رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مشکوک | A.A کاربر انجمن نودهشتیا


A..A
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: مشکوک

نویسنده: A.A

ژانر: ترسناک،   طنز، معمایی

ساعات پارت‌گذاری: هر روز به جز جمعه‌ها

خلاصه: همه‌جا از اون جایی شروع شد که تصمیم به مستقل بودن گرفتم؛ اصرارهای و التماس‌های مادرم و نادیده گرفتم و گفتم که دوست ندارم برای همیشه سربار شما باشم، باید قدر آرامشم رو می‌دونستم.

مقدمه: 

قدر چیزی را که داری بدان!

قبل از اینکه زمان به تو یاد آوری کند،

باید قدر چیزی را که داشتی می‌دانستی.

 

ویراستار: @m.azimi

ناظر:  @ساتیار

ویرایش شده توسط A..A
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یک

آخرین جعبه رو از در داخل آوردم و لبخندی از پیروزی زدم؛ خودشه! با مقدار پولی که داشتم، این بهترین خونه‌ای  بود که  پیدا کردم.

نزدیک حوض وسط حیاط شدم صورتم و با انزجار جمع کردم؛ به شدت کثیف بود.
جعبه رو روی کناره‌ی حوض گذاشتم و دستی به درون حوض کشیدم و با خودم گفتم:
- حالا- حالاها کار داره.
ناگهان چیزی روی صورتم پرید که داد کشیدم و به عقب پرت شدم؛  با دست اون موجود چندش رو از روی صورتم برداشتم؛ با دیدنش پوفی کشیدم، قورباغه؟
قورباغه رو روی زمین پرت کردم و از جام بلند شدم؛ درحالی‌که لباسم رو می‌تکوندم زمزمه کردم:
- حموم لازم شدم. 
جعبه رو از کنار حوض برداشتم و به سمت خونه راه افتادم؛ خونه یکم کثیف بود، یعنی یکم که چه عرض کنم خیلی خیلی کثیف بود!  انگار خیلی وقت بود که کسی داخلش زندگی نکرده بود. 
دنبال گشتن توی جعبه‌ها شدم و با پیدا کردن وسیله مورد نظرم «ایول» گفتم و زیرانداز کوچیک رو روی زمین انداختم و روش نشستم؛  گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و دنبال مخاطب مورد نظرم گشتم،
با دیدن اسم کیارش لبخندی زدم و تماس رو برقرار کردم.
از برداشتنش ناامید شدم و خواستم گوشی رو قطع کنم که برداشت.
- الو؟
نذاشتم ادامه بده و گفتم:
- الو کیا؟ وسایل و آوردم خونه جدید بیا کمک!
- سلام آرمان خان! مرسی منم خوبم شما بهتری؟
با خنده گفتم:
- سلام خوبی؟ 
با لحنی دلخور گفت:
- خوب شد یادت اومد.
- ببخشید!
- اشکال نداره برادر، از اون‌جایی که من آدم بزرگواری‌ام می‌بخشم.
زیر لب گفتم:
- چقدر هم که بزرگواری.
مثل این‌که شنید، چون گفت:
- پس چی فکر کردی؟ حالا غذا داری؟ نیام خونه‌ات برات حمالی کنم ولی گشنه بمونم.
با خنده گفتم:
- ای تو روحت، آدم ‌شکم پرست!
- ای تو روح خودت، آدم خسیس!  باشه اومدم.
- منتظرتم داداش؛ خداحافظ. 

