رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان حریق | ..Raha.. کاربر انجمن نودهشتیا


..Raha..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

 

نام اثر: حریق

نام نویسنده: رها نصاری

ژانر: اجتماعی، تراژدی

هدف: موضوعات خاص در جهان پیرامونمون به کرات رخ میده و بی توجه بودن به این اصل مهم در به تصویر کشیدن صحنه های بی نظیر، من رو به قلم زدن این خارق العاده ها جذب کرد!

 

خلاصه: در آغوش پاره های فروزان آتش روحی هوای پر زدن بر سرش می زند. بی تاب معشوق شوی همین میشود دیگر... کرامتش، فداکاری اش، شجاعتش و غیرتش را در معاشقه های شبانه از بر میکنی! از کنار همان گوی های لغزان که مبادا خوبه ببیند از دلداگی نهان و سِرّ اعماق وجودت... 

و جدایی عطش را دو چندان میکند. کس خبر ندارد از اشک های بی امان پشت پلکان و نبود معشوق حقیقی بر روی زمین پستی که جمعی دم از جاودانی اش می زنند!

 

پیشگفتار: بخشی  از داستان براساس واقعیت نگارش شده است و در جریانات دخل و تصرف نویسنده وجود دارد! کپی داستان بدون اجازه و درج نام نویسنده پیگرد شرعی و قانونی دارد.

 

نقد داستان حریق

ویرایش شده توسط ..Raha..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

و نَفسی که در جان ریشه می دواند و سخت خود را پایبند جسم پوشالی می کند...

آنقدر در حصار تنگاتنگ زمین خود را محبوس میکند که رد انسانیت را از اذهان  می شوید.

در این مهلکه اسطوره ای مجهول در میان  پر میکشد.

همانی که آرام و بی هیاهو خود را تا ابد معلوم میسازد و از خاطرشان نقش و نگاری عمیق در ذهن بر جای میگذارد.
همانی که تلاقی خطوط موازی زندگی و مرگ در دیدگانش پر شور جان میگیرد.
همانی که حریق وجودی اش را تار و مار میکند و میشود آبی زلال بر حریق نافرجام نفسی پر مخاطره...

به گمانم گه گاهی ممکن میشود خمود شدن حریقی که آتش بسی در انتظارش ننشسته بود!

ویرایش شده توسط ..Raha..
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_اول

 

شاید در اولین هایش قاب گرفته نمیشد، فضای خفقان و سراسر دود اطرافش... اما تاس بخت دردمندش، صفحه ای دیگر از تمام نشدنی های روزگارش را گشود. این بار صحنه ای تراژدی  از برایش به نمایش در آمده  بود!

فرصت بغض و مویه نداشت... فرصت دم و بازدم به آنی سلب شد. فرصت ایستادن و مقاومت برای اولین هایش، درهم فرو ریخت! دنیایش تهی شد  از هر آنچه آموخته بود.

خون در رگانش یخ بست،  سعی در نفس کشیدن داشت اما نمی دانست که سینه اش را به خس- خس انداخته بود؟!  قفسه سینه اش به جنب و جوش افتاده  و از پی نفوذ اکسیژنی نایاب، دوان دوان خود را به هر سو می کشید.

چشمانش سخت می سوخت. دیدگانش نمیخواستند یا نمی توانستند، به تجزیه و تحلیل و باور اتفاقات یاری برسانند؟! پاهای رنجورش  بر روی آسفالت محوطه کشیده میشد و ذهنش به سوی  مهلکه، هوای پرواز داشت. 

شاید منبع آرامشش را در زیر حادثه ها،  جای گذاشته بود که اینگونه چشمان بی قرارش می چرخید. همهمه اطرافش بی معنی به نظر میرسید  زمانی که چشمه جوشان چشمانش نیامده، خشک  و گوی های لغزان ساحل چشمانش هم به آنی تمامش خموش شده بود.

چرا مرحم نمیشدند از برای کوه شکسته شده ی شانه هایش... مگر ادعای مردانگی نداشت؟! پس چه شد آن همه شور و ابهت؟! به آنی پوچ شدند؟! اصلا چه معنایی داشت در کنار هم سنگر روزهای سختش، ادعای مردانگی داشته باشد؟!

