رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

لانه‌واز | میم‌.ز کاربر انجمن نودهشتیا


ماهی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

ناظر: @Negin jamali

ویراستار: @Gisoo_f

@16Nian

خلاصه:

 من دوباره سبز می‌شوم، جوانه می‌زنم، عاشق می‌شوم؛  اما هیچ‌گاه اویِ من نمی‌شوی!

اوی من شدن، تاوان دارد. با من بودن، چیزی جز سختی ندارد!

رهایم کن که هیچ‌گاه نه تو آنی می‌شوی که من می‌خواهم و نه من آنی می‌شوم که تو می‌خواهی! 

مقدمه: 

این بار حصارِ

کلمات را می‌شکنم 

و دلم را به

قاصدک‌هایِ آواره می‌سپارم

برای از تو گفتن

نیازی به کلام نیست

از تو که بگویم 

اشکی بی‌بهانه از

آسمان چشم‌هایم می‌بارد 

واژه‌ها در رگِ سخنم

می‌جوشد و جملات در نوکِ

قلم به رقص در می‌آیند

و می‌نگارد، می‌نویسد

از غم و از دل تنگی‌ها 

و این که هنوز دوستت دارم!... 

- عباس ‌معروفی

ژانر: عاشقانه_  پلیسی_  معمایی.

 

 

منتظر نقدهاتون هستم😍👋🏻:

-معرفی-و-نقد-رمان-لانه‌واز-میمز-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

برای ارتباط بیشتر با رمان به تاپیک زیر سر بزنین😍👋🏻:

-عکس-شخصیت‌های-رمان-لانه‌وازمیمز-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط Gisoo_f

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

 

در با صدای محکمی بسته شد، نفسم رو توی سینه‌ام حبس کردم و به سختی خودم رو پشت دیوار رسوندم تا کسی من رو نبینه.  با کوبیده شدن چیزی توی ساق پام از دیوار فاصله گرفتم و محکم روی زمین افتادم.

با شنیدن صدای قهقهه‌ی مرد نگاهم رو از زمین گرفتم و به بالای سرم دوختم.

- فکر کردی میتونی خودت رو از من مخفی کنی؟

درد ساق پام کمتر شده بود، پلک‌هام رو با درد روی هم فشار دادم و بعد بلند شدم و روبه‌ روی مرد ایستادم. بدون هیچ حرفی تنها به چشم‌های سیاه رنگش خیره شدم،  چشم‌هایی که سرشار از نفرت بودن و البته تنها جایی که می‌شد به اون‌ها نگاه کرد. پوست صورتش بر اثر سوختگی چروک شده بود،  برای بار دوم بود که فرد روبه‌ روم رو بدون نقاب می‌دیدم، نگاهم رو از چشم‌هاش گرفتم و به دیوار پشت سرش دوختم.

از سکوتم عصبانی شد و به سمتم حمله کرد و دست‌هاش رو حصار گردنم کرد و گفت:

- بگو غلط کردم تا ولت کنم.

به نفس‌-  نفس افتاده بودم، مقاومت کردن در مقابل این مرد که هیچ‌کس ازش مهربونی و عطوفت ندیده بود بی فایده بود. با تنها نیرویی که توی‌ بدنم باقی مونده بود گفتم:

- غلط... کر... دم!

حصار دست‌هاش از دور گردنم رها شد. صدای سرفه زدن‌هام فضای انبار رو پُر کرده بود. درحالی که برای نفس کشیدن تقلا می‌کردم خودم رو به دیوار پشت سرم رسوندم و با کمک گرفتن از دیوار از سرجام بلند شدم و بین سرفه زدن‌هام گفتم:

- این... بار ازم... چی می‌خوای؟

 دست‌هاش رو داخل جیب بارونیش برد و با پوزخند گفت:

- همون کارهایی که همیشه انجام می‌دادی.

ویراستار: @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

باز هم مثل همیشه زود سراغ اصل مطلب نمی‌رفت و باعث کلافگیم شده بود. نفس کشیدنم به حالت عادی برگشته بود. با تمام توانی که داشتم جواب دادم:

- کدوم یکی از کار‌ها؟ بالا کشیدن اموال؟ دزدی؟ کدومش؟

 پوزخندی زد و دستی که داخل بارونیش برده بود رو بیرون آورد و روی دیوار کشید و گفت:

- همه‌شو.

با تعجب قدمی به جلو گذاشتم و گفتم:

- چی؟

 دستش رو از روی دیوار برداشت، فاصله‌ی بینمون رو پُر کرد و دستش رو روی شونه‌ام گذاشت. از این همه نزدیکی ضربان قلبم بالا رفته بود و حس می‌کردم هر لحظه امکان داره دنده‌هامو بشکنه و پرت بشه بیرون. نگاهم رو دوختم به لب‌هاش که بین ریش و سبلیش مخفی شده بود: 

- می‌خوام به‌عنوان آخرین کاری که برام انجام می‌دی، احساس یه نفر رو بکشی، اموالشون رو بدزدی و در آخر هم صاحب اون اموال رو بکشی.

چشم‌هام بین دستش و لب‌هاش درحال گردش بود و با آخرین کلمه‌ای که گفت روی لب‌هاش ثابت موند. دستش رو از روی شونه‌ام برداشت و باعث شد ضربان قلبم به حالت عادیش برگرده. سوالی که توی سرم رژه می‌رفت رو به زبون آوردم:

- یه نفر رو بکشم؟

نگاه خون‌سردش رو بهم دوخت و گفت:

- اگه لازم بشه،آره.

اون لحظه دلم می‌خواست یه نر و ماده بخوابونم زیر گوشش اما یادم اومد که اون حیدرِ، کسی حریف اون نمی‌شه‌. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم این‌جوری اعصاب خط‌خطیمو آروم کنم:

- چی‌ به من می‌رسه؟

با تعجب سرم رو به اطراف چرخوندم، این چه حرفی بود که زدم، شروع کردم توی دلم به خودم ناسزا گفتن. پوزخند روی لب حیدر، از چشمم دور نموند. دستش رو به سمتم آورد و کشید روی ته ریشم. انگار امروز قصد قبضه روح کردن منو داشت.

- قرضت رو به من تمام و کمال پس دادی.

حرفی که حیدر به زبون آورده بود رو چندبار توی ذهنم مرور کردم و گفتم:

- با چه تضمینی؟

دستش رو از روی صورتم برداشت و با انگشت اشاره‌اش به خودش اشاره کرد و گفت:

- من تضمین می‌کنم، تا حالا دیدی حیدر زیر حرفش بزنه؟

شروع کردم به مرور کردن روزهایی که با حیدر آشنا شدم. مشغول تجزیه تحلیل افکارم بودم که با صدای زمختش گفت:

- فردا راس نه دفتر من باش، فهمیدی حمیدرضا؟

اون لحظه اگه فرد روبه‌روم حیدر نبود ،قطعا می‌گفتم حمیدرضا و مرگ. اما متاسفانه فرد روبه‌روم حیدر بود و چاره‌ای جز اطاعت از این مردک نداشتم:

- باشه.

دست‌هاشو داخل جیبش کرد و بعد به سمت در رفت و لحظه آخر گفت:

- در ضمن، دفعه بعد جای بهتری برای مخفی شدن انتخاب کن.

حرفش که تموم شد در رو بست و رفت. دستمو مشت کردم و محکم توی دیوار کوبوندم که از شدت درد شروع کردم به تکون دادن دستم. 

ویرایش شده توسط گل پونه
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

- لعنت شی حیدر!

صدام توی فضای خالی انبار اکو شد. با حرص چشم‌هامو بستم و از انبار زدم بیرون. نگامو دوختم به آسمون، خورشید وسط آسمون داشت بهم نیشخند می‌زد. منم پوزخندی به خورشید درخشان زدم و بدون گرفتن تاکسی راه افتادم سمت خونه. با یادآوری این‌که به موجود داخل خونه هم باید جواب پس بدم، کلافه دستی به داخل موهام کشیدم و گفتم:

- لعنتی!

سرم رو که بالا آوردم دیدم یه مرد خیره شده بهم. لبخند دندون‌نمایی زدم و بعد با همون لبخند مزخرف از کنارش رد شدم. توی ذهنم درحال جنگیدن با حیدر بودم که دیدم رسیدم به جلوی در زنگ‌زده‌ی خونه! کوچه مثل همیشه خلوت نبود و صدای توپ بازی بچه‌ها که تازه از مدرسه برگشته بودن، خط می‌کشید روی اعصابم. دستم رو به سمت زنگ در بردم و فشارش دادم و صدای چهچه‌ی قناری داخل حیاط پخش شد. با این‌که کلید همراهم بود اما دوست داشتم یکی در رو باز کنه برام و بهم خوش آمد بگه.

- سلام.

به چهره حنانه که چادر سفید رنگی به سر کرده بود نگاه کردم. دستم رو بردم سمت بینیش و کشیدمش و گفتم:

- سلام خواهر غرغرو خودم.

دستی به بینیش کشید و گفت:

- این‌قدر نکش بینیم رو، بزرگ می‌شه.