منتظر خداحافظیش نشدم؛ رو گوشی و قطع کردم، با بیچارگی پوفی کشیدم، بنظر شما وظیفه منِ که برای اون شکمو غذا جور کنم؟ در مواقع عادی وظیفه من نیست ولی از اون‌جایی که الان  می‌خواد بیاد برای من کار کنه، مجبورم ولی من شماره رستوران‌های اینجا رو بلد نیستم که.
***
با کلید در خونه رو باز کردم و غذاهایی که گرفته بودم رو روی اُپن خونه گذاشتم، کمی نگذشته بود که صدای در خونه رو شنیدم؛ 
به سمت در حیاط دویدم و در و باز کردم،
یا خدا! این کی بود؟ یه عالمه غذا دستش بود و بدنش معلوم نبود؛  تنها چیزی که ازش معلوم بود پاهاش بود،  همین جوری داشتم نگاهش می‌کردم که کیارش سرش و از لای غذاها جلو آورد و گفت:
- خبر مرگت نمی‌خوای بری کنار؟ دستم خورد شد.
از جلوی در کنار رفتم که کیا در حالی که غذاها دستش بود مثل پنگوئن وارد شد؛
داخل خونه رفت و روی زیرانداز نشست، غذاها رو پایین گذاشت و گفت:
- آخیش، خوب آری جون! چه‌خبر؟
- آری عمه‌ی گرامیتِ، من آرمانم!
شونه‌ای بالا انداخت و از توی پلاستیک غذاها همبرگری برداشت و شروع به گاز زدن کرد؛  همبرگر و از دستش گرفتم و به زور بلندش کردم: 
- پاشو پاشو! اول باید یه دستی به سر و روی اینجا بکشیم، می‌خوای تو این خاک‌ها بشینی غذات و بخوری؟
با دهن پر گفت: 
- در فدر آدم بیفشول نهلت.
- چندش خان اون رو بجو بعد حرف بزن!حالم رو بد کردی، حالا چی می‌گفتی؟
غذای توی دهنش رو خورد و لبخندی دندون نما زد: 
- بر پدر آدم بی‌شعور لعنت!
*‌*‌*
«آخی» دردمند گفتم و کمرم و صاف کردم؛  بعد از چند ساعت نفس گیر، بالاخره کار خونه تموم شد؛ البته اگه گاز و یخچال و مبل‌های توی حیاط رو فاکتور بگیریم.
به سمت حیاط رفتم تا باقی وسایل رو بیارم؛  خواستم کیارش رو هم صدا کنم ولی با دیدنش که با خستگی توی یکی از اتاق‌ها ولو شده بود، بیخیال شدم.

با سختی مبل‌های تک نفره و دونفره رو به داخل خونه بردم ولی بقیه وسایل رو بیخیال شدم، به شدت سنگین بودن.
رفتم توی یکی از اتاق‌ها و درِ جا رخت‌خوابی رو باز کردم؛ اوه کیارش چه کرده! دیگه وقتش شده شوهرش بدیم، خیلی منظم تموم تشک و بالش و پتوها رو چیده بود،
برای هرکدوممون تشک و پتو و بالش آوردم و توی همون اتاق پهن کردم و
به سمت اتاق روبه‌رویی که کیا توش خوابیده بود رفتم.
- کیارش؟ کیا بیدار شو! یه‌ چیزی بخور بعد بخواب.
با چشم‌های بسته به سمت همون اتاقی که جا انداخته بودم رفت و به محض رسیدن به اتاق، روی یکی از جاها ولو شد؛  این که دوباره خوابید.
- کیا چیزی نمی‌خوری؟
‌- نه بذار صبح که بلند شدیم با هم می‌خوریم.

@همکار ویراستار

@Otayehs

پارت اولی که گذاشتن ویرایش شد.

@ساتیار

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دوم

باشه‌ای گفتم و از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده، بیهوش شدم. 
*‌*‌*
با چیزی که توی شکمم فرود اومد از جا پریدم و با درد دستم  و روی شکمم گذاشتم؛   با دیدن پای کیارش پوفی کشیدم و از جام بلند شدم،   از اتاق بیرون رفتم و نگاهی به ساعت که توی پذیرایی وصل بود انداختم؛  با دیدن ساعت که سه ظهر رو نشون می‌داد ابروهام بالا پرید، ولی خوب حق داشتیم، دیروز کار خونه خیلی طول کشیده  بود و علاوه‌بر اون شب دیر خوابیده بودیم.


شونه‌ای بالا انداختم و وارد آشپزخانه شدم و از توی یکی از کابینت‌ها سفره‌ای کوچک بیرون آوردم و توی هال پهن کردم. 

