رفتن به مطلب

رمان بالاچ/omaayکاربر انجمن نودهشتیا


Omaay
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: D+

ارسال های توصیه شده

                       بالاچ

نویسنده : omaay

      ژانر :عاشقانه ،تراژدی

                  خلاصه: غیرت و مردانگی سرخی خون جوانان این مرزو بوم است ، حال آن مردی که از اول با غیرت و مردانگی خوگرفته باشد و با آن در لحظه رشد کرده باشد چه می شود؟!می شود مردی از دسته ی مردان نایاب، از آنان که جان می دهند سر ناموس ،جان می دهند سر وطن ،جان می دهند سر...؟؟

     ساعات پارت گذاری: نامشخص

هدف: دوست دارم در مورد قشر بلوچ بنویسم چون به نظرم زیاد به آن‌ها پرداخته نشده!

     مقدمه: زیباست  بودن در تضادهایی که به تفاهم می انجامد 

زیباست شکوفه زدن عشقی دور از انتظار 

زیباست، زیباست، زیباست! اصلا کل این دنیا زیبایست. فقط چشمانی عاشق می‌خواهد تا زیبایی ها را ببینی. برای چشم عاشق زشت ترین زشتی هانیز زیباست. پس بیایید عاشق باشیم تا زیبا ببینیم!

سخنی با مردمان بلوچ

در همین اول کار از بلوچان عزیز معذرت می خواهم اگر نوشته ای در خور شان و منزلتشان نیست من بلوچ نیستم و اگر یک بلوچ بودم  با جان و دل به بلوچیتم افتخار می کردم ،بلوچ یعنی اصل و نصب یعنی ریشه، بلوچ یعنی اصالتی به پهنای تاریخ  .ما مردمان ایران زمین به داشتن چنین  خواهر و برادرانی افتخار می کنیم ،خوشحالم که با شما در یک کشور زندگی می کنم این برای من و امثال من مایه ی مباهات است،این کتاب فقط یک داستان زایده ی تخیلات این بنده ی حقیر است  و اگر ایراداتی دارد به نابلدی اینجانب ببخشید .

 

 

ناظر:   @Asma,N

ویراستار: @ Aytak☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • پاسخ 134
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

-  حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟

با این سوال مونا به خودش  امد  و نی ای که زیر دندان هایش  مچاله می‌شد را رها کرد.

- نمی‌دونم  فعلا که از شانس بدم  آخرین انتخابم شد تنهاترین گزینم.

دوباره شروع کرد  به خوردن آبمیوه  اش  ولی اصلا نمی‌خورد  از روی غیض   فقط نی آبمیوه را با دندان‌هایش فشار می داد.

مونا عصبی شد و آبمیوه را از جلوی صورتش کنار کشید که نی توی دهانش  ماند و صحنه ی مضحکی به بار آورد با چشمانِ سرزنشگر مونا نی را از دهانش بیرون کشید و دستش  را زیر سرش گذاشت و به او چشم دوخت. 

- حالا این‌قدر آیه یاس نخون! انشاالله    راه چاره پیدا میشه.

ستاره از  امیدواریه دختر روبه رویش به تنگ آمد  و  با پرخاش گفت:

- کدوم راه چاره  مونا جان کدوم؟ تو به من بگو.

-  چرا عصبانی میشی دختر؟ خانوادت خیلی دوست دارند نمی‌زارند این همه تلاشی که تو کردی به باد بره،  الان دو سال تموم که منتظر چنین روزی هستی خداروشکر پدرت هم  موافق صدرصد این موضوع، حالا مادرت و کیان می‌مونه   که   نگرانشون نباش خدا بزرگه موافقت می کنند.

از خودش  و عصبانیت بی موقعه اش خجالت کشید پس با درماندگی گفت:

- این هفته آخرین مهلت .

- می‌دونم.

- آخه جا قحط بود.

- نگو دختر اون‌جام خوبه.

- آخه چیش خوبه؟ کم از جرم و جنایتاشون شنیدیم، کم از سر بریدن زن و بچه‌ی مردم شنیدیم و دیدیم خب خانوادم حق دارند مخالفت کنند بلاخره من بچشونم  هر چی نباشه دوستم دارند. 

ستاره آهی کشید و ادامه داد:

- هی... اصلا بیخیال دوباره تلاش می کنم و این دفعه درست انتخاب می کنم .

 با این حرف ستاره،  مونا یک دفعه مانند آتشفشان فوران کرد و گفت:

- می‌فهمی چی داری میگی؟ دوباره    تلاش کردن یعنی دو سال منتظر موندن، انگار یادت رفته دیر یا زود باید به یه خواستگار جواب  بدی و بری پی کارت پس بی خود  صابون دو سال دیگه روبه دلت  نزن.

از شنیدن کلمه خواستگار اخم هایش را در هم کشید و گفت:

چی میگی    تو؟! من اصلا پی شوهر کردن نیستم.

- بله تو نیستی اما خاله جون زهرا و عمو جون حمید و... که تو رو برا پسراشون نشون کردن فکر نکنم  بزارند، بدت نیاد ها! ولی مادرتم زود از حرف این و اون تاثیر می‌گیره کافیه خالت بیاد بگه دختر که نباید تا این سن تو خونه بمونه خوبیت نداره اون موقع است که به آقا پسرش بله رو دادی و یه بچم تو بغلت گذاشته.

ستاره سرش را با دو دستانش محکم فشار داد و گفت :

- وای دارم سرسام می‌گیرم تو رو خدا  بدبختی های دیگم و به روم نیار.

مونا  چشم هایش را در کاسه چرخاند و گفت:

- حالا من چیزی نگم تو می‌تونی از واقعیت فرار کنی؟

هیچ جوابی نداشت که به این سوال مونا بدهد فقط با لبهای آویزان و صورت غمناک او را نگاه  می کرد که مونا ادامه داد :

- اگه عقلِ منِ دختر جون از نفوذ بابات استفاده کن و سریع برو دنبال کارهات تا بعدا یه پشیمونی بزرگ به بار نیوردی!

- فکر کنم حق با توئه! بهتره دست بکار بشم.

- آفرین گل دختر منتظر نباش دنیا بکامت بچرخه تو دنیا رو بکامت بچرخون.

مونا همین‌ طور منتظر نگاهش می‌کرد. انگار می‌خواست تاثیر گذاری حرفش را   در چهره ی دوست چند ساله اش  ببیند. با  لبخند  زدن ستاره  لب های مونا هم به لبخند شکفت  و آبمیوی بی کیفیت را دوباره جلوی صورت ستاره گذاشت و گفت:

- اگه می‌خوری مثل آدم بخور تا بریم اگرم نه که پاشو خانم خانما که داره دیر میشه!

ستاره باسر نه ای گفت و نی آبمیوه که توی دستش بود و با آن بازی می‌کرد را   داخل لیوان فرو کرد   و به مونا اشاره کرد که بروند، با هم دیگر  بلند شدند  و بعد از حساب کردن سفارشاتشان از کافی شاپ خارج شدند.

بی حرف کنار هم دیگر راه می‌رفتند. حرف های مونا مغزستاره را درگیر کرده بود‌.ستاره با خودش فکر کرد  واقعا حرف هایی که مونا می زند درست است. نکند چند وقت دیگه شوهر کند و اصلا آرزو و خواسته‌هایش   را از یاد ببرد و یک عمر با ناکامی هایش بسوزد و بسازد؟ نه ستاره  این زندگی را نمی‌خواست   ازدواج آخرین الویتش  در زندگی بود،  اگر به همچین چیزی دچار می شد واقعا دوام  نمی آورد. ستاره نمی‌خواست مثل یک آدم افسرده بچه‌هایی افسرده تر از خودش   را تربیت کند.

- کجایی دختر غرق نشی؟

این صدای مونا بود که ستاره را از عالم خیال به عالم واقعیت کشاند.

- هان چیزی گفتی؟

مونا   لبخندی زد سری تکان داد و گفت:

- میگم من از همین طرف میرم  توم مواظب خودت باش.

- کجا شما که خونتون طرف ماست !

مونا یک نگاه چپ- چپی  به او انداخت . تازه یادش امد با دست به پیشانی خود ضربه ای   زد و گفت:

- وای ببخشید اصلا حواسم نبود. برو بسلامت از طرف منم به خواهرت تبریک بگو.

- سلامت باشی گل! فعلا.

- فعلا.

ستاره و مونا از یکدیگر جدا شدند.مونا  به سمت خانه‌ی خواهرش که تازه زایمان کرده بود رفت مونا به دلیل مریضی مادرش که نمی توانست از دختر تازه زایمان کرده اش مواظبت کند به خانه ی خواهرش می رفت.و ستاره  به سمت خانه‌ی خودشان  راهی شد.  مونا یکی از بهترین دوست‌هایش  و البته تنها دوست صمیمی اش  بود. دختری خوش چهره و خوش قلب که هر کَس با نگاه اول شیفته‌ی اخلاق فوق العادش می شد، شاید دوستی این دو نفر  هم از اول بخاطر اخلاق خوب مونا بود وگرنه ستاره آدم دیرچسبی بود   و کم پیش می آمد  برای ارتباط با یک نفر  پیش قدم بشود.

حرف مونا که همیشه به او می گفت  : تو با این اخلاقت تو آینده مشکل پیدا می‌کنی بیچاره    اون کسی که مجبوره ناز تو رو بخره که تمومی نداره. را به یاد آورد و لبخندی روی لبهایش خودنمایی کرد .

 

@مدیر راهنما@مدیر ویراستار@مدیر منتقد

@همکار ویراستار

@Bhreh_rah@S.malkzad@Raha_yee@Otayehs@Pardis@yaldaw@Edna_b

@Qazal@Weird@parina@im._neurotic@im._.elif@F. Naseri@G.Ha@javadi_82@K.A@lavender@A..A@zahra.m@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
ویراستاری .Aryana.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

ستاره درب خانه را باز کرد و داخل شد. آن‌ها در یک آپارتمان سه طبقه زندگی می‌کردند. با همسایه‌هایی آرام و خوب، که به قول پدرش همسایه‌ی خوب نعمت است و هیچ چیز بدتر از همسایه‌ی مردم آزار نیست.

با این‌که ساختمان کوچکشان آسانسور نداشت و هر روز مجبور بودند کلی پله را بالا پایین  کنند، ولی طبقه‌ی آخر نشستن در این آپارتمان با صفا و نقلی به ستاره حس پنت هاس نشینی را می‌داد.

- سلام مامان خوشگلم. کجایی؟

ستاره از در زبان ریختن و چاپلوسی کردن وارد شد.

- این‌جام دختر توی آشپزخونه.

ستاره سریع به سمت اتاقش رفت و بعد از تعویض لباس قصد آشپزخانه را کرد او در مغز کوچکش تنهایی مادر   را بهترین فرصت برای انجام نقشه‌هایش می‌دانست. باید بدون حضور کیان مغز مادر را شست و شو می‌داد تا کارش سریع پیش رود پدرش که به خودی خود راضی بود آخر بعد از کلی انتظار به آرزوی چندین و چند ساله‌اش می‌رسید. کیان که نتواست این آرزو را برآورده کند؛ ولی حالا که ستاره در شرف برآورده کردنش بود، آرزویش را زیر پا نمی‌گذاشت؛ اما مخالفت‌های مادرش و موش دواندن‌های کیان، پدر را نیز کمی حساس کرده بود؛ ولی اگر سه   به یک می‌شدن، کیان دیگر نمی‌توانست کاری کند.

مادرش رو  به اجاق گاز ایستاده بود و آشپزی می‌کرد ستاره از پشت مادرش را بغل کرد و بوسه‌ای بر صورت مادر نشاند و گفت:

- چه‌طوری خوشگل خانوم؟

مادرش خندید و گفت:

- کم زبون بریز پدر سوخته.

- حقیقت رو میگم مادر جان! زبون نمی‌ریزم. شما خوشگل‌ترین و باحال‌ترین و پایه‌ترین مامان دنیایی.

- از کی تا حالا به این نتیجه رسیدی؟

ستاره زنگ خطر را احساس کرد. انگار مادرش بو برده بود، پس سریع با لودگی گفت:

- دستت درد نکنه مامان جون! مگه من اولین‌بارمه که با شما این‌طوری حرف می‌زنم؟ بشکنه استخون‌های این زبون که نمک نداره.

- ضرب المثل جدید می‌شنوم.

وقت خوبی بود که با مزاح حرف  دلش را بگوید پس گفت:

- بله دیگه، دختر پزشک داری ها! غیر از این همه خلاقیت انتظار دیگه‌ای ازش نمیره.

- چی؟

-چی، چی؟

- دختر پزشک! کی به شما اجازه داده بری دانشگاه که میگی پزشکی؟ دو سال دیگه درس بخون، اگه قبول شدی و رفتی اون موقع بگو پزشکم.

الان وقت عجز و لابه بود. باید از این تکنیک استفاده می‌کرد تا دل مادرش به رحم می‌آمد. پس به خودش حالت غمگینی داد   که دل سنگ را آب می‌کرد، چه برسد به مادر  که همین‌طور روز و شب برای بچه‌هایش دل می‌سوزاند. با این شیوه آغاز کرد.

- مامان تو رو خدا نگو، آخه چه‌طوری دلت میاد من عمرم رو پشت کنکور تلف کنم؟ آخه دو سال کم نیست که، من قبلاً دو سال عمرم رو گذاشتم. اگه دو سال دیگه هم بخوام منتظر بمون،م میشه چهار سال. مگه من چه‌قدر عمر می‌کنم که چند سالش  رو پشت کنکور هدر بدم؟ پس آرزوهام چی؟ شما دلت نمی‌خواد من رو موفق و خوشحال ببینی؟

فاطمه خانم که از نارحتی ستاره دلش به درد امده بود ظرف غذایش را رها کرد و به سمت ستاره برگشت و گفت:

- آخه دخترم، من که بد تو رو نمی‌خوام. جایی که تو قبول شدی، امنیت نداره. من چه‌طوری می‌تونم دو دستی بچه‌ی خودم رو بفرستم تو دل خطر؟!

- مادرم شما موافقت کن، کافیه من یه ترم اون‌جا درس بخونم؛ بعداً می‌تونم انتقالی بگیرم برای شهر خودمون. هزار راه هست مامانم. اگه انتقالی نشد، مهمان میشم واسه‌ی شهر خودمون یا یه شهر دیگه. درسته مهمان شدن هزینه داره، دیگه مثل دانشگاه دولتی نیست؛ ولی خب بلأخره کنارتون هستم. اگه اون هم نشد، همون اول کار می‌گردم یکی رو پیدا می‌کنم که از اون منطقه باشه شهر ما قبول شده باشه با هم جابه‌جا می‌شیم. ببین گلم، این همه راه داره.

- خب این‌کارها رو الآن انجام بده که اصلاً نخوای بری اون‌جا.

- مادرم، قربون قدت برم، من باید دانشجو محسوب بشم که بتونم این کارها رو انجام بدم یا نه؟ آخه اگه دانشجو نباشم چه‌طوری این‌کارها رو بکنم؟ شما به من بگو، مادر به‌خدا من دیگه تاب پشت کنکور بودن ندارم. من این‌قدر زحمت کشیدم که دیگه جونم نیست دوسال دیگه از همه چی بزنم. تو رو خدا راضی نباشید به بدبختی من. درسته دانشگاهش توی منطقه‌ی خوبی نیست؛ ولی یکی از معتبرترین دانشگاه‌های ایران، اون‌جا هم مثل بقیه‌ی دانشگاه‌های خوب خوابگاه داره. خوابگاه‌ها هم که نزدیک دانشگاه، من قول میدم توی این مدت راهم رو کج نکنم. فقط همین راه رو برم و بیام بعد هم، ناامنی‌ها بیشتر توی مرزِ، من که وسط استانم.

- آخه... .

- آخه نداره عزیز دلم! تو رو خدا کیان رو راضی کن. بابا که راضیه، کیان این وسط می‌مونه که اگه شما بهش بگی، راضی میشه . شما بگی روتون رو زمین نمی‌ندازه.

ستاره که اثرات راضی شدن  را در چهره‌ی مادرش می‌دید، در دلش کارخانه‌ی قند راه افتاده بود که با حرفی که مادرش زد یکهو وا رفت:

- من باید فکر کنم.

ستاره فکر کرد اگه مادر فکر کردن را بهانه کند و از آن طرف دیر برسد، دیگر کاری از پیش نبرده و آن‌ها همه چیز را به قسمت می‌سپارند و می‌گویند "قسمت نبود ما موافقت کردیم زمانت از دست رفت و نتوانستی به دانشگاه بروی"  پس سریع رفت سراغ پلن دوم و با ناراحتی بیشتری گفت:

-  چه فکری مادر جان؟ من یک هفته بیشتر وقت ندارم. تو رو خدا تصمیم بگیرید به کمک کردنم. مگه شما خودت نمیگی نمی‌زارم مثل  خواهرم بشی؟ اگه نمی‌خوای منم مثل خاله لیلا بشم، بهم امید بدید. خاله چه‌قدر تلاش کرد و نشد؟ آخر کارش با اون همه مخالفت چی‌شد؟ شما که بهتر از من رنج کشیدنش رو دیدید.