لبخند روی لب‌هام جاخوش کرد، حنانه از جلوی در کنار رفت و من وارد خونه شدم. چشمم خورد به حوضی که وسط حیاط کوچیکمون جاخوش کرده بود. برگ های درخت سیب داخل حوض ریخته بود و این نشونه فصل پاییز بود. فصلی که عاشق شدنش برای بقیه‌اس و سرماخوردگی و آنفولانزاش برای ما! روی تخت چوبی کنار حوض نشستم و پاهامو دراز کردم. صدای قیژ قیژ تخت نشون می‌داد که عمر خودش رو کرده. دست‌هامو پشت سرم گذاشتم و سرم رو گرفتم سمت آسمون. نفس حبس شده‌ام رو آزاد کردم و نگاهم رو دوختم به ساختمون. ساختمونی که متراژش از حیاط هم کوچک‌تر بود اما هیچ‌وقت کوچک بودنش رو احساس نکردیم، اون‌قدر سرگرم بدبختی‌های بزرگترتراز این بودیم که کوچک بودن ساختمون به چشممون نمی‌اومد. دستم رو به سمت دکمه‌های آستینِ لباسم بردم و اون‌ها رو باز کردم. از روی تخت بلند شدم و حوض رو دور زدم تا رسیدم به پله‌ها. روی هر پله یه گلدون صورتی یا قرمز جاخوش کرده بود. وجود حنانه باعث شده بود این خونه نقلی، نقلی به حساب نیاد!

ویرایش شده توسط گل پونه
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

از پله‌ها بالا رفتم و بعد از درآوردن کفش‌هام وارد خونه شدم. سینی چایی روی میز چوبی داشت بهم چشمک می‌زد. نشستم روی صندلی چوبی کنارِ میز. دستی روی سطح زبر میز کشیدم، این میز و صندلی رو وقتی که شاگرد نجاری بودم برای خودمون درست کرده بودم و حنانه با گذاشتن چندتا شیشه رنگی روی میز، به میز ساده‌ای که من ساخته بودم رنگ زندگی بخشیده بود. دستم رو بردم سمت استکان داغ چایی، اون‌رو به دهنم نزدیک کردم و کمی از چایی رو خوردم و طعم گس چایی رو با تمام وجودم حس کردم. استکان رو داخل سینی گذاشتم ، جوراب‌هامو در آوردم و بعد از گلوله کردن اون‌ها، به سمت گوشه‌ای خونه پرتشون کردم.

- خب چه‌خبر؟

نگاهم رو از جوراب‌های رها شده‌ام گرفتم و به حنانه دوختم که روی زمین نشسته بود و بهم نگاه می‌کرد. چشم‌های مشکی رنگ با صورت سفیدش زیباترین تضاد دنیا رو ایجاد کرده بود. مثل همیشه موهای موج‌دارش رو باز گذاشته بود و هر چند دقیقه یک‌بار دستی به داخل موهاش می‌کشید. زبونم رو، روی لبم کشیدم و بعد گفتم:

- حیدر امروز اومد سراغم!

هین بلندی کشید و کمی خودش رو بهم نزدیک‌تر کرد و گفت:

- چه‌جوری پیدات کرد؟ اذیتت نکرد؟ 

نگاهم رو دوختم به بالای سرم که پر بود از تابلو‌های عکس من و حنانه. نگاه کردن به هر عکس خاطراتی رو برام زنده می‌کرد که تمایلی به زنده کردنشون نداشتم:

- نه اذیتم نکرد، اما ازم خواست دوباره یه کاری رو براش انجام بدم.

از گوشه چشمم نگاه کردم به حنانه که از شدت عصبانیت، پوست سفید رنگش قرمز شده بود.

- این بشر چرا دست از سر ما بر نمی‌داره؟

نگاهم رو از عکس‌ها گرفتم و استکان چایی رو برداشتم و گفتم:

- این کار رو که تموم کنم برای همیشه دست از سر ما بر‌می‌داره!

- با چه تضمینی؟

استکان چایی‌مو داخل سینی گذاشتم و گفتم:

- تا حالا دیدی حیدر زیر حرفش بزنه؟

فرصت جواب دادن بهش ندادم و از روی صندلی بلند شدم و گفتم:

- می‌رم پایین لباس‌هامو عوض کنم.

دمپایی‌هامو پام کردم و بعد راهی زیر زمین شدم.نمی‌شد بهش گفت زیرزمین، چون اتاقم بود. در آبی رنگ رو هل دادم و بعد از پنج‌تا پله پایین رفتم. پله‌های این‌جا خیلی تفاوت با پله‌های بالا داشت. این‌جا خبری از گل و گلدون نبود و همه جا سیاه بود، مثل ذهن من!

 

ویرایش شده توسط گل پونه
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

کلید رو از داخل جیبم بیرون آوردم و در سفید رنگ زیرزمین رو باز کردم. دستم رو به سمت پریز برق بردم و لامپ رو روشن کردم. نور زرد لامپ، فضای تاریک زیرزمین رو برام روشن کرد. دمپایی‌هامو در آوردم و پامو روی فرش گذاشتم. فرشی که به مرور زمان تبدیل به موکت شده بود، چندبار حنانه اصرار کرده بود که فرش اشپزخونه رو این‌جا بندازیم اما دل کندن از این فرش برام سخت بود. این فرش شاهد لحظه به لحظه زندگیم بود. به سمت جالباسی گوشه اتاق رفتم و لباسم رو عوض کردم. نگاهم افتاد به میز سبز رنگ گوشه اتاق، جای خالی یه چیز بدجور تو چشمم بود. هنوزم نتونستم با نبودش کنار بیام. به سمت میز رفتم و دستی روی جای خالیش کشیدم و گفتم:

- کجایی، تو بی‌من کجایی؟

بوسه‌ای به جای خالیش زدم و بعد از خاموش کردن لامپ راه افتادم به سمت طبقه بالا. همین‌که در رو بستم صدای حنانه به گوشم خورد:

- بیا ناهار حمیدرضا.

راه افتادم سمت آشپزخونه. حنانه مثل همیشه سفره فیروزه‌ای رنگی رو وسط آشپزخونه پهن کرده بود و منتظر بود تا من بیام و نهار رو بکشه. سر سفره نشستم و حنانه بشقاب جلوی من‌رو برداشت و از داخل دیس برام برنج کشید. بعد ظرف خورشت قیمه رو جلوم گذاشت، قاشق کنار بشقاب رو برداشتم و بعد شروع کردم به خوردن غذا. به لطف تنها موندنش توی خونه آشپز ماهری شده بود اما دستپختش هیچ‌وقت مثل مادرمون نمی‌شد. مادری که روزهای آخر به درست کردن یه نیمرو اکتفا می‌کرد و می‌رفت سراغ کارهاش. دستم رو بردم سمت لیوان آب و یک نفس سر کشیدم، مرور کردن خاطراتی که مثل سلول سرتاسر وجودت رو گرفته خیلی سخته. لقمه آخر غذام رو خوردم و بعد از تشکر کردن راهی زیرزمین شدم. بعد از بستن در زیرزمین نگاهم رو دوختم به اطراف اتاق. روی دیوار روبه‌روم پُر بود از تیتر‌های روزنامه. قدمی به جلو گذاشتم و شروع کردم به خوندن تیترها:

- شانزده دی هزار و سیصد شصت و هشت، دستگیری قاتلان سریالی که سریال‌ساز شدند!

چشمم رو چرخوندم روی بریده روزنامه کناری:

- بیست دی هزار و سیصد شصت و هشت، شمار قربانیان این قتل از دویست نفر هم گذشت!

دستم رو مشت کردم، دلیل این‌که هنوز این بریده‌های روزنامه گوشه اتاقم جاخوش کرده بودند رو پیدا نمی‌کردم اما از یه چیز مطمئن بودم، این‌ها رو‌ جلوی چشمم گذاشتم تا یادم نره خانواده‌ام با آینده‌ام چه‌کار کردن!

با درد شدیدی که توی دلم پیچید متوجه شدم که معده دردم دوباره شروع شده، با قدم‌های آروم خودم رو به میز رسوندم و بعد در کشو رو باز کردم و بعد از این‌که قرص رو پیدا کردم، یه دونه قرص از جلد درآوردم و بدون آب خوردم. روی زمین نشستم، پاهامو جمع کردم و بعد سرم رو روی زانوهام گذاشتم. تن من برای تحمل این همه درد خیلی کوچیک بود!

