رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دو خط موازی Fateme71 کاربر انجمن نودهشتیا


Fateme71
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • نویسنده حرفه ای

نویسنده: فاطمه رنجبر

رمان: دو خط موازی

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه: قصه‌ای از بایدها و نبایدها، مثال دو‌کفه‌ی ترازو که یک‌ کفه پر از عشق و وفاداری و یک کفه پر از آرزو و امید؛    آغشته شده به درد و دوری!

داستان ما در مورد یک زندگی رو به پایان هست. زندگی‌ای که کفه‌های آرزو و امیدش پر شده از خودخواهی و غرور؛    فقط با تلنگری از ترازو جدا خواهد شد تا جایی که زن و مرد قصه، راه‌حلی جز جدایی به ذهنشون نمی‌رسه؛ ولی بخاطر وجود وزنه کوچکی (بنام فرزند) که با قدرت بی نظیرش اجازه افتادن کفه‌ها را نمی‌دهد. آن‌ها همچنان به زندگی خود ادامه می‌دهند. تا جایی که سرنوشت به قلم خدا چیز دیگری برای زن قصه رقم می‌زند، چیزی که او را بر سر یک دو راهی قرار می‌دهد.

شروع و پایان این قصه ممکن است سرنوشت خیلی از زندگی های امروز ما باشد، پس پیشنهاد می‌کنم از اول داستان با رمان عاشقانه‌ی من همراه باشید.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

ویراستار: @Snowrita

ناظر:   @Fateme Cha

ویرایش شده توسط Fateme71
☆ویراستاری| Snowrita☆
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 191
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • نویسنده حرفه ای

پارت یک

به نام خدایی که نمی‌بینمش ولی وجودش رو توی تک- تک لحظه‌ها و ثانیه‌هام حس می‌کنم. به نام خدایی که حتی برای یک لحظه من رو به حال خودم نذاشته و توی همه حال بی‌منت کنارمه. 

ساعت ایستاد، تموم شهر در سکوت فرو رفت. انگار خدا هم دلش به حالم سوخته بود.
اون هم می‌دونست که حق من این زندگی نیست. زندگی‌ای که کسل‌وار بگذره، بدون هیچ شور و شوقی؛ حتی گاهی توهم می‌زدم که عشق گوشه‌ای از خونه‌ام نشسته و با لبخندی دل‌نشین نگام می‌کنه و عاجزانه ازم  می‌خواد که کمی دیگه صبر کنم ‌ تا زمانی که بتونه خودش رو توی وجودم قرار بده.

خسته و کلافه لباس‌هام رو درآوردم و روی مبل پرت کردم. این روزهای پر تکرار قصد تموم شدن نداشت. 
نمی‌دونم قرار بود تا کی ادامه داشته باشه.
ولی من ته خط این داستان بودم و نفس کم آوردم.
دیگه توان جنگیدن برای یک زندگی به پایان رسیده رو نداشتم. 
با نیشخند به مرد روبروم خیره شدم. مردی که روزی ادعا می‌کرد خیلی خواهان منه، ‌ بی‌نهایت دوستم داره  و زندگی رو بدون من نمی‌خواد.
وقتی سنگینی نگاهم رو روی خودش حس کرد مثل همیشه لبخندی سرد روی لب‌هاش نشست و سرش رو به طرفین تکون داد. 

- سلام عرض شد، اتفاقی افتاده؟ نکنه دلتنگی این‌جوری زل زدی بهم!

از تیکه‌ها و طعنه‌هاش انقدر عصبی بودم که خیلی راحت می‌تونستم جونش رو بگیرم. 
یک ‌ نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خونسرد جوابش رو بدم. چون اون دقیقاً  دوست داشت عصبی شدنم رو ببینه، دلش می‌خواست من رو به جنون برسونه خیلی سرسختانه داشت تلاش می‌کرد که به خواسته قلبیش برسه؛ ‌ نمی‌دونم چرا؟! واقعا نمی‌فهمیدمش.

- خوشت میاد بری روی اعصابم؟ چرا واقعا؟
موندم وقتی خدا بهت زبون داده چرا ازش استفاده نمی‌کنی تا دردی که به جونت افتاده رو بهم بگی؟ چرا به جای تیکه و طعنه حرفت رو مثل آدم نمیزنی؟ کل زندگیت خلاصه شده تو کار و خوردن و خوابیدن!  من عوض شدم؟ من مشکلی دارم؟ لااقل بهم بگو! با سکوتت هیچ مشکلی حل نمیشه زبون بچرخون؛ حرف نگاهت رو دیگه نمی‌فهمم.

در  جوابم فقط پوزخند زد و مثل همیشه سکوت کرد، با اون نگاهی که پر از غرور و نفرت توش موج میزد توی چشم‌هام خیره شد.
 می‌دونستم پشت این سکوت پر از حرفه، ولی انگار قصد نداشت هیچ‌وقت حرف‌هاش رو به زبون بیاره.

 هه! ‌ من توهمی فکر می‌کردم دوستم داره و می‌ترسه از گله‌هاش ناراحت شم! نمی‌دونم چرا نفرت نگاهش رو نمی‌دیدم! دوست داشتم توی ذهنم چیزی جز نفرت نقش ببنده، دوست داشتم خیال‌بافی کنم. ما آدم‌ها ساخته شدیم واسه خیال بافتن، واسه رویاهایی که دوست داریم به حقیقت تبدیل شه ولی...

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت دوم

با چسبیدن مانلی به پاهام و نگاه ترسیده‌اش که بهم زل زده بود، از فکر بیرون اومدم. ‌ به اجبار لبخند زدم. 

- مامانی دعوا می‌کنین؟

بغضی که راه گلوم رو سد کرده بود به سختی پایین دادم؛ ولی نتونستم جلوی قطره اشک مزاحمی که روی گونه‌ام سر خورده بود رو بگیرم و بهش اجازه چکیدن دادم. 
روی زانوهام نشستم. مانلی رو توی بغلم گرفتم آروم در گوشش زمزمه کردم.

- نه عشق زندگیم، داریم حرف می زنیم.

دست‌های کوچیکش رو دور گردنم انداخت محکم بغلش کردم. چطور می‌تونستم بهش بگم حال دلم خوب نیست! اون فقط یک ‌ بچه بود، دنیاش با دنیای ما آدم بزرگ‌ها خیلی فرق می‌کرد. 
ته صدای بچه‌ام پر از بغض بود، طوری‌ که  صداش موقع حرف زدن می‌لرزید.

-تو رو خدا دعوا نکنین؛ ‌ من می‌ ترسم.

روهان کلافه از جاش بلند شد. ‌با قدم‌های بلند سمتمون اومد. چشم غره‌ای بهم رفت و به اجبار مانلی رو از بغلم جدا کرد. مانلی برای بودن تو بغلم دست و پا میزد و بلند گریه می‌کرد، ولی روهان بی‌توجه به گریه‌ها و دست و پا زدن‌هاش اون رو به خودش فشرد و قربون صدقه‌اش رفت. 
قربون صدقه‌هایی که مدت‌ها تشنه شنیدنش بودم، ولی انگار عشق بینمون به بن‌بست رسیده بود، حتی جایی برای دور زدن و برگشتن نداشت.
چشم‌هام رو بستم و لبخند غمگینی روی لب‌هام نشست. خیلی سخت بود خسته و هلاک از سرکار برگردی و به جای توجه، بی‌توجه‌ای ببینی، وقتی معترض میشی هم به جای قربون صدقه، طعنه بشنوی. 
سرم رو بلند کردم و به سقف خیره شدم. دوست داشتم یکی رو داشتم که پیشش درد و دل و یکم گله کنم، ولی کی بود؟ هیچکس! ‌ اگه حرفی هم می‌زدم در ‌ جوابم می‌گفتن خودت انتخاب کردی! کسی به اجبار ازت نخواست باهاش ازدواج کنی. 
جز خدا کسی رو نداشتم. اون خوب به حرف‌هام گوش می‌داد بی‌منت بی‌سرکوفت زدن، فقط شنونده بود. 

- خدایا چی بگم؟ خودت که داری می‌بینی یا یک ‌ راه پیش پاهام بذار یا خلاصم کن.

هنوز صدای گریه مانلی می‌اومد و قصد نداشت ساکت بشه، من‌ هم قدرت ایستادن رو پاهام رو نداشتم، حتی نمی‌تونستم خودم رو تکون بدم. انگار زمان روم ایستاد و قدرت تکون خوردن رو ازم گرفته بود، از طرفی اگه می‌رفتم دنبالش، یک ‌ جنگ دیگه در راه بود.
زانوهام رو توی ‌ بغلم گرفتم و گوشه مبل خودم رو جمع کردم. چیزی که به ذهنم اومده بود رو به زبون آوردم:

- زن بودن یعنی چشم ببندی، زبون به دهن بگیری، فقط یک  چیز سه کلمه‌ای از دهنت در بیاد. اون‌ هم (چشم)چیزی که هر مردی دوست داره بشنوه.

