رفتن به مطلب

لانه‌واز | میم‌.ز کاربر انجمن نودهشتیا


ماهی
 اشتراک گذاری

نظرتون درباره کیفیت رمان ؟  

1 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درباره کیفیت رمان ؟

    • خوبه
      0
    • عالیه
    • جای کار داره
      0


ارسال های توصیه شده

spacer.png

ناظر: @Negin jamali

ویراستار: @Gisoo_f

@16Nian

 خلاصه:

کینه در سراسر زندگی‌اش پخش شده و احساس را از او ربوده است. به هیچ‌کس فکر نمی‌کند اِلا خودش و رویایی که در آتش سوخته شد و در آخر تنها کسی که آتش کینه دامنش را می‌گیرد خودش است و بس!

ژانر: معمایی- عاشقانه- جنایی.

منتظر نقدهاتون هستم😍👋🏻:

-معرفی-و-نقد-رمان-لانه‌واز-میمز-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

برای ارتباط بیشتر با رمان به تاپیک زیر سر بزنین😍👋🏻:

-عکس-شخصیت‌های-رمان-لانه‌وازمیمز-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

@همکار ویراستار

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 20
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 8
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

خیلی‌ها دلخور که میشن به زبون نمیارن؛  ولی تغییر می‌کنن، کم می‌خندن، کوتاه حرف می‌زنن، بی‌توجهی   می‌کنن، می‌ریزن توی خودشون و این دلخوری تبدیل میشه به کینه که آتیشش قصد خاموش شدن نداره. آتیش کینه بالاخره دامن همه‌رو می‌گیره حتی اون کسی که آتیش رو روشن کرده!

همه توی این آتیش می‌سوزن و آخر تنها کسی که انگشت ندامت به دهانش می‌گیره اونیه که دلخوریش رو به زبون نیاورده و کوتاه حرف زده.

 

@ Gisoo_f☆ویژه☆  @ Psycho.K

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 17
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

برگه‌ی توی دستم رو روی‌ میز پرت کردم و گفتم:

- یعنی چی؟

پاهای کشیده‌اش رو روی‌ هم انداخت و بعد سرش رو کمی جلو آورد و گفت:

- یعنی همینی که گفتم.

دستم رو مشت کردم و بعد محکم روی پام کوبیدم و با حرص گفتم:

- لعنتی، کُشتن یک آدم تو‌ی برنامه‌مون نبود.

 همین‌طور که روی صندلی نشسته بود خم شد و انگشت اشاره‌اش رو روی شقیقه‌ام کشید و گفت:

- سرپیچی هم توی برنامه‌مون نبود.

با عصبانیت توی‌ چشم‌های سیاهش خیره شدم و بعد دستش رو کنار زدم و ایستادم. دستی به موهای مشکیم کشیدم و بعد اطراف سالن انتشارات رو‌ نگاه کردم، بیشتر از همه رنگ قهوه‌ای به چشم می‌خورد و عکس دختری که کنار دفتر مدیریت بود به فضای بی‌روح سالن، روح بخشیده بود. با حس دستی روی شونه‌ام، نگاهم رو از عکس دختر گرفتم و بعد سرم رو کمی به سمت چپ متمایل کردم. بوی ادکلن تلخش زیر دماغم پیچیده شد و صدای رساش زیر گوشم پخش شد:

- کاری که بهت گفتم رو انجام بده و گرنه خودت می‌دونی که چی میشه.

شونه‌ام رو کمی تکون دادم که باعث شد دستش رو از روی شونه‌ام برداره، به سمتش چرخیدم و نگاهم رو به صورتش دوختم که نصفش زیر پارچه مشکی رنگی مخفی شده بود. دستم رو داخل   جیب   شلوارم بردم و بعد بدون این‌که حرفی بزنم عقب گرد کردم و روی سرامیک‌های کرمی رنگ سالن قدم برداشتم و به سمت در ورودی رفتم.

- حمیدرضا!