 

 

 

ویرایش شده توسط گل پونه
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

 

 

سرم رو از روی زانوهام برداشتم و به ساعت مربع شکل رو‌به‌روم نگاه کردم. ساعت دو و ده دقیقه بود و کمتر از دو ساعت وقت داشتم تا به محل کارم برم. دستی به داخل موهام کشیدم و بعد از زیرزمین اومدم بیرون و راهی دست‌شویی گوشه حیاط شدم. در دست‌شویی رو باز کردم که صدای قیژ بلندی داخل حیاط پیچید. دستم رو بردم سمت پریز برق که داخل دست‌شویی بود و اون رو روشن کردم. بدون این‌که در رو ببندم رفتم جلوی آیینه دست‌شویی ایستادم. شیر آب رو باز کردم، دست‌هام رو پر از آب کردم و بعد به صورتم پاشیدم. به صورت خودم توی آیینه شکسته دست‌شویی خیره شدم. تنها چیزی که از پدر و مادرم بهم ارث رسیده بود قیافه بدون نقص بود! چشم‌های کشیده قهوه‌ای، پوست جوگندمی و بینی قلمی ارثیه من از پدرم بود. دستی به ته ریشم کشیدم، هنوز دست گرم حیدر رو روی صورتم حس می‌کردم. دستم رو دوباره زیر آب بردم و بعد به داخل موهام کشیدم. شیر آب رو بستم و بعد از دست‌شویی بیرون اومدم و راهی طبقه بالا شدم. دستی به صورت خیسم کشیدم و بعد در رو باز کردم و رفتم سراغ کمدِ کنار پنجره. در کمد رو باز کردم و حوله نارنجی رنگی از داخل کمد بیرون آوردم و صورتم رو باهاش خشک کردم. نگاهی به اطراف خونه انداختم، دکوراسیون چیزی تغییر نکرده بود فقط چندتا گلدون صورتی به گلدون‌های حنانه اضافه شده بود. انگشتم رو به ابروهام کشیدم و مرتب‌شون کردم. به سمت تنها اتاق طبقه بالا که متعلق به حنانه بود رفتم. در اتاقش باز بود و روی پتوی گوشه اتاقش خوابیده بود و داشت کتاب می‌خوند. دست‌هامو داخل جیب شلوار بردم و رفتم سمت آشپزخونه. از داخل تنها کمدی که اون‌جا بود یه لیوان شیشه‌ای برداشتم و بعد از داخل یخچال که قدش تا گردن من بود بطری آب رو برداشتم و برای خودم آب ریختم. لیوان رو به لبم نزدیک کردم و یه نفس سر کشیدم و بعد روی ظرف‌شویی قرارش دادم و رفتم نشستم روی صندلی چوبی داخل هال و تلویزیون رو روشن کردم.

ویرایش شده توسط ماهی
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

شروع کردم به زیر و رو کردن شبکه‌ها اما دریغ از یک برنامه مفید. دکمه قرمز کنترل رو فشار دادم تا تلویزیون خاموش شه اما نشد. کنترل رو محکم به پام کوبیدم و گفتم:

- حالا تو دیگه برای من آدم نشو لطفا، وظیفه‌ات رو به درستی انجام بده!

بعد از این‌که دوبار کنترل رو به پام کوبیدم، مجددا دکمه قرمز رنگ رو فشار دادم و تلویزیون خاموش شد. کنترل رو جلوی چشمم گرفتم و گفتم:

- ممنون از این‌که به وظیفه‌ات عمل می‌کنی، به عنوان هدیه شب برات دوتا دونه باتری می‌خرم.

بعد لبخندی به روی سیاه کنترل پاشیدم و اون رو سرجاش برگروندم. نگاهی به ساعت انداختم، بیخیال زمان باقی مونده شدم و جوراب‌های گلوله شده‌ام رو برداشتم و دوباره راهی زیرزمین شدم، پیراهن کاربنی رنگی رو از روی جالباسی برداشتم و پوشیدم. شونه‌ام رو از روی میز برداشتم بدون این‌که جلوی آیینه برم موهام رو شونه کردم. بعد از بالا زدن آستین‌های لباسم، در زیرزمین رو قفل کردم و از داخل حیاط صدام رو بلند کردم و گفتم:

- حنانه من دارم می‌رم.

صدای به سلامت گفتن حنانه که به گوشم خورد از خونه زدم بیرون. دیگه خبری از بچه‌ها داخل کوچه نبود، به یاد بچگی‌هام دست‌هامو داخل جیب شلوار‌ پارچه‌ایم بردم، لب‌هامو غنچه‌ای کردم و بعد زیر لب شروع کردم به خوندن ترانه:

- من بزی دارم

خیلی قشنگه

این بز شیطون

زبر و زرنگه

- ببخشید آقا حمیدرضا؟

با لب‌های غنچه‌ای عقب گرد کردم و با دیدن صاحب صدا لب‌هام بدون حرکت غنچه‌ای موند. صاحب صدا یه دختر با چادر سفید و گل‌های درشت آبی بود. چند تار از موهای مشکیش روی صورتش ریخته بود. چشم‌های مشکی دختر پُر بود از حس تعجب. سریع لب‌هامو به حالت اولیه برگردوندم و بعد اخم ریزی کردم و گفتم:

- بفرمایید؟

دختره خنده‌اش رو بزور قورت داد و بعد گفت:

- شیر آب حیاطمون خراب شده می‌شه بیاین درستش کنین؟

خواستم دهن باز کنم و بگم مگه روی پیشونی من نوشته تعمیرکار سیار، اما یک دفعه یادم اومد که دختر همسایه کناری‌مونه و با مادرش تنها زندگی می‌کنه. بدون حرف سرم رو به معنای تایید تکون دادم.

ویرایش شده توسط گل پونه
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

دختره چادرش رو کمی جلوتر کشید و بعد از تشکر کردن جلوتر تر از من به سمت خونه‌شون حرکت کرد. وارد خونه شد و صداش رو بلند کرد و گفت:

- مامان، آقا حمیدرضا اومدن شیرآب رو درست کنن!

یاالله گفتم و وارد حیاط شدم. حیاط خونه‌شون از حیاط ما بزرگتر بود و کنار حوض‌شون هم دوتا درخت خرمالو بود.

- شیر حوض خرابه.

نگاهم رو از درخت‌ها گرفتم و دوختم به چشم‌های دختره. سرم رو به معنی تایید تکون دادم و بعد به سمت حوض حرکت کردم. دستی به شیر آب کشیدم و کمی جابه‌جاش کردم و زیرلب گفتم:

- الان درستت می‌کنم عمویی!

دختره اومد با حفظ فاصله اسلامی کنارم ایستاد و بعد آچار فرانسه‌ای از زیر چادرش بیرون آورد و به سمتم گرفت. سرم رو بالا گرفتم و آچار رو از دستش گرفتم و گفتم:

- ممنون خانومِ....!

گونه‌های دختره قرمز شد و گفت:

- اَفرام!

خواستم دهن باز کنم و بگم منم چِنارم که دیدم رفت سمت ساختمون. خنده‌ای روی لبم اومد و سرم رو تکون دادم و مشغول درست کردن شیرآب شدم. وقتی که درست شد دستی به سرش کشیدم و گفتم:

- موفق باشی دلبندم.

توی هوا براش بوس فرستادم و بعد عقب گرد کردم و دیدم کسی داخل حیاط نیست. صدامو بلند کردم و گفتم:

- من کارم تموم شد، با اجازه.

یه قدم به جلو گذاشتم که در ساختمان باز شد و یه زن میان‌سال با چادر قهوه‌ای اومد بیرون.

- دستت درد نکنه پسرم!

دستی به پشت گردنم کشیدم و گفتم:

- خواهش می‌کنم کاری نکردم.

زن کمی به جلو اومد و گفت:

- بشین پسرم برات چایی بیارم.

آچار فرانسه رو گذاشتم لب حوض و گفتم:

- نه ممنونم.

زیر چشمی نگاهی به ساختمان انداختم. پنجره‌ای که رو‌به حوض باز می‌شد پرده‌اش کنار رفته بود و دوتا جفت چشم مشکی مشغول بررسی من بود. خنده‌ای روی لب‌هام نشست و بعد از خداحافظی از خونه همسایه زدم بیرون. این لبخند تا سرکوچه از لبم جدا نمی‌شد و دلیلش رو خوب می‌دونستم، سال‌ها بود که کسی منو پسرم خطاب نکرده بود.

 

ویرایش شده توسط گل پونه
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

سرکوچه که رسیدم و به سمت چپ چرخیدم. شروع کردم به شمردن قدم‌هام تا سرکوچه:

- یک، یه ریالی داشتم

دو، دوستش می‌داشتم

سه، سپاس گذارم

چهار، چاره ندارم

پنج، پنجره بسته

شش، شیشه شکسته

رسیدم به سرکوچه، مستقیم رفتم و از بلوار رد شدم. بلوار رو تا آخر رفتم و رسیدم به چهارراه. اولین مغازه، مغازه فست فودی بود که من اون‌جا کار می‌کردم. دیوار مغازه طوسی بود و یه مثلث زرد وسط دیوار نقاشی کرده بودن، در مغازه هم وسط این مثلث زرد رنگ بود. مغازه‌های زیادی اطراف فست‌فودی بود که همه بسته بودن. دو قدم برداشتم و رسیدم به جلوی در زرد رنگ مغازه که اسم لیمون روی اون هک شده بود. ضربه‌ی آرومی به در زدم و بعد در رو باز کردم. دکوراسیون داخل مغازه هم زرد رنگ بود و اسم مغازه که لیمون بود، روی صندلی‌ها و دیوار‌های مغازه نقش بسته بود. محمد، صاحب مغازه که یک‌سال بود باهم صمیمی شده بودیم پشت میز کامپیوتر نشسته بود و داشت با کامپیوتر کار می‌کرد. در رو بستم. به سمت میز رفتم و جلوی صورت محمد بشکنی زدم و گفتم:

- حال احوال؟

نگاه محمد از روی مانیتور جدا شد و به چشم‌های من خیره شد:

- سلام خوش‌اومدی.

