رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان این‌جا چه خبره؟! | nazfa. P. A کاربر انجمن نودهشتیا


Nazfa.p.a.
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

‌ ♡..۹۹,۱۱,۱۱..♡

نام رمان: این‌جا چه خبره.

به قلم : ♡..Nazfa.P.A..♡

هدف: علاقه به نویسندگی♡

ویراستار: @m.azimi

ژانرها: طنز، عاشقانه ، جنایی.

 

خلاصه:

من آروشام، یه دختر فوق‌العاده دست و پاچلفتی و بدشانس،   دست به طلا هم بزنم سنگ میشه. 

وقتی که از سوتی‌هایی که می‌دادم خسته شدم و از زندگی ناامید شدم، یهو زندگیم تغییر کرد و پر از پستی و بلندی شد .

سر و کله چندتا آدم گردن کلفت و خطرناک توی زندگیم پیدا شد و زندگیم رو به هم ریخت.

من فقط یه زندگی آروم و کسل کننده داشتم؛   دلم هیجان می‌خواست،

یه هیجان کوتاه ولی به یاد موندنی و باحال.

خب من به آرزوم رسیدم،  اما کوتاه نبود!  یه هیجان طولانی و خنده‌دار،  یه عشق هات و خفن،  یه آشنایی مخرب،  یه ازدواج عجیب و غریب  و یه زندگی پر از سوتی‌های خنده‌دار و طنز.

مقدمه:

« عِشـــقِـ تُــ..♡ » مقّـــدس اســــت

« عاشـــقانه تُــ..♡ » را میپرسَـــتمــ..

« دلبـــــرانهـ دوســـتت میـدار‌َمـــ.. »

« و نــامــ تُـــ..♡ » را هـــمیشه در قَلــــبم نگــه میـــدارمـــ...

آریــ بـایــد گفــت عاشــــقانهـ در قَلـب کوچــک مَنـــ مـــاندگــار شُـدیــــ...

@همکار ویراستار

ویرایش توضیحات رمان و پارت اول

 ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱

من:

- وای مانلی ازت خواهش میکنم، دیگه تمامش کن! خسته شدم، اَه.
- وا! خب منم خسته شدم ولی باید بگردیم و چیزهایی که نیاز داریم رو همین الان بگیریم چون من واقعاً نمیتونم یه بار دیگه بیام خرید.
- وای! خب باشه ولی حدأقل بریم یه چیزی بخوریم، جان مادرت ضعف کردم.
- باش بریم ولی فقط اجازه پیتزا گرفتن داری، چیز دیگه‌ای نمیخورم‌ها!
- یه عالمه بحث کردیم تا رسیدیم به فست فودی.
- تا وقتی که سفارش‌هات رو آوردن، ما از شدت ضعف تشنج کردیم.
مانلی درحالی که روی صندلی پهن شده بود، زمزمه می‌کرد:
- گرسنه‌ام، گرسنه‌ام، گرسنه‌ام، گرسنه‌ام، گرسنه‌ام، گرسنه‌ام، گرسنه‌ام، گرسنه‌امِ.
- پس کی غذا رو میارن؟! انگار دارن غذاها رو می‌کارن.
- همین! تو این هم شانس نداریم.
- بالاخره گارسون گوربه‌ گوری اومد و دوتا پیتزای یونانی و نوشابه و سیب زمینی‌هایی که سفارش داده بودیم رو روی میز گذاشت، نکبت.
- بعد از یک نگاه مرموزانه بین من و مانلی به سمت پیتزاها حمله‌ور شدیم.

من:

- مانلی، جان مادرت بیدار شو! دیگه خسته‌ام کردی، خب دیر شد روز اول دیر می‌رسیم‌ها.
- دیدم، فقط یه کوچولو فقط یه کوچولو جا به جا شد و پتو رو کشید روی سرش.
- باشه بلند نمیشی نه، پس خودت خواستی!
بالشت رو بلند کردم و وقتی خواستم بزنم تو سرش، از جاش بلند شد و به دلیل درازی این بشر سرهامون به هم خورد و مغزهامون تیلت شد.
بع  از یه عالمه غر زدن و اعصاب خوردی، بالاخره مانلی دل از خودش توی آینه کند و اومد روبه‌روی من ایستاد و گفت:
- نظرت درباره عشقت چیه؟
من که میدونستم از سر لج من انقدر طولش داده، گفتم:
- مثل همیشه ضایع.
- وا خب به درک! خب به درک، اون‌هایی که باید خوششون میاد.
بعد از یه قهقهه بلند گفت: 
- تو گونی هفت خط ما از این شانس‌ها نداریم.

بلند خندیدم.

- دقیقاً.
بهش نگاه کردم، واقعاً مثل همیشه تیپش عالی بود! یه مقنعه مشکی، مانتو تا بالا زانو اسپورت و یه تیشرت طوسی رنگ، یه شلوار گِتی مشکی رنگ هم پوشیده بود .
برگشتم و خودم رو توی آینه نگاه کردم؛ یه مانتوی جلو باز نخی ابرو بادی که تا بالای زانو می‌رسید و یه پیرهن مشکی رنگ و یه ساپورت مشکی و مقنعه مشکی پوشیده بودم، زیاد هم بد نبود. کوله‌م رو برداشتم و وارد سالن شدم، دیدم مانلی پوکر داره نگاهم میکنه.
- چیه؟
- میدونستی زهرمار هم نداریم بخوریم؟
- تقریباً. 
بهم چشم غره رفت و درو باز کرد که بره بیرون، ولی  یهو دیدم محو شد. هرچی نگاه می‌کردم نبود! یهو دیدم پخش زمین شده،  زدم زیر خنده .
- یعنی خاک.

از روی زمین بلند شد و گفت:
-  زر نزن، زود باش! دیر شد.
و باز بهم چشم غره رفت و کفش‌هاش رو پوشید.

ویراستار:@m.azimi

ناظر:@M.f

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲

- بعد از نشون دادن کارت دانشجویی وارد دانشگاه شدیم و به سختی کلاس رو پیدا کردیم و طبق عادت رفتیم سمت آخرین صندلی نشستیم.
 مانلی آروم سرش رو به گوشم نزدیک کرد و زمزمه کرد:
- جون! چه‌قدر داف ریخته.
بعد زد زیر خنده، من هم خندیدم.
- زهرمار!
منتظر یه استاد جذاب، خوشگله، قد بلند، مؤدب با شخصیته با کمالاته پولداره. با احساس بودیم که یهو  یه پیر مرد کوتوله چاق وارد کلاس شد و بلافاصله رفت جای استاد نشست و با صدای زمختش گفت: 

- ساکت!

و شروع کرد به حرف زدن که چه عرض کنم، چرت گفتن.
بالاخره کلاس تمام شد، دو ساعت کامل سرکلاس بودیم. من:
- بالاخره میتونیم بریم یه چیزی بخوریم.
- وای آره.
- از اول کلاس تا الان ضعف کردیم و کل کلاس فهمیدن ما گشنه‌ایم و استاد هم چرت و پرت گفتن‌هاش رو تمام نمی‌کرد.
وارد کافه دانشگاه شدیم؛   من رفتم روی صندلی نشستم و مانلی هم رفت که سفارش بده.
همین جوری که داشتم نگاهش می‌کردم، با شتاب برگشت سمتم و دستش رو هم بلند کرد. همون موقع یه پسر دراز می‌خواست از پشتش رد بشه  که دست مانلی با شتاب خورد تو صورتش. 

یهو هنگ کرد ولی خیلی ریلکس بدون توجه به طرف بهم گفت: 
- چی میخوری؟!
واقعاً قیافه‌هامون دیدنی بود!  هردومون به زور جلوی خودمون رو گرفته بودیم که نخندیم.
گفتم:

- کیک و قهوه. 
 مانلی هم خیلی ریلکس گفت:
- اوکی.

  برگشت که بره یهو پسره رو بهش گفت:

- من هم که کتک خوردم، دستتون درد نکنه! چقدر بدم خدمت‌تون؟
مانلی:

- نوش جون! قابلی نداشت.
پسره سر تکون داد و از کنار مانلی با خنده رد شد.
مانلی اومد نشست رو صندلی بهم نگاه کرد، همین‌جور به هم زل زدیم زل زدیم و زل زدیم یهو زدیم زیر خنده.

