رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان شالِ وارِش| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا


Roshana
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

🎶💜  

11 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. شال وارش رو تو کدوم دسته قرار میدی؟

    • حرفه ای😍
    • خوب😎
    • متوسط😊
      0
    • بد😑


ارسال های توصیه شده

  • نویسنده حرفه ای

 

به نام خالق جهان هستی

نام رمان:  شال وارِش

ژانر:   تراژدی، عاشقانه

نثر:   معیار

نویسنده:   روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا 

 

 

خلاصه:  برای آرامش، خود را نزدیک فردی کرد که انسان نبود! اصلا انسانیت در ذاتش نبود. وارد بازی‌ای شد که حریف‌اش بسیار قدر بود. با همه‌ی توانش خواست با چنگ و دندان برنده‌ی بازی باشد. تهمت بد بودن را به جان خرید اما درست در لحظه‌ای که فکر می‌کرد برنده‌ی بازی است، گیم اور شد. چه بلایی سرِ حذف شدگان بازی می‌آید؟ می‌توانست دوباره به میدان برگردد؟ با این سن رمقی داشت که دومرتبه روی پاهایش بایستد؟

 

 

مقدمه:

 

یک‌ نظر بریار کردم یار نالیدن گرفت
یک نظر بر ابر کردم ابر باریدن گرفت
یک‌نظر بر باد کردم باد رقصیدن گرفت
یک‌نظر بر کوه کردم کوه لرزیدن گرفت
تکیه بر دیوار‌کردم خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند آن که یار از من گرفت
رنگ زردم را بیین برگ خزان را یاد کن
با بزرگان کم نشین افتادگان را یاد کن
مرغ صیاد توام افتاده ام در دام عشق
یا بکش یا دانه ده یا از قفس آزاد کن!

#نظر_هانا

پ.ن: شالِ وارِش در زبان مازندرانی به معنای باران در روز آفتابی است.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

-اشخاص شال وارش!-

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 13

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت اول

 

دست هایش را بر دو گوشش گذاشت و فریاد زد:
- خسته ام کردی! دیگه صبرم تموم شده، خسته شدم از این‌ جمله های مسخره‌ی تکراریت. گفتی، باهام باش، موندم! گفتی، صبر کن سربازیم تموم شه، صبر کردم‌! اما دیگه خسته شدم، چرا نمی‌فهمی آیهان؟ 
اخم بر چهره‌ی آیهان، چیره شد و کلافه، دستی لای موهای مشکی‌اش کشید و غرید: 
- بابام ورشکست شده، به نظرت توی این وضعیت، می‌تونم بیام خواستگاریت؟ 
قلبش فشرده شد، دیگر تا کِی باید صبر می‌کرد؟ تا کِی باید تمامی خواستگارهایش را برای این پسر زبان نفهم، رد می‌کرد؟
- جانان، نگام کن. جانان، با توئم! 
چشم های خرمایی اشکی‌اش را به آیهان دوخت و گفت:
- آیهان، بخدا اگه...اگه به هر دلیلی، زیر قول و قرارهات بزنی، یه بلایی سرِ خودم میارم.
با ریزش اولین قطره‌ی اشکش، آیهان به سمتش رفت و خواست او را در آغوش بکشد که خود را عقب کشید و گفت: 
- می‌خوام  تنها باشم.
و بعد، از بوتیک لباس فروشیِ آیهان بیرون زد و شروع به قدم زدن در پیاده رو کرد‌. اشک هایش پشت هم برای رسیدن به چانه‌اش مسابقه گذاشته بودند. چقدر احمق بود که همه‌ی زندگی اش، دخترانگی اش و قلبش را به این پسرِ بیخیال باخته بود!
دلش می‌خواست، های- های به حال خودش و این زندگیِ نکبتش، گریه کند تا بلکه کمی از عقده‌های درونی‌اش کاسته شود. اگر آیهان برای خواستگاری اقدام نمی‌کرد... حتی نمی‌توانست به این موضوع فکر کند، یقیناً توسط مادر و برادرش، زنده به گور می‌شد!
موبایلش را از جیب مانتوی تابستانه‌اش بیرون آورد و شماره‌ی تیارا را با دستان لرزانش گرفت. بعد از چند بوق، صدای تیارا در گوشش پیچید
- جانم، خانم جان!
- تیارا!
تیارا با شنیدن صدای گرفته‌ی جانان، قالب تهی کرد و حیران گفت:
- چی‌ شده جانان؟ چرا صدات گرفته!؟
جانان نتوانست جلوی هق- هق اش را بگیرد، نالید: 
- حالم خوب نیست تیارا! بازم پشت گوش انداخت، بازم...
تیارا که تمامی قضایا را از بَر بود، فریاد زد: 
- صددفعه گفتم بیخیال این پسر شو! این واسه تو شوهر بِشو نیست،ولی کو گوش شنوا؟ بابا این همه پسرِ خوب و مهربون و پولدار تو شهر ریخته...
جانان وسط تمامی حرف های دخترک وراج و حرف های کلیشه ایش، پرید و گفت: 
- تیارا نمی‌شه! مگه تو نمی‌دونی؟! اگه مامان و ماهان بفهمن، چی به روزشون میاد؟! من به درک! ولی نمی‌تونم خورد شدن اون ها رو ببینم.

تیارا که دیگر از بهانه های جانان با خبر بود، کلافه دستی بر سر نهاد و گفت: 
- می‌خوای چیکار کنی؟ بمونی پای این پسره ی... استغفرالله!
- تیارا، میشه اینقدر راجع به آیهان، بد نگی؟ 
تیارا، شگفت زده، گفت:
- تو واقعاً با همه‌ی این اتفاقات، پشت اونی؟ 
جانان در دل پوزخندی زد و گفت:
- کارِ دیگه‌ای می‌تونم بکنم؟ بالاخره قرارِ شوهرم بشه.
آخرین قطره از چشمانش چکید که صدای خشک تیارا در گوشی پیچید:

- باشه، امیدوارم باهاش خوش بخت بشی، بای!
و بعد، بوق اشغال بود که در گوشش پیچید. پوفی سر داد. تیارا ناراحت شده بود و از این‌که در این اوضاع باید منت او را نیز می‌کشید، کلافه بود. 
موبایل را در جای سابقش گذاشت و به جلوی خیابان رفت تا با تاکسی به خانه برگردد؛ دلش نمی‌خواست به شب بخورد تا مادرش نگران شود. 
پژوی زرد رنگی جلوی پایش ایستاد. در عقب را باز کرد و خود را بر روی صندلی نرم ماشین جای داد. بعد از دادن آدرس مقصد به راننده، موهای خرمایی ریخته بر صورتش را پشت گوش انداخت و چشم هایش را بست و به پشتی صندلی تکیه داد.
- خانم، ‌حالتون خوبه؟ 
اخمی رو صورتش نشست و بله‌ای به گوش‌های راننده هدیه‌کرد.
راننده دیگر تا مقصد حرفی نزد و به جانان اجازه داد تا در افکارش غرق شود. تا رسیدن به خانه، هوا تقریباً تاریک شده بود. بعد از حساب کردن کرایه‌ی راننده، از ماشین پیاده شد که سرش گیج رفت. لعنت به این ضعف جسمانی که همیشه گریبان گیرش بود! خوش بختانه کسی در کوچه نبود تا به گوش مادرش برساند که سرش گیج رفته! عادت همسایگانشان بود؛ همه فکر می‌کردند که جانان فقط هفت سالش است و منتظر بودند تا اشتباهی بکند، یا بلغزد تا به مادرش گزارش دهند. 
زنگ آیفون را فشرد .صدای همیشه مهربان مادرش در آن پیچید:
- بیا تو مادر. 
و بعد، در با صدای تیکی باز شد و مجوز ورود جانان به خانه را صادر کرد. از پله ها بالا رفت تا به طبقه خودشان برسد، چه خوب بود که طبقه ی اول بودند! رمقی نداشت تا بیشتر از این، از پله ها بالا رود.
به تبعیت از همیشه، مادر به محض باز کردنِ درب ورودی، درب اصلی خانه را باز می‌گذاشت و جانان دیگر به این موضوع عادت کرده بود. در را فشرد و وارد خانه شد و بوی ماکارونی را در بینی‌اش استشمام کرد.

- سلام مادر، خسته نباشی!
سری تکان داد،مادرش مات و مبهوت به او نگریست و وقتی نگاه سردش را دید،دل چرکین به آشپزخانه بازگشت؛ پس مادرش هم به لیست منت کشی کنندگان اضافه شد! نگاهش را دور تا دور خانه گرداند؛ چرا خانه، این قدر، روشن بود؟ از این روشنایی و سرزندگی خانه، نفرت داشت؛ مبل های سلطنتی کرمی که دور تا دور هال سی متری‌شان چیده شده بود و فرش کرم قهوه ای و پرده‌ی ساده‌ی سفید رنگ که همیشه ی خدا کشیده شده بود تا نور آفتاب در خانه طنین بیندازد.
به سمت راهرویی که در گوشه ی راست هال بود و به سه اتاق خواب ختم می‌شد، رفت و وارد اتاق وسطی که برای خودش بود، شد. شالش را از سر برداشت و فریاد زد:
- مامان، کولر چرا خاموشه؟ 
از صدای گرفته‌اش تعجب کرد آهی کشید و منتظر جواب مادر شد، وقتی حرفی نشنید، یادش آمد که مادر، با او قهر است. لعنتی فرستاد و لباس هایش را با شلوار و تیشرت مشکی رنگ نایک دار تعویض کرد. دلش برای موهای پسرانه‌اش تنگ شده بود. چقدر از این موی مصری متنفر بود!
گوشی‌اش را به شارژ وصل کرد و روی تخت تک نفره‌اش، دراز کشید. دستش را زیر سرش گذاشت، چشم هایش را بست که چشم های آیهان در ذهنش، جولان داد. لعنت به این چشم ها که چشم هایش را روی تمام چشم های دنیا بست!

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • غمگین 2

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت دوم

 

باز هم میگرنش عود کرده بود. دلش می‌خواست آیهان را لعنت کند که روزش را این‌گونه خراب کرده، ولی امان از این دلش که حتی اجازه ی آه کشیدن برای آیهان را نمی‌داد، چه برسد به اینکه او را لعنت کند! 
شکمش مالش می‌رفت. به آینه قدی‌ که درست رو به روی تختش بود، نگریست و زیرلب گفت:
- یه روز می‌شکونمت. 
از خوددرگیری‌اش، کلافه، سر تکان داد که تقه‌ای به در خورد و پشت بند‌ش، صدای ماهان در گوش هایش طنین انداخت:
- جانان! بیا شام.
و بعد، صدای قدم های ماهان بود که گواه دور شدنش از اتاق را می‌داد. از جایش بلند شد و دستی به سر و وضعش کشید و از اتاق خارج شد. صدای مشاجره‌ی مادر و ماهان باعث شد پوفی سر دهد و به اجبار پا به آشپزخانه بگذارد.
- یعنی چی ماهان؟ اصلاً امکان نداره.
- مامان، ولی اون دیگه بزرگ...
با ورود جانان، ماهان، خیلی مسخره، بحث را تغییر داد و گفت:
- مامان، ماکارونی با سس قرمز می‌چسبه.
پوزخندی بر لبان جانان نقش بست و گفت: 
- اگه مزاحمم برم، لازم نیست اینقدر مزخرف، بحث رو عوض کنین.
ماهان، اخم آلود، به خواهرش نگاه کرد. همیشه با خودش می‌پرسید که چرا جانان مثل بقیه ی هم سن و سالانش نیست؟ از کودکی همین گونه بود؛ عصبی، لجوج و دمدمی مزاج!
ماه چهره، برای پایین دادن و جلوگیری از دعوای بین فرزندانش، گفت:
- بیاین بشینین سر میز شام.
و بعد دیسی از کابینت بیرون آورد و شروع به کشیدن ماکارونی کرد. 
جانان، نگاهی به تنها صندلی خالی میز کرد و برای هزارمین بار برای نبود پدرش، حسرت خورد. چند قاشق، برای خود، ماکارونی ریخت اما همان قدر را هم نخورد. بغض هنوز در گلویش جا خوش کرده بود، حتی گریه‌ی چند ساعت قبل هم بغضش را سنگ کوب نکرد. 
- جانان چرا نمی‌خوری؟ 
صدای مادر، در عین نگرانی، باز هم برایش سرد بود. این روز ها همه چیز سرد بود، دیگر رنگ‌ و لعاب تابستان، در دنیایش وجود نداشت. زندگیشان فقط زمستان بود و بس! 
- گرسنه‌ام نیست. 
و بعد از پشت میز برخاست و خواست راهی اتاقش شود که صدای ماهان مانعش شد.
- جانان!
حوصله‌ی ماهان را به هیچ وجه نداشت. کلافه، بله ای از لبانش خارج کرد که ماهان هم از جای خود برخاست و رو‌به‌روی جانان ایستاد.
- می‌خوام یه چیزی بهت بگم ولی قول بده که جوش نزنی! 
جانان چشم هایش را بست و روی هم فشرد. خوب می‌دانست که ماهان در چه مواقعی از او می‌خواهد که آرامش خود را حفظ کند.
- نه! 
باز هم اخم، مهمان چهره‌ی ماهان شد و چشم های سبز رنگش را تنگ‌ کرد و گفت:
- چی نه؟! بزار اول حرفم رو بز...
ما بین حرف های کلیشه‌ای ماهان پرید و گفت:
- دیگه کارهات رو از بَرم ماهان! مشکلت با مجرد بودن من چیه؟ من نخوام شوهر کنم، باید کی رو ببینم؟!
- قرار نیست اجباری شوهر کنی که الکی داد و هوار راه انداختی! پسره دکتره، پولداره، خوش تیپه، دیگه چی می‌خوای؟ بیست و دو سالته ولی اندازه‌ی یه بچه‌ی دوساله عقل نداری.

باز هم دیوانه شد، تمام دق و دلی که از آیهان داشت را بر سر برادر بیچاره‌اش، خالی کرد:

- به تو هیچ ربطی نداره که من دو سالمه یا بیست و دو سالم! تو که لالایی بلدی، چرا خوابت نمی‌بره؟ اگه خیلی علاقه به ازدواج داری، پاشو برو زن بگیر، راه باز جاده دراز! ولی حق نداری واسه من و آینده ی من تصمیم بگیری. پسره پولداره؟ مبارک مادرش! خوشتیپه؟ بمونه واسه زنش!

بغض لعنتی‌اش قصد شکستن داشت. دلش نمی‌خواست جلوی مادر و برادرش که مبهوت به او نگاه می‌کردند، بشکند. به سمت اتاقش پا تند کرد و در را محکم کوبید و قفلش کرد. 
خود را بر روی تخت پرت کرد و به اشک هایش اجازه باریدن داد. 
گوشی اش را که برداشت، دید دو تماس بی پاسخ دارد؛ یکی از تیارا و دیگری آیهان. واقعاً آیهان وقتی دید جانان با آن وضع از مغازه رفت، یک بار تماس گرفت؟ دل جانان بیشتر گرفت.  
گوشی را روی میز کنار تخت پرت کرد و دراز کشید.  آن قدر فکر کرد که نفهمید خواب، کِی او را در آغوش کشید و به دیار رویاها سفر کرد. 
***
با دیدن آیهان کنار دختر غریبه‌ای، پرده ی اشک بر روی چشم هایش نشست و فریاد زد:

- آیهان! 
ولی آیهان انگار قصد شنیدن نداشت و فقط به آن دختر می‌خندید و از جانان دور می‌شد. جانان هق زد و نالید:
- آیهان نرو! 
آیهان به سمتش برگشت و گفت: 
- دوستت ندارم! دیگه سمتم نیا، جانان. من با عشقم خوش بختم، خراب نکن خوش بختیم رو!
 و بعد دختر کنارش، دلبرانه خندید. جانان روی دو زانویش افتاد و زار زد.

@طهورا @آیلار مومنی

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 9
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت سوم

 

با جیغِ بلندی از خواب پرید و بر روی تخت نشست. نفس هایی، پی در پی، کشید تا حالش جا بیاید. بعد از درنگی، موبایلش را برداشت که دید دو بامداد را نشان می‌دهد. صورت عرق کرده اش را با حوله‌ی مخصوص خودش خشک کرد و برای بار دیگر دراز کشید. چه کابوس وحشتناکی دیده بود! هنوز هم تمام بدنش از فرط، هیجان نبض می‌زد. تا یک ساعت این پهلو و آن پهلو کرد، ولی خواب، آن شب با او غریبه شده بود. باز هم بی خوابی به سرش زده بود. تنها راه، خوردن قرص خواب مادرش بود؛ مانند آب روی آتش بود، چنان او را در خواب حل می‌کرد که صبح، به محض بیدار شدن، حتی اسم ‌خود را نیز فراموش می‌کرد! و چقدر این، برایش زیبا بود. 
از اتاق خارج شد و روی پنجه ی پا ایستاد تا از قدم هایش صدایی تولید نشود. وارد آشپزخانه شد. از جعبه ی قرص های مادر، دیازپامی برداشت و با لیوانی آب، آن را قورت داد. خواست لیوان را در سینک بگذارد که صدای ماهان، باعث شد بترسد و لیوان را رها کند.
- این وقت شب، این‌جا چیکار می‌کنی؟ 
دستش روی قلبش گذاشت و به خرده شیشه هایی که روی موکت آشپزخانه ریخته بود، نگاه کرد و عصبی غرید:
- یه لحظه نمی‌تونی ساکت شی من کارم رو انجام بدم؟ 
ماهان دیگر صبرش تمام شد. دلش می‌خواست این دختر تخس را زیر باد کتک بگیرد تا دلش آرام شود و انقدر از دهان جوابی هایش حرص نخورد.
- چه طرز حرف زدنه؟!
واقعاً حوصله‌ی کل- کل با ماهان را نداشت. تکه‌های بزرگ ‌شیشه های شکسته را با دست گرفت و در سطل زباله‌ی کنار سینک انداخت. خواست برای گرفتن جاروبرقی آشپزخانه را ترک‌ کند که ماهان، سرِ راهش قرار گرفت، هیکل لاغر و نحیفش را سد راه جانان کرد.
- با توئم!
این روزها، خودش زیر فشار بود و چقدر از این‌که ماهان این‌گونه اذیتش می‌کرد، بار فشارهایش سنگین تر می شد.
- ماهان، حوصله‌ات رو ندارم. بزار تو حال خودم باشم! دست از سرم بردار.
با صدای مادرش پوفی سر داد و زیر لب غرید:
- مامان رو هم بیدار کردی، خیالت راحت شد؟ 
- چه خبرتونه نصف شبی؟ باز افتادین به جون هم؟! 
ماهان، دستی لای موهای کوتاه مشکی رنگش کشید و عصبی گفت:
- هیچی مادر من، بیا دخترت رو تحویل بگیر، ببین چطوری با برادر بزرگ ترش صحبت می‌کنه. 
پوزخندی مهمان لب های جانان شد و در دل نالید که چرا ماهان آن‌قدر شبیه بچه هاست و الکی داستان های کوچک را بزرگ می‌کند. لابد باز هم برای پولِ خواستگارِ پولدار نقشه کشیده بود و از این‌که نقشه‌اش بی ثمر بود، عقده‌اش را بر سر او خالی می‌کرد. 
- ماهان جان، توروخدا نصف شبی بیخیال شو پسرم! 
تنه ای به ماهان زد و از کنارش گذشت که داد تو خالیِ برادر مثلاً بزرگ ترش در خانه پیچید:
- دختر‌ه‌ی حیوون...
مادر، جلوی ماهان استقامت کرد تا بلایی سرِ تک دخترش نیاورد. وضع خانه‌ اشان همیشه، همین گونه بود.مخصوصاً از وقتی که همسرش در گذشت و دو طفلش، بیشتر از قبل، به جان یک دیگر افتادند.
- ولم کن مامان! بزار برم به جای شما دوتا چک بزنم تو گوشش، بفهمه که...
ماه چهره‌، ما بین فریاد های ماهان پرید و ملتمسانه نالید:
- نمی‌بینی چند وقته حالش خوش نیست؟ چرا این قدر اذیتش می‌کنی بچه؟ چرا این قدر من رو حرص میدین؟ کِی می‌میرم از دست شما راحت شم؟
دل ماهان، برای مادرش به رحم آمد و او را در آغوش گرفت و گفت:
- باشه مامان! خدانکنه.
اما جانان بی خبر از همه جا هندزفری در گوشش گذاشته بود و داشت به آهنگ مورد علاقه‌اش گوش می‌سپرد. همان موقع موبایل همراهش شروع به لرزیدن کرد و نام آیهان، روی صفحه گوشی، به او دهن کجی ‌کرد. دلش می‌خواست رد بدهد و به ادامه ی آهنگ گوش دهد، اما می‌دانست آیهان ممکن بود دیگر زنگ نزد. برای هزارمین بار، به خود لعنت فرستاد و قسمت سبز رنگ‌ پاسخ را لمس کرد که صدای همیشه خونسرد آیهان، در گوشی پیچید:
- سلام عزیزم.
طوری همین دو کلمه را ادا کرد، که خود جانان شک کرد. آیا او بود که دَم عصر، آن گونه با چشم های اشکی از مغازه‌اش خارج شد؟ 
- جوابم رو نمیدی؟ دلم واسه صدات تنگ شده.
باز هم پوزخند! یقین داشت که این چند جمله توسط آیهان به دنیای کلیشه‌ای اضافه شدند. 
- بابات ورشکست شده، باید پیش اون باشی! 
نیش کلامِ جانان، تا چند ثانیه، زبانِ آیهان را بست. پس از درنگ کوتاهی گفت:
- جانان؟ چرا با کنایه حرف می‌زنی؟ 
لعنت به این قلب که با همان کلمه ی اول، خود را به هیاهو انداخت و مقاومت جانان را در هم شکست.
- آیهان! 
 باز هم مکث آیهان، طولانی و قلب جانان، فشرده شده ولی بالاخره صدایش در گوشی پیچید:
- جان!
واقعاً مسخره است که به دلیل این‌که در آخر کلمه، میم مالکیت گذاشته نشده، بغض گریبان گیر انسان شود. ولی او بغضش گرفت. 
این بار با بغض نالید:
- آیهان!
آیهان خندید و گفت:
- بازیت گرفته؟
به خدا که بازی‌اش نگرفته بود؛ فقط دلش کلمه‌ای مثل جانم یا جان دلم را می‌طلبید.
- من باید برم عزیزم، فقط زنگ زدم که مطمئن بشم زنده‌ای! 
و بعد به حرف بی مزه‌اش خندید و نفهمید چقدر همین جمله، دل جانان را به درد آورد! نفهمید آیهان، کِی خداحافظی کرد، نفهمید کِی بغضش شکست، نفهمید کِی این قدر ضعیف شد. فقط وقتی به خود آمد که نزدیک اذان صبح، چشم‌هایش گرم شد و به عالم دیگری کوچ‌کرد.

