رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان‌ شکنجگر‌ عشق🖇💓| زهرا.r کاربر انجمن نود‌هشتیا💕


Dlaram.r
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

‌‌‎‎‎‎‌✦•━━━❥✿❥━━━•✦
⇃شکـ∞ـنجگـرعشـق⇂💞

بـه‌قـلم: زهـرا.r💕🍃

ژانر: انتقامی، اجتماعی، ازدواج‌اجباری، عاشقانه💕🌾

هدف: انتشار‌ رمان💕🌿

ساعت‌ پارت‌گذاری‌: مشخص‌ نیست. 💕🍂
‌‌‎‎‎‎‌✦•━━━❥✿❥━━━•✦
خلاصه:🌻
نفـس بـاد صـبا مـشـک فـشـان خـواهـد شـد...!
عـالـم پـیـر دگـر بـاره جـوان خـواهـد شـد....!
مـن دخـتـری از جـنس باد....
تو پـسـری از جنـس خـاک...
جـانـم به فدایـت تو نبـاشی چـگـونه‌‌ در عـالم حـیـاط باشم!
نفس دختری که در سن 9 سالگی صیغه پسر عموش میشه‌
نفس یک روز قبل عقدش از خانه فرار می‌کند‌ ولی.....
‌‌‎‎‎‎‌✦•━━━❥✿❥━━━•✦
مقدمه...🌸🍃

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد.... 
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد...
عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست....
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه‌ نیست...

‌‌‎‎‎‎‌✦•━━━❥✿❥━━━•✦

ویرایش شده توسط مدیر اسپم
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 57
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

روزهای محبوب

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_1📓🖇

از تویی فکر گذشته پرت شدم تو آینده آینده ای که لحظه به لحظه اش فهمیدم من تاوان پس میدم!
تاوان مظلومیت!
تاوان نجابت!
تاوان عاشق شدن!
تاوان گناه من به‌گناه آمده ام...

،جلوی اینه وایستادم، که چشمم تو اینه خورد به صورت بی‌روحم. 
اخه یه روز که به جایی نمیمالید. 
مگه من میخواستم چیکار کنم؟ 
و ارسامم که نمی‌فهمید، پس یکمی رژ زدم‌رویی لب هایی خوش رنگم

اصلا رژ معلوم نبودش
 بعد بدون اینکه کسی بفهمه ول کردم از خونه اومدم بیرون.

اول مهر ماه بود به دبریستان میرفتم...
خانوادم دخترهارو یه موجود بی‌ارزش میدونند و پسرهارو تاج سرشون.

من پانزده سالم هست و امروز
 روز اول دبریستانم هست!
همیشه خانوادم ازم بیزار بودن
نمی‌دونم چرا پدرم دست روم بلنو میکرد و میگفت تو مایه‌ای لنگ‌هستی!

 و یه پسرعمو دارم26 سالشه عزیز دردونه مامان هاجره از بچگی عاشقم بود و حسابی عذابم میداد

رفتارش خیلی خشنه ازش خیلی میترسم!
خیلی میترسم ازش هیچ‌وقت نمی‌زاره 
که من لباس‌های رنگ‌ شاد بپوشم. 
اگه پوشیدم، کتک ازش می‌خورم.
 همیشه به زور میخواد یه کاری رو واسش انجام بدم.
 از موقعی که نه سالم بود و تازه به سن تکلیف رسیده بودم تو گوشم میخوند تو ماله منی!
و وقتی 12سالم شد به زور صیغم کرد!
 این اقا ارسام ما، بیست و نه سالشه، یه پسر خیلی جذاب، همیشه ازش کتک می‌خورم. اعتراف می‌کنم هر موقعه هم ازش کتک می‌خورم
 از بس باهاش لجبازی می‌کنم و زبونمم درازه 
و ارسامم که خیلی تعصبیه
به رگ غیرت و غرورش بر می‌خوره.
┅┄┅┄┅┄┅┄┅
به راهم ادامه می‌دادم و غرق در فکر بودم 
و راه می‌رفتم که با بوق ماشینی به خودم اومدم. 
و من بدون توجه به بوق ماشین، 
به راه خودم ادامه می‌دادم که اونم پشت‌سرم‌و بوق می‌زد. 
واقعا خیلی ترسیده بودم، فکر می‌کردم که‌ مزاحم هست ولی سخت در اشتباه بودم.
  من اهمیتی نمی‌دادم و خونسرد بودم و راه خودم رو در پیش گرفته بودم. 
حدودا چند ثانیه بعد، صدای ارسام به گوشم رسید. به معنای واقعی قلبم اومد تو دهنم.
 حالا کی جلو اینو بگیره! 
با رنگ‌لبام قیامت به پا میکنه!
ترسیده بودم....

به‌قلم:)‌‌‌‌•Zᴀʜʀᴀ‌•
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

ویرایش شده توسط Dlaram.r
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_3📓🖇
ترسیده بودم،اونم هی صدام می‌زد.
- نفس! نفس! 
و من برنمی‌گشتم و فقط ایستاده بودم وسط پیاده‌رو، داشتم قبض روح می‌شدم.  
بهم خوردن در ماشینو شنیدم و بعدش بازوم که از پشت کشیده شد و چون خیلی ناگهانی بود، افتادم توی بقلش.
با دیدن رنگ لبام سرخ شد و دندون قروچه ای کردو منو کشید و داخل ماشین پرتم کرد
خودشم شوار شد استارت زد
خواستم خودمو توجیه کنم که تو دهنی از خوردم!
 وقتی عصبانی می‌شد
خیلی ترسناک می‌شد و من ازش می‌ترسیدم. 
هنوز تو بهت تودهنی که بهم زده بود بودم و اون منو با داد بلندی که زد منو از تو بهت بیرون اورد.
- خفه‌شو نفس، فقط خفه‌شو دختره سبک. دو روز جلوتو باز گذاشتم که بد میپری درستت میکنم تو ماله منی و مال من کج بپره  میکشمش!
اشک از چشمم رون بود 
با عصبانیت مشتی روب فرمون زد و داد کشید: 
- گریه نکن نفس!

