رفتن به مطلب

رمان بازی مرگ_فصل یک | ساناز شکرالهی کاربر انجمن نودهشتیا


.SaNaZ.
 اشتراک گذاری

شما سطح قلم رمان بازی مرگ را چگونه ارزیابی می کنید؟  

7 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. شما سطح قلم رمان بازی مرگ را چگونه ارزیابی می کنید؟

    • حرفه ای
    • خوب
    • ضعیف
      0


ارسال های توصیه شده

"به نام خداوند جان آفرین"

 

 

 

 

نام رمان: بازی مرگ

نویسنده: ساناز شکرالهی

ژانر:   #جنایی #تراژدی #معمایی

 

wipeout%DB%B5%DB%B2_%DB%B0%DB%B9_%DB%B2%

   ناظر: @مُنیع

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 19
  • تشکر 3
  • غمگین 2

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 خلاصه:

 

علاقه خاصی به شاه شطرنج دارم.

درک درستی از بازی دارد.

 می داند   که   چگونه و چطور     بازی کند، می داند  که هر حرکتی را در چه زمانی انجام دهد،

می‌داند که هر مهره را در چه وقتی تکان دهد    و از همه مهم تر، می داند   که     چطور     پادشاهی کند.

مهره هایش   را     که از دست می دهد، غمگین می شود، اما خودش را    نمی بازد.

شکست که می خورد، می افتد، اما از زمین بازی خارج نمی  شود.

من همان شاهم، اما با     یک    فرق بزرگ.

من نیز  بازی می کنم، اما نه با مهره ها، با جان آدم  ها.

خون، بازی، مرگ.

من بازی می کنم، بازی مرگ! 

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: 

 

نگاهش می‌کنم. پوزخندی بر لب نشانده و به تلاش‌های بی‌ثمرم برای رهایی از مخصمه می‌نگرد.

چشمانم بر روی جز به جز صفحه بازی می‌نشیند. کدام حرکت اشتباه آچمزم کرد؟!

خشمگین چشم بر هم فشرده و مغزم را وادار به تفکر راهی برای رهایی می‌نمایم. راه نجاتی وجود داشت؛ مطمئن بودم!

چشمم بر روی  شاه سفید ثابت می‌ماند؛ درست در معرض وزیر سیاه است!

لبانم به لبخندی گشوده شده و دستم به سوی زمین بازی دراز می‌شود. وزیر را از آچمز خارج کرده و در مقابل شاه قرارش می‌دهم.

نیشخندی  بر لب نشانده و می‌گویم:

- کیش!

پوزخند بر لبانش ماسیده و نگاه بهت‌زده‌اش پیوسته بر روی من و صفحه بازی می‌نشیند. پس از دقایقی لب می‌گشاید و می‌نالد:

- چه‌طوری تونستی؟!

پوزخندی میزنم.

- شاه شطرنج قدرت زیادی نداره، ولی نفوذش خیلی زیاده! کیش کردن ساده شاه، می‌تونه نتیجه کل بازی رو عوض کنه.

آوای کلامم هولناک می‌شود.

- و بترس! بترس از روزی که کسی مقابلت قرار بگیره، که راه استفاده درست از شاه شطرنج رو یک عمری زندگی کرده باشه...!

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 8
  • تشکر 2

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

من مانند آنان نیستم که می‌نشینند  و می‌نگرند که خداوندگارشان تاوان دل‌های شکسته‌شان را بگیرد.

من خود انتقام خود را می‌گیرم. زدند و کندند و بردند، و حال، هنگام تاوان کندن‌ها و بردن‌هاست!

داغ می‌گذارم بر دل‌ها آنها که داغ‌دارم کردند!  نابود می‌کنم، زندگی آنها را که زندگی‌ام را به تباهی رساندند!

نقطه پایان بازی تبهکارانه‌ای که بر سر من نازل نمودند را من بر روی صفحه بازی حک می‌کنم؛ نقطه‌ای خونین! از جنس انتقامی خونین!

