رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان کابوس درنا | ملسا کاربر نودهشتیا


ملسا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: کابوس درنا

نویسنده: محدثه فیاضی فر (ملسا)

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی، روانشناسی

 

خلاصه:

زندگی آرام دختری به نام درنا که به خاطر اتفاقات گذشته و منفعت زمان حال آدم ها  تغییر می کند، تغییری مثل طوفان که باعث  میشود ناامید شود از تمام دنیا و قضاوت شود توسط همان کسی که از غصه اش میمیرد و رها شود و در یک دوره از زندگی از دست میدهد تمام دخترانه هایش و داشته های زندگی اش را و عذاب وجدان میگیرد برای کارهایی که هیچ نقشی در آنها نداشته و در میان پیدا میشود  معجزه!

 

مقدمه:

آدم ها، این اشرف مخلوقات که خود را برتر از دیگری میداند ولی نمیدانند که زمین میچرخد و حال وهوایی که درست کردند حتما سهم خودشان میشود، حرف هایی که زدند  گوش خودشان را کر میکند و گریه هایی که درآوردنند سیل میشود زندگی شان را میبرد و با حرف هایشان  سمی را که به روح و روان آدم ها زدند خودشان را میکشد و در آخر حتی یک روز به مردن، حق به حق دار میرسد

ناظر: @JGR.LARA

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول

#پارت_۱


آخر وقت کاری همراه با آنیتا مهدکودک را جمع کردم، معلم آنجا هستیم و وقت بیشتری را نسبت به بقیه مربی ها در مهد می گذرانیم، چون مسئول بازشدن و بسته شدن و تمیزکاری مهد بودیم، در اصل اضافه کار بود برای حقوق بیشتر.
من نیاز به اضافه حقوق ندارم، ولی آنیتا به خاطر آنکه حامی ندارد و باید به تنهایی از مادربزرگ بیمارش مراقبت کند و خودش مخارج خانه و دانشگاه را تامین کند. من هم بخاطر رفاقت و دوستی بیست ساله مان همراهی‌اش می‌کنم
از مهد کودک بیرون آمدیم و سوار ماشین قراضه‌ی من شدیم و به سمت خانه راه افتادم، آنیتا کاغذی از کیفش بیرون کشید و گفت:
_درنا بی‌زحمت منو نزدیک یه مغازه پیاده کن و برو به کارت برس
_ خرید داری؟
_ آره، بعد هم چند جای دیگه کار دارم مزاحم تو نمی‌شم، برو خونه استراحت کن
_ کجاها دیگه می‌خوای بری؟
_ چند جا!
_ این چند جا یعنی کجا؟! خودتو لوس نکن بگو می برمت منم خودم بیرون کار دارم، شاید هم مسیر بودیم دختر"
_ خیلی خب باشه، فقط یه سوال دروغ گفتن بخاطر کمک به رفیق گناه حساب نمی‌شه؟"
دوباره متوجه شد، همیشه دروغ و راست مرا متوجه می‌شود، همین را می‌گویند  رفاقت مرا از بَر است. وجودم را، سکوتم را، حتی چشمان بسته‌ام را می‌فهمید و می‌خواند حرف‌های ذهنم را، رفیق است رفیق! لبخند زدم‌ و گفتم:

ویرایش شده توسط ملسا
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_2

 

