رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان دقاتِ قلبی(نبض قلبم)|shahrzad.rh(ستایش) کاربر انجمن نودهشتیا


ارسال های توصیه شده

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

نام داستان:دقات قلبي(نبض‌قلبم)

نام نویسنده: shahrzad.rh(ستایش)

ژانر: طنز،عاشقانه

هدف: علاقه به نوشتن

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:
دخترک داستان شر وشیطون و بازیگوشه جوری که همه همذاز دستش عاصین هم دوستش دارن و هواش رو دارن،پسرکی مغرور اما کنار خانواده و  سه تا دوستاش شیطون و خوش خنده است...هردو از تبار جنوب ایران، سرزمینی درد دیده که شاهد  کشته شدن چندین تن از شهیدان  هشت سال جنگ بود...زمانی که۱۵سالش بود به اجباروطنش و دخترک مورد علاقه اش ترک کنه و به دبی برای کار بره حالا  بعد یازده سال به وطنش اومده!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 3

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

مقدمه:

شازده کوچولو گفت:
بعضی کارا
بعضی حرفا بدجور دل آدمو آشوب میکنه
گل گفت مث چی؟ شازده کوچولو گفت: مث وقتی که میدونی دلم برات بیقراره و کاری نمیکنی ...

امشب کمی بیشتر از 
همیشه دوستم بدار! 
همین امشب، که به اندازه‌ی 
همه‌ی شعرهای جهان دلتنگم …

  • لایک 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت۱

یواشکی تند از جلوی میز استاد رد شدیم تا نفهمه چه دسته گلی به آب دادیم، از کلاس پریدیم بیرون سه نفری زدیم زیر خنده ولی خنده امون بند نمیومد تیکه-تیکه با همون لحجه جنوبی‌ام گفتم:میگما این...دفعه دیگه سر...کلاس...رامان نمی‌ده!


اسما رفیق صمیمی‌ام که اصلیت‌اش عرب و بزرگ شده قشم بود با لحجه عربیش گفت: ها راست میگی به نظر من‌هم این ترم و افتادیم!

ترنم که بچه تهران بود آب معدنی رو داد دستمون و گفت:

-نه باو هیچ کاری نمیتونه بکنه دو تا ترقه پیازی دیگه این حرفا رو نداره بعدشم اینجوری با لحجه حرف نزنید من سخت میفهمم


خندیدیم و گفتم: خب ما چیکار کنیم؟ اینقدر این استاده با لحجه باهامون حرف زده یادمون می‌ره با تو چجوری حرف بزنیم.


زبون درازی کرد و بعد نیشگونم گرفت چشم هام گرد شد از درد که نگاهم خورد به یکی از پسرای هیز دانشگاه که خواستگارم بود خواست بیاد سمتم که اخم کردم دست اون دوتا رو گرفتم و رفتیم بیرون و گذاشتمش تو خماری!
از دانشگاه زدیم بیرون ترنم دست هاش و انداخت دور گردن منو اسما و گفت: خب بروبچ امشب چیکاره ایم؟
اسما- من نمیام غروب با شهریار می‌خوایم بریم بندرگناوه فردا شب برمیگردیم.
باشیطنت گفتم: اوه نه بابا از کی تاحالا شما و اقاتون فعال شدید می‌رید میگردید؟ دیگه میخواید چیکار کنید؟ اسما ببین من الان اصلا آمادگی خاله شدن و ندارم‌ها!
ترنم ریز ریز می‌خندید اسما با لپ های قرمز شده بازوم و نیشگون گرفت و گفت: درد نگیری تو دختر این چه حرفیه میزنی تو؟ خجالت بکش یکم.
- هن؟ چی هست اصلا؟ پوشیدنیه؟  خوردنیه؟ کشیدنیه؟ اگر کشیدنیه که خواهرم بزار دم کوزه آبش و بخور من عمرا خجالت بکشم. به جان خودم این پسری که من میبینم تو همین زمان نامزدیشون یک یا دو ماه دیگه با شیرینی و دسته گل برگه آزمایش ومیاره می‌زاره کف دستمون با نیش باز میگه: بفرمایید مبارکه شیرینی کوفت کنید!
ترنم- بسه ستا الان آب میشه می‌ره تو زمین نگاهش کن.