بازی آنها، بازی طمع بود و بازی من، مرگ! همه هستند، هیچ‌کس جان سالم به در نخواهد برد!

 

 

سخنانی از آریانا هخامنش

در،

♛play death♛

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 8
  • تشکر 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

رمان_بازی_مرگ

فصل1

پارت1

بهت‌زده به صحنه‌های مقابل می‌نگریست.

طناب دار را بر گردن "او" آویختند. تا آخرین لحظه، نگاهش اشک‌بار "او"، چشمان محزونش را هدف قرار داده بود. 

پای سرباز بر روی چهارپایه نشست. قطره‌ای اشک از دیدگانش فرو ریخت و محزون لب زد:

- متاسفم عزیزم!

با چشمانی از حدقه بیرون‌زده نگاهش کرد. تپش‌های کوبنده قلبش افزایش یافته و سینه‌اش دیوانه‌وار  بالا و پایین می‌شد. بوم! چهارپایه زمین خورد؛ چند ثانیه استقامت، و سپس صورتی که رنگ باخت و آوای خرخری که در محوطه پیچید؛ تلاش‌های بی‌وقفه‌ "او" برای ذره‌ای تنفس، مغزش را از منگی خارج نمود.

تمام بدنش را لرزشی هیستریک فرا گرفته بود. اشک‌هایش  بی‌وقفه می‌باریدند بر صورتش رد خیسی بر جای می‌گذاشتند. دستان لرزانش را به سویش دراز کرد و چشمان خیسش  را به آریا دوخت. زبانش بند آمده بود:

- آ... آ... آریا... آریا یه... یک کا... کاری کن!

 دستش را به سوی گلوی خویش برد و محکم فشارش داد.

-آریا... آریا داره... داره خفه می‌شه. نمی... نمی‌تونه نفس... بکشه.

بغضش شکسته شد.

- آریا، تو رو... تو رو خدا کمکش کن...

در آغوش کسی فرو رفت. سرش را چرخاند؛ نگاه خیسش بر روی شانه‌های لرزان و چشمان اشک‌بار آریا ثابت ماند.

- آریا داره، خف... خفه میشه.  بعدا می‌تونی گریه کنی. کمکش کن! آریا!

نگاهش چرخید و بر روی "او" ثابت ماند. تقلاهایش هر لحظه کم‌جان‌تر می‌شدند و آوای خر‌خرش هولناک‌تر از گذشته در محوطه می‌پیچید. قصد هجوم بردن به سمتش را کرد که دستانی حصار شدند و مقابلش را گرفتند. بهت‌زده و گریان به سوی آریا چرخید و مشت‌هایش را دیوانه‌وار بر تخت سینه‌اش کوفت.

- آریا ولم کن! آریا...

زجه زد.

- نمی‌تونه نفس بکشه!

هق‌هق‌های جان‌سوز آریا ته‌مانده جانش را به یغما بردند. صدای خرخر هولناکی لحظه‌ای گره دستان آریا را شل کرد؛ فرصت پیش آمده را آناً ربود و به سمت "او" چرخید. بهت‌زده نگاهش کرد. چشمانش بر روی هم افتاده و پاهایش از تقلا باز مانده بودند. جان سپردن خویش به همراه "او" تنها حس ممکنش در آن لحظه بود. آریا بهت‌زده و شکسته، در حالی که از شدت هق‌هق به آسانی توان نفش کشیدن نداشت، زمزمه کرد:

- تموم شد!

طنین آوای آریا مانند ناقوس مرگی در گوش‌هایش پیچید. محکم بر روی زمین افتاد. بی‌توجه به درد عظیمی که در تمام تنش پیچید، زمزمه کرد:

- نه، نه، امکان نداره! نه، نه، اون هنوز زنده‌ست. فقط... فقط یکم خسته شده، همین!

آوای ناله‌هایش هر لحظه بلندتر می‌شد.

