رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

معرفی و نقد رمان رافلزیا/ سایه (نایت) کاربر نودهشتیا


Night shadow
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

"به نام آفریدگار رافلزیا و اویی که قربانی شد! "

رافلزیا ها زود میمیرند! بی آنکه مقصران را سرزنش کنیم!

عنوان رمان:

رافلزیا
نویسنده:

سایه (نایت)
ژانر: 

جنایی، معمایی، عاشقانه
خلاصه:

مایکل کلارک، کاراگاه و افسرِ پلیس نیویورک سیتی، در حالی که به دو پرونده‌ی قتل رسیدگی می‌کند، گرفتار پرونده‌ی سوم خود که حول ربوده شدن دختری ایرانی است می‌گردد. او با بررسی ارتباط میان پرونده‌ها، دچار تغییراتی می‌شود که زندگی‌اش را دگرگون می‏‏‌کند.

@آیلار مومنی

ناظر: @مُنیع

ویرایش شده توسط Night Shadow

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

 رافلِزیای من! تو کلمه ی زندگی را برایم معنا بخشیدی، یاد دادی هنگامی که همه کس و همه چیز مرا مقصر می دانند، به خودم بیایم و بفهمم تو را دارم، تویی که خیلی وقت است از من دور گشته ای! امّا از یاد برده بودم که تو فقط چند روزی میهمان من خواهی بود! انگار فراموش کرده بودم تو رافلزیایی هستی که در این شهر انگلی دیر شکوفه می دهی و زود میمیری! تو دیر آمدی امّا زود رفتی! و تو شاید آمده بودی منِ اصل را به خودم بشناسانی و بروی! تو بی آنکه خبر از رفتنت بدهی مرا ترک گفتی و رافلزیای من! تو مثل تمام گونه هایت، به خاطر اطراف پر از انگلت، عنوان مقتول را به خود گرفتی بی آنکه بدانی قاتل همان انگل های اطراف توست!


سخنی از نویسنده ی اثر:
تمامی عادات رفتاری، حرف زدن ها، افکار، اخلاق، سبک زندگی، محل زندگی، نوع زندگی و شخصیت کاراکتر های رمان، مشابه با زندگی نویسنده و تمام حقایق اطراف نویسنده می باشد. شخصیت "مهدیه" برگرفته از شخصیت نویسنده است و برخی از کاراکتر‌ها نیز از کسانی هستند که در زندگی واقعی نویسنده نقش دارند. 

* توجه گردد که اتفاقات رمان واقعی نیست! 

* اسم اصلی نویسنده، مهدیه نیست و پس از پایان هر رمانی بنده اسم(کوچیکم) رو در انجمن و فضای مجازی تغییر خواهم داد. علاقه ی زیادی به ناشناخته بودن و همچنین مرموز بودن دارم. 

 

 @مدیر منتقد @مدیر راهنما@N.a25

@[email protected]

ویرایش شده توسط Night Shadow

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...
  • نویسنده حرفه ای

خب! نیکتو اومد واسه نقد پارت اول رمانت بر اساس ملاک های تعیین سطح!

مشکلات لحن!

حله!

مشکلات نثر!

حله!

مشکلات توصیفات!

خب ما پنج نوع توصیف داریم. حالت، احساس، مکان، زمان و ظاهر.. هر چه قدر توی این پنج مورد بهتر عمل کنی، قلمت بهتر میشه.

توصیف حالت:

حله!

توصیف احساس:

حله!

توصیف مکان:

حله!

توصیف زمان:

حله!

توصیف ظاهر:

حله!

مشکلات فضاسازی و صحنه پردازی!

حله!

مشکلات شخصیت پردازی!

حله!

نظر کلی!

به عنوان پارت اول اوکی بود مشکلی نداشت.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت دوم:

مشکلات لحن!

حله!

مشکلات نثر!

اگر تا آن جا را دوام می آورد شاید می توانست ( آن جا مفعول جمله نیست. را رو حذف کن )

تا آن شهر را شاید دوام می آورد. ( شهر مفعول نیست. راه رو حذف کن )

 فرای شیشه ی آب گرفته را به او نمی داد. ( ورا )

مشکلات توصیفات!

