزهایی که نوشتی می‌خوام کارگرهام رو توی کارخونه‌ات استخدام کنی. من رو هم مدیر تولید کنی.

از این که خیلی زود قضیه ازدواج رو پذیرفته بود تعجب کردم. حتی سوالی هم نپرسید. از اعتماد به نفسش هم تعجب کردم. کارخونه‌اش ته دره بود و داشت برای من شرایط تعیین می‌کرد. با اعتماد به نفس گفت:

-خب نظرت چیه؟

من اومده بودم بله رو بگیرم که اون هم بله رو داده بود. با یه نگاه کلی می‌شد گفت در سطح منه. تحصیل‌کرده و باهوش به نظر می‌رسید. سر و وضع مرتبی هم داشت. با این اعتماد به نفسی هم که داشت می‌تونست آقاجون رو راضی به هر کاری بکنه. یاد شهریار افتادم که گفته بود "فقط این می‌تونه از پس آقاجون بربیاد". گفتم:

-قبوله.

خوشحال نشد. حالت جدی صورتش عوض نشد. بلند شد و گفتم:

-فردا بیا خونه‌ام تا در مورد جزییات حرف بزنیم. وکیلم آقای دربندی هم میاد.

-مشکلی نیست.

-شب یلدا باید به خونواده‌ام معرفی کنم. میشه پس فردا. 

-اون هم مشکلی نیست.

به سمت در اتاقک راه افتادم. بقیه حرف‌ها رو فردا می‌زدیم. تا دم در کارخونه دنبالم اومد که باعث شد کارگرها با تعجب و آقا امیر با اخم بهمون نگاه کنند. وقتی به ماشینم نزدیک شدیم و از دیدرسشون خارج شدیم گفتم:

-تعجب نکردی که پیشنهاد ازدواج دادم؟ خیلی سریع قبول کردی.

برای خودم این قضیه بیشتر عجیب بود. گفت:

-این ازدواج نیست؛ یه معامله است. تو این چند وقته انقدر پیشنهاد عجیب و غریب گرفتم که این بهترینشون بود. همین نجاتی می‌خواست زن سومش بشم و کارخونه رو بالا بکشه. 

همون موقع ماشین کاظم زاده مدیر عامل پاکوش رو به روی کارخونه پارک شد. احتمالا اون هم برای خرید اومده بود. خرید کارخونه رقیب همیشه سود بود؛ حتی اگر ازش استفاده نمی‌کردی، باز هم نشونه پیروزی و به در کردن رقیب بود. خودش و پسر مومن و متدینش که یه محله سرش قسم می‌خوردند از ماشین پیاده شدند. با هم به سمت کارخونه رفتند. ما رو ندیدند. دریا گفت:

-شما برید. من الان جلسه دارم. فردا می‌بینمتون.

با اشاره به ماشین کاظم زاده گفتم:

-این اینجا چیکار می‌کنه؟

-با هم از قبل قرار گذاشته بودیم. می‌خوام پیشنهاد اون رو هم بشنوم.

یکی از ابروهام از تعجب بالا رفت. تصمیمش در مورد من قطعی نبود. جواب سوال نپرسیده من رو داد:

-من تا زمانی که قرار داد امضا نشه به کسی اعتماد نمی‌کنم آقای کیان پیشه.

برگشت و وارد کارخونه شد. باید حواسم رو خیلی جمع می‌کردم. این دختر خطرناک بود.

***

@Hany Pary @fatemeh.e @Zahra_banu

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

هومن سرش رو از روی لپ‌تاپ بلند کرد و به دریا چشم دوخت. سومین بار بود که هومن رو وادار کرده بود قرارداد رو تصحیح کنه. حواسش به همه چیز بود. البته از اون که تو اون شرایط حال بد من حواسش بود از تو اتاق کاپشن برداره، این چیزها بعید نبود.

