رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان حس کور | نویسنده فاطمه زارعی کاربر نودهشتیا


Fateme z
 اشتراک گذاری

کاوه یا ارسلان؟  

2 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کاوه یا ارسلان؟

    • کاوه
    • ارسلان
      0


ارسال های توصیه شده

به نام خالق احساس

نام رمان: حس کور

نویسنده: فاطمه زارعی 

ژانر: اجتماعی، عاشقانه

ساعت پارت گذاری: نامشخص

هدف از نوشتن:  به چالش کشیدن قلم نویسنده

خلاصه:

خاموش به رَساترین شیون آدمی، تو از یادم نمی‌روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی‌قرار‌، تو از یادم نمی‌روی 

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی،  تو از یادم نمی‌روی 

تو، تو با من چه‌ کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟ 

مقدمه: 

با دستان چروکیده‌اش همیشه برایم دعا می‌کرد که《عاقبت به خیر شوم.》گویی می‌دانست که آغاز دلفریب‌مان ربطی به انتهایش ندارد. آستین‌های‌ پیراهن چهارخانه‌‌ات را بالا بزن؛ وقت بنّایی  است!

باید عاقبتش را به خیر کنیم. مَصالح  از من، ساختن از تو!

 

عکس شخصیت‌های رمان حس کور:

عکس-شخصیت‌های-رمان-حس-کور

صفحه نقد:

-نقد-و-معرفی-رمان-حس-کور

 

 

ویراستار: @reyyan

ناظر: @JGR.LARA

ویرایش شده توسط فاطی زارعی
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 13
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 8

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت اول

راه‌رو‌هایی را که در روز قطرات شادی از دیوارهایش می‌چکید را پشت سر گذاشتم. هر چند مطمئن بودم که این نقاب شادی تا شب  دوام نمی‌آورد. بدون چک کردن شماره‌ی اتاق، واردش شدم و مثل همیشه  با چشم‌هایی که در انتظار من بودند، مواجه شدم. البته هیچ‌گاه مطمئن نشدم که آن انتظار نهفته در ژرفای چشم‌هایش برای من بود یا شخص دیگری؟

بانوی ریز جسته‌ی روی تخت، مادربزرگ‌ام بود. مهرانه‌ خاتونی با تن نحیف، کاسه چشم‌هایی لبریز از عسل ناب و چروک‌هایی که یادگار گذر ایام بود. در عالم خیال به سر می‌برد؛ برای جلب توجه‌اش گفتم: 

- سلام خانم جون؛ رو به راهی؟

نگاه‌اش را از گلدان شمعدانی سرخ محبوب‌اش گرفت و سرش را بالا آورد. دست‌پاچه گلدان را کنارش نهاد. دست‌هایش را برایم گشود و بلیط پرواز به فرودگاه آغوشش، صادر شد.  

- خوبم  مهربونم! بالاخره کی دیپلم  می‌گیری؟

بلند خندیدم و همانطور که گلدان را از روی‌ تخت بر‌می‌داشتم، گفتم:

- چشم، اون هم یک ذره دیگه تحمل کنی می‌گیرم.

همه‌ی امیدش وکیل شدن من بود؛ اولین سوالی هم که همیشه می‌پرسید، در رابطه با مدرک وکالت  یا به اصطلاح خودش دیپلم بود! اما آلزایمر نمی‌گذاشت  بداند که پنج سالی است که دیپلم دارم‌. 

- تو که پسر درس خونی بودی. چرا حالا درس نمی‌خونی؟ نکنه سرت به جایی مشغوله؟!

پارچ آب روی میز را برای آب دادن به دلبر سرخ مادربزرگ، برداشتم:

- نه خانم جون، مشغول چی؟ خودت می‌دونی که بچه‌ی سر به راهی‌ام.

زیر لب زمزمه‌ای گنگ کرد و نفس‌اش را به  سمت من فرستاد.

- ماشاالله،  هزار ماشاالله، عین ارسلانم می‌مونی. آقا، خوش قد و قامت...

هیچ‌گاه  نفهمیدم ارسلان کیست، اما هر که بود آلزایمر، هنوز توان پاک کردن او را نداشت. همیشه می‌ترسم که یک روز دستگیره‌ی فلزی اتاقش را لمس کنم و در پشت آن، چشمانی را ببینم که من را هم دیگر به خاطر ندارند.  روی لبه‌ی پنجره نشستم و از روی حسادتی آشکار بحث را عوض کردم:

- خب، خانم جون  دوست جدید پیدا نکردی؟ توی حیاط آدم‌های جدید زیادی رو دیدم.

سریع شکوفه‌های صورتی روی لپ‌هایش شکفت:

- ارسلان اومده، دیدی بالاخره دنیا دل به دلم داد!

با چشمانی گرد شده، اجزای صورتش را از نظر گذراندم.

- ارسلان اینجاست؟ 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Fateme z
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 12
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

با چشم‌هایی که برای باور کردن حرفش، التماس می‌کردند؛ عاجزانه گفت:

- خودم دیدمش، از پشت همین پنجره رد شد.

انگشت نیمه لرزانش را به سمت پنجره نشانه گرفت.

_ دقیقا از اینجا، تو همون نگاه اول شناختمش. کی می‌گه من آل...، آز...

از تلاش‌ بامزه‌اش برای تلفظ کلمه‌ی《آلزایمر》خنده‌ام گرفت. رو به رویش زانو زدم، دستش را بوسیدم و گفتم:

- کی گفته آلزایمر داری؟ هر کی گفته بی‌جا گفته!

ذوق زده سرش را تکان داد و گیسوی سفید‌‌ش را به پشت گوش‌اش راهنمایی کرد.

- امیر نبودی که ببینی، ارسلانم چه هیبت و اُبُهتی پیدا کرده بود؛ اما صد حیف که موهاش سفید شده بود‌. یعنی هنوز هم غصه می‌خوره؟ 

دنیا روی سرم خراب شد. من که امیر نبودم!  لبخند تازه متولد شده‌ام روی لب‌هایم رنگ باخت. از نگاه‌ام خواند که دیگر حواسم به صحبت‌هایش نیست. با اندک توانی که داشت بازو‌هایم را تکان داد:

- امیر، چرا خشک شدی؟ 

سرم را به طرفین تکان دادم و به زور آخرین جمله‌ای که به زبان آورده بود را در کنج حافظه‌ام گیر انداختم.

- خب، نمی‌دونم؛ فکر کنم غصه می‌خوره.

- کی؟

آهی دردناک کشیدم:

-  من.

نسبت به قبل آلزایمرش پیشرفت زیادی داشت و قلمروهای وسیعی از خاطراتش را تصرف کرده بود. یک ساعتی را در کنارش سپری کردم که پرستار قرص‌هایش را آورد. طولی نکشید که قرص‌ها، او را به عالم رویا بردند و من روی‌ صندلی خشک خانه‌ی سالمندان، نظاره‌گر معصومیتش شدم. 

تمام اجزای چهره‌اش را می‌کاویدم و به سختی از گسل چروک‌هایش رد می‌شدم. مهم‌ترین عضو  صورتش همان دو تیله‌ی عسلی رنگ‌اند که با بی‌رحمی تمام آن‌ها را در پشت‌ پلک‌هایش، مخفی کرده بود.

با احتیاط، پتو را تا شانه‌هایش بالا کشیدم و از اتاق بیرون زدم. راهی اتاق دکتر محبی شدم و هر لحظه‌ای که می‌گذشت آمادگی‌ام برای آوار کردن خروار‌ها نگرانی‌  بیشتر می‌شد‌. 

- من این‌جام!

با شنیدن صدای جوان دکتر محبی، روی پاشنه پا چرخیدم و در پشت سرم، دوست سی و پنج ساله‌‌‌ی مهربانی را دیدم که خودش را آماده‌ی شنیدن غُرهای من کرده بود.

- سلام دکتر جان!

بی‌درنگ دستم را که به سمتش برده بودم، فشرد. سال‌ها قبل او را در کلوپ دیدم؛ همان روز‌هایی که تا به حال اسم خانه سالمندان را هم به زبان نیاورده بودم، چه برسد که نصف وجودم  بخواهد روز‌ها‌یش را در آنجا سپری کند.

- حالت خوب نیست پیرمرد. می‌خوای تا یک اتاق هم برای تو آماده کنم؟

لبخند بی‌جونی تحویل‌اش دادم:

- در اسرع وقت برای گرفتن اتاقم میام‌‌. فقط محسن، آلزایمر خانم جون بدتر شده! 

با ناراحتی سرش را تکان داد:

- متاسفم کوروش جان، هیچ دوست نداشتم یک روزی این رو بهت بگم، اما تا چند مدت دیگه شاید خودش رو هم نشناسه!

دنیا بر سرم خراب شد و تنها جمله‌ی آخر محسن بود که در گوش‌هایم اکو می‌شد. هر دو دستم را در مو‌هایم کشیدم و آن رشته‌های مشکی_قهوه‌ای را به عقب راندم.

- کوروش، حالت خوبه؟

لب‌هایم را محکم روی‌ هم فشردم و تنها با تکان دادن سرم، مفهوم دروغین خوب بودن را رساندم.

نمی‌دانستم چه‌ حرفی را به زبان بیاورم که با لرزش موبایلم، سریع خداحافظی کوتاهی کردم و از خانه سالمندان بیرون زدم.  بی‌توجه به لرزش‌های پایان ناپذیر موبایل به سمت هیوندای سفید گوشه‌ی خیابان رفتم. کلافه از سماجت فرد پشت خط،  به نمایشگر نگاهی انداختم.

- جانم مهران؟

-  کوروش، کجا موندی؟  چرا هنوز نیومدی کلوپ؟

بی‌حوصله در ماشینم   را باز کردم.

- حوصله ندارم، از بچه‌ها هم معذرت خواهی کن!

- چیزی شده؟

پوز‌خند مسخره‌ای روی نقاب چهره‌ام جا خوش کرد:

- نه همه‌ چیز روبه‌راهه!

بازدمش را بیرون داد:

_  خب پس اشکال نداره، جریمه‌ی بی‌حوصلگی امشب رو بعداً باهات حساب می‌کنیم؛ خدافظ.

@reyyan @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Fateme z
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 10
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

حوالی غروب بود و تنها راه فرار از این موريانه‌ی ترس، کار کردن بود.  برای برداشتن پرونده‌ به سمت دفتر رفتم و مطابق با چیزی که انتظار می رفت، ساختمان حسابی خلوت بود. خدارا شکر نَمُردم و   با  آسانسور خالی در این ساختمان ده طبقه مواجه شدم. بعد از تحمل موسیقی سرسام‌آور آسانسور، به طبقه هفتم رسیدم و در کمال ناباروری، درِ دفتر باز بود. 

سعی کردم که ورودم کاملا بی‌سر و صدا و غافلگیر کننده از آب در بیاید. با این وجود شعله را غرق  شده در لابه‌لای پوشه‌ها دیدم. 

- سلام.

بدون بالا آوردن سرش جواب داد:

- آقای تدین تشریف ندارن؛ فردا تشریف بیارید.

خنده‌ام را به زور جمع کردم  و دست به سینه یکی از ابروهایم  را بالا انداختم.

- میگن آقای تدین جلوی چشماتونه؛ البته اگه سرتون رو بالا بیارید! 

با سرعت نور به من نگاه کرد و از جایش بلند شد.

- وای ببخشید! 

بالاخره چشمه‌ی لبخندم، سنگ سخت لب‌هایم را  شکافت.

- چرا تا این موقع روز موندی دفتر؟

- سرگرم کار شدم، زمان از دستم در رفت. 

یکی از برگه ‌های روی میز را برداشتم و با چشم‌هایی زوم شده‌ روی برگه گفتم:

- پرونده‌ی زمین‌های جلیلی رو بهم بده.

-  چشم.

بی‌حوصله برگه را روی میز پرت کردم و روی یکی از صندلی‌های سالن نشستم. محیط شیک با ترکیب رنگی نقره‌ای و سفید، اعتماد به نفس خاصی را به مراجعه کننده القا می‌کرد‌.  هر چند که من الان تنها حس خلاء و پوچی دارم و از این قاعده مستثنی هستم.

- بفرمایید!

از تحلیل و تجزیه‌ی سالن  دست برداشتم و نگاهم را به سمت شعله سوق دادم.

- ممنون. 

محض احتیاط، نگاهی برگه‌ی اول پرونده انداختم و بعد از اطمینان ادامه دادم:

- دیر وقته، می‌خوای تا برات آژانس بگیرم؟

- نه ممنون، خودم میرم.

بیشتر اصرار  نکردم و با یک خداحافظی مختصر، از دفتر خارج شدم. شعله مَردانی، علاوه بر این‌که منشی فوق‌العاده‌ای  بود، به عنوان یک دختر هم، اخلاق مدار و  با کمالات بود.

بالاخره کار و پرونده حواسم را پرت کرد و من از واقعیت‌های مزخرف زندگیم فرار کردم.  با این وجود، به این نتیجه رسیدم که بیشتر به خانم جون سر بزنم، اما بجز روز‌های زوج اجازه ملاقات نداشتم.  

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Fateme z
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 11
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

فردای آن روز، روزی فرد و منحوس که اجازه‌ی ملاقات در خانه‌ی سالمندان را نداشتم ، آنقدر در دادگاه و دفتر، خودم را درگیر کار کردم که به اندازه‌ی یک پلک زدن گذشت. حوالی شب، خسته و آزرده جلوی پارکینگ ترمز زدم و برای پیدا کردن ریموت به سمت داشبورد خم شدم.

با دو ضربه‌ی کوتاهی که به شیشه ماشین خورد  دست از جست و جو برداشتم و به سمت صدا چرخیدم. دیدن تارا این وقت از شب چندان هم تعجب‌آور نبود!

خودش در ماشین را باز کرد و در صندلی شاگرد قرار گرفت:

- سلام، سلام!

دست‌ به سینه گفتم:

- علیک سلام!

دست‌هایش را بالا آورد و قابلمه‌ی کوچکی را در معرض دیدم قرار داد:

- برات شام آوردم‌ها، کوروش لج نکن!

بی‌حوصله گفتم:

- فعلا ریموت در پارکینگ رو پیدا کنم کافیه. حالا تا بعد ببینم لج هم باید بکنم یا نه؟

خندید و آن دو سیاه چاله‌ی عمیق موجود در میان لپ‌هایش را به نمایش گذاشت. برای  باز کردن  در داشبورد خم شد و بینی خوش‌ فرم و موهای فر مشکی‌اش هم عرض اندام کردند.

- بفرما این هم ریموت! 