سیبک گلویش فراز و فرودی را تجربه میکرد و ضربانش تند تر از لحظاتی پیش نبض میزد. دل  فرمان به جلو داده و اختیارش را از عقل گرفته بود. بی توجه به اخطار ها گام بر میداشت،  چشمانش میخ درب ورودی شده بود و مسخ شده به استقبال مهربانش می رفت!

دستی بر سینه اش خورد. قدمی ناخواسته بر عقب برداشت و دوباره پا بر جهنم دنیایش گذاشت. نگاهش هنوز به درب گره خورده بود و حتی ضربه های پیاپی هم اتصال سر رشته ی گوی هایش را منقطع نمی کرد.

صداهای اطرافش نامفهوم به نظر میرسید و تصاویر، تنها در دربی گره میخورد که خروج مهربانش را در پی نداشت.

شدت ضربه ها هر لحظه بالا تر میرفت، بدن دردمندش نقش بر زمین  شد و ندای بی تابی سر داد. جامه ی مقدسش رنگ کثیفی بر خود دید. سیلی  بر چهره سبزه اش نشست تا شاید دم رفته را باز گرداند اما هر چه کرد از تلاقی گرای نگاهش ذره ای کاسته نشد و در خلسه ای بی ثبات فرو رفته بود.

هراسان بود از برای از دست دادن دوستی دیگر... و شمار نگرانی ها هر ثانیه صعود میکردند. بر زمین نشست و سرش را در دست گرفت.

- میثم! میثم... ببین منو؟! نگاهم کن!

سیلی سخت دیگری روانه اش کرد. بهت سهمگینی که کادر را در معرض حملات روحی قرار داده بود و بی گمان از برای میثم در مواجهه با شرایط،  هزاران برابر دشوار تر به نظر میرسید!

ویرایش شده توسط ..Raha..
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم

 

فریادی از حنجره اش خارج شد:

- نفس بکش توروخدا!

دستان خاکی اش را بر صورتش می کوفت تا از شوک ثانیه ای بیرون بگریزد اما سودی  نداشت. ثانیه ها از پی هم می گریختند و امید نجاتش کم رنگ تر...

سرش را به طرف خود چرخاند و  پژواک غم انگیز کلامش، لرزی بر خود دید:

- حواست به من باشه ببین چی میگم. میثم! جان حسام حداقل نفس بکش.

حسام؟ حسام مگر هنوز از برایش جانی هم مانده بود که بر سرش قسمی خورده شود؟ شاید... نمیدانست و در توده ای از ندانستی ها، دست و پا میزد.

ضربه ی سنگینی،  کمر میثم را دست به نوازش برد. هر چه نباشد خود دانش آموخته ی مکتبی بود که چگونگی  مقابله با شرایط هولناک را از بر بودند  اما در مغزش  خبری از چاره و روزنه امیدی  نبود. 

تنها به باز و بسته شدن لبانش چشم دوخته بود و پس از یک بی ثباتی عمیق و شوک نا به هنگام، ریه هایش بی قرار ذره- ذره اکسیژن هوا را   عطشان   می بلیعدند. فضای دود گرفته و چهره ی زغالی، خود به تنهایی ندای  تعزیه و نوحه خوان مهلکه ای غم انگیز را به آفاق حمل میساختند.

فریادی زد و درخواست کمک کرد. از برای به دوش کشیدن جسم زنده ای  که روحش در کوچه های حوالی حسام می چرخید و جان میداد.  در آن محشر،  نیما به یاری شان آمد،  از محوطه نزدیک به ساختمان کمی دور شدند و در پیاده روی مقابل ساختمان بر درب  کرکره ی مغازه ای میثم را تکیه دادند.

میثم بهت زده گویی رگ ها، خونرسانی را از خاطر شسته بودند و قلب در تپش عاجز مانده بود، به ازدحام جمعیت و جنب جوش مردم خیره ماند. به آتشی که زبانه می کشید و روحش را بی رحمانه می فشرد!

بند- بند وجودش دردی هولناک را در بر گرفته بود.  تلخ بود، باشی و نباشد! تصورش هم او را از پا می انداخت، چه برسد به چشیدن ناملایمتی روزگار که اینگونه رخ نمایی میکرد.

حسام، تمامش بود! سر رشته ی اتصالش به تمامی آنچه که می دانست و می خواست. سر رشته ای که فرا تر از نام (برادر) که در اذهان می گنجید، برایش پدری کرده بود. اختلاف سنی شان به دو دقیقه نمیرسید اما میثم  خط مشی کرده ها و نکرده هایش را از وجود او آموخته بود و چرخ روزگار کمی ناجوانمردانه قصد تخریب روحش را داشت، فقط کمی!