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت سوم

ولی من نمی‌تونستم و نمی‌تونم در برابر زور گفتن و طعنه‌هاش سکوت کنم. نمی‌تونستم بگم چشم، خیلی وقت‌ها بخاطر مانلی کوتاه می‌اومدم و بخاطر آرامش اون سکوت می‌کردم. 
ولی گاهی  صبرم لبریز می‌شد و طاقتم رو طاق می‌کرد. 
درست مثل امروز که ضعیف شدم، هم اشک‌هام پشت هم راه گونه‌ام رو پیش می‌کشید و کلافه‌ ام می‌کرد. حالم از خودم بهم می‌خورد. تحمل این رز  ضعیف برام سخت بود. 
با نفرت اشک‌هام رو پاک کردم ولی انگار سد شکسته بود و نمی‌شد جلوی طغیانش رو گرفت.
با صدای مانلی سریع صورتم رو پاک کردم. سعی کردم لب‌های کش اومدم بیشتر مثل لبخند باشه، نمی‌دونم چقدر موفق بودم و می‌شد اسمش رو لبخند گذاشت یا نه!
مانلی روبه‌روم ایستاد، چشم‌هاش سرخ بود ولی لبخند روی لب‌هاش نشون می‌داد که آروم و خوشحاله.  ‌ خیالم راحت شده بود، انگار با لبخند و شادیش آرامش رو توی وجودم تزریق کرد.    

- جون دلم مامان؟

بلند خندید به لباسش اشاره کرد، یک ‌ پیراهن گل‌دار کمر چین‌دار تنش کرده بود. یک  دور چرخید و دوباره بلندتر از قبل خندید. صورت گردش با چتری‌هایی که روی پیشونیش ریخته بود دل می‌برد، دلم براش ضعف رفته بود. 
دست‌هام رو باز کردم و سرم رو تکون دادم دویید و خودش رو تو بغلم انداخت. گونه‌اش رو بوسیدم و قربون صدقه‌اش رفتم. با اون صدای نازک و دلنشینش آروم گفت:

- می‌خوایم بریم پارک، پاشو تو هم بیا دیگه.

نگاهم سمت روهان چرخید، از خدام بود باهاشون برم ‌ولی اون سرش توی گوشیش بود و اصلاً توجه‌ای به سنگینی نگاهم روی خودش نکرد فقط توی جواب مانلی بی‌حوصله گفت:

-بریم بابا، مامان خسته‌است یک ‌ روز دیگه سه تایی میریم.

نمی‌دونستم واقعاً حسم بهش چیه؟ نمی‌دونم چرا برام کارها و حرف‌هاش عادی نمی‌شد. درست مثل الان که با حرفش انگار سطل آب سرد خالی کردن روم و ته دلم خالی شد. انگار از یک ‌ بلندی پرتم کردن پایین، غرورم رو شکسته بود، کامل خوردم کرده بود دیگه چیزی ازم نموند که بخوام حفظش کنم. 
ولی دوست نداشتم پیش خودش احساس پیروزی کنه، پوزخند زدم و مانلی رو بوسیدم و بلند طوری‌که روهان هم بشنوه گفتم:

- برو مامان جان، من قراره با دوست‌هام برم بیرون اومدی خونه بهونه نگیر، باشه قشنگم؟ 

اخم ریزی روی پیشونیش نشست. گوشی رو تو جیبش گذاشت و نگاهش سمت من چرخید. توی چشم‌هاش خیره شدم چشم‌هایی که روزی حاضر بودم کل زندگیم رو برای یک ‌ نیم نگاهش بدم. 
ولی حالا انقدر نگاهش سرد بود که خیره شدن به اون تیله‌های مشکی تمام وجودم رو منجمد می‌کرد. 

-کجا به سلامتی؟

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۴

 حرصم  در می‌اومد از این‌که نقش آدم‌های حساس رو بازی می‌کرد، می‌دونستم اصلاً براش مهم نیست و  من هم سعی کردم با خونسردترین حالت ممکن جواب بدم، حتی سردی صدام تن خودم رو هم لرزوند. 

- شام خونه بچه‌هام،  خودت گفتی قرار بذارم و باهاشون بیرون برم   که کمتر من رو ببینی یادت رفته؟

عصبی سرش رو تکون داد.   نیش‌خندی زد و سمتم قدم برداشت، دست مانلی رو گرفت و به روش لبخند زد،   بی توجه به من و نگاهم از کنارم گذشت،   خواست بهم بفهمونه که من براش اهمیتی ندارم، خواست نادیده‌ام بگیره، از عذاب دادنم خوشش می‌اومد. می‌دونست این کارهاش من رو به جنون می‌رسونه.

- بیا بابا امشب خودم و خودت رو عشقه!

مانلی بلند خندید  در عالم کودکی خودش غرق    بود،   بدون  خداحافظی از خونه بیرون رفتن، به رفتنشون نگاه کردم و به در بسته خیره شدم! دندون‌هام رو روی هم ساییدم و دست‌هام مشت شد.

از جام بلند شدم و  با قدم‌های بلند سمت اتاقم رفتم، در رو محکم باز کردم  و  با خوردن در به دیوار چشم‌هام رو بستم و آروم وارد اتاق شدم.

با نفرت به دور تا دور اتاق نگاه کردم، به  در و دیواری   که شاهد خوشی هامون، خنده‌هامون، شادی‌هامون و   شاهد دعواها و ناز کشیدن‌هامون بود، زل زدم   و در آخر نگاهم رو به عکس دو نفره عروسی‌مون دوختم. عکسی که توی اون هر دو با عشق به چشم‌های هم خیره شده بودیم. 

حتی به لبخندی که از ته دل روی لب‌هامون نشسته بود، همه و همه بهم دهن کجی می‌کردن.  سرم رو چرخوندم و سمت میز آرایش رفتم و   به عکس سه نفرمون که اوایل به دنیا اومدن مانلی گرفته بودیم،  خیره شدم.

حتی اون موقع هم خنده‌هامون، شادی‌هامون، از ته دل و واقعی بود. ولی حالا حتی نقشش رو هم نمی‌تونستیم بازی کنیم. 

سرم رو بلند کردم و    تو آینه به خودم نگاه کردم. دنبال یک نقص بودم، چیزی که دل رو بزنه، می‌خواستم ببینم واقعاً تا این حد دل زده شدم؟! چشم‌های مشکیم بی فروغ شده بود، صورت کشیده و پوست  سفیدم بی‌روح شده بود و فقط سرخی لب‌هام تغییری نکرد.لاغر و ضعیف شده بودم اصلا اینی که تو آینه می دیدم با اون رز   چند سال پیش زمین تا آسمون فرق می کرد،ولی دیگه چه فرقی می کرد لاغر  یا چاق بودنم وقتی اونیکه عاشقم بود دیگه زیبایی های من و نمی دید اونیکه با غرور ازم حرف میزد حالا....

هه! چه راحت غروری که خودش بهم داده بود رو الان ظالمانه داره ذره- ذره خوردش می‌کنه.

ویرایش شده توسط Fateme71
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۵

لبخند غمگینی رو لب هام نشست،به آینه نزدیک شدم گوشه لبم رو به دندون گرفتم و چشم هام رو ریز کردم آروم با خودم زمزمه کردم:《نباید بذارم بیشتر از این نابود شم، زندگی کردن حقمه، پس زندگی می کنم تا جایی که می‌تونم می‌ایستم و اجازه نمیدم هیچ چیز باعث شکستنم بشه.》

 انقدر محکم با خودم تو آینه حرف زدم که باورم شد واقعا یکی روبروم ایستاده و دارم بهش قول میدم.  از بچگی  همین بودم، وقتی به خودم قول می‌دادم تا تهش می‌ایستادم، ولی الان نمی‌دونم قدرتش رو داشتم یا نه!

کیف آرایشم رو روی میز خالی کردم، به تک تکشون نگاه انداختم و لبخند آرامش بخشی روی لب هام نشست.
 سرم رو بلند کردم و دوباره به رز تو آینه خیره شدم. چشمکی بهش زدم و آروم نشستم، تک- تک لوازم آرایشم رو روی صورتم مثل مداد رنگی که به کاغذ سفید طرح و رنگ میده،  درست مثل اون کاغذ با یکم رنگ و لعاب منم کلی تغییر کرده بودم و انرژی گرفتم.

از اتمام کارم راضی بودم همون چیزی که می خواستم شده بود. مثل دوران مجردیم، یادمه آخرین باری که اینجوری آرایش کرده بودم روز تولد روهان بود، که وقتی من و دید به جای لبخند زدن اخم هاش تو هم رفت،چشم هام رو بستم و اون روز جلو چشم هام زنده شد. 

- به جای کادو و تولد گرفتن به خواسته هام اهمیت بده.

با نیشخند چشمام رو باز کردم یادمه که اون روز خیلی دلم گرفت آخه به دید خودم قشنگ ترین چیز بود و فکر می کردم سوپرایز میشه ولی...
نمی دونم چرا انقدر  پرو بودم؟!  وقتی سردیش رو می دیدم خودم و به ندیدن می زدم و سعی می کردم برای آروم شدنش هر کاری کنم،  همش با خودم می گفتم خسته ست باید باهاش راه بیام.

اون روز هم  مثل همیشه لبخند زدم و تولدش رو تبریک گفتم و طوری برخورد کردم که انگار چیزی نشده حتی از اون روز قول دادم بهش که آرایش نکنم اگه هم می کنم کمرنگ باشه اون هم  فقط برای خودش، 
ولی امروز تصمیم گرفتم بشم رز  مجردیم، رزی که پر از شادی و هیجان بود جالب بود که روهان هم من و واسه پرانرژی بودن و تخس بودنم دوست داشت، نمی‌‌دونم چرا یکهو همه چیز عوض شد، اون شد یه آدم دیگه!