سرجام ایستادم و بدون این‌که به سمتش برگردم منتظر موندم تا ادامه حرفش رو بزنه:

- برگه‌ها رو جا گذاشتی.

زیر لب لعنتی گفتم و بعد روی پاشنه پا چرخیدم و به سمت برگه‌هایی که روی میز شیشه‌ای وسط سالن قرار داشتن رفتم. کمی خم شدم و بعد با یک حرکت تمام برگه‌ها رو جمع کردم و داخل پوشه بنفش رنگ گذاشتم، در پوشه رو بستم و بعد با تمسخر گفتم:

- امر‌ دیگه‌ای ندارید آقا حیدر؟

سرم رو به سمتش چرخوندم و بعد به چشم‌های خونسردش نگاه کردم. بدون مکث پوشه رو توی دستم گرفتم و از انتشارات بیرون اومدم و در رو محکم بستم. دستم رو به دکمه بالایی پیراهنم رسوندم و بعد بازش کردم. به پله‌ها نگاهی انداختم و بیخیال سوار شدن آسانسور شدم و پله‌ها رو ترجیح دادم. بدون این‌که نیم‌نگاهی به سمت نگهبان بندازم از ساختمان بیرون اومدم و کنار درخت کاج گوشه خیابون ایستادم.

به ماشین‌هایی خیره شدم که به سرعت از خیابون رد می‌شدن و سهم من از این همه ماشین توی دنیا، هیچ بود.

پوزخندی روی لبم جا خوش کرد، سهم من از بدبختی‌های دنیا بیشتر از خوشی‌هاش بود. به کف دستم خیره شدم و آروم لب زدم:

- من با این دست‌ها چه‌کار‌ها که نکردم!

جای زخم عمیقی که کف دستم بود خبر از روزهایی می‌داد که تمایلی به یادآوری‌شون نداشتم. پایین پیراهن خاکستری رنگم رو گرفتم و کمی پایین کشیدم و بعد بیخیال گرفتن آژانس شدم و پیاده به سمت مغازه‌ای که کار می‌کردم راه افتادم.

از بین جمعیت رد می‌شدم؛ ولی جمعیت رو حس نمی‌کردم، ذهنم درگیر دوجفت چشم قهوه‌ای بود که حیدر دستور قتلش رو صادر کرده بود.

دستی به لاله گوشم کشیدم و بعد از خیابون رد شدم. به پوشه توی دستم نگاه کردم و متفکر به راهم ادامه دادم. هیچ وقت حیدر برای کارهایی که ازم می‌خواست این همه وقت صرف نمی‌کرد و همیشه به دادن یک اسم و نشونی اکتفا می‌کرد؛ اما این بار یک پوشه پر از برگه بهم داده بود که درباره ریز به ریز اطلاعات خانواده‌ای که مورد هدف حیدر بود نوشته شده بود. 

 @ Gisoo_f☆ویژه☆  @ Psycho.K

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 17
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

با لرزیدن گوشی توی جیب شلوارم، روبه‌روی بانک ایستادم و بعد دستم رو داخل جیبم بردم و گوشیم رو‌ جلوی صورتم قرار دادم.

عکس محمد روی صفحه‌ی گوشی نقش بسته بود؛ انگشتم رو روی صفحه به سمت چپ کشیدم و بعد جواب دادم:

- بله؟

صدای کلافه محمد به گوشم خورد:

- کجا موندی؟

نفسم رو محکم به بیرون پرتاب کردم و بعد به تابلوی کنار بانک نگاه کردم و لب زدم:

- خیابون ولیعصرم، ربع ساعت دیگه می‌رسم.

- باشه.

و بعد مثل همیشه بدون خداحافظی کردن، تماس رو قطع کرد. گوشی رو داخل جیبم برگردوندم و بعد کلافه به راهم دادم. صدای بوق‌های ممتد ماشین‌ها روی مغزم خط می‌کشید و چاره‌ای جز تحمل نداشتم. صدای خنده دخترونه‌ای به گوشم رسید، کمی سرم رو به چپ متمایل کردم و دختر و پسری رو دیدم که از مغازه کفش‌فروشی بیرون می‌اومدن و سرخوش مشغول خندیدن بودن؛ پوزخندی روی لبم نشست، مردم چه سرخوش شده بودن.