با رفتن توی اتاق و دیدن کیارش که از دهنش آبشار نیاگارا راه افتاده بود؛ صورتم رو جمع کردم و  «چندش» حواله‌اش کردم،
نزدیک رفتم و با دست تکونش دادم.
- کیا! بلند شو ظهر شده! 


با وجود تکان‌های پی‌در‌پی‌ام بیدار نشد که این‌‌بار نگران شدم. 
- کیا زنده‌ای؟ کیارش مردی؟ من جواب ننه بابات رو چی بدم؟ 


دیگه کارم به خود زنی رسیده بود که کیارش از جاش بلند شد و گفت:
- بیدار شدم بابا، نکش خودت رو! 


لبخند دندون نمایی زدم که فکر کنم تموم سی و دوتا  دندون‌هام معلوم شد.
- یکم دیرتر بیدار می‌شدی حلوات هم پخش می‌کردم.

سری به نشونه میدونم تکون داد و گفت:
- واسه همین تند بلند شدم.
- خب خدارو شکر؛ پاشو یه چیزی بخوریم که از گشنگی رو به موتم!


با دست‌هاش موهاش رو که برخلاف قانون جذب درحال پرواز بودن رو درست کرد و به سمت دستشویی راه افتاد. 
غذاهایی که دیروز خریده بودیم رو روی سفره گذاشتم و شروع به خوردن کردم؛
غذای توی دهنم رو به زور قورت دادم و داد زدم:
- کیا! کجا موندی پس؟ 
صدایی نیومد؛  دوباره امتحان کردم:
- کیارش؟!
غذام رو روی سفره گذاشتم و به سمت دستشویی رفتم؛  دو تقه به در زدم.
- کیارش! چرا جواب نمیدی؟ 
دستگیره‌ی رو پایین کشیدم که بر خلاف انتظارم راحت باز شد؛ می‌ترسیدم که در رو باز کنم و با صحنه‌ی بدی مواجه بشم،
زمزمه کردم: 
- شاید حالش بد شده باشه، نمیتونم بذارم اون تو بمونه که‌.


دلم ‌رو به دریا زدم و در رو کامل باز کردم؛
با دیدن کیارش که دست‌هاش رو دو طرف روشویی قفل کرده بود، نفس راحتی کشیدم و با دست محکم به پشت سرش زدم‌.
- چرا جواب نمیدی مردِ حسابی؟ 
ولی برخلاف انتظارم چیزی نگفت و در همون حالت موند. 
- کیارش! چت شده؟ خوبی داداش؟ 
یهو سرش رو بالا آورد؛  از ترس نمی‌دونستم چه کار کنم؟ دست و پاهام شل و بی‌حس شده بود، برای جلوگیری از افتادن  به دستگیره دستشویی چنگ زدم؛ یهو دوتا دست‌های کیارش روی شونه‌هام نشست،
نگاهی بهش انداختم ولی سریع چشم‌هام رو بستم؛  مگه همچین چیزی ممکنه؟  چشم‌های کیارش کاملاً سفید و از روی گونه‌هاش تا گردنش جای چنگ بود.

سعی کردم که لرزش صدام ترسم رو نشون نده.
-کیا این اصلاً شوخی جالبی نیست! 
ولی خودم هم می‌دونستم که این شوخی نیست، انگار اون جمله رو برای خالی نبودن عریضه گفتم.
یهو به خودم اومدم؛ خوب اگه این کیارش نبود و من در همین حالت می‌موندم که مرگم حتمی می‌شد.
 « بسم الله الرحمن الرحیمی» گفتم و توی صورتش فوت کردم؛ یه لحظه احساس کردم اون یارو یا کیارش یا جن یا هرچی پوزخند زد،   در پشت سرم رو باز کردم و دوتا پا داشتم، چهارتا تا دیگه هم قرض کردم و الفرار.

درحال فرار بودم که حس کردم چیزی روی زمین افتاد و پشت بندش صدای کیارش اومد:
- آرمان! کجا داری میری؟


در همون حالت موندم؛ برگشتم و با شک نگاهی به کیارش انداختم و گفتم: 
- ای موجود خبیث! حالا دیگه صدای کیارش هم تقلید می‌کنی؟ تو خجالت نمی‌کشی؟ 
- آرمان! دیوونه شدی؟ منم کیارش.