معطل من نماند و خودش دکمه‌ی ریموت را فشرد تا در پارکینگ باز شود.‌ می‌دانستم باز هم قرار بود بحث همیشگی‌اش را باز کند و همین آگاهیِ قبل از پیش کشیدن آن، مرا کلافه‌تر می‌ساخت. 

- از بابا چه خبر؟

نگاه معناداری را تحویل‌ام داد:

- باید هم از من سراغ بابا رو بگیری. کوروش تو خجالت نمی‌کشی از این کارها؟

ماشین را خاموش کردم و کامل به سمت تارا چرخیدم:

- از چی باید خجالت بکشم؟ بعد هم لطفا بگو که برای شام آوردن به من و  بحث خودت اینجایی. الکی پای من  رو چرا می‌کشی وسط؟

کمان اَبرو‌های مرتب و زغال رنگ‌اش را در هم کشید:

_ دیگه بحث من تموم شد، آخر این هفته میلاد میاد خواستگاریم. بهتره در مورد تو بحث کنیم! 

ناخودآگاه سرش داد زدم:

_ یعنی چی که میلاد آخر هفته میاد؟ تارا تو رو به جون مامانت این بچه‌بازی‌ها رو بزار کنار؛ عمو حمید بفهمه دنیا رو به آخر می‌رسونه. مگه تو و معین عاشق هم نبودین؟  کدوم قبرستونی رفت اون همه مثلا عشق و علاقه‌تون؟ 

بحث را سیصد و شصت درجه عوض کرد:

- سر من داد نزن. در ضمن، مامانت؟ کوروش بعد از این همه سال هنوز هم می‌گی مامانت؟ 

نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هایم را محکم فشردم. برای خریدن وقت بیشتر با ذره‌ای شوخی ساختگی گفتم:

- من آخرش هم از دست شما راهی تيمارستان می‌شم، پاشو بریم بالا که از گشنگی مُردم! 

تارا خواهر خوانده‌ام بود. دخترِ زنی که همسر پدرم می‌شد. همیشه جای خواهر و برادر را به طور کامل برای یکدیگر پُر می‌کردیم اما هیچ وقت در روابطی که با به اصطلاح والدین‌مان داشتیم، هم نظر نبودیم!

- نه دیگه من قرار بود فقط شام رو برات بیارم. بابا توی ماشین منتظره!

پوز‌خندی زدم و با کنایه گفتم:

- یک وقت نخورمت؟ در ضمن احساسات خودت و معین بچه بازی نیست که این‌جوری به مسخره بازی گرفتی!

بی هیچ حرفی جایش را با همان قابلمه‌ی کوچک پُر کرد و رفت.  از روی‌ کنجکاوی کمی در قابلمه‌ را باز کردم و همان فضای کوچک برای پر شدن ریه‌هایم از عطر قیمه کافی بود.  

بالاخره روز ملاقات خانم‌جان رسید. با عجله سویچ را از روی‌ میز برداشتم و از خانه بیرون زدم. همیشه دو‌ست داشتم، خودم از خانم جان مراقبت کنم، درست مثل وقتی که من ده سال‌ام بود و خانم جان هم مادرم شد و هم مادربزرگم، اما عمو‌هایم فکر می‌کردند که من به ارث  و زمین‌هایش چشم دارم. هرچند وکیل بودنم هم، برایشان دلهره‌آور بود.

با لبخند‌ی  مصنوعی و دلی‌ مملو از نگرانی، وارد حیاط شدم. از دور دستی برای حاج محمود بلند کردم و گفتم:

- سلام حاجی، خسته نباشی!

حاج محمود همان‌طور که به شمعدانی‌ها‌ی لبه حوض آب می‌داد، سرش را بالا آورد:

- سلامت باشی کوروش جان!

وارد راه‌رو شدم و به سمت اتاق خانم‌ جان رفتم و با هر قدمی که بر می‌داشتم یک پیمانه بر ترسم افزوده می‌شد. ترس از این‌که در را باز کنم و مثل دو‌ روز پیش به اسم‌های دیگری شناخته شوم.

دل را به دریا زدم و وارد اتاق شدم. یکی از پرستار‌ها را در‌حال شانه کردن زلف‌های ابریشمی خانم‌ جان بود. 

- سلام.

خانم جان، ذوق زده به سمتم برگشت و گفت: 

- سلام کوروشم، سلام  گل‌ پسرم! 

قند در دلم آب شد و تمام ترس‌هایم را به دست آب سپردم. با خنده‌ای از ته دل گفتم:

- الهی قربونت برم، روبه‌راهی؟

هر چند که رنگ رخساره‌ ،خبر می‌دهد از سرّ درون، اما باز هم دوست‌ داشتم بپرسم. 

- چرا خوب نباشم؟!

از روی صندلی بلند شد و برای حفظ تعادلش، دستش را به میز گرفت.  به سمت‌اش نیم خیز شدم:

- خانم جون چرا بلند شدی؟ نگاه خانم پرستار  هنوز مو‌هات رو شونه نکرده. اصلا  بزار خودم بیام مو‌هات  رو برات ببافم، بعد هر جا دوست داری با هم می‌ریم، باشه؟

نگاهی به آینه انداخت و گفت:

- راست میگی‌، اصلا حواسم نبود!

به آرامی سر جایش نشست و پرستار هم بی‌هیچ حرفی، از اتاق بیرون رفت. با شوق پشت سرش ایستادم و مو‌های سفیدش را در دست گرفتم. 

- خانم جون دیگه چه خبر؟

مو‌هایش را به سه قسمت مساوی تقسیم کردم و به آرامی بافتن آن ابریشم‌ها را شروع کردم. 

- هیچی عزیزم، من موندم چشم انتظار این‌که تو دیپلمت رو بگیری. زود هم مو‌هام رو ببافی!

بلند خندیدم و گفتم:

- دیپلم که به  روی چشم. حالا چه عجله‌ای برای موهات داری؟

با گونه‌های گل انداخته جوابم را داد: 

- می‌خوام ارسلانم رو نشونت بدم. ببینی هنوز هم چقدر آقاست!

باز هم این ارسلان مجهول، بیشتر از این کنجکاو نمی‌شوم! گل‌سرش را از روی‌ میز برداشتم و به پایین مو‌هایش زدم.

- بفرما خانم جون این هم  از مو‌هات.  

بوسه‌ای بر روی مو‌هایش نشاندم، اما خانم جان درست مثل دختر‌های چهارده‌ ساله، با شوق و دلهره گفت:

- دستت درد نکنه عزیزم. حالا کدوم چارقدم رو سر کنم؟ یادته ارسلانم چه‌قدر چارقد آبی دوست داشت؟

از کشو‌ لباس‌هایش  یک روسری‌ آبی زیبا برداشتم و برای دل‌خوشی‌اش گفتم:

- معلومه که یادمه!

چارقد را روی سرش تنظیم کردم و عصایش را از کنار میز برداشتم و  به دست‌اش دادم. با کمک من ایستاد، حسابی ذوق داشت! هرچند دیدن این آقا ارسلان مجهول برای من هم، هیجان‌آور بود.

ویرایش شده توسط Fateme z
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 9
  • هاها 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

آرام و آهسته، در کنارش راه‌رو را طی می‌کردم، تا رسیدیم به اتاق چهارده. در نیمه باز بود و قبل از ورود ضربه‌ای به آن زدم. صدایی شنیده نشد، اما خانم‌ جان وارد اتاق شد.

- یا‌الله!

نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم. تخت، کمد و کتابخانه‌‌ی چوبی بیانگر حضور شخصی را می‌داد که با وسایل خودش در اینجا راحت‌تر بود و هیچ علاقه‌ای به تخت فلزی خانه‌ی سالمندان نداشت.   در همان  بین  خانم جان روبه‌روی   قاب عکس‌های روی عسلی خشک‌اش زد و با بغض پرسید:

- علی، این کیه کنار ارسلان من وایستاده؟!

با دقت به قاب عکس زل زدم. دختر نقش بسته در عکس بی‌نهایت شبیه جوانی‌های خانم جان بود.

- علی، میگم این کیه کنار ارسلان؟

چی؟ علی؟ باز‌هم مرا فراموش کرد؟ البته بهتر است بگویم این‌بار حتی خودش را هم فراموش کرد؛ اما ارسلان هنوز پا برجاست!

خانم جان را روی تخت نشاندم و سریع اشک‌هایش را پاک کردم.

- خانم جون، قربون اشکات برم چرا گریه می‌کنی؟ 

در اتاق باز‌ شد و پیر‌مرد قد بلندی در چارچوب جا گرفت.

شرمنده نگاهش کردم و گفتم:

- سلام،  ببخشید بی‌اجازه وارد اتاق‌تون شدیم!

کمی عینکش را جابه‌جا کرد:

- مهرانه چرا گریه می‌کنی؟ 

در کسری از ثانیه سرم را بالا آورد با چشم‌هایی به اندازه پرتقال به پیرمرد روبه‌رویم زل زدم. آرام به سمت ما آمد و دست‌پاچه ادامه داد:

- مهرانه چیزی شده؟

از ترس این‌که حال خانم جان بد شود، بدون هیچ حرفی او را در آغوش گرفتم و از اتاق بیرون زدم. صدای عصای پیرمرد با صدای  لرزان خودش مخلوط شد.

- کجا می‌بریش جوون؟ اصلا تو کی هستی؟

من کی بودم یا او؟ بی‌توجه به این‌که تمام تلاشش را می‌کرد تا به من برسد، به سمت اتاق خانم‌ جان تقریباً می‌دویدم. با دیدن محسن از دور گفتم:

- دکتر، امکانش هست به خانم جون آرام‌بخش بدید؟

نگاهی به ساعت انداخت و گفت: 

- الان میام. مثل دیروز شده!

سر جایم خشک‌ام زد. کاملا شبیه یک علامت سوال شدم و به بدبختی کلمات بهم‌ ریخته‌ی ذهنم را مرتب کردم:

- دیروز چی؟ یعنی چی  مثل دیروز شده؟ 

دکتر با سر به اتاق خانم‌ جون اشاره‌ای کرد و گفت:

- ببرش، الان میام برات توضیح میدم!

 با احتیاط خانم‌ جان را روی تخت‌اش قرار دادم؛ دکتر و پرستار به سرعت وارد اتاق شدند. طاقت دیدن هیچ چیزی را نداشتم و بی‌درنگ از اتاق بیرون زدم. پیر‌مرد نفس- نفس زنان روبه‌رویم ایستاد و با شرمندگی گفت:

- ببخشید همه ‌اش به خاطر من بود.

کلافه دستم را در میان مو‌های مشکی‌ام فرو کردم.

- ارسلان شمایید؟

سرش را تکان داد و تا آمد حرفی بزند، در اتاق خانم‌ جون باز شد. دکتر در کنار من و پیرمرد ایستاد و در جواب نگاه پرسشگرم گفت:

- بیشتر اثرات هیجان و یا چنین حس‌های لحظه ‌ای هست که این طوری میشه! هر چند نباید زیاد این اتفاق بیوفته!

با لحن طلبکارانه‌ای گفتم:

- دیروز چی شده بود؟ 

تا دکتر خواست حرف‌اش را بزند، پیر‌مرد گفت:

- من ارسلانم، اتفاق‌های‌ دیروز و امروز هم به خاطر حضور منه. چرا این بنده‌ی خدا رو بازجویی می‌کنی؟

رسماً نمی‌توانستم حرف بزنم. چند ثانیه‌ای طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم.

- چه نسبتی با خانم جون داری؟ 

- به قول کاوه هیچ نسبتی!

کلافه گفتم:

- هیچ نسبتی نداری که توی این سن با این آلزایمر که هم من رو، و هم خودش رو فراموش کرده، هنوز تو رو یادشه! 

محسن دستش  را روی شانه‌ام نهاد و گفت:

- کوروش آروم باش!

- آخه ندیدی که به عکس خودش نگاه می‌کرد و می‌گفت《این کیه کنار ارسلان من؟》

ویرایش شده توسط فاطی زارعی
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 9
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

ارسلان هم گویی داغ دلش تازه شده بو‌‌‌‌د، گفت:

- من رو هم ندیدی که سال‌ها می‌گفتم چرا توی‌ واقعیت کنار من نموند. تو از ما چی می‌دونی؟

یکی از ابرو‌هایم را بالا انداختم و درست همانند یک برادر بزرگتر بر سر خانم‌جان غیرتی شدم:

- ما؟ معذرت می‌خوام اما مایی وجود نداره!

 با کنایه گفت:

- زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

روی کلمه‌ی《ما》تاکید کرد و تا خواستم چیزی بگویم، کسی پا برهنه در میان حرفم پرید.

- اینجا چه خبره؟!

به سمت صاحب صدا برگشتم و با دختر جوانی مواجه شدم که با علامت تعجب، تفاوت چندانی نداشت. ارسلان در جواب دختر گفت: 

- ترمه، بابا جان برو تو‌ی اتاقم الان میام.

ترمه آنچنان رنگ لجبازی را در تابلو چهره‌اش پاشید که اگر بیشتر در آنجا می‌ماند، با آن روسری سبز رنگ‌اش مرا حلق آویز می‌کرد!

- آخه...

ارسلان بی‌حوصله حرفش را قطع کرد و گفت:

- آخه و ولی  نداریم؛ برو باباجان!

ترمه نگاه مشکوکی را حوالی من ‌ کرد و بی‌هیچ حرفی به سمت اتاق ارسلان راه افتاد. البته با این سن و سال بهتر بود بگویم، آقا ارسلان!

دستی به ته‌ریشم کشیدم و گفتم:

- من نمی‌دونم چه گذشته‌ای بین شما بوده، اما اگه خانم جون ظرف یک روز، دو بار حالش بد شده، نمی‌زارم بیشتر از این لطمه ببینه.

گره‌ای میان ابرو هایش زد:

- پسرِ مهرانه‌ای یا نوه‌اش؟

- نوه‌اش، چطور؟

مصمم عصایش را روی زمین کوبید، گویی مبارز می‌طلبید:

- برو به بابابزرگت بگو که خودت، نوه‌ات یا هرکس دیگه‌ای جمع بشه، این بار منم که نمی‌زارم مهرانه از دست بره. الان دیگه پنجاه سال پیش نیست!

- بابابزرگ من فوت کرده، اما اگر زنده بود، حتی نمی‌گذاشت اسم خانم جون رو به زبون بیارید. هیچ دلم نمی‌خواد من جای بابابزرگم رو پر کنم.

محسن بیچاره که میان ما دو نفر مانده بود برای‌ ختم به خیر کردن بحث پیش آمده گفت:

- ببخشید بهتره سر فرصت با هم دیگه صحبت کنید، الان وسط راه‌رو اصلا خوبیت نداره. آقای فروتن شما هم بفرمایید، نوه‌تون منتظرن‌!