حله!

مشکلات فضاسازی و صحنه پردازی!

حله!

مشکلات شخصیت پردازی!

حله!

نظر کلی!

اوکیه.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت سوم:

مشکلات لحن!

حله!

مشکلات نثر!

حله!

مشکلات توصیفات!

حله!

مشکلات فضاسازی و صحنه پردازی!

تو مشکلات شخصیت پردازی جاش دادم.

مشکلات شخصیت پردازی!

وقتی مهدیه و مطهره توی فرودگاه بعد مدت ها هم رو دیدن، واکنش مطهره خیلی عجیب بود. انگار صم بکم بود. برای خواننده ای که هنوز اول رمانته، اینجوری نشون داده میشه که مطهره لاله. چون فقط به یک بغل کردن و بعد عینک درآوردن بسنده کرد و هیچی به مهدیه نگفت. حرفی نزد تا موقعی که دوباره با یه لحن عادی حال مهدیه رو پرسید.  در واقع این رو می تونم به صحنه پردازی ربط بدم. توی این قسمت، شوق و ذوق مطهره و مهدیه رو نسبت به دیدن همدیگه خوب نشون ندادی. خیلی عادی برخورد کردن. سرد برخورد کردن و این برای منِ خواننده قابل ارتباط گیری نبود. انگار همه جا ساکت بود. می دونی چی میگم؟ البته! البته این رو می تونیم به این که مطهره عزاداره هم ربط بدیم ولی این دلیل نمیشه که به محض دیدن مهدیه، ساکت باشه و بعد یهو به حرف بیاد و احوال پرسی کنه. وای نمی دونم چطوری منظورمو برسونم.

نظر کلی!

بهتر بود حالا که فصل عوض شده و برگشتی به عقب، این که فلش بک زدی رو هم ذکر کنی. و بگی به چند وقت پیش برگشتی. اینجوری یه ذهنیت سازمان دهی شده به خواننده میدی چون ممکنه گیج بشه که عه! پس ادامه ی فصل قبل کجاست؟ نکنه اشتباه شده؟

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
26 دقیقه قبل، نیکتوفیلیا گفته است:

پارت دوم:

مشکلات لحن!

حله!

مشکلات نثر!

اگر تا آن جا را دوام می آورد شاید می توانست ( آن جا مفعول جمله نیست. را رو حذف کن )

تا آن شهر را شاید دوام می آورد. ( شهر مفعول نیست. راه رو حذف کن )

 فرای شیشه ی آب گرفته را به او نمی داد. ( ورا )

مشکلات توصیفات!

حله!

مشکلات فضاسازی و صحنه پردازی!

حله!

مشکلات شخصیت پردازی!

حله!

نظر کلی!

اوکیه.

آهان یه چیزی...

تا آن شهر را شاید دوام می آورد.. وقتی " را " رو حذف می کنی جمله به هم میریزه... ترتیبش خراب میشه..

شاید باید بیاد اول

شاید تا آن شهر دوام می آورد.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6 دقیقه قبل، نیکتوفیلیا گفته است:

پارت سوم:

مشکلات لحن!

حله!

مشکلات نثر!

حله!

مشکلات توصیفات!

حله!

مشکلات فضاسازی و صحنه پردازی!

تو مشکلات شخصیت پردازی جاش دادم.

مشکلات شخصیت پردازی!

وقتی مهدیه و مطهره توی فرودگاه بعد مدت ها هم رو دیدن، واکنش مطهره خیلی عجیب بود. انگار صم بکم بود. برای خواننده ای که هنوز اول رمانته، اینجوری نشون داده میشه که مطهره لاله. چون فقط به یک بغل کردن و بعد عینک درآوردن بسنده کرد و هیچی به مهدیه نگفت. حرفی نزد تا موقعی که دوباره با یه لحن عادی حال مهدیه رو پرسید.  در واقع این رو می تونم به صحنه پردازی ربط بدم. توی این قسمت، شوق و ذوق مطهره و مهدیه رو نسبت به دیدن همدیگه خوب نشون ندادی. خیلی عادی برخورد کردن. سرد برخورد کردن و این برای منِ خواننده قابل ارتباط گیری نبود. انگار همه جا ساکت بود. می دونی چی میگم؟ البته! البته این رو می تونیم به این که مطهره عزاداره هم ربط بدیم ولی این دلیل نمیشه که به محض دیدن مهدیه، ساکت باشه و بعد یهو به حرف بیاد و احوال پرسی کنه. وای نمی دونم چطوری منظورمو برسونم.