به اسما نگاه کردم که لبو شده بود ریز ریز خندیدم که با اخم شدیدش مواجه شدم خنده ام قطع شد چند تا سرفه کردم و بعد گفتم: بگذریم حالا، میگم بچه ها بهتون گفته بودم آریان سه روز دیگه از سربازی میاد؟
ترنم پرید هوا و با ذوق گفت: واقعا داره میاد؟ کِی؟ چرا زودتر نگفتی؟واسش جشن ورود می‌گرفتیم.
- بله داره میاد خودم هم دیشب فهمیدم نه بابا جشن چیه مثلا ۲۷سالشه داره پیر میشه به جای زن گرفتنش جشن بگیریم؟
ترنم- ایش خو حالا توهم انگار داداشش چه تحفه ای هست!
اسما- لامصب یه تیکه ای حد نداره تو تاحالا ندیدیش ولی نمیدونی دخترا چجوری سر و دست می‌شکنند!

  • لایک 2

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت۲

ابروی های ترنم رفت هوا باز مودش عوض شد و تو فکر رفت!


این هم مودی‌ هستش بابا هر چند دقیقه یکبار حالتش عوض میشه. تا دم کوچه یک کله حرف زدیم  و خندیدیم سرکوچه امون که رسیدیم دست دادیم و خدافظی کردیم‌. رسیدم جلو در خونه که پرچم و پلاکارد برای ورود خان داداش زده بودن زنگ در و زدم ولی کسی باز نکرد باز با دستم محکم در زدم که از تو حیاط صدای مامان فرخ‌لقام به گوشم خورد:

- بفرما بلاخره اومِد!


خندیدم، رو دیر اومدنم حساس بود دوست نداشت من زیاد بیرون از خونه بمونم اگر هم بمونم خونه بچه ها بودیم، الان هم باز معلوم نبود با کی داره اینجور غر- غر می‌کنه. احتمالا داره با خاله نغمه تلفنی حرف میزنه!

در باز شد، سرمو که کرده بودم تو کوله ام تا کلید و دربیارم و مامان نیاد باز کنه اوردم بالا که میخکوب شدم رو صورتش....ساعد دست راستش و تکیه داده بود به لبه در پای چپش اونور پای راستش بود و دست چپش به کمرش بود یه نیشخند هم رو لبش بود!

باورم نمیشد که بلاخره دیدمش بعد سه سال، یه کتونی مشکی نایک پاش بود شلوار پارچه ای مشکی و تیشرت جذب مشکی که اون هیکل و قاب گرفته بود وبدن شیش تیکه رو به نمایش گذاشته بود. چشم هام پر شد و لب هام لرزید نگرانی رو تو چشم هاش حس کردم دست پاچه شد و اومد جلو و من وکشید تو بغلش و محکم فشارم داد منم بدتر محکم بغلش کردم و بغضم ترکید و زدم زیر گریه. آریان بوسه ای رو سرم زد و دم گوشم گفت: هیس آروم کوچولو. هق هق نکن گل من. مگه آریان مرده که اینجوری گریه میکنی؟

مشتی به بازوی سنگ مانندش کوبیدم و گفتم: ببیند دهنتو، خیلی بدی چرا نگفتی امروز میای؟ من...فکر..کردم...سه روز...دیگه میایی!