بالاخره آقا ارسلان راهی اتاقش شد. اما نگاه مصمم و مملو از غمش را فکر نکنم به راحتی بتوانم فراموش کنم. محسن هم دستش را پشت کمر من نهاد  و  به سمت اتاق خودش راهنمایی کرد.

بی‌هیچ حرفی روی صندلی چرمی بیمار لم دادم و به لوازم پزشکی روی‌ میز دکتر زل زدم، هر چند در جای دیگری سیر می‌کردم. با قرار گرفتن لیوان آبی در محور دیدم از فکر بیرون آمدم.

- حواست کجاست؟

لیوان را از دستش گرفتم و یک نفس محتوا‌ی درونش را سرکشیدم‌.

- به نظرت کجا می‌تونه باشه؟

- می‌خوای چی‌کار کنی؟

لیوان را روی میز شیشه‌ای روبه‌رویم گذاشتم.

- یا اون میره، یا من خانم جون رو می‌برم.

- از شواهد پیداست آقای فروتن نه میره و نه می‌زاره خانم جون بره. البته با اون چیزی که دیروز دیدیم، خانم جون هم باید توی تیم آقای فروتن باشه!

دیگه ظرف کنجکاوی‌ام پُر تر از این نمی‌شد.

- مگه دیروز چی شد؟ 

- می‌ترسم بگم، بعد برخلاف میل باطنیت جای بابابزرگت رو پُر کنی!

- به جای تیکه انداختن تعریف کن!

دوباره لیوان را پر از آب کرد و گفت:

- پرستار و خانم جون  رفته بودن توی‌ حیاط که با آقای فروتن رو‌به‌رو می‌شن و خلاصه گریه، اشک و... بساطی بود برای خودش، اشک همه رو در آوردن‌. خانم جون با آرام‌بخش خوابید، اما آقای فروتن تا خود صبح بیدار بود.

نگاهی به انعکاسم روی شیشه میز انداختم، درست می‌گفت خانم‌جون در تیم آقا ارسلان بود. پس نگرانی من چی؟

-  کوروش، حالت خوبه؟

ایستادم و گفتم:

- آره خوبم، فقط اجازه میدین شب بیام اینجا؟ 

دکتر هم ایستاد:

- آره با رئیس هماهنگ می‌کنم. نمی‌خوای بیشتر بمونی؟

- نه، ساعت یازده دادگاه دارم‌، تا برم اونجا طول می‌کشه؛ خدافظ.

ویرایش شده توسط Fateme z
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 6
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم 

کلاف ذهنم حسابی گره خورده بود. خانم جان هم باید از آقا ارسلان دور باشد و هم نزدیک! واقعا این دو نفر چه نسبتی دارند؟ باید تا شب صبر کنم تا از آقا ارسلان بپرسم. البته اگر مایل به گفتن باشد. 

ساعت سه عصر بود و خسته از دادگاه خودم را به دفتر رساندم.  شعله بلافاصله پس از دیدنم ایستاد:

- سلام آقای تدین.

-  سلام. 

دستم را برای باز کردن دستگیره در اتاقم جلو بردم، اما پشیمان شدم و به سمت شعله چرخیدم.

- ناهار خوردی؟

سرش را بالا آورد و گفت:

- نه.

- خب پس دو تا ناهار خوب سفارش بده؛  فرق نداره چی باشه، فقط از گشنگی تلف نشم.

هم‌زمان با زیر و رو کردن کشو میزش، گفت:

- راستی آقای تدین هم اومدن دفتر. 

بابام؟ گویا امروز آفتاب از هر طرفی طلوع کرده بجز شرق!

- کاری‌ داشت؟

- می‌خواستن  حضوری بگن که امشب شام خونه عمو امیرتون دعوتید!

به تکان دادن سرم اکتفا کردم و  وارد اتاقم شدم‌. از شدت خستگی روی کاناپه دراز کشیدم و مچ دستم را روی پیشانی‌ام قرار دادم. یک ربع گذشته بود که با  حس لرزش موبایلم نیم‌خیز شدم و  آن را از جیب شلوارم بیرون کشیدم.

- من موندم تو کار و زندگی نداری؟

مهران بلند خندید و با شیطنت گفت:

- علیک سلام پسر عموی شاخ و شمشادم، منم خوبم خدا‌روشکر!

بیش از این نمی‌توانستم خنده‌ام را نگهدارم:

- زهر‌مار، باز چی‌شده؟

- امروز کِی وقتت آزاده؟

برای دیدن ساعت، دست چپم را روبه‌روی صورتم گرفتم و بعد از کمی تجزیه و تحلیل گفتم:

- حوالی پنج تا هفت  آزادم. چیزی شده؟

- نه فقط ‌ می‌خواستم بگم که ساعت پنج افتتاحیه‌ی گالری نقاشی شهریاره!

یکی از ابرو‌هایم را بالا انداختم و گفتم:

- من اصلا خبر نداشتم‌!

- صبح بخیر ایران‌، حالا میای؟

ایستادم و موبایلم را به دست چپم دادم:

- دعوت نیستم. 

- اون شب توی کلوپ  که تو نیومدی به همه‌مون کارت داد. کارت تو هم دست منه!

طلبکارانه گفتم:

- الان داری بهم میگی؟ 

- گفتم دیگه؛ آها یک همراه هم می‌تونی بیاری. به نظر من شعله رو بیار!

تک سرفه مصلحتی‌ای کردم:

- خانم مردانی فکر نکنم بتونه بیاد!

بازدمش را بیرون داد و گفت:

- باشه پس می‌بینمت.

- خدافظ.

ساعت چهار موکلم  می‌رسید، پس این ناهار من چی‌ شد؟ موبایل را روی کاناپه پرت کردم و به سمت سالن دفتر رفتم. 

- خانم مردانی، ناهار رو نیاوردن؟

صدای در به جای شعله از رسیدن غذا خبر داد.  ایستاد و گفت:

- فکر کنم غذا رو آوردن. 

به سمت در رفتم و گفتم:

- بشینید من تحویل می‌گیرم.

در را باز کردم و بعد از حساب کردن، نایلون به دست راهی اتاق بایگانی  شدم. یکی از نایلون‌ها را بالا آوردم و نگاهی به محتوایش انداختم.

- جوجه سفارش دادم!

یکی از ابرو‌هایم بالا رفت، خوب می‌دانست که چه‌چیزی را سفارش دهد. 

- دستتون درد نکنه! 

اتاق بایگانی از یک میز متوسط که گاهی نقش میز ناهار‌خوری را ایفا می‌کرد و چهار کمد پر از پرونده تشکیل شده بود. صندلی را عقب کشیدم:

- بی‌زحمت خانم مردانی بعد از ناهار، یک دسته گل هم برام سفارش بدید. کارت روی گل هم یک چیزی برای تبریک افتتاحیه‌ی گالری نقاشی باشه!

او هم صندلی رو به رویم را پر کرد و ذوق زده گفت:

- گالری نقاشی؟ 

ظرف برنج را باز کردم و همراه با تکان دادن سرم گفتم:

- آره برای یکی از دوستام هست. تا قبل از ساعت پنج بگید بیارن اینجا!

با ولع شروع به خوردن غذا کردم، اما برای دعوت شعله دو دل بودم. البته نسبت به شعله بی‌حس نبودم، اما واقعا حسی که داشتم جدی نبود؛ فعلا نبود!

- به نقاشی و تابلو علاقه دارید؟

همزمان با تلاشش برای باز کردن در نوشابه گفت:

- آره، دوران نوجوونیم زیاد تابلو می‌کشیدم. 

با خنده‌ای که سعی در پنهان کردنش داشتم درِ نوشابه خودم را باز کردم و آن را به سمتش گرفتم.

تا خواست تشکر کند صدای در به گوش رسید. ناراحت قاشق و چنگال را داخل بشقاب انداختم.

- ناهار هم که زهر مارم شد، تا من میرم توی اتاق، بگید بیان داخل!

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط Fateme z
..:: ویراستاری| reyyan ::..
  • لایک 7
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

ساعت چهار و چهل دقیقه بود که بالاخره موکل اعصاب‌ خورد کنم، عزمش را برای رفتن جزم کرد. 

- خب، پس آقای تدین سفارش نمی‌کنم خداحافظ!

من هم ایستادم و گفتم:

- خیالتون راحت، خدانگه‌دار.

بعد از این‌که در اتاق را بست، نفس حبس شده‌ام را از زندان ریه‌هایم، به سرعت خارج کردم؛ کتم را برداشتم و از اتاقم بیرون زدم. رو به روی آیینه‌ی سالن برای بررسی ظاهرم ایستادم.

کت و شلوار طوسی با پیراهن آبی نفتی، ترکیب شیک و مدرنی بود که با مو‌های بالا رفته و ته‌ریش کوتاه و مرتب ظاهری موجه، برایم ساخته بود.

- خانم مردانی، گل رو آوردن؟!

اشاره‌ای به روی میز  کرد.

- آره آوردنش،  خوبه؟!

کتم را پوشیدم و به سمت میز چرخیدم. سلیقه‌اش معرکه بود! ترکیب رز سرخ و ژیپسوفیلایی که درست مثل دانه ‌های برف، لا‌به‌لای آن سرخیِ چشم‌گیر، نشسته بودند!

- دست‌تون درد نکنه عالی شده!  میگم اگر...

تا قدمی به سمت گل برداشتم، باز هم صدای در شنیده شد. امروز چه خبر بود؟ جمله بندی دعوتش به افتتاحیه را رها کردم و ادامه دادم:

- بجز جلیلی، مگه قرار دیگه‌ای داشتم؟

کاملا مطمئن به سمت در رفت و گفت:

- نه، فقط جلیلی بود!

بی‌خیال گل را از روی‌ میز برداشتم و شعله هم در را باز کرد. به آنها دید نداشتم، اما صدایش بیان‌گر حضور یک دختر بود.

- ببخشید، آقای تدین نمی‌تونن شما رو ببینند‌. لطفا فردا تشریف بیارید!

- من حتما باید ایشون رو ببینم!

به سمت در رفتم   و با دیدن نوه‌ی آقا ارسلان، متعجب گفتم:

- سلام خانم فروتن، مشکلی پیش اومده؟

قاطع و کمی طلبکارانه گفت:

- بله، می‌خواستم باهاتون حرف بزنم.

اشاره‌ای به گل کردم و گفتم:

- شرمنده باید برم جایی، انشاالله بعداً در خدمت‌تون هستم.

کلافه گفت:

- کار واجبی دارم و گرنه تا این‌جا نمی‌اومدم!

جدی و با اخم‌های درهم گفتم:

- نکنه خانم جون و آقا ارسلان‌‌...

حرفم را برید و گفت:

- مشکلی پیش نیومده، اما در رابطه با اون‌‌هاست!

ناچار دستی به ته‌ریش کوتاهم کشیدم:

- می‌تونید من رو همراهی کنید و توی راه بگید؟ من باید به افتتاحیه هم برسم‌!

شک از چشم‌هایش فریاد می‌کشید، اما با به زبان آوردن جمله‌ی《باشه》موافقتش را اعلام کرد. 

هر دو با شعله خداحافظی کوتاهی کردیم و به سمت آسانسور رفتیم. دکمه‌ی طبقه‌ی همکف و پارکینگ را فشردم.

- تا شما برید جلوی در، من ماشین رو از پارکینگ بیرون میارم. 

بالاخره چشم‌هایش را از کفش‌های بدون‌ پاشنه‌اش گرفت و با نگاهی گذرا به من، گفت:

_ باشه‌. 

بعد از رفتن او به همکف،   موبایلم را از جیب شلوارم بیرون کشیدم و در کسری از ثانیه شماره‌ی مهران را از میان مخاطبینم گلچین کردم.

_ جانم پسر عمو؟

_  جونت سلامت، مهران کجایی؟

_ گالری نقاشی‌ام‌. تو کجایی؟

از آسانسور پیاده شدم و به سمت  هیوندای سفیدم رفتم. ماشین آنچنانی‌ای نبود اما حداقل آبرویم را می‌خرید!

_ منم دارم میام فقط خواستم بگم کارتم دست تو بود، حواست باشه هماهنگ کنی یه وقت ضایع نشم!

_ حله، همراه هم داری؟

با بدجنسی خودم را به نشنیدن زدم و تماس را قطع کردم‌. 

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 6
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

با احتیاط گل را روی صندلی عقب گذاشتم و از پارکینگ خارج شدم. جلوی‌ در ساختمان ترمز زدم و خانم فروتن به سمت ماشین حرکت کرد. حواسم بود که دستش به سمت در عقب رفت اما با دیدن مساحت پر شده توسط گل و کیف اداری‌ام منصرف شد و در صندلی شاگرد جای‌  گرفت.

_ ببخشید مزاحمتون شدم، اما می‌خواستم در رابطه با پدربزرگم باهاتون صحبت کنم. الان یک روزه که به اون خانه سالمندان نقل مکان کردند اما به جای بهتر شدن حال روحیش انگار برعکس شده. با مادرم پرس و جو کردیم و میگن دلیلش مادربزرگ شماست...

حرف‌اش را قطع کردم و گفتم:

_ خیلی معذرت می‌خوام اما مادربزرگ من چند ساله اونجاست و بجز آلزایمرش مشکل دیگه ‌ای نداشت تا اینکه با حضور پدر بزرگ شما ظرف یک روز دوبار حالش بد شده و بهش آرام‌بخش زدن!

برای کنترل خشمش نفس عمیقی کشید:

_ پس یعنی شما می‌گید پدربزرگ من باید از اونجا بره؟ موافق نیستم اما این مسئله رو با مادرم مطرح می‌کنم. خصوصاً هیچ دلم نمی‌خواد وارد خانه سالمندان بشم و شاهد بحث کردن شخصی با پدربزرگم باشم.

با توجه به کنایه‌اش به بحث امروز، یک لنگه از ابرو هایم را بالا انداختم:

_ لطفاً درمورد مسائلی که ازش خبر ندارید نظر ندید.  در ضمن نسبت به بردن پدربزرگ‌تون هم فعلاً به مادرتون چیزی نگید تا بعد از روشن شدن یه چیز‌هایی تصمیم قطعی رو خودم بهشون بگم.

این بار  خیلی در رابطه با کنترل خشم موفق نبود:

_ شمایی که از مسائل خبر دارید می‌شه ما رو هم در جریان بزارید؟

پشت چراغ قرمز استادم و کامل به سمتش چرخیدم:

_ من تنها چیزی که می‌دونم اینه که مادربزرگم و پدربزرگ‌تون همدیگه رو می‌شناسن. البته مادر بزرگ من به خاطر آلزایمر خاطره‌ای رو به یاد نداره.