صندلی از پشت میز کنارم بیرون کشیدم و روی اون نشستم و به محمد خیره شدم که داشت تند تند تایپ می‌کرد. موهای مشکی داشت که اون‌ها رو تراشیده بود و یه جورایی کچل کرده بود. پاهام رو روی هم انداختم و گفتم:

- اتفاقی افتاده؟

محمد دست از تایپ کردن کشید و بعد دستی به گردنش کشید و گفت:

- دارم حساب و کتاب مغازه رو انجام می‌دم.

انگشت شصتم رو‌ جلوی چشمم آوردم و پوستی که گوشه انگشتم بود رو با دندونم کندم و گفتم:

- خوبه، من برم توی آشپزخونه.

از روی صندلی بلند شدم و بعد از این‌که صندلی رو سرجاش قرار دادم راهی آشپزخونه شدم. بدون هیچ دلیلی حال دلم خوب بود. گوشیم رو از داخل جیبم بیرون آوردم و وارد آهنگ‌هام شدم و شادترین آهنگی که دیدم رو پخش کردم:

- یه نگاه ساده‌ی تو میتونه که منو دیوونم کنه

بیاد و یه شبه بزنه و دل منو ویرونم کنه

وای چشام بارونه 

حال من داغونه

 به جز تو حالمو کی میدونه

عشق تو مهمونه

 تو دلی که مجنونه

 به جز تو حالمو کی می‌دونه

یه بارونو خیابونو یه لیلی با یه مجنون

گلم از تو چه پنهونو دلمو کردی پریشون

تو هم دردی و درمون فقط خود تورو عشقه

یه بارونو خیابونو یه لیلی با یه مجنون

گلم از تو چه پنهونو دلمو کردی پریشون

تو هم دردی و درمون فقط خود تورو عشقه

( علی لهراسبی_ یه بارون)

 

ویرایش شده توسط گل پونه
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

به سمت یخچال لیمویی رنگ رفتم و شیشه خیارشور رو از داخل آون بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. چشمم خورد به پلاستیک سفید رنگ روی میز که با رنگ سبز روش نوشته بود: فروشگاه‌های زنجیره‌ای اَفرا. با دیدن اسم اَفرا ذهنم پَر کشید سمت دوتا دونه چشم مشکی و گونه‌های سرخ دختری که امروز دیدم. دمای بدنم کم کم داشت بالا می‌رفت و عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود. دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم:

- چه مرگم شده؟

به سمت پلاستیک رفتم و به داخل کمد پرتش کردم و بعد با کف دستم به پیشونیم کوبیدم و گفتم:

- خاک تو سر دختر ندیده‌ات!

به در بسته کمد که پلاستیک رو داخلش انداخته بودم نگاه کردم. دهنم رو کج کردم و گفتم:

- گگگگگ!

صندلی رو جلو کشیدم و مشغول خرد کردن خیارشور‌ها شدم. تکه‌ای از خیارشور رو داخل دهنم گذاشتم و شروع کردم به جویدن. با قطع شدن صدای آهنگ، نگاهم رو دوختم به صفحه‌ی گوشیم که اسم بی‌ریخت روی اون نقش بسته بود. خیارشور داخل دهنم رو قورت دادم و به سمت گوشیم شیرجه زدم و تماس رو جواب دادم:

- سلام آقا حیدر.

صدای نفس کشیدنش از پشت گوشی حس می‌شد و حدس می‌زدم الان پوزخندی روی لب‌هاش نقش بسته.

- فردا دیره، راس پنج دفترم باش!

زبونم رو به حرکت درآوردم تا چیزی بگم که صدای بوق توی‌ گوشم پیچید. گوشی رو جلوی صورتم آوردم و گفتم:

- عقده‌ای بی‌خاصیت.

دهنم رو کج کردم و بعد گوشی رو داخل جیبم قرار دادم. نگاهی به خیارشور‌های داخل ظرف انداختم و بعد صدامو بلند کردم و گفتم:

- ممد!

صدای چیه محمد به گوشم خورد. مثل همیشه حاضر به ترک کردن صندلیش نبود. ظرف خیارشور رو برداشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون. محمد دست به سینه روی صندلی نشسته بود و زل زده بود به دیوار رو‌به‌روش. نگاهی به دیواری که محمد نگاه می‌کرد انداختم. چیزی روی دیوار نبود. روی صورتش زوم کردم و دیدم لب‌های کشیده‌اش رو کج کرده و چینی به دماغ بزرگش داده. قدمی به جلو گذاشتم و ظرف خیارشور رو محکم روی میز گذاشتم و باعث شد محمد بپره توی هوا و دستش رو، روی قلبش بزاره:

- مریض روانی!

الان وقت کل‌کل کردن با محمد نبود و می‌بایست یه‌جوری از فست‌فودی بزنم بیرون. دستم رو بردم جلو و کشیدم روی صورت زبر محمد و گفتم:

- ببخشید عزیزم!

بعد لب‌هامو غنچه‌ای کردم و بوسی توی هوا برای محمد فرستادم. محمد دستم رو از روی صورتش برداشت و گفت:

- جن دیدی توی آشپزخونه؟

دستم‌رو زدم به کمرم و بعد گفتم:

- تا وقتی تو این‌جا باشی جن‌ها اجازه ورود به قلمرو تو‌رو ندارن.

حرفم که تموم شد یه لبخند تحویلش دادم. نگاه محمد بین لبخند من و ظرف خیارشور در گردش بود و در آخر پاهاشو روی هم انداخت و گفت:

- دیرتر از ساعت هفت نیای.

با دوتا دستم گونه‌های محمد رو گرفتم و بعد از این‌که حسابی کشیدمشون گفتم:

- گوگولی منی تو!

@Gisoo_f @Negin jamali

ویرایش شده توسط ماهی
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم:

 

@Negin jamali @Gisoo_f

بدون خداحافظی از فست‌فودی زدم بیرون. دست راستم رو بالا آوردم و به صفحه‌ی ساعت مشکی رنگ ساده‌ام نگاه کردم. چهل و پنج دقیقه فرصت داشتم به محل کار حیدر برم. نزدیک خیابون شدم و دستم رو برای اولین تاکسی زرد رنگ تکون دادم. تاکسی کمی جلوتر از من ترمز زد و من با دو قدمِ بلند خودم رو بهش رسوندم و در جلو رو باز کردم و نشستم. آدرس رو به راننده دادم، شیشه رو پایین کشیدم و باد خنکی به پیشونی غرق کرده‌ام خورد. فکر این‌که حیدر این‌بار چی ازم می‌خواست یک لحظه هم رهام نمی‌کرد. با انگشت اشاره‌ام چند ضربه به شقیقه‌ام زدم و متفکرانه به رو‌به‌رو خیره شدم. اون روزی که وجود حیدر توی‌ زندگیم تموم شه، عید منه!

- آقا رسیدیم!

نگاهم رو دوختم به قیافه عبوس راننده و دستم رو داخل جیب شلوارم بردم و دوتا ده تومنی روی داشبورد ماشین گذاشتم و پیاده شدم. اطرافم رو‌ نگاه کردم و با دیدن تابلوی زرد رنگ مدنظرم، به سمت تابلوحرکت کردم. جلوی ساختمون با نمای سفید رنگ ایستادم و نوشته روی تابلو رو زیر لب زمزمه کردم:

- انتشارات ماهِتیسا... نه ماهَتیسا درسته...این چه اسمیه گذاشته که هربار با خوندنش مغزم به تنظیمات کارخونه بر می‌گرده.

 دهنم رو برای تابلو کج کردم ، به سمت در سفید انتشارات رفتم و دستم رو روی زنگ گذاشتم. در با صدای تیک باز شد و با ترس وارد ساختمان شدم. با این‌که ساختمان شیکی بود اما همین‌که پام‌ رو داخلش می‌گذاشتم همه حس‌های منفی به سراغم می‌اومد. از ۲۵تا پله بالا رفتم تا رسیدم به طبقه سوم و در قهوه‌ای رنگ. دستم رو از داخل جیب شلوارم بیرون آوردم و زنگ کنار در رو لمس کردم. برای رها شدن از افکار مزاحم شروع کردم به نفس عمیق کشیدن. لعنتی زیرلفظی می‌خواد تا در رو باز کنه. دستم رو بالا آوردم و مشت کردم و تا خواستم به در بزنم، در باز شد و قامت نکبت حیدر توی چارچوب در نمایان شد. نگاهی به دست مُشت شده‌ام انداختم و خنده‌ای روی لب‌هام نشوندم و گفتم:

- سلام.

بلافاصله دستم رو به پشت گردنم بردم و شروع به خاروندن گردنم کردم. حیدر از جلوی در کنار رفت و من با همون لبخند وارد شدم. اولین چیزی که توی انتشارات به چشمم اومد تابلوی بزرگ دختربچه‌ای بود که رو‌به‌روی در ورودی قرار داشت. چشم‌های قهوه‌ای و موهای بلند مشکی دختر درون قلبم رو پر از پروانه کرده بود.