با دیدن تابلوی فست‌فودی لیمون، کنار پیاده رو ایستادم و بعد از قرمز شدن چراغ راهنما از خیابون رد شدم. به آسمون نگاه کردم، شب و روز درحال جدال بودن و هاله‌ای از رنگ نارنجی گوشه‌های آسمون رو احاطه کرده بود. کنار درخت روبه‌روی مغازه ایستادم و دستم رو، روی یکی از شاخه‌هاش کشیدم. فروردین ماه بود و برگ‌های کوچیکی روی درخت خودنمایی می‌کرد. بهار رو دوست نداشتم چون خاطره‌های مرده من رو زنده می‌کرد.

موهایی که روی پیشونی کشیده‌ام بودن رو با دستم کنار زدم و بعد به در شیشه‌ای مغازه نگاه کردم. قامت نسبتاً بلند محمد از پشت شیشه‌ها مشخص بود، تعلل رو جایز ندونستم و بعد در رو باز کردم و وارد مغازه شدم.

- سلام.

محمد صندلی لیمویی رو کنار میز شیشه‌ای گذاشت و بعد به سمتم چرخید و گفت:

- سلام، خوش اومدی.

پنج‌تا میزی که توی سالن بود رو دور زدم و بعد پشت میز کامپیوتر نشستم. نگاهی به اطراف سالن انداختم، همه صندلی‌ها مرتب چیده شده بودن و روی هر میز یه گلدون سفید رنگ با گل‌های لیمویی رنگ گذاشته شده بود. آرنجم رو روی میز گذاشتم و سرم رو کمی خم کردم، رسید کوچکی که روی سرامیک‌های سفید رنگ افتاده بود رو برداشتم و بعد داخل سطل زباله زیر میز انداختم.

کِشو میز رو باز کردم و بعد پوشه‌ای که حیدر بهم داده بود رو داخل کشو گذاشتم.

- باز ماموریت جدید؟

در کشو رو بستم و بعد به چشم‌های کوچک و کشیده محمد نگاه کردم و سرم رو به معنی «آره» تکون دادم. کمی به عقبم خم شدم و دست‌هامو پشت سرم قلاب کردم و به سقف خیره شدم و گفتم:

- نمی‌دونم چرا دست از سرم برنمی‌داره.

لامپ‌های سفید رنگ آخر سالن روشن شد و بعد محمد صندلی برداشت و روبه‌روی میز گذاشت و روی اون نشست.

- چون ساده‌تر از تو پیدا نمی‌کنه.

چشم‌ از لامپ‌های کار شده روی سقف گرفتم و به ساعت مشکی رنگی که محدد قصد داشت بند‌هاشو ببنده نگاه کردم:

- بدبخت‌تر از من دیگه پیدا نمی‌کنه.

بالاخره موفق به بستن ساعتش شد و سرش رو بالا آورد، دستی به چونه گردش کشید و گفت:

- کُفر نگو.

دست‌هامو روی‌ میز گذاشتم و کمی به جلو خم شدم و گفتم:

- کجای زندگی من جای شکر داره؟

 

@ Gisoo_f☆ویژه☆  @ Psycho.K

ویرایش شده توسط ماهی
  • لایک 14
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

با لحنی که آرامش در اون موج می‌زد گفت:

- همین‌که تونستی همه زندگیت رو از اون باتلاق نجات بدی باید خدا رو شکر کنی.

دکمه اول پیراهنم رو باز کردم و کمی سرم رو به اطراف تکون دادم، پوزخندی روی لب‌هام نشوندم و بعد گفتم:

- مگه می‌شه از باتلاق بیرون اومد؟

دست محمد روی چونه‌ام نشست و سرم رو به سمت خودش کج کرد؛ توی چشم‌های عسلی رنگم خیره شد و بعد با شگفتی گفت:

- ایول همینه!