اثرات غم در چهره‌ی مادر نمایان شد؛ اما به سرعت گفت:

- اون قضیه‌اش فرق می‌کرد. من هم در مورد ازدواجت گفتم هر کسی رو که خودت خواستی انتخاب کن.

- هیچ فرقی نداره که امیدت کجا ناامید بشه. چه توی ازدواج، چه توی تحصیل. من همه‌ی آرزوهام توی تحصیلم خلاصه میشه.  تو رو خدا زحمت‌های من رو پوچش نکنید.

همین طور به مادرش نگاه می‌کرد،  می‌خواست عمق کلامش را در چهره‌ی مادر ببیند. انگار خوب به هدف زده بود که مادر با کمی مکث گفت:

- باشه بزار ببینم  کیان چی میگه!

با این‌که از مخالفت‌ها و یک دندگی کیان می‌ترسید و حالا مادر جواب را به کیان مهول کرده بود خود را خوشحال نشان داد و سریع خود را به آغوش مادر رساند و گفت:

- مچکرم مامانی . می‌دونم رگ خواب کیان دست خودته. اگه تو جوابت مثبت باشه، همه چی حله.

- خیلی‌خب این‌قدر زبون نریز، جایی این‌ کارها بیا یه سالاد درست کن که توهم یه کاری کرده باشی.

- شما جون بخواه سلطانم.

دخترک شاد سریع به آماده کردن سالاد پرداخت با این‌که زیاد دختر اهل کاری نبود؛ اما باید رضایت مادر را جلب می ‌کد. مادرش همیشه سعی کرده بود او را دختری همه فن حریف بار آورد، با این‌که کار خانه داری را دوست نداشت؛ ولی به چم و خمش آشنا بود و این از درایت فاطمه خانم سرچشمه می‌گرفت.

@Asma,N@Bhreh_rah@Ariana@همکار ویراستار@الی بانو@بوقلمون@هانی پری@شقایق.نیکنام@Otayehs@Raha_yee@Edna_b@Im_mdi@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

کش و قوسی به بدنش داد و از تخت پایین آمد. وقتی به دیشب و جریاناتش فکر می‌کرد، هم ناراحت می‌شد و هم خوشحال. اصلاً انگار حال دلش دست خودش نبود، خوشحال بود که بلأخره این ماجرای تو در تو کمی به نفع او پیش رفته،  و ناراحت به خاطر نگاه‌های سنگین کیان. انگار این نگاه‌ها حرف بسیار داشتن. دیشب مادر سر شام کمی این پا و آن پا کرده بود و بلأخره موافقت نصفه نیمه‌ی خود را رسانده  بود و از کیان مشورت خواسته بود. یک جورهایی کیان را در دو راهی سختی گذاشته بود با آن حر‌های که در مورد خاله لیلا گفته شده بود و طرفداری به موقع این دختر سرتق از خودش و آرزوهایش و پدری که از اول هم موافق این جریان بود،  باد  موافق را همراه خواسته‌هایش کرده بود و حالا مانده فقط موافقت کیان و رفتن به سوی آرزوها.

- ستاره مادر، چه‌قدر می‌خوابی؟! پاشو دیگه!

این صدای مادر بود. منجی ستاره خانم که لبخند را به لبش آورد خندید و گفت:

- اومدم مامان.

ستاره سر خوش آماده شد تا به سر سفره‌ی صبحانه برود با خودش فکر می‌کرد آیا می‌شود امروز خدا کیفش را کوک کند و کیان هم جواب مثبت بدهد؟ وقتی به سر سفره رسید با کمال تعجب دید کیان هنوز خانه است و سرکار نرفته. سلامی کرد و گوشه‌ای نشست. مادر استکان چایی را مقابلش گذاشت با تشکری  شروع به خوردن کرد که صدای کیان باعث شد لقمه را در نیمه  راه پایین بیاورد و به او چشم بدوزد.

- ستاره جان، خواهرم، تو تصمیمت جدیه؟

ستاره می‌خواست جواب بدهد که کیان ادامه داد:

- نمی‌خوام الان به این پرسشم جواب بدی. یه حرف‌هایی رو همین‌جا در حضور مادر بهت  میگم خوب به حرف‌هام فکر کن اگه شب برگشتم و جوابت مثبت بود خودم قول میدم کارهات رو انجام بدم تا بری سر کلاست.

ستاره در پوست خود نمی‌گنجید؛ اما از طرفی حرف‌های کیان بو دار بود، شاید می‌خواست حرف‌هایی بزند که  کلاً ستاره را ناامید کند. با این حال ستاره چشمان مشتاقش را به دهان برادرش دوخت  کیان که آمادگی ستاره را دید گفت:

- همون‌طور که چیزهایی شنیدی  و دیدی اون منطقه یک منطقه مرزیه هر چیزی امکان داره اتفاق بیوفته، امکان داره گروه‌های تروریستی بیاند جلوی دانشگاه بمب گذاری کنند.

ستاره مثل قاشق نشسته پرید وسط و گفت:

- اما این‌ها همه‌اش مال قبل ریگی بود. الآن که دیگه ریگی اعدام شده و اون‌جا امنه.

کیان با چشمانی سرزنشگر به ستاره نگاه کرد که ستاره خجالت کشید و سرش را پایین انداخت و برای بی‌موقع حرف زدنش خود را در دل لعنت کرد. کیان  بدون توجه به حرف‌های ستاره ادامه داد:

- امکان داره توی خیابون که داری حرکت می‌کنی یکی یک‌ دفعه اسلحه در بیاره یکی و بزنه، شاید انتحاری ببینی، شاید درگیری پلیس و با قاچاقچی‌ها ببینی، شاید هم نه، هیچ کدوم از این اتفاق‌ها نیوفته. شاید بری اون‌جا نتونی انتقالی بگیری یا به هر شیوه‌ای برگردی این‌جا  و مجبور بشی هفت سال اون‌جا درس بخونی، شاید این هفت سال گل و بلبل بگذره شاید هم نه خیلی سخت، اون‌جا باید قوی باشی. دیگه ما کنارت نیستیم که ازت حمایت کنیم. خودت باید واسه‌ی خودت باشی از خودت حمایت کنی. هیچ کسی   نیست که کنارت باشه. از این‌جا تا اون‌جا تقریباً یک روز راه اگه کار داشتی من سریع نمی‌تونم خودم و بهت برسونم. میام، نه این‌که نیام! هر وقت کاری داشتی با سر میام؛ ولی  تا بیام طول می‌کشه. می‌فهمی که چی میگم؟ شاید خیلی از اتفاقات دیگه هم وجود داشته باشه که من ذهنم هم بهش خطور نکنه. تو باید برای همه‌شون آماده باشی. قشنگ فکر کن ببین می‌تونی از پس خودت بر بیای یا نه؟

کیان کمی مکث کرد تا حرف‌هایش تأثیر خودشان را روی ستاره  بگذارند  بعد با یک یا علی بلند شد و گفت:

- یه چیز دیگه، خیلی وقت نیست که قضیه عبدالمالک تموم شده هنوز طرافدارهاش هستن. من دیگه میرم توهم تا شب فکرهات و بکن.

این حرف‌های کیان ستاره را  به فکر وا داشته بود؛ اما  حسی درون قلبش باعث می‌شد که دلنگرانی‌های کیان برایش کم رنگ جلوه کند. اما به خودش قول داد که خوب به حرف‌های کیان  فکر کند و اگر یک لحظه احساس کرد نمی‌تواند، قید همه چی را بزند  و دوباره تلاش کند.

@Asma,N@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم 

حرف‌های کیان مثل خوره به   جانش افتاد. فکرهای گوناگون ذهنش را مشغول کرده بود. بدون این‌که بقیه‌ی صبحانه‌اش را بخورد، بلند شد و به سمت اتاق خود رفت و اصلاً صدای مادرش را نشنید که او را مخاطب قرار داده بود و می‌خواست تا صبحانه‌اش را تمام کند. دنبال راه چاره بود. دنبال کسی که بتواند آرامش کند هیچ‌کَس  بهتر از مونا نمی‌توانست این‌ کار را بکند. سریع گوشی تلفن   را برداشت و به مونا زنگ زد.

- به سلام خانوم- خانوم‌ها! چه‌طوری؟

- مونا، می‌خوام ببینمت.

مونا از صدای در مانده‌ی ستاره فهمید که خبری شده ندیده غم را در چهره‌ی زیبای دوستش   احساس کرد.

- کجا؟ آدرس بده تا بیام.

ستاره از این‌که مونا این‌قدر درک بالایی دارد، لبخند به لب آورد و گفت:

- بیا کتابخانه.

انگار وضعیت خراب‌تر از آن حرف‌ها بود. آخر مگر کتابخانه جای حرف زدن است؟ نمی‌دانست این دختر جای ساکت و آرام می‌خواهد یا دلش درد و دل می‌طلبد.

- چی میگی دختر؟ اون‌جا که جای حرف زدن نیست، هی باید صدای هیس- هیس بقیه رو تحمل کنیم. من میگم بیا پارک سر کوچه، من هم تا ده دقیقه دیگه اون‌جام.

- باشه.

ستاره یک لباس سرسری پوشید و خیلی سریع با اجازه و خداحافظی از مادرش از خانه خارج شد به ورودی پارک که رسید مونا را دید با آن مانتوی زیبای پرتغالی رنگش  روی نیمکت نشسته و با درختان پشت سرش هارمونی زیبایی به راه انداخته بود سر پایین مونا خبر از در فکر بودن او می‌داد. یک لحظه از این‌که مونا را خبر کرده، پشیمان شد. این دختر خودش مشکلات زیادی داشت دیگر مشکل او را کجای دلش می‌گذاشت؟! خواست برگردد؛ ولی زیر لب گفت حالا که او را تا اینجا کشانده ام حداقل بگذار حالی از او بپرسم. کش چادرش را صاف کرد و با قدم‌هایی آهسته به سمتش رفت.

- سلام.

مونا که تا آن لحظه متوجه‌ی او نشده بود، سرش را بالا گرفت. گفت:

- خوبی دختر؟ چی‌شده؟! چه‌خبر؟ چرا این‌قدر ناراحت بودی؟

ستاره از این دلنگرانی‌های خواهرانه‌ی مونا لبخندی زدو کنار او روی نیمکت نشست  با یک نفس عمیق گفت:

-هوای خوبیه نه؟! من همیشه شهریور رو دوست داشتم.

مونا که متوجه شده بود حال روحی ستاره خوب نیست،  خواست او را از این حال و هوا در بیاورد.  گفت:

- آره واقعاً هوای خیلی خوبیه، یک هوای خوب و دو دیوانه روی نیمکت.

این حرف مونا لبخند را بر لبان ستاره آورد ستاره با خنده گفت:

- عجب اسمی انتخاب کردی. مگه رمان یا فیلم سینمایی یادم به سیزده گربه روی شیروانی افتاد.

انگار بر لبان دخترک قفل زده بودن تا از مشکلش چیزی نگوید. دوست همیشه همراهش ناراحت شد و گفت:

نمی‌خواد برای من این‌قدر طفره بری. لطفاً بگو چی‌شده؟

لبخند بر لبش خشک شد نگاهی در چشمان درشت  کشیده  و قهوه‌ای رنگ دوستش انداخت  هیچ‌وقت به زیبایی این چشم‌ها پی نبرده بود؟! یا می‌دانست زیباست؛ ولی امروز جور دیگری جلوه می‌کرد خودش هم مانده بود. نگاه از چشمانش گرفت  و به تک تک اجزای صورتش دوخت. شاید می‌خواست تصویر زیبای  این چهره را در خاطراتش ثبت کند بلأخره اگر رفتنی بود، باید برای روزهای دل تنگی ذخیره‌ای داشته باشد. خدا را چه دیدی! شاید قرار بود روزهای زیادی را تنها باشد. مونا از این نگاه‌های خیره به تنگ آمد با دست سر ستاره را به طرف حوضچه‌ی وسط پارک برگرداند و گفت:

- معلوم هست چت شده دختر؟! اون‌جا  اون وسط حوضچه رو ببین قشنگ تر از منه.

چه می‌گفت؟ او مگر حوضچه دل تنگی داشت؟! نگاهش روی حوضچه ثابت ماند. آری انگار آن هم دلتنگی داشت یه حوضچه‌ی آبی  با فواره‌ای به شکل شیر در وسطش که از دهان شیر آب بیرون می‌ریخت. با تکان دست مونا به خود آمد.

- تو رو خدا بگو چه مرگت شده. دارم از دلهره می‌میرم.

دلهره و نگرانی در چهره‌ی مونا به وضوح نمودار بود انگار با این خل بازی‌هایش واقعاً رفیقش را نگران کرده بود. سریع دست و پایش را جمع کرد و گفت:

- ببخش عزیزم! من همه‌اش برای تو دردسرم.

- چی میگی دختر؟ کی گفته تو دردسری؟ اصلاً این‌ها رو ولش کن. حالا سه ساعت می‌خوای به من ثابت کنی که دردسری. بگو ببینم چی‌شده؟

ستاره  نگاهی قدر شناسانه به رفیقش انداخت و گفت همه چیز را گفت. از اسرار دیروزش به مادر، از اجازه‌ی نصفه و نیمه‌ی او، از دلخوری کیان، از حرف‌هایی که امروز زده بود و بدجور مخ کوچک ستاره را به بازی گرفته بود. مونا با حوصله به تمام حرف‌های این دختر دوست داشتنی گوش کرد. بعد از تمام شدن حرف‌هایش گفت:

- خب دختر این که بد نیست.  به نظر کیان تو این‌قدر بزرگ شدی که بتونی برای خودت تصمیم بگیری.

- درسته؛ ولی می‌ترسم اشتباه تصمیم بگیرم.

- نترس خدا رو شکر خانواده‌ات از اون دست نیستن که بعدها اگه اتفاقی افتاد تو سرت بکوبن بگن با این انتخابت ما که گفتیم این‌جا به دردت‌ نمی‌خوره، تازه کیان هم که گفته اگه اتفاقی افتاد پشتت هستم.

- هی زهی خیال باطل! شاید این‌طوری نباشند؛ اما خصلت بدتری دارند. لج‌بازن، لجباز! کافیه لج کنن دیگه نمیشه به هیچ صراطی مستقیم‌شون کرد.

- حالا که خدا رو شکر با تو لجبازی نکردن، دارن با دلت راه میاند.

- فعلاً آره؛ اما از بعدش می‌ترسم.

- به دلت بد نده. خدا بزرگه.

انگار هرکَس  هر چیزی را در زندگی کم داشت.  فکر می‌کرد بقیه که آن مشکل را ندارند راحت‌ترین آدم‌های دنیا هستند هر کدام درد دل خود را گفته بود شاید مونا نمی‌دانست به موقعش پایش بیوفتد ستاره هم برای تصمیم اشتباهش مواخذه می‌شود. برای همین تا توانست به دخترک سردرگم  امید بخشید.

@Asma,N@Ariana @Banoo.Alashi@Bhreh_rah

@Otayehs@S. Gh@Edna_b@Im_mdi@Raha_yee@Weird@Qazal@yaldaw@Papillon@Damon.S_E@F. Naseri@N.a25@N.Mohammadi@M.gh@Lady.navel@K.A@javadi_82@hadise@G.Ha@Venus_m@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

- ببین عزیز دلم، به نظر من آدم تو محدودیت‌ها ستاره میشه اگه بتونی اون‌جا با سختی‌هاش کنار بیای و پیروز میدون باشی، کار درست رو انجام دادی. تو که بچه‌ی مذهبی هستی دیگه. چرا مذهبی‌ها که دوست دارند برند جاهای خطرناک و سخت تلاش کنند.

این مزه پرانی به موقع مونا انگار به مزاق ستاره خوش آمد که بلند شروع به خندیدن کرد و گفت:

- دختر این‌قدر مسخره نکن. والله من از مذهبی بودن یه چادرش و یدک می‌کشم. اون هم اگه  فکرهای جور واجورم نبود شاید اصلاً سر نمی‌کردم.

مونا یک تای ابرویش را بالا انداخت و لب‌های زیبایش را کمی به جلو داد و گفت:

- آره درست میگی. تو فقط چادرش رو داری وگرنه یه دختر مذهبی خوب می‌دونه که توی پارک نباید این‌قدر بلند بخنده که نظر جلب کنه. در مورد فکرهات هم شاید بعضی جاها حق با تو باشه.

مونا در فکرش حرف‌هایی را که قبلاً ستاره در مورد چادر پوشیدنش بیان کرده بود را مرور کرد. ستاره که از حرف بی‌پرده مونا خجالت کشیده بود لبش را به دندان کشید وگفت:

- آخ اصلاً حواسم نبود اگه مامانم این‌جا بود کله‌ام رو کنده بود.

