رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

نیم ساعت تا ابدیت/ منیع کاربر انجمن نودهشتیا


MONIE
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

screenshot_2021-08-04-01-18-35-1_ebjb.pn

 

°¬°¬°¬°¬°¬°¬°¬°¬°¬°¬°¬°¬°¬°¬°¬°

 

 نام داستان : نیم ساعت تا ابدیت

نویسنده : منیع کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر : تخیلی_فانتزی، تراژدی 

هدف : ایجاد دیدی نو به شیطان و فرشته، انسان و خدا

خلاصه : شاید تمام این اتفاقات به این دلیل بود که... 
من شاخ داشتم؛
ولی اون بال داشت، یعنی خداش هنوز هم ما رو دوست داره؟

هر اتفاقی هم که می‌افتاد یه چیز با تمام انکارهای من تغییر نمی‌کرد، خدای فرشته‌ها خدای شیاطین هم هست.


 مقدمه : 
+ خوب نیم ساعت وقت داریم!
_ هوم! بیا از غروب لذت ببریم....
+ حرفی نداری؟!
_ به نظرت شش ماه رو میشه تو نیم ساعت خلاصه کرد؟!
+ اره نمیشه!
_ میگم میشه اون شعری که از ادم ها یاد گرفته بودی رو بخونی؟!
+ پیش از خداحافظی ات؛ چتری به دستت میدهم!
اهی به راهت میکشم؛ شاید که برگردی!
به جای هر حرفی فقط
خطی ز چشمِ خیسِ خود…
تا به نگاهت میکشم، شاید که برگردی!
باران ببارد میروی باران نبارد میروی…!
این بغض بی صاحب چرا از تو ندارد پیروی؟
بی من شدی راهی چرا؟
از من نمیخواهی چرا، کاری کنم پیدا کند
پایان خوش این ماجرا…

این اخرین باری بود که غروب خورشید رو کنار هم می‌دیدیم؛

چون یکی از ما برای همیشه به ابدیت پیوست....

مگه اخه شیاطین و فرشته ها هم میمیرن؟!

 

صفحه نقد : 


 

توجه: نویسنده قصد توهین به هیچ فردی را ندارد این فقط یه داستان تخیلی می باشد.

 

ویرایش شده توسط Aryan-Boy

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!

(پارت یک)

ادمها فکر می‌کنن فقط خودشون گناه می‌کنن؛ اما فرشته بودن همیشه مظهر پاکی نیست. 
گاهی فرشته‌ها از شیاطین هم بدتر هستن!

بعضی از اونها معتقد هست که حتی یک اشتباه کوچیک هم جایز نیست! یعنی فقط انسان جایز الخطاست؟! من که فکر نمی‌کنم اون بین مخلوق‌هاش فرقی بزاره!
قدمهام رو آهسته از بین جویهای جاری خون برداشتم و شمشیرم رو مثل یک شئ اضافه با خودم روی زمین می‌کشیدم.
 این خو‌ها حالا چه فرقی با هم داشتن؟ کی می‌تونست تشخیص بده کدوم قطره برای یک شیطان بود و کدوم شبنم برای یک فرشته؟!
فرقی بین اونها نبود خون، خون بود که ریخته میشد و جون، جون بود که پر می‌کشید. 
از تمام قانونهای نانوشته و نوشته شده عالم خسته بودم.
نعره بلندی اسمون رو شکافت و صدای کوبیده شدن سمها روی زمین صحرایی و خشک برزخ بلند شد. 
چرا این زره سنگین و هوای کثیف پر نالهٌ برزخ رو فقط من باید بتونم تحمل کنم؟! 
شمشیرم رو اروم بالا اوردم
و قبل از اینکه پتک اون دیو جهنمی از پشت توی سرم فرود بیاد سر بدون بدنش روی هوا فریبنده شروع به رقصیدن کرد. 
و حالا پیکر فربه و خاکستری رنگش جزو یکی دیگه از جنازه‌های تلمبار شده دشت خاکستری بود.
اروم زیر لب زمزمه کردم
- متاسفم.
جنازه روی جنازه... خون برای خون... مرگ پشت مرگ...
یعنی واقعا اون اینها رو می‌خواست؟ پوزخندی زدم غیر ممکن بود! باد نیستانی از طرف جهنم می‌وزید و بوی خون رو برای کفتارش می برد. 
 پشته‌هایی از کشته صحنه قدیمی نبود
هر شش ماه یکبار... هر شش ماه نیم ساعت...
سرم رو گردوندم و به تنها سایه استوار دشت خیره شدم. 
دشتی که تا بیکارنش رو جنازه‌های شیاطین و فرشته‌ها رنگ کرده بودن با نگاه تیزش وجب می‌کرد، مثل همیشه بالای صخره مرگ ایستاده بود و باد شنل سیاهش رو به بازی می‌گرفت. 
زیر لب زمزمه کردم:
_ شیطان زیبا...
در ثانیه‌ی نشد که شروع به نظاره قامت برگشته و شاخهای پیچانش کردم. 
پاهام رو روی سنگهای نامهربون صخره می‌کوبیدم و به سمت بدترین دشمنم قدم بر می‌داشتم، کنارش ایستادم.
حتی نیمرخش هم نور نارنجی خورشید بی فروغ رو به چالش دعوت می‌کرد و هارمونی خاصی با پوست بنفشش داشت. 
مطمئنم که جز اون کسی نمی‌تونست انقدر زیبا شاهکار بکشه؛ اما جز شیاطین اصیل کسی در جهنم حق همچین زیبایی رو نداشت!
به شمشیرش تکیه کرده بود و با چشمان بازی گوشش هم می‌خندید.
حتما باز هم حال و روز من رو به سخره گرفته بود جای شمشیر خونیم رو توی دستم تجدید کردم. رد نگاهش رو دنبال کردن و به جایی که زل زده بود خیره شدم. 
خورشید برزخ هم داشت دست از زورگویی برمی‌داشت پس یعنی...
- فقط نیم ساعت دوست ممنوعه من فقط نیم ساعت!
لبخندی لبهام رو باز کرد.
من- پس بیا ازش لذت ببریم پسر لوسیفر!

"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"-"

ویرایش شده توسط مُنیع
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

7777777777777777777777

پارت دوم 


گیلاس شیشه‌ایش رو بالا اورد و جرعه‌ی از محتواش رو مزه مزه کرد. 
_ مطمئنی نمی‌خوای از ابتدای افرینش ادم تا به الان قدمت داره! 
خنده‌ی کردم و پاهای اویزون از صخره‌ام رو اروم تکون دادم
_ باید خیلی لذیذ باشه؛ اما تو که نمی‌خوای فرشته‌ها به خاطر اینکه بوی نوشیدنی معروف شیطان رو میدم اعدامم بکنن؟ 
سری تکون داد و گیلاسش رو زمین سنگی گذاشت
_ به کل یادم رفته بود بوهای هم دیگه رو می‌گیریم. 
دستمالی از لباس ابی زیر زره‌ام بیرون کشیدم و شمشیرم رو توی دستم گرفتم از نقاشی خونین روش می‌ترسیدم.
_ فقط میدون جنگ مانعی برای ملاقات نیست! 
اهی کشید به حرکات دست من که سعی بر زدودن خونها از اون تیغه فولادی داشت خیره شد و گفت: خوب نباید کسی هم زنده بمونه! 
خورشید توسط خط افق زمین برزخ خورده میشد و هر لحظه بیشتر از قبل اب می‌رفت.
_ هر شش ماه یک جنگ یک غروب  
دستهاش رو پشتش گذاشت و بهش تکیه داد 
_ کی فکرش رو می‌کرد غروبهای خورشید انتهای برزخ جایی که با دنیا فانی یکی میشه انقدر زیبا باشه! 
دستمال خونی رو به دست باد دادم 
_ به قدرت خالق من شک داری؟ 
سرش رو به سمت چپ و راست تکون داد و با حرکتش زنجیرهای تزئینی شاخهاش به هم خوردن و مستانه صدا دادن. 
_ تو از همه اون فرشته‌ها بهتر می‌دونی هیچ کس اندازه یه شیطان نمی‌تونه خدا رو دوست داشته باشه شاید اون خودخواه و مغرور باشه! همیشه میگن شیطان به انسان سجده نکرد و دستور خدا رو زیر پا گذاشت؛ اما یکبار هم نگفتن شاید شیطان از بس عاشق بود دلش نمی‌خواست کسی بهتر از اون عاشق معشوقش بشه.
نفسم رو محکم بیرون دادم جملاتی که از روی حرص ادا میشد و بُعدهای جدیدی برای نگاه به این موضوع می‌ساخت گاهی جواب نداشتن! دستم رو روی شونه‌های استوارش گذاشتم.
_ چرا توبه نمی‌کنی؟!
از نیمرخش برگشت و معنادار نگاهم کرد. 
_ چون خدا توبه رو فقط برای ادمیزاد آفرید! شیطان هم یک روز فرشته بود.
خودم بهتر می‌دونم تلاشم بی‌ثمر بود وقتی خودم هم توبه کردن رو قبول نداشتم. 
سرم رو با تاسف تکون دادم سرما کم کم داشت به سنگها نفوذ می‌کرد حتی این صحرا هم ثابت نبود روزها گرم و سوزان شبها سرد و خشک بود هزاران درجه تفاوت می‌کرد، شیطان هم یک روز فرشته بوده...
_ ادمیزاد! هیچ وقت نتونستم درکش کنم!
مثل بچه‌ها شمشیرم رو از دستم بیرون کشید و جواهرات رنگا رنگ دسته‌ش که در اصل متعلق به سنگ ریزه‌های بهشت عدن بود رو اروم لمس کرد. 
شیطان بود دیگه عاشق چیزهای درخشان! درخششی که نیروی عظیمی رو مهر و موم می‌کرد.
اروم زمزمه کرد...
_ جز خدا هیچ کس امیزادها رو درک نمیکنه. 
اهی کشیدم
_ کافی اون رو داشته باشی تمام عالم برای تو میشه! 
دندونهای نیشش رو با زبونش لمس کرد 
_ اوه برادر و خواهرهای منم اونجا هستن تا نزارن همچین اتفاقی بیافته! احمقانست جنگیدن با خواسته خدا!؟
مستانه خندید و چشمهاش جمع شد. 
اون دوتا گوی بدون مردمک سفید باید برای هر کسی ترسناک می‌بود؛ اما حقیقتی توش پنهان بود که خودش هم از دیدن اون حقیقت عاجز بود! 
لبهای مهر خودم رو باز کردم 
_ جنگهامون مثل همیشه مساوی شد!

&_&_&_&_&_&_&_&_&_&_&_&_&_&_&

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت سوم 


دستهاش رو پشت سرش گذاشت و کش امد.
_ اره؛ ولی خودت بهتر می‌دونی که سلسله جنگهای برزخی نباید هیچ وقت پیروزی داشته باشه. 
لبخندی زدم همیشه کنایه دار حرف میزد. 
_ هنوز از اون زخم دلگیر هستی؟
دستش رو جلوش گرفت و به جای رد برامده شمشیر که متعلق به جنگهای پیشین ما بود نگاه کرد. 
_ الان که نه! ولی بعد این نیم ساعت می‌خوام سر به تنت نباشه!
خندیدم و زبونم رو روی لبم کشیدم 
_ خوب ما اولش قول دادیم که اگر تنها شدیم کاری به کار هم نداشته باشیم!
_ چون می‌دونستم رقیب همیشه‌گی تو خودم هستم؛ ولی خوب یه ذره زیادی صمیمی شدیم. 
پلک‌هام رو اروم روی هم قرار دادم. 
_ جز منم کسی نمی‌تونه هم هوای کثیف و گناه الود برزخ رو تحمل کنه و هم بتونه جلوی تو بایسته! 
منتظر بودم تا طبق عادتش اعتمادم نسبت به خودم رو به سخره بگیره؛ اما از سکوت ناگهانیش پلک‌هام رو باز کردم و با ابروهای پر از گره‌اش مواجه شدم. 
_ تو چرا همیشه بال‌هات رو می‌بندی؟! 
با چشمان نیم باز به جنازه‌های تلمبار شده زیر صخره خیره شدم. 
_ کسی دوست نداره بال من رو ببینه! 
_ هی راست میگن فرشته‌ها بی وفا هستن! 
برگشتم به چهره که با دندونهای نیشش شیطانبودن از می‌بارید نگاه کردم. 
تنها کسی که دیدن بال من رو دوست داشت اون بود حتی بعد از اینکه...
نفس عمیقی کشیدم و اروم اون پرهای سرکش سفید رو از بند آزاد کردم. 
با اینکه می‌خواستم تک بمونه؛ اما باز تا اوج اسمون بلندیش کشیده میشد.
هنوز هم زیباییش مثل قبل بود؛ اما حیف که جفتش رو فساد ازش گرفته بود!
جفتهای که لنگه‌اشون رو گم کنن...
خودشون هم کم کم گم میشن! 
با پشت انگشتهاش احتیاط‌وار و اروم روی پرهای بزرگش کشید. 
_ چطور تونستن یکیش رو ازت بگیرن؟ حتی شیطانم دوتا بالش رو داره.
با حرفش واقعا سخت بود فرو بردن بغضی که توی گلوم گیر کرده بود.
نداشتن بال چپ من رو بیشتر به فانی بودن نزدیک می‌کرد. 
دوباره گفت: 
بوی غیر قابل تحمل فردوس رو میده کم پیش میاد لوسیفر از اون جا برامون حرف بزنه. 
پلک‌هام رو تکون دادم و پرسیدم: 
تو هر بار از من می‌خوای بالم رو بهت نشون بدم می‌ترسی این یکی رو هم ازم گرفته باشن درسته!؟
در حالی که هنوز به بالم خیره بود اروم نیمرخش رو تکون داد 
_ اره از دست اونها هر چیزی بر میاد بهتر نبود اون دیو جهنمی رو می‌کشتی تا به خاطرش بالت رو از دست ندی! این هم دیو می‌کشی این هم روش!
بالم رو محکم تکون دادم و اون رو توی صورتش کوبید، ضربه باعث شد عقبتر بره به چهره درهمش خندیدم و گفتم: اون نیاز به یه فرصت دوباره داشت! کنارم جا گرفت و دوباره به افق خیره شد.   
_ خیلی مهربونی! امیدوارم خدات هم این طور فکر کنه. 
این نیم ساعت هم داشت تموم میشد مثل تمام نیم ساعتهای قبلی که گذشتن.
توی ذهنم تکرار کردم از کی تا به حال فرشته‌های که بوی خون میدن مهربون شدن؟
_ می‌دونی اهورا همیشه دوست داشتم یه ادم باشم و توی یه شیرینی فروشی کار کنم. 
لبخندی زدم. 
_ این حرفت تاثیرات گردش با برادرات توی دنیای فانی درسته؟! منم دلم می‌خواست یه معلم باشم. 
بی توجه به حرف من گفت: و همیشه می‌خواستم با هم بتونیم راحت دوست باشیم. 
به نور مالامال نارنجی که داشت با ارتش سیاه شب مبارزه می‌کردم التماس چند لحظه پایداری رو کردم و گفتم: حتما یه روز می‌رسه...
جمله‌م رو ادامه ندادم چون پیروزی ارتش سیاه مهلت نداد. 
شمشیرم رو با سرعت برداشتم و مقابلش ایستادم.

با تعلل پلک زد و شمشیر سیاه و سبزش رو از توی غلافش بیرون اورد با حالت بی حس و ترسناک معروفش گفت: فرشته بهتر دور بر من نباشی کشتنت زیاد سخت نیست! 
شب شده بود و شیاطین شب سر رسیده بودن باید هم این طور رفتار می‌کردیم. 
_ خیلی به خودت مطمئن نباش پاک کردن یه شیطان از عالم برزخ هم کار سختی نیست. 
تا خواستیم به هم حمله کنیم بوق پایان جنگ توسط یکی از اجداد اسرافیل دمیده شد این یعنی هر جا که هستیم هر چیزی که هستیم دست از نبرد برداریم و به سمت نیروهای خودی برگردیم. 
برای اخرین بار به چهره اکومن نگاه کردم بالم رو جمع کردم و با سرعتی که فقط از یک فرشته انتظار میرفت از عالم زیرزمین و برزخ بیرون امدم.
طولی نکشید که نفس‌هام بوی فردوس گرفت و این تفاوت پاکی هوا باعث نفسهای دردناکی میشد.
از شدت درد روی زمین پر از سبزه دشت فردوس افتادم و دستهام رو روی چمنهای خوش بوش قرار دادم تا بتونم بهشون تکیه کنم. 
صدای فرشته‌ی ‌بلند شد 
_ فرمانده! این جنگ هم با نتیجه مطلوبی پایان رسید تبریک میگم
از صدای دو رگه‌اش تشخیص اینکه اون فرشته ناظر زیاد هم سخت نبود.  
دندونهام رو روی هم فشردم و در حالی که سرم همچنان پایین بود و شبنمهای عرق پیشونیم رو طی می‌کرد بریده- بریده گفتم: من تمام نیروهام رو از دست دادم! اونها به امید پیروزی می‌رفتن! چرا هر بار نباید تعرضی انجام بدم.
_ ما همیشه باید تعادل رو حفظ کنیم. 
فشار زیادی روی قفسه سینه‌م بود سعی کردم نیم خیز بشم؛ اما موفق نشدم. 
 این میون صدای پر ابهت فرشته قاضی بلند شد.
_ اونها در هر صورت محکوم به مرگ هستن هیچ کدوم از اونها دوباره نمی‌تونن هوای بهشت رو بعد از ناله‌های برزخ تحمل کنن! 
اون اینجا بود!
اشک توی چشمهام حلقه زد اون فرشته‌های که به امید برگشت می‌امدن در اصل سوار کاروان مرگ می‌شدن و من هم راهنمای این کاروان بودم و اونها رو به برزخی می‌بردم که با جهنم گره خورده. 
من پرتوان می‌جنگم؛ اما اجازه پیروزی ندارم.
من خودم اونها رو به کام مرگ می‌کشم. 
هر بار می‌دونم که پیروز نمیشم؛ ولی هر بار هم امید بیروزی می‌دادم‌.
احساس می‌کنم از ابلیس هم ابلیس ترم. 
واقعیت این بود که من یک فرشته جنگ بودم. 
فرشته که بوی خون میده...

:-) :-) :-) :-) :-) :-) :-) :-) :-) :-) :-) :-) :-) :-) 

 

ویرایش شده توسط مُنیع
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 1

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهارم


اینبار با سختی ایستادم و متانتم رو جلوی دو فرشته حفظ کردم. 
همه چیز مثل قبل بود همون سوالات با همون جوابها تکرار در تکرار
هر نفسی که می‌کشیدم مثل خنجری پایین می‌رفت و مثل گوله‌ی از سنگ بالا می‌امد. 
زمان طولانی نمی‌کشید تا به هوای سبک و تمیز فردوس عادت کنم؛ اما انگار سالهاست که با نیکی قهر کرده بودم...
با سر نیمه پایینم گفتم: مأموریت انجام شد ایا اجازه مرخصی به من می‌دید؟!
ای کاش روزی وعده‌های پیروزی حقیقت پیدا کنه.
دستی روی شونه‌م قرار گرفت.
سرم رو با تعجب بالا اوردم و نگاهم با چشمهای مظطرب مخلوط شد. 
تنها بودیم و اون...
غمگین بود درست مثل همون روز !
همون روزی که با پرده اشک لجوج چشمهاش و با دریغ از نگاهش حکمش رو صادر کرد.
به حق حکم داد نافرمانی تاوانی سنگینی داره از قانون پیروی کرد مثل همیشه؛ اما کسی نگفت چون قانون رو ما نوشته شاید کامل نباشه و ما داریم اشتباه می‌کنیم!
من اون روز بالم رو از طرق فساد مهر شد و اون اضطراب توی چشمهاش ابدی شد.
به هر از جویبار یاد گرفتم حال ابی که رفته برنمیگره این حقیقت بعدها خیلی تلخ شد.
فرشته قاضی بالهاش رو جمع کرد و سرش رو با تأسف تکون داد کشش دستش رو تا روی زخم همیشه زنده و دردناک بالم ادامه داد بال بی نوا سر جاش بود‌؛ اما دریغ که خودش نبود.
پشتم ایستاد و از نگاه بهم گریزان شد.
- هنوز هم می‌پرسم چرا؟! ارزشش رو داشت؟ الان باید یکی از فرشته‌های اعظم می‌بودی نه یک فرمانده در جنگهای برزخی!
دستم رو روی رد دستهاش کشیدم خیلی وقت بود از لمس من امتناع می‌کرد کسی که بزرگم کرده بود!
بوی بنفشه بعد اون همه نیستانی و خون حتی با این درد سینه‌م باز هم خوشایند بود. 
به سمتش برنگشتم فقط سرم رو به پایین انداختم و با نفسهای سنگینم گفتم:
_ من بابت بد نام کردن شما متاسفم! من واقعا خودخواه بودم.
دستی که بی هدف رها بودن لحظه‌ی از پشت کشیده شد و به سمتش برگشتم سرافکنده بودم اون بیگناه‌ترین فرد این قصه کهنه بود.
نگاهم رو به ردای بلند سفید که کفشهای چرمگینش رو پنهان می‌کرد دوختم.
_ تو واقعا با خودت چی فکر کردی؟! مگه قلب ما از سنگ که فقط مقام برامون مهم باشه؟ تو اینده خودت رو نابود کرد به خاطر چی واقعا به خاطر چی؟؟
نفسهای بریدم اروم شد؛ اما نه به خاطر عادت به هوای تمیز بهشت یکی از اهل جهنم اینجا بود!
بوی دیو خشم رو خوب می‌شناختم توی جنگ همیشه دور بر سربازهای اهریمنی پرسه میزد، سرم رو بالا اوردم و به صورت برافروخته از خشمش خیره شدم مشخص بود این خشم ناگهانی ریشه‌ها‌ی عمیقی داره با ارامش گفتم: 
- اون ارزشش رو داشت! ارزش یه فرصت دوباره!
بند دستهای شل شده‌ش رو در هم شکوندم اگر به هر دلیلی جهنمی نباشم مطمئنا این ناراحتی‌های شهریور* من رو به اونجا می‌کشوند.
شاید اون خیلی به ما وابسته شده بود اون فقط وظیفه بزرگ کردن ما رو داشت. شفق‌های سبز اسمون بهشت کنار هم سر می‌خوردن و دل اسمون رو تکه تکه می‌کردن و خبر شب ستاره‌ها رو می‌دادن و سبزهای بلند با دست باد رقصنده به هر سو تاب می‌خوردن.
احترامی کوتاهی کردم و به سرعت از ورودی بهشت فردوس دور شدم.
اگر فرشته قاضی بوی دیو خشم رو بگیره دیگه نمی‌تونه قضاوت کنه!
فرشته‌های زیادی برای جایگاهش تعلیم دیدن که خودم هم جزوشون بودم.
لبخند تلخی زدم توی بهشت هم کسی پستش رو ترک نمی‌کرد مگر اینکه مثل من فساد مهر شده داشت یا برای همیشه محو میشد.
وقتی محو میشی دیگه هیچکس تو رو به خاطرش نمیاره و همه فراموشت می‌کنن.  
من تا قعر جهنم پیش رفتم پس قرار نیست همسفر داشته باشم.  
با دیدن منظره روبه روم متوجه شدم پاهام خیلی وقت به این مسیر نامعلوم عادت کرده اینجا انتهای بهشت بود مرز بین بهشت و "برزخ انسانها" جایی که توی کارهاش هرگز اجازه دخالت نداریم.
اونجا کاملترین جای عالم بود جایی که خدا به طور مستقیم بهش نظارت می‌کرد، هیچ وقت دلم به حال ادمهای که اونجا مجازات می‌شدن نسوخت چون خیلی کم پیش می امد که صدای فریادی از درد سد دیوارهای مرمر سیاه اینجا رو بشکونه و به ثانیه نمی‌کشید که همه چیز خاموش میشد.
شوخی نبود که به قول خودشون پارتی خیلی بزرگی اونجا داشتن!
کسی که حتی مهربونیش رو هم میشه از این جا حس کرد مطمئنم که ادمها خیلی فراموش کار هستن....
به میله‌های یشمی و شیشه‌ی بهشت که از نزدیک شدن دیو‌های جهنمی جلوگیری می‌کرد نگاه کردم با پرشی بلند ازش گذشتم شاید بالی برای پرواز ندارم؛ اما کل دنیا رو که از نگرفته بودن.
صخره‌های سنگی و ناهوار رو گذروندم و لبه پرتگاه نشستم پاهام مثل قبل آسیبی نمی‌دید چکمه‌های جنگ همیشه هم نامهربون نبودن، مشتاق اون مرمرهای سیاه و بلند رو با چشمهام متر کردم به انتظار چی اینجا بودم؟!
کمی دورتر از من پل زیبایی بود که هم جنس دیوارها بود و از دروازه برزخ تا بهشت کشیده میشد.
درباره‌ش زیاد نمی‌دونستم چون معمولا از امورات انسانها حرفی در بهشت نمی‌شد؛ اما یه چیز در باره اون پل عجیب بود...
 بعضی از ادمها روی اون راه رفتن رو فراموش می‌کردن و با کمال بزرگی پل درون جهنم و دوزخ پرت می‌شدن!