ویرایش شده توسط ماهی
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@Gisoo_f @Negin jamali

 

پارت دوازدهم:

 

لبخند روی لب دختر، لبخندی به دور از تظاهر روی لب‌هام آورد.

- بشین الان می‌آم.

به پشت سرم نگاه کردم و دیدم حیدر در رو بسته و به سمت اتاق شیشه‌ای رفته. روی مبل چرم قهوه‌ای رنگ نشستم و به اطراف نگاه کردم. دکوراسیون این‌جا به رنگ مشکی، سفید و قهوه‌ای بود. برای دفعه سوم بود که این‌جا می‌اومدم و از کارمند‌های این‌جا شنیده بودم که این عکس، متعلق دخترِ حیدرِ که فوت کرده و بی‌شک دکوراسیون این‌جا هم برگرفته از رنگ چشم‌های دخترش بود. اتفاقی از زبون یکی از کارمند‌های این‌جا شنیدم که همسر و دخترش رو توی یه حادثه از دست داده و این حادثه بی‌شباهت به یک قتل نبوده. پاهام‌رو روی هم انداختم و گردنم رو کمی تکون دادم که حیدر با دوتا پوشه اومد روی مبل رو‌به‌روم نشست. نگاهم رو دوختم به صورت جدیش که با یه پارچه مشکی نصفش رو مخفی کرده بود. اگه اخلاق و نصفه سوخته شده صورتش رو فاکتور بگیریم، نسبت به سنش جذاب بود. دکمه پوشه بنفش رنگ رو باز کرد و بعد یه برگه به سمتم گرفت و گفت:

- بگیرش و با صدای بلند بخون.

برگه رو از دستش گرفتم و جلوی صورتم قرار دادم. عکس یه دختر با چشم‌های سبز رنگ بود که موهاش رو بافته بود و انداخته بود روی شونه‌اش. نگاهم رو از موهای دختره گرفتم و دوختم به نوشته‌های زیر عکس و طبق خواسته حیدر شروع کردم به بلند خوندن:

- دنیز لطفی فرزند همایون لطفی. متولد ۱۳۷۳، تهران. مادرش پنج سال پیش فوت شده و فارغ‌التحصیل رشته معماریِ.

نگاه دیگه‌ای به عکس انداختم و بعد برگه رو، روی میز شیشه‌ای جلوم گذاشتم. حیدر برگه دیگه‌ای به سمتم گرفت. بدون این‌که به چشم‌های بی‌روحش نگاه کنم برگه رو از دستش گرفتم و نگاهی بهش انداختم. عکس یه مرد میان‌سال بود که کت و شلوار خاکستری رنگی به تن کرده بود. موهای جوگندمی بلندی داشت که اون‌ها رو پشت سرش بسته بود:

- همایون لطفی، فرزند سالار لطفی. متولد ۱۳۴۰، تبریز. صاحب شرکت کامپیوتری هما. با زهرا صابری چهارسال هست که ازدواج کرده. صاحب دوتا دخترِ به اسم‌های دنیز و دینا.

برگه رو به سمت حیدر گرفتم و بعد حیدر برگه‌ها رو داخل پوشه گذاشت و گفت:

- هدف اصلیت صاحب این دوتا عکسه....

 

 

ویرایش شده توسط ماهی
ویراستاری| 16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم:

طِی این سال‌ها هیچ‌کس متوجه هویت واقعی آن‌ها نشده بود اِلا همسایه جدیدشان که از همسایه‌های قدیمی مادربزرگش بود. همسایه فضولی که از همان لحظه که متوجه هویت واقعی آن‌ها شده بود، به همه گفته بود! انگار با فاش کردن هویت آن‌ها، به او جایزه می‌دادند. چندبار تصمیم به اسباب‌کشی گرفته بود اما هربار یک مشکل جدید به وجود می‌آمد. انگار خاک این خانه به آن‌ها اجازه رفتن نمی‌داد. به سمت گوشی‌اش رفت و آن را برداشت، دکمه پاورش را فشار داد و بعد رمز عبور را زد و وارد پیام‌هایش شد. پیام جدیدی نداشت، وارد چت حنانه شد و شروع به تایپ کردن کرد.

- برای شام چیزی درست نکن، غذا از مغازه میارم.

بعد از این‌که مطمئن شد غلط املایی ندارد دکمه ارسال را زد و پیام ارسال شد. گوشی را سر جایش گذاشت و از آشپزخانه خارج شد و به سمت محمد رفت که پشت میز کامپیوتر نشسته بود. صندلی از کنار میز‌ها برداشت و جلوی میز کامپیوتر گذاشت و خیره شد به محمد. پوست سفیدی داشت که کک و مک‌های اندکی روی گونه‌هایش جاخوش کرده بودند. دماغ پهنش بیشتر از همه چیز در صورتش به چشم می‌آمد، اما باطنش برخلاف ظاهرش زیبا بود! دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و برای این‌که محمد را از ان حال و هوا در بیاورد گفت:

- مُخ کدوم دختر رو داری می‌زنی؟

سر محمد بالا آمد و به او خیره شد، آرام لب زد:

- فعلا هیچ‌کس.

کمی به جلو خم شد و گفت:

- یعنی قصدش رو داری؟

محمد دست از کار کردن با کامپیوتر کشید و صدای آهنگ را کمتر کرد و گفت:

- قصد مخ زدن نه، ولی ازدواج آره!

با صدای باز شدن در مغازه نگاه هر دو به سمت در کشیده شد. یک مرد میان‌سال وارد مغازه شد و گفت:

- سلام!

محمد سریع از جایش برخاست و گفت:

- سلام خوش آمدید اما.... .

مرد میان حرف او پرید و گفت:

- می‌دونم الان مغازه بسته‌اس، اما من اهل این شهر نیستم... .

حمیدرضا از جایش بلند شد و دستی به لباسش کشید و آن را صاف کرد و بعد میان حرف مرد پرید و گفت:

- چی میل دارین؟

محمد مرد را به سمت نزدیک‌ترین میز هدایت کرد و بعد مِنو را جلوی او گذاشت. 

@Negin jamali @16Nian

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم:

حمیدرضا به سمت اشپزخانه رفت و شروع به شستن دست‌هایش کرد. با ورود محمد، شیر آب را بست و منتظر به او چشم دوخت. برگه را روی میز گذاشت و گفت :

- حمیدرضا همبرگر مخصوص می‌خواد.

سرش را به معنی تایید تکان داد و مشغول به کار شد. ربع ساعت بیشتر طول نکشید تا سفارش آماده شود. اطراف بشقاب را تمیز کرد و پیش‌بند آشپزی را روی میز انداخت و از آشپزخانه خارج شد. بشقاب را جلوی مرد گذاشت و بعد وارد آشپزخانه شد و شروع به شستن ظروف کرد. با صدای زنگ گوشی‌اش سرش را به عقب چرخاند، با دیدن اسم حیدر سریع دست از شستن ظرف‌ها برداشت و به سمت گوشی رفت. دکمه اتصال تماس را لمس کرد و گوشی را به گوشش نزدیک کرد و گفت:

- بله؟

صدای نفس کشیدن حیدر حتی از پشت تلفن هم احساس می‌شد و حتی می‌توانست حالت چهره‌اش را هم حدس بزند.

- فردا دیره، تا یک ساعت دیگه دفتر باش!

بدون این‌که منتظر جوابی از جانب او باشد گوشی را قطع کرد. دستش را مُشت کرد و روی دیوار کوبید. نگاهی به ساعت انداخت. هنوز تا آمدن مشتری‌ها و باز شدن مغازه 2ساعت وقت داشت. کلافه چنگی به موهایش زد، گوشی‌اش را داخل جیبش گذاشت و سریع از آشپزخانه خارج شد و به سمت محمد که پشت میز نشسته بود رفت و گفت:

- مجبورم برم، تا دوساعت دیگه بر می‌گردم.

بدون این‌که منتظر جوابی از جانب محمد باشد از مغازه خارج شد و دستش را برای اولین تاکسی که از بلوار می‌گذشت تکان داد. ماشین زرد رنگی کنار او ترمز کرد و بعد درب جلوی ماشین را باز کرد و گفت:

- خیابان مطهری!

راننده سرش را تکان داد و پایش را روی گاز گذاشت و حرکت کرد. راننده ساکتی بود و پرچانگی نمی‌کرد! ربع ساعت طول کشید تا به مقصد رسیدند، بدون فوت وقت دستش را داخل جیب لباسش کرد و کرایه راننده را داد و از ماشین پیاده شد. 

@Negin jamali @16Nian

 

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم:

خیره شد به تابلوی رو‌به‌رویش اسم آن‌ را زیر لب زمزمه کرد:

- انتشارات ماهتیسا!

