رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان از این دیوار خون می‌چکد!| 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن 98ai


Shervin
 اشتراک گذاری

دیدگاهتون نسبت به سطح داستان چطوره؟  

11 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. دیدگاهتون نسبت به سطح داستان چطوره؟

    • عالی
    • متوسط
      0
    • بد
      0


ارسال های توصیه شده

                                                    بسم  الله الرحمن الرحیم 

                                      نام داستان: از این دیوار خون می‌چکد!

                                نام نویسنده: 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن 98ai

                                              ژانر: جنایی- معمایی، ترسناک

                                                      هدف: قوی شدن قلم

                                                ساعت پارت گذاری: نامعلوم


***

خلاصه:
شاید  این  داستان باید جور دیگری ادا میشد اما تو از زبان من چنین بشنو. دختری زیبا به زیبایی و ظرافت برگ های گل رز اما زبل، کنجکاوی و جسارتی بی حد و مرز که دخترک را با خود به هر سو می‌کشد. با آن مغز کوچک زنگ زده‌اش کلبه‌ی نفرین شده را همراه با دو جوان بی دست و پا زیر و رو می‌کند. کسی چه میداند این ماجرا تا به کجا ادامه خواهد داشت ...شاید اینبار تقدیر بازی جدیدی را با او شروع کند، یک بازی مرگبار ...

***

صفحه نقد:

گالری شخصیت: کاراکتر-داستان-از-این-دیوار-خون-می‌چکد

@N.a25 @مدیر راهنما

 

ویرایش شده توسط Shervin

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                                مقدمه:

ساعت‌ها پی در پی می‌گذرند گویی دونده‌های ماراتن درحال مسابقه هستند ...
آهنگ گام هایی محکم سکوت وهم آور کلبه را می‌شکند. خس- خس نفس های مرگ، در اتاق طنین انداز می‌شود و سپس صدای ناخن‌هایی که بر در و دیوار کلبه کشیده می‌شوند، شنیده می‌شود. ناله‌هایی ضعیف از لابه لای درزهای چوبی گوش را خراش می‌دهد؛ چندی بعد شیشه‌هایی که با برخوردشان به دیوار می‌شکنند و مایعی قرمز را بر جای می‌گذارند و ...وای از این دیوار خون می‌چکد!

 

دل به مقدمه نبندین ممکنه بعدا تغییرش بدم!

ویرایش شده توسط Shervin

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_1

خانم؟ ...آهای خانم؟
با نفس تنگی دست‌هایش را بر روی زانوانش قرار داد و پیش پای پیرزن ایستاد. آهسته و بریده گفت:
- خانم ببخشید اون کلبه‌ای که بعد از جنگله کجاست؟ گفتن شما یک چیزهایی ازش می‌دونین!
پیرزن با چشم‌هایی چروکیده و ریز شده کنجکاو به دختر جوان رو به رویش خیره شد و با صدایی خش‌دار گفت:
- چرا می‌خوای بدونی؟
دخترک نفسی تازه کرد و درحالی که کمرش را صاف می‌کرد پاسخ داد:
- من گردشگر هستم. اومدم که یک تحقیقی راجب اون کلبه بکنم.
پیرزن آهسته عصایش را روی زمین کوبید و با همان لحن گفت:
- از اینجا برو و اسم اون کلبه رو نیار.
دختر کوله‌اش را جابه جا کرد و متعجب گفت:
- اما من می‌خوام اون کلبه رو از نزدیک ببینم باید تحقیقاتم رو کامل کنم میشه کمکم کنین؟
پیرزن عصا زنان همچنان به راه خود ادامه می‌داد. مکثی کرد و با چشم‌هایی شرارت بار گفت:
- چی می‌خوای بدونی؟
دخترک خوشحال از جا پرید و با ذوق‌زدگی گفت:
- می‌خوام بفهمم که چرا اون کلبه وسط دریاچه هستش و اینکه چرا کسی توش زندگی نمی‌کنه؟
پیرزن نیشخندی حواله‌ی نگاه کنجکاو دختر کرد و پاسخش را با بی‌میلی داد:
- اون کلبه رو یک مرد جوان برای آسایش و راحتیش وسط دریاچه ساخت اما خبر نداشت که اون کلبه با درخت‌های کنارش قراره مرگش رو رقم بزنه. هشت سال از ساخت اون کلبه گذشت تا اینکه خبر آوردن یک روز ساعت شش صبح اون مرد روی یکی از شاخه‌های درخت تنومندی ته جنگله و اول پل، دار زده شده. داخل کلبه هم رد چنگ، خون و شیشه خورده بوده. چند روز بعد از فوت اون مرد یک آتش سوزی رخ داد و کلبه نصف و نیمه سوخت. از اون روز به بعد کسی جرات نزدیک شدن به کلبه رو نداره و نخواهد داشت.
دخترک با حیرت سرش را تکان داد. دفتر و خودنویسی را از کوله‌ی شل و ولش خارج کرد و گفته‌های پیرزن را یادداشت کرد. درحالی که راه می‌رفت بی تمرکز قلم را روی برگه می‌کشید. به عادت کودکی‌اش زبانش را تا نصفه بیرون آورد و روی لب‌های سرخش کشید و سپس پرسید:
- خب تا حالا پلیس یا کارآگاهی نخواسته راز مرگ اون مرد رو کشف کنه؟
پیرزن ابروان سپید و نازکش را درهم فرو برد و با لحن تندی پاسخ داد:
- بهتره توی این یک مورد سرکشی نکنی که جوابی نمی‌گیری!
دخترک آه از نهادش بلند شد. پیرزن نیم نگاهی حواله‌اش کرد. دست چپش را بلند کرد و شنل زشت و کهنه‌اش را، روی دوشش جابه جا کرد. دختر لبخندی زد و گفت:
- خب ممنون از اطلاعتون فقط میشه بهم بگین از کدوم راه باید برم که به اون کلبه برسم؟
پیرزن دستی بر موهای ژولیده‌ی سپیدش کشید و آن را داخل کلاه رنگ و رو رفته‌اش فرو برد و پاسخ دخترک منتظر روبه رویش را داد:
- از جنگل که میری به یک دو راهی می‌رسی و باید از راه سمت چپ بری ...اما مواظب باش چون تا حالا دوازده نفر برای رفع فضولیشون اونجا رفتن و جنازشون مثل همون مرد جوان دار زده شده. اگه تو هم می‌خوای جزو اون‌ها باشی پس موفق باشی.
نیشخندی زد و با گذاشتن برگه‌ای در دستان دختر جلوی چشمان بهت زده‌اش با سرعت نور آنجا را ترک کرد.

