رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

باورشون داری؟!


Flare
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

  • لایک 9
  • تشکر 3

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9 دقیقه قبل، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

اعتراف کن.

هم اره، هم نه

تعریف کن.

همه صحنه ها😂😂

ویرایش شده توسط Narges.Sh
  • لایک 1
  • هاها 2

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
2 ساعت قبل، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

مثل همیشه فلار و چالشهای که بهت ثابت می‌کنه حتی خودت هم نمیشناسی!

اعتراف:

وقتم رو برای کسی نذاشتم که بعدا بهش بگم خیالی!

تعریف:

توی یه قسمت از داستانم که مجبور شدم یه کارکتر رو بکشم کمی ناراحت شدم بدی مرگ یک کاراکتر توی رمان اینکه رمانهای مثل فیلم نیستن که بدونیم اون شخص در پشت صحنه زنده است! اگر یه نفر بره برای همیشه میره....

ولی در کل من سر صحنه های زندگی خودم هم احساسات  زیادی خرج نمی‌کنم.

ویرایش شده توسط مُنیع
  • لایک 1
  • تشکر 2

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
2 ساعت قبل، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟ 

 آره! درواقع می‌دونی؟ داشتم به یه چیزِ عجیب فکر می‌کردم؛ اینکه اگر مایی که توی یک دنیای حقیقی زندگی می‌کنیم، زاییده‌ی ذهن یه نویسنده باشیم چی؟ خیلی دوست ندارم برم تو حیطه‌ی فلسفی یا مذهبی قضیه؛ فقط اینکه هر کدوم از ما و اطرافیانمون رو یه نویسنده خلق کرده باشه یا مثلاً جهان دیگه‌ای وجود داشته باشه که اون هم زاییده‌ی ذهن یک مغز خلاق دیگه بوده، ذهنم رو مدت‌ها به خودش مشغول کرد و در نهایت ناچار شدم فکر کردن بهش رو تموم کنم.
 

تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

من آدم خیلی- خیلی احساساتی‌ای‌ام؛ یعنی چی؟ یعنی مثلا اگر یه اتفاق خیلی بد برای یه آدمِ هر چند دور بیفته، مدت‌ها به اون اتاق و درد اون آدم و آدم‌های اطرافش فکر می‌کنم و یه جورهایی درد می‌کشم. یادمه شبی که ایده‌ی سنگسارِ یه زن  به ذهنم رسید، داشتم تو نت منبع‌های مختلف رو چک می‌کردم تا درباره‌ی نحوه یا چرایی اتفاق و... اطلاعات بگیرم.  اون شب من گریه می‌کردم؛ برای ترسی که زن‌های سنگسار شده متحمل می‌شدن؛ حالا چه خطاکار بودند چه نه! این ترس، غم و ناراحتی وقتی رمانم رو شروع کردم و خواستم اون صحنه رو خلق کنم، باهام همراه بود و موند و من هر لحظه که پارت‌های ابتدایی رمان رو می‌نوشتم، حس بسی بدی رو تو قلبم احساس می‌کردم.

 

 

  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟

اره. بهشون  روح دادم. اونا از خیال من هستن، ولی خیالی نیستن. یه تلنگر حقیقی باعث خلق شدن اونا شده، پس اونا هم حقیقین. 
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

تو همه‌ صحنه‌ها. چون برای بهتر نوشتن خودم رو جای شخصیت ها قرار میدم واقعا احساستشون رو درک می‌کنم و احساسات خودم رو تو اون موقعیت بروز میدم.

 

  • تشکر 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-نه! اشتباه نکن! من از اون و بلایی که سرم آورد نگذشتم! من، فقط، به شیوه خودم، تاوان بعضی حماقت‌ها رو نشونش دادم!

من گفتم، تو انجام دادی! همه فکر می‌کردن اون زنده می‌مونه و من می‌میرم! ولی تهش چی شد؟

من به زندگیم ادامه دادم، اون دار فانی را وداع گفت! من زنده بودم، اون سرش از تنش جدا شد!

پایان خاصی برای زندگیش تدارک دیدم! یه داماد، کنار عروسش،  تو شب عروسیش، با سری که دیگه رو تنش نیس...!

