رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

‌اسارت‌در‌دست‌شیطان‌| زهرا.r کاربر انجمن نودهشتیا


Dlaram.r
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اســارت در دســت شــیــطــان💕🖇

به قلم:زهــرا.r

                                           ﷽‌
#مقدمه🌻

زیباترین حرفت را بگو...
شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکاره کن...
و هراس مدار از آنکه بگویند...
ترانه یی بیهوده می خوانید...
چرا که ترانه ی ما....
ترانه ی بیهوده گی نیست.....
چرا که عشق.....
حرفی بیهوده نیست......
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید.....
به خاطر فردای ما اگر....
بر ماش منتی ست.....
چرا که عشق......
خود فرداست......
خود همیشه است....

‌‌‎‎‎‎‌✦•━━━━━❥✿❥━━━━━•✦

#خلاصه🖇💕

دختری17ساله  که به دست باند خلافکار دزدیده میشه و....

ناظر: @Negin jamali

ویرایش شده توسط Dlaram.r
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

┄┅┅✿🌼✿┅┅┄
 
#ᑭᗩᖇT_1
با قدم هایی استوار وارد انبارشدم
انباری با بویی نم‌ناک وپر از گرد وقبار!

 بادیگاردها کمر خم کردن!
من به تکان دادن سر اکتفا کردم...
نگاهم تک‌به‌تک دختر هارا رصد کرد
دختر هایی که با دوز و کلک به این راه کشیده شدن بودن...

دخترایی که به امید رفتن به کشور المان و سویس و ازدواج با مرد رویاهاشون و یک زندگی ایده‌عال به این راه کشیده شده  بودن!

 همه آنها زیر ۲۰ سال سن داشتن تا ۱۵ سال و۱۴ سال!
صورت هایی به روشنایی ماه وهیکل های زیبا!
از کنار تک تک آنها میگذشتم!

ترس رو تویی چشم هایشون بیداد میکرد 
بعضی هاشون بی خیال لم داده بودن
و بعضی هاشون  درخواست آزادی میکردن!
پوزخندی زدم که با فریاد دختری رویی نک کفش به پشت برگشتم!

دختری ریز نقش  با صورتی رنگ پریده درخواست آزادی میکرد.....

به سمتش قدم برداشتم و بدون اینکه متوجه حضورم بشه از پشت سر کشیدمش به آغوشم 
و با پیچیدن دستم دور بدنش مهار شد  و از شُک جفتک نپراند

بعد چند دقیقه به سمت خودم برش گردوندم
با دیدن صورتش لحظه ای یادم رفت من چیکارم و اینجا چیکار میکنم!

صورت دخترونه و ساده ای داشت ولی چشمایی رنگ اسمانش و لب هایی اناریش مگر میگذاشت!
ازش جدا شدم و با صدایی بلند و رسا لب زدم:
_اینجا با میل خودتون و با فکر غلط اومدید اینجا خونه خاله نیست که بخواید بیاید و برید!
شما دخترا فروخته میشید به شیخ عباس و

 مجبور به تک*می*ن کردنش هستید 
فکر فرار به سرتون نزنه که خودتون تو راهش نابود میشید!
تهدید نیست‌اخطاره....

و بعد بلند تر داد زدم:
-دختر ها‌رو سوار کامیون کنید وبه عمارت شیخ برید 
صدایی جیغ هاشون امد...

┄┅┅✿🌼✿┅┅┄
[email protected]

ویرایش شده توسط Dlaram.r
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...