- نه، نه، نه!
جنازه‌ای که در مقابل دیدگانش بر روی زمین گذاشته شد، و صدای هق‌هق آریا، به او فهماند که چه بلایی بر سرش نازل شده است. چشمانش بسته شد و در آخرین لحظه با تمام وجود فریاد زد:

- نــــه!

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 1
  • تشکر 1
  • غمگین 2

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#رمان_بازی_مرگ

فصل1

پارت2

"آریانا   هخامنش"

- نــــه!

با فریاد بلندی که گلویم خارج شد بی‌اختیار بر روی تخت نشسته و هراسان دیدگانم را گشودم. چهره‌ا‌م ملتهب و خیس از عرق بود. لحظه‌ای آرام و قرار نداشتم و سینه‌ام دائما در تپش بود.

کوبیده شدن در به دیوار و به نمایان شدن قامتش در چهارچوب در، سرم را به زیر افکنده و چشمان اشک‌بارم را از دیدگانش محفوظ داشت. 

طنین آوای گام‌های بلند و محکمش بر روی  کف‌پوش‌های چوبی، نشان از نزدیک شدنش به تخت می‌داد. دستش  بر روی چانه ظریفم نشست و سرم را بالا آورد.

نمایش چهره هراسان و ترسیده‌اش در پس هاله لرزانی از اشک  چشمانم، و آه محزونی که لبانش را گشود، جگرم را سوزاند. 

اشک لغزیده بر گونه‌ام را زدود و محزون لب گشود:

- چی داره  انقدر  اذیتت می‌کنه؟!

اشک دیگری بر گونه‌ام لغزید و پایین افتاد.

- ولم نمی‌کنه! اون کابوس لعنتی ولم نمی‌کنه!

نگاهش را هاله‌ای از غم پوشاند.

- هر شب این کابوس رو می‌بینی؟!

سر بجنبانده و همان‌طور که مغزم غرق در فکر و خیالاتم بود، لب زدم:

- نه! ۵ سال بود که دست از سرم برداشته بود؛ ۵ سال بود که دیگه نمی‌دیدمش.

سر جنبانده و زمزمه کردم:

- حتما یه معنی خاصی داره؛ مطمئنم! می‌خواد یه چیزی رو به یادم بیاره، مثل یک هشدار!

چهره‌اش خنثی بود، ولکین آوای‌ش لرزش محسوسی داشت.

- منظورت چیه؟!

سر برافراشته و  همان‌گونه که خدا-خدا می‌کردم که فکر ریشه زده در سرم، خیال خامی بیش نباشد، هراسان پرسیدم:

- امروز چندمه؟!

متعجب  و محزون نگاهم‌ کرد. آه! حتم دارم در خیالاتش پرسش بی‌جایم را به سخنی برای عوض کردن بحث تعبیر نموده.

سکوتش وادار به تکرار سخنم نمود. آه عمیقی کشید و لب گشود:

- نوزدهم.

وای! نه! آخرین  تلاشم را کرده، و در حالی که از بیهودگی‌اش مطلع بودم، خود را به تنها طناب مانده آویختم؛ مطلع بودم و آویختم؛ همانند فریاد بلندی که به هنگام سقوطتت، بیهوده از اعماق گلویت خارج می‌شود!

- چه ماهی؟!

حالات ترسیده و هراسانم را از سر گذراند و سردرگم لب زد:

- اسفند!

شدت ریزش اشک‌هایم افزایش یافت و لرزشی عصبی بدنم را فرا گرفت.

- وای! نه! نه!

بازوانم را دستانش جای داد و آرام تکانم داد.

- چت شده؟ چرا انقدر یخ کردی؟!

سر کج نموده و چشمان هراسانش را در دیدگانم دوخت.

- تو این تاریخ چه اتفاقی افتاده؟!

شانه‌هایم می‌لرزید و نفسم بالا نمی‌آمد. بریده-بریده و لرزان لب زدم:

-  پونزده... پونزده سال پیش...

محکم‌تر تکانم داد و غرید:

-  پونزده سال پیش چی؟!