ویراستار:@m.azimi

ناظر:@M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳

_بعد از خوردن قهوه و کیکمون یکم باهم غیبت کردیم و بعدش به سمت کلاسا رفتیم و بعد پیدا کردن کلاسمون رفتیم ردیف سوم نشستیم
_بعد حدود ۱۰ دقیقه کل کلاس پر شد از دانشجو
_منو مانلی سرمونو گذاشته بودیم رو میز که با شنیدن صدای استاد کرک و پرمون ریخت
استاد =سلام من سامیار زند هستم استاد این ترمتون
_با فکر اینکه صداش چقدر اشنا بود سرمونو بلند کردیم و با دیدن همون پسره تو کافه به هم نگاه کردیم و با نگاه به هم دیگه فهموندیم که فاتحمون خوندس
سامیار= خب بچه ها یکی یکی از ردیف اول شروع کنید به معروفی کردن خودتون.. 
_کل دختر های توی کلاس تو کفش بودن 
_یکی از یکی ضایع تر چس کلاس میومد 
_نوبت مانلی که رسید بدون اینکه سه کنه گفت 
مانلی=مانلی افشار هستم ترمه اوله معماری 
_سامیار سرشو بلند کرد و به مانلی نگاه کرد و گفت 
سامیار=اوه که اینطور
_مانلی زیر لب زمزمه کرد 
مانلی =پشمامووو زدمممم بهم میادد
_نشست حالا نوبت من بود با ارامش بلند شدم
من=اروشا شمس ترمه اوله رشته معماری
_سامی جون سر تکون داد و بعدی بلند شد و خودشو معرفی کرد
_بعد از تمام شدن کلاس و ریختن کامل پشمای ما به سمت خونه حرکت کردیم
مانلی= اروشاااااااااااا
من= هاااااا
مانلی =بریم چیز میز بخریم...
من= نهههههههه 
_بعد از یه عالمه کلنجار رفتن با مانلی بالاخره راضی شد بیخیال بشه

ویراستار:@m.azimi

ناظر:@M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴

_با سرو صدا از خواب پریدم 

_برگشتم به مانلی نگاه کردم دیدم مثل مُرده ها کپیده

_از جام بلند شدم و از توی چشمی در به بیرون نگاه کردم همسایه روبه رویی که یه زن مسن تنها بود درحال اسباب کشی بود

_ همینجوری که فوش میدادم به ساعت نگاه کردم دیدم ساعته ۹ صبحه دو ساعت دیگه وقت داشتیم که بریم دانشگاه

من= مانلیییییی مانلی مانی مااااااانیییییی بلند شوووووووووووو

_وقتی که کامل پشمای مانلی فر خورد گفتم 

من=دلم نیومد من بیدار باشم و تو خواب باشی و زیبایی های دنیا رو نتونی ببینی

_مانلی همونجوری که فوشم میداد با بالشت افتاد دنبالم بعد از اینکه یه عالمه همو زدیم راضی شدیم که بریم لباس بپوشیم و بریم دانشگاه بعداز اماده شدن رفتیم سمت دانشگاه و بعد پیدا کردن کلاسمون وارد شدیم و چون کلاس شلوغ بود نشستیم ردیف اول یکم بعد یه دختره و دوستاش اومدن جلومون و حق به جانب نگامون کردن 

مانلی= هااا!!!

دختره=اینجا جا منه باید بلند بشین 

من= مگه اینجا رو خریدی برو بشین یه جای دیگه

دختره=گمشو بابا از جای من بلند بشین 

مانلی= اگه میتونی بلندمون کن

دختره= باشه خودتون خواستین

_ بعد خواست لوازم هایی که جلومون بود رو پرت کنه که مانلی دسش رو گرفت

من= دستتت رو بکش

_مانلی دستش رو هل داد

دختره = اوکییییی پشیمون میشید هر دوتاتوووون

_بعد پشتشو کرد و رفت بیرون از کلاس بعد از تقریبا ده دیقه با یه مرده اومد همه بچه ها بلند شدن سلام کردن بهش مگه کی بود فکر کنم ریسی چیزی بود حدوده

_ ۵۰،۵۵سالش بود سارا ما رو با انگشت نشون داد ما هم بیخیال داشتیم نگاهش میکردیم اومدن سمتمون

دختره= اینا همونایین که جامون رو به زور گرفتن به زور وسایلم رو ریختن رو زمین هلمم دادن 

_دوستاش هم تایید کردن 

_منو مانلی دهنمون باز موند چقدر دروغ میگه

مرده=چرا این کارو کردین از این جا پاشین سریع..

مانلی= رفتی با بزرگترت اومدی بعدشم تو میخواستی جای ما رو بگیری نه ما جای تورو...

من= درسته بچه ها همه هم شاهدن

دختر= وااااا چرا دروغ میگی عمو ببین چقدر رودارن تازه دروغ هم میگن واقعا براشون متاسفم اما اشکالی نداره ما میریم یه جای دیگه

_انقد مظلوم گفت که منم دلم سوخت بعد عموهه گفت

مرده=بچه ها از این جا بلند بشید وگرنه میدونم چیکار کنم باهاتون دیگه هم نمیخوام مشکلی پیش بیاد فهمیدید

من= باشه برید یه جا دیگه بشینید ما جامون خوبه

دختره= باشه ما میریم عمو جون چه میشه کرد بعضی ها شعور و شخصیت ندارن بعد منو

_منو مانلی همزمان گفتیم 

من و مانلی =همین که تو داری خودش خیلیه

_ بعد چشم غره رفتیم

_اون دختره هم با یه اییییش رفت یه جا دیگه نشست

_دوستاشم پشت سرش رفتن اون مرده هم یه چشم غره رفت و گفت

مرده=امیدوارم درک رو از اینا یاد بگیرید

بعد هم از کلاس خارج شد...ای خدا یعنی چییی چقد بیشعورن اینا خب که چییی نه خب که چییی

_منو مانلی به هم نگاه کردیم و یه وات د فاز گفتیم

ویراستار:@m.azimi

ناظر @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵

_بعد از تمام شدن کلاس همه بچه ها از کلاس خارج شدن و ماهم تا وسایل رو جمع کنیم طول کشید یه پسره که پشتمون نشسته بود گفت
پسره=دمتون گرم میدونین که ریدین به مدیر دانشگاه 
_منو مانلی برگشتیم سمت هم و زدیم زیر خنده 
_پسره هم خندید و گفت 
پسره=من امیر علی برهانی هستم و شما!؟ 
مانلی =خوشبختم منم افشار هستم اینم دوستم خانم شمس...
_امیر علی خندید و پسر بغلیش گفت 
پسره=خاک قابل ندونستن که اسماشونو بگن 
_بعد به مانلی اشاره کرد و گفت
پسره= کروئلا دویل
  و به من اشاره کرد و ادامه داد
پسره=نامادری سیندرلا 
_بعد هم به هم نگاه کردن و زدن زیر خنده مانلی=دعا کنید شما برای اروشا سیندرلا و برای من توله سگ های خالدار نباشید
_ بعد هم به من نگاه کرد و هردو زدیم زیر خنده و اونا هم خندیدن و گفتن= یعنی واقعا شت 
_ماهم کیف هامونو برداشتیم و از کلاس زدیم بیرون روی نیمکت نشسته بودیم منتظر کلاس بعدی بودیم که دوتا دختر پریدن نشستن جفتمون منو مانی متعجب بهشون نگاه کردیم
 یهو با خنده گفتن= الگوی زندگیتون کیه؟! 
منو مانلی همزمان گفتیم= خودمون
_ اونا گفتن دم خودتون گرم
بعد هم اون یکی گفت
دختره=من سپیدم خواهر سپهرم اینم ملیکا دختر عموی امیر علی 
من= خوشبختم فقط سپهر کیه!؟ 
سپیده= همون پسره که کنار امیر نشسته بود دیگه
_ منظورش رو گرفتم و گفتم 
من=اها اوکی
_بهش دقت کردم سپیده دختر ناز و ریزه میزه ای بود دقیقا نقطه مخالف برادرش سپهر پسر قد بلند و هیکلی بود چشمای ماشی رنگ و وحشی با موهای حالت دار که شبیه خلافکار ها زده بودشون و کنار ابروش رو تیغ زده بود دماغش روبه بالا و لب قلوه ای داشت درکل چهره باحالی داشت خودم براش زن میگیرم 
_ولی سپیده ریزه میزه و سفید و چشم و مو مشکی بود و بینی عملی و لبای قنچه ای 
_ملیکا قد بلند و چهارشونه بود و چشمای عسلی و گیرایی داشت و لباشم خیلی برجسته و باحال بود
_امیر علی قدش بلند و چهارشونه بود و چشمو ابرو مشکی و بینی سربالا داشت 
_یکم بعد پسرا هم بهمون ملحق شدن
امیر=دوستیم دیگه..
_منو مانلی به هم نگاه کردیم 
مانلی= اوکیه

