رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته «دلداده»|shahrzad.rh(ستایش)کاربر انجمن نودهشتیا


shahrzad.rh ستایش
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

img_20211126_235024_482_mbxe_(1)_c008.jp

نام دلنوشته: «دلداده»

نام نویسنده: shahrzad.rh(ستایش)

ژانر: عاشقانه، غمگین

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

مقدمه: 

پرسیدند که چگونه دوری اش جانت را نگرفت؟
با غمی که صدایم را میلرزاند گفتم: 
«نامِ او در هر ثانیه از تمام سلول های تنم
 عبور میکند و رد پای خود را
 بر جای میگذارد که من نامش را "امید" گذاشته‌ام،
امید به زندگی!
 امید به زنده ماندن...!»

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌اول

انگار همین دیروز بود که گفت ما به درد همدیگر نمی‌خوریم!

دلم گرفته از آن...
از آنی که گفته بود من میمانم تا آخر
تو را از آنِ میکنم
تو حق منی نه دیگری!
حتی اگر سالها بگذرد
باز هم من منتظرت میمانم...
اما... اما چه شد؟ چرا به این زودی جا زدی؟ آن هم به طور بی‌رحمانه ای؟ بخاطر یک اشتباه کوچکی که به چشم نمی‌آید؟
تو دنبال دیگری بودی و من دنبال تو
همیشه به این جمله اعتقاد داشتم و خواهم داشت...
 «کسی را بخواه، کسی را دوست داشته باش که تو را دوست دارد... نه آنکه تو دوستش داری، کسی میماند که دوستت دارد!»
ولی...
چرا؟ تویی که به من اول گفتی:«دوستت دارم!»
چرا اینگونه جا زدی و من را میان اینهمه درد و زخم و نامردی دنیا ول کرده ای؟

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌دوم

این روز ها،
انقدر پرت‌ام،
انقدر دورام،
انقدر خالی تر از تهی‌ام،
که در ذهنم هم حرفی برای زدن ندارم!
من نمیدانم چه اتفاقی برایم افتاده است...
ولی، میدانم قبلا انقد داغون نبود!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌سوم

میدانی؟ اینکه بعضی هاعصبی هستیم،
بی احساس شده‌ایم،
و دیگر هیچکس برایمان مهم نیست
تقصیر آدم هایی است که دوستشان داشتیم
ولی نفهمیدند، یا با تمام نامردی ها در سخت ترین شرایط ولمان کردند!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌چهارم

مادربزرگم می گفت:
دل هر آدمی دری دارد…
باید باز کنی درِ دلت را رویِ لبخندها…
می گفت:
هر کدام از این درها یک کلید بیشتر ندارند
کلیدِ دل آدم دست خودش نیست
می گفت: کلیدها را پخش کرده اند بین آدمها
و هر کس یکی برای خودش برداشته
می گفت :
بلند شو و بگرد
بگرد ببین کلید قلبِ چه کسی در دستِ توست
و ببین کلید قلبت کجاست؟

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌پنجم

سر تا پایم را خلاصه کنند
می شوم “مشتی خاک”
که ممکن بود “خشتی” باشد در دیوار یک خانه
یا “سنگی” در دامان یک کوه
یا قدری “سنگ ریزه” در انتهای یک اقیانوس
شاید “خاکی” از گلدان‌
یا حتی “غباری” بر پنجره...!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌ششم

آنچه که به او گفتم نپذیرفت، رفت
خاطره هایم همگی را پودر کرد، رفت
گفت : دیگرندارم به تو حسی، برو
گفت : برو!
ولی من ماندم چون او را از ته دل خواستم
اما گفت : برو!
باز هم گفت!
ولی ایندفعه خودش رفت:)

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌هفتم

باز «جمعه» با همان منوی همیشگی اش!
چشمانی که ولگرد خیابانهای بی تو شده اند
خاطراتی که بهانه های تنهاییم را دست به کمر زده اند
شاید جمعه منم!
که زمان روی دستم باد کرده
و تا ابد تاریخ انقضا خورده
که صبح تا شب جای خالیت را دوره کنم
و در آزمون هر شب نبودنت
چنان بیفتم که
بمیرم!
جمعه منم!
که ملودی خنده هایت در دلم تاب می خورد
دردت به جانم:
تو هم که نیستی
اصلا بگذار ساده اش کنم
عجب زهر ماری ست جمعه...!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌هشتم

جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بی زارم دگر از اشنایی
فراق و دوریت دیوانه ام کرد
چو مجنون راهی ویرانه ام کرد
چنان داغی به دل ماند از جدایی
که با هر آشنا بیگانه ام کرد...!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌نهم

گاهی حتی با دلتنگیات هم لجبازی میکنی

تمام ثانیه هایت هم که تنگ شود هی میگویی الان است که نگرانم شود
دیگر باید سراغم را بگیرد
گاهی دلت میخواهد دلش را به شور بندازی
و به شوق بیایی از این همه خواستن...!
گاهی...
گاهی...
گاهی...