خندید- از اولشم قرار بود امروز بیام ولی میخواستم غافلگیرت کنم بهشون گفتم بگن سه روز دیگه میام!
بینی‌ام رو کشیده بالا دستش و گذاشت پشت کمرم و گفت: حالا بیا داخل زشته جلو در وایستادیم.
چپ- چپ نگاهش کردم و گفتم:

- به خدا اگر بخوای از الان غیرتی بازیت و شروع کنی می‌فرستمت پادگان!
خندید و سرمو بوسید و رفتیم داخل که دیدم اوه- اوه چه شلوغه اینجا حالا خوبه از سربازی اومده نرفته خارج!

با همه سلام علیک کردم و بعد معذرت خواستم پریدم تو اتاقم و سریع یه دست لباس خوشگل محلی که  نِفنوف بود و از رنگ های آبی و قرمز دوخته شده بود پوشیدم روش هم ثوب لباس بلند و توری ماننده که روی نِفنوف(همون لباس محلی)و بلندیش تا ساقِ پا و آستینش تا مچِ دست بوپ و از پشت گردن گره میخوره رو تنم کردم و رفتم تو حیاط کنار مامان و خاله ثریا و زندایی سمیه و زنعمو رویا وایستادم اومدن سمتم و چشم روشنی گفتن تشکر کردم که اسما و ترنم رو دیدم!

  • لایک 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت۳
با خنده اومدن سمتم و چشم روشنی گفتن تشکر کردم یکهو یه چیزی یادم اومد تند گفتم: نگید که خبرداشتید و میدونستید امروز میاد؟

خندیدن و سرشون و تکون دادن نیشگونشون گرفتم که صدای شهریار و شنیدم: آی آبجی دست زنمُ و کِبود کردی نِکُن جاش میمانه!


چپ- چپ نگاهش کردم که نیشش و باز کرد گفتم.: هیس باش قبل اینکه زن تو باشه خواهر منه.
پوکر فیس نگاهم کرد که خندیدم ابرو انداختم بالا گفت: ها نگا از وقتی این داداشت اومده زبونت دراز شده!
- همینه که هست دلتونم بخواد.
سپنتا اومد جلو دستش و دور بازوم حلقه کرد و گفت: شهریار آبجی منه اذیت میکنی؟

مامان صدامون کرد معذرت خواهی کردیم و رفتیم پیششون کمک کردیم تا قهوه ها رو درست کردیم و از اونجایی که از وقتی به دنیا اومدم پدرم و عَبِد ساقی قهوه ها بودن.
و از اونجایی که من تو این۲۳سال متوجه شدم این مراسم کاملا آداب و رسوم خودش رو داره
باید دقت کرد که با رعایت اون ها میزبان خوشحال میشه. به شخصی که قهوه رو تعارف می کنه ساقی گفته میشه. ساقی حین تعارف کردن به مهمان در مضیف و مراسم قهوه خوری به سمت مهمان خم میشه و از برخورد دله و فنجون صدا تولید می کنند تا مهمان متوجه قهوه‌اش بشه اگر دوباره قهوه خواست فنجون رو بدون هیچ حرکتی به ساقی میده اگر که فنجون خالی را به چپ و راست حرکت بدند و به ساقی داده بشه. قهوه ها آماده شد ریختیم توی دوتا دله یکیش ودادیم به بابام و یکی دیگه رو هم به عبد و رفتن داخل خونه گوشی شهریار زنگ خورد از جیبش درآورد نیشش باز شد و رفت بیرون ابروهامون پرید بالا ترنم گفت:

- اسما این کجا رفت؟ نیشش چرا انقد باز بود؟


شونه انداخت بالا و گفت:

- نمی‌دونم واستا برم ببینم چیشده!
رفت بیرون گفتم: این پسره جدیدا مشکوک میزنه ها باید به عبد بگم هواسش بهش باشه.
آرنج دستش و گذاشت رو شونه ام خندید و گفت:

- کوفت دیوونه مشکوک شده ولی این آقای عاشق پیشه عمرا اهل اون چیزایی که تو مغزته باشه.
دست به سینه شدم و با لبخند خیره شدم بهشون گفتم:

- اوهوم. ولی دور از شوخی واسه هردوشون خوشحالم که بعداز اونهمه جنگ و دعوا با اون عوضی دارن روی خوش زندگی رو میبینن مطمئنم که شهریار می‌تونه خوشبختی کنه حتی بیشتر از اون مرتیکه بی‌وجدان!
- آره دقیقا خداروشکر که شهریار می‌تونه لبخند بیاره رو لباش و اشک و از چشماش بگیره
از گوشه چشمام چندبار از بالا تا پایین نگاهش کردم که سنگینی نگاهم و فهمید سوالی نگاهم کردگفتم: از کی تا الان عاقل شدی حرف های قلمبه سلمبه میزنی؟
خندید- چشم بصیرت خواهرم که نداری
چپ- چپ نگاهش کردم گفتم: هرکی چشم بصیرت نداشته باشه من یکی دارم و میبینم پس زر نزن بچه.

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت۴
دست انداخت دور گردنم و گفت: میگم عشقم میای شب با داداشت بریم دور دور؟
پوکر نگاهش کردم گفتم: داداشم تازه از ره رسیده صبر کن خستگی درکنه پس فردامیریم که اسما و شهریار هم باشن.


خواست حرف بزنه که آیه دختر عمه ام که ازش متنفرم و چند تا عمل زیبایی انجام داده بود و شده بود شبیه گوریل تازه بلوغ شده اومد سمتمون و با ناز وعشوه گفت: ببینم شماها دارید چی میگید؟ قراره کجا برید ک نباید اون دختره و نامزدشم باشن؟
آها اینم بگم همین آیه خانوم عاشق و شیدای شهریار بوده بهش هم گفته بود ولی شهریار ردش کرده بود و گفت که اسما رو میخواد این دختره هم از اسما متنفره و همیشه سعی در ضایع کردنشون داره ولی خو دسته جمعی ضایع اش میکنیم!


با پوزخند وتمسخر گفتم: ببخشیدولی شما مفتشی؟شما فضولی؟
رنگش شد آلبالویی اخماش رفت توهم با پوزخندوتمسخربیشتری زدم رو شونه اش وگفتم:شما کی هستی که بخوایم بهت چیزی بگیم؟ بفرما برو راهتو کج کن تا بیشتر از این ضایع نشی برو عزیزم.


پاشو کوبید زمین و رفت ترنم که امروز عجیب خوش‌خنده شده بود خندید گفت: ضایع کردن مردم تو خونته بوخودا!
- خو بابا داره حرفی میزنه که اصلا بهش ربط نداره دلم میخواد بزنم فکش و بیارم پایین از بس رو مخم هستش.
یکهو حس کردم پهلوم سوراخ شد آخ کنان چرخیدم به پشت که دیدم مامانمه و با اخم نگاهم می‌کنه با تعجب گفتم: مامان چرا اینجوری میکنی؟مگه چیکار کردم؟


- بگو چیکا نکردی، ها به این دختره چی گفتی داره پیش عمه ات میگه؟


- اها ولش دختره نچسب و اومد فضولی که قراره پسفردا با عبد و بچه ها کجا بریم منم گفتم به تو ربط نداره برو تا ضایع تر از این نشدی!


چپ چپ نگاهم کرد و گفت: از دست تو بچه منتظر یه دعوا باش.


