رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان خیالت با من است | Saqar کاربر انجمن نودهشتیا


Saghar
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: خیالت با من است

نویسنده: Saqar.s

ژانر: #عاشقانه #طنز

خلاصه: مهتا نقیبی دختری عاشق مد و فشنه که برای شرکت در جشنواره مد و فشن هند طرحش انتخاب میشه!

دختر ما نمی‌تونه تنها بره و مجبور میشه همراه با پسرعموی بچه مثبتش به هند بره تا بتونه طرحش رو توی جشنواره به نمایش بزاره.

حالا مدلش کیه؟ پسره از خود راضی آقای امیریان، امیرعلی امیریان

ویراستار ناظر:  @m.azimi

 

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | otayehs☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#خیالت.با.من.است.1.

بسم خالق حس قشنگ دوست داشتن.

وقتی می‌بینم با اونی... دلم می‌گیره!

مگه چی می‌شد به جای اون من بودم؟

چیم کمتر بود؟

درس؟ دانشگاه؟ هنر؟ خونه‌داری؟

من فقط عاشق خندیدن بودم.

این مزد این همه عشقم بود؟

با این حال...

هنوز که هنوزه... خیالت با من است!

***

با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم.

پتو رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم.

درحالی‌که موهای به هم ریخته و سیخ زدم و رو کنار می‌زدم، سعی کردم کمی به مغزم فشار بیارم، برای چی گوشیم رو رو زنگ گذاشتم؟  آها امروز آقای امیریان می‌خواد طرح یه نفر رو برای شرکت در مد و فشن هند انتخاب کنه، ‏ وایی می‌خواد انتخاب کنه.

تند‌- تند از تخت پاشدم و به سمت دستشویی رفتم؛ ‏ بعد از انجام کارهایی که توی دستشویی انجام میدن زدم بیرون.

دیشب فقط تا نصفه شب داشتم سعی می‌کردم درست حرف بزنم و وسط حرف زدن استرس نگیرم.

رفتم جلوی آینه و شروع کردم به شونه کردن موهام. بعد از شونه کردن موهام به صورت گوجه‌ای بستمشون.‏ خب الان چی بپوشم؟

@m.azimi  @S.malkzad  @Raha_yee @Paradise @Z sadghinjad @ℳ.R @Kimiy_mw77 @Ataras_02 @Fafaiti

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خیالت.با.من.است.2.

رفتم سراغه کمدم. کوه لباسام روسرم اوار شد. آخ! مامان میگه آدم باش، دختره یه ذره منظم باش، ولی کو گوش شنوا؟ والا!‏

خوب الان لباس چی بپوشم؟

‏مقنعه سرمه‌ایم رو از کوه لباسام بیرون آوردم.

خب یکمی چروک شده که اونم با اتو حل میشه دیگه، نه؟‏

برای مانتو هم یه مانتو سرمه‌ای رنگ با یه شلوار جین برداشتم.‏

البته وقتی اتو زدم پوشیدما(مثلا خیلی رو تیپت حساسی الان؟)‏

بعد از مطمئن شدن از تیپم یه رژ کمرنگ صورتی هم زدم.

کلا من رژ که میزنم انقدر ناز می‌شم که نیاز به چیزه دیگه‌ای ندارم؛ هه‌هه!

به سمت آینه رفتم، وای این جذابه تو آینه کیه؟‏

عه اینکه منم!

چه ناز شدم من! باقلوا شدم من!

بالاخره از آینه دل کندم و ‏کیفم رو از توی کمد برداشتم و بعد از تلبیدن لباسام دوباره تو کمد، از اتاق زدم بیرون.

از پله ها پایین اومدم و پریدم تو اشپزخونه و داد زدم:

- سلام بر دو کفتر عشق!‏

لقمه بابا تو گلوش گیر کرد و شروع کرد به سرفه کردن؛ مامانم تند‌تند می‌زد به پشته کمرش، اوخی!‏

رنگ صورت بابام بدجور شبیه گیلاس شده!‏

مامان: یعنی تو نمی‌تونی مثل آدم بیای تو و سلام کنی نه؟

- می‌تونم؟ نه نمی‌تونم چون من یه فرشتم!

بابا ‏بی حس بهم زل زد:

- باشه حالا بحث نکنید، بیا صبحونت رو بخور.