بدون او، جهان را نمی شناخت و در خود مفقود میشد! هر آنچه که آموخته بود را از ذهن می شویید و تنها توانش در ذهن، مقاومت به واقع ها جان گرفت.

در حال کنکاش اتفاقات رخ داده بود و از پی آن همه رخداد ها، مغزش افسار گسیخته،  قصد گریختن از گود را داشت. 

که شاید راست نباشد و به رسم سابق  ضربه ای بر رانش بکوبد و خندان لب تر کند: «دیدی زود خودت رو باختی؟!»

ویرایش شده توسط ..Raha..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم

 

بغضش را فرو خورد و تکیه ای بر کرکره ی مغازه داد و خود را عقب تر کشید.

- میگن امکان ورود نیست! ساختمون هم تا چند ساعت دیگه می ریزه. میگن هر کسی که تونسته بیاد بیرون اومده و باقی بچه ها که بر میگشتن  گیر افتادن توی کانال و...

گوی های لغزان، خودسرانه نگاهش را شکستند و از حریم امن پلکان،  بیرون می جستند! گوی ها  بر چهره درمانده و دود گرفته اش  رد تلخی می کشید و اثری ماندگار را رقم می زد.

دل و جرئت ادامه دادن را نداشت، فقط برای به سر خط رسیدن کلامش، ادامه داد:

-   و رفتن!

پاهایش کم جانش را در خود جمع کرد،  سر کم مویش را بر زانوانش گذاشت و  دستان را بر پاهایش گره زد. در چشم بر هم زدنی بغض فولادینش را سیلاب درهم ریخت و شانه هایش لرزی محسوس را تجربه کرد.

و میثم تنها نقش شنونده را ایفا کرد. طاقت فرسا به نظر می رسد پلان روزگاری که آرام- آرام دوستان و خانواده ات را در خود حل کند! دیگر نه توان روحی از برایت بر جای می ماند و نه توان جسمی... سرخط خود را می یابی و از هر حسی، تهی خواهی شد.

نگاهش از درب ساختمان جدا پذیر نبود و این خاکستر و دود های اتمام ناپذیر  را با چشم نظاره گر بود.

خیره بود  و هنوز در حال تجزیه و تحلیل اتفاقات به نظر میرسید. از آن لحظه ای که راه تنفس باز شده بود، مدام (چرا) یی ها برایش نقش و نگاری بر خود می دیدند! اینکه چرا نرسید؟ چرا نبود؟ چرا نشد؟ چرا ندید؟ چرا رفت؟

آنقدر بی تاب آن طرف بود که چشمانش را بر روی همه بست؟! گه گاهی حسام با منطق و عقل، احکام  خودخواهانه ای بر جانش سنجاق و روا می ساخت. شاید این حکم جزء آخرین ها باشد! نه... اصلا تاب فکر کردن به این چیزها را نداشت، تنها میخواست از لحظات استفاده کند و بنگرد به همه ی داشته هایی که در هاله ای از دود فرو رفته بود!

با دو چشم خود در حال ثبت ترسناک و تلخ ترین خاطرات ماند.

زمانی که ساختمان به طور کامل فرود آمده  و تخریب شد و بغض دردمندش  هوای گره خوردن بر سرش زد و نگاهی که از ندیدن عاجز ماند و هوایی که باز کم  میشد و لبانی که بر هم دوخته شد...

بماند که چگونه  او را در اتومبیل مستقر کردند و چندین بارِ حیات او را در بر گرفت. باید خوشحال می بود! از اینکه دو بار از تنگی نفس و خفگی محرز  نجات پیدا کرده بود، اما چرا نبود؟! چرا رویی برای بازگشتن نمانده بود؟!

از خود نیز واهمه داشت! از فکر کردن و حلاجی کردن هایی که جان میگرفت!

چشمانش را بسته بود و سرش را بر پنجره اتومبیل گذاشته بود. اشکی برای ریختن نداشت، زمانی که گدازه های آتش آن طور از پشت پلکان می لغزید و بر جان و روانش چکیده میشد.