ناظر:@M.f

ویراستار:@m.azimi

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶

_وای دیگه بریدم واقعا خسته شدم انقدر سروصدا میومد که دیگه واقعا کلافه شده بودم خسته کوفته اومدم خونه با هزار تا ارزو که بگیرم بخوابم ولی مگه میشه صدای داد و بیداد کل اپارتمان رو گرفته دوتا واحد بالایی و روبه رویی جا به جا شدن و ادم جدید اومده از روبه رویی نگم بهتره طبقه بالا هم انگار اسب و خر و گاو نگه میدارن از بس صدا پا میاد انگار خودشونو میکوبن به زمین ادم آزارا مزاحم روبه رویی خو چهار پنج تا پسر دختر انقدر زر میزنن و هر هر میخندن که سرم رفت نمیدونم صاحاب خونه با چه امیدی به اینا خونه داده 
_به مانلی نگاه کردم انگار نه انگار که صدا پای فیل از بالا و صدا خنده جادوگرها از خونه بغلی میاد گرفته تخت خوابیده بعد من مظلوم بیچاره بدبخت مفلوک بی گناه اواره بیدارم چون از سروصدا های اینا خوابم نمیبره
_با صدای زنگ در به طرف در رفتم و بازش کردم با دیدن یه دختر لوند و امروزی با هزار جور عمل و موهای رنگی و صورتی که با تابلو نقاشی اشتباه گرفته با لباسایی که من تو عروسی هم نمیپوشم دم در با لبخند ملیح زل زده بهم الان شکم به یقین تبدیل شد که صاحاب خونه زده به سرششششششش
من=بفرمایید....
دختره =اوه هانی ببخشید مزاحم شدم هاااا 
_بعد خندید و ادامه داد
دختره=البته میدونم مراحمم 
_بعد قهقهه زد منم  فقط توی سکوت نگاش کردم 
دختره=خب خب خب فندک مندک داری!؟ 
_فقط دلم میخواست بزنم تو سرم بگم برو گمشوووووو نکبتتتتت
من=نه 
دختره=کبریتم کارمو راه میندازه میشه بیام داخل 
_بدون اینکه منتظر جوابم باشه کنارم زد و داخل شد سرتاسر خونه رو انالیز کرد حالا اینا به کنار با کفش وارد خونه شد دوست داشتم گردنشو بشکنم
_رفتم کبریت اوردم دادم دستش و منتظر نگاهش کردم که پاشه بره ولی هنوز داشت با دقت کل خونه رو نگاه میکرد منم سرمو چرخوندم دورتادور خونه رو نگاه کردم ولی چیز خاصی نبود
من=خب دیگه چیزی نیاز ندارید؟! 
دختره =چرا یه لیوان اب لطفاااا

ناظر:@M.f

ویراستار:@m.azimi

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷

_و با لبخند از اونا که باید به پسرا تحویل بده و اونا ضعف برن  بهم زد که پشتمو کردم و با چش غره رفتم برای اون احمق اب بیارم اخه یکی نیست بهش بگه تن لشتو جمع کن دو قدم برو خونه خودت اب قلقل (کوفت کن)کن احمق
 بی خاصیت اووووووف واقعا جای تعجبه که هنوز نزدم بکشمش
_اب دادم بهش و گفتم =خب
دختره =آآآآآ اعصاب معصاب نداریا 
_بعدم قهقهه ای سر داد پوفی کردم و رومو کردم سمت پنجره
من=مگه این ادما اجازه میدن ما ارامشمونو حفظ کنیم 
دختره همونجوری که پا میشد
دختره=اخ که حرف دلمو زدی دختر 
_دم در ایستاد و دستشو سمتم گرفت دستشو گرفتم
دختره=خوشحال شدم از دیدنت من الیسام و تو!؟ 
من= اروشا منم خوشحال شدم 
_از دور واسم بوس فرستاد و در واحد شونو باز کرد و با کفش وارد شد و قبل اینکه درو ببنده گفت
دختره=بابای عزیزم 
_بدون حرف وارد خونه شدم و درو بستم صدا ها کم تر شده بود و منم بی حال تر رفتم سر جام و دراز کشیدم و خیلی سریع  به خوابم رفتم...
.
.
_مانلی صدای اهنگو بلند تر کرد و بیشتر پاشو رو گاز فشار داد و با جیغ جیغ خواننده رو همراهی میکرد...
.............................................................
بازم شـراره دلا رو دیوونه کـــرده
مامانش موهاشــــــو عروسکی شونه کرده
رنگ چشای شـــراره قشـنگ و نازه
شراره چه آسون دلشـــــــو به تو می بازه
بازم شــــراره دلا رو دیوونه کـــرده
آخ مامانش موهاشـو عروسکی شونه کرده
رنگ چشای شــراره قشـــنگ و نازه
شراره چه آسون دلشـــــــو به تو می بازه
حــــالا بی خیال غصه
شما دختر خانوم دستتو بذار تو دست دوستت
آقا پســــــر دخــــتره چه لوســـــــه
خوراکـــش یکـــــی دو تا بوســــــه
بیا پیشـــــــــم نـــــرو
بوس بده دل بیقـــــــــراره
نگو چـــــرا دنبال منی
مـــی دونـــــــی چرا
چـــون مال منـــــی
.............................................................

ویراستار: @m.azimi

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۸

_جلوی کافه پارک کرد و پیاده شدیم رفتیم داخل کافه امیر علی و سپهر و سپیده ملیکا رو یه میز نشسته بودن رفتیم پیششون نشستیم و همه قهوه سفارش دادیم بعد خوردن قهوه ها یهو امیر علی گفت
امیر= بچه ها نظرتون با یکم کرم ریزی چیه!؟ 
من= درباره!؟ 
امیر =بیاید بریم تا بگم بهتون 
_رفت حساب کرد و رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم
_ دمه یه پارک ایستاد و پیاده شد تو دستش چنتا پارچه سیاه بود رفتیم نزدیک که دیدیم چادر دستشه
من=قضیه چیه
 امیر= بزنید سرتون تا بگم
مانلی=اینو چطور میزنننننننن من بلد نیستمممم
من=بیا بیا 
_بعد از اینکه چادر هارو سرمون کردیم و پسرا تا دکمه اخر رو بستن جوری که نمیتونستن نفس بکشن رفتیم تو پارک و یهو امیرعلی جلو یه پسر دختر و گرفت و گفت
امیر= ای ادم های بی شخصیت اُفت بر شما باد جای تاسف داره همچین دست در دست هم قدم میزنید باید با ما بیاید اداره پلیس 
.
(پسره یه پسر جقله با شلواری که خشتکش تا زانوشه و یه هودی گشاد و دختره بدتر ) 

_پسره و دختره رنگ از چهرشون پرید و هی اصرار میکردن کاری نکردن و پسره داداششه و دختره خواهرشه اصلا یه وضعی منم دست مانلی رو گرفت و چسبیدیم به چند نفر دیگه
_با صدای اصرار های سپهر برگشتیم سمتشون دیدیم دونفر گرفتنشون و بهشون میگن باید با ما بیاید اداره پلیس و کارت شناسایی رو نشون بده یهو سپهر و امیرعلی و ملیکا و سپیده شروع کردن به دوییدن منو مانلی هم تا جایی که میشد چادر هامونو کشیدیم بالا و با جیغ و داد سوار ماشینا شدیم و برو که رفتیم 
_ یکم جلو تر پیاده شدیم و با خنده فوش کشش کردیم این امیر علی رو با این ایده های چرتش ولی خدایی خیلی کیف داد 

بعدش خداحافظی کردیم  و به سمت خونه حرکت کردیم  بدون اینکه لباس عوض کنیم همنطور عین جنازه پهن شدیم و خوابیدیم

 

ویراستار: @m.azimi

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۹

_ با خستگی از خواب بیدار شدم گیج و منگ نشستم به مانلی نگاه  کردم خواب بود لامصب عین مرده هاست چقد میخوابه به ساعت نگاه کردم 10:30 بود پوکر شدم امروز هم جمعه بود تعطیل بود چرا انقد زود بیدار شدم میخواستم مانلی رو بیدار کنم با یه فکر شیطانی بلند شدم و رفتم دستشویی و دست و صورتم رو شستم و اومدم بیرون  لباس های دیشب رو با لباس خونگی عوض کردم خب خب رفتم سراغ ضبط و اهنگ بندری گذاشتم و تا ته زیادش کردم جوری که فکر کنم تا سر کوچه هم صداش رفت یهو دیدم مانلی سریع بلند شد چون هول کرده بود با مخ خورد زمین
من=جررررر وایییییی خیلییییییی خوببببب بود
_مانلی همونجور که داشت اپدیت میشد یهو پوکر نگام کرد و گفت
مانلی=زهرمار گراز بد بوی احمق نفهم 
_مانلی دستش رو برد سمت میزی که کنار تخت بود و یه کتاب برداشتم سمتم پرت کرد که محکم خورد توی شکمم
من=اخخخ روانیه زنجیره ای پوکوندیم چته رم کردی 
مانلی= اوففف خوبت شد اخیش 
_هنوز صدا اهنگ زیاد بود بدو رفتم کمش کردم فکر کنم همسایه های بدبختم پریدن از خواب خخخ 
_همونجور که از اتاق بیرون میرفتم رو به مانلی گفتم
من=پاشو پاشو لباس بپوش بیا یه چی کوفت کنیم 
_مانلی همونجور که فوش بهم میداد از تخت 
اومد پایین رفت سمت دستشویی رفتم توی اشپزخونه در یخچال رو باز کرد و چشمم به نوتلا خورد اخ جونننننن درش اوردم و نون تست هم برداشتم نشستم سر میز شروع کردم به خوردن وای چقد خوبه یه چی خورد توی سرم برگشتم دیدم مانلی دست به کمر ایستاده داره نگام میکنه 
من=دستت بشکنه چته رم کردی؟ 
مانلی= عنتر تک خوری نکن منم هستم 
_اومد نشست و شروع کرد به خوردن تنها چیزی که میخورد واسه صبحانه همین بود وگرنه بکشیش هم صبحونه نمیخوره