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت‌دهم

اینجور موقع ها
یه چیزی از داخل دل آدم بیرون می آید و...
گیر میکند در گلو
نه فریاده، نه حرف، نه گریه…
نمیدوان خیلی وقت‌ها اینجوری میشوم
حالم بداست، خیلی بد...
شبیه آسمانی که پر از ابر است 
اما نمی‌بارد
شاید آسمانم مثل من
نمی توانپ حرف دلش را بزند
یا شاید نمیتواند کسی را پیدا کند که
حرفایش را به او بزند...!

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت‌یازدهم

دلتنگ که باشی 
هیچ چیزی آرامت نمیکند
دلت یک پاری رفتن میخواهد
و یک دنیا راه

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت‌دوازدهم

گله دارم!
از که؟ نمیدانم...
از چه؟ نمیدانم...
این روزها دردی در من سنگینی می‌کند،
که نمیدانم دلیلش کیست؟
یا چیست؟
بی حس شده ام...
خسته ام از تمام جهان...
دلم اطمینان میخواهد و اندکی آرامش
گفتند اشک بریز، خالی میشوی
خالی که نشدم هیچ! پر شدم از بی کسی:)

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت‌سیزدهم

بعضی وقت ها میخواهم که نبخشم
حرف های تلنبار شده در گوشه گوشه وجودم را
با صراحت تمام به صورت آدم هایی
نشانه بگیرم که بارها زخم زبانشان روزهای
مرا ابری کردند...
دگر چقدر بخشش؟
چقدر گذشت؟
ولی...
نمیتوانم! و این شده است یک حسرت عمیق:)

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت‌چهاردهم

با خودم حرف میزدم!
فارغ از دنیای خودِ بی‌خودم!
می‌خندند عابران بر حال زار من...
کس نداد و نبیند تویی همراه من
من با خیالت حرف های زیادی گفته‌ام
آسمان ریسمان راه هم من بافته‌ام
خوب شد نیستی
خوب شد از حال زار من بی‌خبری
با خیالت زندگی کردن راحت تر است...!

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت‌پانزدهم

سکوت شب
می‌ تواند دلیلی باشد
برای شروع دلتنگی
درست از همان لحظه‌ ای
كه بدانی شنونده‌ ای نيست
برای شنيدن دلتنگی‌ هايت
دلم كه برايت تنگ ميشود ميگيرد
فرياد می كشد…
می تپد و باز تنگ ميشود
دلم كه تنگ ميشود
دلم ميخواهد يه دل سير نگاهت كنم
يک بغض سنگين گريه كنم
يك چشم پر اشک بريزم
به اندازه يک قهر و آشتی در آغوشت بگيرم
و يک عمر بگويم دوستت دارم...

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

 

#پارت‌شانزدهم

ﻟـﺞ ﻣﯿﮑﻨﻢ…
ﺑﺪﺍﺧﻼﻕ می شوم
ﻧﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ
ﻧﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﺸﻨﻮﻡ
ﻧﻪ ﭼﯿﺰﯼ میگویم!
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺗﻮ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ، ﺯﻧﺪﮔﯽ باید ﺑﻪ ﮐﺎﻡِ ﻣﻦ ﺗﻠﺦ بشود

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت‌هفدهم

تازگی ها که دلم میگیرد
شال و کلاه میکنم...
دست تنهایی را میگیرم
به خیابان میروم تا مقصد
آرامش و رهایی
قدم میزنم...
خیلی حس خوبی‌ست
این که بدانی در نهایت بی کسی‌ات هم
خودت را به کسی تحمیل نکردی...!

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت‌هجدهم

گاهی وقتا هرکاری ام کردی نمیشود،
 به هردری بزنی نمیشود،
 هرچی توانستی انجام بدی و انجام دادی،
دوییدی وسط‌اش نفسی تازه کردی و بندکفش‌ات را محکم کردی،
 ولی نشد...
 بعد میپیچی و میروی 
به جایی که تنهایی است و پنجره که بیرون را می‌نگری 
ولی هنوزخسته ای و وقتی نفس عمیق میکشی گلویت از شدت دوییدن وفشار آمدن بهش میسوزد، 
ترجیح میدهی بنشینی همان‌جا و فقط نگاه کنی...!

