رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان شبیه یک خیال / میکا کاربر انجمن نودوهشتیا


میکا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان :   شبیه یک خیال

نویسنده:  میکا

ژانر: عاشقانه  /طنز

خلاصه:

     ترنم دختریه که کلی آرزو و هدف های بزرگ داره   شاید میشه گفت یه کمی هم کنجکاوه و دردسر سازه ( همون فضول خودمون) ..

که بازی سرنوشت قراره کسایی رو سر راه اون قرار بده که شاید اون  تصور یه ملاقات کوتاه با اونا رو هم فقط توی رویا هاش میدید ...

ملاقات دونفر که  دست تقدیر اون ها رو کنار هم قرار داده ...................

 

  ...........................

 

مقدمه:

       یه حس کنجکاوی ، یه نگاه ، یه شیطنت ساده گاهی میتونه مسیر زندگی خیلی ها رو عوض کنه و اونا رو به جایی ببره که هیچ وقت بهش فکر نمیکردن. و اگر هم کمی بهش فکر کرده بودن  در حد یه فانتزی ساده بوده باشه.

ولی ممکنه همه چیز یه روز تغییر کنه....

ناظر: @Negin jamali

ویرایش شده توسط میکا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یک

 

_زییییییییییییییم زییییییییییییم (آلارم گوشی........................................

 

___.......اااااااه ، دیگه  خسته شدم چرا همش باید صبح به این زودی بیدار بشم!!!!!

اخه یه ماه اخر مونده به کنکور که نباید صبح به این زودی بیدار شد که!!!

باید اینقدر بخوابیم که کل استرس مون  کامل بریزه بره رد کارش.......ااه  5 دقیقه دیگه   جون من فقط ببینم ته خوابم بلاخره به این پسر خوشگله 

میرسم یا نه...

 

30 مین بعد

___مامان:   ااااااا  تررررنم  تو که هنوز خوابی !  پاشو ببینم ...مثلا باید درس بخونیاااا   بلند شو 

__مامان فقط 5 دیقه....

__  ترنمممم   گفتم  بیدار شو

__  ااااه اصلا  باشه بابا   بلند شدم....

با بی حوصلگی نشستم روی تخت و مثل این مرده ها به یه نقطه خیره شدم.... هی  ,,,,,20 دقیقه اول که هنگ  هنگ بودم....هم  غم

دل کندن از تخت عزیزم بود و هم اینکه  بازم ته خوابم رو ندیده بودم ( غم سنگینیه بخدااا   هی روزگار...........)

بلند شدم  تختم رو مرتب کردم و  رفتم  روشویی تا صورتم رو بشورم ,,,, تا نگاه به  اینه کردم  یه ادم با یه صورت سیاه دیدم و یه جیغ بلند کشیدم .

یا خدا این کی بود تو اینه چقدر وحشتناک بود  این متین ( داداش خلم که 15 سالش بود  و اقا  4 سالم از  من کوچیک تر بود ....)]

با یه لبخند خبیث امد جلو گفت :  وای تره چقدر خشگل شدیه  و چشمک بهم زد و رفت . منم که دهنم باز مونده بود  یکم  که

به خودم اومدم  تازه متوجه شدم بله این اثر هنری که  روی صورت منه کار اقاست  !!

__ متین خررررر مگه دستم بهت نرسه .....وایستا ببینم // خیر سرت من خواهر بزرگترتم ,,,,,!!!  مگه دستم بهت نرسه

با  یه حرکت خودمو بهش رسوندم  موهاشو کشیدم اونم موهای منو گرفته بود و ولم نمیکرد که یه دفعه  با صدای دادی مامان زد 

با اکراه هم دیگه رو ول کردیم  ولی بازم با چشم و ابرو واسش خط و نشون میکشیدم که ببین من که بلاخره تو رو تنها گیر میارم"""