چشمانم بر روی صفه شطرنج ثابت مانده و یاد آن روز شوم در مغزم زنگ‌ زد. تپش‌های کوبنده سینه‌ام شدت یافته و اشک‌هایم بی‌وقته باریدند. 

بی‌اختیار و هیستریک  شروع به زمزمه نمودم.

- نفسش... نفسش بالا نمیومد! خفه... داشت خفه، خفه میشد.

طنین التماس‌هایم در مغزم زنگ‌ میزد. هق زدم!

- به آریا التماس... التماس کردم... کمکمش کنه.

طاقتش طاق شد! مشتی بر دیوار کوبید و خشمگین غرید: 

- د لعنتی درست میگی چی شده یا نه؟!

می‌لرزید! تمام وجودم از یادآوری آن خاطره شوم می‌لرزید!

- پونزده سال پیش، تو همین روز... تو همین روز اع...

سینه‌ام همانند بادکنکی بی‌وقفه، پر و خالی میشد و قلبم محکم در سینه‌ام می‌تپید. آوای خر-خر هولناکش هنوز در مغزم زنگ میزد.

- اعدامش کردن! تو اون همو... همون روز شوم... اعدامش کردن! ۱۰ سال تموم هر شب کابوسش رو می‌دیدم.

زار زدم.

- ۱۰ سال تموم یک شب خواب راحت نداشتم.

عصبی  و محزون: زمزمه نمودم.

- ولم کرده بود! ۵ سال بود که ولم کرده بود! و حالا، حالا بعد از ۵ سال دوباره به خوابم اومده.

بهت‌زده نالید:

- این یعنی چی؟!

چشم بر هم فشرده و محزون و تلخ لب گشودم:

- این یعنی وقت شروع بازیه!

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان_بازی_مرگ   

فصل1

پارت3

تلو-تلویی  خورد و بهت‌زده نگاهم کرد.  آوایش که حال رنگ خشم به  خود گرفته  بود، طنینی شد و در گوش‌هایم زنگ زد!

- نگو  که هنوز فکر اون  انتقام مسخره، یا به قول خودت بازی مرگ تو سرته! 

برخاسته و بازدم کلافه‌ای از حصار سینه‌ام آزاد ساختم. چرا پرسشی بر  لب می‌راند که پاسخش را فوت آب بود؟! درک نمی‌کرد! آه که هیچ‌کس دردهایی که متحمل شده بودم را درک‌ نمی‌کرد!

سکوت نموده و سخن احمقانه‌اش را بی‌پاسخ رها نمودم. چه می‌گفتم؟ لب از شکایت به چه  باز می‌نمودم؟ از مخالف‌های احمقانه‌اش؟ از نگرانی‌های بی‌دلیلش؟ از چه؟! سکوت نمودم تا شاید خودش پی به اشتباهاتش ببرد.  ولیکن که افسوس که سکوتم معکوس عمل نموده و جری‌ترش کرد؛ آنقدر که به خود اجازه دهد سخنی بر لب بیاورد که نباید!

- من نمی‌ذارم تو چنین‌کاری بکنی آریانا، نمی‌ذارم! اگه بخوای دست به چنین‌کاری بزنی، همه چیز رو به بهروز میگم؛ میدونی که فهمیدن بهروز عاقبت خوبی برات نداره!

سخنش کاسه‌ای خون شد و به چهره‌ام پاشیده شد؛ نفت شد و وجودم را به آتش کشید! چشمانم را ریز نموده و خشمگین خیره‌اش شدم.

چه برای خود بلغور می‌کرد؟! مرا از چه باز می‌داشت؟ از انتقامی که ۱۵ سال تمام، امید به سر رساندن شب و روزم بود؟! تحدید می‌کرد؟ مرا، آریانا هخامنش را تحدید می‌کرد؟!  نتیجه پی بردن بهروز به نقشه‌ام برای این انتقام خونین، چیزی جز مردن نبود، بود؟! من که همه‌چیزم را از دست داده بودم، این نفس‌های گذرا نیز روی‌ش! هه!‌ مرده را از گور می‌ترساند!