هومن به من نگاه کرد. براش قضیه کارخونه رو گفته بودم اما هنوز باور نکرده بود. فکر می‌کرد یه ریگی تو کفش دریا است. دوست داشتم بدونم کاظم زاده چی پیشنهاد داده بود که اون رو رد کرده و پیشنهاد من رو قبول کرده. لیوان رو از روی میز برداشتم. مطمئن بودم که دریا چیزی از توی خونه‌ام نمی‌خوره. به همین خاطر به هومن گفته بودم سر راه از یه کافی‌شاپ نوشیدنی بخره؛ شیرین بود و مزه مخلوط قهوه و کاکائو می‌داد.

این جلسه رو از صبح توی آپارتمانم برگزار کرده بودیم که کسی بو نبره؛ حتی سهراب هم هنوز نمی‌دونست. چند تا قرارداد رسمی و غیر رسمی بود. قرارداد غیر رسمی ازدواجمون، قانونی نبود و بیشتر اخلاقی بود. مدت زمان ازدواج برای شروع یک‌سال بود که بسته به شرایط ممکن بود تمدید بشه. توی این مدت، برای این‌که کسی شک نکنه با هم زندگی می‌کردیم. هزینه‌های زندگی هم نصف نصف بینمون تقسیم می‌شد.

یکی از قراردادهای قانونی، شامل دادن اختیار تمام اموال بعد از ازدواجمون به من بود. به دریا به جز پولی که برای پاس شدن چک هاش داده می‌شد، چیز بیشتری نمی‌رسید. این قرارداد‌ باید تو محضر و بعد از عروسی امضا می‌شد. به دریا حق طلاق هم داده می‌شد و اون هم مهریه‌اش رو می‌بخشید.

قرارداد سوم در مورد ادغام دو تا کارخونه بود که البته ادغام کلمه درستی نبود. اون ها دو سه تا محصول بیشتر تولید نمی‌کردند که به خاطر شرایط بدشون بود. قرار بود همون محصولات، از کارخونه ما و توسط کارگرهاش تولید بشه.

وقتی هومن پرسیده بود چرا از کارخونه خودش محصولات رو تولید نمی‌کنه فهمیدیم که مشکل تامین مواد اولیه داره که با وجود لاشخورهای دور کارخونه‌اش حدس زدنش کار سختی نبود. از اون گذشته یکی دو تا از دستگاه‌هاش خراب بود. وضع کارخونه‌اش خیلی بد بود و داشت سعی می‌کرد همه چیز رو سر پا کنه.

دریا یک بند رو نشون داد و از هومن خواست درستش کنه. هومن با نگاهی به من، بند رو توی لپ‌تاپش تصحیح کرد و ازش خواست همونجا بررسیش کنه. وقتی بالاخره دریا رضایت داد، هومن قرارداد رو به پرینتر گوشه نشیمن فرستاد.

تو این فاصله که هومن سراغ پرینتر رفته بود، دریا بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت. توی نشیمن بودیم؛ سمت راستمون یک راه روی باریک بود که سرویس بهداشتی و یکی از اتاق‌ها اونجا بود. کنار راهرو هم آشپزخونه اپن بود. اتاق منم سمت چپ نشیمن قرار داشت. یک تردمیل هم گوشه نشیمن کنار دستگاه پرینتر بود. دریا وارد سرویس بهداشتی شد و سه ثانیه بعد بیرون اومد. هومن و من تموم حرکاتش رو زیر نظر داشتیم. وقتی نگاه خیره ما رو دید گفت:

-می‌خواستم ببینم از محصولات شوینده کارخونه خودتون استفاده می‌کنید یا محصولات خارجی دارید.

بعد از گفتن این حرف وارد آشپزخونه شد تا مایع ظرفشویی رو هم چک کنه. هومن به زور جلوی خنده‌اش رو گرفت. دریا می‌خواست ببینه آیا ما از این خانواده های دو روییم که محصول بنجل دست مردم می‌دیم و خودمون محصول خارجی می‌خریم. حواسش به چه چیزهایی که نبود. اکثر محصولات آرایشی-بهداشتی آپارتمان و عمارت تولید خودمون بود. به جز شامپوها و لوازم آرایشی که رایکا و افسانه از مارک‌های خارجی می‌خریدند. هومن کنارم نشست و گفت:

-حواست رو خوب جمع کن.