‏مامان: همتا و محمدرضا و محمد‌علی بیدار نشدن؟

‏من: نمی‌دونی مگه مامان؟

‏مامان با چشم های ریز بهم زل زد:

- چیو؟

‏- اینکه اقا خرسه جاش رو داده به این سه‌تا، خودش رفته مسافرت.

‏بابا سری تکون داد و با خنده گفت:

- حالا بیا صبحونت رو بخور. استرس داری؟‏

لبام رو به حالت غنچه جلو دادم و لوس مانند گفتم:

- اره باباجونم کلی استرس دارم(الکیا! وگرنه استرس اصلا با من نمی‌سازه)

مامان زیرکانه نگاهی بهم کرد و گفت:

- بیا صبحونت رو بخور خودت رو لوس نکن.

- عه! مامان.

مامان: یامان، بیا بخور زود بریم دیگه.

صندلی رو کشیدم عقب و شروع کردم به صبحونه خوردن.

در همین بین طوری که مامان نفهمه اسکنش می‌کردم.

مامان خیلی ناز بود و بر عکس من چهرش کاملا غربی بود.‏

موهای طلایی رنگ و چشمای سبز!

‏اما خوب به مذهب و اینا احترام زیاد میذاشت.

@m.azimi @A s R ᴀ @Gh.azal @R.M @Y_1385 @p8366y @venus @Bahar @Darya_22 @mahta69 

ویرایش شده توسط Saghar
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خیالت.با.من.است.3.

مامان توی یه بانک کار می‌کرد.

قلوپی از چاییم رو خوردم و ایندفعه به بابا زل زدم؛ موهایی جو گندمی که زمان از خودش رد پایی روشون به جا گذاشته بود ‏و چشم های سبزه جنگلی.

هیکلی درشت و مردونه داشت. کلا مامان بابای من از هر لحاظ به هم میان!بعد از خوردن صبحونه و آنالیز کردن مامان بابا، کیفم رو برداشتم و رو به بابا گفتم:

- خوب من آمادم بریم دیگه!

بابا سری تکون داد مامان هم چادرش و سرش کرد و کیفش رو برداشت.

مامان: اره زودتر بریم(بلند داد زد)محمدعلی، محمدرضا، همتا؛ منو و بابا و مهتا می‌ریم سر کار مواظب خودتون باشید!

بابا: بنظرت شنیدن؟‏

مامان شونه ای بالا انداخت.

مامان: نشنیده باشن هم مشکلی نیست، تا ظهر که ما میایم اینا تازه پاشدن.

سری تکون دادم. حالا که مدرسه کلا تعطیله اینا مثل خرس می‌خوابن، فوقشم بعدازظهر یه کلاس زبان میرن.

بابا هم آماده شد و همه از خونه زدیم بیرون سوار ماشین بابا شدیم.

جلوی در شرکت پیاده شدم و بعد از بای بای با مامان و بابا، پیش به سوی شرکت یوها!‏

وارد شرکت بزرگ مد و فشن امیریان شدم!

امروز ۸ شهریوره!

خوب پس طبق برنامه ریزی امیریان امروز طرح های همه رو برسی میکنه،

هفت، هشت‌تا طرح که مطمئنم میره برا جشنواره پاییزه، یه طرحم که میره برای جشنواره مد و فشنه هند!

وایـی الهی اون طرح، طرحه من باشه!

اصلا یه جوری قپی میام برا گیسو که نگو و نپرس!

وارد بخشه طراحا شدم.

- سلام به همگی

همه سری تکون دادن.

خب حالا می‌مردید زبونتون رو تکون می‌دادید به جای سرتون؟

نه واقعا می‌مردید؟ ایش!

سر میز خودم نشستم و تبلتم رو از کیفم در آوردم.

من بیشتر با برنامه های دیجیتال کار می‌کردم تا روی کاغذ؛ اینجوری راحت تره!

طرحای من ۷ تا بودن، ۳ تا کت و شلوار پاییزی... .

الان تابستونه ها؟

من برای پاییز می‌خوام وجی جان.

داشتم می‌گفتم، ۳ تا کت و شلوار پاییزی و ۱ کت دامنه دخترانه ناز با ۳ تا لباس مجلسی نازنازی!

همین دیگه!

البته فعلا فقط طرحن اگه... .

@m.azimi @Gh.azal @Nadia @Hadis @RaHa @K.A @sogand @sogand-A @sogand-A

ویرایش شده توسط Saghar
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خیالت.با.من.است.4.

قبول بشه تازه باید همشون رو روی پارچه بیارم!

