رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مخمور شب | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا


نسترن اکبریان
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر ارشد

نام رمان: مَخمورِ شَب 

نویسنده: نسترن اکبریان(n.a25)

ژانر: عاشقانه_ اجتماعی

هدف: اعتماد بعضی وقت ها تیشه به ریشه انسان می‌زنه. بعضی از قربانی ها گناهی ندارن اما با اعتماد بی‌جا به یک دوست توی منجلابی اسیر می‌شن که خروج از اون یه اراده قوی و شاید یه دستِ قدرتمد می‌خواد.

خلاصه:

در گیر و دار های ریسمانِ سرنوشت، گره ای کور به نخِ سرونوشت دختری افتاد و گولِ گودالی عمیق را خورد... گودالی که همانند باتلاق، شب به شب او را بیشتر در خود می‌کشید و چاره اش دود کردن شب ها بود...

دودی که در مِه شب غرق شده و گرهِ سرنوشت، از تاریکی بحره برد و نخ های دیگری را بهم گره زد...

نخ های که یکی از جنس باروت و دیگری جرقه بود. جرقه ای که خود به باروت آتش انداخته نمی‌دانست به زودی با گره‌ی سرنوشت تلاقی خواهد کرد...

مقدمه:

در آن پس کوچه های تاریک، میان رقص نورِ شب تاب ها و واژگونی قاصدک های دل‌شکسته، کدامین نگاه تار های رقصده‌ی موهایم را میان انگشتان باد، شکار کرد؟

هنگامی که جام تنهایی را به دست گرفته و به هم‌نشینی نگاهِ بی فروغ ماه می‌نوشیدم، کدامین دست جامِ مرگ را از میان انگشتان تکیده ام بیرون کشید؟!

سرمایی که قلبم را به تکه یخی سنگی بدل کرده بود، با کدام جوانه‌ی عشق در هم شکست و جانم را میان چنگال های آتیش سپرد؟!

وقتی ستاره های دلگیری تک تک، چراغِ خانه‌شان را به رویم خاموش می‌کردند تا مهمان نشوم و طره ای نور، با بی‌رحمی درب را به رویم می‌کوبید، کدام دلی درش را به رویم گشود و پذیرای روح ترک خورده ام شد؟

شب بود و جام و ساقی‌ ای که بی منت جام پر می‌کرد تا پیک پیک به نظاره‌ی رخ ماه، ماه بنوشم...

سگ های ولگرد که همانند من طرد شده ای مغموم بودند می آمدند و خرمان خرمان رقصنده‌ی شب می‌شدند و واق واق های‌شان را آهنگ آن شب مخمور می‌کردند...

بزمی به پا می‌شد و در نگاه خیسم چه خوش انعکاس می‌شدند... بزمی که مرا بَد خمار آن شب ها می‌کرد!

خماری که مخدرش نگاه او، زیر دلبرانه های ماه شد...

  • لایک 18
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت اول

نگاهم ماتِ دودی بود که رد حضورش، در خفگی هوا محو می‌شد. سیگار را میان لب هایم اسیر کرده و کامی عمیق گرفتم. آن‌قدر عمیق که موجی از سرفه، گلوی خشکم راز احاطه کرد! دود را بر خلاف توفان گلویم، با آرامش خارج کرده و نفسی آسوده کشیدم.

به سیگاری که دود شده بود نگاهی کردم و از تراس پایین انداختمش. آتش سرخ رنگش هر لحظه تیره تر و در انتها اسیر خاموشی شب شد.

با شنیدن صدا های همیشگی، شال بافتنی‌ام را دور شانه هایم محکم تر کرده و به اتاق بازگشتم.

خود را بر تخت رها کرده و برای خلاصی از شنیدن آن صدا های بلند، هدفون را بر گوش هایم حصار کردم. طره ای از موهای بلندم را دور انگشت تاب می‌دادم و زیر لب همراه آهنگ، زمزمه می‌کردم.

با وجود صدای بلند آهنگ، باز هم صدای شکستن ظروف به گوش می‌آمد! با باز شدن ناگهانی در اتاق، بی‌خیال نگاه به مادر دوختم. سمت کمد رفت و ساکی خارج کرد. کلافه غلتی زدم و پشتم را به او کردم! صدای فریاد هایش از سَد بلند موسیقی فراتر می‌رفت و توی گوشم زنگ می‌زد:

- من یه لحظه دیگه هم توی این خونه نمی‌مونم!                            

ساک را گوشه ای از تخت من پرت کرد و همان‌طور که پُرش می‌کرد، ادامه داد:

- هربار موندم تو هم فکر کردی خبریه؛ باز روز از نو روزی از نو! این‌بار کور خوندی! پشت گوشت رو دیدی زن و بچت هم می‌بینی!

با چنگی که به پهلویم افتاد، لحظه ای نفسم رفت و درد بر وجودم چیره شد. می‌دانستم حال از دست پدر و دایی‌ام عصبانی‌ست و تعادلی روی حرکات خویش ندارد اما با خشم هدفون را کنار زده و در چشمانش تیز شدم!

- چی‌کار به من داری؟!

چنگ دیگری به بازویم که حال شالی رویش نبود، انداخت. با خشم لب زد:

- چی‌کارت دارم؟ توهم ذات همونی! بلند شو می‌ریم!

تکانی به بازویم دادم و از میان انگشتانش خارج کردم. اخم هایم به سختی در هم فرو رفته بود؛ می‌دانستم رفتنی در کار نیست پس بی حرف، از جای بلند شدم.

با غرولند به سمت کمد رفتم و سرسری حاضر شدم! شال را آزادانه روی موهایم قرار دادم و چشم به مادر که داشت ساک را می‌بست، دوختم. صدای عصبی‌اش هنوز هم ادامه داشت.

- هر بار بخشیدمت باز گفتی خوب خریه! باز افتادی دنبال اون آریای... 

حرفش را خورد و مانتوی جلو بازش را همراه شالی به تن کرد. چاره ای جز همراهی‌اش نداشتم! اگر نمی‌رفتم، هفته ها سرکوفت و ناسزا مهمان گوش هایم می‌شد. از اتاق خارج شدم و نگاه به پدری دوختم که با صورتی غرق در عرق، به رفتمان می‌نگریست. چهره اش به زردی رفته و چشم هایش درشت شده بود. گویی توان فریاد کشیدنش سر آمده که این چنین مسکوت، گوشه ای کز کرده بود. حالش طبیعی بود... تنها دَوایش را می‌خواست!

مادر دست مرا کشید و از نگاه کردن بیشتر، منع ساخت. برای بار آخر صدای پر بغضش که توام با قدرتی عجیب بود، به گوش های مغموم خانه خوراند:

- هی من رو باش! این‌بار دیگه کاملا جدیم! دیگه نه تو و نه این زندگی نکبتت رو نمی‌خوام، تو اون کوفتی و کثافت کاری رو به زن و بچت ترجیح دادی!

دست مرا باری دیگر کشید و بدو خروج، در را با سرعت و شدت بالایی کوبید! با بسته شدن در بالاخره سد بغضش شکست و اشک، راهی گونه های سرخ از سیلی‌اش شد!

  • لایک 14
  • تشکر 2
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

دلم همانند همیشه تاب نیاورد و علی‌رغم تمام دلخوری ها، دست دور شانه‌اش نهادم و سرم را زیر گردنش فرو کردم. امری غیر ارادی بود که هربار این فیلم از ابتدا تکر می‌شد، بغض در گلویم چمپاته می‌زد؛ بغضی که سخت با او در نبرد بوده و تازگی ها افسار اشک هایش را به چنگال گرفته بودم.

مادر مرا با دلگیری از خود راند و با آن چشمان اشکی به چشمان غمناکم زُل زد.

- ماهور کجا بریم؟! سوئیچ ماشین رو برداشتم؟

سری به معنای نمی‌دانم تکان دادم و قدمی عقب رفتم. دستی به اشک هایش کشید و برای برداشتن سوئیچ، دوباره به خانه وارد شد. به دیوار پشت سرم تکیه دادم و بی‌تفاوت به راه پله سفید چشم دوختم. 

انتظار برای آمدن مادر داشت بیش از اندازه طول می‌کشید و این یعنی رفتنِ نافرجام دیگر! ساک را از کنار دیوار برداشتم، کلافه نفسم را بیرون داده و داخل شدم. با دیدن مشاجره پدر و مادر که از سر گرفته بودند، سری به معنی تاسف تکان دادم و دوباره به اتاقم بازگشتم. با همان لباس ها بر تخت دراز شده و در فکر فرو رفتم.

بعد از چندین سال باید به این صدا ها، این شکستن ها، این فریاد ها و جیغ ها عادت می‌کردم؟!