@طهورا @آیلار مومنی

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 9
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت چهارم

 

***

به استاد که مشغول حرف زدن بود، گوش سپرد و سعی کرد دروس زبان فنی را در مغزش فرو کند. چقدر از رشته‌اش بیزار بود؛ رشته‌ی حسابداری بازرگانی که به اجبار مادرش وارد آن شد و حال پشیمان بود.وبدتر، زمانی دیوانه وار عصبانی شد که فهمید باید برای پاس کردن چند درس به همراه تیارا برای تابستان مهمان دانشگاه باشد. برای لحظه‌ای از ذهنش گذشت که آیا او چیزی دارد که دوست داشته باشد؟ 
- آقای شفیعی، حواستون کجاست؟!

صدا زدن شفیعی، تلنگری شد تا جانان به خود بیاید و به تخته سفید رنگ رو به رو زل بزند. استاد که خانم چادری میانسالی بود، روی نوک پنجه ایستاد تا قدِ کوتاهش بلند شود و بالای تخته چیزی یادداشت کند. همان موقع، صدای زنگ موبایلی در کلاس چهل نفره‌شان پیچید. 

کلافه از نگاه دانشجوها که کم- کم روی او می‌نشست، از جایش برخاست و با اجازه گرفتن از استاد و تایید او، از کلاس خارج شد که دید شماره‌ای ناشناس روی موبایلش، روشن و خاموش می‌شود. دکمه ی سبز را لمس کرد و کنار گوشش گذاشت که صدای آیهان را شنید:
- جانان! 
صدایش یک طوری بود! ناراحت یا شاید هم گرفته. قلب جانان از ناراحتی آیهان گرفت و قهرش را فراموش کرد و نگران گفت:
- چی‌ شده آیهان، چرا صدات گرفته؟ اتفاقی افتاده؟!
وقتی صدای هق- هق آیهان را شنید، حاضر بود قسم بخورد که برای چند ثانیه، قلبش از تپیدن دست کشید و تکه- تکه شد.
- آی‌..هان...چی...شده؟
لکنتش دست خودش نبود، فقط یک حس داشت و آن هم نگرانی بود. 
- بابام، جانان! بابام!
و دوباره زار زدن آیهان بود که نصیب قلب بی قرار جانان شد. 
- بابات چی؟ من که دق کردم!
- بابام سکته کرده. بیا جانان، فقط بیا! 
و بعد بوق اشغال بود که در گوشش اکو وار پیچید.
به سمت ورودی دانشگاه دوید، وسط راه بود که به یاد آورد کوله‌اش در دانشگاه جا مانده. سریع به تیارا که در کلاس بود پیامی با مضمون《بابای آیهان سکته کرده، دارم می‌رم اونجا. لطفا کوله ام رو غروب، با آژانس بفرست خونه مون، پولش رو خودم حساب می‌کنم》ارسال کرد و برای اولین ماشینی که دید، دست تکان داد. 
- کجا برم خانم؟
خود نیز نمی‌دانست باید کجا برود، خانه ی ‌پدر آیهان؟ بیمارستان؟ چندین بیمارستان در شهر بود و نمی‌توانست حدس بزند که مکان مورد نظر کجاست؟! پس ترجیح داد آدرس خانه‌ی پدری آیهان را دهد. حالت تهوع داشت و این از اثرات استرسش بود. به تبعیت از همیشه، برای کاهش استرسش، شروع به جویدن ناخنش کرد و در دل دعا کرد که بلایی سرِ پدر آیهان نیامده باشد.

دیگر نمی‌خواست، باز داغ پدر ببیند. پدر آیهان را همانند پدر خویش دوست داشت. با این‌که فقط یک بار او را دیده بود ولی همان یک بار برای این دخترک یتیم، کافی بود که دوباره به بودن یک پدر عادت کند و صد حیف که حال پدر دومش هم ناخوش بود!

اولین قطره‌ی اشک از چشمانش چکید. برای خودش نیز عجیب بود؛ کسی که همه او را بی احساس می‌خوانند، آن روز، درست همانند ابر بهاری در خلوت خود می‌گریست و کسی نبود تا اشک هایش را پاک کند. چقدر دلش یک خواب آسوده می‌خواست!

درست مثل وقتی که پدرش بود و تنها دغدغه‌اش لاک زدنِ دست چپش بود که همیشه کج از آب در می‌آمد و باعث می‌شد از این‌که راست دست است، حرص بخورد و موجب خنده‌های پدرش شود. کاش پدرش بود، حاضر بود تا آخر عمر غر بزند تا پدرش فقط بخندد! 
- خانم، رسیدیم.
از عالم رویا بیرون آمد و اشک روی گونه‌اش را با آستین مانتویش پاک کرد و گفت:
- چقدر میشه؟
- قابل نداره.
در این شرایط، واقعاً حال و حوصله‌ی تعارف کردن و تعارف شنیدن نداشت.
- بفرمایید لطفا! 
- پونزده تومن.
خواست از کوله‌اش پول بردارد که به یاد آورد کوله‌اش را نیاورده. با خجالت، جیب های مانتویش را زیر و رو کرد که فقط یک تراول ده هزار تومانی نصبیش شد. راننده که انگار متوجه پول نداشتن جانان شد، گفت:
- خانم، چی‌ شد؟
جانان موبایلش را برداشت و همان‌گونه که شماره آیهان را می‌گرفت، گفت:
- ببخشید، من پولم رو جا گذاشتم، الان میگم بیارن براتون!
گوشی را دَم گوشش گذاشت که با جمله‌ی نحس خاموش بودن گوشی‌‌اش مواجه شد. دلش می‌خواست روی آسفالت بنشیند و زار بزند. 
- خانم، اگه ندارین اشکالی نداره. 
می‌دانست در دل راننده چیز دیگری می‌گذرد. حق هم داشت؛ کارش را کرده بود و حال مزدش را می‌خواست.
- من فقط ده تومن همراهمه...
راننده اجازه کامل سخن گفتن به جانان نداد و گفت:
- امروز پنجشنبه‌ست خانم، اون پنج تومن هم به نیت امواتم ‌فاتحه بخونید. 
جانان تشکری کرد و تراول را به راننده داد و خارج شد. به سمت خانه ی پدری آیهان رفت که همان جا جلوی در، پاهایش سست شد.

@طهورا @آیلار مومنی @زری گل

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 8
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت پنجم

 

 پارچه ی سیاه جلوی در و صدای سوزناک قرآن که از باند جلوی در پخش می‌شد، به قیافه‌ی متعجب و ماتم‌گرفته اش، دهن‌کجی می‌کرد. حس کرد همه‌ی محتویات معده اش، به بالا هجوم آورده. به سمت جویِ کنار خانه دوید و محتویات معده اش را بالا آورد. یعنی پدر آیهان نیز رفته بود؟ متعجب بود که چرا چشمانش خیس نمی‌شود؛ گویی چشمه‌ی اشکش خشک شده بود. با پایی لرزان، از کنار جوی برخاست و به سمت ورودی حیاط، قدم برداشت. صدای شیون های زنی، که یقین داشت مادرِ آیهان هست، دل هر بیننده‌ای را می فشرد؛ چه برسد دل داغ دیده‌ی جانان را. 
نگاهش به چند دست گل جلوی درب افتاد و در آخر بر روی آیهان و عمو‌یش که جلوی در، خوش آمد می‌گفتند، متوقف شد. اشک در چشمانش حلقه بست و با پاهای لرزان، به سمت آیهان رفت. 
بغض بر گلویش فشار آورد و باز آسمان چشم هایش بارید. 
- آیهان! 
آیهان با دیدن جانان، قطره اشکی ریخت و به سمتش آمد. هر دو، با اشک به یک دیگر زل زده بودند. آیهان، جانان را در آغوش گرم خود، غوطه ور کرد و نالید:
- دیدی جانان! دیدی چطوری یتیم شدم؟
و بعد زار زد. قلب جانان تیر کشید و او نیز به هق- هق افتاد:
- آیهان، عزیزم! جاش تو بهشته.
خودش حال خوشی نداشت. چگونه می‌توانست به آیهان دلداری دهد؟ با به یاد آوردن مکانی که در آن حضور داشتند، خود را از آغوش مرد‌ش بیرون کشید و نالید:
- آیهان من برم داخل، به مادرت تسلیت بگم.
آیهان سری تکان داد و با لبخندی غم زده گفت:
- باشه، مرسی که اومدی جانان، تو خوشی هات جبران کنم.
جانان میان گریه‌اش، لبخندی زد و از سه پله‌ی ورودی بالا رفت و بعد از تسلیت گفتن به عموی آیهان، وارد خانه شد. کل خانه، با لوازم مشکی رنگ تزئین شده بود و چه دهان کجی ای به حال ناخوش جانان می‌کرد!
- محمد، کجا رفتی؟ محمدم!
صدای مادر آیهان، که مَعین نام داشت، در خانه کوچکشان پیچید و بعد از حال رفت.  همین چند وقت گذشته بود که خانه‌ی پادشاهی‌شان را با یک ساختمان نقلی نود متری، تعویض کرده بودند. چه بد بود که پدر آیهان، فرصت یک آرامش کوچک در این خانه را نداشت!
- یکی، یه لیوان آب قند بیاره.
جانان، حیران به سمت آشپزخانه ی کنار هال که سرِ جمع نُه متر هم نمی‌شد، دوید و لیوانی برداشت و لبریز از آب کرد. 
داخل کابینت قهوه ای رنگ را کاوش کرد تا بالاخره قند را پیدا کرد و درون لیوان ریخت. با قاشق به جان آب و قند افتاد. همان گونه که آن‌ ها را با یکدیگر مخلوط می‌کرد، به نزد معین خانم رفت و لیوان را به زنی که شباهت عجیبی به معین داشت، هدیه کرد.
زن، تشکری کرد و لیوان با محتویات آب و قند را به دهان معین نزدیک کرد. جانان که حس کرد دیگر جای او نیست، به گوشه‌ای از خانه رفت، به آرامی رویِ زمین نشست و به پشتیِ پشت سرش تکیه داد.
ظرف خرمایی جلویش قرار گرفت. تشکری کرد و خرمایی برداشت‌. از مجالس ختم و شلوغی‌اش بیزار بود.
تا نزدیک ناهار، همه شیون کشیدند و ناله و زاری کردند تا بالاخره وقت ناهار فرا رسید. جانان حالش ناخوش بود. به سمت آیهان که مشغول سامان دهی وسایل ناهار بود، رفت و گفت:
- آیهان جان!
آیهان که انگار شنید فردی صدایش زده، به پشت سر خود بازگشت و با چهره‌ی پُف کرده‌ی جانان رو به رو شد.
- بله!
- من حالم یکم خوش نیست، اگه ناراحت نمی‌شی برم خونه. 
- ولی ناهار...
جانان در میان سخن آیهان پرید و گفت:
- میل ندارم، خواستم به مادرت تسلیت بگم ولی خجالت کشیدم؛ اون که از روابط ما با خبر نیست، شاید...
آیهان، کلافه، در میان توضیحات جانان پا در میانی کرد و گفت:
- برو عزیز، خدانگهدار.
جانان باز هم تسلیت گفت و از آن ساختمان غم بار خارج شد که با دیدن شخص رو‌ به رویش، چشمانش در حدقه گرد شد.

@طهورا @آیلار مومنی @زری گل

  • لایک 8
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت ششم

 

مطمئن بود که خودش است. قلبش، هیجان زده، شروع به تپیدن کرد. صدای ماهان، چشمانش را از آنی که بود، گرد تر کرد:
- همه چی درست میشه، من راضیش می‌کنم.
صدای پشت تلفن را نشنید. ماهان، رو به دیوار، مشغول سخن گفتن با فردی بود و جانان، پشت به او، با تعجب، به مکالمه ی مشکوکش گوش می‌داد.
- به فرشاد بگو همه چی رو درست می‌کنم، فقط یه کم وقت لازم دارم، همین! 
با گفتن همین، روی پنجه پا چرخید که با جانان، چشم در چشم شد.
- من بعداً باهات تماس می‌گیرم.
و بعد، به مکالمه ی خودش با فریال، پایان داد. 
- تو این‌جا چیکار می‌کنی؟ 
جانان هنوز اتفاقات شب قبل را به خوبی به یاد می‌آورد. اخم کرد و به خشکی گفت:
- به تو ربطی داره؟
ماهان، برای لحظه‌ ای، به ذهنش خطور کرد که با پشت دست، بر دهان این دختر بکوبد ولی الان به او نیاز داشت و صد البته؛ حوصله‌ی دردسر نداشت. به همین دلیل سعی کرد، صدایش آرام و مهربان باشد:
- مگه نباید الان دانشگاه باشی؟ 
می‌خواست عزیزمی، به جمله اضافه کند، ولی هر چه سعی کرد نتوانست! 
جانان باز هم تعجب کرد؛ ماهان فردی نبود که در برابر توهین، سکوت کند و بحث را به بیراهه بکشد! چه در سر این پسر بیست و چهار ساله می‌گذشت؟
- کلاسم برگزار نشد. راستی یکم پول بهم بده تا برم خونه.
ماهان سه تراول ده تومانی به دستش داد که بدون تشکر آن را برداشت و دست در جیب، راه اول کوچه را پی گرفت تا با تاکسی راهی خانه شود. صدای ماهان که پشت سرش قدم برمی‌داشت، در گوشش کوبانده می‌شد. 
چرا اکنون که حال و حوصله‌اش را نداشت، باید با ماهان رو در رو می‌شد؟ به نظرش ماهان امروز، عجیب شده بود؛ آن از صحبت کردنش با فرد پشت تلفن که قوه‌ی خفته‌ی کنجکاوی جانان را از خوابی چند ساله بلند کرد، آن هم از لحن مهربان جدیدش که خود، شک برانگیز تر بود. 
- چهار ساعته دارم با تو حرف می‌زنم! کجایی؟
پوفی از بین لب هایش خارج گشت و با بی حوصلگی نالید:
- چرا امروز چسبیدی به من؟ اصلاً واسه چی اینجایی؟ برو به کارت برس، دست از سر من بردار.
دست های ماهان مشت شد. در دل نالید:
- خدایا خودت صبر بده تا نزنم این دختر رو با آسفالت، یکی کنم. 
جانان خوب می‌دانست که ماهان از کلماتی که معنیِ کَنه بودن را دهد، بیزار است. از قصد از جمله ی (چرا امروز چسبیدی به من) استفاده کرد تا ماهان شرش را کم کند.
- خیلی خوب! پس من میرم، تو هم زودتر برو خونه.
دروغین، سر تکان داد و از ماهانی که این بار همراهی اش نمی‌کرد، دور شد. تاوان اشک هایی که ریخته بود، سردردش بود. دلش برای قرص های رنگارنگش که خیلی وقت بود، مادرش آنها را از او گرفته بود، تنگ‌ بود. چشمانش را در طول و عرض خیابان گرداند تا بالأخره داروخانه‌ای به چشمش خورد. به سمتش قدم برداشت که همان لحظه، موبایل همراهش، شروع به زنگ‌ خوردن کرد. 
- بله.
صدای تیارا که طوطی وار حرف می‌زد، مهمان گوش جانان شد:
- ببین من الان جلوی درِ دانشگاهم. صفرِ زبان فنی روی شاخته! نمی‌ دونی محمدی چه حرصی بعد رفتنت خورد. می‌گفت با اجازه کی رفته...
ما بین حرفش پرید و کلافه گفت:
- تیارا سرم رفت!
تیارا که بد جور ذوقش کور شده بود، با بی میلی گفت:
- باشه، کوله ات رو کجا بیارم؟
جانان آدرس پارکِ کنار داروخانه را به تیارا داد و گوشی را قطع کرد‌. وارد داروخانه شد و درخواست چند قرص سردردی را که قبلاً مصرف می‌کرد، به علاوه قرص خواب، داد. بعد از حساب پول قرص ها در صندوق داروخانه، از آنجا خارج شد و قرص آبی رنگ را از خشابش خارج کرد و بدون آب، قورت داد. 
معده اش سوخت، حالش خوب نبود. باید در اولین فرصت، نزد دکتر می‌رفت، هر چند که خود نیز می‌دانست پیش دکتر نمی‌رود؛ اعتقادی به دکتر نداشت و ندارد. مگر این‌که از هوش برود و کسی او را به بیمارستان منتقل کند. 
روی نیمکت سبز رنگ پارک، جا خوش کرد و چشم انتظار تنها رفیق دوران دانشگاهش، به ورودی پارک زل زد. 
از کودکی، همبازی یا دوستی نداشت. همه او را گوشه گیر می‌خواندند و او در برابر آن‌ها سکوت می‌کرد تا هر چه می‌خواهند فکر کنند، تا زمانی که در دانشگاه با تیارا آشنا شد. آشنایی شان از یک دعوا شروع شد. تیارا با یکی از دخترهای دانشگاه، دعوا افتاده بود و آن دختر حرفی به تیارا زد که باعث شد، خون در رگ های جانان بجوشد؛ او را بچه یتیم صدا کرد.
جانان روی کلمه‌ی یتیم، به شدت حساس بود. مشتی در دهان دخترک کوبید. همین، باعث بالا گرفتن دعوا شد. بماند که یه هفته، اخراج موقت شد.
- خانم؟ 
جانان، چشمانش را باز کرد و از گذشته بیرون آمد و به زن چادری‌ِ مقابلش، چشم دوخت.