خمیازه‌ای کشیدم و شروع کردم به کامل کردن آخرین جزییات طرحم.

همون موقع منشی اقای امیریان اومد تو.

منشی: دخترا بیاید، آقای امیریان می‌خواد طرحاتون رو ببینه. همشون رو با خودتون بیارین!

تبلتم رو دست گرفتم به همراه دفتری که توش همه طرحام رو گذاشته بودم. همراه با دخترا به سمته آسانسور رفتیم و سوار آسانسور شدیم. سر جمع ۹ نفر بودیم؛ حالا چطور این آسانسور از اضافه وزنی بقیه(توجه کنید بقیه، نه من! من کاملاً رو فرمم) سقوط نکرده خدا داند!

بلاخره به طبقه ۴ شرکت رسیدیدم.

همه رفتن به سمته دفتره آقای امیریان و وارد شدن!

یکمی تو اسانسور مکث کردم و به دکمه ها خیره شدم.

کریمی: مهتا نمیای؟

من: چرا شما برید الان من میام!

باشه ای گفت و رفت.

به محض رفتن کریمی دکمه چند تا طبقه مختلف رو فشار دادم.

(از بس کرم دارم)

ساکت!

بعد از مطمئن شدن از کرم ریزیم تند به سمته دفتر آقای امیریان رفتم و وارد شدم

امیریان:داشتم... .

امیریان نگاهی به من کرد و گفت:

- بفرمایید تو خانم نقیبی!

سری تکون دادم و پیش خانم کریمی نشستم.

امیریان: متاسفانه جشنواره مد و فشنه هند دقیقا همون موقع جشنواره پاییزه ما شده! طرحاتون رو باید کمی سریع انجام بدید، می‌خوام امسال جشنواره پاییزمون غوغا کنه و البته در مورده شو لباسه هندم باید عرض کنم مدله طرحتون باید پسر من باشه و...(کلی حرفه دیگع هم زد)سوالی هست؟

همه باهم: نه

امیریان: خب طرحاتون رو لطفا نشون بدید.

@taban @ارغوان  @Otayehs @Bahar @m_n @M.gh @پانیذ @Paniz @panda. silver @Pardis

ویرایش شده توسط Saghar
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خیالت.با.من.است.5.

اول قاسمی رفت بعدش...بعدش...بعدش... و خلاصه تا نوبت من شد.

دفترم رو برداشتم و به سمته میز آقای امیریان رفتم و اول طرحی که برای شو لباس هند در نظر گرفته بودم رو نشون دادم.

- من این طرح رو برای شو لباسِ هند طراحی کردم و بقیه طرح ها هم برای جشنواره پاییزه هستن!

امیریان سری تکون داد:

امیریان: بسیار خوب من طرحتون رو بررسی می‌کنم!

حالا دیگه وارده جزئیات که همه طرحاشون رو نشون دادن و امیریان با ادب و احترام ما رو از اتاقش پرت کرد بیرون نشیم!

***

عصبانی هی اسپری می‌زدم:

- چرا؟ نه چرا این اسپری ها کار نمی‌کنن؟ یه ساعته دارم می‌زنم یه پشه هم نمرده!

مینا در حالی که مقنعشو درست می‌کرد گفت:

- باید فقط از پشه کش استفاده کرد مگر نه این پشه ها که اینجوری نمی‌میرن!

سری تکون دادم. پشه هم پشه های جدید! هم تیزن هم فرز، تازه زده اسپری پشه کش هم هستن!

اسپری رو گزاشتم تو کیفم.

بیشـعورا! یکیشونم نمرد ایـش.

مریم: ما برای چی اینجا موندیم؟ الان که طرحا رو همه تحویل دادیم، اکسسوری و کیف و کفشم که دیزاینش رو برا طرحامون انتخاب کردیم، فقط مونده تایید امیریان! برا چی بمونیم؟

سری تکون دادم:

- راست میگیا،به نظرم بزنیم به چاک!

نرجس با اخم سری تکون داد:

نرجس: این نگهبانه بیشعور رو چه کار کنیم؟

الهام: بیشعور براش کمه! این اصلا کنه هست، یادتونه؟ یه ربع ساعت زودتر فقط می‌خواستم برم خونمون زنگ زد به امیریان گفت!

باران: والا این از یه خانم هم فضول تره!

- اره فضولتره...(کمی مکث کردم و لبخنده خبیثی زدم) و گفتم:

- ‏اما من یه فکری دارم!