 پریدم بالا و اون بهم نگاه کرد و گفت:
- اگه یه بار دیگه ببینم گریه کردی، جونتو می‌گیرم. فهمیدی یا نه؟
- بله فهمیدم. 
- فکر نکن ازت می‌گذرم. هنوزم تنبیهت سر جا‌شه.
مظلوم بهش خیره شدم و گفتم:
- ببخشید 
- خفه‌شو 
- ببخشید 
- مگه نگفتم با این وضع هیچوقت نرو بیرون؟ من حتی نمی‌زارم تو عروسیاهم لباس‌های باز و زننده بپوشی یا ارایش کنی، اون موقعه تو میری مدرسه، رفتی واسه  و سرخاب سفیداب می‌کنی که چشم‌های این گرگ جماعت روت باشه؟ 
- ببخشید 
- بزنمت نفس؟!
- بخشید 
- با این ببخشیدا چیزی حل نمی‌شه، تو دلت کتک میخواد که ادمت می‌کنم. چند روزه جلوت بازه، هر کاری دلت میخواد می‌کنی‌ها!
- تو رو خدا.
- تو رو خدا و کوفت. من تکلیف تو رو مشخص می‌کنم.
با بغض گفتم:
- یعنی می‌خوای منو بدیم دست حاج‌بابام؟
- اره
- نه توروخدا! اون منو زنده نمی‌زاره!
- مگه کسی‌هم حق داره چب به تو نگاه کنه؟
- پس چی می‌گید؟ 

- تو رو امشب ازش خواستگاری می‌کنم.
با تعجب بهش چشم دوختم و اون بدون توجه به حال من، به حرفش ادامه داد:

 - و بعدش یه عقد ساده، و تو میای توی خونه من خانم‌کوچولو.
- چی؟!
- همینی که گفتم.
- پسرعمو داری باهام شوخی می‌کنی؟ 
بهم نگاهی انداخت و ابروشو بالا انداختو گفت:
- مگه من با تو شوخی دارم؟
- ولی تو داری دروغ می‌گی، مگه نه؟
- چرا باید دروغ بگم؟
- چی از جونم می‌خوای؟ 
- جونتو. 

با عجز گفتم:
- چرا دست از سرم برنمی‌داری؟
دوباره اشک توی چشمام حلقه زد، که بهم نیم نگاهی انداخت و بعد گفت:

- فقط کافیه که اشکات از چمشات بریزه، اون موقعه است که سیاه‌وکبودت می‌کنم.

به‌قلم:)‌‌‌‌•Zᴀʜʀᴀ‌•
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

ویرایش شده توسط همکار رصد
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_4📓🖇
_فقط کافیه که اشکات از چشمات بریزه، اون موقعه است که سیاه و‌ کبودت می‌کنم. 
با بغض نالیدم: 
+ چرا دست از سرم برنمی‌داری؟ برو پی زندگیت. 
- الانم دقیقا زندگیم بقل دستم نشسته.
از حرفش ته‌دلم قیلی‌ویلی رفت.
ولی اخمی کردمو گفتم: 
+تو رو خدا بزار حسرت به دل نمونم. چرا نمیزاری لباسای شاد بپوشم؟ اخه منم همیشه تو حسرت می‌مونم وقتی که دخترای دیگه رو می‌بینم که چجوری و با چه لباسایی می‌گردن. یکمی اخلاقتو خوب کن. تو بهترین پسری هستی از نظر تیپ و قیافه. 
و بعدش مشتی به بازوش زدمو گفتم:
+ولی خیلی گند اخلاقی، تمساح 
چشماش گرد شد وگفت:
_چی گفتی؟ 
چشمامو گرد کردمو گفتم:
+گفتم تمساح
چشماشو نازک کرد و ابروش انداخت بالا و با نگاهی ترسناک بهم چشم دوخت و گفت: 
- حالا من تمساح شدم؟
منم ک از ترس داشتم خیس می‌کردم ولی با لجاجت گفتم 
+ اره تو تمساحی.
که دستاشو اورد جلو گذاشت وسط پام و گفت
_تمساح الان دلش وسط پاتو میخواد

خودش می‌دونست که نقطه ظعفم زنانگیامه!
  خیلی جدی بهم نگاه کرد و روشو برگردنو ولی دستش هنوز وسط پام بود

_دیگه‌هم حق نداری بری مدرسه
با بهت بهش نگاه کردم که بهم نگاهی کرد، و بعدش پوزخندی بهم زد و ماشینو راه انداخت.
که من با بغض بهش نگاه کردم و یواش گفت:
_نفس من گریه نکن.
+ اخه چرا نمی‌زاری برم دانشگاه پسرعمو؟
_حرف نباشه!
+ پسرعمو تو رو به خدا!
_ ولی من نمی‌زارم بری دانشگاه دیگه.
+خب چرا؟
می‌خواست بحث رو عوض کنه:
- واسه این‌که لباتو‌خوردنی کردی!
با ترس و لرز گفتم: 
+ببخشید 
_ببخشمت هان؟ حالا من تو رو آدمت می‌کنم تا دیگه از این غلطا نکنی.
+ببخشید 
و بعد با صدای لرزون گفتم:....

به‌قلم:)‌‌‌‌•Zᴀʜʀᴀ‌•
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_5📓🖇

و بعد با صدای لرزون گفتم:
- چرا اینجوری می‌کنی باهام؟
توجه‌ای به حرفم نکرد و منم جوابی ازش دریافت نکردم که پاش‌رو روی پدال گاز گذاشت،
 و با سرعت زیادی به سمت ناکجا آباد روند
 و منم از ترس خودمو فشار می‌دادم توی صندلی و هرچی می‌گفتم؛ 
- ارسام توروخدا یواش‌تر
ولی اون گوشش بدهکار نبود، 
و با سرعت بیشتری ادامه می‌داد. دیگه داشتم از ترس سکته می‌زدم که بالاخره دهنمو باز کردم و با داد گفتم:
- ارسام مرگ من یواش‌تر.
که وسط خیابون زد رو ترمز و بخاطر اینکه کمربند نبسته بودم، با سر رفتم تو داشبورد، خداروشکر چیزیم نشد، 
فقط یه درد خفیفی تو سرم پیچید.
سرمو اوردم بالا و ماشینا همینجور پی‌در‌پی بوق می‌زدن،
 ولی ارسام فقط به من چشم دوخته بود وخشمگین به من نگاه می‌کرد
- آرسام
نذاشت حرفمو کامل کنم و داد زد:
- درد ارسام، خفه‌شو کثافت! 
مگه من به تو نگفتم دیگه از این گوه‌خوریا نکن و 
هیچوقت جون خودتو قسم نخور؟ هان!

با ترس لب زدم: 
- ارسام توروخدا! غلط کردم. برو ببین ماشینا چه بوق می‌زنن. بعدا درموردش حرف می‌زنیم.

به‌قلم:)‌‌‌‌•Zᴀʜʀᴀ‌•
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_6📓🖇
_آرسام ببخشید دیگه تکرار نمیشه حالا برو!