راست می‌گفت؛ چشم‌هاش به حالت عادی برگشته بود و از اون عجیب‌تر از جای ناخن‌های روی صورتش خبری نبود.


- این غیر ممکنه! 

@همکار ویراستار ویرایش پارت دوم

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت سوم

کیا نگاهی بهم انداخت و با تعجب گفت:
- چی غیر ممکنه؟
دستی به سرم کشیدم و تموم اتفاقات رو مو به مو براش تعریف کردم؛ ولی برخلاف تصورم زد زیر خنده و گفت:
- آفرین داداش قوه تخیلت پیشرفت کرده! 
- ولی کیا من شوخی نمی‌کنم. 
منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم:
- آخه من چجوری توی نره غول رو تا این‌جا آوردم و از اون مهم تر چرا چیزی یادت نمیاد؟ 
نگاه مظلومانه‌ای بهم انداخت و گفت:
- فعلاً میشه غذا بخوریم؟ گشنه‌مِ. 
انقدر این و مظلومانه گفت که دلم براش سوخت؛ سری به نشانه باشه تکون دادم و گفتم: 
- سفره رو پهن کردم.
کنار سفره نشست و شروع به خوردن کرد؛ 
منم کنارش نشستم و سوالی که خیلی وقت بود ذهنم رو مشغول کرده بود به زبان آوردم:
- به نظرت یه چیزی مشکوک نیست؟ 
با دهن پر صدایی مثل «هوم» از خودش در آورد. 
- تین خونه خیلی بزرگِ، جدا از زمینش که احتمالاً بالاتر از دویست و پنجاه متر هست؛ سه تا اتاق داره، دوتا دستشویی داره، زیرزمین و انباری داره، تازه حیاطش هم بزرگِ و بهتر از این‌ها تو یکی از بهترین محله‌های تهرانِ.
غذای توی دهنش رو قورت داد و کلافه گفت:
- برو سر اصل مطلب!
- چطور خونه‌ای به این بزرگی رو انقدر ارزون فروختن؟ 
- اصل حرفت همین بود؟ مرد حسابی باید بری خدات هم شکر کنی که همچین خونه‌ای گیرت اومده، در ضمن این‌جا قدیمیِ.
- قدیمی؟
سری به نشونه آره تکون داد.
- اوهوم، مشاور املاکیِ می‌گفت حدوداً هفتاد سال پیش یه خانواده پرجمعیت این‌جا زندگی می‌کردن.
حدس می‌زدم،   زمزمه کردم: 
- خب؟ 
- خب به جمالت، من از همسایه‌ها پرس و جو کردم گفتن که اون خانواده به دلایلی که معلوم نیست از این‌جا رفتن و ما هم خونه رو از آخرین وارث همون خانواده خریدیم؛ البته ناگفته نماند که چون اون خانواده خیلی وقت پیش از این‌جا رفتن و ساخت و ساز و تغییر محله‌ها به زور تونستم این اطلاعات رو بگیرم.
متعجب بودم از این اطلاعات کیا! انگار اون بیشتر از من به فکر بود.

@همکار ویراستار ویرایش پارت سوم

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

خندیدم و رو به کیا گفتم:
- کیارش! می‌دونی یاد چی افتادم؟
- چی؟ 
- یادته بچه که بودیم از مدرسه می‌اومدیم سلام نگفته تموم اتفاقات اون روز مدرسه رو برای مامان تعریف می‌کردی؟ 
سرش  رو پایین انداخت و گفت:
-  اوهوم یادمِ؛ مامانت برای من بیشتر از مامان خودم مادری کرده. 
دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم.
- بیخیالش! تو داداش خودمی. 
- ولی آرمان؟ 
- هوم؟ 
- دیگه نمی‌تونم تحمل کنم.
با تعجب گفتم:
- چی رو؟ 
پدر و مادرم رو، باید به فکر خونه باشم. 