 

به زودی....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

اعتراف... می‌خوام باورش کنم اما مغزم مدام میگه: "واقعیت یعنی چیزی که لمس بشه، دیده بشه!" اما، با تموم وجودم می‌خوام این فکر رو دور بندازم؛ می‌خوام توی تصورم لمس کنم.

تعریف... چیزی که من می‌نویسم نهایتاً از عمیق‌ترین خواسته‌ی درونیم نشات گرفته؛ خیلی جاها به خاطر نقشه‌هایی که کشیدم از خودم عصبانی شدم اما گریه نه... من برای واقعیت‌های زندگیم و تخیل دیگران بیشتر گریه می‌کنم؛ و در واقع احساسم رو بروز میدم. اما توی یه بخش از داستان انسان صفت، یه ماجرایی که هنوز منتشرش نکردم؛ اما وقتی بابام تعریفش می‌کرد و توی ذهنم می‌چیدم که بنویسمش، گریه می‌کردم؛) برای مرگ شخصیت‌های تخیلی دیگران هم شده مدت‌ها افسردگی می‌گرفتم که با هیچ گریه کردنی حل نمی‌شد؛ اما من... موفق نشدم که برای آدم‌های زاده‌ی تخیلم گریه کنم؛ شاید چون همیشه این تصور همراهمه که برای اون‌ها نیست که می‌نویسم، برای این نیست که بخوام قصه‌ی یه قلب پردرد رو نمایان کنم؛ فقط به این خاطره که دیگران ازش لذت ببرن:) با اینکه براشون اکانت اینستا زدم و مدت‌ها به عنوان "الهام" باهاشون چت کردم ولی تهش به این نتیجه رسیدم خیلی احمقم و نام اکانت رو عوض کردم؛(

و اما نظر @Otayehs هق، بسی خوشحالم؛) منم چنین تصوری دارم! با خودم میگم، نویسنده خلق می‌کنه و یه جورایی تقلید؛ تقلید از دنیایی که خدا ساخته و ازش الهام می‌گیره و... اون وقت چون خدا، نویسنده‌ی کتاب خلقت، کسی هست که افکار و تخیل ما رو نقاشی کرده، پس قطعا این دنیاهای تخیلی ذهن‌ها وجود دارن و اولین خالقش، خدا بوده؛ پس می‌تونیم خوشحال باشیم که خدا ما رو برگزیده واسه پررنگ کردن تخیل. ؛)

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
  • غمگین 1

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
6 ساعت قبل، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

اعتراف!

باور دارم، من یه جهان ساختم، اونم در اعماق وجود خودم، شهر به شهر تقسیمش کردم، به هر شهر مردم دادم، به هر کدوم از آدم‌ها جنسیت و شخصیت و اخلاقیات و چهره.. و اون دنیا انقدر برام جذابه که حتی اگه خیالی هم باشه عاشقشم و برام از دنیای واقعی خاص‌تره، مهم اینه که دوتا دنیا رو قاطی نمیکنم، پس باورش میکنم و خیالی بودنش بهمم نمیریزه.

تعریف!

به عنوان کسی که اونا رو خلق کرده و با هر قدمی که برمیدارن همراهه، توی هر سختی که بهشون دادم اگه گریه کردن گریه کردم، اگه حس کردن ضعیفن ضعیف شدم و اگه ترسیدن واقعا ترسیدم. توی هر آسونی و خنده باهاشون خندیدم، حتی گاهی از شدت ذوق اشکم دراومد، احساساتی که تجربه کردم نه کم بود نه زیاد نه متفاوت، دقیقا به همون اندازه که شخصیت‌هام احساساتی رو تجربه کردن، منم تجربه کردم. بنابراین نمیتونم صحنه‌ی خاصی رو بگم..من از همون حرف اول شروع تا نونِ پایانِ قصه، هر احساسی رو باهاشون تجربه کردم و بروز دادم.

  • لایک 1
  • تشکر 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف!

احساس میکنم اگه شخصیت ها نبودن و روحی بهشون داده نمیشد، رمان مزه‌ی خودش رو نداشت

تعریف!

این قسمت رمان دنیای بی رحم نه، ولی در ادامه‌ی داستان که بهش فکر می‌کنم، داغون میشم!