- قربونش برم خاله دیگه خیلی حساسه، یادته اوایل به خاطر این‌که من مثل تو لباس نمی‌پوشیدم می‌گفت حق نداری با این دختره بگردی.

- وای آره من چه‌قدر  خجالتت و کشیدم یادش به‌خیر اصلاً به نظرم تو مذهبی‌تر از منی. اگه مامانم رفتار خوبت رو نمی‌دید و واقعاً پی‌ نمی‌برد که تو یه دختر فوق العاده‌ای، شاید هیچ وقت من و تو دوست نمی‌شدیم اصلاً یه‌جورهایی دید همه رو نسبت به مانتویی‌ها تغییر دادی.

مونا که از تعریف‌های خالصانه‌ی دوستش به وجد آمده بود، گفت:

- خدا رو شکر که در نظرت این‌طوری‌ام؛ ولی حالا لازم نیست این‌قدر باد تو پاچم کنی.

دو دختر جوان از ضرب‌المثل به کار برده شده شروع به خندیدن کردن. ستاره یک‌دفعه لبخند از لبش جمع شد و گفت:

- حالا چی‌کار کنم؟

مونا که در حال بلند شدن از روی نیمکت بود، دستی بر پشت مانتوی بلندش کشید و گفت:

- هیچی گلم، شکر خدا کن. اگه نظر من رو می‌خوای، برو به امید خدا فوقش یه ترم دیگه  برمی‌گردی. حالا اگه نشد سر یه ترم برگردی، باز هم امید داری که ترم بعدش برگردی. درسته سختی‌های زیادی داره؛ ولی مهم این‌که به آرزوت می‌رسی. حتی اگه بعدش هم نخوای دیگه ادامه بدی حدأقل دیگه تو حسرتش نمی‌سوزی که نرفتی، میگی تصمیم خودم بود. با این حال باز هم صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

ستاره با تکان‌های سرش حرف‌های مونا رو تأیید کرد بعد به حالت سوالی نگاهش کرد و گفت:

- کجا پاشدی؟

مونا چشمانش را در کاسه چرخاند و گفت:

- پاشو دختره‌ی بی‌کار ظهر شد همه که مثل تو نیستن من باید برم به زائو برسم  براش ناهار بپزم.

با این‌که حرف مونا به شوخی بود و سراسر با خنده بیان شده بود؛ اما ستاره خجالت کشید و سرش را پایین انداخت و از جایش بلند شد و با لبخند گفت:

- حق با توئه، بریم. 

تا خروجی پارک  هم قدم شدن. بیرون از پارک از هم‌دیگر خداحافظی کردند و هر کدام راه خود را رفتن. ستاره بعد از حرف زدن با مونا، کمی آرام گرفته بود و رفتن را بر ماندن مقدم می‌دانست؛ اما با این حال باز هم احتیاط را شرط عقل  کرد و به یک کافی نت در همان نزدیکی رفت.

ستاره وارد کافی‌تت شد و پشت یکی از سیستم‌های خالی نشست و کلمه‌ی سیستان و بلوچستان را سرچ کرد. اینترنت کند بود و عصابش را به هم ریخته بود. این روزها مردم برای ثبت‌نام یارانه  خیلی زیاد به کافی‌نت‌ها مراجعه می‌مردند تا فرم اولیه را بگیرند. از طرفی دانشجوها که باید انتخاب واحد می‌کردند و بقیه‌ی مصارفی که به فکر دختر حتی خطور نمی‌کرد. سرعت اینترنت پایین را پایین‌تر برده بود  ، دیگر کاسه‌ی صبر دخترک جوان داشت  لبریز می‌شد که نتایج جست‌ و جویش بالا آمد. اولین سایت بالا آمده، ویکی پیدیا بود. وارد شد. حالا هم باید کمی برای این صبر کند تا نوشته‌هایش بیاید و ببیند در آن استان مرزی، دنیا دست کیست؟!

@Aryana@S.malkzad@Habib@Edna_b@Weird@qazale@Raha_yee@Im_mdi@Y...asna@Paradise@99471045@Otayehs@N.a25@ℳ.R@Bhreh_rah@Venus_m@ملکه سکوت

 

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

خب طبق روال ویکی پیدیا باید اول با طول و عرض جغرافیایی  و جمعیت آن منطقه آشنا می شد که  دکتر بعد از این ما کاری به آن نداشت و سریع رفت پایین تر تا به مطالب بهتر برسد، انگار باهر چه پایین تر رفتن و بیشتر خواندن نور چشمان سیاه و جذاب دخترک بیشتر می گشت  که هر ببیننده ای او را از دور می دید متوجه خوشحالی مضاعفش می شد .

زیر لب شروع به خواندن کرد :

-زاهدان مرکز استان سیستان و بلوچستان است  این شهر در قسمت بلوچستان قرار دارد،نام پیشین این شهر دزدآب بوده که در زمان رضاشاه به زاهدان تغییر یافت این شهر از شمال به  شهر هامون ، از جنوب به شهر خاش ، از شرق به کشور های پاکستان و افغانستان و از سمت غرب به شهرستان فهرج منتهی می شود.

 حوصله ی این طول و تفصیل ها رانداشت اما با این حال صبوری به خرج داد ودر مورد شهر آینده ی درسی اش اطلاعات بیشتر کسب کرد، حال اگر این آینده به اندازه ی یک ترم دانشگاهی طول بکشد  باید اطلاعاتی داشته باشد یانه ؟!

مثل اینکه داریم به بحث علاقه مندی دختر جوان می رسیم ستاره زیر لب  کمی بلندتر از قبل شروع به خواندن کرد انگار میخواست صدایش درست به گوش هایش برسد تا هم با چشم دیده باشد و هم با گوش شنیده.

-ا ین شهر به دلیل مرکزیت استان دارای ساختاری  خدماتی بوده و شهری فرهنگی ، مذهبی و دانشگاهی محسوب می شودکه حدود شصت هزار نفر دانشجو در دانشگاه های سیستان و بلوچستان اعم از دولتی و غیر دولتی و علوم قرآنی مشغول تحصیل هستند پس این استان مرزی  از سرانه ی دانشجویی بالایی برخوردار است.

همین جملات کافی بود تا ستاره خانم در پس ذهنش بزن و برقصی راه بیاندازد که نگو و نپرس ،بزن و برقصی که بهترین ارکست ها هم به خود ندیده بودند باز به جستجویش ادامه داد تا شادی خود را بادیدن جملات باب میل کامل کند .

-دانشگاه های برتر سیستان و بلوچستان ،دانشگاه سیستان و بلوچستان معروف به دانشگاه ملی در بین مردم محلی ،دومین دانشگاه بزرگ از نظر وسعت در ایران می باشداز لحاظ اعتبار علمی یکی از دانشگاه های تراز اول ایران است.

دهنش از این همه تعریف در مورد شهری که این چند وقت بی دلیل و با دلیل  به  آن بد و بیراه گفته بود و بخاطر قبول شدن در دانشگاه پزشکیش خود را بدشانس ترین فرد عالم می دید باز ماند سریع به دنبال دانشگاهی که خودش قرار بود آنجا تحصیل کند به جستجو پرداخت .

-آهان ایناهاش دانشگاه علوم پزشکی زاهدان ،این دانشگاه فعالیت رسمی خود را در دهه ی شصت شروع کرد و یکی از دانشگاه های برتر در زمینه ی پزشکی محسوب می شود.

 این برای دخترک قصه آخر خوشی بود کارخانه ی قنددر دلش دوباره  راه اندازی و  فک پلمپ شد، با این چند خط خوش دیگر هیچ بی میلی در خود سراغ نداشت خودش را لعنت فرستاد که چرا زودتر به  جستجو نیامده و فقط به اخبار در مورد ریگی و امثال ریگی پرداخته بود و عصاب خودش رامتشنج کرده بود،اصلا مگر دنیا بی حساب کتاب است ،  آن  مجنون  آدم کش را هم که دستگیر کردند و به درک واصلش کردند، از چه می ترسید نیروی نظامی کشورش قوی بود ،با سرخوشی فراوان کمی در مورد دانشگاهش اطلاعات جمع کرد بعد لیست مدارک مورد نیازش را از سایت دانشگاه برداشت و سریع از پشت سیستم بلند شد و با حساب کردن پول استفاده از سیستم از کافی نت خارج شد .

لبخند از لبش کنار نمی رفت سرخوش و شاد بود اگر حیای دخترانه اش اجازه می داد وسط خیابان جیغ می کشیدبا پره های چادرش دستمال می ساخت و رقص محلی انجام می داد   و مردم را به بزمش دعوت می کرد اما همه ی این خوشی ها در دلش بود ،تا به خانه برسد فقط خوبی های سیستان را دردل  ستایش می کرد، اصلا این همه آثار تاریخی ، مراکز فرهنگی تفریحی ، بیمارستان های مجهز و مراکز علمی از این شهر ستم دیده ی بدنام شده در دید مردم بعید بود به خود قول داد وقتی به خانه رسید از خوبی هایی که در مورد آنجا فهمیده بود برای مادرش بگوید تا دلش را قرص کند .

وقتی وارد شد مادرش را در آشپزخانه یافت خوشحال مادر را از پشت سر بغل کرد که باعث شد مادر بترسد و بگوید :

-خدا خیرت بده دختر این چه کاریه زهرم ترکید .

چه خوب بود که فاطمه خانم همیشه دهنش به خیر باز می شد .

-سلام مادر گلم ،نمی دونی اینقدر خوشحالم که نگو .

-سلام ،چی شده که اینقدر دختر من خوشحال شده ؟

ستاره ی عجول سریع پشت میز آشپزخانه نشست و گفت :

-وای نمی دونی مامان صبح بعد از حرفای کیان داشتم دیوونه می شدم رفتم با مونا حرف زدم یکم مونا دلگرمم کرد اما دلگرمی اصلی و کافی نت پسر آقا جلال بهم داد.

مادر که نام پسر آقا جلال را شنید حرف های قبلی رایادش رفت و اخمی در هم کشید وطلبکارانه ر و‌به دخترکش  گفت :

-پسر آقا جلال چیکار کرد؟؟

ستاره با آهی دستی به پیشانی کوباند،  لعنت به این زبان بی در و پیکر حالا نمی شد اسم این پسرک خوش خیال که لبخند های مکش مرگ مایش ونگاه های خیره سرانه اش  در مدت کافی نت نشینی دخترکه  او را به سطوح آورده بود را به میان نمی آورد، اگر این خبرهای خوش نبود حتماهمان جا پشت پیشخون که با زبان چربش تعارف تکه پاره می کرد و میخواست دخترک  را خام کند  چشمان وزغی اش را از کاسه در می آوردتا بفهمد یک من ماست چقدر کره دارد ، حالا باید با زور و جبر پسر آقا جلال را بگیرد و از مغز مادرش کشان کشان   به بیرون و پس ذهن او  پرت کند  که این خود کار سختی بود با هیکل چاق و نتراشیده ی این پسرک ،پسر آقا جلال از خواستگار های ستاره بود که با مخالفت کیان و ستاره به زباله دان خواستگارهای رد خارج رفته بود .

@-Atria-@Abigail@Aramis.R_U@Aryana@Banoo.Alashi@Habib@F. Naseri@S.malkzad@N.a25@unknown@Raha_yee@Bhreh_rah@Otayehs@Y...asna@Edna_b@Weird@Qazal@H.Maryam@K.A@lavender@Papillon@ملکه سکوت

 

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

 پارت هفتم

با لبخندی به لب به مادرش گفت: خب مادر من کافی نت دم دست تر از کافی نت این پسره پیدا نکردم اگه میخواستم برم یه کافی نت دیگه باید می رفتم توی محله ی پایینی که  خیلی طول می کشید تا برگردم، شما که می دونی بابا چقدر به دیر اومدن من به خونه حساسِ تازه ..

_خوبه خوبه بسه حالا هی می خواد برا من آسمون ریسمون ببافه  

این صدای فاطمه خانم بود که نطق طولانی ای که ستاره برای توجیح کردن خودش در نزد مادر آماده کرده بود را برید  و ستاره را به خنده وا داشت ،لبخندی که باعث باز شدن آغوش مادر به رویش شد ستاره در آغوش مادر خزید و او را بو کشید مادر دستی به سر ستاره کشید و گفت :

-نمی دونم این بابات چطوری می تونه دوریه تو رو تحمل کنه؟

ستاره با آرامش ذاتی خود به مادرش گفت:

-تازه بابا جونم از یه سرخر راحت میشه حالاتا بعدی .

-نگو بچم کجا سر خر اینقدر آروم و آقا.

ستاره از بغل مادرش با بهت خارج شد و با خنده گفت :

-بله دیگه من فقط سرخرم نه؟اون شازده پسرت  چقدر خرشانسِ.

فاطمه خانم اخم هایش و در هم کشید و گفت :

-چشمم روشن، پدخترم هنوز از زیر سایم بیرون نرفته داره با این لفظ حرف می زنه وای به حال اینکه بخواد بره قاطیه ...لااله الا الله  .

ستاره که وضع را قمر در عقرب دید سریع گفت :

-نه قربونتون برم این چه حرفیه من غلط بکنم بد حرف بزنم فقط خواستم شوخی کرده باشم کمی بخندیم ،اصلا کاری نداری مامان جون بگو کمکت کنم.

فاطمه خانم به حرف های با هول و ولای دخترش نیم لبخندی زد و گفت :

-نترس مامان جان اگه تصمیم گرفتی بری سنگ جلو پات نمی ذارم .

ستاره نفس حبس شده در سینه اش را نا محسوس بیرون دادو لبخندی زد.

شب هنگام ستاره با سری فرو رفته در گریبان روبه روی کیان نشسته بود، فاطمه خانم و شوهرش نیز کنار هم نشسته بودند و زیر چشمی به فرزندانشان نگاه می کردند انگار می خواستند ببینند این تازه جوان شده ها چند مرده حلاجند  می توانند از پس این موضوع بر بیایند یا نه؟! فاطمه خانم دردل خدا خدا می کرد کیان موافقت نکند و دختر یکی یکدانه اش زیر سایه ی خودش عمر بگذراند از طرفی آقا رضا منتظر بود تا دخترش خودی  نشان دهد بگوید از پشت و ورثه ی چه کسی است و با این رفتن  و موفق شدن شجاعت خود را به رخ بکشد و آقا رضا جلوی دوست و آشنا دستی بر سبیل کشد و بگوید دخترم دکتر است و در چه سختی ای دکتر شده و افتخار کند .

بلاخره بعد از چند دقیقه کیان زبان باز کرد و گفت :

-خب خواهرم چی شد؟ تصمیم تو گرفتی؟

ستاره با کمی مکث سرش را بلند کرد و گفت :

-آره داداش با اجازت تصمیم گرفتم که  برم به دانشگاه  و تحصیلمو ادامه بدم 

کیان در چشمان ستاره زل زد انگار می خواست قاطعیت را از نگاه خواهرکش بخواند ،ستاره که نگاه خیره ی کیان را به خود دید ادامه داد:

-دلم و یک دل کردم داداش  امیدوارم این یک دلی کار دستم نده اما پیش خودم فکر می کنم اگه من واقعا آدمی هستم که پیروی اسلامم و پیروی آقام علی، نباید همیشه  انتظار راحتی داشته باشم فکر می کنم اینم یه امتحان از سمت خداست،نمی خوام جا خالی بدم می خوام برم تو دلش و سر بلند بیرون بیام .

 حرف های ستاره لبخند تحسین را بر لبان  آقارضا،گیج و منگی رابه مغز کیان و تعجب را در چهره ی  فاطمه خانم   نشاند .

کیان نگاهی به بقیه ی اعضای خانواده انداخت و وقتی رضایت را در چشمان بقیه دید با کمی من من کردن گفت:

-خب حالا که تصمیمت قطعی شد برو ساکت و ببند تا فردا صبح زود راهی بشیم که به امید خدا شب رو سیستان بگذرونیم 

اشک شوق در چشمان ستاره جا خوش کرد و  در دل دوست عزیزش را ستایش می کرد که چه حرف های خوبی روی زبان او گذاشته و به خود قول داد تا می تواند خود را شبیه  مونا کند وخود نیز به این باور ها برسد.

@ببعی معتاد@Asma,N@.Aryana.@banouyehshab@Bhreh_rah@Raha_yee@Papillon@Qazal@N.a25@NAEIMEH_S@Banoo.Alashi@K.A@lavender@Otayehs@Im_mdi@M.moosavi@Weird@dark_silence@F. Naseri@S.malkzad@S.u@tamana@JAJANAN-OOO@janan@Venus_m@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

ستاره  با زور چمدان بزرگی را که آماده کرده بود به بیرون از اتاقش هول دادو کمر صاف کرد و دستی به پیشانی عرق کرده اش کشید و زیر لب پوفی کرد خواست دوباره به سمت اتاقش برود که با صدای متعجب کیان سر جایش میخکوب شد 

-چخبره خواهر من این چمدون به این بزرگی به چه کارت میاد ؟!