نظر کلی!

بهتر بود حالا که فصل عوض شده و برگشتی به عقب، این که فلش بک زدی رو هم ذکر کنی. و بگی به چند وقت پیش برگشتی. اینجوری یه ذهنیت سازمان دهی شده به خواننده میدی چون ممکنه گیج بشه که عه! پس ادامه ی فصل قبل کجاست؟ نکنه اشتباه شده؟

اول اینکه تنکس پینک عزیزم... 

اینقدر این آرمیتا گفت مکان رو توصیف نکردی مکان رو توصیف نکردی منم مثل عقده ای ها نشستم از در و دیوار و ظاهر نوشتم😂

این تیکه رو اره قبول دارم باید بیشتر احساسات نشون بدن چیزی که من زیاد ازش سر در نمیارم😂 به قولی توی همچین موقعیت ها من گیج نگاه می کنم ببینم الان باید چیکار کنم طرف مقابل نگه سرد و خشکه. اصلا یه وضعیه... 

***

یعنی بگم برگشتم به چند ماه قبل؟ اینجوری لوس و زشت به نظر نمی رسه؟ 

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
۲ دقیقه قبل، Night Shadow گفته است:

اول اینکه تنکس پینک عزیزم... 

اینقدر این آرمیتا گفت مکان رو توصیف نکردی مکان رو توصیف نکردی منم مثل عقده ای ها نشستم از در و دیوار و ظاهر نوشتم😂

این تیکه رو اره قبول دارم باید بیشتر احساسات نشون بدن چیزی که من زیاد ازش سر در نمیارم😂 به قولی توی همچین موقعیت ها من گیج نگاه می کنم ببینم الان باید چیکار کنم طرف مقابل نگه سرد و خشکه. اصلا یه وضعیه... 

***

یعنی بگم برگشتم به چند ماه قبل؟ اینجوری لوس و زشت به نظر نمی رسه؟ 

قربانت. یه دونه نایت بیشتر ندارم که.

آره قشنگ معلوم بود یکی بهت گیر داده که یهو از اون سر بوم افتادی😂

منم معمولا توی دنیای واقعی وقتی با یه آدم جدید صحبت می کنم مثل کر و لال ها رفتار می کنم.. گیج میشم نمی دونم الان باید چیکار کنم چی بگم.. فقط می خندم.. تنها کاری که از دستم بر میاد.. اه خیلی بده.. رو مخه!!!

*** 

خب ببین تو توی پارت اول نگفتی راننده چه کسی بوده نایت... پس درواقع این ذهنیت برای خواننده پیش میاد که خب؟ الان اون یارو چیشد؟ چرا یهو اومدیم سر وقت مهدیه و مطهره؟ اینا کین؟ من ادامه ی همون رو می خوام... ولی اگه یه اشاره ای به مهدیه بودن یا مطهره بودن راننده می زدی.. خواننده بالاخره یه جوری می تونست بفهمه که الان فلش بکه. چون داره اون ها رو صحیح و سالم می بینه و کنجکاو میشه که بدونه چی باعث اون صحنه ی فصل پوچ میشه.

یو نو؟

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت چهارم:

مشکلی نداره.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت پنجم:

مشکلات  نثر!

با دریافت نگرفتن جوابی، دوباره دست بر روی زنگ  ( فعل دریافت " کردن و یا نکردن" هست.. نه " گرفتن یا نگرفتن" )

با دریافت نکردن جوابی، دوباره دست بر روی زنگ..

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پنج پارت بعدی باشه واسه فردا.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

14 دقیقه قبل، نیکتوفیلیا گفته است:

قربانت. یه دونه نایت بیشتر ندارم که.