  • تشکر 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
6 ساعت قبل، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

قسمت اول رو آره، تمام سعیم این بوده که روح شخصیت‌هام رو زنده کنم.اگر اون شخصیت روح نداشت، خوندن رمانش هم بی معنی بود! چون هم نویسنده هم خواننده اون رمان رو به امید زنده بودن شخصیت‌هاش شروع میکنن.

قسمت دوم هم،تمامی صحنه ها از حس اون لحظه‌ی آدم الهام گرفته میشن.نویسنده کسیه که با لحظه لحظه‌ی نوشته‌ش زندگی میکنه؛ با خنده‌های شخصیتی که ساخته میخنده، با گریه‌هاش غمگین میشه و با عاشق شدن‌هاش عاشق. این یه رابطه‌ی دو طرفس. بالعکسش هم هست، تو با حس اون لحظه‌ت به شخصیت رمانت روح میدی. اگه ناراحتی، اون ناراحتی بخوای نخوای به دختر و پسر داستانت منتقل میشه، شاد باشی میخنده و و و..

  • لایک 1
  • تشکر 1

spacer.png

دَر جَهاٰنِ تُهی اَزْ عِشْق نِمیماٰنَمْ چُون
دَر جَهاٰنِ تُهی اَزْ عِشْق نِمیباٰیَد زیست
دِهْخُداٰ تَجْرُبه عِشْقْ نَداٰرَد وَرْنَه
مَعْنیِ "مَرْگ" و "جُداٰییْ" بهْ یَقین هَرْدُو یِکیست

 عِشــــقـے در پَســتوــیِ آتــَشْ  و بـہ لـِطــﺂفــَتِ حــَریـــر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7 ساعت قبل، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

من عجیب شخصیتهای رمانم رو دوس دارم، و دارم هر لحظه که مینویسم حسشون میکنم و باهاش زندگی میکنم، انگار خودم اونجام و شاهدشم. دوسشون دارم خیلی!

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
در ۱۴۰۰/۸/۲۸ در 10:58، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

شخصیت های من خیالی نیستن،  همه تو یک جای این دنیا وجود دارن... حداقل برای من وجود دارن!

 

صحنه‌ای که شخصیت اصلی داستانم رو کشتم! 🙂 برای من در حد قتل ۱۰ نفر عذاب داشت...

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۲۸ در 10:58، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

من در خیالم اونها رو واضحا می‌بینم!

 

من با نوشته هام قد میکشم و بزرگ میشم. امکان نداره در لحظه ای حسم رو دخیل نکرده باشم(؛

ویرایش شده توسط ..Raha..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من بارها با صداقت با عشق خیالین با صداقت ابراز عشق کردمودگریه کردم یا به خاطر عذابی که کشیدم و درموردش حرف زدم یاخاطراتی که درموردش صحبت کردم  پایه پاش گریه کردم یا بعضی از جمله هام کلی خندیدم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 ماه بعد...

مثلا رمان آتوسا دختر ایران

چند پارت ازش که نوشتم از یکجا به بعد فاصله ای افتاد

وقتی برگشتم دوباره بنویسم حال بد روحی داشتم که اتفاقا با  مرگ کاساندان و کوروش و ازدواج با دو برادرهاش یکی شد و اون هم همراه من دوران سختی رو کشید

دوباره مشکل خورد و چند وقت بعد که اومدم دوباره بنویسم  اینبار حال روحیم پیشرفت کرده بود و اون هم با داریوش ازدواج کرده بود و همراه من دوران شادی رو سپری می کرد

دفعه آخر اون ملکه مادر شده بود و اینبار اون بود که به من روحیه پختگی رو داد

دوستت دارم آتوسا

ان شاءالله اون دنیا هم رو ببینیم و از اینکه من رمانت رو نوشتم و از فراموشی نجاتت دادم خوشحال باشی 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۲۸ در 10:58، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

اعتراف کن!

بله من اعتراف میکنم😔 اعتراف میکنم که بیشتر از حد بهشون روح دادم که نمیزارن به زندگیم برسم 😑😂

تعریف کن!