 من الان با یک مجسمه سنگی هیچ فرقی نمی‌کردم مجسمه ای که به دست اون ساخته شدم و با یک تلنگر خیلی راحت خوردم می‌کرد، دوست داشتنش همش ادعا بود خیلی زود خودش رو پیشم بی اعتبار کرد. ولی دل احمق من هیچی رو نمی‌دید، فقط یک روی خوش ازش می‌خواست که دوباره برای اون  مثل قبل بتپه.

ویرایش شده توسط Fateme71
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت۶

سمت کمد لباس هام رفتم، همه رو زیر رو کردم همشون رنگ تیره بود از بس می گفت لباسی انتخاب کن که به سنت بخوره دیگه مجرد نیستی که بخوای اونجوری به خودت برسی همه لباس هام رو گشاد و تیره و به سلیقه اون انتخاب می کردم. 

الان که فکر می کنم خیلی به سازش رقصیدم ولی اون چیکار کرد!؟ هیچی روز به روز سردتر و دورتر شد. 

از بین مانتوهام یه مانتو بلند و مشکی با شلوار جین مشکیم رو انتخاب کردم و روی تخت انداختم از کمد شال و روسری هام، روسری بلند مشکی که رگه های سفید توش کار شده بود رو پیش مانتوم انداختم. لباس هام رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم از اتاق بیرون رفتم جلوی آینه قدی کنار در ایستادم و دوباره نگاهی به خودم انداختم  و لبخند زدم.

قدم بعدی اطلاع دادن به دوست هام بود، دوست هایی که چند سال کنارشون روزهای خوب و شیرین رو گذرونده بودم ولی بعد ازدواجم دیگه مثل قبل با هم در ارتباط نبودیم. 
ماهی یکبار شاید باهاشون تماس می گرفتم.  به نزدیک ترین رفیقم زهرا زنگ زدم چند بوق خورد تا جواب داد. 

- به به سلام عرض شد رز خانم چه عجب خانم شما یاد ما کردی! پارسال دوست امسال هیچی.

خندیدم مثل همیشه اجازه حرف زدن بهم نداد و پشت هم حرف میزد نه تنها با من با همه همین جوری بود طرف مقابل رو به سکوت دعوت می کرد. 

- زهرمار و سلام بخدا آرزو به دل موندم یکبار زنگ بزنم گله نکنی.

همیشه پر انرژی و سرحال بود،بودن کنارش بهم انرژی می داد، جالب بود که من همه اونایی که بهم انرژی مثبت می دادن رو از خودم دور کرده بودم،تو زندگیم غیر روهان همه خط خورده بودن، فکر می کردم اون جای همه رو برام پر می‌کنه،  خوش خیال بودم نمی‌دونستم آخرش دوباره آدم های گذشته تنهایی هام رو پر می کنن. 

- مگه میشه گله نکنم، از کی نمی‌بینمت  اون شوهر گند دماغت و فسقلیت چطورن؟

- هر دو خوبن تو خوبی؟

- چه عحب نگفتی با آقامون درست صحبت کن! واقعا تعجب آوره خودتی رز؟

فقط نیشخند زدم اون که نمی دید،
نبود که بدونه تو زندگیم چی داره می گذره، نبود که ببینه رزی که جلو همه می ایستاد و نمی ذاشت کسی از گل نازک تر به شوهرش بگه الان شده خنثی، دیگه انگار برام واقعا هیچی مهم نبود هیچی...

- چرت نگو، از خودت بگو خوش می‌گذره؟

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت۷

- هی می‌گذره می‌دونی که مرد خودمم، عشق و حال می‌کنم و در سینگلی کامل به سر می برم، ولش کن اینارو تو بگو ببینم چطور شد زنگ زدی؟ خدایی شماره‌ات رو که دیدم گفتم حتما اشتباه گرفتی!

سکوت کردم، برام سخت بود توضیح دادنش نمی دونم باید چی می گفتم، از اینکه بهش زنگ زده بودم پشیمون شدم، ولی کاری بود که انجام شده بود و دیگه نمی شد پیچوندش، البته از تنها گشتن هم خسته شده بودم. 

- راستش یه کاری کردم، الان سه ماهه به دروغ به روهان گفتم با شماها میام بیرون، یعنی خودش خواسته کمی  به خودم استراحت بدم و خوش بگذرونم. من این چند وقت رو تنها می‌گشتم، ولی امروز دیگه حوصله تنها گشتن رو ندارم، دلم هم واسه بچه ها تنگ شده می خوام ببینمشون، هنوز تو اکیپتون جا دارین واسه یک  دوست قدیمی؟ 

حالا نوبت اون بود سکوت کنه،انگار شوکه شده بود حق هم داشت، بعد چند سال یکهو گفتم می‌‌خوام برم تو جمع شون شاید براشون سخت بود با یک  متاهل بیان بیرون. 

- آفتاب از کدوم طرف در اومده آقا مهربون شده، نه به اون موقع که می گفت بشین تو خونه دیگه متاهلی آفتاب و مهتاب نبینتت، نه به الان خودش بهت پیشنهاد میده بری خوش گذرونی، خدایی رز مشکوک میزنه!

ته دلم خالی شد دوست نداشتم دیگران زندگی نابود شدم رو بهم یاد آوری کنن، دوست نداشتم کسی بفهمه که این زندگی به ته خط رسیده، من هنوز امید داشتم روزهای خوبه گذشته دوباره میاد، امید داشتم به اینکه روهان قبل شه و بازم بدون من زندگی براش سخت بگذره و روزی هزار بار قربون صدقه‌ام بره. 

- لال مونی گرفتی چی شد پشیمون شدی؟ 

چشم هام رو بستم نفس عمیقی کشیدم.

- نه پشیمون نشدم از همین الان آماده هستم.

- یعنی بگم  بچه‌ها   جمع بشن خونه من؟

- آره بگو بیان!

دوباره تاکید کرد.

- همه دیگه؟

- یعنی چی همه؟

بلند خندید.

- یعنی سعید، رضا، مریم، ندا، آرمان...

وسط حرفش پریدم.

- رضا و آرمان کین؟

- عضو جدید باند سیاه.

- بمیری من که نمی‌شناسمشون، این سعید قصد نداره بگیرتت تموم شه.

- مگه مغز خر خوردم داریم زندگی می کنیم دیگه، ازدواج چیه خودت رو ببین مگه چندساله رفتی قاطی مرغ ها؟ شبیه پیرزن ها شدی.

- شاید حق با تو هستش، جان من فقط دیگه ادامه نده تا نیم ساعت دیگه پیشتم فعلا.

تا اومدم  قطع کنم صدام زد، گوشی رو دوباره در گوشم گذاشتم.
- رز!
- جانم؟
- خوبی؟
- بستگی داره تعبیرت از خوب بودن چی باشه.
- زود بیا منتظرم.

این حرفش یعنی منتظره تا زودتر بفهمه مشکلم چیه.

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت۸

نفهمیدم کی ماشین اومد،  نفهمیدم چجوری رسیدم،  انقدر فکرم مشغول بود که گذر زمان رو حس نمی کردم. پشت در خونه زهرا ایستادم نگاهی به دور و برم انداختم، کوچه در سکوت عمیقی فرو رفته بود، برای یه لحظه دلم گرفت. 
تا خواستم زنگ بزنم در با صدای گوش خراشی باز شد، سرم رو آروم بلند کردم با دیدن سعید هر دو متعجب بهم زل زدیم. 

- سلام علیکم حاج خانم.
- زهرمار، صد دفعه گفتم بهم نگو حاج خانم، توآدم نمیشی نه!
- فرشته ها که آدم نمیشن، قربونت برم دهنت هنوز مثل قدیم وقتی باز میشه فحش هار و پشت هم به رگبار می بنده؟
 کمی درست شو خواهرم سنی ازت گذشته.
- چیزی تغییر نکرده، خصلت آدمیه عزیزم تغییر نمی‌کنه.

هر دو خندیدیم، چشمکی بهم زد و از جلوی در کنار رفت.

- برو تو که زهرا داره از فضولی میمیره، هی هرچند دقیقه می پرسه سعید، جان من نمی تونی حدس بزنی چی شده رز دوباره اومده سمت ما؟ من هم  از دستش فرار کردم، خدایی رو مخ بود.

با اینکه دلم گرفت ولی سعی کردم عادی جواب بدم، دیگه عادت کرده بودم ظاهرم رو حفظ کنم.
- از اون بیشتر ازاین انتظار نمیره، کلا مرده واسه فضولی، تو داری کجا میری؟
از در بیرون اومد ابرو بالا انداخت و سرش رو به طرفین تکون داد. 

- واسه شب دارم میرم خرید، بیا برو تو زود بر می گردم. 

بی حرف اضافه ای وارد خونه شدم سعید هم در حیاط رو بست، حیاط خونه  با اینکه کوچیک بود ولی دلگیر نبود، بر عکس خونه ی خودم که حیاط بزرگ و سر سبزی داشت با انواع درخت هایی که همه رو با دست های خودم کاشته بودم و الان با ذوق باید از محصولاتش استفاده می کردم ولی تو اون خونه احساس تنگی نفس بهم دست می داد و دلم می گرفت.  با صدای جیغ زهرا چشم از شمعدونی های روی پله برداشتم و با لبخند نگاهش کردم.
- لعنتی اومدی زل زدی به در و دیوار، بپر بغلم ببینم!