سرشو پاین انداختو ماشین رو راه انداخت پوست لبمو از استرس میجویدم 
ای خدا اول مدرسه بود و اینطوری شد خدا به داد بعدش برسه!
زودی گفتم:

- ارسام! ارسام! پسر عمو؟ توروخدا زود در خونتو باز کن.
با اخم گفت:
- صداتو بیار پاین.
اصلا متوجه این نشده بودم که تو کوچه اینطوری داد میزنم.
- عه باز کن دیگه! 
اخمش شدیدتر شد وگفت:
- معذرت خواهی کن
با لج گفتم:
- چشم دیگه تکرار نمیشه.
رو بهش مظلوم گفتم: 
- حالا باز می‌کنی؟
- چرا درو واسه خانمم باز نکنم؟
با خانمم گفتنش یه‌چیزی ته دلم لرزید، این لرزیدنا با دفعه‌های پیش خیلی فرق کرده.

اومد طرف در و ثانیه‌ای بعد صدای چرخش کلید بود که تو در پیچید.

 منم بدون اینکه بهش مهلت بدم، درو هل دادم و داخل خونه شدم.

عجب صفایی داشت این خونش، اصلا به این مرد گولاخ نمی‌اومد که همچین خونه‌ای داشته باشه.

 همیشه بهش می‌خورد یه اپارتمان کوچولو داشته باشه با نمای رنگ‌های تیره ولی برای اولین باری که اومدم اینجا فهمیدم که سخت در اشتباه هستم. 

همینجوری دستامو باز کرده بودم و تو حیاط می‌چرخیدم که صدای پارس سگ اومد. 
من قبلا این سگو اینجا ندیده بودم، پس چجور ممکنه که این سگ گنده زشت اینجاست؟ هوم؟
فکر کنم اشتباه شنیدم و توهم زدم و باز چرخیدم ولی صدای پارس سگ، هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد و من فهمیدم که اشتباه نمی‌کردم و توهم نزدم. 

تو همون حالت وایستادم و لای چشمامو باز کردم که چشم تو چشم یه سگ خیلی زشت بد ریخت شدم! 

چشمام گشاد شد و اون هرلحظه نزدیک‌تر می‌شد وزبونش افتاده بود بیرون، و با چشمای درنده بهم نگاه می‌کرد. دندونای تیزشو به رخم می‌کشید.
خیلی ترسیده بودم! 

تا موقعی اونجا وایستاده بودم و حالا روبه روم بود و می‌خواست زبونم بزنه که با چندش  عقب کشیدم.

صورتم تو هم جمع شد و یه دفعه با تمام قدرتم جیغ کشیدم و ارسامو صدا زدم.

- پسر عمو!
و دویدم به سمتش و بدون اینکه رو رفتار های خودم تمرکزی داشته باشم، پریدم بقلش و دستام دورش حلقه کردم.

و تند تند گفتم: 
- تو رو خدا اینو از من دورش کن! پسر عمو!
با شیطنتی که ازش بعید بود گفت:

- بوس بده تا بگم بره.
- چی؟!
- گفتم بوس بده تا بگم بره.

- پسرعمو! تو رو خدا باهام بازی نکن، بگو بره.
- نچ اول بوس می‌خوام. 
- بوس بخوره تو سر من، بگو بره 
- اول بوس
و گونشو جلو اورد و من سرمو بالا اوردم و می‌خواستم بوسش کنم، که سرشو بر گردوند و لبای من به‌جای اینکه رو گونش بشینه...
به‌قلم:)‌‌‌‌•Zᴀʜʀᴀ‌•
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_7📓🖇

گونشو جلو اورد و من سرمو بالا اوردم و می‌خواستم بوسش کنم که سرشو بر گردوند
 و لبای من به‌جای اینکه روی گونش بشینه
 روی لباش نشست 
 اون  یکی از دستاشو گذاشت پشت گردنم تا من نتونم سرمو تکون بدم
یکی از دستاشم دور کمرم حلقه کرد و شروع کرد بوسه‌های ریز زدن به لبام و صد البته تند.
 من فقط تو هنگ بودم ولی از حق نگذریم، حس خیلی خوبی بود. 
تا حالا همیچین حسی رو توی زندگیم حس و تجربه نکرده بودم
یعنی اینکه تا حالا ارسام اینجور بوسه‌ای ک روی لبهای من بزنه رو تجربه نکرده بودم
همش یا تو بقلش بود یا رو گونمو می‌بوسید.  
حظور اون سگ رو کاملا فراموش کرده بودم و فقط دوست داشتم  تو اون حالت تا ابد بمونیم.
 تا موقعی که نفس کم بیاریم در حال بوسه‌های ریز زدن به لبای من بود که لباشو برداشت. 

لب زد:
- از دفعه بعد که خواستم ببوسمت، باید همراهیم کنی. خرفهم شدی؟ 

- مگه دفعه بعد وجود داره؟ 
- پس واسه چی می‌خوای زن‌من بشی؟
_زن شدن یعنی چی؟
+یعنی بیایی زیر من از درد ناله کنی!

تو فکر حرفش بودم که یه‌لحظه برق از گوشم پرید و صدای ارسام به گوشم رسید.
- چرا هرچی صدات می‌زنم جواب نمی‌دی؟
با مظلومیت گفتم
- خب تو فکر بودم.
سرشو جلو اورد و خیس و نرم لپمو بوسید و گفت: 
- خیلی دوستت دارم 
منم بی‌جنبه، ته دلم کارخونه قند اب شد. نمی‌دونم، امروز فکر کنم از اون دنده بلند شدم.
سرد تو چشماش زل زدم و گفتم:
- ولی من تو رو دوست ندارم.
که پوزخندی زد و گفت: 
- مهم نیست!
- پس چی مهمه؟

- مهم اینکه تو مال من باشی!
و بعدش بازومو تو دستش گرفتو من به سمت خودش کشید و صورتشو مماس صورت من نگه داشت و گفت:

- تو اول و اخرش مال خودمی توله سگم. 
با صدای بلند پارس سگ، به خودمون اومدیم 
و اون بازوی منو ول کرد و گفت: 
- هرچه زودتر برو تو خونه. من می‌رم سر کوچه یه‌چیزی برا ناهار بگیرم بدم دستت درست کنی ببینم زنمو و عمو چی‌چی درست کردن شب جمعه ها؟ 
از حرفش لپام گل انداخت. 
بی‌شعور بی‌حیا!
 پامو با عصبانیت کوبوندم رو زمین که قبل از اینکه از خونه خارج بشه گفت:
- حرص نخور پوستت چروک می‌شه، منم  دوست ندارم جوجوم پوستش چروک باشه!
منم درحال انفجار بودم و عصبانیتم به بالا کشید و سنگی از حیاطش برداشتم و پرت 
کردم که زود درو بست و سنگ خورد تو در.