ویراستار: @m.azimi

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۰

_داشتیم میخوردیم خواستم قاشق بزنم توی نوتلا و بخورم دیدم هیچی نیست
_همش رو خوردیم وای باورم نمیشه منو مانلی داشتیم همینجور به جعبه خالی نوتلا نگاه میکردیم یهو مانلی گفت..
مانلی=اینا رفتن کجامون چرا انقد خوردیم چجوری تموم شد به گاو گفتیم برو مرخصی من جات هستم
_همونجور که از روی صندلی بلند میشدم گفتم ..
من=خاک برسرمون همینجوی  پیش  بریم از در نمیایم داخل 

_وسایل هارو جمع کردیم حالا انگار چی بود یه قاشق و نون تست و جعبه نوتلا خالی
_ مانلی رفت نشست روی کاناپه و تلویزیون رو روشن کرد زد شبکه کارتون شروع کرد نگاه کردن منم رفتم نشستم و باهم  ابشار جاذبه نگاه کردیم یهو یه فکری به ذهنم رسید روبه مانلی گفتم 
من=نظرت درباره شهربازی چیه؟! پایه ای؟!
_چشمای مانلی برقی زد گفت
مانلی :چهارپایتم ایول 
_زمان از دستمون در رفت از ساعت یازده  داریم کارتون میبینم به ساعت نگاه کردم اوه عقربه ساعت روی 2:00 بود یعنی الان سه ساعت داریم کارتون میبینیم
_مانلی به بدنش کشو قوصی داد و گفت 
مانلی = وای خسته شدم بریم درس بخونیم؟! 
من= وای اره بریم 
_بلند شدیم سمت اتاق رفتیم و جزوه هارو ریختیم دورمون روی شکم دراز کشیدیم شروع کردیم به خوندن و از هم سوال پرسیدن غرق درس خوندن بودیم
_ یهو سرمو بلند کردم دیدیم ساعت 4:30 به مانلی نگاه کردم داشت فرمول  حفظ میکرد

من=مانلی میگم بریم یه چیزی بخوریم بعدش کم کم اماده بشیم 
مانلی=باشه پس بریم یه غذای مانلی پز بخوریم 
_رفتیم توی اشپز خونه یاده بچگیمون افتادم هروقت میخواستیم یه غذایی درست کنیم خراب میکردیم خخخ یه بار خواستیم همبر درست کنیم همبر شبیه گوشت چرخ کرده شده بود چقد خندیدیم بعدش هم بردیم واسه مامانم

ویراستار: @m.azimi

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۱

_مامانم قیافش دیدنی بود یهو گفت این چیه!؟ 
_ما هم گفتیم همبره 
_با صدا زدن های مانلی به خودم اومدم و گفتم
من=هوم چیشده؟! 
مانلی = داشتم واسه دیوار حرف میزدم داشتی به چی فکر میکردی ها ها ها؟! 
من = داشتم به همبر درست کردنمون فکر میکردم یادته؟! 
_مانلی همونجور که داشت مواد ماکارانی رو درست میکرد گفت
مانلی=وای جرررررر هیچوقت یادم نمیره قیافه خاله دیدنی بود 
_مانلی ماکارانی رو درست کرد و برگشت سمتم و گفت 
مانلی=تو سالاد درست کن منم ظرف های کثیف رو میشورم
من=باشهههه
_داشتم سالاد درست میکردم که صدا شکستن یهو پریدم برگشتم دیدم مانلی پوکر داره به زمین نگاه میکنه لیوان شکونده بود
مانلی=چیه خب سُر خورد 
من=خاک تو سرت یه ظرف نمیتونی بشوری 
_مانلی همونجور که داشت ادامو درمیاورد خم شد و تیکه های خورد شده لیوان رو برداشت و زمین رو تمیز کرد منم سالاد رو درست کردم رفتم سراغ غذا درشو بلند کردم
 اوففف گرسنمه برگشتم به مانلی گفتم
من=من غذا رو میکشم تو سفره رو بچین
مانلی=اوووووکی مای بیبیه من
_بهش چش غره رفتم و رفتم غذا رو بکشم
_ شروع کردیم به غذا خوردن وقتی تموم شد وسایل رو برداشتیم و باهم ظرف هارو شستیم من کف میزدم مانلی میشست وقتی ظرف شستن تموم شد ساعت رو نگاه کردم 6:00 بود رو به مانلی گفتم 
من= خب بریم اماده بشیم زود تند سریع 
_مانلی همونجور که میدوید گفت 
مانلی = پیش به سوی اماده شدن

ویراستار: @m.azimi

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۲

_بعد از اینکه لباس پوشیدیم رفتیم ارایش کردیم و روبه روی هم ایستادیم به هم نگاه کردیم و همزمان گفتیم جووووووون بپا ندزدنت و همزمان زدیم زیره خنده و با خنده گفتم ...
من= وااااا...ی خ...دااااا چق...دررررر اس....کوللللللللل
_مانلی هم با سر تایید کرد و هر هر خندید دوتامون مانتو لی پوشیده بودیم با شلوار شیش جیب مشکی و نیم بوت مشکی با شال نخی مشکی ارایش هم من یه رژ کالباسی و ریمل و خط چشم و مانلی رژ سرخابی و ریمل و خط چشم و کمی رژ گونه 
اهنگ رو بلند تر کردم و منو مانلی با ریتم و بلند میخوندیم و قر میدادیم
.....................................
سیا نرمه نرمه
سیا توبه توبه
سیا نرمه نرمه
سیا توبه توبه
سیا خیلی جونه سیا
سیا مهربونه سیا
سیا ملعمانه سیا
سیا زعفرانه سیا
سیا نرمه نرمه
سیا توبه توبه
سیا نرمه نرمه
سیا توبه توبه توبه توبه
سیا رفسواهه سیا
همه دوخت جا هه سیا
سیا رفسواهه سیا
همه دوخت جا هه 
سیا نرمه نرمه
سیا توبه توبه
سیا نرمه نرمه
سیا توبه توبه
سیا خیلی جونه سیا
سیا مهربونه سیا
سیا ملعمانه سیا
سیا زعفرانه سیا
سیا نرمه نرمه
سیا توبه توبه
سیا نرمه نرمه
سیا توبه توبه
سیا جون دلربا 
سیا دوخت نا خدا
سیا دندونش طلا
سیا سیا سیا سیا...
.....................................
_جلو شهربازی پارک کردم و پریدیم پایین با هیجان وارد شهربازی شدیم و رفتیم یه راست سمت تونل وحشت بعد یه عالمه تخلیه انرژی و جیغ و داد و عر زدن تمام شد با خنده
 اومدیم بیرون که یهو یکی پرید گفت: اووووووووووووو بیبببببببببببب
_با دیدن آلیسا و یاداوری مزاحمت هاش تو دلم فوشی بهش دادم و با ناز گفتم 
من=واااای عزیزم سلام خوبی 
_تودلم یه عققققققققق زدم
آلیسا=عزیزم فدات بخوبیت تورو دیدم بهترتر شدم
_بعد هم با چس کلاس خندید منم لبخند ملیح خر کن زدم که گفت
آلیسا=اروشا جونم این امیر داداشم ایناهم شهاب و کامران الگا و لینا دوستام و همچنین همخونه  های من
_مانلی رو کرد سمت من و پوکر نگام کرد 
مانلی=الیسا رو از کجا میشناسی!؟ 
من=اومد فندک میخواست توهم تو خوابه مرگ بودی من بهش دادم همونجا اشنا شدیم
مانلی=کوفت 
_و بهم چش غره رفت
_بعدسلام و احوال پرسی به اصرار آلیسا با هم رفتیم و تو شهربازی گشتیم واقعا ادمای باحالی بودن البته اگه بعضی از چس کلاساشونو سانسور کنیم

ویراستار: @m.azimi

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۳

_رفتیم روبه روی دستگاه رنجر اوففف چه خاطره هایی که منو مانلی ازش نداریم الیسا به بازوی امیر چسبید وگفت
الیسا=وای امیر جان من بیخیال این یکی شووو
الگا=وای راه راست میگه