ویرایش شده توسط Shervin

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_2

دقیقه‌ای گذشت تا دختر آرام- آرام از بهت خارج شد. نگاهی به برگه‌ی قدیمی و مچاله شده‌ی داخل دستش انداخت و ناگهان رگ کنجکاوش بالا زد و با خود گفت "بهتره وقتی به نزدیکی جنگل رسیدم به این برگه نگاه کنم."
سرش را برای تأیید گفته‌اش تکان داد. کوله‌اش را کمی جابه جا و مسیر آن جنگل را در ذهنش مجسم کرد که با چند تحقیق و پرسش ساده هم اکنون قرار بود آن کلبه را کشف کند. راه جنگل را در پیش گرفت و غافل از آنکه شخصی قرار است مخل آسایشش شود، به راهش ادامه داد. سرش را به طرفین گرداند و به روستای بی‌روح و مه گرفته خیره شد. خانه‌هایی کاه گلی زیبا با سقف‌هایی از جنس ورق های موج دار اطراف روستا را احاطه کرده بودند. اما عجیب این روستا آرام و خاک گرفته بود! دخترک مسخ شده زمزمه کرد:
- همیشه میگن روستاهای سوئیس قشنگه پس چرا اینجا به جای زیبایی بیشتر شبیه شهر ارواح داره؟
همان‌گونه که به مه های غلیظ اطرافش خیره بود صدای فردی ناشناس او را از جا پراند:
- درسته اینجا روستاهای خیلی زیبایی داره البته باید بگم که این یکی خیلی وقته زیباییش رو از دست داده.
دختر چشم‌های درشتش را کمی ریز کرد تا بتواند چهره‌ی آن فرد را در میان مه غلیظ کنکاش کند. فرد قدمی بر جلو نهاد و با تکان دادن دستش در هوا کمی مه را محو کرد. دخترک از هيبت مرد روبه‌رویش هینی کشید و ناخواسته حرف ذهنش از زبانش بیرون جست:
- تو چرا انقدر گنده‌ای؟
مردی قد بلند و خوش سیما با چشمانی به رنگ قیر. همان‌قدر سیاه و براق. ابروانی نسبتاً پهن که گویی آن را با مداد طراحی کشیده‌ای. پالتوی سیاهش او را جدی و خشن جلوه می‌داد. مرد تک خنده‌ای دندان نما کرد و به بازوان قدرتمندش اشاره‌ای زد و گفت:
- بخاطر این‌ها گنده شدم خانم کوچولو. میشه بدونم اسمت چیه؟
شوکه بود و این موضع باعث شد عادت های کودکی‌اش را تکرار کند. گونه‌اش را از داخل زیر دندان گرفت و پس از آنکه مطمئن شد شوری خون را حس کرده با حواسی جمع پاسخ مرد را داد:
- اهوم. نه من به غریبه‌ها از زندگی شخصیم چیزی نمیگم.
دستی به موهای بلندش کشید و آنها را به عقب هدایت کرد. یک گام برداشت که صدای خنده‌ی مرد بلند شد. اگر می‌ایستاد باید به سوال های بی‌جواب او پاسخ می‌داد و از فکر این اتفاق کلافه می‌شد. به قدم‌هایش سرعت داد که صدای مرد در نزدیکی‌اش بلند شد:
- خب باشه نگو. من دیان هستم خوشبختم.
و دختر در دل گفت "اما من اصلا از دیدن تو خوشبخت نیستم" دستش را در جیب کاپشن سپید کوتاهش فرو برد و کاغذ را رها کرد. هوای آن قسمت زیادی سرد بود و این دختر را متعجب می‌کرد. هرچه به سمت جنگل می‌رفت مه‌ها غلیظ‌تر و هوا سردتر می‌شد. تقریباً از روستا خارج شده بود و می‌توانست درخت‌های بلند اما خمیده داخل جنگل را ببیند. دروغ بود اگر به شخصی می‌گفت برای کشف آن کلبه ذوق نمی‌کند. بی دلیل اخمی میان ابروانش نشست که صدای مرد خاطرش را آزرد:
- می‌خوای بری جنگل؟
سکوت کرد و مرد ادامه داد:
- اگه قصدت رفتن به جنگله و بعد رسیدن به کلبه پیشنهاد می‌کنم به سر دو راهی که رسیدی از راه سمت راست بری، اما خطراتش با خودت.
این مرد زیادی مرموز بود. دخترک همچنان بی‌تفاوت از کنار سخنان مرد عبور می‌کرد، اما در این میان مانده بود که از کدام راه برود؛ راه سمت راست یا راه سمت چپ. سخن چه کسی را باور کند؟ آن پیرزن شرور یا این مرد مرموز را؟! آهی کشید و آرام دستش را به گردنش رساند و گردنبند صلیب کوچکش که هدیه‌ی مادربزرگش بود را لمس کرد.

ویرایش شده توسط Shervin
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_3

به مرد مرموز کنارش که خیره- خیره با آن چشمان خوفناکش به او زل زده بود نگاه کرد و در دل گفت "خدا برای این یکی زیادی وقت گذاشته" چند گام بلند برداشت که مرد هم با او همقدم شد. کلافه نفسش را بیرون داد. به سمت مرد چرخید و با ابروانی گره خورده گفت:
- میشه انقدر دنبال من نیای؟
مرد نیشخندی زد و سرش را به معنای "نه" به طرفین گرداند. دخترک باز هم زبانش را تا نصفه بیرون آورد و بی‌توجه به نگاه خیره‌ی مرد روی لب‌هایش کشید و در ذهن نقشه‌ای برای خلاصی از دست آن مرد کنه ترسیم کرد. لبخندی سرد نثار مرد کرد و گفت:
- درک!
مرد ابروانش را بالا انداخت و پاسخ داد:
- این نوع حرف زدن در شأن دختری مثل تو نیست.
دخترک با همان لبخند شانه‌ای بالا انداخت. تا آنجا که در توان داشت قدم‌هایش را آهسته و کوتاه برمی‌داشت، اما آن کلبه و رازش مانع تمرکزش برای دک کردن مرد می‌شد. آهی کشید و زمزمه‌وار گفت "حالا چکار کنم؟" مرد سرش را به دختر نزدیک کرد و آهسته گفت:
- چیزی گفتی؟
دختر با غیض عقب کشید و سرش را تکان داد. این راه کوتاه دگر زیادی برای او طولانی شده بود. چشم گرداند تا چاره‌ای برای رهایی پیدا کند، که نگاهش میخ چوب قطور کنارش شد. لبخندی زد و درحالی که سعی در این داشت که مشکوک به نظر نرسد، سرش را کمی کج کرد و با چشمانی دلربا دستش را بلند کرد. به کوهی با شکل و شمایل خاص اشاره کرد و پرسید:
- اون کوه اونجا اسم داره؟
مرد سر گرداند به جایی که دختر اشاره می‌کرد، خیره شد. دختر از حواس پرتی مرد استفاده کرد. به سمت چوب دوید و آن را برداشت، به سمت مرد رفت و با تمام قدرت بر گردن مرد کوبید. مرد آخی از میان لب‌هایش خارج شد و کمی بعد بی‌حال تن قدرتمندش بر زمین افتاد و بیهوش شد. دخترک دستی بر صورتش کشید و طلب آمرزش کرد. چوب را گوشه‌ای گذاشت تا بعدا بتواند از آن استفاده کند. پالتوی مرد را گرفت و با تمام زورش به درختی در نزدیکی‌اش کشاند. نفسش را کوتاه، به بیرون هدایت کرد و دستش را روی قلبش که با تندی اعلام وجود می‌کرد، گذاشت. با سرعت طنابی از کوله‌اش خارج کرد و مرد را به درخت بست. اخمی کرد و از مرد رو گرفت. چوب و کوله‌اش را برداشت و با گام هایی بلند از آنجا دور شد.

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_4

نفس- نفس زنان سر دوراهی ایستاد. دهان خشک شده‌اش را با زبان تر کرد و زمزمه‌وار گفت:

" حالا چکار کنم؟ از کدوم طرف برم؟ "

که با یادآوری برگه‌ای که پیرزن در دستانش گذاشته بود، با سرعت دستش را در جیبش فرو برد و برگه‌ی کهنه را خارج کرد. هُل شده بود و نمی‌توانست لرزش دستانش را کنترل کند. دندان‌هایش را بر روی هم سابید و با حرصی آشکار نفسش را محکم به بیرون هدایت کرد. برگه را باز کرد و با کنجکاوی به برگه خیره شد؛ اما ...برگه عاری از هرگونه نوشته بود!دخترک متعجب برگه را چندین بار نگاه و آن را زیر و رو کرد که ناگهان  با شنیدن صدای خش- خشی از سمت چپش نگاهی مضطرب  و ترسان به آن سو انداخت. و کمی بعد  دو پسر جوان از پشت درختی تنومند بیرون پریدند و دخترک را ترساندند. جیغش سکوت جنگل را شکست و چندبار اکو شد. دستش را بر روی قلبش نهاد و پرسشی به آن دو پسر خیره شد که صدای یکی از آنها  بلند شد:

-  اوه ببخشید نمی‌خواستیم بترسونیمت و سلام!‌ من لئو هستم. تو اینجا چکار میکنی؟

نگاه گمراهش را گرداند و پسرک را کنکاش کرد. چشمانی کشیده و سبز رنگ که پرسشی و منتظر به او خیره شده بود. پوستی گندم گون و ابروانی بور با موهایی بورتر ...اما عجیب تر از آن قد بلندش بود! و در آن لحظه تنها جمله‌ای که دختر می‌توانست به او نسبت دهد  " دکل برق " بود. دخترک سرش را تکان داد و پاسخ داد:

- سلام عیبی نداره! خوشبختم، دنبال اون کلبه‌ی متروکه  می‌گردم من گردشگر هستم و می‌خوام درباره‌ی اون کلبه یک سری تحقیقات کنم شما می‌دونین از کدوم راه سریع‌تر می‌تونم برم؟

لئو سرش را گرداند و به پسرک بغل دستش خیره شد. دخترک با دقت به او خیره شد و سرش را آهسته برایش تکان داد. لئو دهانش را باز کرد که پاسخی بدهد اما پسرک کنارَش سرد و خشک جواب  دخترک را داد:

- هر دو راه به یک اندازه طولانی هستن.  یکی از یکی پر خطرتر و هرکی  که قدم توی اون دوتا راه چپ و راست گذاشته فقط تونسته تا نصفه‌ی  راه سالم بمونه و بعد ...بای بای!

دخترک با آن حرف پسر دلشوره‌ی عجیبی در دلش نشست. آرام نبود نمی‌دانست چه کند و به چه کسی اعتماد کند! از کدام راه می‌توانست برود؟ آیا او هم جان سالم به در می‌برد؟ لب‌های سرخش را روی هم فشرد و همچون روحی سرگردان مسیر کوتاهی را قدم زد که صدای لئو که خطاب به آن پسر چیزی می‌گفت او را از جا پراند:

- هی جیمز چرا دختر بيچاره رو می‌ترسونی؟! درسته خطرناکه ولی راه سمت چپ خطرش کمتر من می‌تونم کمکش کنم!