_نه خیر گناه حساب نمی‌شه، اصلا تو چطوری می‌فهمی دروغ می‌گم یا راست؟"
_پرسیدن دارد آخه!‌ معذرت می‌خوام که بیست ساله باهم بزرگ شدیم"
_بله! بله! درست می‌فرماید بانو، حال کجا بریم بانو‌ آنیتا؟"
"به شما دستور می‌دهم که، لطفا مرا ببر به فروشگاه بزرگ، بعد داروخانه و بعد از آن عابربانک و میوه فروشی"
"چشم‌ قربان، حال بگذارید زنگ بزنم به مادربزگ ناهید، شاید او نیز وسیله ای نیاز داشته باشد"
هر دو از این نوع حرف زدن خندمان گرفت. تلفن همراهم را از کیفم بیرون آوردم و به خانه زنگ می‌زدم ولی کسی جواب نداد، حتما مادر‌بزرگ به خانه طوطی خانم رفته، همسایه کنجکاو و پرچانه، که هروقت مرا می‌بیند سوال‌های تکراری و کاملا شخصی از من می‌پرسد، اصلا طوطی خانم چیزی به‌نام حریم‌شخصی متوجه نمی‌شود، توجه که چه عرض کنم! نمی‌فهمد! دائم در‌حال پرسیدن این سوالات است(کی بیاییم عروسیت؟تو دانشگاه چه‌خبره همتون می‌رین اونجا؟کسی رو تو دانشگاه زیر‌سر گرفتی؟ چرا می‌ری سرکار وقتی مامانت هوات رو داره؟ خیلی با این دوستت برو و بیا داری، چرا؟ چند‌بار دیدم با دوستت از ماشین مدل بالای یه پسر خوش‌تیپ پیاده شدین کی هست؟ دوست پسر کدومتونه؟ اصلا چرا اجازه دادی خونتون رو یادبگیره؟ آخه موسیقی شد درس! چرا  شما جوونا این همه کار بی‌خود انجام می‌دین؟...) و هزاران سوال از این نوع که هیچ کدامش مربوط به طوطی خانم نیست و با دانستن یا ندانستن این‌ها هیچ تغییر در زندگی‌اش حاصل نمی‌شود و تنها اثرش آزار من است. چه کسی گفته پول شعور و فرهنگ می‌سازد.
همین طوطی خانم پول‌هایش از پارو که چه عرض کنم از نردبان بالا می‌رود ولی هنوز متوجه نیست که هر کسی در زندگی چیزی به نام‌ حریم خصوصی دارد و نباید از مرز آن رد شد.
اولین بار که ساشا من را به خانه رساند، فردایش به اصرار مادرم روضه خانه‌ی خانم افضلی رفتیم و بیشتر همسایه ها جلو آمدن و به من و مادرم و مادربزرگم‌تبریک گفتند و ما این سوال بی‌جوابی در ذهنمان بود که تبریک برای چیست، آخر مجلس متوجه شدیم که همین طوطی خانم چهل کلاغ را میان جمع آزاد‌ کرده و گفته من نامزد کردم، آن روز مادرم بحث و دعوای لفظی شدیدی با طوطی خانم کرد که اخر سر‌هم طوطی خانم زیر‌بار کار خودش نرفت حق را دو دستی برای خودش چسبیده بود مادربزگ و مامان دلارا بیچاره تا دوماه جواب سوال‌های این همسایه‌های بی‌کار را می‌دادند و ماجرا را برای‌شان توضیح می‌دادند. بی‌خیال! گذشته ها و کار آدم‌ها گذشت، امروز و این لحظه را باید زندگی کرد.
خرید و کارهای آنیتا که تمام شد به سمت خانه او حرکت کردیم، ماشین را پارک کردم و همراه او خرید‌ها را به داخل خانه بردیم دلم برایش می‌سوزد هر‌روز مادربزرگش را که از غصه زمین گیرشده را می‌بیند و یاد غم و غصه کهنه‌اش می‌افتد که هر‌روز بوی تازگی می‌دهد، ولی سخت تر از آن، این است روحیه‌ات را به‌خاطر عزیزانت حفظ کنی و لبخند بزنی، درحالی که اصلا حال خودت تعریفی ندارد. کمکش کردم تا کار‌هایش را زود تمام کند بعد از او و مادربزرگش خدافظی کردم و به سمت خانه حرکت کردم، فاصله خانه‌‌ی ما با آنیتا یک خیابان بود، به خانه رسیدم، درب حیاط را با ریموت باز کردم و ماشین را زیر سقفی از درخت یاس در حال خواب پارک کردم، درخت یاس زیبایی که هوای پاییز لالایی در گوش هایش زمزمه می‌کرد تا بهار بخوابد و بعدش بیدار که شد عطر خوشی نصیب نفس‌هایمان کند، تقریباً تمام درختان باغ غیر از چند کاج بقیه درختان و گل‌ها درحال خواب و برگ‌ریزان هستند. من عاشق بید‌مجنونم، هروقت که پاییز می‌شود برگ‌هایش رنگ زرد طلایی شان را به رخ می‌کشند، از سنگ فرش های دایره شکل عبور می‌کنم و استخر نزدیک ساختمان را نگاه می‌کنم که خالی از آب است و پر از برگ پاییزی ست من عاشق استخر پاییزی‌ام چون وقتی که حال و هوایم خراب است می‌آیم غم‌هایم را با این برگ‌ها زیر پا له می‌کنم صدای خش‌خش این برگ‌ها آرامم می‌کند از کنار استخر رد می‌شوم در ورودی ساختمان را باز می‌کنم، دمپایی خرگوشی‌ام را می‌پوشم به سرعت از پله‌ها بالا می‌روم، به اتاق پر آرامش‌ام می‌روم. امروز خیلی خسته شدیم از دست این وروجک های شیرین، دلم دوش آب گرم می‌خواهد ولی از شانس من حمام طبقه بالا لوله‌هایش خراب شده و هنوز هیچ‌کس وقت نکرده تا لوله‌کش بیاورد برای همین مجبورم از حمامی که در سالن پایین است استفاده کنم. تمام وسایل مورد نیاز را برداشتم از پله‌ها پایین رفتم، سکوتی عجیب در خانه حکم فرما ست هیچ‌کس غیر از خودم در خانه نیست.

ویرایش شده توسط ملسا
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3

 

 

