رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

وصال ارتحال | 𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦 کاربر انجمن نودهشتیا


Li_liumღ
 اشتراک گذاری

سطح رمان وصالِ ارتحال  

5 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سطح رمان وصالِ ارتحال

    • عالی
    • متوسط
      0
    • افتضاح
      0


ارسال های توصیه شده

نام رمان:وصال ارتحال

به‌قلمِ: لیلیوم

ژانر: تراژدی- تریلر- جنایی- عاشقانه

ناظر: @M.f

ویراستار: @زری گل

خلاصه:

فراز و نشیبِ روزگار و امواجِ بی‌رحم، نفسش را بند آورده و زندگی را همچو قهوهٔ‌قجری به کامش زهر ساخته است.

پسرک با تمام‌ توان در سَدَدِ حفاظت از هستیِ‌ وجودش برخاسته تا مبادا اتفاقی چه بسا ناگوار برای عزیزانِ‌ دلش رخ دهد؛ اما او اختیاری در رخدادِ این طوفان‌ سهمگین ندارد و آه از این طوفانِ سنگدل که قربانی می‌طلبد.

کسی چه می‌داند، شاید آخر این قصه وصالی شیرین باشد، وصالی از نوع ارتحال!

 

لینک صفحه نقد:

لینک صفحه نقد رمان وصال ارتحال:-!

 

ویرایش شده توسط Li_liumღ
  • لایک 24
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

در هیاهوی زندگی، باید نبود تا بود، باید مرد، تا زندگی کرد.

در تنگنایِ مرگ اما، نباید تلاش کرد، سیاه‌چالهٔ مرگ که فعال شود، قربانی‌اش را بلعیده همه را به سوگ‌اش می‌نشاند و اما، تو هرگز نمی‌توانی مقاومت کنی، برای عزیزت، برای دلیل نفسهایَت و برای کسی که جانت بسته به اوست.

گاهی باید جان بِدَهی، تا جان ببخشی و این بازیِ ارتحال است.

چه ‌کسی‌ است که نداند تلاش در منجلاب فقط بیشتر فرو می‌بَرَدَش و این مصیبت فقط و فقط یک منجلاب است.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط ._.لیلیوم._.
  • لایک 23
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت¹

تلفن از دستم سُر می‌خورد و صدای برخوردش با سرامیکِ کفِ پذیرایی سکوت خانه را بَر‌هم می‌زند.

ضربانِ‌قلبم روی هزار است و عرقِ‌سرد بر پیشانیَم نشسته، خِس_خِسِ گلویم برای یافتن ذره‌ای اکسیژن، تنها صدایی‌است که در خانه پیچیده‌است. دستم را مشت می‌کنم و چند بار روی قفسه سینه‌ام می‌کوبم و راه تنفسی‌ام را باز می‌کنم.

نگاهم را روی تلفن سوق می‌دهم و خیره‌اش می‌شوم؛انگار که خیره به نجس‌ترین موجودِ روی این کرهٔ‌خاکی  باشم.پس از گذرِ ثانیه‌هایی که من صرفِ درکِ موقعیتم می‌کنم، به خودم می‌آیم که در همین گاه، ترس و دلهره همچو  خُره‌ای به جانم می‌زند، نفس‌هایم به شماره می‌افتد و سلول به سول تنم در آتش خشمم سوخته، خاکستر می‌شود.

به سرعت باد از پذیرایی ساده خانه و سپس راهرو، گذر کرده، به حیاط می‌رسم.به سمت آزرای مشکیَم می‌دَوَم و همین‌که به ماشین می‌رسم، یادم می‌افتد کلید را با خود نیاورده‌ام.

با دست محکم بر سرم می‌کوبم و دوباره به خانه بر‌میگردم.کلید را از آویزِ پشت در برمی‌دارم و تمام توانم را به پاهایم می‌بخشم بلکه سریع‌تر پی به حقیقتی ببرم که از آن واهمه دارم.با سرعت می‌دَوَم و حال که فکر می‌کنم چقدر از این حیاط ۳۰۰۰متری نفرت دارم.

در فاصله نزدیکی ماشین، دزدگیر را فشار داده، درب های ماشین را می‌گشایم.

کریم‌خان درحالِ رسیدگی به درختان است که با فریاد من به خودش آمده، "بله‌"ای بر زبان می‌راند.باهمان تنِ‌صدا می‌گویم:

-"درو باز کن کریم خان پژوا."

به ماشین می‌رسم و به سرعت خودم را داخلش جای می‌دهم.