-لازم نیست. این حواسش جمع همه چیز هست.

هومن دوباره خندید و گفت:

- نگران چیزی نباش. از پس آقاجونت برمیاد. خوب شد که سهامدارها اختیاراتت رو زیاد کردند وگرنه برای ادغام مشکل داشتی.

دریا از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:

-قراره بعد از ازدواج همینجا زندگی کنیم؟

با سر تایید کردم. انقدر راحت در موردش حرف می‌زد که انگار قراره اردو بره نه این که با یه مرد غریبه تو یه خونه زندگی کنه. هومن نتونست جلوی کنجکاویش رو بگیره و پرسید:

-به خانواده چی می‌گید؟

دریا رو به‌روی من نشست، قرار داد رو از هومن گرفت و گفت:

-پدرم چهار سال پیش فوت شد. مادرم هم به حرف من گوش می‌ده و زود قانع میشه. برادر و خواهرم هم چیزی نمی‌پرسند.

البته اون بهشون اجازه نمی‌داد چیزی بپرسند. هومن به اندازه من اون رو نمی شناخت. بالاخره دریا رضایت داد و قراردادها رو امضا کرد.

هومن که ترسش از سوال پرسیدن ریخته بود پرسید:

-یه کارخونه ارزش این کارها رو داره؟ منظورم اینه که خانواده نمی‌گند کارخونه رو بفروش و از بدهی‌ها خلاص شو؟ 

دریا آخرین برگه رو امضا زد و گفت:

-کسی در جریان مشکلات کارخونه نیست. بعد از فوت پدرم همه می‌خواستند کارخونه رو بفروشند؛ من نذاشتم. سهم خواهرم رو خریدم. اون ازدواج کرده و به این چیزها اهمیتی نمی‌ده. پول دستم بیاد سهم مادر و برادرم رو هم می‌خرم. برادرم پزشکه و هیچ علاقه‌ای به کارخونه نداره.

یاد دکتر دانیال با اون اخم‌هاش افتادم. از همون اول به چشم کسی که خواهرش رو اغفال کرده بود به من نگاه می‌کرد. برگه‌های امضا شده رو سمت من هل داد و گفت:

-الان هم اگه حرفش پیش اومد در مورد کارخونه کنجکاوی نمی‌کنند. من خودم خواستم که سرپا نگهش دارم اما وقتی فهمیدم پدرم چقدر دشمن داشته همه چیز خیلی سخت شد. هر بار مجبور شدم یه بخش از کارخونه رو بفروشم. از کارخونه بزرگی که پدرم داشت فقط همین بخشش که دیدی باقی مونده.

طرف جمله آخرش به من بود. با وجود تمام رفتارهایی که داشت، این کارش باعث تحسین بود. خودش یه تنه سعی کرده بود همه چیز رو سرپا نگه داره که با شناختی که من از رقبا به خصوص نجاتی داشتم کار خیلی سخت و غیر ممکنی بود. به لیوانش لب نزده بود؛ به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد نداشت. معلوم نبود تو مدتی که مسئولیت کارخونه رو بر عهده داشت، با چه جور آدمهایی سر و کار داشته.

هومن هم مثل من سکوت کرده بود. دریا ادامه داد:

-اگه الان هم این کار رو دارم می‌کنم اولش به خاطر خودم و اهدافمه بعد هم به خاطر کارگرهایی که به خاطر کارهای پدرم دارند شغلشون رو از دست می‌دند.

برق تحسین توی چشم‌های هومن پیدا بود. این که میون این بلبشو حواسش به کارگرها بود که به خاطر دشمنی‌های پدرش داشتند آواره می‌شدند، کاری نبود که هر کسی انجام بده. هر کی بود کارخونه رو می‌فروخت و خودش رو راحت می‌کرد؛ به کارگرها هم اهمیتی نمی‌داد. هیچ کدوم چیزی نگفتیم که پررو نشه. برگه ها رو امضا کردم.