چه‌ کسی را یار   و یاور خود در این بازی مرگ کرده بودم؟! او را؟! تحدیدش بد جگرم را سوزانده بود؛ یار ما را بنگر، نزده خود می‌رقصید!

تپش‌های سینه‌ام شدت یافته و آوای کلامم به طرز هولناکی، خشمگین شده بود.

- یک بار دیگه، فقط یک بار  دیگه، این چرت و پرت‌ها  رو به زبونت بیاری، کاری می‌‌کنم از به دنیا اومدنت پشیمون بشی!  تو یار منی یا بهروز؟ هواخواه منی یا اون لعنتی؟!

فریاد زدم:

- کی؟!

شمشیر سرخش را غلاف نموده و هیچ بر لب نمی‌راند. سکوتش مرا وادار به سخن گفتن نمود.

- منو از چی می‌ترسونی؟ از تموم شدن این زندگی کوفتی؟ از قطع شدن تپش‌های  این قلب صاحب‌مرده؟! از چی می‌ترسونی؟! وای بر من با این رفاقت کردنام؛ وای بر من با این آدم جمع کردنام؛ وای بر من!

دیدگانش را بر هم فشرده و محزون لب گشود:

- آریانا من نگرانتم، می فهمی؟ نگرانتم! 

خسته بودم، کلافه بودم، سردردی هولناک امانم را بریده بود و او هم  قوزی بر قوزهایم شده بود.  چشم بر هم فشرده و خشمگین غریدم:

- نگرانمی که می‌خوای جلوی‌ این انتقام رو  بگیری؟ نگرانمی که داری آرامشی که تازه دارم بدست میارم رو  دریغم می‌کنی؟ اگه‌ نگرانمی، بدون که گرفتن راه این انتقام  از من، آخر و عاقبت خوبی نداره.  من یه مُرده‌م، یه مرده محرک! نه چیزی برای از دست دادن دارم، نه امیدی برای زندگی! تنها چیزی هم که تا الان زنده نگه‌م داشته، فکر همین انتقام بوده.  من مشت‌-مشت قرص اعصاب مصرف می‌کنم، از بدترین انواعش! از دیازپام بگیر... تا ریتالین!  و اگر فقط یک دونه، فقط یک دونه قرص بیشتر از مقدار تجویز بخورم، می‌میرم! می‌فهمی؟ می‌میرم! تنها چیزی که باعث شده این همه سال این کار رو انجام ندم، فکر همین انتقام بوده! فکری که تو همه سال‌ها سرپا نگه‌م داشته! الان وقت انتخابه؛ می‌تونی کنارم بمونی و  تو این راه کمکم کنی، البته باید دیگه این مزخرفات رو هم به زبون نیاری! یک  راه دیگه هم داری،  از من جدا میشی و از روزهای باقی‌مونده عمرت لذت می‌بری.

چشمانش از حدقه در آمدند و بهت‌زده نگاهم کرد. هراسان لب گشود:

- منظورت چیه؟!

پوزخند غلیظی بر لبانم نقش بست! بیچاره را بنگر، ترسیده است!

- منظورم خیلی واضح بود؛  تنها راه خروج هر مهره از بازی شطرنج، مرگشه،  فقط مرگش!

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • تشکر 2
  • هاها 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#رمان_بازی_مرگ

فصل1

پارت4

رنگ از رخش پرید و بهت‌زده نگاهم کرد. از اعماق گلویش نالید:

-  چه جوری  انقدر راحت قید آدمای اطرافت رو میزنی؟!

همان‌طور که سوی در گام برمی‌داشتم، پوزخند تلخی بر لبانم نقش بست.  در دل نالیدم:

- همان‌طور که تو اونقدر راحت 5 سال تمام قید من رو زدی.