- لازم نیست به فکر خونه باشی! میای همین‌جا. 
- نمی‌خوام سربارت باشم؛ تو این خونه رو خریدی که راحت باشی.
- دیوونه من اینجا رو خریدم چون نمی‌تونستم جَو اون‌جا رو تحمل کنم. 
با تعجب گفت:
-مگه جَو اون‌جا چه‌اش؟
- با اخلاق ثنا آشنا نیستی؟ 
ثنا خواهرم بود؛ یعنی بخوام بهتر بگم خواهر ناتنیم، یادمِ هفت سالم بود که یه شب تو تابستون صدای زنگ اومد و پشت بندش صدای بچه‌ای که قطع نمی‌شد؛ ماهم رفتیم دم در و دیدیم که بله! یه نفر بچه‌اش رو گذاشته بود دم در خونه‌مون. من همون لحظه عاشقش شدم، یعنی بچگیمون خیلی خوب بود ولی وقتی ثنا بزرگ شد تموم مصیبت‌ها شروع شد؛ مخصوصاً وقتی که فهمید خواهر واقعیم نیست، وقتی که مامان نزدیکم می‌شد کلی جیغ و فریاد راه می‌انداخت که شما آرمان رو از من بیشتر دوست دارین ولی من هنوز هم مثل خواهرم دوستش دارم. 
سری تکون داد و گفت:
-‌ اوخ دست رو دلم نزار که خونِ! چرا این‌قدر رو اعصابِ این خواهرت؟ 
- حساسِ یکم. 
همون لحظه صدای زنگ اومد که کیا به سمت آیفون دوید.
- کیِ؟ 
... 
- مامان شمایید؟ بفرمایید بالا!
و اف اف رو سر جاش گذاشت.
- کی بود کیا؟ 
- حلال زاده! مامانت و ثنا. 
اوه اوه مامان خودیِ ولی ثنا، باز هم   غر- غر و متلک‌هاش شروع میشه.

بلند شدم و به همراه کیا  دم در ورودی ایستادم،   وقتی رسیدن؛ مامان دوتامون رو بغل کرد ولی ثنا به سلام سردی رضایت داد. کیارش با غرغر زمزمه کرد:

- یکی نیست بگه مجبور نبودی بیای.
مامان دست کیارش رو گرفت و گفت:
- بیا ببینم پسرم! دلم برات تنگ شده بود. 
با اعتراض برگشتم سمت‌شون و گفتم:
- مامان! پس من چی؟ 
دستی به نشونه برو بابا تکون داد و گفت:
- تو رو که دیروز دیدم.

با اعتراض گفتم: 

- مامان! من واقعاً بچه شما هستم؟ 

- آره نگران نباش! این منم که سرراهی‌ام. 

وای! دوباره شروع شد. 

کنارش روی زمین نشستم و خواستم دستش رو بگیرم که دستش رو کشید و گفت:

- فاصله‌ی اجتماعی رو حفظ کن! بالاخره ما نامحرمیم.

مسئله فقط الان نبود؛ این موضوعیِ که همیشه سرش بحث میشه، هروقت می‌خوام نزدیکش بشم میگه که تو نامحرمی و فلان و بهمان.

- باشه،  میل خودتِ. 

و کنار مامان و کیایی نشستم که با ناراحتی نظاره‌گر حرف‌هامون بودن، اون‌ها خودشون شاهدن؛ می‌دونن که من همیشه برای از بین بردن رابطه خودم و ثنا تلاش کردم،  تلاش کردم که مثل یه برادر واقعی باشم براش  ولی تلاش‌هام نتیجه‌ای نداشت، البته درکش می‌کنم  ولی دیگه تلاشی برای نزدیک شدن‌مون نمی‌کنم.

بی‌خیال ثنا شدم و رو به مامان گفتم:

- چه‌ خبرها؟ بدون من خوش می‌گذره؟

دستم رو گرفت و با ناراحتی توی چشمام زل زد.

- چقدر بهت گفتم نرو؟ مگه خونه خودمون چه‌اش بود؟ 

- مشکلی نداشت مامان جان! فقط خواستم از این به بعد مستقل باشم. 