پسرک ناگهان خشمگین شد و یقه‌ی لئو را در دستانش گرفت و فریاد زد:

- نمی‌ترسونم! مگه همین راه پدر و مادرمون رو به کشتن نداد؟ مگه اسکلت اون دوتا اونجا رو همون درخت نفرین شده نیست؟ دروغ میگم؟

فریاد می‌کشید و باعث می‌شد لئو هر لحظه در خودش جمع شود و سرش را پایین بيندازد.

ویرایش شده توسط Shervin

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_5

کمی بعد با خشم یقه‌ی لئو را محکم رها کرد که لئو تلو-  تلو خوران چند قدم به عقب پرت شد. دخترک تنها گوشه‌ای ایستاده بود جنجال آنها را نظارت می‌کرد. کوله‌اش را جا به جا کرد و بی‌حرف چند قدم جلو رفت که دوراه چپ و راست  جلویش نمایان شد. نمی‌دانست چه کند و از طرفی او به مادربزرگ پیرش قول داده بود صحیح و سالم برگردد. دست‌های را مشت  شده‌اش را در جیبش فرو کرد. آنقدر پوست لب‌هایش را جویده بود که خون همانند آبشار از آن جاری بود. در افکار خود غرق بود که ناگهان صدای آن پسرک جیمز نام خطاب به او  بلند شد:

- هی کجا؟

دخترک ترسی در دلش لانه کرده بود. نمی‌توانست به آن دو جوان اعتماد کند! بنابراین روی گرداند و با ابروانی بهم پیوسته پاسخ داد:

- ممنون از کمکتون خودم می‌خوام تنهایی پا به جنگل بزارم. خطراتش با خودم نیازی به شما ندارم!

لئو جلو آمد و در چند قدمی دخترک ایستاد و با مکث زمزمه کرد:

-  من ...باهات میام، مهم نیست بقیه چی فکر می‌کنن اما من هم خیلی وقته می‌خوام بفهمم علت اینکه هرکی تا وسط جنگل  میره چرا جنازه‌ش بیرون میاد؟ و جریان چیه می‌خوام بهت کمک کنم!

دخترک نگاهی مضطرب به جیمز خشمگین انداخت و لرزان گفت:

-  اما مثل اینکه اون آقا دوست ندارن همراه من ...

ناگهان جیمز همچون انبار باروتی منفجر شد. رگ‌های شقیقه‌ و گردنش به خوبی دیده می‌شد و از فشار زیادی که به خود آورده بود، صورتش هر لحظه رو به کبودی می‌رفت. قدم جلو نهاد و طی یک حرکت سیلی محکمی بر گوش لئو نشاند.  دخترک جیغ کوتاهی کشید و چند قدم به عقب رفت که به درخت پشت سرش برخورد کرد. صدای فریاد جیمز تمامی اعضای بدنش را به لرزه درآورده بود:

- تو انقدر بی‌شرم شدی که به برادر بزرگترت تیکه می‌اندازی؟ دِ آخه تو امانتی دست من پسره‌ی نفهم! مامان تو رو به من سپرد  من نمی‌خوام تو رو هم مثل اون دوتا از دست بدم چرا نمی‌فهمی؟

قلب دخترک همچون قلب گنجشکی تند و محکم در سینه‌اش می‌کوبید. صدای جیمز او را می‌ترساند. یک قدم به عقب  برداشت که ناگهان زیر پایش خالی شد. جیغی کشید و سریع دستش را به تنه‌ی درخت بند کرد. ناخن‌هایش خراش می‌شدند بر روی تنه‌ی درخت. جیمز و لئو هر دو به سمت دخترک چرخید و با دیدن او که پایش در زمین فرو رفته بود به سمتش دویدند. چیزی در زمین پنهان شد بود و دخترک احساس می‌کرد پای چپش هر لحظه در حال تجزیه شدن است. با رنگی پریده به لئو خیره شد و زمزمه کرد:

- نجاتم بده!

لئو جلوی دخترک زانو زد. پایش را گرفت و فشاری داد تا آن را از زمین بیرون بکشد، اما انگار در منجلابی از چسب گیر کرده بود و هر لحظه پایش بیشتر در زمین فرو می‌رفت.  دادی زد و رو به جیمز گفت:

- یک کاری بکن!

 

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_6

جیمز نمی‌دانست از دست برادرش خشمگین باشد یا آنکه به دخترک کمک کند. اخمی برای تمرکز میان دو ابرویش نشاند که نگاهش به طناب آویز بر درخت کنارش خیره شد. حتم داشت این طناب هم مرگ نفر بعدی را رقم خواهد زد. به سرعت به سمت طناب دوید آن را باز کرد و به جای قبلی خود در کنار لئو بازگشت و گفت:

- لئو دستش رو بگیر.

لئو دست ظریف دخترک را گرفت. جیمز قدمی به جلو نهاد خم شد و طناب را دور کمر دخترک گره زد. با آرنجش به پهلوی لئو کوبید و سپس با فریاد گفت:

- حالا بکش!

یکی دست و دیگری طناب را با قدرت به بالا کشیدند و سپس دخترک  را با یک تکان محکم از آن چاله خارج کردن. هر سه نفس- نفس زنان روی زمین نشستند و به یکدیگر خیره شدند که صدای لرزان دخترک بلند شد:

- ممنون جونم رو مدیون شما هستم.

جیمز با اخم محوی سرش را تکان داد و لئو با استیصال گفت:

- خب حالا یک جون ناقابل بود. راستی نگفتی اسمت چیه؟

دخترک لبش را جوید. مگر دو پسر جوان چه کاری با اسم او داشتند؟ می‌توانست به آن دو اعتماد کند؟ اما آن دو جانش را نجات داده بودند درحالی که می‌توانستند او را همانجا رها کنند. قبل از آنکه افکار منفی به ذهنش حجوم بیاورند و مانع تمرکزش شوند، نامش را بر زبان آورد:

- آئورا

لئو لبخندی زد و دستش را جلو آورد:

-  خوشبختم؛ اسم قشنگی داری!

آئورا با تردید دستش را در دست لئو گذاشت و لبخند مسخره‌ای به او تحویل داد. لئو دستش را پس کشید و کنجکاو به آن چاله‌ی کوچک خیره شد. روی زانوانش ایستاد و قدمی به جلو گذاشت و سپس با کمی مکث صدایش را بلند کرد:

- هی بیاین ببینین چی پیدا کردم!

جیمز که تا آن مدت در فکر فرو رفته بود؛ با صدای لئو از منجلاب افکارش بیرون جست.  هر دو کنجکاو به سمت لئو رفتند و به آن چاله‌ی کوچک خیره شدند که لئو خطاب به آئورا پرسید:

- آئورا وقتی پات توی این چاله گیر کرد چیزی حس کردی؟!

آئورا درحالی که به اتفاق چند دقیقه پیش فکر می‌کرد، دستی بر موهای سیخ شده‌ی تنش کشید و پاسخ لئو را داد:

- آره یک چیزی دور پام پیچ می‌خورد و بعد حس کردم که پام داره تجزیه میشه.

جیمز پوزخندی زد و گفت:

- حتماً توهم زدی!

آئورا خیره به چاله سرش را به طرفین تکان داد و گفت:

- نه! مطمئنم یک چیزی مثل ...مثل

لئو میان حرف او پرید و با صدایی مرموز و کنجکاو گفت:

- مثل مار؟

 

 

 

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_7

دخترک لرزان سرش را تکان داد و با اضطراب و لکنت پاسخ داد:

- آره ...نه ...یعنی نمی‌دونم فقط یک چیزی  دور پام پیچ می‌خورد و چند لحظه بعد حس کردم پام داره تجزیه میشه.

لئو خمی به ابروان پهنش آورد و به برادرش که خونسرد به آن دو زل زده بود خیره شد.  سری از روی تأسف تکان داد و با چشم‌هایی ریز شده به چاله خیره شد که سفیدی چیزی چشمش را گرد کرد. سرش را خم کرد و  بیشتر به درون چاله‌ی کوچک و سیاه خیره شد. دستش را دراز کرد و آن چیز سفید را بیرون کشید که با دیدن تخم مار نیشخندی زد و خطاب به آئورا گفت:

- بفرما مثل اینکه وقتی پات رفته تو چاله مامان ماره خواسته از توله‌هاش مواظبت کنه پات رو نیش زده!

آئورا هُل شده بند نیم‌بوت چرم سیاهش را باز کرد و آن را سریع از پایش درآورد. نگاهی به پایش انداخت و متعجب و لرزان گفت:

- اما؛ چرا جای نیش مشخص نیست؟

لئو تخم را سر جایش گذاشت و پاسخ داد:

- چون نیم‌بوتت چرمه و محکم؛ به خاطر همین خوشبختانه نیشش به پات نرسیده!