بعضی‌ها هم سالم رد می‌شدن و به سرسرایی که بهشون وعده داده شده برده می‌شدن.
سرم رو پایین انداختم و به سیاهی بی انتهای دره زیر چکمه‌هام خیره شدم.
"یک سقوط تا جهنم و یک جهش تا بهشت"  چقدر این دوتا قطب متمایز به هم نزدیک بودن!

£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£

* برای نام گذاری واقعا دستم خالی مجبور شدم از اسم یکی از فرشته های زرتشتی (امشاسپندان) که مظهر سلطنت عادلانه است استفاده کنم.

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت پنجم

(دوازده سال قبل) 
- اینجا همون بزرخ ادمهاست؟!
نیاسا* دست‌هاش رو درهم جمع کرد و در حالی که به چشمان نارنجی اوینا* نگاه می‌کرد گفت: معلومه! پس فکر کردی کجاست؟
اوینا دامن بلند سفیدش رو چنگ زد و با مردمکهای لزون به حصار براق پایین تپه خیره شد. 
زانوهام رو بغل گرفتم یعنی چی پشت اون دیوارهای بلند سیاه پنهون شده؟!
پروانه‌ی فریبنده چرخید و روی پیراهن ابی کمرنگم نشست. 
با ملایمت به روی انگشتم دعوتش کردم با پشت انگشت بالهای بلورینش رو لمس کردم و بعد به دست گلبرگ گل داودی سپردمش. 
چمن زار طلایی پهنای تپه انگار نور نارنجی خورشید رو پوشیده بود و با وزش باد بی‌قرار میشد. 
نیاسا بی‌مقدمه گفت: 
اون خندقهای بزرگ پشت حصار رو می‌بینید؟ اونجا قعر جهنم! ادمهای گناهکار برای اینکه تاوان گناهانشون رو بدن میرن اونجا!
نگاهم از چمنها تا پشت حصار کشیده شد. 
اوینا با لحن گرفته‌ی گفت: ولی اینکه خیلی ناراحت کننده است...
نیاسا با عصبانیت حرف دخترک مو طلایی رو قطع کرد 
- ناراحت کننده ادمهای هستن که گناه می‌کنن و دل خدا رو می‌شکنن.  
اوینا با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و طره‌ی از موجهای طلاییش رو دور دستش زندانی کرد. 
اروم گفتم: اما انسان جایزالخطاست مبارزه با ابلیس خیلی سخت! همه می‌دونیم که هنوز کسی در جنت به درجه ابلیس نرسیده! 
اوینا دامن بلندش روی پاهاش رو صاف کرد و با لبخند به سمت من برگشت 
_ یعنی خدا اونها رو می‌بخشه؟
نگاهم رو به چشمهاش که هم رنگ خورشید درحال غروب بود دادم و گفتم:

- خداوند خیلی وقت اونها رو بخشیده! 
نیاسا پوزخندی زد و همین طور که کنار اوینا نشسته بود به سمتم خم شد. 
_ جایزالخطا؟ هیچ کس جایزالخطا نیست درضمن اگر هم خدا همه ادمها رو می‌بخشید این همه ادم به جهنم نمی‌رفت. 
چشمهای سبزش حریصانه به دنبال جواب و ادامه بحث بود. 
نگاهم رو چرخوندم، اروم گفتم: اگر ادمها به خدا باور و ایمان داشته باشن هیچ وقت جهنم رو نمی‌بینن! 
بعد به زخم خونین روی زانوش که شلوار نارنجیش رو هم به کام پاره شدن کشونده بود اشاره کردم. 
_ بابت این هم متاسفم!
دستش رو زیر چونه‌ش گذاشت و بی‌حوصله نگاهش رو به سمت حصار سوق داد. 
_ خودم ازت خواستم باهام بجنگی پس نیازی به معذرت خواهی نیست. 
شونه‌هام رو بالا انداختم با اینکه می‌دونست توی جنگ هیچ وقت حریف من نیست باز هم تلاش می‌کرد.  
 اوینا شمرده شمرده زمزمه کرد 
_ میگن دیوهای جهنمی خیلی زشت هستن؟!
زانوهام رو روی چمن خنک دراز کردم و اروم تکونش دادم 
من_ زشتی و زیبایی اهمیت چندانی نداره مهم اینکه تو قلبت چی می‌گذره!
نیاسا دستهاش رو زیر سرش گذاشت و روی چمن‌ها دراز کشید. 
_ هر وقت یه شیطان یا جن زیبا دیدی حتما فرار کن!
اوینا با چشمهای درشت شده به نیاسا نگاه کرد و پرسید
_ برای چی؟!
نیاسا چشمهاش رو بست و گفت: 
_ فقط اجنه‌ی که فرشته‌ هستن زیبا میشن!
اوینا لبهای صورتیش رو جمع کرد 
_ خوب یعنی چی؟! 
با یاداوری کل تاریخچه بهشت اخمها رو در هم کردم.  
_ اوینا کدوم جنی رو می‌شناسی که فرشته بوده؟ 
اوینا ابروهای نازکش رو بالا انداخت و زمزمه کرد
 _ فقط...عزازئیل!
جمله‌ش رو تکمیل کردم
_ و نوادگانش...
دوباره به حصار خیره شدم هنوز تا غروب خورشید مهلت زیادی مونده و این یعنی حالا-حالا قرار نیست شهریور از محکمه ازاد بشه و به دنبال ما بیاد. 
از روی چمن‌ها بلند شدم و بالهام رو باز کردم. 
شروع کردم به تکون دادنشون تا کم کم از زمین اوج گرفتم. 
اوینا با شوق بهم خیره شد و با ذوق دستهاش رو به هم کوبید. 

_ چه قدر بال‌هات زیبا هستن! مثل جواهرات نقره می‌درخشن! 
لبخندی به خاطر تعریفش به روش پاچیدم. 
نیاسا با تعجب تو جاهاش نیم خیز شد. 
نیاسا_ چرا داری پرواز می‌کنی؟! 
بالهام هوا رو می‌شکافت و صدای شلاق وارش توی دشت می‌پیچید. 
_ می‌خوام برم اونجا!
و با دستم به پشت حصار اشاره کردم 
اوینا لب و لوچه‌ش اویزون شد و با ترس گفت: چی..ی؟ می‌خوای بری اونجا چیکار کنی؟ 
بند چرمگین غلاف شمشیرم رو سفت‌تر کردم و با بیخیالی گفتم: فقط می‌خوام یه نگاه بندازم!
نیاسا دوباره روی چمن دراز کشید و نیم رخ صورتش توسط نور خورشید فتح شد. 
_ هر جا میری برو ولی قبل از شب زنده برگرد من قرار از شما مراقبت کنم. 
سرم رو اروم تکون دادم و به خاطر چهره نگران و درمونده اوینا گفتم: نترس اوینا حواسم هست! 
اوینا نامحسوس اب دهنش رو قورت داد 
اوینا_ تو خیلی خوب پرواز می‌کنی اگر چیزی شد مبارزه نکن فرار کن! 
علی رقم میلم سری تکون دادم و ازشون دور شدم. بوی چمنهای تازه بینیم رو قلقلک می‌داد و طراوت رو بهم القا میکرد.
بالای حصار که در جام معلق بودم دیگه از چمن و گل و پروانه خبری نبود انگار رحمت خدا هم با اینجا قهر کرده بود به دیوار یک دست نگاه کردم دوست داشتم نگاهی بندازم اما بلندیش به قدری بود که حتی بالهام هم وسعتش رو درک نمی‌کرد!
از بالای حصار رد شدم، پاهای برهنه‌م روی صخره‌های سخت نشست جرات پرواز روی اون مار بزرگ طویل سیاه رو که نامنظم خراش داده شده بود رو نداشتم.  
هوا انگار سنگین بود و نفس کشیدنم با تعلل انجام میشد.
جلوتر رفتم و لبه پرتگاه نشستم به تاریکی بی انتهای زیر پاهام خیره شدم. 
تاریکی که انگار تا ابد ادامه داشت...
پاهای اویزونم رو تکون دادم باد گرمی از خندق بیرون می‌وزید و توی صورتم می‌خورد این یه تجربه جدید بود!
سرم رو برگردوندم و به بالای تپه‌های سبز توی دور دست خیره شدم اوینا و نیاسا کاملا از محدود دیدم خارج شده بودن! 
دوباره با کنجکاوی به سیاهی مطلق خیره شدم پس این جا جهنم بود؟ سیاهی مطلق جایی که همه بد هست؟ یعنی یه ذره هم خوبی اونجا پیدا نمی‌شد؟ 

_هی! تو بچه به چی خیره شدی!

نیاسا: ادامه دهنده راه گذشته گان و نیاکان

اوینا: الهه اب

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

$¬$¬$¬$¬$¬$¬$¬$¬$¬$¬$¬$¬$¬$¬$

 

پارت ششم

 

سرم رو به سمت صدا برگردوندم و اولین چیزی که با دیدنش به ذهنم رسید رو به زبون اوردم.
_ اما تو خودت هم یه بچه‌ی!
با تعجب یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: از قبیله کدوم شیاطین هستی؟ باید یه اصیل باشی؛ اما چرا قبلا ندیده بودمت؟!
با کلماتی که به زبون میاورد احساسات ترس و تعجب دیونه‌وار بهم هجوم می‌اوردن نگاهم از صورت بنفشش تا شاخهای روی سرش سر خورد چشمهام گشاد شد و دستپاچه از جام پریدم دستم رو روی دسته شمشیرم گذاشتم باید می‌کشتمش؟ بهتر بود اول می‌فهمیدم اینجا به دنبال چی امده بود. 
_ تو اینجا چیکار می‌کنی؟
درحالی که مشخص بود از رفتارم جا خورده دستش رو به کمرش زد با غرور گفت: هر چقدرم رتبه‌ت توی جهنم بالا باشه از پسر شیطان که بالاتر نیستی پس بهتر ادب کلامت رو حفظ کنی!
هنوز شکه وجودش بودم و بی‌توجه به حرفهاش دوباره با حالتی عصبی تکرار کردم
_ گفتم اینجا چیکار می‌کنی شیطان! چرا جهنم رو ترک کردی؟ چه نقشه‌ی توی سرت داری! 
دستهاش اروم از روی کمرش سر خورد و ابروهاش رو جمع کرد با تردید،  ریزبینانه نگاهم کرد چشمهای بدون مردمکش روی پاهای برهنم ثابت موند... 
- تو یه... فرشته‌ی؟ یه فرشته با شمشیر! این دیگه اوج خنده‌دار بودن! کوچولو یه وقت دستت رو نبری!
سعی کردم به خودم مسلط باشم چه طور متوجه شیطان بودنش نشدم. 
حلقه دستم رو دور دسته شمشیر تنگتر کردم پس دلیل اینکه فکر کرده بود یه شیطان هستم هم این شمشیر بود، چه احمقانه!
- چرا وارد محوطه بهشت عدن شدی؟ جهنم چه نقشه‌ی توی سرش داره!؟
دستهاش رو به معنی اروم باش تکون داد و گفت: یه چند لحظه اروم باش دونه-دونه با هم سوالات رو جواب می‌دیم.
و درحالی که دستش رو پشت گردنش سرش می‌کشد زمزمه کرد 
_ این فرشته‌ها چرا این همه شکاک هستن بعد بلندتر ادامه داد اولش که اینجا نه محوطه بهشت نه محوطه جهنم بلکه برزخ ادمهاست! دومش خودت اینجا چیکار می‌کنی از کجا معلوم تو نیامدی جاسوسی جهنم؟!
یه لحظه سرم رو از گستاخیش تکون دادم من جاسوسی بکنم! از شدت وقاحتش پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم: 
- چبزهای فاسد نیاز به نگرانی ندارن خودشون هم دیکه رو تجزیه می‌کنن.
 دستهاش رو پشت سرش گذاشت و با بیخیالی چشمهاش رو بست.
_ منم امدم ببینم این بهشت! بهشت! که میگن کجاست؟ دیدم هچین جای باحالیم نیست. 
به شمشیرم نگاه کردم چقدر راحت و اروم بود  به نظر نمیامد نقشه‌ی داشته باشه اون حتی بپی گناه هم نمی‌داد با اخم غریدم:
- شیاطین هر جا باشن دردسر و بدی با خودشون میارن. 
چشمهاش رو باز کرد و با صورت بنفش و شیطون‌وارش صورتم رو کاوید.   
_ اما فکر نکنم همه فرشته‌ها خوبی رو با خودشون بیارن مگه نه فرشته جنگ!
رفتارش سردرگمم می‌کرد با تمام چیزهای که درمورد یک شیطان می‌دونستم تمایز داشت. شاید اگر نیاسا اینجا بود می‌تونست خوب جواب این پسرک عجیب رو بده؛ اما من کلامم مثل شمشیرم برنده نبود. 
باد گرمی از پشتم شروع به وزیدن کرد و موهای حالت دار پسرک گستاخ روبه روم رو بهم ریخت دوباره ادامه داد 
- میگن فرشته‌های جنگ بوی خون میدن انگار تو جزوشون محسوب نمیشی سرورم از بوی یاس متنفره!

چشمهام رو ریز کردم شیطان از چی خوشش می‌امد؟
- لوسیفر از تمام چیزهای خوب متنفره!
در آنی پنج قدم از فاصله پونزده قدمی بینمون رو پر کرد که باعث شد با‌لهام باز بشه و ناخداگاه به عقب پرواز کنم. 
با چهره‌ی که شر و دردسر ازش می‌بارید گفت: 
_ مثلا چی‌ها؟!
توی ذهنم به دنبال جواب گشتم و بعد نیش‌خندی زدم از بالا بهش خیره شدم
_ نمونه بارزش خدا! 
قهقهه‌ی مستانه‌ی زد و نگاهش رو قفل بالهام کرد
_ بالهات برای یه بچه زیادی بزرگ نیستن؟! 
ابروهام رو با تعجب بالا انداختم من هم بلد بودم توهین کنم! در مقابلش گفتم: تو هم شاخهات در کمال اینکه بوی هیچ گناهی رو نمیدی خیلی خوش تراش شاید لوسیفر دیگه پیر شده که نمی‌تونه مقام‌ها رو درست دسته بندی کنه! 
بدون اینکه ناراحت بشه به سمت دیوار برگشت و نیم رخش رو به نمایش گذاشت. 
_ معلومه بوی گناه نمیدم چون منم مثل تو یه شیطان جنگجو هستم.
ردای سیاهش رو کنار زد و با دست به شمشیر سیاه و سبز جهنمیش که پنهون شده بود اشاره کرد
با چیزی که دیدم سکوت کردم اون اصلا شیطان بود؟ چرا شمشیر نکشید؟ درحالی که من کاملا اماده بودم تا بکشمش!
صدای بالهام توی فضای دره‌وار می‌پیچید و هوا رو برش می‌داد اگر اون یه شیطان جنگجو بود پس... با تحکم پرسیدم:
_ تو چرا من رو نکشتی؟ حتی شمشیر هم نکشیدی!
بدونه اینکه به سمتم برگرد گفت: درباره ما چی فکر می‌کنی ماشین کشتار جمعی؟ اصلا خودت چرا من رو نکشتی؟ 
صورتم رو کج کردم در حالی که از معنی کلمه ماشین عاجز مونده بودم موهای سفیدم رو به بالا هدایت کردم. 
_ چون تا دستوری نگیرم کاری نمی‌کنم! اما شیاطین هر فرشته‌ی رو ببینن می‌کشن!
صورتش رو به سمتم متمایل کرد
_ یعنی اگر دستور بگیری من رو می‌کشی؟
سرم رو خم کردم و به پاهای برهنه‌م که از سختی سنگهای پرتگاه زخمی بودن نگاه کردم.
من دستور کشتن دیوهای گناهکار رو می‌گرفتم دیگه درسته؟

انگار خودم هم جوابی برای خودم نداشتم اون هنوز فرشته‌ی رو نکشته بود حتی بوی یک شیطان سطح پایین رو هم نمی‌داد. دستم رو از روی دسته شمشیرم کشیدم و گفتم: چرا امدی اینجا اگر یه فرشته اعظم ببینتت می‌تونه درجا بدون حکم اعدامت کنه. 
برگشت سمتم و با خنده گفت: اوه واقعا! بعد ما شیاطین مظهر کشت و کشتار هستیم! 
با چشمهای ابیم بهش زل زدم
_ نیستید؟! درضمن شما رانده شدید حق ندارید نزدیک بهشت بشید!
دندونهای نیشش از بین لبخندش بیرون زد
- درباره ما به شما چی یاد میدن؟ همه‌شون رو که باور نکن!
دستی به کمر زدم و طلبکارانه گفتم: اگر همه‌شون رو باور می‌کردم که الان جنازه‌ت دراز به دراز روبه روم بود. 
قهقه‌ی زد و بریده بریده گفت: منم وایمسادم و بر بر نگاهت می‌کردم!
لبخندی که از حرفش روی لبهام نشسته بود رو جمع کردم و سعی کردم از بالای حصار به نور مالامال خورشید خیره بشم. 
زمزمه کردم:
- خورشید داره غروب ‌می‌کنه و یه فرشته اعظم داره میاد اینجا پس بهتر....
وسط حرفم پرید
- اگر بفهمن بهم کمک کردی مجازات نمیشی؟!
با سردی بهش خیره شدم
_ من درباره امورات خودم گفتم و یادم نمیاد دستوری مبنا بر کشتن پسر لوسیفر دریافت کرده باشم.
سرش رو پایین انداخت و جوری که بشنوم گفت: پس اگر اینطوره امیدوار هیچ وقت دوباره نبینمت تا بخوام باهات بجنگم!
لبهام رو با زبونم تر کردم 

_ بعضی از ارزوها محال هستن! من یه فرشته جنگم و تو یه شیطان جنگجو پس هر دو در اینده هم دیگه رو ملاقات می‌کنیم و اگر بار دیگه بوی گناه بدی ساده از کنارت نمی‌گذرم.
دستهاش رو در هم قلاب کرد 
_ از نظر خدات هیچ چیزی محال نیست اگر یکی از ما قبل از رسیدن به دیگری بمیره دیگه جنگی صورت نمی‌گیره فقط مشکل اینکه....
 خدات هیچ وقت به ارزوی یه شیطان گوش نمیده!
بدون نگاه به من از رو پرتگاه به پایین پرید به جای خالیش نگاه مردم و تا نزدیک پرتگاه پرواز کردم. 
چقدر خدا رو عجیب می‌شناخت مگه اون شیطان نبود چرا ارزو کرد باهام نجنگه!؟
شیاطین چرا انقدر عجیبن؟! "امیدوارترین نامیدکننده‌ها"....
رو به تاریکی زمزمه کردم
- خدا ارزوی همه مخلوقاتش رو یا براورده میکنه یا بهترش رو بهشون میده این رو حداقل مطمئنم! 
تمام تصوراتم از یک شیطان به هم ریخت نمی‌دونم چی؟ اما مطمئنم یه موردی این جا درست نبود!
یه چیزی رو درست بهمون نمی‌گفتن؛ اما اون چی بود؟! نفس عیقی کشیدم هنوز بوش توی هوا در جریان بود بوی انگور...
_ اهورا؟! تو..تو اونجا چیکار می‌کنی؟؟

 

:-[ :-[ :-[ :-[ :-[ :-[ :-[ :-[ :-[ :-[ :-[ :-[ :-[ :-[ :-[

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

¤θ¤θ¤θ¤θ¤θ¤θ¤θ¤θ¤θ¤θ¤θ¤θ

پارت هفتم

با صدای ترسیده شهریور به سمتش برگشتم و با چشمهای نگرانش نگاهم گره خورد. 
سریع از روی حصار رد شدم و روبه روش روی سبزهای تر نشستم. 
روی زانوهاش خم شد و با اخم نگاهم کرد ردای تنش که مخصوص قاضی‌ها بود نشون می‌داد مستقیم از محکمه به اینجا امده!
محکمه در بالاترین طبقه بهشت بود، بهشت فردوس جایی که چهار رود زلال کوثر، رنجبیل، سلسبیل و کافور سرچشمه می‌گرفت.
پارچه نخی سفید و گل دوزی‌های طلایی اون ردا خیلی زیبا بود. 
- چرا رفته بودی اون طرف حصار می‌دونی چقدر خطرناک؟ اگر یه دیو جهنمی می‌دیدت چی میشد؟ وایسا ببینم...
گره اخم‌هاش تندتر شد و با ترس و تعجب بیشتری ادامه داد تو چرا بوی جهنم میدی؟!
حتما احساس تشخیص بوش از من قوی‌تر بود چرا که من این بو رو حس نکردم.
چند بار پشت هم پلک زدم و گفتم: انگار یکی از پسرای لوسیفر رو دیدم. 
ابروهاش بالا پرید و بلند گفت: چی؟ اون اینجا چیکار می‌کرد!؟ ممکن نیست!

- گفت امده ببینه بهشت چه جوری! 

مبهوت دستش رو زیر چونه‌م گذاشت، روی صورتم خم شد و پرسید:

- امکان نداره حصار جوری ساخته شده تا جلوی نزدیک شدن تمام اونها رو بگیره! اهورا مگه بوی چه گناهی رو می‌داد؟! 
با زبونم روی دیواره لپم کشیدم
- هیچی! یه شیطان جنگجو بود. 
با دستپاچگی سرشونه‌هام رو گرفت و به بدنم نگاه کرد انگار داشت سالم بودنم رو چک می‌کرد با ترس پرسید:
- درگیر نشدید که؟! الان کجاست اون دیو؟ اصلا نمیشه تنهاتون گذاشت حتی برای یه روز! 
پیشونیم رو خاروندم.
- نه! مهلت نشد برگشت جهنم! 
نفسی از روی آسودگی کشید. 
لبهاش رو روی هم فشار داد
_ فعلا بیا! بعدا درموردش حرف می‌زنیم فکر کنم یه دیو دیگه رو باید به فرزندان شیطان اضافه کنیم. 
باشه‌ی زیر لبم زمزمه کردم.  
نفس عمیقی کشید دستم رو گرفت و به سمت تپه حرکت کرد. 
- تا زمانی که نتونستی درست مبارزه کنی نباید بری اونجا! اون طرف حصار‌‌های جنت هر چیزی پیدا میشه و ما هم کاری نمی‌تونیم بکنیم. در ضمن دیگه با یه شیطان حرف نزن! 
اروم سرم رو تکون دادم و باهاش هم قدم شدم؛ اما هزار بار از خودم پرسیدم چرا نباید با یه شیطان حرف بزنم اون شیطان که چیز بدی به من نگفت! حتی به خدا هم توهین نکرد!
_ دیگه هم اینجوری من رو نگران نکن!  
اوینا با دیدنمون از بالای تپه با دو پایین امد؛ اما نیاسا با همون نگاه عجیبش از اون بالا بهمون خیره شد.  