ویرایش شده توسط ..Raha..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم


***

(فلش بک)

مدام دستی بر لبان و ته ریشش  کشید و تا چانه هر بار امتداد میداد. لبخند از چهره اش به عضوی جدایی ناپذیر تبدیل شده بود و سعی  در   آرام کردن خوشحالی پر تلاطم وجودش  داشت.   تلاش خود را به کار بسته بود تا کمی از آن پاره های قهقه ای که سر منشا روحش بود را از چهره  بکاهد. دستانش را بر روی فرمان حرکت میکرد، انگشتانش ریتم موزیک رادیو را گرفته بود و بر فرمان هر بار ضربه کوتاهی میزد.

در دلش پایکوبی عظیمی به راه افتاده بود و برق چشمانش قابی به یاد ماندنی را از روزهای خوبش می آفریدند.  خوشحالی کنترل نشده ای نهان درونش، حال بیش از پیش قصد رخ نمایی داشتند.

لبخندش هر لحظه عریض تر میشد و بی تاب دادن خبری که رنگ و بوی دیگری داشت. رنگ و بویی که تنها خود معنای آن را با تمام وجود درک میکرد. رنگ و بویی جز گیتی بی پایان پوشالی که در اذهان دگران می گنجید.

نگاه کوتاهش به دسته گل صندلی راننده چرخید. برق چشمان افتخار پدر را طلب می کرد. از آن نگاه هایی که از شدت شرمندگی سرش به زیر  روانه میشد و با اذن پدر، گردن کمی صعود می کرد  و به انحنای لبان  میرسید.

نگاهش مستقیم نمیشد و این نیز در خاطرات  بماند! بماند در کنار همه ی ناگفته های  مهر و موم شده از جنس بودنش...

در دل پر حسرتش «ای کاش» هایی یافت میشد که سرآغاز و سرانجامش  به  رخسار پدر اختصار می یافت. او را به چشم ببیند و خبر را از برایش به تشریح بنشیند. هر چند   «ای کاش» ها زخم زبانی بر جانش  میکشاند  اما انگیزه و خوشحالی وصف ناپذیرش در بین تار و پود وجود می دوید.

فشار پایش روی پدال گاز هر لحظه بیشتر میشد! بی قراری امانش را بریده بود. جاده منتهی به بهشت زهرا، خلوت تر از همیشه نشان میداد و فرصت برای جولان  فراهم... مدت زیادی بود که پایش از پیست بریده  شده بود.  درست از پس از تولد دردانه! اما حال هوای پرواز و سرعت از ذهنش، راه فراری نداشت.

سریع تر از آنچه در ذهنش می گنجید سر درب بهشت زهرا از میان هیاهوی شهر، جامه ی سکوت بر خود گرفت.  گوشه ای پارک کرد و دسته گل به دست وارد قطعه شد. اندام چابکش بیش از هر چیز در آن آفتاب سوزان سایه انداز  گام های استوارش شده بود.

گام های تنظیم شده اش را به مزاری ترسیم کرد که تمام اسطوره های ذهنش در او به محقق میشد. اصل وجود جهان و تمام مرام و مردانگی ها...

تنها او بود که از رویای شعله ور شده ی درونش با خبر بود! از پاره های حسرت پر تلاطمش، از برای نرسیدن به جان جهان... .

«ای کاش» امروز را با دو چشم جسم جسیم نظاره گر میشد.

ویرایش شده توسط ..Raha..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجم

 

بر روی زمین خاک آلود خیمه زد و گل را روی سنگ قطور سفید رنگ مزار جای داد. خط خوش نام پر ابهتش، خطی بر افکار و دل مشغولی هایش می کشید.

واژگان در میان آن همه ذوق و انگیزه در خود گم شده بودند.

- بابا! حالت خوبه؟ اومدم بگم دعاهات جواب داد. اون طرف همه کارها  انقدر زود راه میوفته؟

لبخندی بر لبانش درخشید.

- حاج صادق! دیدی تونستم؟! دیدی گفتم میتونم و شد؟!

کمی جا به جا شد و کیف پول چرم قهوه رنگ را از جیبش خارج کرد. باز کرد و نگاهش به کارت خدمت استخدامی گره خورد. حسام نجم الدین!  از مخفیگاه بیرون کشید و کارت را در لابه لای روزنه خاکی  فرو برد که با بند- بند وجودش، بهترینش را در خود جای داده بود.  سرش را پایین آورد و به مزار نزدیک کرد. گویی میخواست تنها سِر آفاق را بر مهربانش لب زند.