چرا هربار بغض همانند خنجری قصد دریدن گلویم را می‌کرد و ناچار به فرو دادنش بودم؟

مادری که از شب نیامدن پدر خرده می‌گرفت، خود جمعه ها را کجا سر می‌کرد؟! پدر چه؟ شب ها را زیر کدام سقفی به صبح می‌رساند؟

دستانم را روی گوش هایم فشردم؛ از دعواهایشان حالم بهم می‌خورد! چطور هرکدام با وجود گناه خود، مهر بی‌گناهی بر صفحه خود می‌زدند و دیگری را به قصاص می‌کشاندند؟

دراز کشیده مانتو را از تن خارج کردم و در جایم غلتی زدم. گوش هایم دیگر تاب نظاره‌ی بحث های پوچشان را نداشت. چشم روی دیگری فشردم و چندی نگذشت که خواب مهمان چشمانم شد.

***

آلارم گوشی قصد داشت کَرم کند! کلافه روی تخت نشستم و آن صدای مزخرف را خاموشی دادم. چنگی به موهای ژولیده ام کشیدم و از زیر پلک هایی که به سختی باز نگه داشته بودم‌شان، نیم نگاهی به ساعت روی صفحه گوشی انداختم. مدرسه ام داشت دیر می‌شد! 

بدون شستن دست و صورتم لباس های مدرسه را به تن کرده و برای پوشیدن مقنعه، مقابل آیینه ایستادم. پشت چشم های قهوه ای رنگم باد کرده و زیرشان گود افتاده بود... بعد از سر کردن مقنعه، کوله ام که همیشه حاضر بود را روی شانه انداختم و از اتاق خارج شدم.

بر خلاف دیشب سکوتی عجیب خانه را احاطه کرده بود! با احتیاط از روی خورده شیشه ها عبور و از خانه خارج شدم.

پله ها را دوتا یکی پریدم و مقابل خانه پگاه ایستادم. تقه ای به در زدم و منتظر، به دیوار تکیه دادم.

در باز شد و با عطر خوشی مشامم را پر کرد، متوجه شدم یادم رفته عطرم را بردارم! نگاه کلافه ای به چشمان گیج خواب پگاه انداختم و بدون سلام گفتن، لب زدم:

- عه من یادم رفت عطرم رو بیارم، همین‌جا بمون زود برم بیام!

  • لایک 11
  • تشکر 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت سه

آستین مانتویم را اسیر انگشتانش کرد و با صدایی که همانند چشمانش خمار شده بود، آهسته گفت:

- هیس! کجا؟ من اوردم بیا.

دستم را کشیدم و باهم از پارکینگ خانه خارج شدیم. به محظ خروج نفسی عمیق کشیدم و مقنعه‌ام را به عقب راندم. پگاه هوف کشیده ای گفت و از جیب مانتویش، موبایلش را خارج کرد. همان‌طور که شماره می‌گرفت، خطاب به من گفت:

- پول چقدر داری؟

- صد تومن، تو چی؟

گویا تلفن وصل شده که بی توجه به سوال من‌، خطاب به ساناز گفت:

- سلام خوبی؟ آدرس رو می‌فرستی عشقم؟

دستی به مقنعه‌اش کشید و طره ای از موهای طلایی‌اش را بیرون ریخت.

- قربونت، زود میایم، منتظر باشید.

تلفن را در جیب مانتویش رها کرد و همان‌طور که دوشادوش هم می‌رفتیم، گفت:

- دیشب باز صدا میومد از خونتون، بابات باز نیومده بود خونه؟

از اشاره بی پرده اش دلم گرفت! کاش می‌شد به او بگویم در این مسائل دخالتی نکند اما اگر ناراحت می‌شد چه؟ آن‌گاه تنها دوستم را نیز از دست می‌دادم و باید در انزوا جان می‌سپردم!

- اوهوم؛ با دایی آریا باهم رفته بودن.

خنده ای کوتاه سر داد و بعد از رسیدن به پارک، چشم های عسلی اش را به نگاه مغموم من دوخت و زبانش را چرخاند:

- زود بیا فقط، منتظر ما موندن.

سری مبنی بر تایید تکان دادم و راهی سرویس بهداشتی پارک شدم. با سرعت لباس هایم را تعویض کرده و درون کوله گذاشتم. کوله را به شانه انداختم و از اتاقت دستشویی، خارج شدم. مقابل آیینه ایستادم و به خود نگریستم. لَبه‌ی مقنعه ام چروک افتاده بود! کمی دستم را تر و کِر های مقنعه را صاف کردم.  دست در جیب مانتوی بنفشم فرو بردم و ریمل و رژ لبم را بیرون کشیدم.

نگاهی به اطراف انداختم و زمانی که از نبود موجودی اطمینان حاصل کردم، رژ لب بنفش را به لب های ترک خورده ام کشیدم. درشتی لب هایم با این رنگ دوچندان می‌شد! ریمل را به مژه های بلند اما بی حالتم کشیدم و بعد از فر شدن‌شان، لوازم را در جیب کوله پشتی ام نهادم. دستم را باری دیگر به سرم کشیدم و موهای بیرون آمده از مقنعه ام را ساف کردم.

همان‌طور که دست هایم را با پشتِ شلوار جین آبی ام خشک می‌کردم، از سرویس بهداشتی خارج شدم. پگاه آماده، به یکی از درخت های پارک تکیه داده بود و با دیدن من، اشاره کرد که تند تر بروم.

- بدو دیگه دوساعته‌!

- اومدم. ده دقیقه هم نشد. خب؟ کجا بریم؟

دستش را به سمتم کشید.

- پول هات رو بده بذاریم رو هم.

  • لایک 11
  • تشکر 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت چهار

 

فوری از زیپ گوشه کوله ام پول ها را به او دادم. با یکدیگر برای کرایه تاکسی به سمت خیابان رفتیم.

- بچه ها یه رستوران سنتی رفتن، برای صبحانه گفتن منتظر ما می‌مونن. تا پنج و شیش هستم من؛ تو چی؟

خیلی سریع راه می‌رفت و این امر موجب شده بود نفس هایم بریده شود!

- من؟ خب... زنگ می‌زنم، به مامان می‌گم کلاس اضافه داریم؛ منم هستم!

تک خنده ای مستانه سر داد و دستی به موهای طلایی رنگ شده اش کشید. لب های سرخش را برای پخش شدن رژ لب روی دیگری کشید و گفت:

- توهم خوب بلدی بپیچونی ها، بابا بی‌خیال! مگه بابات که شب نمیاد خونه چی می‌شه؟ تهش چهار تا داد و فریاده دیگه! توهم چند ساعت دیر بری یکم غر غر می‌شنوی فقط.

سر به زیر به تامل حرف هایش فرو رفتم. راست می‌گفت! منی که حضورم تنها در چهار چوب اتاقم بود، دیر آمدنم برای چه کسی اهمیت داشت؟!

بدون هیچ سخن دیگری سوار تاکسی دربست شدیم و پگاه‌، آدرس را به آن پیرمرد گفت. تکیه‌ام را به پشت صندلی دادم و به جایی که قرار بود برویم فکر کردم.

یک اکیپ کاملا صمیمی که توسط پگاه، من نیز به جمعشان افزوده شده بودم. سه روز در هفته به جای مدرسه به ملاقات آن‌ها می‌رفتیم و چندین ساعت خوش می‌گذراندیم. گروهی که سه پسر و چهار دختر اعضایش بودند و چقدر هم‌نشینی با آنان برایم شیرین بود!

در حضورشان تنها خنده بر لبانم می‌نشست و چه ساده گمان می‌کردم تلافی تمام بغض هایم بود. در جمع آن‌ها تنها نبودم... گوشه نشین مغموم نبودم و آن‌ها را، راهی برای تخلیه خنده های خشک شده ام می‌دانستم.

با صدای پگاه رشته افکارم گسست و به زمان حال بازگشتم:

- هوی دختر کجایی؟ پیاده شو رسیدیم.

سرم را تکان دادم و دستگیره را کشیدم. مقابلم رستوران یا کافه ای نمی‌دیدم... آهسته پیاده شدم و به سمت پگاه که داشت کرایه را حساب می‌کرد، برگشتم.

- پگاه کو؟ این‌جا که چیزی نیست؟

درب ماشین را کوبید و به سرعت کنارم آمد. موهایش را مرتب و با دست به یک راه پله زیر زمینی اشاره کرد.

- اون‌جاست؛ زیر زمینیه!

  • لایک 12
  • تشکر 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت پنج

 

- آهان. تاحالا این‌جا نیومده بودیم. به ساناز زنگ بزن بگو رسیدیم.

بی توجه به من به سمت پله ها راه گرفت و با صدای بلند پاسخ داد:

- نه بیا، می‌ریم می‌بینن خودشون.

آفتاب به اواسط آسمان آمده بود و هوای سرد صبح را گرما می‌داد. حس عجیبی داشتم؛ چیزی همانند استرس یا دلهره ای اعظیم به جانم افتاده و مدام زیر دلم می‌زد. "باشه" ای گفتم و با قدم های بلند خود را به او رساندم. روی یک بنر کوچک اسم رستوران را زده بود و بعد از طی کردن چندین پله بلند، به درب رستوران رسیدیم. بوی گس کله و پاچه، از بیرون هم به مشام می‌رسید. همراه پگاه وارد شدیم و در وحله اول، قالب قهوه و سنتی رستوران به چشمم آمد.