گوشه لبم رو جوییدم و دو پله ی کوچیکی که منتهی به ایوون خونش بود رو بالا رفتم، خودش رو تو بغلم انداخت منم محکم به خودم فشردمش، خیلی دلتنگش بودم اونم دست کمی از من نداشت، کمرم در حال خورد شدن بود. 
- خواهرم اینی که بهش فشار وارد می کنی کمره، خورد شد لعنتی!

هر دو بلند خندیدیم، فکر کنم بعد چند ماه این اولین خنده از ته دلم بود.  
- بدو بریم تو تعریف کن چه غلطی کردی تو این چند وقت، آخ دلم برای شر بودنامون لک زده

اخم ساختگی رو پیشونیم نشست، نیشگونی از پهلوش گرفتم جیغ کشید و پشت چشمی برام نازک کرد.

- دردم اومد ذلیل مرده هنوزم که دست بزن داری! گفتم حتما سندرم دست بی قرارت خوب شده لعنت بهم که دوباره تو رو قاطی گروه کردم لعنت!

ویرایش شده توسط Fateme71
ویراستاری/زری‌بانو
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۹

دستم رو جلو دهنش گرفتم و شکلکی براش در آوردم.

- دِ  ده مین زبون به دهن بگیر یک  نفس بکش هی ور- ور اوف!

کف دستم رو گاز گرفت دردش امونم رو بریده بود من هم سریع دستم رو عقب کشیدم و با دست دیگه روش فشار دادم.

- بمیری لعنتی پوستم رو کندی!

ابرویی بالا انداخت و سمت خونه دویید. تنها عکس العملم برای اینکارش یک لبخند عمیق بود.  وارد خونه شدم به دور برم نگاه کردم، هیچ چیزی تغییر نکرده بود حتی به خودش زحمت نداده بود یک  مبل رو جا به جا کنه.

 یک  خونه نقلی که کلا یه فرش نه متری کف خونه پهن بود با  چهارتا دونه مبل و یه تلویزیون سی و دو اینچ قدیمی و یه گلدون با گل های مصنوعی که برای دکور گوشه خونه گذاشته بود، کل فضای خونه همش با این چندتا چیز پر شده بود، گوشه پذیرایی یه راه روی کوچیک داشت که اتاق خواب و سرویس بهداشتی تو اون راه رو قرار داشت.

آشپزخونه هم درست روبروی در ورودی بود که با کابینت هاش آشپزخونه و پذیرایی رو از هم جدا می کرد.  

- وا چرا مثل ندید بدیدها زل زدی به درو دیوار خونه‌ام ؟ هر کی ندونه فکر می کنه اولین باره پا تو این خونه گذاشتی. 

بدون نگاه کردن بهش به سمت دیواری که عکسی قدیمی از گروهمون توی قاب، روی دیوار میخ شده بود قدم برداشتم، روبروی عکس ایستادم و دستم روش نوازش وار کشیدم.

- یادش بخیر نمیشه برگشت به عقب؟

با نشستن دستی رو شونه م اشک هام راهشون رو پیش کشیدند، خیلی ضعیف شده بودم وبا کوچیک ترین حرکتی یا ابراز علاقه ای اشکم در می‌اومد.

- چیکار کردی با خودت رز؟ چی به سر خودت آوردی؟ نگاهم کن!

آروم سمتش برگشتم، با دیدن اشک هام اخم هاش تو هم رفت و دندون هاش رو روی هم سایید، عصبی با دندون های قفل شده سرش رو به طرفین تکون داد.

- یا دهنت رو باز می‌کنی میگی چه مرگته یا همین الان گورت رو گم می کنی می دونی از آدم های ضعیف و زرزرو متنفرم!

وسط اشک هام سعی کردم لبخند بزنم ولی نشدنی بود، خیلی دلم می خواست با یکی درد و دل کنم کی بهتر از زهرا، مانتوم رو در آوردم و از کنارش گذشتم، روی مبل خودم و پرت کردم و سرم رو تکیه دادم.

- بیا بشین تا برات بگم!

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۱۰

با حال خرابی کنارم نشست، با اخم‌ نگاهم کرد و سرش رو تکون داد.

- امشب و کنسل می کنم دوست ندارم با این حال ببیننت.

فقط سرم رو به علامت مثبت تکون دادم، حق با اون بود خودمم دوست نداشتم من و با این حال داغون ببینن.

تلفن همراهش رو برداشت و به سعید خبر داد که به همه بگه امشب کنسله، سعید بی کنجکاوی فقط باشه ای گفت و تماس رو قطع کرد. 

- خب بگو ببینم چته!

سرم رو پایین انداختم و با ناخن های دستم بازی کردم. 

- با روهان به مشکل خوردم داره روز به روز اخلاقش بدتر میشه،  خودم  هم نمی‌دونم چشه، واقعا گیج شدم اون همه سال باهاش رفیق بودم فکر می کردم اگه یه روز باهاش ازدواج کنم میشم ملکه و اون هر روز برام از عشق حرف میزنه.

واقعا هم اوایلش همین بود تا کسی بهم می گفت بالای چشم‌هات ابروئه باهاشون بحث می‌کرد ولی الان خودش شده بلای جونم چپ میرم گیر میده راست میرم گیر میده، تا کمی می‌خندم یه چیزی میگه که حالم گرفته شه انگار یه روهان دیگه شده، یادته جلوی تو بغلم می کرد؟ همه عکس دو نفرهامون رو تو می گرفتی، می‌دیدی چجوری همیشه با عشق نگاهم می‌کرد؟ 

از این می‌سوزم که چرا حرف نمی‌زنه باهام، تو چشم‌هاش پر از حرفه ولی نمی‌دونم چرا به زبون نمیاره، نمی‌دونم چرا نمیگه چی داره اذیتش می‌کنه؟!

چشم‌‌هاش رو ریز کرد و گوشه لبش رو جوید.

- اتاقتون هنوز یکیه؟ گوشیش رو مثل قبل چک می‌کنی؟ 

نیشخندی زدم.

- هه، گوشیش رو یک لحظه پایین نمی‌ذاره، اتاقمونم یکیه ولی من یک  گوشه ی تختم اون یه گوشه ی دیگه، زمانی که بحثمون میشه اون رو کاناپه می خوابه، اولین باری که بحثمون شد و رفت رو کاناپه خوابید بهش یادآوری کردم که خودش گفته وقتی قهریم هم جامون تو بغله همه، فکر می‌کنی چیکار کرد؟ بلند خندید و مسخره‌ام کرد یک جوری نگاهم کرد که از خودم بدم اومد.

با دست مشت شده و اخم های تو هم گره خورده نگاهم کرد،آب دهنم رو با صدا پایین دادم و وقتی سکوتش رو دیدم ادامه دادم. 

- قبل از اینکه مانلی به دنیا بیاد یه روز خونه داداشش بودیم، گوشیش دستم بود که یه پیام براش اومد نوشته بود که ((عشقم دوست دارم شبت بخیر.))
با اینکه در حال انفجار بودم و داشتم از حسادت می‌مردم، خیلی طبیعی گوشی رو طرفش گرفتم و با طعنه گفتم یکی از رفیق هاش بهش شب بخیر گفته، آخه اسم طرف رو هم حمید سیو کرده بود.

وقتی گوشی رو ازمن گرفت پیام رو دید رنگش پرید ولی خودش رو نباخت و خیلی خونسرد گوشی رو تو جیبش گذاشت و به حرف های داداشش گوش می‌کرد، ولی خوب که بهش دقت می کردی می‌فهمیدی اصلا فکر و روحش اونجا حضور نداشت.

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۱۱

موقع برگشت خودش شروع کرد برام توضیح دادن که فکر بد نکن واقعا پسره، می‌خوای زنگ بزن به شمارش حرف بزن باهاش، من رو از بر بود و می‌دونست انقدر می‌خوامش که حرف هاش رو باور می‌کنم. 

منه احمق زودباور فقط بهش لبخند زدم و گفتم به پاکیش ایمان دارم، گفتم حتی بیشتر از خودم بهش اطمینان دارم.  زیاد بها دادن به مرد هم خوب نیست، واقعا مثال خوبیه که می گن ((خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند.))

 دو ماه مانلی رو باردار بودم انگار اون موقع هم به اجبار بهم محبت می کردو یک حس دلسوزی بهم داشت، یادته که اصلا بچه نمی‌خواست انقدر که من اصرار کردم قبول کرد، اون هم  با نقشه‌ی از قبل تعیین شده با دکتر هماهنگ کردم که بهش بگه اگه الان بچه دار نشیم دیگه هیچ وقت بچه دار نمیشیم. 

با حرص مشتی به بازوم زد.

- خاک بر سرت، دیدی زندگیت اینجوری بهم ریخته واسه چی پای یه بدبخت دیگه رو هم به دنیا باز کردی،
 اون موقع که رفیق بودین وقتی با تو بود اومد صاف تو چشم‌هات نگاه کرد گفت عاشق یکی دیگه شده ولی تو رو هم می‌خواد، باید همون موقع به حرف ما گوش می کردی و می‌انداختیش دور نه که الان اینجا آبغوره بگیری.

کمی سکوت کرد انگار تخلیه نشده بود، با دندون قفل شده بهم زل زد. 

