رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان اکسیر | آفتابگردون کاربرانجمن‌نودهشتیا


 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

نظرسنجی..  

13 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. به رمان تخیلی_عاشقانه اکسیر، چند تا طلسم "زندگی مجدد" میدین؟🎴

    • 🎴🎴🎴🎴🎴
      12
    • 🎴🎴🎴🎴
      0
    • 🎴🎴🎴
      1
    • 🎴🎴
      0
    • 🎴
      0
  2. 2. شخصیت موردعلاقه شما توی اکسیر چه کسی بود؟؟

    • مین‌آ
      6
    • آیکان
      10
    • نیدین
      5
    • ویگن
      7
    • پائلو
      8
    • لیام
      6
    • لوکا_شاه هینا
      8


ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

 

نام رمان: اکسیر

نویسنده:  اسما نقیبی 

ژانر: تخیلی، عاشقانه، معمایی


هدف: آدم‌ها گاهی تفاوت‌های زیادی با هم دارن. ولی برای رسیدن به یک    هدف، اون‌ها مجبور میشن با این تفاوت‌ها کنار بیان. اکسیر نشون میده که حتی با وجود ترس و نفرت، افرادی برای حفظ زندگی چطور در کنار هم مبارزه می‌کنن.


خلاصه: سیصدسال پیش، تیم پنج نفره‌ی از بهترین جوانان کشور به اتهام جاسوسی و زمینه‌سازی برای کشتار مردم بی‌گناه به مرگ محکوم میشن. با این وجود هیچ‌کس  نمی‌دانست که بعدها، اون پنج نفر به واسطه یک  نفرین دوباره متولد میشن و حتی در کنار  هم قرار می‌گیرن. آینده مبهم و نامعلوم هست،  آیا قراره که اون سرنوشت شوم دوباره تکرار بشه؟

 

مقدمه:


زمان درگذر است، درختان برگ‌ها و میوه‌ها را هنگامه رسیدن، از دست می‌دهند.
ابرهایی که پس از ماه‌ها گردش پربار شدند، می‌بارند.
خورشید به خواب می‌رود و ماه پس از کامل شدن، تا مرز خمیده شدن می‌شکند.
امواجی که خود را به تن عریان ساحل می‌زنند، در عمق شن و ماسه‌هایش غرق می‌شوند.
آدم‌ها می‌میرند.
ارواح به آسمان‌ها و اجسام به زیر خاک می‌روند.
خوبی‌ها جایی چشم انتظار رسیدن ما ایستاده‌اند.
کینه‌ها به کندن چاه‌های عمیق در انتهای مسیر مشغولند.

زمان می‌گذرد، همه چیز در چرخش است.
و ما، بازخواهیم گشت؟
باز یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد؟
این بار مرگ آسان‌تر خواهد بود   یا زندگی سخت‌تر؟
باران نیست که می‌بارد، اشک‌های من است.
طوفانی در راه نیست، صدای من است که تو را می‌جوید.
زمین نیست که می‌لرزد، قلب من هنوز تو را به یاد می‌آورد.
و در این گردش بی‌انتها، هزاران بار زمزمه می‌کنم، باز متولد خواهیم شد؟
سوگند به عهد خونینی که بستیم، تا ابد برای تو می‌بارم! هیچ ابری در آسمان شب نیست، آن لکه‌های خاکستری، چشم‌های من‌ هستند.

 

 

برای نقد و بررسی رمان اکسیر کلیک کنید..

گالری اکسیر..

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @.Aryana.

ویرایش شده توسط dorsa_a
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 36
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 94
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع


پارت اول:
حتی اگه بمیرم


(زمستان سال هزار و هفتصد و بیست و پنج میلادی)

همزمان با غروب آفتاب، آسمون رنگ ابرهای تیره‌ای به خودش گرفت. بادی که شدتش به تدریج بیشتر می‌شد نشون می‌داد که یک طوفان در راهه. ولی تمام این‌ها  باعث نمی‌شد که سربازان عقب بکشن. تا زمانی که فرماندشون دستور نداده، حق این رو نداشتن که دست از محاصره خونه بردارن.

توی ایوان، حتی سربازهای  بیشتری بودن تا اجازه ندن که ساکنین از حلقه محاصره فرار کنن. بعد از یک درگیری کوتاه، زمانش رسیده بود که تصمیم بگیرن.

فرمانده کنار سربازانش  ایستاده و غروری که از پیروزی نسیبش شده تمام صورتش رو گرفته بود، با لبخند شرم‌آوری که لب‌هاش رو ترک نمی‌کرد. صدای خودش رو بلند کرد تا همه افرادی که اون نزدیکی بودن بشنون:   این  تیم پنج نفره از همراهان شاهزاده، واقعا ناراحتم می‌کنه که من مامور اعدام شماها باشم. ولی خب، چی‌کار میشه کرد؟


مینا با جسارت قدمی به جلو برداشت. مستقیماً نگاهش رو توی چشم‌های  فرمانده خیره نگه‌داشت و جدی گفت: هیچ کدوم از ما، حتی مجرم واقعی اون کشتار نیستیم. نیازی به دلسوزی آدم حقیری مثل تو نداریم.