_ لینا هم همونطور که به دستگاه نگاه میکرد آب دهنش رو قورت داد گفت 
لینا= وای این نه خوب نیست 
شهاب =حرف نباشه همه میریم تامام
_و یه لبخند مرموز زد
مانلی =ایول بریم بلیط بگیریم 
من=جون بریم تخلیه انرژی
_بعد از اینکه بلیط گرفتیم رفتیم سوار شدیم چهار ردیف اول منو مانلی ولینا و کامران نشستیم
_مانلی کنار من بود لینا کنار کامران نشستیم و کمربند هارو بستیم منو مانلی به هم نگاه کردیم خندیدیم اسکول شدیم رفت
_شروع به حرکت کرد اولش اروم بود یهو تند شد برعکس شدیم حدود10 متر میرفت بالا و برعکس میشد میموند
_همونجا با صدا جیغ الیسا که دست های امیر شهاب رو گرفته بود پاهاشو جمع کرده بود و میگفت 
الیسا=امیییییررر بزاررررر زندهههههه بریمممممم پایین خووووودممممممم میکشمت وایییییییییی گوه خوردممممم
_منو مانلی هم هی بهش میخندیدیم وای جررر صدای جیغ بقیه هم دراومده بود 
الگا=عاقا گوه خوردم صبر کن واییی
لینا=عنتراااا بخدا بزارید زنده برسیم پایین من میدونم و شماهاااااا
_مانلی هم همونجور که میخندید میگفت
مانلی=هوراااااا بیشتر بیشتر 
_ منم هی جیغ میزدم و تخلیه انرژی میکردم
_پسرا هم هی به دخترا میخندیدن ولی امیر یکم ترسیده بود از قیافش معلومه بود لال مونی گرفته بود ولی نشون نمیداد وای لعنتی
شهاب=الیسا سرم رفت اروم باش
الیسا=خفه شوووو خفه شووووو بزار زنده برسم وای مامانننننن
_مردم هم وایساده بودن به ما میخندیدن و فیلم میگرفتن الیسا خیلی باحال بود عین کنه به امیر و شهاب چسبیده بود 
_ منو مانلی هم که دیگه اشکمون در اومده بود از خنده مانلی همونجور موهای توی صورتش رو کنار میزد گفت
مانلی =عررررر الیسا رو
_ و قهقهه زد
_لینا هم هی دستو پا میزد 
_دستگاه ایستاد و ما پیاده شدیم 
_الیسا تلو تلو میخورد و فوش میداد به هممون 
الگا یهو دوید رفت بالا اورد بدبخت

ویراستار: @m.azimi

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۴

_امیر باخنده گفت وای از دست این دخترای لوووسه ترسو 
_که یهو آلیسا با اون کفش تقریبا پاشنه بلندش زد تو ساق پاش و گفت خفه شو احمق بی خاصیت
شهاب قهقه زد و گفت
شهاب=ای واااااای از دست کفش های این دخترای لووووسه وحشی 
_با این حرفش همه خندیدن حتی خود آلیسا
_بعده یه عالمه خندیدن به این شیش تا اسکول و خوردن بستنی و ساندویچ فلافل و به عالمه چیپس و پفک که همه هم تو شکممون قاطی شدن و حالت تهوع گرفتیم رفتیم خونه تو اسانسور به دلیلی زیاد بودنمون دو دسته شدیم منو مانلی رفتیم اسانسور سمت چپی و پسرا و دخترا رفتن سمت راستی از شانس بدمون اسانسور سمت چپی خیلی وحشتناک بود اصلا کلا اسانسور های این اپارتمان شبیه تونل وحشت بودن لعنتیا تازه چپی چراغش قطع شده بود لعنت بهشون اونا زود تر رفتن اسانسور اومد همکف و ماهم با هزارتا دعا و یه عالمه قول به خدا که نماز میخونم نمیدونم ادم خوبی میشم و خدا تروخدا زنده برسونمون سالم رسیدیم ولی وقتی رسیدیم
 متوجه سروصدا شدیم و باهم با تعجب برگشتیم سمت هم و گفتیم 
_باااااازمممممم
_بله بازم یکی از واحد ها داشت اسباب کشی میکرد مانلی اروم گفت فکر کنم ما نفرین شده ایم بعدم خندید با فوش و... به صاحب خونه ها که چرا یهو باهم جنی میشن رفتیم تو خونه و یه راست گرفتیم
 خوابیدیم با صدا اهنگ چشامو باز کردم از دور میومد تقریبا مثل زمزمه بود 
_ولی من خوابم خیلی سبک بود خواب از سرم پرید پاشدم رفتم
 دستشویی و اب خوردم به ساعت نگاه کردم ساعت ۲:۳۰بود رفتم با هزار ترفند و کتک مانلی رو بیدار کردم با حرص گفت چتههههههه
_گفتم اگه گفتی الان چه کاری کیف میده
مانلی= خواااااب 
_با خنده گفتم نونونو
مانلی =پ چ گوهی کیف میده 
من=فیلم ترسناک
مانلی هنوز خمار بود خندید یهو صاف نشست و با جیغ گفت چیییییی
_خندیدم
من=همون که شنیدیییییی 
_با کتک راضی شد بلند بشه از جاش

ویراستار: @m.azimi

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۵

_بعد از اینکه مانلی یه عالمه غر زد پفک و چیپس و تخمه ریختیم تو ظرف با لواشک و پاستیل و تمر رفتیم رو کاناپه روبه رو تلوزیون نشستیم و فیلم رو پلی کردم
_همه صحنه هاش حساس بود خدایی
_ صدا هم بلند کرده بودیم واقعا چیزای وحشتناکی نشون میداد هم خندم گرفته بود هم گریه زیر پتو تند تند تخمه میشکستیم و بالشت رو تو بغلمون فشار میدادیم

کـــــــــــــــــــــــــــه‍
یـــهـــــــــــــــــــــــــــو
.
.
................قسمتی از فیلم................
_دختر سفید پوشی با موهای لخت و شلاقی و مشکی رنگی با صورتی که شبیه برف سفید بود و چشم های سفید به صفحه تلویزیون خیره شده بود با صدای وحشتناکی انگلیسی صحبت میکرد بعد پشتش رو کرد و شروع به راه رفتن کرد
_بین درخت ها راه میرفت و روی قبر ها پا میزاشت و کلماتی رو زمزمه میکرد یهو ایستاد و توی فیلم صدای عجیب غریب و ترسناکی پخش شد و دوربین خیلی سریع و به حالت کج و کوله رفت رو به روی دختربچه اما صورتش تغییر کرده بود چشمای سفید ودرشت تر از قبل قد بـــلنـد موهای مشکی و خیلی بلندتری پاهاش سم شده بود و لباش به هم دوخته شده بود لباسه پاره ی سفیدی تنش بود
_ یه چیزی مثل روح و... از تو قبر ها بیرون میزد دختره یهو اومد نزدیک دوربین و جیغ عجیبی کشید که لبای دوخته شدش از هم فاصله گرفتن و خونی شدن خیلی چندش شده بود و پشت سر هم و بدون وقفه جیغ میزد و اهنگ عجیبی پخش میشد 

.............اتمام صحنه های فیلم.............
.
.
کـــــــــــــــــــــــــــه‍
یـــهـــــــــــــــــــــــــــو
_صدای شکستن از توی اتاق هر دو همزمان جیغ زدیم ولی مانلی سریع به خودش اومد و تلویزیون روخاموش کرد خونه ساکت ساکت بود هر دو سمت اتاق خواب راه افتادیم من تخمه هارو روی میز ریختم و ظرفش رو به حالت دفاعی گرفتم و اماده خورد کردنش تو سر هر خری که بود شدم و مانلی یه چاقو از زیر میز برداشت و رفتم سمت اتاق در رو هم بود اروم بازش کردیم که

ویراستار:@m.azimi

ناظر :@M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۶

_صدای اهنگ لالایی پخش شد هر دو به زمین نگاه کردیم با دیدن خورده شیشه های گوی اهنگی که روی میز بود ولی الان شکسته بود و صدای اهنگ لالایی پخش میشد که این فضا رو ترسناک کرده بود نگاه هر دومون روی پنجره باز اتاق ثابت موند این پنجره به حیاط پشتی اپارتمان راه داشت
 مانلی= فکر کنم گربه بود 
من=نه مطمعنم گربه نبود اگه گربه بود هم صداش میومد هم نمیرسید انقدر سریع فرار کنه و هیچ جا به هم نریخته غیر از این 
_و به گوی شکسته اشاره کردم 
_مانلی با تردید گفت پس
_با اخم و یکم استرس گفتم اره احتمالا
_یهو با جیغ جیغ گفت دزدددددد عجباااااااااااااا گوساله ها حداقل وقتی خوابیم یا نیستیم بیا دزدی گوساله تشنه
_با حرص سرمو برگردوندم گفتم
من=امشب تو حال پذیرایی بخوابیم 
مانلی (با استرس)=پنجره بسته بود!؟ 
گفتم=اره 
مانلی =شتتتتتتتتتتتت 
مانلی=به پلیس زنگ بزنیم  
_خواستم بگم باشه ولی با دیدن دستبند روی زمین لبخند خبیثی زدم و گفتم نونونو دستبند رو با دستمال برداشتم و گذاشتم داخل پلاستیک و درشو گره زدم
_اون شب با همه استرس و ترسش گذشت 
_بیدار شدم ساعت رو نگاه کردم ساعت9:00بود یک ساعت وقت داشتیم اماده بشیم به مانلی نگاه کردم و دیدم خوابه رفتم بالای سرش
من=مانلیییی مانییییی پاشو پاشو اماده بشیم بریم دانشگاه 
_پتو رو کنار زد و گفت 
مانلی=باوش بابا اروم اه 
من=چ عجب بیدار شدی تو
_مانلی همونجور منو کنار میزد میرفت سمت دستشویی گفت
مانی=برو اماده شو عنتر خانم 
من=نچ نچ بیتربیت 
_رفتم در کمد رو باز کردم دست به کمر داخلش رو نگاه کردم خب خب چی بپوشم اها فهمیدیم یه مانتو ابرو بادی جلو باز به رنگ صورتی کمرنگ با یه پیرهن مشکی زیرش وشلوار لی تنگ با کفش های اسپرت به رنگ صورتی کم رنگ و مغنعه مشکی لباس هارو پوشیدم رفتم جلوی اینه موهامو بافتم انداختم جلو ارایش هم یه رژ کالباسی و خط چشم و ریمل تــامــام یه بوس توی اینه واسه خودم فرستادم 
_مانلی هم از دستشویی اومد و رو بهم گفت
مانلی=جون تیپو 
_خندیدم 
من=میدونم خوشگل شدم البته بودم 
_قهقه زدم
_مانلی پوکر نگام کرد و گفت
مانلی =کم خودتو تحویل بگیر بیبی
_رفت سراغ کمد و منم رفتم توی اشپز خونه کیک و ابمیوه دراوردم واسه خودمو مانلی رفتم توی فکر دیشب منو مانلی تا مرز سکته رفتیم خیلی بد بود یعنی کی بود چی میخواست
_با صدای مانلی که میگفت چطور شدم نگاش کردم اوممم یه مانتو کوتاه ابرو بادی مثله خودم ولی مدلش فرق میکرد به رنگ ابی و یه تیشرت سفید و شلوار مام استایل با کمربند موهاش رو هم چتری هاشو سوسکی گذاشته بود رژ لب صورتی کم رنگ و خط چشم و ریمل عالی شده بود بهش گفتم
من=جوووون سوکسِ(سوسک)خودمی
_ بلند خندیدم
مانلی (باخنده)=زهرمار 
_کیک و ابمیوه رو گذاشتم تو کیفم که توی راه بخوریم کوله هامون رو برداشتیم کفش هامون رو پوشیدم رفتیم توی اسانسور و باز هم با هزار تا دعا و توبه کردن به ۳۸روش سامورایی زنده رسیدیم پارکینگ