- چهارسال باهاش بودی اومد بهت گفت دختره بی خوبه و کاره همه امیدش به منه، بخاطره من داره درس می‌خونه اجازه میدی برم ولی تو هم باید باشی هم خر و می‌خوام هم خرمارو تو چیکار کردی؟

دلم به حال خودم  سوخت فکرم رفت به گذشته درست به همون روزی که این حرف و بهم زد. 
***
سر نماز بودم داشتم خدا رو شکر می کرم واسه بودن روهان چون اون به دید من یک مرد کامل و عاشق بود. 
تلفن خونه زنگ خورد، همیشه یه ساعت خاصی زنگ می‌زد خونمون ،اون موقع  من تلفن همراه نداشتم و مجبور بودیم با تلفن خونه با هم حرف بزنیم، صدام و صاف کردم و با لبخند و ذوقی که تو صدام بود جواب دادم.

- جانم عزیزم.

برعکس من اون صداش گرفته بود هی من و من می کرد.

- سلام گلم خوبی؟ چیزه... میگم...

دلم هزار راه رفت قلبم انقدر تند میزد که هر آن احساس می کردم میخواد از جاش کنده بشه،  حتی نفس کشیدن هم برام سخت بود. 

- چی شده روهانم؟حرف بزن دیگه!

صداش رو صاف کرد و گفت:

- میای ببینمت؟

لبخندم عمیق تر شد کلی ذوق کرده بودم گفتم دلتنگم شده که خواسته ببینتم و ناراحتیش هم بخاطره اینه.

- آره عزیزم زود آماده میشم، فقط  میریم  جای همیشگی؟

صداش آروم تر شد انگار از ته چاه می‌اومد.

- نه بیا خونمون هیچکی نیست، جای همیشگی الان شلوغه حوصله چرت و پرت های مردم رو ندارم‌.

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۱۲

اون لحظه به هیچی فکر نمی کردم فقط دوست داشتم آرومش کنم هر جور که هست، حتی اگه با گرفتن جونم حالش خوب می‌شد حاضر بودم جونم هم بدم. 

- باشه آماده بشم میام.

اون روز نفهمیدم چجوری آماده شدم و خودم رو به خونشون رسوندم، فاصله خونه هامون به اندازه چهار پنج تا کوچه  بود وقتی جلو در خونه شون رسیدم در حیاط رو باز گذاشته بود، به دور و برم نگاهی کردم و وقتی کوچه خلوت بود سریع رفتم تو. مثل همیشه به استقبالم نیومد، یک  لحظه ترسیدم گفتم شاید اتفاقی براش افتاده پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم، در خونه رو باز کردم و رفتم داخل، دیدم تو پذیرایی نبود بلند صداش کردم.

- روهان!

صداش از اتاق خواب می‌اومد ترسم بیشتر شد، حتی پاهام هم می لرزید کیفم از دستم افتاد وبا قدم های بلند سمت اتاقش رفتم، در اتاق باز بود جلوی در ایستادم و به اون که روی تخت طاق باز دراز کشیده بود زل زدم. 

- روهان!

دستش رو طرفم دراز کرد آروم سمتش قدم برداشتم، اصلا بهم نگاه نمی کرد کنارش روی تخت نشستم، دستم رو تو دستش گرفت فشاری به دستم وارد کرد و یکهو کلافه دستم و ول کرد و روی تخت نشست.‌ 

با تعجب نگاش کردم سرش رو روی زانوهاش گذاشته بود، دستم رو سمت موهاش بردم ولی تو آخرین لحظه پشیمون شدم دستم و جمع کردم و روی پاهام گذاشتم.

- نمی‌خوای بگی چی شده؟

آروم سرش رو بلند کرد و به سمتم برگشت، چشماش پر از غم بود، نمی دونم چرا واقعا درکش نمی کردم که یهو بی مقدمه چینی شروع کرد از یکی دیگه حرف زدن. 

- رز نمی‌دونم چجوری بهت بگم از دیشب صدبار با خودم تکرار کردم ولی انگار خیلی سخته مخصوصا بخوام رو در رو بهت بگم. 

آب دهنم رو با صدا پایین دادم سعی کردم محکم حرف بزنم تا صدام نلرزه.

- بگو چی شده اینجوری با سکوتت و این حالت داری دیوونه‌ام می‌کنی.

- تو رو خدا نفرینم نکن، من از یکی خوشم اومده یعنی نه که عاشقش بشم نه، اولش قرار بود تو درس هاش بهش کمک کنم ولی یکهو دیدم دلم پیشش گیر کرده، یعنی بیشتر دلم براش سوخته چون هیچ خوبه رو نداره، پدر و مادرش از هم جدا شدن و اون حال روحیه خوبی نداره.

کمی سکوت کرد و سرش رو بلند کرد و تو چشمام خیره شد‌.

- ما قرارمون ازدواج نبود قبول داری؟

حتی اون روز هم سعی کردم خونسرد برخورد کنم ولی سنم پایین تر بود و دلم عاشق تر؛ نتونستم و لبخندی که بیشتر شبیه تلخند بود رو لبم نشست، بلند شدم تو چشم‌هاش زل زدم.

- آره ما واسه هم نبودیم ولی به حرمت دوستیمون می‌تونستی از رابطت بهم بگی نه که الان دل باختی،دورت رو باهاش زدی حالا زل زدی تو چشم‌هام میگی  قرارمون ازدواج نبود، به همین راحتی؟

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۱۳

دست تو موهاش کشید و نگاهش رو ازم دزدید، لبخند زدم و سری از تاسف تکون دادم و بدون حرف اضافه ای از کنارش گذشتم، چند قدم برنداشتم که صدام زد. 

- رز!

بدون اینکه سمتش برگردم جواب دادم:

- هوم؟

- بخدا خیلی دوست دارم، من...

بلند و از ته دل خندیدم، عصبی ابرو بالا انداختم و سمتش برگشتم.

- واقعا راجبم چه فکری کردی، ها؟ فکر کردی من و زاپاس نگهداری تا یه وقت اگه اون بنده خدا دلت رو زد برگردی سمت من؟ 

آره دیگه از رز احمق تر هم مگه پیدا میشه؟  از رز ساده تر و بی مغزتر هم اصلا وجود داره؟

وقتی همیشه سر همه چیز کوتاه بیای آخرش میشه این، مقصر تو نیستی مقصر منم که زیادی پیشت کوتاه اومدم، ولی اشکال نداره آدم ها همیشه باید یک  ضربه بخورن تا درس عبرتی بشه براشون، تو همون اشتباهی هستی که هیچ وقت تکرارش نمی‌کنم، ببین آقا پسر از امروز تو واسه من مردی برو با همون که دلت براش سوخت زندگی کن انشالله خوشبخت شی، ولی یه چیز رو بدون درسته ما قرارمون ازدواج نبود ولی دوستیمون حرمت داشت، کاش انقدر جربزه داشتی و از اولین روزی که باهاش بودی بهم می‌گفتی نه الان، از این ساعت به بعد حتی از چند کیلومتری من هم رد نشو، چون نه تنها قیافت حتی عطر تنت هم دیگه حالم رو بهم می زنه، خداحافظ جناب آقای روهان فضلی دیدار به جهنم.

***
با دست هایی که شونه هام رو فشار داد از گذشته بیرون اومدم، قطره اشک مزاحم چشمام رو پاک کردم، نیشخندی زدم و به زهرا نگاه کردم.

- من عاشق بودم؟

- احمق بودی.

- زود وا دادم نه؟

- خیلی زودتر از اونی که فکرش رو کنی.

- من دوستش داشتم دیدی تو اون یکسالی که ازمن دور شد چقدر عذاب کشیدم، حتی یه لحظه نتونستم از فکرش بیام بیرون، هیچ خوبه نتونست جای اون رو برام پر کنه.

- اگه با اون دوستش چی بود اسمش؟

- خفه شو تو رو خدا از مهرداد عوضی تر باز خودش بود. 

- چرا بنده خدا اومد روبروت تو چشمات نگاه کرد گفت روهان لیاقتت رو نداره بیا با من باش، برای خوشبختیت همه کار می کنم تو اصلا بهش اجازه دادی یه قدم نزدیکت بشه؟

- نذاشتم چون دوست روهان بود، چون برام مثل یه برادر بود، انتظار نداشتم که دقیق دو هفته بعد کات کردنم با روهان بیاد بهم پیشنهاد دوستی بده.

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۱۴

مثل عقب مونده ها حرف نزن تو رو خدا، الان شوهرت مرده؟ خدایی چندبار دیگه باید ضربه بخوری ازش تا حالیت شه که اون شاهزاده ای نیست که دنبالش بودی، رز بشین برگرد به عقب قشنگ مرور کن  ببین چقدر از باهاش بودن اذیت شدی چقدر عذاب کشیدی شاید یه فرجی شد، خواهشا کمی به خودت فکر کن فقط کمی. 

نیشخندی زدم سرم رو پایین انداختم و گوشه لبم رو به دندون گرفتم. 

- خیلی دیره، دیگه وقت این نیست که به خودم فکر کنم، الان یک  بچه بینمونه و آینده اون الان برام خیلی مهمه و برای خوشی اون حاضرم از همه خوشی هام بگذرم. 

سرش رو با تاسف تکون داد و با اخم نگاهم کرد. 

- تو که بچه بودی واسه پدر و مادرت چیکار کردی؟ خواهر و برادرت چیکار کردن؟ دو روز دیگه پیر شدی کافیه همین دخترت کمز ذاتش به باباش بره اون وقت پرتت می کنه از خونه بیرون ته تهش خیلی مرام داشته باشه میذارتت گوشه خونه سالمندان، ببین به خودت فکر کن مگه چند سالته احمق!؟ تا برو رو داری خودت رو خلاص کن، تو اون خونه با اون شوهر خیلی دوام بیاری دو ساله، بعد هزارتا درد و مرض می گیری و دیگه هیچ خوبه حتی نگاهتم نمی‌کنه، بازهم با خودته می‌تونی پشت گوش بندازی و به این زندگی کوفتی ادامه بدی. 