*** 
باد گرمی وزید از گرداب سیاهی که هر وقت به اینجا می‌امدم من رو وادار به مرور خاطراتم می‌کرد چشم برداشتم. 
بعضی از مکانها با خاطرات اونجا گره خورده!
_ پروردگارا! اهورا تو بازم که اینجایی!
از لبه پرتگاه بلند شدم و به دنبال صاحب اون صدای دخترونه و ظریف به سمت حصار برگشتم. 
اوینا درحالی که دستش رو به کمرش زده بود طلبکارانه نگاهم می‌کرد. 
با پرشی بلند رو زمین چمنزار بهشت فرود امدم و اروم گفتم: 
- سلام!
سرش رو با تاسف تکون داد 
_ سلام! هزار بار بهت نگفتم وقتی از جنگ امدی یه خودی به من یا نیاسا نشون بده فکر نکنیم دیگه نیستی!؟ 
سرم رو پایین انداختم و زیر لب گفتم:- ببخشید! 
زیر چشمی بهش نگاه کردم دستش رو روی پیشونش گذاشته بود و موهای بهم ریخته‌ش خبر از آشفتگی لحظات قبلش رو می‌داد. 
_ تو چرا هنوز لباس جنگ تنت؟ مگه نمی‌خوای بیای مهمونی نیاسا؟ نیاسا از ظهر منتظر تو مونده!
نفس عمیقی کشیدم و به سمت تپه راه افتادم
_ نمی‌خوام بیام من نباشم برای نیاسا بهتره!
دوید و جلوم رو گرفت
_ چی؟ چی؟ رو نمی‌خوام بیام تو مثلا بهترین دوست نیاسا هستی که از برادراش بیشتر بهش نزدیکی!
با تامل به چشم‌های زمردیش نگاه کردم. 
با اعتراض و نصیحت‌وار گفتم: 
_ اوینا! نیاسا توی دیوان سیاسی بهشت عالیه یه مهره بی‌تجربه است. اگر بخواد جانشین شهریور بشه باید خیلی دقت کنه وجود من کنارش یه خطر جدی! شاید اون اینها رو ندونه ولی من بارها تجربه‌ش کردم... 
اوینا با دستهاش بازی کرد و ناراحت گفت: تو توبه کردی و مجازات شدی! پس نباید خودت رو نحس بدونی! انقدر سختگیر نباش!
سرم رو به سمت راستم متمایل کردم و درحالی که سعی می‌کردم حلقه اشکم رو حفظ کنم به دامن سفید سرسرای اوینا اشاره کردم و گفتم: بیا فرض کنیم یه روز توی سرسرای خاندان نبوت بهشت عدن* روی دامنت شربت بریزه! 
اوینا با چشمهای درشت شده گفت: خوب!
_ اگر بشوریش مثل اولش میشه؟
اوینا تند تند شروع به گفتن کرد
_ معلومه که نه! حتی اگر آب چشمه کوثر هم باشه؛ یا لکه‌ش میمونه؛ یا پارچه دیگه اون ظرافت قبلی رو نداره و باید...
هر چی که بیشتر می‌گفت بیشتر می‌فهمید منظور من چی بود و تن صداش کمتر میشد. 
_ اوینا! من همون پارچه‌م روح من همون روح قبل نمیشه! شاید به ظاهر شسته شده باشم؛ اما همیشه با خودم زخمهایی رو حمل می‌کنم! من گذشته‌م خراب شده است دنبال خراب کردن بیشتر اوضاع نیستم.  
به سمت تپه پا تیز کردم که صدای اوینا نگه‌م داشت. 
_ پس ادمها چه جوری بعد توبه راحت زندگی می‌کنن؟
سرم رو پایین انداختم و خطاب بهش گفتم: چون اونها دوتا نعمت دارن اولی اینکه توبه مخصوص اونها افریده شده و دومی اینکه اونها می‌تونن فراموش کنن.  
اوینا خودش رو بهم رسوند و با تمنا گفت: خواهش می‌کنم اهورا بیا و سریع برو، می‌دونی چند وقت از نیاسا دوری می‌کنی؟ امروز خودش می‌خواست بیاد دنبالت! 
با تعجب بهش نگاه کردم و بعد از روی درموندگی نفسی کشیدم. 
اگر با خودش حرف می‌زدم متوجه میشد که وجود من برای جایگاهش چقدر می‌تونه خطرناک باشه!
همین یک بار هم می‌تونه خیلی ریسک پذیر باشه فرشته‌های کاندید زیادی به خاطر موارد خیلی ناچیز فرصت جانشین شدن رو از دست دادن و به یه سرنوشت مبهم دچار شدن. 
_ باشه؛ اما وارد جشن نمیشم معلوم نیست کدوم از اعضای دیوان سیاست اون جا پرسه می‌زنه.

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

( اکومن ) 

 

اجنه‌های برده مثل صف مورچه‌های کارگر پر جنب و جوش از دروازه اهنی و قرمز جهنم خارج و وارد می‌شدن تا دستورات لوسیفر رو توی زمین انجام بدن و بعد از اتمام ماموریتشون اگر شکست می‌خوردن توسط شیطونکها تنبیه می‌شدن و اگر دستورات رو درست انجام می‌دادن مأموریت جدیدی بهشون داده میشد. 
اون کوتوله‌های کچل و سیاه اسمشون خیلی دقیق بیانشون می‌کرد اجنه‌های برده!

چشم‌هام از بس رنگ‌های به طیف و تن قرمز دیده بود درد می‌کرد درسته که سرورم رنگ قرمز رو خیلی دوست داشتن؛ اما صخره‌های قرمز رنگ دور ورودی جهنم دیگه حد خودش رو گذرونده بود! رنگ‌
های بهتری هم وجود داشت! سیاه، سبز و یا حتی ابی!
مثل همون دوتا چشم ابی که صاحبش هر بار سرکشانانه بهم می‌گفت هنوز خدایی هست که دوستم داره!
هنوز هم در عجب موندم که چرا مثل نیاکانش بهم نمی‌گفت چون یک شیطانم حق دوست داشت خدا رو ندارم.
به اسمون کاذب جهنم خیره شدم هر چقدرم فریبنده و واقعی نقاشی و گچ کاری، شده باشه بازم حقیقت اینکه اون واقعی نیست عوض نمیشه!
مثل بعضی از انسانها! هر چقدرم زیبا باشن حقیقت شیطانیشون پنهان نمی‌موند.
نگاهم تا پشت میله‌های قرمز دروازه سر خورد و نظاره‌گر اون شکاف ناهموار توی اسمون شدم. 

شکافی که تا خود برزخ پیش می‌رفت و در هر طبقه‌اش فریادهای دردمند ادم‌ها طنین‌انداز بود. 

ادم‌های زیادی خاطر سنگینی قلبشون از گناه توی این شکاف می افتادن؛ اما انگشت شمار بودن کسایی که تا قعر جهنم پیش می‌امدن! 

بارها لوسیفر بهم گفته بود که حتی بعضی از اونها برای جایگاهش دندون تیز می‌کردن!

انگار خصلت انسان بود که چیزی باشه به غیر از خودش! 

نگاهم رو به زمین قرمز و سنگی ورودی جهنم دادم اجنه‌های برده به سرعت پراکنده شدن و ورودی جهنم ساکت شد شیطونک‌های کارگذار طوری که تا زانو خم شده بودن با چهره‌های ترسیده به صف شدن. 

پاهام رو روی هم انداختم و از بالا نظاره‌گر ورود برادر و خواهرهام شدم. 

هفت خواهر و برادر اصلیم که به هفت نگین تاج شیطان هم معروف بودن استوار با رداهای مخصوص خودشون از دروازه گذشتن. 
گفته ‌می‌شد شیطان به هر کدوم از اونها در زمان تولد اسم یکی از هفت گناه اصلی رو هدیه داده تا بتونن انسانها رو از اون طریق به جهنم بکشونن!
معروف ترینشون برادر بزرگترم طمع با اون لباسهای فریبنده و زیبای طلایی بود!
همیشه دستهاش رو با انگشتر طلا آزین می‌کرد و در کمال تعجب همیشه حواسش به من بود!
بعد اون خواهر دوقلوش خشم با موهای اتشین و لباسهای بلند قرمز که چکمه‌های سیاهش رو تقریبا پنهون می‌کردن توی به گناه کشید ادمهام موفق بود!
بی‌حوصله سرم رو از کاروان فرزندان شیطان که مشخص بود از دنیای فانی امدن برگردوندم و دوباره به شکاف خیره شدم.
_ خیلی باید سرکش باشی که دور تا دور جهنمش چنین حصاری رو کشیده! چقدر از مردنت می‌ترسه!؟
اون صدای نازک که با تمام صداهای دیوها تفاوت داشت در اصل متعلق به یه انسان بود!
یکی از پاهام رو جمع کردم و سرم رو روی زانوش گذاشتم.
و توی دلم گفتم شایدم هم از فاش شدن حقیقت می‌ترسه!
- بانو لیلیث*! می‌تونم دلیل اینجا بودنتون رو بدونم!؟
کنارم روی صخره نشست و دامن حریر شرابی رنگش رو صاف کرد. 
- سرورم می‌خواد ببینتت! 
اون مار خوش خط و خال غیر قابل تحملش جلوی دیدم رقصید و چرخی دورم زد پولکهای قهوه‌یش با بازتاب نور می‌درخشید، حالا درک می‌کنم که چقدر از این موجود متنفرم. 
با تندی نگاهم از دورم رها شد به سمت صاحبش برگشت. 
- می‌خوای سرورمون رو همین جور منتظر بزاری؟!
گره اخمها رو تندتر کردم 
- چه مشکلی پیش امده؟ یادم نمیاد در انجام مسئولیتم کوتاهی کرده باشم! 
ناگهانی شنیدن صدای محکم و بمش تنم رو به لرزه انداخت و باعث پرش سرشونه‌هام شد. 
- مگه حتما باید مشکلی پیش بیاد که من بخوام فرزندم رو ببینم!
 

:-} :-} :-} :-} :-} :-} :-} :-} :-} :-} :-} :-} :-} :-} 

 

 

 

*لیلث اولین همسر حضرت ادم فقط یک افسانه است و من تاییدی بر وجود اون ندارم.

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

نهم

برگشتم و احترام کوتاهی گذاشتم  به چکمه‌های سیاهش خیره شدم لیلیث که اروم از ما دور شد مطمئنم شدم حرفهای مهمی قرار زده بشه.
- انگار مجازات دوازده سال پیشت کارساز نبوده که هر وقت نیست میشی اینجا می‌تونم پیدات کنم! 
نیش‌خندی زدم و همون طور که سرم رو پایین انداخته بودم گفتم: 
- سرورم من هر شش ماه به قصد نفرین فرشتگان شمشیر برمی‌دارم پس کشتن یک جن برام مشکلی ایجاد نمی‌کنه! حتی اگر اون جن دایه‌م بوده باشه!
صدای پوز‌خندش از گوشه‌های درازم دور نموند 
- زبونت از نیش عقربهای جهنمی هم تیزتر! مواظب باش سرت رو به باد نده!
تو این سالها بهترین چیزی که یاد گرفته بودم صحبت با شیطان بود.
درسته فریب دادن خود فریب غیر ممکن بود؛ اما دور زدنش زیاد هم سخت نیست. 
- سرورم من اجازه نمیدم این روح به دست کسی به غیر از شما این بدن رو ترک کنه!
کمی از جاش جابه جا شد و روی صورتم خم شد این رو از هرمهای داغ نفسهاش که روی صورتم می‌تاختن فهمیدم. مسخره است که از پدر خودت بترسی؟!
- برای مخترع چابلوسی، چابلوسی می‌کنی؟!
زیر اون نگاه سنگینش حاضر جوابی خیلی سخت بود؛ اما مثل همیشه دست من در برابر شیطان خالی نبود.
- من فقط واقعیت رو گفتم!
از کنارم رد شد و لبه پرتگاه ایستاد. 
- اما حقیقت رو نگفتی!
برگشتم و با تعجب به شنل بلند و سیاهش نگاه کردم معلوم نیست باز توی زمین چه خبر بوده که ردای فانیش رو پوشیده. 
البته بعد از اینکه اخرین فرزند از نسل علی پنهان شد و تحت حمایت مستقیم خدا قرار گرفت شیطان دیگه برای فریب دادن انسانها به زمین نرفت. 
اعتقاد داشت بعد اون خانواده دیگه انسانی ارزش وقت تلف کردن رو نداره و امورات دون پایه زمین رو به شیطونکها و اجنه برده سپرد، انسانها دربرابر وسوسه‌های شخص شیطان یک ثانیه هم دوام نمیارن. 
حتی شیطان هم این وضع رو یک بازی می‌دونست بازی که در اخر با هر اندازه تلاش باز هم محکوم به نیستی بود! اما حتی با دونستن این باز هم تلاش می‌کرد و ادامه می‌داد.
بی خود نبود که اهورا بهش می‌گفت "امیدوارترین ناامید کنندگان"
افکارم رو پراکنده کردم و جوابش رو دادم.
- سرورم فکر نکنم رسم شیاطین صداقت باشه!
دستهاش رو پشتش قفل کرد
- به همین خاطر که باید همیشه منتظر برملا شدن ناگفته‌ها، خیانتها باشم پادشاهی بر جهنم یعنی پادشاهی بر روی هیچ!
هوای کثیف جهنم رو که تا ساعاتی پیش برام دردناک بود رو به داخل ریه‌‌هام دعوت کردم. 
_ حکومت بر جایی که می‌دونی تمام اعضاءش طمع داشتن تخت پادشاهی رو دارن خیلی سخته!
برگشت و با چشمهای اتشینش بهم خیره شد. 
این حرکت ناگهانیش باعث شد ناخداگاه اب دهنم رو قورت بدم. 
چشمهاش رو ریز کرد 
_ به جز یک نفر! اکومن انقدر جهنمم ناچیز که به چشم تو نمیاد؟ یا شایدم چیز ارزشمندتری داری که طمع کاری نکرده!
لعنت به این چشمهای سفید که بعضی از چیزها رو به راحتی لو می‌داد. 
- سرورم! من به چیزی که صاحب داره چشمی ندارم ترجیح میدم خالقی گدا باشم تا یک مخلوق پادشاه!
از کنارم رد شد و به سمت تالارها رفت
- بستگی داره خالقت چی کسی باشه؟
لحظه‌ی ایستاد و به جنب و جوش کارگران و رقاصهای جهنم اشاره کرد و ادامه داد
- این تشکیلات بی‌نقص یک جانشین می‌خواد. 
ابروهام با این حرف ناگهانیش سخت به هم گره خورد 
- سرورم؟! در پی‌جنگ هستید؟
به راهش ادامه داد و به دنبالش قدم برداشتم.
- جهنم نیاز به یک پاکسازی کلی داره!
با این حرف حدسهام کامل شد!
- پس سرورم می‌خوان از وفاداری تنها مهر جنگجو جهنم مطمئن بشن! من برای شخصی نامعلوم به شما خیانت نمی‌کنم.
قهقهه‌ی بلندی کرد
- همه چیز یک بازی از پیش تایین شده است فقط بازیکنها می‌کشن و دراخر کشته میشن!
لبهام رو روی هم کشیدم
- از من می‌خواید طرف چه کسی رو بگیر؟
دستهاش رو پشتش جمع کرد 
- قوی‌ترینشون که در اخر خودت اون رو به جهنم ابدی تبعید کنی. 
نیشخندی زدم از این بازی خوشم امده بود!
- پس جهنم ابدی باید میزبان بسیاری از دیوان و فرزندان شیطان باشه. 
ایستاد و نیم رخش رو به سمتم برگردوند. 
- حتی از اونها هم میشه استفاده کرد دنیای فانی باید میزبان دیوهای زیادی باشه! 
اخمها در هم پیچید جنگ در دنیای فانی یعنی جنگ با فرشته‌ها پس دلیل دوم وجود من این بود تضمین امنیت!
- درگیر کردن دنیای فانی فلاکت رو برای انسانها به بار میاره! فرشته‌‌ها ساکت نمی‌شین!
بی توجه به حرفم گفت: وقتشه اون بیرون رو ببینی پسرک جنگجو!
 

 

°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°

ویرایش شده توسط مُنیع
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆

(پارت دهم)


مردمک چشمهام از این خبر ناگهانی تنگ شد و به طور نامحسوسی اب دهنم رو قورت دادم
حتی غددهای بزاقم هم تعجب کرده بودن.
- سرورم من باید در دنیای فانی کشتار رو اغاز کنم؟
لبخندی خبیثانه زد 
- خوب اون انسانهای فرو مایه باید یه جوری تاوان وجود این جهنم رو پس بدن چه بهتر که کمی انرژی منفی به مدار دنیای فانیشون اضافه بشه.
برای دومین بار حسی به نام نگرانی رو تجربه می‌کردم حسی که اون برای اولین بار اسمش رو  بهم گفت اگر من بجنگم اون هم وارد جنگ میشه و ترسناکترش اینجاست که اینبار جنگ قرار نیست برابر تموم بشه!
بی مقدمه گفت: می‌دونی چرا تو جزو ماموران برتر جهنم نیستی؟ روی صورتم خم شد و به چشمهام اشاره کرد 
- چون توی این چشم‌ها تردید رو می‌بینم! تا افراد چیزی برای از دست دادن نداشته باشن ترسی از تصمیم گرفتن ندارن!
مکثی کرد و ادامه داد
- انسانهای که از مردن می‌ترسن بیشتر به دام های من میافتن؛ اما تو چیز با ارزشتری داری که از دست دادنش تو رو می‌ترسونه!
بی خیال ادامه داد
_ تلاشی برای یافتنش نمی‌کنم اکومن!
چون کسی که به خاطرش اینجام، خودش چیزهای مهمت رو به نام حکمت ازت می‌گیره و تو سالها اندر پیچ نامفهموم حکمت باقی میمونی! اون هم به اسم حکمت عذاب میده!
اینبار در برابرش حرفی برای گفتن نداشتنم.
صدای موسیقی، پای کوبی رقاصه‌های جهنم، بوی گوشت پخته شده... 
بی حسی همیشگی شیطان... 
جهنم مثل همیشه یک روال تکراری رو طی می‌کرد
و اینبار این من بودم که با تعجب و جاخوردگیم این روتین از پیش تایین شده رو به هم می‌زدم. 
وقتی که کوچکتر بودم با یکی از خواهرهای بزرگترم هم بازی بودم به یاد دارم قبل از اینکه با یکی از نگهبانان جهنم وصلت کنه بهم گفته بود شیطان ترکیبی از سیاه و سفید! 
اون موقع درک حرفش برام دشوار بود چون فکر می‌کردم شیطان انتهای سیاهی! 
اما حالا میفهمم که اون هیچ حد و مرزی در هیچ جبهه ای در این جنگ نداره!
و حالا بعد این همه مدت اجازه دیدن دوباره دنیای فانی صادر شده!
***
 دستم راستم رو به تکیه گاه صندلی‌های سلطنتی بند کردم و با دست چپم شروع به تاب دادن گیلاسم کردم. 
مار سبز رنگی روی میز چنباده زده بود و هر از چندگاهی زبون باریکش رو به بیرون می‌فرستاد و با صدای ازار دهنده‌ش وجودش رو اعلام می‌کرد. 
گیلاسم رو روی میز کوبیدم و با حرص خطاب به حسادت گفتم: حیون خونگیت رو از روی میز جمع کن!
حسادت همین طور که به چهار چوب اتاقش تکیه داده چشم غره شدیدی به سمتم رفت و سر مار عزیزش که به خاطر ترس از ضربه ناگهانی گیلاسم حالا دور گردنش جا خوش کرده رو نوازش می‌کرد. 
_ صدبار نگفتم اون مثل رنگ سبز و برگ انگور نماد من! نه یه حیون خونگی!
لباس و ارایش سبزش رو برانداز کردم و درحالی که دستم رو بی حوصله زیر سرم روی میز قفل می‌کردم گفتم: حیف رنگ سبز!
حسادت که از چهره‌ش مشخص بود خون خونش رو داره اتیش می‌زنه به سمتم خیز برداشت و فریاد زد: چطور جرات می‌کنی انقدر گستاخ باشی؟! 
با تعجب به چهره برافروخته‌ش نگاه کردم چی شده بود؟ 
شهوت و شکم پرستی که از فریاد بلند حسادت شوکه شده بود به سمتش دویدن تا جلوی پیشروی اون رو به سمتم بگیرن که    هیکل بزرگ شکم پرستی با اون پیراهن صورتی بلند موفق واقع شد.
به صورت قرمز حسادت نگاه کردم این خشم ناگهانی عجیب اون هم از جانب اون داشت از جای دیگه‌ی ریشه می‌گرفت! 
سرم رو برگردوندم و سالن مجلل هفت نگین رو از نظر گذروندم با دیدن لبخند اون شراره‌های اتش پوفی کشیدم، سرم رو از روی تأسف تکون دادم مثل همیشه داشت لذت می‌برد. 
- خشم همین حالا تمومش کن!
صدای پر ابهت طمع که استوار جلوی ورودی سالن ایستاده بود باعث شد خشم با بی میلی تمام شلاقش رو تکون بده و بشکنی روی هوا بزنه تا حسادت رو سر جای خودش میخکوب کنه!
طمع از جلوی سه تاشون تاشون گذشت و خطاب به حسادت گفت: بهتر مارت رو جمع کنی دفعه پیش خیلی‌ها رو کشت! 
حسادت فیسی کرد و در حالی که تابی به موهای شاخ مانندش می‌داد از دیوار فرضی شکم پرستی و شهوت جدا شد.
شکم پرستی پوف بلند بالایی کشید و به قصد جمع کرد یاقوتهای درشت و اب‌دار انگور که به خاطر فریاد ناگهانی حسادت پخش زمین شده بودن خم شد و زیر لب غر غر کرد
- هر چی خورده بودم اب شد! 
شهوت روی نزدیک ترین صندلی نشست و  کمربند لباس عجیب و قریبش رو سفت کرد پرسید: خوب اکومن چی شد شیطان اجازه داد با ما بیای بیرون؟ 
نگاهی بهش انداختم هیچ وقت نتونستم جنسیتش رو تشخیص بدم و البته تلاشی هم نکردم. 
بی تفاوت گفتم: اون درباره هیچ چیزی به هیچ کسی توضیح نمیده!
خشم روی صندلی انتهای میز جا گرفت و در حالی که به کنیزهای جهنمی برای اوردن چاییش اشاره می‌کرد گفت: و ما هم باور کنیم که با چرب زبونی از دلیلش مطلع نشدی؟
چرخشی به چشمهام دادم و با بی‌حسی نگاهش کردم.
طمع دستش رو روی دستگیره‌های شیر مانند صندلی مخصوص که مطمئنا از طلای چهارده عیار ساخته شده بود و تفاوتی با تخت پادشایی نداشت کشید.
- بی جهت تلاش نکنید تا اکومن نخواد حرفی نمی‌زنه! باید بفهمیم شیطان چه نقشه‌ی برای کل جهنم کشیده! احتمالا...
حرفش با صدای دورگه غرور که تازه از اتاقش بیرون امده بود قطع شد 
_ یعنی واقعا شما نمی دونید که نباید در ساعتهای خواب گرانبهای من برای صحبتها و دعواهای بی ارزشتون الودگی صوتی ایجاد نکنید؟ البته هیچ کدوم به برتری و عاقلی من نیست نباید ازتون انتظاری داشت!
حسادت که گوشه اتاق تکیه داده بود پوزحندی زد و زیر لبش زمزمه‌ی کرد.
طمع هم با نفرت سری تکون داد و چشمش رو از غروری که توی ایینه دستی نقره خودش غرق شده بود گرفت و به تنبلی که با لباس های سرهمی گشاد ابیش در بین بالشت های گوشه اتاق خوابیده بود داد.
بلاخره طمع فقط با غرور تحریک می‌شد.
شهوت دستهاش رو زیر چونه‌ش گذاشت و درحالی که با اتش شمعها بازی می‌کرد  گفت: چرا کل جهنم؟ اون فقط محدودیت دوازده ساله اکومن رو برداشته!
غرور روی صندلی بنفش رنگش نشست و برای هزارمین بار کت و شلوار بنفشش رو مرتب کرد 
- اینکه تردد یه فرشته جنگجو رده بالا بی لیاقت که از قضا  تنها فرشته جنگجو جهنم هم هست رو در دنیای فانی بدرد نخور ازاد کنی یعنی علناً دنبال جنگ توی دنیای فانی هستی! 
گیلاسم رو برداشتم و گفتم: فکر کنم بی لیاقت کسی که شاخ های یک بز رو هم نداره! 
 مثل همیشه خودش رو به نشنیدن زد و  مشغول سوهان کشیدن ناخونهاش شد
طمع دستش رو نزدیک چونه‌ش برد و با ریز بینی نگاهم کرد
- به هر حال ما امشب به دنیای فانی می‌ریم و از طرف شیطان دستور داریم که تو رو هم همراه خودمون ببریم.
گیلاسم رو با شروع غرغرهای تنبلی که ناشی از فهمیدن رفتن به دنیای فانی بود یه ضرب سر کشیدم باید یه جوری اهورا رو از این اوضاع با خبر می‌کردم.

♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕

@Partomah

@Flare

@Armiti

@im._byta

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

∆√∆√∆√∆√∆√∆√∆√∆√∆√∆√∆√

( پارت یازدهم )


همون اندازه که نگهبانان جهنم می‌تونن قدرتمند باشن همون قدر هم می‌تونن روی اعصاب باشن! اما خوب قیافه‌های جذابشون رو فاکتور بگیریم  مأموران خوبی هم هستن!
_ اهای کاروان زمین دوباره تکرار می‌کنم! حق خارج کردن هیچ طلسم‌، نفرین و روحی رو بدون مجوز از جهنم ندارید!
دوباره با اون صورتهای ترسناک و سبزشون مغرور و بدعنق دو طرف دروازه ایستادن تا بعد از بازرسی دقیق هر شخص رو دونه دونه از دروازه عبور بدن.
نوع ایستادنشون با اون شلوارک سیاه ابریشمی جوری بود که انگار هر لحظه اماده برای کشتن هفتاد هزار نفر و یه دعوای حسابی بودن!
بی‌حوصله نسبت به این همه گیر و دار الکی خمیازه‌ی کشیدم و به مکالمه فرد سیاه پوش جلوم با بازرس گوش دادم.
- اسم؟!
مرد تکونی به خودش داد و بدونه اینکه کلاه رداش رو جابه جا کنه با صدای دورگه‌ی کوتاه گفت: 
- مازر...
ابروی بالا انداختم پس جن بود؛ اما برده نبود!
- سن؟
به خاطر قامت کشیده اون جن دیدی نسبت به بازرس نداشتم؛ ولی صدای نازکش خیلی زجر دهنده بود!
_ هزار و چهارصد سال
نا محسوس سوتی کشیدم! عجیب بود یه جن از دوره ریاست پدر زعفر جنی توی جهنم چیکار می‌کرد! 
- میدونی که اگر با این طلسم بری زمین برای برگشت  باید با یه روح برگردی؟
بازرس وقتی سکوتش رو دید ادامه داد: خیلی خوب اینجا رو امضا کن! و از جلوی چشم هام گم شو!
وقتی قامت اون جن کنار رفت با یه موجود تناقض یافته نیمه بز و نیمه اسب روبه رو شدم دلیل اون صدای نازک رو فهمیدم. دستی به ریش بزیش کشید و جوهر قلمش رو تازه کرد.
- اسم؟!
ابروهام بالا پرید الان من باید به این عقب مونده پشت میز جواب پس می‌دادم؟
نگاهش سر تا پام رو چک کرد و روی شمشیرم ثابت موند. با لحن تند و مغرور گفت:
_ فکر کردی کی هستی که یه شمشیر با خودت حمل می‌کنی؟!
چشمهام رو گشاد کردم عجب! همین مونده یه بز بهم دستور بده بی اعصاب مجوز "خروج بدون مانعم" رو روی میز و دفتر کاهی بزرگش انداختم.
به محض دیدن اون ستاره چوبی ترسیده از جاش بلند شد و به نشانه تعظیم خم شد.
- سرورم پوزش من رو بپذیرید! من اطلاعی از هویت شما نداشتم.
مجوزم رو برداشتم و مثل باد از دروازه اهنی و بزرگ بیرون رفتم اصلا حوصله توضیح و تعریف رو به خصوص از یک بز نداشتم!
صحرای سوزان اطرافم رو دریای قرمزی در برگرفته بود و تاچشم کار می‌کرد فقط دونه‌های ریز ماسه بود حرارت مثل موجهای از شنهای داغ بلند می‌شدن و روی هوا مارپیچ وار می‌رقصید.
اینکه جهنم زیر زمین بود هم خوب بود هم بد!
خوبیش این بود که مثل بهشت نیاز نبود سقوط کنی و بدیش این بود که باید از دره قرمز بالا می‌رفتی! بچه‌تر که بودم بارها به زمین رفته بودم؛ اما از اخرین بار فکر کنم یازده سال و چند ماهی می‌گذره! جای پام رو روی شنهای داغ سفت‌تر کردم و با یک پرش از سطح جهنم دور شدم.
هر چی بالاتر می‌رفتم حجم هوا کمتر میشد و در نتیجه فشار هوا ناچیز تر از قبل بود! سوز سرما که در پوستم فرو رفت فهمیدم ابن تغییرات در دما هم وجود داره.
انگار زمین ترکیبی از بهشت و جهنم بود!
هوای که تنفسش دردناک نبود! شاید عادلانه تقسیم شده بود یا شاید هم ادمها عادلانه‌ش کرده بودن! زیر پام که سفت شد نفس عمیقی کشیدم، بوی هر چیزی حس میشد!
حلال، حرام! گناه، ثواب! گریه، خنده!
چقدر دوگانگی داشت این سرزمین عجیب! دقیقا مثل ساکنانش؛ نه انقدر پاک نه انقدر گناه کار! 
_ اه! چرا انقدر دیر کردی؟
چشم هام رو باز کردم ظاهرا فقط اون منتظر من مونده بود! رو به شکم پرستی کردم و گفتم: داشتم از دروازه می‌گذشتم!
سری چرخوندم و ناله زنجیرهام رو به صدا دراوردم روی پشت بوم براق* یه ساختمان بودیم با اینکه جهنم شب و صبح تعیین شده‌ی نداشت اینجا شب بود!
شکم پرستی بالای سکو ایستاد و گفت: به هر حال  نری گم و گور بشی همین اطراف باش!
به کنارش رفتم و پایین رو نگاه کردم ظاهراً  یه پارک اینجا بود! رطوبت سبز‌ه‌ها و درختها از همین جا هم حس میشد.
_ کجا می‌تونم برم؟ من الان مثل یه کربیت بی خطرم! یادت که نرفته من یه شیطان جنگجو هستم و هیچ حیله‌ی برای فریب انسانها ندارم! دستهاش رو روی سکو اویزون کرد و اروم گفت: هوم بلاخره مکان منم پیدا شد!
خط نگاهش رو تا خیابون جلوی پارک دنبال کردم و به بانک و دستگاه خودپرداز رسیدم. 
پس راست بود که شکم پرستی فقط در خوردن و نوشیدن دخالت نمی‌کرد!
_ بقیه کجان؟!
هیکل بزرگش رو روی سکو کشید و دامن صورتیش رو صاف کرد موهای فرش رو تکون داد
_ طمع و خشم سر راه یه قمار خونه دیدن و پیچیدن به بازی! غرور و حسادتم که توی پارک یه زوج پیدا کردن و ریختن سرش!
به پشت سرش اشاره کرد
تنبلی هم همون جا خوابش برد!
اهومی کرد و ادامه داد 
_ شهوتم که مثل همیشه بی صدا گم و گور شد!
و بعد بدون توجه به من به سمت بانک پرید.
همین که انقدر هم پاسخگو بودنش هم خیلی عجیب بود مطمئنم طمع مأمورش کرده.
از اون بالا سطح زمین رو نگاه کردم ادمها پراکنده توی پارک پخش شده بودن و صدای حرفهای مختلفشون تا بالا می‌رسید و مطمئن بودم تا ملکوت اعلاء هم پیش می‌رفت.
نفس عمیقی از هوا گرفتم و رایحه‌های مختلف رو به مشام کشیدم و مرورشون کردم؛ اما لحظه‌ی خشکم زد یک بو!
تا به حال حسش نکرده بودم؛ ولی خیلی اشنا بود توصیفش برای من ممکن نبود! از روی ساختمون پریدم و به دنبال اون رایحه وارد پارک شدم.
از بین درختها و ادمها با صداها و بوهای مختلف گذشتم هر چقدر جلوتر می‌رفتم رایحه دلنشینتر میشد!
تا اینکه چمنهای خیس تموم شدن‌، اینجا توی این محوطه گرد صدای خنده‌ها خیلی از ته دل بود انگار هیچ بدی و ناخوشی در دنیا وجود نداشت! فکر کنم فرزندان شیطان خیلی هم خوب عمل نکرده بودن چون اون موجودات کوچیک...
هنوز بوی خدا می‌دادن!
اروم و پشت سر هم پلک زدم مات و مبهوت روی نیمکت چوبی نشستم. زمین بازی رنگا رنگ بچه‌ها رو نگاه کردم
بارها از خودم پرسیده بودم تفاوت بچه‌های جهنمی با انسانها و فرشته‌ها توی نوزادی چیه؟
مگه اونها انتخاب می‌کردن چی باشن؟ یا کجا باشن؟
اونها حتی نمی‌تونن انتخاب کنن چی بمونن! 
به همین خاطر عدالت خدا رو عادلانه نمی‌دونستم به یکی هزارتا میده به بعدی پنج تا میده به بعدی هیچی نمیده!
البته اگر اهورا اینجا بود کلی سرزنشم می‌کرد و می‌گفت" درسته تو انتخاب نمی‌کنی چی به دنیا بیایی ولی تو انتخاب می‌کنی چی از دنیا بری!"
ناگهان جیغ بلند زنونه‌ی سرشونه‌هام رو از جا پروند و بند افکارم پاره شد 
متعجب به گوشه پارک و پسری که با چهره برافروخته به دخترک گریون ناسزا می‌گفت نگاه کردم.

@Partomah

@im._byta

@Flare

@banouyehshab

@Armiti
~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~

 

 

ویرایش شده توسط مُنیع
توصیفات

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

( پارت دوازدهم )

پوفی کردم و چهره خندون حسادت و غرور که حالا دیوچه‌های خشم هم بهشون ملحق  شده بود رو از نظر گذروندم.
عشق در بین این انسانها چقدر کثیف شده!
نمی‌دونم شیطان چطور می‌تونه بچه‌های پاکتر از بهشت رو به بدتر از خودش تبدیل کنه! اما این رو می‌دونم که هیچ شیطانی از اول شیطان نبوده!
شئ کروی شکلی که بهش یه دیو کوتوله چسبیده بود به سرعت از کنار نیمکت قهوه‌ی    رد شد و وسط خیابون از حرکت ایستاد.
لحظه‌ی متحیر به قل خوردنش خیره شدم
اون دیوچه داشت چیکار می‌کرد؟ صدای دویدن یه جفت پای کوچولو از کنار بلند شد و به سمت خیابون رفت.
یه پسربچه که انگار به دنبال اون توپ بود.
ابروهام جمع شد اون دیوچه داشت از فریب مرگ استفاده می‌کرد! دستپاچه از جام بلند شدم و به سر خیابون نگاه کردم.
کامیونی با سرعت عجیبی داشت نزدیک میشد و پسرک بیخبر از هر جا برای به دست اوردن اون توپ لعنتی داشت عرض خیابون رو طی می‌کرد!
چیکار می‌تونستم بکنم؟ اصلا باید کاری می‌کردم؟ من که شیطانم نباید کاری بکنم.
نه! اگر اهورا اینجا بود چیکار می‌کرد؟
کامیون خیلی نزدیک شده بود نمی دونم چرا؛ اما صبر نکردم و به سمتش دویدم.
بزار بگن پسر شیطان خل شده بود بزار بگن خیانت کرد و فرزند دشمنش رو نجات داد به درکه* چیزی نمونده بود تا به اون پسرک برسم؛ اما... واقعا مرگ دست اون بود!؟ انگار برای نجاتش زیادی دیر شده بود! نمی‌دونم ادمهای اینجا اسم این واقعه رو توی ذهنشون چی می‌زارن؟!
معجز، رحم خدا، اعجاز... ولی یه شیطان در این مواقع مطمئنا می‌دونه که پای یه فرشته وسط!
بالهاش رو از دور پسرک جدا کرد و به اسمون صعود کرد.
مادر پسرک سراسیمه پسربچه رو توی آغوش کشید و با صدای ترسیده و لرزون مرتب خداش رو شکر می‌کرد؛  اما پسرک هنوز مبهوت اون توپ پلاستیکی پاره شده بود.
سرم رو بالا گرفتم و با دیدن قیافه غضب کرده‌‌ی پوفی کشیدم. خوب جرم بچه کشی گردنم نیافته بود که الان افتاد!
ترجیح می‌دادم به ساختمونهای بلند و سفید پشتش نگاه کنم انسانها هم سازه‌های عجیب خودشون رو داشتن!
با لحن مسخره واری گفت:
_تو داشتی یه بچه رو....نجات می‌دادی؟
ابروهام بالا پرید، بهش خیره شدم. موهای طلاییش رو تکون داد و گستاخانه ادامه داد:
_ اصلا تو چی هستی؟
به یکی از درختان سرو خوش تراش پشتم تکیه دادم.
- فرشته‌م! مگه کوری؟! یا شاید هم قدرت فهم نداری؟ نمی‌بینی شاخهای روی سرم رو؟
با چشمهای سبزش ریزبینانه نگاهم کرد و گفت: 
- نه خدام بهم همه چیز داده ولی انگار شیطان روی روحیات بشر دوستانه تو خیلی خوب کار نکرده!
پقی زدم زیر خنده و با دستم به خنجر کوچیکش که زیر ردای سفید و نارنجیش پنهون کرده بود اشاره کردم.
_ اون کارد میوه خوری چیه کوچولو دستت رو زخمی نکنی!
بالهای طوسی رنگش رو بیشتر بهم زد و بالاتر رفت خنجرش رو بیرون کشید چشمهاش برقی زد  و از اون بالا گفت:
-  این یه هدیه کوچیک برای شیطونکهاست!
برق خنجرش چشمهام رو تیز کرد اخمی کردم و چرخ خوردن شیطونک گرد و قرمز کنارم رو دنبال کردم و با شمشیر جهنمیم زنجیره گردش خنجر کوچیکش رو که لحظاتی قبل به سمت اون دیوچه پرتاب کرده بود رو عوض کردم، خنجر بومرنگ وار به سمت خودش برگشت و غریدم:
_ زیاد روی نکن فرشته! جلوی قاضی و معلق بازی!
خنجرش رو روی هوا گرفت و توی دستش دایره‌وار چرخوند.
فکر می‌کردم فقط یه نفر می‌تونه اینطوری دشنه پرت کنه! حتما با اهورا برخوردی داشته این فرشته گستاخ!
نگاهم روی لباسهاش ثابت موند رده سومی بود پس حرفش توی بهشت می‌تونست سند باشه!
 اگر اشتباه نکنم حرف از جنگ بشه اولین کسی که بهش اطلاع میدن یه فرشته جنگ!
_ من تو رو می‌شناسم تو حریف سفیر جنگ ما در سلسه جنگ های بزرخی هستی.
حدسم دذست بود اهورا رو می‌شناخت این یه شانس بزرگ بود!
چشمم رو توی حدقه چرخوندم، شمشیرم رو توی غلافش گذاشتم و بی‌تفاوت گفتم: خوب چیکار کنم! تو هم یه فرشته محافظ بچه‌هایی مسخره است!
ابروهاش بالا پرید
_ مسخره یعنی کسی که می‌دونه انتهای کارش نیستی و بازم ادامه میده!
زبونش خیلی تند و تیز بود نگاهم با قامت کشیده‌ی به پشت خیابون کشیده شد اونجا یه بیمارستان بود! با شناختن کسی که جلوی درش ایستاده بود خنده‌م گرفت.
یک ساعت هم نیست توی زمینم و نصف اعضای بهشت رو ملاقات کردم.
دستم رو به سمت عزرائیل با ردای سلطنتیش  که داشت روح یه پسر چهارده ساله رو با خودش به بالا می‌کشوند گرفتم و گفتم: خدای تو این پسر رو این طرف خیابون نجات داد و جون یکی دیگه رو از اون طرف خیابون گرفت! فرقش چی بود؟ تو هم می‌دونی که ته همه ادمها مرگ پس چرا تلاش می‌کنی؟ تو محافظ بچه‌هایی؛ ولی نمی‌تونی بچه‌هایی که به خواست خدا روحشون پر می‌کشه رو نجات بدی!
بدون اینکه به سمت جای که اشاره می‌کنم برگرده گفت:
_ فرقش یه حکمت! شاید اون پسری که روحش پر کشید در اینده یه شیطان بشه دستهام رو در هم قفل کردم.
- نه وقتی که خدا اینده و سرنوشت رو خودش مشخص می‌کنه!
باد رداش رو به بازی گرفت تعلل نکرد اخمهاش رو جمع کرد
- انسان تام الاختیاره!
دستم رو پایین انداختم و رو به روش ایستاده چرا فرشته‌ها عادت داشتن از بالا با ادم حرف بزنن گردنم درد گرفت!
- پس انسان گناهکار! فرشته‌های که دارای اختیار هستن هم گناهکارن همه جاندارهای روی این زمین و هر چیر دیگه‌ی که دارای اختیار گناهکار! اختیار به جاندارها گناه رو هدیه میده!
به رگهای پیشونیش که از عصبانیت بیرون امده بود نگاه کردم و با نیش خند ادامه دادم
- چیه فرشته کوچولو توبه رو مثل نیاکانت قبول نداری؟
باد تندی از کنارم رد شد و موهام رو تکون داد، لبه نقره‌ی دشنه اینبار قطع کننده حیات گلوم شد! زمزمه‌هاش لاله گوشم رو قلقلک داد
- توبه برای انسانها به خاطر وسوسه‌های شیطان پذیراست؛ اما مشتاقم که بدونم توبه خود شیطان و اجدادش رو کی پذیرا خواهد بود؟
پوزخندی زدم و به سرعت دستهام رو بند دستهاش کردم با لبه‌ی دشنه دست خودش رو زخمی کردم و محکم به زمین پر چمن کوبیدمش.
حالا دشنه توی دست های من بود درسته توی سیاست کلام قوی بود؛ اما توی جنگ استعدادی نداشت.
از قیافه گرفته‌ش مشخص بود از اینکه بهش دست زدم حسابی اوقاتش تلخ!
دشنه رو بالا بردم و توی مردمک گستاخ چشمش زل زدم هیچ وقت رنگ سبز انقدر زیبا نبوده دستهام رو پایین اوردم و کنار سرش کوبیدم پیروزمندانه گفتم: همون کسی که توبه فرشته‌ها رو پذیراست البته اهمیتی هم نداره چون ادمها باید در انتظار یه جنگ بزرگ از جهنم باشن!
بالهاش رو محکم بهم زد و از جاش بلند شد تعادلم رو که به خاطر جهشش بهم خورده بود حفظ کردم و بهش پشت کردم.
- اگر بفهمن من رو نکشتی مجازات نمی‌شی؟ اصلا الان داری به من اطلاعات میدی؟
نیش خندی زدم
- یادم نمیاد دستوری مبنا بر کشتن یه رده سومی دریافت کرده باشم در ضمن فکر کردی کی هستی که بهت اطلاعات بدم فقط داشتم درباره زندگی روزمره‌م حرف می‌زدم!

♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡

@Partomah

@Flare

@im._byta

ویرایش شده توسط مُنیع
توصیفات

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*

( پارت سیزدهم )


 اهورا*
اسمون شب رنگ بهشت فردوس هر شب میزبان هزاران ستاره چشمک زن که افسونگر و مارپیچ وار دور هم تاب خوردن بود.
ملودی شر شر اب رودها با وزش باد دست دوستی داده، چمنهای تیره رو نوازش می‌کنه و از لابه لای شاخه‌های تنیده شده درخت سیب می‌گذره! 
صدای خنده‌ها و گفت‌وگوهای بهشتیان توی جشن تا بالای تپه میاد!
به تنه پوسته پوسته درخت سیب تکیه میدم و جعمیت رو از نظر می‌گذرونم.
چندین بار این جمع رو با نگاهم زیر و رو کرده بودم؛ اما هنوز هم خبری از نیاسا نبود نباید مأموریتش در زمین انقدر طول می‌کشید!
نگاهم به جمع ناقص فرشته‌های اعظم افتاد.
چرا فرشته موکل بر زمین توی جشن نبود؟ مطمئنم داره یه اتفاقاتی می‌افته و این خیلی نگران کننده است!
سکوت ناشی از ورود مهمانهای جدید توجهم رو به سمت اون سه  قامت استوار کشوند! 
شناخت سیمای زیبای اون سه برادر زیاد هم سخت نبود؛ اما سوال اصلی این بود که پس چهارمین برادر از جمع فرشتگان مقرب  کجاست؟ 
امشب معلوم نبود به سر بهشت فردوس چی امده؟
حضرت مرگ هر چقدر هم کارش سنگین بود هیچ وقت جشنهای بهشت رو نادیده نمی‌گرفت!  این غیبتها تصادفی بود؟!
- اهورا! چه عجب سری به ما زدی؟ اینبار نمی‌امدی مجبور می‌شدم به زور دعوتت کنم.
به سمت صدا و لحنی که عاری از هر شوخی بود  برگشتم لباسهای نارنجی سلطنتیش خیلی برازندهش بود و اون قیافه جدیش رو رسمی‌تر کرده بود نفس ارومی کشیدم بی‌خودی نگران بودم.
- دیر کردی نیاسا! درست نیست توی جشن خودت نباشی پسر!
نگاهم توی صورتش چرخید و روی گره کور ابروهاش ثابت موند این پسر همیشه بد اخلاق بود!
سر خوردن قطرات اب از روی تارموهای طلاییش تعجبم رو برانگیخت پرسیدم:
- چرا موهات خیس؟
نیاسا بدونه اینکه گره ابروهای کشیده و بارکش رو بازتر کنه گفت: تو زمین با یه شیطان جنگ ملاقات کردم مجبور شدم غسل بگیرم!  
تعجب نکردم که اکومن رو دیده بود! تو این پنج سال برخورد نکردن نیاسا با اکومن عجیبتر بود!
لبخندی زدم و به پایین تپه و دشت سرسبز که به لطف اتشهای بزرگ مثل روز روشن بود اشاره کردم 
- مهمونهات منتظرت هستن نمیری پایین نباید بیشتر منتظرشون بزاری!
عصبی جلوتر امد و سر شونه‌هام رو گرفت و بین دستهاش فشورد.
- خودت رو به اون راه نزن اهورا! اون تو رو می‌شناخت! 
به چشمهای درشت و سبزش خیره شدم ابروهام رو بالا انداختم
- معلوم که می‌شناسه اون هر شش ماه داره با من می‌جنگه!
پلکهاش رو روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید انگاری حرفهای اکومن حسابی بهم ریخته بودتش مشخص بعد از جنگ در خراب کردن تمام تصورات فرشته‌ها از  خصوصیات شیاطین استاد بود! 
مطمئنم افکار میراث مانده از نیاکان نیاسا رو زیر سوال برده بود دستهاش از روی سر شونه‌م افتاد و سرش رو به سمت پایین خم کرد. 
- اهورا تو یه بار اشتباه کردی! توانش هم پس دادی؛ اما دفعه بعدی دیگه اهورایی نیست که بخواد اشتباه کنه! نمی‌دونم داری چیکار می‌کنی؟! ولی خواهش میکنم کاری نکن که خیانتکار بشی و مجبور باشی این طوری خودت رو دور نگه داری!
بهت زده نگاهش کردم اون خیلی تیز بود مطمئناً متوجه موضوعی شده که این حرف رو می‌زنه! سرش رو بالا گرفت و بهم زل زد
- بهم قول میدی؟!
چهره جدیش و غم توی نگاهش بهم سازگار نبود؛  اما وادارم کرد دلش رو نشکونم همیشه راه دیگه‌ی هم هست.
- قول میدم!
نفس اسوده‌ی کشید مثل اینکه از یه قفس ازاد شده باشه یه چیزی درست نبود...
دوباره به تنه زبر درخت تکیه دادم و بوی سیب آغشته شده به چمنهای تازه رو به مشام کشیدم. نیاسا به سمت دشت برگشت و دست هاش رو پشت هم گره کرد. هر وقت این کار رو می‌کرد یعنی موضوع مهمی وجود داشت!
-اهورا؟ اگر شیطان بخواد یه جنگ توی زمین راه بندازه انسانها چه توانی پس میدن؟
اخمهام جمع شد نگاهم روی دستبند چرم نیاسا ثابت موند و درحالی که قلنج انگشتهام رو مثل اکومن می‌شکستم گفتم: انرژی منفی شیاطین بدبختی و فلاکت رو برای ادمهای زمین به ارمغان میاره خوب حالا دلیل این سوالات و احوالهای ناگهانی فرشته محافظ بچه‌ها چیه؟!
دستهاش رو بالا اورد و کرم شب تابی رو به روی دستش دعوت کرد 
- فقط یه سوال بود!
توی جام نیم خیز شدم و دستش رو گرفتم و به طرف زمین کشیدمش 
به تبعیت از من روی چمنزار نشست و به درخت تکیه داد به بازی معلق شب تابها نگاه کردم و گفتم: 
- نیاسا من کنار تو بزرگ شدم اگر بخوای یه چیز رو پنهان کنی من کاملا متوجه میشم! 