فرمانده به مقاومتی که از سمت مینا می‌دید پوزخند زد. حتی بعد از اون سعی کرد طوری حرف بزنه که احساس حقارت کنه: چقدر  حیف که رئیستون انقدر مغروره. حتی الان که جان افرادش تقریباً توی دست منه، دست از لجبازیش برنمی‌داره.

ویگن دست‌هاش رو با خشم مشت کرد. روی صورتش هنوز رد خون اون دونفر از سربازهایی که کشته، باقی مونده بود. رو به فرمانده فریاد زد: خفه شو! حتی اگه قرار باشه بمیرم، قبلش تو رو به جهنم می‌فرستم.


صدای برخورد قلاف آهنی خنجر، وقتی که جلوی پاهاشون می‌افتاد بلند شد. پنج نفر با اکراه نگاهشون رو روی اون پنج خنجر وسط حلقه چرخوندن. حلقه‌ای که حیاط کوچک خونه رو دور می‌گرفت و الان، افراد اون خونه رو توی خودش محاصره کرده بود. کمی بعد دوباره صدای فرمانده بود که برتری خودش رو به رخ می‌کشید:  این چطوره؟ می‌تونم یک شانسی بهتون بدم، در ازای اینکه یک نمایش جالب برام اجرا کنین. حداقل، باید یک چیزی برای راضی کردنم باشه، نه؟

چیزی جز نفرت در    چهره اون پنج نفر دیده نمی‌شد. خشم و اضطراب به حدی بود که اون خنجرها، می‌توانست قلب تمام سربازان  اطرافشون رو هدف بگیره. 
ولی تا کجا می‌تونستن بجنگن    و اصلا چرا؟ اون‌ها نتونستن خودشون رو از اتهامی که متوجه‌شون شده   تبرئه کنن. تا وقتی که لکه خیانت به کشور روی اسمشونه، هرجای این دنیا هم که می‌رفتن آرامشی نداشتن.

فرمانده سکوت اون پنج نفر رو دید و ادامه داد: می‌تونم بذارم دونفرتون از این معرکه جون سالم به در ببره. در ازاش، دوست دارم ببینم کی واسه زنده موندن بیشتر می‌جنگه؛ شماها که بیشتر از جونتون هم رو دوست ندارین؟ 

پائلو پوزخندی از روی ناباوری زد. تمام خشمش رو روی خنجر جلوی پاش خالی کرد و بهش لگد زد. خنجر گوشه دیوار متوقف شد و به اندازه زیادی ازش فاصله گرفت. پائلو که هیچوقت چنین چهره‌ای از خودش به بقیه نشون نداده بود، با خشم فریاد زد: لعنت بهت! تو اصلا آدمی؟

برخلاف پائلو، مینا خم شد و خنجر جلوی پاش رو برداشت. محکم اون رو تو مشتش فشرد و از قلاف بیرون کشید. با خشم رو به فرمانده کرد و با نگاه تیزش اون رو هدف گرفت. گفت: کسایی که با هم قسم خوردن و روحشون به هم پیوند شده، می‌خوای ببینی که با دست خودشون هم رو نابود کنن؟ مگه توی خوابت!


فرمانده کنار رفت، قبل از اینکه خنجر پرت شده به سمتش توی سینه‌اش فرو بره و نوک تیز خنجر به دیوار چوبی پشت سرش خورد. خشمگین شده بود که می‌دید اوضاع اونطور که می‌خواد پیش نمیره.

آیکان هم درست مثل اون دو نفر بی‌پروا فریاد زد: اگه قراره امشب کسی رو بکشم فقط تویی! بعد از امشب، حتی اگه بمیرمم راحتت نمی‌ذارم.

اون سه نفر حواسشون به پشت سرشون نبود. زمانی که ویگن روی زانوهاش نشست و خنجر کنار پاش رو برداشت. با چشم‌هایی که می‌لرزیدن بهش خیره شد و به آرومی دست نیدین که کنارش ایستاده بود رو گرفت. اون رو پشت خودش پنهون کرد و مقابل هم تیمی‌هاش، خانواده‌اش و دوستانش گارد گرفت.

نیدین دستی که خنجر رو با نیت ترسناکی میفشرد  دید. بی اراده زبونش رو چرخوند و معرکه رو متوجه خودش کرد: ویگن، چیکار می‌کنی؟


 ویگن با شنیدن صداش چرخید و به چشم‌های ترسیده‌اش خیره شد. نگاهش گرفته بود ولی مصمم به نظر می‌رسید. این چیزی نبود که دوست داشته باشه انجام بده. حتی همین الان که بهش فکر کرد مغزش به جوش اومده بود. 

ولی فقط، اگه واقع بینانه نگاه می‌کرد، با وجود همه مقاومت های این چند روز، اونا دیگه به ته خط رسیده بودن. خانواده‌اشون نتونستن از اون‌ها محافظت کنن. مردمی که زمانی اون‌ها رو تحسین می‌کردن، امروز مقابلشون ایستادن؛ دنیایی که توی مشتشون بود امروز تو مشت خودش اون‌ها رو له می‌کرد.
ویگن سعی می‌کرد لرزش صداش رو کنترل کنه اما چندان موفق نبود: ما که اشتباهی نکردیم. من و تو، از هیچی خبر نداشتیم. اونا ما رو تو چاه انداختن. هرسه تاشون، با کله‌شقی من و تو رو توی این جهنم کشوندن.