ولیکن این سخن، بر زبان راندنش را حال خوش نبود. تیله‌های یخ‌زده و مرده‌ام را بر روی چهره‌ محزونش ثابت نموده و آرام لب زدم:

- دنیا یادم داده جوری با اطرافیانم رابطه داشته باشم، که حتی مرگشون هم برام مهم نباشه!

جا خورد! کوه استحکامش در جا فرو ریخت و چانه‌اش به لرزش افتاد. برق اشکی در چشمانش درخشید و بی‌حال بر روی تخت افتاد.

آه! گریه‌اش گرفته بود؛ از سردی و بی‌احساسی‌ام گریه‌اش گرفته بود! دلم به حالش سوخت؛ دل سنگی‌ام لحظه‌ای به حالش سوخت!

چرخیده و سر از افکار گوناگون تهی کردم. با چند گام کوتاه فاصله‌ام با در را پیموده و دستم را بر روی دستگیره‌اش گذاشتم. قصد گشودن در را نمودم که پیچش طنین آوای بغض آلودش در گوش‌هایم، از حرکت بازم داشت.

- من برات فقط جزو اطرافیانتم؟! آه! من... من که همیشه کنارت بودم؛ من که همیشه همراهت بودم! تو کی انقدر بی‌احساس شدی که من نفهمیدم؟!

همراهی؟! کاش مرا همراهی بود در آن سال‌ها! کاش مرا یاوری بود در آن بی‌کسی‌ها! کاش! کاش بود! نبود؛ نبود که این‌گونه خوارم کردند! نبود که زندگی‌ام را به تباهی کشاندند! نبود که...

لبانم به نیشخندی گشوده شدند. سر بچرخانده  و نگاهش کردم. تلخ گفتم:

- مطمئنی همیشه کنارم بودی؟  

گیج و منگ نگاهم کرد. هه! واقعا نفهمیده بود؟ یا خودش را به نفهمی میزد؟!

آوایم بی‌اختیار اوج گرفت. غم‌های محبوس در سینه‌ام، با ریخته شدن در کلامم سعی در رهایی داشتند.

- وقتی داشتم از شدت غم دق می‌کردم کجا بودی؟ وقتی با اون سن کمم همش یه پام توی دادگاه  و پای دیگه‌م زندان بود، کجا بودی؟ وقتی داشتم خودم رو به در و دیوار می‌کوبیدم تا مدارک آزادی  پدرم رو جور کنم و بیشتر از هر لحظه دیگه‌ای بهت نیاز داشتم، کجا بودی؟ وقتی با اون سن کمم مشت- مشت قرص اعصاب می‌خوردم، کجا بودی؟ کجا بودی که  پدرم رو جلوی چشمام پر‌پر کردن؟ کجا بودی که ۲ سال بیمارستان روانی  بستریم کردن؟  کجا بودی که روزی هزار بار مردم و زنده شدم و هیچ‌کس به دادم نرسید؟!

بانگ خشمگینم را رها ساختم.

- کجا بودی؟!

نفس-نفس میزدم و چهره‌ام به کاسه‌ای خون مبدل شده بود. رگ‌های‌ دستانم برآمده و فَکَّم منقبص شده بود.

سکوت مطلقش نفت بر آتش خشمم شده بود!  رازهای پنهان و حرف‌های نباید را از سینه‌ام بیرون کشیده و حال، لال شده بود!  حق داشت! خرش از پل‌ گذشته بود؛ سخن گفتنش با من دیگر او را چه سود؟!

خشمگین غریدم:

- چرا لال شدی، ها؟ جواب منو بده! د لعنتی میگم کجا بودی؟!

به هوای کم شدن آتش خشم زبانه کشیده در وجودم، مشت محکمی بر دیوار کوبیدم؛ ولیکن افاقه نکرد و خشمگین‌تر از گذشته فریاد زدم:

- حالم از تو، بردیا، سوگل، نازی، بهروز، از همه‌تون به‌هم می‌خوره!  می‌فهمی؟ حالم از همه‌تون به‌‌هم می‌خوره.