کم نوری فضا موجب آزار چشمانم شد. سرم را نزدیک گوش پگاه که چشم می‌چرخاند تا آشنایی را شکار کند، نزدیک کردم و گفتم:

- پگاه چقدر این‌جا خلوته...

- هیس، بذار ببینم این ها کجا هستن!

من هم سراسیمه، تمام رستوران را چشم چرخاندم اما خبری از گروه ما نبود! با نزدیک شدن شخصی با لباس های گارسون، دیده به آمدنش و گوش به آوایش دادم.

- سلام، دنبال کی هستین؟

از لحن طلبکارانه و خشکش، متحر به سمت پگاه برگشتم. بی توجه به نگاه متعجب من روی به مردی که اخم های کلفتش را در هم گره زده و با چشمان درشت مشکی اش، به ما تیز شده بود، گفت:

- ساناز رو می‌شناسین؟ 

رنگ نگاه مرد آنی عوض شد و نگاهش را از نوک پا تا فرق سرمان چرخاند! بی آ‌ن‌که سوال پگاه را پاسخ دهد به سمتی راه گرفت و در همین حین لب زد:

- دنبالم بیاید.

کمی ترسیده بودم. تابع، همراه پگاه به دنبالش رفتیم، راه آشپز خانه را پیش گرفته بود. زمزمه وار خطاب به پگاه گفتم:

- چرا این‌جوریه این‌جا؟ مطمعنی ساناز آدرس این‌جا رو داد؟

- آره آره، چقدر حرف می‌زنی!

سر به زیر به دنبال آن مرد وارد آشپز خانه شدیم. به سمت دری کنار آشپز خانه اشاره کرد.

- اونجا!

بعد هم بدون هیچ حرف دیگری از آشپز خانه خارج شد. نگاهم را به آشپز هایی که بی تفاوت مشغول کار خود بودند انداختم و به سمت در گام نهادم. پگاه تقه ای به در زد و وارد شدیم؛ با دیدن جمع بچه ها، نفس حبص شده ام که حاکی از ترس آن مرد عصبانی بود، آزاد کرده و به سمتشان قدم تند کردیم.

  • لایک 10
  • تشکر 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت شش

اتاق ساده ای بود که تنها سه تخت سنتی زینتش می‌داد و گروه، روی یکی از تخت ها مستقر بود. بهرام یکی از پسر های جمع، داشت کله پاچه را بین ظروف تقسیم می‌کرد. لبخند بی اختیار روی لب هایم نشست و بعد از احوال پرسی با جمعی که به احترام ما ایستاده بودند‌‌، کفش هایم را در آوردم و بالا ترین قسمت تخت جای گرفتم.

                             

امیر کنار پگاه و رضا، پسری که به شدت بور بود کنار ساناز جای گرفته بود. مریم دختر ریز جثه ای که با هفده سال سن، کوچک ترین عضو گروه بود هم داشت به بهرام، برای تقسیم صبحانه کمک می‌کرد. همانند همیشه در جمع‌شان راحتی و صمیمیت به وجودم القا گشت و موجب شد همانند دیگر دختران، مقنعه را از سرم سُر دهم. 

بهرام کاسه ای مقابل من قرار داد و به مزاح گفت:

- برات پاچه گذاشتم تقویت شی بیشتر پاچه بگیری.

با کلامش در جمع خنده ای سرخوشانه فرو رفت و من همراه خنده، مشتی به بازوی نحیفش زدم. در حضورشان گذر زمان محو می‌شد و تمام یک ساعتی که مشغول خوردن صبحانه بودیم، ثانیه ها میان خنده هایمان افسار گسیخته و به سرعت رعد می‌دوید.

تکیه ام را به تخت داده و به رضا که داشت قلیون را چاق می‌کرد چشم دوختم. امیر یک باره از جایش بلند شد و بالای سر رضا ایستاد. قد کوتاهی داشت و کمی چاق به نظر می‌آمد. خطاب به رضا که در حال کام گرفتن از قلیون بود، گفت:

- بریزم رو معسل؟

ساناز به جای رضا پیش قدم شد و همان‌طور که با انگشت، تابی به موهای بلندش می‌داد، لب زد:

- جنس خوب بریز ها، مثل اون بار سردرد نندازی به جونمون!

مریم میان کلام ساناز آمد با دست به رضا اشاره کرد.

- رضا حواست باشه زیاد نریزه بدبختمون کنه.

به پگاه چشم دوختم که بی تفاوت شانه ای بالا انداخت. امیر ترق روی معسل را بلند کرد و از جیبش یک دستمال کاغذی که به صورت توده در هم جمع شده بود را خارج کرد. بی آن که محتوا را خارج کند، اضافه های دستمال را کند و آن را روی معسل ها انداخت. بلافاصله ترقی که ذغال هایش داشت سفید می‌شد را روی آن نهاد و همان‌جا نشست. نِی را از دست رضا کشید و مشغول چاق کردنش شد.

بوی نعناع به همراه عطری دیگر زیر مشامم پیچید. امیر نِی قلیون را به سمت ساناز کشید و همان‌طور که از دهان و دماغش دود بیرون می‌آمد، لب زد:

- عالی شده این‌بار!

ساناز نی را به لب گذاشت و صدای قل قل سکوت فضا را شکست. دست به دست می‌چرخید و من سر به زیر، با گوشه ناخونم بازی می‌کردم. رویلاکی که نصفه و نیمه پاک شده بود ناخون می‌کشیدم و آن بوی خوش را اشتمام می‌کردم. با کشیده شدن دستی جلویم سر بلند کرده و فوری نِی را از دستان پگاه ربودم.

  • لایک 10
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هفت

برای معطل نکردن جمع، کامی عمیق گرفتم که مزه ای عجیب، تمام دهان و گلویم را احاطه کرد...

حس شیرینی سراسر وجودم را در بر گرفت و موجب شد کام بعدی را عمیق تر بگیرم. طمع تند نعناع با شیرینی عجیبی آمیخته و موجب شد چشمانم را از لذت ببندم. شخصی نی را از دستم کشید و متعاقب آن صدای مریم مرا به زمان حال آورد.

- بده بیرون بی‌جنبه‌!            

دود قلیون را آن‌قدر در سینه نگه داشته بودم که در سرفه آمیخته و از دهان و دماغم بیرون زد! از شدت سرفه اشک به چشمانم حجوم آورد و به پگاه که نگاهش سرشار از سرزش بود، نگریستم. دستی به کمرم کوبید و صدای بهرام سکوت جمع را شکست:

- مریم تو هم بسه بده نوبت منه.

سرفه ام تا حدی تسلی یافته بود اما سرم داغ و از درون احساس لرزش داشتم. ساناز دستش را از پشتم کشید و خطاب به امیر گفت:

- امیر جمع کنید دیگه تا دردسر نشده.

سرم گیج و مدهوش شده بودم؛ بی توجه به آنان به تخت تکیه دادم و چشمانم را فرو بستم. دوباره همان حس لذت حاکم بر وجودم شد و تا حدی تسکینم داد. تخت کمی تکان خورد، با صدای پگاه فهمیدم کنارم آمده بود.

- مجبوری این‌قدر بکشی؟ خوبی حالا؟

بی آن‌که چشم بگشایم، آرام لب زدم:

- عالی...

دستی به شانه‌ام زد و با صدایی که خشم درونش موج می‌زد، گفت:

- زهرمار... بی‌جنبه! پاشو بریم تا آبروم رو نبردی!

جمله آخرش را خفه و از لای دندان های قفل شده ادا کرد و موجب شد لای یکی از چشمانم را بگشایم. با صدایی بلند تر خطاب به جمع ادامه داد.

- من و مهرو بریم دیگه.

همگی به تکان دادن سر هایشان بسنده کردند و پگاه، مقنعه اش را روی موهایش کشید. دست پیش آورد و مقنعه‌ی من را نیز بالا آورد. دستم را میان انگشتانش با حرص فشرد و آرام غرید:

- بلند شو دیگه!

سرم کمی گیج بود؛ با کمک پگاه کفش هایم را به پا کردم و بی آن‌که از جمع خداحافظی کنم، به سمت خروجی راهی شدیم. هر قدمی که پیش می‌رفتم انگار روی تکه ابری پا گذاشته و در آسمان به سر می‌بردم. زمان جامه‌ی سرعت به تن کرده و با قدم هایی همانند نور، دویدن گرفته بود. سایه زندگی در رنگ مات فراموشی فرو رفته و مرا از احساس دقیق رخداد ها منع می‌ساخت!