درحالی که چشم‌هاش از اشک خیس می‌شدن، دست نیدین رو محکم‌تر از قبل فشرد. همزمان از چشم‌های بهت‌زده نیدین انگار تمام گذشته‌اش رو می‌دید. این باعث می‌شد حتی عطشش برای زنده موندن بیشتر بشه.
ادامه داد: نیدین من نمی‌خوام بمیرم. ما تازه با هم شروع کردیم. خودتم می‌دونی اصلا راحت نبود. نمی‌خوام فقط وایسم و ببینم که فرصتمون انقد زود تموم میشه. نه می‌تونم بذارم جلوی چشمام بمیری، نه می‌تونم ولت کنم و بمیرم.

نیدین اونقدر شوکه شده بود که نمی‌دانست چی باید بگه. اگه تا الان ترس زیادی نداشت، با شنیدن حرف‌های ویگن، با اینکه درست مقابلش ایستاده بود ولی حس کرد به حد مرگ دلتنگش هست.
 
ولی ویگن واقعا می‌خواست همچین کاری بکنه؟ چطور بعد از اینکار می‌تونست زندگی کنه؟ اونا قسم خورده بودن که هیچوقت همدیگه رو تنها نذارن. همینجا، توی همین خونه هر پنج نفر با خون قسم خورده بودن. اگه ویگن عهدش رو می‌شکست و حتی برادر و خواهر قسم خورده خودش رو می‌کشت، چطور می‌تونست راحت زندگی کنه؟
نیدین قلبش به درد می‌اومد وقتی درد کشیدن ویگن رو  می‌دید. و بدتر از همه این‌ها، هیچ‌کاری ازش بر نمی‌اومد.

بعد از گفت و گوی بی نتیجه نگاهشون، ویگن خنجرش رو از قلاف بیرون کشید و رو به اون سه نفر باقی مونده گارد گرفت.

مینا که مطمئن شده بود ویگن به سرش زده و مصممه که خودش و نیدین هرطور شده نجات پیدا کنن، دستش رو با شوک جلوش گرفت و پرسید: ویگن؟  نمی‌فهمی که همش بازیه؟ می‌خوای به حرف این عوضی اعتماد کنی؟

ویگن با خشم جواب داد: کدوم بازی؟ امشب، هممون اینجا می‌میریم. هیچ کسی    کمک نمی‌کنه. همه یک جوری ساکتن که انگار مردن!

آیکان مینا رو پشت خودش پنهون کرد و مقابل ویگن ایستاد. می‌تونست از چشم‌هاش این رو   بفهمه که به سیم آخر زده. تبدیل به دیوانه‌ای شده بود که هرکاری ازش برمیاد. اون ماهرترین عضو گروهشون توی مبارزه بود. پس آیکان باید قبل از آسیب رسیدن به بقیه از جنگیدن منصرفش می‌کرد. 

ولی هنوز کلمه‌ای از دهنش بیرون نیومده بود که پائلو بدون فکر سمت ویگن رفت. تو لحنش دلخوری اشکار بود: ویگن؟ ما با هم قسم خوردیم، هممون خواهر و برادریم. من حاضرم با شمشیر این عوضی‌ها بمیرم ولی    با دستای تو نه! حتی اگه قراره بمیریم، بیا انقدر سختش نکنیم.

همزمان با چشم‌های خیس و به خون نشسته ویگن، دستش که روی خنجر مشت شده و لرزش نامحسوسی داشت، پائلو تا یک قدمیش جلو رفت. سعی کرد جدیت ویگن رو نادیده بگیره. با خودش فکر می‌کرد این فقط یک واکنش طبیعیه. همه اون‌ها دلشون می‌خواست که زنده بمونن. ویگن حتی بیشتر از بقیه زنده موندن رو  می‌خواست. با اینکه همیشه عصبی می‌شد ولی در نهایت هیچ‌کاری نمی‌کرد. قلبش بهش این اجازه رو نمی‌داد به کسایی که دوستشون داره آسیب بزنه. حتما امشب هم می‌تونست خودش رو آروم کنه. پائلو صادقانه می‌خواست فردی باشه که آرومش میکنه.

ولی این فقط فکر اون بود. چقدر ساده و خوش‌خیال بود که فکر می‌کرد شانسی برای اون‌ها  وجود داره. حداقل داشتن یک مرگ ساده، اون‌ها شانس این رو هم نداشتن. باید درد می‌کشیدن و با درد می‌مردن.

تو مدتی که پائلو بازوهای ویگن رو گرفته بود و باهاش حرف میزد، متوجه نشد که دستش چطور خنجرو فشار میده. و تا چه حد سر تیز اون رو به پهلوش نزدیک کرده. 

