رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان از پشت سر بخون🌋، نویسنده ملیکا ملازاده


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان از پشت سر بخون

نویسنده ملیکا ملازاده

ژانر:عاشقانه، تاریخی

خلاصه:عاشقانه های این داستان واقعی نیست فقط ساخته ذهن نویسنده  و بهانه ای برای آشنایی دوستان با شخصیت های تاریخی به خصوص زنان بزرگ وطن هست.

مقدمه: حافظ  این دیار مرا

به خاطر عاشقی کردن به شک انداخته اند.

 عشق برایشان بازیچه ای بیش نیست

و من تنها کاری که از دستم بر می آمد

اشک ریختن برای عشق نهفته ای در قلبم بود.

@arisky @.Murphy. @Ghazal @Night Shadow @مهسا نویسنده @_NAJIW80_@ حـوراء  @ لطیفه  @ جانان بانو  @ خورشید  @ هــhanaــانا  @ فائزه اکبریان  @اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

از اتاق پدر بیرون آمد. دامنش را بالا گرفته بود و همچون همیشه محکم قدم برمی داشت اما کسی از درد درونش با خبر نبود.  نه اینگونه گفتن درست نیست زیرا زاهد محافظش غم را در دلش احساس کرد و نگران به دنبالش قدم بر می داشت تا مگر به اتاق بروند و  با همان شیوه همیشگی از حالش باخبر سازد. مارتا  سالن را گذراند و به در اتاق خویش رسید. خدمه در را  باز کردن و به  همراه زاهد به داخل رفت.  در همچنان باز بود و بر روی صندلی اشرافی در مقابل میز چوب بلوطش نشست. زاهد در انتظار در پشت سرش ایستاده بود اما خبری از درد و دل نبود.

ناگهان مارتا نگاه برگرداند و محافظ خویش را نگریست. زاهد نگاه به اشک نشسته مارتا را دید و جا خورد.  در این بیست و چهار سال که از عمرش گذشته بود جز دو سال اخیر تمامش آرزوی سخن گفتن داشت اما در این دو سال عشق مارتا دختر اوزون حسن سلطان  حسرت او را دور ساخته بود اما کنون درد در دلش پدیدار شد که نمی تواند یک کلام  از وی بپرسد.

از آن طرف مارتا نیز حال خوشی نداشت.  چهار سال بود که زاهد محافظ وی شده بود و در همه جا کنارش بود.  چند ماهی عادت به همیشه بودنش به عشق جای خود را داد. دیگر مارتا در باغ تنها قدم نمی زد و زاهد دنبالش بلکه آرامشش این بود که دارد با فاصله ای کم از زاهد قدم می گذارد، دیگر مارتا کتاب نمی خواند و زاهد در گوشه ای  ایستاده بلکه نگاهش به کتاب و لبخندش از لذت سنگینی نگاه زاهد بر لب بود. حتی کسی به تمام زمان ماندن زاهد در گوشه اتاق هنگامی که مارتا  سخت نمی گرفت زیرا در اتاق وی همیشه باز بود و خدمه  هیچ چیز مشکوک به چشمشان نمی آمد اما آنها نمی دانستن که عشقی در اتاق پراکنده است که تا آن زمان یک کلام نیز برایش گفته نشده بود.

حال چه شده بود که معشوق اینگونه بغض آلود بود تا جایی که همچون همیشه به سوی میز بازنگشت و با قلم و دوات بر روی کاغذ کاهی  درد را ننوشت تا زاهد از پشت گیسوان مشکی مارتا به کاغذ بنگرد و  بی آنکه حرکتی انجام دهد با نگاه و مراقبت خود و گاهی بیرون از اتاق با اجبار کردن آقایان و کنیزان مشکل مارتا را حل کند به او زل زده بود و چانه اش می لرزید. مارتا آنچه دوست داشت بر روی کاغد بنویسد را در ذهن خویش تکرار کرد اما دلش را نداشت که قلب عاشق را زهر آلود سازد.

(من مارتا،  دختر اوزون سلطان از همسر و ملکه اش  دسپینا خاتون، شاهدخت سلسله   آق‌قویونلو،  پدرم یکی از مقتدرترین سلاطین سلسله  مان و پایگذار امپراطوری   به   ایران،  عراق، شرق  آناتولی،  ارمنستان   و آذربایجان  است.  غیر از این نیست که من تو را از تمام دارایی ام بیشتر دوست می دارم اما  سرنوشت هیچ شاهدختی به دست خود و قلبش نیست بلکه سیاست است که   امواجش ما را به همراه خویش می برد.