کریم‌خان به سرعت در را باز می‌کند و من مدام تکرار می‌کنم: "پژوا"

پایم را روی گاز می‌گذارم و از میان درختان و گل‌های حیاط عبور میکنم و به سرایداری می‌رسم؛ درختان و گل‌هایی که حال از وجود آنها هم تنفر دارم. از درِ سفید حیاط بیرون می‌زنم و به سمت دانشگاه می‌رانم.

تمام توانم را برای فشار بر پدالِ‌گاز به کار می‌برم،بی‌توجه به راهی که می‌روم و با سرعتی نه‌چندان کم می‌رانم و به تنها چیزی که می‌اندیشم، رسیدن به دانشگاه است.

نگاهم را روی تابلوی نام کوچه منطبق می‌سازم، چشمانم از این گشادتر نمی‌شود، آخر چگونه سر از اینجا در آورده‌ام؟

می‌خواهم دور بزنم و برگردم که با صدای  بوق به خودم می‌آیم و درک می‌کنم که باید از همین کوچه‌ی منتهی به ترافیک‌ترین خیابان تهران به سمت دانشگاه برانم.آهی از اینکه راهم را دو ساعتی طولانی‌تر کرده‌ام، می‌کِشم.

با همه اینها باز هم با سرعت می‌رانم و وارد همان خیابان ترافیک و بدیُمن، می‌شوم.

ترافیک بیشتر از همیشه است. ماشین را پشتِ پرادویِ سفید رنگی نگه‌ می‌دارم اما خاموش ‌نمی‌کنم. دستم را مشت کرده بر فرمانِ ماشین می‌کوبم و با خود فکر می‌کنم "آخر یک نفر چقدر می‌تواند بدشانس باشد؟"

در لحظه تصمیم به تماس با پژوا می‌گیرم. گوشیِ‌موبایلم را از همان‌جایِ همیشگی‌اش،  یعنی روی‌ داشبورد  برمی‌دارم و خدا را هزاران بار برای این‌که گوشی‌ام را فراموش کرده و به خانه نَبُرده بودم شکر می‌کنم.

هیچ‌وقت برای گوشی‌ام رمزی نمی‌گذارم بنابراین بلافاصله بعد از زدن دکمه پاوِرِ گوشی روی مخاطبین ضربه می‌زنم و  شمارهٔ پژوا را می‌گیرم.

زنگ می‌خورد، زنگ می‌خورد ولی کسی  پاسخی به دلِ آشفته‌ی من نمی‌دهد. برای بارِ دوم تماس را وصل می‌کنم اما باز هم برنمی‌دارد.برای بارِ سوم و چهارم هم امتحان می‌کنم اما باز هم کسی پاسخگو نیست.

برای آخرین بار دکمه‌یِ‌ سبزِ  کنار اسم جانِ‌دلم را می‌فشارم. نه! بر‌نمی‌دارد، همین‌که می‌خواهم تماس را قطع کنم، صدای شاد و سرحالِ پژوا در گوشم می‌پیچد:

- جانم داداش کاری داشتی؟

با شنیدن صدایش انگار که روح به تنم باز می‌گردد و جانی دوباره می‌گیرم، با سرمستی می‌گویم:

-"نه عزیزِدلم فقط می‌خواستم حالت‌و بپرسم، زنگ زدم جواب ندادی نگران شدم.

- ببخشید، سرِ کلاس بودم،استاد اجازهٔ خروج نمی‌داد.تا چند دقیقه دیگه هم کلاس بعدیم شروع می‌شه، من دیگه برم داداش

- باشه عزیزم، خداحافظت 

- خداحافظ داداش گلی

پس از این جمله کوتاه به سرعت تماس را قطع می‌کند. آخ که چقدر من از این جمله بدم می‌آمد، اما حال، همین هم برایم شیرین بود.لبخند بر لبانم جاری شده، آرامشی وصف ناپذیر در خودم حس می‌کنم.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Li_liumღ
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت²

چند دقیقه‌ای نمی‌گذرد که صفحه گوشیِ‌موبایلم، در دستم، روشن و خاموش می‌شود و  نماد جیمِیل روی صفحهٔ خاموشِ گوشی شروع به چشمک زدن می‌کند.

تمام وجودم پر از دلهره می‌شود و نفس‌هایم به شماره می‌افتد، به گلویم چنگ می‌زنم بلکه کمی اکسیژن برای تنفس بیابَم، شیشه ماشین را پایین می‌دهم و نفسم کمی آزاد می‌شود؛ آخ که چقدر از این ضعفِ لعنتی متنفرم.با باز کردنِ پنجره ماشین، صدای شلوغیِ خیابان در ماشین می‌پیچد.