ستاره باصورتی  طلبکار هر دو دستش را به کمر زد و کمی گردنش را کج و با چشمانی ریز شده گفت :

-مثل اینکه امر خودت بود خان داداش

کیان با خنده گفت :

-من گفتم یه ساک آماده کن و چیز هایی که برای دو روز احتیاج داری و بردار نگفتم کل خونه رو جارو کن با خودت بردار ببر بعدم الان که قرار نیست بری اونجا بمونی اصلا بریم ببینیم چخبره بعد میای وسایلی که لازم داری می بری،الان بیخود این همه چیز دنبال خودت راه ننداز .

ستاره از این حرف کیان کمی قلبش گرفت با خود فکر کرد نکند کیان مرا ببرد آنجا دوری بزنم و بگوید ببین اینجا بدرد نمی خورد برگرد سر خانه و زندگیت و دوباره تلاش کن و این طوری از رفتن   پشیمانش کند.

کیان  با دیدن صورت مغموم وگرفته ی  ستاره  فهمید این دخترک در سر چه می پروراند پس لبخند به لب نزدیکش شد دستی بر شانه ی خواهرک گذاشت و گفت :

-چیه خانم دکتر بعد از این تو فکررفتی ؟

لقبی که کیان به ستاره داد باعث شدصدای آهنگین و زیبایش با ناز و گله مندی از دهان خارج شود .

-اِ داداش اذیت نکن دکتر بعد از این دیگه چه صیغه ای ؟!

-خب عزیز دردونه هنوز که دکتر نشدی راه طولانی ای در پیش داری ،خیله خب قیافت و برام این طوری مظلوم نکن بدو برو یه ساک کوچولو بردار و وسیله شخصیات که واجبه بریز توش تا راه بیفتیم  این چمدونم بسته و آماده بزار اینجا به موقع اش با خودت ببر.

ستاره از اینکه نازش خریدار دارد لبخندی به لب آورد خندید و گفت :

-چشم داداش.

چند ساعت بعد ستاره و کیان  از زیر قرآن فاطمه خانم رد شده و دعای خیر پدر را آذوقه ی کوله بارشان کرده و در ماشین کنار هم به سمت مقصد رهسپار شدند ،کیان مشغول رانندگی اما در فکر حرف های درگوشی پدر که عزیز دردانه اش را به تک قزلباشش سپرده بود و جان او وجان ستاره را همتراز کرده بود ،و دخترکمان در ذهن برای خود خیال بافی میکرد و از این که می خواهد جریان تازه ای از زندگی را آغاز کند خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت.

بعد از مدتی طولانی تقریبا ساعت نه شب به مقصد رسیدن شهر زاهدان مقصد آنان بود کیان با حرف هایی که از این و آن شنیده بود وقتی به نزدیکی سیستان رسیدند دیگر جایی توقف نکرد و تا خود سیستان یک کله راند می ترسید از شنیده هایش، می ترسید از اینکه نکند مردی چوپان به بهانه ی گله و تشنه گی راه برشان ببندد این داستان را از علیرضا دوستش شنیده بود انگار چند سال پیش خاله وشوهر خاله اش  که برای کار  به اینجا می آید به پست یکی از همین چوپان ها خورده بودند اما شانس با آنان یار بود و چوپان مزبور جوان مرد از آب در می آید ولی بهشان گوشزد می کند مواظب خود باشید شاید کسی در راه به این حیله  فریبشان بدهد ،حال جوان قصه ی ما دلش آرام نداشت ،جان خودش هیچ ناموس کنارش داشت و این شیر بچه حسابی روی ناموسش غیرت به خرج می داد.

تا اینجا که خدا با آنان یار بودو به سلامتی به مقصد رسیدند حالا باید به دنبال مسافر خانه ای باشند تا شب را در آنجا سر کنند .

پرسان پرسان بلاخره به یک مسافرخانه ی خوب رسیدند قبل از این مسافرخانه چند جای دیگر رفته بودند ولی به دل کیان ننشسته بود حال این یکی را پسند کرده بود رفت داخل تا بپرسد اتاق برای یک شب دارند یا نه ،چند لحظه بعد پریشان و مضطرب از در مسافرخانه خارج شد،ستاره که حال پریشان برادرش را دید بی قرار به او چشم دوخت تا به ماشین برسد ،کیان با عصبانیت وارد ماشین شد و شروع کرد توی داشبورد و بالای آینه و زیر صندلی و هر جایی که ممکن بود را بکاود، ستاره که از این  آشفتگی و حرف نزدن  کیان به تنگ آمد پرسید :

-کیان چی شده ؟چرا آشفته ای ؟

کیان سر از جستجو کردنش برداشت و مشتی به فرمان کوبید و چشم به خیابان دوخت و لبش را زیر دندان کشید بعد از کمی مکث گفت :

-مدارکت رو بده ببینم.

@Asma,N@.Aryana.@Otayehs@ببعی معتاد@لاله@پانیذ@پشه@عاطی@حنا@سَ م آ@شقایق.نیکنام@فائزه اکبریان@فاطمه کیومرثی@کاژین جهانگیری@روشا@قلم پریزاد پ.ب@دختر سیاه@نارسیس عرب زاده@نازی نیما@A...A@A s R ᴀ@A_N_farniya@A..A@A.r.e.f.e.h@dark_silence@Darya_22@delvan@DARKNESS@K.A@lavender@Papillon@Tannaz Zare@tapesh@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم 

ستاره با عجله مدارکش را از کیف دستی کوچکش در آورد و به سمت کیان گرفت ،این آشفتگی  کیان به ستاره هم سرایت کرد دل آشوب چادرش را جلوتر کشید و آب دهنش را قورت داد و نگاهش را به کیان داد کیان بعد ازکمی کنکاش کیف را بست و به سمت ستاره گرفت ،ستاره کیف را گرفت و گفت :

-چی شده ؟جون به سر شدم چرا اینقدر پریشونی ؟

-هیچی بابا مدارکم نیست هر چی میگردم نیست نمی دونم آخرین بار کجا گذاشتمش حالا  چه غلطی بکنیم  بهمون اتاق نمی دن یعنی به تو میدن ولی به من نه . 

-می خوای به مامان زنگ بزنم شاید دیده کجا گذاشتی.

-نه اگه چیزی ندونه نگران میشند .

ستاره کمی فکر کرد و گفت :

-خب به بهونه ای اینکه خبر بدم رسیدیم زنگ می زنم اگه تو خونه جا گذاشته باشی که خودش می گه اگرم نه که خب حتما همین جاست می گردیم تا پیدا شه .

کیان سری به طرفین تکان داد و گفت :

-خیله خب زنگ بزن اما حواست باشه سوتی ندی.

ستاره شماره را گرفت و گوشی تلفن را نزدیک گوشش برد بعد از احوال پرسی و خبر دادن اینکه بسلامت به مقصد رسیدن بعد از کمی شنیدن نصایح فاطمه خانم گوشی را قطع کرد و رو به کیان گفت :

-چیزی نگفت شاید تو خونه جا گذاشتی و هنوز ندیده شایدم اصلا جایی دیگه جا گذاشته باشی.

-اهوم حق با توئه.

ستاره پوفی کشید و گفت :

-خب حالا چیکار کنیم ؟ نمیشد پول بیشتری بهش بدی که یه امشب و بذاره بمونیم. 

-با اینکه خلاف عقایدم بود اینم گفتم ولی یارو بد بهش برخورد و گفت من با خدا جنگ نمی کنم .

-خب من که بدون تو نمی تونم اونجا بمونم.

کیان دستی در میان موهای خوش فرمش کشید و گفت :

-معلومه که نمیشه تو تنهایی اونجا بمونی اینطوری من تا صبح از فکر و خیال  تو این ماشین جون  میدم  .

-خب  هر دو تو ماشین می خوابیم ساعت ده و نیمِ  تا صبح خیلی نمونده.

-چی میگی خواهر من هنوز تا صبح کلی مونده ،حالا بیا بریم یه رستورانی جایی یه غذایی بخوریم تا بعد خدا بزرگه.

ستاره دستی به پیشانی اش کوباند و گفت :

-مامان  چند تا ساندویچ داده بود واسه تو راه اصلا یادم رفت  ،می خوای همونا را بیارم بخوریم نعمت خداست اسراف نشه .

کیان کمی مکث کرد و گفت :

-باشه  بیار تا بخوریم .

ستاره از ماشین پیاده شد و در پشت را باز کرد از پایین کنار صندلی ها یه سبد کوچک بیرون کشید و دوباره به سرجایش  برگشت ،کیان که سبد پر و پیمان را دید خندید و گفت :

-خواهر من اینقدر آذوقه داشتیم و رو نکردی از وقتی راه افتادیم تا الان یه قلوپ چایی هم به ما ندادی  خدا به دادش برسه.

ستاره ابروهای کمانی زیبایش را در هم کشید و چشمان درشت مشکیش را با حالت متفکر و طلبکاری به کیان دوخت و گفت :

-خدا به داد کی برسه ؟

کیان که معنی این نگاه را فهمید قهقه اش بلند شد و گفت :

-خودت می دونی عزیزم ،ولی بخدا بچه زدن نداره این طوری برام گارد نگیر.

ستاره با حالت قهر رو برگرداند و به خیابان چشم دوخت و گفت :

-هزار بار گفتم از این شوخیا با من نکن .

کیان در حالیکه گازی به ساندویچش میزد گفت:

-چشم حالا قهر نکن شامت و بخور.

بعد از مدتی خواهر و برادر شام خود را خورده بودند و هر دو آرام و بی صدا در فکرهای خود غوطه ور بودند یکدفعه کیان بابشکنی نیم خیز شد و گفت :

-فهمیدم  .

ستاره با چشمانی متعجب  اما خوشحال و عجول به کیان چشم دوخت تا هر چه سریع تر این راه  پیدا شده را بگوید و هر دو از این سر درگمی در بیایند .

@A s R ᴀ@A...A@Asma,N@.Aryana.@Otayehs@banouyehshab@Bhreh_rah@Habib@lavender@K.A@Gh.azal@Gh.nejati@F. Naseri@ℳ.R@M.gh@M.M.MOSLEMKHANI@m.azimi@N.a25@Nahal@Viow𖣘@x-----x@Z.A.D@Z sadghinjad@Z_sbt@z̸a̸h̸r̸a̸@ببعی معتاد@بانوی سیاه@شقایق.نیکنام@شکارچی@شوکران@سَ م آ@سادات.۸۲@هــhanaــانا@جاوید@طلا@ليدا@تینا@اوپاکاروفیل@NAEIMEH_S

@ملکه سکوت

 

 

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت دهم

-خب بگو دیگه راه حلت چیه؟

کیان همان طور که گوشی موبایلش را از جیب شلوارش بیرون کشید و در بین مخاطبانش به جستجو پرداخته بودگفت :

-بالاچ.

ستاره صورت خود را در هم کشید و گفت :

-چی چی ؟بالاست چی بالاست؟

-بالاچ نه بالاست ،آهان ایناهاش .

ستاره مات و متحیر به حرکات کیان زل زده بود و منتظر بود تا بفهمد این بالاچ که می گوید چیست ؟یا کیست؟رشته ی افکار گوناگون ستاره با به حرف آمدن کیان از هم گسست و حواسش را به کیان داد تا از این مجهول بزرگ سر در آورد.

-الو سلام داداش خوبی شناختی ؟

- علیکم سلام کیان خان حال شما ؟چه عجب یادی از ما کردی ؟خوبی بِراس (داداش)؟

- شرمنده کم سعادتی از من بوده، ممنون خوبم تو خوبی خانواده خوبن ؟

-شکر الله ،میگذرونیم چخبر؟

- سلامتی ،قرض از مزاحمت شرمنده این وقت شب زنگ زدم اما واجب بود دیگه ببخشید .

-بگو براس دشمنت شرمنده .

-حقیقت من الان زاهدانم و با خانواده هستم مدارکم و فراموش کردم بیارم حالا گیر یه شب هتلی مسافرخونه ای چیزیم ،جایی آشنا سراغ نداری وساطت کنی ما رو یه شب راه بدن.

-این حرفا چیه مگه من مردم که تو پاشی بری مسافرخونه یا هتل آدرس بده الان میام دنبالت .

-نه میگم با خانوادم نمی خوام مزاحمت بشم.

-قدمشون رو جفت چشمام این چه حرفیه مراحمی آدرس و بگو اومدم.

-آخه

-آخه نداره بعد این همه وقت می خوایم یه دیداری تازه کنیم اینقدر  تعارف نکن خدا وکیلی آدرس را بگو.

-بازم شرمنده ،راستیت من روبه روی یه مسافرخونم به اسم بهشت  ،از سمت خیابون انقلاب اومدم.

-بلدم میدونم کجا رو میگی نزدیکِ تا یه ربع دیگه اونجام قطع کن اومدم.

-باشه داداش دمت گرم.

ستاره که از فکر خوب کیان متعجب شده بود و اخم در هم کشیده بود با تموم شدن صحبت های کیان  به سمتش براق شد که :

-آخه برادر من این چه فکری من کجا پاشم بیام خونه این آقا که نمیشناسمش ؟!

-ستاره خانم از این راه حل بهتر سراغ نداشتم تو راهی داری بگو ،چیه اینطوری زل زل نگاه می کنی؟! میریم خونشون دیگه یه شب که بیشتر نیست فردام برمی گردیم.

-اصلا تو به اینا مطمئنی،با چه پشتوانه ای می خوای بریم خونشون اگه شب تو خواب سرمون و بریدن گذاشتن زیر بغلمون چی؟

کیان با این حرف ستاره انگار آتش مخالفتش دوباره گر گرفت  یک تای ابرویش را بالا انداخت و با انگشتی که به حالت تهدید تکان میداد گفت :

-این فکرا رو باید از اول می کردی اون موقع که هی بهت می گفتم نرِ می گفتی بدوش ،بعدم جنابعالی که اینقدر می ترسی چرا میرقصی ؟!برا چی تا اینجا ما رو کشوندی؟!

ستاره که فهمیده بود حسابی گند زده سعی کرد تمام حواس خود راجمع کندو یک جوری از زیر سوال کیان در برود گفت :

-خب من منظورم اینه من تنها پاشم بیام خونه ی این آقا...امم یعنی می دونی  شاید شیطون بره تو جلدش تو رو تو خواب..

کیان با تحکم بین حرف ستاره پرید و گفت :

-اول از همه وقتی کسی و نمی شناسی در موردش قضاوت نکن من تو دو سال سربازیم از بالاچ خوش غیرت تر ندیدم این یک ،دو کی گفته بالاچ خونه مجردی داره و ما قرار بریم اونجا از روزی که یادمه با مادر و خواهرش زندگی می کرد الان اگه زن گرفته باشه میریم خونه ی خودش تو نگران این چیزا نباش  در ضمن به مردونگی من توهین نکن و رو عصاب منم راه نرو .

ستاره که نمی خواست حساسیت های کیان روبیشتر از این قلقلک بده به یک چشم کوتاه اکتفا کرد و در صندلی خود فرو رفت و دیگر چیزی نگفت .

چند دقیقه بعد با صدای یک موتور که نزدیک ماشینشان نگه داشت  نظر خواهر و برادر به بیرون جلب شد کیان با گفتن خودشه از ماشین پیاده شد.

ستاره از داخل ماشین نظاره گر خوش و بش برادرش با مردی که لباس محلی به تن داشت و با بستن چفیه ای  سر خود را در حصار کشیده بود نشست از آنجا چهره ی  آقای بالاچ نام مشخص نبود وگرنه ستاره خانم ما به خیال خودش از روی چهره آدم ها رو خوب می شناخت و می توانست خوب و بدشان را مشخص کند .

چند لحظه بعد کیان سوار ماشین شد و پشت سر موتور بالاچ که به حرکت در آمده بود راه افتاد.

@Aramis.R_U@.Aryana.@dark_silence@Y...asna@E.S@p8366y@Otayehs@Talatom@Banoo.Alashi@Banoojan..@Qazal@N.a25@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

ستاره این دفعه با کمی مزه مزه کردن حرفش گفت :

-دوستت چی گفت؟

-هیچی دیگه قرار شد پشت سرش بریم تا  خونشون، امشب و اونجا باشیم تا فردا که کارات ردیف شد برگردیم.

-زن داره یعنی می ریم خونه ی خودش ؟

کیان با نگاه زیر چشمی به صورت ستاره با گفتن لااله الا الله هی زیر لب گفت:

-نه هنوز ازدواج نکرده  می ریم خونه پدریش .

ستاره که متوجه ی ناراحتی کیان شد تا مقصد دیگر چیزی نگفت.