ویراستار:@m.azimi

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۷

_ مانلی همونجور که داشت ابمیوه میخورد با پا در اسانسور رو باز کرد و با شتاب رفت بیرون رو بهش گفتم
من=هووووی آرام باش
_ ادامو دراورد بازم نی ابمیوه رو گذاشت توی دهنش 
_سری با تاسف تکون دادم و رفتم بیرون که دیدم سه تا پسر به یه پورشه مشکی تکیه دادن دیدم مانلی هم داره نگاشون میکنه یکیشون اومد جلو
پسره= سلام دخترا چطورید؟! 
_ نمیدونم چرا ولی حس کردم منتظر ما بودن بدون توجه به حسم با غرور و بدون ترس
 من =سلام ممنون خوبیم 
_خواستم برم که گفت شما صاحب خونه واحد سه هستید درسته!؟ 
_مشکوک برگشتم سمتش
 من=بله و احتمالا شما هم همسایه
 جدیدمون صاحب خونه واحد دو هستید درسته!؟ 
گفت=بله همینطوره پس بزارید خودمونو معرفی کنیم من کامیار این رفیقام ارسام و ارشام هستن و شما...
من =من شمس و اینم دوستم
 افشارهستش خب دیگه کاری ندارید!؟ 
کامیار=نه اگه چیزی نیاز داشتید در خدمتیم!!
_تو دلم یه فحش اب دار بهش دادم اخه چی نیاز داریم که نیازه به تو بگیم نکبت
 من =اوکی خدافظ 
_مانلی هم خدافظی کرد اونا هم جواب دادن سوار ماشین که شدیم به هم نگاه کردیم و زمزمه کردیم مشکوکن
_خاک تو سر ضایعشون چقدر ضایع حداقل تظاهر میکردن من مطمعنم همینا بودن چرا تا قبل اینکه بیان دزد و... نیومده بود
_به دستبند توی مشتم نگاه کردم باید امروز یه سر بریم اداره پلیس ملیسی چیزی ببینم کدوم خری بود راهی دانشگاه شدیم ولی هیچ کدوم تو راه حرف نزدیم همش تو فکر بودم پشت چراغ قرمز بودیم که پسر بچه زد به شیشه شیشه رو پایین کشیدم و گفتم جانم!؟ 
_گلی گرفت جلوم
من =چقدر بدم کوچولو
 گفت=هیچی اون اقا حساب کرد 
_برگشتم جایی که اشاره کرد گفتم باشه 
_گاز دادم و بغل ماشینش پارک کردم دوتا جوجه خروس که مو هاشون جوری سیخ بود که انگار سیم برق کردن تو سوراخ های دماغشون و برق گرفتشون...ریزه میزه و ضایع مانلی گلو گرفت پرت کرد تو صورتش
مانلی =این گوه خوری ها به تو نیومده جغله بزن به چاک 
_ با خندیدیم به دانشگاه رسیدیم

ویراستار:@m.azimi

ناظر:@M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۸

_ماشین رو پارک کردیم وارد کلاس شدیم هنوز داشتیم اون دوتا جوجه خروس رو مسخره میکردیم البته به قول مانلی بیشتر به جوجه مرغ میخوردن
سپهر=دخترای جومانجی چطورن
_و پشت بنده حرفش قهقهه زد 
من =خوبیم فقط من یکم کرم خونم اومده پایین
_سپهر (باخنده)=خیالت راحت امروز یه کاری میکنم کرم خونت فوران کنه از گوشات بزنه بیرون
_و قهقهه زد
مانلی=جووووووووون یعنی سهمیه امروز هم اوکی شد
من=یههههههههه(یس)
امیرعلی=سلاااااااام اکیپه نصفونیمه خول وچل چطورید 
_ملیکا زد تو سرش و گفت
ملیکا= باز که داری میخوری 
_امیر علی (با شیطنت)=چیوووو 
_ملیکا همچنین زد تو سرش که
 هممون چشامون اندازه توپ شد یه صداااایییی داد که مطمعن شدم هیچی تو سرش نیس که همچین صدایی میده
امیرعلی=ااااااااای سگ تو روحت گوسالهه دردم گرفت چه وضعشه واای مغزم جابه جا شد 
_ملیکا یه تای ابروشورو بالا دادو گفت=مگه تو مغزم داری!؟ 
امیر علی =یس دارم مگه من مثل تو بی مخم
_ملیکا خواست چیزی بگه که سامیار جووووون اومد داخله کلاس و نشد چیزی بگه ولی همچنین نشگونی گرفت از بازوش که در صدم ثانیه رنگش شد قررررمززززز وااای خندم گرفته بود دقیقا ۳۶۰درجه چرخوندش گوشتشو با ناخوناش کننننند لعنتی
_اروم زدم به صندلی سپهر برگشت سمتم و سپهر=هِن
من=سپیده کو!؟ 
سپهر =مامان بزرگم حالش خوب نبود رفت پیش اون ولی برای کلاس بعدی میاد 
من =با... 
باصدای استاد حرفم نصفه موند 
سامیار=خانم شمس میشه بپرسم شما اونجا دقیقا دارید چیکار میکنید ؟ 
_دارم بچه میزام(به دنیا میارم) ولی چون نمیشه اینو بگم درست سر جام نشستم و گفتم
من=دارم به شما گوش میدم 
سامیار=داشتی حرف میزدی 
من=کی مـن 
سامیار=خانم شمس من خر نیستم متوجه شدم داشتی حرف میدی 
_تو دلم گفتم کی گفته نیستی!؟ 
من=استاد چه حرف زدنی بهش گفتم مداد داری
_با تعجب نگام کرد
گفت=ای وااای از دست تو اخه کی ب... 
_حرفشو خورد و زیر لب یه ولش کن گفت و رو به من ادامه داد 
سامیار=به من توجه کن
_و شروع کرد 
_مانلی زمزمه وار زیر گوشم وزوز میکرد 
مانلی=جون نفس کش ما همه توجه مون پیش شماست اصلا مگه میشه به تو توجه نکرد جوجو....جون دوست دخترات فدای اعصاب خوردت بشن سسکی....

ویراستار:@m.azimi

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Nazfa.p.a.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۹

بعد از این‌که کلاس تمام شد، با بچه‌ها رفتیم کافه و سر راه سپیده هم سوار کردیم. دو ساعت دیگه کلاس بعدی اون چهارتا شروع می‌شد و ما تو این زمان رفتیم یه چیزی بخوریم و هم یکم کرم بریزیم.
***
من: ای خدا نکشتت سپهر! وای بیچاره.
سپهر: نه باو کجا بیچاره؟ حقشونه. 
مانلی: آره حقش بود، دختره‌ی افاده‌ای.
سپهر: ایول دمت گرم! معلومه خوب پایه کرم ریزی‌ای تو.
و قهقهه زد، ما هم همین‌جوری می‌خندیدیم.
سپیده:وای سپهر! گناه داشت، نفرینت میکنه میفتی می‌میری‌ها، ببین کی گفتم!
تمام این حرف‌هاش رو با دلسوزی زد.
سپهر روبه مانلی کرد و گفت:

- توروخدا تو بیا جای این خواهرم شو!
سپیده بازوش رو نیشگون گرفت و گفت:

- گوساله!
سپهر: جونم خواهری؟
سپیده که منظورش رو گرفت (منظور سپهر: اگه اون گوساله‌است اون هم خواهرشه، پس دوتا گوساله‌ان)
سپیده: عمه‌ت گوساله‌است بی‌شخصیت، با من حرف نزن! من زبون گوساله‌ها رو بلد نیستم.
امیر علی: میگم نیان بکشن‌مون. 
بعد هم همه‌مون خندیدیم، یاد کار سپهر افتادم 