آره قشنگ معلوم بود یکی بهت گیر داده که یهو از اون سر بوم افتادی😂

منم معمولا توی دنیای واقعی وقتی با یه آدم جدید صحبت می کنم مثل کر و لال ها رفتار می کنم.. گیج میشم نمی دونم الان باید چیکار کنم چی بگم.. فقط می خندم.. تنها کاری که از دستم بر میاد.. اه خیلی بده.. رو مخه!!!

*** 

خب ببین تو توی پارت اول نگفتی راننده چه کسی بوده نایت... پس درواقع این ذهنیت برای خواننده پیش میاد که خب؟ الان اون یارو چیشد؟ چرا یهو اومدیم سر وقت مهدیه و مطهره؟ اینا کین؟ من ادامه ی همون رو می خوام... ولی اگه یه اشاره ای به مهدیه بودن یا مطهره بودن راننده می زدی.. خواننده بالاخره یه جوری می تونست بفهمه که الان فلش بکه. چون داره اون ها رو صحیح و سالم می بینه و کنجکاو میشه که بدونه چی باعث اون صحنه ی فصل پوچ میشه.

یو نو؟

بوس و بغل و ... الی آخر... .

😂 من همون خنده رو هم نمی کنم، مثل چی فقط نگاه می کنم، طرف مقابل هم یه نگاه چپ چپ می ندازه دیگه نمیدونم تو ذهنش چه فحش هایی بارم میکنه... خیلی بده نمیدونی چه واکنشی بدی... برای همین اینجا هم کلی فکر کردم ولی چیزی به فکرم نرسید. 

***

مرسی... قوربان سنه.

با استفاده از اسم فصله اشاره می کنم ، مثل همون آغازی از میانه ی راه. فصل پوچ

ویرایش شده توسط Night Shadow

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ششم:

مشکل نثر!

تلفنش را داخل جیب شلوار کتانش هل داد و با دست شقیقه ی دردناکش را ماساژ داد. ( دو تا " داد " پشت سر هم خوب نشد )

اگه برای او دو تا پرونده ی لعنتی اومدی بهتره فردا بیای  ( اون )

مشکل فضاسازی و صحنه پردازی!

اونجا که مهدیه دنبال پسره میره تا از هویتش مطلع بشه، آیا مطهره هم باهاش می رفته؟ چون یهو مهدیه دست مطهره رو گرفت و با خودش کشید. یعنی صحنه اینجوریه که مهدیه چند قدم سمت مطهره برگشته دستش رو گرفته و بعد دنبال خودش کشونده؟ یا مطهره همون کنارش بود؟ اینجا صحنه پردازی مورد پیدا کرده. یه جوری به این که الان موقعیت مکانیشون چطوریه اشاره کن.

اونجا که عینک مطهره از دستش افتاد.. ببین وقتی مهدیه دست مطهره رو کشید، مطهره تعادل رو از دست داد و طبیعتاً این پاهاش بودن که تعادل نداشتن. نه دستاش.. چرا باید عینک از دستش بیوفته؟ فلج که نیست. تو فکر کن یه کتاب  دستته بعد یکی یه هل کوچیک از پشت بهت میده. یه قدم میری جلو و سعی می کنی تعادلت رو حفظ کنی.. ولی آیا کتابت هم از دستت افتاده؟ نه چون نیرو به پاهات وارد شده نه به دستات...  ( چیزی نیست زیاد فیزیک خوندم )

اون مشکلایی که پارت های قبل داشتن رو هم رفع نکردی که.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت هفتم:

مشکل نثر!

 غر غر های ادامه دار مطهره غیر قابل متوقف بود ( متوقف نه...توقف.. غیر قابل توقف.. متوقف یعنی توقف داده شده )

 

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20 دقیقه قبل، نیکتوفیلیا گفته است:

پارت ششم:

مشکل نثر!

تلفنش را داخل جیب شلوار کتانش هل داد و با دست شقیقه ی دردناکش را ماساژ داد. ( دو تا " داد " پشت سر هم خوب نشد )

اگه برای او دو تا پرونده ی لعنتی اومدی بهتره فردا بیای  ( اون )

مشکل فضاسازی و صحنه پردازی!

