رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان آرماگدون | مهگل فر کاربر انجمن نودهشتیا


Mahgol
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام نویسنده:مهگل فَر

نام رمان:ARMAGEDON (آرماگدون)

ژانر:تخیلی.درام.ماجراجویی.معمایی.اگاهی

هدف:اگاهی و سرگرمی

ساعت پارت گذاری:نامعلوم

خلاصه: جهانی که در حال فروپاشیست  و انسان ها موجودات بی گناهی که به دست نیرو های شوم تاریکی قتل عام میشوند ؛در این بین امید جهانی به محافظان  نور یا محافظان رنگین کمان (در ایین بودا به محافظان نور،محافظان رنگین کمان گفته میشود) است .محافظانی که باید از دروازه ها  حافظت کنند .

چه کسی در این نبرد پیروز میشود؟نور یا لوسیفر؟

مقدمه:هیچگاه از حقیقت برایمان نگفتند .

حقیقت چیز دیگری بود .

نه در دینی بود که نشانمان دادند .

نه در آن رسم ورسوم های دیرینه ای که میگفتند .

نه در  قوانینی که وضع میکردند و عدل میخواندنش.

حقیقت  نوری بود، که هیچگاه نگذاشتیم  پرتوهایش بر جان وذهنمان بتابد .

 

ویراستار: @bita.mn

ناظر: @mahshidasdy

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آرماگدون :"جایی که واپسین نبرد بین خیر وشر روی میدهد و به باز سازی یا نابودی جهان منتهی میشود ."


سخن نویسنده:        
  به نام نور .
سلام و خسته نباشید خدمتاعضای نودهشتیا 
"آرماگدون _ Armageddon" اثر دوم من است که در حاله تایپ هست .ازشما عزیزان خواهانم که به این رمان فقط به چشم یک داستان و قصه ی خیالی نگاه نکنید  اگاهی ها همیشه از یک سرنخ کوچیک گرفته میشود و کم کم زندگی را زیر رو میکند.
همچنین از شما عزیزان میخواهم که اگر تعصب بی جایی دارید روی عقاید یا باورهایتان از خواندن این رمان پرهیز کنید .
من به هیچ عنوان قصد توهین به هیچ اقلیت و مذهب ودینی را ندارم تنها قلم در دستم را برای سرگرمی و اگاهی شما به حرکت در میاورم .
(دوست دار شما .مهگل)

 

                                 Part 1 ●

 