@طهورا @آیلار مومنی @زری گل

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 8
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت هفتم

 

زن، نفس_نفس زنان، گفت:
- شما یک پسر جوون ندیدین این اطراف؟
جانان، با حالت پوکر فیس، به چهره‌ی سبزه‌ی زن، زل زد و نالید:
- نه! 
زن که از قیافه جانان وحشت کرد و در تصورانش چهره‌ی یک روح نقش بست، تشکری کرد، از آن‌جا دور شد و به دنبال پسرک کیف دزد، این طرف و آن طرف دوید تا شاید کیفش را پیدا کند. 
- جانان!
صدای تیارا باعث شد از فکر زن خارج شود و به کوله ای که جلویش آویزان بود، چشم بدوزد.
- مرسی.
و بعد خواست کوله را از چنگش بیرون بکشد که تیارا کوله را دور کرد و گفت:
- بابای آیهان چی شد؟
چقدر در این اوضاع دلش می‌خواست به خانه برود و در اتاق دودی‌اش پناه ببرد! از جایش برخواست و به سمت خروجی پارک رفت. صدای تیارا را پشت سرش شنید:
- جانان! دارم با تو حرف می‌زنم. بابای آیهان چی شد؟ کجاست الان؟ از بیمارستان مرخص شد؟ 
جانان به سمتش برگشت و دق دلش را، باز هم، بر سر تیارا خالی کرد.
- آره، از بیمارستان انتقالی گرفت به قبرستون! مُرد. حالا تموم شد سوال هات؟ می‌تونم برم؟
و بعد، کوله را از چنگال تیارای حیرت زده، بیرون کشید و از پارک خارج شد. تا خانه مسیری طولانی‌ بود ولی باز هم، به تنهایی راه رفتن نیاز داشت. هر چند، این بار، یقیناً پاهایش تاول می‌زد اما تنها راه آرامشش، همین پیاده روی ها بود. موبایلش را برداشت و به لیست تماس های بی پاسخ، مراجعه کرد. احمق بود؛ دلش می‌خواست در این اوضاع، نام آیهان در آن‌جا باشد. تنها فردی که او را از قالب سنگی و ساکتش بیرون می‌کشید، همین پسر بی معرفت بود. 
کمی که راه رفت، انگار جان از پاهایش ربوده شد. به سمت ایستگاه تاکسی پا تند کرد. درب عقب یک تاکسی را باز کرد و نشست. 
باز هم، حس تهوع، گریبان گیر‌ش شده بود. آخر، خود نیز نفهمید کجایش سالم است؟ اسکناس آبی رنگ دو هزار تومنی را به سمت راننده گرفت و محل پیاده شدنش را اعلام‌ کرد. کوله‌اش را گشود، از درون آن هندزفری اش را خارج کرد، در گوشش نهاد و چشمانش را بست. بر روی آهنگ مورد علاقش پلی کرد. سرش را به شیشه‌ تکیه داد و در افکارش غرق شد. حالا که پدر آیهان نبود، بهانه‌ی جدیدی به قبلی ها اضافه می‌شد. چرا او، آن قدر بدبخت بود که به راحتی، خود را تسلیم آن پسر کرد. حالا هم استرس و تاوان گناهش را با جان و دل، حس می‌کرد. کاش هیچ وقت برای خرید لباس با تیارا، پا به آن بوتیک نمی‌گذاشت و دلباخته‌ی پسرک چشم مشکی نمی‌شد. اگر چهره‌ی بسیار دل ربایی داشت، آن‌قدر دلش نمی‌سوخت! نه زیبایی افسانه‌ای داشت، نه پول آنچنانی! هر چه داشت صدقه سر عمل های زیبایی و پول پدرش بود. شاید قلب جانان بسیار بی جنبه بود. 
با تکانی که خورد، چشمانش را باز کرد و هندزفری هایش را از گوشش بیرون کشید که صدای زن اخم آلود کنارش را شنید:
- پیاده شو خانم! آخرشه، راننده جلوتر نمیره.
اخمی کرد؛ هیچ وقت نمی توانست در برابر توهین های دیگران، سکوت کند.
- می‌تونی با زبون خوش هم بگی! خدمتکار خونه ات نیستم که این‌طوری باهام حرف می‌زنی.
راننده که از ایستادن زیر آفتاب، کلافه شده بود، بین مداخله دو زن، پارازیت انداخت و گفت:
- دعوا دارید، برید بیرون دعوا کنید! والا ما کار و زندگی داریم.
زن که از جواب جانان عصبانی شده بود، غرید:
- هه! توی پاپَتی، لیاقت خدمتکار بودنم رو هم نداری.
پوزخندی بر سر لب های جانان شکل گرفت. هم زمان که در را باز می‌کرد و پیدا می‌شد، رو به زن متکبر گفت:
- ببین پولدار بی درد! من نه حوصله‌ی کل‌- کل با تو رو دارم، نه اعصابش رو! واسه ی من، قلدر بازی هم در نیار چون من، خودم ته قلدری ام. 
- دختره ی بیشعور چی گف...
باز هم لبانش را کج کرد و از آن جا دور شد. دلش یک لیوان آب خنک می‌خواست. بالأخره به کوچه‌شان رسید. طبق معمول همیشه، زنگ را فشرد و با اجازه‌ی ورود مادر، داخل شد. چه خوب بود که هم تیارا و هم مادرش، بدون حتی ذره‌ای ابراز پشیمانی جانان، خودشان پا برای آشتی جلو گذاشتند! آن از مادرش که صبح، صبحانه‌ای عالی برایش تدارک دیده بود، آن هم از تیارا که در کنار خودش صندلی برایش کنار گذاشته بود. 
همان گونه که سخت مشغول افکارش بود، به واحد خودشان رسید. درب را فشرد و وارد شد که با دو کفش جدید که درون جاکفشی بود، مواجه شد. 
به هیچ وجه، حوصله‌ی مهمان نداشت. نمی‌توانست به اتاقش برود چون باید از هال گذر می‌کرد. پس ترجیح داد به آشپزخانه مراجعه کند تا مهمان ها شَرشان را کم کنند. مهمان، شاید برای مادرش حبیب خدا بود، ولی برای او به جز منبع خراب کردن اعصابش، معنی دیگری نداشت. وارد آشپزخانه شد و پارچ را از داخل یخچال برداشت و سَر کشید. اگر مادرش این‌جا بود، یقیناً او را برای این کار، از ورودی آشپزخانه حلق آویز می‌کرد. یک جا، بودن آن مهمان ها به دردش خورد. خواست پارچ را به یخچال برگرداند که با شنیدن صدایی، پارچ از دستش در رفت و به هزار تکه تقسیم شد. برای لحظه‌ ای، نفس در سینه‌ ی جانان، حبس شد و فراموش کرد چگونه آزاد می‌شود. پارچ برای زمان عروسی مادرش بود و می‌دانست که چقدر آن را دوست دارد. سرش را بلند کرد تا هرچه در دهانش می‌آید، بارِ فردی که باعث و بانی‌ِ شکستن پارچ شد، کند اما با دیدنش، حرف در دهانش ماسید.

@طهورا @آیلار مومنی @زری گل

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 8

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت هشتم

 

کلمات را گم‌ کرده بود. حرف فرد مقابلش، مانند بنزین بر روی آتش، او را به فوران رساند.
- خوبی؟
جانان، همه ی توانش را جمع کرد و جیغ زد:
- تو این‌جا چه غلطی می‌کنی؟ ها؟ باز اومدی روی اعصابم پیاده روی کنی و برگردی؟ آقا نمی‌خوام زنت بشم، مگه زوره؟
فرشاد از فرصت نفس گرفتن جانان، استفاده کرد و با نگرانی گفت:
- تو، چِته جانان؟ چرا قبولم نمی‌کنی؟ می‌دونی چقدر دوس ...

دلش نمی‌خواست این جمله‌ی کلیشه‌ای را، برای هزارمین بار، از دهان خواستگار سریشش بشنود، ما بین حرف هایش پرید و گفت:
- من دوستت ندارم! دوستت‌، ندارم.
فرشاد، دیگر صبرش لبریز شد. خواست چیزی بگوید که صدای فریاد ماهان بلند شد.
- چه خبره این‌جا؟
جانان خوب می‌دانست کرم از برادر خودش است. واقعاً چه اصراری داشت که جانان را شوهر دهد؟ مگر خرج او، بر دوش برادرش بود؟ فرشاد به خواهرش که مات و مبهوت، به پارچ خرد شده نگاه می‌کرد، نگاهی انداخت و زیر لب غرید:
- مگه تو نگفتی که همه چی اوکیه؟ 
فریال، با ترس و نگرانی، سری به نشانه‌ی نداستن تکان داد و نگاهش را بین جانان، فرشاد و ماهان به گردش در آورد. 
ماهان نمی‌خواست که فرشاد از او نا امید شود. او باید هر طور که می‌شد، فریال را به دست می‌آورد. 
چشمان دریایی فرشاد، طوفانی شد و با غیظ گفت:
- جانان! تو آخرش مال خودمی. بالا بری، پایین بیای، زن من میشی. حالا هر چقدر که می‌خوای تقلا کن. 
ماهان، کلافه رو به فرشاد گفت:
- فرشاد جان!
- نمی‌خوام چیزی بشنوم ماهان. 
و بعد، طوری که فقط ماهان و فریال بشنوند، غرید:
- به نفعتونه همه چی رو اوکی کنید، وگرنه هرچی بینمون گذر کرد، کنسله.
و بعد، به سمت خروجی رفت و کفش های کالجش را پوشید. از خانه‌ خارج شد و در را محکم کوبید. به سمت شاسی بلند‌ش رفت و با خود زمزمه کرد:
- گداهای بدبخت! از خداش هم باشه من ازش خوشم بیاد. فکر کرده کیه؟ 
از آن سمت، فریال با چشمان اشکی به ماهان نگاه کرد و گفت:
- ماهان!
اخم های ماهان، شدیداً در هم بود. رو به جانان که مشغول جمع کردن تکه های پارچ بود، فریاد زد:
- دیگه چی از جونم ‌می‌خوای؟ از خدات هم باشه این مرد تو رو بگیره، لعنت بهت جانان! لعنت بهت. 
جانان که از فریاد ناگهانی ماهان ترسیده بود، شیشه در دستانش فرو رفت. مادرش کجا بود که این‌گونه غرور دخترش را خدشه دار می‌کردند؟ گویا لال شده بود، چرا جواب این ماهانِ لعنتی را نمی‌داد؟ خون از بین دست هایش، بر روی سرامیک های آشپزخانه سقوط کرد؛ درست مثل سقوط غرورش، از نقطه‌ی اوج به زیرین ترین نقطه.
ماهان، بی توجه به حال جانان، دست فریال را گرفت و از خانه خارج شد. 
- فریال، خانمم! ‌نگران هیچی نباش. همه چی درست می‌شه! 
فریال نیز از این جمله های تکراری به ستوه آمده بود. چرا فرشاد باید برای ازدواج آنان چنین شرطی می‌گذاشت؟ کمی دلش برای جانان هم می‌سوخت ولی الان باید به فکر خودش و خوشبختی اش می بود. امیدوار بود که ماهان بتواند جانان را بر سر سفره‌ی عقد بنشاند. 
خون زیادی از همان زخم کوچکش رفته بود. دیگر نای بلند شدن را هم نداشت. چشمانش سیاهی می‌رفت. 
صدای زنگ موبایلش در سرش اکو می‌شد، ولی او توان برخاستن نداشت. پلک هایش روی هم افتادند و به عالم بی خبری کشیده شد. 
تیارا برای هزارمین بار، شماره‌ی جانان را گرفت. با این‌که هنوز کمی از او دلچرکین بود، ولی در عین حال به شدت نگرانش بود. تنها او، خیلی خوب از وضعیت روحی داغان جانان با خبر بود. 
- تیارا! مادر بیا عصرونه.
هوا رو به تاریکی می‌رفت و دلشوره‌ی تیارا بیشتر می‌شد. 
در یک تصمیم ناگهانی، از جایش برخواست. تاپ و شلوارک سورمه‌ای اش را با شلوار جین، مانتو و شال مشکی ساده، تعویض کرد. 
موبایلش را از روی تخت برداشت و راهی خروجی شد که صدای مادرش را شنید:
- تیارا! کجا میری دختر؟ 
نمی‌دانست چه دروغی به مادرش بگوید، اگر حقیقت را می‌گفت یقیناً مادرش به شدت نگران می‌شد. لبخند مسخره‌ای روی لب نشاند و گفت:
- اوم، چیزه، میرم، آها! میرم پیاده روی، زود برمی‌گردم، خداحافظ. 
و بعد، سریع از خانه خارج شد و اجازه‌ی سخن گفتن را به مادرش نداد. 
به سمت آژانس سر کوچه دوید و درخواست ماشین کرد. 
سوار پراید مشکی رنگی شد و تا مقصد در سکوت به خیابان‌های شلوغ شهر زل زد و از نگرانی پوست لبش را جوید.
***
به آرامی، لای چشمانش را باز کرد که با فضای سفید روبه‌رویش مواجه شد.
- بیدار شدی عزیزم؟
به زن سفید پوش کنارش، نیم نگاهی انداخت و خواست چیزی بگوید ولی گلویش یاری نداد و سکوت را ترجیح داد
زن، لبخندی به چهره‌ی رنگ پریده‌ی دختر مقابلش زد و گفت:
- بیمارستانی عزیزم. جواب آزمایشت که بیاد و سِرُمت تموم شه، مرخصی. 
انگار زن هم جواب این جمله کلیشه‌ای را از بَر بود که سوال نکرده، طوطی وار پاسخ می‌داد، تا آن‌جایی که به یاد داشت در خانه تنها بود، پس چه کسی او را به بیمارستان آورده بود؟ با باز شدن در، فرصت فکر کردن بیشتر به جانان داده نشد. با چهره‌ی غم زده‌ی تیارا روبه‌رو شد.

@طهورا @زری گل @آیلار مومنی

  • لایک 8

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت نهم

 

تیارا به محض اینکه چشمان باز شده ی جانان را دید، هر چه را که از دکتر شنیده بود، فراموش کرد. به سمتش دوید و با خوشحالی گفت:
- بیدار شدی عزیزم؟ 
جانان خواست دستش را تکان دهد که درد بدی در وجودش پیچید. نگاهی به دست بانداژ شده‌اش انداخت و نالید:
- تو من رو آوردی اینجا؟
- آره، چند بار زنگ زدم بهت، برنداشتی. دلشوره داشتم و نگرانت شدم. اومدم خونه تون تا ببینم خوبی یا نه، که دیدم در خونه بازه و تو غرق در خون، توی آشپزخونه افتادی. 
دلش می‌خواست بخندد ولی خنده با او غریبه شده بود. تیارا همیشه عادت داشت پیازداغ مسائل را زیاد کند، خاک بر سر برادر بی غیرتش که دختری که هیچ نسبت خونی با او نداشت، وفایش از او بیشتر بود. 
- به مامانم گفتی؟
‌تیارا هم زمان که کمپوت گیلاسی را برای جانان باز می‌کرد تا قوت بگیرد، گفت:
- نه بابا! خاله، خودش قلبش ضعیفه. می‌گفتم جانان خودکشی کرده؟ نه، بهش گفتم اومدی خونه‌ی ما. بماند که مُردم تا بپیچونمش! 
چشم های جانان در حدقه گرد شد و متعجب گفت:
- خودکشی کردم؟
اخمی مهمان چهره‌ی تیارا شد و با عصبانیت، طغیان کرد:
- حرف نباشه دختره‌ی بوق! واسه من خودکشی می‌کنه.
ناخواسته، تک خنده ای، مهمان لب های جانان شد؛ ولی نه از روی سرخوشی! تک خنده اش از گریه هم غم انگیزتر بود.
- خودکشی نکردم. پارچ شکست، من هم اومدم شیشه هاش رو جمع کنم که یه شیشه ی بزرگ، رفت توی دستم. 
تیارا که تازه متوجه موضوع شده بود، از این‌که قرار نبود دلیل خودکشی جانان را از دهانش بیرون بکشد، خوشحال شد. تقه ای به در خورد و دکتر به همراه پرستار، وارد اتاق شد.
- خب خانم! جواب آزمایشتون حاضره. 
ابرویی بالا انداخت و رو به تیارا گفت:
- جواب آزمایش چیه؟ واسه چی آزمایش گرفتن؟ 
تیارا اخمی کرد و گله مندانه گفت:
- به علت سردردهای زیادی که داری. 
پوفی سر داد؛ کاش به تیارا این موضوع را نمی‌گفت. فکرش را نمی‌کرد حرفی که دو هفته پیش به تیارا گفته بود، همچنان در خاطرش باشد.
- خانم محبی! خوشبختانه همه‌ چیز، در آزمایشتون درسته و مشکلی ندارید. 
نفس آسوده ای از دهان تیارا خارج شد که باعث خندیدن جانان در دلش شد؛ او سالم بود و تیارا نفس عمیق می‌کشید!
- اما دلیل سردردهای این چند وقتتون؛ طبق این جواب آزمایش، شما باردارید. یکی از دلایل سردرد هم می‌تونه همین موضوع باشه. 
برای لحظه ای، جانان فراموش کرد چگونه نفس می‌کشد. خنده ی هیستریکی بر لبانش نشست. قهقهه ای سر داد و رو به دکتر گفت:
- شوخی قشنگی نبود، دکتر‌!
دکتر اخمی بر ابرویش نشاند و جواب آزمایش را در دست تیارای مات و مبهوت گذاشت و از اتاق خارج شد. 
خنده‌ی جانان ته کشید و با لبخند رو لبش گفت:
- تیارا! دیدی این دکتره چه شوخی مسخره ای باهام‌ کرد؟ بده من جواب آزمایش رو. معلوم نیست جواب آزمایش کدوم بنده خدایی رو به من داده. 
وقتی دید تیارا تکان نمی‌خورد، پر از درد نالید:
- تیارا، جونِ جانان بگو اشتباهه! یه نگاه به اسمش بکن. آره اشتباه شده من مطمئنم، من مطمئنم! 
این بار، پتویش را چنگ زد و فریاد کشید:
- من مطمئنم! 
جوشش اشک را در چشمانش حس کرد. باید جواب آن آزمایش لعنتی را می‌دید. تیارا چرا لال مانی گرفته بود؟
- تیارا! بده من اون برگه رو. 
اشک درون چشم‌های تیارا جمع شد و با دست های لرزان، به جواب آزمایش نگاه کرد. همه چیز درست بود‌. 
- جانان!
و بعد، قطره اشکی از چشمانش چکید. جانان خندید و نالید:
- دروغه، دروغه! 
هم چنان، پشت هم، کلمه ی دروغه، را تکرار می‌کرد که میان خنده به گریه افتاد. 
زجه زد و با جیغ نالید:
- آیهان، بدبخت شدم. خدایا چرا؟ چرا؟!
زار زدن جانان، حال تیارا را از آن که بود، بدتر کرد. خواهرش این‌گونه درد می‌کشید و هیچ کاری از دست او برنمی‌آمد. 
به سمت جانان رفت و خواست او در آغوش بگیرد، اما جیغ جانان همانند آژیر خطر به صدا در آمد. جانان خود را عقب کشید و زانو هایش را در آغوشش گرفت. اصلاً نفهمید کِی سرم از دستانش در آمده بود. دیگر هیچ دردی را حس نمی‌کرد. حالا فرزند آیهان، درون شکمش بود؛ طفلی که هیچ، از بدبختی های مادرش نمی‌دانست و می‌خواست خود را در این دنیای نامردی بگنجاند. 
یقیناً ماهان او را می‌کشت، نه! نه! قطعا او را زنده به گور می‌کرد. سردرد لعنتی باز به سراغش آمده بود. باز هم حالت تهوع داشت. در آن لحظه چیزی جز مرگ نمی‌خواست. 
باید این موضوع را با آیهان در میان می‌گذاشت. بعد، از او می‌خواست به خواستگاری اش بیاید تا همه چیز تمام شود. بعد از عقد هم می‌گفت که باردار شده. آری! اینگونه همه چیز درست می‌شد. دیگر نتوانست طاقت بیاورد. از جایش برخاست و به سمت دستشویی اتاق دوید و محتویات معده ی خالی اش را بالا آورد.