***

@Hany Pary @fatemeh.e @Zahra_banu

ویرایش شده توسط آرتین
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

ماشین رو سر جای همیشگی نزدیک عمارت پارک کردم. حتی یعقوب، نگهبان عمارت هم از دیدن یک دختر تو ماشین من تعجب کرده بود. نمی‌دونستم این قدر آدم صالحی‌ هستم. هدیه یلدای آرمین رو که یک ماشین کنترلی بود برداشتم و از ماشین پیاده شدیم. دریا لباس‌های رنگ روشن پوشیده بود که چهره‌اش رو کمتر جدی نشون می‌داد. در کل آراسته و قابل قبول بود.

کنارم ایستاد و با لبخند به سمت عمارت رفتیم. مامان و رایکا از کنجکاوی دم در عمارت ایستاده بودند. مامان با موهای همیشه کوتاهش، یک کت و دامن شیک پوشیده بود. خوشبختانه رایکا موهاش رو قهوه‌ای کرده بود و چشم‌هاش بدون لنز و مشکی بود؛ می‌خواست جلوی زن داداش جدیدش آبروداری کنه. دریا با مامان و رایکا با لبخند سلام و احوالپرسی کرد.

وارد عمارت شدیم و سیل سلام و احوالپرسی‌ها از طرف عمه‌ها و افسانه شروع شد. آرمین رو بغل کردم و اسباب بازی رو بهش دادم. همه با کنجکاوی به دریا نگاه می‌کردند و او رو از بالا تا پایین برانداز می‌کردند. منتظر واکنش شهریار بودم. چیزی از قضیه نمی‌دونست. با دیدن دریا از تعجب داشت شاخ در می‌آورد. قبل از نشستن، در گوش من گفت:

-این دختره اینجا چیکار می‌کنه؟

-دختره نه و دریا خانوم.

شهریار با ابرویی که داشت از پیشونیش بیرون می‌زد عقب رفت و کنار عمه فرخنده نشست. باید تکلیف دختره گفتن رو همین جا روشن می‌کردم. تو کارخونه به دختره معروف بود که برای حفظ وجهه خودم باید کم کم همه چیز رو عوض می‌کردم.

بابا در حالی که ویلچر آقاجون رو هل می‌داد، وارد شد. قرار بود تا خوب شدن کاملش روی ویلچر باشه. همه برای احترام بلند شدند. دریا جلو رفت و با لبخند گفت:

-خدا بد نده. کاوه گفته بود کسالت دارید. باید زودتر خدمتتون می‌رسیدم.

شنیدن اسمم از زبونش یه جوری بود. هنوز اونقدر صمیمی نبودیم. بعد از احوالپرسی با بابا و آقاجون، همه تو سالن شرقی نشستیم که پر از تزئینات انار و هندوانه بود. سالن غربی بزرگتر بود و معمولا برای مراسماتی مثل  نامزدی یا جشن‌های بزرگ استفاده می‌شد. همه مثل لیزر دریا رو بررسی می‌کردند. من معذب شدم اما اون عین خیالشم نبود.

بعد از پرسیدن تاریخچه زندگیش، رضایت دادند که شام بخوریم. شهریار هم چنان موضع تعجبش رو حفظ کرده بود و از قضیه سر در نمی‌آورد. منتظر بود یه جا سوتی بدیم تا همه رو لو بده. نمی‌خواستم فعلا چیزی از قلابی بودن ازدواج بدونه. هر چی بود طرف عمه فرخ بود و ممکن بود از قضیه سو استفاده کنه.

شام به تعریف‌های عمه فرخنده از افسانه گذشت. کلا کارش به هم ریختن همه بود و انگار قصد نداشت به شمال برگرده. گفته بود برای یلدا تنهاست و میلاد پسرش برای کریسمس به ایران برمی‌گرده. با این که دریا از قضیه افسانه خبر داشت اما هیچ واکنشی نشون نمی‌داد؛ انگار اصلا براش اهمیت نداشت.