مچ دستش رو گرفتم و چونه‌م رو از حصار انگشت‌هاش آزاد کردم. سرم رو نزدیک‌تر بردم و بعد توی چشم‌های مشکیش خیره شدم و گفتم:

- اثری از دیوونگی هم توی چشمات نیست.

با ضربه‌ای که به بازوم زد به عقب پرت شدم و محکم به پشت صندلی تکیه دادم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و آروم لب زدم:

- بسم الله، جنی شدی؟

دستش رو بالا آورد و به داخل موهای فِرِش کشید، پیچ و تابی به گردنش داد و گفت:

- راه بیرون اومدن از باتلاق رو پیدا کردم.

دستم رو روی شلوارم گذاشتم و از قسمت زانوهام اون رو بالا کشیدم، کمی به جلو خم شدم و گفتم:

- واقعاً؟

محمد از روی صندلی بلند شد و چرخی به دور خودش زد. متفکر دستش رو به چونه‌اش کشید و بعد بشکنی توی هوا زد و گفت:

- این هیکل و قیافه رو خدا برای چی بهت داده؟ برو ازشون استفاده کن.

با کف دستم محکم به پیشونیم ضربه زدم؛ صدای ضربه‌‌ای که به پیشونیم زده بودم پرده گوشم رو به لرزه انداخت.

- نزن دیوونه!

زیر چشمی نگاهم رو به محمد دوختم که حرکات من رو زیر نظر گرفته بود. لُپ‌هاش رو باد کرد و بعد هوای داخل دهنش رو محکم به بیرون پرتاب کرد. نگاهش رو به ساعت لیمویی رنگ رو‌به‌رو دوخت؛ بدون این‌که به من نگاه کنه قاطع گفت:

- یه عالمه شرکت هست که دنبال مدلینگ می‌گردن؛ از فردا می‌ریم سراغشون. مطمئن باش از رو هوا می‌زنتت.

با تعجب به محمد خیره شدم و حرف‌هاش رو توی ذهنم مرور کردم. میون افکارم پرید و گفت:

- درآمدش خیلی خوبه، می‌تونی راحت دهن حیدر رو ببندی.

دستم رو بالا آوردم و ازش خواستم صحبت نکنه. ابروهام رو به هم نزدیک کردم و گفتم:

- اولاً درد حیدر پول نیست، ثانیاً ماموریت جدیدم توی یه شرکت مدلینگه.

محمد با حالت پوکر فیس نگاهم کرد و بعد با شونه‌های افتاده به سمت در ورودی رفت و تابلوی سبز رنگ روی در رو چرخوند.

- قراره بری مدل بشی؟

سرم رو روی میز گذاشتم و چشم‌هام رو بستم، سردی میز از داغی سرم کم کرد. دستم رو به پشت گردنم کشیدم و بعد لب زدم:

- نه قراره برم کف ساختمان رو تی بکشم!

دستم رو به دکمه کِیس رسوندم و اون رو فشار دادم؛ سرم رو از روی میز بلند کردم و منتظر به مانیتور خیره شدم تا ویندوز بالا بیاد.

 @ Gisoo_f☆ویژه☆   @ Psycho.V

 

ویرایش شده توسط ماهی
  • لایک 13
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

با بالا اومدن ویندوز وارد گوگل شدم و عبارت مورد نظرم رو تایپ کردم؛ دکمه جست و جو رو فشار دادم و منتظر موندم تا صفحه مورد نظرم بارگیری بشه.

- شرکت لونا¹؟

سرم رو به معنی تایید تکون دادم و بعد وارد اولین سایتی شدم که گوگل پیشنهاد داده بود.

- شرکت معروفیه، کارت سخت می‌شه.

انگشتم رو به لبم کشیدم و بعد وارد سایتی شدم که متعلق به خود شرکت بود.

- این‌جا رو نگاه کن!