_ پدربزرگ من هم تا حالا درمورد مادربزرگ‌تون حرفی نزده یعنی یه آشنایی ساده است؟ اگر این‌طوری باشه پس اون همه حال بد و اشک و زاری دیروز چی بود؟

نگاهم را به ثانیه شمار انداختم و متفکرانه گفتم:

_ این آشنایی تحت هیچ شرایطی یک شناخت معمولی نیست. جدا از اون عکس دوتایی که داشتند؛ مادربزرگم خودش و حتی من رو فراموش می‌کنه اما تا امروز همیشه به یاد یک ارسلان نامی بوده که گویا پدربزرگ شماست!

چند ثانیه‌ای به سکوت گذشت تا این‌که شیشه سکوت‌مان را شکست:

_ پس چی کار کنیم؟ من به مامانم چی بگم؟

با دیدن گالری از دور  همزمان با صحبت به دنبال جای پارک می‌گشتم:

_ حالا یه تصمیماتی دارم ان‌شاءالله تا همین یکی-دو روز شما رو  هم در جریان می‌زارم.  آدرسم رو از دکتر گرفتین؟

_ بله، دکتر آدرس‌تون رو لطف کردن.

ماشین را پارک کردم. و هر دو از ماشین پیاده شدیم. تا متوجه شدم که قصد خداحافظی دارد پیش دستی کردم:

_ افتتاحیه‌ی گالری نقاشی یکی از دوستانم هست. خوشحال می‌شم شما هم تشریف بیارید!

لبخند محجوبی زد و جواب داد:

_ خیلی ممنون، مزاحم نمی‌شم. خدانگهدار! 

با شنیدن صدای شهریار به پشت سرم نگاه کردم‌.

_ سلام جناب تدین خیلی خوش اومدین!

این لفظ و حرکات از شهریار بعید بود اما در حضور خانم فروتن چندان تعجبی هم نداشت. چه می‌شه کرد؟ پسر بودیم و در حضور خانم ها بیشتر هوای یکدیگر را داشتیم!

_ سلام شهریار  جان، تبریک می‌‌گم!

دستش را روی سینه‌اش قرار داد:

_ خیلی لطف دارید،  واقعاً خوشحال شدم که تشریف آوردید. بیشتر از این شما و خانم رو سر پا نگه نمی‌ذارم بفرمایید!

خواستم گل را از صندلی عقب بردارم که شهریار کاملا نامحسوس کاغذی را در جیب کتم قرار. در این حین خانم فروتن در جواب شهریار گفت:

_ خیلی ممنون، مبارک باشه ولی من مزاحم نمی‌شم ان‌شاءالله بعد از افتتاحیه به گالری سر می‌زنم!

طفلک شهریار گیج شده بود‌. گویا شک داشت که اصرار بکند یا نه؟ با این وجود دلش را به دریا زد و با خنده مصنوعی‌ای جواب داد:

_ از قدیم گفتن کار امروز را به فردا نباید انداخت! مگه نه جناب تدین؟

لبخند مدل جذابم را از بقچه بیرون آوردم و آن را روی لب‌هایم نصب کردم.

_ بله، با این وجود خانم فروتن رو تحت فشار نمی‌گذارم هر طور خودشون راحت ترن!

برعکس حرفی که زدم بیشتر او را تحت فشار قرار دادم.  خانم فروتن گیر کرده در میان منگنه بالاخره رضایت داد و گفت:

_ پس فرمایید!

 شهریار پیروزمند از جواب خانم فروتن لبخند بزرگی زد و گفت:

_ پس بفرمایید!   جناب تدین زحمت کشیدید. شما خودتون گل بودید، شرمنده کردین!

شهریار هم بازیگر خیلی خوبی بود و من خبر نداشتم!

شهریار با دیدن مهران از دور با یک عذرخواهی به سمتش دوید و من از مهرانِ بیچاره تنها انباری از کارتن‌های در دستش را می‌دیدم.

با خانم فروتن به سمت گالری رفتیم. در همان چند قدم دستم را در جیب کتم فرو کردم و با توجه به حس لامسه تشخیص دادم که کارت دعوت به افتتاحیه بود.

پسرکی که در ابتدای در برای چک کردن کارت ایستاده بود با دیدنم گفت:

_ سلام قربان، کارت‌‌تون رو لطف می‌کنید؟

لبخندی زدم و با اعتماد به نفس همان کاغذ را بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم‌. درست حدس زده بودم کارت دعوت بود!

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 6
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

خب ورود من و خانم فروتن با هم کمی غیر عادی جلوه‌ می‌کرد. بعد از این همه سال، اولین افتتاحیه‌ای بود که دوش به دوش یک خانم به آنجا می‌رفتم و روی صندلی‌‌هایی در مجاور یکدیگر می‌نشستم. اصلاً نمی‌دانم چرا دعوتش کردم؟ 

شهریار همیشه دو بار در سال گالری نقاشی‌اش را راه‌ می‌انداخت تا آثار خودش و بهترین شاگردهایش را در معرض دید و فروش بگذارد. 

بعد از مقدمات افتتاحیه هر کسی برای دیدن تابلوها صندلی‌اش را ترک کرد.

- فکر کنم حضورت در اینجا با رودربایستی بود!

به سمتم چرخید و برای اینکه مثلاً تمایلش را نشان بدهد گفت:

- نه اصلاً، اتفاقا خیلی خوشحال شدم که اینجا حضور داشتم. 

لبخندی از روی‌ تشکر زدم‌. از دور مهران را دیدم  که با هر قدم به ما نزدیک‌تر می‌شد. به پایش ایستادم:

- سلام مهران عزیز؛ خوبی؟

خانم فروتن هم ایستاد به سلام کوتاهی اکتفا کرد.

- سلام کوروش جان، سلام خانم خوشحالم از آشنایی‌تون!

دستم را به کمر مهران زدم:

- مهران جان پسر عموی من هستند و ایشون هم خانم فروتن!

- نمی‌رید تابلوها رو ببینید؟ شهریار این‌بار غوغا کرده‌ها!

خانم فروتن لبخندی زد و هم‌زمان با برداشتن کیفش از روی‌ صندلی گفت:

- متاسفم اما من باید برم. ان‌شاءالله به گالری سر می‌زنم. از قول من از آقای شهریار هم عذر خواهی کنید!

فکر‌ می‌کردم با برداشتن  کیف‌اش قصد دیدن تابلو‌ها را دارد اما زهی خیال باطل! 

- پس شما رو می‌رسونم!

- خیلی ممنون، تاکسی می‌گیرم!

دوست نداشتم بیشتر از این تعارف کنم:

- هرطور راحتید!

او را تا ورودی همراهی کردم و بعد از حساب‌ کردن تاکسی دربستی، او را راهی مقصدش ساختم. ساعت، شش و نیم را نشان می‌داد و بهتر بود من هم کم-کم برای رفتن به خانه‌ی سالمندان آماده می‌شدم. 

- بَه-بَه کوروش خان، سوپرایز می‌کنی!

با خنده به سمت در ورودی و نگاه‌های مرموزانه‌ی شهریار و مهران رفتم.

- باور کنید آخرین کسی که فکر می‌کردم باهاش به این افتتاحیه بیام اون بود!

مهران چپ-چپ نگاه‌ام کرد:

- آها،  یعنی خانم از توی  تخم‌مرغ شانسی دراومده؟

با دستانم آن دو را به سمت ورودی هدایت کردم:

- تقریبا آره، ولی دَم بازیگری شهریار گرم، جوری تحویلم گرفت که خودم  هم باورم شد چه آدم سرشناسی‌ام!

شهریار دستش را روی سینه‌اش گذاشت:

- خاک پاتیم، انجام وظیفه بود!

هر سه نفرمان خندیدیم و بالاخره شهریار را راهی گفت‌وگو با منتقد فرانسوی‌اش کردیم. 

- امشب میایی خونه‌ی عمو امیر؟

هر دو دست‌ام را در جیب شلوارم فرو کردم و با این کار گوشه های کتم عقب رفتند.

- نه جایی کار دارم. تو چی؟ نمی‌خوای به خانم جون سر بزنی؟ تنها ملاقاتی‌ای که داره منم!

بحث را کاملاً آشکارا عوض کرد:

- نگفتی این خانم فروتن از کجا پیداش شد!

هیچ نسبت و رابطه‌ای را پیدا نکردم؛ از طرفی هم قطعاً نمی‌توانستم بگویم که صبح با پدربزرگ‌اش بحث کردم و عصر با خودش به افتتاحیه‌ آمدم: 

- یه آشنا‌یی دور با خانم جون  داره. در کل خیلی اتفاقی اومد!

یکی از گوی‌های قهوه‌ای‌اش را زیر پلک‌‌اش پنهان کرد و چشمکی زد:

- مراقب باش خیلی اتفاقی نره!

- جو گیر نشو تازه امروز دیدمش، من هم پیگیر این چیز‌ها نیستم.

سرش را تکان داد و با افسوس گفت:

- بله، شعله که نتونست شعله‌ی عشق رو به دلت بندازه این که تازه امروز سر و کله‌اش پیدا شده!

کشیده و با حرص گفتم:

- مهران!

***

منتظر در اتاق دکتر راه می‌رفتم و بر‌ای تمام شدن وقت شام لحظه شماری می‌کردم تا اینکه در اتاق باز شد و دکتر در چارچوب قرار گرفت:

- چرا توی‌ تاریکی رژه می‌ری؟

دستش را به سمت کلید‌ برق برد و با روشن کردن‌اش لحظه‌ای پلک‌هایم را پلمپ کرد. 

- کوروش، چرا انقدر نگرانی؟ ‌می‌خوای پرونده یکی از مریض‌ها رو بهت بدم سرگرم شی فکر و خیال نیاد سراغت!

لبخند بی‌جونی زدم و گفتم:

- آره، شاید تونستم معده رو از دادگاه تبرئه کنم. شاید هم کلیه‌ها رو راضی کنم شکایت‌شون رو پس بگیرن!

پشت صندلی میزش قرار گرفت و گفت:

- با آقا‌ی فروتن حرف زدم. می‌تونی بری پیشش!

به سمت در رفت‌ام اما هنوز خیلی دور نشده بودم که به اتاق دکتر برگشتم:

- کجاست؟ 

سرش را بالا آورد و از زیر عینک مربعی‌اش نگاهی به من انداخت:

- اتاق چهارده! 

@reyyan

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 6
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

محکم و ثابت قدم خودم را به اتاق آقا ارسلان رساندم و  بلافاصله بعد از در زدنم، گفت:

- بفرمایید‌.

دلم را به دریا زدم و دستگیره‌ی سرد فلزی را فشردم.

- سلام.

نگاه غمگین‌اش را به سمت قاب عکس خودش و خانم جون انداخت و یک مرتبه سر اصل مطلب  رفت.

- می‌دونم می‌خوای از گذشته سر در بیاری.

آرام روی صندلیِ خشک خانه‌ی سالمندان نشستم: 

- می‌خواید برام تعریف کنید؟

- برات می‌گم؛ حقیقتاً توی اون دوران، کمتر دختری می‌تونست بره دانشگاه ولی...

*** 《سال هزار و سیصد و چهل و نه》

کنار در مدرسه منتظر ایستاده بودم بلکه مرضیه دل از مدرسه بکند. بند کیفم را در لا به لای انگشتانم به بازی گرفتم که بالاخره سر و کله‌اش پیدا شد:

- کجا موندی؟!

به سختی نفسش را تازه کرد:

- ببخشید، حالا چرا عجله داری؟ 

سپس با شیطنت خودش جواب خودش را داد:

- بله یادم نبود که آقا‌تون فردا عازم فرنگ می‌شه و امشب هم حاج عمو همه رو وعده گرفتن!

با چشم‌های گرد شده نگاهی به چهره‌ی بی‌خیال مرضیه انداختم.

- تو از کجا می‌دونی؟

- آقا داداشم دیشب گفت که پسر حاج محمود داره می‌ره فرنگ. فقط مهرانه خانم حواست رو جمع کن یه وقت دیدی رفت فرنگ و یادش رفت شیرینی خورده‌ی شما بوده. هر چند آقا کاوه‌تون یه جوری خاطر خواه شماست که عمراً یادش بره!

بی‌خیال شانه‌هایم را بالا انداختم:

- خب یادش بره. مگه من انتخابش کردم که حالا واسه از دست دادنش نگران باشم!

راستش کمی‌ دروغ می‌گفتم، بهانه‌ام بود که کاوه را من انتخاب نکردم. اما در بهترین بودن او هیچ شکی نبود. از وقتی چشم باز کردم شیرینی خورده‌ی هم بودیم و در گوش‌مان می‌خواندند که عقد دخترعمو و پسرعمو  را در آسمان‌ها خوانده‌اند. با صدای‌ مرضیه از فکر کاوه بیرون پریدم.

_ یعنی تو می‌گی کاوه که این همه خاطر خواه توعه بره فرنگ ولت می‌کنه؟ محض یادآوری بار اولش که نیست، چند ساله می‌ره و بر‌می‌گرده.

لبخند خجولانه‌ای تحویلش دادم و گفتم:

_ این‌ها رو ول کن حاج خانم رو بگو که بعد از ناهار من رو می‌بره خونه حاج عمو تا کمک حال‌شون باشم!

صورت مرضیه برای پنهان کردن خنده‌اش مچاله شد:

_ دیگه عروس حاج عمو شدن دردسر داره مهرانه خانم.  همه‌اش به خوشگلی و چشمای عسلی نیست؛ باید کدبانو هم باشی!

_ مرضیه حاج بابات واسه دانشگاه رضایت داد؟

سرش را تکان داد:

_ بالاخره راضی شد، تو  چی؟ 

نگرانی و دلشوره از حرف‌هایم  می‌چکید:

- حاج آقا از اول هم دلش می‌خواست من برم دانشگاه، می‌گفت مهرانه نباید با این دختر‌های فرنگی که میان تهرون فرق داشته باشه اما از یه طرف هم می‌خواد نظر کاوه و حاج عمو رو هم بدونه‌. آخه هر چی نباشه...

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 5
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

حرف‌ام را نیمه تمام گذاشتم. مرضیه نگاهی پرسشگر را حواله‌ام کرد  و شروع به دلداری دادن کرد.

_ مطمئنم که حاج عمو و کاوه راضی‌اند. آخه زشت نیست کاوه با اون همه برو و بیا زن دانشگاه نرفته داشته باشه؟!