اونجا که مهدیه دنبال پسره میره تا از هویتش مطلع بشه، آیا مطهره هم باهاش می رفته؟ چون یهو مهدیه دست مطهره رو گرفت و با خودش کشید. یعنی صحنه اینجوریه که مهدیه چند قدم سمت مطهره برگشته دستش رو گرفته و بعد دنبال خودش کشونده؟ یا مطهره همون کنارش بود؟ اینجا صحنه پردازی مورد پیدا کرده. یه جوری به این که الان موقعیت مکانیشون چطوریه اشاره کن.

اونجا که عینک مطهره از دستش افتاد.. ببین وقتی مهدیه دست مطهره رو کشید، مطهره تعادل رو از دست داد و طبیعتاً این پاهاش بودن که تعادل نداشتن. نه دستاش.. چرا باید عینک از دستش بیوفته؟ فلج که نیست. تو فکر کن یه کتاب  دستته بعد یکی یه هل کوچیک از پشت بهت میده. یه قدم میری جلو و سعی می کنی تعادلت رو حفظ کنی.. ولی آیا کتابت هم از دستت افتاده؟ نه چون نیرو به پاهات وارد شده نه به دستات...  ( چیزی نیست زیاد فیزیک خوندم )

اون مشکلایی که پارت های قبل داشتن رو هم رفع نکردی که.

عه... اینهمه سعی کردم تکرار فعل نداشته باشم بازم هست...

اونجا هم که در اثر تند تند تایپ کردنم اینجوری شده، چشم اصلاح میشه.

آم... پینک عزیزم صحنه دارای سه تا شخصیته، اینجا هم کلیپ های عمومی و شخصی ای که نوشتم بین دو تا شخصیت مشرف ( مایک، مهدیه) داره میگرده. طبیعتا مطهره هم مثل چوب خشک اونجا واینستاده که... بالاخره یه حرکتی میکنه، اونجا هم گفتم که مهدیه دست مطهره رو میگیره و به طرف آسانسور میکشه اون رو... ولی چشم بیشتر موقعیتی که مطهره هم توش وایساده رو شرح میدم.

ببین تو خودت رو تصور کن... خدایی نکرده( دور از جون) فرض کن پدر آمریکاییت رو از دست داده باشی، طبیعتا توی دنیای خودت غرق شدی، ناراحتی... حالا فرض کن کسی پدرت رو کشته هم باشه... دیگه واویلا... ناراحتی، عصبانی هستی، دلت می خواد بدونی کی بابات رو کشته، توی دنیای خودت سیر می کنی کلا... حالا این وسط در حالی که توی خودتی، یکی ناگهانی بکشه تو رو... تعادلت رو که از دست میدی هیچ، عینک هم از بین دستات شل میشه یهو میفته... حالا علاوه بر موقعیت، مطهره کلا همینجوریه، بار ها شده من هلش بدم این کلا تعادل رو از پاهاش که از دست میده هیچ، چیزی تو دستش باشه هم انگشتاش شل میشه میفتن، دیگه نمیدونم درست منظورم رو رسوندم یا نه، احتمالا باید حداقل یه کلیپ درباره ی مطهره هم بنویسم که خواننده بفهمه منظورم رو. 

بوس و بغل و الی آخر.

 

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

34 دقیقه قبل، نیکتوفیلیا گفته است:

پارت ششم:

مشکل نثر!

تلفنش را داخل جیب شلوار کتانش هل داد و با دست شقیقه ی دردناکش را ماساژ داد. ( دو تا " داد " پشت سر هم خوب نشد )

اگه برای او دو تا پرونده ی لعنتی اومدی بهتره فردا بیای  ( اون )

مشکل فضاسازی و صحنه پردازی!

اونجا که مهدیه دنبال پسره میره تا از هویتش مطلع بشه، آیا مطهره هم باهاش می رفته؟ چون یهو مهدیه دست مطهره رو گرفت و با خودش کشید. یعنی صحنه اینجوریه که مهدیه چند قدم سمت مطهره برگشته دستش رو گرفته و بعد دنبال خودش کشونده؟ یا مطهره همون کنارش بود؟ اینجا صحنه پردازی مورد پیدا کرده. یه جوری به این که الان موقعیت مکانیشون چطوریه اشاره کن.