آئورا مبهوت نیم‌بوتش را از روی زمین برداشت. نگاهش را دور تا دورش چرخاند که با دیدن دو سوراخ ریز نامعلوم کنار کف  نیم‌بوتش، از جا پرید و با لکنت گفت:

- اینجا ...اینجاست لئو نگاه کن!

لئو سرش را برگرداند و به نیم‌بوت آئورا خیره شد. زبانش را گاز گرفت از جایش برخواست و گفت:

- دیدی گفتم! حالا هم پاشو دختر که باید بریم اون کلبه رو کشف کنیم تو که دختر ضعیفی نیستی مگه نه؟

آئورا با قیافه‌ای مچاله و ناراحت نیم‌بوتش را به پا کرد. پایش را به تنه‌ی درخت تکیه داد درحالی که بند نیم‌بوتش را می‌بست گفت:

- نه دختر ضعیفی نیستم اما ...

مکثی کرد و با استیصال ادامه داد:

- اما از مار میترسم!

پوزخند جیمز روح آئورا را آزرد. پایش را پایین آورد و سرش را بر زیر انداخت. لئو  دستانش را در جیب شلوار جین سیاهش فرو کرد و با لبخندی شیطنت‌بار پچ زد:

-   عیب نداره؛ بین خودمون باشه‌ها ولی من هم از راسو می‌ترسم.

آئورا که باورش نمی‌شد پسری با آن قد و قواره از راسوی بوگندو  بترسد، قهقهه‌ای زد و گفت:

- شوخی می‌کنی؟

لئو نگاه چپی حواله‌اش کرد و پاسخ داد:

- مگه من با تو شوخی دارم دختر؟

آئورا لب‌هایش را برهم فشرد و چیزی نگفت. دستی بر لباس خاکی‌اش کشید و به سمت دو راهی قدم برداشت. کاغذ را از جیبش بیرون آورد و با لب‌هایی آویزان به آن خیره شد. لئو سمت چپ و جیمز سمت راستش ایستادند. هر دو اخم بر چهره داشتند و به یک چیز فکر می‌کردند!

" راه سمت چپ! "

آئورا پوفی کرد و درحالی که برگه را در جیبش می‌گذاشت آرام زمزمه کرد:

- حالا از کدوم طرف بریم؟!

لئو و جیمز هردو مطمئن سر تکان دادند. کمی به هم خیره شدند و سپس همزمان پاسخ آئورا را دادند:

- راه سمت چپ!

 

" دوستان گالری شخصیت‌های داستان رو میزنم و به محض تایید عکس شخصیت‌ها، جنگل و کلبه رو میزارمツ "

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_8

آئورا نگران لب‌هایش را برهم فشرد و به دو برادر کنارش خیره شد. با تردید برگه‌ی کهنه را از جیبش بیرون آورد. نمی‌توانست این را از آن دو پسر مخفی کند. بنابراین  برگه را در کف دستانش گرفت و با سری کج شده گفت:

-  شاید بهتر باشه یک نگاهی به این برگه بندازین!

لئو کنجکاو و جیمز با اخم قدم بر جلو نهادند. لئو برگه را از میان دستان ظریف آئورا گرفت و به آن خیره شد. سپس با مکث گفت:

- جیمز این برگه برات آشنا نیست؟

آئورا سرش با سرعت به سمت لئو برگشت و دهن باز کرد چیزی بگوید که جیمز گنگ پاسخ لئو را داد:

- مثل همون برگه‌ایه که ...

لئو میان حرفش پرید و ادامه داد:

- که به پدر و مادرمون هم داده بودن!

آئورا متعجب و کنجکاو تکانی به بدنش داد و گفت:

- یعنی چی؟ شماها از کجا می‌دونین؟

لئو برگه را زیر نگاه تیزبینش گرفت و با دقت به آن خیره شد و در همان حال پاسخ آئورا را داد:

- پدر و مادر ما وقتی تصمیم گرفتن به اینجا بیان و کلبه رو کشف کنن؛ سر راه به یک پیرمرد برخورد می‌کنن. چندتا سوال ازش می‌پرسن و اون یک برگه مشابه همین بهشون داد. اون روز برگشتن خونه و برای ما تعریف کردن و ...

لئو دیگر نتوانست ادامه دهد. بغض همچو چسب بیخ گلویش را گرفته بود. جیمز با استیصال ادامه حرف لئو را گرفت:

- و اون شب، آخرین شب دور هم بودنمون بود!

آئورا متاثر  سرش را پایین انداخت و گفت:

- متأسفم. روحشون شاد!

لئو دستی بر چشمان نم دارش کشید و سعی کرد تا آن جو غمگین را با شادی از بین ببرد! سرش را خاراند و خطاب به  آئورا پرسید:

- میگم تو اون کوله‌ت خوردنی داری؟!

جیمز نگاه بدی به لئو انداخت و لئو بی‌توجه به نگاهش به چشمان آبی آئورا خیره شد. آئورا دستی بر کلاه قرمز رنگش کشید و با لبخند گفت:

- آره!

جیمز  بی‌تفاوت  از کنار آن دو گذشت و قدم در دل جنگل گذاشت. درختان سر به فلک کشیده‌ای دو طرف راه را پوشانیده بودند و مه های غلیظی که بر دور سر درختان کاج  حرکت می‌کردند. آئورا دستش را در کوله‌اش فرو برد و درحالی که با لئو دوشادوش یکدیگر قدم برمی‌داشتند، کلوچه‌ای درآورد و به طرف لئو گرفت. لئو تشکری کرد و خودش را با گام‌هایی بلند به جیمز رساند.  آئورا نفسش را آه مانند بیرون داد و خودش را بین جیمز و لئو کشاند. شاید این‌گونه احساس امنیت بیشتری می‌کرد ...!

ساعت‌ها گذشت و آن سه‌نفر تازه به اواسط راه جنگل رسیده بودند. هرچه جلو تر می‌رفتند درختان بلند تر و مه‌ها غلیظ تر می‌شدند و پایین تر می‌آمدند.  شاخه‌های شکسته و گاهی لاشه‌ی حیوانات متعفن و بد بو در لابه‌ لای  ریشه‌ی درختان تنومند دیده می‌شد. آئورا همان‌طور کنجکاو به اطرافش نگاه می‌کرد که پایش بر روی چیزی فرود آمد و صدای خُرد شدن، گوشش را آزرد. به گمان اینکه شاخه‌ی خشک شده‌ی درخت است سرش را به زیر انداخت، اما با دیدن استخوانی متعجب قدمی به عقب رفت. بدون آنکه نگاهش را از استخوان بردارد گفت:

- جیمز؟ لئو؟ بیاین اینجا!

ذره‌بینش را با سرعت از کوله‌اش بیرون کشید و استخوان را زیر نظر گرفت.  لئو و جیمز هر دو به سمت آئورا قدم برداشتند و سپس لئو پرسید:

- این چیه؟!

آئورا لبخند خبیثی زد و درحالی که کیسه‌ای زیپ دار از کوله‌اش در می‌آورد  پاسخ لئو را داد:

- استخوون بدن انسان!

لئو و جیمز هر دو به عقب پریدند و لئو لرزان گفت:

- یا مسیح! دختر این رو از جلوی چشم‌هام  جمع کن زود باش!

آئورا خنده‌ای کرد و استخوان را به آرامی در کیسه  قرار داد که صدای جیمز بلند شد:

- قدمت این استخون چقدره؟

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_9

آئورا دستش را بالا آورد گوشه‌ی ابرویش را خاراند. نگاهش را با دقت به استخوان دوخت و سپس پاسخ جیمز را داد:

- اومم ...تقریبا بیست- بیست و سه سالی قدمت داره!

لئو کنجکاو خودش را جلو کشید اما هنوز فاصله‌اش را با استخوان حفظ می‌کرد.  سوز سردی وزید و تن هر سه را به لرزه درآورد. دستی بر سرش کشید و خطاب به آئورا سوالش را پرسید:

- از کجا می‌فهمی چند سال از موندنش یا به قول جیمز قدمتش گذشته؟

آئورا کیسه و ذره‌بین را به آرامی  در کوله‌اش قرار داد. از جایش برخاست؛ دستی بر موهای پرپشت و سیاهش کشید و گفت:

-  یک سری خطوط ظریف روی استخوون‌ها هست که   هرچی بیشتر زمان می‌گذره اون خطوط عميق‌ تر و قهوه‌ای تر میشن و از اونجا حدس میزنیم که قدمتش چقدره!