  • لایک 8

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت دهم

 

تلو- تلو خوران از دستشویی خارج شد. نگاه عسلی نگران تیارا، در نگاهش گره خورد. تیارا با دلهره سرتاپای جانان را مشاهده کرد و نگاهش روی دست های جانان، قفل شد؛ خون روی دست های جانان به تیارا دهن کجی می‌کرد. جانان را تا روی تخت راهنمایی کرد و از اتاق خارج شد تا پرستار را صدا کند. 
جانان به آرامی بر روی تخت خزید. چشمه‌ی اشکش دیگر خشک شده بود. برایش عجیب بود، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. 
کاش موبایلش همراهش بود تا با آیهان تماس بگیرد. دلش می‌خواست هرچه در دهانش است، بار این پسر کند. دلیل بدبختیِ الانش، خودِ لعنتی اش بود. ولی خود جانان نیز بی تقصیر نبود؛ نباید به آیهان اجازه‌ی عبور از خط قرمز هایش را می‌داد. چه مسخره بود که در این اوضاع که کار از کار گذشته بود، به دنبال مقصر می‌گشت!
در دل نالید؛ کاش هرچه زودتر از این بیمارستان کوفتی مرخص شود تا بتواند به دیدن پدرِ بی معرفت طفلش برود. حال دیگر نمی‌توانست برای عقب انداختن خواستگاری و عقد، بهانه تراشی کند. این بار پای فرزندش وسط بود و باید زودتر به خواستگاری‌اش می‌آمد تا اوضاع بدتر از اینی که است، نشده. 
با، باز شدن درب اتاق افکارش از مغزش دل کندند. همان پرستار مهربانی که به محض بیدار شدنش دیده بود، به سمتش آمد و گفت:
- وای! ببین با دستت چیکار کردی. بزار بانداژت رو عوض کنم. 
دیگر نای تقلا برای مقاومت دربرابر پرستار نداشت‌.‌خودش را تسلیم کرد و به دست پرستار سپرد. صدای پرستار بر روی مغزش خط کشید:
- عزیزم به خاطر بچه‌ی تو شکمت باید خیلی حواست به خودت باشه. استرس و عصبانیت برات سمه، اون هم شما که بدنت خیلی ضعیفه. بیشتر غذای های مقوی بخور‌. 
کاش یکی به این پرستار می‌فهماند که او الان داغون است و نیازی به دلداری ندارد. تنها چیزی که الان می‌خواست فقط تنهایی بود. می‌خواست ساعت ها به دیوار زل بزند، بدون این‌که کسی مزاحمش شود. هنوز هم احساس تهوع، درون بدنش موج می‌زد. نگاهی به قامت کوتاه تیارا انداخت که پشت پرستار جا گرفته بود؛ موهای موج دار مشکی‌اش بهم ریخته بودند و دماغ عملی اش کمی، قرمز بود. تیارا هم‌ حال خوشی نداشت، مگر می شد، رفیق عزیزش که درست مثل خواهرش بود، این‌گونه روی تخت بیمارستان باشد و تیارا از خود ری اکشن نشان ندهد؟
پرستار بعد از بانداژ کردن دست های جانان، برای بار دوم، سرمی سَربار دستش کرد و بعد از پیشنهادات اکید برای درنیاوردن آن، از اتاق خارج شد.
تیارا صندلی کنار تخت را عقب کشید و روی آن جا گرفت و با ترحم ‌گفت:
- خوبی خواهری؟
پوزخند روی لب های جانان نشست. نمی‌خواست بگوید از ترحم متنفر است چون هیچ حسی در خود پیدا نمی‌کرد. 
- خوبم. 
ولی نبود! سردرد داشت و حالت تهوع، دست از سرش برنمی‌داشت. ولی بس بود، نمی‌خواست تیارا بیش از این، عذاب بکشد. آرام در جای خود، درازکش شد و چشمانش را بست. صدای تیارا همانند آژیر خطر، در مغزش جولان داد:
- می‌خوای زنگ بزنم به مامانت بگم؟
سریع چشم گشود، طوطی وار و آشفته غرید:
- خانواده ام نباید هیچی بفهمن! حتی به مادر خودت هم نمیگی. همه چی همین جا خاک می‌شه تیارا. 
این بار، نوبت تیارا بود که پوزخند بزند. نگاهش را دورتادور اتاق شاید بیست متری چرخاند؛ تنها زینت آن، تخت یک نفره و پنجره‌ی رو به رویش بود، به همراه میز کشویی طوسی رنگ کنار تخت که رنگ رفته‌اش به هر مخاطبی دهان‌کجی می‌کرد.
- بالاخره که چی؟ تا کِی می‌خوای بهشون نگی؟ جانان تو حامله‌ای! این سرماخوردگی نیست که مخفی کنی.‌
دستی لای موهایش کشید و نالید:
- تا زمانی که با آیهان حرف بزنم و تکلیفم رو مشخص کنم.
تیارا دیگر حرفی نزد و سکوت را ترجیح داد؛ کل- کل با این دختر زبان نفهم، یقیناً بازتابی جز بی ثمری نداشت. ناخواسته نگاهش شکم جانان را نشانه گرفت. از کودکی عاشق‌ نوزادها بود، درست بالعکس جانان که از بچه ها متنفر بود. نتوانست جلوی لبخند روی لب هایش را بگیرد. هرچه که بود، آن طفل گناهی نداشت و نباید عذاب می‌دید؛ طفلی که مادری مهربان ولی به ظاهر سرد، به نام جانان داشت. کاش حداقل آن آیهان احمق، پدرش نبود! نمی‌خواست جانان را نا امید کند، ولی به نظر او هیچ آبی از این پسر گرم نمی‌شد. گرم که هیچ، حتی ولرم هم از او بعید بود. اما امید داشت همین بچه بتواند روابط آنان را تسکین دهد. 
کمی از اینکه به جانان دروغ گفته بود، عذاب وجدان داشت؛ مادر جانان به جز بارداری اش، از همه چیز خبر داشت. بماند که چقدر برای آمدن به بیمارستان اصرار داشت و تیارا، به ناچار، مادر خود را به جان او انداخته بود.

 

  • لایک 8

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت یازدهم

 

- چیه؟ نگاه داره؟ 
با صدای جانان، به خودش آمد. تازه فهمید که دقایقی است به او زُل زده. 
- نه. الان مطمئنی حالت خوبه؟
پوزخندی روی لب های جانان نشست و غرید:
- مگه می‌شه بد باشم؟ همه چی عالیه! قراره پدر بچه ام رو ببینم، بگم عشقم! ثمره عشقمون داره به دنیا میاد. اون هم بخنده، بغلم کنه و دور تا دور خونه بچرخونه. راستی باید به ماهان هم بگم داره دایی میشه! چقدر خوشحال میشه داداشم! حتما واسه بچه ام گوسفند قربونی می‌کنه.
بغض نهفته در صدای جانان، جفتشان را به گریع انداخت. زمانه عجب تلخی ها را در گوششان فریاد می‌زد!
- دورت بگردم، بهش فکر نکن! 
تیارا چقدر خوش خیال بود؛ واقعا می‌شد به این موضوع فکر نکرد؟ 
- کِی مرخص می‌شم؟ سِرم هم که ندارم، دیگه جواب آزمایشم اومده. 
تیارا همان طور که راهی درب خروجی می‌شد، گفت:
- الان می‌رم تسویه حساب می‌کنم، مرخصت کنن.
جانان دیگر حرفی نزد. نه حوصله‌ی بحث و تعارف برای تسویه ی بیمارستان داشت، نه دلش سخن گفتن را می‌طلبید. ناخواسته، دستش را روی شکمش گذاشت. در کنار تمام بدبختی ها، یک حس خاصی به جنین متولد شده در بطنش داشت. 
تیارا بعد از گرفتن فیش حساب، به سمت اتاق جانان راه افتاد. گرفتن اتاق خصوصی برای جانان، خرج کلانی روی شانه‌ اش گذاشته بود. خواست در اتاق را باز کند که موبایلش در جیب لرزید. گوشی را برداشت که دید نام مادر جانان، روی صفحه ی گوشی، خاموش و روشن می‌شود.
- جانم خاله!

صدای هراسیده‌ی ماه چهره از پشت بلندگوی موبایل در گوش های تیارا پیچید:
- تیارا جان! مادر، حال جانان خوبه؟ 

تیارا آهی که پشت گلویش محبوس شده بود را به سختی زنجیرش کرد و نالید:
- آره خاله جون! یه کم ضعف کرده بود. دکتر سِرُم وصل کرد بهش، الان هم مرخص شده. 
ماه چهره نفس آسوده‌ای کشید و خدا را در دل شکر کرد که صدای چرخش کلید درون در را شنید. سریع و ترسان گفت:
- دخترم من باید برم، بیام دنبال جانان؟ 
تیارا خوب می‌دانست جانان با این‌ حال و روز، توان بودن در آن خانه را ندارد
- نه، ماه چهره جون! من می‌برمش خونه ی خودمون، یه کم با هم باشیم حالش بهتر شه. 
- باشه، مواظب دخترم باش، مادر! اول به خدا و بعد به تو می‌سپارمش. ایشالا بتونم برات جبران کنم عزیزم، خدانگهدار.
تیارا به محض چند تعارف، خداحافظی‌ کرد و گوشی را دومرتبه در جیبش گذاشت. دلش برای مادر جانان هم می‌سوخت. چطور می‌خواست این موضوع را به او بگوید؟ همه چیز را به دست خدا سپرد و لبخندی زورکی بر لب هایش نشاند و وارد اتاق شد.
***
از پنجره، به بیرون اتاق زل زد. دو ساعتی می‌شد که از شَرِ رخت بیمارستان خلاص شده بود. در تمام این دوساعت، با دستی روی شکم، به خیابان خیره شده و ‌لب خشکیده‌اش را بر هم‌می‌فشرد! نزدیک به ده بار شماره‌ی آیهان را گرفته بود ولی نتوانست تماس را برقرار کند. تازه پدرش را از دست داده بود، به او چه می‌گفت؟ باید در یک فرصت مناسب، با هم حضوری صحبت می‌کردند.
- جانان! بیا بخواب دختر. 
او در روز های عادی نمی‌توانست بخوابد چه برسد به الان که حالت تهوع و دلشوره امانش را بریده بود.
- خوابم نمیاد، تو بخواب.
تیارا خمیازه‌ای کشید و برق اتاق را خاموش کرد. روی تختش دراز کشید و نالید:
- آخ که چقدر کمرم درد می‌کنه! جانان به فکر خودت نیستی، به فکر اون بچه باش! یه چیزی بخور، جون توی تنت نیست.
کاش تیارا برای چند دقیقه ساکت می‌شد. دوساعت تمام، این حرف ها را بارها تکرار کرده بود و جوابی جز نه، از جانان نمی‌شنید. دلیل تکرار دوباره‌اش را نمی‌فهمید.
-گرسنه‌ام نیست. 
تیارا پوفی سر داد و چشم‌هایش را بست تا بخوابد. 
از آن سو، ماه چهره نیز همانند جانان بیداری می‌کشید. یک ساعت تمام، داشت برای نبود جانان، دروغ سرهم می‌کرد و تحویل ماهان می‌داد. 
حالا هم روی سجاده، برای سلامتی دخترش دعا می‌کرد. جانان از کودکی با این ضعف جسمانی بزرگ شده بود ولی نمی‌دانست چرا این بار آن‌قدر برای او استرس داشت. 
جانان تا نزدیک اذان صبح به در، دیوار و خیابان زُل زد تا بالاخره خواب بر او غلبه کرد. به سمت تشکی که تیارا برایش پهن کرده بود رفت و روی آن خزید. بعد از پانزده دقیقه، بالاخره به خواب رفت. 
صبح، با احساس تهوعی دوباره از خواب برخاست و به سمت دستشویی دوید و بازهم بالا آورد. صدای نگران شیما، در گوش جانان طنین انداخت:
- عزیزم حالت خوبه؟
از دیشب تا به الان، این جمله برایش عجیب کلیشه‌ای شده بود. آشفته به شیما نگاهی انداخت و گفت:
- خوبم خاله. 
با به یاد آوردن خواب بودن تیارا، رو به شیما گفت:
- خاله جون! میشه گوشی ات رو یه دقیقه بهم بدی؟ 
شیما موبایلش را در دست جانان گذاشت و با ترحم به او نگاه کرد. با ناراحتی در دل، برایش تاسف خورد و به آشپزخانه رفت. 
شماره ی آیهان را از حفظ، شماره گیری کرد و این بار بدون مکث، تلفن سبز زنگ را لمس کرد.

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 7

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت دوازدهم

 

بعد از شنیدن چند بوق، وقتی از جواب دادن آیهان نا امید شد، تماس را قطع کرد. چشمش به ساعت افتاد که هفت صبح را نشان می‌داد. در عجب بود حالا که پدرش مُرده هم تا لنگ ظهر می‌خوابید؟ 
شکمش تازه، به تکاپو افتاد. از هال بیست متری خانه‌ی تیارا گذشت و وارد آشپزخانه شد.
- بیا عزیزم، صبحانه بخور. 
چقدر معذب بود! به آرامی، پای سفره‌ی کوچکی که روی زمین پهن شده بود، نشست. گوشی شیما را به سمتش گرفت و گفت:
- ممنون شیما جون‌!
 شیما، برایش پنیر و کره به همراه چای گذاشت و گفت:
- خواهش می کنم. بخور مادر، یه کم جون بگیری.

تشکری کرد و لقمه‌ای برداشت و به سمت دهانش برد. به مزاجش، غذا نمی‌کشید ولی گرسنه‌اش بود. 
تا لقمه را درون دهانش فرو کرد، موبایل شیما زنگ‌ خورد. لقمه درون دهان جانان پرید و به سرفه افتاد.
- آروم بخور، فدات بشم. 
و بعد، از جایش برخاست و شروع به ماساژ دادن پشت جانان، کرد. وقتی سرفه ی جانان بند آمد، گوشی‌اش را برداشت و قبل از قطع شدن تماس، آن را برقرار کرد.
- بله!
جانان با نگرانی، به شیما زل زد. یک چیزی در ته دلش می‌گفت که تماس توسط آیهان گرفته شده. 
- اِ! هلما جان شمایی؟ خوبی عزیزم؟ 
و تلفن به دست، از آشپزخانه خارج شد. جانان نفسی تازه گرفت. حالا که وقت گفتن به آیهان شده بود، هراس و دلهره دست بردار نبود؛ از واکنش آیهان می‌ترسید. جالب بود که آیهان گند زده بود و جانان از واکنشش هراس داشت! چایش را برداشت و کمی از آن را مزه کرد. صدای تیارا را شنید:
- صبح بخیر، چقدر زود بیدار شدی!
جانان سری تکان داد و گفت:
- حالم زیاد خوب نبود. 
تیارا برای خود، چای ریخت و روبه‌روی جانان نشست. شکرپاش را برداشت و درون لیوان سرریز کرد و گفت:
- امروز دانشگاه می‌تونی بیای؟
در این اوضاع ترجیح می‌داد که امروز فقط به دیدن آیهان برود پس سری به نشانه‌ی نفی تکان داد.
- جانی؟
چند وقت بود که تیارا جانان را این‌گونه صدا نکرده بود؟ آخرین بار هر دو کودک بودند، چه زود بزرگ شدند و خود را درون دنیای بزرگ تر ها جا کردند! از کودکی، تا کسی به آن‌ها می‌گفت کوچک، ناراحت می‌شدند و اعتراض می‌کردند ولی به همان بالایی قسم، هیچ دورانی زمانِ بازی با اسباب بازی ها نمی‌شود.
تیارا وقتی جوابی از جانان نشنید، دوباره او را صدا کرد که این‌بار جانان جواب داد:
- بله!
تیارا کمی درنگ کرد؛ دو به شک بود برای گفتن یا نگفتن. بالاخره دل را به دریا زد و گفت:
- اگه خدایی نکرده، زبونم لال، مادرت قبل عقدت با آیهان، همه چی رو بفهمه، بعد به ماهان بگه، می‌خوای... چیکار کنی؟ 
جانان از تیارا ممنون بود که این‌گونه قلبش را خالی کرده بود. اگر قبل از عقد، ماهان یا حتی مادرش مطلع می‌شدند، دیگر عقدی سر نمی‌گرفت. تنها مراسمی که در خانه‌شان برگزار می‌شد، مراسم ختم او بود‌.
- چیکار می‌تونم بکنم؟ 
تیارا از سوالی که پرسیده بود، پشیمان شد. جانان، خود، رنگ به رخسار نداشت. او هم نمک به زخمش می‌پاشید. 
جانان از جایش بلند شد و گفت:
- من میرم دیدن آیهان. از اون طرف هم میرم خونه. 
تیارا هم به تبعیت از جانان، روی پاهایش ایستاد و گفت:
- با این حالت کجا می‌خوای بری؟ با آیهان که حرف زدی برگرد اینجا، من هم امروز دانشگاه نمیرم. 
جانان نمی‌خواست سربار تیارا و مادرش باشد؛ پس با قاطعیت غرید:
- به آیهان می‌گم که توی همین هفته، خواستگاری رو اوکی کنه و برای هفته بعد، یه عقد محضری کنیم تا خیالمون راحت شه، پس باید برم خونه. 
تیارا نمی‌خواست اصرار بیهوده کند؛ چون می‌دانست اگر مرغ هر کس یک پا داشته باشد، مرغ جانان فلج است. 
- باشه ولی بهم زنگ بزن، من هم غروب میام بهت سر میزنم.‌
جانان به سختی، لبخندی مصنوعی زد و گفت:
- بابت همه چی ممنون، تیارا! هزینه ی بیمارستان رو هم غروب که اومدی دیدنم، بهت میدم. 
تیارا اخمی کرد و به آرامی، جانان را از آشپزخانه بیرون کرد و با لحن مسخره‌ای گفت:
- لازم نکرده واسه من حاتم طایی بشی! برو پولت رو هم سفت نگه دار، بچه پولدار!
جانان این بار، واقعی لبخند زد. شیما به سمتش رفت و گفت:
- خب دختر ها، ناهار چی می‌خورین درست کنم؟
جانان باز هم لبخند زد و گفت:
- زحمت نکش خاله شیما! من باید برم خونه مون، مامانم دلواپسه. 
شیما اخمی بر ابروهایش نهاد و غر زد:
- کجا بری دختر؟ تازه دیشب اومدی، شام هم که نخوردی.
جانان حوصله ی توضیح دادن به شیما را نداشت. به حالت زاری به تیارا نگاه کرد. انگار تیارا فهمید در دل جانان چه می‌گذرد؛ چون گفت:
- مامان جون! خاله رو که می‌شناسی، از صبح تا الان کلی زنگ زده به من. جانان قول میده هر چی زودتر بیاد خونه مون. مگه نه؟
برای لحظه ای در فکر جانان خطور کرد که آیا او سه سال دارد؟ اما این افکار زیاد دوام نداشت، در جواب تیارا، رو به شیما گفت:
- آره، زود میام.
شیما با ناراحتی، باشه ای گفت و مجوز خروج جانان را صادر کرد؛ مجوزی که به او اجازه ی رفتن برای ساختن آینده خود و فرزندش را می‌داد. امروز باید تکلیفش را مشخص می‌کرد، هر چند تکلیف او مشخص بود. فقط باید آن را برای آیهان نیز روشن می‌کرد.