شیخ حیدر خواهرزاده پدرم که ماهی بعد از مرگ پدرش به دنیا آمد و در کنار پدرم تربیت یافت. در کودک شیخ خانگاه گردید هرچند که فقط نامش بر شانه وی بود. او آنچنان برای پدرم ارزشمند است که دخت محبوب خود را با افتخار به وی می سپارد تا همچون برادرانم حیدر تمام عمر دوست او باقی بماند.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

ناگاه صدای گریه اش به آسمان رفت. خونسردی همیشگی زاهد جایش را به  نفس هایی پر صدا داد. مارتا از جا پرید و رو به خدمه گفت:

- در را ببندید.

خدمه متعجب شدند اما در را بستند. زاهد از آنان هم متعجب تر بود.  مارتا در مقابلش ایستاد و نگاه مشتاقش چیزی را می خواست. زاهد دستانش می لرزید و آنچه از فاجعه جلوگیری کرد  نجابت مارتا بود که حتی عشق را جایگزین نشد. روی گرفت و بعد از دقایقی به سوی میز بازگشت. قلم بر دست گرفت و زاهد خدا را شکر گفت. در پشت سر وی ایستاد و به کاغذ خیره شد تا ببیند آرام جانش را چه شده اما آنچه بر روی کاغذ نگارش شد او را بر جای خویش میخکوب کرد. مارتا کاغذ را همچون لوحی در خود پیچید و به سوی  زاهد بازگشت.

- این را به پدرم بده و هیچ گاه به اینجا باز نگردد.

لب خوانی زاهد خوب بود اما آن زمان دوست داشت اشتباه فهمیده باشد. نگاه التماس آمیزش حال مارتا را بدتر کرد.

- آنچه می گویم انجام بده.

باز نیز جز همان نگاخ چیزی به او نرسید. فریاد کشید:

- در را باز کنید.

خدمه  وحشت کرده و در را باز کردن. زاهد نگاهی به آن سمت انداخت و  دانست راهی نمانده پس با قدم هایی لرزان به سوی در گام برداشت.  آخرین نگاه خویش را به یاسمن وجودش  انداخت و بیرون رفت.  

دیگر نه زاهد پا به خانه اشرافی گذاشت و نه مارتا دست به قلم برد. زاهد در مزرعه ای مشغول به کار گشت و بعد از سالها با زنی که یک دستش از آرنج قطع بود ازدواج کرد و صاحب چهار فرزند به نام های مارتا، یدالله، گلنهال و بهرام شد و  در ده سال بعد از ازدواجش، یعنی سی سال بعد از ترک کردن اتاق در هنگام دعوا ناموسی با یکی از همسایگانش جان خویش را از دست داد.

از آن طرف سرنوشت مارتا را به دنبال خواهیم کرد.  وی بعد از مزدوج شدن با سلطان حیدر مسلمان گشت و در اشهد خویش نام علی (علیه السلام) را به زبان آورد. حیدر نام حلیمه را برای وی در نظر گرفت و حلیمه بیگم که تا پیش از آن مسیحی بود حال با عشق به  داستان های امامان شیعه گوش فرا می داد و سوالات خویش را از مادر همسرش می پرسید و گاه با همسرش  محاوره دینی می کرد. او از زندگی اش راضی بود و متدینی و کرامت های  حیدر در کنار صالحی، آرامش، محبت و خوبی،های وی زندگی سراسر شادی را به ارمغان آورده بود اما...

گاه ذهن حلیمه به سوی عاشق خویش می رفت، هر چند که با عذابی وجدان آن را به سوی همسرش باز می گرداند. روزی با حال خویش کنار نیامد و آنچنان بی قرار شد که خدمه را خواست.

- به داخل بیایید.

پریچهر و یلدا که خدمه وی بودن وارد شدن و احترام گذاشتن.

- بانوی من!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

- برایم کاغذ و قلم بیاورید.

آن دو با تعجب به یکدیگر نگریستن. تا کنون ندیده بودند بانو قلم بدست بگیرد.  دستور حلیمه بیگم به سرعت اجرا گردید و حلیمه در اتاق تنها ماند. نگاهش بر میز بود اما جرات نشستن در پشتش را نداشت. ناگهان اشک بر دیدگانش جاری شد.

- چه آمده است بر سر قلب من؟!

با قدم هایی لرزان به سوی میز رفت و پشتش نشست. قلم بر دوات زد و لرزان به سوی کاغذ برد. قطره ای سیه بر روی کاغذ ریخت. بی توجه به آن شروع به نوشتن کرد.

(بسم الله الرحمن الرحیم

سلام زاهد جان! از زمانی که به تو نامه نوشته ام بسیار می گذرد. تا کنون قصه های بسیاری شنیده ام که در آرزو بودم بر روی کاغذ بنویس تا همچون قدیم ها هنگامی که برف باغ را پوشانده بود و روزها در خانه اسیر بودیم من برای تو بنویسم و تو از پشت سر من بخوانی...

کمی دستش لرزید.

نام کنونی من حلیمه بیگم است و به دین اسلام روی آورده ام. حال من فرزند کوچکی دارم که نامش علی است ان شاءالله بتواند جای پدر خویش را بگیرد.