با صدای بوق ممتدِ پرایدِ بژِ عقبی، گوشی از دستم سر می‌خورد و زیر پایم می‌افتد، سرش را از پنجره‌ی ماشین بیرون می‌آورد و با کوهی از ناسزا به من می‌فهماند که باید کمی به جلو حرکت کنم.

نه دلم بحث می‌خواهد و نه نفسی برای جواب دادن دارم، با سستی و کرختی ماشین را کمی به جلو حرکت می‌دهم. 

شیشه را بالا می‌دهم تا دیگر ناسزاهای رانندگان مانندِ متّه‌ای ذهنم را سوراخ نکند، سپس خم می‌شوم و گوشی را از زیر کلاچ بر‌می‌دارم.

با لرزشِ دستی محسوس، دکمه‌ی پاوِر را فشار می‌دهم و جیمیل را باز می‌کنم.با دیدن همان آشناترین آیدیِ ایمیلِ ناآشنا به سرعت ایمیل را باز می‌کنم.

همین که متنِ پیام را می‌بینم محکم بر سرم می‌کوبم و از این‌همه خنگیِ خودم فریاد بلندی  می‌کشم.

از عصبانیت به نفس-نفس افتاده‌ام و قابلیتِ خورد کردنِ گوشی میان دست‌های عضلانیم را دارم.

با فکری لحظه‌ای، در ماشین را به سرعت باز می‌کنم و به قدری محکم می‌کوبم که اگر شیشه‌اش بشکند اصلا تعجب نمی‌کنم.از میان ماشین ها حرکت می‌کنم و به سمت انتهای این خیابانِ شوم می‌دَوَم.

صدای ناسزاها و فحش های رکیکِ مردم گوشم را کر می‌کند اما اهمیتی نمی‌دهم و به راهم ادامه می‌دهم.

از کنار اتوبوس آبی رنگ می‌گذرم، از خیابان بیرون و داخلِ بازارِ تره‌بار می‌شوم.

از مقابل مغازه های کوچک و بزرگِ پر از میوه گذر میکنم و بالاخره به ایستگاه تاکسی می‌رسم.

فقط و فقط یک تاکسی هفت صبح در ایستگاه است، به سرعت خودم را داخلِ تاکسیِ سمندLx زرد رنگ می‌اندازم.

راننده "محمد" از دوستان پدرم است، آهی از اینکه به این موضوع توجه نکرده بودم و او مرا این‌گونه دیده بود می‌کشم. رو به من با نگرانی مشهود و لحن دلسوز و پدرانه‌اش می‌پرسد:

-"پولاد جان، حالت خوبه پسرم؟چرا داشتی با این سرعت می‌دوئیدی؟کجا میری حالا؟

- ممنون، خوبم، لطفا برید دانشگاهِ امیرکبیر.

"باشه" ای بر زبان می‌راند و ماشین را حرکت می‌دهد.به عادت همیشه‌ام، کفِ کفشِ مجلسی‌ِ پای راستم را روی کف‌پوشِ ماشین می‌کوبم که این‌کار باعث می‌شود محمد دوباره از من بپرسد:

- "مطمئنی چیزی نشده؟

سری به نشانه تایید تکان می‌دهم وسعی می‌کنم رفتارم را کنترل کنم، چرا که محمد مرا حتی بهتر از خودم می‌شناسد.

با چهره‌ای متفکر و مملو از عصبانیت، تمام مدت به آن ایمیلِ کذایی نگاه می‌کنم و نمی‌دانم چرا این بی‌احتیاطی را کرده‌ام. گاهی هم نگاهی از شیشه‌ی باز ماشین به بیرون می‌اندازم بلکه محمد مشکوک نشود.

با صدایِ محمد به خودم می‌آیم و می‌فهمم که رسیده‌ایم، از ماشین پیاده می‌شوم،درِ ماشین را می‌بندم و می‌خواهم پول تاکسی را حساب کنم که محمد بوقی به نشانه خداحافظی می‌زند و حرکت می‌کند.

لبخندی به اخلاقِ همیشگی‌اش می‌زنم. درست مقابلِ درِ دانشگاه هستیم.به سمت دانشگاه می‌روم که  کسی از پشت به کتِ چرمِ کرم رنگم چنگ می‌زند.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Li_liumღ
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت³

از دست‌هایِ بزرگش که رویِ آستین کتم است، می‌توانم تشخصیص بدهم که با یک مرد طرفم؛ سرم را که به طرفش می‌چرخانم،حتی اجازه نمی‌دهد چهره‌اش را ببینم، به سرعت مرا در آغوش می‌گیرد.

به دستانِ عضلانی‌اش فشار می‌آورم و با لحنی نه چندان دوستانه رو به او می‌گویم:

- آقا فکر نکنم مقابل دانشگاه جای مناسبی برای بغل‌گرفتنِ من باشه!