  • لایک 7

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت سیزدهم

 

***
کلافه، طول و عرض کافه را با چشمانش کاوش کرد. از نگاه خیره‌ی گارسون ها عصبی می‌شد. ساعت ایستاده‌ ای که گوشه ای جولان می‌داد، نُه صبح را نمایان ‌می‌کرد. کافه از آنی که فکر می‌کرد، خلوت تر بود‌. همین یک ساعت پیش برای آخرین بار، با آیهان تماس گرفته بود و به دور از تصورش، آیهان جواب تماس را داد. بماند که چقدر برای دیدنش و امری مهمی که داشت اصرار کرد و بالاخره آیهان قانع شد که او را در کافه‌ ای ببیند. 
- خانم، چیزی میل ندارین؟ 
سرش را بلند کرد و به پسر ریز نقشی که مقابلش بود چشم سپرد و گفت:
- منتظر کسی هستم. 
پسر، سری تکان داد و از او دور شد. با گشوده شدن درب شیشه‌ای کافه، نگاه جانان به لباس های مشکی رنگ آیهان گره خورد. با اضطراب، دستش را مشت کرد. آیهان به سمتش قدم برداشت و وقتی به او رسید، به آرامی نجوای صدای مردانه‌ی بمَش را به رخ جانان کشید:
- سلام.
جوابش را زیر لب داد و سرش را به پایین انداخت. به ظاهر ممکن بود جسور به نظر بیاید ولی از درون، هیچ وقت این‌گونه نبود. 
آیهان، صندلی چوبی رنگ مقابل جانان را به عقب رهاند و با نیم نگاهی به صورت رنگ‌پریده‌اش گفت:
- خب، کار مهمت چی بود؟
چطور باید بحث را شروع می‌کرد؟ کلافگی در تک- تک رفتار هایش موج می‌زد. دستش را بر شکمش نهاد و نالید:
- آیهان... من... یه اتفاقی...
آیهان ما بین تته- پته های جانان پرید و باآشفتگی غر زد:
- باز هم واست خواستگار اومده؟ یا ماهان گفته باید شوهر کنی؟
لحنش طوری بود که قلب جانان را می‌شکافت. امروز چرا این‌گونه بود؟ 
- نه، آیهان! من... من حامله ام! 
ابرو های آیهان بالا پرید و گفت:
- از کی؟ 
برای لحظه‌ای خون در قلبش پمپاژ نشد، گویی فردی گلویش را گرفته بود و با همه‌ی قدرت، می‌فشرد. از کی؟ واقعاً این پسر نمی‌دانست که جانان به جز او، حتی یک دوست پسر هم ‌نداشت؟  یعنی چه از کسی؟ شاید اگر آن لحظه چندین مرد او را زیر مشت و لگد می‌گرفتند این چنین به اندازه‌ی الان دردش نمی‌گرفت!
- معلوم هست چی می‌گی؟ از کی؟! واقعا نمی‌دونی؟ 
آیهان به عادت، دستی لای موهایش کشید و باخونسردی گفت:
- من باید از کجا بدونم که تو با کی همچنین غلطی کردی؟!
جان در بدنش احساس نمی‌کرد. بغض به گلویش، فشار وارد می‌کرد ولی حق شکستن نداشت. 
- حالا هم برو به اون بگو، چرا داری به من میگی؟ من باید برم، کلی کار دارم. خداحافظ.
و بعد، از جایش برخاست و روی پنجه ی پاهایش چرخید. 
آبروی جانان، دیگر برایش پشیزی ارزش نداشت؛ با همه توان فریاد زد:
- نامردِ پست! من به جز تو با هیچ کسی نبودم. حق نداری گند کاریت رو نادیده بگیری و به من تهمت بزنی. گندی هست که خودت زدی خودت هم پاش وایمیستی! 
آیهان، عقب گرد کرد و پوزخندی بر لب نهاد و گفت:
- تو اگه دختر خوبی بودی که هیچ وقت با من نبودی! 
جمله‌ی آیهان، مثل پتک در سرش کوبانده شد؛ به راحتی به او، مهر دختر بد بودن را هم زد. همه افراد کافه، انگار مشاهده گر فیلم سینمایی بودند، هیچ کدام چشم از آن دو زوج که گذشته‌شان به وضوح روشن بود برنمی‌داشتند. اما جانان دگر آب از سرش گذشته بود در واپسین لحظات طغیان کرد:
- حرف دهنت رو بفهم آیهان... من با تو بودم، چون دوستت داشتم. خودت بهم قول ازدواج دادی و گفتی تا آخرش هستی. حالا گندش بالا اومده من شدم آدم بَده؟
شاید می‌توانست جلوی نریختن اشک هایش را بگیرد اما کنترلی به بغض حاکم شده‌ی گلویش نداشت، آیهان سرش را خم کرد و به زیر گوش جانان هدایت کرد، با بدجنسی‌ی تمام، به آرامی گفت:
- برو یقه ی پدرِ بچه‌ات رو بگیر، من هیچ کاری نکردم. گند کاریت رو هم گردن پسر مردم ننداز‌ دخترِ مثلا خوب!
و بعد تک خنده‌ای زد، دو انگشت اشاره و وسطش را به هم چسباند و به اشاره‌ی خداحافظی روی شقیقه‌هایش کشید.

نمی‌توانست سکوت کن؛ ولی حرف نیز به زبانش نمی‌آمد تنها در آخرین لحظه‌ی قبل خروج آیهان با اشکی نشسته در چشمانش داد زد:
- ازت شکایت... می‌کنم... نامرد!
صدای خونسرد آیهان، حال او را در حد مرگ بدتر کرد:
- شکایت کن! یه دختر تنها چه غلطی می‌تونه بکنه غیر مادر شدن؟ 
و بعد، از درب کافه خارج شد و جانان را به حال خود سپرد. قطعا آن دختر دیگر اهمیتی برایش نداشت؛  اولین نفر هم نبود! که شکار آیهان می‌شد؛ دختران زیادی مثل جانان آمدند و رفتند‌. آیهان با لبخندی پیروزمندانه با ریموت درب ماشینش را باز کرد و به سمت خانه راند تا کار های مراسم سوم را راست و ریست کند. 
جانان دیگر نتوانست روی پا بند شود، سرش گیج رفت و به میز تکیه داد که چند نفر به سمتش دویدند
- خوبی خانم؟ 
خوب بود؟ خودشان مشاهده گر حالش بودند، چرا چنین سوال مسخره ای می‌پرسیدند؟ 
پرده‌ی اشک روی چشمانش، دیدَش را تار کرده بود. به آرامی، رو به مردی که نسبت به بقیه مسن تر بود، نالید:
- میشه... گوشیتون رو... بهم بدید؟  
مرد با ترحم، گوشی را به سمتش گرفت. 
دلش نمی‌خواست باز مزاحم تیارا شود ولی به جز او کسی را نداشت. با دست های لرزان، شماره‌اش را گرفت و تماس را برقرار کرد. صدای سرد تیارا در گوشی پیچید:
- بفرمایید. 
همین کلمه سرد، برای شکستن بغضش کافی بود. با درد نالید:
- تیارا! 
تیارا که از شنیدن صدای گریه جانان، مو بر تنش راست شده بود، نگران گفت:
- جانان! کجایی؟ چرا گریه می‌کنی؟ چی شده؟
استاد و کُل افراد حاضر در کلاس سکوت کرده بودند و به مکالمه تیارا گوش می‌دادند. تیارا اخمی بر صورت نهاد و بدون اجازه استاد از کلاس خارج شد که صدای جانان را شنید:
- بیا... کافه‌ی سرِ میدون... فقط بیا.
و بعد، بوق اشغال بود که در گوشش می‌پیچید. 
پسر، لیوانی آب قند به دستش داد. گویی لکنت داشت؛ چون شمرده- شمرده گفت:
- ح... حا... حالتون... خ... خوبه؟ 
حوصله‌ی دلسوزی و ترحم افراد کافه را نداشت. حتی آب قند هم از گلویش پایین نمی‌رفت. سردرد و حس تهوع به همراه معده درد به بدنش هجوم آورده بودند و به قصد کُشت حمله می‌کردند.

  • لایک 7

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت چهاردهم 

 

به تکان دادن سر اکتفا کرد و دانه های اشک روی گونه اش را پاک کرد. پرستار گفته بود اضطراب و عصبانیت برای طفلش ضرر دارد و او همچنان از آنان بهره می‌برد. گارسون ها و افراد کافه با آمدن چند مشتری متفرق شدند و جانان را به حال خود گذاشتند. 
جانان باز هم دستش را، روی شکمش گذاشت و زیرلب نالید:
- مامانی.‌
یک حس عجیب و لذت بخش زیر پوستش تزریق شد. برای لحظه ای پدر این کودک را فراموش کرد و شروع به سخن گفتن با کودکش کرد:
- مامان جونی دیدی؟ دیدی چقدر مادرت بدبخته؟ مامان جون چرا می‌خوای بیای تو این زندگیِ پر از درد؟ به خدا ارزش نداره. عزیز مامان این‌جا ازت استقبال نمی‌کنن. این‌جا همه بَدن مامان. آدم های خوب تو زندگی مامانت نیستن که باهات خوب رفتار کنن. نیا مامان، جات اون بالاها بهتره‌.
بغض در گلویش، دل هر شنونده ای را به درد می‌آورد. دیگر ساکت شد؛ نمی‌خواست بار دیگر بغضش بشکند و مخاطب خاص و عام شود. با صدای درب کافه، سر بلند کرد و با تیارای هراسان، روبه‌رو شد. از جایش بلند شد. 
تیارا با دیدن قیافه ی جانان، دلشوره‌اش هزار برابر گشت و به سمتش قدم برداشت و نالید:
- جانان!
جانان خود را در آغوش تیارا پرت کرد و زار زد. نگاه های خیره روی پیکرش دیگر، ارزش نداشت. با هق-هق نالید:
- تیارا... بچه ام رو قبول نکرد. گفت... گفت...
تیارا ما بین حرف هایش پرید و بیشتر او را فشرد:
- هیس! هیچی نگو فدات بشم. الان فقط باید بریم خونه بعداً صحبت می‌کنیم. 
با دست های لرزان، موبایلش را گرفت و به مادرش زنگ زد. به محض برقراری تماس، بدون مکث، طوطی وار گفت:
- مامان من دانشگاهم امروز طول می‌کشه، نمی‌تونم بیام خونه خاله، میرم خونه.
و بعد تماس را به همان سرعت، قطع کرد و جانان را روی صندلی نشاند. 
به سمت صندوق سفارشات قدم برداشت و شربتی شیرین درخواست کرد. 

لرز در تن جانان نشسته بود. دست هایش را در آغوش گرفت ولی نمی‌توانست جلوی برخورد دندان هایش را به هم بگیرد. مگر می‌شد تابستان باشد و کسی از شدت سرما بلرزد؟ 
گویی وضع جسمانی جانان هم همانند روحش داغان بود. 
تیارا بعد از حساب کردن پول شربت، به سمت جانان دوید و آن را سمتش گرفت:
- بخور جانانم، رنگ به صورت نداری. 
جانانش؟ چقدر جانان دوست داشت این جمله را از دهان آیهان بشنود ولی صدحیف که یک بی لیاقت صاحب قلبش بود. او دختر بدی نبود، اصلا بد بودن را بلد نبود، فقط وارد بازی‌اش کردند و حالا گیم اور شده بود از بازی ای که سرنوشت برایش درنظر گرفته بود. 
- نمی‌خورم. فقط من رو ببر از اینجا.
لرز، مابین تک_تک کلماتش احساس می‌شد. تیارا در دل، به باعث و بانی حال جانان لعنت فرستاد و گفت:
- بخور بچه، لج نکن، حالت خوب نیست‌.
جانان به سختی کمی از شربت نارنجی رنگ را مزه کرد. اگر آن روز ازش می‌پرسند شربتی که خورد چه طعمی داشت، به یاد نمی‌آورد. فقط یک جمله در دفتر خاطرات آن روز حکاکی شده بود؛ آن هم جمله‌ی آیهان بود که به اون گفت دختر خوبی نیست. این حرف برایش گران تمام شد.
- حالا‌‌... بریم فقط.
خواست از جایش بلند شود که سرش گیج رفت و نزدیک بود بیفتد که تیارا او را گرفت و گفت:
- به من تکیه بده. همین بغل آژانسیه، زود میریم خونه. 
دیگر حرفی بینشان رد و بدل نشد. جانان به کمک تیارا از کافه خارج شد. سوارِ سمندی سفید رنگ، راهی خانه‌ی تیارا شدند. 
بغض جانان به آرامی شکست و اشک روی صورتش چکید. حتی نمی‌توانست به آینده‌اش فکر کند. باید چه می‌کرد؟ 
جرأت سقط جنینش را نداشت و نمی‌خواست قاتل یک طفل بی گناه باشد، ولی مادر و برادرش چه؟ آن ها یقیناً از این موضوع به راحتی نمی‌گذاشتند؛ مخصوصا وقتی که این مردم بیکار، بیش از پیش تحریکشان می‌کردند. به یک حالت جنون وار رسیده بود، نمی‌دانست چه چیزی درست است و چه چیزی غلط، فقط از خدا می‌خواست همه چیز را به خیر بگذراند. 
- تیارا! بگو نگه داره، حالم بده. 
راننده با جفت راهنمایی گوشه خیابان ایستاد. جانان خود را از ماشین پرت کرد و کنار درختچه‌ای، هر چه خورده و نخورده بود را بالا آورد
- بمیرم واست خواهری.‌
از ترحم های تیارا متنفر بود، هرچند حال او واقعاً ترحم آمیز هم بود. یک مادر بدبخت که با شناسنامه‌ای سفید، فرزندش را در بطن خود داشت و خانواده‌اش به محض فهمیدن این موضوع، او را به قتل می رساندند. باید دفتر زندگی‌اش را جانان بدبخت نام گذاری می کردند چون کاملا برازنده‌اش بود. 
وقتی حس کرد که دیگر جانی برای بالا آوردن ندارد، از جایش برخواست و گفت:
- بر... یم.
راننده هم نگاهش رنگ ‌ترحم گرفته بود، این نگاه حتی روی صدایش نیز تأثیر گذاشته بود:
- حالتون خوبه خانم؟ بفرمایید این رو بگیرید.
جانان سری تکان داد و بطری آب معدنی کوچکی که راننده به سمتش گرفته بود را برداشت و تشکری کرد. کمی از آن را به صورتش زد و به راننده برگرداند. دیگر تا خانه اتفاقی خاصی نیفتاد. بعد از حساب کردن کرایه‌ راننده، هردو به سمت درب ورودی رفتند و وارد خانه شدند.

  • لایک 5
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت پانزدهم

 

جانان خود را روی تخت پرت کرد و پتو را در آغوش خود گرفت. تیارا با نگرانی گفت:
- بریم دکتر؟
سری به نشانه‌ی نه تکان داد و آرام، سرش را روی بالشت گذاشت. موبایل تیارا زنگ خورد و باعث شد او را در اتاق تنها بگذارد. برقراری ارتباط را لمس کرد و به صدای ماه چهره گوش سپرد:
- سلام عزیزم، خوبی؟ دخترم! جانان مگه قرار نبود بیاد خونه؟ 
خسته شده بود از این دروغ ها که عضو ثابت کلامش شده بودند. با خنده‌ای مسخره گفت:
- خاله جون! قراره با جانان بریم پارک، تا غروب میاد خونه. 
ماه چهره نفس عمیقی گرفت و گفت:
- باشه گلم! فقط زودتر بگو بیاد خونه. ماهان امشب خون به پا می‌کنه. 
- چشم، خدانگهدار.
- خداحافظ دخترم.
تماس را قطع کرد و راهی آشپزخانه شد. فکرش مشغول جانان بود. از مکالمه های کوتاه جانان فهمیده بود که آن آیهان پست، فرزند خود را نپذیرفته و چقدر دلش برای خواهرکش کباب بود. 
سری برای پریدن افکارش تکان داد و مشغول درست کردن غذایی برای ناهارشان شد. 
تنها سرگرمی جانان، صحبت با طفلش شده بود. فقط با او سخن می‌گفت و لبخند غمگین می‌زد. نگاهش دورتادور اتاق تیارا را کاوش کرد. اتاقی خاکستری رنگ که درست مانند زندگی‌اش، غم را به دل هر فردی راه می‌داد. 
کتابخانه‌ی کوچک سپید رنگ و کمد لباس که پایین آن یک چهار کشو وجود داشت تا لباس هایش را در آن بگذارد. 
اتاقی که با پارکت پوشیده شده بود و حال تنها منبع آرامشش شده بود. 
- جانانی! ناهار بیارم بخوری؟ 
صدایش ملایمت خاصی داشت و جانان را وادار می‌کرد تا سردی کلامش را کمی ولرم تر کند:
- نه، گرسنه‌م نیست.