لئو سرش را تکان داد و با ابروانی بالا رفته پاسخ داد:

- چه جالب! فقط؛ از کجا استخوون حیوان و انسان رو تشخیص میدی؟

آئورا درحالی که درکنار جیمز و لئو گام‌های بلندش را بر زمین می‌گذاشت؛ نگاهی به جنگل مه آلود انداخت و پاسخ داد:

- خب ببین، مثلا تو، توی یک مکانی چندتا استخوون پیدا میکنی ...

لئو میان حرفش جست و با لرز زمزمه کرد:

- این حرفت رو نشنیده می‌گیرم مسیح پشت منه!

آئورا خنده‌ای کرد و  ادامه داد:

- خب باشه؛ کجا بودم؟ آها ببین اگه اون استخوونی که پیدا کردی به صورت خُرد شده و تکه‌های ریز باشه، می‌تونی با توجه به تعداد و درصد تراکم سیستم هاورس، توی واحد تعیین شده یعنی اونجایی که روی استخوون آزمایش می‌کنن اون رو بررسی کنی و  اگه عنصر استرانسیومی که توی استخوون باشه رو پیدا کنیم می‌تونیم منشأ انسانی یا حیوانی بودنش رو مشخص کنیم! متوجه شدی؟

لئو گیج سرش را خاراند و درحالی که با دستش مه‌ها را محو می‌کرد، گفت:

- کلمات عجیب غریبی رو گفتی ولی آره یک چیزهایی دستگیرم شد! 

آئورا با لبخند سرش را تکان داد، اما لئو انگار  که سوالی داشته باشد به آئورا زل زد و با مکث ادامه داد:

- این‌ها به کنار؛ اون استخوون وحشتناک رو چرا توی کوله‌ت گذاشتی؟

آئورا تک خنده‌ای کرد و پاسخ داد:

- چون یک سر نخ محسوب میشه و ممکنه بعدا بهش احتیاج داشته باشیم!

لئو سرش را تکان داد و سکوت را ترجیح داد. آئورا نگاهش را گرداند و به روزنه‌ی محو خورشید که در لابه لای درختان دیده بود خیره شد. همانطور که به  درخت عجیب رو به رویش خیره بود، صدایش به گوش جیمز و لئو رسید:

- باید سریع‌تر  بریم!

جیمز  احساس خطر می‌کرد. انگشتش را بر کنار لبش کشید و گفت:

- آره هرچی جلوتر بریم تاریک تر میشه و حتی الان که اینجا هستیم هیچ نوری نداره. باید تا شب نشده عجله کنیم!هر سه به قدم‌هایشان سرعت بخشیدند که ناگهان صدای جیغ مهیبی هرسه را سرجایشان خشک کرد. سر لئو و جیمز با شدت به طرف  آئورا که از آنها عقب تر بود برگشت. آئورا متعجب و شوکه به آنها خیره بود. لئو با لکنت و خنده‌ای مسخره گفت:

- اون ...اون صدای جیغ تو بود مگه نه؟

آئورا سرش را با بهت تکان داد. جیمز نفسش را محکم به بیرون هدایت کرد و دستی بر پیشانی عرق کرده‌اش کشید. عرق کردن جیمز آن هم در  دل سرمای سوزناک زمستان عجیب بود! آئورا از بهت خارج شد و با تردید پرسید:

- یعنی شخص دیگه‌ای به جز ما اینجاست؟

جیمز شانه‌ی لئو را تکان داد و خطاب به آئورا پاسخ داد:

- اگه دقت کرده باشی صداش از اونطرف‌تر اومد پس شاید کس دیگه‌ایم مثل شما دوتا خواسته این کلبه رو کشف کنه و از راه سمت راست رفته و ...

ویرایش شده توسط Shervin

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_10

لئو از شوک بیرون آمد. ابروانش با حرف برادرش به یکدیگر پیچیدند. مشتش را آرام بر شانه‌ی جیمز کوبید و غرید:

- ما می‌خوایم اینجا رو کشف کنیم بفهمیم چرا هرکی میاد نصفه راه می‌میره! تو که راضی نبودی چرا با ما اومدی؟

جیمز نفسش را برای کنترل خشمش بیرون داد و بی‌توجه به سخنان لئو راهش را کشید و رفت. آئورا آرام دستش را  بر روی بازوی لئو گذاشت و با مکث گفت:

- لئو؟! دست جیمز رو بگیر و برگرد. اون ناراحته، می‌ترسه از اینکه ممکنه تو رو هم مثه پدر و مادرتون از دست بده. برگرد و از این جنگل برو من خودم تنها به این راه ادامه میدم و اون کلبه رو ...

لئو با حرصی آشکار دست آئورا را پس زد. فاصله‌ی کوتاه میانشان را با قدمی کوتاه پر کرد و دستش را محکم روی  دهن آئورا گذاشت و خیره به چشم‌های کشیده‌ی آبی رنگش سخن آئورا را قطع کرد:

- ببین آئورا دیگه دوست ندارم درمورد کشف کردن اون کلبه اونم تنهایی صحبت کنی! و موضوع جیمز؛ من اگه یک کاری رو شروع کنم با تموم پستی بلندی‌هاش با تموم خطراتش به آخر میرسونمش چه برادرم کنارم باشه چه نباشه متوجه شدی؟

نمی‌توانست به خود دروغ بگوید. از آن فاصله‌ی کمی که میان خود و لئو داشت قلبش به تپش درآمده بود. برای اولین بار با جنس مخالفی تماس داشت. او دختری پاک و معصوم بود حتی از کودکی نیز  دست مردی آن هم  غریبه را نفشرده بود. مسخ شده در جواب سخنان لئو سرش را تکان داد. هر دو خیره در چشمان یکدیگر بودند. گویی چیزی در چشم‌های لئو و آئورا خفته بود که هرکدام از آن بی‌خبر بودند. لئو به خود آمد و  آهسته دستش را از جلوی دهان آئورا برداشت. نگاهی به گونه‌های‌ برجسته و رنگ گرفته‌اش انداخت و با صدایی  آرام زمزمه کرد:

- بیا بریم!

آئورا نفس لرزانش را به بیرون هدایت کرد و به قدم‌هایش سرعت بخشید. هنوز هم از فکر چند لحظه‌ی پیش حالش دگرگون می‌شد و ناخودآگاه لبخند می‌زد. لئو سر گرداند و به آئورا که لبخند زنان و بی‌حواس به اطراف نگاه می‌کرد چَشم دوخت و متعجب پرسید:

- بانوی جوان به چه این‌گونه می‌خندی؟

آئورا با صدای لئو هُل شد و لبخندش از بین رفت. آب دهانش را به پایین هدایت کرد و آرام گفت:

- هیچی!

لئو که قانع نشده بود؛ دستش را در جیب شلوارش فرو کرد و پرسید:

- فکر نکنم هیچی چیز خنده‌داری باشه که بخوای بهش بخندی مگه نه؟

آئورا دستپاچه بود و نمی‌دانست چه بگوید که لئو دست از سر کچل او بردارد. دهانش را باز کرد سخنی بگوید که صدای بلند جیمز سکوت وهم آور جنگل را شکست:

- هی کاراگاه‌های کوچولو بیاین اینجا!

آئورا خدا را برای رساندن به موقع فرشته‌ی نجاتش شکر کرد و بی‌توجه به نگاه حرصی لئو به طرف جیمز قدم برداشت. کوله‌اش را جابه‌ جا  کرد و پرسید:

- چی شده؟

هنوز آنقدر با جیمز راحت نبود که او را با نام کوچکش صدا کند. اما چگونه با لئو راحت بود؟ خودش هم نمی‌دانست. صدای جیمز او را از افکارش بیرون کشید:

-  اینجا رو ببین یک استخوون دیگه‌ست ولی با توجه به چیزهایی که گفتی بعید می‌دونم مال انسان باشه.

آئورا رد انگشت جیمز را گرفت و به استخوان کوچکی رسید که او می‌توانست حدس بزند استخوان  قوزک پا باشد. اما جیمز درست می‌گفت آن استخوان عجیب کوچک بود و نه به انسان بزرگ‌ می‌خورد نه به حیوان. آئورا آرام روی دو زانو خم شد. ذره‌بینش را درآورد و استخوان را بررسی کرد. سرش را متعجب تکان داد و گفت:

- درست حدس زدی استخوون بدن انسان نیست اما مال حیوان هم نیست مال یک بچه‌ی سه یا چهارساله‌ست.

لئو با چشم‌هایی گرد شده نامحسوس قدمی به عقب رفت و با لرز گفت:

- اینجا دیگه چه جهنمیه؟!

آئورا نگاهی به لئو انداخت و گفت:

- نکنه از استخوون می‌ترسی؟

و ناگهان استخوان را به طرف لئو گرفت. لئو دادی زد و به درخت پشت سرش چسبید و نفس- نفس زنان گفت:

- ببرش اونطرف‌تر ...از جلوی چشم برشدار!