با بغض می‌نالد:

- "نمی‌دونی که چقدر دلتنگت بودم بی‌معرفت!

به سرعت او را از خودم جدا می‌کنم و با دیدنِ آن چشمانِ آبیِ دریایی، انگار که دلم از جا کنده می‌شود.

با ناباوری به او زل می‌زنم و با لکنت به زبان می‌آورم:

- مهدی...

- "بی‌معرفت!

این کلمه را می‌گوید و به‌سرعت به‌ سمت کافه‌رستورانِ شیشه‌ای امیر‌کبیر حرکت می‌کند.

مقابل‌اش سوارِ elx نوک‌مدادیِ پرخاطره‌اش می‌شود، همین که می‌خواهد حرکت کند، خودم را داخل ما‌شین می‌اندازم و اجازه حرکت به را به او نمی‌دهم.

با چشمانی شیطانی نگاهم می‌کند و لبخندِ گشادی می‌زند.

با شک  به او خیره می‌شوم که یک‌دفعه مشتی به بازویم می‌کوبد و مانندِ بمبی منفجر می‌شود.

با تعجب نگاهش می‌کنم، دوست دارم بدانم چه‌چیزی باعث این خنده‌اش شده است. رو به من با لحنی که از شدت خنده مقطع شده است می‌گوید:

- "خودت‌و تو آینه دیدی؟

با تردید "نه"ای بر زبان می‌رانم و آینه‌ی میانِ صندلی شاگرد و راننده را به سمتِ خودم می‌چرخانم.

چیزی را که می‌بینم، باور نمی‌کنم. منی که این‌قدر روی تیپ و قیافه‌ام حساس بودم، بدون این‌که موهایم را شانه‌ای بزنم از خانه بیرون زده‌ام؛ اما جانِ پژوا در خطر بود و این کارِ من اصلا دور از فکر نبود.

با صدایِ نسبتا بلندی فریاد می‌زنم:

- وای خدا!

می‌خواهم پیاده شوم که مهدی قفل مرکزی ماشین را می‌زند و به سرعت ماشین را از جا می‌کند.

با فریادِ بلندی رو به مهدی می‌گویم:

- مهدی، نگه‌دار!

مهدی با سرخوشی می‌خندد و می‌گوید:

-"حالا این‌قدر هم عصبی شدن نداشت داداش، میریم خونه‌ی من  درستش می‌کنی.

دوباره فریاد می‌زنم:

- میگم نگه دار!

اما مهدی بی توجه می‌راند، با عصبانیت مشتی بر داشبورد می‌‌کوبم و منتظر می‌مانم بلکه بایستید اما انگار که نه انگار، با چهره‌ای جدی به راه خودش ادامه می‌دهد.

سکوت می‌کنم،  چون می ‌دانم مهدی که جدی شود، قطعا کار مهمی دارد.

با استرس مدام پایم را بر کف‌پوشِ قهوه‌ای رنگِ ماشین می‌کوبم و هر‌ازگاهی چشمانم را به آن ایمیل می‌دوزم.

- " نکن.

با این جملهٔ مهدی به سمتش برمی‌گردم و سوالی نگاهش می‌کنم که دوباره همان جمله یک کلمه‌ای را تکرار می‌کند.سری تکان می‌دهم و در افکارِ شناورِ در ذهنم غوطه‌ور می‌شوم.

با صدای آهنگِ بی‌کلامِ ملایمی که از ضبطِ ماشین پخش می‌شود به خودم می‌آیم و بی‌اختیار دست برده، صدای ضبط را بیشتر می‌کنم.

هیچ از راه دانشگاه تا خانه‌ی مهدی نمی‌فهمم و فقط با جملهٔ کوتاهِ" پیاده شو" از زبان مهدی، پیاده می‌شوم.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Li_liumღ
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت⁴

مهدی نیز پیاده می‌شود، دزدگیر را فشار می‌دهد و درهای ماشین را قفل می‌کند. دور می‌زند و به سمت من می‌آید.

با حیرت و اشتیاق در حالی که اشک در چشمانم جمع شده، به خانه‌ی آجریِ روبرویم  چشم می‌دوزم و به خاطره‌های شیرینش فکر میکنم که با حرف مهدی به خودم می‌آیم:

- بیا بریم تو حالا وقت نگاه کردن نیست!

و با تنِ صدایی آرام‌تر به گونه‌ای که من نشنوم می‌گوید:

- دِ بیا تا پژوا منو نکشته!