به‌قلم:)‌‌‌‌•Zᴀʜʀᴀ‌•
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_8📓🖇
لبخندی زدم و وارد خونه شدم.....
- چی گفتی؟
- گفتم می‌خوام لباتو از جا بکنم که دیگه رژ نزنی، درسته؟ 
- اوم 
بعد می‌خواستم حواسشو پرت کنم و فلنگو ببندم گفتم:
- ارسام اون چیه اونجا؟
با داد گفتم:
- جیغ!! سوسک!!! 
که حواسش رفت اونور و تا حواسش پرت شد منم هولش دادم و بلند شدم. برو که الفرار!
من می‌دویدم و اونم به دنبالم که پام به ریشه فرش گیر کرد و افتادم که اونم بخاطره اینکه پشت سر من بود افتاد رو من. 
دم گوشم لب زد:
- می‌خواستی فرار کنی ولی اخرش اسیر دست منی کوچولو!

و بعدش لاله گوشمو گاز محکمی گرفت! گفتم: 
- آیی!
تک خنده‌ای کردو گفت: 
- انگار قسمتت اینه که من لبای تورو از جاش بکنم مگه نه؟ 
- نه داداش دردم می‌گیره.
- من داداش نیستم،شوهرتم دوست دارم دردت بگیره.

- گوریل انگوری له شدم و بعدشم مگه تو جای منی که دوست داشته باشی یا نوچ درد کشیدنمو؟!
- اخه کوچولو زنمی! حقمی! مال منی!
با ناز گفتم: 
- اوا خاک بر سرم من کجا زن توام؟ برام حرف در میاری.

- می‌خوای نشونت بدم؟
- اره 
که برم گردوند وگفت:
- الان بهت میگم چطوری زنت میکنم
و لباشو گذاشت رو لبم و شروع کرد به خوردن لبم.
انقدر خورد که دیگه داشت جونم در می‌اومد از بس لبامو خورد.
 مطمئن بودم که لبام کبود می‌شه.

که دندوناشو تو گوشت لبام فرو کردو لباشو تا حدودی از لبام فاصله داد ولی نه زیاد، چون موقعه حرف زدن لباش به لبام برخورد می‌کرد و ارسام اروم لب زد:
- دیدی بلاخره لباتو کندم! 
با مشت زدم تو سینش و با بغض گفتم: 
- خیلی نامردی! دردم گرفت. 
و قطره اشک سمجی از گوشه چشمم سر خوردو افتاد روی گونم! 
که با چشمای خشم الودی گفت:
- مگه من به تو نگفتم گریه نکن؟ هوم!
با ناله اسمشو صدا زدم:
- ارسام!
که داد کشید، غرید:
- خفه شو! مگه من به تو نگفتم دیگه گریه نکن؟ ها! دوست داری من سگ بشم؟
 ا
با ترس بهش نگاه کردم که از روم بلند شد و بازمو گرفت و به سمت اتاق خواب کشاندم.
به‌قلم:)‌‌‌‌•Zᴀʜʀᴀ‌•
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_9📓🖇
رویی تخت‌انداختم و خودش روم خیمه زد...

#آرسام 

پشت لاله ی گوششو بوسیدم و با زبونم کشیدم روش.
لاله گوششو صفت گاز گرفتم
 بچه سال بود و تا الان تجربه نداشت
لبمو رویی لباش گذاشتم

با زور سرشو کمی ازم فاصله داد و لب زد:
پسرعمو دردم میاد.

+هیچی نگو!
_ آخه....

روی پیشونیشو بوسیدم و گفتم:هیش خانوم کوچولو فقط کاری رو که گفتم انجام میدی.

به حرفم گوش کرد
.بدنش شل شده بود و ناله های ریزی میکرد. دستم دور کمرش حلقه کردم و بالا کشیدمش و از پشت بدنش به بدنم‌ چسبوندم ....
به‌قلم:)‌‌‌‌•Zᴀʜʀᴀ‌•
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_10📓🖇
سرمو داخل گردنش بردم و بوسه ای کوتاهی زیر لاله گوشش زدم
.لبشو به دندون گرفته بود و فشار میداد.
 
دست زیر چونش گذاشتم و لبش از زیر فشار دندونش آزاد کردم.

با چشمای خمار و خیس از اشکش که مژه هاشو به هم گره زده بود خیره شد تو چشمام...
 
همین نگاهش میتونست تمام حس های مردونه ام بیدار کنه.

ابرومو بالا دادم و جدی نگاهش کردم 
دلم میخواست کمی اذیتش کنم...

_ اوم‌نمیخوای معذرت خواهی بکنی؟؟

لبش به دندون گرفت و نگاهش به زمین دوخت. همینجور بی صدا قطره اشک رو صورتش راه باز کرد. رو بهش خشن گفتم
_برو دستمال کاغذی بیار!

سمت دستمال کاغذی رفت وچند تا برداشت و برگشت پیشم.
 
این دختر بچه هیچی بلد نبود و همین بکری اش بود که جذبم میکرد. دستمال رو از دستش گرفتم و اشکایی زیر چشمشو‌ پاک کردم

خواست سمت در بره که داد زدم:کجااا؟؟

ترسیده برگشت و نگاهم کرد.ابرومو بالا داد و دست به سینه بهش خیره شدم.

_ گفتم کجا میری!
به محض گفتن این حرفم سرشو‌انداخت پاین و اروم ارم نزدیکم شد

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_11📓🖇
بلند شدم و روبه رواش ایستادم به صورت بچگونه و قد و هیکل ریزه میزش چشم دوختم!

خانمم خیلی زیبا بود بکر و ناب!
_میدونی نفس!

_بله؟
+میخوام جا ناهار تورو بخورم ولی دیگه توانشو نداری بخاطره اینکه ازت بگذرم شرط داره!

_چه شرطی؟
_بری غذا درست کنی

_چشم
و بعد از این حرفش از اتاق خارج شد خانم کوچولویی من!عاشقش بودم عاشق ازبچگی‌بهش نگاه کردم تا وقتی که از اتاق خارج شد!
#نفس

شروع کردم به پختن قرمه‌سبزی خوشمزه!  
تو اشپزی مهارت زیاد از حدی داشتم، وقتی به سن تکلیف رسیدم
 مامانم غذا پختن رو و همچنین خونه داری رو شروع کرد به یاد دادن به من

گناهم دختر بودنم بود ولی من همیشه پیش خودم فکر می‌کردم اگر یک روزی دختر دار شدم، 
بهش یاد بدم قوی باشه!
بهش یاد بدم عاشق نشه!
بهش یاد بدم از حقش دفاع کنه 

داشتم سبزی‌ها رو سرخ می‌کردم که دستای  مردونه‌ای دور من حلقه شد و این دستایی که رگ‌هاش زده بود بیرون مال کسی نبود جز ارسام. 
دم گوشم لب زد:
- کی این غذای خوشمزت حاظر میشه؟
- الاناست که حاظر بشه، غصه نخور گوگولی!
با حالی عادی گفت:  
- میگم سرت به جایی نخورده امروز؟ 
- نچ 

ازم فاصله گرفت و یواش زد رو سر شونم و گفت:
- غذاتو بپز خانم جوجه!
- جوجه عمته!
– فعلا جوجو خانم کوچولو!