 @Partomah

@Flare

@im._Crazy

@banouyehshab

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

yoyoyoyoyoyoyoyoyoyoy

( پارت چهاردهم ) 

نیاسا پوف غلیظی کشید و  زانوهاش رو دور دستهاش زنجیر کرد 
_ ممکن که شیطان توی زمین جنگ راه بندازه!
پوزخندی زدم و بندهای ابی لباسم رو سفت‌تر کردم 
- پس به این خاطر فرشته موکل بر زمین غیبت داشت!
پاهام رو دراز کردم و همین طور که چکمه‌هام رو تکون می دادم ادامه دادم:
- مورد جدیدی هم نیست لوسیفر هر بار به بهونه‌ی این کار رو تکرار می‌کنه! 
موهای خیسش رو بالا زد و قطرات اب رو توی فضا پخش کرد. 
- حس خوبی به این جنگ ندارم!
 اهی کشیدم و سرم رو پایین انداختم.
_ مگه به جنگ هم میشه خس خوبی داشت؟! مثل اینکه به دروغ حس خوبی داشته باشی!
چشمهاش رو بست و دستهاش رو پشتش سرش گذاشت.
- ولی بعضی از دروغها شیرین و ارامش دهنده هستن!
به نیم رخ و مرژهای فر خورده بی رنگش  خیره شدم لبهام رو با زبونم تر کردم 
- اما این حقیقتشون رو عوض نمی‌کنه! دروغ برای همیشه دروغ می‌مونه مگر اینکه به واقعیت تبدیل بشه!
حالا هم بلند شو! کلی فرشته منتظر تو هستن!

***

تالار بزرگ توی خوف عجیبی فرو رفته بود!
متوجه نمی‌شدم چرا این مورد برای فرشته‌ها عادی نمیشد! هر چند وقت یکبار ابلیس به طریقی معرکه‌ی راه می‌انداخت و  بهشت یا دنیا رو آشفته می‌کرد در اخر هم اسیبی میزد و موفق نمیشد؛ اما هر بار فرشته‌ها همون حرفهای تکراری رو بین خودشون رد و بدل می‌کنن یا با وحشت کاسه چه کنم؟ چه کنم؟ به دست می‌گیرن! 
انگار به خدا اطمینان ندارن! 
اما خوب فضای جلسه انقدر سنگین بود که جرعت نفس کشیدن رو هم نداشتم چه برسه به اعتراض!
حالا هم چون احتمال جنگ در زمین داده میشد من باید قیافه‌های عبوس شده فرشته‌های برتر رو که دورتا دور میز چوبی طویلی نشسته بودن تحمل می‌کردم!
مطمئناً تحمل این اوضاع بدون رهبری یکی از فرشته‌های مقرب ترسناکتر بود!
 فرشته‌ی موکل زمین "سپندارمذ" دستش رو گذاشته بود زیر سرش و عصبی داشت چیزهایی رو با قلم پر شاهین توی برگه‌های کتان روبه روش می‌نوشت.
شهریور هم که از اغاز این جو خفقان‌آور نگاهش رو از من برنداشته بود، حتی کوچکترین حرکاتم هم زیر نظرش بود و این کارش واقعا اذیتم می‌کرد! 
 اصلا من چرا اینجا بودم؟!
 وقتی نظر من ارزشی نداشت و فقط باید از دستورات پیروی می‌کردم بهتر نبود نتیجه جلسه که چیزی به غیر از حکم جنگ در زمین نبود رو بهم ابلاغ می‌کردن؟ 
پوف فرضی کشیدم و از تالاری که عریان از هر شی تزیینی بود نگاهم رو به سقفی که جبران تمام سادگی‌ها بود سوق دادم.
تنها چیز ارامش بخش این جمع هفت نفره که هر هفت  نفر یک ردای طلایی و سفید یک دست پوشیده بودن سقف زنده گلهای یاس بود! 
اون هارمونی سفید و زرد یاس های رازقی، عطر دل‌انگیز گلبرگهای که با همنشینی شاخه‌های سبز پیچک، دیوارهای بلند تالار رو فتح کرده بودن و روح رو تا ملکوت اعلاء می‌بردن. 
کاش روحها هم همیشه اینطوری فتح می‌شدن! و جسمها همیشه در دل هزار هزار گلبرگ گل یاس رها می‌شدن!
وهومن فرشته اندیشه نیک جای تاج چوبی هاشور دارش رو روی موهای فر خورده‌ش صاف کرد و گفت: حضرت ملک الموت دیر نکردن؟!

OlololololololololololololololO

 

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت پونزدهم

~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡

امرداد سرش رو از روی میز صیقل خورده چوب گردو برداشت و بی حوصله گفت: در جشن هم نبودن! این طور که شنیدم درگیر یه روح معلق شدن! فکر کنم سروش بهتر اطلاع داشته باشن!
ابروهام از شدت گستاخی و شجاعت اون روح بالا پرید جرعتش ستودنی بود. 
برای توضیح بیشتر به سمت سروش فرشته پیام رسان که کنار من نشسته بود و انگشت دستش رو دورانی دور لبه گیلاس شیشه‌ی می‌چرخوند نگاه کردم. 
سروش هم نگاه خیره افراد رو روی خودش حس کرد با بی‌میلی دست ازادش رو توی موهای ابیش فرو برد و گفت:
- اون روح خودش رو به وجود عزرائیل پیوند زده به همین خاطر امدن به ملکوت اعلاء براش ممکن نیست!
هنوز هم نمی‌دونم چرا فرشته‌های اعظم می‌خوان درباره یه موردی اطلاعات بیشتری مطرح کنن سختشون میاد! 
هورتات تک خنده‌ی کرد و گوشواره‌های یاقوتیش رو تکون داد
- انسانها از عزرائیل فراری هستن و این روح پیوند برقرار کرده؟ 
قهقهه‌ی زد به طوری که شاخه‌های موی درخت مانندش تکون خوردن ادامه داد:
- انسانها همیشه خنده دارن حضرت مرگ باید پیوندش رو اهدا کنه! 
سپندارمذ قلمش رو توی ظرف جوهر گذاشت همون طور که گردهای طلایی هم رنگ چشمهاش بالا سرش مداوم روی هوا شناور بود درمانده گفت: 
- الان باید چیکار کنیم؟
شهریور بدون اینکه چشم از من برداره خطاب بهش گفت: 
- عزائیل باید روح رو به یه ولگرد کینه‌ی بسپاره مطمئنا الانها ست که بیاد!
 ابلیس هم حوصله داشت این همه دردسر برای خودش و ما می‌ساخت!  انگار از بازی کردن و بازی دادن خوشش می‌امد! و فقط خدا می‌دونست انتهای این کارها چی میشد.
اهی که می‌خواستم بکشم با صدای ضرب انگشتهایی در گلوم ناکام موند. 
امروز اصلا اه کشیدن برای من حروم شده بود!
نگاهم به سمت بالای میز چرخید و با دیدن اون فرد شنل پوش پلکهام بالا پرید!
اگر حضرت مرگ برای من که بارها دیده بودمش و باهاش معاشرت داشتم انقدر ترسناک بود پس برای بنی ادم همون دیدار اول می‌تونست تداعی مرگ باشه! اون  اخرین شخصی که برای بار اول میبینی و کسی که شاهد اخرین نفست خواهد بود!  انتهای تمام جاندارهای دنیای خدا همین شخص سیاه پوش بود که چهره‌ اصلیش از دید هرکسی پنهان بود! 
با صدای بم و سنگینش کل چهارچوب تالار رو به لرزه انداخت
- احیاناً که به خاطر مسخره بازی ابلیس اینجا جمع نشدیم؟ 
امرداد به صندلی تکیه داد و و دستهاش رو در هم گره کرد 
- دقیقا درباره همین موضوع اینجا جمع شدیم و جلسه رسمی گذاشتیم! 
انگشتهام رو در هم گره کردم و باهاشون بازی کردم چرا انقدر فرشته‌های برتر ترسناک بودن؟ و ترسناک عمل می‌کردن! 
عزرائیل دست دومش هم روی میز گذاشت و گفت: 
_ این که جلسه تشکیل دادن نمی‌خواد!  باید مقابلشون بایستید! اون کار خودش رو می‌کنه ما فقط باید جلوی بدتر شدن اوضاع رو بگیریم! 
وقتی حرف میزد با اینکه کلاه رداش تا روی چونه‌اش رو پنهان کرده بود؛ اما به وضوح لرزش شعله‌های شمعدونی سه شاخه نقره‌ی که روی میز بودن حس میشد. 
لبم رو بین دو دندونم گرفتم و پوست روش رو کندم.
سپندارمذ برگه‌هاش رو پخش کرد و دستش رو روی پیشونی بلندش گذاشت 
- اوضاع اینبار فرق می‌کنه یه شیطان جنگ مجوز ورود به دنیا رو از شیطان گرفته اگر جنگی بر پایه انتخاب جانشین برای جهنم صورت بگیره... 
شیطان جنگ! نکنه دارن اکومن رو میگن؟! اون مجوز خروج از جهنم رو نداشت؟ اینکه خیلی عجیب شیطان چرا باید الان اینکار رو بکنه اصلا جنگ در دنیای فانی خیلی توان سنگینی داره حتی برای جهنم!
وهومن چشمان قهوه‌ رنگش رو که تضاد جالبی با پوست برنزه‌ش داشت رو توی حدقه چرخوند.
- انتخاب جانشین باعث قویتر شدن شیطان میشه و این اصلا برای جایگاه بهشت خوب نیست! 
پوستهای کنار انگشتهام رو کندم جانشین جهنم همون داستان جدیدی که شیطان بناش کرده بود!
دلم می‌خواست از جام بلند بشم و درحالی که دارم طول زمین مرمر بلند تالار رو طی میکنم افکارم رو درست جمع و جور کنم تا بتونم بفهمم داره چه اتفاقی می‌افته! ولی الان جرعت اه کشیدنم ندارم.
هورتات دستش رو روی چونش گذاشت و چشمهای آتشینش رو بست 
- اگر یکی از اون هفت نفر جانشین بشن فساد تا ملکوت اعلا‌ء هم می‌رسه! 
صدای نیشخند عزرائیل که بلند شد، افکار تازه غوغا کرده من و تالار هر دو ساکت شدن. 
- واقعا شما فکر کردید ابلیس جانشینی تعیین می‌کنه؟ این فقط بازی جدیدش تا دوست دشمن رو بشناسه کسی که به بنی ادم سجده نکرد انقدر از تخت پادشاهیش می‌ترسه که براش جانشین تعیین نکنه!
شهریور دستهاش رو روی زانوهای روی هم انداخته‌اش گذاشت و با چشمهای نافذش نگاهش برای اولین بار در این جمع از من گرفت به سمت حضرت مرگ فرستاد
- بلاخره ما اینجایم تا پیشگیری کنیم پس هر موردی برای ما خطرانگیزه! 
عزرائیل دست راستش رو بالا اورد و خیلی ناگهانی به من که دورترین صندلی رو نسبت بهش داشتم اشاره کرد 
- فکر کنم اگر اهورا مسئول این جنگ باشه مشکلی پیش نمیاد درسته اهورا؟ 
احساس کردم اب داغی رو روی سرشونه‌هام ریختن، تمام بدنم گر گرفت و عرق کرد سعی کردم با لحن قاطع و محکم جواب بدم
- بله قطعا همین طور!  
اما تازه بعد جواب دادن عمق فاجعه رو فهمیدم و پیش خودم پردازش کردم.
این یعنی جنگی که پیش رو دارم دیگه مساوی تموم نمیشه! 
یعنی باید کاری که پنج سال پیش تموم نکردم رو الان تموم کنم؟
کاروان بعدی به زمین میره! و دیگه از شش ماه خبری نیست! حتی از نیم ساعت پایانی؟
این چه جوابی بود من دادم؟! اگر بخوام کار رو تموم کنم باید حتما لایه محافظی رو بشکنم وگرنه شیطان بی‌خودی جنگ رو دور از جهنم نمی‌کنه! حتی اگر نیروش رو داشته باشم با اکومن چیکار کنم؟ مطمئناً انرژی منفی زیادی تولید میشه.
حرفهای زیادی گفته شد و تصمیمهای زیادی گرفته شد، بحث و توافق شد، پوزخندها زده شد و اخمها نقش بست، بلاخره جلسه هم تموم شد فرشته ها کم- کم بیرون رفتن؛ اما من هنوز اندر خم یه فکر یه بوی یاس یه گل برگ و یه ارزو موندم!
نیاسا راست می‌گفت ارزوها هم مجانی نیستن! تاوان دارن.
از جام بلندشم و همیطور که بلاخره تونسته بودم اهی غلیظ بکشیدم صندلی چوبی رو به پشت میز  برگردوندم.
- از بچه‌گی وقتی با یه چیزی موافق نبودی برای اینکه دل کسی رو نشکونی باهاش موافقت می‌کردی و دیگه حرف نمی‌زدی!
 

♕°♕°♕°♕°♕°♕°♕°♕°♕°♕°♕°♕

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت شونزدهم

¥∆¥∆¥∆¥∆¥∆¥∆¥∆¥∆¥∆¥∆¥∆

از حضور ناگهانی شهریور سرشونه‌هام پرید و تک بال جمع شدم اعلام حضور کرد.
خواستم سریع بپشونمش که شهریور غر زد 
- نمی‌خواد قایمش کنی بچه! همین که یکیش پنهان شده بسه!
سرم رو پایین انداختم و اب نداشته گلوم رو قورت دادم خدا می‌دونه چرا کل جلسه به من زل زده بود و از رفتارم چه چیزهایی رو فهمیده حتما قرار حسابی توبیخ بشم.
- بشین! باید باهات حرف بزنم.
صندلی چوبی رو عقب کشیدم و دوباره روبه روش جا گرفتم.
سرم رو پایین انداختم و زیر چشمی نگاهش کردم.
چشمهاش رو بست، با اخمی غلیظ نفسش رو با حرص بیرون داد.
- اعضای انجمن می‌خوان بالت رو بهت پس بدن! یا در اصل فساد رو درمان کنن.
ذوق نکردم فقط به چشمهای بسته و ابروهای خمیده و صافش زل زدم. اگر این خبر خوبی بود مطمئنا شهریور این وضعیت درگیر رو نداشت!
- و در عوضش ازم چی می‌خوان؟
چشمهاش رو باز کرد و با دو گوی دیوانه کننده‌ش بهم زل زد سرم رو پایین انداختم
- سر همون غولچه رو!
لبهام رو با زبونم تر کردم و مصممتر از قبل گفتم: 
- من هم مثل بار قبل مخالفتی نکردم فقط گفتم یه دلیل بهم برای مرگش بدید! ایا اون تا به حال فرشته‌ی رو کشته!؟ یا ادمی رو به جهنم کشونده؟
شهریور که انگار از حرفهای من حسابی کفری شده بود گفت: 
- واقعا باورم نمیشه اهورا! یه بالت رو به خاطر یه دیوچه از دست دادی و هنوزم این حرف رو می‌زنی؟ می‌خوای بدونی چندتا فرشته رو نفرین کرده؟ 
پوزخندی زدم و دستی روی دستبندهای پهن نقره‌یم که سر استین گشاد لباسم رو جمع می‌کرد کشیدم.
- منظورتون فرشته‌های محکوم شده به مرگ هستن دیگه؟
دستش رو گذاشت روی پیشونیش و اروم اون رو ماساژ داد و چروکهایی با حرکت مداوم دستهاش ایجاد می‌کرد.
- مگه... اصلا خودت این رو نمی‌خواستی؟ مگه تو دوست نداشتی اونها قربانی بشن!خوب بیا این تو و این هم میدون! نزار فرشته دیگه‌ی به امید زندگی بمیره!
سرم رو پایین انداختم و چهره تک تک افراد سپاهم رو به یاد اوردم ارزوهایی که داشتن ترسهاشون! امیدهاشون! شاید اینبار به خاطر اونها هم که شده نباید عقب می‌کشیدم. شاید...شاید... و هزارتا سوال که توی مغزم مطرح میشد و بی جواب به کلکسیون گنگم اضافه میشد! یکی اروم زمزمه می‌کرد درست نیست! یکی می‌گفت پس اجدادت چی؟ یکی غر میزد می‌دونیم اون این رو نمی‌خواد! اونیکی فریاد میزد پس چرا این وضعیت رو درست کرد!
کلافه سرم رو روی میز گذاشتم، دستهام رو روبه روم گره کردم و از ته دل با تمام سردرگمیم گفتم: 
- خسته شدم شهریور خسته شدم! از بس منطقم دوگانه‌گی کرد از بس تعجب کردم و عقایدم زیر سوال رفت و برگشت، توی ذهنم جنگ به پا کردم خودم شکست خوردم و دقیقه‌ی بعد پیروز بودم! خستم از این همه جنگ دعوای بی نتیجه و بی سرانجام که انتهایی نداره چون خوبی بدون بدی معنا نداره! هیچ چیز اونطور که فکر می‌کنی نیست و گاهی حتی بدتر از چیزی که فکر می‌کنی میشه. چرا انقدر تشخیص خوب و بد جدیدا سخت شده؟
دستی روی سرم کشیده شد سرم رو بالا گرفتم و به چهره اروم شهریور نگاه کردم اینبار نگاهم رو ازش نگرفتم لبخند زد و گفت: 
- می‌دونستی روزی که خدا افریدت موهات رو از برگ گل یاس قلمه زد؟ همه فکر می‌کردیم یه فرشته رزق باشی حتی فرشته مقرب میکائیل هم این فکر رو می‌کرد؛ ولی وقتی فرشته جنگ شدی فهمیدیم پسر گل یاس یه حکمت بزرگ همراه خودش داره. مطمئنم می‌تونی بهترین راه رو پیدا کنی! پس هر طور که فکر می‌کنی درسته انتخاب کن!

اروم زیر لبم لب زدم: 
- حکمت؟!

- اره حکمت! 
دوبار سرم رو زیر دستهام مخفی کردم و گفتم:  
- اگر تصمیم نادرستی رو انتخاب کنم چی؟! اگر گناهکار بشم؟ چیزهایی که دیدم با چیزهای که می‌شنوم هم خونی نداره! هم خدا رو می‌خوام هم خرما رو!  
در یه حرکت ناگهانی محکم  تو سرم  کوبیده شد.
از جام پریدم، گیج و منگ به قیافه طلبکارش نگاه کردم  با دستم جای ضرب دیده رو ماساژ دادم و غر زدم: 
- چرا می‌زنی اخه! 
دستهاش رو درهم گره کرد و با نیشخندی گفت:  
- این یدونه خیلی وقته توی دلم مونده بود!  درضمن کی مشخص می‌کنه بد و خوب چیه؟ ما یا ادمها؟ هیچ کدوم کامل نیستن پس مطمئنا اشتباهی توش هست!  مگه چی میشه اشتباه کنی؟ هیچکس پاک پاک نیست! 
سرم رو پایین انداختم و سعی کردم تارموهای سفیدی که روی پیشونیم بود رو با فوت کنار بزنم. 
- و هیچکس انتهای بدی نیست! 

№№№№№№№№№№№№№№№

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

♡✓♡✓♡✓♡✓♡✓♡✓♡✓♡✓♡

(پارت  هفدهم)

دستمال ابریشمی رو چندبار روی تیغه زمردی و سبز شمشیرم کشیدم، برق زیبایی که نگینهای زمردیش از نور لوستر شیشه‌ی اتاقم انعکاس می‌دادن راضیم کرد که اون رو بلاخره به جای خودش برگردونم! 
با احتیاط روی جای مخصوصش که از شاخهای گوزن درست شده بود قرارش دادم اون فعلا بهترین دارایی من بود! 
نگاهم روی دسته سیاه و فولادیش ثابت موند.
شمشیری که دیوهارو بیشتر از فرشته‌ها کشته، امیدوارم هیچ وقت مجبور نشم از تمام قدرتش استفاده کنم درسته که طبق افسانه‌ها  زمرد مرگ نفرین معکوس داره؛ اما خرابی عظیمی به بار میاره! 
همینطور که به نقاشیهای دیوار اتاق عاری از  دکور نگاه می‌کردم خودم رو روی تختم پرت کردم و سرم رو میون حریرهای سیاه پنهان کردم. 
از وقتی   ابلیس اعلام کرده بود جنگی در زمین مبنا بر انتخاب جانشین صورت می‌گیره هزاران دیو و دیوچه برای ثبت نام در این جنگ کذایی جلوی امارگیری‌ها صف بسته بودن! 
احتمالا این صفهای طولانی تا پشت دروازه بهشت هم کشیده بشه! 
 جالب بود که همه به صورت ناشناس شرکت می‌کردن! ولی مهم نبود همه‌شون قرار بود به درک متوسل بشن!  
سرم رو بالا اوردم و محکم به تخت نرمم کوبیدم اگر اینطور ادامه می‌دادن مطمئنا همین الان از زندگی محوشون می‌کردم.
با حرص از جام بلند شدم و مستقیم به سمت در شیشه‌ی روبه روی تختم رفتم.
با اینکه در بالکن بسته بود؛ اما صدای بلندشون تا این بالا هم میامد و سوهان روحم شده بود. 
از محوطه پارکت چوبی اتاقم وارد محوطه نیم دایره سنگی بالکن شدم و با سرعت میز گرد سبز مورد علاقم رو دور زدم و از بالای نرده‌ها داد زدم:  
- هوی! چه خبرتونه؟ یه صف ایستادن این همه سر و صدا نداره که؟ 
اجنه‌ها روی سر هم هموار شده بودن و داشتن با هم دیگه دعوا می‌کردن یکی مشت میزد یکی یقه اون یکی رو پاره می‌کرد یکی کتک می‌خورد و انقدر توی هم دیگه گره خورده بودن و دعواشون بالا گرفته بود که اصلا متوجه من نشدن!
پوفی کشیدم یقه خشک کتم رو بالا کشیم و صافش کردم.