به سرعت سرم را به سمتش می‌چرخانم، به گونه ‌ای که صدای برخوردِ غضروف‌های گردنم را می‌شنوم و رو به مهدی می‌پرسم:

-" چه ربطی به پژوا داره؟

مهدی با تعجب و خنده می‌گوید:

- یادم نبود گوشات چقدر تیزه، بریم تو می‌فهمی

سکوت می‌کنم  و همراه مهدی از این سمت خیابان عبور می‌کنم، مهدی کلید می‌اندازد و در را باز می‌کند اما قبل از وارد شدن زنگِ در را می‌زند، با تعجب نگاهش می‌کنم که بی‌تفاوت وارد می‌شود، سری از روی گیجی تکان می‌دهم و از درِ مشکی رنگِ خانه داخل می‌شوم.

از راهروِ کرم رنگِ پرخاطره عبور می‌کنیم، مهدی کفش‌هایِ اسپرتش را همان بیرون مقابل در، داخلِ جاکفشیِ مشکی رنگ می‌گذارد.

من هم به تبعیت از او کفش‌هایم را در می‌آورم و مقابل جاکفشی می‌گذارم، هرچه باشد اینجا خانه‌ اوست و او از کثیفی و بی‌نظمی بدش می‌آید، مهدی به سرعت آنها را داخلش می‌گذارد.

با اشتیاق درِ قهوه‌ای را باز می‌کنم و قبل از مهدی وارد خانه می‌شوم که صدایِ فریادی می‌آید:

- مهدی، تویی؟

دقت که می‌کنم می‌فهمم این صدای پژواست، با لحنی مشتاق و با تنِ صدایی نسبتا بلند می‌گویم:

-" منم پژوا

پژوا به سرعت از اتاقِ کنارِ آشپزخانه بیرون می‌آید و مرا در آعوش می‌کشد:

- سلام داداش، خسته نباشی!

-" ممنون، تو اینجا چیکار میکنی؟

با یک "میگم" مکالمه را پایان می‌بخشد و به سمت اتاق به راه می‌افتد.

نمی‌دانم چرا بی‌اختیار دنبالَش کشیده می‌شوم، داخلِ همان یک اتاقِ کنارِ آشپزخانه اپنِ خانه شدیم.

 هنوز هم مثل همان موقعی بود که از اینجا رفتم، تختِ کرم رنگ با همان ملحفه‌ی سفید، بدون روتختی گوشه‌ی اتاق، کنار کمدِ سِتَش بود.

با اشتیاق سرم را به سمت دیگر اتاق یعنی مقابل در، می‌چرخانم و به سیستم‌های گوشه چشم می‌دوزم، با تعجب دوباره نگاهی به اطراف می‌اندازم، پنچره‌ی بالای تخت، کمد، سیستم‌ها، همه و همه از تمیزی برق می‌زنند  و من نمی‌توانم این عادت مهدی را درک کنم.

پژوا تمامِ مدت کنار در ایستاده و منتظر من است تا حرفش را بزند، به سمتش برمی‌گردم و با یک "بگو" به او می‌فهمانم که باید برایم توضیحی قابل قبول بیاورد.

پژوا به سمتِ سیستم‌ها حرکت می‌کند، یکی از دو صندلیِ  میزِ نیم‌دایره‌ی کار را بیرون می‌کشد و رویش  می‌نشیند، با اشاره انگشت به من می‌فهماند که من هم روی صندلیِ دیگری بنشینم.

روی صندلی که جای می‌گیرم، پژوا  یکی از چند سیستم را روشن می‌کند که عکسِ پس‌زمینه‌ی آن باعث می‌شود چند دقیقه‌ای مکث کنم و فقط با حسرت و خشم به آن چشم‌ بدوزم.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Li_liumღ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت⁵

خشمم کم- کم فروکش می‌کند و چشمانِ قهوه‌ای رنگم را در آن چشمانِ تیله‌ای می‌دوزم؛ لب‌های تقریبا قلوه‌ای، بینی قلمی، حتی قابِ چشم‌های هر دو یکی‌است و فقط و فقط آن چشمان تیله‌ای او را متمایز و خاص‌تر نسبت به مهدی می‌کند. چقدر دلم برای بودن‌هایِ مردانه و برادرانه‌اش تنگ است.

چند ثانیه‌ای نمی‌گذرد که تصویر زمینه به صورت خودکار عوض می‌شود و تصویری خونین از آن بدن‌های تکه- تکه شده نمایان می‌شود.

با دیدن تنِ تکه- تکه شده‌ی پدر و مادرِ بی‌گناهم، خشم در وجودم زبانه می‌کشد، از روی صندلی سر می‌خورم و زمین می‌افتم، با افتادن من صندلی هم از جا کنده شده و کنارِ من می‌افتد، توان چشم گرفتن از آن بدن‌های غرق در خون و آن عکسِ کذایی از من صلب شده و بی‌مهابا به آن عکسِ خوف‌ناک نگاه می‌کنم.