- چون مادر نیستی راحت می‌تونی از دور شعار بدی و حرف بزنی مادر بودن خیلی سخته من حتی طاقت دیدن اشک هاش رو هم ندارم چطور می‌تونم بذارمش و برم؟ چطور می تونم نسبت به آینده اش بی اهمیت باشم؟

یک  لحظه ندیدنش بی قرارم می‌کنه، می‌دونم اگه اسم طلاق رو بیارم روهان اون و ازمن  می گیره و نمی‌ذاره دیگه ببینمش، اون جونش رو واسه مانلی میده، می‌دونم واسه اذیت نشدنش اون و ازمن  دور می‌کنه، بعد من چطور می‌تونم تحمل کنم بچه ام زیردست نامادری بزرگ بشه.

دستش رو زیر چونه م گذاشت و اشک های روی صورتم رو پاک کرد، لبخند غمگینی روی لب هاش نشست.

- دورت بگردم بی خیال اصلا غلط کردم دیگه بهش فکر نکن، با ما بیا بیرون و کمتر خونه باش، همینجوری به زندگی نکبتیت ادامه بده فقط جان عزیزت جلو من زر- زر نکن، من دیگه لال میشم!

همیشه وقتی گریه ام می گرفت برای اینکه اشک هام رو نبینه حتی اگه کارم اشتباه بود کوتاه میومد و با کارهام موافقت می کرد، تنها دوست واقعیم بود که من بخاطر روهان پست یه مدت طولانی ازش دور شده بودم ولی انقدر معرفت داشت بازهم  با آغوش باز قبولم کرد.

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۱۵

با ویبره موبایلم سرم رو برگردوندم،  گوشی رو از کیفم بیرون آوردم و با اسم روهان اخم هام تو هم رفت، بی حوصله گوشی رو در گوشم گذاشتم. 

- سلام.

صدایی نیومد گوشی رو به گوشم چسبوندم فقط صدای پچ پچی به گوشم می‌خورد ولی انقدر آروم بود که متوجه نمی شدم چی میگن.

- سلام مامانی.

با صدای مانلی لبخند روی لبم نشست.

- سلام به روی ماهت مامان جانم خوش گذشت پارک؟

- آره ولی کاش تو هم بودی!

- دفعه بعد با هم میریم عزیزم.

صداش داشت می‌لرزید انگار که قصد گریه کردن داشت. 

-  نمیای الان خونه؟

دلم خون بودچطور می تونستم نسبت به این صدا بی تفاوت باشم. نگاهم رو به زهرا دوختم انگار منتظر بودم ببینم اون نظرش چیه ولی اون نگاهش رو دزدید و از سرجاش بلند شد به سمت آشپزخونه رفت، با نگاهم دنبالش کردم ولی اون هیچ توجه ای به سنگینی نگاهم نکرد، آه سردی کشیدم و سرم رو به مبل تکیه دادم.

- تو بخواب من میام، باشه؟

- آخه دلم برات تنگ شده؟

چشم‌هام رو بستم وآروم لب زدم.

- مانلی با بابا بازی کن سرگرم میشی، از دلتنگی در میای برو مامان جان من از اونجا دورم تا برگردم تو خسته میشی، پس منتظرم نمون اومدم خونه حتی اگه خوابم بودی بغلت می‌کنم باشه؟ 

جوابی نداد و تماس قطع شد، گوشی رو کنارم انداختم و صاف نشستم، زهرا با ظرف کیک و چای برگشت و کنارم نشست، یه لیوان چای و کیک جلوم گذاشت.

- شک نکن کار خود روهان بود می خواست سر در بیاره کجایی و کی میری خونه.

- اصلا واسش بود و نبودم مهم نیست، انقدرخوش خیال نباش!

نیشخندی زد.

- خوش خیال تویی شاید می خواسته مطمئن شه تا کی خونه نمیری؟ و یجوری از دماغت خوش گذرونیت در بیاره.

ابروهام‌ تو هم گره خورد و سرم رو به طرفین تکون دادم.

-تلخ کردن خوشی هام کار هر روزشه

- خودت کردی  خودت خواستی کسی مجبورت نکرد.

- آره هر روز روزی صدبار با خودم تکرار می کنم نیاز نیست تو یادآوری کنی،  غلطیه که کردم و هیچ جور نمیشه درست کرد.

- بی خیال از این حالت بیا بیرون خونه من جای مرور خاطرات تلخ نیست بخند و بگو گوربابای دنیا و تلخی هاش

کلافه پوفی کشیدم و گوشه لبم رو جوییدم.

-  خودت نمک می‌ریزی رو زخمم گذشته رو میاری وسط بعد می گی بهش فکر نکن،می دونی بزرگ ترین مشکل  من چیه؟ با همه این درد ها و بلاها بازم دوستش دارم می دونم مریضم ولی چیکار کنم دست خودم  که نیست.

محکم به پیشونیم زد.

- موجود ضعیف و بدبخت بخدا تو رو که می بینم حالم از هر چی زن بودنه بهم می خوره، انقدر آویزونش نباش هیچکس رو به زور نمی تونی کنار خودت نگهداری اگه بخواد بره شک نکن میره تا الان هم اگه مونده  بخاطر بچه اش بوده.

ویرایش شده توسط Fateme71
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۱۶

تا آخر شب با زهرا در مورد همه چیز صحبت کردیم از گذشته، از خاطراتی که کنار هم داشتیم، روزهای خوبی که می شد ادامه داشته باشه و ولی...
***
کلید به در انداختم و آروم وارد خونه شدم،  سکوت سردی بود و همه چراغ ها خاموش بود، آروم در رو بستم و تا برگشتم محکم به یکی خوردم با ترس سرم رو بلند کردم و خواستم خودم رو عقب بکشم که دو طرف بازوهام رو تو دستش گرفت و به سمتم خم شد. 

- کجا بودی تا این موقع شب، تو مگه بی خوبه و کاری؟ 

وقتی سکوتم رو دید محکم  تکونم داد و بلندتر داد زد.

- چرا لال شدی زر بزن کدوم گوری بودی، ساعت و دیدی؟ 

نمی دونم چه حسی داشتم هم ذوق زده بودم هم ترسیده بودم، هم یه چیزی تو وجودم قلقلکم می داد که لجبازی کنم و تمام سردی این مدت رو، رو سرش خالی کنم.

- اِ به غیرتت برخورده و تازه یادت اومد من هم  هستم؟ چیه نکنه بچه داری  سخت بود، اگه بخوام کامل از زندگیت برم اون موقع می‌خوای چیکار کنی؟ چطور می‌خوای بچه ات رو بزرگ‌ کنی؟

چشم‌هاش پر از خون شده بود و هر آن منتظر بودم دندون هام رو تو دهنم خورد کنه ولی با نیشخند و با افتادن دستش،از خونسردی که تو صداش بود شوکه شدم. 

- هه، اون موقع تکلیفم رو می دونم اگه قصدت رفتنه زودتر اینکار رو بکن چون دوست ندارم وقتی تو خونه منی گندکاریات نقل دهن مردم شه و به من انگ بی غیرتی بزنن، بچه ام رو روی چشمام نگه می دارم، مثل تو نیستم که فقط اسم مادر رو یدک بکشم وقتی مسئولیت یه زندگی رو به عهده گرفتم  
تا اونجایی که در توانمه...

وسط حرفش پریدم چون واقعا برام حرف هاش سنگین بود، این گله هاش یعنی من تو زندگیش کم گذاشتم، منی که بخاطر دوام این زندگی همه کار کرده بودم. 

- اِ ، همه چی الان سر من خراب شد و آدم بده این زندگی من شدم؟ من سرد برخورد کردم، من زندگی رو به...  کشیدم؟ من هر چی دهنم بود به خانواده و خوبه و کارت گفتم؟

در جواب حرفم فقط پوزخند زد. 

- ازمن جدا شو ببینم کدوم یکی از اعضای خانواده ات پشتت رو می‌گیرن، من دلم برات سوخته که گذاشتم سایه ام رو سرت بمونه!

دندون هام رو هم قفل شد و یک طرف پلکم می پرید، با یه قدم بلند سمتش رفتم و یقه لباسش رو گرفتم و همونجوری که اشک می ریختم بلند سرش داد زدم.

- محض رضای خدا سایه کثیفت رو از سرم بردار ببین من چجوری بدون حضور تو  نامرد زندگی میکنم و خوش می گذرونم، من نیاز به حمایت هیچ خوبه  ندارم.

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۱۷

با صدای گریه مانلی من و به عقب هل داد و با دندون های قفل شده و خشمی که تو صداش بود لب زد. 

- هر چی زودتر گورت رو گم کن تا بچه‌ام رو به جنون نرسوندی.

- آرزوی داشتن بچه رو به دلت میذارم اون و ازت می گیرم نمی‌ذارم زیر دست آشغالی مثل تو بزرگ بشه.

بی توجه به حرفم سمت اتاق مانلی رفت، اشک هام پشت هم رو گونه هام سر می خورد، پاهام دیگه قدرت وزنم رو نداشتن، روی زانوهام نشستم و با نفرت به در اتاق خوابمون نگاه کردم.