در میان کوچه پس کوچه های زاهدان بلاخره مرد جوان رو به روی خانه ای متوقف شد  و سریع به سمت در خانه رفت و در را برای مهمانان باز کرد ،کیان نیز قصد داشت ماشین را گوشه ای پارک کند که با علامت دست بالاچ  ،ماشین را به سمت داخل حیاط هدایت کرد.بالاچ نیز موتور خود را به داخل حیاط برد و در را بست .

در این حین اولین چیزی که به چشمان تیز بین ستاره خورد بزرگی خانه و حیاط جادار آن بودکه اقلا دو ماشین دیگر را می توانست در خود جای دهد با اینکه خانه ی عیانی و پر زرق و برقی نبودحتی با وجود تاریکی شب  در گوشه هایش اثراتی از تخریب و پوسیدگی را به وضوح می توانستی ببینی  اما بزرگی و سرسبزی خانه با حوض مستطیلی وسط حیاط کلی به دل دختر نشست و انگار از استرس درونی اش کم کرد  ،و دخترلبخند به لبی که با لباس محلی زیبایی به سمتشان می آمد نیز مزید بر علت شد .

باصدای کیان به خود آمد و از ماشین پیاده شد ،دختر جوان به سمتش رفت و با خوش رویی او را در بغل گرفت وگفت :

سلام خوش اومدید صفا اوردید.

ستاره به لهجه ی زیبای دختر و این همه مهربانیش لبخندی زد گفت :

-سلام ممنون از لطفتون شرمنده که این وقت شب مزاحم شدیم .

-مراحمی خوشگل خانم ،اسم من ماهو ،اسم  شما چیه ؟

-اسم من ستاره است.

-من خواهر آقا بلاچم .

در همین زمان جمع دو مرد آن طرف ماشین نیز به نزدیکی  دو دختر آمد ،بالاچ سر به زیر به ستاره سلام داد وکیان نیز متقابلا به ماهو سلام کرد ،ستاره سر بلند کرد و آرام جواب مرد رو به رویش را داد و کمی  جوان  را از روی چهره برانداز کرد ،جوانِ خوش قد و قامتی بود، قد بلند با اندامی متوسط که  موهای مشکی بلندش از زیر چفیه ی کلاه مانندش که ستاره نامش را نمی دانست   بیرون زده  بود و با آن کلاه سفید تضاد جالبی به راه انداخته بود و حسابی جلب توجه می کرد با صورتی که محاسنش به آن  مردانگی خاصی داده بود ،چشمانش به پایین بود و آرام سخن می گفت  در کل چهره ی آرامی داشت و همه ی اینها در نظر ستاره نشانه ی خوبی بود تا دلش را آرام کند و امشب را اینجا به سر کند .

بلاخره با تعارف تیکه پاره کردن ها از سمت دو طرف راهی داخل خانه شدند  داخل خانه نیز مانند حیاطش با سادگی ای که داشت  به دل می نشست پشتی ها و مخده های سنتی ای که دور تا دور سالن چیده شده بود ستاره را به وجد آورد که بی ملاحظه گفت :

-وای کیان این مخده ها چه خوشگله .

ماهو خندید گفت :

-آقا کیان لازم شد حتما برا خانومت از این مخده ها سوغات بگیری ببین چقدر خوشش اومده.

کیان با لبخندی گفت :

-والا فعلا خواهر شوهر خوشش اومده نمی دونم خانوم بعد از این ما هم دوست داشته باشه یا نه؟

ماهو از خجالت  دست جلوی دهانش گرفت و گفت :

-وای ببخشید، چون که بالاچ گفت با خانواده اید فکر کردم ستاره جان همسرتونندشرمنده.

ستاره دست  ماهو  را گرفت و گفت :

-اشکال نداره عزیزم  خدا از دهنت بشنوه این برادر ما هم سر عقل بیاد .

با این حرف ستاره بلاخره چشمان بالاچ از زمین دل کند و نگاهش را به سوی صورت ستاره سر داد .

بالاچ محو صورت زیبای ستاره با آن چشمان آهویی و جذابش  که آن ابروان پهن کمانی آنها را در بر گرفته بود و آن لب کوچک و شکرین و  صورت گرد و سفید درخشان شد و یک لحظه از دنیایی که در آن بود فارق  گشت و زمانی به خود آمد که  با ضربه ی دست ماهو در پهلویش مواجه شد و صداهای اطراف دوباره به گوشش رسید ماهو داشت جمع را تعارف به نشستن می کرد و تا بیش از این سر پا نمانند .

ستاره و کیان با تعارفات معمول به سمتی رفتند و نشستن .ماهو نیز با یک عذر خواهی دست بالاچ را گرفت و او را به سمت آشپزخانه برد .

@.Aryana.@A s R ᴀ@بانوی سیاه@ببعی معتاد@پشه@شقایق.نیکنام@هانی بانو@ارغوان@جانان بانو@عابر بی سایه@حدیث86@فائزه اکبریان@فاطمه محمدپور@طهورا@گیسو@Z.A.D@N.a25@Asma,N@Y_1385@Talatom@p8366y@Qazal@unknown@Raha_yee@Banoo.Alashi@Bhreh_rah@F. Naseri@tamana@Faezhe@Ghazal@Weird@e.m@S.malkzad@dark_silence@janan@langenur@Im_mdi@Otayehs@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

بالاچ دستش را از دست ماهو کشید و گفت :

-چته  چرا این جور من  و دنبال خودت می کشونی؟

ماهو که از رفتار نسنجیده ی بالاچ متعجب و ناراحت شده بود گفت :

-چه مِه؟ دو تا چشم داشتی چهارتای دیگه قرض گرفته بودی داشتی دختر مردم  رو قورت می دادی ،داشتی آبروی خودت رو بر باد می دادی که برادر من. 

بالاچ که حالا فهمیده بود انگار زیادی به چشمانش میدان داده دستی بر صورتش کشید و گفت :

-متوجه شدن ؟

-من چشمم به دوستت بود که او متوجه نشه که خدا رو شکر نشد اما خود ستاره رو نمی دونم .

بالاچ لب هایش را به دندان گرفت و گفت :

-خیلی بد شد .

ماهو سریع به سمت یخچال رفت و سبد میوه را از یخچال بیرون کشید و گفت :

-نه بدتر میشه وقتی که مهمون آدم تک و تنها بشینه تواتاق و صابخونه  تو آشپزخونه مشغول صحبت باشه بگیر این میوه ها رو ببر تعارف کن تا من  چایی بیارم.

بالاچ مستاصل و نگران ظرف میوه را گرفت و به سمت پذیرایی رفت ،میوه را تعارف کرد و کنار کیان جای گرفت و با نگاهی گذرا به ستاره با کیان شروع به صحبت کرد ،چند لحظه بعد  ماهو با یک سینی چای وارد شد بعد از تعارف چایی پیش ستاره نشست گفت :

ستاره خانم  آقا کیان یه چایی بخورید کمی خستگی تون در بشه تا سفره رو بندازم یه لقمه غذا بخورید و استراحت کنید، خسته راهید .

بالاچ در دل به خانومی این دختر هفده ساله احسنت گفت  ،پیش خودش که تعارف نداشت با این همه اِهن و تولوپ مردانه یادش به شام مهمانانشان نبود.

ستاره گفت :

-دست شما درد نکنه عزیزم ما شام خوردیم.

کیان به تایید حرف ستاره گفت :

-بله ما شام خوردیم.

بالاچ  دست روی شانه ی کیان گذاشت و گفت :

-براس تعارف نکن یک لقمه نون و ماست که تعارف نداره .

-نه بخدا شام خوردیم تعارف نمی کنم.

ماهو گفت :

ما بدمون میاد مهمونمون گشنه سرش رو زمین  بذاره تعارف نکنید الان سفره می ندازم .

دست ستاره ماهو را که نمی خیز شده بود برای بلندشدن در راه نگه داشت و گفت :

-گلم تعارف نمی کنیم واقعا شام خوردیم اگه زحمتی نیست برات یه  بالشی چیزی بده این برادر ما بخوابه که  خیلی خستس همه ی راه و پشت  فرمون بوده.

بالاچ با این حرف ستاره از زمین کنده شد و گفت :

-پاشو آقا کیان ببرمت اتاق خودم تا راحت بخوابی  ماهو شمام ستاره خانوم  رو  ببر تا استراحت کنه.

با این حرف بالاچ  همه ایستادن و راهی شدند تا در سکوت شب آنها نیز به آرامش برسند 

@.Aryana.@Asma,N@N.a25@Otayehs@S.u@Habib@hadise@Faezhe@m.azimi@x-----x@Z sadghinjad@JGR.LARA@BAHAR JAFARI@Wolf@langenur@Capa@VAHID@venus@Venus_m@Bhreh_rah@NAEIMEH_S@tamana@Darya_22@صغرا خانم@شقایق.نیکنام@شکارچی@پشه@ببعی معتاد@بانوی سیاه@کاکائو.@گیسو@دخترخورشید@دخترسیاه@رستا@زبیده@زری گل@طهورا@ارغوان@م_صمدی@پانیذ@پرتوِماه@پفک نمکی@خلناز@خاتم@هانی بانو@هانی پری@فائزه اکبریان@عابر بی سایه@عاطی@ققنوس@ثنا فرزانه@جانان بانو@لاله@یارا@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم 

-دختر تموم نشد زشته ظهر شد قول دادیم به اون بندگان خدا.

ستاره با خوشحالی گفت:

-چرا داداش تموم شد فقط الان باید برم برا خوابگاه هماهنگ کنم.

-خیله خب برو زود بیا منتظرتم.

ستاره  دوباره وارد قسمت اداری شد و به سمت مسئول هماهنگی خوابگاه رفت  .

-سلام خسته نباشید میخواستم برای گرفتن خوابگاه اقدام کنم .

-سلام ممنون  یک لحظه صبر کنید تو سیستم بررسی کنم  خیلی دیر اومدید خانم فکر کنم پر شده باشه.

با این حرف مسئول ستاره وا رفت  اگر خوابگاه پیدا نکند پس چطور این مدت را در یک شهر غریب سر کند فقط از ته دل از خدا می خواست که یک جای خالی هم که شده برای او پیدا شود وگرنه کشمَکش ها بین ستاره و کیان از سرگرفته می شد. مسئول  کمی بررسی کرد و گفت :

-شرمنده خانم همه ی خوابگاه پرشده گفتم که دیر شریف اوردید .

-وای حالا من باید چیکار کنم؟

آقای مسئول همان طور که سرش به کارش بود و به مانیتور چشم دوخته بود گفت :

-هیچی اگه توان مالی داریدو خانوادتون مشکلی ندارند، که خونه بگیرید ،اگرم نمی تونید یک نفری از پس خرج و مخارجش بر بیاید با چند تا دانشجوی دیگه که خوابگاه نگرفتن هم خونه بشید،یا خونه ی فامیل و آشنا بگذرونید تا ترم بعد که بعضی از بچه ها فارق التحصیل می شند و از خوابگاه می رند جاشون و پر کنید فقط دفعه ی دیگه اینقدر دیر نیاید، همین راه دیگه ای سراغ ندارم .

ستاره با دهانی باز هاج و واج مانده به مسئول خیره شده بود امکان نداشت خانواده اش با خانه گرفتن  با یک گروه دختر کنار بیایند چه برسد به تنهایی فامیلی و آشنایی هم که اینجا نداشت  ،حالا باید چه می کرد اگر این مسئله را به کیان می گفت بدون وقفه از او می خواست تا انصراف بدهد و برگردنددر همین فکر ها بود که با صدا زدن پسر جوانی به خود آمد. 

-خانم میشه لطفا اگه کاری ندارید برید کنار

ستاره مضطرب به سمت پسر جوان برگشت و گفت :

-شرمنده آقا  و سلانه سلانه از آنجا دور شد.

پسر جوان با ابرو بالا انداختنی به سمت باجه ی مسئول خوابگاه رفت و شروع به صحبت کرد .

ستاره همان طور آرام از در قسمت اداری خارج شد و بدون اینکه متوجه باشد خود را جلوی در خروجی دید ،چشم کیان به ستاره ای خورد که در فکر خود غوطه ور بود و همین طور دم در ایستاده بود ،با گفتن لا اله الاالله هی زیر لب به سمت ستاره رفت و دستی بر شانه ی ستاره گذاشت که باعث شد ستاره ترسیده به سمت کیان بچرخد ستاره با دیدن کیان نفس راحتی کشید و گفت :

-ترسوندیم داداش.

-چیه؟این چه ریختیه ؟

ستاره دو دل مانده بود که بگوید یا نگوید اگر اینجا دم در می گفت مسلما باید ساک سفر را پهن نکرده  جمع می کرد و به سوی شهر خود رهسپار می شد واگر نمی گفت با واکنش بعدی از سمت کیان احتمال هر چیزی می رفت اما با این حال راه دوم را انتخاب کرد تا به قول از این ستون به آن ستون کند تا فرجی حاصل شود پس با نشاندن لبخندی مصنوعی بر لبش گفت :

-هیچی داداش خیلی خسته شدم.

-خیله خب بیا بریم بالاچ منتظر از صبح تا حالا ده بارزنگ زده.

-عجب رفیق پیگیری داری تو .

-چی فکر کردی فکر کردی  رفیقای مام مثل رفیقای خودتن .

-اوه اوه به دوستای من توهین نکن.

-کی توهین کرد خانم دکتر بعد از این.

-کیان دوباره شروع کردی؟!

-خیله خب حالا ناراحت نشو بدو سوار شو تا بریم.

در طول راه از دانشگاه تا مقصد همش در فکر این بود که چگونه این مسئله را با کیان در میان بگذارد ولی هر چه فکر می کرد بیشتر به بمب بست می خورد فقط این را فهمیده بود که حداقل باید طوری بگوید که کمترین ترکش از سمت کیان به او برخورد کند خدا رو شکر تا الان که کیان از خوابگاه چیزی نپرسیده بودحالا تا بعد هم خدا کریم است.

بلاخره به خانه ی میزبانشان رسیدند و با تعارف های آنها به داخل رفتن کمی که نشستن و خوش و بش کردند یک هو بالاچ از پیش رفتن کار ستاره پرسید بالاچ رو به کیان گفت :

-کیان جان ثبت نام کردید دیگه ؟

کیان استکان چایی را از لبش دور کرد و گفت :

-آره انجام شد .

بعدانگار چیزی به یادش آمده باشد  استکان نیم خورده را روی نعلبکی گذاشت و گفت :

-راستی ستاره خوابگاه چی شد ؟

ستاره که با سوال ناگهانی کیان هول شده بود به تته پته افتاد و گفت :

-اِم راستش  داداش ..اِم

اخم های کیان در هم رفت و کنجکاو به ستاره زل زد بالاچ نیز با دقت به خواهر و برادر چشم دوخته بود کیان گفت :

-چی شد؟ نگفتی ؟

ستاره سرش را زیر انداخت و با دستانش شروع به بازی کرد و گفت :

-خوابگاه ها همه پر شده بود به من نرسید.

-یعنی چی ؟حالا باید چیکار کنی ؟

-گفتن یا باید خونه بگیرم یا با چند نفر دانشجوی دیگه که بهشون خوابگاه نرسیده هم خونه بشم تا ترم بعد که بعضی دانشجوها فارق التحصیل میشند و خوابگاه خالی میشه بتونم برم خوابگاه.

کیان کمی فکر کردو گفت :

-هیچ کدوم از اون دو راهی که گفتی و اصلا امکان انجام نداره ،چون مطمئنم هم مامان بابا مخالفت می کنند هم من صددرصد مخالفم ،اصلا چرا همونجا نگفتی ؟!

-خب چه فرقی کرد ؟حالا گفتم دیگه.

کیان ابرویی بالا انداخت و انگشت اشاره اش را به حالت اخطاری بالا آورد وگفت :

-فرقش اینه اون موقع اگه گفته بودی می گفتم برو انصراف بده و مدارکت و بگیر تا برگردیم خونه.

-آخه داداش کلی دختر دیگه هم با شرایط من هستن نمی خوام که تنها بمونم با اونا هم خونه میشم.

کیان با قاطعیت گفت :

-حرفشم نزن من از کجا بدونم اونا چطور دخترایی هستن از چه خانواده ای هستن بعدم اصلا کاری به این چیزا نداشته باشم و بگم همه مریم مقدسن ، من با خوابگاه موافق بودم چون مسئول داشت نگهبان داشت خیالم راحت بود شب جای مطمئن سرت و زمین می ذاری این خونه ها که در و پیکر نداره،فردا می ریم انصراف می دی بر میگردیم یه سال دیگه بخون دوباره قبول شی.