  • لایک 10
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هشت

به خودم که آمدم مقابل خانه ایستاده بودیم، پگاه با ناخونش در گوشت دستم فرو کرد و لب زد:

- به خودت بیا دیگه! رسیدیم خونه، یه ساعت از مدرسه مونده بگو دبیر نیومده بود بعد بگیر بخواب از سرت بپره!

پگاه به درب پارکینگ کلید انداخت و وارد شدیم. بی وزنی عجیبی مرا در خود غرق کرده بود...

پگاه خواست وارد خانه خودشان شود که بازویش را میان انگشتان بی‌جانم اسیر کردم. بی مقدمه چشمان خمارم را به او دوخته و قفل زبانم را شکستم!

- این امیر چی ریخت توی قلیون؟

ترسیده آب دهانش را فرو داد و بازویش را از میان دستم کشید.

- من چمیدونم! چیز خاصی نبود تو جنبه نداری...

دستش را باری دیگر گرفتم و شمرده ادامه دادم:

- پگاه می‌گم چی بود؟ شماره امیر رو بده خودم ازش بپرسم! 

- اَه دستم رو ول کن! به من چه اصن. هرچی بود می‌خواستی نکشی!

متعجب از جملاتی که با هراس بر لب می‌آورد، باری دیگر و با جدیت بیشتری زبانم را چرخاندم:

- پس چیز خوبی نبوده که این‌طوری رنگت پریده، شمارش رو بده من با تو کاری ندارم.

دوباره تکانی به دستش داد و از میان انگشتانم رها کرد، کوله اش را جلو آورده و یک خودکار بیرون کشید؛ گوشه یکی از دفتر هایش را کند و با تکیه به دیوار چیزی رویش نوشت. 

دستم را بالا آورد و کاغذ را در دستم کوبید، بی هیچ حس دردی از ضربه اش، نگاهی به کاغذ حاوی شماره انداختم.

- برو دیگه چی می‌خوای؟!

نگاهی به پگاه که طلبکارانه نگاهم می‌کرد انداختم و بی حرف پله ها را بالا رفتم. دستم را مدام به دیوار تکیه می‌دادم تا سر گیجه ام بنا به افتادن نشود. بدون زدن در خانه، کلید انداخته و وارد شدم. سکوت خانه هنوز هم پابرجا بود و خلوت بودن خانه، موجب شد بی هیچ سر و صدایی خود را در اتاقم حبص کنم.

  • لایک 10
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت نه

چشم هایم هنوز هم داغ و گلویم مزه شیرینی می‌داد. آهی از میان لب های ترک خورده ام در رفت و به جای اشک، تلخندی لب هایم را زینت بخشید. دستم را روی میز کنار تخت کشیدم و موبایل را به دست گرفتم. قدایم را بلند کردم و صدایشان زدم...

- مامان؟! بابا؟!                                                                                                               

هیاهوی شب به شب را به این سکوت نفس گیر ترجیح می‌دادم؛ باری دیگر و بلند تر و بار های بعدی!

- مامان؟! بابا؟! مامان...

چرا سکوت به گونه های یخ زده ام سیلی می‌زد تا آرامشش را سلب نکنم؟ چرا هیچ کس نبود؟! حدس این‌که کجا بودند آن‌قدر ها هم سخت نبود...

مادر که به یقین امروز به بهانه پدر به خانه مادرش رفته بود اما شب را... پدر چه؟! شاید هم اکنون پای بساط زهرمار خوردن و چیدن برنامه ای برای شبش بود... من چه؟ مگر یک خانواده نبودیم... چرا آن‌ها خوش و من در خلوت خویش باید جان دهم؟!

بالاخره سد مقاومت بغضم شکست و توام آن لبخند تلخ، اشک نیز به گونه های همچون یخم گرما بخشید. بی توجه به پخش شدن آرایش چشمانم، دست روی آنان کشیدم تا زمین خوردن و آن تئاتر ضعف را پایان دهند! باری دیگر صدا زدم؛ شاید دلشان می‌سوخت و پاسخ می‌دادند...

- بابا؟ مامان!

نبود... حتی سکوت هم رفته و مرا با هق هق هایم تنها گذاشته بود! آن سرگیجه و سرخوشی حاصل از دود آن قلیون، از بین رفته و انگار حقیقت ها در نظرم جان تازه گرفته و یکی پس از دیگری به صحنه می‌آمدند. تلفن که هنوز در دستم بود را مقابل چهره ام گرفته و در جایم نیم خیز شدم.

  • لایک 10
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت ده

انگشتان لرزانم را مشت کردم تا کمی آرام گیرند و سپس شماره ای که پگاه داده بود را گرفتم. یک بوق، دو بوق، سه و چهار! او هم نمی‌خواست جوابم را دهد... مگر چه کرده بودم که این‌چنین همه، در های دلشان و حتی هم صحبتی‌شان را به رویم می‌کوبیدند؟!

- سلام، جانم بفرمایید؟

با شنیدن صدایش نفسم را صاف کرده و سعی کردم آن بغض خفه کننده را توی گلویم حبص کنم.

- الو امیر؟ سلام؛ مهرو ام.

- مهرو؟ سلام خوبی؟ چیزی شده؟

گره ای به ابرو هایم انداختم تا ضعف و لرزش صدایم تا حدی تسکین گیرد.

- خوبم. نه چیزی نشده فقط اسم اون چیزی که امروز توی قلیون ریختی رو می‌خوام.

کمی سکوت و بعد قاه قاه خنده هایش موجب شد از خشم چشم ببندم.

- چی‌شد؟ خوشت اومد؟ اوکی اوکی، آدرس جایی که می‌گیرم رو برات می‌فرستم فقط گیر کردی اسم من اوردی نیوردی ها!چون دوستمی بهت میگم.

باز هم خنده! داشت ضعفم را به تمخسر می‌گرفت؟! 

- چرا می‌خندی؟ من اسمش رو پرسیدم فقط!

گلویش را صاف کرد و سپس با صدا‌، چیزی را تف کرد! همیشه این عادتش که خلط گلویش را تف می‌جرد، حالم دگرگون می‌شد.

- ایی! حال بهم زن! میگی یا نه؟!

تک خنده ای دیگر سر داد و در پاسخم گفت:

- گل بود. نترس عوارض نداره گیاهه، آدرس می‌فرستن برات خواستی برو بگیر. ما که مشتریش شدیم.

با اکراه چینی به بینبی‌ام انداختم.

- ‌باشه منتظرم... بای!

بی آن‌که منتظر پاسخی از او شوم تلفن را قطع کرده و باری دیگر روی تخت دراز کشیدم. کلافگی داشت جانم را می‌خورد... نگاهی به ساعت ساده اتاقم انداختم. روی یک نشسته و این‌طور که از شواهد مشهود بود، تا شب یا فردا شب نمی آمدن! انگار نه انگار دخترکی تنها در خانه، منتظر حضور پدر و مادرش است؛ از جا بلند شدم و مقنعه ام را با یک شال تعویض کردم.

  • لایک 9
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت یازده

آن حس سرخوشی زیر بغضم مات شده و دیگر خبری از آن سرگیجه نبود. مقابل آیینه مکثی زدم، رد ریمل های ریخته را زیر کرم پرشاندم و رژ لبم را پر رنگ تر کردم. بی تامل در فضای خالی خانه در را کوبیده و خارج شدم!

تلفنم لرزید و مرا از آمدن پیامک مطلع کرد. اگر از آن چیزی که امیر گفت می‌خواستم، باید همین الان اقدام می‌کردم وگرنه با بازگشت مادر شرایط بیرون رفتن برایم سخت تر می‌شد. نمی‌دانستم چندی باید برایش هزینه کنم اما آن حس بی خبری و غفلتی که با استشمامش مرا در خود می‌کشاند، به مزاجم خوش آمده بود. علاوه بر پولی که به پگاه داده بودم، یک تروال پنجاهی دیگر داشتم که برای روز های بعد گذاشته بودم اما...

به آدرس پیامک شده نگریستم و همان‌طور که بی صدا از پارکینگ خارج می‌شدم، زیر لب زمزمه اش کردم.

" - شب ها یه پسره میره توی مکان برای فروش اما اگه الان بری یه دختره هست اسمش زهراست، اسمی از من نبری ها... "

آدرس را نگاهی انداختم و با پایم سنگ ریزه مقابلم را لگد کردم. دلم گرفته بود؛ گویی هق هق های چندی پیش آرامش نکرده بود و هنوز هم بهانه‌ی تنهایی اش را می‌گرفت. نمی‌دانستم چه کنم؛ بی هدف به سمت جاده‌ی اصلی راه گرفتم و در میان راه مدام زمین زیر پایم را لگد می‌کوفتم بلکه کمی از سوز دلم آرام شود. 

به جاده‌ی اصلی که رسیدم طی تصیمی آنی شماره مادر را گرفتم؛ دلم می‌خواست جواب دهد و بگوید خانه پدربزرگ است تا مقصدم را به سمت آن‌جا بکشانم اما انتظار، داشت طولانی می‌شد...