اصلا چه اشکالی ندارد از لبان مضحکشان واژگانی بیرون جستد که مثلا حسام به جنون رسیده است! چه اهمیتی داشت؟ زمانی که مجنون جانان شوی زبان دیگران برایت از کارایی فرو خواهد افتاد!

- دیدی شد؟ دیدی قولم عملی شد؟ میام پیشت.  خیلی زود!  این قولم رو هم عملی میکنم.

سرش را بالا آورد و خیره به آسمان چشمانش را بر هم زد.

- میدونستم میشه.  حاج صادق میدونستم!  فقط...

کمی در گفتار تعلل کرد:

- حسود نیستم ولی سخت غبطه خوردم به میثم! هر بار به میثم غبطه می خوردم.

دمی عمیق جانش را نوازش کرد  و ادامه داد:

- میدونم میثم حرفی نمیزنه از کارش... مرد تر از این حرف هاست اما نمیشد.

دستانش را باز کرد و رو به آسمان گرفت.

- حال پرواز دارم. برم بالا دیگه پایین نیام! دیگه نیام.  برام دعا کن. بازم دعا کن بتونم بشم اون چیزی که میخوام!

ویرایش شده توسط ..Raha..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ششم

 

***

زانوانش نای خم شدن نداشتند. اتومبیل که ایستاد و  درب پارس  گشوده شد، میثم مرده ی متحرکی را می ماند که دیگر به ته خط رسم روزگار رسیده بود. 

کمی خم شد و  در میان گوی های مشکی رنگ چشم های سرد میثم، خود را یافت. بغضش را فرو خورد، نگاهش  با کم مکث لبان بر هم دوخته شده اش را از هم شکافت:

- رفتیم داخل خواهش میکنم آروم باش! مادرت اطلاعی نداره.

مردد منتظر پاسخش ماند:

- باشه؟!

و در خاطرش پوزخندهایی خودنمایی می کردند. آرام تر از چیزی که هست باشد، به چه معناست؟ اصلا در دایره لغات می گنجد؟ آرام تر از این امکان دارد؟ میتوان در منظومه ی هستی معنایی از برایش ترسیم کرد؟ این آرامشِ  بی امانِ طوفانی  از چه کجا بر جانش حمله ور شده بود؟!

 روح  دردمندش داد زدن طلب میکرد، نعره زدن را... تا گوش فلک را از یتیم شدن دوباره اش کر کند. تا جهانیان گوشی شود از برای شنیدن  اسرار نهان اعماق سینه اش... که دیگر حسام رفته و بر زیر خروار خاک مظلومانه  آرامیده!  نمی توانست لب از لب باز کند چه برسد به...

خسته بود از تمام نشدنی های روزگار. که دو- دوتا چهارتای روزگار هیچ گاه به میل و اراده ش بر هم ضرب نمیشد!

میثم مردمک نگاهش را از هر حرکتی باز داشت و بمانند پیش  مسکوت ماند.

کلافه دستی در موهایش برد، دستانش را بر صورتش میخ کرد و آرنج هایش را بر سقف پارس مستقر کرد. پاسخی نمیداد و این سکوت اجباری، بیش از هر چیز، او را می ترساند. این سکوت تنها برای درمان شدن پیرهن یوسف را طلب میکرد! و چه یوسفی که آن را از برایش باز فرستد تا زخمانش التیام یابند؟! تا مرحمی فرو فرستد و از این خلسه ناگهانی خارج شود.

تینار لحظاتش را چه کسی پاسخگو بود؟

دستانش را در بازوان کم جانش حلقه کرد و او سست بر پا شد. از پارس سفید  پیاده شد و تا درب را بست، میثم مجبور به تکیه دادن شد. خیره به درب کرم رنگ خانه ی پدری در افکار خود از پی روزهای باهم بودن، پرسه میزد. در پستو های دل انگیز گذشته...

ماشین زمان به چه کار، زمانی که ماشین زمانی سیار در اذهان انسان ها مستقل از خود بر جان دیگری می تازد؟! در خود فرو رفت و میدانست فلش بک این پلان از مدت ها پیش زده شده است.