چییییییییی  تو رو خدا ببین بچه پرو  داره ادای منو در میاره  منم   از  حرص داشتم دیونه میشدم   بابامم انگار نه  انگار که صورت دختر گلش 

رو  به فنا داده بودن فقط واسه خودش داشت می خندید  تهش هم امد گفت:

__ وای مگه نمیدونستین ترنم صبح کلا   جنی میشه  چرا سربه سر دخترم میزارین )......

و هی سعی میکرد جلو خنده اش رو بگیره  یعنی این وسط فقط منو کاردم میزدی خونم در نمی اومد؛ وقتی دیدم بله فایده ای هم 

نداره که دیگه بخوام باهاشون کلکل کنم دیگه بی خیال شدم..

 

بله دیگه رفتم با یاد خدا دیگه درس خوندنم رو شروع کردم؛ چون من امسال دومین سالی میشه که میخواستم کنکور بدم......

خیر سرم تیزهوشان درس میخوندمااااا ولی چون پارسال همش نشسته بودم فیلم و سریال کره ای و...میدیدم  ؛ درس هم زیاد

نمیخوندم واسه همین پارسال گند زده بودم,,,,,,, 

یعنی اینقدر که امسال درس خوندم که   دیگه حالمم از کتابا بهم میخوره  اخه میخوام یه جای خوب قبول شم یه جایی به جز اهواز....اخه

میخواستم دیگه مستقل بشم...../////    اگه باز اینجا در کانون گرم خانوداه میموندم که تا اون طعم شیرین زندگی مجردی رو نچشیده با به

دنیای  متاهلی باید میزاشتم ((( دنیای که  حتی نمیخواستم ذره ای هم بهش فکر کنم؛ دنیایی که اونو  واسه ی خودم یه تونل وحشت تاریک و 

و پر از چیزای ترسناک میدونستم جایی  پر از محدودیت اونم به جرم زن بودن و با بهانه هایی که جامعه خطر ناک و پر از گرگ و اینکه دختر

خودش باعث همه ایناست واقعاااا یعنی حتی فکر کردن بهش هم خنده داره و خنده دار تر از اون تصورات خانوده ها که فکر میکنن توی روابط

فقط دخترااا همش گول میخورن و پسرا  همش میخوان مخشونو بزنن بابا اخه من موندم اینا این همه دانش و معلومات شونو از کجا میارن

شاید اینا فقط 2 تا دوست ساده و معمولی باشن مگه آدم فقط با اون افکار  خراب فقط باید با جنس مخالفش باشه !!!!؟؟؟؟       ......اقا اصلا من

خودم به شخصه موندم که اگه عاشق یکی شدم چه جوریه باید اونو به خانواده ام بگم!!!؟؟؟؟؟  ...یه بارم که از روی شوخی داشتم اینو به مامانم

میگفتم گفت:((  بهش میگی با خانوده ات حرف بزنه //))     !!!....من موندم اخه وقتی هنوز خودم کامل طرف رو نشناسم اصلا ندونم میتوتم

باهاش کنار بیام یا نه چرا باید کل خاندان و  به عبارتی کل دنیا اونو بدونن !!؟؟؟.......... ))) هی چه میشه کرد تقصیر خودم بود که همون پارسال

قبول نشدم.......

ولی فکر کنم امسال خود سازمان سنجشم با رتبه ای که قراره بگیرم و حسابی دارم الان واسش تلاش میکنم تعجب کنه و مجبور شم  واسه  

 این  که بهشون ثابت کنم رتبه خودمه دوباره   کنکور بدم که  باور کنن ..........

 

ویرایش شده توسط میکا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت دو

 

   دیگه داشتم  کم کم  داشتم از خوندن این همه کتاب خسته می شدم؛   دلمم  حسابی واسه باشگاه و دوستام تنگ شده  بود.

فکرش رو بکن من نزدیک 7 سال بسکتبال کار میکردم کلی هم مسابقه رفته بودم ولی الان به  خاطر این کتابا نمی تونستم با توپ عزیزم 

اون  طور  که میخوام وقت بگذرونم ...!!!   

