رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مانتوس{خدای‌مرگ} | کاری از آشوب و خاکستر


سپیده دم
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام اثر: مانتوس{خدای مرگ}

نام نویسندگان: مبینا ساجدی و سحر تقی‌زاده 

ژانر:تخیلی،ترسناک

هدف:ایجاد ترس!

خلاصه:

نفس عمیق بکش؛ حس می‌کنی بوی خون رو؟  یک لحظه کوش کن!صدای خنده  ‌ی وحشتناک مخلوط شده با قهقه شیطانی!  بوی خون نجس همه جارو گرفته،داره دیوونت می‌کنه؟ خودت خواستی! نباید به ماورا توجه نشون میدادی!  باهول  برگشته؛ اینبار دیگه کوتاه نمیاد. می‌خواد کارهایی انجام بده،از جنس مردگی! از جنس مانتوس.

ویرایش شده توسط سح

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 7 ماه بعد...

مقدمه:

وحشت، خفه‌خون، مرگ، چنگ. چنگ بزن؛ به
ریسمان‌هایی که معلوم نیست بعد از تلاش برای یک تپش بیشتر، به اهریمن ختم میشه یا جسم نیمه جون رو به خاکِ سرد؟  نفس بکش، بغض نکن، بجنگ؛ حتی با خودت. شاید سلول‌هات هم دارن تو رو به جاده خاکیِ تاریکی می‌کشونن. جسم کو؟ روح کو؟ دقیقا توی این جهنمِ وحشت‌ زا،  زندگی آروم و رویاییت کو؟ چشم روی هم نزار، اون قراره خفتت کنه. این جهنم کی قراره  سرد شه؟ نفس‌های سنگین آلوده به سمِ مرگ، کِی قراره آروم شه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سکانس اول: همین نزدیکی ها!


صدای چیکه کردن آب توی این جهنم دره، دقیقا معلوم نبود از کدوم گوری اکو میشه و روان داغونم رو داغون‌تر کرده بود.

با دستایی که از شدت ترس به لرزه‌ی غیرقابل انکاری افتاده بود، سعی به پیدا کردن معمای کوفتی‌تر از این قبرِ تنگ و در عین‌حال بی‌انتها داشتم. 
- سحر تورو جون جدت یک کاری کن لعنتی من مغزم قفل کرده، الانم وقت رو به موتِ. 
با خشم سرکشم برگشتم طرف مبینا تا چشم‌غره‌ای تحویل بدم، اما با دیدن چشم‌های قهوه‌ایش که دو- دو می‌زد دلم نیومد چیزی بگم. پوفی کشیده و دوباره نگاهم رو به جمله‌ی معما دوختم. 
- یک اتفاق افتاد که قرار نیست برای بار دوم تکرار شه!
لب پایینی‌ام رو به جنگ با دندونام دعوت کرده و با قلبی که تو صدم ثانیه صد بار خودش رو به قفسه سینه‌ام می‌کوبید، روی زمین خاکی و سرد نشسته و به در بزرگ مشکی نگاه کردم.
مبینا درحالی که با استرس به چپ و راست می‌رفت و زیرلب طبق عادتش تو بازه زمانی کلافگیش، شروع به بد و بیراه گفتن به آدم و حوا، تا جدش کرد که باعث شدن به دنیا بیاد. انقدر‌ نق زد و نق زد ؛ من نفهمیدم، که آخرش با کلافگی دادی سرش کشیده و با سر پایین افتاده  گفتم:
-  راهی نداره، چند دقیقع دیگه  لوسیفرا برمی‌گرده. 
نفس‌هاش رفته- رفته تندتر می‌شد و چونه‌اش می‌لرزید. چشماش لبالب از اشک شد. سرش رو بالا گرفت تا هق نزنه، عادتش بود دلش نمی‌خواست کسی گریه‌هاش رو ببینه.

بغض بدتری خفت گلوم رو گرفته بود و با آب دهنم سعی می‌کردم بغضم رو قورت بدم. اما نمیشد، ترس از مرگ داست سلول یه سلول تنم رو به چالش می‌کشوند. 
به اطرافمون نگاه کردم. درختایی با تنه‌هایی که انگار با مداد شمعی مشکی رنگشون کرده و برگ‌هایی که انگار به قطره‌-  قطره‌ی خون آغشته‌اش کرده بودند.

هیچ‌وقت یادم نمی‌ره اون روزی رو که مبینا گم و گور شد و با پیدا شدنش زندگی من و خودش رو به لجن کشیده شد. 
با صدای هو- هوی سوت مانند باد‌های وحشی، قلبم برای ثانیه‌ای از کار افتاد و جسمم انگار تموم جونش رو از دست داد.

لو.... . لوسیفرا داشت نزدیک می‌شد.  می‌تونستم صدای قهقه‌های وحشت انگیزش رو که داخل این جنگل طلسم شده پخش می‌شد بشنوم. صدای زجه‌ها و گریه‌های زنی که‌کم- کم باعث می‌شد نتونم بلند شم.

ویرایش شده توسط SAHAR.TG

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...