صبر تیارا دیگر تمام شد. از این جمله‌ی تکراری خسته شده بود. این بار نتوانست ولوم صدایش را پایین نگه دارد:
- غلط کردی! هی میگه گشنه ام نیست. چی خوردی مگه که چرت و پرت میگی؟ ناهار رو پونزده دقیقه دیگه می‌کشم، تو هم باید بخوری. به فکر خود احمقت نیستی، یه کم محض رضای خدا، نگران اون طفل معصوم باش. 
تیارا ابروهای هشتی اش را در هم کشید. هنگام عصبانیت، عسلی چشمانش تیره تر می‌شد. آن قدر حرص خورده بود که پوست گندمی اش سرخ شده بود. 
همانطور که موهای مشکی‌اش را دم اسبی می‌بست، غرید:
- حالا جرأت داری بگو باز هم گرسنه ات نیست.
و بعد با عصبانیت، از اتاق خارج شد و در را به هم کوبید. 
ناخواسته، لبخندی روی لب های جانان نقش بست. در تمام کلمات تیارا نگرانی موج می‌زد و چقدر جانان را خوشحال می‌کرد که یک نفر به فکر اوست!
- مامانی! خاله ا‌ت یه کم زود عصبی می‌شه، نترسیدی که عزیزکم؟ 
تازه لرزش دندان هایش متوقف شده بود اما همچنان سردش بود و دلش نمی‌خواست از پتوی گل- گلی خاکستری رنگ، دل بکند. 
دقیقاً نمی‌دانست چقدر گذشت که در اتاق گشوده شد و قامت ریز نقش تیارا نمایان شد. تیارا جلوی تخت زانو زد و همان طور که سینی غذا را روی پایش جا می‌داد، گفت:
- پاشو که وقت غذاست. 
دست خودش نبود؛ اشتهایی برای غذا خوردن نداشت. به اندازه‌ی کافی از اطرافیانش خورده بود که سیر شود‌. اما می‌دانست تیارا به هیچ عنوان عقب نشینی نمی‌کند. آرام در جایش نشست و نالید:
- فقط دو قاشق.
تیارا سری تکان داد و بشقاب لبریز از برنج را به آغوش جانان سپرد و گفت:
- سینی رو اینجا می‌زارم و میرم آشپزخونه. چند دقیقه دیگه برمی‌گردم، وای به حالت اگه بشقابت خالی نباشه‌.
پوزخندی روی لب های جانان نقش بست. اولین قاشق غذایی که به سختی قورت داد، مصادف شد با رفتن تیارا از اتاق! 
می‌ترسید حالش برای هزارمین بار بد شود برای همین به دو قاشق بسنده کرد و خود را عقب کشید. کاش می‌شد به مادرش خبر می‌داد که تا چند ساعت دیگر، پیش تیارا می‌ماند. وقتی به یاد چهره‌ی معصوم مادرش می افتاد، به خودش و بچه بازی‌هایش لعنت می‌فرستاد. قلبش چک سفیدی بود که خود، او را امضا کرد و به دست یک آدم... نه، آدم برایش زیاد است! به دست یک حیوان داد تا هر غلطی می‌خواهد بکند و آخر، چک به نام خودش به اجرا گذاشته شود. 
آرام، از جایش برخاست و دستش را در هم گره زد و به سمت پنجره اتاق رفت و برای بار دیگر به خیابان چشم دوخت. با صدای داد و بیدادی که از بیرون می‌آمد، متعجب روی پنجه پا چرخید و خواست به سمت در اتاق برود که صدای دادی آشنا، قلبش را در سینه منجمد کرد.
- کدوم گوری هستی بی آبرو؟ به مولا می‌کشمت لعنتی! 
جانان برای لحظه‌ای حس کرد حنجره‌ی ماهان به همراه پرده گوشش پاره شده. صدای داد ترسان تیارا هم می آمد که می‌گفت:
- کجا داری میری عوضی؟ خونه رو چرا بهم می‌ریزی حیوون؟ 
با استرس به جان ناخن هایش افتاده بود و هر آن منتظر باز شدن در بود. بالاخره انتظارش به ثمر نشست و درب اتاق به شدت با دیوار برخورد کرد.

  • لایک 5
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت شانزدهم

 

ماهان با دیدن جانان رنگ‌ و رو رفته، به سمتش دوید. موهایش را میان چنگال انگشتانش محاصره کرد و فریاد زد:
- دختره‌ی... امشب نکشمت ماهان نیستم. بی آبرو، اون پسر عوضی چی می‌گفت؟ ها؟ جانان، به علی اگه راست باشه خودت رو کشته بدون.
به همراه تک- تک کلمات، مشتش را بر تن و بدن نحیف جانان می‌کوبید. تیارا به گریه افتاد و خود را بین جانان و برادر وحشی‌اش جا داد و غرید:
- ولش کن، حیوون صفت! دست از سرش بردار، نسناس!
اما جانان یک کلمه هم از دهانش خارج نمی‌شد. فقط دستش را روی شکمش گذاشته بود تا از کودکش مراقبت کند. هر چه بلا سر او می‌آمد حقش بود، اما حق کودکش نبود که بخاطر پدر و مادرش عذاب بکشد.
- چرا لال مونی گرفتی؟ بنال تو حامله‌ای؟ با تو هستم! 
سرش از فریاد های ماهان برای هزارمین مرتبه، تیر کشید که تیارا هم فریاد زد:
- حالش خوب نیست، چرا حالی ات نمیشه؟ 
- پرسیدم حامله‌ای؟ 
جانان دیگر به ستوه آمده بود. حال که دیگر آب از سرش گذشته بود، نمی‌خواست بیش از این به خودش و فرزندش صدمه‌ای وارد شود؛ با همه‌ی قوا فریاد زد:
- آره! حامله ام. حالا برو گورت رو گم ک...
با سیلی ای که بر رخسارش فرود آمد، جمله‌اش نیمه کاره رها ماند. تیارا شگفت زده، به دستان ماهان و صورت جانان نگاهی انداخت. ماهان از همین غفلت تیارا استفاده کرد و جانان را زیر مشت و لگد گرفت.
- تو غلط کردی! می‌کشمت، می‌کشمت نون به حروم!
تیارا به سمت تلفن یورش برد و شماره‌ی مادرش را گرفت. بعد از سه بوق صدای مادرش به گوشش رسید:
- جانم دخترم!
- مامان! بیا خونه. جانان رو داره... می‌کُشه! 
***
- جانان، عزیزم! صدام رو می‌شنوی؟ نخواب فدات شم. الان می‌رسیم بیمارستان. 
صدای پر از بغض تیارا را می‌شنید اما رمقی برای گشودن چشمانش نداشت. ترجیح داد دیگر تقلا نکند و خود را به دست تقدیر بسپارد. 
شیما، تیارا را در آغوش گرفت و نالید:
- دخترم آروم باش، خدا بزرگه. 
ماشین اورژانس از بین ماشین های دیگر سبقت می‌گرفت تا هر چه زودتر جانان را به بیمارستان برسانند؛ دختری باردار که به دلیل ضربه های شدید برادرش، جان به تن نداشت. 
تیارا چشمانش را بست و یاد سی دقیقه قبل افتاد که مادرش به همراه شوهر خاله و خاله‌اش آمدند و به پلیس زنگ زدند تا آن حیوان را از خانه‌شان ببرد. و در آخر جانان مچاله شده را کنج اتاق یافتند که تیارا هم نتوانست برای نجاتش کاری کند.
حق آن پسر بود که بیست سال در زندان بماند تا آدم شود ولی حیف که این اتفاق هیچ وقت نمی‌افتاد!
- خانم دستتون زخمی شده، بزارید پانسمانش کنم! 
این پرستار چه می‌گفت؟ جانان چشم باز نمی‌کرد و او می‌خواست دست تیارا را پانسمان کند؟ سری به نشانه نه، تکان داد و قطره اشک چکیده شده روی گونه‌اش را پاک کرد. 
بالاخره به آن بیمارستان لعنتی رسیدند. یک نفر برای آوردن برانکارد به سمت محوطه داخلی بیمارستان دوید. بعد از دو دقیقه، چند پرستار با برانکاردی که در دست داشتند، به سمتشان آمدند و جانان را به داخل بیمارستان هدایت کردند. 
تیارا و شیما نیز پشتشان دویدند. جانان را درون اتاقی بردند و در اتاق را بستند‌. تیارا نگاهی به سر در اتاق کرد که با علامت ورود ممنوع مواجه شد.
- تیارا جان! به ماه چهره خبر بدم؟ 
تیارا قلبش تیر کشید؛ چطور به آن زن می‌گفتند که پسرت در کنج بازداشتگاه و دختر و نوه‌ات در گوشه‌ی بیمارستان اند؟ 
- فعلاً بزار ببینیم چی میشه، خبرش می‌کنیم.
اخم های شیما در هم رفت؛ ماه چهره باید باخبر می‌شد. مثلاً مادر جانان بود!
با خروج پرستار، تیارا به سمتش دوید و گفت: 
- چی‌ شد خانم پرستار؟ 
پرستار لبخندی روی لبش جا داد و گفت:
- معجزه شده که در اثر اون ضربه ها اتفاقی برای جنین نیفتاده، فقط چند عضو بدنشون شکسته که بعد از گچ گرفتن، منتقل میشن به بخش! من باید برم، با اجازه!
تیارا نفس غم آلودش را از دهان خارج کرد و به مادرش که پشتش، تسبیح به دست ایستاده بود، نگاه کرد و برای بار دیگر، بغضش شکست.
- مامان! چرا؟ چرا خدا اون بچه رو نبرد پیش خودش؟
- هیس! کفر نگو مادر. حتماً یه حکمتی بوده. 
چقدر از این جمله‌ی کلیشه‌ای خسته شده بود! چه حکمتی غیر از بدبختی جانان می‌توانست در زنده ماندن آن کودک باشد؟
قطعاً مادر جانان به محض شنیدن حاملگی او سکته می‌کرد. 
فقط می‌توانست از خدا برای این خانواده، به خصوص جانان، صبر دعا کند.
تا نزدیک دو ساعت، جانان در آن اتاق ماند. به محض خروجش از اتاق، قلب تیارا از جا کنده شد. نسبت خونی نداشتند ولی از اعماق وجود، برای هم مثل دو خواهر بودند. 
صورت سیاه و کبودش به همراه دست و پای گچ گرفته‌اش، بد به تیارا و شیما دهن کجی می‌کرد! چطور آن جنین، زیر آن همه ضربه زنده ماند؟ 
- خانم! الان کجا می‌برینش؟
زنی که لباس سبز رنگ به تن داشت، ته راهرو را که از یک راهرو اِل مانند تشکیل می‌شد، نشان داد و گفت:
- می‌بریمشون بخش، باید تا چند ساعت مراقبشون باشیم، بعد مرخصن. 
دستی بر شکم جانان کشید. تخت، به سمت ته راهرو هُل داده شد. تیارا با بغض نالید:
- مامان! مثل یک مادر واقعی، خودش رو سپر اون بچه کرد، نذاشت به بچه اش آسیبی برسه. 
شیما، گریه کنان، تیارا را تکان داد و گفت:
- بسه دختر! این قدر عذاب نده خودت رو.

تیارا به آرامی، به سمت اتاق ته راهرو رفت. او خواهرش را تنها نمی‌گذاشت. دلش نمی‌خواست به محض بیدار شدن جانان با آن پرستار ها رو به رو شود.

شیما خواست چیزی بگوید که موبایلش در جیب، شروع به لرزیدن کرد. با دیدن نام ماه چهره، نگاهش رنگ غم گرفت.

@زری گل @طهورا @آیلار مومنی

  • لایک 5

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت هفدهم

با گشودن چشم هایش، بوی نامطلوب بیمارستان در بینی‌اش پیچید. احساس تهی بودن داشت. انگار یک تریلی از رویش گذر کرده بود. 
- به‌ هوش اومدی خواهری؟ 
دستی روی شکمش کشید و نالید:
- بچه... ام! 
تیارا که متوجه‌ی حرف جانان نشد، به او نزدیک تر شد و گفت:
- چی؟ 
اشک درون چشم های جانان حلقه زد. جرأت پرسیدن سوال را داشت ولی جرأت شنیدن جواب را در خود پیدا نمی‌کرد. دست راست و پای چپش درون گچ سپید رنگ به او دهان کجی می‌کرد. دست و پای محکمش در برابر آن ضربه ها طاقت نیاوردند و شکستند، جنین تازه‌ متولد شده‌اش چگونه می‌خواست طاقت بیاورد؟ قطره اشکی روی گونه اش چکید. هرچه که ناخواسته باشد فرزندش بود، نبود؟ هرچند از آن آیهان پست باشد ولی تکه‌ای از وجودش بود، نبود؟ 
- چرا‌ گریه می‌کنی جانان؟ درد داری؟ 
آری درد داشت؛ روحش درد می‌کرد. دردش مرهمی داشت؟
- جانان! گریه نکن. بزار پرستار رو صدا کنم. 
خواست از کنار تختش بگذرد که جانان با دست سالمش مانعش شد. نگاه دو زنی که در تخت های مجاور بودند، به سمتشان سوق گرفت و مشاهده‌گر جدال بین تیارا و جانان شدند.
- نر... و! حال... ام خو... به.
کِی می‌خواست برای یک بار هم که شده، همانند بقیه انسان ها سخن بگوید؟ از این لکنت های پی در پی، به ستوه آمده بود.
- پس گریه ات واسه چیه؟ درد داری دیگه.
ناگهان جانان هق زد و نالید:
- وا... سه بچه ام گر.. .یه می‌... کنم.
تیارا متعجب به شکم جانان نگاهی انداخت؛ انگار تازه دوهزاری‌اش کَجش افتاد، تک خنده‌ای سر داد که دور از انتظار جانان بود. 
نگاهی به چهار تخت سمت راست که خالی بود و سه تخت سمت چپ که فقط دونفر روی آن ها دراز‌کِش شده بودند، انداخت و گفت:
- اتفاقی واسه بچه ات نیفتاده، به قول دکتر زنده بودن بچه معجزه بوده.  
این بار نوبت به جانان رسید که از تعجب چشمانش درشت شود. به آرامی گفت:
- بگو... جون... من؟
تیارا غمگین گفت:
- الکی جونت رو قسم نخور، حالش خوبه.
تیارا در دل می‌نالید که چرا جانان از زنده ماندن کودک این‌قدر سرخوش است؟ مگر تا به الان چیزی جز بدبختی به همراه داشته؟ 
- ماها... ن چی‌ شد؟
اخمی که روی صورت تیارا نقش بست، باعث شد نگاه جانان به زخم زیر چشمش بیفتد؛ یقین داشت این زخم از دست حیوانی غیر ماهان بر نمی‌آمد.
- مامان زنگ زد صد و ده، فعلا بردنش بازداشتگاه باید حتما ازش شکایت کنی.
جانان، بی توجه به نق های تیارا، به هزار جان کندن، کمی خود را تکان داد و نالید:
- ما‌‌ما... نم چی؟ می‌... دونه؟
تیارا سری به چپ و راست تکان داد. درب اتاق باز شد و قامت شیما جلوی چشمان دخترها نقش بست.
- خوبی مادر؟ 
جانان به سختی لبخندی روی لب هایش نشاند. حس کرد لبش پاره شده. معلوم نبود ماهان چه بلایی سرِ صورتش آورده بود که این چنین سوز داشت.
تیارا از جو غمگین حاکم شده بر اتاق، به ستوه آمد و سعی کرد لحن بیانش پر انرژی باشد:
- یادم باشه رفتیم خونه، روی این گچ‌ها یادگاری بنویسم. 
جانان خواست چیزی بگوید که شیما مداخله کرد و  با لبخندی مرهمت‌آمیز گفت:

-  امیدوارم زودتر حالت خوب بشه جانان جان! راستیتیارا،  به پرستار گفتی که جانان به هوش اومده؟ 
تشکر جانان در صدای بلند تیارا گم شد و شاید حتی شنیده نشد! تیارا متفکرانه، سر خاراند و گفت:
- باید می‌گفتم؟ 
شیما چشم غره‌ای نثارش کرد و برای صدا زدن پرستار، باز این دو دوست را تنها گذاشت.
پرستار نزدیک ده دقیقه بعد به همراه شیما وارد اتاق شد و پس از معاینه‌ی جانان گفت:
- خب ضعف جسمانی تون هم تقریباً رفع شده، فقط جلسات سونوگرافی‌تون رو به وقتش برید و استراحت مطلق داشته باشید. 
تیارا و شیما تشکری کردند و پرستار را تا جلوی در بدرقه کردند. تیارا گفت:
- یعنی الان ترخیصش می‌کنید؟
پرستار چیزی درون تخته شاسی‌ای که در دستش بود، نوشت و گفت:
- با دکترشون مشورت می‌کنم، بهتون خبر می‌دم. 
تیارا باز هم‌ تشکری کرد و خواست به نزد جانان برود که شیما دستش را کشید و او را از اتاق خارج کرد.
- آی! مامان، دستم! چرا این‌طوری می‌کنی؟
شیما به محض دور شدن از اتاق جانان، با کلافگی گفت:
- ماه چهره زنگ زد.
تیارا خونسرد، گفت:
- خب؟ 
- خب و زهرمار. 
- اِ مامان! 
شیما دستی روی صورت سبزه‌اش کشید و نالید:
- بچه جون! دروغ هم حدی داره. باید به مادرش بگیم. نمیشه که تا آخر پنهونش کنیم. گفتم امشب هم خونه ی ما می‌مونه، می‌خواست باهاش حرف بزنه، گفتم دستشوییه. 
تیارا به چشمان مادرش که درست شبیه عسلی چشمان خودش بود، زل زد و گفت:
- مامان جان! یه کم دندون رو جیگر بزار این دختر سرپا شه. خودش به مادرش میگه. 
و بعد، شیما را در راهروی بیمارستان تنها گذاشت و به صدا زدن های مکررش هم گوش نداد. 
جانان مثل همیشه مشغول سخن گفتن با جنینش بود.
- مامان جون! نمی‌دونی وقتی بیدار شدم و یک لحظه فکر کردم دیگه ندارمت، چه حسی داشتم. هیچ وقت نباید مثل بابای بی معرفتت، مادرت رو تنها بزاری، باشه؟ من هم هیچ وقت تنهات نمی‌ذارم، بهت قول می‌دم. 
لکنت از زبانش رفته بود و گویی جان دوباره به تنش بازگشته بود، اما همچنان قسمت هایی از جسم و روحش تیر می‌کشید.
- اسمت چیه؟
با شنیدن صدای دختری که بغلش نشسته بود، از سخن گفتن با فرزندش دست کشید و با اخم، رویش را از زن کم سن و سال برداشت. به نظر نمی رسید که بیشتر از بیست و شش یا بیست و هفت سال، سن داشته باشد. درست روبه‌روی تختش ساعت دیواری گردِ سفیدی وجود داشت که چهار صبح را نمایان می‌کرد. دختر که دید جانان به او محل نمی‌دهد، از سوال مسخره‌اش که برای باز کردن سرِ صحبت با جانان بود، دست کشید و باز هم در عالم تنهایی‌اش غرق شد‌. در همان زمان تیارا به اتاق بازگشت، دست به جیب گام هایی به سوی جانان برداشت و گفت:
- جانی! چیزی می‌خوری بیارم برات؟ 
تازه حالت تهوع هایش آرام گرفته بود و دلش نمی‌خواست دوباره محتویات معده‌اش را بازگشت دهد؛ سری به نشانه نه، تکان داد. دلش می‌خواست به خانه خودشان می‌رفت. یک بار در همین بیمارستان تصمیم گرفت به نزد آیهان برود و تکلیفش را مشخص کند و بار دیگر از همین جا باید به خانه می‌رفت تا تکلیفش این بار با خانواده‌اش روشن شود. هنوز گویی فکر می‌کرد، آمدن ماهان به خانه‌ی تیارا یک کابوس بوده. از کجا باخبر شده بود؟ یادش می‌آمد در دیالوگ هایش از یک پسر عوضی نام برده بود، منظورش که بود؟
- من برم ببینم مرخصت می‌کنن یا نه! 
جانان خود نیز می‌دانست هم نشینی با او که همانند افسرده ها به یک نقطه زل می‌زند، زیاد دلنشین نیست؛ برای همین فقط سری برای تیارا تکان داد و به دنیای افکارش بازگشت.