با مسکوت شدن آن بوق هایی که تماسمان را وصل نکرد، دیگر نگاهی به صفحه موبایل نکرده و دستی برای تاکسی های گذرا بلند کردم.

به محظ توقف درب عقب را گشودم و جای گیر شدم، از آیینه وسط خوردو به چهره مرد میانسال نگریستم و آدرسی که امیر گفته بود را برایش تکرار کردم. قطعا امشب را باید تنها به صبح می‌رساندم و شاید...

سرم را به صندلی تکیه داده و چشمانم را اندکی بستم. دهانم به کویری خشک بدل گشته و هر بار بذاغم رو فرو می‌دادم، خاری بر خشکی اش می‌شد!

نمی‌دانم چندی گذشته بود که در این حالت به سر می‌بردم که با صدای راننده که جویای صحیح بودن آدر می‌شد، چشم گشودم.

هول شده نگاهی به اطراف انداختم. با دیدن همان درِ زرد رنگ که لایش باز بود، روی به راننده کردم و همان‌طور که چشمانم را می‌چرخاندم، گفتم:

- آره آره‌، می‌شه منتظر باشید من برگردم؟

  • لایک 8
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت دوازده

نگاهش را از آیینه روی چهره ام تنظیم کرد.

- موندن رو که می‌شه اما کرایه‌ی ایستادنم هم می‌گیرم.

بی تفاوت از ماشین پیاده شدم و گفتم:      

- سریع میام!

نفس عمیقی کشیدم که نفوذ یک دفعه ای اکسیژن، موجب شد به سرفه بی‌اوفتم. درِ نیمه باز را باز کرده و مضطرب گام به داخل نهادم. حیاطی قدیمی با یک حوض مقابل دیده گانم ظهور کرد. همه چیز حتی ساخت اتاق به اتاق و ایوان آن خانه قدیمی به نظر می‌آمد. با صدایی کلفت و زنانه، ترسیده چشم از کنکاش برداشتم و نگاهم را به منشأ صدا دوختم.

- هوش دختر! با کی کاری داری؟!

دستی به شالم کشیدم و خطاب به زنی که با اخم های در هم نگاهم می‌کرد، گفتم:

- با زهرا...

دستش را به کمرش زد، لباس زرشکی ای که از این فاصله هم مشخص بود جنسش مخمل است و تا زانویش را پوشانده بود، هیکل لاغرش را در بر گرفته بود.

- از طرف کی اومدی؟ چی می‌خوای؟

صدای کلفت و چشم های مشکی ای که در چشمانم تیز کرده بود، موجب شد حرف امیر را به دست فراموشی بسپارم و هول شده به حرف آیم!

- از طرف امیر اومدم؛ گل می‌خوام!

اخم هایش کمی از هم باز شد و همانطور که از تنها راه پله آن ساخت قدیمی پایین می‌آمد، با نگاهی مشکوک سر تا پایم را وارسی کرد.

- چند سالته دختر جون؟ کدوم امیر؟!

کمی دست و پایم را جمع کردم و با فرو دادن بذاغم، پاسخش را دادم.

- هجده سالمه. امیر دیگه... امیرِ...

  • لایک 8
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت سیزده

از ندانستن فامیل آن دوست چند ساله لبم را به دندان کشیده و سکوت کردم. نگاهی دیگر به سرتا پایم انداخت و دستش را به سمت در خروج کشید.

- نیست. شب بیا! لای در رو باز بذار. 

تنگنای عجیب مرا در خود کشیده بود. آن زن چهره خشنی داشت، چیزی که بیشتر او را شبیه به یک پسر قلدر می‌کرد، لب های نازک و دماغ شکسته اش بود. بی درنگ به سمت خروجی گام نهادم و حتی نپرسیدم کدام امیر را می‌گوید!

بَدو خروج نفس حبص شده ام را با شدت فوت کردم. با دیدن جای خالی تاکسی، دستی به سرم کشیدم؛ ضربان قلبم شدت گرفته بود و رفتن آن تاکسی، بر خشمم می‌افزود. بی آن‌که دوباره به عقب بازگردم به سمت خروجی کوچه راه گرفتم.

پیامکی که تلفنم را در جیبم لرزاند، کمی مرا از آن حال استرس وار خارج کرد و بی تعلل گوشی در دست گرفتم. با دیدن شماره مادر چشمانم برقی زد.

" - مهرو من شب خونه بابام می‌مونم. بمون خونه باز نیان اون‌جا رو پاتوق کنن تا ده روز بوی گند اون زهرماری تو نفسمونه! "

گوشه لبم بالا پرید؛ مرا احمق فرض کرده بود یا آن‌قدر بچه که ندانم منظورش چیست؟ به فرستادن "باشه" ای بسنده کردم و با قدم های بلند تر، به سمت جاده گام نهادم.

***

سرم را به تاج تخت تکیه داده و نگاهم را به در باز تراس دوختم. آفتاب رخش را کم کم زیر دستان کوه نهان می‌کرد و مجالی به ستارگان می‌داد تا در صحن آسمان خود نمایی کنند.

دلم هوس کام گرفتن های شبانه ام را کرده بود اما پاهایم برای ایستادن یاری ام نمی‌کرد! به پشت برگشتم و دستم را از درز کنار بالش، داخل بردم تا جعبه‌ی مخفی ام را بیرون کشم.

با برخورد نک انگشتانم به فندک ساده ام، دست پیش تر بردم تا پاکت سیگار را نیز خارج کنم. بعد از اتمام کار، دوباره به تاج تخت تکیه کرده و نخی سیگار، میان لب های خسته از نفس کشیدنم، کاشتم. 

شعله را به جانش انداختم و بی اعتنا به فریاد های خفه در دودش، بتنش را شکسته کردم. چه باعثی بود که هرگاه می‌دانستم کسی پاسخم را نمی‌دهد، تنهایی ام را به صورت خویش می‌کوباندم؟! چرا وقتی پاسخگویی نبود، صدایشان می‌زدم؟! 

به ساعت روی دیوار نگاهی پر حسرت هدیه دادم. دلم می‌خواست حال که تنها شده ام، همانند هر زمانی به اتاق پدر بروم و از زیر تختش، کمی از محتوای آن شیشه ها را مزه کنم! هربار که تلخی‌شان را به مزاجم زهر می‌ساختم فکر آن‌که چه چیز آن ماده بد طعم، پدر را در منجلاب خویش اسیر ساخته، مغزم را همانند موریانه ای می‌جوید!

تنهایی را دوست نداشتم اما انگار او مرا دیوانه وار می‌پرستید که حتی در حضورشان هم دست از دلِ زخمی ام نمی‌کشید! 

درجایم نیم خیز شدم و خاکستر سیگار را روی آیینه دستی کوچکم که روی میز کنار تخت و هدیه ای از مادر بود، چکاندم. کام آخر را گرفتم و با حرص روی شیشه شفاف آیینه اش کوبیدم!

گرمای جان فرسایی وجودم را در مذاب خویش کشیده و قطرات درشت عرق را از شقیقه ام روان کرده بود! دست خودم نبود اما دلم بهانه کوچک ترین چیز ها را می‌گرفت... حتی بهانه مزه کردن مجدد آن قلیون را یا باری دیگر به آن خانه رفتن!

  • لایک 8
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت چهارده

پدر مادر که نمی‌آمدن؛ چرا از آزادی ای که ناخواسته به دست آورده بودم استفاده نمی‌کردم و باری دیگر برای خرید آن ماده، به خانه آن دخترِ خشن راهی نمی‌شدم؟!

از تخت پایین آمده و شالی که دور گلویم حلقه شده بود را به سرم باز گرداندم. دستی به چروک های مانتویم که از صبح به تن داشتم کشیده و بعد از برداشتن وسایلم به سرعت از خانه خارج شدم. 

مقابل خانه پگاه مکثی کردم، دلم می‌خواست با او بروم اما می‌دانستم پدرش اجازه نمی‌دهد این موقع، از خانه خارج شود. چیزی قلبم را مچاله کرد؛ پس پدر من چه؟ از پارکینگ خارج شدم و نگاهی به چشمانِ کور آسمان دوختم. چرا پدر من مرا در این تاریکی رها کرده بود و اصلا... اصلا نبود که بخواهد مانع شود؟!

قدم هایم را روی زمین می‌سُراندم؛ آسمان هنوز هم کامل نقاب خاموشی اش را به چهره نزده و تک و توک، تاکسی میان ماشین هایی که با سرعت گذر می‌کردند دیده می‌شد.

دستم را برای اولین تاکسی بلد کردم اما بی اعتنا گذر کرد! دومی و سومی هم توقفی نداشتند و به حال خرابم، چاشنیِ کلافگی می‌دادند! با توقف چهارمین تاکسی نفس حبص شده ام را به بیرون فوت کرده و بعد از سوار شدن آدرس را به راننده دادم.