با یه جهش بالای نرده‌های سنگی پریدم و  دستم رو به ستون طلایی امارتم تکیه دادم به دعوا و جنگشون پوزخندی زدم، دست ازادم رو توی هوا تکون دادم  و صدای بشکنم بلند شد.

اجنه‌ها تو جای خودشون به طرز مسخره‌ی ایستادن و با وحشت بهم خیره شدن انگشت اشاره دستم رو روی گونه‌م گذاشتم   و با نیشخند به خط دایره‌ی    قرمز دورشون نگاه کردم.
اونها که تازه متوجه شده بودن که چه اتفاقی داره می‌افته مثل دیونه‌ها هم دیگه رو هل می‌دادن تا از این دایره مرگوار که تا ثانیه‌های دیگه انقدر داغ میشد که پاهاشون به زمین سرخ جهنم بچسبه فرار کنن! 
همین طور که به حرکات مورچه وارشون نگاه می‌کردم دستم رو بالا اوردم و شئ که با سرعت زیادی از پشت سرم به سمتم پرتاب شده بود رو روی هوا گرفتم.
به سیب سرخ توی دستم نگاه کرد از کنار ستون سر خوردم، روی نرده‌ها نشستم و مثل اهورا پاهام رو روی هوا تکون دادم. 
گاز محکمی از سیب خوش بو زدم و گفتم:
- باز چته تو؟!
- اکومن؟ خاک بر سرت کنن هنوز درست نشدی؟
دستپاچه نگاهم رو از اجنه‌های جزغاله شده برداشتم و به سمت تمریح برگشتم  با دیدن نیشهای باز مطرش چشم غره شدیدی بهش رفتم و سیب رو به سمتش پرت کردم و اون هم در کمال پرویی    سیب رو روی هوا قاپید و گاز محکمی بهش زد!
از روی نرده‌ها پریدم و گفتم:  
- اگر این خواهر زاده معلولت کاری نکنه مشکلی پیش نمیاد استاد پیشین! 
مطرش جیغی کشید و موهای دم اسبیش رو که با نوار قرمزی بسته بود تند تند به چپ راست تکون داد و گفت: 
- معلول خودتی عقب مونده عقلی و روحی! 
به سمتشون رفتم و پشت میز که حالا هر سه صندلیش پر شده بود جا گرفتم.
به سمت تمریح رو کردم و گفتم:
- خوب نکنه شما هم به خاطر انتخاب جانشین امدید طبقه اخر؟ 
تمریح دستش رو زیر چونه‌ش گذاشت و مژه‌های بلند صورتیش رو با بی‌حالی بهم کوبید
- من دوست قدیمیم رو خوب می‌شناسم و از همه بهتر می‌دونم این بازی جدیدش! 
تک خنده‌ی کردم همین طور که انتظار می‌رفت.
 گیلاس طلایی کنار میوه‌خوری روی میز رو به سمت خودم کشیدم و بشکنی بالا سرش زدم.
از کفش نوشیدنی سبزی جوشید و لبالب گیلاس شیشه‌ی رو فرا گرفت.
- خوب رفیق دانای ابلیس خبر جالبی برای من اوردید؟ 
به پشتی گرد صندلی سیاه تکیه داد و چشمهاش رو بست.
- من که فقط امدم بهت سر بزنم؛ ولی اگر مطرش استراحتی به روده‌های بدبختش بده می‌تونه خبرش رو بهت بگه! 
کنجکاو به سمت مطرش که لپهای سرخش پر از شیرینی بود برگشتم.  به زور محتویات توی دهنش رو قورت داد، ظرف شیرینی رو بین دستهاش نگه داشت و گفت:  
- اگر من نخورم کی بخوره این اکومن بد قیافه؟ اهان راستی! امروز طبقه اول جهنم بودم! 
گیلاسم رو بین دستم چرخوندم
- خوب به درکه! من چیکار کنم! 
طره‌ی از موهای ابیش رو که هم رنگ پوستش بود رو دور دستش پیچید و با دهن نیمه پرش گفت: 
- نه دیگه برادر مشنگ من هنوز دوهزاریت نیافتاده! جنابعالی کل خاک خوشگل موشگل جهنم رو بخاطر  کی شخم زدی؟ و به خاطر نزدیک بودن کدون طبقه به بهشت فضولیاتون نیمه کاره موند! 
چشمهام رو ریز کردم و جدی شدم
- طفره نرو حرفت رو بزن ابروی هر چی شیطان رو هم بردی مثلا من ازت بزرگترم ها!! 
دامن کوتاه بنفشش رو صاف کرد و چشمهاش رو برام کج کرد
- من این همه داداش دارم حتما باید توی نفله بی‌تربیت از من بزرگتر  می‌شدی؟ اصلا چرا انقدر کودک آزاری می‌کنی؟ 
ابروهای کمانیم رو بالا انداختم. دستی روی چونه‌م کشیدم و انگشتم رو روی میز چوبی کوبیدم
- میشه از اون ماهیچه توی دهنت درست استفاده کنی و بگی چی شده؟  
شیرینی گردویی بزرگی رو گاز زد و بلاخره گفت: 
- هیچی گشتم نبود نگرد نیست! 
گیلاسم رو روی میز کوبید و گفتم:  
- یعنی چی که نیست؟ درست گشتی؟ اونجا یه متر دو متر نیست ها! 
خیلی ریلکس شیرینی دیگه‌ی برداشت و گفت:  
- به جان نیمچه شاخهای خودم که تازه جونه زده قربونشون برم و چون برام عزیز نه! به جان شاخهای مردشور شده بی ریخت خودت که الهی صاحبش نصف بشه خاک طبقه اول جهنم رو گود برداری کردم دوباره از اول بنا کردم نیست که نیست! 
انگشت اشاره‌م رو روی لبم گذاشتم و با مبهمی گفتم: 
- اگر به امید چشمهای چلاق تو طبقه‌ی اول نباشه تو طبقه‌های دیگه هم نبود پس  یا شیطان درباره مرگش دروغ گفته یا... 
تمریح درحالی که یکی از چشمهاش رو باز کرده بود وسط حرفم پرید
- یا اینکه توی گورستان برزخ! 
با شنیدن حرفش بلند گفتم: 
- کجا!؟ 
مطرش دستش رو روی پیشونیش گذاشت و سرش رو به چپ و راست تکون داد
- ای بابا خان داداش مشنگ ما رو ببین اگر یه شیطان و یا فرشته بمیره یا میره جهنم یا گورستان برزخ! 
تمریح موهای صورتی نیمه بلندش رو پشت گوشش هدایت کرد و گفت:
- فرشته‌ها که هر چقدرم بد باشن جهنم نمیرن دیوها هم هر چقدر خوب باشن بهشت نمیرن در اصل گورستان برزخ جایی که افراد توش دوباره تناقص پیدا می‌کنن و به برزخ ادمها راه پیدا می‌کنن. فکر کنم خودت هم بهتر بدونی اونجا چه اتفاقی می‌افته! 
مطرش ثانیه‌ای دست از خوردن برداشت نمی‌دونم چرا در عوض این همه غذایی که می‌خورد   چاق نمیشد فکر کنم انگل داشت!  اروم زمزمه کرد 
- احتمالا میرن پیش اسمش رو نبر یا برای همیشه ولگرد می‌مونن!

بارها توی جنگ با دیوهای ولگرد روبه رو شده بودم اونها هیچ کاری نمی‌کنن و معمولا در حالی که دارن منگ می‌زنن به دور خودشون می‌چرخن!
با تحلیل حرفش دسته‌های صندلی رو توی دستم فشردم و گفتم: 
- غیر ممکن!  یعنی مادر من الان یه دیو ولگر برزخی؟ چرا یه شیطان باید تو برزخ باشه؟ 
مطرش بلند زد زیر خنده و روی میز کوبید
- واقعا یه تختت کمه هاا کسی که همسر شیطان میشه حتما تا طبقات زیرین جهنم پیش رفته الان فقط ابلیس می‌دونه مامیت کجاست!
نفس غلیظی کشیدم و به تمریح نگاه کردم سرش رو که به نشانه تایید نشون داد پوفی کردم و به ردای نقره‌یش خیره شدم.

اصلا برام مهم نیست مادرم کیه! چه اهمیتی داره که بدونم اون از کجا امده! همین که می‌دونم از دیوهای چشم سفید بوده برام کافی!
- خوب برادر یه ذره عزیزتر از جانم خبر دست اول چی چی داری؟
بی‌حال برای برای چندم گیلاسم رو بالا اوردم و گفتم: 
- اصلا فکرشم نکن جلوی یه خبرچین اسرار محرمانه‌م رو بگم! 
یهویی محکم به پشت دستش کوبید و سمت تمریح برگشت
- ای تمریح جان قربون اون موهای دخترونه‌ و قیافه مزخرف مذکریت بشم میبینی چقدر دستم بی نمکه!  ایی اکومن بشکنه دستت که دستم نمک نداره! 
تمریح خودش رو سرگرم پوست گرفتن میوه نشون داد و زیر لب زمزمه‌وار لب زد:
- من رو وارد بازی کثیف خواهر برادری نکن! 
ایشی کرد و ابروی بالا انداخت 
- خودم می‌دونم چیکار کنم... خوب داداش مشنگم از اون پیرمرد فلج چه خبر؟ 
چشمهام رو ریز کردم و با گنگی پرسیدم: 
- الان کی رو میگی دقیقا؟ 
به سمتم خم شد و توی سرم کوبید و گفت: 
- ای  خنگ نگیر همون فرشته جیگر رو میگم دیگه همونی که یه بال نداره همونی که رقیب جون جونی شماست همونی که...
نذاشتم ادامه بده و همون طوری که به گیاهان تیغ دار کنار بالکنم نگاه می‌کردم گفتم:
- فقط اسم کسایی که میدونم شرکت کردن رو بهت میگم؛ ولی دفعه بعد نفرینت می‌کنم که دیگه نتونی چیزی بخوری برای من فقط یه بشکن! 
به به‌ی گفت و دستهاش رو بهم مالید   به ثانیه‌ی نکشید که اماده و مشتاق با دفترچه چرمیش بهم نگاه می‌کرد که حرف تمریح ژستش رو بهم ریخت.
- درباره اون جنهای جنگجو شنیدی؟ 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط مُنیع
غلط املایی

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

♡✓♡✓♡✓♡✓♡✓♡✓♡✓♡✓♡

(پارت  هجدهم)

پاهام رو روی هم انداختم و چکمه‌های سیاه براقم که پشتش یه اژدهای سبز گل دوزی شده بود رو برانداز کردم. 
- هوم شیطان حسابی از قدرت جایگاه من می‌ترسه! داره دنبال جایگزین می‌گرده
مطرش بی اعصاب دستش رو زیر چونه‌ش گذاشت و گفت:  
خودشم می‌دونه کسی بهتر از تو رو دیگه نمی‌تونه پیدا کنه فقط داره می‌ترسونتت 
خم شدم و از میوه‌های پوستگیری شده و اماده تمریح سیبی رو کش رفتم و گفتم: 
- فعلا که باید اموزش چهارتا بچه جن غرغر رو تحمل کنم! 
تمریح ظرفش رو به سمت مطرش کشید مطرش هم انگار فقط منتظر همین حرکت بود تا تمام اون میوه‌ها رو خوردن که نه!  قورت بده! 
- اولش برات سخت؛ اما بعدش خودتم نمی‌فهمی چطور وابسته‌شون میشی! 
خنده‌ی کردم و به اسمون همیشه قرمز نگاه کردم.

مطرش قلمش رو تو دستش چرخوند و با مرموزیت گفت: 
- خوب بگو ببینم چه برنامه‌ی برای محافظت از جنگ جهنم داری؟ 
دستم رو زیر چونه‌م گذاشتم و گفتم: 
- نمیشه بهش جنگ گفت! کاندیدهای ولیعهدی توی زمین باهم مبارزه می‌کنن و هم دیگه رو می‌کشن! قانون خاصی هم نداره در اصل یه مبارزه نفرین ازاد! 
تمریح به صندلی تکیه داد و دستش رو بین لبهاش کشید
-مبارزه نفرین ازاد خیلی خطرناک و حتی برای جهنم هم خرابی‌های زیادی رو به بار میاره! پس تو باید از لایه محافظتی مراقبت کنی!
اهی کشیدم فردا باید می‌رفتم جنگ؛ ولی اصلا حوصله‌ش رو نداشتم. 
زبونم رو روی تیزی دندونهای نیشم کشیدم و گفتم: 
- تنها کار من محافظت از لایه است   دیوها نباید وارد جهنم بشن و مبارزه رو به اونجا بکشن تا انرژی منفی توی زمین متمرکز بمونه! مکثی کردم و دوباره ادامه دادم: 
- داشت یادم می‌رفت! فرشته‌های حوصله سر بر بهشت هم هستن حیف نمی‌تونم کشت و کشتار اون دیوهای احمق رو برای تصاحب قدرت خیالی شیطان ببینم! 
مطرش نگران صفحه‌های دفترچه‌ش رو بالا و پایین کرد  وصدای برخورد ورقه‌ها نشان از عجله‌ش برای پیدا کردن چیزی بود
_ اکومن شمشیر اون پیرمرد فلج خیلی خطرناک چندوقت پیش درموردش یه سری اطلاعات گرفتم. اسمش چی بود کلافه اییی کشید و ادامه داد چرا تو دفترچه پیداش نمی‌کنم؟! 
متعجب به درگیریش نگاه کردم و گفتم: 
- سونامی مرگ رو میگی؟!
بشکنی زد و گفت: 
- اهان خودش!  شنیدم میگن به بالاترین سطح خودش برسه می‌تونه جهنم رو هم نصف کنه! 
ابروم رو بالا انداختم و نگاه معنا داری بهش انداختم اصلا به اخبارش اعتماد نداشتم بلاخره کار اون رواج اخبار دروغ بود!
تمریح پشت گوشش رو خاروند و  چرخی به گوشوارهای یاقوتی زردش که کنار پوست هم رنگش می‌درخشید داد
- این شمشیرها سر خورن! یا در اصل صاحبانشون رو می‌کشن!
درحالی که گوشهای بلندم درگیر پچ پچهای نامفهوم اجنه‌های  که هنوز صفشون زیر عمارتم به راه بود با گیچی پرسیدم:
- چی؟
تمریح قلنج دستهاش رو شکوند و با زبون دراز و باریکش لبهاش رو تر کرد
-  این نوع شمشیرها برای قدرت گرفتن از انرژی صاحبشون استفاده می‌کنن و اگر به بالاترین سطح خودشون برسن صاحبشون محو میشه؛ ولی برای نفله کردن صدهزار نفر یک چهارم نیروش هم  می‌تونه کشنده باشه! البته من فقط یک پنجمش رو با چشم خودم دیدم!
همین که صحبتهای تمریح تموم شد صدای استحکاک قلم و کاغذ مطرش هم متوقف شد
جای پاهام رو عوض کردم و پرسیدم
- منظورتون فاجعه‌ی یاس  که نیست؟ 
اهی کشید و دستهاش رو درهم قلاب کرد مطرش تند تند پرسید:
-همون ترور که بخاطرش شیطان حضور تمام پسرانش رو در طبقه اول ممنوع اعلام کرد!؟ 
تمریح:

- اره    حدودا چهار یا پنج سال پیش بود با اکومن برای دیدن یکی از بازرگانان ارواح رفتیم که فرشته‌ای به نام پسر یاس با شمشیری از جنس سونامی مرگ تقریبا کل طبقه اول رو تخریب کرد؛ میگن برای ترور یکی از دیوهای جهنمی امده بود بعضی‌ها هم  میگم نتونست کاری کنه چون اون حادثه هیچ تلفاتی نداشت! ولی اون چیزی که من اونجا دیدم شیطان رو هم می‌تونست بکشه! 
پوفی کردم و دستم رو روی چونه‌م گذاشتم و پام رو تکون دادم
- حالا اونقدر هم بزرگ نبوده درسته چیزی ندیدم؛ اما  من هر شش ماه پسر یاس رو می‌بینم و باهاش می‌جنگم! روی دسته‌های شمشیرش سنگهای جذب انرژی بهشت رو دیدم ولی تا به حال از نیروش استفاده نکرده!
مطرش خم شد و میوه‌ی جهنمی دیگه‌ی که مخصوص اینجا بود برداشت و درحالی که ذوق تو چهرهش مشاهده میشد گفت:

- تو که خسیس بودی اطلاعات ندادی ولی در عوض کلی چیز میز درباره این پیرمرد فلج گیرم امد! 
تمریح جدی پرسید:
- اکومن این دیگه جنگهای ابکی برزخ نیست که نتایجش از پیش تایین بشه و یه روتین باشه! این جنگ فقط یه برنده داره! مواظب باش.
حرف تمریح باعث شد درگیری ذهنی چند ساعت قبلم مثل فیلم از جلوم بگذره! خیلی فکر کرده بودم به نیم ساعتها به حرفها به تصمیمها و بی‌قراری‌ها! هر چقدر هم کسی به چیزی نزدیک بود ذات واقعیش عوض نمیشد! هر چقدر هم  حرف گفته میشد عمل چیز دیگه‌ی بود!
میون تمام کش مکشهام فقط به یه نتیجه رسیده بودم.

باید منطقی فکر می‌کردم تا به حال هیچ شیطانی نتونسته فرشته بمونه!
- تمریح! این جنگ هیچ برنده‌ی نداره هر دو طرف محکوم به باختیم.
صدای خرت خرت اون سیب ممنوعه که ادم رو صاف به زمین فرستاد   از سوی مطرش  بلند شد

این میوه بعد اون اتفاق شد میوه مورد علاقه شیطان! انگار از پیروزیش خیلی خرسند بود البته به خدا هم نشون داده بود که انسان لیاقتش رو نداره! شاید کفر باشه؛ اما خدا حتما چیزی توی این ادم دو پا دیده که انقدر جذبش شده!  تکه‌ی از وجود اون بودن کم نیست! مطرش میون خوردنش گفت:

 

 

 

 

ویرایش شده توسط مُنیع
تکمیل پارت

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 (. ❛ ᴗ ❛.) (. ❛ ᴗ ❛.) (. ❛ ᴗ ❛.) (. ❛ ᴗ ❛.) 

(پارت نوزدهم)  

- برادر خل من این یارو فلج خیلی شاخ انگار! مواظبت باش من هنوز شام عروسیت رو نخوردم!

پیشونیم رو خاروندم و کلافه گفتم:

- همین تو نامزد کردی بسه! جشن ماهگرد و سالگرد، تولد، اولین کوفت و دردت پدرمون رو دراورد!

دستهاش رو درهم کرد و ایشی کشید:

- بی ذوق بدبخت به تو دبه ترشیم نمیدن نگه داری چه برسه زن به امید باطل علیه حق بمونی بگندی اصلا همون بهتر تو جنگ پیش روت شاخهات رو بکنن بچسبونن به سر در بهشت از پوستت هم پادری توالت بسازن!

نیشخندی زدم و گفتم: 

- پادری من که ابی رنگ! 

پرهای بینیش رو باز بسته کرد و با صندلیش تاب خورد

- همه که مثل تو بی سلیقه نیستن.... 

حرفش با حرکت استاد که محکم زد تو پیشونیش ناتموم موند نگاهش مبهوت به چشمهام گره خورد خودم هم تازه متوجه شدم چه اتفاقی افتاد   لبخند گشادی زدم و گفتم: چندتا خبر بهم میدی نگم چی گفتی!؟

دستش رو گذاشت روی میز و با حرص گفت: 

- ادم می‌ترسونی مگه!  برو همه عالم رو پر کن رنگ پوست خودت که شبی انگور کرم خورده است رو چیکار می‌کنی؟! یعنی به جون زن بدبختت چیزی از این بلغورهات به گوش نامزدم برسه می‌زنمت صدای بز بز قندی بدی‌ها!

چینی به پیشونیم دادم به این خلقیاتش دیگه عادت کرده بودم پس پا به پاش گفتم: 

- اوه چه شوهر ذلیل  میگم انقدر با این ادمها نگرد عقلت اتصالی می‌کنه کو گوش شنوا! 

مطرش:بابا تو خودت دو روز کلید این مرحله برات باز شده ها! 

بلند خندیدم و گفتم: 

- تو همین یه شبی که تو دنیای فانی بودم نصف بهشت رو ملاقات کردم! 

مطرش که تازه با انگشت روی لپش شروع به ضرب گرفته بود ناگهان گفت: 

- راستی!  این  ملک الموت هست  روحش به روح یه ادم پیوند خورده اون هم به خاطر اینکه بره بهشت روح ادمم رو داده به یه روح کینه! 

چشمهام از شدت تعجب باز شد اون دیگه چه جور ادمی بوده! همه از حضرت مرگ فراری بودن حتی شیطان!

تمریح از روی صندلی بلند شد و خودش رو کش داد

- ادمها هر روز عجیبتر میشن! تو هم زیاد دور و بر عزرائیل نگرد درسته رفیق قدیمی بابات بوده؛ ولی مطیعترین فرشته دم و دستگاه بهشت اون به یه چشم بهم زدن روحت رو می‌گیره! الان هم پاشو بریم اکومن بدبخت فردا باید بره میدون جنگ! 

مطرش مثل بچه‌ها غر زد 

- بودیم حالا! این بیشعور که تعارف نمی‌کنه خودم بگم! 

تمریح از بالکن بیروم رفت؛ اما صداش هنوز میامد.

- پاشو برو خونه نامزدت مگه دلت براش تنگ نشده! 

زیر لب گفت: 

- اخ اخ گفتی غم فراغ یار اشتهام رو کور کرده بود. 

دستش رو روی میز دراز کرد و ظرف طلایی شیرینی‌های گردویی رو زیر بغلش زد و گفت:  خوب خدافظ خلم! 

پلکهام رو برای درک کارش محکم به هم کوبیدم و بلند به مطرش که درحال دورشدن بود گفتم: 

- هی حداقل ظرفش رو سالم برگردون! 
صدای جیغ جیغش امد؛ ولی متوجه نشدم چی گفت؟! 
پاهام رو روی میز گذاشتم و  سرم به صندلی رو تکیه دادم.
به نمای بالای بالکن که پنجره‌های کشیده اتاقم رو با گچ کاری‌های سلطنتی به نمایش می‌گذاشت نگاه کردم
شاید باید بعد این جنگها و کش مکشهای بیخودی بازنشست بشم و بقیه عمرم دور دنیای فانی بگردم یا یه شیرینی فروش بشم، البته اگر مهلتی باشه!
هنوز هم متوجه نمیشم اگر تقدیرم رو خودم بهم میزنم چرا در انتخاب شیطان  و فرشته یا حتی ادم بودنم دستی نداشتم! فکر کنم این هم یکی از شاخ دارترین دروغهای عالم بوده!
از جام بلند شدم باید سری به خوابگاه هفت نگین می‌زدم. درسته که تمام کسای که شیطان رو می‌شناختن گول این تعیین ولیعهد رو نمی‌خوردن؛ ولی حرف زدن با طمع در این باره باید خیلی لذت بخش باشه! 
دلم می‌خواد بدونم با چه حیله‌ی خودش رو کنترل می‌کنه! 