ستاره نا امید به کیان زل زد و نالید :آخه داداش

@asal_janam@.Aryana.@Asma,N@Otayehs@S.malkzad@NAEIMEH_S@N.a25@dark_silence@Y...asna@Raha_yee@Paradise@m.azimi@Z.A.D@Z sadghinjad@F. Naseri@نیکتوفیلیا@پانیذ@پشه@پرتوِماه@بانوی سیاه@ببعی معتاد@شقایق.نیکنام@شکارچی@ققنوس@ترنم@م_صمدی@گل تنها@کاکائو.@ليدا@عاطی@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت چهاردهم

کیان با قصاوت تمام گفت :

-همین که گفتم.

بالاچ نگاهی به لبهای آویزان و چهره ی درهم رفته ی ستاره انداخت که بسیار خواستنی و دلبر شده بود با لبخندی عمیق دست از کنکاش چهره ی ستاره کشید و گفت :

-آقا کیان دست درد نکنه این بود رسمش.

کیان که از حرف بالاچ جا خورده بود سرش را کامل به سمت او چرخاند وگفت :

-چیشده داداش من حرفی زدم؟ کاری کردم؟ واسه چی اینطوری میگی ؟!

بالاچ با قیافه ی حق به جانب در آن لباس سفید بلوچی دست به سینه شد و گفت :

-بله همین الان گفتی ؟

کیان متعجب به بالاچ چشم دوخته بود و منتظر ادامه ی حرفش بود ،بالاچ ادامه داد :

-یعنی در نظر تو من اینقدر جنم و مردونگی ندارم  ؟تا بتونم از ناموس رفیقم چند ماه مراقبت کنم که با این توپ و تشر میگی باید انصراف بدی و برگردیم ،دست درد نکنه فکر می کردم هر چی کم و کسر داشته باشم حداقل یه دوستایی دارم که بهم اطمینان کنند انگار هیچی نبودم و بی خودی پیش خودم توهم می زدم.

ستاره از حرف های بالاچ به وجد امد و با چشمانی پر از نور و تشکر به بالاچ زل زد که باعث شد بالاچ نیز به ستاره چشم بدوزد و با برهم گذاشتن چشمانش آرامش را به دل ستاره بریزد که نگران نباش درستش می کنم کیان که حواسش به آن دو نبود گفت :

-نه دادش این چه حرفیه  من به تو از دو تا چشمام هم بیشتر اعتماد دارم  اما نمیشه که  این همه مدت ستاره مزاحم شما  باشه ، یه روز و دو روز که نیست.

-ببین کیان بهونه برا من نیار  تو بگو یک عمر جای ستاره خانم رو جفت چشمای من مثل ناموس خودم ازش مراقبت می کنم ،بخدا اگه کم کاری در حقش بکنم از سگ پست ترم.

کیان که از حرف های بالاچ شرمنده شده بود گفت :

-استغفرالله نگو داداش دور از جون والا چی بگم  آخه پدر مادرم..

بالاچ میان حرفش پرید و گفت :

-هیچی نمی خواد بگی فقط برگرد خونتون و خیال پدر و مادرت و راحت کن  می دونم که بهت اطمینان دارند و می دونن پسرشون کار اشتباه نمی کنه.

کیان نفسش را عمیق بیرون فرستاد و گفت :

-باشه اگه خود ستاره مشکلی نداشته باشه منم حرف ندارم.

-ببین نشد که بشه اگه تو واقعا از ته دل موافقی که ستاره خانم هم موافقه و به حرف تو اعتماد می کنه مسلما دلش می خواد درسشو بخونه ، حالا اگه می خوای از رمزای خواهر برادری استفاده کنی و تو لفافه بهش بگی بگو نه من قبول ندارم.

کیان با لبخند هر دو دست خود را برد بالا و گفت :

-باشه بابا من تسلیم  تا یک ترم خونه ی شما مهمون باشه تا انشالا ترم بعد بتونه انتقالی بگیره برگرده. اما این و من دارم میگم ستاره خانوم حرف آخر و بابا می زنی می دونی که.

بالاچ نگاهی به چشمان به غم نشسته ی ستاره انداخت و گفت :

-آقای کریمی بامن   کیان تو نگران نباش .

-باشه.

ماهو که فقط نظاره گر این حرف ها بود ایستاد و شیرینی را برداشت و گفت :

-پس بفرمایید دهنتون و شیرین کنید .

ستاره شیرینی برداشت و با لبخند به بالاچ چشم دوخت و زیر لب و آرام گفت:

-ممنون

بالاچ نیز با لبخند شیرینی را به دهان گذاشت و سری به عنوان خواهش می کنم تکان داد.

ساعتی بعد ستاره و کیان به سمت خانه ی خود زاهدان را ترک کردند تا ستاره بار سفر را ببندد و برگردد به زاهدان تا چند صباحی را در این شهر زیبا سر کند ،قسمتی از مسیر را که پشت سر گذاشتند که ستاره به خوابی عمیق فرو رفت و تا مقصد بیدار نشد نزدیک صبح با تکان دستی از خواب بیدار شد و چشم های خود را مالش دادکه صدای کیان به گوشش خورد که می گفت :

-بیدار شو رسیدیم بیا پایین.

@Asal7048@.Abi.AR@Asma,N@Otayehs@Aryana@Damon.S_E@Bahar khani@بانوی سیاه@ببعی معتاد@نیکتوفیلیا@شقایق.نیکنام@نارسیس بانو.arabzade@ليدا@پانیذ@م_صمدی@ترسا@ارغوان@آرامیس@عاطی@قلم پریزاد پ.ب@وانیا@رادیکال@دخترخورشید@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

ستاره از ماشین پیاده شد فاطمه خانم که از وقتی که کیان گفته بود در راه هستند پشت پنجره کشیک می کشید سریع خود را به دم در رساند ستاره و کیان به مادرشان سلام کردند و بعد از حال و احوال وارد خانه شدند وقتی کمی نفس چاق کردند پدر نیز به آنان پیوست ،پدر از کیان در مورد کارها پرسید کیان با کمی مکث و نگاهی به ستاره گفت :

-خوب بود کارای ثبت نامش و انجام دادیم انشاالله از هفته دیگه باید بره سر کلاس .

پدر سری تکان داد فاطمه خانم هم گفت :

-خب خدا رو شکر پاشید بیاید صبحونه  بخورید خسته شدید بعدم بگیرید بخوابید .

کیان کمی پیشانی اش را خاراند و نگاهی به ستاره انداخت و گفت :

-اِم ..فقط یه مشکلی هست.

آقا رضاکه نیم خیز شده بود تا به اتاق برود دوباره سر جای خود نشست و گفت:

-چه مشکلی ؟

کیان با نگاه به ستاره فهماند که خودت بگو ستاره هم که می دانست این مسئله چیزی نیست که بشود از خانواده مخفی کرد و بعلاوه نه او و نه کیان هیچ کدام آدم این کار نبودند  با کمی مکث گفت :

-راستش من واسه ثبت نام دیر اقدام کردم خوابگاه بهم نرسید .

فاطمه خانم مهلت نداد که ستاره باقی حرفش را بزند با صدای بلندی گفت :

-چی ؟خوابگاه بهت نرسید حالا می خوای اون مدت چیکار کنی ؟

ستاره که از واکنش مادرش جا خورده بود مظلوم به کیان نگاه کرد کیان که با این نگاه فریبنده راه چاره ای نداشت گفت :

-صبر کن مادرجان ستاره باید یک ترم و یا خوابگاه مستقل بگیره و با چند تا دانشجوی دیگه  همخونه بشه یا تنهایی براش خونه بگیریم که یه ترم بمونه تا کارش درست شه بتونه برگرده یا اگه نتونست برگرده ترم بعد و بره خوابگاه جاهایی که خالی شده جا گیر شه.

فاطمه خانم گفت :

-وا امکان نداره من بذارم دخترم تک و تنها تو شهر غریب توی یه خونه زندگی کنه اصلا تنها هم نه من چمیدونم اون کساییکه میخواند باهاش هم خونه بشند کیا هستن نه امکان نداره چرا مدارکت و پس نگرفتی بیای ؟آقا رضا شما یه چیزی بگو.

آقا رضا که به قیافه ی مطمئن کیان چشم دوخته بودگفت :

-صبر کن خانوم یکم آرومتر مردم خوابن ،کیان حتما قبلش خودش این فکرا رو کرده،درسته کیان ؟ چه راهی  به کار بستی ؟

-راستش بابا یادتونه وقتی خدمت بودم یه دوست بلوچ داشتم به اسم بالاچ. 

کیان وقتی تایید پدر را دید ادامه داد:

-شب اول که رسیدیم زاهدان من مدارکم و جا گذاشته بودم جایی بهمون اتاق ندادن مجبور شدم از بالاچ کمک بخوام پسر خوبیه و خانواده ی خوبیم داره یک شب و اونجا بودیم راستش بالاچ پیشنهاد داد این یه ترم و خونه ی اونا مهمون باشه تا بعد.

کیان که نگاه متعجب پدرش و دید سریع اضافه کرد که :

-می دونید که بابا چطور آدمی خیلی امانت دار و خوبِ من بهش اطمینان دارم البته به بالاچ هم گفتم که اگه پدر مادرم اجازه ندن این کار و نمی کنم  و میام مدارکش و پس می گیرم حالا بابا جون دیگه تصمیم باشماست .

فاطمه خانم به سرعت گفت :

-موافقت نکنیا ما چمیدونیم چجور آدماییند نمی تونم دختر دسته گلم و بدم دست یه مشت غریبه.

آقا رضا مکثی کرد و نگاهی به چهره نگران ستاره و چشمان مطمئن کیان انداخت و گفت :

-عجله نکن خانم سر فرصت در موردش تصمیم می گیرم حالا صبحانه بده بچه ها بخورند برند استراحت کنند منم آماده شم کم -کم برم سر کار.

آقا رضا به اتاق خواب رفت و ستاره را با یک دنیا سوال و نگرانی و بلاتکلیف تنها گذاشت ،فاطمه خانم به سمت آشپزخانه رفت کیان هم بلند شد و گفت :

-ستاره من زور خودم و زدم باقیش با باباست  حالا پاشو این طوری قنبرک نزن  درست میشه .

ستاره زیر لب امیدوارمی زمزمه کرد و به همراه کیان به سمت آشپزخانه رفت بعد از خوردن صبحانه هر کدام به سمت اتاق خود رفتند و تا کمی استراحت کنند.

ستاره که از فکر و خیال خیلی دیر به خواب رفته بود دیر هم از خواب بیدار شد وقتی به آشپز خانه رفت مادرش داشت برای شام قورمه سبزی می گذاشت .

-چه عجب ستاره خانم بیداری شدی.

-سلام صبح بخیر مامان ببخشید خیلی دیرخوابم برد .

-وا چرا خوابت نبرد .

-از فکر و خیال میگم بابا چیزی نگفت .

فاطمه خانم از پشت گاز نگاهی به چهره مغموم ستاره انداخت و خیلی بیخیال گفت :

-نه ولی به احتمال زیاد باید دوباره کتابات و بیاری و شروع به درس خوندن واسه کنکور کنی.

ستاره همانجا دستی به سرش زد و ای وای گویان روی زمین نشست .

 

@Asal7048@.Abi.AR@Asma,N@Otayehs@Aryana@Damon.S_E@Bahar khani@بانوی سیاه@ببعی معتاد@نیکتوفیلیا@شقایق.نیکنام@نارسیس بانو.arabzade@ليدا@پانیذ@م_صمدی@ترسا@ارغوان@آرامیس@عاطی@قلم پریزاد پ.ب@وانیا@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

-خبه توم پاشو ببینم حالا نمی خوای درس بخونی شوهر کن اتفاقا پسر اکبر آقا هست میلاد وقتی تو نبودی اومدن خواستگاری من که از پسره خوشم میاد حالا خود دانی ،آخرش که چه باید شوهر کنی.

ازحرف های مادر بوی خوبی نمی آمد انگار مونا مادرش را بهتر از او شناخته بود که چند وقت پیش این جریان را برایش پیش گویی کرده بود ستاره از جای خود بلند شد و گفت :

-نه مادر جان شوهر که اصلا حالا می خواد خوب باشه می خواد بد مبارک صاحبش باشه من میرم کتابامو میارم از اول شروع می کنم.

-آخرش که چی هر چقدرم درس بخونی باید بری سر زندگی خودت و شوهر کنی مگه من و پدرت تا کی زنده ایم ،تو و کیان هر چه زودتر سرو سامون بگیرید خیال ما جمع تره.

-آفرین مامان گلم کیان و حالا زن بدید تا من ، همه چیز که باهم نمیشه اون بزرگتر احترامش واجبِ .

فاطمه خانم دستی به کمر زد و گفت :

-وقت ازدواج که شد احترام نگه دار شدی! نخیر تو باید زودتر شوهر کنی از قدیم گفتن دختر همیشه بزرگتر از پسره.

-مادر من اون و واسه ی رشد عقلش و بلوغش گفتن  نه واسه ازدواج. 

-چه فرقی کرد عقلش و بلوغش  زودتر رشد میکنه  پس باید زودترم ازدواج کنه‌.

نه انگار فایده نداشت مرغ فاطمه خانم روی یک پا بود و خیال پایین آمدن هم نداشت ستاره که دیگر از این بحث حوصله اش سر رفته بودو می خواست بحث را عوض کند تا مادرش شوهرش نداده، یکدفعه گفت :

-راستی مامان  میگم از خاله لیلا چخبر؟

فاطمه خانم که منظور ستاره را فهمید پشت چشمی نازک کرد و گفت :

-هیچی خدا روشکر سلامتی برو  اینجا واینسا غذام سوخت  .

-چشم مامان جان .

این جمله ای بود که از دهان ستاره بیرون آمد و به سرعت غیب شد.

تا خود شب که پدرش  و کیان از سر کار آمدند از اتاق خارج نشد می ترسید که مادرش دوباره بحث ازدواجش را پیش بکشد،  او الان آرزو های دیگری در سر می پروراند.

موقع ی غذا همه دور هم جمع شدند دل توی دل ستاره نبود هی با غذایش بازی می کرد این سکوت پدر این را نشان می داد که با مادر موافق است و او باید برود دوباره درس ها رو دوره کند .پدر نگاهی به ظرف غذای ستاره انداخت و گفت :

-ستاره بابا چیزی شده؟ چرا غذات رو نمی خوری؟

-هیچی بابا جان دارم می خورم.

کیان لبخندی زد و گفت :

-غلط نکنم تو دلش دارن رخت می شورن نه؟!

و با چشمانی که خنده در آن موج می زد به ستاره خیره شد ستاره که حوصله ی شوخی های کیان را نداشت گفت :

-ممنون بابا ممنون مامان خوشمزه بود و ازسر سفره پاشد و  به سمت اتاقش رفت .

همین طوری روی شکم روی تختش دراز کشید و در فکر خود غوطه ور بود زمانی گذشت که در اتاقش به صدا در آمد ستاره گفت :

-بفرمایید .وکمی خود را بالا کشید تا ببیند چه کسی وارد اتاقش می شود .

پدرش با صلابت خاص خود گفت :

-اجازه هست دخترم ؟

ستاره سریع صاف نسشت و گفت :

-بله بفرمایید.

آقا رضا آمد و کنار ستاره  روی تخت نشست  ستاره منتظر سرش را پایین انداخته بود تا حرف هایی که دوست نداشت بشنود را ذره ذره به جان بخرد .

آقا رضا بعد از مکثی زبان باز کرد و گفت :

-خوبی بابا جان؟

ستاره لبخندی زد و گفت :

-ممنون خوبم .

-خب خدا روشکر ،فکر کنم خودت می دونی من الان برای چی اینجام .

ستاره در دلش گفت: بله می دانم برای بد بختی من، ولی  با زبان گفت :

-فکر کنم ،بابا شما هم مثل مامان معتقدی من باید شوهر کنم و قید درس و بزنم.

آقا رضا از شنیدن این حرف ناراحت شد و اخم درهم کشید باز هم فاطمه خانم سطحی نگری کرده بود و دهن این و آن را دیده بود،آقا رضا گفت:

 -دخترم تو می دونی که زندگی توی یک شهر غریب اونم تک و تنها چقدر سخته و چه خطراتی داره از طرفی  توی یک شرایطی مثل شرایط تو که نه خوابگاهی هست نه فامیل نزدیکی که بشه چند مدتی توی خونش موند .

ستاره به آرامی لب زد :

-بله بابا متوجم من دوباره تلاش می کنم شاید این دفعه یک جای بهتر قبول شدم.

آقا رضا نگاهی به سر در گریبانی دخترش کرد و لبخند زد و گفت :

-زاهدانم جای خوبیه.

-درسته همه جای ایران قشنگ و خوبه اما نه برای من.

-پس دختر من پا پس کشیده.

با این حرف ستاره سریع واکنش نشان داد و سرش را بالا گرفت و گفت :

-نه پا پس نکشیدم.