اداشو در اوردم که لاله گوشمو گاز گرفت. 
اخی گفتم و زیر لب، وحشی نثارش کردم.

اخم وحشتناک روی صورتشو حس کردم، چون حلقه دستاش همچنان دورم سفت‌تر می‌شد. با ناله اسمشو صدا زدم:

- ارسام! 
جوابی جز محکم‌تر شدن دستاش نثارم نشد. 
- ارسام توروخدا ولم کن، له شدم! 

- تو فقط باید با زور گویی باهات رفتار کرد که ادم باشی، لطافت به درد تو نمی‌خوره.

و من رو ولم کرد از اشپزخونه با ترش رویی بیرون رفت و همون موقعه بوی سوختن سبزی‌ها به مشامم خورد. با لبای اویزون به صحنه‌های غم‌انگیز روبه‌روم خیره شدم.

به سبزی‌های سوخته شده که هنوزم در روغن جلز و ولز می‌کردن چشم دوختم.

با حرص پامو رو زمین کوبیدم و گفتم: 
- هرچی بهت گفتم خوب گفتم یوری! غذام بخاطر تو سوخت.

و بخاطره همین مجبور شدم اونا رو بریزم تو سطل زباله و ارام پز هم بشورم و شروع کنم  از اول سرخ کردن سبزی‌ها.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_12📓🖇
بعد از گذاشتن در قابلمه، برنج هم دم گذاشتم و به سمت بیرون آشپزخانه رفتم خودم رو ولو کردم روی مبل که صداش به گوشم رسید و همون‌جا
میخ‌کوب شدم. 
- لباست رو در بیار !
- چی؟
- گفتم لباست رو در بیار!
- خب راحتم با همین!
- من ناراحتم، لباست رو در بیار !
- خب، خب...
تک‌خنده‌ای کرد و با چشم‌هایی شیطون گفت:
- می‌خوام هیکل خانمم رو ببینم، دو روز دیگه کی می‌خواد زیرم ناله کنه و بعد دستش رو به جیب شلوار اسلشش زد، ولی چیزی رو حس نکرد، باز سر برگردوند طرف من و گفت:
- نفس بلند شو برو بگرد گوشیم رو بیار!
با ذوق پریدم بالا و رفتم که دنبال گوشیش بگردم.
همه‌جا رو گشتم، ولی نبود. داخل اشپزخونه رو داشتم می‌گشتم، ولی باز پیدا نکردم!
از داخل همون اشپزخونه بلند و رسا داد زدم 
- پسرعمو کجاست اون گوشیت؟ 
اون هم مثل من داد زد:
- نمی‌دونم یادم رفته. برو داخل اتاقم ببین که روی میز توالت نیست!
- باشه
و بعدش به سمت اتاق خواب گشتم و بعد از این‌که گوشی رو پیدا کردم از اتاق  خواب بیرون اومدم و به سمت ارسام که هنوزم همون‌جور روی مبل بالا دراز کشیده بود، حرکت کردم و گوشی رو دادم دستش. 
 ارسام بعد از این‌که رمز گوشیش رو زد بعد از دو سه ثانیه، زنگ زد به حاج بابا.
من هم که همون‌جا ایستاده بودم و منتظر بودم که حاج‌بابا برداره و بالاخره بعد از پنج بوق صداش پیچید:
ارسام:  سلام حاجی 
-...
- حاجی امروز من نفس رو اوردم خونم و پیش منه، نگرانش نشو!
-...
- فر،دا پس‌فردا میارمش!
-...
- رو چشمم حاجی، مراقبشم. مگه میشه مراقب خانمم نباشم! 
-...
- فعلا!
و این شد پایان مکالمشون.
- چی گفت؟!
و این من بودم که سوال می‌پرسیدم، جوابی از ارسام دریافت نکردم.
باز اسمش رو صدا کردم که این‌دفعه جواب داد.
- ارسام!
- جونم!
- حاج بابا چی گفت؟
- گفت تا پس‌فردا این‌جا بمونی!
ابرهامو انداختم بالا. هم دلم راضی بود هم ناراضی.
- خب من این دو روز چیکار کنم؟ 
- هیچی پیش من می‌مونی! 
- ولی من که لباس ندارم!
- برات می‌گیرم 
- برای چی وقتی که لباس دارم برم بگیرم؟
- من حاضرم دنیامم واسه تو بدم گل نازم!
- ولی ارسام!
- بسه خوشگلم! همین که گفتم. می‌برمت بیرون بعدشم میرم می‌برمت دربند و بام. 
منم که عاشق دربند و بام بودم پریدم بالا و خوشحالی جیغ خفه‌ای کشیدم.
 لحظه‌ای لبخند از روی لب‌هام کنار نمی‌رفت. 
- اگه می‌دونستم خوشحال میشی زودتر بهت می‌گفتم.
لبخندم رفته- رفته عمیق شد.

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_13📓🖇

ولی با یاد این‌که دیگه نمی‌زاره برم مدرسه  لبخند من از بین رفت و این ارسام بود  که با تعجب بهم نگاهی انداخت و من با بغض لب زدم: 
- پسر عمو!
و این بغض توی گلوم به شدت اشکار بود،  ارسام بغض گلوم رو فهمید که کمی ابروهاش توی هم گره خوردن.
و با تعجب و لحن جدی سوال پرسید: 
- چته؟
- میشه بزاری برم مدرسه؟
- قبلا بهت چی گفته بودم؟ 
- توروخدا پسر عمو!
- نه !
- تورو جون من!
 می‌خواست خیز برداره سمتم و من یک قدم عقب برداشتم.
و اون باز سر جاش نشست و گفت:
- مگه نگفتم جون خودتو قسم نخور هان! 
- ببخشید خوب بزار برم!
- نه!
و بعد دستم رو کشیدم و من رو تو بغلش حبس کرد!
- دوست ندارم زنم بره مدرسه!
- اگه بخاطره اون روز هست، غلط کردم دیگه تکرار نمیشه‌، خواهش می‌کنم بزار برم!
- همین که گفتم، نه!
- خیلی نامردی! 
- اره نامردم، اگه باز حرفت رو تکرار کنی تنبیه میشی!
با لج سعی می‌کردم از روش بلند بشم، ولی نمی‌زا‌‌شت که و من رو سفت تو بغلش حبس کرده  بود و حتی نمی‌زاشت یک سانتی هم تکونی بخورم، اخه من کجا و اون غول کجا  تکونی به خودم بدم.
با لج گفتم:
- میشه ولم کنی!
- نه نمیشه، من راحتم توام سعی کن راحت باشی!
زیر لب گفتم:
- پر رو!
و اون  انگار شنید که اخماش رو شدیداً تو هم کشید و گفتد 
- نشنیدم چی گفتی!
- هیچی!
- کی ناهار اماده میشه؟
- نیم ساعت دیگه.
لبخندی زد و من رو بیشتر تو بغلش فشار داد.