@MOBINA.H @Hani_tavakoli

ویرایش شده توسط ..Raha..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفتم

 

***

(فلش بک)

نفس زنان به دنبالش می گشت. گویی آب شده و بر زمین فرو رفته بود.  نه ردی و نه نام و نشانی پس از 180 دقیقه... از برای دیگر بچه پسران شاید عادی به نظر میرسید اما مشکل جایی سر باز میکرد که او هرکسی نبود! هرکسی نبود که مادر را از نبودنش بی خبر رها کند. در کوچه ها، پس کوچه ها میدوید و کوچه ها را متر می کرد،  بی آنکه اثری از او یابد.

از شدت دویدن سینه اش به خس- خس افتاده  و به دم و باز دم هایش سرعت بخشیده بود. به درب خانه تکیه داد و یکبار دیگر محله را از نظر گذراند. محله ای که چند ماهی میشد پا در آن گذاشته بودند. پس از گل کوچک عصر که با بچه ها به راه انداخته بودند،  به آنی نا پدید شده و اثر گام هایش را گویی بر صفحه هستی، پاک  برده بود.

نمیتوانست پاسخگوی دو گوی چشمان بی قرار مادر باشد! این کار از عهده ی او به کلی خارج بود، الخصوص زمانی که بحث حسام سر باز کند.

حتی حال که نزدیک غروب بود و پژواک ربنای  پیش از اذان، بیش از هر زمان  در محله  دل انگیز و سر سبزشان  گوش را نوازش میکرد هم، روی به خانه آمدن را نداشت.

به درب خانه تکیه داد و نگاهی گذرا به ابتدا و انتهای کوچه انداخت. لحظه ای  پسرکی ریز   جثه  از سر کوچه را نظاره گر شد. به آنی تکیه اش را از درب گرفت و به طرفش دوید. 

چشمانش میخ چهره اش شد که شاید او باشد... شاید هایی که جایگزین «ای کاش»  های اذهان میشد. کوچه به تاریکی می رفت  و چهره پسرک را هاله ای می پوشاند.  کمی که جلوتر آمد رخسارش کمی از لا به لای موهای مواج بر صورت ریخته اش رخ نمایی کرد.

خوشحالی در بین تار و پود وجودش دوید. لبخندی عمیق چهره اش را در بر گرفت  و  گام هایش را  بلندتر برداشت. به میانه ی کوچه که رسیدند، مشتی به بازوانش کوبید و اخم تصنعی ابروانش درهم برد:

- کجایی آخه؟ میدونی چقدر نگرانت شدیم؟!

چشمانش را ریز کرد و ادامه داد:

- نامرد! کجا رفتی تک خوری؟

طنین دل انگیز خنده اش در کوچه با صفایشان چرخید  و مقطع جمله ای را بر زبان آورد:

- تک خوری! اونم  چه... تک خوری ای... جات... خالی بود... چجور...

تازه متوجه نفس- نفس زدن برادر  شد. متوجه دویدن بی امان و عجله ی غیر عادی اش... اما علت و معلولی در ذهنش جای نمی گرفت.

پیش از اعتراضش، انگشت اشاره اش را روی بینی گذاشت.

- بریم اول... به مادر... خبر بدم اومدم... خیلی اذیتش کردم.

چشمکی زد و شیطنت را چاشنی لحن شوخ همیشگی اش کرد:

- بعدش... قضیه تک خوری... قبوله؟!

@Hani_tavakoli

ویرایش شده توسط ..Raha..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هشتم

 

گام هایش را تند تر از حد معمول بر می داشت. میثم به سختی خود را به او رساند، ترس تصنعی چهره اش را در برگرفت. به انتهای کوچه نگاهی انداخت و ضربه ی کوتاهی به سر شانه حسام زد.

- تک خوری رو بیخیال، کاری نکرده باشی سرمون رو زیر آب کنن. عجله ت برای چیه؟!

سرش را خاراند و از گوشه چشم نگاهی به ابروان بالا رفته ی میثم انداخت.

- انقدر... ضایع ست؟

حسام تک خنده ای کرد و سرش را تکان خفیفی داد.

- به شدت!

به خانه که رسیدند از درب نیمه باز، وارد حیاط شدند. حسام بدون درنگ به سمت اتاق دوید. میثم که از نیتش باخبر بود، بدون کلامی تکیه اش را به درب بسته خانه داد و چشمانش را برهم زد.

امانت    خانه که بازگشت،  می‌توانست دمی عمیق را بار دیگر با جان شیرینش   تجربه کند!