آئورا خنده‌ای کرد و آن استخوان را همانند قبلی در کیسه و سپس در کوله‌اش گذاشت. جیمز پوزخندی به برادرش که رنگ به رخ نداشت زد و از آنجا دور شد.

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_11

لئو نفس لرزانش را به بیرون هدایت کرد و چشم غره‌ای به سوی آئورای خندان پرتاب کرد. دستی بر لباسش کشید و  گام بر جلو گذاشت. دستی میان موهای پرپشتش کشید و آهسته گفت:

- اگه اینطوری ادامه بدیم و هی وسط راه بایستیم تا دو روز دیگه‌م به کلبه نمی‌رسیم!

آئورا کوله‌اش را بر روی دوشش جابه جا کرد و پاسخ داد:

- آره دیگه صبر جایز نیست باید زودتر این جنگل رو رد کنیم!

لئو سرش را تکان داد و با آئورا هم‌قدم شد و پشت سر جیمز به راه افتادند. چهارساعت گذشته بود و آن سه نفر، راه را پشت سر گذاشته بودن و چیزی تا رسیدن به مقصدشان نمانده بود. آئورا شوق و ذوقی در دلش احساس می‌کرد و دوست داشت هرچه زودتر کلبه‌ای را که همه به بدی از آن یاد می‌کردند، ببیند. لئو نیز بسیار کنجکاو  و کمی نگران بود اما او هم همانند آئورا شوق دیدن کلبه را داشت؛ اما جیمز از ابتدای راه ناراضی بود و هیچ حس و علاقه‌ای به دیدن آن کلبه‌ی نفرت انگیز نداشت. چه بسا که هر لحظه با برداشتن هرگام به پل و کلبه نزدیک‌تر می‌شدند، و دلهره‌ی جیمز بیشتر می‌شد.  هر سه همزمان قدم بر زمین نهادند که ناگهان حس فرو رفتگی را در زیر پایشان احساس کردند. قلب سه‌نفرشان محکم و تند تپید. لئو به خود آمد قبل از سقوطشان فریاد زد:

- تله‌ست مواظب باشین!

گویی آئورا و جیمز از شوک خارج شده باشند؛ با حرف لئو قبل از افتاد در تله‌ی زیر پایشان، به عقب پریدند. جیمز به زمین خورد و شیء تیزی در بازویش فرو رفت. فریادی زد و دستش را محکم گرفت. آئورا نگران به جیمز و سپس به تله که چاله‌ای بزرگ و عمیق بود خیره شد. با صورتی مچاله از جایش برخاست و با احتیاط به طرف جیمز رفت. لئو نگران کنار برادرش زانو زد و گفت:

- جیمز حالت خوبه؟

آئورا، لئ و را پس زد و به دست جیمز خیره شد. روی زمین نشست و با کنجکاوی گفت:

- چوب توی دستت فرو رفته، اما چرا انقدر عجیبه؟!

لئو و جیمز هردو گیج به آئورا خیره شدند، که آئورا دستش را بالا آورد و تکانی به چوب داد. جیمز ناله‌ای کرد که آئورا چوب را محکم از دست جیمز بیرون کشید. فریاد جیمز باعث برخاستن پرندگان و پروازشان به سوی آسمان شد. آئورا به سرعت چوب خونی را بر زمین گذاشت. شالی پارچه‌ای از کوله‌اش بیرون آورد و محکم بر دور بازوی جیمز گره زد که صدای لئو گوشش را خراش داد:

- میگم که این کوله‌ی تو هم جادویی همه چی توش پیدا میشه!

آئورا لبخندی زد و گفت:

- مجهز راه افتادم.

سرش را گرداند و به چوب کنارش خیره شد. نگاهی به اطرافش انداخت و برگی نرم از روی زمین برداشت. خون را از روی چوب پاک کرد و به آن خیره شد؛ سپس با مکث گفت:

- جیمز! خیلی خوش‌شناسی که زخم دستت عمیق نیست اما این چوب رو ببین؛ یک جورایی تراش خورده‌ست!

لئو متعجب گردنش را به عقب برد و پاسخ داد:

- یعنی چی؟

آئورا به نوک تیز چوب اشاره کرد و گفت:

-  این  قسمتش رو ببین!  تهش پهنه و نوکش تیز دقیقا شکلش شبیه همون ته کاهوئه که می‌خوریم! این یعنی، این چوب تراش خورده‌ست وگرنه غیر ممکنه یک چوب انقدر صاف و تمیز باشه!

لئو حرف کم آورده بود و نمی‌دانست در جواب تیزهوشی آئورا چه بگوید! جیمز که با گفته‌های آئورا اخم‌هایش در هم رفته بود؛ سرش را تکان داد و گفت:

- یعنی می‌خوای بگی یکی اینجاست و از عمد این کارها رو می‌کنه؟!

و به تله و چوب اشاره کرد. آئورا نگاهی به گودال انداخت. چوب را در دستش چرخاند و آرام زمزمه کرد:

- ممکنه!

لئو از جا پرید و نالید:

- وای مادر جان! من حوصله‌ی قاتل زنجیره‌ای رو ندارم!

آئورا خنده‌ای کرد و چوب را در جیبش گذاشت و از جایش برخاست. هردو دست جیمز را گرفتند و آرام بلندش کردند. آئورا دستش را در موهایش فرو کرد و چند قدمی به طرف گودال برداشت. نگاهی به داخل آن انداخت که لبخندش محو شد و آرام گفت:

- مثل اینکه این تله‌ی انسانه!

لئو و جیمز هردو کنار ائورا ایستادند. نگاهی به گودال پر از استخوان انداختند و گفتند:

- شانس آوردیم!

آئورا  نفس لرزانش را بیرون فرستاد گوشه‌ی پیراهن جیمز و هودی لئو را گرفت و آن دو را به دنبال خود کشاند و گفت:

- ما وقت نداریم! نباید بخاطر چیزهای الکی که از اول راه تا الان یک عالمه ازش دیدیم صبر کنیم. هوا تقریبا تاریک شده و ما به زور جلوی پامون رو می‌بینیم پس باید شب رو اینجا تو این جنگل خوفناک بمونیم و صبح بریم اونجا.

لئو لباسش را از میان انگشت‌های ظریف آئورا بیرون کشید و پاسخ داد:

- من یکی رو خاک هم بکنن شب اینجا نمی‌خوابم!

آئورا شانه‌ای بالا انداخت و  پیراهن جیمز رها کرد و گفت:

- هر جور راحتی!

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

part_12

نگاهش را گرداند و به درختان اطرافش که هر لحظه در تاریکی فرو می‌رفتند، خیره شد. چراغ قوه‌ی کوچکی از کوله‌اش بیرون کشید و آن را روشن کرد و روی زمین چرخاند. پس از تلاش‌های فراوان تعدادی چوب خشک پیدا کرد و آنها را به طور منظم روی هم چید. سرش را خاراند و گفت:
- حالا بدون الکل چطوری این رو، روشن کنم؟
لئو فیگوری گرفت و با اعتماد به نفس جلو آمد و گفت:
- بسپارش به من.
گامی بر جلو نهاد که ناگهان پایش به سنگی گیر کرد و زمین خورد. خنده‌ی جیمز و آئورا بلند شد. لئو نگاه چپی حواله‌ی آنها کرد و با حرص گفت:
- اصلا من دیگه دخالت نمی‌کنم خودتون آتیش روشن کنین.
هر دو به لئو خندیدن. جیمز چندبار دستش را بر شانه‌ی لئو کوبید و گفت:
- بشین برادر من، خودم میرم روشن می‌کنم!
جیمز به طرف آئورا قدمی برداشت و ادامه داد:
- چراغ قوه‌ت رو بده تا دوتا سنگ مرمر پیدا کنم!
آئورا چراغ قوه را به طرف جیمز پرتاب کرد و آرام گفت:
- فکر نکنم اینجا؛ اون سنگ رو پیدا کنی ...
مکثی کرد و ادامه داد:
- زیاد دور نشو و مواظب خودت باش!
جیمز لبخندی زد و همراه با چشمکی بامزه پاسخ آئورا را داد:
- همین اطراف رو می‌گردم نگران نباش. تا تو برادرم رو اغفال کنی من برگشتم!
صدای اعتراض گونه‌ی لئو که جیمز را صدا می‌زد؛ خنده‌ی جیمز را بلند کرد. آئورا نیز با خجالت خندید و به کل کل جیمز و لئو خیره شد. جیمز امشب عجیب بود! آئورا ترس در دلش لانه کرده بود که نکند جیمز که امشب عجیب می‌خندد، همانند فیلم‌های ترادژیک امشب آخرین شبی باشد که کنار او و لئو است؟! در یک تصمیم ناگهانی از جایش برخاست و ترسان گفت:
- جیمز خودم می‌گردم پیدا می‌کنم تو پیش لئو باش!
جیمز دست از خندیدن برداشت و متعجب به آئورا خیره شد. آئورا سرگرداند که نگاهش به نگاه لئو گره خورد. چه می‌دید؟! لئو با چشمانی که برق تشکر در آن می‌درخشید، به او نگاه می‌کرد. پس لئو هم حس کرده بود. آئورا لبخندی زد و بدون جواب دادن به سوالات جیمز، چراغ قوه را از دستش گرفت و کمی از آنجا دور شد. چند قدم برداشته بود که با یادآوری اینکه در کوله‌اش فندک دارد، محکم بر پیشانی‌اش کوبید و عقب گرد کرد. لئو و جیمز متعجب به حرکات آئورا خیره بودند که صدای لئو بلند شد:
- چیکار می‌کنی؟ مگه قرار نبود دنبال سنگ بگردی؟
آئورا سرش را تکان داد و درحالی که با بند کوله‌اش ور می‌رفت؛ پاسخ داد:
- نه دیگه نمیرم چون الان یادم اومد که فندک با خودم آوردم.
لئو آهانی گفت و به جیمز خیره شد. آئورا پس از گذشت چند دقیقه‌ای خوشحال فندکش موزیکالش را بیرون کشید. لبخندی زد و چوبی را از زمین برداشت. فندک را باز کرد که طنین موسیقی زیبایی بلند شد. لئو و جیمز هر دو چشم گرداند و به دست آئورا خیره شدند. آئورا چوب را به سختی آتش زد و با دقت میان بقیه‌ی چوب‌ها فرو کرد. کمی بعد آتش کوچکی روشن شد و لبخندی بر لب‌های آئورا نشاند.
کمی عقب رفت و به درخت پشتش تکیه داد. دستش را دراز کرد و کوله‌اش را به کنار خودش کشید. فندک را به داخل آن پرتاب کرد و نگاهی به داخلش انداخت. که با دیدن ساندوچ و میوه صدایش بلند شد:
- آخ جون!
لئو که در افکارش غرق بود، با صدای بلند آئورا از جایش پرید که محکم سرش به درخت کنارش برخورد کرد. آخی گفت و چشم غره‌ای به آئورا که با لبی خندان به او خیره بود، رفت. آئورا راضی از کارش ساندویچ و بقیه‌ی مخلفات خوردنی را از کوله‌اش بیرون کشید و پیش روی لئو و جیمز گذاشت.