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_14📓🖇
پوف بلندی کشیدم.
ولی پیش خودم گفتم «من از خدامه توی بغلش باشم، چه بهتر! کدوم دختری دوست نداره سرش روی سینه سفت و سر سخت یک پسر باشه؟»
  تشنم بود، ولی جرعت گفتنش رو نداشتم. 
دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم:
- میشه ولم کنی؟ تشنمه!
دست‌هاشو از دورم باز کرد و من هم  مثل اهویی که از دست‌های شیری ازاد شده،
 از بغلش پریدم بیرون و به سمت اشپزخونه رفتم و ابی خوردم. تشنگیم برطرف شد.
 آبمو خوردم یاد مدرسم افتادم باز هم
باز باید التماسش می‌کردم که هرجور شده اجازه بده من برم.
سریع به سمتش حرکت کردم که دیدم از حالت دراز کشیده، 
به حالت نشسته در اومده بود.
خیلی زود رفتم بغلش نشستم و گفتم 
- ارسام یک چیزی بگم عصبانی نمیشی؟
- نه بگو!
- میشه بزاری برم مدرسه؟
- چند بار تا الان گفتم نه!
- توروخدا!
- نه!
- جان من!
که اخم وحشتناکی کرد و برگشت سمتم و بعد با صدای ارومی که کم‌- کم تحلیل می‌رفت لب زد:
- مگه نگفتم هیچ‌وقت جونت رو قسم نخور؟ ها!
- خب!
- خب و درد! خب و کوفت! 
و بعد با دستاش گلوم رو گرفت و فشرد و دندون قروچه کرد و گفت: 
- بار اخرته که جونت رو قسم می‌خوری! دفعه بعد این‌جور از خیرش نمی‌گذرم، سیاه و کبودت می‌کنم! تو ماله منی و من میگم مالم چه کاری باید انجام بدم بازم بزن خودت رو به نفهمی!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_15📓🖇
و بعد گلوم رو ول کرد.
- برو غذا رو بیار!
***
آرسام روبه‌رویم ایستاد و لب زد
- زن من همیشه عالیه، انتخاب خودمه دیگه!
و پشت سرم وایستاد و منو کشید تو بقلش.
کنار گوشم لب زد:  
- کجا ببرمت که ندزدنت؟
با ذوق تو بقلش چرخیدم و گفتم: 
- ببرم شهر بازی!
و بعد مظلوم سرم رو کج کردم و گفتم: 
- می‌بریم؟
- نه!
- چرا؟
- بخاطر این‌که اون‌جا ماله بچه‌هاست و تو دیگه بزرگ شدی.
- ولی من می‌خوام برم!
دستش رو نوازش وار کشید روی موهام، ولی از روی شالی که سرم بود و گفت: 
- ببرمت سینما؟
درسته شهربازی می‌خواستم، ولی سینماهم عالی بود!
 سرم رو به نشانه اره تکون دادم و گفتم: 
- می‌بریم؟
- اره می‌برمت!
 به سمت جاکفشی حرکت کرد و کفش مشکی اسپورتش رو پوشید و رو به من گفت:
- بدو چادرت رو سرت کن و کفش‌هاتم بپوشت بیا.
 من میرم تو پارکینگ منتظرتم.
منم سری تکون دادم و لحظه بعد، صدای بهم خوردن در سالن اومد. 
منم رفتم و چادرم رو سرم کردم و صندل‌های عروسکی مشکیم رو که همراه با اون مانتویی ارسام برام 
خریده بود رو پام کردم  و بعد از برداشتن کیفی که روی جاکفشی از قبل گذاشته بودم، برداشتم و بعد از خانه بیرون زدم.

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_16📓🖇
  بعد از بستن در  خونه خارج شدم و چشم چرخوندم دور تا دور کوچه. چشمم خورد به  ماشین ارسام؛ کمی اون طرف تر از خونه پارک شده بود!
داخل ماشین نشسته بودم و بعد از کمی من من کردن دلم و زدم به دریا و گفتم:
- میشه بریم خرید؟
 نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چرا نبرمت؟ هر جا خواستی بری می‌برمت. البته باب میل من باشه. تو رو می‌برم گل پامچال من!
با ذوق گفتم:
- وایی مرسی!
- وظیفس گلکم.
از حرفاش قند ته دلم آب می‌کردن! اخه تا الان هیچ مردی جز ارسام به من محبت نکرده بود. یک بار محبت می‌کنه، یک بارم به‌حدی ترسناک میشه، دلم می‌خواد از جلو چشمش دور شم فقط، بخاطر این‌که بلایی سرم نیاره.
هیچ چیزی نمی‌تونست لبخند رو از روی لب‌های من پاک کنه!
اول رفتیم سینما و اون‌جا یک فیلم خیلی قشنگ و صد البته عاشقانه پخش کردن. بعضی از جاهایی فیلم به حدی غمناک بود که من فقط دلم می‌خواست گریه کنم، ولی جلوی خودم رو گرفتم و بغضمو چال کردم. فیلم خیلی زیبایی بود.
 بعد از فیلم به سمت پاساژ حرکت کردیم، بعد از دقایقی بالاخره ارسام جلوی یک پاساژ خیلی بزرگ ماشین رو پارک کرد و دست من رو گرفت، از پارکینگ خارج شد و به سمت ورودی پاساژ حرکت کرد.
هر از گاهی به اون مغازه و اون بوتیک نگاهی می‌انداخت!
داخل یک مانتو فروشی شدیم. از همون اول  دختره چلمنگ زل زده بود به ارسام.
دوست داشتم سرم رو تو دیوار بکوبم! 
اخه الدنگ نمی‌بینی بقلش من ایستادم؟ نگفتی این اقا زن داره و من این‌جوری دارم بهش نخ میدم، ها! 
همون‌جوری به دختره زل زدم بودم و فحش بارش می‌کردم. ارسام رو بهم کرد و گفت:
- خانمم کدوم از مانتوهای اون‌ور رو می‌پسندی؟
اوه اینو لحنش رو نگو این‌جوری غش کردم و پوز اون دختره‌هم رو خاک مالیده شد. هاهاها! فکر کردی می‌تونی ارسام رو از من جدا کنی؟ کور خوندی!
یکی بیاد منو بگیره! قر تو کمر من زیاد از حد فراونه.
به مانتوها نگاه کردم. یک مانتو که حالتش هم حالت کت داشت و رنگشم کالباسی بود، چشمم رو گرفت!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_17📓🖇