این پایانشون بود؟ پایان بهترین شمشیرزن و نقاشی که این کشور به خودش دیده بود؟ 
سرنوشت دختری که  زمانی توی سیاست به پادشاه قصر مشاوره داده، در نهایت کشته شدن توسط برادر و خواهر قسم خورده‌اش یا سربازان همون قصر می‌شد؟
تاجری که با هوشش توی تمام زندگی احترام زیادی دریافت کرده چطور الان انقدر تنها رها شده بود؟ 
اون بازیگر نمایش‌های جشن سال نو که همیشه لبخند میزد، قرار بود تو خون خودش بپیچه بدون اینکه کمکی بهش برسونن؟
این دنیا، واقعا می‌تونست انقدر مقابل اونا بی‌رحم باشه؟ 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط dorsa_a
ویراستاری| 𝐒𝐧𝐨𝐰𝐫𝐢𝐭𝐚
  • لایک 30
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:
این خوش شانسی نیست.


(سال دوهزار و بیست و پنج میلادی)


- مینا؟ مینا؟ 
صدای مرد جوان باعث شد نگاهش رو از ساختمان‌های مقابل بیمارستان بگیره. تامی خنده‌ای کرد، دستانش را مثل برادرزاده‌اش به لبه بالکن تکیه داد و گفت: چه عمیق توی فکرهات غرق شده بودی.

مینا با کنجکاوی پرسید: عمو؟ خبر جدیدی نشنیدین؟

تامی سری به نشونه تاسف تکون داد: اگه بفهمم که تو همچین دارویی رو بدون مجوز حتی برا خودت مصرف کردی، جداً    ازت شکایت می‌کنم.

مینا: پس اون دارو، فروش غیرقانونی داشته؟

تامی: آره. هنوز تو مرحله آزمایشه. حتی پزشک‌ها به سختی اجازه دارن ازش برای درمان استفاده کنن چون عوارض بدی داره. خوش‌شانس بودی که فقط خاطرات دوسال پیش رو از دست دادی. ممکن بود مغزت بیشتر آسیب ببینه.

مینا آه بی صدایی کشید و دسته پرنده‌هایی که توی آسمون پرواز میکردن رو دنبال کرد.
مینا: این خوش شانسی نیست.

تامی: خب دلیل اصلی ساخت و مصرف اون دارو همینه که بخشی از خاطرات مغز رو پاک کنه. معمولا کسایی همچین داروهایی مصرف می‌کنن که از یک    حادثه خاطره بدی دارن. هرچند برای تو می‌دونم که اخیرا هیچ حادثه‌ای نداشتی. مگه این‌که تو محل مسابقه اتفاقی افتاده باشه.

مینا: چه اتفاقی افتاده؟ این سوالیه که هر روز، چندبار از خودم می‌پرسم. هیچ فایده‌ای هم نداره. من دوسال از زندگیم رو از دست دادم.

تامی سعی کرد آرومش کنه، ادامه داد:
- مینا؟ خاطراتت برمی‌گردن. دیر یا زود این اتفاق میفته. درباره زمان دقیقش مطمئن نیستم چون هنوز عوارض دارو درست شناخته نشده. ولی به هرحال لازم نیست انقدر    به خاطرش نگران باشی.

مینا: فقط، می‌ترسم که بی‌خبریم باعث بشه اشتباه کنم. چه خودم اون دارو رو خورده باشم، چه یک    نفر دیگه اون رو بهم داده باشه، این دوسال حتما چیزی توی خودش داشته که انقد فراموش کردنش برای من یا یک    نفر دیگه مهم باشه.

تامی ضربه آرومی به بازوی مینا زد. باعث شد نگاهش رو از خیابون شلوغی که بهش خیره بود بگیره. دست‌هاش رو از لبه میله‌های بالکن برداشت و سمت عموی جوانش چرخید.

تامی: تو چیزی از دست نمیدی. همه اون‌هایی که می‌شناسنت می‌دونن چقدر مراقب رفتار خودت با بقیه‌ای پس فکر نکن که بی‌خبریت به کسی آسیب میزنه. فقط به خودت زمان بده. هرچقدرم اصرار کنی، فقط گذر زمان می‌تونه حافظه دوسال گذشتت رو برگردونه.

مینا دستی به موهاش کشید و دسته‌ای از اون‌ها رو پشت شونه‌اش برد. چطور می‌تونست آروم باشه؟ این یک    موقعیت خاص بود. نمی‌دونست چرا دوسال گذشته رو باید بخواد فراموش کنه. همین‌طور چه دلیلی داره که یک    نفر مجبورش کنه اون داروی فراموشی رو بخوره؟ نمی‌تونست نسبت به اتفاقی که براش افتاده بی‌تفاوت باشه.

تامی: برگرد داخل، داره سرد میشه. پدر و مادرت هم دارن میان. اگه بری خونه و استراحت کنی، حتما ذهنت آروم‌تر میشه. اونجا وسایلت‌هم برات آشنان. کم کم  یک    چیزهایی یادت میاد.

مینا: عمو، هر آدمی ممکنه اشتباه‌های بزرگی داشته باشه. فکر می‌کنی من ممکنه اشتباهی کرده باشم که تحملش برام بیش از حد سنگین باشه؟ برای همین سعی کردم فراموشش کنم؟

تامی زودتر داخل اتاق برگشت و منتظر موند تا برادرزاده‌اش هم بهش گوش بده. وقتی مینا روی تختش نشست در بالکن رو بست تا مانع سرد شدن هوای اتاق بشه.