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_13

لئو با دیدن خوردنی‌های پیش رویش آب دهانش را قورت داد و به سمت بسته‌ی آلوچه‌ای که کنار پای جیمز بود؛ یورش آورد. جیمز شوکه تکانی خورد و پرسید:

- لئو چرا وحشی بازی در میاری؟!

لئو با لذت هسته‌ی آلوچه را تف کرد و با سر و صدا پاسخ داد:

- چون  اگه تو چشمت به این بسته‌ی آلوچه می‌افتاد؛ همه‌ش رو می‌خوردی و به من هم نمی‌دادی!

جیمز با تأسف سری تکان داد و آرام تکه‌ای از لقمه‌ی داخل دستش را در دهانش گذاشت. لئو از پشت شعله‌های رقصان آتش کوچک؛ به آئورا خیره شد. زلف‌هایی پریشان و بلند، چشم و ابروانی کشیده و سیاه! لبخندی زد و تصمیم گرفتن لذت خوردن آلوچه‌اش را با نگاه کردن به آئورا تکمیل کند! خیره به آئورا غرق در افکارش بود که با سقلمه‌ی جیمز گیج به او خیره شد. جیمز ابرویش را بالا انداخت و گفت:

- هی پسر زیپ چشم‌هات رو بکش!

لئو خندید و پاسخ داد:

- اگه نکشم؟!

جیمز بی‌تفاوت شانه‌اش را بالا انداخت و با اشاره به چوبی در دستانش گفت:

- اون‌وقت چشم‌هات توسط آئورا با این چوب خشک در میاد!

لئو قهقه‌ای زد که نگاه مشکوک آئورا به آنها خیره شد. لب‌هایش را به‌هم فشرد و چیزی نگفت. آئورا نفسش را به بیرون هدایت کرد و کنجکاو پرسید:

- خونه‌ی شماها نزدیک به جنگله؟!

جیمز آهسته سرش را تکان داد. آئورا چوبی که در دستانش بود را دو تیکه کرد و داخل آتش کوچکشان انداخت. دستانش را حائل بدنش کرد و گفت:

- اگه این آتیش خاموش بشه تا صبح اینجا منجمد می‌شیم!

لئو آخرین هسته‌ی آلوچه‌اش را تف کرد و با صورتی جمع شده از ترش بودنش پاسخ داد:

- نترس راه حل ...

جیمز مشتی بر شانه‌ی لئو کوبید و با خنده و کمی خشم غرید:

- لئو خفه شو!

لئو خندید و بیخیال جواب دادن به سخن آئورا که با کنجکاوی نگاهش می‌کرد؛ شد. هر سه به درخت‌های پشت سرشان تکیه دادن. جیمز که صبرش از سکوت و بیکاری لبریز شده بود؛ پایش را محکم بر زمین کوبید و گفت:

- چکار کنیم؟!

لئو شانه‌اش را بالا انداخت و پاسخ داد:

- سگ درگاه مسیح می‌شیم و دعا می‌کنیم!

جیمز خندید و پایش را بر زانوی لئو کوبید. آئورا دهانش را برای خمیازه‌ای بلند بالا باز کرد که نگاهش میخ پشت سر لئو شد. لئو که فکر می‌کرد آئورا به او خیره شده لبخند زد. آئورا از جا پرید و  گفت:

- اونجا رو نگاه کنین!

سر لئو و جیمز به طرف مسیری که آئورا اشاره کرده بود، بازگشت. هر سه از دیدن آن سیب سرخ بر روی درختی پیر و تنومند که شاخه و برگی نداشت؛ متعجب ایستادند! آئورا با سرعت چراغ قوه‌اش را از کوله‌اش بیرون کشید و گام بلندی برداشت. از کنار لئو گذاشت و چراغ قوه‌اش را روی درخت و سیب گرداند و متعجب گفت:

- این خیلی عجیبه! وسط زمستون و سیب سرخ؟!

جیمز کنار آئورا ایستاد و درحالی که نگاهش را به سیب دوخته بود؛ زمزمه کرد:

- شاید این هم یک داستان دیگه داره!

آئورا فکری از ذهنش گذشت. خطاب به لئو گفت:

- لئو کوله‌م رو بیار!

لئو دستش را بلند کرد و کوله‌ی آئورا را گرفت. قدمی به طرفش برداشت و در نزدیکی‌اش ایستاد. کوله را به طرفش گرفت و پرسید:

- چیزی می‌خوای؟!

آئورا سرش را تکان داد و "آره" ای زمزمه کرد و به دنبال حرفش چوب کبریت کوچکی از کوله‌اش بیرون آورد. کوله‌اش را به دست لئو داد و چوب کبریت را با دقت داخل سیب فرو کرد. لحظه‌ای نگذشته بود که سیب پیش چشمان کنجکاو جیمز، لئو و آئورا خاکستر شد و به آسمان رفت!

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

part_14

آئورا ابروانش را بالا انداخت و با استیصال گفت:

- حرفی ندارم!

لئو سرش را خاراند  و پاکوبان نالید:

- این دیگه چه سَمِی بود؟!

شانه‌ی جیمز لرزید و خندان پاسخ داد:

- حتما از همون سیب‌ معروف سفید برفی بوده اما ...

لئو جلو پرید و کنجکاو پرسید:

- اما چی؟!

جیمز چشمانش را ریز کرد و خطاب به آئورا گفت:

- صبر کن ببینم؛ چی رو اون چوب کبریت زده بودی؟!

آئورا نیشخندی حواله‌ی جیمز کرد. سر جایش برگشت و کوله‌اش را به گوشه‌ای پرتاب کرد و درحالی که دستش را به طرف لقمه‌ی درون ظرف دراز می‌کرد پاسخ داد:

- اسید!

جیمز دستش را بر روی دهانش مشت کرد و سخنش را خورد. لئو گیج و منگ درکنار آئورا نشست؛ چوبی برداشت  و  پرسید:

- یعنی چی؟!

آئورا لقمه را در دهانش جوید و سپس گفت:

- برای دیدن اینطور چیز‌ها آماده بودم بنابراین از قبل به حرف مادربزرگم گوش دادم و چوب کبریت رو به اسید آغشه کردم!

لئو ابروانش را بالا انداخت و چیزی را زمزمه کرد؛ جیمز به خود آمد و طرف دیگر آئورا نشست، تکه‌ای مارشمالوی تازه از داخل بسته بیرون کشید و در چوبی فرو کرد و بر روی آتش گرفت! لئو آهی کشید و پایش را دراز کرد، دستی بر زانویش کشید و آرام زمزمه کرد:

- یعنی می‌تونیم اون کلبه رو کشف کنیم؟!