خوب خدمتتون عرض کنم این نگهبانه ما، هم فضوله و هم کلش تاسِ شکمو هم که تا دلت بخواد هست! عشقشم فقط شیرینی جاته.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خیالت.با.من.است.6.

الهام: نگاه من تو نقشه های تو یکی نمی‌خوام بیام حواست باشه!

(نگاه دو ماهه اینجا کار میکنی، همه شناختنت!)

- زر نزن وجی من به این خانمی و محجوبی!

در همان موقع با سر تکان دادن تمام دخترا مواجه شدم.

ترســوها!

پشته چشمی براشون نازک کردم و گفتم:

- مشکلی نیست ولی اگه موفق شدم گولش بزنم باید من رو ببرید شهربازی و بعدم ناهار؛ چطوره؟

نگاهی بهم کردن و گفتن:

مریم: قبوله!

از توی کیفم آبنباتی باز کردم و بیرون آوردم.

آبنباتو باز کرده بودما، اما پلاستیکش هنوز قابل استفاده بود!

دوباره پلاستیکش رو دورش چسبوندم و گوشیم رو روی زنگ گزاشتم برای ۵ دقیقه دیگه!

خوب همه چیز آمادست.

ابرویی بالا انداختم و رو به بچه ها گفتم:

- جلوی در وایسید طوری که نبینتتون، وقتی رفت به سوی توالت بدوید بیاید بیرون کیفه منم بیارید

باران سری تکون داد و گفت:

باران: من میارمش.

سری تکون دادم و به سمته نگهبانی رفتم و ابنبات رو توی جیبم گذاشتم!

از شانسه بده ما، درِ بخشِ طراحا، دقیقا رو به روی نگهبانی باز می‌شد و کلا همه چیزمون و زیر نظر داشتن!

قیافم رو در هم کردم و پیش نگهبان وایسادم

نگهبان: چیزی شده خانم نقیبی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خیالت.با.من.است.7.

پوفی کردم و آبنبات رو از جیبم در آوردم و با اخم گفتم:

- نگاه آخره سر هم دختره آبنباتشو نخورد، اصلا پوستشم باز نکرد.

خـــدا!

نگاهی به اقای نگهبان کردم و لبخندی زدم:

- می‌گم شما این آبنبات رو می‌خورین؟ ماله خواهرم بود براش گرفته بودم اونم که کاکائوئی دوست نداره، منم کلا آبنبات نمی‌خورم؛ بیاید شما بخورید؟

دو دل به آبنبات نگاه کرد و آخر سر هم برداشتش هه هه!

می‌خواست بزاره تو جیبش.

اشاره ای به ابنبات کردم:

- نمی‌خورینش؟(و بعد لوچام رو آویزون کردم)

این پا و اون پا کرد و بالاخره سری تکون داد. پوست آبنبات رو آروم باز کرد و کرد تو دهنش!

همون موقع زنگه گوشیم به صدا در اومد، پشتم رو به نگهبان کردم و مثلا جواب دادم:

- بله؟ سلام و کوفت! ‏چرا آبنباتت رو نخوردی هان؟

چرخیدم و به نگهبان نگاه کردم و با تعجب گفتم:

- اون آبنبات رو دادی یه گربه لیس زده، بعد یه سوسکم روش کشتی، بعد گذاشتی تو جیبه مانتوی من؟ (داد زدم)پس چرا پوستش و چسبوندی؟

نگهبان هم که داشت حرف های منو گوش می‌داد دستش رو روی دهنش گذاشت و به سمته سرویس بهداشتی رفت. اوخـی!

منم بودم با این حرفا (گلاب به روتون) بالا میاوردم!

بیچاره آبنباته سه روز بود تو کیفم گذاشته بودم دست دست می‌کردم هی بخورمش؛ آخر سر هم به فنا رفت!

یادم باشه بهشون بگم برام آبنباتم بخرن!(چقدر خسیس هستی تو آخه؟)

دخترا تند همراه با کیفاشون اومدن بیرون باران(کریمی) کیفم رو داد و الفرار!

با دو از شرکت دور شدیم!

خیلی باحال بود ۹ تا دختر با هم تو پیاده رو با سرعت بِدَوَن.

بلاخره از شرکت دور شدیم.

نرجس زد رو شونم و گفت:

ویرایش شده توسط Saghar
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خیالت.با.من.است.8.

- واقعا دمت گرم دختر!

همه داشتیم نفس نفس میزدیم.