دل من هم به همین حرف‌ها خوش بود. خانه‌های من و مرضیه رو به روی یکدیگر بود و همین موجب دوستی چندین و چند ساله‌مان می‌شد.  مرضیه ضربه‌ای به پهلویم زد و گفت: 

_ مهرانه، نبینم نگران باشی‌ها!

صداهایی که از حیاط به گوش می‌رسید بیانگر این بود که فشردن زنگ در تلاش بی‌خودی است. بنا بر این  در خانه‌مان را کوبیدم و با نگاهی که فریاد می‌کشید نگران ویرانی کاخ آرزو‌هایش است گفتم:

_ باشه.

امسال دومین سالی بود که کنکور برگزار می‌شد. شوق حضور در دانشگاه و عشق به شیمی مرا وادار می‌کرد تا برای کنکور تلاش کنم.

بالاخره ریحانه‌ی شش ساله خودش را به در رساند. 

_ سلام آبجی جونم!

لپ‌های کوچک‌اش را بوسیدم.

_ سلام آبجی خوشگل من چطوره؟

همانطور که از پله‌های ورودی حیاط پایین‌ می‌رفتیم ذوق زده جوابم را داد:

_ می‌خوایم بریم خونه‌ی حاج عمو. آبجی زودی لباست رو عوض کن تا زودتر بریم!

از ذوق و عجله‌ی کودکانه‌اش خنده‌ام گرفت:

_ باشه، زود آماده می‌شم.

با دیدن حاج خانم کمی‌ لبخندم را کمرنگ کردم و ادامه دادم:

_ سلام حاج خانم!

تشت لباس‌های شسته‌ شده را روی زمین نهاد و  سرش را به سمت من چرخاند:

_ سلام به روی ماهت، مهرانه مادر این ریحانه من رو کچل کرد. هر چند زشت می‌شه اگه بزاریم دیر وقت بریم خونه حاج عموت، برو لباس‌هات رو عوض کن تا من سفره رو می‌چینم بریم کمک حال‌شون!

به سمت پله‌های ایوان رفتم و جواب‌اش را در یک《چشم》خلاصه کردم.

به سرعت لباس‌هایم را با پیراهن بلند سبز پسته‌ای و شلوار جورایی مشکی عوض کردم. لباسم تا یک وجب مانده به قوزک پا‌هایم بلندی داشت و در عین سادگی تمام ظاهر موجه‌ای را می‌ساخت. 

روسری نقره‌ای از ساتن را روی انبوه مو‌های قهوه‌ای روشن‌ام انداختم  و دل از اتاق مشترکم با ریحانه کندم.  سفره‌ی چیده شده‌ی رو به رویم یادم انداخت که چقدر گرسنه بودم.

دست پخت مادرم حرف نداشت و با تمام وجود آن قیمه را از سفره به معده‌ام منتقل می‌کردم که صدای حاج خانم از اتاقم به گوش رسید:

_ مهرانه اون لباس آبی که طیبه خانم سوغات آورده بود کجاست؟

برای بهتر قورت دادن غذای در گلویم کمی دوغ نوشیدم.

_ گذاشتمش تَه کمد‌‌. برای چی می‌خواین؟

جواب‌ام را نداد اما در نهایت با همان لباس در چارچوب در قرار گرفت. 

_ این‌ لباس‌هات کثیف می‌شه و بوی غذا می‌گیره زشته شب هم با این‌ها بیایی جلو بقیه. 

درست می‌گفت اما اگر هم درست نمی‌گفت مجبور بودم قانع شوم. میان نسل من و پدر و مادرهای‌مان دیوار‌های بلندی کشیده بود و هیچ کدام برای بیان احساس‌مان راحت نبودیم.

بعد از جمع کردن سفره و شستن ظرف‌ها چادر طوسی‌ام را با نقش و نگار‌های عجیب‌اش سر کردم و از خانه بیرون زدیم. با خانه‌ی حاج عمو تنها چند کوچه فاصله داشتیم.

خانه‌ی حاج عمو حسابی شلوغ بود. بچه‌ها در کنار حوض به دنبال یکدیگر می‌دویدند و خانم‌ها هم مشغول تدارک مهمانی امشب بودند. زن‌ عمو بعد از این‌ که تمام قربان صدقه‌های دایره لغات‌اش را نثارم کرد تا چشم برخی از خانم‌های حاضر را بیرون آورد، مرا رها کرد. 

کاوه تنها یک خواهر به اسم توران داشت که دو سال از خودش کوچکتر بود‌. توران با یکی از حجره‌دار های تهران ازدواج کرده بود و تنها یک پسر بچه‌ی سه ساله ثمره‌ی ازدواج‌اش بود.

با این وجود من و توران مسئول تفت دادن گوشت‌ها شدیم. جَوّ شادی در میان‌مان حاکم بود و صدای صبحت خانم‌ها با شیطنت بچه‌ها درهم آمیخته شده بود. 

تا حوالی شش عصر درگیر کار‌های ریز و درشت بودیم تا اینکه با اشاره‌ی حاج خانم رو به توران گفتم:

_ توران جون اگه کار‌ها تموم شد تا بریم لباس‌هامون رو عوض کنیم‌. الان مهمون‌ها میان!

توران دست‌های خیسش را با گوشه‌ی دامن لباسش خشک کرد:

_ راست می‌گی‌ها، برو توی یکی از اتاق‌ها تا منم بیام.

رابطه‌ی خوبی با توران داشتم  اما این موجب نمی‌شد تا برای تعویض لباس‌هایم در حضور او راحت باشم. از وقفه‌ی پیش آمده استفاده کردم و سریع پیراهنم را عوض کردم.

آبی فیروزه‌ای لباسم با گردنبد فیروزه‌ی گردن‌ام تناسب زیبایی داشت و گل‌دوزی‌های روی سر آستین و یقه‌ام جلوه‌ی زیباتری را ساخته بود. 

آبی چارقدم روشن‌تر از لباسم بود  و تا خواستم بیشتر در آیینه خودم را تجزیه و تحلیل کنم توران وارد اتاق شد.

_ ماشالله مهرانه جون چقدر رنگ آبی روت می‌شینه!

 

_ ممنون توران جون، نظر لطفته!

 

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 5
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

وارد پذیرایی شدم و با مهمان‌ها به احوال پرسی پرداختم‌ و باز هم با اشاره‌ی نامحسوس حاج خانم در کنار زن عمو نشستم. 

رسماً تعداد زیادی از حضار  را نمی‌شناختم و این در رابطه با خانمی که شروع به صحبت کرد هم صادق بود:

_ زهرا خانم، آقا زاده رو نمی‌بینم. مثلاً این مهمونی برای آقا زاده است ها!

زن‌ عمو که بیشتر از هر چیزی در دنیا روی کاوه حساس بود گفت:

_ ان‌شاالله مجلس مردونه تر که بشه آقا کاوه هم میان!

همان خانم نسبتا چاق و طعنه زن که گویا نام‌اش مریم بود باز هم رشته‌ی بحث را در دست گرفت:

_ عروس خانم‌ چرا ساکتی؟

محجوبانه نگاهی به او انداختم و با خوش‌رویی گفتم:

_ از صحبت بزرگتر‌ها بهره می‌برم!

این بار خانم دیگری که در کنار مریم نشسته بود متعجب پرسید:

_ عروسِ آقا کاوه شمایین؟ نشناختم، آخه انگشتر نشون که ننداخته دستش. از اون لحاظ!

گویا این زن از روی‌ چهره کسی را نمی‌شناسد؛ بلکه با انگشتر و جواهراتش شناسایی می‌کند. زن عمو این بار به جای من جواب داد:

_ مهم اینه که مهرانه خانم شیرینی خورده‌ی آقا کاوه‌ است.  البته بعد از اینکه آقا کاوه از فرنگ برگشت  و عروس خانم هم رفت دانشگاه انگشتر نشون، عقد و عروسی‌ای می‌گیریم که لنگه‌اش رو کسی نگرفته!

با شنیدن کلمه‌ی《دانشگاه》قلب‌ام آرام گرفت و گویی آب خنکی روی آتش نگرانی‌ام ریختند. حوصله‌ی بحث‌های‌شان را نداشتم و خدا را شکر توران صدایم کرد:

_ مهرانه جون، گلم یک لحظه میایی؟

با ببخشید کوتاهی به سراغ توران رفتم و با هم وارد مطبخ شدیم. 

_ کاری‌ داریم؟

توران‌ پسرش را در آغوش کشید:

_ خیلی مظلوم اون بین گیر افتاده بودی گفتم نجاتت بدم!

لبخند بزرگی زدم و با همان صورت بشاش گفتم:

_ خدا خیرت بده!

بالاخره همه جمع شدند و سفره‌ی شام در پذیرایی های زنانه و مردانه پهن شدند‌. همه چیز بی عیب و نقص بود! بعد از جمع کردن سفره، در مطبخ مشغول بودم که  توران برای صدمین بار مرا مورد خطاب قرار داد:

_ مهرانه جون، بی زحمت از زیر زمین دَبه‌ی ترشی کلم رو میاری؟ 

_ چشم. 

بدون اتلاف وقت چادرم را سر کردم و به سمت زیر زمین راه افتادم. با احتیاط کلید برق را فشردم و بعد از اطمینان از روشن شدن آنجا، پله ها را طی کردم و به سمت قفسه‌ی ترشی‌ها رفتم. 

_ سلام!

ترسیده، سریع به پشت‌سرم چرخیدم و با کاوه رو به رو شدم. از روی‌ خجالت چادرم را محکم‌تر چسبیدم و نگاهم را به دمپایی‌هایم انداختم:

_  سلام!

_ خوبی؟

نگران از ورود کسی نگاهم را به پشت سرش که به در ختم می‌شد انداختم:

_ ممنون.

از روی‌ شک نگاهی به پشت سرش انداخت و بعد از اطمینان گفت:

_ نگران نباش، کسی نمیاد! 

دست نوشته پایم را گم کرده بودم، بی اختیار دوباره به سمت قفسه‌ی ترشی برگشتم که ادامه داد:

_ دنبال ترشی هم نگرد. بهونه‌ی توران بود!

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 5
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده 

خجالت زده دستانم را در هم گره زدم و منتظر ادامه حرف‌هایش ماندم اما تنها حکم‌ران بینمان سکوت بود. برعکس من او چشم و ابرویی مشکی داشت با مو‌هایی به رنگ شب.

سرم را بالا آورم و کاوه‌ای را دیدم که از پهلو‌ی چپ‌اش به ستون کنارش تکیه داده بود و دست به سینه، مهرانه‌ی شیرینی خورده‌اش را می‌نگرید. 

_ می‌خوای چیزی بگی؟

تکیه‌اش را از ستون برداشت و یکی از دست‌هایش را به سمت ته‌ریش کوتاه‌اش برد.

_ حقیقتا می‌خواستم یک خبر رو بهت بدم با چاشنی معذرت خواهی!

متعجب پرسیدم:

_ معذرت خواهی؟

_ بابام رو راضی کردم که همین‌طور که من با دانشگاه مخالفتی ندارم اون هم نداشته باشه!

با وجودی که از زن عمو شنیده بودم اما الآن دلم قرص شد و ذوق زده دستانم را بهم کوبیدم:

_ وای، دستت درد نکنه. عالی شد!

لحظه‌ای به خودم آمدم که در حضور کاوه از حریم وقار خارج شده بودم. گره دست‌هایم را باز کردم و خودم را به همان معیارهای وقار رساندم:

_ ببخشید، یعنی... ممنون!

اما او سعی نکرد تا قلمرو وسیع لبخندش را محدود کند. نمایشگاه دندان های سفید و یک دستش تازه افتتاح شده بود!

_ خواهش می‌کنم. 

به یاد عذر خواهی‌ای که می‌گفت افتادم و برای عوض کردن بحث دیواری کوتاه‌تر از آن پیدا نکردم:

_ عذرخواهی برای چی بود؟

لبخندش از بین رفت و ناخودآگاه دست‌ چپ‌اش را پشت گردنش قرار داد.

_ خب، برای راضی کردن بابام نمی‌تونستم بگم چون خود مهرانه... یعنی مهرانه خانم دوست داره بره دانشگاه مخالفتی ندارم‌. در عوض گفتم مرد فرنگ رفته باید زن دانشگاه رفته داشته باشه. سر این حرف...

با قیچی حرف‌اش را بریدم:

_ نیازی به عذرخواهی نیست، درک می‌کنم! 

به سرعت اولین ظرف ترشی‌ای که نزدیکم بود را برداشتم و ادامه دادم:

_ بهتره که تا کسی نیومده بریم. خوبیت نداره!

سرش را تکان داد و مظلومانه گفت:

_ درسته، اما یادت باشه طولانی‌ترین صحبت بین‌مون رو تو این زیر زمین داشتیم!

درست می‌گفت امشب رکورد طولانی‌ترین مکالمه‌مان را  زدیم. از کنارش رد شدم اما تنها یکی از  پله‌ها را طی کرده بودم که برگشتم:

_ ممنون!

چهره‌اش رنگ تعجب گرفت:

_ برای چی؟

_ اینکه همیشه هوام رو داری!

بعد از ادای آن جمله‌ی سنگین مثل موش فرار کردم و از پله‌های زیر زمین خودم را به مطبخ رساندم. این جمله عجیب در دلم سنگینی می‌کرد. از همان کودکی‌ام تا به الان همیشه حواسش به من بود. شبیه برادر اما از جنسی دیگر!

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

دبه‌ی ترشی را در گوشه‌ای نهادم و برای تنظیم نفس‌های بند آمده‌ام تمام تلاشم را در پیش گرفتم. توران با لبخند بزرگی‌اش گفت:

_ عروس خانم‌ چرا لپ‌هات  هم‌رنگ انار شده؟

نگاه شرمگین‌‌ام را برای  لحظه‌ای کوتاه به نگاه توران دوختم. سکوت تنها جوابی بود که دریافت کرد. در پنهان کردن خنده‌اش موفق نبود  و این کمی برای من نگران کننده بود.

ساعت یازده و نیم شب بود که از جمع مهمان‌ها فقط اقوام نزدیک باقی ماندند. شستن ظرف‌ها تمامی نداشت و بدون شک امشب‌ به تشک نرسیده بی‌هوش می‌شدم.

آن شب تعدادی از جمله خانواده من قرار شد که شب را در خانه‌ی حاج عمو بخوابند تا صبح الطلوع برای بدرقه‌ی کاوه حضور داشته باشند. بالاخره ساعت یک  بامداد بود که تشک‌ها پهن شدند و همه‌ی خانم ها در پذیرایی بزرگ خانه‌ی حاج عمو جای گرفتند.