در میون صدای قاشق چنگال‌ها شهریار پرسید:

-چند وقته با همید؟

طبق توافقمون جواب دادم:

-یکسال.

سردرگمی توی چشم‌های شهریار پیدا بود. احتمالا داشت فکر می‌کرد چرا با وجود رابطه‌ای که داشتیم اجازه داده بودم دریا به کارخونه بیاد و سر و صدا راه بندازه. داشتم دنبال توضیح می‌گشتم که دریا رو به شهریار گفت:

-قرار نبود تا قضیه جدی بشه به کسی بگیم. رابطه کاری هم داشتیم و نمی‌خواستیم رقبا از ارتباطمون بدونند. این اواخر یه کم مشکل داشتیم اما خداروشکر رفع شده.

منظورش از مشکل اواخر اون دعواهایی بود که تو کارخونه راه انداخته بود. می‌خواست نشون بده این اواخر با هم قهر بودیم که من نمی‌ذاشتم من رو ببینه و دعواهاش یه بهونه برای دیدن من بوده. شهریار چیزی نگفت و بقیه هم از قضیه چیزی نمی‌دونستند.

بابا از اون طرف میز پرسید:

-کارخونه سفیدشو کارخونه بزرگیه. الان وضعیتش چطوره؟

دریا قاشق و چنگال رو توی بشقاب گذاشت و گفت:

-بعد از فوت پدرم مجبور شدم یه بخشیش رو برای بدهی‌ها بفروشم. الان یه بخش کوچیکی باقی مونده و سه تا محصول تولید می‌کنیم. قراره بعد از ازدواجمون به کارخونه شما منتقلش کنیم و محصولات رو با یه اسم مشترک وارد بازار کنیم.

شهریار با بهت به من نگاه کرد. خودمم انتظار نداشتم قضیه ادغام رو مطرح کنه. زرنگ‌تر از این حرف‌ها بود. می‌خواست مطمئن باشه زیر ادغام نمی‌زنم. بابا به من نگاه کرد تا نظر من رو بدونه. جواب سوال نپرسیده‌اش رو دادم:

-محصولاتشون تو بازار محبوبیت داره. فروششون بیشتر از مایع‌های دستشویی ماست. حالا که قراره ازدواج کنیم گفتم فاصله‌مون رو کم کنم و هر دو تا کارخونه رو یکی کنم.

دریا با خوشحالی گفت:

-فروششون به خاطر آنزیمیه که خودم بهشون اضافه کردم. خاصیت نرم کنندگی داره و نسبت به بقیه محصولات موجود در بازار حساسیت کمتری داره.

این رو نمی‌دونستم. برای خودم هم اطلاعات تازه‌ای بود. رایکا پرسید:

-چی خوندی؟

-شیمی. قرار بود بعد از ارشدم برای دکترا به آمریکا برم اما فوت پدرم همه چیز رو عوض کرد و مجبور شدم بمونم.

صورتش ناراحت شد و تو نگاهش حسرت بود؛ یاد آرزوهای برباد رفته خودش افتاده بود. آقاجون با تحسین گفت:

-کار خوبی کردی موندی. مطمئنم می‌تونی همه چیز رو به خوبی اداره کنی و محصولات رو بهتر کنی.

آقاجون در مورد ادغام چیزی نگفت که یعنی مخالف نیست. با تعریفش هم نشون داد از دریا خوشش اومده. هیچکدوم از خانم‌های خانواده وارد تجارت نشده بودند که به خواست خودشون بود. آقاجون چندبار به عمه‌ها حتی رایکا اصرار کرده بود که در این زمینه تحصیل کنند اما فایده‌ای نداشته. عمه فرخنده که از تعریف آقاجون از دریا ناراحت شده بود گفت:

-برای زن فقط خوشگلی و جوونیه که مهمه.