تمام وجودم به لرزه درآمده اما باز هم نمی‌توانم از آن دو شخص چشم بگیرم، حس می‌کنم،  به سرفه می‌افتم، ناخودآگاه دستم را جلوی دهانم می‌گیرم تا صدای گوش‌خراش سرفه‌هایم را نشنوم، قدرت تکان خوردن از جایم را ندارم، زبانم دوباره بی‌حس شده و چیزی را حس نمی‌کنم، همان‌گونه به آن عکس چشم‌ دوخته‌ام که گرمیِ چیزی را کفِ دستانم حس می‌کنم، شکه دستم را از مقابلِ دهانم برمی‌دارم، می‌خواهم نفس راحتی بکشم که  خون از دهانم بیرون می‌زند.

در همین‌ زمان تصویر پس‌زمینه سیستم میانی عوض می‌شود و تصویر متحرکی جایِ آن تصویر خوف‌انگیز را می‌گیرد، با دقت که می‌نگرم این تصویر همان فیلمِ قطعه- قطعه شدنِ پدر و مادرم است، دیگر توانم را برای کنترل خودم از دست می‌دهم و فرموش می‌کنم از دهانم خون می‌چکد و از صندلی گرفته بلند می‌شوم، اولین مشتم را روی همان سیستمِ میانی که زجه های بی‌صدای مادرم را نشان می‌دهد، می‌کوبم.مانیتور به کلی خاموش می‌شود، تمامِ سیم ها به خاطر ضربه‌ام جدا شده و صفحه خاموشِ مانیتور آن‌طرف میز‌ می‌افتد.

رفتاری زامبی‌گونه از خودم نشان می‌دهم و بی‌مهابا  تمامِ وسایل اتاق را زیر مشت و لگدهایم می‌شکنم، دست می‌برم و گلدانِ دکوریِ روی میز را بر‌دارم که سیلی محکمی در گوشم می‌خورد و باعث می‌شود ثانیه‌ای صداهای اطرافم برایم گنگ و نامفهوم شود.

سرم  را بالا می‌آورم و به مهدی که عصبانی به من  چشم‌دوخته، نگاه می‌کنم.

با تعجب دستم را روی گونه‌ام می‌گذارم و شک‌زده به مهدی نگاه می‌کنم،با خود فریاد می‌زنم "آیا او همان مهدی است که زورِ بازویش برای دوستانش که نه برای دفاع از آنها بود؟ همان مهدی که همیشه او را از مهلکه نجات می‌داد؟"

همان‌گونه به مهدی نگاه می‌کردم که مرا در آغوش کشید فریاد زد:

- لعنتی کی تو رو به این روز انداخته؟

آرام می‌شوم و می‌فهمم که او همان مهدی‌است، فقط توان و تحملِ این حالِ رفیقش را ندارد،می‌خواهم جوابی دهم که ناگهان فریاد می‌کشد:

- خون... خون داره از دهنت خون می‌زنه بیرون.

قطعا اگر مهدی نمی‌گفت  یادم نمی‌آمد که خون از دهانم می‌زند، در همین‌‌ زمان مهدی ناگهان دستم را می‌گیرد و با خود با سمت بیرون اتاق می‌کشد.

به سرعت از کنار مبل های سلطنتی طلایی رنگ و قالیچه‌ی ستِ نه چندان بزرگ پذیرایی می‌گذریم، مهدی دستم را ول می‌کند و به سرعت  در را باز می‌کند، کفش‌های من و خودش را از داخل ِ جاکفشی بیرون می‌آورد، مقابل پایم می‌نشیند و  و بر زبان این جملهٔ کوتاه را جاری می‌سازد:

- بپوش! 

گنگ و بی‌حرکت به او زل می‌زنم که  دوباره فریاد می‌زند:

-  بپوش!

با سر و صدای ما پژوا از  درِ حیاط پشتی  که داخلِ آشپرخانه تمام کابینتِ خانه است بیرون می‌آید و با دیدن سر و صورتِ من و خونی که از دهانم جاری‌است با دست بر سر خود می‌کوبد و با گریه می‌گوید:

- دا... داش.. دَهَ..نِت... 

مهدی بی‌توجه به او برای بار سوم فریاد می‌زند:

- بپوش

با دردِ بدی که در معده‌ام می‌پیچد به خودم می‌آیم و به سرعت کفش‌ها را می‌پوشم.