مقابل اتیشی که اوا به پا کرده بود نشستم .
چیشد که به این  آیلا رسیدم؟چیشد که جهان گل وبلبلی که ازش میگفتند الان تبدیل به قعر جهنم شده؟
_بگیر بخور وسیله نداریم باید پیاده بریم کل راه و جون داشته باشی
میوه رو از دستش گرفتم .. یه شلیل بهتر از گرسنگی این دوروز بود .
اوا پیشم نشست .
_فکرنمیکردم مدیتیشنامون واقعی بشه ..تو فکرش ومیکردی یه روزی واقعا دنبال نجات زمین باشیم؟
نگاهش کردم پوست گندمیش زیر نور اتیش قشنگ تر میدرخشید .
_ما هنرکنیم خودمون واز دست این اشغالای حروم نجات بدیم ..زمین پیشکشه 
پاهاشو توی اغوشش جمع کرد وسکوت کرد .
هسته ی شلیل و توی اتیش انداختم ..صدای پر بغض اوا توی فضا طنین انداز شد:دلم برای مامان وبابام تنگ شده ..یعنی ارسام الان مراقبشونه؟دلم واسه ارسام هم تنگ شده داداش‌قشنگم و نکنه به زور بردن جنگ؟!
اوای مهربون من زیادی دل نازک و احساسی بود .
از شونه هاش بغلش کردم و اروم گفتم:منم دلم واسشون تنگ شده اوا ..مامان ،ایلین ،بابام ..انگار نصف جونم نیست ..باید به فکر نجاتشون باشیم 
ولش کردم وازجا بلندشدم .
جنگلی که ازش سردر اورده بودیم زیادی خوفناک بود .
تیکه چوبی برداشتم و برای محض احتیاط دایره شکلی رو روی زمین کشیدم .
_اگه تا اینجا مدیتیشنامون اوکی بود پس درمورد اینم درسته 
و چند بار روی دایره ی روی زمین زدم
میدونستم محافظامون همین دور وبراند و حسابی موقعیت ومیسنجند ولی بازم ریسک زیادی داشت کسی از گوی خبر دار بشه .
سرشو تکون داد .
کمی اطراف وگشتم وقتی مطمئن شدم جامون امنه روی خاک نم دار نشستم .
_همه چی ارومه 
_محافظامون کجا رفتن 
خندیدم ،این سوال همیشگی اوا بود!حتی با این وجود که پرده ها برداشته شده بودند و ما قشنگ قیافه محافظارو میدیدیم باز اوا این سوال ومیپرسیدو انتظار داشت من بدونم واقعا کجا هستن.
  صدای خش دار رافائل تو گوشم پیچید:ما همین جاییم قرار نیست تنهاتون بزاریم .
تنها نکته ی بد صورتش چشمای یه دست مشکیش بود مگرنه اون موهای لخت بلند مشکیش با صورت سفید ودماغ کشیدش خیلی جذابش کرده بود .
_ساموئل؟
_داره سرکشی میکنه اطراف وجستجو میکنه ...اژدها ها ازاد شدن نمیتونیم همینطوری بدون اطلاع توی جنگل بمونیم فعلا قدرت جنگیدن با یک اژدها رو نداریم اونا زیادی زیرکند همچنین بدجنس 
نکته ی بد رافائل نکته سنجیش بود یعنی یه چیز و تا با توضیح و منطق ودلیل وجدیت فرو نمیکرد تو چشمت ول نمیکرد ...برعکس ساموئل شیطون.
صدای ترق ترق سوختن چوب ها توی اتیش تنها صدایی بود که سکوت جنگل ومیشکست .
_خب نمیخوای بگی کی جنگل اصلی شروع میشه؟!
اوا هم منتظر به چهره ی پر اخم رافائل خیره شد .
+فعلا اجازه ی گفتنش وندارم 
میدونستم اصرار بی فایدست ..رافائل موجودی نبود که با خواهش بشه از زیرزبونش حرف و کشید بیرون البته اینکه انسان نیست و خیلی خود داره هم بی تاثیر نیست .
بهم هشدار داده بودن بارها ..هربار موجودات برتر ازم میخواستند که ماموریت و تموم کنم ،ولی نه من نه اوا هیچ کدوممون نمیدونستیم ماموریتمون چیه!
حتی از کارایی قدرت هایی که داشتیم هم بی خبر بودیم .
زمزمه ی اوا سکوت شب و شکست :دنیا داره نابود میشه 
_مقصر اصلی هیومن (نژاد انسان های فعلی)های احمقی بودند که بی چون وچرا و پرسش از طرز زندگی پیرو لوسیفر شدند ،اونها این قدرت و به نیروی تاریکی دادن ..با خون ریزی و انرژی ها منفی رپتایل ها وموجودات شوم و هرروز قوی تر کردند .
خشم درونم غرید با حرص‌ گفتم:مقصر اصلی اینجا هیچ کس نیست ..شما موجودات از بعد های دیگه به حقیقت از همون اول دید داشتید ..اما انسان ها هیچ راهی نداشتند برای رسیدن به حقیقت ...اون سازمان لعنتی جلوی هر راه ورود حقیقت و به دنیای ما بسته بود .
رافائل درکمال خونسردی نگاهم کرد : شما هیومن ها اجازه ی بازتاب حقیقت و به ذهنتون ندادید (چهره اش جمع شد انگار چندشش شد ازگفتن ادامه ی حرفش)حتی گوشت میخوردید ،حیوان هارو میکشتید فرزندان طبیعت بی چون وچرا ازشون بهره میبردید تازه اوج بی احترامی به نور این بود که فکرمیکردید با کشتن حیوان ها و ریختن خون روی زمین احترام میگذارید به نور ..شما فکر میکردید نور با خون حیوانات و قربانی کردن حافظ شماست با وجود اینکه لوسیفر عاشق خون ریزی با دستور قتل و قربانی کردن به زیر دست هاش قول حفاظت وقدرت میده 
بعضی مواقع واقعیت ها انقدر تلخ و گَس هستند که اجازه ی صحبت و دفاع کردند نمیدند ،حتی اجازه ی انکار کردن هم ازت میگیرند و تو مجبوری به پذیرش این واقعیت ها .