- آخه میخوای تنها توی این خونه‌ی دراندشت چه‌کار کنی؟ 

همون لحظه رو کرد به کیارش و گفت:

- حدأقل تو هم بیا همین‌جا! دوتا پسرهام پیش هم باشن خیالم راحت ترِ.

دستی به سرم کشیدم و گفتم:

- اتفاقاً تا قبل از ورود شما بحث‌مون این بود.

 

 

@m.azimi

@همکار ویراستار ویرایش پارت  چهارم.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ۲۵

قمامان با خوشحالی رو به سیا گفت: 
- خب؟ به نتیجه‌ای هم رسیدین؟ 
با غرور سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
- بله! قرار شد بیاد همین‌جا. 
میدونستم که با این حرفم کیارش رو توی عمل انجام شده قرار دادم، وگرنه فکر نمیکنم قبول می‌کرد که بیاد این‌جا زندگی کنه. 
کیا با این حرفم سرش رو بالا گرفت و با تعجب نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که مامان با خوشحالی گفت:
- خب خداروشکر! الان خیالم راحت شد. 
و رو کرد به کیارش.
- کیارشم، پسرم. حواست به این بچه باشه! یه جو عقل تو کله‌ش نیست.
با بهت برگشتم سمت مامان.
- مامان من بچه‌ام و عقل ندارم؟ 
همون لحظه ثنا که با سکوت نظاره‌گر بحث‌های ما بود، گفت:
- راست میگه دیگه! این غول پیکر کجاش بچه‌است؟ 
مامان چشم غره‌ای به سمتش پرت کرد و گفت:
- تو سکوت کن!
ثنا با بی‌خیالی شونه‌ای بالا انداخت و دوباره نظاره‌گر شد. 
بعد از یه ساعت مامان و ثنا رفتن. 
روی شونه‌ی کیارش زدم و گفتم:
- خب حالا که موندگار شدی بریم وسایل‌هات رو بیاریم! 
سری تکون داد و رفت توی اتاق و توی کمد لباسهام مشغول جستجو شد.
سری تکون دادم.
- راحت باش داداش! 
با بی‌خیالی ذاتیش شونه‌ای بالا انداخت و مشغول پوشیدن لباسهایی که از کمدم برداشته بود شد. 
منم بیخیالش شدم و لباس‌هایی که از کمد بیرون آورده بودم رو پوشیدم. بارانی کرمیم رو برداشتم، به سمت در قدم برداشتم.
درحال پوشیدن کفشهام بودم که کیارش گفت:
- با ماشین من میریم یا تو؟ 
- اگه وسایلت زیاده، ماشین تو و اگه وسایلت کمه، ماشین من! 
سوییچش رو از روی اُپن برداشت و گفت:
- پس بزن بریم!
*** 
- آرمان! خوابیدی خرس قطبی؟ 
دستی به چشمهای خواب آلودم کشیدم و گفتم:
- نمیدونم چی‌شد که خوابم برد. 
نگاهی به دور و اطرافم انداختم و با دیدن خونه‌ی کیارش این‌ها که کی دورتر از ماشین بود، فهمیدم که رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم و مثل پنگوئن پشت سر کیا راه افتادم.
زنگ خونه رو زد که با تعجب ازش پرسیدم:
- مگه کلید نداری؟ 
سری به نشونه نه بالا انداخت و گفت:
- مونده خونه‌ی تو.
کمی نگذشته بود که یکی گفت: 
- کیه؟ 
از صداش تشخیص دادم کیه. جلوی آیفون رفتم و گفتم:
- یعنی کوری نمیبینی؟ 
بلافاصله در با صدای «تیک» باز شد و داخل شدیم.
با دیدن فرد روبه‌روم که با استقبالمون اومده بود، با ذوق گفتم:
- سلام عشقم!
با جیغ به سمتم اومد و خودش رو توی بغلم پرت کرد.
با خنده به کمرش زدم و گفتم:
- تو بزرگ نمیشی کیمیا؟!

 

@m.azimi

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...