پوزخندی بر روی لب‌هایش جا خوش کرد. حالش از هرچه انتشارات و روزنامه بود بهم می‌خورد. دستش را داخل جیبش فرو کرد و به سمت در ورودی به راه افتاد. به آرامی در سیاه رنگ را هُل داد و بعد از پله‌ها بالا رفت. برای این‌که ذهنش آرام شود شروع به شمردن پله‌ها کرد. از بیست پله بالا رفت تا به درب قهوه‌ای رنگ که اسم انتشارات ماهتیسا روی آن هک شده بود رسید. دستش را از داخل جیبش بیرون آورد و چند ضربه به در زد و بعد دستش را پایین انداخت. بعد از چند لحظه صدای پا به گوشش رسید و در باز شد. سرش را بالا گرفت و به مرد روبه‌رویش خیره شد و لب زد:

- سلام!

حیدر از جلوی در کنار رفت و با دستش اشاره کرد که وارد شود. با قدم‌های آرام وارد شد و با صدای بسته شدن در شروع به نگاه کردن اطراف کرد. اطراف اتاق را با وسایل قهوه‌ای رنگ پُر کرده بود و تنها چیزی که در این اتاق قهوه‌ای نبود، عکس دختر بچه‌ای بود که رو‌به‌روی در ورودی قرار داشت. دختر بچه‌ای که رنگ چشم‌هایش قهوه‌ای بود و از کارکنان انتشارات شنیده بود که دختر حیدر است. دختری که در کودکی مُرده بود! با نشستن دست حیدر بر پشت کمرش، نفس در سینه‌اش حبس شد.

- بشین تا من می‌آم!

سرش را به معنی تایید تکان داد و به سمت نزدیک‌ترین مبل قهوه‌ای راه افتاد. روی مبل نشست و پاهایش را روی هم انداخت و خیره به عکس دختر بچه شد. لبخند قشنگی داشت. حس می‌کرد در این عکس هنوز زندگی در جریان است. با نشستن حیدر روی مبل روبه‌رویش چشم از عکس برداشت و به او خیره شد. حیدر چند پرونده با پوشه‌های آبی رنگ روی میز گذاشت و یکی از آن‌ها را باز کرد و یک عکس از داخل آن بیرون کشید و به سمت او گرفت. دستش را آرام به سمت عکس برد و آن را از حصار دست‌های حیدر آزاد کرد و بعد عکس را جلوی چشم‌هایش گرفت. 

@Negin jamali @16Nian

ویرایش شده توسط میم.ز

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم:

چشم‌های قهوه‌ای رنگ دختر داخل عکس اول از هرچیز به چشمش آمد. چشم‌هایش نه درشت بود و نه ریز. لب‌های کشیده‌اش در عکس می‌خندیدند!

- با دقت نگاهش کن.

با صدای حیدر چشم از عکس برداشت و گفت:

- باشه.

یک‌بار دیگر عکس را نگاه کرد و بعد عکس را روی میز گذاشت. حیدر دستش را به سمت عکس برد و آن را برداشت و داخل پوشه گذاشت. برگه دیگری از پوشه بیرون آورد و به سمت حمیدرضا گرفت و گفت:

- با صدای بلند اینو بخون!

برگه را از دست او گرفت و شروع به خواندن کرد.

- دنیز لطفی، فرزند همایون لطفی، متولد دوم مرداد ماه سال هفتاد و سه.

برگه را چرخاند و بعد شروع به خواندن پشت برگه کرد.

- ساکن تهران، تک فرزند، فارغ‌التحصیل رشته کامپیوتر، مجرد.

سرش را از روی برگه بلند کرد و به حیدر خیره شد. حیدر کمی به جلو خم شد و عکس دیگری به سمت او گرفت و گفت:

- اینم ببین! 

دستش را به سمت عکس برد و آن را جلوی چشم‌هایش گرفت. عکس یک مرد میان‌سال با چشم‌های سبز رنگ بود که کت و شلوار سرمه‌ای رنگ به تن داشت. حیدر برگه‌ای به سمتش گرفت و او بدون تعلل برگه را از دست او گرفت و شروع به خواندن برگه کرد. 

- همایون لطفی، فرزند رضا لطفی، متولد 1330،ساکن تهران، دارای دو خواهر و دو برادر، دوتا همسر داشته که همسر اولش فوت کرده و 5ساله که با همسر دومش ازدواج کرده، صاحب شرکت کامپیوتری هما! 

برگه را روی میز گذاشت و اسم شرکت را چندبار در ذهنش تکرار کرد. شرکت معروفی بود و کارش سخت می‌شد، ترس در دلش افتاد؛ اگر نمی‌توانست این کار را درست انجام دهد چه می‌شد؟ 

***

پایش را از انتشارات بیرون گذاشت، نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد و بعد به ساعت گوشی‌اش خیره شد. یک ساعت تمام در دفتر حیدر بود، یک ساعت نفس‌گیر. تا باز شدن مغازه یک ساعت وقت بود، بیخیال گرفتن آژانس شد و پیاده به راهش ادامه داد. ذهنش پر شده بود از کارهایی که باید انجام دهد. چرا این‌بار پای حنانه را هم وسط کشیده بود؟ سرجایش ایستاد و کلافه پوفی کشید و بعد از خیابان رد شد. 

@Negin jamali @16Nian

 

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم :

قدم‌هایش را تندتر کرد. از میان جمعیت رد می‌شد بی آن‌که خودش بفهمد. جسمش درحال راه رفتن بود و روحش گوشه‌ای نشسته بود و فکر می‌کرد. وقتی که به خودش آمد جلوی فست‌فودی ایستاده بود. نفس عمیقی کشید و در مغازه را هل داد و وارد شد.

- به‌ موقع رسیدی.

به سمت راست چرخید و محمد را دید که روی صندلی نشسته بود. به سمت میز قدم برداشت و گفت:

- شرمنده داداش. 

محمد با لبخند از روی صندلی برخاست و دستش را بر روی شانه محمد قرار داد و گفت:

- اشکال نداره! 

لبخند نیمه‌جانی بر روی لب‌هایش ظاهر شد و بعد با هم به سمت آشپزخانه به راه افتادند. 

***

پلاستیک داخل دستش را جابه‌جا کرد و بعد زنگ در را فشار داد. دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را روی دستش گذاشت، امروز به اندازه کافی از بدن نیمه جانش کار کشیده بود. با شنیدن صدای باز شدن در، سرش را از روی دیوار برداشت و به صورت حنانه که با چادر فیروزه‌ای رنگی قاب گرفته بود خیره شد. حنانه از جلوی در کنار رفت و بعد او وارد خانه شد. پلاستیک را به دست حنانه داد و بعد باهم وارد خانه شدند. سفره شام آماده بر روی زمین پهن شده بود. مستقیم سر سفره نشست و گفت:

- بُدو بیا بخوریم که گشنمه. 

حنانه لبخندی زد و روبه‌روی او نشست و سر پلاستیک را باز کرد و بسته‌های پیتزا را از داخل پلاستیک بیرون آورد و یکی از آن‌ها را جلوی حمیدرضا گذاشت. حمیدرضا درب جعبه را باز کرد و تکه‌ای از پیتزا را داخل دهانش گذاشت و بعد گفت:

- امشب وسایل ضرروی تو جمع کن که فردا باید از این‌جا بریم. 

نگاه نگران حنانه، آرامشی را که از بدو ورود به خانه به دست آورده بود را از او گرفت. 

- برای چی داداش؟ 

سس قرمز را برداشت و به سمت حنانه گرفت و گفت:

- این‌بار با همیشه فرق می‌کنه حنانه. 

دست حنانه با تردید بالا آمد و سس را از دست او گرفت و گفت:

- چه‌فرقی؟ هیچ‌وقت نمی‌گفت محل زندگی‌تون هم باید تغییر بدین. 

قاچ دیگری از پیتزا را جلوی دهنش گرفت و گاز بزرگی به آن زد و گفت:

- چون این‌بار فرق می‌کنه. هرچی که لازمه بردار چون ممکنه دیگه هیچ‌وقت به این خونه بر‌نگردیم. 

@Negin jamali 

 

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم:

@16Nian @Negin jamali

لقمه داخل دهانش را قورت داد و دستش را به سمت لیوان آب برد و یک نفس آن‌را سر کشید. بیخیال ادامه حرفش شد و به خوردنش ادامه داد. زیر چشمی نگاهش را به حنانه دوخت، با غذایش بازی می‌کرد؛ مشخص بود که ناراحت است. چانه حنانه را با دستش گرفت و سرش را کمی بالا آورد، لبخندی به اجبار روی لب‌هایش نشاند و گفت:

- مگه نمی‌گفتی کی بشه از شر حیدر راحت شیم؟

سر حنانه به معنای تایید بالا و پایین شد.

- خب دختر خوب الان وقتشه، باید برای اخرین‌بار هرکاری که می‌گه رو انجام بدیم. می‌دونم دل کندن از این‌جا سخته اما به آرامش بعدش می‌ارزه. 