  • لایک 5

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت هجدهم

 

***
از شیشه‌ی عقب ماشین، به خیابان پر رهگذر چشم دوخت؛ تعدادی برای ورزش صبحگاهی گام بر می‌داشتند و برخی برای کار هایشان خیابان را متر می‌کردند. همه چیز زیبا بود، مثل همه‌ی روز های قبل. پس ناگوار چه شد؟ او که شب هایش را صبح می‌کرد و صبح هایش را شب. چه شد که به مرض عشق و عاشقی دچار شد؟ آیهان رذل، خوب توانست خود را دل جا دهد و دل بکند.‌ هنوز حرف های دیروزش در گوش جانان اکو می‌شد. او حتی پدر خوبی هم نبود. چطور توانست این‌گونه فرزندش را به نام فردی مجهول ثبت کند؟
- جانان جان! چیزی می‌خوری بگیرم برات؟ 
نگاهش، شیما را که درست در صندلی شاگرد ماشین جا خوش کرده بود، شکار کرد و با صدای گرفته‌اش گفت:
- ممنونم، من رو برسونید خونه مون بی زحمت.
تیارا خواست گارد بگیرد که جانان مانعش شد.
- باید تکلیفم رو با مامان و ماهان روشن‌ کنم.‌‌
شیما به راننده گفت که مقصد، خانه‌ی جانان است. 
جانان، بد دلش هوای موزیک کرده بود. از کودکی موزیک های دپ کننده بیشتر مورد پسندش بود. گوش دادن به موزیک، درست به اندازه‌ی یک قرص آرامبخش، به او آرامش عطا می‌کرد.
به محض رسیدن به خانه از شیما و تیارا تشکر کرد. عصای فلزی‌اش را در دست سالمش گرفت و به سختی از جا برخاست. 
تیارا، فِرز، به همراه جانان از ماشین پیاده شد و او را همراهی کرد، زنگ را فشرد که بعد از دو ثانیه صدای ماه چهره در کوچه پیچید:
- کیه؟

با نگاه کردن به‌چهره‌ی رنگ پریده‌ی جانان، دَمی گرفت و از لای دندان هایش غرید:
- ماییم خاله.‌
ماه چهره بعد از نگرانی هشت ساعته، با خرسندی، لبخند عمیقی زد و در را باز کرد و جلوی درب واحد، منتظر دیدن دخترش شد. 
وقتی به پله ها رسیدند، آه از نهاد جانان بلند شد. به کمک تیارا و دیوار، به سختی از پله ها بالا رفتند. نگاه ماه چهره و جانان برای لحظه‌ای درهم گره خورد؛ لبخند روی لب های ماه چهره ماسید و چشمانش در حدقه گرد شد. شوک زده به دیوار تکیه داد و نالید:
- جا... نا... ن!
جانان که حال خراب مادرش را دید، به سختی، به قدم هایش سرعت بخشید. مادر با حلقه‌ی اشک جمع شده در چشمانش، گفت:
- چی شده مادر؟ دست و پاهات چرا شکسته؟ 
تیارا برای آرام کردن این مادر و دختر، مداخله کرد و گفت:
- جلوی در، وقت این حرف ها نیست، بهتر نیست بریم تو؟
جانان سری تکان داد و ماه چهره با پاهایی سست راهی خانه شد. تیارا خواست به همراه جانان وارد شود که جانان غرید:
- برو تیارا، مرسی بابت این چند وقت، بعدا حرف می‌زنیم باهم! 
تیارا می‌دانست جانان حال خوشی ندارد. دوست نداشت در این شرایط تنهایش بگذارد اما چشم ها و لحن دستوری جانان، وادارش کرد که با خداحافظی ساده‌ای، راه برگشتن را طی کند. 
به سمت ماشین آژانس، قدم تند کرد و خود را در صندلی عقب جا داد. گوشی اش را برداشت؛ پنج تماس بی پاسخ از عرشیا، جلوی چشمانش جولان داد. لعنتی فرستاد. به کُل، عرشیا را فراموش کرده بود، جلوی مادرش نمی‌توانست به راحتی با او صحبت کند. به امید اینکه ممکن بود، شش صبح بیدار باشد، صفحه تلگرام را باز کرد و پیام داد:
- سلام کاری داشتی؟
بعد از چند ثانیه پیام سین خورد و عرشیا روی تایپینگ رفت.
- کجا بودی؟ می‌دونی چقدر نگرانت شدم؟ چرا جواب گوشیت رو نمیدی؟ 
لبخندی از نگرانی‌اش زد؛ مرد دوست داشتنی‌اش که درست یک ماه پیش از او خواستگاری کرده بود و حال منتظر اشاره‌ی تیارا بود تا با مادرش برای امر خیر تماس بگیرد حال نگرانش بود، چه از این زیبا تر؟! با همان لبخند عمیق، نوشت:
- حال دوستم بد شده بود! حالا کاری داشتی؟
برای چند ثانیه، پیامی از جانب عرشیا دریافت نکرد اما بالاخره صدای اعلان تلگرامش بلند شد.
- با مامان صحبت کردم، دیگه بسه، قراره زنگ بزنه به مامانت، برای امر خیر خدمت برسیم.
جانان آب پرتقالی را که مادرش برایش آورده بود، در دست گرفت و به صدای گریه آلودش گوش سپرد.
- دستش بشکنه. واسه چی این غلط رو کرده؟ توی همون بازداشتگاه بپوسه الهی. مگه مرض داره الکی بچه ام رو می‌زنه؟ 
کاش جرأت گفتن مابقی داستان را داشت. چطور به مادرش درباره عفتش می‌گفت؟ مادرش تاب یکهویی نوه دار شدن را داشت؟ 
نداشت! جانان او را از هرکس بهتر می‌شناخت؛ در این موارد خیلی متعصب بود‌. مادرش همچنان آه و نفرین می‌کرد. چشمانش را بست و نفس عمیقی گرفت. مرگ یک‌بار شیون هم یک بار! در آن اوضاع نابسمان خنده‌اش گرفت؛ مرگ یک بار؟ او هزار بار مرده بود. به نظرش این ضرب المثل از ریشه مشکل داشت، او هزاران بار روحش مرده بود و اعضای سالم بدنش برایش شیون کشیدند.
- جانان! مادر، آب پرتقالت رو بخور، ببین با صورت قشنگت چی‌کار کرده؟ پسره ی حیف نون!
بادمجان زیر چشم هایش را ندیده، حس می‌کرد. آب دهانش را قورت داد و کمی از آب پرتقال را به سختی مزه کرد. بدنش از استرس نبض می‌زد؛ مرگ هزار بار، شیون مادرش یک بار.

  • لایک 5

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت نوزدهم

 

- مامان! باید راجع به یه قضیه‌ای باهات صحبت کنم. 
ماه چهره، اخم آلود، گفت:
- الان وقت صحبت کردن نیست. باید بریم بازداشتگاه، ببینیم چه بلایی سرِ ماهان اومده. خودم می‌کشمش! 
تلخ خندی زد و به مادرش که نیم‌خیز شده بود، گفت:
- مامان! بشین، بزار حرفم رو بزنم. ببینم باز هم می‌خوای ماهان رو بُکشی؟ 
ماه چهره به قیافه‌ی جانان نگاه کرد و کمی مضطرب شد و‌ گفت:
- اتفاقی افتاده؟
کمی دست- دست کرد‌‌ و گفت:
- ماهان... بی دلیل کتکم نزده.
از مقدمه چینی نفرت داشت و حال، مجبور بود.
- خب چرا زده؟ باز هم کل- کل کردی باهاش؟ گوشی اش رو گرفتی؟ 
نیشخندی زد؛ چقدر فکر مادرش مثبت بود! کاش واقعاً همین کارها را می‌کرد و با آبروی خود و خانواده‌اش بازی نمی‌کرد. 
- من... حامله ام! 
چشمان ماه چهره گرد شد و چنان زد زیر خنده که ستون های خانه به لرزه در آمد
- وای... دختر... شوخی... مسخره‌ای بود.
کاش شوخی بود! اشک درون چشمانش جوشید و در میان قهقهه مادرش، فریاد زد:
- شوخی نیست مامان! بی عقلی کردم، عفتم رو باختم. 
با هر کلمه‌‌ی جمله‌اش، ولوم صدایش پایین تر می‌آمد. خنده بر لبان ماه چهره ماسید و با تردید پرسید:
- جانان! بسه دیگه، اِه! هی میگم از این شوخی های مسخره نکن. باز چالش دیدی، جوگیر شدی؟
مادرش چرا باور نمی‌کرد؟ به گریه افتاد و نالید:
- مامان به خدا نه چالشه، نه شوخیه. مامان...
- مرگ! زهرمار و مامان. دختره‌ی بی آبرو! راست- راست جلوی من نشستی میگی حامله‌ای؟ تو خجالت نمی‌کشی؟ خدایا! من رو بکش راحتم کن. 
اشک روی گونه‌های ماه چهره نقش بست. دلش می‌خواست بلند شود و تا جان دارد و هرچه از دهانش خارج می‌شود، بارِ جانان کند، ولی هر ثانیه، نیرویش تحلیل می‌رفت. 
- ما... مان؟ 
صدای هراسان جانان در خانه پیچید. ماه چهره نفهمید کِی چشم‌هایش گرم شد و از حال رفت.
***
لیوان آب قند را جلوی مادرش گرفت. ماه چهره سرش را کج کرد و به دیوار جلویش زل زد.
- مامان جان! لج نکن، بیا این رو بخور. 
- به من ‌نگو مامان. من دختری به اسم جانان ندارم. 
بغض بر گلویش چیره شد و با درد نالید:
- گور بابای من! تو این رو بخور، رنگ به صورت نداری. 
- نمی‌خوام. باید برم کلانتری، ببینم چه بلایی سرِ بچه ام اومده. 
و بعد، جانان را کنار زد که نتوانست با یک پا تعادلش را حفظ کند و روی مبل افتاد. 
- آخ! 
صدای جانان، در خانه‌ی غرق در سکوت اکو می‌شد. ماه چهره از او رو برگرداند و اشک چکیده روی گونه‌ی سمت راستش را پاک کرد. قلبش تیر می‌کشید. مردم چه می‌گفتند؟ دختری با شناسنامه‌ای سفید که از قضا دخترش بود، خدا تاوان چه را از او می‌گرفت؟
کیف و مدارکش را برداشت و چادر مشکی رنگش را سَر کرد. بدون توجه به جانان از خانه خارج شد که صدای هق- هق جانان را از درون خانه شنید‌. همان‌طور که سوار تاکسی می‌شد، شماره‌ی شیما را گرفت تا از آدرس کلانتری مطلع شود.
سرگیجه، امان جانان را بریده بود. انتظار عکس العمل بدتری از مادرش داشت ولی همین هم، قلبش را پژمرده کرده بود. پشیمان بود ولی خیلی وقت بود که پشیمانی سودی نداشت. 
جرقه‌ای در ذهنش زده شد و ناخواسته، قهقهه تلخی زد و زیرلب گفت:
- فقط مایه ننگی جانان! همه اش آزارشون میدی. دیگه بسه! 
هیستریک می‌خندید و 《دیگه بسه》را تکرار می‌کرد. به سختی، از جایش برخاست و راهی اتاقش شد؛ باید تمام می‌کرد بدبختی برادر و مادرش را‌.
با یک دست، کمد را زیر و رو کرد و غرید:
- پس کجاست این لعنتی؟ 
به برقی که به چشمانش خورد، لبخندی زد و تیغ را برداشت و با خنده گفت:
- خیلی کوچیکی، ولی بزرگ داغ دار می‌کنی. 
به سمت حمام قدم برداشت و خود را در آینه پشت در نگریست؛ زخم چانه‌اش و زیرِ چشم کبودش، بد دهان کجی می‌کرد. دوش آب سرد را باز کرد و زیر آن پناه گرفت. آب برای گچ دست و پا ایرادی نداشت؟ 

***

به سربازی ‌که جلوی درب کلانتری ایستاده بود نگاهی انداخت و گفت:
- پسرم! بچه ی من رو آوردن این‌جا. کجا می‌تونم پیداش کنم؟
- کِی آوردنش، خانم؟
نگاهی به ماشین های درون حیاط کلانتری انداخت و همان طور که چادرش را درست می‌کرد، گفت:
- فکر کنم دیشب، مادر. 
سرباز، اشاره‌ای به داخل کلانتری کرد و گفت:
- برید داخل، اگه دیشب آورده باشن یقیناً باید بازداشتگاه باشه که آخر راهروی داخلی کلانتریه. 
سری تکان داد و بعد از تشکر، وارد کلانتری شد.

  • لایک 4
  • غمگین 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت بیستم

به سمت آدرسی که سرباز به او گفته بود، قدم برداشت و خواست به سمت بازداشتگاه رود که سربازی جلویش را گرفت.
- خانم کجا؟ 
- می‌خوام پسرم رو آزاد کنم، برو کنار. 
سربازی اخمی کرد و گفت:
- شهر هِرت که نیست خانم! بفرمایید اتاق بغلی، مرجع انتظامی راهنمایی تون می‌کنن. 
سری تکان داد و به سمت اتاقی با در سبز رنگ قدم برداشت و با تقه‌ای وارد اتاق شد. 
تن و بدن خیسش را روی تخت انداخت. جرأت نداشت؛ نتوانست رگش را بزند و همه را از وجود نحسش خلاص کند، نشد فرزندش را فدا کند. 
گوشی‌اش پشت هم، زنگ می‌خورد ولی حوصله‌ی جواب دادن به آن را نداشت. 
فضای دپ مانند اتاق، حالش را هر لحظه، دگرگون تر می‌کرد. ماهان اگر آزاد می‌شد، او را می‌کُشت. از مرگ خودش دیگر ابایی نداشت؛ تنها دلش برای این طفل می‌سوخت که سرنوشتش مانند مادرش سیاه بود و بس! 
مرد، کلافه، نگاهی به زن سریش مقابلش انداخت و غرید:
- خواهر من! باید شاکی بیاد رضایت بده تا متهم آزاد شه، الکی که نیست. ایشون شاکی خصوصی دارن.
- حاج آقا! شاکی دختر منه که من می دونم راضیه، مشکل چیه آخه؟
مرد که دیگر به ستوه آمده بود، عینک مستطیل شکلش را از صورتش در آورد و نالید:
- خانم! لطفا یا شاکی رو بیارین رضایت بده، یا بفرمایید بیرون بزارید ما به کارمون برسیم. 
صورت ماه چهره، در هم جمع گشت و کلافه، پوفی سر داد و از جایش برخاست. 
موبایلش را برداشت و پشت هم، شماره‌ی جانان را گرفت ولی هربار با بوق آزاد مواجه می‌شد. به سمت سرِ خیابان رفت و دستی برای تاکسی بلند کرد.
دیگر از تماس های پی در پی به ستوه آمده بود، موبایلش را برداشت که دید نام تیارا روی صفحه گوشی، خاموش و روشن می‌شود. 
- ها!
- جانان، خوبی؟ چرا جواب گوشی ات رو نمیدی؟

تره‌ای موهایش را به پشت گوشش هدایت کرد و به آرامی روی تخت دراز کشید.
- خوبم، چیکار داری؟ 
تیارا از صدای سرد و بی حوصله‌ی جانان، تا ته قصه را خواند.
- به مادرت گفتی، نه؟ 

درنگ کوتاهی کرد و با تُن صدای ملایمی گفت:
- آره.
سکوت بین دو نفر حاکم شد. تیارا آب دهانش را قورت داد و ازبین لب‌های برهم فشرده‌اش نالید:
- چی شد؟ 

دستانِ جانان رو موهایش فشرده و مشت شد.
- چی باید می‌شد؟ گفت دختری به اسم جانان نداره، رفت ماهان رو از بازداشتگاه دربیاره. 
بغض صدای جانان، به گلوی تیارا نیز انتقال یافته بود.
- خب... چیکار کنیم؟ می‌خوای من با مادرت صحبت ک...
در میان جمله‌اش پرید و گفت:
- نه! خودم درستش می‌کنم. 

قاطیت جمله‌ی جانان، کمی تیارا را به تته-پته انداخت:
- مطمئنی؟ بیام...اونجا؟ 

جانان که به قصد عوض کرد بحث دهن باز کرده بود، غرید:
- نه! خاله شیما کجاست؟ نشد تشکر کنم‌ ازش. 

تیارا خود را روی مبلِ تک نفره‌ی سرخابی رنگ پرت کرد و لب باز کرد:
- مامان داره خونه رو گردگیری می‌کنه، آخه... قراره...
سکوت کرد؛ نتوانست به جانان بگوید که عرشیا قرار است به خواستگاری‌اش بیاید. 
- قراره؟ 
دروغی به ذهنش نمی‌رسید. کلافه پوفی سر داد و گفت:
- قراره عرشیا آخر هفته بیاد خواستگاری ام. 
لبخندی تلخ، روی لب های جانان نقش بست. اگر نمی‌گفت حسودی‌اش نشده، دروغ محض بود! چه می‌شد آیهان هم به خواستگاری‌اش می‌آمد تا آن قدر بدبختی نکشد؟
- هستی جانان؟
- آره! مبارکت باشه، خوشبخت بشید. 
- ببخشید توروخدا، نمی‌خواستم...
جانان مابین کلامش پرید و با لحنی که سعی در نرم تر کردنَش داشت، گفت:
- نیازی به معذرت خواهی نیست، من باید برم. خدانگهدار. 
و بعد گوشی را قطع کرد که مصادف شد با اولین قطره‌ی اشکی که روی رخسارش، جولان داد. 
به گالری‌ گوشی‌اش پناه برد و عکس های آیهان را که در آلبوم مخفی گوشی‌اش بود، زیر و رو کرد. 
نگاهش روی عکس دونفره‌شان متوقف شد؛ عکسی که در آن موهایش را باز گذاشته بود و به چایی در دستش زل زده بود و آیهان او را از پشت،در آغوشش گرفته و به لنز دوربین لبخند می‌زد. تلخندی زد و دست روی عکس کشید و نالید:
- نامرد دوست داشتنی! دلم برای دلبری‌هات تنگ شد. چقدر دیر فهمیدم که هر آدمی، انسان نیست.

عکس بعدی از آیهان بود که دست در جیب، به افق خیره شده بود. 
دیگر نتوانست عکس بعدی را نگاه کند. بوسه‌ای روی عکس زد که یاد تکستی افتاد که دو سال پیش به آن می‌خندید.
《تا به حال کسی را از روی صفحه‌ی گوشی نبوسیدید تا بدانید فاصله چقدر درد دارد!》 
کاش حداقل قبل حامله‌شدنش، او را می‌شناخت و این گونه به باد فنا نمی‌رفت.
زنگ خانه به صدا در آمد. تازه به خود آمد و فهمید دقایقی است که به دیوار زل زده و به پهنای صورتش، اشک می‌ریزد. 
صدای چرخش کلید، در گوشش پیچید و بعد صدای مادرش بود که در خانه طنین انداخت:
- پاشو بیا رضایت بده. 
سرش را به دیوار سرد چسباند و به مادرش که طلبکارانه، به او می‌نگریست، نگاه کرد.
- نمی‌شنوی؟ پاشو رضایت بده پسرم از اون بازداشتگاه کوفتی بیاد بیرون.