خب تو یکی از رمان‌هام خیلی جاها گریه کردم

تو یکیشون از خنده دل و رودم بیرون ریخته 

تو یکی    هم به شدت احساساتی شدم هعی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۲۸ در 10:58، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

اهوم=)

 

صحنه های غمگینش:")

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
در ۱۴۰۰/۸/۲۸ در 10:58، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟

اوهوم:))) کسی چه می‌دونه شاید یکی مثل شخصیت‌های ما توی این کره خاکی داره نفس می‌کشه.
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

اونجایی که حاج بابا موهای صنم رو کوتاه کرد اشکم در اومد:)))!

^^

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۲۸ در 10:58، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

همشون نه. خیلی ها  رو حتی خودم هم از یاد بردم.  ولی بعضیاشون فرق دارن.

اسمش رو خیلی وقته فراموش کردم، ولی هنوز وقتی  خواهر کوچیکه‌ی ریچی می‌آد تو ذهنم بغضم می‌گیره.

هنوز هم بعضی وقتا فکر می‌کنم واقعا اگه ماری بمیره، می‌تونم همه رو ببینم؟ پس چرا، ماری زودتر نمی‌میره؟ من می‌خوام ببینمشون...

بعد از خودم متنفر می‌شم که برای یکی آرزوی مرگ کردم.

کازوکی رو که می‌بینم، تو دلم سرش داد می‌کشم و بغلش می‌کنم. نمی‌خوام بیشتر از این خودش رو نابود کنه، ولی اون فقط به کارش ادامه میده چون مجبوره و من اینو نمی‌خوام! حتی با اینکه خودم همش رو سر هم کردم، ولی نمی‌خوام...

حس می‌کنم ذهن کرکترام از جایی خیلی بزرگتر از مغز من پر می‌شن. بعضی اوقات یهویی صحنه هایی می‌سازم و حرفایی از سمتشون بر زبون می‌آرم که... تازه می‌فهمم اصن چنین چیزی توی وجودم بوده.

همین اواخر رو یه داستان بودم که هنوز ناقصه و هیچ کرکتری توش اسم نداره،  ولی هیچ وقت یادم نمی‌ره که بعد از یه صحنه دعوا و چیزایی که از کرکترها گفت چقدر گریه کردم و افسرده بودم. اینکه  توی ذهن من چنین چیزی بوده، من رو واقعا شوکه کرد و اینجوری بودم که:

"چقدر‌... راست می‌گه... من هم همین مدلی‌ام."

وقتی نوآمی آخرین دوستش رو هم از دست داد،  واقعا می‌خواستم همه‌ی موجودات غیرانسانی رو  که اسم خودشوک رو گذاشتن آدم  و فقط ظاهر آدمی دارن رو از دنیا پاک کنم.

نمی‌دونم همه این جوری ان یا نه، ولی من صحنه های تو ذهنم رو شخصا  بازی می‌کنم و  در واقع اینجوری بگم که، 

اگه قراره کرکتری گریه کنه، خودم باید گریه کنم.

اگه قراره عصبانی بشه یا آدم بکشه، خودم باید این کار رو انجام بدم.

اگه قراره با دوستاش بخنده، یعنی  این منم که باید این کار رو بکنه.

من تمام احساسات کرکترام رو حس می‌کنم. اگه نتونم اینکارو انجام بدم، نمی‌دونم چجوری اصلا باید بتونم ادامه بدمش. اگه بخشی از وجودم نباشن نمی‌تونم جاشون فکر کنم و چیز هایی که انجام می‌دن رو تصور کنم.

نوشته‌ی نویسنده‌ای که به دنبال بهترین ها می‌گشت.

روح و روان هایی که پیوندشان با اشک و خون، ناگسستنی به نظر می‌رسید.

⌫رمان روح‌واره، به قلم   پرتویی از ماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۲۸ در 10:58، Flare گفته است:

اعتراف کن!
باور داری به شخصیت‌هات روح دادی و نمیشه بهشون گفت خیالی؟

صد در صد. نمیشه گفت خیالی‌ان. چون من خودم باهاشون زندگی می‌کنم. توی شب و روزم حسشون می‌کنم و ازشون حس های متفاوت دریافت می‌کنم
تعریف کن!
توی کدوم صحنه از کدوم رمانت احساست رو بروز دادی؟ -گریه کردن، عصبانی شدن و...-

زمانی که  دخترک چهار ساله‌ی رمانم رو کشتم، خیلی ناراحت شدم.. چون حقش نبود‌.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...