 

الهام: بیجاره نگهبانه!

 

با یاده نگهبانه قهقه زدم.

 

- شما که نبودید ببینید قیافش چه بامزه بود، وای خـــدا!

 

ترکیدم!

 

مریم: خوب بعد اون نگهبانه باید ما رو ببینه که رفتیم، وگرنه برامون بد میشه ها!

 

- فکره اونجاشم کردم. با یه تلفن عمومی زنگ می‌زنم می‌گم مادرت بیمارستانه، اونم میره تا مرخصی بگیره. همون موقع می‌ریم تو شرکت. تمام!

 

النا: واقعا که شیطون رو تو درس میدی!

زبونم رو گاز گرفتم و گفتم:

 

- وا خواهر، ما شاگردیتون رو می‌کنیم!

 

باران: حالا چه غلطی کنیم؟

 

- ما که تا ساعته ۴ بیشتر سر کار نیستیم، تا یه ساعت توی شهربازی پلاس می‌شیم سپس ناهار رو توی یه رستوران باکلاس می‌خوریم!

 

باران: دیگه چه فرمایشی داری؟

 

نیشم رو تا ته باز کردم و گفتم:

 

- یه آبنباتم باید برام بخرین!

 

باران: پرو!

 

- عه باران.

 

باران چشماش رو تو حدقه چرخوند و گفت:

 

- باشه، قبول.

 

مشتاق دستام رو به هم کوبیدم و گفتم:

 

- خوب بریم دیگه!

 

الهام: می‌گم چند روزه شهربازی نرفتی، اینجوری ذوق کردی؟

 

ناراحت گفتم:

 

- از وقتی که برای کنکور می‌خوندم، بعدشم که درگیر طرح ها بودم. کلا بخوام بگم ۶ ماه من اصلا پام رو غیر از شرکت و مدرسه جای دیگه نگذاشته بودم!

 

النا: اخی!

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط Saghar
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خیالت.با.من.است.9.

غمگین لبخندی زدم و گفتم:

- بریم دیگه؟

باران: اره بریم که امروز روز خوشیمونه!

شاد و شنگول به سمته ماشینه نرجس رفتیم و سوار شدیم(البته به بدبختی سوار شدیم؛ ۷ نفر عقب دو نفر جلو نزدیک بود خفه شم!)

الهام: خدا خیرتون نده خفه شدم بابا

مریم: بمیر، صدات در نیاد. تو هم یکمی سریعتر برو دیگه نرجس

نرجس: خب بابا! فقط در باز نشه بیفتید بیرون.

چهار نفر نشسته بودیم دو نفر هم رو پامون.

- نه بابا تو فقط برو من اخر سری له شده بیرون نیام!

یهو گازش رو گرفت.

نمی‌خواستیم خیلی بره تو جو بگه من رانندگیم عالیه، اصلا جیغ و داد نکشیدیم

اهنگ هم که هیچ.

بالاخره رسیدیم به شهربازی!
باران: خب حالا کدوم رو بریم؟

یه دستمال کاغذی از تو کیفم در اوردم و یکمی روش الکل زدم!

- بریم چرخ و فلک چطوره؟

النا: فکره بدی نیست منم موافقم.

همه موافقت خودشونو اعلام کردن.

- پس پیش به سوی چرخ و فلک، یوهــا.

بلیت گرفتیم و همه سوار شدیم!

نه نفر بودیم؛ کابین ها هم چهار نفره. پس مجبوری، من و النا و الهام و نرجس توی یه کابین نشستیم و باران و مینا و مریم و سلنا توی یه کابین؛ و مارال بیچاره هم رفت با سه نفره دیگه!

شروع شد و کابینه ما رسید به بالاترین نقطه!

شونه ای بالا انداختم ولی باران سفت بازومو گرفته بود.

- هوی من نه نامزدتم نه شوهرت ول کن بازمو!

اروم بازومو ول کرد!

فکر کنم از ارتفاع میترسه! اوخـی!

خب می‌گفت نمیاوردیمش!

باران: مهتا می‌گم نکنه امیریان بیاد تو دفتر بعد ببینه نیستیم؟

بیحس بهش زل زدم:

@A s R ᴀ @Darya_22 @venus @K.A @p8366y @Venus_m @ارغوان @دخت جنگل @کاژین جهانگیری @Ataras_02 @m.azimi

ویرایش شده توسط Saghar
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خیالت.با.من.است.10.

- چیزی نمیشه خیالت تخت!