و به افسانه نگاه کرد. البته در این که هیچ کس به پای افسانه نمی‌رسید شکی نبود. تمام روز توی سالن‌های زیبایی یا باشگاه می‌چرخید و با وجود آرمین اندام متناسبی داشت. از زیبایی هم چیزی کم نداشت. توی یکی دو تا فیلم هم به خاطر زیباییش بازی کرده بود.سمت طعنه عمه فرخنده به دریا بود که یه شکم کوچیک نامحسوس ناشی از اضافه وزنش داشت.

دعوای زنونه همیشه تماشایی بود. کسی چیزی نگفت. دریا اول با تعجب به هیکل بزرگ عمه فرخنده و بعد به افسانه نگاه کرد. مامان نمی‌دونست چی بگه و طرف کدوم عروسش رو بگیره؛ نگاهش بین افسانه و دریا سرگردون در گردش بود. رایکا هم با بدجنسی به دریا نگاه کرد. افسانه که از تعریف عمه فرخنده خوشحال شده بود و می‌خواست حال جاریش رو بگیره رو به دریا گفت:

-کلاس ورزشی می‌ری عزیزم؟

دریا خونسرد جواب داد:

-آره. ورزش‌های مربوط به دفاع شخصی می‌رم.

اگه غیر از این جواب می‌داد تعجب می‌کردم. من و شهریار به زور جلوی خنده‌‌مون رو گرفتیم. هنوز صابون دریا به تنه‌شون نخورده بود. افسانه چیزی نگفت. جواب دریا بیشتر شبیه به یک تهدید بود. شهریار گفت:

-حالا می‌فهمم چرا دریا خانوم خودشون یه تنه همه رو حریف‌اند.

برای منحرف کردن بحث از دعواهایی که توی کارخونه راه انداخته بود و شهریار داشت بحث رو اون سمتی می‌کشوند، رو به آقاجون گفتم:

-باید وقتی نجاتی رو از کارخونه‌اش می‌انداخت بیرون، می‌دیدینش.

آقاجون با یادآوری نجاتی گفت:

-مردیکه بی‌صفت.

آقاجون معمولا کلمات زشت رو در مواقع خاص وقتی از یک نفر واقعا متنفر بود به کار می‌برد. شهریار می‌خواست چیزی بگه که مامان زودتر بحث رو به سمتی که من می‌خواستم منحرف کرد و گفت:

-شنیدم سر قدسی هوو آورده.

عمه فرخ و فرخنده نجاتی رو نفرین کردند. برای زیاد کردن پیاز داغ بحث گفتم:

-شنیدم که می‌خواسته یه زن جوون رو به عنوان زن سومش بگیره.

دریا با ابروی بالارفته بهم نگاه کرد. بحث به سمت نجاتی و این که چقدر مرد بی‌خانواده‌ایه ادامه پیدا کرد و به سمت مردهایی که بیشتر از یک زن داشتند کشیده شد. با رضایت از تغییر بحث، لیوان دوغ رو سر کشیدم. این نجاتی بالاخره یه جا به درد خورد.

بحث زیادی خاله زنکی شده بود که شهریار پرسید:

-حالا کی به سلامتی عروسی می‌گیرید؟

با این سوال همه ساکت شدند. شهریار تا همه چیز رو خراب نمی‌کرد دست بر نمی‌داشت. آقاجون گفت:

-حالا که خود جوون‌ها بریدند و دوختند ما فقط باید تنمون کنیم. سه ماه دیگه چطوره؟ نزدیک عید میشه و تعطیلاته.

آقاجون دوباره داشت ضرب العجل تعیین می‌کرد که ببینه دروغ می‌گیم یا نه. نه من نه دریا مشکلی با زمان عروسی نداشتیم. قراردادمون از همین امروز شروع شده بود. دریا رو به آقاجون گفت:

-من با مامان صحبت کردم. گفتم من و کاوه قصدمون ازدواجه. گفتند تا قبل از عروسی چند جلسه‌ای بهتره خانواده‌ها برای آشنایی بیشتر با هم ملاقات کنند. سه ماه دیگه به نظرم قابل قبوله.