- از سگ کمترم اگه کارهات رو تلافی نکنم، کاری می‌کنم مثل الان من زانو بزنی و خون گریه کنی. 

به سختی روی پاهام ایستادم وآروم آروم سمت اتاق مشترکمون رفتم، در اتاق رو باز کردم و بدون اینکه چراغ رو روشن کنم وارد اتاق شدم، در رو از داخل قفل کردم دیگه بعد این همه سال می تونستم حتی با چشمای بسته قدم بردارم و به چیزی برخورد نکنم. 
لباسم رو عوض کردم، بدون اینکه آرایشم رو پاک کنم خودم رو روی تختم انداختم، چشم‌عام رو بستم و برگشتم به گذشته، گذشته ای که پر بود از روزهای تلخ و شیرین که البته شیرینیش بیشتر بود.

((گذشته سال۱۳۸۴))

روز اولی که روهان رو دیدم شاگرد سوپری محلمون بود و تازه اونجا مشغول به کار شد، با زهرا داشتیم از مدرسه بر می‌گشتیم که  هوس بستنی کرد اونم تو سرمای زمستون، از اول هم  همیشه چیزهای عجیب غریب می خواست نمی دونم چه دردی بود منم مثل اون شده بودم، شاید چون از بچه گی با هم بزرگ شده بودیم و هر روز خونه هم بودیم مسلما  یا اون باید شکل من می شد یا من شکل اون، با هم وارد مغازه شدیم، صدای خنده هامون گوش فلک رو کر می کرد.

بی‌توجه به صاحب مغازه سلام کردیم به سمت یخچال گوشه مغازه رفتیم و دو تا بستنی برداشتیم، مثل همیشه  زهرا خواست حساب کنه و سرش تو کیفش بود تا پول رو در بیاره، ولی همینکه سرش رو بلند کرد یکهو شوکه شد، آروم تنه ای بهم زد و منم روم رو برگردوندم به هوای اینکه آقا فردین خود صاحب مغازه که پیرمرد مهربونیه و همیشه عاشق سر به سر گذاشتن ما بود سرم رو بلند کردم و بلند گفتم:

- چه مرگته یا...

با دیدن پسر روبروم دهنم بسته شد، کل صورتم گر گرفته بود می دونستم که کاملا مثل لبو شده بودم، من تو اولین برخورد یه همچین حسی بهم دست داد‌ه بود و زهرا هم که قشنگ لال شده بود،  لبخند زدم و ابرو بالا انداختم و با لحن تخسی گفتم:

- ببخشید شما؟

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/زری‌بانو
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت  هجده

اون پسر هم مثل من ابرو بالا انداخت و سعی کرد جلوی خندیدنش رو بگیره.

- من شاگرد آقا فردین‌ هستم، یک  چند وقت جای ایشون در خدمتتون هستم.

زهرا پول رو روی پیشخان گذاشت و دستم رو گرفت.

- بریم؟

پاهام انگار چسبیده بود به کف مغازه نگاهی به زمین انداختم و دوباره شیطون‌وار تو چشم‌هاش خیره شدم. 

-  لعنتی می خوام بیام ولی انگار پاهام به کف مغازه چسبیده. 

عصبی در گوشم غرید.

-بمیری الهی! دلت دل نیست که گاراژه! ‌ لامصب کجا جا میدی این همه رو؟

خندم گرفت و لب به دندون گرفتم ‌ و سعی کردم صدای خندم بلند نشه.

به اجبار دل از اون چشم‌هایی که  آدم رو مجذوب خودش می‌کرد، برداشتم.

 پسره هم بدتر از من موقع رفتن چشمکی بهم زد و تعظیم کوتاهی کرد، از حرکتش هم تعجب کردم و هم خندم گرفته بود. 

زهرا اصلاً حواسش به اون نبود فقط زیر لب غر میزد و من و دنبال خودش می‌کشوند. 

از مغازه که بیرون اومدیم نیشگونی از بازوم گرفت.

- بمیری، یعنی خدایی به شاگرد مغازه هم رحم نمی کنی؟! ‌ بابا شاگرده طرف بفهم، نفهم جان من موندم چرا همش دنبال این سبک آدمایی؟ یا بی‌پولن یا قیافه درست درمون ندارن. 

-چون می‌خوام بد قیافه باشه که وقتی بقیه می بیننش عاشقش نشن، چه لزومی داره مرد خوش قیافه باشه؟ مرد باید شکم گنده، ‌ قد کوتاه و ‌ یکم هم موهای جلوی سرش ریخته باشه.

- آها الان این شاگرد فردین کدوم یکی از این خصوصیات رو داشت؟

-چه اسم باهالی شاگرد فردین.

بلند خندیدم که با ضربه دست سنگینش به گردنم دوباره به خودم اومدم و چپ- چپ نگاهش کردم. 

-بشکنه دستت، اوخ ‌ گردنم شکست، دست نیست که، لعنتی تبره. 

- از این یارو چشم بر می‌داری، بقرآن لهت می‌کنم اگه دو روز دیگه گندش در بیاد که باهاش رفیق شدی.

شونه بالا انداختم.

- ولی خدایی   چه چشم‌هایی داشت، قدش رو بگو! لعنتی چه قد و هیکلی داشت! خدایی صورتش و دیدی؟ دماغش رو فاکتور بگیری بی نقص بود. 

- یه جور میگه انگار بردپیت روبروش ایستاده بود! قدش که سمندون بود، چشم‌هاش هم که ریز بود، قد و هیکل هم که لاغر مردنی بود، دماغش هم رو می‌گرفتی جونش در می‌ رفت.

ویرایش شده توسط Fateme71
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۱۹

- باشه بابا تو خوبی، ‌ ‌ چقدر حسودی تو دختر! ‌ آخه  الکی عیب رو پسر مردم می‌ذاری.

فقط چپ‌- چپ نگاهم کرد و سری از روی تاسف برام تکون داد.

- می‌دونم الان نرسیده به خونه از مامانت می‌پرسی مغازه چیزی نمی‌خواد، حتی واسه همسایه‌ها هم خرید میری. 
خودم رو در حال فکر کردن نشون دادم  دستی به چونه‌ام ‌ کشیدم و لب‌هام رو کج کردم و سرم رو به علامت مثبت تکون دادم. 

- فکر بدی هم نیست از مامانت لیست بگیر  برای شما هم خرید برم.

بستنی رو کف دستم کوبوند و به سمت خونشون رفت.

- جرات داری برو سمتش، ‌ ببین من چیکارت می‌کنم!

شکلکی براش در‌آوردم و بلند خندیدم، 
اون روز فکر نمی‌کردم این شیطنتم و مسخره‌بازی‌هام  کار دستم بده، فکر نمی‌کردم دلم پیشش گیر کنه، ‌ولی متاسفانه یا بدبختانه یک  چیزی توی وجودم هی وسوسه‌ام می‌کرد تا به شیطنتم ادامه بدم، تا جایی که انقدر شوریش زیاد شد که واقعاً بد دلم رو زد. 
اون روز گذشت و تا شب نشده فکر شاگرد فردین از سرم پریده بود و اصلاً انگار همچین آدمی وجود نداشت.
 به قول زهرا دلم مثل گاراژ بود، باید انقدر می‌گشتم تا کیس مورد نظرم رو پیدا کنم، جالب بود که انقدر شیطون بودم که وقتی شب می رفتم رو تختم هنوز سرم روی بالشت نذاشته خوابم می‌برد، خدایی نه اهل درس خوندن بودم نه  کار کردن فقط دلم می خواست غذا بخورم و بریز و بپاش کنم بعد خیلی ریلکس با شنیدن غرغرهای مامانم که برام مثل لالایی بود، بخوابم. ‌ دلم هم براش می‌سوخت همه دختر و پسرهاش رو سر و سامون داده بود و یک  خل و چل تو خونه‌اش نگه‌داشت. من هم که بلای جونش شده بودم، مامان و بابام سنشون زیاد بود، سه تا خواهر و دو تا برادر از خودم بزرگ‌تر داشتم که ازدواج کرده بودن و هر کدوم یکی- دو تا بچه داشتن، فقط من مجرد بودم که کلاً ‌ رو مخم بودن و می‌گفتن تو که نه درس می‌خونی نه کاری از دستت بر میاد، لااقل شوهر کن یک مفت‌خور کم‌تر شه، زبون جواب دادن داشتم ولی حال کل انداختن باهاشون رو نداشتم و فقط می خندیدم؛‌ ‌ ‌ این روش هم خودش براشون یک جور چزوندن بود.

ویرایش شده توسط Fateme71
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت بیست

صبح با صدای بلند مامان که داشت با تلفن حرف میزد از خواب بیدار شدم، عادتش بود هر وقت یکی خواب بود از قصد بلند صحبت می‌کرد که همه رو بیدار کنه، نمی‌دونم چرا واقعاً درک این کارش برام خیلی سخت بود، جمعه و غیر جمعه هم نداشت کلاً هر روز صبح زود خروس خون یک ‌ برپا می‌داد، خدایی خونمون از سربازخونه هم بدتر بود، اگه بیدار نمی‌شدی تازه شروع می‌کرد از دخترهای همسایه و فامیل تعریف کردن.