رد انگشت محمد رو گرفتم و رسیدم به متنی که گوشه صفحه چشمک می‌زد. صفحه رو کمی بزرگترتر کردم و بعد متنی که با قرمز نوشته شده بود رو خوندم.متفکر دستی به چونه‌م کشیدم و گفتم:

- دنبال مدل جدید می‌گردن.

صدای باز شدن در پرده گوشم رو نوازش داد. سرم رو از روی مانیتور بلند کردم و به پسری نگاه کردم که با لب خندون وارد مغازه شده بود. محمد میز رو دور زد و به سمت پسر رفت و بهش خوش‌آمد گفت. روی صندلی کمی تکون خوردم و بعد پوشه رو از داخل کشو بیرون آوردم و دکمه‌ش رو باز کردم. 

انگشتم رو بین برگه‌هایی که حیدر داده بود تکون دادم و دنبال برگه موردنظرم گشتم.

- سلام داداش.

بدون این که سرم رو بالا بیارم جواب دادم:

- سلام.

زیر چشمی به علی، آشپز این‌جا نگاه کردم؛ دستش رو به دکمه آستینش رسوند و اون رو باز کرد، آستینش رو بالا زد و بعد گفت:

- محمد کجاست؟

با انگشتم به آشپزخونه اشاره کردم و اون هم بدون معطلی روی سرامیک‌های سفید رنگ حرکت کرد و به سمت آشپزخونه رفت.

با پیدا کردن برگه مورد نظرم، اون رو بیرون آوردم و روی کیبورد گذاشتم. چشم‌هامو روی متن تکون دادم و به دنبال متن مورد نظرم گشتم.

کاغذ رو بین انگشت‌هام گرفتم و بعد جلوی چشم‌هام آوردمش و متن مورد نظرم رو خوندم. موس رو بین دستم گرفتم؛ برگه رو روی میز رها کردم و دوباره توی مطالب سایت گشتم.

چیز زیادی دستگیرم نشد، کلافه دستی به موهام کشیدم. حرف حیدر دوباره توی ذهنم پخش شد و اخم‌هام ناخودآگاه توی هم رفتن.

از من خواسته بود آدم بکشم تا زندگی خودم رو نجات بدم، پوزخندی روی لبم نشست. انگشت شصتم رو به لبم کشیدم و دوباره به صفحه مانیتور خیره شدم. این زندگی مگه ارزش نجات دادن هم داشت؟

با شنیدن صدای قدم فردی که داشت بهم نزدیک می‌شد به برگه روی کیبورد چنگ زدم و اون رو داخل پوشه گذاشتم.

سرم رو بالا آوردم و با دیدن محمد که به سمت مشتری می‌رفت نفس عمیقی کشیدم.چشم‌هام رو ریز کردم و فضای مغازه رو زیر نظر گرفتم. جز اون پسره دو نفر دیگه هم روی میز‌ها نشسته بودن و منتظر سفارششون بودن.

قصد باز کردن ابروهام رو نداشتم و با همون اخم به مانیتور خیره شدم. دستم رو به دکمه بلندگو رسوندم و صدا رو کمتر کردم. وارد پوشه آهنگ‌ها شدم و مثل همیشه چشم‌هام رو بستم و یه آهنگ انتخاب کردم. صدای آهنگ توی سرم پیچید و برای چند لحظه من رو از فکرهام رها کرد.

- یک نفر می‌رسد از راه که

ماه پیش نگاهش کم است

بر دل من مرهم است

دل شده دیوانه‌ی او وای وای!

یک نفر می‌رسد از راه که

من چشم دلم روشن است

صاحب قلب من است

اشک من و شانه‌ی او وای وای!

( کسری زاهدی_ یک نفر می‌رسد از راه)

۱: ماه

@ Gisoo_f☆ویژه☆  @ Psycho.V

ویرایش شده توسط ماهی
  • لایک 13
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

@16Nian @Negin jamali @آیلار مومنی @khakestar @khazan @m. as @Hadis @Asadi @asal_janam

 

ویرایش شده توسط ماهی
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...