گذر زمان را حس نمی کرد،   در رایحه خوش سوسن ها و نم خاک غرق شده بود و   خش- خش برگ ها روانش    را نوازش میداد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت_نهم

 

رایحه معاشقه ی گل و گلبرگ  در میان خاک پست، عجیب دل می برد از آدمک های روزگار...  معاشقه ای که سر آغاز و سرانجامش را شخصا از مکتب  معبود از بر کرده اند!

اصوات چکه- چکه کردن قطرات آب که آمد، چشمانش را به حوض کوچک شان سوق داد.  در آغوش   قطرات عرق،   خستگی هم از سر و رویش   می چکیدند. 

لبخندی بر لبانش نشست و گام هایش را بر سنگ فرش حیاط فرود آورد. لبه ی حوض نشست،   آرنجش را بر روی شیر آب استوار کرد و خیره ی پسرکی شد که سخت  سرگرم خاکروبی   شلوارش بود.

حسام نگاه کوتاهی به چشمان مشتاقش انداخت.

- چیه؟!

چشمان مشکی اش را ریز کرد و لب زد:

- تک خوری که با خاک  و خُل رو نیستم ها.

حسام سرفه ای کرد و کمی دستش را دوباره در آب حوض فرو کرد.

-  آخر بردین یا داغش به دلتون موند؟

چشمان میثم که برق زد، حسام متوجه شد بحث را با ظرافت منحرف کرده و حواس را شاید برای مدتی پرت دنیای پسرانه اش...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت_دهم

 

***

گام هایش را روی جدول کنار کوچه تنظیم و دستانش را  بمانند چتربازان باز کرده بود و در رویا ها و افکار خود پرواز می‌کرد.

از سقوط دل خوشی نداشت، همیشه صعود را در کنار تمام ریسک هایش  با جان و دل پذیرا بود. خط به خط علایق و سلایقش را از طومار نانوشته حسام از بر کرده بود. 

 اتاقش لبریز از هواپیما مسافربری، پروانه دار، جت های جنگی و... بود. هر چه نباشد معروف بود به  محتکر کلکسیون هواپیما...

همیشه ناب ترین و جدید ترین های روز در بساطش میشد، یافت. اما باز هم خود میدانست به پای حسام نمیرسد!

اصلا حسام طور دیگر در قید و بند دنیای پوشالی آدمک های روزگار نبود. رها بودن را از مکتب عشاق  آموخته بود و شاگرد بازیگوشی به نظر نمی‌رسید. 

حسام پرواز را با تمام بند- بند وجودش می پرستید.  پرواز از برایش مفهوم دیگری داشت... غیراز اهل دل و دلدار، دیگران  از سِر شوق واژه «پرواز» اطلاعی نداشتند!

آرزو و رویای حسام در صعود محقق  میشد  و  آیا کسی هم میدانست  در سقوط آزاد میتوان به عرش اعلا دست یافت؟!

ویرایش شده توسط ..Raha..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت_یازدهم

 

سراشیبی کوچه سخت نفس می‌برید از برای اهالی اش... گذر شی ٕٕ قرمز را از کنار جدول حس کرد. سرش غیر ارادی به طرفش چرخید و نگاهش به سیب چرخان قفل شد.

از جدول به پایین پرید و سیب های سرخی که از سر آسیبی قصد فرار داشتند را در انگشتانش اسیر کرد. نگاهش از زمین به ابتدای کوچه که کشید، درست کنار ویلچر در بند چالی... لبخند محوی بر لبانش نشست.

به سمتش رفت و سر به زیر لب زد:

- حاج آقا! شما چرا؟ میگفتین یه حرکتی بزنیم، کمک تون کنیم.

سیب ها را که دانه به دانه بر پاکت روی پایش، داخل کرد کمی سرش را بالا آورد.

از نگاه خیره  و گرم و آشنای پیرمرد، ابروان مشکی اش صعود کرد. مسکوت بودنش عجیب بود، نبود؟!

سعی کرد به آن دو گوی قهوه رنگ، چشم  ندوزد. درست به همان پلکانی که جهش داشت و مردمک هایی که مدام جا به جا میشدند. لبانش را خیس کرد و شرم زده ادامه داد:

- چیزی شده؟

چهره  تکیده اش را از هم باز کرد و پاسخ داد:

- مگه نگفتم من رو «حاج آقا» صدا نکن؟

ویرایش شده توسط ..Raha..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...