بعد از من خاله گلارا می‌آید ، عادت دارد وقتی که از راه می‌رسد یک لیوان چای سبز بنوشد. خودم دلم هوای عطر چای را کرد، وسایلم را روی مبل گذاشتم و به سمت آشپزخانه رفتم، چایی‌ساز روشن است چای قرمز تازه‌ای در آن دم‌ شده‌است.بعضی اوقات مادربزرگ قبل از آمدن خاله گلارا چایی سبز‌ دم‌ می‌کند ولی اینبار چرا چایی قرمز؟ یک ظرف پر میوه و بشقاب های میوه خوری کثیف روی میز قرار دارد، شاید مهمان برایش آمده‌ است، اما عادت نداشت آشپزخانه را تمیز نکرده بیرون برود. صدای باز و بسته شدن شیر اب از حمام شنیدم، بعد از ان قطع شدن فکر کنم خیالاتی شدم برای همین اهمیتی ندادم و یک موسیقی ملایم گذاشتم و شروع به تمیز کردن آشپزخانه کردم تا بعد از به حمام بروم، چایی سبز را دم کردم و شروع کردم به شستن ظرف‌ها که صدای در شنیدم ولی متوجه نشدم کدام در است، صدای قدم هایی که به آشپزخانه نزدیک می‌شد را شنیدم ، فکر کردم خاله گلارا است برنگشتم و گفتم :
- خسته نباشید ورزشکار ، چایی سبز دم کردم برات ، اول چایی رو بخور بعد برو حموم چون من الان می‌خوام برم حموم صدای مردانه و بمی جواب حرف‌هایم را داد و گفت :
- خیلی مرسی برای چایی ، ولی من الان حموم رفتم
از ترس چشمانم بیرون زده بود و قلبم مانند موتور ماشین مسابقه به تپش افتاد با ترس برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم، پسری چهار شانه و قوی هیکل با چشمانی روشن و لباس راحتی در چهار‌چوب در آشپزخانه ایستاده بود و من نگاه می‌کرد و لبخندی بر لب داشت ، ولی بعد از دیدن چهره‌ی من ابرو‌های روشنش درهم گره خورد و از ترس ماهیتابه بزرگی که نزدیکم بود را برداشتم و به سمتش حرکت کردم و با صدای بلند گفتم :
- تو کی هستی ؟ اینجا چیکار می‌کنی ؟
صدایم آنقدر بلند و تیز بود که انگشت‌هایش را در گوشش فرو کرد و گفت :
- اوه اوه چه وویس بلند و وحشتناکی داری ؟!
من اینبار عصبانی‌تر جدی‌تر سوالم را تکرار کردم
- دارم می‌گم تو کی هستی؟ توخونه من چیکار می‌کنی ؟
همینطور که حرف می‌زنم با ماهیتابه‌یی که در دستم دارم به سمت او می‌روم و او عقب عقب وارد سالن پذیرایی می‌شد واز چهره اش معلوم است تعجب کرده و گفت :
- اینکارا چیه ؟
نیش خنده عصبی زدم و لرزان گفتم :
- یعنی نمیفهمی ؟ دارم ازت می‌پرسم تو کی هستی و اینجا چیکار داری ، توی حموم خونه ی ما چه غلطی می‌کردی ؟
- به نظر تو حموم چیکاری انجام میدن ؟ آواز ؟ یا ساز ؟
- آقا دزده با نمکم تشریف داری ؟!
- دزد ؟ دزد یعنی چی ؟
- دیگه داری اون روی منو بالا میاری !
واقعا عصبی شدم این مرد دیوانه است ، معلوم نیست چطور وارد خانه شده، تا قصد کردم با ماهیتابه ی که در دست دارم بیهوشش کنم صدای در حیاط آمد مرد چشم روشن به نرده‌های پله نزدیک شد و تلفن همراهی که روی میز خاطرات پر از عکس قرار داشت را برداشت من فریاد زدم
- داری چه غلطی می‌کنی ؟ گوشی رو بزار زمین و گرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!
- نترس فقط می‌خوام توضیح بدم اینجا چیکار می‌کنم و کی هستم
هر دوی ما درست رو به روی سالن بودیم
خاله گلارا در چهار چوب در ظاهر شد نفسی از سر آسودگی کشیدم ، گلارا وقتی قیافه شوک من و ماهتیابه در دستم و یک مرد غریبه را با لباس خانگی دید ، چشمانش از تعجب باز ماند ، سریع به سمت من آمد و گفت :
- درنا اینجا چه خبره ؟ این یارو کیه ؟
- نمیدونم خاله ! تازه گوشی رو برداشته نمی‌دونم داره چیکار می‌کنه به کی زنگ می‌زنه
گلارا نزدیک پسر رفت و گارد گرفت و با صدای جدی اورا تهدید کرد و گفت:

- گوشی تو بنداز زمین ! تو کی هستی ؟ با توام سریع باش گوشی رو بزار زمین
پسر این بار چشمانش همراه تعجب ، ترس هم داشت ، چون از چهره و استایل گلارا معلوم بود رزمی کار خشنی است که به هیچکس رحم نمی‌کند ، جناب چشم آبی خیره مانده بود به ما دونفر صدای بوق تلفن در فضا پخش شد و بعد از چند بوق دیگر تلفن وصل شد و صدای پسر دیگر را شنیدیم که گفت :
- الو رایان هنوز خونه‌ای ، همون جا باش ، ماهم داریم میایم

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_4

 

 