آن روز حلیمه نوشت و نوشت تا هنگامی که دستانش به درد آمد.  آن روز حلیمه توبه کرد و دیگر برای زاهد چیزی ننوشت تا هنگامی که همسرش  را از دست داد. آن زمان شکوه دلش را در کاغذ بازگو کرد.  مدتی بعد    اسارت و تبعید را نوشت، باز نیز کاغذی اشک های مادر از مرگ فرزندش را پر آوردندپنجمین کاغذ از تلاش بزرگان ایل برای تربیت فرزند آخرش برای نجات ایران زمین از دست  ستمکاران بود.

آن زمان نوشتن حلیمه اوج گرفت. او در زمانی که کنار فرزندش بود داستان های بزرگان شیعه را برایش می گفت و با تعریف و تمجید از مسئولیت بزرگ وی اعتماد به نفسش می داد اما در زمان تنهایی دوباره آن دختر نوجوان مارتا بود که بر روی کاغذ خاطرات و سخنان خود را می نوشت و  احساس می کرد زاهد در حال خواندن آنان است. در آن هنگام نه غم از دست دادن شوهر و فرزندش، نه تحقیر و تبعید و نه نگرانی آینده او را آزار نمی داد، حتی داستان های  شب قدر و در به آتش کشیده منزل زهرا السلام الله که درد همیشه همراهش بود نیز به خاطرش نمی آمد، فقط او و زاهد بود. وی آنقدر می نوشت که مرکب سازان در عذاب بودن و تاجران به  اطمینان از سود کلان کاغذ برایش می آوردند.

سال ها گذشت و حلیمه رو به پیری نهاد بود. کمرش بسیار درد می کرد و او را بر اتاق نگاه داشته و حتی نشستن پشت میز برای نگارش را حرامش ساخته بود. روزی احساس نفس تنگی کرد پس خدمه را صدا زد:

- خدیجه!

دختر جوان به داخل آمد.

- در خدمتم والده سلطان!

حلیمه نالید:

- سرورمان را به اینجا بخوان.

- سلطانم سرورمان در بیرون از کاخ است. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

در حالی که  یک دستش بر روی سینه بود به سختی در جای خود نشست و نالید:

- به وی بگویید اگه می خواهد آخرین بار مادرش را زنده ببیند خود را برساند.

خدمت کار دست و پای خویش را گم کرد.

- بگذارید به طبیب خبر دهم.

حلیمه که زندگی خود را در انتهایش می دید گفت:

-  طبیب را دوایی برای من نیست. آنچه به تو گفته بودم انجام ده.

بغض بر گلوی خدمت کار دوید و احترامی گذاشت و بیرون دوید. حلیمه خود را به سختی از تخت پایبن کشید و تلو تلو خوران به سوی میزش رفت و در حالی که نفس هایش به شمارش افتاده بود قلم را بدست برد اما ناگهان ترسید... نکند  فرصت سوزاندن کاغذ را نداشته باشد و دیگران آن را ببیند؟!

قلم را کنار گذاشت و انگشت خویش را به سوی کاغذ برد.  

بسم الله الرحمن الرحیم

ای همیشه در یادم سلام در آهرین لحظه های زندگی ام برایت خواهم نوشت. 

من مارتا تو، دختر سلطانت، معشوقی که حتی دستش را در دست نگرفتی  روزها گذشت بی تو... بی تو... بی تو... این کلمات برای من بسیار درد دارد! هنوز نیز دست به قلم می برم برای آنکه  از پشت سرم بخوانی. سالها گذشت و در کنار همسری خوب با  فرزندانی صالح بودم که همسر و پسر بزرگم را از دست دادم و انواع دردها همچون سرورم حسن مجتبی علیه السلام بر سرم هجوم آمد. 

من با قلبی شکسته ایستادم تا هنگامی که پسرم ستمکاران را بیرون ساخت و نام شیعه را سرافراز کرد. نمیدانم تا چقدر در زندگی ام گناه کرده ام و چه راه هایی اشتباه رفته ام اما هیچگاه جز خیر مردمانم نخواستم. من مادر اسماعیل، سلطان بزرگ صفوی بر تو ای همیشه در یادم درود می فرستم. این نامه را نیز از پشت سرم بخوان.

 

 

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

 

 

داستان از پشت سر بخون

نویسنده ملیکاملازاده

تاریخ اتمام سیزده،مرداد،چهارصد

*هر چقدر بگوییم غواص !!
بگوییم اروند !!
باز هم ڪم است
برای دانستن از اروند فقط باید
غواص باشے
دستت بستہ باشد
شب باشد
و اروند بی تاب
شهادت آرزومه🖤🌷💚*

با رمز شهدای غواص به اتمام می رسونیم

شهدای غواص

پایان

@banouyehshab

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 9 ماه بعد...
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...