به اون مانتو اشاره کردم و رو به اون دختر گفتم:
- میشه اون مانتو رو واسم بیارید؟
اون دخترهم با ناز لبخندی زد! 
شروع کرد با عشوه راه رفتن و سمت اون مانتو رفت و بعد از اوردنش داخل رگال، به دست من داد. 
داخل پرو شدم و بعد از در اوردن مانتوی خودم، اون مانتو رو پوشیدم.
  لامصب انگاری واسه من دوخته بودنش، کیپ تنم بود، ساده و صد البته شیک بود!
در پرو رو باز کردم کردم و ارسام رو صدا زدم بیاد.
- ارسام!
 ارسام با شنیدن صدام به سمت پرو حرکت کرد.
داخل شد و گفت:
- بچرخ!
منم چرخیردم. حداقل دو سه دوری دستش رو روی شونه چپم حس کردم.
  گفت:
- خیلی قشنگه و بهت میاد، ولی نبینم بدون چادر جایی بپوشیا! 
سرمو تکون دادم و گفتم:
- چشم!
- بی‌اشک خانمم!
بعد از پرو خارج شد و من بعد از در اوردن مانتو و پوشیدن مانتوی خودم، رفتم بیرون و ارسام پول مانتو رو حساب کرد.

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_18📓🖇
#شکنجگر_عشق

بعد از تشکری که هم من و هم ارسام کردیم، از مغازه خارج شدیم. همین‌جور قدم می‌زدیم. با دیدن مغازه بدل فروشی، گردنبند زیبای پشت ویترین  گذاشته بود، نگاهم خیرش شد، ولی بخاطر این‌که ارسام متوجه نشه نگاهم رو زود ازش گرفتم!
ارسام لب زد:
- نفس ارسام چیزی نمی‌خواد دیگه؟
- نه نمی‌خوام!
- باشه.
رفتیم سمت پارکینگ، ماشین داخلش پارک بود ولی منو فقط نشوند و خودش گفت:
- من تا جایی میرم، ولی زود برمی‌گردم.
منم فقط با تکون دادن سرم اکتفا کردم و به فکر فرو رفتم!
خانواده ارسام خانواده پولداری بودن، بر عکس ما. حاج بابای من می‌گفت واسه کی پول جمع کنم؟ اخرشم به یک دختره‌ی لا قوا بدم! 
ولی عموم برعکس پدرم، خیلی تفکراتش فرق می‌کرد و با کمک زن عموم خیلی تونستن سرمایه جمع کنن!
چهارتا کارخونه و چهار تا شرکت دارن تو تهران و یک فروشگاه‌هم داخل مشهد دارن و شرکت  لوازم ارایشی هم داخل دبی دارند.
 در کل خانواده سرمایه داریند. 
ارسام برادر دیگه‌ای هم داره به اسم ارشام.
در کل پسر خیلی مهربونیه و همیشه منو اجی کوچیکه خودش صدا می‌زنه و منم همیشه بهش میگم داداش.
خیلی دوسش دارم برعکس ارسام خیلی مهربونه. اصلا گند اخلاق نیست.
چشم‌هام رو روهم گذاشتم و سرم رو تکیه گاه صندلی کردم.
همون موقعه صدای باز شدن در ماشین اومد و بعدش بوی عطر تلخش زیر بینیمو پر کرد.
چشم‌هامو باز کردم و بهش نگاه کردم.
 به سمتم چرخید و جعبه‌ای رو از داخل‌ یک پاکت در اورد و گذاشت روی پاهام.
ازش پرسیدم:
- این دیگه چیه؟
- بازش کن ببین.
باز کردم و با چیزی که دیدم هنگ کردم. سرویس بود.
خیلی قشنگ بود!
دست روش کشیدم و ناباور لب زدم:
- اینو واسه من خریدی؟
با حالت مسخره‌ای گفت:
- پس نه! واسه عمم خریدم! برا خانمم گرفتم دیگه!
 با خوشحالی پریدم و بوسی رو لپش زدم و گفتم:
- ممنونم.

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_19📓🖇
- وظیفست 
و بعد هم  سمت نا کجا آباد راه افتاد پرسیدم:
- ارسامی کجا میری؟  
- میریم رستوران!
امروز بهترین روز زندگیم بود؛ لبخندی رو لبم اومد و اروم پلکی زدم که گفت: 
- نفسم؟ 
- بله! 
- می‌دونستی گونه‌هات پرتوزن؟
چشمام گرد شدن از تعجب! دستام رو گذاشتم رو گونهام و لب زدم:
- واقعا؟
- بله خانمی لباتم که نگم دوست دارم همش بمکمشون" 
- این‌جوری حرف نزن...
- چرا؟
- خب خجالت می‌کشم!
- بگم گازشون می‌گیرم؟ 
- اوا خاک بر سرم نگو این‌جوری خب خجالت می‌کشم!
دستش رو رو گذاشت رو پاام  موهای تنم سیخ شد.
و اون تک خنده‌ای کرد و  گفت: 
- قربون اون خجالتت خانم خجالتی من!