***

«کار سپهر»

با وارد شدن‌مون به کافه، یهو سپهر خیلی جدی و عصبی رفت سمت یه میز و زد رو میز و با داد گفت:

- آشغال، خیلی پستی! می‌دونستم،   می‌دونستم، از اول هم معلوم بود خیانت‌کاری، می‌دونستم مال من نیستی، می‌دونستم یه روزی باید فراموشت کنم. اِی وای از دست من! اِی وای از دست تو که من رو این‌جوری خورد کردی، شکستی، نامردی! نامرد.
دختر و پسری که اون‌جا بودن هردو با تعجب نگاهش می‌کردن، ما هم که نفهمیده بودیم موضوع چیه؟ چون واقعاً جدی بود، گفتیم واقعاً عاشق اون دختره بوده و اون داره بهش خیانت میکنه.
دختره با جیغ- جیغ بلند شد و گفت:

- چی بلغور می‌کنی واسه خودت؟ من اصلاً تورو نمی‌شناسم. 
سپهر قهقهه عصبی زد و گفت:

- عوضی! حالا نمی‌شناسیم؟ دیشب خوب می‌شناختیم آشغال، یه کاری میکنم خوب بشناسیم.  تاوانش رو پس میدی، فهمیدی؟
پسره که تا الان ساکت بود، یهو داد زد:

- خیلی آشغالی فریبا، خیلی! تو من رو فریب دادی. هیچ‌وقت نمی‌بخشمت، هیچ‌وقت! منه ساده عاشقت شده بودم، عاشق.
فریبا با گریه گفت:

- حسین، داره دروغ میگه به جان مادرم!

سپهر نچ- نچی کرد و گفت:
- برات متأسفم.

و سمت خروجی کافه رفت، ما هم رفتیم دنبالش. جدی سوار ماشین شد و ما هم پشتش سوار ماشینش شدیم که یکهو زد زیر خنده، گفت:

- چطور بود؟!
 ماهم که تازه گرفتیم، همه خندیدیم و رفتیم سمت یه کافه دیگه.

@همکار ویراستار

ویرایش پارت ۱۹

ناظر:@M.f

ویراستار:@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۰

- گارسون اومد و همه سفارش دادیم، مانلی شیک توت فرنگی و من شیر کاکائو داغ و سپهر و امیرعلی و سپیده قهوه و ملیکا کاپوچینو سفارش دادیم.
داشتیم می‌خوردیم که یهو مانلی با جیغ- جیغ گفت:

- این چیه؟ اَه چندش!
یهو گارسون اومد، دوید این سمت.
گارسون:

- چی شده خانم ؟
مانلی با جیغ:

- نگاه کن! این چیه؟!
و لیوان رو نشونش داد، گارسون بعد دیدن یه تار مو توی باقی مونده شیک توت فرنگی با ناباوری رو به مانلی گفت:
- وای، این امکان نداره!
- چی میگی؟ پس این چیه؟!

- بذارید یکی دیگه بیارم براتون.
 مانلی با حالت چندشی گفت:
- اول چکش کنید!
- چشم خانوم، معذرت میخوام!

بعدش با عجله رفت.
مانلی ادای سپهر رو درآورد. 
مانلی:

- چه‌طور بود؟
همه یهو گفتیم:

- نگو!
مانلی با خنده:

- میگم.
یه عالمه خندیدیم. باورم نمیشه مانلی یکی بدتر از خودش پیدا کرده بود!
بعد خوردن سفارش هامون رفتیم سمت دانشگاه. با خنده وارده کلاس شدیم و نشستیم سر جاهامون. مانلی پخش صندلی شده بود، هی می‌گفت:

- خوابم میاد، خسته‌ام، این استاد کی میاد؟ هوف کاشکی نیاد!
رو بهش با خنده گفتم:

- کم غر بزن!
یکی از بچه‌های کلاس یهو پرید داخل، دختره:

- تعطیله استاد نمیاد، برین خونه‌هاتون!
مانلی:

- کاشکی یه چیزه دیگه می‌خواستم! 
از کلاس خارج شدیم، خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم.
مانلی:

- پیش به سوی خونه.
وقتی رسیدیم خونه، لباس‌هامون رو با یه لباس خونگی راحت خنک عوض کردیم و رفتیم نشستیم پای تی وی. یهو مانلی گفت:
- هوس نودل کردم، تا من میرم درست کنم تو هم فیلم پیدا کن!
مانلی رفت سمت آشپزخونه، منم یه فیلم عاشقانه پیدا کردم،  اِستوپ کردم تا مانلی بیاد. بعد از چند دقیقه مانلی با دوتا ظرف پر از نودل اومد، وای که چقد من نودل دوست دارم!
فیلم رو پلی کردم و شروع کردیم به خوردن. به جاهای عاشقانه فیلم رسید که پسره به دختره می‌گفت اوه عشق هاته، من بدون تو نمیشه زندگی کرد.
یهو مانلی هرچی توی دهنش بود رو پاچید بیرون، قهقهه زدم 
- چندش! همه‌جا پر از نودل جویده شده شد.
یهو بلند شد، نشست کنارم و دستم رو گرفت و چشم‌هاش رو خمار کرد و گفت: 
- اوه عشق هاته، من بدون تو نمیشه زندگی کرد.
سرش رو آورد نزدیک‌تر و لب‌هاش رو غنچه کرد، من هم خندیدم و مثل دختره گفتم:

- ای وای نگو! هه، هه، هه.
و مثل دختره با خجالت ازش فاصله گرفتم،  اون می‌اومد جلو من می‌رفتم عقب،  مانلی هم که قشنگ رفته بود توی حس.
مانلی: 

- جون این لب‌ها مال کیه؟

و هردو غش کردیم از خنده، با خنده زدم تو سرش.
من:

- خیلی بیشعوری!
 و دوباره خندیدیم.
مانلی: 

- بذار ببینیم ادامه‌ش چی میشه؟!
- هیچی دیگه آخرش هم دختره توی روز عروسی‌شون یکی کشتش با چاقو، حالا کسی که کشتش کی بود؟ خود پسره، دختره همین‌جور که داشت چشم‌هاش بسته می‌شد، گفت:

- چرا؟ من که عاشقت بودم!
پسره:

- ولی من نبودم! من واسه انتقام به تو نزدیک شدم چون پدرت بدجور خوانواده ما رو آزار داد و مادرم رو سکته داد.

دختره گریه می‌کرد، دیگه نای حرف زدن نداشت.
- چرا من؟
 - چون تو واسه پدرت خیلی مهم بودی! بعدش زارت  رفت،  فقط تا نیم ساعت من و مانلی داشتیم پوکر تلویزیون رو نگاه می‌کردیم. مانلی رو به من گفت:
- خاک تو سرت! با فیلم انتخاب کردنت، ایش.
آروشا:

- به من چه؟ خب شت، چه‌قدر چرت بود! افسرده شدم لعنتی.

@همکار ویراستارویرایش پارت ۲۰

ناظر:@M.f

ویراستار:@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت۲۱

از روی مبل بلند شدم و رو به مانلی گفتم: 
- یه لباس بپوش بریم پیاده بگردیم و این آشغالها رو هم بندازیم!
- باشه. 
- خب لباس چی بپوشم؟ اوم... آها فهمیدم! یه مانتو تا روی رونم به رنگ طوسی مدل مانتو ساده بود ولی شیک آستین‌هاش هم زدم بالا جلو باز با یه شلوار گتی طوسی پر رنگ یه تیشرت صورتی با راه- راه‌های طوسی هم زیر مانتو پوشیدم، یه شال مشکی هم زدم. آرایش هم فقط یه رژ کالباسی زدم، چیز دیگه‌ای نزدم. رو کردم سمت مانلی که داشت برق لب صورتی می‌زد، یه مانتو تا روی رونش به رنگ صورتی کم رنگ، آستین‌هاش رو تا آرنج بالا زده بود، یه تاپ صورتی جیغ و شلوار گتی لی که طرح جلوی شلوار با نخ صورتی توت فرنگی کشیده بودن و شال مشکی، موهاش هم دُم اَسبی بست. با شال مشکی برگشت سمتم،  مانلی: 

- خب آماده، بریم!
رفتیم آشغالها رو برداشتم، چه سنگین بود! لعنتی من نمیتونم، رو کردم سمت مانلی.
- بیا تو بگیرش! من نمیتونم. 
مانلی پوفی کرد. 
- باشه، بدش به من! 
آشغال‌ها رو دادم بهش، رفتیم کفشهامون رو پوشیدیم.

- خدایی سنگین نیستن‌ها!
- عزیزم سنگینن، سنگین!
داشتیم می‌رفتیم سمت در که باز اون همسایه‌های جدیدی رو دیدیم که وایساده بودن توی پارکینگ. مانلی رو بهم بدون توجه به اون‌ها گفت: 
- بستنی دعوت تو، آبنبات و پاستیل با من.
- نچ- نچ همه‌شون دعوت تو عزیزم!
مانلی گفت:
- عمراً!
- پس بستنی بی‌بستنی.
- عنتر.