تامی: تو آدمی نیستی که سربه‌هوا باشه و خراب‌کاری کنه. این مدت‌هم مثل همیشه‌ات بودی. شنیدی که والدینتم  گفتن مشکل خاصی نداشتی. درضمن اگه کاری هم کرده باشی، با فراموش کردن از زیرش درنمیری. مخصوصاً اگه دِینی به بقیه داشته باشی.


مینا نفس عمیقی کشید و به زمین مقابل پاش خیره شد. چند لحظه بعد دست گرمی رو روی شونه‌اش حس کرد و سرش رو بالا آورد. چشم های کهربایی عموش بهش حس اطمینان می‌دادن.

تامی: اگه تحقیقات به جایی نرسه و پلیس نتونه اون کسی که تو رو کنار بیمارستان گذاشته پیدا کنه، حواست‌   رو    جمع کن. تو واسه خودت دشمن درست نمی‌کنی ولی موفقیت‌های این مدتت اونقدر هست که بعضی‌ها رو به حسادت بندازه.

مینا پوزخندی زد و بی‌خیال گفت: کاش فقط از روی حسادت این کار رو باهام کرده باشن.

تقه‌ای به در خورد و یک پرستار بین گفت‌وگوشون اومد.
گفت: دکتر، از اورژانس بهتون نیاز دارن.

تامی سر تکون داد و گفت که زود خودش رو می‌رسونه. بعد رو به مینا کرد و گفت:
- استفاده از اون دارو غیرقانونیه. حتی پزشک‌ها هنوز دارن روش آزمایش می‌کنن. پس احتمالش‌ هم زیاده که پلیس ردش رو    بگیره.

مینا نگاه مطمئنی به عموش کرد و خیالش رو از بابت فکر و  خیال‌هایی که داشت راحت کرد. با این حال، وقتی توی اتاقش تنها شد مدتی رو به دیوار سفید مقابلش خیره شد .    با خودش زمزمه کرد.
- می‌دونم که می‌شناسمش؛ یا حداقل قبلا، من اون رو    می‌شناختم.

دلیل این فکرش رو فقط خودش می‌دونست. همون‌طور که بقیه بهش گفته بودن حدود یک ماه پیش به یک شهر کوهستانی و ساحلی رفته بود تا توی مسابقه مهمی شرکت کنه. ولی ناگهانی یک    هفته پیش کنار بیمارستان توی زادگاهش پیدا شد. درحالی که بی‌هوش بود و حتی بعد از بیدار شدن آخرین چیزی که به یاد می‌آورد نقل مکان خانواده‌اش به خونه جدیدشون بود. اتفاقی که دوسال پیش افتاده.

این‌طور بود که مینا خاطرات دوسال پیشش رو از یاد برده بود. توی خونِش ماده ممنوعه‌ای پیدا کردن که مصرفش برای مردم عادی غیرمجاز بود. همون ماده به بخشی از مغزش آسیب زد. با این حال ذهن دقیقش توی محاسبات و استدلال هنوز هم خوب کار می‌کرد و این جای شکر داشت. 

زمانی که والدینش برای بردن مینا اومدن لباس‌های جدیدی پوشیده و آماده بود. عجله داشت که زودتر به اتاقش برگرده و همه چیز رو توی خونه کنکاش کنه. شاید این‌جوری می‌تونست ردی از آدم‌های هم‌تیمیش توی مسابقه پیدا کنه. طبیعتاّ تلفن همراهش رو بعد از اون حادثه نامعلوم گم کرده بود.

توی مسیر بدون هیچ حرفی خیره به شهر شلوغ و مردمش بود. چند روزی از آغاز سال نو می‌گذشت و تاریکی شب با چراغ‌های روشن و متعددی که به ساختمون‌‌‌ها  وصل شدن، تقریباً    از بین می‌رفت.

پدرش در حین رانندگی پرسید:
- مینا؟ محله جدیدمون رو یادت هست؟

مینا از فکر بیرون اومد و گفت: حس می‌کنم اولین بار نیست که این‌جام، ولی هیچ خاطره خاصی ندارم.

مادرش سعی کرد مانع نگرانیش بشه: حداقل وسایلت خیلی‌هاش مال چند سال پیشه. داخل خونه حتماً    برات آشناتره.

مینا سرتکون داد و رو به پدرش پرسید:
- مامورای پلیس از تلرزا خبری نیاوردن؟

از هم تیمی‌هات؟ هیچ کدوم اونجا نموندن،    روز بعد از برگشتن تو هرکدوم رفتن شهر خودشون. درمورد تو هم گفتن که بی‌خبر از خوابگاه رفتی. راستی، انگار یک    نامه هم براشون گذاشتی که قرار نیست برگردی. اون‌ها هم نمی‌تونستن بدون تو توی مسابقه بمونن.

مینا احساس سرافکندگی می‌کرد. برای چند لحظه چشماش رو بست و خودش رو سرزنش کرد. پس واقعا، خودش اون دارو رو خورده؟ چرا تو اون زمان مهم این‌طور خودش رو به فراموشی سپرده؟ رفتارش به عنوان لیدر تیم حتی شرم‌آورتر بود. 