دستش را از زیر چانه حنانه برداشت و موهای حنانه را به پشت گوشش فرستاد؛ جعبه خالی پیتزا را برداشت و داخل سطل آشغال آشپزخانه انداخت و بعد راهی زیرزمین شد. با حسرت خیره شد به دیوارهای زیرزمین، دل کندن از اینجا برایش سخت بود. این دیوارها شاهد سخت‌ترین لحظات زندگی‌اش بودند. دیوارهایی که هروقت از زمین و زمان ناراحت می‌شد دستش را مشت می‌کرد و بر روی آن‌ها فرود می‌آورد. به سمت کمدش رفت و دستش را به بالای کمد نزدیک کرد و کیف بزرگی را از آنجا برداشت. کیف مشکی رنگ را روی زمین پرت کرد و سراغ کمدش رفت و در آن‌را باز کرد. چشمش که به کاغذ‌ها و پاکت‌ها خورد، دستش را به سمت آن‌ها برد و همه‌ی آن‌ها را داخل کیف ریخت. نگاهی به کمدی که خالی شده بود انداخت، پوزخندی بر روی لبش نشست. چندسال بود که خالی بودن این کمد را ندیده بود. در کمد را بست و به سمت کشوی زیر میز رفت. محتویات داخل کشو را زیر و رو کرد و چند کاغذ و خودکار‌هایش را برداشت. چشمش خورد به تیترهای روزنامه روی دیوار، دستش را به سمتشان برد و با عصبانیت آن‌ها را از دیوار جدا کرد. همه را مچاله کرد و بعد از زیرزمین بیرون رفت و همه کاغذها را وسط حیاط ریخت. از پله‌ها بالا رفت و بسته کبریت را از داخل آشپزخانه برداشت. نگاه نگران حنانه که داخل آشپزخانه مشغول شستن ظرف‌‌ها بود او را تا لحظه‌ی خروج از در همراهی کرد. بالای سر کاغذها ایستاد و بعد کبریت داخل دستش را روشن کرد و روی کاغذ‌ها پرت کرد.

- داری چه‌کار می‌کنی؟

عقب گرد کرد و چشم از سوختن کاغذها گرفت و به قامت حنانه که پشت سرش ایستاده بود دوخت و گفت:

- کاری که خیلی وقت پیش می‌بایست انجام بدم.

چشم دوخت به سوختن کاغذها و تا زمانی که به خاکستر تبدیل شدند همان‌جا ماند.

***

- گلدون‌ها رو چه‌کار کنیم؟

آخرین تکه لباسش را داخل کیف گذاشت و گفت:

- گلدون‌ها رو می‌بریم.

- باغچه چی؟

از جایش برخواست و به سمت حنانه رفت، شانه‌اش را از دست او گرفت و به جلوی آیینه رفت و شروع به شونه کردن موهایش کرد:

- کلید رو بده به همسایه بغلی هرازگاهی بیان به باغچه آب بدن.

حنانه به سمت اتاقش رفت و بعد با یه کیف از اتاق بیرون آمد، کیفش را کنار کیف حميدرضا گذاشت و گفت:

- بهشون چی بگیم؟ بگیم کجا داریم می‌ریم؟

دست از شانه کردن موهایش برداشت و به سمت حنانه چرخید. دلتنگی برای این خانه در چشم‌هایش هویدا بود. شانه را داخل کیفش گذاشت و گفت:

- بگو می‌ریم شهرستان.

 

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم:

حنانه دستش را به سمت کلید‌هایش که روی جاکلیدی بودند برد. تمام حرکات خواهرش را زیر نظر داشت، می‌دانست دل کندن از این‌جا برایش سخت است اما چاره‌ای نبود. یک قدم جلوتر رفت و کلید‌ها را از دست حنانه گرفت و گفت:

- خودم می‌رم کلیدها رو می‌دم بهشون.

کفش‌هایش را پوشید و به سمت خانه‌ی همسایه راه افتاد. وارد کوچه شد و نگاهی به اطراف انداخت، مثل همیشه کوچه ساکت بود. دستش را داخل جیبش برد و به سمت خونه همسایه قدم برداشت. جلوی در که رسید بدون تعلل دستش را از داخل جیبش بیرون آورد و زنگ را فشار داد. صدای ظریف زنانه‌ای به گوشش خورد و حدس زد که صدای همان دختر است. کمی از جلوی در عقب‌تر رفت، در باز شد و قامت دختر با همان چادر سفیدش در چارچوب در نمایان شد. با دیدن او چشم‌هایش گرد شد و آرام گفت:

- سلام!

نتوانست چشم از چشم‌های دختر بگیرد، همان‌طور که به چشم‌های دختر نگاه می‌کرد گفت:

- مامان‌تون خونه‌اس؟

دختر بدون این‌که از جایش تکان بخورد صدایش را بلند کرد و گفت:

- مامان!

طولی نکشید که مادر دختر جلوی در نمایان شد و با خوش‌رویی گفت:

- سلام پسرم. 

سعی کرد لبخندی روی لب بنشاند و بعد جواب داد:

- سلام، عذر می‌خوام یه زحمت براتون داشتم. 

بدون مکث کلید را به سمت زن گرفت و گفت:

- ما قراره چندروز بریم شهرستان، اگه امکانش هست و زحمتی براتون نیست حواستون به باغچه ماهم باشه. 

نگاهش به سمت چشم‌های دختر کشیده شد، بی‌هیچ حرفی به هم نگاه می‌کردند. گونه‌های دختر قرمز شده بود و چشم‌هایش خبر از عاشقی می‌دادند. 

- باشه پسرم، سفرتون بی‌خطر.

چشم از دختر گرفت و کلید‌ها را به دست زن داد و بعد از تشکر راهی خانه شد. در خانه را که بست دستش را روی قلبش گذاشت، دلیل تپش قلبش را نمی‌فهمید و سعی کرد با کشیدن نفس عمیق تپش‌ها را کم کند. 

- چی‌شد داداش کلید‌ها رو دادی؟ 

دستش را از روی قلبش برداشت و از در فاصله گرفت:

- آره. 

سرش را کمی به اطراف تکان داد تا افکار مزاحم از سرش بیرون بریزند. صدای زنگ موبایلش، افکارش را از او دور کرد. مثل همیشه حیدر بود، بدون وقفه جواب داد:

- بله؟ 

صدای زمخت حیدر به گوشش رسید:

- کارتون تموم شد؟ 

نگاهی به اطراف خانه انداخت و گفت:

- بله. 

- تا ربع ساعت دیگه راننده می‌آد دنبالتون. 

و مثل همیشه بدون خداحافظی گوشی‌را قطع کرد. 

 

 

@16Nian @Negin jamali @آیلار مومنی @khakestar @khazan @m. as @Hadis @Asadi @asal_janam

 

ویرایش شده توسط میم.ز

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست:

با حسرت نگاهی به اطراف خانه انداخت، این‌که باز ممکن بود به این خانه برگردد برایش یک خواب بود. قدم‌هایش را آرام به سمت پله‌ها برداشت. برای آخرین‌بار در این خانه قدم می‌زد، به یاد نوجوانی‌اش پاهایش را روی زمین می‌کشید و راه می‌رفت.

- این چمدون‌ها رو می‌شه بیاری؟

سرجایش ایستاد و به حنانه که روبه‌رویش ایستاده بود نگاه کرد. مانتو مشکی رنگی به تن کرده بود، انگار می‌خواست ناراحتی‌اش را این‌گونه نشان دهد. سرش را به معنی باشه تکان داد و بعد به قدم‌هایش سرعت بخشید و سراغ چمدان‌ها رفت. برای آخرین‌بار به تصویر خودش در آیینه خیره شد و برای همیشه از این تصویر دل کند. چمدان‌ها را بیرون گذاشت و بعد در خانه را قفل کرد.

- دل کندن از این‌جا خیلی سخته.

به سمت حنانه چرخید و دست‌هایش را داخل جیبش بُرد و گفت:

- ولی به آرامش بعدش می‌ارزه.

نفس عمیقی کشید و برای آخرین‌بار از پله‌ها پایین رفت. با صدای تک بوق قدم‌هایش را تندتر کرد و در خانه را باز کرد. ماشین پژو نوک‌مدادی جلوی در بود. در راننده باز شد و یک مرد با لباس خاکستری از ماشین پیاده شد و به سمت او آمد. کلید‌های ماشین را جلوی چشم‌های حمیدرضا گرفت و گفت:

- آقا گفتن برین محل همیشگی. 

بدون لحظه‌ای مکث دستش را بالا آورد و کلید را از مرد گرفت و سرش را به معنی تایید تکان داد. مرد بدون هیچ حرف اضافه‌ای دست‌هایش را داخل جیبش بُرد و از او دور شد. 

- با این باید بریم؟ 

بدون این‌که به سمت حنانه برگردد گفت:

- آره، سوار شو. 

چمدان‌ها را داخل صندوق عقب گذاشت و وقتی که داشت برای آخرین‌بار وجب به وجب کوچه را با حسرت نگاه می‌کرد چشمش خورد به چشم‌های مشکی فرد روبه‌رویش. قلبش از حرکت ایستاد، این دختر قصد دیوانه کردن او را داشت. اَفرا چادر روی سرش را مرتب کرد و بعد با یه کاسه گلبهی رنگ به سمت او آمد. ناراحتی‌اش را با یه لبخند مخفی کرد و گفت:

- مامانم گفت بیام پشت سرتون آب بریزم. 

حرفش را که زد نگاهش را از چشم‌های حمیدرضا دزدید. با پایش روی زمین ضرب گرفت و گفت:

- ممنونم، از مادرتون هم تشکر کنین. 