اونجا که عینک مطهره از دستش افتاد.. ببین وقتی مهدیه دست مطهره رو کشید، مطهره تعادل رو از دست داد و طبیعتاً این پاهاش بودن که تعادل نداشتن. نه دستاش.. چرا باید عینک از دستش بیوفته؟ فلج که نیست. تو فکر کن یه کتاب  دستته بعد یکی یه هل کوچیک از پشت بهت میده. یه قدم میری جلو و سعی می کنی تعادلت رو حفظ کنی.. ولی آیا کتابت هم از دستت افتاده؟ نه چون نیرو به پاهات وارد شده نه به دستات...  ( چیزی نیست زیاد فیزیک خوندم )

اون مشکلایی که پارت های قبل داشتن رو هم رفع نکردی که.

عه راستی مشکلای پارت قبل... نثر رو که درست کردم، فلش بک رو هم اشاره زدم، فقط توصیف فضا و صحنه سازی و شوق و‌ذوق مطهره مونده که بهتر نشون بدم، شرمنده دیگه دیروز اصلا وقت نکردم، درس، خونه تکونی، مامانم، کلاس قرآنمم بود، ساعت یک خوابیدم چشمام میسوزه. 

13 دقیقه قبل، نیکتوفیلیا گفته است:

پارت هفتم:

مشکل نثر!

 غر غر های ادامه دار مطهره غیر قابل متوقف بود ( متوقف نه...توقف.. غیر قابل توقف.. متوقف یعنی توقف داده شده )

 

عه ... مرسی. قلب. 

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

 

4 دقیقه قبل، Night Shadow گفته است:

ببین تو خودت رو تصور کن... خدایی نکرده( دور از جون) فرض کن پدر آمریکاییت رو از دست داده باشی، طبیعتا توی دنیای خودت غرق شدی، ناراحتی... حالا فرض کن کسی پدرت رو کشته هم باشه... دیگه واویلا... ناراحتی، عصبانی هستی، دلت می خواد بدونی کی بابات رو کشته، توی دنیای خودت سیر می کنی کلا... حالا این وسط در حالی که توی خودتی، یکی ناگهانی بکشه تو رو... تعادلت رو که از دست میدی هیچ، عینک هم از بین دستات شل میشه یهو میفته... حالا علاوه بر موقعیت، مطهره کلا همینجوریه، بار ها شده من هلش بدم این کلا تعادل رو از پاهاش که از دست میده هیچ، چیزی تو دستش باشه هم انگشتاش شل میشه میفتن، دیگه نمیدونم درست منظورم رو رسوندم یا نه، احتمالا باید حداقل یه کلیپ درباره ی مطهره هم بنویسم که خواننده بفهمه منظورم رو. 

بوس و بغل و الی آخر.

 

😂 چرا دور از جون؟ من که پدر آمریکایی ندارم😂😂

آره حداقل به این که عینک از انگشت های سستش خارج شده اشاره بزن. چون ماها که با این خصوصیت مطهره آشنا نیستیم.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
2 دقیقه قبل، Night Shadow گفته است:

عه راستی مشکلای پارت قبل... نثر رو که درست کردم، فلش بک رو هم اشاره زدم، فقط توصیف فضا و صحنه سازی و شوق و‌ذوق مطهره مونده که بهتر نشون بدم، شرمنده دیگه دیروز اصلا وقت نکردم، درس، خونه تکونی، مامانم، کلاس قرآنمم بود، ساعت یک خوابیدم چشمام میسوزه. 

نه اون دریافت کردن رو درست نکردی.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت هشتم:

مشکل نثر!

چرخنگ؟؟؟ یا خرچنگ؟!:classic_mellow: مسئله اینست!

نظر کلی:

نایت فکر کنم دیالوگ هات موقعی که دارن درباره ی نیویورک و مکان ها صحبت می کنن کم-کم داره غیر معمول میشه. یکم طبیعی ترش کن.. علمیش نکن.. و خیلی هم زیاد داری تکرارش می کنی. توی خیلی از دیالوگ هات مقاله هایی از نیویورک وجود داره. این یه ذره غیر طبیعیه.. ادبیات و جمله بندی اون قسمت ها هم همینطور.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت نهم:

مشکل نثر!