من و گلارا بهم نگاه کردیم ، گلارا فریاد کشید و با یک ضربه گوشی را به زمین زد آنقدر ضربه محکم بود که گوشی خورد شد، چشمان آبی‌اش از ترس لرزید به سمت در سالن فرار کرد که گلارا ضربه ای به پایش زد و او را به زمین انداخت و من هم با ماهیتابه به سمت راست صورتش ضربه محکمی زدم و او بیهوش شد ، گلارا یکی از صندلی‌های آشپزخانه را آورد و من هم از انبار دو طناب پیدا کردم با همدیگر او را به صندلی بستیم وقتی کار تمام شد، تمام اتفاقات را برایش تعریف کردم و گفت:
- بزار زنگ بزنم ببینم مامان کجاست نکنه بلایی سرشون اومده؟!!
- خاله اول بیا زنگ بزن پلیس
- باشه ، ولی اول بزار مامان رو پیدا کنم
- مگه نشنیدی اون پشت تلفن چی گفت ؟ ! گفت دارن میان اینجا
- چرا شنیدم ، وایسا ببینم!!
گلارا همینطور که در حال شماره گرفتن بود با صدای عصبی گفت:
- لعنت ! میگه در دسترس نیست
هردو نگران بودیم ، به مرد بیهوش طناب پیچ شده نگاه انداختیم تلفن خانه را برداشتم تا به پلیس زنگ بزنم که تلفن زنگ خورد شماره ناشناس بود خاله گلارا فکر کرد که مادربزرگ ناهید است و گوشی از دست من گرفت و بی آن که به شماره نگاه کند تلفن را وصل کرد و گفت :
- الو ؟...... مامان خودتی کجایی ؟ تلفنت چرا در دسترس نیس ؟ چی ؟ واقعا ؟
شماره ناشناس مامان ناهید بود؟ اصلا کجا بود ؟ شماره برای چه کسی بود؟ خاله گلارا چی شنید که اینقدر تعجب کرده و نگاهش را از مرد بیهوش روی صندلی بر نمی‌دارد ، معلوم است که عصبی شده با دست چپش گیجگاهش را فشار داد و گفت:
- راست میگی مامان ؟؟ ای وای ! بدبخت بیهوش افتاده اینجا ، چرا بی‌هوش؟ بخاطر اینکه فکر کردیم دزده! باشه شماها بیاید من برم به داد این برسم .
تلفن را قطع کرد و برگشت به سمت من و گفت:
- ای وای! درنا سریع بلند شو برو یه لیوان آب بیار
نگاهم به گلارا ست و متعجبم از این نگرانی در چشمانش موج می‌زند، به سمت پسر می‌آید و طناب‌ها را باز می‌کند، بیشتر تعجب می‌کنم، مثل مجسمه سر جایم ایستاده‌ام و فقط نگاه می‌کنم رو به من کرد و با عصبانیت گفت:
_ چرا نمی‌ری آب بیاری، برو دیگه، عجله کن!
_ چرا داری اینو باز می‌کنی؟ مامان ناهید چی گفت؟ می‌شه برا منم توضیح بدی؟
_ برو آب بیار توضیح می‌دم، یه لیوان بزرگ بیار
به سمت آشپزخانه رفتم و به جای لیوان، پارچ را پر از آب سرد کردم و از آشپزخانه بیرون آمدم و به سمت خاله گلارا رفتم و گفتم:
_ به جای لیوان، پارچ آوردم حالا بگو قضیه چیه؟
_ قضیه اینِ‌که، ایشون خواهر‌زاده‌ی بنده و پسر خاله‌ی شما ست اسمش رایانِ، پسر آرزو، خواهر بزرگ من از وقتی که ازدواج کرده و رفته آمریکا نزدیک بیست و خورده‌ایی سال هست که نه ازش خبری بود و نه دیگه اونو دیدیم، رفت که رفت حتی نمی دونستیم بچه‌دار شده، نمی‌دونم چی شده که برگشته!!! ول کن این حرف‌ها رو چرا این به هوش نمی‌آد، درنا چجوری زدیش؟
_خب خاله جون داری صورتش رو نوازش می‌کنی، محکم‌تر بزن تو صورتش، اصلا برو کنار خودم به هوشش بیارم
_ برم کنار که با سر میاد روی زمین!
_ خب بیا بذاریمش رو زمین تا من به هوشش بیارم
_ می‌خوای چه بلایی سرش بیاری؟
_ هیچی فقط می‌خوام بیدارش کنم، کمک کن
با کمک یکدیگر، رایان را روی زمین گذاشتیم کاملا بی‌هوش بود انگار صد سال است که خوابیده است، سمت راست صورتش داشت کبود می‌شد، راستش را بخواهید آنقدر ماهیتابه را محکم به صورتش زدم که دسته ماهیتابه در دستم ماند و خود ماهیتابه وسط سالن پرت شد.

اول کمی آب روی صورتش ریختم، چندین بار این کار را انجام دادم ولی به‌هوش نیامد، فایده نداشت هرچه صدایش کردیم، هیچ واکنشی نشان نمی‌داد، گلارا ترسید و تنفسش را چک کرد و مطمئن شد که نفس می‌کشد، خیالش راحت شد به آشپزخانه رفت تا برای او شربت درست کند و من از نبود گلارا بهترین بهره را بردم.
تمام آب سرد داخل پارچ را روی صورتش ریختم، چنان شوک شده از جایش پرید که من هم ترسیدم و خود را به عقب انداختم،از شدت سرمای آب به نفس نفس زدن افتاد، چشم‌های عصبانی‌اش خیره به چشم‌های من، ابرو‌هایش از عصبانیت در هم گره خورد، خیره به من بود که خاله گلارا با لیوان شربت از آشپزخانه بیرون آمد و دید که رایان خیس آب است، سریع به سمت ما آمد و گفت:

 

ویرایش شده توسط ملسا
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_5

 

 

_ رایان خوبی؟ چرا این شکلی شدی؟
به سمت من برگشت و پس‌گردنی نثار من کرد که تمام موهایم بهم ریخت و با‌عصبانیت به من گفت:
_ چجوری به‌هوشش آوردی؟ کل آب رو ریختی تو صورتش، نمی‌گی سکته می‌کنه؟
_ خب ترسیدم! هرچی توی صورتش زدم واکنش ندیدم، گفتم خدایی نکرده تو کما نرفته باشه برای همین آب پارچ رو کامل ریختم که اگه به‌هوش نیومد زنگ بزنم اورژانس
_ نگفتی یکدفعه سکته می‌کنه؟!!!
هردو به صورت وحشت‌زده و عصبی‌اش نگاه کردیم و گلارا لیوان شربت را به سمتش گرفت و گفت:
_ رایان خوبی؟ پسر آرزو! درسته؟ بیا این شربت رو بگیر و بخور، ببخشید نمی‌دونستم کی هستی، فکر کردم دزدی اون وقتی که گوشیت وصل شد و صدای اون پسر رو شنیدم پیش خودم فکر کردم همدست توئه برای همین این اتفاق افتاد واقعا ببخشید!
رایان آنقدر شوکه شده بود که حتی نمی‌توانست لیوان را بگیرد مانند مجسمه به ما خیره بود که گلارا به سمتش رفت و کنارش نشست، لیوان را به او داد و گفت:

_ این لیوان شربت رو بخور تا یکم حالت بهتر بشه
لیوان را گرفت و تا به دهانش نزدیک کرد، نالان گفت:
_ اوه! صورت و سرم چقدر درد میکنه
دستش را روی صورتش گذاشت ولی آنقدر درد داشت که سریع دستش را از صورتش فاصله داد و بعد به من خیره شد، من هم از خجالت داشتم گل‌های روی فرش را پرپر می‌کردم و با صدای آرام گفتم:
_ واقعا معذرت می‌خوام، ترسیده بودم، فکر کردم دزدی، تلفنت هم که وصل شد صدای اون پسر و اینکه گفت داره می‌آد اینجا بیشتر منو ترسوند
_ اون پسر برادرمِ
_ چی؟
_ صدایی که شنیدین، صدای برادر کوچیکمِ، اسمش آریامنِ
گلارا با تعجب گفت:
_ چی؟ برادرِ کوچک‌تر؟
_ بله برادر
_ یعنی چی؟ یعنی آرزو....!!
به حرفش ادامه نداد و در فکر فرو رفت، گلارا در حال کلنجار رفتن با افکار خود بود و زیر‌زبانی حرف می‌زد آنقدر نا‌مفهوم که هیچ چیز متوجه نشدم، به رایان نگاه کردم در حال نوشیدن شربت بود که گلارا از افکارش دست برداشت و از او پرسید که حالش بهتر شده یا نه و او با سر جواب داد که حالش خوب است و به من گفت بروم و دوباره برایش شربت بیاورم که رایان گفت:
_ آب می‌خوام
_ باشه، درنا براش آب بیار، کیسه‌ی یخ رو هم پر یخ کن بیار روی صورتش بزاره
لیوان را به دستم داد و نگاهم کرد، نگاهش! نگاهش! هیچ چیز نمی‌توانستی پیدا کنی، نمی‌دانم بی‌حس بود یا پر از احساس، حس‌های شلوغ و مبهم که فقط خیره چشمانم بود نیش خندی زهردار پر از حرف حواله‌ی من کرد، خواستم حرفی بزنم که دیدم اگر تا فردا صبح بد‌و‌بیراه بارم می‌کرد حق داشت چون صورتش را بد بادمجان کاری کردم به صورتش نگاه کردم یاد آن لحظه‌ایی افتادم که گلارا او را به زمین انداخت و من با ماهیتابه به او حمله کردم بیچاره داشت سکته می‌کرد خنده‌ام گرفت به سمت آشپزخانه رفتم، وارد آشپزخانه که شدم دهانم را با دست هایم گرفتم تا صدای خنده‌ام بیرون نرود، آرام که شدم کیسه را پر از یخ و لیوان را پر از آب و چند تکه یخ کردم به سالن آمدم رایان روی مبل دراز کشیده بود و گلارا در حال جمع کردن سالن بود لیوان و کیسه را از من گرفت و نزدیکم شد و آرام گفت:
_ اگه نمی‌خندیدی خفه می‌شدی؟
_ مگه صدام اومد؟
جوابم را نداد و به سمت رایان رفت:
_ بلند شو اینا رو بگیر
بلند شد و نشست لیوان آب را گرفت و یک نفس سر کشید و کیسه را گرفت و گفت:
_ مسکن دارین سر و صورتم خیلی درد می‌کنه
گلارا به سمت آشپزخانه رفت و برایش مسکن آورد و او باز همان نگاه و همان نیش خند را تحویل من داد. به سمت گوشی خورد شده‌اش که روی زمین پخش شده بود رفتم درحال جمع کردن تکه‌های تلفن همراه بودم که در سالن باز شد و مادر‌بزرگ ناهید با عجله وارد شد همراه یک زن و یک پسر جوان که حتما آرزو و آریامن بودند ولی آن‌ها بدون اینکه نگرانی در چهره نداشته باشند وارد شدند.

 

 

 

پایان فصل یک

ویرایش شده توسط ملسا
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#فصل_دوم

 