بحث سر عروسی و تالار ادامه پیدا کرد. سالن غربی عمارت برای اینکار کوچیک بود. چون اون موقع هنوز هوا سرد بود نمی‌شد توی باغ برگزار کرد. همین که آقاجون دریا رو تایید کرده بود کافی بود. نگران خانواده دریا نبودم. خودش حواسش به همه چیز بود. حالا فقط می‌موند که با دروغامون شهریار رو قانع کنیم. امیدوار بودم که مجبور نشم راستش رو بگم.

***

@Hany Pary @fatemeh.e @Zahra_banu

ویرایش شده توسط آرتین
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16

اولین مسئولیت مهمی که بعد از رأی سهامدارها، به عهده گرفته بودم ادغام بود که با مخالفت زیادی از داخل کارخونه مواجه شد؛ به‌خصوص از طرف میرعمادی که مدیر تولید بود و مقامش رو باید به دریا می‌داد و از طرف جلیلی که همیشه مخالف من بود و به خاطر این‌که دستش به کارخونه دریا نرسیده بود عصبانی بود.

ورود دریا که همه اون رو با لقب دختره می‌شناختند و الان مدیر تولید شده بود فضای کارخونه رو کمی متشنج کرد. ورود کارگرهاش هم به هم ریختن اوضاع افزوده بود. تا اینکه دریا پیشنهاد یه جور جلسه توجیهی رو داد.

به همین دلیل بود که ساعت یازده سه شنبه بعد از یلدا، داخل اتاق کنفرانس بودیم و دریا داشت در مورد کارخونه خودش، تولیداتش، میزان فروش و اینکه چرا ادغام به نفع هر دو‌طرفه صحبت می‌کرد. محصولاتشون باکیفیت‌تر و از محبوبیت بیشتری در بازار برخوردار بود. ادغام به معنی افزایش فروش و در نتیجه افزایش سود کارخونه بود. داخل اتاق کنفرانس، مدیرهای تمام بخش‌ها حضور داشتند.

از طرف دریا هم سرکارگرش بود که هر جایی لازم بود توضیح می‌داد. سرکارگرش کریم پور یه مرد پنجاه ساله بود که با دریا مثل یک رئیس مسن و باتجربه برخورد می‌کرد و احترام زیادی براش قائل بود. البته با وجود ادغام، مطمئن بودم همه کارگراش حسابی ازش حساب می‌بردند و بهش وفادار می‌مونند. اون ها رو از یه کارخونه کوچیک ورشکسته به یک کارخونه بزرگ با حقوق دو برابر و کلی مزایا آورده بود. منم بودم وفادار می‌موندم.

جلیلی همون اول سعی کرد حالش رو بگیره که دریا دمش رو چید. جواب همه رو کامل و قانع کننده می‌داد. معلوم بود با آدم‌های مختلف زیادی سر و کله زده که الان می‌تونست از پس همه بربیاد. جلسه با رضایت من تموم شد. غرغرها و اعتراض‌ها کم شده بود. یکی دو بار هم کلمه دختره رو شنیدم. باید تا قبل از عروسی تکلیف این کلمه رو تو کارخونه روشن می‌کردم.

بعد از جلسه به اتاقم برگشتم، پالتوم رو برداشتم تا برای ناهار برم. کارخونه سلف و آشپزخونه داشت اما غذا خوردن با کارگرها کار راحتی نبود. بیشتر مدیرها بیرون از کارخونه غذا می‌خوردند. شهریار و هومن وارد اتاقم شدند. قرار بود با هم برای ناهار به یکی از رستوران‌های اطراف بریم. شهریار پرسید:

-چرا با یار غذا نمی‌خوری؟

هومن دور از چشم شهریار ریز ریز می‌خندید. شهریار ادامه داد:

-تو این مدتی که اومده کارخونه با هم ناهار نخوردید.