- خودتی!
سنگینی نگاه همسایه‌های جدید رو روی خودمون حس می‌کردم. مانلی رو بهم گفت:

- در رو باز کن دیگه! اَه.

در رو باز کردم، اون هم آشغالها رو انداخت توی سطل آشغال.

رفتیم تا مغازه سر کوچه و بستنی، آبنبات و پاستیل خریدیم. بستنی‌ها رو باز کردیم و شروع کردیم به خوردن. همون‌جور که داشتیم می‌خوردیم، یه ماشین کنارمون وایساد. 

طرف:  جون، ببین چجوری میخورن بچه‌ها! منم دلم بستنی خواست. 
من:  آخی یعنی انقد بی‌پولی که نمیتونی بستنی بخری؟ آخی، الهی.

پا تند کردیم و ازشون گذشتیم، این‌دفعه یه ماشین رد شد، چشمک زد. حتی کارگرهای ساختمون هم تیکه می‌انداختن.
مانلی:  بیا! یه‌بار اومدیم بیرون ببین چی‌شد! گدا و کارگر و همه تیکه انداختن بهمون. اَه اگه شانس داشتیم الان دو تا جنتلمن این‌جا می‌گفتن سوپرایز.

- ما اگه شانس داشتیم الان سوار ون شخصی‌مون توی آمریکا بودیم نه پیاده مثل اسکل‌ها توی خیابون‌ها بستنی لیس بزنیم.
دوتامون خندیدیم.  از جلوی مغازه‌ها رد می‌شدیم که دیدیم یه پسر بچه رو بهمون گفت:
- مهمون‌تون کنم کافه؟
قیافه‌های من و مانلی دیدنی بود، بیا! این هم اضافه شد 
مانلی: برو  بچه‌! برو بازیت رو بکن!

پسر بچه:  مگه بازی رو میکنن؟ 

باناباوری خیره شدم بهش که مانلی دستم رو کشید.
من: وای جر، این هم از این. نچ- نچ بچه‌ها چه هار شدن!

این پسره هم ول کن ما نبود هرجا می‌رفتیم میومد دنبال‌مون.

@همکار ویراستار

ویرایش پارت دو و ۲۱

ویراستار: @m.amir.n

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت۲۲

_ پسر بچه تا دمه خونه هم باهامون اومد عجب کنه ای بود با ۱۳,۱۲سال سن اینه معلوم نیست چند سال دیگه چی میشه
_ایندفعه ابنبات میخوردیم رفتیم جلوی اسانسور ایستادیم تا بیاد
_ رفتیم توی اسانسور دکمه مورد نظر رو زدم توی اینه داشتیم ادا در میاوردیم و میخندیدم وقتی رسیدیم مانلی یهو در رو باز کرد که رخ به رخ یه زنه شد قشنگ رفت توی حلقش زنه هم هی پشت سر هم گفت اروم اروم اروم 
_منم میخواستم ببینم طبقه رو درست اومدیم یا نه برای همین صداش کردم فکر کنم زنه هزار بار گفت اروم اروم
مانلی=خیله خب باشه 
_قیافه مانلی باحال بود پوکر داشت زنه رو نگاه میکرد و ابنبات هم توی دستش یهو بیخیال و بی توجه به زنه رفت در واحدمون زنه با دختر و پسرش بود دخترش میخندید و پسرش تعجب کرده بود رفتیم توی خونه مانلی شروع کرد به غر زدن واقعا بامزه غرغر میکرد و حرص میخورد.
_ ادای زنه رو در میورد...
مانلی=اروم اروم اروم زهرمار خب تو که دیدی داره میاد بالا اسکول یکم فکر کن میای میچسبی به دره اسانسور که چی نکبت
_منم هی بهش میخندیدم هیچی نمیگفتم اونم هی غر میزد رو بهش گفتم 
من=بیخیال ولش کن خب به عنت 
_مانلی همونجور که لباس هاشو با تاپ شلوارک مشکی سفید عوض میکرد خنده حرصی سر داد 
مانلی=زهرمار هوفف توهم هی نخند 
_منم یه لباس مثله مانلی پوشیدم چون نصفه لباسامون باهم ست بود
مانلی =بیا بریم یه چی درست کنیم حرص خوردم گرسنم شد
_خندیدم
من=باش چی درست کنیم بخوریم اممممم
_مانلی زود تند سریع جواب داد
مانلی=لازانیااااااا
من=تو جدی جدی معتاد لازانیایی
_باخنده من و حرص خوردن مانلی رفتیم سمت اشپزخونه و شروع کردیم به اماده کردن لازانیا

ناظر:@M.f

ویراستار: @m.azimi

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۳

.
.
................از زبان کامیار...................
.
.
دوره هم نشسته بودیم هر سه توی فکر بودیم ارسام سرشو بالا اورد و گفت بچه ها
ارشام =هوم!؟ 
من=جونش!؟ 
ارسام=به نظرتون کی تمام میشه؟! 
ارشام=چی!؟ 
ارسام=واقعا نمیدونم تو چطور قبول شدی من مطمعنم بابا یواشکی پارتی بازی کرده برات وگرنه با این مخ پوچت و ایکیو پایینت درصد قبولیت صفره 
ارشام =چرتو پرت نگو 
_ارسام خواست جواب بده که پریدم وسط حرفش
من=اووووو بستونه عنشو دراوردین ارسام بگو ببینم چی تمام بشه 
ارسام =توهم با پارتی قبول شدی من مطمعنم
_منو ارشام همزمان گفتیم ولش کن اصلا نگو
ارسام=باش بابا چرا رم میکنیم این بازیه کثیف رو میگم ۱۰,۹ساله خیلیا درگیرش شدن و براش سخت تلاش کردن هزاران ادم مردن و زجرکشیدن ولی نشد که نشد
_هممون ساکت به هم نگاه کردیم انگار که هر سه منتظر یه تلنگر یه حرف یه چیزی بودیم که بهمون امید بده
_ارشام=درسته هر کسی وارد شد پشیمون شد ولی ما هرکسی نیستیم...اینو یادتون نره همه به ما یه ضربه زد هرکی اومد یه ضرری بهمون رسوند ولی ما هم جوابشونو دادیم اینم یکی از هموناس باید تاوان اشتباهش رو پس بده تاوان اسیبی که بهمون زده
_کاملا باش موافق بودم با صدا گوشی ارشام هر سه برگشتیم سمت میز ارشام گوشیش رو جواب داد 

ارشام=بله 
....
ارشام=مرسی قشنگم توهم همینطور
....
ارشام=باشه باشه
....
_منو ارسام مشکوک نگاش کردیم...
ارشام رو به ما گفت=اروینه 
_سریع پریدم و گوشی رو گرفتم 
_سلااااااااام رفیق فابریک مننننن عشقم چطوری
اروین=سلام عمویی خوبی امریکا خوش میگذره؟! 
خندیدم و تو دلم گفتم وای که چقدر دنیای بچه ها کوچیکه برای اینکه نفهمه ما کجاییم بهش گفتیم رفتیم امریکا البته این برای همه بهتر بود
من=بدون تو دستشویی هم خوش
 نمیگذره عمویی 
_ارشام زد تو سرم جوری که مخم سوت کشید چپ چپ نگاش کردم
اروین (باخنده)=عمویی زشتهههههه دستشویی باید تنها بری زشته نمیشه کسی ببرت که بزرگ شدی
_قهقهه زدم
من=ولی من دوس دارم با یکی برم دستشویی
اروین=با کی
من=با یکی 
_و قهقهه زدم اونم نصیحتم کرد که زشته عمویی خجالت نمیکشی عمویی؟؟ باکی میخوای بری عمویی!؟ و.... 
بعد حرف زدن با من با ارسامم حرف زد و بعدش قطع کرد
_جمع کسل کننده شده بود هی هی چه کنیم دیگه همه شادیه جمع به بودنه منه
من=پاشید جمع کنید خودتونو بیاید یه کاری کنیم 
ارشام =کاری نیس بکنیم 
من =خب اینم هس
ارسام= بیاید شجاعت حقیقت
ارشام سریع جبهه گرفت 
ارشام= نه 
منو ارسام=چراااااا 
ارشام=دفعه پیش آبرومو بردید عمرا دیگه با شما دوتا بازی کنم
ارسام=نه نه این دفعه قولِ قول که آبرو داری میکنم
ارشام=پووووف باشه 
_دور هم نشستیم و منم بطری دلستر رو چرخوندم بعد چند دور شجاعت که تقریبا همو کشتیم و چند دور حقیقت که همو به بوق دادیم قرار شد دور اخر باشه بعد چرخوندن بطری سرش رو به ارسام و تهش بین منو ارشام افتاد 
ارسام =من یه کار میگم باهم انجام بدید قبوله!؟  
من و ارشام=مجبوریم
_ارسام مرموز خندید که پرامو برگامو کرکامو همه و همه فرو ریختن..
ارسام=همو ببوسید
_یهو هر دومون هنگ کردم ولی ارسام داشت غش میکرد از خنده
_چیییییییییییییی

ویراستار: @m.azimi

ناظر: @M.f

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...