با ایستادن ماشین داخل حیاط خونه هر سه اونا پیاده شدن و مادرش برای بازکردن در جلو رفت. مینا نگاه‌گذرایی به باغچه و گربه‌ای که گوشه اون نشسته بود انداخت.
پرسید: این گربه مال ماست؟

پدرش در حیاط رو بست و کنارش ایستاد: آره. چندماهی میشه.

مینا با خودش گفت برای همینه که اون رو نشناخته. جلوتر از پدرش داخل رفت و خونه‌ای رو دید که نسبتا بزرگ بود و هنوز به یاد داشت که به والدینش توی چیدن وسایل کمک می‌کرد.

راه پله باریکی که کنار ورودی بود مینا رو سمت خودش کشید و اون رو تا اتاقش برد. 
بالاخره با دیدن اتاقش و وسایلی که توش بودن، مینا نفس راحتی کشید و لبخندی با خستگی زد. تختش رو می‌شناخت. کتاب‌هاش، چراغ مطالعه‌اش، بعضی از تصاویری که روی دیوار زده شدن، تقدیرنامه‌ها و تبریکاتی که توی سال‌های تحصیلش دریافت کرده بود، حداقل با دیدن این‌ها مثل قبل احساس پوچی نمی‌کرد.

عکسی که با والدینش توی سفر به یک منطقه کوهستانی گرفته روی میزش بود. با نگاه کردن بهش دوباره به یاد آورد که تقریبا از زندگیش راضی بود. در مقایسه با آدم‌های زیادی از این دنیا، مینا خوشبخت بود. همین باعث میشد چندباره از خودش بپرسه که چرا یک    دفعه دست به آسیب به خاطراتش زده؟

بدون این‌که وقت بیشتری رو تلف کنه تبلتش رو روشن کرد. همزمان لای کتاب‌هاش رو باز می‌کرد و دنبال سرنخی از دوسال گذشته بود. هرچیزی که براش غیرآشنا باشه.
بعد از اون سراغ فایل‌های تبلتش رفت. توی گالریش پر از عکس‌های بازی فرار بود. همون سری بازی‌های معمایی که با حل مسائل و اشکالش از محل حبس شده بیرون می‌رفتن. 

مینا یادش بود که همیشه دوست داشت این بازی رو با بقیه انجام بده. ولی مراحلی از سری جدیدش اونقدر سخت بودن که حتی خودش هم به سختی انجامشون می‌داد. احتمالا فهمیدن این واقعیت که همچین بازی‌ای قراره برای اولین‌بار توی کشور به صورت حقیقی برگزار بشه هم مربوط به دوسال قبل می‌شد. 
مینا از تبلت بیشتر برای ذخیره سری بازی‌ها و عکس‌های مهمشون استفاده می‌کرد. ولی بخشی از اون مربوط به پیام‌رسانی گروهی بود. 

تنها گروهی که توی اون لیست داشت حذف شده بود، تمام پیام‌ها و هیچ‌عضوی هم نداشت. ولی تاسیس اون به حدوداً    دو ماه پیش برمی‌گشت و عجیب‌تر این‌که، یک روز قبل از بستری شدنش توی بیمارستان تمام اطلاعاتش حذف شده. ممکنه این هم جزو اون گذشته‌ای باشه که مینا می‌خواسته فراموش کنه؟ 

درحالی که به پشتی صندلیش تکیه داده بود و با افکارش کلنجار می‌رفت مادرش داخل اتاق اومد. بهش توصیه کرد دست از فشار آوردن به مغز خودش برداره و برای تهیه شام کمکش کنه.
و مینا تمام شب فکر می‌کرد باید هرچه زودتر با افراد تیمش صحبت کنه. اون‌ها آخرین افرادی بودن که می‌تونستن کمکش کنن تا بفهمه چه اتفاقی توی این مدت افتاده و البته بهترین افراد.
@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط dorsa_a
☆ویراستاری | Snowrita☆
  • لایک 23
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:
ادای آدمای عادی رو درنیار.


مینا: تلفنم گم شده. من الان هیچ راه ارتباطی باهاشون ندارم. می‌دونم که گفتن چیزی درباره اون اتفاق نمی‌دونن، ولی خودم به هرحال باید باهاشون حرف بزنم.

مامور پلیس بعد از کمی مکث سرش رو به چپ و راست تکون داد. همزمان با اینکه توی پرونده مقابلش نگاه می‌کرد گفت: خیلی خب. البته دوتاشون بعید می‌دونم که تمایلی برای حرف زدن داشته باشن. برای همین اجازه ندارم اطلاعاتشون رو بهت بدم. ولی یکیشون گفت که نگرانته. فکر کنم با اون بتونی حرف بزنی.

مشخصاً مینا سرتیمی بود که درست قبل از یک مسابقه مهم تیمش رو نادیده گرفته و باعث ناامیدی اونا شده. پس اینکه ازش اعصبانی باشن طبیعی بود.

وقتی تنها شماره توی برگه رو خوند از مامور پلیس تشکر کرد و سمت خروجی ساختمون پلیس رفت. توی محوطه جای خلوتی روی نیمکت نشست و شماره رو با اسمی که کنارش نوشته بود توی گوشیش ذخیره کرد: پائلو آنتونی!