 

باران: مگه من تخته خوابم که خیالم تخت باشه هان؟ وای خدا اگه بفهمه!

 

اب دهنم رو قورت دادم. اگه می‌فهمید بیچاره می‌شدیم.

 

- نمی‌فهمه دادا نمی‌فهمه! (با داد) نمیفهـمه!

 

الهام: باشه، فقط تو خودت رو نکش.

 

کابین ما همونجا متوقف شد (اصولا ۵ دقیقه وایمیسن بعد حرکت می‌کنند)

 

نرجس: اگه هم چیزی شد می‌گیم مهتا گفته

 

الهام: اره بابا میگیم مهتا مجبورمون کرد

 

با چشمای گرد بهش زل زدم:

 

- بیشعورا من به خاطر شما رفتم خودمو توی... .

 

نتونستم حرفم رو کامل کنم؛ اخه کابین حرکت کرده بود و داشتم از این همه هیجان لذت می‌بردم.

 

چشمام رو بسته بودم که صدای جیغ جیغو باران رفت رو مخم.

 

- باران داری با این جیغات رو مغزه من راه می‌ریا! کاری نکن همینجا پرتت کنم پایین. ایـش!

با ناراحتی گفت:

باران: خوب دوستدارم!

- چه غلطی کردم پیش تو نشستما! اصلاً تو دوست داری منم دوست دارم پس!

و شروع کردم به جیغ جیغ کردن.

- جیغ

باران و الهام و نرجس هم همراهیم می‌کردن.

حالا همه با هم: جیـغ

تا جایی که خالی شیم جیغ کشیدم و دق دلی این چندروز رو خالی کردیم!

اخرش پیاده شدیم از کابین.

بچه های اون یکی هم به جمعمون پیوستند!

النا: می‌گم بچه‌ها نگاه به قلعه بادی کنید!

نگاهی به قلعه بادی کردم! وای چه حالی میده بری بپریا.

از پله هاش به زحمت بالا بری بپر بپر کنی بعد به روشای مختلف سر بخوری بیای پایین.

اه خدای من.

الهام: بریم بازی کنیم!

ناراحت گفتم:

- نمیشه، میگن تا ۱۱ سال بیشتر نمیتونه بیاد. فـوقش ۱۲.

مارال: خب فوق بادش خالی میشه دیگه، ایش.

با لب و لوچه اویزون داشتیم شهربازی رو رصد می‌کردیم.

@m.azimi @m_n @m. as @M. Mousavi @m.amir.n @M.farahmand @M.gh @M.M.MOSLEMKHANI

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خیالت.با.من.است.11.

نرجس: حالا کدوم بریم؟

سلنا: نمی‌دونم

مریم با نیش باز به قایق بزرگی که تکون می‌خورد نگاه کرد.

مریم: بریم سوار اون بشیم.

تازه داشت نیشمون باز می‌شد که گوشی النا زنگ خورد.

النا: بله؟

***

النا: نه ما توی شرکتیم تصمیم گرفتیم یه سری بریم بالا پشته بوم.

با چشمایی گرد به النا زل زدم. وای نـه!

***

النا: چشم! خدافظ.

و گوشی رو قطع کرد.

النا: (با جیغ) منشی امیریان بود، گفت چرا هر چی زنگ می‌زنیم بخش طراح ها نیستین!

ما: خوب؟

النا: گفته طرح ها انتخاب شدن!

ایندفعه نوبت ما بود که جیغ بکشیم.

همه: چــی(همراه با چاشنی جیغ خیلی بلند تر از بلند)

اقایی که بلیتا رو می‌گرفت گفت:

- خانوما اگه خالی نشدید بلیت بگرید یه سر دیگه بریدا!

لبخند خجولی زدم:

- ممنون اقا با این جیغ کاملا خالی شدیم. تشکر!

و زود دخترا و کشیدم اونطرف‌تر.

سلنا: این امیریان که نزدیکه یه هفته طول می‌کشید طرح ها رو انتخاب کنه!

النا: مثله اینکه این بار سریع انتخاب کرده!

نگاهی به هم کردیم و با دو به سمته ماشین نرجس رفتیم.

هر کی سعی می‌کرد جلو بشینه که اخر خود نرجس گفت الهام جلو بشینه!

ایـش.

@A.A @Saghar @S.nicholas @S. Gh @S.u @B.malik @lady m @R.kia @i_ayanaw @p8366y @m.azimi

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...