تازه مهر ماه بود و مرد‌های جوان‌تر پشت‌بام را برای خواب ترجیح دادند. هرچند کاوه با وجود اینکه جوانی بیست و شش ساله بود خودش را با دسته‌ی پسرهای جوان سازگار نمی‌ساخت. همین هم موجب  سلام و علیک‌ تجاری‌اش با تعدادی از بزرگان تهران بود!

هنوز کاسه‌ی خوابم نیمه پُر هم نشده بود که با تکان های حاج خانم پرده از چشم‌‌های عسلی‌ام برداشتم.

_ مهرانه مادر پاشو!

بی‌حال و به سختی نشستم و کش و قوسی به بدن‌ام دادم. کم-کم همه بیدار شدند و به تکاپوی صبحانه و خداحافظی با کاوه افتادند. در این بین مثل همیشه مُهر سکوت بر لب‌هایم زده بودم و تنها نظاره‌ می کردم.

تقریبا این شخصیت و رفتار منزوی را حیا و وقار می‌‌نامیدند. بالاخره بعد از آن ملاقات دیشب دوباره کاوه را با همان چشم‌های نافذ مشکی دیدم. چمدان قهوه‌ای نسبتاً بزرگ‌اش را در صندوق عقب قرار داد  و آخرین نگاه‌اش را حواله‌ی من کرد. پرتو‌های آفتاب تازه کمی سَرَک می ‌کشیدند و فضای‌ عرفانی‌ای را به ارمغان آورده بودند. 

عطر اسپند و خاک نَم گرفته به همراه صدای لاستیک ماشین حاج عمو در گوشه‌ی ذهنم حک می‌شد؛ گویا می‌دانستند که یکی از بزرگترین خاطرات زندگی‌ام در حال به وقوع پیوستن است.

دو ماهی از رفتن کاوه  می‌گذشت و من حسابی کتاب به دست بودم تا اینکه آن شب لعنتی فرا رسید. با تن صدای آرام و خواب آلودی گفتم:

_ ریحانه چرا نمی‌خوابی؟

باز هم صداهایی به گوش رسید. به پهلو چرخیدم و ریحانه را در عالم خواب کنارم دیدم. پس این سر و صدا از چی بود؟‌

ویرایش شده توسط فاطی زارعی
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

تا خواستم بنشینم در اتاق باز شد. 

عرق سردی بر پیشانی‌ام نشست. چشم‌هایم را روی هم  فشردم و ملافه را محکم در چنگم مچاله کردم.

_ اینجا رو ول کن دزدیم، بی‌ناموس که نیستیم. ناموس مردم اینجا خوابیده!

ناخودآگاه چشم‌هایم به اندازه‌ی نارنج شیراز درشت شد! دوباره همان صدای زمزمه‌وار مردانه به گوش رسید:

_ مگه با تو نیستم؟

_ خفه شو تا بیدارشون نکردی. اتفاقاً نصف طلاها باید اینجا باشه!

از ترس نمی‌دانستم باید چه کار کنم. خدایا، خودت کمک کن‌! از ترس بدنم در رعشه فرو رفته بود. توانایی انجام هیچ کاری را نداشتم. مغزم قفل کرده بود اما باید صبر می‌کردم تا آنها بیرون بروند تا کاری کنم. اما چه کاری؟!

صدای لولای در کمدم بلند شد و همین باعث تکان خوردن ریحانه شد. خدا کند ریحانه همین طوری  خواب بماند!

_ زود باش!

_ تو برو سراغ بقیه‌ی اتاق‌ها. اینجا وایسادی چه غلطی بکنی؟

تنها کاری که از دستم برمی‌آمد دعا خواندن بود بلکه حاج‌آقا   و حاج‌خانم بیدار شوند. چند دقیقه‌ای که هر یک به تنهایی یک قرن بود گذشت تا این‌که آن مرد از اتاقم بیرون رفت. 

مثل جن زده ها نشستم و سریع چارقدم را محکم کردم. حالا باید چه کار کنم؟ تنها امیدم حاج‌آقا بود اما فاصله‌ی اتاق‌هایمان زیاد بود. ترسیده چترم را از گوشه اتاق برداشتم و محض احتیاط گلدان شمعدانی روی طاقچه را هم در دست دیگرم گرفتم‌. 

درست مثل همان دزدها آهسته  و پیوسته خودم را به پذیرایی رساندم. قلبم در حلقم می‌تپید و لرزش محسوس دستم از فرسنگ‌ها نمایان بود. ناگهان چشمم به تلفن افتاد و چراغ زردی در بالای سرم روشن شد. قدرت شهربانی و و نظمیه‌چی خیلی بیشتر از پدر پنجاه و شش ساله‌ام بود!

با انگشتانی لرزان حلقه‌ی چرخان تلفن را تا آخر می‌کشیدم اما صدایش در آن سکوت محض بلندتر از تصوراتم بود. متوجه اطرافم نبودم و حتی متوجه‌ی جمله‌بندی شخصی که جواب داد هم نشدم. فقط می‌دانم که حرف‌اش را قطع کردم و با صدایی که از چاه بیرون می‌آمد گفتم:

_ دزد اومده... محله‌ی یو... یوسف آباد خیابون مدّبر خونه‌ی... حاج مصطفی تدین!

با شنیدن صدای پایی زبانم بند آمد. سریع تلفن را قطع کردم و ناخودآگاه نمره‌ی تلفن خانه‌ی خان عمو را با سرعت نور گرفتم.  نمی‌توانست‌ام صبر کنم. خدایا خودت پناهم باش!

صدای پا نزدیک‌تر شد. چشم و امیدم به کاوه و حاج‌ عمو بود.  هیچ جایی برای پنهان شدن نبود. دست و پایم را گم کرده بودم، برای فرار نیم خیز شدم و به سمت در پذیرایی رفتم اما با یک مرد بزرگ جسته رو به رو شدم. هیچ حرفی رد و بدل نشد؛ در عوض دو نگاه مبهوت و قفل شده بهم بود که به یکدیگر زل زده بودند. 

گویا هیچ کدام‌مان توقع دیدن دیگری را نداشتیم. یک قدم به سمتم آمد که نور ماه از پنجره روی چاقوی پنهان در دست‌اش افتاد و نورش را منعکس کرد. 

از ترس جیغ بلندی کشیدم و شمعدانی سرخ عزیزم را به سمت‌اش پرتاب کردم‌. بدترین نشانه‌گیری هجده سالی بود که از عمرم می رفت! گلدان درست در دو متری‌اش فرو آمد و هزار تکه شد. هرچند به دلیل نابود کردن قالیچه، احتمال‌اش زیاد بود که حاج‌خانم هم مرا هزار تکه کند.

در آن بین شدید حمایت‌های همیشگی و بی‌منت کاوه را می‌خواستم. اما تازه به خاطر آوردم که  کاوه در فرنگ به سر می‌برد و روح‌اش هم خبردار نیست.  باز هم جلو آمد که چترم را چون گرز رستم بالا آوردم اما لرزش تن نحیف‌ام در همان تاریکی هم نمایان بود. 

صدایی پشت سرم گفت:

_  چرا وایسادی باید فرار کنیم!

غافلگیر و دوباره جیغ کشیدم. هول شدم و پایین لباسم زیر پایم قرار گرفت و نقش زمین شدم. حاج آقا با تفنگ شکاری ‌اش و ریحانه نیز به جمع‌مان اضافه شدند و این‌بار صدای فریاد ریحانه با فرار آن دو دزد یکی شد.

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

حاج‌ خانم  قندان شده در چادر نفس‌زنان جای قبلی حاج آقا را پُر کرد. ریحانه سریع در آغوشش جای گرفت و سفره‌ی گریه‌اش را باز کرد. 

_ اینجا چه خبره؟

نفس عمیقی کشیدم و از جا برخاستم.

_ دزد اومده!

حاج خانم زانو‌هایش کشش نداد، روی زمین نشست و نالید:

_ یا قمر بنی هاشم! 

قدمی به سمت در برداشتم که با واکنش حاج خانم مواجه شدم.

_ کجا داری می‌ری؟ مهرانه!

بی‌توجه به صدا زدن هایش خودم را به ایوان رساندم. هراسان با چشمم وجب به وجب اطرافم را کاویدم بلکه سلاح خوبی پیدا کنم.  در نهایت   چوبی را که برای تکاندن  خاک قالی بود را از گوشه‌ی ایوان برداشتم.

  با دمپایی های‌ لنگه به لنگه از پله‌ها پایین رفتم‌.  حاج آقا یکی از دزدها را در گوشه حیاط گیر انداخته بود اما دزد  دوم را که  آویزان از دیوار بالا می‌رفت را پاک از یاد برده  بود. چشم‌هایم را ریز کردم و متوجه شدم آن دزدی که تلاش می‌کرد از دیوار بلند حیاط، خودش را بالا بکشد همان دزد چاقو به دست بود.

نفهمیدم چطور دامنه‌ی لباسم را در دست چپم کمی جمع و جور کردم و خودم را به دزد آویزان رساندم. سریع با دست راستم چوب را در کمرش فرود آوردم که صدای نعره‌اش تا عرش رفت و نقش زمین شد.

از ترس چند قدم را عقب گر  کردم و دوباره چوب را برای محافظت از خودم بالا آوردم اما زمانی که با چوب شکسته شده مواجه شدم چشم‌هایم به بزرگ ترین حالت معمول درآمد. تقریباً به نصف طول اولیه‌اش رسیده بود.

با نگاه کوتاهی متوجه شدم که حواس حاج آقا و دزد دیگر به من معطوف شده است.

_ به جون عزیزم همه‌ی طلاهاتون دست اونی بود که خواهر ناکارش کرد. بزارید من برم!

حاج آقا لوله تفنگ را به دزد رو به رویش نزدیک‌تر کرد.

_  ساکت شو. دخترم برو شهربانی رو خبر کن!

با ترس نگاهم را دوباره از دزد افتاده روی زمین برداشتم و به حاج آقا دوختم:

_  خبر دادم؛ الان‌هاست سر برسن!

ناگهان در حیاط به شدت کوبیده شد. از ترس، بی‌خیالِ دزد و هرچیزی شدم و به پشت سر حاج آقا پناه بردم‌. حاج آقا مقتدرانه و با صدایی رسا گفت:

_ کیه؟

صدای عمو که از همین فاصله‌هم نفس-نفس زدن هایش را می‌شد تشخیص داد به گوش رسید:

_ مصطفی منم، محمود؛ در رو باز کن. اونجا چه خبره؟!

حاج آقا سرش را کمی به سمت‌ام متمایل کرد و گفت:

_ عموته برو در رو باز کن، خیالت راحت اون یکی که دراز به درازش کردی، این هم اینجا گرو منه. برو هوات رو دارم!

دلم قرص شد و بدون فوت وقت به سمت در حیاط رفتم. پله ها‌ی ورودی را که طی کردم و پالون در را برداشتم.  پشت در عمو و دو مرد دیگر بودند که از صورت‌شان مانند ابر، نگرانی می‌بارید!

_  عمو  چی شده؟ سالمین؟ اینجا چه خبره؟ چرا جیغ زدی؟

حاج آقا به جای من جواب داد:

_ چیزی نیست داداش دزد اومده. 

رو به حاج عمو گفتم:

_ حاج عمو اون یکی که افتاده چاقو داره‌. می‌ترسم؛ بهتره یکی بره چاقوش رو برداره!

پسر جوانی که همراه حاج عمو بود گفت:

_ حاج محمود می‌خواید تا شهربانی بیاد، حداقل برم دست و پاش رو ببندم؟

حاج عمو سرش را تکان داد و از پله‌ها پایین رفت‌‌.

_ ارسلان جان، فقط مراقب باش. داداش شهربانی رو خبر کردین؟

حاج آقا برای لحظه کوتاهی نگاه‌اش را از  دزد به حاج عمو سوق داد.

_ گویا مهرانه زنگ زده!

دیگر توان ایستادن نداشتم و در همان پله‌ی اول نشستم. همراهان حاج عمو، مرد نسبتا مسن و همان پسر جوان بودند که از کنارم گذشتند‌‌.

_ حاج مصطفی، بنده میرزا حسین‌ام. گویا خوش‌موقع با هم آشنا نشدیم!

به ناگاه دزد چاقو به دست مچ دست ارسلان را گرفت و او را به دیوار پشت سرش کوبید.  سیخ بر جایم میخکوب شدم. ارسلان پیش دستی کرد و با پایش چاقویی را که روی زمین افتاده بود  به دورترین نقطه ممکن هُل داد؛ درست جلوی پاهای من! 

حاج عمو و میرزا حسین به کمک‌اش شتافتند و حاج آقا هنوز هم با اسلحه‌ی شکاری خالی‌اش دزد دیگر را تهدید می‌کرد. صدای ترمز چند ماشین پشت سر هم رسیدن شهربانی را نوید می‌داد. به سختی به سمت در رفتم و بعد از شنیدن صدای مأمور در را گشودم.

_ شهربانی، از جاتون تکون نخورید!

ویرایش شده توسط فاطی زارعی
  • لایک 4
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

با وجود آن تعداد زیاد مرد، درست نبود که من در حیاط بمانم. بی‌توجه به بقیه وارد خانه شدم و خودم را به اتاقم رساندم. به در اتاق تکیه دادم و  اسباب و اثاثیه‌ی نفس حبس شده‌ام را از ریه‌هایم بیرون انداختم.

چادر رنگی‌ام را از کمد برداشتم و سر کردم. وقتی نگاهم به تشک ریحانه  خورد، تازه به یاد حاج خانم و افتادم‌.

صدای مردان یاالله گویی که وارد خانه می‌شدند به گوش می‌رسید. از اتاق بیرون زدم و به سمت پذیرایی رفتم اما اثری از حاج خانم و ریحانه نبود. سرگردان خواستم تا از پذیرایی هم بیرون بروم اما لبه‌ی تیز گلدان شکسته‌ی روی زمین در پای راستم فرو رفت! 

از درد در کنار خاک و تکه‌های شکسته‌ی گلدان نشستم. 

_ خانم، خانم تدین چیزی شده؟

بغض‌آلود و با چشم‌های لبریز از اشک رو به ارسلان گفتم:

_ حاج خانم و ریحانه نیستن!

نگران نگاه‌اش را به گلدان و سر انگشتانم که کمی خونی شده بود انداخت.

_ کجات زخمی شده؟ یه لحظه وایسا!

از ترس ریختن خون بر روی فرش و سایر نقاط خانه از جایم تکان نمی‌خوردم. رو به ارسلان که خودش را به ورودی رسانده بود گفتم:

_  بپرس حاج خانم و ریحانه کجان!

_ اگه منظورتون اون خانم و دختر بچه است. بله هستن!