آئورا مطمئن سرش را تکان داد و خیره به شعله‌های رقصان آتش پاسخ داد:

- صد درصد!

هرسه با دلی آشوب و افکاری پوچ چند دقیقه‌ای بعد چشم‌ بر روی هم نهادند؛ بدون آنکه از فردای پر خطر خود خبر داشته باشند!

***

نسیم سرد؛ دستی بر گونه‌ی دخترک کشید و آن را وادار به بیدار شدن کرد. آئورا که در خواب عمیقی بود با وزیدن سوز سرد در خود جمع شد و در این میان سرش بر روی سینه‌ی لئو نشست. لبخندی بر روی لبانش  شکل گرفت و مجدد در خوابی عمیق‌تر فرو رفت ...!

لئو تکانی به بدن خشک‌ شده‌اش داد و ناگهان با حس کردن حجم سنگین و بزرگی بر روی سینه‌اش چشم‌هایش با شدت باز شد. نفس‌هایش را آهسته و  کوتاه می‌کشید. سرش را پایین آورد و با دیدن سر آئورا نفسش را لرزان بیرون داد و زمزمه کرد:

- آخه دختر خوب چرا سرت رو اینجا گذاشتی داشتم می‌مردم!

سرش را به آرامی بین دستانش گرفت و با صورتی مچاله خودش را کمی بالا کشید. تکیه‌اش را به درخت داد و سر آئورا را بر روی پایش قرار داد. بدن دخترک  را کمی جابه جا کرد که بتواند راحت تر خواب را به آغوشش بکشد؛ او که نمی‌توانست بعد از بیدار شدن  مجدد بخوابد به آسمان که اندکی روشن بود اما با وجود مه‌های غلیظ دیده نمی‌شد؛ خیره شد. چند ساعت به خواب رفته بودند؟!  سرش را پایین آورد و به چهره‌ی معصوم دخترک خیره شد؛ دستش را بالا آورد و موهایش را از روی صورتش کنار زد. لبخندی زد و زمزمه کرد:

- امیدوارم سریع تر بتونیم کارمون رو تموم کنیم!

آئورا تکانی خورد و  از سرمای زیاد در خود جمع شد.  لئو لب‌هایش را بر روی هم فشرد و طی یک تصمیم ناگهانی آئورا را از جایش بلند کرد و در آغوش کشید.  دستش را بر روی گوش‌های سرد آئورا گذاشت و آرام و غمگین گفت:

- امیدوارم از کارم چیزی برداشت نکنی!

همان لحظه صدای خش‌دار جیمز بلند شد:

- دختره رو بغل کردی بعد میگی امیدوارم چیزی برداشت نکنی؟!

لئو از جا پرید و با اخم‌هایی درهم آرام غرید:

- هی جیمز چرا مثل  جن ظاهر میشی؟!

جیمز خنده‌ای کرد و درحالی که به طرف چند تکه چوب قدم بر‌می‌داشت پاسخ داد:

- برای اینکه برادرم منحرف نشه کار به جاهای باریک بکشه!

لئو با حرص نام برادرش را صدا کرد. جیمز شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد:

- چیه خب ...

سخن جیمز نصفه ماند؛ ابرویش را بالا انداخت و گامی به جلو نهاد. چشم‌هایش را ریز کرد و چوب را بر روی زمین کشید که برق چیزی نگاهش را به خود جذب کرد. تکانی به فکش داد و خطاب به لئو گفت:

- لئو بهتره آئورا رو بیدار کنی!

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part_15

لئو سر آئورا را از تنش جدا کرد و به درخت تکیه داد. از جایش برخاست و به طرف جیمز گام بلندی برداشت و پرسید:

-  چیزی شده؟!

جیمز سرش را آهسته تکان داد. با چوب در دستش به چیزی اشاره کرد و گفت:

- این رو ببین فقط بهش دست نزن بعد برو آئورا رو بیدار کن!

لئو سرش را گرداند و به مسیر اشاره‌ی جیمز خیره شد. روی جفت زانوانش نشست و با انگشتش کمی دور و اطراف آن شیء براق را کنار زد. تای ابرویش را بالا انداخت و خطاب به جیمز گفت:

- این که یک گردنبنده!

جیمز دستانش را در جیب شلوارش فرو کرد و  زمزمه‌ کرد:

- درسته و جالب اینجاست این یک صلیبه که مشابه‌ش رو توی کلیسای کنار خونه‌مون  گردن پدر کلیسا دیدیم!

لئو دستی بر چشمانش کشید و از جایش بلند شد. به طرف آئورا رفت و آرام او را تکان داد. دستش را بر روی شانه‌ی آئورا گذاشت و زمزمه کرد:

- آئورا پاشو صبح شده باید بریم!

پوفی کشید و دو شانه‌ی آئورا را گرفت. گلویش را صاف کرد و با تمام قدرت او را تکان داد و فریاد زد:

- آئورا میگم پاشو!

دخترک لرزان از خواب پرید. گیج بود و نمی‌دانست چه کند و چه بگوید. گیج به لئو خیره شد و لب زد:

- چه اتفاقی افتاده؟!

لئو چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:

- هیچ اتفاقی نیفتاده پاشو باید راه بیفتیم!

جیمز بااخم قدمی جلو گذاشت و خطاب به لئو گفت:

- بیچاره رو بد بیدار کردی بعد مثل رفائیل بالای سرش ایستادی انتظار داری بفهمه چی میگی؟!

لئو با ناله خود را بر زمین کوبید. دو دستش را محکم بالا آورد  و  درحالی که به سرش ضربه می‌زد گفت:

- بابا پاشین دیگه من می‌خوام اون کلبه‌ی کوفتی رو ببینم مردم از بس این فضولیم رو قائم کردم!

آئورا دستی به چشمانش کشید. حال کمی حالش بهتر بود و  می‌توانست سخنان لئو و جیمز را بفهمد. سرش را گرداند و به دنبال کوله‌اش گشت. لئو  بی‌قرار به حرکات دست آئورا خیره شده بود.  آئورا بطری آبش را از کوله‌اش خارج کرد؛ درش را باز کر د و کمی از آب را بر سر و صورتش پاشید. صورتش را با لباسش خشک کرد و خطاب به دو پسر جوان گفت:

- خب بگین ببینم چی شده؟!

جیمز گوشه‌ی ابرویش را خاراند و خلاصه‌ای از آنچه را دیده بودند برای آئورا بازگو کرد. دخترک دستی بر موهای پریشانش کشید و از جایش برخاست. به طرف  گردنبندی که جیمز به آن اشاره کرد بود رفت.  با دقت به گردنبند خیره شد اما حتی رد اثر انگشت کوچکی هم بر روی آن وجود نداشت  برای آئورا جالب بود که این گردنبند علاوه بر نداشتن هیچ اثری چرا آنقدر برق میزند. نفسش را بیرون فرستاد و با پنسی که به همراه داشت گردنبند را در کیسه‌ی زیپ دار ی که در دست لئو بود رها کرد. زیپ کیسه را محکم کرد و در کوله‌اش جای داد. اخمی بین ابروان ظریفش نشاند و گفت:

- این گردنبند ممکنه یک سر نخ باشه درسته چیزی روش نبود اما برای ما مهمه؛ بریم!

آرام قدمی بر جلو گذاشت و لئو و جیمز هم با مکث پشت سرش راه افتادند. آئورا چینی بر پیشانی‌اش داد و پرسید:

- به نظرتون چقدر دیگه مونده؟!

جیمز دست بر جیب نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- اگه به گام حساب کنیم شاید حدود بیست گام دیگه!

هر سه آهسته نفسشان را بیرون فرستادند.  برای دیدن آن کلبه‌ی عجیب و خوفناک کمی اضطراب داشتند.  نور امید در دل هرسه روشن بود که آنها با ماندن در کنار یکدیگر می‌توانند راز این کلبه را کشف کنند. ربع ساعتی گذشته بود بالاخره طلسم آن راه طولانی شکسته شد و هر سه خیره به منظره‌ی روبه‌رویشان با بهت کنار یکدیگر  ایستادند. آئورا لب‌هایش را تر کرد و با صدایی خش‌دار  گفت:

- مطمئنین این همون کلبه‌س؟!

جیمز و لئو شوکه سر تکان دادند. کلبه را مه‌های غلیظ پوشانده بود و فضایی رویایی و کمی خوفناک را ایجاد کرده بود. کلبه‌ای که با یک پل خراب به جنگل وصل شده بود و خود در وسط دریا قرار داشت!

 

" خب خب رسیدیم جای حساس ماجرا وقتشه که از کلبه رو نمایی کنم؛ پس حتما یک سر به گالری شخصیت‌ها بزنینツ  "

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...