- مردم دختر دارن ما هم دختر داریم، هم سن و سال‌هات الان شوهر کردن یک ‌ بچه دارن تو مثل خرس فقط خوابی! دلم آخه به چی تو خوش باشه؟ میام مدرسه باید سرم پایین باشه از بس میگن سر به هوا و تنبلی، تو خونه که این‌جوری هستی بیرون هم که مثل پسرها تیپ میزنی و ول می‌چرخی، از همسایه‌ها هم باید حرف بشنوم که توی تربیت تو وقت کم گذاشتم، از اون عمه‌های ذلیل مردت هم  باید حرف بخورم که راه و بی‌راه میگن رعنا دختر بزرگ نکرده که گوساله بزرگ کرده و هیچیش به آدمیزاد نرفته!
آخه من از دستت چیکار کنم؟ تو بگو چجوری تنبیهت کنم که روت جواب بده؟ ‌ من دیگه خسته شدم بخدا!

کسل و بی‌حال به سمتش برگشتم و چشم‌هام نیمه باز بود، تو همون بی‌حالی لب‌هام رو غنچه کردم و براش بوسی فرستادم. 

- دورت بگردم من!‌ ‌ ‌ چرا انقدر حرص می‌خوری آخه؟ ‌ خدا رو شکر کن بیست‌و‌چهاری می‌خوابم بچه‌های مردم می‌دونی روزهای تعطیلشون رو چجوری می‌گذرونن؟ بله، سر صبح بلند میشن، فکر کردی کجا میرن؟ آیا تفریحشون سالمه؟

دمپایی رو از پاهاش درآورد و طرفم پرت کرد، چشم‌های نیمه بازم کامل باز شد،  دستم رو روی سرم گرفتم و با ناله روی تخت نشستم. ‌ کاملاً دیگه خواب از سرم پرید.

- وا ول‌کن تو رو جدت! ‌ نابودمون کردی ‌ اَه، یک ‌ روز جمعه هم نمی‌ذاره کپه مرگم رو بذارم.

با غر- غر از کنارش گذشتم و اون طبق روال فقط چشم غره برام رفت و زیر لب مثل مامان‌های دیگه که موقع عصبانیت دعای خیر برای آدم می‌کنن برام دعای خیر کرد.

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۲۱

از اتاقم بیرون اومدم، یه طرف شلوارم تا زانو بالا رفته بود و بند تابم از سرشونه ام افتاده بود، موهام هم با اینکه صاف و بلند بود چون ماه به ماه شونه نمی‌کردمش همه تو هم گره خورده و موجدار شده بود، پشت گردنم رو خاروندم و بی توجه به اطرافم هنوز مشغول غر زدن بودم که با صدایی دوباره چرتم پرید، ازترس دستم رو روی قلبم گذاشتم و تند- تند نفس میزدم، فرزین با دیدن قیافم بلند خندید.

- علیک سلام خرس جان بالاخره از خواب زمستونی دراومدی؟

- هه، هه  چیه خوشمزه شدین همه امروز، اصلا تو اینجا چیکار می‌کنی سر صبح؟ خونه زندگی نداری همش پلاسی اینجا؟

- به تو چه نفله برو خودت رو جمع و جورکن، قیافه اش و باید اول کفاره بدی بعد نگاه کنی.

- اوف سر صبح بخواد انقدر مزخرف شروع بشه خدا تا آخر شبش رو بخیر کنه.

دیگه صبر نکردم تاباهاش کل بندازم، واقعا هم حوصله کل انداختن باهاش رو نداشتم. دستم رو دستگیره در بود که در باز شد و پاهام رفت زیر در، یعنی دیگه روزم کامل تکمیل شد.   آخی گفتم و پاهام رو تو هوا تکون می دادم و فرزین بلند می خندید، مامان و بابام به سمتم اومدن و بابام من و تو بغلش گرفت.

- پشت در چیکار می‌کنی آخه دختر؟!

تو اون حالتی که داشتم از درد می‌مردم باز جلو زبونم رو نتونستم بگیرم. 

- هیچی والا از خواب بیدار شدم می خواستم برم کمی هوا بخورم.  بابا جان هی بهتون میگم یک  سرویس بهداشتی تو خونه بزنید  که آدم تو سرما و گرما این همه راه نره ته حیاط برای یک، استغفرالله!

مامان زد پس گردنم و از کنارم گذشت.

- حقته، پاهات چرا قلم نمیشه یه جا نشین شی یه عده از دستت نفس راحت بکشن. 

قیافم شبیه بغض دم صبح کفتر شده بود،سرم رو روی سینه بابام گذاشتم و با حالت لوس و چندشی گفتم:

- می‌بینی بابا به دختر دست گلت چی میگن.

- بیا برو دست و صورتت رو بشور دختر توخودت یک تنه همه رو حریفی!

دستم دیگه واسه همه خانواده‌ام رو شده بود همه خوب می‌شناختنم ودیگه نمی‌شد واسشون فیلم بازی کنم. سرم رو انداختم پایین و بدون حرف اضافه‌ای از کنار بابام سر به زیر گذشتم و بیرون رفتم.

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/زری‌بانو
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۲۲
***
جلوی تلویزیون نشسته بودم، یه عادت بدم این بود حتی اگه قشنگ ترین فیلم رو می‌دیدم به نصف نرسیده خوابم می‌برد، تو سینما هم وقتی برق خاموش می‌شد می‌خوابیدم و آخر فیلم با غرغرهای دوست‌هام بیدار میشدم خیلی دوست داشتم فیلم رو تا آخر ببینم ولی یک  عادت مسخره بود که از بچگی تو سرم مونده بود و هیچ درمانی هم نداشت. 

با صدای اذان چشمام رو به اجبار باز کردم، بابام با لبخند نگاهم کرد و ابرو  بالا انداخت.

- فیلمه آخرش چی شد؟

خندیدم و صاف نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم گفتم:

- اگه عاشقانه بود مطمئنن بهم رسیدن، اگه پلیسی بود مطمئنن خلافکارها به سزای اعمالشون رسیدن، درام بودحتما یکیشون مطمئنن مرده، درسته فیلم نمیبینم ولی ته همه فیلم ها رو می‌دونم چی میشه.

بابام بلند خندید و سری از تاسف برام تکون داد، این کار همیشه گیش بود کلا از بدو تولدم یک  حسرتی تو نگاهش بود، یک  غم بزرگ از اون هایی که روزی صدبار با خودش تکرار می کنه چقدر پشیمونم از به وجود آوردن تو.

- پاشو برو یکم به مامانت کمک کن خیر سرت دختر خونه ای!

چشم‌هام و ریز کردم و زل زدم تو چشم‌هاش.

- این چه اخلاق بدیه که شما دارین؟ خونه بابام کار کنم خونه شوهر کار کنم خونه مادر شوهرم کار کنم پس کجا باید استراحت کنم؟ 

فرزین بلند خندید و گفت:

- تو قبر انشاالله!

چپ- چپ نگاهش کردم.

- با همدیگه قسمت جفتمون تو یه روز انشالله.

بابا کوسن کنارش رو طرف فرزین پرت کرد و با عصبانیت به سمتم برگشت.

- زبونتون لال بشه که موقع اذان به جای دعا کردن دارین چرت و پرت می‌گید!

موقعی که بابام جدی می شد هممون ازش می ترسیدیم منی که پروئه اون خونه بودم سکوت می کردم و خودم رو با چیزهای دیگه سرگرم می کردم که یه وقت ترکشاش بهم نخوره، راستش خیلی کتک می خوردم ولی خب پوستم کلفت شده بود ودیگه دردم نمی گرفت.

 کتک رو می تونستم تحمل کنم ولی حرفی که تا ته اعماق وجودم رو بسوزونه برام غیر قابل تحمل بود و جریح ترم می کرد اون موقع بود که هیچکی نمی تونست من و حتی به اجبار به سکوت دعوت کنه.

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ۲۳

****
با نوازش دستی که روی صورتم کشیده شد چشم هام رو باز کردم. مانلی با لبخند نگام کرد و آروم دستش رو دور گردنم حلقه کرد و صورتش رو به صورتم چسبوند. 

آرامش یعنی همین،  یعنی وجود دخترم, با لبخندش کل روزم رو شارژ می کرد، وقتی بغلم می کرد و زبون می ریخت دیگه دنیا مال من بود.  با لبخند دوباره آروم چشم هام رو بستم.

- سلامت کو چشم در اومده‌ی   مامان؟

گونه ام رو بوسید و آروم در گوشم گفت:

- سلام مامانی صبح بخیر!

- صبح تو هم بخیر خوشگلم!

- امروز نمیرم مهد؟

کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم و رو تخت نشستم.

- چرا خوشگلم، بدو برو دست و صورتت رو بشور لباس عوض کن تا من هم آماده بشم!

بلند شد و از اتاق بیرون رفت. به دور تا دور اتاق نگاه کردم من رز، کسی که از تنهایی می ترسید، موقع خواب باید مامان یا بابا بالا سرم می نشستن تا خوابم می برد حالا تک و تنها تو یه اتاق دوازده متریه تاریک بدون کوچیک ترین روزنه نوری می خوابیدم، انقدر فکرم مشغول بود که اصلا به ترس فکر نمی‌کردم.

از اتاق بیرون رفتم و بدون نگاه کردن به اطرافم سمت سرویس بهداشتی رفتم. دست و صورتم رو شستم وقتی خودم رو تو آینه دیدم به خودم نیشخند زدم و با تاسف سرم رو تکون دادم.

با تقه ای که به در خورد نگاهم رو از آینه گرفتم و با لبخند مصنوعی برای دل خوش کردن دخترکم بیرون رفتم.

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...