نمی‌تونست اشتیاقش رو نادیده بگیره و سریعاً به اون شماره زنگ زد. بعد از شنیدن سه تا بوق صدای جوان و سرزنده‌ای از پشت خط شنید: بله؟

- پائلو آنتونی؟

- بله، ولی شما..؟

- من، مینا هستم.

بلافاصله صدای متعجب و کنجکاوی رو هم از اون فرد شنید: مینا، حالت چطوره؟ می‌خواستم بیام و بهت سر بزنم ولی اوضاع اینجا یک دفعه جهنمی شد.

مینا با آرامش بیشتری صحبت کرد: دیروز از بیمارستان مرخص شدم. متاسفم ولی، من تمام زمان آشناییم با شما رو فراموش کردم. می‌دونم که مقصرم. باید از تو و بقیه شخصاً عذرخواهی کنم.

- سخت نگیر. راستش تیم‌های دیگه خیلی خفن‌تر از ما بودن. تن و بدنم می‌لرزید که بخوام با اونا دربیوفتم.

- ولی، من توی دفترم اطلاعات گروه رو دیدم، هممون امتیاز زیادی تو بازی داشتیم.

- مینا، اون فقط یه بازی نرم افزاریه. احتمالاً اینم فراموش کردی که قرار بوده چه ماموریت‌هایی تو اون مسابقه داشته باشیم.

-   بقیه چی؟ اونا هم مثل تو فکر می‌کنن؟ مشکلی با بهم خوردن برنامه ندارن؟

پائلو خندید: نه خب. ویگن ممکنه وقتی می‌بینتت بهت مشت بزنه. ولی نیدین احتمالا  سکوتش رو نگه می‌داره. اونا رو یادت نمیاد؟

- گفتم که، بخشی از خاطراتم پاک شدن. البته امیدوارم که برمی‌گردن. مامور پلیس فقط شماره تو رو بهم داد پس نمی‌تونم با دونفر دیگه تماس بگیرم. ولی هرجور شده می‌خوام که حرفام‌ رو بشنون. تو ازشون خبر داری؟ یعنی، کمکم می‌کنی؟

پائلو کمی مکث کرد و بعد جواب داد:  از نیدین که دیگه خبر ندارم. برای ارتباطمون فقط همون گروه رو داشتیم که اونم چند روز پیش خودت حذفش کردی. ولی فکر کنم ویگن ازش خبر داشته باشه. بالآخره نسبت بهش یک احساسی داشته، ویگن تو همین شهره. اگه می‌خوای ببینیش یک سر به اینجا بزن.

-  پس تا تعطیلات تموم نشدن یک قرار بذاریم؟

-  آره خوبه. ماشین داری یا با قطار میای؟

مینا تمایلی به رانندگی نداشت. اغلب اوقات احساس خستگی می‌کرد و این هم از عوارض مصرف همون دارو بود. گوشه ابروش رو مالش داد و رو به پائلو گفت: احتمالا با قطار.

-  وقتی رسیدی، توی ایستگاه یک رستوران هست. اغلب وقت‌ها میرم اونجا، محل کارمم هست.

بعد از مشخص شدن زمان قرارشون مینا تلفن رو قطع کرد. شال دور گردنش رو با حس سرما محکم تر بست. حرفی که پائلو زده بود رو به یاد آورد و با فکرش لبخند محوی زد. نسبت بهش یک احساسی داشته؟

مشتاق بود که زودتر هم تیمی‌هاش رو ببینه. هرچند که  باید عذرخواهی می‌کرد ولی مشکلی باهاش نداشت. رفتار پائلو که خیلی بهتر از تصورش بود. انگار هیچ دلخوری‌ای ازش نداشت. 
توی دفترچه‌ای که مینا داشت درباره مهارت‌های لازمی که ملاک پیدا کردن اعضای گروهش هست نوشته بود. اون‌ها حتما آدم‌های با استعداد و باهوشی بودن و این برای مینا که دوستان زیادی نداشت جالب بود.

همونطور که طول خیابون رو قدم میزد و به شهر برف گرفته‌ش نگاه می‌کرد سعی داشت خاطرات فراموش شدش رو به یاد بیاره؛ ولی باز هم ذهنش به سمت کودکی و نوجوانیش کشیده شد. حرفایی که مردم درباره‌ش می‌زدن، با اینکه اون زمان تلخ بودن ولی الان دیگه ناراحتش نمی‌کردن، شاید چون بهشون عادت کرده بود. حتی الان که اونها رو به یاد می‌آورد:

《 - این دختره داره چی‌کار می‌کنه؟

- انگار فقط قدش کوچیکه. پسر من نمی‌تونه باهاش بازی کنه چون همیشه اون تو همه چی برنده میشه. می‌خواد هوشش رو به رخ بکشه؟

- چرا تو مسابقه شرکت کردی؟ می‌خوای همه چی رو از بچه های دیگه بگیری و برای خودت داشته باشی؟

- ما با تو بازی نمی‌کنیم. اصلا کیف نمیده.