با تاسفم نفسم و دادم بیرون مامانم رفت به اسما که کنارمون وایستاد نگاه کردم ترنم گفت: چی‌شد اسما؟


- هیچ با یکی از دوستاش که داره از دبی میاد حرف میزد انگار این رفیقش میخواد ماه بعد بیاد ایران


- کی هست این رفیقش؟


- نمیدونم فک کنم اسمش...مهراد...نه نه...آها ماهان اره همین ماهان


- عجب...خوبه پیشاپیش چشمش روشن.‌..بهتره اینجا نمونیم بریم اتاقم بشینیم حوصله ندارم بین اینا وایستم

سرشون وتکون دادن و رفتیم داخل خونه در اتاق و باز کردم وارد شدیم خودم وپرت کردم روتخت و دراز کشیدم اسما گفت:

- اون تخته ها اینجوری میپری روش


ساعد دستم و گذاشتم رو چشمم- امروز اصلا حالم حوصله هیچی رو ندارم درحالی که باید خوشحال باشم که داداشم اومده ولی زیاد اوکی نیستم خسته ام حالم خوب نیست.
اسما که دردم و میدونست لبخند تلخی زد ترنم نشست رو تخت و با شک گفت: ...

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت_۵
با شک گفت:واستا ببینم شما دوتا مشکوک میزنید چی شده که من نمیدونم؟


شروع کردم به گفتن. هرچی تو این سالها تو دلم بود و به اسما گفته بودم و گفتم چشم هاش اول گرد شد، وسط هاش دهنش باز موند، اخراش دیگه سکته ای شد. حرفم که تموم شد به قیافه اش خندیدیم گفتم:

- چته تو؟ قیافه اتو چرا همچین کردی؟


قیافه اش و درست کردگفت:

- آورم نمیشه واقعا فکر اینجا رو نمی‌کردم هیچوقت!

خندیدیم و اسما گفت:

- ها رفیق حق داری باورت نشه.
سرش و تکون داد خندیدم که مامان از تو حیاط صدام زد، بلند شدم و رفتم جلو پنجره باز کردم و دولا شدم بیرون و بلند گفتم:جانم مامان؟چیشده؟
اومد پایین پنجره گفت:

- بیاید کمک کنید واسه ناهار.
_ وای مامان ولم کن تورو خدا ما تازه تعطیل شدیم خسته ایم شما و خاله ها و عمه که هستید دیگه تازه آقایون هم هستند!


پوکر نگاهم کرد و گفت: دخت گوش هده به گپ مه، اگم پا بش بدو حتما یک چیزه هه که نگفتنم(دختر گوش بده به حرفم، میگم پاشو بیا حتما یه چیزی هست که میگم)


زدم رو پیشونیم وگفتم: اَ دست تو ماما، اَ دست تو، صبر بکن الان اتِم(از دست تو مامان از دست تو صبرکن الان میایم)


رفتم عقب پنجره رو بستم و رو بهشون گفتم: پاشید بریم بیرون ببینم مامان چی میگه
بلند شدیم و رفتیم تو حیاط کنار مامان که پیش یه خانوم آشنا وایستاده بود وایستادیم داشتن حرف میزدن و برنج دم کرده رو میکشیدن کمک‌اشون کردیم و بردیم و دادیم به آقایون که بزارن سر سفره.


بابا و عبد پیش مهمان ها بودن، من و مامان و ترنم و اسما و خاله ها و چند تا از خانوما داخل خونه بودیم، غذا کشیدیم و دادیم، لقمه پنجمم بود که یه دختر بچه اومد جلو در و گفت: خاله فرخ‌لقا عمو کارتون داره گفت بگم شما و خاله ستایش بیاید بیرون!


ابروهام پرید بالا و مامان گفت: باشه خاله جان الان میایم(روبه من)بلندشوبریم ببینم بابات چیکا داره!


بلند شدیم و رفتیم جلو در دمپایی پامون کردیم سرمو آوردم بالا که خشکمون زد عبد که تو بغلش بود چشمش خورد به ما از بغلش اومد بیرون باخنده گفت: بفرمایید اومدن.
سرهاشون چرخید سمتمون دیدم تار شده بود به مامانم که بهت‌زده چشماش پر بود ناگه کردم خندیدم و گفتم: مامان!