بازم چرخنگ؟:classic_mellow:

نظر کلی!

من روی یارویی که هی قشنگم نازم میگه کراش زدم. تمام.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت دهم:

مشکل نثر!

البته فقط تا هفت روزه دیگه!  

جریان این هفت روزه لعنتی دیگر چه بود که بر لب می راند؟! 

یک میلیارد دلار تا هفت روزه دیگه جور میکنی قشنگم

دختره رو فرستادم! 

ببین.. روزه و دختره غلطه.. اون ه فقط وقتی معنا پیدا می کنه که به جای فعل بیاد. نه کسره.. باید به جاش از علامت کسره استفاده کنی یا هیچی نذاری.

نظر کلی!

چه قدر کار خوبی کردی که از مردِ گفتی. چه قدر ورودش رمانت رو بهتر کرد.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پنج پارت سوم فردا.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۳ ساعت قبل، نیکتوفیلیا گفته است:

پارت هشتم:

مشکل نثر!

چرخنگ؟؟؟ یا خرچنگ؟!:classic_mellow: مسئله اینست!

نظر کلی:

نایت فکر کنم دیالوگ هات موقعی که دارن درباره ی نیویورک و مکان ها صحبت می کنن کم-کم داره غیر معمول میشه. یکم طبیعی ترش کن.. علمیش نکن.. و خیلی هم زیاد داری تکرارش می کنی. توی خیلی از دیالوگ هات مقاله هایی از نیویورک وجود داره. این یه ذره غیر طبیعیه.. ادبیات و جمله بندی اون قسمت ها هم همینطور.

ای وااااای... من از بچگی با این خرچنگ توی تایپ کردنش مشکل داشتم:classic_mellow: :classic_blush: 

چرا چرخنگ شدن همگی؟! ای وااای ... درسا هم گفت... همه رو باید چکاب کنم ببینم خرچنگن یا چرخنگ!

***

خیلی ادبی و علمیه؟ سعی کرده بودم با کلمه ای مثل خسیس، یا شوخی ها و پیشینه شخصیتی قاطیش کنم غیر معمول نباشن.

 

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، نیکتوفیلیا گفته است:

پارت نهم:

مشکل نثر!

بازم چرخنگ؟:classic_mellow:

نظر کلی!

من روی یارویی که هی قشنگم نازم میگه کراش زدم. تمام.

😂✂ 

***

😂 خودمم دوسش دارم... ایرانی قاتل!

1 ساعت قبل، نیکتوفیلیا گفته است:

پارت دهم:

مشکل نثر!

البته فقط تا هفت روزه دیگه!  

جریان این هفت روزه لعنتی دیگر چه بود که بر لب می راند؟! 

یک میلیارد دلار تا هفت روزه دیگه جور میکنی قشنگم

دختره رو فرستادم! 

ببین.. روزه و دختره غلطه.. اون ه فقط وقتی معنا پیدا می کنه که به جای فعل بیاد. نه کسره.. باید به جاش از علامت کسره استفاده کنی یا هیچی نذاری.

نظر کلی!

چه قدر کار خوبی کردی که از مردِ گفتی. چه قدر ورودش رمانت رو بهتر کرد.

تنکس عزیزکم، بوس و بغل و قلب و الی آخر

قوربان سنه. اره داره هیجان میده به رمان.

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
۱ ساعت قبل، Night Shadow گفته است:

ای وااااای... من از بچگی با این خرچنگ توی تایپ کردنش مشکل داشتم:classic_mellow: :classic_blush: 

چرا چرخنگ شدن همگی؟! ای وااای ... درسا هم گفت... همه رو باید چکاب کنم ببینم خرچنگن یا چرخنگ!

***

خیلی ادبی و علمیه؟ سعی کرده بودم با کلمه ای مثل خسیس، یا شوخی ها و پیشینه شخصیتی قاطیش کنم غیر معمول نباشن.

 

ببین اطلاعات دادن هم حد و اندازه ای داره دیگه.. تا یه جایی خوب بود. ولی دیگه این قدر تکرارش کردی که حس  و حال دیالوگیش رو از دست داده.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...