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                     ●Part2

موهای فر پر پشتم و با کش مشکی رنگی بالای سرم بسته بودم ,ولی باد هر از گاهی میونشون میتابید و باعث میشد توی صورتم بخورند .
فضای بینمون زیادی سنگین بود .
من به فکر انسان هایی بودم که بی گناه فقط بخاطر حماقتشون جون میدادند و اوا احتمالا به خانوادش فکر میکرد .
تنها رافائل بود که از قیافش هیچ حسی مشخص نبود .
با صدای خش خش از جا بلندشدم ،بادیدن ساموئل نفسم واسوده بیرون دادم .
_جای فعلی که اطراق کردیم امنیت کامل ونداره سریع اتیش و خاموش کنید تا بریم .
 نگاه ساموئل توی چشمام خیره موند .
صدای وز وزی توی گوشم پیچید و بعد صدای ارومی توی ذهنم زمزمه کرد"یه چیزی پیداکردم باید نشونت بدم ولی تا مطمئن نشدیم نباید به کسی بگیم "
با تعجب به رافائل و اوا که داشتن وسایل و جمع میکردند نگاه کردم.
اینکه ساموئل برای گفتن حرفش از تلپاتی استفاده کرد برام عجیب بود .
چه چیزی پیدا کرده بود، که نه اوا نه حتی رافائل باید از وجودش باخبر میشدن؟!
کوله ی مشکیمو وروی دوشم انداختم اوا هم داشت با وسایل خودش وسر وکله میزد از اینکه رافائل کمکش میکرد متعجب بودم ولی چیزی به زبون نیوردم .
_آتحان کجاست؟!
آتحان ..محافظ اوا بود ،صورت بی رنگ و چشمای سرخش ترکیب قشنگی نبود البته رفتارشم به خشنی صورتش بود ،جز رافائل با کسی صحبت نمیکرد مگه اینکه رو اعصابش میرفتی و تحریکش میکردی که عواقبشم ترسناک بود .
اوا با حرص پا روی زمین کوبید:شانس من ومیبینی؟کیا به من گیر میکنن؟بااون اخلاق مزخرفش ادم جرئت نداره ازش کمک بخواد یا بپرسه این غیبت های یهوییش برای چیه !
شونه ای بالا انداختم هم قدم با ساموئل راه افتادم .
میدونستم رافائل و اوا هم کم کم راه میوفتن .
هر از گاهی مجبور میشدیم شاخه های درخت هارو کنار بزنیم تا جلومون وببینیم .
هیچوقت فکرنمیکردم جنگل های شمال انقدر توی شب وهم برانگیز باشند یا اصلا بزار جملم و اصلاح کنم ،هیچوقت فکر نمیکردم تنها با اوا و دوتا از موجودات ماوراالطبیعه کیلومتر ها دور از خانواده توی جنگل راه برم و فکرم درگیر این باشه که چطور میتونم نیروهای نیمه خاموش درونم و به طور کامل فعال کنم .
جایی ایستادیم و بعد از سنجیدن اطراف وسایل و روی زمین گذاشتیم .
_میرم کمی اطراف وبگردم اوا نمیای؟!
_همینجوریشم کلی راه اومدیم اصلا انرژی ندارم 
شونه ای بالا انداختم و اروم اروم ازشون دور شدم ،میدونستم یکی از محافظا دنبالم میاد برای همین بدون ترس راهمو ادامه دادم .
صدای جغد و هوهوی بادی که لابه لای شاخه های درخت های جنگل میگشت با دختری که سرتا پا  لباس هاش مشکیه میتونست یه تیزر خفن واسه فیلم های ترسناک و رمز الود هالیوودی باشه .
جنگل اروم اروم بود جز صدای باد وحیوانات هیچ صدایی شنیده نمیشد .
سکوت وهم انگیزی داشت ولی در کمال تعجب ارامش بی نهایتی رو به بدنم تزریق میکرد .
کاش ایلین و مامان وباباهم پیشم بودن ،کاش اونجایی که بردمشون امن باشه .
چند روزه که تنهاشون گذاشتم؟احتمالا بابا از درد نگرانی وغیرت میخواست از پناهگاه بیرون بزنه و نگهبان وسرباز ها نمیزاشتن .
مجبور بودم ترکشون کنم اونم بی خبر ...مجبور بودم که ازشون جدابشم و تا بتونم ماموریتی که از بچگی میگفتن و انجام بدم .
مامان مهربونم ..حتما از ترس اینکه بلایی سرم نیاد تواین اوضاع حالش حسابی بد شده بود و با التماس از بقیه میخواست تا دنبال من بگردند .
ایلین قشنگم ،خواهر کوچولوی شیطونم ...آخ که کاش فراموشم کنند ،کاش میتونستم ذهنشون واز هرچی ایلاعه پاک کنم تا هدفشون فقط مراقبت ازخودشون باشه نه نگرانی وپیدا کردن من .

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 7/31/2021 در 9:32 PM، Mahgol گفته است:

نام نویسنده:مهگل فَر

نام رمان:ARMAGEDON (آرماگدون)

ژانر:تخیلی.درام.ماجراجویی.معمایی.اگاهی

هدف:اگاهی و سرگرمی

ساعت پارت گذاری:نامعلوم

خلاصه: جهانی که در حال فروپاشیست  و انسان ها موجودات بی گناهی که به دست نیرو های شوم تاریکی قتل عام میشوند ؛در این بین امید جهانی به محافظان  نور یا محافظان رنگین کمان (در ایین بودا به محافظان نور،محافظان رنگین کمان گفته میشود) است .محافظانی که باید از دروازه ها  حافظت کنند .

چه کسی در این نبرد پیروز میشود؟نور یا لوسیفر؟

مقدمه:هیچگاه از حقیقت برایمان نگفتند .

حقیقت چیز دیگری بود .

نه در دینی بود که نشانمان دادند .

نه در آن رسم ورسوم های دیرینه ای که میگفتند .

نه در  قوانینی که وضع میکردند و عدل میخواندنش.

حقیقت  نوری بود، که هیچگاه نگذاشتیم  پرتوهایش بر جان وذهنمان بتابد .

 

ناظر: @mahshidasdy

سلام عزیزم

شما قبل اینکه رمانتون توسط مدیر تایید بشه شروع کردین به پارت گزاری 

من ناظر شمام اگه مشکلی یا سوالی داشتی میتونی از من بپرسی

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...