  • لایک 5

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت بیست و یکم

 

دستی روی شقیقه‌هایش کشید و غرید:
- با امضای اون رضایت، سند مرگ خودم رو امضا می‌کنم. چرا باید این‌کار و بکنم؟
ماه چهره حیران نالید:
- یعنی چی؟ پاشو ببینم باید رضایت بدی. حتی می‌کشتَتِت هم حقت بود فقط مایع ننگی! 
بغض به گلویش فشار آورد، مایع ننگ بود؟ تا به حال انقدر رُک از زبان مادرش ننگ بودن را نشنیده بود. 
- هوی باتوئم! 
دیگر حمایت مادرش راهم نداشت به چی دلخوش بود؟ آه طفل‌اش! دل‌خوشی‌اش تنها همین‌کودک متولد نشده بود. حس عمیقی که به فرزندش داشت را فقط یک مادر درک می‌کرد. پس چرا مادرش این‌گونه نبود؟ قطره اشکی از چشمانش چکید و گفت:
- رضایت میدم فقط تنهام بزار. 
ماه چهره اخم‌آلود طغیان کرد: 
- همین الان پاشو! 
دیگر طاقتش تمام شد، با صدای خسته‌ای جیغ کشید: 
- گفتم رضایت میدم یعنی میام فقط الان تنهام بزار خبرم سرم داره می‌ترکه! 
ماه چهره که گویی کیش و مات شده بود باز هم اخمی نثار رخ تک دخترش کرد و از اتاق خارج شد که بغض جانان برای هزارمین بار سر باز کرد و اشک روی سیمایش چکید. در دل ناله کرد:
- خدایا دیگه چیکار باید بکنم؟ خسته شدم‌‌. آزمونت یکم واسه من سخت بود فکر می‌کردم مرگ پدرم آخرین آزمون باشه ولی نبود‌. 
هق زد و سرش را به دیوار کوبید. با کمک دیوار از جایش برخاست و عصایش را در دست گرفت‌، به سختی لباس هایی که در بیمارستان برای راحت پوشیدنش یک پا و یک دستش را بریده بودن تن کرد، از اتاق خارج شد که دید مادرش روی مبل نشسته و با چشمانی بسته، دستی به پیشانی‌اش می‌کشد.
- بریم.
با صدای جانان چشمانش را گشود و به چهره‌ی رنگ و رو رفته‌اش چشم دوخت، از جایش برخاست و همان طور که برای گرفتن چادرش راهی اتاق می‌شد گفت:
- برو پایین تا بیام. 

***
سرباز ماهان دست بند زده را از اتاقی بیرون آورد و همان‌طور که دست‌بند را باز می‌کرد چیزی را زیرلب تکرار می‌کرد. ماه چهره با دیدن پسرش لایه‌ای اشک روی چشمانش نشست و نالید:
- بمیرم برات! چقدر این دو روزی لاغر شدی مادر. 
ماهان مادرش را به آرامی درآغوش گرفت و نالید:
- دلم براتون تنگ شده بود مامان، اون حیف نون کجاست؟ 
بغض به گلوی ماه چهره چنگ زد، ظاهرا با اون سنگ رفتار می‌کرد اما باطنش برای دخترکش پر می‌کشید ولی نمی‌توانست او را ببخشد، آبرو چیزی نبود که به راحتی بدست بیاید!
- بیرون محوطه‌ست، اومده رضایت بده. 
ماهان دستی لای موهایش کشید و گفت:
-  گردنش رو می‌شکنم، خجالت نمی‌کشه. 
اشکی روی گونه ماه‌چهره نشست و گفت:
- خودم از وقتی فهمیدم داغونم، تو نمک نپاش رو زخمم! 
- نمک؟ نمی‌دونی  اون جوجه‌تازه به دوران رسیدوقتی بهم گفت خواهرت حاملس به چه روزی افتادم. خداروشکر می‌کنم اون روز تعقیبش کردم و حقایق دخترت رو معلوم‌کردم. تا تو باشی سنگ اون و به سینه نزنی! 
ماه چهره با صدای آرامی نالید: 
- الان بیا بریم خونه، صدات رو بالا نبر. جانان‌حالش خوب نیست باید استراحت کنه
ماهان متعجب به مادرش نگاه کرد و گفت:
- واقعا هنوزم به فکرِ اونی؟ باید دست و پاش رو بشکنم بعد مادر من به فکر حالشه! 
ماه چهره همان طور که دست ماهان را می‌کشید تا بیخیال شود غرید:
-دست و پاش رو شکستی! نگران نباش. 
ماهان که مفهوم حرف مادرش نفهمید بیخیال دستش را از مادرش جا کرد و جلوی آن پیش‌رو شد. 
با دیدن دختری که رو صندلی نشسته بود چشمانش گرد شد، جانان نبود؟ نه! صورت جانان... دست و پایش این‌گونه نبود.
اما گویی خواهرش بود. پوزخندی رو لب ماهان نشست‌و با بی رحمی گفت: 
- زن فرهاد نشدی حالا بخوای هم‌اون تورو نمی‌خواد. تو حسرت یه زندگی خوب بسوز خواهرِ عزیزم. 
و بعد بی توجه به او، دست مادرش را کشید و به سمت سرِ کوچه کلانتری کشاند که صدای بغض‌آلود مادرش بلند شد:
- نمی‌تونه تنها برگ...
با دادی که ماهان زد ماه چهره به معنای کامل کلمه لال شد:
- بسه مامان، جانان مُرد! وقتی اون گندکاری و کرد برای هردوی ما مُرد. دیگه تمومش کن این مادرانه‌های مسخرت رو.
اشک مانند جوی روی صورت ماه چهره می‌نشست. مادر نبود! پسرش مادر نبود تا درکش کند. 
تا زمانی که سوار تاکسی شوند دلش پیش جانان بود ولی ماهان بی انصاف حتی اجازه‌ی چرخش افکار ماه چهره را حول محور جانان نمی‌داد. 
- آخ مامان انقدر گرسنمه! 
طوری رفتار می‌کرد که انگار اتفاقی نیوفتاده، انقدر ریلکس که انگار خواهرِ پسر همسایه باردار است.
- جانان... چی... میشه؟ 
ماهان‌نیم‌نگاهی به مادرش انداختی و به آرامی گفت:
-چی میشه؟ بچش رو سقط می‌کنه زن یه مرد شصت ساله میشه، رخت و لباس های اون پیرمرد رو می‌شوره و می‌سابه.
شدت اشک های ماه چهره بیشتر شد که ماهان خندید
- مامان جونم نگران نباش خَلایق هر چه لایق! 

دیگر به ستوه رسیده بود، با هق-هق نالید:
- ببند دهنت رو، خواهرته بی غیرت. 
بازم تک خنده‌ای زد که حرص مادرش را تشدید کرد، این پسر مشکل روحی روانی داشت که در این شرایط می‌خندید یا شاید هم واقعا زندگی جانان برایش پَچیزی ارزش نداشت.

  • لایک 5

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت بیست و دوم 

به خیابان نگاه گذرایی انداخت، تابستان بود و آفتاب سوزناکش جسم و چشم هر بیننده‌ای را عذاب میداد، در افکارش فرو رفت یعنی الان می‌تواند با فریال ازدواج کند؟ دختری که دیوانه‌وار دوستش داشت و بردارش شرط مزدوج شدن خودش با جانان را گذاشته بود، خداکند فرهاد باشنیدن موضوع یا بیخیال جانان شود یا اجازه‌ی عقد او را بدهد تا این لکه از زندگی‌شان پاک شود. 
- اینجا‌ست؟
با صدای مرد راننده که خانه‌شان را نشان می‌داد سر تکان داد و بایادآوری وسایل‌اش که در کلانتری مانده بود کلافه رو به مادرش گفت:
- مامان وسایلم و کلانتری جا گذاشتم پولم هم اون‌جا بود...
ماه چهره که تا آخر حرف های ماهان را گرفت، آب بینی‌اش را بالا کشید و پول تاکسی را حساب کرد. هردو از ماشین پیدا شدند و به سمت ساختمان‌شان رفتند. 
نمی‌دانست چقدر رو صندلیِ جلوی کلانتری نشسته بود اما زمانی به خود آمد که سربازی او را مخاطب قرار داد:
- خانم اینجا جای نشستن نیست، لطفا اگه اینجا کار دارید بفرمایید داخل. 
جانان سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و عصایش را که به درخت تنومند کنارش تکیه زده بود، برداشت. 
- کمک می‌خواید؟
خواست قاطع《نه》ای بگوید که برای لحظه‌ای یادش آمد نیاز به زنگ زدن دارد برای همین غرید:
- این‌جا تلفن داره بتونم تماس بگیرم؟
به ورودی کلانتری اشاره زد و گفت:
- همین که وارد شدید، سربازی پشت میز نشسته،اون‌جا تلفن هست فقط نمی‌دونم بتونید زنگ بزنید یا نه! 
سری تکان داد و لنگ_لنگان به سمت کلانتری رفت، کی را جزء تیارا داشت؟
خجالت می‌کشید حتی به تیارا زنگ بزند و مزاحمشان شود، ولی چاره‌ای دیگری هم مگر داشت؟ پولی نداشت که به خانه بازگردد. برای لحظه‌ای جرقه‌ای در ذهنش زده شد، باید چیزی که در ذهنش رژه می‌رفت را عملی می‌کرد از این تیکه و کنایه‌ها به ستون آمده  بود. آه! راستی تیارا گفتی بود کی خواستگاری‌اش است؟ آخر هفته، امروز چند شنبه بود؟ نمی‌دانست و این کلافه‌اش می‌کرد، بالاخره به میز ورودی کلانتری رسید و با لحن زاری رو به سرباز پشت میز گفت:
- آقا می‌تونم با تلفن تماسی بگیرم؟
سربازی اخم‌آلود نگاهی به جانان انداخت وبا لحن تندی گفت:
- نه خانم، سرِ کوچه تلفن عمومی هست. 
موهایش باز روی صورتش ریخته بود به سختی پشت گوشش انداخت و نالید:
- اقا لطفا! کارِ واجبی دارم به خدا. 
سرباز نگاهی به سر و وضع گچ گرفته‌ی جانان انداخت و تلفن رو جلویش قرار داد، لبخندی روی لب های جانان شکل گرفت و پس از تشکری شماره‌ی تیارا را گرفت:
-بفرمایید؟
- تیارا؟ 
عرشیا با شنیدن صدای دختری که تیارا را خطاب قرار داده بود جلوی صدای گوشی را گرفت و فریاد زد:
- تیارا پاشو بیا یکی کارت داره‌.
تیارا با شنیدن صدای عرشیا از اتاق پرو دل کند و به  سمت انتهای بوتیک، درست مکانی که عرشیا وایستاده بود رفت و گفت:
- کیه؟
- نپرسیدم. 
جانان که با شنیدن صدای مردانه‌ای که شنید فکر کرد اشتباه گرفته خواست گوشی را سرِجایش بگذارد که پایش تیر کشید و لب گزید. 
نمی‌توانست زیاد روی پاهایش بایستد و این آزارش می‌داد
- بله؟ 
با بخش شنیدن صدای تیارا در بلندگوی، باصدای تحلیل رفته‌ای گفت:
- تیارا؟ 
سکوت در این طرف خط حاکم شد و پس از چند ثانیه صدای تیارا بلند شد:
-جانان؟ اتفاقی افتاده؟ 
بغضش گرفت آنقدر برای تیارا بدبختی داشت که به محض تماس با اون جمله‌ی 《اتفاقی افتاده》 را می‌شنید، حال چطوری به اون می‌گفت که برادر و مادرش او را به امان خدا گذاشتند و رفتند؟ شرمش می‌شد به یک غریبه این حرف‌ها را بزند. شاید تیارا خواهر گمشده‌اش بود که آن‌قدر مهربان بود،مگر نه؟ در این زمانه چگونه افرادی مثل تیارا پیدا می‌شوند؟ 
- نگرانم کردی دختر، کجایی تو؟ چقدر سر و صداس اون‌جا.
سروصدا بود؟ پس چرا اون چیزی نمی‌شنید؟ خیلی وقت بود گوش هایش نمی‌شنیدند و لب هایش دَم نمی‌زدند،کجاست آن دختری که کسی جرئت نداشت به او بگوید بالای چشمت ابرو‌ست؟
- کلانتریم؛ با مامان اومدیم ماهان رو آزاد کنیم. 
- خانم بسه دیگه ما خودمون با تلفن کار داریم.
جانان سری تکان داد و زیر لب 《فقط چند لحظه‌ای》گفت که صدای پر حرص تیارا بلند شد:
- رفتی رضایت بدی اون جانی آزاد بشه؟ می‌خوام صدسال سیاه آزاد نشه، پسره‌ی بیشعور.
- تیارا من نمی‌تونم زیاد حرف بزنم، می‌تونی بیای دنبالم ببریم خونه؟ به‌خدا شرمندتم ولی کسی رو ندارم که بهش رو بندازم...
تیارا مابین حرف‌های جانان پرید، یقینا عرشیا غر میزد که چرا برای دوستش بیشتر از اون وقت می‌گذارد اما خب دلش برای جانان می‌سوخت و از صمیم قلب دوستش داشت، برای همین گفت:
- تا سی مین دیگه میام، همون کلانتری‌ای که اون چلغوز رو بردن هستین دیگه؟
- آره؛ بازم ببخشید مزاحمت می...
- باشه بس کن این چرندیات رو، فعلا. 
با پیچیده شدن بوق اشغال در گوشش، تشکری پیش‌کِش سربازِ بی اعصاب مقابلش کرد و به محوطه‌ی بیرون کلانتری بازگشت. 
عرشیا نگاهی شاکی به تیارا انداخت و غرید:
- چند روز دیگه خواستگاریه؛ اومدیم خرید می‌فهمی؟ باشیم بریم مسافرکشی؟
- بسه عرشیا سرم رفت، اگه خیلی سختته من با آژانس میرم دنبال جانان، هوم؟ 
دلش نمی‌خواست تیارا به تنهایی به کلانتری برود به همین خاطر به یک پوف کلافه بسند کرد و دستی لای موهای فِر قهوه‌ایش کشید. 
- کدوم کلانتریه؟
تیارا که متوجه شد عرشیا بالاخره کوتاه آمده کج خندی زد و گفت:
- توراه می‌گم، روشن کن بریم.

  • لایک 5

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

#پارت بیست و سوم

عرشیا استارتی زد و همان طور که دنده‌ی پرشیا سفیدش را تنظیم می‌کرد زیر لب غر زد:
- رفیق ندیدم انقدر دوستش رو بخواد.
تیارا اخمی رو ابروهای هشتی‌اش نشاند و گفت:
- خیلی حرف میزنی! 
عرشیا نیز اخمی کرد و سکوت را ترجیح داد، تیارا آدرس کلانتری را برای عرشیابازگو کرد و چشمانش را روی هم فشرد، گرمای سرسام آور هوا مغزش را داغ کرده بود، دلش یک لیوان شربت خنک مادرش را می‌خواست. 
برای لحظه‌ای فکرش درگیر جانان شد، مگر نگفت با مادرش است؟ پس چگونه بود که از او خواست تا به نزدش برود؟ دستی روی شقیقه‌هایش کشید و پوفی سرداد که زیپ دهان عرشیا از هم گسسته شد و گفت:
- کی بریم برای خرید؟ هنوز هیچ چی نخریدیم.
لای یک چشمش را باز کرد و نگاهی به نیم رخ گندمی‌اش انداخت و چند ثانیه سکوت کرد، عرشیا  دستی لای موهایش کشید و گفت:
- چرا اون طوری نگام می‌کنی؟
نگاه خیره‌اش را دزدید و گفت:
- مهمه الان؟
دیگر عرشیا به جنون رسیده بود، لایه‌ای حسادت روی چشمان قهوه‌ای نشست و طغیان کرد:
- اره هیچی مهم نیست فقط دوست جنابعالی مهمه! عرشیا خرِ کیه؟ اصلا مهمه مگه؟ جانان خانم حالش خوب باشه عرشیا از حرص مُرد هم مهم نیست. 
صورت سرخ شده‌ی عرشیا، تیارا را ترساند، با صدای بوق ماشینی عرشیا فرمان را به سمت جاده خاکی گرفت که جیغ تیارا بلند شد. 
بغض به گلوی تیارا چنگ زد و فریاد زد:
- بسه دیگه، خستم کردی انقدر غر زدی مگه من مجبورت کردم؟ منت میزاری سرم؟ من خودم خواستم تنهایی برم، مگه نبود؟
عرشیا نا باور نگاهی به تیارایی که اشک روی گونه‌هایش لبریز بود انداخت، بحث او اصلا آن چیزی نبود که در ذهن ضربانِ قلب‌اش جولان می‌داد ، تنها مسئله‌اش این بود که او محبت تیارا را فقط برای خود می‌خواست، چیز زیادی بود؟ 
جانان دستی به پای گچ گرفته‌اش کشید و چینی بر بینی عملی مانندش داد.
تیارا دیر کرده بود و ذهن جانان را به تکاپو انداخت که نکند اتفاقی برایش افتاده باشد؟ 
کمی شکم آورده بود و هیکلش از حالت لاغر به تپلی می‌رفت، ناخواسته لبخندی زد و دستی روی شکمش کشید و گفت:
- خوشگل مامانی چطوره؟ 
همانند دیوانه ها خندید، گویی واقعا صدای کودکانه‌ی دلبندش را می‌شنید. 
- گرسنه‌ته دورت بگردم؟ الان خاله تیارا میاد میریم خونه، باشه؟
خنده‌اش تبدیل به لبخند کمرنگی شد و چانه‌اش لرزید. جایی شنیده بود کسی که وسط خنده، می‌گِرید داغان تر از آنی‌ست که به راحتی می‌گِرید.
با صدای آخ و اوخ فردی سرش را بلند کرد و آب بینی‌اش را بالا کشید که صدای پیرزنی که گوشش پیچید:
- آخ جَوونی کجایی که یادت بخیر.
جانان معذب خود را جمع و جور تر کرد و سکوت را ترجیح داد.‌ 
پیرزن نگاهی به سیمای دخترِ کنارش انداخت، واقعا زیبا بود ولی پژمردگی  در تک_تک اجزای صورتش قابل مشاهده بود. 
- خوبی مادر؟ 
خوب بود؟ اگر نبود این پیرزن ناآشنا می‌توانست حالش را خوب کند؟ 
-ممنونم. 
با صدای بوقی، پیرزن نیم نگاه آخر را به دخترک انداخت، یه حسی به پیرزن می‌گفت دخترِ حالش خوب نیست ولی نمی‌خواست بازهم محبت الکی خرج غریبه ها کند، از کنار دخترک برخاست و به قصد رفتن به سمت آژانس گفت:
- بخند دخترم، بزار همه بگن دیوونه‌ست ولی بخند. هیچ چیز ارزش اشکت رو نداره، اون بالایی حواسش به همه چی هست حتی قطرات اشکت! 
و بعد از دید جانان محو شد و افکارش را درهم ریخت. می‌شد با این وضعیت خندید؟ این زن چه دل خوشی داشت‌. 
با بوق های پی‌درپی‌ای تفکراتش را به بعد سپرد و نگاهش را به تیارا انداخت.  
- جانان؟ چی شده دختر؟ 
پرده‌ای اشک روی چشمانش نشست ولی اجازه ریزاش را نداد. 
به آغوش تیارا پناه برد و نالید:
- ببخشید مزاحمت شدم، کسی نبود که بهش بگم...
- هیس! بیا بریم تو ماشین، پختی تو این گرما. 
جانان لبخندی تلخ زد و به همراه تیارا به سمت آن طرف خیابان که ماشینی پارک شده بود رفت. تیارا درب عقب را بازکرد و مجوز سوار شدن جانان را صادر کرد و معذب 《سلام》ای گفت که جوابی آرام تر از خود، از جانب عرشیا دریافت کرد. تیارا هم سوار شد،ماشین با تک استارت روشن شد و خنکی باد کولر به صورت جانان برخورد کرد.  
- کجا برم؟ 
تیارا چشم غره‌ای به عرشیای اخم آلود هدیه کرد و به نرمی گفت:
- بریم خونه‌ی ما جانان؟
جانان قاطع 《نه》ای گفت و غرید:
- لطفا بریم خونه‌ی خودم.
تیارا ابرویی بالا انداخت و متعجب گفت:
- خونت؟ می‌خوای بری پیشِ اون جانی و مادرت؟
سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و گفت:
- باید یه کاری رو انجام بدم.

  • لایک 5

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...