***

در هفت رنگ مسطتیلی با گچ‌بری‌های شاهانه در برابر زیبایی باغ سیب همیشه دلبری می‌کرد!  
حتی اگر درختهای متراکم و سر به اسمون کشیده باغ سیب با شکوفه‌های سفیدشون بهم فخر می‌فروختن باز هم حریف قابلی برای دری که هر گناه رو با رنگ مخصوصش به تصویر میکشید نبودن! 
البته تمام زیبایی‌های این عمارت شگفت انگیز با صدای جیغ و دادهای که از داخل عمارت بلند میشد حسابی پایمال شده بود. 
معلوم نبود باز سر چی داشتن بحث می‌کردن‌؛  اما صدای خنده‌های هر از گاهی نشون میداد دارن از ایجاد این الودگی صوتی لذت می‌برن. 

¥÷¥÷¥÷¥÷¥÷¥÷¥÷¥÷¥÷¥÷¥÷¥÷¥

ویرایش شده توسط Aryan-Boy

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

₩^₩^₩^₩^₩^₩^₩^₩^₩^₩^₩^₩^₩^₩

(پارت بیستم)

اهی کشیدم و تقه‌ی به در بدون دستگیره زدم.
طولی نکشید که هیکل لاغر شهوت با کت دامن دارش جای تصاویر پر جزئیات در رو گرفت. 
دستمال گردن بنفشش که با شلوار سبزش تضاد عجیبی داشت رو صاف کرد و گفت: 
- به بیا تو اکی! 
غریدم: اکومن! بگو دهنت عادت کنه! 

لبخند گشادی زد و دستهاش رو توی جیبش فرو برد 
- باشه اکی انقدر حساس نباش! 
چشمهام رو توی حدقه چرخوندم و به دنبالش وارد تالار عمارت اصلیشون شدم.
سر تا سر تالار مثل همیشه با چراغهای زرد تزئین شده بود به منبع صداها توجه کردم و با جماعتی که سر یه تخته بزرگ جمع شده بودن روبه‌رو شدم. 
خنده‌ی کردم و گفتم: 
- از سنتون خجالت نمی‌کشید جن و مار* بازی می‌کنید؟ عصبانیت که متفاوت از همه روی صندلی چوبی میز نهارخوری نشسته بود تاسش رو روی تخته چوبی پرت کرد و با حالت عصبی نسبت به حسادت گفت: 
- مار نکبت این سه تا از اجنه‌های من رو خورد! 
حسادت چینی به پره‌های بینیش داد و طره‌ی از موهای پیچ خوردهش که نقش شاخ رو براش ایفا می‌کرد عقب فرستاد. 
- عزیزم داریم بازی می‌کنیم! جنبه‌ش رو نداری بازی نکن در ضمن اون مار اسم داره! اسمشم البرت! 
دستش رو به میز کنارش تکیه داد و با نوک چوب بلند مخصوص جن فسقلی و بی نوایی که مهره بازی بود رو روی تخته هزارتو رو حرکت داد. 
- دفعه بعد مارت جرزنی کنه خودم کبابش می‌کنم! 
حسادت ایشی کرد و سر چندش مارش رو نوازش کرد. 
شکم پرستی که دور و اطراف بالشتچه‌ش رو کاغذهای رنگی رنگی شکلات فرا گرفته بود سلقمبه‌ی به تنبلی که دراز به دراز روی بالشتچه مخصوص بازی خوابش برده بود زد و گفت: هویی بیدار شو نوبت تو! 
تنبلی اهی کشید و درحالی که با زور و زحمت یه چشمش رو باز نگه داشته بود گفت: تو جای من بنداز حسش نیست! 
چشمهام رو ریز کردم و روی میز کنار عصبانیت نشستم. 
- شما الان نباید درگیر کارهای زمین باشید؟
تالار لحظه‌ای توی سکوت بی ثباتی فرو رفت. صدای برخورد قاشق فلزی با فنجون چینی که تند تند از پشت سرم بلند میشد نشون می‌داد که شهوت باز بساط مهمونی چاییش رو برگزار کرده.
غرور هم که ظاهرا مثل همیشه کل تالار رو جز موجودات فهم و شعوردار حساب نمی‌کرد جدا از همه گوشه تالار طلایی پشت میز نشسته بود.

با ارامش و اکراه دستش رو توی ظرف طلایی جلوش برد و تکه‌ی از گوشتهایی که مکعبی برش خورده بودن رو  و به سمت بالا پرت کرد. 
عقاب خوش سیمای غرور قبل از اینکه به طعمه‌ش مهلت پرواز و استقبال از نقاشی های سقف رو بده اون رو ما بین نوکش اسیر کرد و روی شونه‌ی غرور نشست و حالا پیروزمندانه بالهاش رو به رخ اطرافیانش می‌کشید. 
به غیر از اونها جز صدای برخورد تاس فلزی به تخته چوبی صدای دیگه‌ی از هیچ کس بلند نشد.
طلبکار گفتم: گوش ندارید یا زبون؟ سوال پرسیدم! 
حسادت دستش رو زیر چونه‌ش گذاشت و زیر لب غر زد:
- ای بابا باز این دیو نهی و منکر امد! برادر من کی با این همه انرژی منفی که قرار تولید بشه به ما نیاز داره ما هم از مرخصیمون استفاده کردیم. 
ابروی بالا انداختم و اهانی کشیدم
- پس هر هفت نفرتون شرکت نکردید! جالب شد تنهایی به این نتیجه رسیدید یا مشورتم کردید؟ 
عصبانیت که چهرش مثل همیشه ارایش غلیظ قرمزی رو دارا بود پشت چشمی نازک کرد و تشری زد
- انقدر تو کارای ما فضولی نکن ما قرنها عمر کردیم قرار نیست به یه نوزاد جواب پس بدیم!
سرم رو به تایید حرفش تکون دادم و پاهام رو توی هم روی میز جمع کردم
- باشه تو راست میگی؛ ولی همین نوزاد امنیت جهنم رو تضمین می‌کنه! 
غرور بدون اینکه نگاهش رو به سمتم برگردونه گفت: 
- هوم پس به همین خاطر بود که صفهای متقاضی‌ها کلی جهنم رو به هم ریخته بود! 
به سمت شهوت که با اب و تاب چاییش رو هورت می‌کشید برگشتم و قوری گل سرخش رو برداشتم 
- صرفا جهت اطلاع شما این کار تو حوزه کاری نگهبانان جهنم نه من! 
فنجون گل رزی رو از کلکسیون شهوت شکار کردم و چایی هم رنگ رو توش جا دادم. 
به بخار ملایم بالا سرش نگاه کردم و پرسیدم: 
- اصل کاریتون کو؟  بازم رفته قمار خونه‌ی پاتوقش؟ 
شکم پرستی با صدایی خفه که علت پر بودن دهنش بود و چون انقدر اینکار رو انجام داده بود توش یه خبره به حساب می‌آمد ‌ گفت: 
- نه بابا در قمارخونه رو به خاطر مسخره بازی یه روح نفرت تخته کردن ما هم کار و کاسبیمون کساد شد! 
جدیدا روحهای نفرت چه پر فعالیت شدن! اهی از شدت داغی چایی زعفرون و سوختن زبونم کشیدم.
- پس طمع کجاست؟
شهوت قاچی از لیموی زرد و خوش بو رو توی چاییش قطره قطره خالی کرد و دوباره با قاشق به جونش افتاد
- تو اتاقش طبقه بالا!
از روی میز پایین پریدم و گفتم:  از شما که ابی گرم نمیشه برم ببینم رئیستون چطوری راضیتون کرده شرکت نکنید!

حسادت بلند گفت: 

- مثلا فهمیدی؟ تهش چی میشه‌؟ چه بهت میدن!

به سمت  پله‌های مارپیچ  انتهای تالار  که کنار پنجره بزرگ   و کلاسیک قرار داشت رفتم، این خونه کلا ترکیبی از معماری کلاسیک و باستانی بود‌.

- حس کنجکاویم برطرف میشه‌!

غرور: 

- بهتر بگی فضولیت گل کرده!

بلند و سرخوش برای حرص دادنشون گفتم: آره دقیقا!

^_^^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^-^_^_^_^_^_^_^_^

*مار و پله خودمون ولی به صورت زنده‌!

 

ویرایش شده توسط Aryan-Boy

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_

( پارت بیست و یکم )

پله‌های کم ارتفاع رو دونه دونه طی می‌کردم و مارپیچ وار بالاتر می‌رفتم. 
عکسهای سلطنتی اجداد شیطان به دیوار بلند راهرو اویزون شده بود.
نور طلایی چراغها توی صورت بی روح و سفیدشون می‌تابید و سطح نقاشی‌های روغنی برق میزد. 
صدای پرنده‌های باغ و طراوت برگهای شبنم خورده درختها از پنجره انتهای سالن کل فضا رو در بر گرفته بود. 
پرده‌های سفید انگار می‌دونستن تا پنجره باز فرصت رقصیدن دارن فریبنده تکون می‌خوردن! 
سالن سرد و پر عتیقه فقط یک در داشت
تقه‌ای به در طلایی زدم و بلافاصله در رو باز کردم.
بالا تنه‌م رو وارد اتاق کردم و به در بند شدم 
اینجا بیشتر شبیه خزانه‌ی جهنم بود تا اتاق استراحت طمع! 
طمع واقعا خیلی بد سلیقه است! 
- هی؟! کسی خونه نیست؟ 
اتاقش مثل همیشه بوی موجود رو اعصابش رو می‌داد صدای بمش از پشت سرم بلند شد.
- بیا اینجا بچه! 
سرم رو از تپه‌های هموار شده طلا و جواهر چرخوندم. پشت صندلی مخمل سلطنتیش لم داده بود و داشت گربه‌ش رو نوازش می‌کرد.
نمی‌دونم وجود این موجودات جهنمی برای چی بود؟ اونها هیچ سودی نداشتن! نه گوشت و تخمی نه شیر و ماست یا پنیری!
لحظه‌ی از فکر شیر مار قیافه‌م در هم شد همون بهتر محصولاتی نیست.
چکمه‌هام رو روی قالیچه عتیقه جلوی درش گذاشتم و با تعجب گفتم: 
- قالیچه پرنده سلیمان اینجا چیکار می‌کنه؟ اخرین باری که چک کردم تو بهشت بود! 
دستش ازادش رو زیر چونه‌ش گذاشت و پشت گردن گربه‌‌ی سیاهش رو دورانی نوازش کرد.
- فیکش! انگشترشم دارم. 
و به ویترین کوچیک کنار تخت سلطنتیش اشاره کرد. 
بدون تعلل به سمت ویترین روبه روم رفتم. درسته که اتاقش پر بود از زرق و برقهای کور کننده که اکثریت طلایی رنگ بودن؛ اما این میون چیزهای جالبی هم توش پیدا میشد. 
در شیشه‌ی ویترین رو باز کردم و به ده‌ها طبقه از کلکسیون انگشترهاش خیره شدم
معروفترین انگشترش اهدایی شیطان بود و سکه‌های هموار شده روی هم رو به نمایش می‌گذاشت. 
نگاهم بین اون همه انگشترهای مختلف و چشمگیر گذاشت و روی انگشتری که ظاهرا جنسش از نقره سیاه بود ثابت موند.
خوش بود اصلیش انرژی فوق العاده‌ی داشت! 
انگشتر رو از جای شیشه‌ای طبقه بندی شدهش بیرون اوردم. 
- به! شیطان کل کره خاکی رو به خاطر این زیر و رو کرد! ببینم اعصای موسی رو نداری؟ 
گربه طمع خرناسی کشید و روی پاهای طمع پرید و خودش رو به ردای طلا دوزی شدهش مالید. 
- نه اعصای موسی فقط یه تکه چوب شکیل و قیمتی نیست به دردم نمی‌خوره!
روی تختش پریدم و پاهام رو درهم جمع کردم رو تختیش به خاطر طلا دوزیهای روش خیلی زبر شده بود. 
گربه‌ش بی حوصله با چشمهای نیمه باز ابیش دقیقا  به روبه روش و تخم چشمهای من زل زده بود انگار داشت با اون نگاه می‌گفت از جلوی چشمهام گمشو! 
چشم غره‌ غلیظی بهش رفتم که مثل بارون خورده‌ها از روی پای طمع پرید و با سرعت از کنارم رد شد. 
بدن پشمالوش رو از بین خروارها طلا مارپیچ‌وار گذروند و از پنجره پشتشون به بیرون پرید. 
 گوشه راست لبم رو کش دادم و به طمع که هنوز با اخم به پشتم و مسیر فرار گربه‌ش زل زده بود نگاه کردم.  
- تو چه مشکلی با موجودات داری که همشون رو به طریقی فراری میدی؟ 
حالا که اون گربه فرار کرده بود راحت به سمت شومینه رفتم و صندلی مخملی روبه روی طمع رو برای نشستن انتخاب کردم 
- از اینکه اهلی و بازیچه دست انس و جن میشن متنفرم! وابستگی و احساسات خیلی خطرناک و کشنده هستن!
مردمکهای چشمش در بازتاب تلاطم موجهای شعله اتش شومینه گم شده بود رگه‌های طلایی مردمکش با شعله‌های رقصنده پیوند خورده بود گونه‌هاش سرختر از همیشه بود اروم گفت: 
- مردن همیشه پایان نیست! مردن یعنی تلنبار شدن احساس نفرت! میدونی چرا دیو نفرت هیچ وقت در جهنم نیست؟ 
اخم کردم یه چیزی در وجودش عادی نبود شاید قضیه ولیعهدی اذیتش کرده؛ اما اون باهوش تر از این حرفهاست... 
انگار دلش می‌خواست حرف بزنه، خوب تمام بارهای که دیده بودمش سر صحبتش رو باز نکرده بود.
- مگه دیو نفرت هم داریم؟! 
نفرت اهی کشید و گفت:
- هشتمین گناه کبیره که از جهنم بیرون انداخته شد. 
با زنجیرهای شاخم بازی کردم و گفتم: 
- نفرت هم مگه گناه؟ نفرت بیشتر یه گناه عواقب دار یعنی خودش به تنهایی قادر به کاری نیست و همیشه همراه خشم و حسادت جلوه می‌کنه. 
طمع از جاش بلند شد و به سمت تختش رفت
- درسته! اما عواقبش رو دست کم نگیر نفرت میلیارها ادم کشته اون زمانی اولین جایگاه رو داشت، درموردش اطلاعات زیادی باقی نمونده مگر پیش کسانی که از ابتدای رانده شدن همراه شیطان بودن. 
برام خیلی جالب بود اینکه چرا طمع باید از برادر قدرتمندتر از خودش حرف میزد؟ 
امکان داشت اون رو ملاقات کرده باشه. 
- خوب چرا الان تو جهنم نیست؟ نافرمانی کرده!؟
انگشتر رو از روی تخت برداشت و اون رو به جای قبلیش برگردوند. 
- نه! به ما فقط گفته شد چیزی رو درباره شیطان فهمید که نباید می‌فهمید. 
اووی کشیدم، دستم رو زیر چونه‌م گذاشتم و به مجسمه‌های برنزی بالای شومینه نگاه کردم
- اصلا دوست ندارم بفهمم چی رو متوجه شده! میدونم که درست نیست؛ اما نفهمی و بی تجربه‌گی کمتر زندگی بهتر! 
منگوله‌های پرده‌ی تختش رو مرتب کرد و دوباره با چند قدم بلند به جای قبلیش برگشت.
- بعدش من اولین گناه شدم و بزرگترین پسر شیطان اولش خیلی مسرور بودم اصلا اهمیت نمی‌دادم چه بلای سر نفرت امد
مکثی کرد و بشکنی روی میز جلوم زد تا گیلاس های طلایی پر بشه، ادامه داد
- بعدش تیلیارها تیلیار ادم رو به گناه کشیدم هر چقدر بیشتر گذشت بیشتر فهمیدم که من فقط، مثل یه برده برای شیطان کار می‌کنم!
برای اهداف اون هر روز به زمین میرم و انسانها رو به دام می‌کشم وگرنه من که نمی‌خوام با خدا بجنگم من اصلا تا به حال اون رو ندیدم! 
دهن نیمه بازم رو بستم انتظار چنین حرفهایی رو از چنین کسی نداشتم! حتی اون هم می‌دونست که همه چیز یه بازی از پیش تایین شده بود‌ مثل این جنگ...
- اگر اینطور باشه همه ما برده هستیم.
گیلاسش رو پایین اورد و جرعه‌ی که نوشیده بود رو مزه مزه کرد
- قطعا این طور تو که از همه بهتر می‌دونی، خودت رو به اون راه نزن! همه ما محکوم به بد بودنیم و همه فرشته ها محکوم به خوب بودن فقط ادمها می‌تونن انتخاب کنن که چی بمونن.
درضمن من برای هدفی که نمی‌خوامش جنگ و تلاش نمی‌کنم. 
چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم. 
- الان داری غیر مستقیم میگی چرا توی جنگ شرکت نکردی؟!
گیلاسش رو روی میز شیشه‌ای گذاشت و دستهاش رو در هم جمع کرد
- هیچ انسانی محض رضای خدا به کسی کمک نمی‌کنه! تو هم به خاطر من تا اینجا نیامدی! 
گیلاس دوم رو برداشتم و پاهام رو روی هم انداختم. 
- خودت ذهنت خرابه وگرنه من به خانواده احترام می‌ذارم!
سکه‌ی رو از جیب ردای طلایش بیرون کشید و اون رو بین دستش چرخوند
- باشه! اصلا کشتی نوح هم تو ساختی. 
به پنجره که برگهای سبز و شاخه‌های تنیده قابش شده بود نگاه کردم. 
واقعیت این بود که همه ما مثل اون موجودات جهنمی بودیم.
نافرمانی کردن برای یه فرشته سخته؛ اما نافرمانی کردن برای من عادی!
طمع سکه‌ش رو بالا انداخت و گفت: 
- چند ساعت دیگه مراسم شروع میشه نمی‌خوای اماده بشی؟ 
از جام بلند شدم و خودم رو کش دادم
- جای جذابی نیست که برای رفتن بهش مشتاق باشم.
و ارومتر زمزمه کردم
- مخصوصا که برگشتی در کار نیست...

#_#_#_#_#_#_#_#_#_#_#_#_#_#_#_#_#

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^

( پارت بیست و دوم)