دستش را داخل جیبش برد و یک کاغذ را از جیبش بیرون آورد و شماره‌اش را روی کاغذ نوشت و به سمت اَفرا گرفت:

- این شماره منه، بدید به مادرتون اگه احیانا اتفاقی افتاد خبرم کنین. 

دست‌ اَفرا با مکث بالا آمد و کاغذ را از حمیدرضا گرفت و بعد حمیدرضا سوار ماشین شد و بدون مکث استارت زد و حرکت کرد. 

اَفرا کاسه آب را پاشید و زیر لب گفت:

- به امید دیدار! 

 

@negiinm @Negin jamali @16Nian @negar @N.a25 @بافنده خیال @بانوی غم @آتاناز @آتنا بخشعلی زاد @آتوسا @آیلار مومنی @_NAJIW80_

ویرایش شده توسط میم.ز

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم:

می‌دونی من یه برگم

رو به مرگم

تو منو دادی به باد

شدم مثل یه ماهی

که دلش دریا می‌خواد

تو یه‌جوری عاشقم کن

که شبا خوابم بره

می‌خوام دنیا رو با

چشم‌های تو یادم بره

( ماهی_ گرشا رضایی) 

آرنجش را به لبه پنجره تکیه داد و بعد به موهایش چنگ انداخت. تصویر چند دقیقه قبل از جلوی چشم‌هایش محو نمی‌شد. سکوت داخل ماشین که تنها با صدای ظبط شکسته شده بود، بیشتر او را در فکر فرو می‌برد. صدای ظبط را کمتر کرد و گفت:

- این‌جایی که باید زندگی کنیم، جاییِ که من برای کارهای قبلی می‌اومدم. 

از گوشه چشمش به حنانه نگاه کرد که چشم از خیابان گرفته بود و به دهان او چشم دوخته بود. 

- ساکنان اون آپارتمان فکر می‌کنن من یه مدت به یه استان دیگه سفر کردم و برای همین این مدت اون خونه خالی بوده.

به چهارراه رسید و بعد سبز شدن چراغ راهنمایی به سمت راست چرخید و ادامه داد:

- مستقر شدیم توضیحات کامل رو بهت می‌دم تا مشکلی پیش نیاد. 

- باشه. 

چهارراه بعدی را هم رد کرد و بعد جلوی یک آپارتمان با نمایِ سیاه رنگ ایستاد. ریموت در را از داخل جیبش بیرون آورد و ان‌را فشار داد. در برقی بالا رفت و بعد وارد پارکینگ شد. کمربندش را باز کرد و از ماشین پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت. نسبت به 5ماه قبل هیچ فرقی نکرده بود. در صندوق عقب را باز کرد و بعد چمدان‌ها را از ماشین پایین آورد و با حنانه سوار آسانسور شدند. با شنیدن صدای طبقه هفتم، دسته‌ی چمدان را محکم در دستش گرفت و بعد از باز شدن در به سمت واحد 45 قدم برداشت.

- این‌جاست؟

کلید را به سمت حنانه گرفت و گفت:

- آره، تو در رو باز کن.

حنانه کلید را از دست او گرفت در کرمی رنگ را باز کرد و وارد خانه شد.

- این‌جا چه بزرگه حمیدرضا. 

@16Nian @Negin jamali

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست ودوم:

کفش‌هایش را از پایش بیرون آورد و داخل جاکفشی قهوه‌ای رنگ گذاشت. وارد خانه شد و حنانه را داخل آشپزخانه دید. با لبخند او را صدا زد و از او خواست که به دنبالش بیاید. آپارتمان بزرگی بود و سه اتاق داشت. به سمت اتاقی که بالکن بزرگتری داشت رفت و درش را باز کرد و گفت:

- این اتاق تو،بالکنش بزرگتره و می‌تونی گلدون هاتو داخلش بزاری.

حنانه با ذوق وارد اتاق شد و به دیوارهای خاکستری رنگ اتاق خیره شد. دستش را به در تکیه داد و گفت:

- خوبه؟

نگاه حنانه روی او ثابت ماند و گفت:

- خوب که هست،اما نه به اندازه خونه قبلی‌مون.

با بلند شدن صدای آیفون ،حمیدرضا از در فاصله گرفت و به سمت آیفون رفت. چهره یک مرد در آیفون نقش بسته بود.با تعلل آیفون را برداشت و گفت:

- بله؟

صدای گیرای مرد به گوشش رسید:

- منزل آقای صامتی؟

چینی میان ابروهایش جاخوش کرد و اسمی که مرد به زبان آورده بود را در ذهنش مرور کرد ،بعد از این‌که اطلاعاتی که می‌خواست را به یاد آورد،آن‌را به زبان آورد:

- واحد ۴۰!

مرد از او تشکر کرد و بعد گوشی آیفون را سرجایش گذاشت و به سمت آخرین اتاق که توی پنهانی‌ترین قسمت خانه بود راه افتاد و در آن‌را باز کرد.کاغذ دیواری این اتاق هم خاکستری بود و تنها تفاوتش با اتاق حنانه پنجره کوچک آن بود. پرده ضخیم مشکی رنگ تنها راه عبور نور به این اتاق را بسته بود.انگار می‌خواست با تاریک کردن این اتاق زیرزمینش را از یاد نبرد! کیفش را روی تخت پرت کرد و جوراب‌هایش را از پا درآورد و روی تخت انداخت. لباس تنش را عوض کرد و بعد راهی آشپزخانه شد. از خالی بودن یخچال مطمئن بود برای همین گوشی‌اش را برداشت و هرچه که لازم بود اینترنتی خرید.

- داری چه‌کار می‌کنی؟

نگاهش را از صفحه گوشی گرفت و به حنانه دوخت.لباس تنش را عوض کرده بود و یک پیراهن یاسی رنگ پوشیده بود. دوباره به گوشی خیره شد و دکمه تایید را زد و گفت:

- یخچال خالیه،اینترنتی دارم خرید می‌کنم.

- چرا اینترنتی؟ وقت که داریم،بریم بیرون خرید.

گوشی را قفل کرد و روی اُپن گذاشت و گفت:

- کارهای مهم‌تری داریم!

@16Nian @Negin jamali

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@16Nian @Negin jamali

پارت بیست و سه:

از آشپزخانه بیرون‌ آمد و به سمت گلدان‌های حنانه رفت و آن‌ها را داخل بالکن گذاشت. همین چند دانه گلدان فضای بی‌روح بالکن را تغییر داده بود. بعد از اتمام کارش راهی دست‌شویی شد و شروع به شستن دست‌هایش کرد.نگاهش افتاد به چهره‌اش که در آیینه نقره‌ای رنگ دست‌شویی نقش بسته بود. یک حس جدید در چشم‌هایش به او چشمک می‌زد،حسی که همیشه از او فراری بود.

- حمیدرضا؟

مشتش را پر از آب کرد و به صورتش پاشید و بعد شیرآب را بست و از دست‌شویی بیرون آمد و با حوله صورتش را خشک کرد و گفت:

- چی‌شده حنانه؟

حنانه به سمت او آمد و گفت:

- سفارش‌ها رو آوردن.

سرش را به معنی تایید تکان داد و بعد حوله را روی نزدیک‌ترین مبل پرت کرد و به سمت در رفت.دستی داخل موهایش کشید و بعد در را باز کرد.یک مرد با لباس مشکی سفارش‌ها را آورده بود.بسته‌ها را از او گرفت و بعد از تشکر کردن در را بست و بسته‌ها را روی اُپن گذاشت و گفت:

- حنانه بیا کمک!

صابون و مایع دست‌شویی را برداشت و داخل حموم و دست‌شویی گذاشت، راهی اتاقش شد و زیپ کیفش را باز کرد و لباس‌هایش را بیرون آورد و داخل کمد گذاشت.کاغذ‌ها و عکس‌هایی که از زیرزمین آورده بود را برداشت و داخل گاوصندوق اتاق گذاشت. شانه‌اش را روی میز گذاشت و بعد نگاهی به اطراف انداخت.جای چند عکس روی دیوار اتاقش خالی بود. تنها قاب عکسی که از خودش و‌ حنانه داشت را روی دیوار زد،بعد از این‌که مطمئن شد همه‌چیز مرتب است از اتاق بیرون رفت.حنانه‌ تمام وسیله‌ها در جای خودشان گذاشته بود. وارد نشمین شد و کنترل تلویزیون را از داخل کِشو میز برداشت و تلویزیون را روشن کرد. شبکه‌ها را جا‌به‌جا کرد و بعد از این‌که به شبکه موردنظرش رسید روی مبل نشست و به تلویزیون خیره شد.

 

spacer.png

•شمالیا وقتی می‌خوان ماهی درست کنن میگن:

 مواظب باش زاله(زهره کیسه صفرا)نترکه 

چون اگه بترکه ماهی تلخ میشه دیگه قابل خوردن نیست

الان به این نتیجه رسیدم 

آدم‌هام زاله دارن،اگه یه روزی یه جایی 

دلشون بترکه تلخ میشن اونقدر تلخ 

که دیگه به درد زندگی کردن نمیخورن!

 

لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا

رمان من تقدیم نگاهتون😍💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...