آقا رضا کمی مکث کرد و گفت :

-من با کیان صحبت کردم بالاچ و خانوادش و تایید کرده از یکی از دوستام هم که توی نیروی انتظامیه در موردش تحقیق کردم سابقه ی خرابی نداره  با خودشم تلفنی صحبت کردم به نظر پسر خوبی میاد،قرار شد تو چند ماهی رو مهمونشون باشی تا ببینیم بعدا خدا چی می خواد.

ستاره با چشمانی که ازش ستاره می بارید و با لبخند گفت :

-واقعا بابا ،راست می گی؟

وقتی تائید آقا رضا را دیدبه سرعت خود را در بغل پدرش انداخت و از او تشکر کرد.

@Asma,N@Aryana@F.zamani@Habib@K.A@langenur@E.S@Raha_yee@QEGISA@بانوی سیاه@ببعی معتاد@شقایق.نیکنام@نارسیس عرب زاده@پانیذ@پشه@م_صمدی@هــhanaــانا@ملکه سکوت@حانیه@ساتوری

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت هفدهم

فردای آن روز ستاره در اتوبوس به مقصد زاهدان نشسته بود و چند ساعت قبل را برای خود دوره می کرد ،از اسرار مادرش برای تنها نرفتن به زاهدان و تاکید پدرش برای مستقل شدن ستاره ،از اشک های یواشکی کیان  و توصیه های مادرانه ی فاطمه خانم ،از چشم های امید وار پدر و چهره نگران برادر، همه و همه جلوی چشمانش رژه می رفتند و به او می فهماندند که در این راه جدید تنهاست و باید روی پای خود بایستد از همه مهمتر به او یادآور می شدند که باید حسابی آهسته برود و بیاید تا خدایی نکرده گربه شاخش نزند و به اعتماد پدر و مادرش   خدشه ای وارد نکند، ستاره هر جور در ذهنش حساب می کرد این نکته خیلی مهم بود وباید تمام حواسش را جمع می کرد .

این بار ستاره نتوانست وقتی سوار ماشین می شود تا مقصد پلک روی هم بگذارد و به خواب برود انگار از همین الان شروع کرده بود به مستقل شدن  حتما اینکار حواس جمع می خواست و آدم خواب نمی توانست این فاکتور را داشته باشد.

فکرهای   پر وبال دار ستاره با صدای شاگرد شوفر که می گفت :

-مسافرا یکی یکی بیایند پایین برای تحویل گرفتن بارهاتون

یکی یکی ارام گرفتندوستاره را با دنیای جدیدش تنها گذاشتند ،حالا وقت خود نمایی بود .

ستاره  صبر کرد تا اتوبوس  کمی خالی شود بعد از جایش بلند شد  و از اتوبوس پیدا شد به سمت شاگرد شوفر رفت و چمدان خودش رو تحویل گرفت تشکری کرد و آرام به سمت خروجی ترمینال حرکت کرد.

تا حالا اینقدر غریب نبود کمی به اطرافش نگاه کرد آن روز که با کیان آمده بود چرا به این چیزها دقت نکرده بود ،شاید چون شب رسیده بودند و فردایش نیز در دانشگاه خبری از این تیپ آدم ها نبود ،همه ی مردانی که بومی آن منطقه بودند لباس بلندی پوشیده بودند با شلوار های گشادی  بعضی از آنها پارچه ای مانند کلاه بر سر داشتند ،لباس هایشان بیشتر به رنگ سفید بود بعضا رنگ آبی روشن نیز به چشم می خورد کمتر رنگ تیره دیده می شدانگار قبلا شبیه این لباس را در فیلم های هندی دیده بود  ستاره به این پوشش زیبا لبخندی زد کمی که بیشتر کنکاش کرد و فکر هایش را سرو سامان داد به یاد آورد که بالاچ را بار اول با همچین لباسی دیده بود که یک چفیه هم به صورتش بسته بود ،زنانی هم که به ندرت دیده می شدند لباسی مانند لباس ماهو داشتند زیبا و پر زرق و برق البته چادر نیز به سر داشتند و زیبایی لباسشان از چشم نامحرم محفوظ بود .

همین طور که داشت به اطراف نگاه می کرد تا یک تاکسی بگیرد و به مقصد برود متوجه بوق زدن های مکرری شد اول بی اعتنا بود تا اینکه اسمَش را شنید ،ایستاد و به آنطرف خیابان نگاه کرد مردی را دید که مشغول ور رفتن به در ماشینش است خواست رو برگرداند که مرد به سمت او برگشت .حس یک آشنا دیدن در جایی که انسان این چنین غریب است  واقعا  لذت بخش  بود  این حس خوب لبخند را به لبان ستاره داد  و ناخودآگاه حرکت را به دستانش ،بی اختیار دست تکان دادن ستاره   لبخند شوق را برای بالاچ به ارمغان آورد ،نمی دانم چه سری بود از روز اول این دختر حرکت های از خود بروز می داد که برای بالاچ قصه ی ما دلبری محض بود .

@JGR.LARA @A_N_farniya@A..A@hadis Hs@K.A@N.a25@unknown@R.f@نیکتوفیلیا@نیازشونم@نیایش پولادزاده@شقایق.نیکنام@لیام@حانیه@هانی بانو@ارغوان@Aryaana@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

بالاچ به سرعت از خیابان رد شد و خود را به ستاره رساند

-سلام وش هاتگی.

ستاره وقتی این کلمه را از زبان بالاچ شنید حرف زدن یادش رفت و همین طور هاج  و واج به او چشم دوخته بود

بالاچ دستی به پیشانیش زد و گفت :

-شرمنده حواسم نبود شما زبونمون رو متوجه نمیشی ببخشید ،منظورم خوش اومدی بود

چقدر همه چیز غریب بود چرا آن دفعه که با کیان آمده بود به غلظت لهجه ی بالاچ دقت نکرده بود ،بعد از کمی فکر کردن ستاره به خودش آمد و گفت :

-آه ،بله ببخشید یکهو جا خوردم، منم سلام کردن فراموشم شد.

بالاچ لبخندی زد و دسته ی چمدان ستاره را گرفت و گفت :

-اشکال نداره بهتره بریم  خسته ی راهید 

بالاچ و ستاره به سمت ماشین حرکت کردند ماشین بالاچ یه وانت سورمه ای رنگ بود ستاره کمی معذب بود برای نشستن در کنار بالاچ ،انگار بالاچ این خجالت کشیدن را حس کرده بود اما نمی توانست از این هم نشینی بگذرد پس بدون اینکه معطل کردن ستاره را به روی خود بیاورد چمدان را پشت ماشین گذاشت وبه سمت ستاره رفت و در را برایش باز کرد ،ستاره  با اکراه مجبور شد سوار شود بالاچ پیروز نیز لبخند به لب ماشین را دور زد و سوار شد و راه افتاد .

کمی که گذشت ستاره گفت :

-شرمنده مزاحم شمام شدم.

-این چه حرفیه از این به بعد هر کاری داشتی به خودم بگو به دیده منت  ،خواهر دوستم مثل ناموس خودم میمونه .

ستاره سرش را پایین انداخت و گفت :

-زنده باشید ،کیان نگفت به شما گفته بیاید دنبالم.

بالاچ خیلی راحت گفت :

-خب نگفته بود بیام .

ستاره متعجب گفت :

-پس شما از کجا می دونستید من الان میرسم؟!

-زنگ زدم سراغتون رو بگیرم ببینم کی میاید کیان گفت شاید تا الان رسیده باشید دیگه کار و ول کردم و اومدم اینجا دنبالتون.

ستاره سرش را بلند کرد و به بالاچی که این سخنان را گفته بود خیره شد و آرام گفت :

-دستون درد نکنه خودم می تونستم برم دوست ندارم تا وقتی اینجام مایه ی زحمت باشم.

تقریبا به خانه رسیده بودند بالاچ نزدیک خانه نگه داشت و با اخمی در هم به سمت ستاره برگشت و گفت : - دیگه این حرف رو ازتون نشنوم شما  رحمتی بلوچ جماعت مهمون نوازه ،جان پای مهمونش می ده این کارها که چیزی نیست ،حرفی نزن که به غیرتم بر بخوره .

حرف در دهان ستاره ماسید انگار بالاچ وقتی جدی بود ترسناک هم می شد .

-بفرمایید پیاده شید رسیدیم.

ستاره نگاهی به بیرون انداخت در قهوه ای رنگ خانه ی آنها به چشمش خورد دوباره سرش را به سمت بالاچ برگرداند که نگاه به خیابان دوخته بود انگشت اشاره اش را زیر دندان له می کرد .

ستاره با تن صدای پایینی گفت: -منظوری نداشتم ببخشید .

بالاچ چشمانش را بر هم گذاشت و چند باری آرام زیر لب لا اله الاالله ی گفت و از ماشین پیاده شد .

ستاره که از این حرکت بالاچ رنجیده شده بود پیش خود فکر می کرد مگر چه حرف اشتباهی از او سر زده بود که او را اینطور ناراحت کرده پیش خود گفت در اسرع وقت باید از کیان علت این ناراحتی را بپرسد .

با ضربه ی که به شیشه خورد ستاره از فکر و خیال کنده شد و به زمان حال برگشت نگاهش را به بیرون دوخت دید بالاچ منتظر ایستاده او را نگاه می کند ،سریع از ماشین پیاده شد و خجالت زده برای رفتار هپروتیش سر پایین انداخت و به سمت بالاچ رفت .

بالاچ کلید انداخت و در را باز کرد و تعارف کرد که داخل شود ستاره با یک ممنون گفتن آرام وارد شد بالاچ به کنار ستاره رفت و گفت :

-ستاره خانم  این طور نگفتم که ناراحت بشی خواستم بدونی که دیگه دوست ندارم تعارف کنی  شما چند روز اول برام مهمونی بعد دیگه یه عضو از خانوادمی  مسئولیت شما با منه نمی خوام مشکلی برات پیش بیاد که غیرتم نشونه بره،بذار از همین اول بهت بگم اینجا مثل شهر خودتون نیست اینجا مردم زیادی تعصبی و غیرتین  برای ناموس جون میدن، بزار من به روش خودم عمل کنم  روشی که می دونم تو این مرز و بوم جواب می ده،پس از این به بعد دیگه مزاحم شدم و زحمت  نمی دم و اینا نداریم  درست .

ستاره کمی از حرف های بالاچ  و این دوم شخص و سوم شخص شدن ها گیج  شده بود اما گفت :

-من ناراحت نشدم فقط برام سوال شده بود که چرا شما اینقدر بهتون برخورد؟

بالاچ لبخندی زد و گفت :

-فک کنم الان جواب گرفتید  ،بفرمایید بریم داخل .

هر دو در کنار هم آرام راهی  شدند.

@Aryaana@JGR.LARA@نیکتوفیلیا@نیایش پولادزاده@عاشقان ماه@فائزه اکبریان@شازده کوچولو.@شقایق.نیکنام@هانی بانو@جلنار@ققنوس@سَ م آ@N.a25@ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت نوزدهم

به نزدیکی در که رسیدن صدای صحبت  زنانی از داخل ستاره را معذب کرد و رو به بالاچ گفت :

-انگار مهمون دارید؟

-نه فکر نکنم حتما زنای همسایند  یه لحظه صبر کنید.

کمی مکث کرد و بعد ماهو را صدا زد 

-ماهو ،ماهو یه لحظه بیا.

ماهو سریع خود را به دم در رساند با دیدن ستاره با لبخند سلامی کرد و او را در بغل گرفت .بالاچ به این محبت خواهرش لبخندی زد. 

ماهو بعد از احوال پرسی با ستاره رو به بالاچ گفت :

-داداش نگفتی مهمون عزیز کرده داریم.

-کیفش به این  بود ،راستی کی داخله؟چقد صدا میاد.

ماهو با لبخند و شور خاصی گفت :

-وای خاله طلعت و سحر و ساحل اومدن.

بالاچ اخمی در هم کرد و گفت :

-چه ذوقیم می کنه.

همین حرف باعث شد ماهو خجالت بکشد و سرش را پایین بیندازد .

-خوبه حالا ،ستاره خانم رو ببر داخل نذار اینقدر رو پا بمونه خسته ی راهه.

-وای ببخشید عزیزم بریم داخل ،داداش تو نمیای؟!

-نه من میرم بعدا میام که...

ماهو متوجه ته حرف بالاچ شد پس با صدای آرامی گفت :

-بالاچ خودت می دونی تا نیای خاله نبینتت از اینجا نمی رند.

بالاچ لعنت بر شیطانی گفت و سریع دستش را به سمت در دراز کرد و پرده ی توری را بالا زد و گفت :

-ستاره خانم بفرمایید .

ستاره که چند دقیقه ی را فقط نظاره گر این خواهر و برادر بود و کمی خسته شد بود سریع تشکری کرد و داخل شد.

رو به رو شدن با آدم هایی که تا بحال آنها را ندیده  برایش سخت بود، اما به این سختی غلبه کرد و وارد اتاق شد ،به محضی  که از راهرو گذشت و سلام کرد بالاچ وماهو نیز پشت سر او وارد شدند .

خاله طلعت چشم تیز کرد و نگاهی دقیق به ستاره انداخت و جواب سلامش را داد و بلافاصله از جا برخاست و به سمت بالاچ رفت و او را در آغوش گرفت و به زبان بلوچی گفت :

-ترو قربانت بالاچوک،  جود و په  کشی ؟(خاله قربانت شود بالاچ عزیزم  خوب و خوشی ؟)

در آن طرف ماهو مشغول تعارف به ستاره و راهنمایی برای نشستنش بود ،بالاچ چشم از ستاره و ماهو گرفت و به خاله اش داد و گفت :

-زیر سایه ات خاله جان  خوبی الحمدالله آقا شاپور خوبه ؟

-:شکر ،  اِ کِن تَه  ؟(این  کیه؟)

_مفصله خاله لطفا فارسی بگید مهمونمون متوجه نمیشه بی ادبی نشه.

ستاره که مستقر شده بود با این حرف بالاچ سر بلند کرد و گفت :

-نه آقا بالاچ لطفا راحت باشید کاری به من نداشته باشید .

_اختیار دارید این حرف رو نزنید.

بالاچ دستش را از دست خاله  طلعت جدا کرد و جواب سلام دختر خاله هایش را داد و به سرعت به طرف مادرش رفت و گفت :

-سلام مادر خوبی این همون ستاره خانم که برات گفتم اون روز که با کیان اومدن شما نبودی .

-آره مادر میدونم ماهو داره بهم می گه قدمش به چشم ،زنده باشه خانم دکتر.

_خجالتم ندید حالا تا من دکتر بشم کلی مونده.

بالاچ از اینکه مادرش از ستاره خوشش آمده بود لبخندی به لب آورد .

ماهو سینی چای بدست وارد اتاق شد و گفت :

-همین که دانشجوش شدی یه نصفه از راه و رفتی  پس واسه ما خانم دکتری .

_ای بابا خجالتم ندید ‌.

@JGR.LARA@A_N_farniya@Aryana@Fadi17@k.barin@BAHAR JAFARI@Bahar khani@Talatom@تِلـمـآ@نیکتوفیلیا@نیازشونم@شازده کوچولو.@شقایق.نیکنام@ساتوری@ملکه سکوت@ارغوان@آدی

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت بیستم

این طرف خوش وبش خانواده ی بالاچ با ستاره حسادت مادر و دختری را تحریک می کرد مادری که برای دختر اولش پسر خواهر خوش تیپ و جوانش را در نظر گرفته بود و دختر نوجوان چهارده ساله ای که فکر عروس شدن زیر سایه ی بالاچ را در سر  داشت ،دختری که از اول ورود معشوقه اش تا به الان فقط یک سلام و خوش آمدی خشک و خالی بدون کوچک ترین نگاهی نصیبش شده  بود.

خاله طلعت که از این بی محلی های بالاچ  به خودش و دخترانش و در عوض توجه متقابلش به مهمان مشکوکی که با خود آورده بود طاقت از کف داد یکدفعه ایستاد و گفت :

-بهتره ما بریم مزاحمتون نباشیم بلند شید دخترا.

همه ی نگاه ها به خاله طلعتی بود که ایستاده بود و دست دختر کوچکش ساحل را می کشید تا از روی زمین بلندش کند .

_خواهر کجا ول کن دست بچه رو کندی گناه داره.

ستاره با تعجب به رفتار خاله طلعت چشم دوخته بود و در دل برای دست دخترکوچک که اینگونه با قصاوت کشیده می شد اندوهگین بود حتی این ناراحتی نیز در چهره اش نمودار شد .

ماهو که از رفتار خاله اش می ترسید سریع به سمت خاله خانم رفت و گفت:

-کجاخاله جان من ناهار گذاشتم قرار بود آقا شاپور و قبادم بیاند دور هم باشیم.

_نه خاله غذاتون و با مهمونتون صرف کنید ،آقا شاپور و آقا قباد کار دارند نمی تونند بیاند ‌.

ستاره از این  هول زده شدن  ماهو و جواب دادن های بی مهابای خاله اش فهمید که باید بین ماهو و یکی از این دو مرد رابطه ای باشد .