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت‌نوزدهم

اما او آرام ترین جزر و مد ذهنی اش
 زمانی رخ میداد که خواب
 مثل پرده ای سیاه تمامیت ابعاد ذهنش را
 می‌بلعید، آن وقت بود که به راحتی تمام حجم پینه بسته خاطراتشان را می‌توانست
 زیر قالیچه خاک گرفته ذهنش بفرستد؛
با همه اینها زمانی که از دل خواب به بیرون میخزید از حجم انبوه شده آه و اشک و بغض هایش دودِ سیاهی سراسر حجم ذهن کوچکش را میپوشاند
و در آن خفقان وهم آلود تنها چیزی که می‌توانست برای اویی که از دست داده زمزمه کند این بود؛ برای همدیگر آرامش گمشده بودیم، برایت من شد؟!

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌بیست
مهران مدیری: میدونی چه حسی داشت؟
بهرام رادان: چی؟
مهران مدیری: لمس بدن شیر
بهرام رادان: نه!
مهران مدیری: وقتی بهش دست کشیدم...
فهمیدم قدرتش در ماهیچه هاش نیست!
در درونشه، یه وحدت درونی داره
وقتی تصمیم به شکار میگیره
با همه وجودش بلند میشه
با همه وجودش حرکت میکنه
با همه وجودش به دست میاره
رويا تو با همه وجودت بدست  بیاورد...!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌بیست‌ویک

میدانم گاهی
 تلخ ام،
گس ام،
بیشتر از معمولِ زندگیِ یک نواختم،
بد اخلاق و عنُق هستم،
میدانم روزهایی ست مثلِ پیچکِ یاسِ روی دیوارِ خانه های قدیمی،
 در خودم میپیچم،
 و هرچقدر در را بکوبند،
 هیچکسی را در خانه ی کوچک ام راه نمیدهم...
اما حتّی آن زمانی که خودم را دوست ندارم
تو را بسیار دوست دارم...!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت‌بیست‌ودوم

گاهی اوقات خسته ميشوی از قوی بودن
دلت ميخواهد يك استعفنامه بلندبالا بنويسی
از قوی بودن!
بعد هم وسايلت لا جمع كنی و خسته دور شوی از تمام آدمهایی كه مجبورت ميكنند به قوي بودن...
قوی بودن بد نيست! نه!
فقط آدمیم ديگر، خسته ميشویم!
دلت ميخواهد به یک جای دورِ دور بروی
جایی اگر پرسيدن قوی هستی يا ضعيف؟
بگو ضعيفِ ضعيف 
يكی زير بال و پرم را بگيرد و جای من قوی باشد و من زير چترش 
خوب استراحت كنم 
استراحتی قدر یک عمر
قدر تمام خستگی هایم 
قدر تمام قوی بودنم...!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت‌بیست‌وسه

من یک دخترم!
دختری که با کوچک ترین چیزها دلش شاد میشود
احتیاج دارم یکی بغل‌ام کند
یکی بهم بگوید همیشه پشتت‌ام
با دوستانم بروم بیرون
تبعیض نزارند بین من و برادرم
هیچ نگویند چون دختری فلان کار را نکن!
باعث افسردگی‌ام نشوند!
کاری نکنند که گریه کنم!
درکم کنند...
بزارند خوش بگذرانم
بزارند زندگی کنم
بزارند نفس بکشم
چقد دردناک است که اینها بزرگترین آرزوهایم باشد!

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت‌بیست‌وچهار

دکتر نیستم...                             
اما برایت 10 دقیقه راه رفتن، روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،
اما دیوانگى قشنگ تر است...
برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز میکنم،
تا بفهمى هنوز هم، میشود بى منت محبت کرد...
به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم گاهى بلند بخندى، هرکجا که هستى،
یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست...
دکتر نیستم،
اما به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم که شاد باشى
خورشید،
هر روز صبح،
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع میکند!              
هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش.                 
سهمت را از" شادى زندگى"، همین امروز بگیر.
فراموش نکن "مقصد" همیشه جایى در "انتهاى مسیر" نیست!                             
"مقصد" لذت بردن از قدمهایی است، 
که برمى داریم...

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...