همین‌که کفش‌هایم را می‌پوشم مهدی به سرعت دستم را می‌گیرد و در را باز کرده به سرعت بیرون می‌زند و مرا به شدت به سمتِ ماشین می‌برد در همین‌ حین پژوا کلید را در دست تکان می‌دهد و فریاد می‌زند:

- کلید 

به سمت ما می‌آید کلید را به مهدی می‌دهدو سوار می‌شود، مهدی مرا کنار پژوا روی صندلی عقب می‌نشاند و خودش هم به سرعت سوار می‌شود و می‌راند.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @M.f

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت⁶

تمام... 

دفترچه‌ی داخل دستم را ده‌ها بار از اول می‌خوانم و به صفحه‌های سفید باقی چشم می‌دوزم اما  چیزی پیدا نمی‌کنم، کمد مشکیِ در اتاق مدیریتِ پولاد را باز می‌کنم و دفترچه یادداشتش را داخلش می‌اندازم، درست مثلِ یک‌ربعِ پیش کیف کرم‌رنگ چرمش را  رویش می‌گذارم.

با صدای قدم‌های مردانه‌ای به سرعت در کمد را می‌بندم و به سمت مبل‌های اسپرتِ کرم وسط اتاق می‌روم و رویش می‌نشینم، هنوز جای‌ نگرفته‌ام که در اتاق باز می‌شود و پولاد داخل می‌شود، پایم را روی پایم می‌اندازم و با اندکی شک و تردید به مردِ روبه‌رویم چشم می‌دوزم، هرچه باشد او یک مرد مقتدر است و نمی‌توانم این ضعف را در او باور کنم.

با حرفِ پولاد به خود می‌آیم:

- چطوری رفیق قدیمی؟

با لبخند به او که سعی در مخفی کردن اتفاقات دارد چشم می‌دوزم و می‌گویم:

- چرا داری سعی می‌کنی از من پنهون کنی؟

شکه می‌شود اما به سرعت به همان حالت قبلش برمی‌گرددو می‌گوید:

- هنوز هم همونقدر مرموزی! چیو دارم مخفی می‌کنم؟

لبخند کجی کنج لبم جا خوش می‌کند، رو به او آرام زمزمه می‌کنم:

- مه‌یاس!

ابروهایش بالا می‌پرد و لبخند برلبانش جاری می‌شود؛ لبخندی که من نقشه‌ای تازه تعبیرش می‌کنم. زبانش را روی لب‌هایش می‌کشد و با خنده می‌گوید:

- خب؟

روی مبل تقریبا لم می‌دهم و با لبخند به او زل می‌زنم‌.

به تبعیت از من روی مبل می‌نشیند و پا روی پا می‌اندازد، از بازی که راه انداخته‌ام نهایت لذت را می‌برم.

از جا برمی‌خیزم و کیفِ اسپرت دستی قهوه‌ایم را که از همان اول  روی میز کارِ پولاد گذاشته‌ام برمی‌دارم.

دوباره به سمت مبل‌ها می‌روم اما این بار نمی‌نشینم، بالای سر پولاد می‌ایستم کیفم را باز می‌کنم و سه عکس مختلف از او و مه‌یاس را به پشت طوری که نتوان عکس ها را دید به ترتیب  روی میز مقابلش می‌اندازم.

دست دراز می‌کند و عکس نزدیک‌تر را برمی‌دارد، عکس اول  از مه‌یاس چادری و پولادِ اسپرت همیشگی است، همان چشم‌های قهوه‌ای، بینی تقریبا قلمی با همان لب های اندازه و پوست سفیدش را به نمایش کشیده است، کنجکاو عکس دوم را به دست می‌گیرد، مه‌یاس بدون چادر و باز هم پولاد اسپرت پوش، عکس سوم را به سرعت چنگ می‌زند و به آن چشم می‌دوزد؛ مه‌یاس بدون شال  و پولادِ اسپرت!

عکس‌ها را روی میز پرت می‌کند و به مبل تکیه می‌دهد و با لبخندی می‌گوید:

- خب؟ 

عصبی می‌شوم و نمی‌توانم خودم را کنترل کنم، باز هم او توانسته اعصاب و مغز مرا به بازی بگیرد.

با خشم رو به او می‌غرم: 

- خب و مرض، این عکس‌ها چیه؟

با لبخند "خب" را دوباره تکرار کرد و سری برایم تکان داد. از جا برمی‌خیزد، در را باز کرده به سمت بیرون اشاره می‌کند. دستهایم را مشت می‌کنم تا او را بابت این نافرمانی نابود نکنم، نفسهای خشمگینم  در اتاق کرم رنگ می‌پیچد. به سرعت از اتاق بیرون می‌زنم تا مبادا باعث دعوایی شوم ‌ که عاقبتم را همچون پولاد سیاه کند.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Li_liumღ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت⁷

بی‌توجه به منشی و آرایش و لباس‌های زننده‌اش، از مقابل  اتاق هایی که قهوه‌ای‌شان با کرم های دیوار و کف تضاد زیبایی ایجاد کرده‌اند می‌گذرم و به آسانسورِ شرکت می‌رسم.