درسته دوست داشتم  که مستقل بشم ولی این ورزش هم یکی از ضروری جات  زندگیم بود و هم یه جور انگیزه که زودتر  این کنکور لعنتی

رو  پشت سر بذارم ....

...

...

روزها مثل برق و باد میگذشتن و  من هر روز به  اون روز که به قول مامان و بابام سرنوشت و آینده ام رو مشخص میکنه نزدیک تر میشدم

تنها کسی هم که توی این چند وقت باهاش در ارتباط بودم ؛   دوست  خل و  مجنونم  ملیکا بود اخه اونم داشت میخوند که  امسال تهران

قبول شه و بره پیش عشقش 

 

هی پدر عاشقی بسوزه اخه نزدیک یک سال بود با پسر یکی از دوستای باباجون شون نامزد کرده بودن خانم    که از قضا پسرمون هم 25 

سالش بود و  داشت واسه تخصص میخوند.....( والا آدم از این خرشاس تر فکر کنم پیدا نمیشه  حیف این نامزدش داداشی چیزی نداشت 

وگرنه خودمو بهش قالب میکردم. )

بخدا من نمیدونم باباش این دوستاش رو از کجا پیدا میکرد اخه دوستای بابای من یا همه دختر داشتن یا پسراشون کوچیک بودن

یا اگر هم سن شون به من میخورد شکل جن بودن....... فامیل هم که  همه رو  به چشم برادری میدیدم  دیگه نمیشد روشون دست گذاشت...

 منم که کلا نمیخواستم به این چیزا فکر کنم(به  جز کراش عزیزم)      این ملیکا هم  که  ول کن نبود هر دفعه که بهش زنگ میزدم یا از این

اقا هیراد شون همش میگفت یا پسرمون ور دلش بود  . 

اینا هم به نوبه خوشون دیونه بودن یه روز باهام قهر بودن یه روز باهم آشتی منم که فقط یا سعی میکردم آشتی شون بدم یا گوش هام

رو میگرفتم  که نجوا  های عاشقونه شونو نشنوم ( از بس که من چشم و گوش بسته بودم   و سینگل در راه خدا  چون هیچ وقت دوست پسر

نداشتم و  اوج قرار گذاشتنم با پسرا هم تا کلاس  چهارم دبستان واسه گل کوچیک بازی کردن تو کوچه بود   )

...

....

این  چند روز هم گذشت  دیگه امروز باید میرفتم  سر جلسه آزمون ،   حسابی استرس داشتم  اینکه اگه  قبول نشم چی؟؟!!!

با شنیدن این قانون هایی هم که هردفعه  میگفتن که میخوان مدل  کنکور رو  عوض کنن استرسم بیشتر  میشد ..هر طوری که بود آزمون 

رو  دادم  و امدم بیرون موقع برگشت که در حوزه منتظر بابام بودم که بیاد دنبالم  چشمم افتاد به مکان کناری مون که حوزه پسرا بود

یعنی خدای من تیپ ها مدل موهای بعضی شون خیلی جالب بود یکی شون که یه موهای فر نازی داشت که دلم می خواست فقط 

دستم رو توی موهاش فرو کنم و باهاشون بازی کنم؛ حیف که من مثلا دختر خانومی بودم که فقط منتظر باباش بود اصلا هم اون 

خشگلا رو دید نمیزدم.................

بله ، دیگه بعد  نیم ساعت بابام امد و منم  که عقده های این چند وقتم رو با دید زدن اینا  تموم کرده بودم  باخیالی اسوده ازشون دل کندم

و بسوی خانه رفتم...............