نفس آسوده‌ای کشیدم و این‌بار ارسلان پدرم را مورد خطاب قرار داد:

_ حاج مصطفی، بگید یه پارچه تمیز و آب گرم بیارن. گویا چیزی رفته‌ی توی پای دختر خانم‌تون!

دوباره به سمت‌ام برگشت و تا دست‌اش را نزدیک آورد خودم را عقب کشیدم. 

_ خانم من دکتر‌م، محرم‌ محسوب می‌شم!

هنوز هم شک داشتم اما با سر رسیدن حاج خانم به همراه یک پارچه‌ی سفید چیزی نگفتم. 

_ حاج خانم بی زحمت یه بشقاب و قیچی هم بیارید!

بی‌هیچ حرفی تنها به چشم‌های شب و چهره‌ی معصوم ارسلان نگاه می‌کردم‌ و متوجه‌ی گذر زمان نبودم. بار دیگر نگاهم به دستان مردانه‌اش کشیده شد که با مهارت  پارچه را تکه-تکه می‌کرد. اما آن قیچی گویا پارچه‌ی قلب مرا هم به قسمت‌های مساوی تقسیم می‌کرد.

دست‌اش اش در آب گرم کمی شست و بالاخره سرش را بالا آورد اما نگاه مبهوت مرا به حساب شوک نهاد و گفت:

_ می‌خوام اون شیشه‌ رو در بیارم و خب تیکه‌ی نسبتا بزرگیه و با دستم در میارم، چون وسایل ضد عفونی شده ندارم. اگه می‌ترسی چشم‌هات رو ببند و یکم تحمل کن تا بعد بری بیمارستان.

زبانم برای ادای هیچ حرفی نمی‌چرخید. آن‌قدر محو او بودم‌ که حتی درد خارج کردن آن شیشه را هم متوجه نشدم. بعد از بیرون آوردن شیشه نگاهی به من انداخت و باز هم با چهره‌ی بی‌حس و محو در خودش مواجه شد. شانه‌هایش را کمی بالا انداخت و زیر لب زمزمه کرد:

_ توقع‌‌ها  دارم‌ها؛ درد و ناله از دختری که چوب توی کمر دزد می‌شکونه یکم بعیده!

شروع به بستن پارچه به دور پایم کرد. حاج عمو به جمع‌مان افزوده شد:

_ شیشه‌ی گلدون رفته؟

ارسلان گره آخر پارچه را هم زد و ایستاد:

_ چیزی نیست، بزرگ بود اما عمیق نبود که بخواد بخیه بزنه. فقط یه آب قندی چیزی بهش بدید هنوز یه مقدار تو شُک دزدی مونده!

حاج عمو دستی به کمر ارسلان کشید:

_ دستت درد نکنه ارسلان جان! 

با کمک حاج خانم و عمو ایستادم و ساعت چهار صبح از آن همه شلوغی فقط یک حلقه‌ به دور کُرسی مانده بود. حاج عمو خاکستر سیگارش را در زیر سیگاری تکاند:

_ ماشاالله عروس‌ام شیر زنی هست برای خودش!

حاج آقا که توی فکر بود تکانی خورد و گفت:

_ شرمنده حواسم نبود. چیزی گفته؟

_ میگم عروس‌ام چه شیر زنی هست! 

میرزا حسین استکان چای‌اش را روی لحاف سرخ کرسی نهاد.

_ حاج محمود، دختر غمخوار و هوادار پدره‌. دیده که پدرش دست تنهاست جگر گرگ پیدا کرده!

مثل همیشه در جلد حیا و وقار فرو رفته بودم و چیزی نمی‌گفتم. با این وجود حاج آقا دستی به ریش جو گندمی‌اش کشید و گفت:

_ بله، دختر من الحمدالله  ذهن روشن و دل نترسی داره. به هر حال دختری که جامعه دیده و انشاالله دانشگاه رفته بشه از دخترهای فرنگ هم مستقل تره. 

 

  • لایک 4
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

همان‌طور که توقع داشتم باز هم من را هم‌تراز با دختر‌های فرنگ مقایسه می‌کرد و هیچ‌گاه دلیلش را نفهمیدم. 

با قاشق انگشتر طلای حاج خانم را از لیوان حاوی آب قند بیرون آوردم و  آن را روانه‌ی معده‌ام ساختم. چشم‌های خواب‌آلود ریحانه بهانه‌ی خوبی به دستم داد، با کمک دیوار ایستادم:

_ ببخشید، من ریحانه‌ رو می‌برم تا بخوابه!

ریحانه که گویا تنها خواسته‌اش از خدا همین بود به سرعت ایستاد و حاج خانم هم برای کمک به من نیم خیز شد.

_ شما بشینید؛ خودم می‌تونم!

با هر مکافاتی که بود وارد اتاقم شدم‌ و با ریحانه خودمان را در آغوش تشک هایمان جا دادیم.

_ آبجی مهرانه!

پلک‌هایم را از هم جدا کردم:

_ چی شده؟

_ اون دزدها  برای چی اومده بودن اینجا؟

با دست آزادم شروع به نوازش مو‌های خرمایی رنگ ریحانه کردم:

_ در کل  دزدها آدم‌های خوبی نیستن. امشب اون دزد‌ها اومده بودن تا پول و طلاهای ما رو بر دارن و برن! 

با لحن مظلومی گفت:

_ یعنی دزدها چیزی رو که ندارن، می‌برن؟

در تصحیح حرف‌اش گفتم:

_ دزدها‌ بی اجازه چیزی رو که ندارن می‌برن!

اخم‌هایش را درهم کشید:

_ پس عمو کاوه هم بعداً دزد می‌شه یا اجازه گرفته؟  آخه تو رو  نداره اما می‌خواد ببره!

از افکارش خنده‌ام گرفت:

_ نه، عمو کاوه اجازه گرفته‌!

ضربه‌ای به در اتاق خورد و حاج خانم در اندک فضایی از چارچوب جا گرفت.

_ چیزی شده؟

_ نه، فقط حاج آقا گفت که فردا نمی‌خواد بری مدرسه. با خیال راحت بخواب!

با لبخندم بدرقه‌اش کردم هر چند متوجه نشدم که لبخندم را در آن تاریکی دید یا نه.

چشم‌هایم را به پیشواز خواب بردم. اما در راه، خوابم را با یک کابوس عوض کردند و میزبان یک‌ کابوس بی‌نقص شدم. همه‌ چیز درهم بود، به خودم آمدم و گلدان به دست در پذیرایی رو به روی دزد چاقو به دست بودم.  دزد قدمی به سمتم برداشت و نور ماه پرده از چهره‌ی کاوه برداشت. متحیر نگاهم بین چاقوی در دست‌اش و چهره‌ی خشمگین‌اش دو-دو می‌زد.

به سمت‌ام دوید و من تمام توانم را برای یک جیغ بلند جمع کردم‌، اما هرچه تلاش می‌کردم صدایی از گلویم خارج نمی‌شد. صدای محوی در گوش‌هایم اکو شد:

_ مهرانه، بیدار شو!

روی تشک نیم خیز شدم و سیخ نشستم. چهره‌ی نگران توران  اولین چیزی بود که به چشم‌ام خورد. گوشه چارقدش را در دست گرفت و شبنم‌های نشسته بر پیشانی‌ام را زدود.

_ مهرانه جونم خواب بود؛ چیزی نیست!

نفسم را تازه کردم:

_ سلام!

_ سلام به روی ماهت. بلند شو تا یه دستی به سر و روت بکشی برات صبحونه آماده‌ می‌کنم.

پوست سفیدم چند درجه روشن‌تر  شده بود و با زبانم لب‌ام را کمی تَر کردم و چارقد سرخ‌ام را روی سرم تنظیم کردم.  لنگ لنگان خودم را به ورودی رساندم و با احتیاط دمپایی‌هایم را پوشیدم.

دستم را از در جدا کردم و سرم را بالا آوردم اما نگاهم قفل نگاه ارسلان شد. بهتر بود بگویم آقا ارسلان، بدون پیشوند خوبیت نداشت. به سرعت نگاه‌اش را دزدید و بی‌توجه به من  شمعدانی سرخ بی‌چاره‌ام را در گلدان جدیدش جا داد. 

بی اختیار عقب نشینی کردم و چادر رنگی حاج خانم را از کمد ابتدا‌ی ورودی برداشتم. جمع کردن چادر، پای لنگان، دست متصل به دیوار و دخترکی که تازه از شهر کابوس گریخته بود اصلا وضعیت مناسبی را نشان نمی‌داد. 

ریحانه از مطبخ به بیرون دوید و با دیدن من ذوق زده به طرفم دوید:

_ آبجی مهرانه، بیدار شدی؟!

توران از همان موضع مطبخ با صدای بلند گفت:

_ ریحانه،  سر به سر آبجیت نزار. خواب بد دیده رنگ به روش نیست!

لبه‌ی حوض نشستم و دستم را در خنکای آب قرار دادم. تازه اوایل آذر ماه بود و آب حوض سرد تر از آنچه به نظر می‌رسید بود. طولی نکشید که صبحانه خورده و مرتب به همراه توران، ریحانه و آقا ارسلان راهی خانه‌ی حاج‌عمو شدم.

 

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

ساعت نه و نیم صبح را نشان می‌داد و گویا بقیه زودتر از من به خانه‌ی حاج‌‌ عمو رفته بودند. از صحبت‌های توران متوجه شدم که میرزا حسین و آقا ارسلان برای خرید خانه و نقل مکان به تهران آمده بودند. 

آقا ارسلان بعد از این‌که خیالش از رساندن ما به خانه‌ی حاج عمو راحت شد؛ برای معرفی و شروع اولین روز کاری‌اش به بیمارستان رفت.  طبابت هم شغل خوبی بود اما از نظر من معلم شیمی بهتر بود!

دوست داشتم وقتی که کاوه از فرنگ برگشت خودم ماجرای دزدی دیشب برایش بازگو کنم. آخر نمی‌دانم واکنش‌اش چه خواهد بود، عصبی، ناراحت، شاید هم درک کند! شناختم از کاوه آنقدرها هم زیاد نبود، البته بهتر است بگویم زیاد نبود. 

بعد از اذان باز هم بنای خانواده و جَوّ شلوغ و پرمهر‌مان را برافراشتیم. مردها به خانه برگشتند و گویا میرزا حسین هم خانه‌ی مورد نظرش را خریداری کرده بود. 

- خب میرزا حسین به سلامتی کی تهران مستقر می‌شید؟

میرزا حسین در جواب حاج‌عمو گفت: 

- ان‌شاالله منزل همین امروز و فردا دل از شیراز می‌کنه و میاد تا برای اینجا اسباب و اثاثیه‌ بخره!

شیراز؟! نمی‌دانستم اهل شیراز بودند‌. ساکت با گوشه‌ی پارچه‌ی پیچیده شده به دور پایم بازی می‌کردم که زن‌عمو نگران پرسید:

- مهرانه جان نمی‌خوای زخمت رو تمیز کنی؟

نگاهم را به زن‌عمو  دوختم و کمی دست‌پاچه گفتم:

- چرا، حالا می‌ریم خونه یه کاریش می‌کنم! نهایتاً می‌رم بیمارستان.

خجالت می‌کشیدم که به آقا ارسلان چیزی بگویم. میرزا حسین که توجه‌اش به ما جلب شده بود با خنده گفت:

- دخترم، نمی‌خواد پات رو ببری بیمارستان، ما خودمون بیمارستان رو آوردیم اینجا. پاشو بابا جان!

دیگر متوجه هیچ چیز نشدم، فقط فهمیدم که همان جمله موجب شد که باز هم من بمانم و آقا ارسلانی که کاملاً محور دیدم را پوشانده بود. روی تخت کاوه نشسته بودم و پایم روی میز کوچکِ رو به رویم قرار داشت. 

آقا ارسلان که دو زانو روی زمین نشسته بود، پارچه را از دور پایم باز کرد اما تا دست‌اش به کف پایم خورد چهره‌ام سرخ شد. لب‌هایم را به سختی فشردم تا آبشار خنده‌ام را در پشت سد مخفی کنم.

نگاهش به دستان مشت شده‌ام افتاد و سرش را بالا آورد‌. اما با دیدن چهره‌ای سرخ شده‌ام، خندید و همین برای خراب کردن سد لب هایم کافی بود. با مکافات در کمتر از سی ثانیه خنده‌ام را قورت دادم.

- ببخشید! 

او هم خنده‌اش را در یک لبخند بزرگ خلاصه کرد و گفت:

- قلقلکت دادم؟

با خجالت سرم را تکان دادم اما او ادامه داد:

- عیب نداره، خواهر من هم همین‌طوره. پارسال زد شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق من رو آورد پایین، آخر سَر هم از همون شیشه توی‌ پاش رفت. من‌ هم که می‌دونستم کف پاهاش حساسه پدرش رو در می‌آوردم تا زخمش رو تمیز کنم. 

اما این‌بار آن‌قدر محو صحبت و آهنگ صدای او شدم که خنده‌، حساس بودن و حتی درد را از یاد بردم.  مو‌های مشکی و پوست سفیدش تضاد خاصی داشت!

- البته خواهرم نامردتر از این حرف‌ها بود. اواخر تا می‌خواستم اذیتش کنم مو‌هام رو می‌کشید!

سرش را بالا آورد و به جفت کوزه‌ی عسل چشم‌هایم نگریست. بی اختیار دست‌هایم را بالا بردم و گفتم:

- من مو‌هات رو نمی‌کشم!

غنچه‌ی لبخندش دوباره قصد شکفتن و تبدیل به خنده شدن را داشت. سرش را کمی کج کرد:

- خدا خیرت بده!

دو تکه چسب زخم را به دو سر پارچه‌ای که روی زخمم بود زد و ایستاد. 

- خب، تموم شد!

- ممنون.

از اتاق بیرون رفت و این من بودم که  از زلزله‌ی شدید قلبم روی تخت پهن شدم. دستم را روی قلبم نهادم، گویی می‌خواستم آن را در میان مُشت‌هایم نگه‌دارم.

نمی‌دانستم چه اتفاقی داشت می‌افتاد اما تا نگاهم به عکس کاوه افتاد؛ یخ زدم. من داشتم چی کار می‌کردم؟!

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

عذاب وجدان سراسر وجودم را پر کرده بود. من شیرینی خورده‌ی کاوه بودم، نباید دلم برای کس دیگری بلرزد یا نگاهم محو دیگری بشود. شرمسار رو به قاب عکس زمزمه کردم:

_ ببخشید!