ستاره نگاهی به بالاچ انداخت که با اخم های درهم به ماهو چشم دوخته بود ،برای اینکه رابطه ی بین شان را شکراب نکند گفت :

-شرمنده که من اینجا مزاحم شدم  از روی اجبار بوده  اگه ماهو جان ی اتاقی و به من بدن  میرم تا هم خستم استراحت کنم هم مزاحم جمع خانوادگیتون نباشم .

بالاچ که از این بلبشو به تنگ آمده بود لا اله الا الله  ی زیر لب گفت  و رو به خاله اش گفت :

-بشین خاله  ماهو توهم ستاره خانوم و ببر اتاقشون که تا ناهار حاضر میشه یکم استراحت کنن.

خاله که از توجه نشان دادن  بالاچ کمی مسرور شده بود دست آن ساحل طفل معصوم را بلاخره رها کرد و همین طور منتظر ایستاد.ماهو سریع به سمت ستاره رفت تا او را راهنمایی کند ،ستاره از روی زمین بلند شد کمی چادرش را مرتب کرد و به سمت چمدانش رفت تا به دنبال ماهو برود که با صدای بالاچ متوقف شد .

_ستاره خانم چمدونتون و بزارید من خودم میارم دم اتاقتون  سنگین ِ اذیت میشید.

ستاره دسته ی چمدان را کشید و گفت:

-ممنون خودم می تونم.

بالاچ که نمی خواست بیش از این خاله طلعت را تحریک کند چیزی نگفت و سرش را به زیر انداخت ،ستاره نیز همراه ماهو راهی شد تا بلاخره خاله جان رضایت دهد و مجوز نشستن خود و دخترانش را صادر کند .بعد از رفتن ستاره بالاچ رو به خاله اش گفت:

-خاله این چه رفتاریه ؟چرا بچه بازی در میاری؟

_کدوم رفتار ؟مگه چیکار کردم که بچه بازی درآوردم ؟اصلا بگو ببینم این دختره کیه ؟اینجا چیکار داره ؟

_ای خواهر چرا اینجوری میکنی ؟این طفل معصوم دانشجو ،خوابگاه ها پر شده بود چند وقت قرار اینجا مهمون ما باشه تا بعد که جا باز شد برگرده به خوابگاه  همین.

_بفرما خاله اینم جواب .

_خب حالا، توم بیا من و بزن با چه توپیم با خالت حرف می زنی.

بالاچ انگشت اشاره اش را به تهدید بالا آورد و گفت:

-خاله بزرگتری احترامت واجب اما این خانم به من سپرده شده تا تو خونه ی منه جاش رو جفت چشمای من و اهالی این خونست کسی حق نداره بهش بی احترامی کنه ، اون موقع تا حالاهیچی نگفتم که حرمتا حفظ بشه اما اگه کسی بخواد بهش آسیب بزنه و من و پیش دوستم و پدرش خراب کنه  اون موقع واویلاست  .

@J.k@JGR.LARA@N.a25@NAEIMEH_S@niayesh1389@Z.mim@Z.A.D@R.f@unknown@Qazal@queen.mz@آدی@آلفای نقره ای@آلبالو@نازیلا@نیکتوفیلیا@لیام@م.مرعشی@Nilay07@N.Sh_87@Otayehs@Paradise@Panah._.msz@Taban_art@H.SHAHBAZI@ملکه سکوت@hadis Hs

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

_:چیه آقا بالاچ   ناراحتی 

توجه همه به سمت صدا جلب شد، قباد دم در ایستاده بود و با پوزخندی به  بالاچ  خیره شده بود .

_:مادر اومدی، پس بابات کجاست ؟

_:اون نیومد کار داشت .

_:خوش اومدی خاله جان بیا تو .

_:ممنون خاله  خوش باشی ،چه خبر بالاچ ،چیزی شده ؟

_:نه چیزی نیست بیا بشین خوش اومدی  در باز بود؟

-آره  باز بود منم اومدم تو.

در همان لحظه ماهو وارد سالن شد و بدون اینکه حواسش به قباد تازه وارد باشد رو به بالاچ گفت :

-داداش ستاره  میگه ...

-اِ سلام آقا قباد خوش اومدید .

حواس ماهو از ستاره و حرفی که زده بود به قباد پرت شد و همین باعث شد بالاچ اخم در هم کشد .

_سلام سلامت باشی دختر خاله.

_گفتی ستاره چی گفت ؟

این کلام بالاچ ماهو را از هپروت خارج کرد و به او فهماند که باید خود را جمع و جور کند .

_گفت که واسه ناهار بیدارش نکنیم خستست  میخواد بخوابه.

_این ستاره دیگه کیه ؟

_ستاره نه و ستاره خانم ،کشمشم دم داره .

_خب حالا چرا برزخی میشی ؟!

_هیچی مادر یه دخترِ رو برداشتن آوردن اینجا تا درس بخونه ،نه دانشگاه خوابگاهاش پر بوده جا نداشته  اومده اینجا .

بالاچ که دیگر تحمل این بی حرمتی های خاله اش را نداشت و خون خونش را میخورد سریع از جا بلند شد و گفت :

-مادر من میرم  سر کار .

_کجا بلاچم بمون ناهار بخور.

_نوش جونتون.

_چیه خاله چرا بهت بر می خوره ؟

_استغفرالله دِ آخه من هر چی هیچی نمی گم .

قباد دست بالاچ را گرفت  و میان حرفش پرید :

-آروم داداش مامان ماست دیگه عادتشه .

_وا قباد !

قباد به سمت مادرش چشمکی زد و دست بالاچ را کشید و او را نشاند و رو به ماهو گفت:

-درسته ستاره خانم اینطور گفته اما زشته که مهمونمون گشنه بمونه شما بیدارش کن، شمام دیگه مادر من اینقدر بد خلقی نکن .

_من چه بد...

قباد میان حرف مادرش پرید و گفت:

-اِ بسه دیگه مامان.

بالاچ با چشمانی ریز شده به قباد چشم دوخته بود از او بعید بود اینطور رفتار کردن حتما درسر نقشه ای داشت.

بلاخره با پا در میانی مشکوک قباد جمع کمی آرام شد و هر کس با دیگری مشغول خوش و بش بود .قباد رو کرد به بالاچ و گفت :

-خب داداش قضیه ی این ستاره خانم چیه که مادر ما رو اینطور حساس کردی ؟

_هیچی بابا خاله بیخودی گیر می ده دختره خواهر یکی از هم خدمتیام دانشگاه اینجا قبول شده ثبت نام که کردن  گفتن خوابگاه جا نداریم باید خونه بگیری داداشش گفت نه انصراف بده برگردیم شهرمون ،منم دیدم دختره گناه داره زحمت کشیده گفتم ی مدت اینجا باشه تا خوابگاهشون جا باز کنه بره خوابگاه همین.

قباد به دقت به صحبت های بالاچ گوش می داد به خود قول داد از در این خونه بیرون نرود تا ستاره را ببیند و بفهمد علت رفتار مشکوک بالاچ چیست ؟

بالاچ ادامه داد:

-بابا قباد ببین من بد می گم این دختر و به من سپردن درسته اول کاری هنوز نیومده اینطوری ناراحتش کنم بابا رفیقم اگه بشنوه چی میگه باباش چی میگه والا از بلوچ جماعت بعیده قباحت داره.

_حق با توئه بالاچ درست می گی منم بودم نمی خواستم آبروم بره.

_مال ما که فعلا رفت .

_نه بابا بذار بیاد واسه ناهار از دلش در میاریم.

_بابا دمت گرم شاید تو بتونی جلوی خاله رو بگیری.

و بالاچ  قصه ی ما چه می دانست این دلسوزی های پسرخاله اش چه داستان ها که پشت سرش ندارد .

@A s R ᴀ@Aryana@Otayehs@Z.mim@JGR.LARA@n.a25@S_614@F.zamani@H.SHAHBAZI@آلفای نقره ای@بافنده خیال@فائزه اکبریان@شقایق.نیکنام@بانوی سیاه@پانیذ@لیام @ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  بیست و دوم

بعد از گذشت ساعتی ماهو آماده شد تا سفره بیندازد و با ناهار از همگی پذیرایی کند ،بعد از اینکه همه چیز آماده شد قباد رو به ماهو گفت :

دختر خاله  بی زحمت ستاره خانم رو صدا کن  سر سفره بیاد .

ماهو با کمی مکث و اجازه ی تکلیف از بالاچ بلند شد و به سمت اتاق ستاره رفت .

مادر  قباد با چشمانی ریز شده به پسرش چشم دوخته بود خودش هم می دانست  جنس بچه اش خرده شیشه دارد اما منتظر مانده بود که ببیند او چه می کند .

کمی بعد ستاره و ماهو وارد شدند ستاره به جمع سلام کرد همه جواب او را دادند ،قباد نگاهی به ستاره کرد و گفت:

-سلام ستاره خانم به شهر ما  خوش اومدید من قبادم پسر خاله ی بالاچ و ماهو .

-ممنون خوشوقتم.

بالاچ سریع گفت:

-بفرمایید بشینید غذا سرد شد .

ستاره کمی این پا و آن پا کرد و بلاخره کنار ماهو روی زمین نشست.

بالاچ گفت:

-بسم الله بفرمایید خوب نیست سفره معطل بمونه.

همه شروع به خوردن غذا کردن، ستاره کمی به غذای رو به رویش نگاه کرد ،قباد که شش دانگ حواسش را به ستاره داده بود گفت:

-ستاره خانم چیشده نکنه دوست ندارید ؟!

ستاره که از این دقت قباد کمی جا خورده بود نگاهی به جمع منتظر کرد و گفت:

-اینطور نیست من تا حالا این غذا رو نخوردم نمی دونم خوشمزه هست یا نه، پس نمی دونم دوست دارم یا ندارم‌.

ماهو کمی از غذا را لای نون پیچید و رو به روی ستاره گرفت و گفت:

-بهش می گند املت سوزی خوشمزست  یعنی ما که دوست داریم .

ستاره با لبخندی لقمه را از دست ماهو گرفت و به سمت دهانش برد.

بالاچ لبخندی زد که نگاهش به قبادی افتاد که دو چشم داشت و دوچشم دیگر قرض گرفته بود و ستاره را نگاه می کرد. این نگاه بالاچ را به فکر انداخت اما برای اینکه جلوی چشم چرانی های قباد را بگیرد گفت:

-قباد .

قباد که جا خورده بود هول شده گفت: -هان...بله؟!

بالاچ با چشمانی ریز شده به او نگاه کرد و گفت:

-هیچی اون پارچ رو بده .

قباد هم سریع پارچ را به دست بالاچ داد و خود رامشغول خوردن  نشان داد.

همه در حال خوردن غذا بودن که ستاره با علائم عجیبی رو به رو شد ،بدنش شروع به خارش کرد،یکدفعه لقمه از دستش افتاد که توجه ی همه را به خود جلب کرد .

بالاچ نگاهی به قباد کرد که از او خطایی سر نزده باشد بعد رو به ستاره گفت:

-ستاره خانم چی شد؟

ستاره که تنگی نفس بهش دست داده بود با صدایی که خس خس می کرد  گفت:

-تو این غذا سیر هست .

-آره عزیزم اما من با یه روش کاری می کنم بو نده چون داداش از بوی سیر بدش میاد .

بالاچ سریع از جاش بلند شد و به آنطرف سفره رفت وگفت:

-پر چونگی نکن ماهو ،چرا ستاره خانم؟ چرا اینطوری شدی ؟

ستاره نگاهی به بالاچ کرد و گفت :

-من رو ببر بیمارستان... به سیر حساسیت دارم...الان می میرم.

صدای یا خدای  بالاچ آخرین چیزی بود که ستاره شنید .

@ملکه سکوت@نازیلا@JGR.LARA@n.a25@Z.mim@niayesh1389@Nilay07@Damon.S_E@Dark fire@Taban_art@Panah._.msz@william@Ladan@Y...asna@آلفای نقره ای@کاژین جهانگیری@عرفان@م.مرعشی@masoo

@زری گل

 

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت بیست وسوم 

شب بود که ستاره چشمانش را باز کرد و با یک اتاق تمام سفید روبه رو شد از شواهد امر متوجه شد که باید بیمارستان باشد تکانی به تن خسته ی خود داد، ماهو که آنطرف روی صندلی نشسته بود متوجه ی ستاره شدبلند شد و به طرفش آمد.

-خوبی دختر ،تو که ما رو نصف عمر کردی؟

-ممنون ببخشید بخاطر من اذیت شدید .

-این حرف و نزن ،خدا نکرده یه تار مو از سرت کم می شد که واویلا بود همش تقصیر من بود که قبلش ازت نپرسیدم.

-آخه دختر خوب تو از کجا می دونستی ؟!حرفا می زنیا.

ماهو با خنده گفت:

-وای نمی دونی تا آوردیمت اینجا بالاچ مرد و زنده شد،تا الان بالاسرت بود همین الان رفت بیرون،یکم دیگه حرص و جوش می خورد و با دکتر و پرستار دعوا می کرد هم سرم لازم می شد هم کلانتری لازم.

-ای وای من دعوا واسه چی ؟

-تقصیر دکتر پرستارام بود داداشم الکی الم شنگه به پا نکرد، هر چی می گفت یه دکتر صدا بزنید بیاد بالا سرش یه پرستار می رفت یکی دیگه میومد اصلا دلشون بکار نبود آخر دکتر و زور از پا میز ناهار اورد بالا سرت.

-شرمنده بخدا روزتونم خراب کردم حتما خالت خیلی ناراحت شد.

-دشمنت شرمنده عزیزم وظیفه مون بود، هی دختر، خاله ی من عادتشه نیش کنایه بزنه و از همه چی ناراحت بشه اما خب قبادم باهاش برخورد لازم رو کرد.

در همین حین که ماهو داشت از قباد تعریف می کرد یکدفعه بالاچ وارد شد وقتی دید ماهو کنار تخت ایستاده گفت:

-به هوش اومد.

ماهو با لبخند و تکان سر جواب بالاچ را داد.

بالاچ به سرعت به سمت تخت آمد وگفت:

-خوبید ستاره خانم؟

-شکر خوبم شرمنده این طور روزتون و خراب کردم.

-دشمنتون شرمنده ما باید شرمنده باشیم که این طور از مهمونمون پذیرایی کردیم .

ستاره لبخندی به لب آورد وبا شوخ طبعی گفت:

-خدا وکیلی بسه دیگه اون موقع تا حالا داشتم به ماهو می گفتم که تقصیر شما نیست الانم باید برا شما بگم.

-این از مهربونیه شماست.

ماهو به میان صحبتشان آمد و گفت:

-مثل اینکه سرمت تموم شد.

-آره برم بگم پرستار بیاد.

چند دقیقه ای از رفتن بالاچ می گذشت اما نه خودش بازگشته بود نه پرستار آمده بود ماهو خندان گفت:

-فک کنم باید برم دنبالش می ترسم دوباره با یکی گلاویز شده باشه.

-پرستار که نمی خواست خودم درش میوردم.

-نه دست نذار صبر کن الان میام.

ماهو هم از اتاق خارج شد، چند لحظه پس از خروج ماهو پرستار به اتاق آمد و گفت:

-خدا شانس بده مردم شوهر دارن ماهم شوهر داریم برا یه آلرژی عادی بیمارستان و رو سرشون گذاشتن.

ستاره کمی جابه جا شد و به پرستار خسته نباشیدی گفت .

پرستار همین طور که سرم را از دست ستاره باز می کرد گفت:

-چی کار کردی دختر این شوهرت همچین کشته مردته به ما هم یاد بده.

ستاره که از حرف پرستار جا خورده بود نگاهی به اطراف کرد و گفت:

-با منید؟!

-بله پس با کیم مگه این لباس آبیه شوهرت نبود کل بیمارستان و رو سرش گذاشته بود که چرا به تو دیر رسیدگی کردیم.

ستاره مات و مبهوت به پرستار زل زده بود.

پرستار کارش را انجام داد و گفت: -تموم شد بفرمایید.

و بدون توجه به قیافه ی شبیه علامت سوال  ستاره از اتاق بیرون رفت.

ستاره  از تخت پایین آمد و چادرش که روی صندلی بود را به سر کرد، در همان لحظه بالاچ و ماهو وارد شدند.

ماهو سریع به سمت ستاره آمد و گفت:

-خوبی عزیزم کمک نمی خوای؟

ستاره که کمی سر سنگین تر شده بود گفت:

-نه ممنون خودم می تونم.

بلاخره آن روز پر دردسر گذشت و شب هنگام همه سر به بالین گذاشتن به امید فردایی بهتر .

@ JGR.LARA @ Asma,N🎼 @ ملکه سکوت @ زری گل🌻 @ Z.mim @ niayesh1389 @ Habib @ H.SHAHBAZI

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...