فصل دوم: راوی

ناهید با عجله به سمت رایان رفت و جلوی پایش نشست و صورت او را در دستانش گرفت و گفت
_ وای مادر! چرا اینطوری شدی پسرم
رایان لبخندی زد و دستانش گرفت و گفت
_ چیزی نیست، نگران نباش
گلارا جلو آمد و گفت
_ مادر من یه خبر می‌دادی، که بعضیا بی‌خبر بعد بیست سال، شایدم بیشتر از بیست سال هوس برگشتن کردن و معلوم هم نیست برای چی! با دو‌تا پسر که ما از بودن اونا بی‌خبر بودیم، حتی عکس‌هاشون رو هم ندیدیم، برای همین این بلا سر این بیچاره اومد چون نمی‌دونستیم که کیه؟!!
ناهید با عصبانیت گفت
_ گلارا درست حرف بزن، نمی تونی هم درست حرف بزنی ساکت شو، حالا خدا روشکر به خیر گذشت
_ بله مادر به خیر گذشت، امیدوارم از این لحظه به بعد هم به خیر بگذره!
گلارا به آرزو و آریامن که در راهرو ایستاده بودند نگاه کرد و با خنده‌ی تمسخرآمیز گفت:
_ خوش اومدی آرزو خانم، خواهر بزرگِ چی شده بعد بیست و خورده‌ایی سال یاد ما افتادی، هان؟ ول کن مهم نیستی! خدا رو شکر پسرت سالمه چرا نمی‌آیی داخل؟ بیا! انگار نگران پسرت نیستی؟
آرزو و پسرش از زمانی که آمدند جلوی راهرو ایستاده بودند و از جایشان تکان نخوردند. گلارا از هر موقعیتی استفاده می‌کرد تا بی‌احساس بودن آرزو را به رخش بکشد، آرزو حتی تکان نخورد و هیچ نگرانی در چشمانش نبود انگار نه انگار که صورت پسرش کبود شده، مگر می‌شود مادر اینطور باشد. آرزو تنها یک نگاه کوتاه به گلارا کرد و حتی جوابش را هم نداد، برای گلارا هم مهم نبود، بودن یا نبودن آرزو! همراه پسرش به سمت رایان آمد و گفت:
_ خوبی؟ بهت گفتم با ما بیا تقصیر خودته! همیشه به فکر کار خودت بودی!
رایان فقط نیش خند زد، انگار به این رفتار‌ها عادت دارد، به این بی‌مهری‌های مادرش، برخورد آرزو حتی از یک رهگذر بد‌تر بود انگار رایان را نمی‌بیند، همگی از این رفتار سرد آرزو تعجب کردند، ناهید با عصبانیت گفت:
_ من کِی به تو بی‌محبتی کردم که تو اینقدر نسبت به بچه‌ات بی‌احساسی؟ صورت پسرت رو نگاه کردی اصلاً؟ منِ مادر‌بزرگ دلم ریش شد صورت کبودش رو دیدم، اونوقت توی مادر فقط بلدی بگی (تقصیر خودته!) همین! مگه تو مادرش نیستی؟!
همه ساکت بودند آرزو هیچ حرفی نزد، گلارا اول ریز ریز خندید ولی بعدش صدای خنده‌اش بلند شد و گفت:

_ مادر عزیزم خیلی از دخترت توقع داری! ایشون اگه احساس سرش می‌شد ول نمی‌کرد بره، به شما و بابا که دنیای محبت رو به پاش ریختید بر‌نمی‌گشت و باعث مرگِ...
ناهید از جلوی پای رایان بلند شد و برگشت به سمت گلارا و فریاد زد:
_ گلارا تمومش کن! ساکت شو!
گلارا از تعجب دهانش باز مانده بود، لحظه‌ایی اشک چشمانش را پر کرد، تا به امروز ناهید از گل کمتر به گلارا نگفته بود ولی امروز بر سر گلارا فریاد کشید.
گلارا پوز‌خند زد خواست حرف بزند که بغض صدایش معلوم شد، سرفه‌ایی کرد و نفسی عمیق کشید و گفت:
_ باشه چشم مامان خوبم. مادری! دلتنگی! حرف نمی‌زنم که قلبت دوباره نلرزه، نشکنِِ. چون طاقت اشک‌های تو رو ندارم. باشه، هیچی نمی‌گم که تو ناراحت بشی! میخوایین چی بگم؟! بگم، خواهرم و پسرای خواهرم سفر بخیر خوش اومدید؟!!

گلارا به سمت آرزو و پسرانش برگشت و لبخندی به زور روی لب‌هایش بود، گفت
_ آرزو خوش اومدی، پسرای آرزو تو رایان بودی، تو‌ام چی بود اسمت، رایان اسمت رو گفت!
_ آریامن!
_ چه جالب، مگه نه؟ بعد این همه سال، اسم بچه‌های خواهرم رو تازه فهمیدم و برای اولین بار دیدمشون پس از اول خوش آمد می‌گم! چطوره مامان جان راضی هستی؟ آرزو خواهرم، رایان و آریامن پسرای خواهر باوفای من، خوش اومدید! سفر بخیر! امیدوارم سفرتون به خیر بگذره!

ویرایش شده توسط ملسا
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#فصل_دوم

#پارت_دو

 

 

 