دکمه‌اش را می‌فشارم و منتظر می‌مانم تا به طبقه هفتم برسد، به دیوار تکیه می‌دهم، پاهایم را به صورت ضربدری روی هم قرار می‌دهم و دست‌ به سینه به اتاقِ پولاد که دقیقا مقابلم است زل می‌زنم، یعنی ممکن است او چنین دردی داشته باشد؟! آن ایمیل‌ها چه بود؟ اصلا مهدی کیست که من هیچ شناختی نسبت به او ندارم و آیا این داستان ربطی به مه‌یاس دارد؟ 

با باز شدن آسانسور از فکر بیرون آمده با اعصابی خراب، سوارش می‌شوم، دکمه هم‌کف را می‌فشارم، کت و شلوارِ طوسی رنگم را می‌تکانم،  یک سمت آسانسور کاملا آیینه است، با چشمانِ سبزم به دنبال عیبی صورتم را می‌کاوم اما جز لب‌های صورتی‌مردانه‌ام، بینی متاسب و صورت استخوانی جذابم چیزی نمی‌بینم.

ناگهان خودم را با پولاد مقایسه می‌کنم، ممکن است انتخاب مه‌یاس او باشد؟ یادم می‌اید مه‌یاس هنیشه دوست داشت چشمانم قهوه‌ای باشند، اصلا باشد، وقتی دلِ من نزد دخترکِ بی‌ریایَم با آن چشمانِ گربه‌ای و معصومیت همیشگی‌اش گیر است چگونه می‌توانم به مه‌یاسی فکر کنم که تمامش، عیب‌هایش، دروغ‌هایش و ریاکاری‌هایش  را زیر آن چادرِ مشکین به اسارت کشیده است، هرچند او دگر چادری هم نیست، هرچه باشد من او را حتی بهتر از خودش می‌شناسم؛ فرا از این‌ها، من خودم هم می‌دانم که مه‌یاس فقط یک سرگرمی کوچک بود و به دنبال بهانه‌ای برای رهایی از بندِ او بودم.

با باز شدن دوبارهٔ در آسانسورِ طوسی رنگ فلزی  افکارم را به گوشه‌ای از ذهنم می‌رانم و از آسانسور بیرون می‌زنم.

با بیرون شدنم به کسی برخورد می‌کنم و تمامِ وسایلم پخشِ زمین می‌شوند، سر بلند می‌کنم و به مه‌یاسِ چشم‌آبی نگاه می‌کنم، پوزخندی گوشهٔ لبم نقش می‌بندد، با تمسخر به هودی سادهٔ سرمه‌ای‌اش که تنها طرح رویش یک تیکِ بزرگ است و موهایی که از کلاهش بیرون زده، چشم می‌دوزم. باید اعتراف کنم که او با آن لب‌های قلوه‌ای‌اش با رژِ جیغ نارنجی ،گونه های برجسته و بینی متاسب واقعا زیبا و نفس‌گیر است و شاید دلخواه هر مردی باشد اما تا زمانی که پژوا باشد آیا اصلا او به چشم می‌آید؟

مه‌یاس در تمامِ این مدت جدی به من زل زده بود و منتظر بود. آخر کاسه‌ی صبرش لبریز می‌شود و رو به من می‌گوید:

- اگر کنکاش من تموم شد می‌‌خواستم باهات حرف بزنم؟

پوزخندم پررنگ‌تر می‌شود، نزدیک گوشش می‌شوم که سرش را به سرعت عقب می‌کشد و می‌گوید:

- چته روانی؟

دوباره نزدیک گوشش می‌شوم و می‌گویم:

- من حرفی با تو ندارم!

پس از این جملهٔ یک‌کلمه‌ای به چشم شوکه‌شدنش را می‌بینم، زبان باز می‌کند و می‌گوید:

- آتاش، ما باید باهم حرف بزنیم!

با سرمستی لبخند دندان‌نمایی می‌زنم و می‌گویم:

- شما؟

دستم را کنار سرم می‌گذارم و به معنای خداحافظی برایش تکان می‌دهم و با خوشحالی از این‌که از شر مه‌یاس خلاص شده‌ام از آنجا بیرون می‌زنم.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Li_liumღ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...