فکری هراس را به دلم انداخته و مرا از بیرون آمدن پشیمان می‌ساخت... اگر به گفته مادر، پدر به همراه دوستانش به خانه بیاید، آیا غیاب مرا متوجه می‌شود یا آن‌‌قدر حواسش پیِ جام ها قفل شده که ناخواسته هم در اتاق مرا نمی‌زد؟!

با توقف ماشین، نگاهی به کوچه آشنا انداختم و با لحن مظلومی خطاب به راننده لب زدم:

- آقا می‌شه منتظر بمونید؟ یکی از وسایلم خونه مادربزرگن جا مونده، سریع بر می‌دارم و میام. لطفا نرید چون هوا تاریک شده و تاکسی گیرم نمیاد!

دستش را به ریش های گندمش اش کشید و سپس سرِ تاسش را لمس کرد. با کج خلقی و بی میلی پاسخ داد:

- باشه فقط عجله کنید!

- چشم؛ ممنون!

در تاکسی را آرام بستم و به سمت آن دری که همانند ظهر، لایش باز بود راه گرفتم...

در را باز کردم و داخل رفتم. باز هم با همان صحنه و حیاط قدیمی مواجه شدم، با این تفاوت که حال حوض وسط حیاط پر آب انعکاسی از ماه درونش نشسته بود. محو عکسِ درون آب بودم که صدایی باز هم مرا به خود آورد. 

- با کی کار دارید خانوم؟

  • لایک 8
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت پونزده

نگاهم را به آن پسری که با چشمان جستجو گر مرا می‌نگریست دوختم. در وحله اول موهای کوتاهش که جذابیت عجیبی به حالت چهره اش می‌داد به چشمم آمد. همانند ظهر مضطرب نام "زهرا " را به لب آوردم که چشمان مشکی اش را کمی تنگ تر و دست هایش را در سینه قلاب کرد.

- الان؟ با زهرا؟! چی‌کار داری؟ زهرا فردا صبح هست!

جوشش خشم را در چشمانم احساس کردم. حسی که می‌گفت دارند مرا سر می‌تابانند و از صبح به شب و از شب به صبح پاس می‌دهند، موجب شد در دل سر ناسزا را به امیر ببندم!

- شما من رو دارید مسخره می‌کنید؟ ظهر اومدم گفتم گل می‌خوام یه خانومی گفت شب بیا؛ شما هم که می‌گی صبح بیا!

گره ای میان ابروان پر پشتش انداخت و لبانش را با زبان تر کرد. با دست به سمت اتاقک زیر زمینی اشاره و گفت:

- خب بگو جنس می‌خوای! دنبالم بیا...

نگاهی بی اعتماد به دست کشیده اش انداختم و نگاهم را از هیکل ورزیده اش، به سمت درِ نیمه باز سوق دادم.

- می‌شه برم بیارید؟ تاکسی بیرون منتظره.

نگاه عمیقی به چشمانم انداخت. متعجب از طرز نگاهش گامی به عقب نهادم. از ترس قالب تهی کردت بودم و هر لحظه از آمدنم پشیمان تر می‌شدم! 

- اوکی صبر کن بیارم.

نگاه خیره اش را از چشمانم صلب کرد و پشت به من، به سمت زیر زمینی که گوشه سمت چپ حیاط بود راه گرفت. 

دوباره چشمانم را به حوضی که ماه رخش را به سافی آبش هدیه داده بود کردم و بی اختیار با نک انگشتانم چهره ماه را بهم زدم.

از لرزش زیبایی اش میان موج های آب لبخندی به لبم آمد و کارم را مجددا تکرار کردم.

  • لایک 7
  • تشکر 1
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت شانزده

سرمای آب از سر انگشتانم نفوذ کرده و تا حدی گرمای درونم را تسکین بخشیده بود. باز هم صدایی آرامشم را در هم شکست!

- دختر جون نگفتی چقدر می‌خوای؟ برای کی می‌خوای؟

نگاهم را از موج های دست سازم گرفته و به اویی که حال یک پلاستیک حاوی برگ هایی سبز رنگ بود، دوختم. بی آن‌که سوالش را پاسخ دهم، به بازو هایش که از تیشرت سبز رنگش بیرون بود، چشم دادم.

- با شما بودم! چند گرم می‌خوای؟                    

سرم را تکانی دادم و چشمانم را از نقشِ عقربی که روی بازوی سمت چپش هک شده بود ربودم.

- نمی‌دونم؛ اولین بارم هست... اندازه پنجاه تومن!

ابروانش بالا پرید و سر کیسه اش را شل کرد.

- برای خودت می‌خوای؟ پنجاه تومن همش برای دو شبت می‌شه که!

سری به معنای نمی‌دانم تکان دادم و دستانم را در جیب مانتویم فرو کردم.

- نمی‌دونم... حالا شما این‌قدر بدین، شاید بازم مزاحمتون شدم.

کیسه پلاستیکی را به دندان کشید و قسمتی اش را پاره کرد. با انگشتانش از درون پلاستیک، چند برگ خارج و روی تکه‌ی کنده شده گذاشت. همان‌طور که تکه پلاستیک را بهم گره می‌زد، گفت:

- کی فرستادت این‌جا؟ چند وقته می‌کِشی؟

از اصطلاح کشیدن، تنم مور شد و شالم را بی اختیار جلو تر کشیدم.

- گفتم که اولین بارمه. امیر فرستادم.

- امیر؟!

از صدای کش دارش سر بلند کرده و دیده به چشمانش که حاله ای از تعجب درونش رسوخ کرده بود، دوختم.

- اره دیگه...

- آخه اسم منم امیره، یکم تعجب کردم.

لبانم را به دهان کشیدم و به زمین چشم دوختم. با پایم لگدی به سنگ‌ریزه مقابل زدم و در جیبم پول را به دست گرفتم که تا درخواست کرد، به او دهم. سکوتِ شب چیزی را در دلم بهم می‌زد، چیزی مثل ترس و پشیمانی!

- بگیر؛ بلدی بزنی؟

  • لایک 6
  • تشکر 1
  • هاها 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هفده

 

باز هم از کلامش مو به تنم راست شد و متعجب نگاهش کردم. آن گلی که اندازه یک بند انگشت و درون پلاستیک پیچیده بود را از میان انگشتانش قاپیدم و پول را مقابلش گرفتم. باز هم نگاه خیره اش را به چشمانم دوخت و پول ها را از میان انگشتانم ربود. ثانیه ای دیگر به چشمانم خیره شده و پشتش را به من کرد؛ به سمت زیر زمین راه گرفت و صدایش را مهمان گوش هایم ساخت:

- به سلامت. لای در رو باز بذار و زود هم برو چون تا یکم دیگه این‌جا پر از مرد های ناجور می‌شه.

تابع به سمت خروجی گام برداشتم که صدایش باز هم مرا مجذب خویش کرد.

- صبر کن، تو همونی هستی که ظهر زهرا گفت از طرف من اومده بودی؟

روی پاشنه‌ی پا به سمتش چرخیدم و در چشمان ریز شده اش خیره شدم. لبانم را تر کردم و همانند خودش متعجب گفتم:

- من؟ نه من اولین باره شما رو می‌بینم!

- خوبه.

باز هم چرخید و هیبت اش را در اتاقک زیر زمینی نهان کرد. ابرو هایم را بالا انداختم و دوباره به سمت خروجی گام نهادم. به محض خروج‌، نسیمی خنک پوستِ گونه ان را نوازش کرد؛ دستم را مشت کردم و اولین قدم را برداشتم و با دیدین مردی که چهره خوفناکش زیر تک چراغِ خانه های اطراف، تا حدی مشهود بود، ترس به دلم چنگ انداخت. 

تلو تلو خوردن و جهت حرکتش که به سمت من بود موجب شد قدمی عقب‌گرد کنم. نگاهم به تاکسی زرد رنگی که چند متر پایین تر از مسیر آن مرد، توقف کرده بود در دل خود را لعنتی فرستادم و برای دور ماندن از دید آن مرد وحشتناک، دوباره وارد آن خانه شدم. بلافاصله در را پشت سرم کوبیدم و دستم را روی دستگیره قدیمی حسار کردم.

موهای شلخته و بلند آن مرد بیش از هر چیز مرا ترسانده و ژنده پوشی اش قلبم را به تپش انداخته بود. اولین بار بود این هنگام شب از خانه بیرون بودم!

با صدای کوبیده شدن درِ خانه شوکه جیغ خفه ای کشیدم و عقب پریدم! دستم فورا روی دهانم نشست تا نوای ترسیده اش را ساکت کند. ضربه ها به در ادامه داشت و موجب شد بی اختیار قدمی عقب بگذارم که با برخورد به جسمی، جیغی بلند تر کشیده و بازگشتم. با دیدن چشمانِ متعجب آن پسر دستم را از دهانم روی قلبم سراندم و با چشمانی که مردمکش از ترس دو دو می‌زد، به او چشم دوختم و آب دهانم را فرو دادم.