زبانم را از چرخش در دهانم باز داشته و سکوت کردم.  چهره‌ام را با دستانم  پوشانده و نفس‌های لرزانم را پیوسته رها کردم. دلم هق‌هقی از ته دل می‌خواست؛ ولیکن حال وقتش نبود! حال اصلا وقتش نبود!

پس از دقایقی دستانم را پایین انداخته و در را باز نمودم. قبل از خروج، تلخ و سرد لب گشودم.

- تو یکی هم اصلا حق خروج از این بازی مرگ رو نداری؛ یا می‌مونی و می‌میری، یا خودم می‌کشمت! 

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • تشکر 2
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان_بازی_مرگ

فصل۱

پارت5

خود را بر روی کاناپه راحتی رها کرده و بازدم عمیقی رها نمودم. فندک و جعبه جای گرفته بر روی میز را در دست گرفته و سیگار برگی از جعبه طلایی‌اش بیرون کشیدم. سیگار را کنج لبم قرار داده و آتشش زدم؛ دیده بر هم نهاده و کام عمیقی گرفتم.

دستی بر شانه‌ام نشست.

- چقدر سیگار می‌کشی؟ چیه این سیگار آخه؟!

تلخ‌خندی بر لبانم ترسیم شد. چشم گشوده و نگاهم را به سیگار جای‌گرفته در میان انگشتانم دوختم.

- سیگار؟! سیگار آرزوهای منه که لای کاغذ پیچیده شده...

تلخی  تلخ‌خندم، به دهانم نیز سرایت کرد و چشمانم بر روی دود سیگار که آرام به هوا می‌رفت، ثابت ماند.

- دود میشه و به هوا میره...!

کلام سنگینم وادارش کرد سکوت کند و سخنی بر لب نراند. آه عمیقی  از دهانش رها ساخت و در کنار جای گرفت. کام دیگری از سیگار گرفته و آرام لب گشودم.

- به بردیا و سوگل بگو 1 ساعت دیگه بیان اینجا؛  دقیق 1 ساعت دیگه! حواست باشه نفهمن کی هستی. رمز بازی هم که یادته؟!

نگاهش هنوز بر روی سیگار ثابت مانده بود؛ در همان حال سر جنباند و گفت:

- آره، شطرنج بازی مرگ مهره‌هاست!

سکوت کرده و سخنی بر لب نراندم. به انتظار برخاستن و عمل به سخن نمودنش به تماشایش بنشسته و خیره‎اش شدم که جز سرپیچی‌اش  هیچ حاصلم نشد. بی‌خیال خود بر روی کاناپه رها کرده و نگاه‌ش را به صفحه بازی شطرنج دوخته بود.

- منو نگاه کن!

سرش را چرخاند و خیره‌ام شد که کام دیگری گرفته و دودش را به سوی چهره‌اش فوت کردم. چهره‌اش درهم رفت و ابروانش یکدیگر را در آغوش گرفتند.

- این چه کار زشتیه؟!

حال من ابروانم را در آغوش  یکدیگر فرستادم. چشمانم را ریز نموده و سیگار در  چند سانتی چهره‌اش نگاه داشتم. هولناک و آرام غریدم:

- من که خوشحال میشم، ولی اگه تو نمی‌خوای این سیگار داغ رو روی صورتت خاموش کنم، همین الان تن‌لشت رو جمع می‌کنی و میری دنبال سوگل و بردیا؛ شنیدی؟ همین الان!

دیدگان هراسانش لحظه بر روی من، و سپس بر روی سیگار ثابت ماندند. دیده بر هم نهاده و سرش را عقب کشید. برخاست و لرزان لب گشود:

- حالا چرا دعوا داری؟! الان میرم.

سیگار را نیمه‌روشن بر روی ظرف روی میز انداخته و همان‌طور مسکوت نگاهش کردم. 

@Beretta  @Masi.fardi  @masoo @Masoome

ادامه پارت، به زودی...

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 1
  • تشکر 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...