خنده ای کردم  باز لب زد: 
- همیشه بخند.
سرم رو کج کردمو و سفت و کشیده گفتم:
- چشــــــــم!
- بی‌اشک خانمم!
سرویس هنوز تو دستم بود 
و درشم باز لبخندی زدم و رو بهش گفتم:
- بازم بابت سرویس ازت تشکر می‌کنم!
- نفس!
- بله!
- پشت پلاک رو نگاه کن!
همین کارو کردم که چشمم خورد به اول اسم خودمو خودش  حک بود پشت پلاک!
خیلی خوشحال شدم و باز لبخند روی لبم پرنگ‌تر شد و تشکری ازش کردم، ولی سوالی ذهنم رو مشغول کرد: 
- پسر عمو؟
- جونم!
- میشه بدونم تو این مدت کم چجوری پشت پلاک رو حک کرده بودن!
- خوب من قبلا این سرویس رو سفارش داده بودم به همین یکی از طلا فروشی‌های این پاساژ و وقتی از جلوی اون مغازه رد می‌شدیم و دیدم چجوری زل زدی ب اون گردنبند  بدل رفتم سفارشم رو تحویل گرفتم! 
- بازم ازت ممنونم!
و بازهم جوابش  لبخندی بود که  نصیبم شد.
رسیدیم به رستوران و نشسیم پشت میزی  از پشت پنجره عابرهای  روی پیاده رو راه می‌رفتن، کس‌های با خوشحالي، کس‌های غمگین و کسانی دیگرم عادی راه می‌رفتن!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_20📓🖇
تو راه برگشت بودیم!
سر چهار راه  بودیم  انگشتی به شیشه خورد.
و صدای اوا گونه داد: تق- تق!
ارسام شیشه رو کشید پاین و همون لحظه من سرم رو برگردند!
که چشمم خورد به یک دختر پنج ساله. هي پشت سر هم تکرار می‌کرد:
- آقا، آقا یک گل بخر واسه خانم گلت!
و ارسام نیم نگاهی به من کرد و لبخندی روی لباش ظاهر شد و یک تراول پنجاه هزار تومانی از توی کیف پولش برداشت و به اون دختر داد و یک شاخه گل قرمز ازش گرفت و به من داد و دخترک گفت:

- اقا این زیاده!

همون لحظه چراغ قرمز بود شد و ارسام راه افتاد.
و سرش رو از پنجره به بیرون فرستاد  و بلند با صدای بم داد زد:
- بقیش برای خودت!
و بعد از کلی گشتن دور خیابون‌ها  
روی ساعت ماشین نگاه کردم ساعت بيست و يك بود .
به ارسام نگاه کردم که به سمت خونه حرکت کرد و هنوز وقت بود.
داخل خونه شدیم که ارسام گفت:
- نفس!
- بله!

- می‌زارم بری مدرسه، ولی به یک شرط!
از ذوق نمی‌دونستم چیکار کنم.

آب دهنم رو قورت دادم و لب زدم:
- شرطت چیه پسر عمو؟

لبخندی زد و گفت:
- امشب بزار از پشت باهات رابطه داشته باشم!
از این حرفی که زد کلا دهنم بسته شد!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_22📓🖇

و مدام دلم می‌خواست بمکمش تا شیرینی و حلاوتش رو بیشتر بچشم.

وقتی آروم شد.

و دست از گریه کردن برداشت، فاصله گرفتم و کنار گوشش پچ زدم:
- چی شده کوچولویی من؟

با بغض نگاهم کرد و لب زد:
- آرسام توروخدا!

کنارش روی تخت دراز کشیدم!
گونه‌های خیسش رو با نوک انگشت‌های دستم نوازش کردم و پرسیدم:

- تورو خدا چی؟

با این حرفم چشم‌هاش پر از اشک شد.

اون لب‌های سرخش از بغض می‌لرزید و مشخص بود که بازم می‌خواد بزنه زیر گریه.

برای همین با اخم انگشت اشاره‌ام رو روی بینیش فشردم و لب زدم:

- نبینم باز گریه کنیا.

آب دهنش رو پرصدا قورت داد.

چشم بست و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد، زمزمه کرد:

- از...

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲۳.....

✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿

#ᑭᗩᖇT_24📓🖇

#نفس

بهش خیره شدم به جدیدتش که چطور درس میداد و کسی سر کلاس حق هیچ حرفیو نداشت 
این مدرسه دبیر زن داشت و دبیر مرد هم داشت آب دهنمو قورت دادم تا وقتی که زن خورد از کلاس اومدم بیرون 
و رویی نیمکت ها نشستم با نشستن دختری کنارم بهش نگاه کردم به قیافش میخورد سنش بالا تر از من باشه
_سلامم چطوری؟
لبخند کوچولویی زدم و زم زمه کردم
+سلام ممنون!

لبخندی زدو دستشو جلو اورد و لب زد:
_من کیمیا هستم ولی کارن صدام‌میکنن!
همکلاسیتم.

_خوشبختم منم نفس هستم‌نفس پناهی!
با خوردن زنگ به سر کلاس رفتیم و کلاس همینطوری میگذشت
دم درایستاده بودم که ارسام بیاد ماشینی جلو پام تمرمز کرد از مدل ماشینش که مازاراتی مشکی بود فهمیدم ارسامه سوار ماشین شدم و سلامی بهش کردم ک لبخندی زد و گفت
 _سلام خوش گذشت امروز با 
فکر ب دبیرباز دلم پر از لذت شد لبخندی زدمو گفتم
 +بله عالی بود و اون فقط نیم نگاهی بهم انداخت ولبخند پر محبتی نثارم کرد ماشینو راه انداخت همش تو راه تا خونه به فکر کاوش بودم و یک لحظه از فکرش بیرون نمیوندم دلم میخواست باز زمان ب عقب برمی گشت و لبخند های که از طرف او حوالم میشد رو ببینم ب ارسام نگاه کردم نمیدونم چرا حس میکردم بهش دارم خیانت میکنم وجدانم بهم میـگفت
 ب ارسام نگاه کردم نمیدونم چرا حس میکردم بهش دارم خیانت میکنم!.. وجدانم بهم میـگفت: _تو نبودی ک دیشب تو بقلش خوابیده بودی و حس لذتی داشتی؟؟؟ اره من بودم و الان با لبخند ی نفر دیگه دلم رفت!!!
ن ن من خیانت کار نیستم!! 
من فقط ارسام خودمو دوست دارم... 
من فقط حس لذت تو توی بغل ارسام می چشمم... 
چشمم و محکم رو هم فشار دادم ب خونه خودمون رسیدیم! 
پیاده شدم و قبل از پیاده شدن دستمو گرفت و منو کشید ! افتادم تو بقلش!
 بر پیشونیم بوسه ای نشوند رو پوشیونیم!
 و دم گوشم گفت: 
_ ی قولی بهم میدی ؟؟ 
+چ قولی ؟؟
 _این ک تا اخر دنیا مال من باشی!! نمیدونم چرا با این حرفش بغض کردم و با بغض گفتم:
 +من اگه مال تو نباشم،مال کس دیگه ای هم نیستم اگه روزی مال تو نباشم بدون اون روز من تو قبرم.. 
و خودمو بیشتر بهش فشوردم نمیدونم چرا از خودم متنفر بودم واسه امروز شاید من فقط از اون پسر خوشم اومده بود من اونو دوست ندارم نه نه من اینی که الان تو بقلشم رو دوست دارم ک باز پیشونیمو بوسید
 و منم ازش خداحافظی کردم... 
واز ماشین پیاده شدم و بعدش اشکامو پاک کردم.! و کلیدو داخل خونه انداختم و وارد خونه شدم.،

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...