- چی‌شده‌؟! در چرا بسته هست؟!

با ارنجش مرا کنار زد و دستش را به سمت در دراز کرد.

- برو کنار دختر جون ببینم کیه!

خیسی لبانم مدام زیر انگشت های باد خشک می‌شد و تر کردن دوباره اش، زمینه‌ی ترک هایی در آینده را محیا می‌ساخت. با صدای پسر چشمانم را به درِ نیمه باز دوختم.

- چقدر؟ بمون بیارم! داخل نیا.

در را پشت بند حرفش بست و باز هم نگاه بی پروایش را در چشمانم دقیق کرد.

- چی‌شده؟ تو مگه نرفتی؟

  • لایک 5
  • تشکر 1
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هجده

دست هایم را در جیب مانتویم فرو برده و اتصالی نگاهمان را قطع کردم. همان‌طور که به طرح روی بازویش نگاه می‌کردم، لب زدم:

- داشتم می‌رفتم، این مردِ رو جلوم دیدم ترسیدم برگشتم!

سکوتش بی اندازه طولانی شد و موجب شد سر بلند کنم، نگاه خیره اش به آنی باز هم قفل چشم هایم شد. از نگاه کنکاش گرانه اش باز هم ترس به دلم چنگی انداخت، با صدایی تحلیل رفته زمزمه کردم:

- چیه خب چرا این‌جوری نگاه می‌کنید؟ ببخشید؛ اون مردِ بره منم می‌رم. تاکسی پایین تر پارک کرده.

سری تکان داد و لبش را به دندان کشید. "نچی" گفت و بی آن‌که نگاهش را قلاف کند، گفت:

- الان دقیقا از چی ترسیدی من نفهمیدم! هنوز اون‌قدر ها هم دیر موقع نشده. همی‌نجا بمون برم جنسش رو بیارم بدم بهش، دم در نگهش داشتی!

سری به نشان تفهیم تکان دادم؛ مشت هایم را درون جیبم آن‌قدر فشرده بودم که یقینا ردی از ناخون های کوتاهم‌، بر کف دستم نقش افتاده بود. لرزی که منشأ اش استرس بود، داشت تمام جانم را می‌لرزاند... نگاهم بی اختیار باز هم به سمت آن حوض که حال، نقشی از ماه درونش دیده نمی‌شد، کشیده شد و قدم های خسته هم به سمتش به حرکت در آمد.

نگاهی به عکس خویش درون آبِ شفاف حوض انداختم. چشمانم بی فروغ تر از هر زمانی و رنگ پریدگی ام از عکسِ توی آب هم مشهود بود. دستی به شالم کشیدم و تمام تار های بیرون آمده را به زیرش راندم. 

با شنیدن صدای قدم های آن پسر، قدمی از حوض فاصله گرفته و به اویی که بی توجه به من، به سمت خروجی گام می‌نهاد، دیده دادم.

از در خارج شد و در را نیمه باز گذاشت، دلم خانه را می‌خواست؛ خالی بود اما حداقل سرپناهی برایم بود تا این حس ترس را از دلم برهاند. مادر نبود، پدر نبود، اما حداقل دری بود که به روی تمام زشتی های دنیا ببندم و قفلی که برای خود حصارش کنم...

چرا سرنوشت همیشه مرا در صحنه هایی حاضر می‌کرد که تهش تنهایی ام به صورتم سیلی شود؟!

چرا در هر مکانی، در هر زمانی موقعی باید فکرم به نبود حامی ای گذر کند و دستانِ بی پناهی ام وحشیانه به آغوش بگیردم؟

با حس نزدیک شدن شخصی، سر افتاده ام را بالا بردم. پسر، مقابلم ایستاد و دستی به سرش کشید. باز هم چشمان همچون شب اش را به چشمانم دوخت و حرکتی به زبانش داد:

- مطمعنی تاکسی بیرونه؟ من الان دیدم چیزی نبود که!

متعجب، به سمت در راه گرفتم. نکند این یکی هم همانند ظهر قالم گذاشته باشد؟! 

  • لایک 5
  • تشکر 1
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت نوزده

با دیدن جای خالی ماشین به آنی چشمانم رنگ خشم به خود گرفت. با شنیدن صدایی از پشت سرم دست پاچه به سمتش بازگشتم.

- طبیعیه، این‌جا آدم های درستی رفت و آمد نداره. تاکسی هم حاضره قید پولش رو بزنه و بره فقط یکی از این معتاد ها وبالش نشه!

تاریکی شب، تمام جراتم را مات کرده بود؛ حال باید چه می‌کردم!

- آهان، ممنون! زنگ می‌زنم تاکسی تلفنی.

دستش را به سرش کشید و پوزخندی به لب نشاند.

- اگه خماری فعلا بیا داخل بزن، بعد برو. نترس کاریت ندارم من.

آن واژه های غریبه، مو به تنم راست می‌کرد! دستم را دور موبایلم حصار کردم.

- نفهمیدم چی گفتین ولی... ترجیح میدم الان زنگ بزنم.

شانه ای بالا انداخت و با حفظ پوزخندش ادامه داد:

- در کل فکر نکنم منتظر ایستادن وسط کوچه برات خوب باشه. در بازه خواستی بیا داخل دختر جان.

از قِبَلِ پوزخندش اخمی به چهره نشاندم و شماره‌ی تاکسی تلفنی را گرفتم. آدرسی که تقریبا حفظ شدت بودم را دادم و بی اختیار وارد آن خانه شدم. هر چه باشد دری داشت که اگر از چیزی بترسم، می‌توانستم ببندمش!

با دیدن آن مردک که کنار حوض نشسته بود‌، خواستم تا مرا ندیده خارج شوم که انگار دیر کردم.

- بابا از چشم هات داره می‌باره، بشین همین‌جا گوشه حیاط کارت رو انجام بده تا تاکسی بیاد.

چه چیز از چشمانم می‌بارید و خود متوجه‌اش نبودم؟! 

قدم عقب رفته را بازگشتم و دستانم را به سینه زدم.

- چی‌کار کنم؟

- الان اون چیزی که تو جیبته رو برای چی خریدی؟ آها... گفتی بار اوله! اصلا بلدی بکشی؟!

  • لایک 5
  • تشکر 1
  • هاها 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست

دستش را به کنار حوض گذاشت و روی دو پایش ایستاد. چند قدمی نزدیک آمد که به ازایش یک قدم عقب گرد کردم. به چشمانش که با حالتی ریز شده مرا می‌پایید نگریستم. دست هایش را در جیب شلوارش فرو کرد و مجددا سخن چینی را آغاز کرد:

- بیا یه کاری کنیم اصلا. اون مواد رو بده به من، برو خونت تا صبح بخواب تا از سرت بپره. خودت رو درگیر نکن تا غرقش نشدی!

متعجب از سخنانش چینی به بینی ام دادم. غرق چه نمی‌شدم؟ یک آن حس آن کودکی را گرفتم که داشتند از کاری منعش می‌کردند! اما من دیگر کودک نبودم، مگر نه؟! طلبکار جبهه ای مقابلش گرفتم و با ابروان در هم  رفته پاسخ دادم:

- ممنون اما من می‌خوامش!                      

 ابرو هایش به بالا پرید و دستی به پشت سرش کشید.

- زیاد اهل سرک کشیدن توی زندگی این و اون نیستم، اما پدر مادرت اطلاع دارن الان کجایی؟

با آمدم نام آن‌ها خشم در جانم ریشه دواند. آنها، علل اصلی حضورم در این مکان بودند، آن‌وقت او مرا بابت دانستن یا ندانستن آن‌ها بازخواست می‌کرد؟! شده بودم آن دخترک لجبازی که دلش می‌خواست حرصش را به هر نحوی، بیرون ریزد! ‌پاشنه‌ی پایم را به زمین کوبیدم و از میان دندان های کلید شده، با انزجار لب زدم:

- پس بهتره الان هم سرک نکشید!

بی آن‌که تفاوتی در ژست بی‌خیالش ایجاد کند، دست هایش را از جیب شلوار خارج و کنارش انداخت. سپس ادامه داد:

- خیلی خب. بیا کنار حوض تا یادت بدم چطور مصرف کنی!

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • هاها 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و یک

متحیر از تعقیر آنی سخنانش، با چشم قامت بلندش که به سمت حوض می‌رفت را دنبال کردم. عجب آدم هایی پیدا می‌شد ها! دستم را در جیب گشاد مانتوام فرو برده و آن توده را در مشت فشردم. هنوز دقیق نمی‌دانستم چه چیز مرا تا این‌جا کشانده! لجبازی با آن‌ها یا فرار از تنهایی؟ شاید هم هر دو مورد...

نفسم را کلافه بیرون داده و به رد بخارش در هوا نگریستم. نگاهم از بخار مات شده، به آن پسرک عجیب که کنار حوض نشسته و پایش را روی دیگری انداخته بود، کشیده شد. نگاه او نیز به سمت چشمانم کشیده شد. چرا نگاهش آن‌قدر تیره بود؟!