تا عصر خانه‌ی حاج‌عمو بودیم و بالاخره به خانه‌ی خودمان برگشتیم. همان‌طور که انتظار می‌رفت در کمتر از یک هفته، زنِ میرزا حسین به همراه پسر و دخترشان به تهران آمدند و به سرعت شروع به خریدن لوازم خانه‌ی جدید‌شان کردند.

خانم باوقار و مهربانی بود و همه او را خاتون می‌نامیدند. هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که با دختر نوزده ساله‌شان،  نگار تا این حد صمیمی شوم. نگار، چشم و ابرو‌ی مشکی  و پوست برف‌ مانندش را به بی‌نقص‌ترین شیوه‌‌ی تشابه از آقا ارسلان به ارث برده بود.

عضو دیگر خانواده‌شان را آقا طاها تشکیل می‌داد که به همراه همسرش در همان شیراز زندگی می‌کرد  و تنها برای همراهی  مادر و خواهرش به تهران آمده بود.

نگار سال قبل را در کنکور شرکت نکرد اما برای امسال عزم‌اش را حسابی جزم کرده بود و همین نقطه‌ی مشترک موجب می‌شد تا بیشتر روز‌ها را در کنار یکدیگر درس بخوانیم.

_ راستی مهرانه  کتابی چیزی نمی‌خوای؟

کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:

_ نه، می‌خوای بری چه کتابی بخری؟

مدادش را در میان صفحات کتاب‌اش جا داد:

_ من که نمی‌رم، داداشم می‌خواد بره کتاب صادق هدایت رو بخره.

 بی‌اختیار  گفتم:

_ با مشغله ‌ی بیمارستان چطور وقت می‌کنه؟

از حرفی که زدم پشیمان شدم اما پشیمانی نوش دارو پس از مرگ سهراب بود. نگار از پنجره به بیرون نگاهی انداخت، هوا حسابی تاریک شده بود:

_ نمی‌دونم، تازه قرار شد که امروز بیاد دنبالم. 

ضربه‌ای به در خورد و حاج خانم در را گشود و پس از خوش و بش با فرد پشت در گفت:

_ نگار جان، آقا ارسلان اومده دنبالت.

نگار با خنده ایستاد:

_ چه حلال‌زاده!

سریع از جا برخواست و    با تشکری نصفه-نیمه به سمت سالن پرواز کرد. بعد از آن روز کذایی در اتاق کاوه، حسابی از آقا ارسلان فراری بودم. در اصل می‌ترسیدم که باز هم دلم بلرزد! 

مظلوم رو به روی کتاب‌هایم نشستم و سرم را میان دو دستم قرار دادم. کلافه سرم را بالا گرفتم و با دیدن کتاب‌ جا مانده از نگار، آن را برداشتم و از اتاق بیرون زدم.

_ نگار، کتابت جا موند!

با دیدن آقا ارسلان سرم را تا حد امکان پایین انداختم.

- سلام. 

جواب‌اش با صدای نگار مخلوط شد  و بهتر بود بگویم به درستی شنیده نشد. 

-  وای دستت درد نکنه!

با رفتن‌شان خودم را در اتاق  حبس کردم. چرا تصویر آن ارسلان خوش قد و قامت با کت بلند و مشکی از جلوی‌ پرده چشم‌هایم کنار نمی‌رفت؟

باز هم عذاب وجدان در دلم رخنه کرد و من را هر دقیقه به دیوانگی نزدیک‌تر کرد.  کلافه مداد را در میان کتابم قرار دادم و دیوانه ‌وار در اتاقم رژه رفتم.  

*** (زمان حال)

دست  خودم نبود، ناخودآگاه با کنایه گفتم:

- پس همون موقع هم خانم‌جون رو آرام‌بخش لازم‌ می‌کردید!

لبخند‌ی شیرین اما با ته‌مزه‌ی تلخی تحویلم داد:

- آقای وکیل یک طرفه به قاضی میری‌ها!  عذاب وجدان من فرا تر از این حرف‌ها بود. من هم از وقتی باورم شد که واقعا عاشق نامزد رفیقم شدم از مهرانه فراری شدم‌. اون موقع  بود که با فرار کردن من، مهرانه  متوجه شد که من هم عاشق‌ اون شدم. خیلی درد داشت که هر دومون چشم‌های شعله‌‌ور داشتیم اما تن‌های فراری!

با تصور تکه ‌ی آخر حرف‌اش و اشک حلقه زده در چشم‌اش قلبم مچاله‌ شد‌.  او از درون به آتش کشیده شده بود. چشم‌هایش را بست و ادامه داد:

- حتی یک شب با هزار مکافات نگار تونست که مهرانه رو شب پیش‌ خودش نگه‌داره ولی من نمی‌دونستم مهرانه اونجاست. اتاق من  و نگار بالکن‌های مجاور هم‌دیگه داشت و من هم...

*** ( سال هزار و سیصد و چهل و نه)

اسفند بود و قلبم بی‌مهابا می‌کوبید. با اصرار نگار قرار بر این بود که شب را در کنار یکدیگر سپری کنیم‌.  هوا کمی سرد بود اما دیگر داشت به بهاری شدن رو می‌آورد. ساعت نه و نیم شب بود که صدای مردانه‌اش از طبقه‌ی پایین به گوش‌ رسید.

- سلام مادر جان، دستت درد نکنه  شام خوردم با اجازه‌تون می‌خوابم تا فردا زود بیدار شم!

باز هم زلزله‌ی قلبم شروع شد. فهمیده بودم که ارسلان نیز نسبت به من بی‌حس نیست اما تکلیف کاوه چه می‌شد؟ اصلاً کاوه که بود؟ تنها چیزی که می‌دانستم این بود که ما شیرینی خورده‌ی یکدیگریم و او پسر‌عموی من بود. همین!  

اما، ارسلان مو‌هایش نقطه ضعف‌اش بود و رنگ آبی‌ را به وسعت آسمان دوست داشت. ارسلان با پوشیدن کت‌های بلند ضخیم، رعنا‌ تر از قبل جلوه‌ می‌کرد و از  پوشیدن دست‌کش متنفر بود. آن روز‌ها حاضر بود دست‌هایش از سردی برف قندیل ببندند اما لحظه‌ای دست‌کش نپوشد.

ارسلان کتاب می‌خواند و تقریباً همه‌ی کتاب‌هایی را که من خوانده بودم را داشت. نویسنده‌ی مورد علاقه‌اش درست همانند من صادق هدایت  بود و من تا روز‌ها می‌توانستم از ارسلان بگویم!

تنها وجه اشتراک کاوه و ارسلان مشکی بودن چشم و مو بود اما حداقل دل من آن را هم وجه اشتراک نمی‌دانست!

صدای گام‌های استوارش تن‌ام را می‌لرزاند و با بسته شدن در اتاق مجاورمان، گرد حسرت بر دلم نشست. ساعت دوازده نیمه شب بود که صدای ضعیفی از ارسلان را شنیدم. گوش‌هایم نسبت به صدای او حساس‌تر از هر چیز دیگری بود!

به سرعت از خواب بودن نگار مطمئن شدم و از تشک خودم را به در بالکن رساندم. گوشم را محکم به در چسباندم و صدای ارسلان کمی واضح تر شد:

- خاموش به رَساترین شیوَن آدمی، تو از یادم نمی‌روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی‌قرار، تو از یادم نمی‌روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی، تو از یادم نمی‌روی

تو، تو با من چه‌ کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟

سکوت کرد و سایه‌اش کمی تکان خورد. لحظه‌ای موریانه‌ی شک به دلم نشست که نکند مخاطب این شعر من نبوده باشم، اما جمله‌ی محزون‌ بعدی‌اش هم حالم را خوب کرد و هم مرا از درون تخریب کرد.

-  خدایا،  این‌کار در حق رفیقم در توان من نیست. من از این عشق اشتباه گذشتم، سخته ولی می‌گذرم. فقط با کاوه خوشبختش کن!

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

دلم به آتش کشیده شد، توقع نداشتم آن حس را عشق اشتباه بنامد. از من گذشته بود؟ به همین راحتی؟ نه، گفت که سخت‌ است! 

اما این سختی چیزی را برای من عوض نمی‌کرد. کلافه می‌خواستم در را باز کنم و از همان فاصله حرف چشم‌هایش  را بخوانم. گوش‌ها تنها حرف زبان را می‌شنوند؛ فقط چشم‌ها هیچ گاه دروغ نمی‌گویند!

از بیدار شدنِ نگار، ترسیدم و دوباره در آغوش تشک خزیدم.  نباید می‌گذشت! فردا‌ی آن روز، ارسلان صبح زود از خانه رفته بود و سهم من از او، تنها همان صدای دیشب بود. که ای کاش نمی‌شنیدم!

چه می‌شد کاوه من را رها کند؟ ای‌ کاش دل‌اش را در کنار همان دختران فرنگی و چشم رنگی جا بگذارد. به خدا، من به خیانتِ او راضی‌ بودم! ببین به چه روزی افتاده‌ام؟ 

سه شب بود که من هم پیوسته همان شعر را می‌خواندم  و همیشه سوزن‌ام در آخر خط گیر می‌کرد:

_ تو، تو با من چه‌ کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟

خبر رسیده بود که کاوه تا دو هفته‌ی دیگر از فرنگ باز‌می‌گشت. این‌بار سفر فرنگ‌اش پنج‌ماهی طول کشیده بود و دل‌ام مثل سیر و سرکه می‌جوشید. درونم عزا بود و روز‌هایم به سیاهی چشم‌های ارسلان بود. نقطه‌ی مقابلِ من زن‌عمو بود که با هزار امید و آرزو، انگشتر نشان برای‌ من می‌خرید و   تورانی که در حال خرید چند نمونه پارچه برای بله‌برون و مراسم‌های دیگری که در ایام عید و بعد از آن می‌خواست برگزار شود، بود.

اما من در این بین، مجروح تیر مژگان سیاه او بودم‌؛ اویی که از من گذشت. تَوَّهُم حضور او مسئول شکنجه‌ام شده بود و بارها حس کرده بودم که آتش نگاه‌اش دورا دور قلبم را ذوب می‌کند. اما چشم‌های محدود من تَوَّهُم بودن آن را گوش‌زد می‌کرد.

حقیقتاً نمی‌توانستم فراموشش کنم پس تنها عشقش را در دلم دفن کردم و تمام مدت خودم را مجبور می‌ساختم تا به جای عشق ارسلان، به حامی بودن کاوه فکر کنم. جواب‌گو نبود اما بهتر از فکر ارسلان و عذاب وجدان سرسام آورش بود.

نزدیکی ظهر، درگیر مهره‌دوزی لباس‌ام بودم که با جیغ و ناله‌ی حاج‌خانم ترسیده ایستادم و با دلهره خودم را به پذیرایی رساندم:

_ حاج‌خانم چی‌ شده؟

حاج‌خانم دست‌هایش را بر روی زانو هایش تکان می‌داد و به پهنای صورت اشک می‌ریخت. قلب‌ام دست از تپیدن برداشت.

_ یا پنج تن، حاج خانم چی شده؟ نصفه عمرم کردی!

تلفن بر روی زمین افتاده بود و حالِ زار حاج‌خانم دلشوره‌ام را بیش‌ از پیش می‌کرد.

روی زمین نشستم و گوشی تلفن را نزدیک گوشم بردم. صداهای آن طرف هم همان آه و ناله‌های حاج خانم را به گوش‌ می‌رساند.

در میان آن‌ همه ناله صدای《کاوه》گفتن‌های توران را تشخیص دادم و متحیر به حاج‌ خانم زل زدم.

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

حاج‌ خانم خیلی بی‌قراری می‌کرد و صدای گریه و زاری هم از آن سوی خط تمامی نداشت.
_ کاوه چی شده؟
حاج خانم با شنیدن نام کاوه حال‌اش بدتر شد. در ورودی باز شد و در کمال تعجب حاج آقا در چارچوب در قرار گرفت. سابقه نداشت حاج آقا این موقع حجره را به امان خدا بگذارد:
_ حاج آقا، جون به لب شدم؛ چی شده؟!
تازه حواسم جمع حال خراب حاج آقا شد اما هرطور که شده بود دهان باز کرد:
_ کاوه مُرده!
تحت هیچ شرایطی نمی‌توانستم مرگ کاوه را تصور کنم. من... من  حاضر شدم به خاطر کاوه از ارسلان بگذرم. به ناگاه تصویر کل حمایت‌های بی‌منت‌اش از ذهنم رد شد.

حاج آقا که منِ میخ کوب شده را دید، دست‌اش را روی شانه‌ام نهاد و ادامه داد:
_ برو لباس سیاه‌های خودت و حاج خانم رو آماده کن. باید بریم خونه‌ی حاج عمو!
بی اختیار اشکی از حصار چشمم گریخت و در دامنه‌ی گونه‌ام خشک شد. سرم را تکان دادم و وارد اتاقم شدم. نگاه‌ام به سمت لباس بلند زرشکی‌ کف اتاق افتاد  که مهره‌های کوچک طلایی و نخ بلند‌ی روی آن خود نمایی می‌کرد. 

دیگر نیازی به تکمیل‌‌ مهره‌دوزی‌اش نبود. سیاه پوش شده بودیم؛ هنوز هم باورم نمی‌شد! ریحانه را به خانه‌ی مرضیه‌ سپردیم و نفهمیدیم چطور خودمان را به خانه‌ی حاج عمو رساندیم. غیرقابل توصیف بود!

تا وارد خانه شدیم توران با دیدنم خودش را در آغوش‌ام جا داد و گریه‌اش چند برابر شد. 

_ آخ، مهرانه دیدی چه به سر‌مون اومد؟ دیدی آخر سر چشم حسود بقیه کار دست‌مون داد؟

هنوز علت مرگ کاوه را نمی‌دانستم. نگاه‌ام به سمت نگار کشیده شده بود که مظلوم در گوشه‌ی سالن نشسته بود. راه اشکم در آغوش توران باز شد، آرام با دستم کمرش را نوازش کردم. 

نگار خودش را به ما رساند؛ توران را از من جدا کرد و آب‌ قندی را به دست‌اش داد. 

_ حاج عمو کجاست؟

نگار به سمت‌ام برگشت و گفت:

_ رفته بندر شاید جنازه‌ی آقا کاوه رو پیدا کنه!

بعد از این حرفش ناله‌ی توران عرش خدا را به لرزه انداخت. دنیا روی سرم آوار شد:

_ یعنی چی شاید پیدا کنه؟ بندر؟  مگه کاوه چی شده؟

نگار نگاهی به اطراف انداخت و دستم را گرفت و به گوشه‌ی خلوت سالن برد.  با احتیاط و آهسته گفت:

_ کشتیِ باری و آقا کاوه غرق شدن!

ویرایش شده توسط Fateme z
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...