نیم دایره‌ی که هارمونی از ابی و بنفش شفاف بود حداقل بخش اعظمی کشور چین دنیای فانی رو به خودش اختصاص داده بود. 
اگر قرار بود جایی برای انتشار انرژی منفی جنگ پیدا کنم این قطعه از زمین بهترین بود! 
تراکم بالای جمعیت و ارتباطش با قسمتهای دیگه زمین توی گسترش فلاکت بدبختی خیلی موثر بود! 
- فرمانده؟ 
به سمت زمین سبز حرکت کردم سه تا از بهترین سربازهام مثل ردای کهنه و پاره پشتم شناور بودن. 
هیچ وقت اونها رو به جنگهای برزخی نبردم چون مطمئن بودم اهورا به جهنم تبعیدشون میکنه و بعد اینکه بفهمه سربازهای من بودن کلی قرار ناراحت بشه.
- نگهبانهای بخش شمالی رو بیشتر کردید؟
عارض با صدای نازکش جواب داد
- نگهبانها دو برابر شدن؛ اما هنوز اقدامی از طرف بهشت صورت نگرفته! 
روی یه صخره بزرگ ایستادم و به جنگلی که زیر صخره‌های اطرافم بود نگاه کردم بوی سنگهای خزه بسته صخره‌ها تا به اینجا هم میامد.
- بهشت رو دست کم نگیرید الان اتفاقی نیافته چون توی میدون جنگ مبارزه شروع نشده.
به ضلع جنوبی برید و مواظب عفریته‌های توی لایه باشید! 
عارض مثل همیشه به جای همه اطاعت کرد و هر سه قامت محو شدن.
به فضای نامعلومی که لایه بلعیده بود نگاه کردم بعد مبارزه زمین توی بدترین اوضاع خودش فرو میره!
مشام تیز شد بوی اتش میامد؛ اما مشکل اینجا بود که اتش به تنهایی هیچ بوی نداشت و همیشه باید بوی چیزی که درش می‌سوخت همراهش باشه! حداقل تو زمین که اینطور بود.
دستم رو روی دسته شمشیرم گذاشتم و سریع به پشتم برگشتم.
با دیدن گوله‌ی اتیشی که پیپ سیاهی رو پر می‌کرد رگهای چشمم تنگتر شد
- عتیق؟ تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟ الان هاست که سر کله بهشتی‌ها پیدا بشه!
بدن سیاهش رو که به شکل یه پسر نوجون بود از بین اتش بیرون کشید و پک عمیقی به  پیپ سنگیش زد. 
- من وسط جنگل سنگم همه جنها توی جنگل دریا پرسه می‌زنن بعدش من یه کاتبم با من کاری ندارن تو به فکر خودت باش!
ابروم رو بالا انداختم و روبه روش جلوی اتشی که روی زمین سنگی می‌سوخت نشستم.
دود سفید تنباکوش رو بالا فرستاد و بوی تنباکو سوخته فضای سنگی و مرتفع صخره رو فرا گرفت. 
- تو خیر سرت مگه فرشته متلقی نیستی؟
دهنش رو نیه باز کرد و اهی کشید. 
- نه بابا طرف مرده منم فعلا پشت چراغ قرمزم. 
درختهای که تیکه تیکه روی پهنای صخره‌ها سر به فلک کشیده بودن رنگ‌امیزی زیبایی رو خلق می‌کردن.
- چرا چرت میگی اگر مرده بود که تو باید پیش نهی منکر نامه اعمالش رو می‌خوندی! 
دمش رو روی هوا چرخوند و همین طور که پیپ گوشه لبش بود گفت: 
- دِ نمرده دیگه! زندگی نباتی داره این دکترها بهش دستگاه وصل کردن هنوز زنده است. 
حسابی حرصی بود به سر و وضعش اشاره کردم 
- این قیافه اون انسان؟ 
دود غلیظش رو مثل حلقه بیرون فرستاد
- اگر دم و شاخ، ‌بالم رو فاکتور بگیریم رنگ هم که زیاد مهم نیست اره قیافه نکبت خودش!
کلاه ردای بنفشم رو پایین انداختم و گفتم:
- دلت انگار خیلی از دستش پره.
پاهاش رو روی هم انداخت و پیپش رو توی دستش چرخوند.
- اره به جون همین ابومره قبل این بچه سرتق و یه دنده فکر می‌کردم فقط مادر ترزا وسوسه‌های من به یه ورشم نیست! کاش همه ادمها مثل هیتلر حرف گوش کن بودن دنیا میشد جهنم! اصلا من رو چه به این کارها نگاه کن دستم رو از بس مسخره بازی این ادمها رو نوشتم انگشتم پیله بسته!
تارموهای حالت دارم رو بالا فرستادم و گفتم:
- اخرین باری که جهنم بودی هیزم رو سه برابر قیمت اصلیش داشتی می‌فروختی همین شد شیطان دوباره انداختت بیرون!
پیپش رو دوباره گوشه لبش گذاشت و با عصبانیت گفت:
- بابا چهار تا دونه چوب که این حرفها رو نداره! من خودم اتش بیار جهنمم!
دستم رو روی چونه‌م کشیدم اخرین باری که دیدمش تقریبا سیزده سال پیش بود.
- میگم تو عادت نکردی؟ این همه مدت با ادمها بودی!؟
- ای بابا اکی جون ادمها مثل خمیر بازی میمونن هر دوره یه جورن! هر دوره یه اخلاق یه خلق و خو یه تفکر یه عقاید هعی! 
این جماعت مردم خواب به خودشون رحم نمی‌کنن منتظرن خدا بهشون رحم کنه! باورت میشه گاهی کارهای بدی که انجام میدن از پیشنهادهای منم بهتره! 
شونه‌ی بالا انداختم و گفتم: 
- من که زیاد با ادمها سر کله نزدم ولی می‌دونم ادمها واقعا ارزشش رو نداشتن!
دم سیاهش رو برداشت و سر تیزش رو نوازش کرد
- خوب منم تا به حال کار خوبی انجام ندادم تازه همیشه باید از اون فرشته نجس کنارم دستور بگیرم فرشته هم انقدر خر؟
تک خنده‌ی کردم و گفتم:
- رقیب رو میگی؟ اون بدبخت که صداش در نمیاد.
بشکنی زد و با اتیش انگشتش اشارهش دوباره پیپش رو روشن کرد
- اره همون زبون بسته نفهم رو میگم هی دفترچه‌م رو چک می‌کنه ببینه گناهای توبه کردشون رو پاک کردم یا نه! اصلا می‌دونی چیه از وقتی عزازیل شد ابلیس خوش شانسی به ابوکردوس پشت کرد.
 لایه شفاف روی نیم دایره محافظ مثل موج دریا توی سطح منحنیش پخش میشد. 
- الان این قر قرهات به خاطر اینکه نمی‌تونی بیای جهنم؟ شنیدم اون سری که مامور اینترنت بودی حواست پرت شده فیلتر سایت بهشت رو برداشتی بچه دیوها حسابی اغفال شدن.
سرش رو خاروند و با بیخیالی گفت:
- من که از اول گفتم اینترنت به درد بچه‌ها نمی‌خوره لوسیفر گوش نکرد بعد یه جور میگی انگار فیلتر شکن اختراع نشده.
شعله‌های اتشی که بدون اتش شناور بودن جلوی پام تکون می‌خوردن.
- اهان پس فروختن اب پرتقال به جای اکسیر فلاکت و بدبختی هم الکی بود؟ یا اخرین بار سوسک رو رنگ کردی جای عقرب به دیوهای شکنجه داده بودی چی؟ تو برزخم کم خرابکاری نکردی سر قاطی شدن لیست اسامی یه پنج و شش تا دیو اشتباهی از تو دستشون دهن در امده بود!
انگشت اشارهش رو تکون داد و گفت:
- هعی هعی دستگاه دهن گذاری خراب بود به من چه؟ بابا انقدر سخت نگیر همون طور که فرشته بودن تو بهشت خیلی عجیب نیست شیطان بودن توی جهنم هم کار غیر عادی نیست فقط ادمها دارن حال می‌کنن وگرنه ما از اولشم سر کاریم!
پژواک بوق شروع مبارزه حتی از پشت لایه محافظتی هم مشخص بود بلافاصله بعد از دمیده شدن اون شیپور صدای رعب‌اوری از اسمون بلند شد نگاهم رو به بالا گرفتم و به محض شروع شدن صدای بالها لایه محافظ حرکت شفافش نامنظم شد.
- هوم انگاری مهمون ناخونده داری!
برای اخرین بار بالهای سیاهش رو نگاه کردم و بعد از زمزمه " باید از اینجا بری "  با پرشی به سمت بالا رفتم.
تراکم ابرهای سیاهی که هر لحظه بیشتر میشد نشون میداد مبارزه شروع شده جنگ بدون قانون! 
ابرهای پفکی رو کنار می‌زدم و از میون سدهای بخار سرد می‌گذشتم تا اینکه بالهای سفید فرشته‌ی ثابتم کرد انگشت اشاره‌م رو روی هوا تکون دادم و وردی رو روی هوا نوشتم و به سمتش فرستادم به محض اینکه طلسم نفرت به بالهاش کوبیده شد با شدت به سمت اسمون هفتم و بالا کشیده شد. 
خوب این همیشه در مورد تمام فرشته‌ها کارساز بوده به وجود سفیدشون کمی کینه و نفرت اضافه می‌کردی بهشت اونها رو فرا می‌خوند و تمام!
بدون دردسر اونها رو دور می‌کردم و فقط باید ورد رو درست به سمتشون می‌فرستادم.
- شیطان در کار بهشت دخالت نکن! 
اهی کشیدم و دستم رو روی پیشونیم گذاشتم خوب یه فرشته بود که متاسفانه فرق می‌کرد و این لوس بازیها روش کار ساز نبود. 
همین طور که اعع کشان به سمت صدا برمی‌گشتم گفتم: 
- ولی کسی که داره مداخله می‌کنه شماها هستید! 
خواستم با نگاهم فخر بفروشم؛ اما از تعجب روی بالهاش ثابت موندم مطمئنم چشمهای سفیدم حسابی درشت شده. 
اهورا بال دومش رو باز کرده بود! مطمئنم دیونه شده هر کی ندونه من که می‌دونم اون بال فاسد و مهر شده استفاده‌ ازش می‌تونه جسمش رو به مرز تیکه تیکه شدن بکشه! 
- شما زمین رو به فساد می‌کشید انتظار ندارید که بهشت ساکت بشینه!؟ 
سنگهای رنگ وارنگ دسته شمشیرش یک دست سبز شده بودن چشمهام رو توی حدقه چرخوندم 
- تو هم انتظار نداشته باش کاریتون نداشته باشیم!
با انگش اشاره‌ش وردی رو روی پهنای شمشیرش می‌کشه و اون رو به سمتم می‌گیره
- پس قرار بجنگیم؟!
به تیغه ابی شمشیر نگاه می‌کنم بر عکس هر بار زره‌ جنگی تنش نیست با کنایه میگم: 
- قراری در کار نیست ما باید بجنگیم.
با سرعت از مابین ابرها می‌گذرم و به سمتش حمله می‌کنم. 
صدای کشیده شدن فولادهای شمشیر که بلند شد دفاع به موقعش متوقفم کرد به انعکاس تصویر توی پرده زلال چشمهاش خیره شدم همه چیز سرد و بی روح بود. 
چشم در چشمم فریاد زد: 
- اینبار اجباری درکار نیست،  من به سربازهام قول پیروزی دادم. 
زنجیره تیغه‌ی شمشیرها رو قطع کرد و به سمت پایین جهید و روی صخره‌ رگه رگه‌ی ایستاد. 
نباید می‌ذاشتم نزدیک لایه باشه رو به روش نشستم.
جای پام رو روی زمین سفت کرد و به سمتش حمله کردم، دوباره تیغه شمشیرم روی پهنای ابیش قفل شد و صدای برخورد شمشیرها توی جنگل پیچید. 
محکم به دسته شمشیرم فشار اوردم و گفتم:
- قولت مثل قسم دادن توی قعر جهنم میمونه!جایی که ایمان نیست قسم شک رو بر طرف نمی‌کنه.
ریل مسیر شمشیرها با فشار هر دومون  دوباره قطع شد و عقب رفتیم.
- خدای من توی قعر جهنم هم بخشنده است؛
تعلل نمی‌کنم و شمشیرم رو به سمتش تکون میدم ضرباتم رو هربار دفع می‌کنه.
هر دو حرکتهای بعدی هم دیگه رو از بر بودیم این جنگ پایانی نداشت. 
از جاش به سمت صخره بلندتری پرید به دنبالش بین درختهای سبز نشستم از دستهای افتاده‌ش استفاده کردم و ضربه با سرعتی به سمتش نشونه رفتم؛ اما خیلی سریع خودش رو کنار کشید و هوا رو به کام گسسته شدن به جای خودش کشوند.  
قبل از اینکه برگ سوزنی درختها از موج ایجاد شده تکون شدیدی بخورن شمشرم رو به سمت پایین گرفتم تا مسیر برند شمشیرش رو که از پایین به سمتم میامد رو بگیرم. 
از شدت فشاری که به هر دومون وارد میشد دونه‌های درشت عرق مهمون شقیقه و پیشونی‌ها شده بودن. 
نگاهم لحظه‌ی به دیوهای که پشت اون لایه شفاف هم دیگه رو وحشیانه قتل عام می‌کردن رفت لعنتی خیلی نزدیک شده بود.
- پس خدات کجاست ببین که انسانهای عزیزش توی جهنم چه زجرهای رو می‌کشن! 
برای فرار از مسیر ضربه‌ش که هدفش سست کردن پای تکیه گاه بود به عقب پریدم و مهلت پرواز به سمت اسمون رو بهش دادم. 
لعنتی زیر لب زمزمه کردم و همین طور که با زبونم دندون نیشم رو لمس می‌کردم به سمت بالا رفتم. 
نباید می‌ذاشتم این موش گربه بازی‌ ادامه پیدا کنه و اون من رو هر جا دوست داره بکشه؛ اما فعلا مجبورم دنبالش کنم!  
دقیقا بالای سطح لایه محافظ و بین ابرهای پفکی و خاکستری رنگ پرواز می‌کرد و بالهاش بخارهای سرد رو پراکنده می‌کرد.
هوای سرد عرقم رو کاملا خشک کرده بود و بوی بخار از بوی خزهای قدیمی اذیت کننده تر بود. 
دوباره شمشیرم رو توی دستم چرخوندم و به سمتش یورش بردم اینبار پهنای شمشیر ابی که نیمی دیگرش از کف دست اهورا نیرو میگرفت جلوم رو گرفت. 
یکی از مشکلات جنگ در اسمون این بود که نمی‌تونستی از زمین نیروت رو تضمین کنی و صد در صد حریف بالهای سفید هرچند با تک عضو سیاه و فاسدش نمی‌شدی. 
موهای سفیدش براقش برق عجیبی رو روی شمشیرها انعکاس می‌داد. 
- انسانها خودشون تصمیم می‌گیرن! 
بدون مکث گفتم: 
- اما خدا می‌خواد که اونها اونجا باشن چون اون تقدیر رو نوشته! 
فشار بالهاش کم شد و از زیر تیغه شمشرم که نزدیک بود سر شونه‌ش رو زخمی کنه پایین رفت.
- شاید خدا تو تقدیرشون نوشته هر کاری خودش انجام بده! 
چیشی کشیدم بدی بعدی که جنگ در اسمون داشت این بود که رقبیت رو نمی‌تونستی جایی گیر بندازی!
با سرعت به سمت پایین پرواز می‌کرد به دنبالش تا لایه شفاف محافظ کشیده شدم این داشت چیکار می‌کرد سرعتم رو بیشتر کردم تا از مسیرش منحرفش کنم اگر ادامه بده وارد لایه میشه! 
نکنه می‌خواد من رو به اونجا بکشه، اون لایه ورود یه طرفه داشت و صعب الخروخ بود!
 

£:£:£:£:£:£:£:£:£:£::£:£:£:£:£:£:£:£:£:

ویرایش شده توسط Aryan-Boy

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

@[email protected][email protected][email protected][email protected][email protected][email protected][email protected][email protected][email protected][email protected][email protected][email protected]

( پارت بیست و سوم)

سرعتم رو کمتر کردم و سعی کردم فاصله‌م رو باهاش حفظ کنم از فرشته‌ها همچین فریبهایی بعید بود! اخه اونها همیشه از جنگ شرافت مندانه حرف می‌زنن!
اگر قصدش گیر انداختن من نبود پس نکنه خودش قرار بره اونجا؟ 
مغزم شروع به تحلیل کرد سنگهای یک رنگ دسته شمشیرش، نپوشیدن زره مهر کنندهش باز کردن بال سیاهش! 
با نتیجه‌ی که از این حرکاتش به ذهنم رسید فقط ارزو کردم که انقدر احمق نباشه!   
اما اون احمق بدون توقف و مکثی وارد محوطه شیشه‌‌ی میدون مبارزه شد. 
قبل از اینکه ناخواسته وارد بشم سریع خودم رو عقب کشیدم و بابهت به لایه منحنی زیر پام نگاه کردم با خودم زمزمه کرد 
" فرشته خر "
به دور شدن بالهای دو رنگش خیره شدم باید می‌رفتم دنبالش این مثل یه ریسک بزرگ بود!  قبلش غیبتم رو باید به افرادم اطلاع بدم.

سوت نقره‌ی که به کمربند چرمیم بسته شده بود رو ازاد کردم و توش دمیدم صدای تیزی چندین بار توی سطح جنگل اکو شد با صدای سوت دوم مطمئن شدم پیامم رو دریافت کردن از بالا توی لایه رپ نگاه کردم باید واردش می‌شدم. 
اهی کشیدم اهورا اگر از خربازی که می‌خوای بکنی زنده بیرون بیای خودم می‌کشمت!
چشمهام رو بستم و اروم از لایه که حس گذشتن از پوست پیاز رو داشت رد شدم. 
و در مرحله اول بوی شدید سوختگی و دود باعث شد سریع پلکهام از روی هم بپرن.
اتش و اعضای تیکه تیکه شده بدنهای هزار رنگ هر کدوم طرفی از زمین خاکی رها شده بودن و هرگز قابل تشخیص نبودن.
از بیرون اوضاع بهتر بود! واقعا صدای دهل از دور خوش
به خاطر شدت زیادی انرژی منفی انگار واقعا تیکه‌ی از جهنم روی زمین بود! مطمئنا ازاد شدن این همه انرژی می‌تونست زمین رو در فلاکت غرق کنه. 
باید زودتر اهورا رو پیدا می‌کردم با این سقف کوتاه گستره دید خوبی نداشتم بوش رو هم با اون بال سیاهش نمی‌تونم تشخیص بدم. 
چه وضعیت بد و به هم ریخته‌ی شده!
برق تیغه نقره‌ی تبر بزرگی که از سطح زمین به سمتم پرتاب شد از چشمهام دور نموند چون جثه یک متری و بزرگ تبر سرعتش رو کم کرده بود، زود متوجه شدم و جا خالی دادم. 
عجب این از کجا پیداش شد؟ از اندازه بزرگ تبر میشه حدس زد که فرد عظیم الجثه‌ی صاحبش بوده. 
تبر به سقف لایه برخورد کرد و بوم رنگ وار به سمت پرتاپ کنندش برگشت تا اون دیو خاکستری خودش رو تکون بده گوش تا گوش سرش برید و خونهاش روی زمین پاچید. 
پس این همون فرد گستاخ و متجاوز بود به جنازه سم دارش که روی زمین پهن شد نگاه کردم و گفتم: 
-حقت بود! 
باید زودتر اهورا رو پیدا می‌کردم این مبارزه هم که هر کی به هر کی بود معلوم نیست دوباره از کجا تبر سمتم پرت کنن!
حس بویایم رو به کار انداختم و بو کشیدم بوی نفرت، خون، انتقام و خودخواهی...
لعنتی اینجا نیست بوش رو پنهان کرده.
- هی تو بزدل بیا پایین باهم بجنگیم! 
 سرم رو به سمت منبع صدای نازک و گوش خراش چرخوندم و چشمهام رو ریز کردم این که همون بز تناقص یافته جلوی در جهنم بود!
همین طور که داشت با سمهای اسبیش یورتمه می‌رفت خنجری سرش رو شکافت و اون رو به زمین خاکی چسبوند.
پوفی کشیدم، سرم رو تکون دادم و بدون توجه به صدای جیغ جیغوش که هنوز من رو به مبارزه فرا می‌خوند به سمت جلو رفتم.
معلوم نبود ته این اوضاع به چی ختم میشد! 
شمشیرش رو روبه روش قرار داد و ورد مرگ رو زمزمه کرد و طلسم مرگ رو فعال کرد. 
تیغ شمشیر سبز شدم و پیچکهای سیاهی دورش کشیده شد. 
معلوم نبود باید چندتا دیو رو به درک می‌فرستاد باید اماده می‌موند.

***

الان میزون سه ساعت بود که توی این جهنم دره می‌گشتم و هیچ اثری از یه فرشته پیدا نمی‌کردم شدت انرژی منفی هر لحظه بیشتر میشد و من نگرانتر می‌شدم. 
بیخیال به دوتا عفریته‌ی که روبه روم ایستاده بودن و راه رو برام بسته بودن نگاه کردم و فقط کافی بود شمشیرم رو تکون بدم تا دود بشن و به هوا برن! 
تعداد دیوهایی که به درک فرستاده بودم از دستم در رفته بود اما هرچقدر جلوتر می‌رفتم تعداد کمتر میشد. 
ترجیح می‌دادم انرژیم رو مصرف نکنم و می‌ذاشتم خودشون هم دیگه رو نفله کنن! 
موهام خونی شده بود و دائم به پیشونیم می‌چسبید تقریبا با نصف جهنم رو درو شده بودم! 
وقتی اون دوتا عفریته کنار رفتن نگاهم به دیوار بلند و مخروبه ای که بین درختها گم شده بود افتاد مطمئنم این دیوار تاریخی اینجا نبود؛ اما لایه محافظتی مختصات همه چیز رو به هم زده بود. 
از شیب منحنی می‌شد فهمید اینجا تقریبا وسط لایه قرار داره! 
ناگهان از بالای دیوار جنازه بدون سر دیوی به پایین افتاد. 
مگه کدوم یکی از اعضای جهنم شرکت کرده بود که انقدر تکنیکی مبارزه می‌کرد! روی درختهای پنهون شده زیر اتش دود پریدم و با پرش بعدی خودم رو به سطح دیوار سنگی رسوندم. 
نیشخندی زدم بلاخره فرشته گم شده رو پیدا کردم. 
درحالی که سر دیو دیگه‌ی رو قطع می‌کرد بالهای دورنگش رو تکون داد و از جا پرید. 
شمشیرش رو جلوش گرفت و با دستمال کرمیش خونهای روش رو پاک کرد. 
- دیر کردی!
باحرص گفتم: 
- یه دیر کردنی نشونت بدم اون سرش نا پیدا! مگس زشت! 
اینبار اون بود که برای حمله کردن پیش قدم میشد شمشیرم رو بالا گرفتم تا حملهش رو دفع کنم؛ اما چون اون پرواز می‌کرد و من نشسته بودم اوضاع کمی برام سخت بود! 
هر دو مثل قبل نمی‌تونستیم به هم فشار بیاریم مشخصه اون هم حسابی خسته شده! 
یهو سدم رو شکستم از کنارش گذشتم و از پشت بهش حمله کردم روی هوا برعکس شد و جرقه‌های از برخورد فولاد شمشیرها روی سنگها قدمتی دیوار ریخت. 
به چشمهای برعکسش خیره شدم و با صدای دو رگه‌ی گفتم: 
- انقدر احمق نشدی که بخوای مهر سنگهای عدن رو بشکنی؟ 
با نوک تیغه شمشیرش چرخی زد دوباره رو به روم ایستاد 
- سرت تو کار خودت باشه! 
 

"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"^"

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡

(پارت بیست و چهارم)

ریل فشار شمشیرها به بالا تنه‌شون رسیده بود اگر فشارمون رو کم نمی‌کردیم شمشیرهامون از دستمون در می‌رفتن! 
اما اون قصد عقب کشیدن نداشت بلکه بیشتر از قبل فشار می‌اورد!
برای اینکه شمشیر بازوم رو زخمی نکنه فشارم رو زیادتر کردم اما شمشیرها تاب نیاوردن و روی زمین پرت شدم صدای برخورد اهن به سنگ مثل زنگ خطر بود!

 به محض اینکه خواستم به سمت شمشیرم بدوم اهورا اون رو برداشت و مغزم فقط دستور برداشت شمشیر اون رو بهم صادر کرد. 

چرا شمشیر من رو برداشت؟ چی داره تو اون مغز فندقیش می‌گذره. بلاخره بالهاش رو بست و روی زمین نشست عقب رفتم و سریع گارد گرفتم. 
- هعی؟ مگه نمی‌بینی اون شمشیر منه؟ 
نگاهش به سمت راست چرخید و اروم گفت: 
- نیم ساعت مونده! 
به نور مالا مال خورشید که نارنجی شده بود نگاه کردم. 
دوباره ادامه داد
- و هیچ خوبه هم زنده نمونده! 
نفس عمیقی کشیدم انرژی منفی به بالاترین حد خودش رسیده بود! 
گارد جنگیم رو رها کردم و شمشیرش رو توی دستم جا به جا کردم.
چشمهام که بهش افتاد متوجه شدم بال سیاهش داره تجزیه میشه و بالهاش رو نسیم بی جونی با خودش می‌برد و بالش اروم اروم داشت محو میشد.
- هعی اهورا بالت رو ببند وگرنه فسادش به اون یکی بالتم سرایت می‌کنه!
اما اهورا بی خیال به شمشیرم زل زده بود و نور سبزش توی صورتش می‌تابید!
با زبونم روی دندون نیشم کشیدم و به سمتش قدم برداشتم. انگار تا نزنمش به خودش نمیاد.
بی توجه به من با هر دو دستش دسته شمشیرم رو لمس کرد می‌خواست چیکار کنه؟ چرا انقدر امروز همه چیز عجیب شده بود.
شمشیرم رو با یه حرکت ناگهانی به سمت خودش نشونه رفت و بدون هیچ لرزشی اون رو در بدن خودش جا داد!
چشمهام تا اخرین حد ممکن باز شد اون.. چیکار کرد. وقتی روی زمین افتاد تازه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده!
به سمتش دویدم واقعا توان فریاد زدن رو نداشتم وقتی تیغه  سبز شمشیرم رو نگاه کردم زانوهام سست شد و کنارش افتادم لعنتی یادم رفته بود نفرین مرگ رو باطل کنم.
از گوشه چشمش خونی به پهنای صورتش قل خورد بهم نگاه کرد و بریده-بریده گفت:
- دلم برای کسی که تا به حال ندیدمش خیلی تنگ شده!
یقه‌ ابی ردای ساده رو چنگ زدم اخر کار خودش رو کرد می‌خواست انرژیش رو از طریق  شمشیرش کاملا استخراج کنه  سرش فریاد زدم
- چیکار کردی احمق؟ اصلا می‌دونی داری چیکار می‌کنی؟ اهورا با تو ام!

تا به خودم بیام  ردای سیاهم از پشت کشیده شد و محکم به زمین خوردم. 
سرم رو بالا گرفتم و روی دوتا دستهام بند شدم این فرشته تو این اوضاع اینجا چیکار می‌کرد؟ به هر جال عمرا بتونه اینجا دوم بیاره انرژی منفی خیلی زیاد شده!

فرشته با فریاد خطاب بهم گفت:
- دست کثیفت رو بهش نزن!
مبهوت به خونهای روی دستم زل زدم نفسم نیمه بالا میامد انرژی مثبت اهورا نفس گیر بود
اون فرشته با شناختن شمشیرم به سمتم خیز برداشت یقه‌م رو چنگ زد و به زمین کوبیدتم 
- چطور تونستی؟ هان؟
خواستم بگم کار من نبود خواستم بگم منم این رو نمی‌خواستم اما اون انگار به سیم اخر زد بود
دستش رو بالا اورد و محکم توی صورتم کوبید و همراهش فریاد زد 
- لعنتی شما شیاطین چرا انقدر قدر نشناسید!؟ اون از ابلیس این هم از تو.
به پسر روبه روم زل زدم انگار هیچ حسی نداشتم حتی لرزش دستهام رو هم نمی‌تونستم کنترل کنم!
دوباره با مست توی صورتم کوبید و با عصبانیت داد زد
- اون احمق به خاطر تو خودش رو قربانی کرد چون فکر می‌کرد لایق زندگی کردنی؛ اما تو لایقه نفس کشیدنم نیستی چه برسه به یه بال!
ابروهام بالا پرید سرم درد می‌کرد و حرفهای کنایه دار این پسرک  باعث تیر کشیدن سرم میشد. 
سر شونه‌هاش روگرفتم به زمین کوبیدمش و بلند تو صورتش فریاد زدم 
- درست حرف بزن بال چی؟ زندگی چی؟

متقابل کارم اینبار من بودم که به زمین سفت این دیوار قدیمی و بلند کوبیده می‌شدم.
- یعنی تو انقدر احمق بودی که تو این سالها نمی‌دونستی اون دیوی که باید ترور می‌شدی و اهورا جونش رو بهت بخشید تو بودی؟ تو همون دیو کثیفی بودی که بخاطرش بهشت به طبقه اول جهنم تعرض کرد چون یه دیو جنگ خیلی خطرناک بود و باید نابود میشد. خصوصا که یکبار تا بهشت امده بود!

~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...