دست هایش را به سینه زد و رویش را گرفت. نگاه کوتاهی به اعضلاتگ بازویش انداختم و من نیز سرم را چرخاندم. تلفنم را مقابلم گرفته و زیر لب از نیامدن تاکسی شاکی شدم. چرا نمی‌آمد؟! 

- ‌چند سالته؟                                    

با تعجب به اویی که سوال را پرسیده بود چشم دوختم. زیر لب ا... اکبری زمزمه کرده و خود را به نشنیدن زدم.

- بله؟ چیزی گفتید؟

- پرسیدم چند سالته؟

سوالش برام نامعقول می‌آمد، پس بی آنکه پاسخ سوالش را دهم، گفتم:

- ‌دلیلی نداره سنم رو به شما بگم.

لب هایش به سمت بالا کش آمد و با حفظ پوزخندش، زمزمه کرد:

- معلومه دیبرستانی هستی. لجبازی مربوط به اون دوره رو داری!

سپس دستش را زیر چانه اش گذاشت و خیره، مرا نگریست. انگار که آدم شناس حاذقی باشد، مطمعن ادامه داد:

- سال دوم دبیرستانی یا آخر. معمولا نوجوون های توی این سن به سمت اون کشیده می‌شن.

نگاهی به اطراف انداختم و مجددا چشم به او دوختم.

- به سمت کدوم؟

دستش را از زیر چانه اش کشید و اشاره ای به جیب راست مانتو ام کرد.

- به سمت اونی که توی جیبته.

نیم نگاهی به جیبم انداخته و سپس نگاهم را به او دوختم.

- ربطی به سنم نداره!

  • لایک 5
  • تشکر 1
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و دو

دستش را چرخش وار در هوا تکان داد و نگار که پاسخ این کلام را از بر باشد، گوشه لبش را بالا داده و آهسته تر از قبل‌‌، گفت:

- خودتون نمی‌فهمید. میل ناخوداگاهه!

جوری سخن می‌گفت که انگاری پیرمردی کهن سال و دنیا دیده است؛ اصلا و ابدا در این شب، نای بحث کردن با آن غریبه را نداشتم پس بی آن‌که پاسخش را دهم، با نک کفشم، ضربه ای به سنگریزه‌ی جلوی پایم زدم. اندکی در سکوت سپری شد و تنها ناسزا های زیر لبم از خاطر نیامدن تاکسی، سرگرمم کرده بود.

تلفنم را مقابلم گرفتم و با دیدن ساعت، ترسی دیگر در دلم افتاد. اگر به خانه بازگشته بودند چه؟ با صدای جیر جیر در، هین کوتاهی کشیدم و همان‌طور که عقب می‌رفتم، به سکوی خالیِ حوض چشم دوختم. پس کجا بود؟! کی از آنجا رفته بود که من متوجه اش نشده بودم؟! نگاهم را حراصان به آن مرد ژولیده ای که داخل شد، دوختم. 

به خاطر تاریکی و بی صدا بودنم تا کنون توجهش سمت من کشیده نشده بود و من درحالی که بزاق دهانم را فرو می‌دادم، به سیگار کنج لبش که با هر کام، شعله اش سرخ می‌شد دوخته بودم. قدمی دیگر هیکل چاقش را داخل کشید و به وضوح حجوم ترس را درون چشمانم حس می‌کردم. علاوه بر سیگاری که به لب داشت، نَخی دیگر پشت گوشش نهاده و رد عمیق زخم روی گونه اش، او را مثالِ یک خلافکار ساخته بود!

- امیر؟!

با فریاد بلندی که کشید، بی اختیار جیغی کوتاه کشیدم و دستانم را به دهانم حصار کردم. همین کافی بود تا آن چشمان مشکیِ تیز شده را به من بدوزد و من، از قِبَلِ عقب گرد، به دیوار برخورم. کمی نگاهم کرد و سپس گوشه لبش به نشان لبخند‌‌ بالا جهید. بی هیچ حرفی در چشمان یکدیگر نگاه می‌کردیم، من با ترس و او خسمانه مرا می‌پایید! 

با شندیدن صدای قدم هایی از آن زیر زمین، نگاهم را از او دزدیده و به آن مردک عجیب که پله ها را بالا می‌آمد دوختم. سنگینی نگاهِ کثیف آن مرد را همچنان هم احساس می‌کردم اما حاضر نبودم لحظه ای دیگر، به  آن چهره ترسناک دیده دهم!

آن پسری که امیر خطاب می‌شد، با سرعت خود را مقابل آن مرد رساند و دستی به کُت خاک گرفته آن مرد که شکم بزرگش به طرز خنده آوری بیرون افتاده بود، زد و با لحنی جدی زمزمه کرد

- بفرما داخل!

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و سه

نگاهِ ترسیده ام را باری دیگر به آن مرد دوختم که لبخند چندشناکی به لب نشاند و همان‌طور که دست امیر را پس می‌زد، زمزمه کرد:

- همین‌جا هستم! برو بیار!

نگاهم را به امیر دوختم و با دیدن نگاهش، با چشمانم التماسش کردم که او را ببرد! نگاهش را با مکث از چشمانم گرفت و خطاب به آن مرد، گفت:

- خیلی خب؛ بمون زود میام.

بی آن‌که نگاه دیگری حواله‌ی چشمان ترسیده‌ی من کند، به سمت اتاقکش راه گرفت و من، تکیه ام را به دیوار دادم. بی اختیار تار های لَخت موهایم که بی اذن روی پیشانه ام می‌غلتید را به زیر شال فرستاده و دست هایم را در جیب مانتو‌یم فرو بردم. شنیدن صدای تک بوغ تاکسی، خوش ترین صدایی بود که در آن لحظه به گوشم می‌رسید! نگاهی به قامت عَلَم شده‌ی آن شخص کنار در انداختم و با فکر آن‌که ممکن بود این تاکسی هم از دست رود، ترس را کنار زده و به سمت خروجی پا تند کردم.

تقریبا از کنارش گذر کرده و دستم را برای گرفتن به ستگیره در بالا برده بودم که سوزشی در مچ دست راستم احساس کردم. با ترس سرم را چرخاندم و به اویی که با همان لبخند چندشناک، انگشتان داغش را به مچ دستم گرفته بود چشم دوختم.

صدای زمختش در پس، حرکت دستش خوف را به دلم انداخت.

- کجا میری به این زودی؟ در خدمت هستیم! صبر کن جنس منم بیاره بریم باهم بزنیم عروسک!

با لکنت زبن خطابش گرفتم وبا ترس، دستم را از میان دستش یرون کشیدم. خواستم جوابی ندهم و انجا را ترک کنم که حصار شدن دستش به در، مرا تا مرز سکته پیش کشاند. نگاه لرزانم را به چهره کثسف و کریهش انداختم و اخم هایم در هم شد. خواستم مقاومت بیشتری برای گشوندن در بکنم که بوق مجدد تاکسی، زهره ام را ترکاند. در آن موقعیت تنها یک تلنگر کافی بود تا همانند کودکی دوساله زیر گریه بزنم و مادرم را خواهان شوم. 

- آقا تروخدا اذیت نکن تاکسی منتظره. لطفا برید کنار.

  • لایک 5
  • تشکر 1
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و چهار

گفتن همان دو جمله به اندازه قرنی گذشت و نفسم را به شمار انداخت. باری دیگر به چشمانش که خماری از آنها در قلیان بود نکاهش انداختم و با فرو دادن آب دهانم دعا به رخداد یک معجزه برای خلاصی از آن دخمه کردم. 

- تاکسی نمیخواد موتورموهمین بالاتر سر کوچه زدم.

با صدای آشنای آن پسر امیر نام، به تندی به سمتش سرک کشیدم و تمام التماسم را درون چشمانم ریختم. فرقی نمی کرد، او نیز مرد بود و در آن وحله نجات یافتنم تنها بسته به کلام او خلاصه می شد.

- چه خبره اونجا؟ صدای بوق کل کوچه رو برداشت برو دیگه! سیامک چرا اونجا وایستادی؟ بیا دوات رو بگیر می خوام ببندم.

با شل شدن حصار دستش از در و افتادنش به کنار، نفس حبس شده ام بالا آمد و نفس عمیقی کشیدم. زمزمۀ چندشناکش که در گوش هایم نواخته شد، با دست های سست شده در را گشودم.

- صبر کن بیرون میام الان.                                                                             

حال تردیدی دیگر در جانم ریشه دوانده بود، خروج از آن خانه مرا به کجا می کشاند؟ به دنبال آن تاکسی که چندی بود بوق هایش خفه شده و معلوم نبود مانده یا رفته بود، یا رو به رویی مجدد با آن مرد خوفناک که اندرون آن کوچه تنگ و مرموز ممکن بود خفتم را بگیرد؟

 

  • لایک 6
  • تشکر 1
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...