گلارا تمام این‌ حرف‌ها را با حرص گفت و بعد از حرف از پله ها بالا رفت، همه ساکت بودند ناهید چشمانش را بست روی مبل نشست سرش را در دستانش گرفته بود، درنا به سمت ناهید رفت دستان ناهید را گرفت او سرش را بالا آورد با لبخند نگاهی به درنا کرد و گفت که حالش خوب است، نگاه عصبی رایان به زمین بود و کیسه یخ آب شده درون دستش را فشار می‌داد درنا خواست کیسه را از دستش بگیرد که نگاهش کرد ابرو‌هایش درهم گره خورده بود چشمان آبیش به مثال دریای طوفانی خواست درنا را در خود غرق کند، لبخند درنا طوفان را آرام کرد گفت:
_ می‌خوای برات عوضش کنم آب شد!
_ نه مرسی لازم نیست
_ باشه هر طور راحتی
_ مادر جون چیزی میخوای برات بیارم؟
_ نه دخترم چیزی نمی‌خوام
آرزو نگاهی نه چندان دوستانه به درنا کرد و گفت:
_ تو دختر دلارا هستی نه؟ تا حالا ندیدمت ولی غروری که توی چشمات هست مثل مادرتِ
زمانی که آرزو این حرف را زد دلارا و دانا وارد خانه شده بودند، دلارا از دیدن آرزو متعجب شده بود و با این حرف، تعجبش به خشم تبدیل شد به سمت آرزو آمد ونفرت و غم از چشمانش مانند باران اسیدی بر وجود آرزو بارید، ولی آرزوی مغرور هیچ واکنشی نشان نداد، دلارا با صدای محکم گفت:
_ اول از همه سلام! خواهر تنیِ، ناتنی! دوم، نه من و نه بچه‌های من مغرور و خود‌شیفته نیستیم، عزت نفس داریم، برای چیزی که حق ما ست می‌جنگیم و نمی‌زاریم کسی حق ما رو بخوره، مثل بعضی‌ها چشممون دنبال مال و زندگی دیگرون نیست. سوم، چی شد که برگشتی؟! لطفا نگو دلت تنگ شده که باورم نمی‌شه، چون بویی از احساس نبردی، خودت خوب می‌دونی چرا این رو می‌گم برای کار‌هایی که تو گذشته کردی، برای ترک کردن مامان و بابا، برای اینکه حتی حاضر نشدی برای ختم بابا بیایی، اونوقت پدر بیچاره فکر می‌کرد یه روز میایی دیدنش، هِه! چه خوش خیال بود خدا بیامرز! حالا چی شد که برگشتی؟؟؟
آرزو فقط به خیره دلارا بود، وقتی حرف‌های دلارا تمام شد پوزخندی گوشه‌ی لب‌هایش نشست و سری را به حالت تاسف تکان داد، با همان لبخند، خیره چشمان دلارا شد و گفت:
_ حرف‌ها تموم شد آفرین به فرزند‌داری خوبت و بچه‌های حرف گوش کن تو! خوبه که عزت نفس رو به بچه‌هات یاد دادی ولی دلارا این را هم یاد دادی که قضاوت نکن،  آدمی رو که اشتباه می‌کنه و خیلی دیر متوجه اشتباهش می‌شه و پشیمون از کار‌های مزخرفی که در حق بقیه کرده، فرصت بدن و باورش کنن، یا این رو یادت رفته!
دلارا در فکر فرو می‌رود، آرزو خوب بلد است چگونه با کلمات بازی کند و احساس آدم‌ها را قلقلک بدهد، دلارا این را خوب می‌دانست آرزو با همین زبان و سیاستش به تمام خواسته‌هایش رسیده، ولی دلارا  بخاطر مادرش و حضور بچه‌ها تصمیم گرفت که چیزی نگوید، ناهید که اضطراب گرفته بود وقتی سکوت دلارا را دید گفت:

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#فصل_دوم

#پارت_سوم

 

 

_دختر‌ها تمومش کنید، بیایید بچه‌ها را باهم آشنا کنیم
_ مادر‌بزرگ راست می‌گه، وایی این کلمه چقدر عجیبه، بیست و چهار سالم شده و این اولین بار که این کلمه را به زبون می‌آرم، خب من آریامنم پسر دوم مامان آرزو ‌‌‌و...
دلارا از افکارش بیرون آمد و حرف آریامن را قطع کرد و گفت:
_ آره! این حرف تو درسته، قضاوت نکردن، بخشیدن و دوباره فرصت دادن رو به بچه‌هام یاد دادم ولی از من توقع نداشته باش دلارا‌ی هفده ساله‌ی ساده باشم که به حرف‌ها و نصیحت‌های خواهر بزرگترش گوش می‌کرد و فکر می‌کرد خواهرش براش دلسوزی می‌کنه
نگرانی در چهره ناهید موج می‌زند، می‌ترسد ادامه دادن این بحث باعث شود آنها با هم دعوا کنند برای همین گفت:
_ دلارا مادر! گذشته‌ها گذشت! الان بیا حرف‌های خوب بزنیم، جلوی بچه‌ها خوب نیست
دلارا به چهره نگران ناهید نگاه کرد و لبخند زد و گفت:
_ نگران نباش مامان می‌خوام به آرزو خوش‌آمد بگم
دلارا به آرزو نگاه کرد و با نیش خند گفت:
_ خوش آمدی آرزو امیدوارم حرف‌ها و احساست واقعی باشن و اعتمادی را که می‌خواهی بسازی پوچ و تو‌خالی نباشه
دلارا رو به ناهید کرد و گفت:
_مامان ناهار امروز را از رستوران سفارش بده، به درنا بگو هرچیزی که لازم داری رو برات بگیره
_ ممنون عزیزم تو برو استراحت کن برای ناهار صدات می‌کنم
_ نه مامان غذا نمی‌خوام، خسته ام نیاز به استراحت دارم
_ اینطوری که نمی‌شه..
_ نه! هر وقت خواستم خودم میام پایین،دانا زنگ بزن خلیل زاده هرچی مادر جون می‌خواد سفارش بده،من برم استراحت کنم.
دلارا از آنها جدا شد و همراه با درنا به طبقه‌ی بالا رفت و ناهید نگاهش را از او نمی‌گرفت، اآرزو بخاطر اینکه مادرش او را ببیند او را در آغوش گرفت و برای چندمین بار احساس تاسف کرد و ناهید او را با عشق مادرانه‌اش در آغوش کشید و گفت:
_ تر این دنیا اگر مادری از دست بچه اش ناراحت شده باشه باز هم اون رو می‌بخشه چون یک قطره از مهربونی خدا توی  قلب همه‌ی مادر هست، من تو رو از همون روزی که رفتی بخشیدم، فقط دل تنگی بود که اونم با اومدنت تموم شد.
آرزو از آغوش ناهید بیرون آمد و گفت:

_مامان! یادته چه غذایی دوست داشتم؟
_ آره معلومه که یادمه اینم یه نشونه از اینکه بخشیدمت و به یادت بودم
ناهید نگاهش پر از ترس و تردید شد و با لبخندی مصنوعی از آرزو پرسید:
_ آرزو رایان چه غذایی دوست داره؟
آرزو از این سوال شوکه شد و دست پایش را گم کرد، واقعاً چرا یک سوال ساده و پیش پا افتاده اینقدر آرزو را بهم ریخت، آرزو سکوت کرده بود و با چشمان پر از ترسش بین ناهید و رایان در حال رفت و آمد بود، ناهید اینبار جدی‌تر سوال را از آرزو پرسید و آرزو به مِن‌مِن افتاد و رایان که می دانست او جوابی برای گفتن ندارد، گفت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#فصل_دوم

#پارت_چهارم

 

 

_ مامان آرزو نمی‌دونه من چه غذایی دوست دارم، ولی اگر غذای مورد علاقه آریامن را می‌پرسیدی حتما جواب می‌داد
ناهید با عصبانیت به آرزو نگاه کرد، خواست حرفی بزند که درنا از پله ها پایین آمد و غذاهایی که مادر و خاله اش می‌خواستند را به دانا گفت تا سفارش دهد و ناهید ترجیح داد فعلا سکوت کند و بعد با آرزو در فرصتی مناسب صحبت کند، رایان هم بخاطر قراری که داشت بیرون رفت، همگی دور میز بزرگ ناهار خوری نشستند و درنا در حال چیدن میز بود، میزی بزرگ که باعث شد آریامن بپرسد
_ مادر بزرگ چرا میز ناهار خوری به این بزرگی دارین؟ شما که فقط دو نفرید؟
_ چون پدربزرگت وقتی داشت این میز را می خرید امید داشت که نوه‌ها و داماد‌هاش دور این میز جمع بشن ولی هیچ وقت اون روز رو  ندید، اون روزی که این میز رو خریدیم مادرت هم بود، روز خرید عروسی دلارا بود
آریامن تعجب کرد و گفت:
_یعنی این میز و صندلی‌ها  از من بزرگ‌ترن؟! چطور بعد از این همه سال سالم مونده!
_ وقتی که مادرت رفت می‌خواستم بفروشمش، ولی پدر بزرگت نذاشت چون هنوز هم امید داشت یک روز همه دور این میز جمع می‌شن، برای همین میز را جمع کردم توی انباری گذاشتم، بعدشم که پدربزرگت فوت کرد اصلا یادم رفت که میز و صندلی‌ای هست یا نیست.
_ پس این میز رو کی آوردین اینجا!؟
_ گلارا و درنا به فکر تغییر دکوراسیون افتادن همه وسایل رو عوض کردن می‌خواستن برای این قسمت از خونه مبل بخرن.
وقتی که داشتن بعضی وسایل رو می‌بردن توی انباری این میز و صندلی هاشو دیدن و خوششون اومد و آوردن گذاشتن اینجا.
درنا و دانا هر دو با غذا‌ها وارد شدند، غذا‌ها را روی میز گذاشتند، روی بسته‌بندی غذا‌ها نوشته شده بود( رستوران مهراد شعبه‌‌‌‌‌ یک) آرزو با دیدن اسم رستوران تعجب کرد و گفت:
_ رستوران مهراد؟!
دانا در حالی که غذای آرزو را جلویش می‌گذاشت با لبخند گفت
_ چرا تعجب کردین؟ رستوران مامان دلارا ست، به یاد بابا اسمش رو گذاشته مهراد
_ به یاد بابات؟ یعنی چی؟
ناهید چشمانش پر از اشک شد و گفت:

_ مهراد پنج سال پیش فوت کرد و از اون روز دلارا با بچه‌ها پیش ما زندگی می‌کنن
آرزو شوکه شد و خیره شد به ناهید، درنا هم نتوانست بغض‌اش را کنترل کند و اشک از چشمانش جاری شد از جمع آنها جدا شد و به آشپزخانه رفت، دانا هم چشمانش قرمز شد ولی گریه نکرد چون از بچگی شنیده بود مرد گریه نمی‌کند. واقعا چه کسی این جمله را گفته، هر کسی که گفته باعث شده مرد‌ها زودتر بمیرند. زندگی مثل میدان جنگ است و دشمن ما آدم‌ها غم و غصه و سلاحی که باعث زنده ماندن ما می‌شود گریه کردن است اگر گریه نکنیم با غم و غصه پلی به سوی مرگ ساخته‌ایم. زن‌ با گریه کردن این پل را خراب می‌کند، پس وقتی حال آدم‌ها خوب نیست گریه کنند چون بغضی که در گلو گیر کرده آدم را در دریای غصه به کام مرگ تدریجی می‌کشاند پس بهتر این است  این بغض و پل مرگ را بشکنیم. آرزو قطره‌ی اشکش را پاک کرد و لبخندی مهربان به دانا زد و گفت:
_ مادرت خیلی عاشق پدرت بود؟! مگه نه؟ این چه سوالیه من دارم می‌پرسم، معلومه که عاشق پدرت بود، یادم اون روزایی که باباتون اومد خواستگاری، روز عقد و عروسی‌شون چه روزایی بود یادش بخیر مگه نه مامان؟!
ناهید سکوت کرد و حرفی نزد چون نمی‌توانست، برای اینکه نمی‌خواست بچه‌ها از گذشته خبر‌دار شوند، روزگار برای آن‌ها هم خوش می‌شد، اگر آن اتفاقات و خودخواهی‌ها نبود، اگر آرزو‌های، آرزو چیز‌های دیگر بود، لبخندی زد و گفت:
_ آره اگر سختی‌هاش رو کنار بزاریم شایدخوشی‌های زیادی پیدا بشه از اون روزا...
آرزو از روی صندلی بلند شد و گفت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...