سوالی نگاهم کرد سرمو تکون دادم و مهر تایید و زدم هردوشون دویدن سمت همدیگه و بغل کردن و گریه امون نمی‌داد صداشون و که قربون صدقه همدیگه میرفتن و می‌شنیدم رفتم پایین من و که دید از بغل مامان اومد بیرون اومد سمتم دستش و قاب صورتم کرد و گفت: دردت به جونم دختر چقدر بزرگ شدی تو...اون موقع کوچولو موچولو بودی ریزه پیزه ولی الان چه خانومی شدی!!!


خندیدم و بغلش کردم آهی کشیدم و گفتم: خاله نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود
سرم و بوسید و گفت: منم دلم تنگ شده بود...دیگه نمیتونستم طاقت بیارم دور بمونم برگشتیم.
خندیدم و گفتم: خوش برگشتی.
عبد با خنده و جدیت گفت:خاله اون پسرت کو؟ نیاوردیش یا زنش دادی؟
به خاله نگاه کردم گفت: نه خاله جان زن چیه هنوز زوده واسش اونجا یکسری کار داشت گفت چندروز دیگه میام.

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت_۶
چشم چپم تیک گرفت اخم کردم، مامان و بابا تعارف کردن خاله رو بردیم داخل همسایه های چند ساله امون با دیدن خاله هما شوکه شدن ولی به خودشون اومدن بلند شدن همدیگه رو بغل کردن بقیه هم سلام علیک کردن نشستیم خاله بین من و مامان نشست واسش غذا کشید و داد بهش به خوردن ادامه دادیم ولی ترنم رون پام و نیشگون گرفت با اخم سوالی نگاهش کردم دم گوشم گفت: اسما راست میگه که این مامانشه؟

سرم و تکون دادم با فک افتاده گفت:عجب مامان خوشگلی داره، اگر مامانش این شکلیه خودش چه شکلیه!
خندیدم و گفتم: بسه ندید بدید بازی درنیار غدات و بخور.

خندید و به ادامه غذا خوردن پرداختیم.
داشتم از خجالت آب می‌شدم و گفتم: خاله جان دیگه نگید الان از خجالت آب میشم!

ولی خاله استپ نشد و ادامه داد. گفت: خب حالا یکی دیگه از این دختر خانم خجالتی بگم. بچه که بود همین ستون وسط خونه رو گرفته بود مثل این مردعنکبوتی رفته بود بالا حالا نمیتونست بیاد پایین با گریه به مهلقا می‌گفت مامان بیا منو بیار پایین مهلقای بیچاره هم نردبوم می‌ذاشت به ستون تا خانم بیاد پابین. یه روز هم رفته بودیم باغ ما نشسته بودیم رو چمنا یکهو دیدیم صدا جیغ میاد اسما اومد گفت تند بریم ببینیم چی شده رفتیم دیدیم خانم با گریه به شاخه اویزونه محمد داره کمکش می‌کنه بیارتش پایین.

همه خندیدن و ترنم گفت: من تو این چندسال که دوستیم دیده بودم شیطونی کنه ولی اینایی که شما گفتید و نمی‌دونستم.
خاله: اره عزیزجان این دختر از بچگیش شیطون بود.
- دست شما درد نکنه خاله تمام پته مته منو ریختی بیرون که!
ترنم دستش و دور گردن خاله حلقه کرد و گفنت چیکار داری تو؟ بزار خاله تعریف کنه!
چپ چپ نگاهش کردم خیز برداشتم سمتش که رفت پشت مامان و گفت:

- خاله جلو این دخترت و بگیر وحشی شده باز!

پوکر فیس نگاهش کردم که همه خندیدن وزبون داری کرد، سفره رو جمع کردیم و ظرف ها رو شستیم و با دخترا رفتیم داخل  اتاق من  و تا غروب حرف زدیم، شب که شد سفره شام و پهن کردیم، ولی خب من از خستگی هلاک شدم و خوابم برد!

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...