فقط مونده بودم تا روز اعلام نتایج باید چیکار میکردم  و چجوری خودمو از دست این فامیل های عزیزم نجات میدادم  ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

والا من  حتی  بعضیا  رو هم بزور  فقط اسم  ها شونو  شنیده بودم  ولی نمیدونم اینا از کجا میدونستن من کنکور دادم  و  مثل این کلاغ های

نامه رسون  هنوز پامو نزاشته بودم داخل خونه شروع کرده بودن  به زنگ زدن به مامان و بابام که ترنم  چیکارد کرد ؟!  یعنی با این سرعتی

که اینا از من نتیجه میخواستن خود سازمان سنجش هم  نتایج رو اعلام نمیکنه!!!!

آدم هم می موند چی جواب  شونو بده اگه میگفتم  خوب دادم و کلید سازمان سنجش یه چیز  دیگه میگفت می نشستن و میگفتن 

اینم خنگ بود واسه همینم قبول نشد.!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی جوری  هم  پشت سر آدم حرف میزنن انگار خودشون اصلا دانشگاه رفتن یا بچه ها   شون الان دارن هاروارد آمریکا درس میخونن!!!

تهش یا رفتن مغازه  زدن یا شوهر کردن الان دارن بچه میارن ؟!!! ته تحصیل کردهای همین ها  هم پیام نور یا آزاد درس میخونن اونم واسه ی

اینکه شوهر پیدا کنن رفتن دانشگاه .........

والا تقصیر خودشونه که با اعصاب من بازی میکن.....ایییییییی............

هر چی هم توی این مدت گفته بودم که اخه مادر من ، من  نمیخوام فعلا مهمانی یا جایی برم مگه قبول میکرد به زور من بلند کرده اورده 

خونه عمه ام.................

...

واو جمع شونم که جمع یعنی فقط فامیلای درجه یک مادریم نیستن که اونا هم چون اکثرا اهواز زندگی نمیکنن فکر کنم تو جمع

شونحضورندارن   عمه رویا (که اینجا خونه شون بود)   عمو احمد اینا ، عمو سعیداینا ، عمو پیام( که قربونش برم که از همه شون کوچیک تربود

زن هم نگرفته بود)   و عمه راضیه    چقدر هم که اینا زیاد بودن ولی چون خونه عمه رویا بزرگ بود همه جا میشدیم/...ولی فکر کنم وقتی خدا

داشت شانس رو تقسیم میکرد اون وسط ها منو جا انداخته بود؛  حالا خوبه این سحر( دختر عمو احمدم)   اینجاست حداقل میتونم  با استفاده از اون از سوالاشون فرار کنم......

بعد از سلام کردن به همه و باشنیدن حرفای تکراری  تو پذیرایی نشسته بودیم  وهمه مشغول  صحبت شده بودن   که دیدم عمو پیام

داره ریز میخنده و چشم و ابرو واسم میاد .. منم که گیج شده بودم که این چشه چرا داره این جوری میکنه  که یه دفعه بلند گفت:

__ میگم  ترنم چه عجب ما تو رو دیدم کنکورت رو چیکار  کردی؟

یعنی منو کارد هم میزدی خونم در نمی امد ولی تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بگم

__ خوب دادمش 

بلند شدم دست  سحر گرفتم و باهم رفتیم توی یکی از اتاق ها من شروع کردم به خط و نشون کشیدن واسه عمو پیام یعنی من اگه حال اینو

نگیرم ترنم رهبر نیستم ...... سحر هم  که یه بند میخندید که حسابی دیگه روی مخم داشت راه  میرفت . یه زهرمار بهش گفتم بعدنشستم 

با گوشیم ور رفتم و   شروع کردم به دید زدن کراش عزیزم ....

......

هوف  خداروشکر تا بعد از شام هم کسی  ازم سوالی نپرسید...بی فرهنگ شون همین عمو پیام بود  ( دارم واسش)

....

وای خدا چقدر خونه خودمون خوبه 

تخت عزیرم که چقدر دلم  واسه ی یه خواب راحت روش تنگ شده.....الان تنها چیزی که میخوام فقط خوابه................

         @Negin jamali

ویرایش شده توسط میکا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...