مثل عقاب زیر نظرمون گرفته بود. توجیهات ما هم براش کافی نبود. جواب دادم:

-اینجا کارخونه و محل کاره. مگه اومدیم نامزد بازی؟ اگه قرار بود بیست و چهار ساعته به هم چسبیده باشیم، تو این یه سال همه در مورد رابطه‌مون فهمیده بودند.

هومن از خنده بی‌صدا سرخ شده بود که بهش چشم غره رفتم. شهریار هنوز قانع نبود. گفتم:

-بریم تا دیر نشده. امروز محفل مردونه است.

راهروها به خاطر زمان ناهار کمی شلوغ بود. دریا رو دیدم که داشت با امیر حرف می‌زد. همه رو با نام فامیلی صدا می‌زد اما امیر رو بیشتر با اسم کوچیک صدا می‌زد. شاید به خاطر اینکه جوون‌تر از خودش بود. اصلاً از این پسره خوشم نمی‌یومد. معلوم نبود تو بخش اداری کارخونه چیکار می‌کنه. نمی‌دونستم نظر دکتر دانیال باغیرت در موردش چیه.

بعد از ناهار تو اتاق من داشتیم چایی می‌خوردیم که سر و کله یار پیدا شد. خانم حسینی تلفنی اطلاع داد که دریا بیرون منتظره. هومن به شهریار گفت:

-بیا، یار هم اومد. پاشو تا من و تو رو بیرون ننداخته، خودمون بریم.

دریا وارد شد و با هومن و شهریار سلام و احوالپرسی کرد. قبل از این که دریا بیرونشون کنه خودشون رفتند. دریا بعد از بسته شدن در گفت:

-اومدم تا در مورد زمان پر شدن حسابم بپرسم.

-کدوم حساب؟

-قرار شد بدهی‌های کارخونه رو بدید. تا کی حسابم پر میشه؟

قرار نبود به این زودی‌ها پر بشه. هنوز بهش اعتماد نداشتم. گفتم:

-روز بعد از عروسی.

-میشه نزدیک سه ماه دیگه؟ چک‌های من برای یه ماه دیگه است.

-این دیگه مشکل من نیست.

-اما تو قرارداد اومده باید بدهی‌های من رو بدی.

-می‌دم. بعد از عروسی. یه سری چک جدید بهشون بده.

قیافه‌اش کم کم از حالت خنثی به سمت عصبانی می‌رفت.

-نمیشه. تا الان هم به قدر کافی عقب افتاده.

-گفتم که مشکل من نیست. قرار نیست مشکلاتت رو من حل کنم.

کم کم داشت کلافه می‌شد. گفت:

-اما طبق قرارداد ...

-از کجا معلوم من چک رو دادم و تو نزدی زیر همه چیز؟ من بعد از عروسی بدهی رو میدم.

دریا با چشم های خطرناکی بهم زل زد و با لحنی تهدید آمیز گفت:

-این حرف آخرته آقای کیان پیشه؟

وقتی دوتایی بودیم آقای کیان‌ پیشه بودم و جلوی بقیه کاوه. اتمام حجت کردم:

-حرف آخر من طبق قرارداده. بعد از عروسی حسابت تمام و کمال پر میشه.

لحنش من رو نترسوند. مثلا می‌خواست چیکار کنه؟ هرکاری می‌کرد خودش و کارگراش رو اخراج می‌کردم. با حرص به سمت در رفت که گفتم:

-ملاقات خانواده‌ها این پنج شنبه است. ویلای لواسون ما. به مادرت اطلاع بده.

چیزی نگفت. همون نگاه تهدید آمیزش رو دوباره تحویلم داد و بیرون رفت. فکر می‌کردم با این بحث زیر همه چیز می‌زنه و پنج شنبه سر و کله‌اش پیدا نمیشه. اگر اون روز می‌دونستم چه خوابی برام دیده تا حسابش رو پر کنم، همون موقع قبول می‌کردم و همون روز حسابش رو پر می‌کردم.

***

@anonymous0 @fatemeh.e

***

ویرایش شده توسط آرتین
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...