- فکرش هم نکن که امسال دوباره رتبه اول بشی. وگرنه نمی‌ذارم همینجوری راحت زندگی کنی.

- مینا، بازم این دختره عوضی؟ بدشانسیه که امسالم تو کلاس ماست.

- فکر می‌کنه الهه‌‌ست؟ چی شد که انقد خودش رو واسه ما دست بالا گرفت؟

- اینکه بیشتر از همسن‌های خودت باهوشی واقعا اعصاب بقیه رو خرد می‌کنه. برای ما هیچ فرقی با یک عقب‌افتاده نداری پس بیخودی ادای آدمای عادی رو درنیار. حتی نمی‌تونیم راحت باهات حرف بزنیم چه برسه که دوستیمون‌ رو نگه داریم.》

بیشتر از بیست سال بود که مردم این حرف‌ها رو پشت سرش یا حتی رو در رو بهش می‌گفتن. البته بعضیاشون تا این حد رک نبودن. اما خب، حتی وقتی پشت پرده گفته میشن برای مینا کاملا آشکار بود. به خاطر همین آشکار بود افراد زیادی نبودن که بخوان بهش نزدیک بمونن. 

مینا نمی‌تونست خود واقعیش رو کنار بذاره. از یک جایی به بعد حتی نمی‌خواست که ادای آدم‌های عادی رو دربیاره. وقتی بیشتر بهش فکر کرد، آدما اونقدر ارزش نداشتن که به خاطرشون رنج تغییر دادن یا حتی سرکوب کردن خودش رو تحمل کنه.

با وجود همه این‌ها، مینا از کسی بدش نمی‌اومد. حتی به بقیه حق می‌داد که دوستی اون رو رد کنن. اینکه از کسی بدش نمیاد باعث شد ذهنش درگیر چیزهای بیهوده نشه. زندگیش رو مدیون کسی غیر از خانواده‌اش نبود و بقیه هم چیزی رو مدیون اون نبودن. 

البته مینا هنوز یک دوست داشت. کسی که به محض باز کردن در خونه، از توی سالن به سمتش دوید و خودش رو تقریبا روش پرت کرد. با نگرانی گفت:  مینا، چه بلایی سرت اومده؟

با نگرانی و اضطراب بچگونه‌ای مقابل چشم‌های متعجب مینا اعتراض کرد: نکنه منم یادت نمیاد؟

مینا چیزی از اون دختر که براش آشنا باشه حس نکرد. نگاه متعجب و درمونده‌اش در نهایت رو به مادرش چرخید که سینی کلوچه‌های تازه پخته شده رو از آشپزخونه بیرون می آورد.

مادرش گفت: برگشتی؟ بیاین بشینین. مینا، نلا دوستته  که درباره‌ش بهت گفته بودم.

نلا که موهای بلند و کاراملی زیبایی در کنار صورت بچگانه و بانمکش داشت فشار دستش رو روی شونه‌های مینا بیشتر کرد. بعد رو به مادرش چرخید: خانوم آلن،  مینا تنها دوستش رو یادش نیست؟ چطوری همچین چیزی میشه؟

مینا آروم پرسید: تنها دوستم؟

با زمزمه آروم مینا که لحنی از اشتیاق داشت نلا لب برچید و اون رو دنبال خودش تا سالن کشوند: بله. من تنها دوستتم. نزدیک ترین دوستت. اونوقت انقدر راحت یادت رفته.

اینکه یک دوست کنارشه، به مینا حس این رو می‌داد که از پیله‌ش در اومده. هرچند که قطعا این دوستی کمتر از دوسال عمر داشت ولی مینا عمیقا می‌خواست که بهش اعتماد کنه. چند روز پیش توی بیمارستان، مادرش گفته بود که نلا تماس گرفته و احوال مینا رو پرسیده. مینا فکر می‌کرد دوستی ساده‌ی دارن که نتونسته اون رو به یاد بیاره. ولی نلا خیلی باهاش صمیمی رفتار می‌کرد.

نلا وقتی سکوت مینا رو دید با نگرانی دستش رو تو دست خودش نگه‌داشت و روی مبل کنار خودش نشوند. درحالی که بی وقفه صحبت می‌کرد: بهت گفتم منم با خودت ببر. حتی حاضر بودم که اونجا هتل بگیرم چون من رو تو خوابگاه شرکت کننده‌ها راه نمی‌دادن. ولی تو جلوم رو گرفتی. اگه اونجا بودم نمی‌ذاشتم همچین بلایی سرت بیاد.

مینا لبخندی زد و به گرمی پرسید: چطور تنهایی بهت خوش می‌گذشت؟

نلا با تعجب گفت: اون موقع هم همین رو گفتی. هرچند به خاطر حرف تو نبود که نیومدم. برای کریسمس  مجبور شدم مثل هرسال برم به شرق برای دیدن مادربزرگم. راستی...

از توی کیف پارچه‌ایش که همرنگ موهاش بود جعبه فیلمی رو که به نظر قدیمی می‌رسید بیرون آورد و گفت: این هم چیزی که خواسته بودی.

مینا نگاهی به پوستر فیلم انداخت و فهمید که این فیلم واقعا سال‌ها قبل ساخته شده. به علاوه لباس‌هایی که به تن شخصیت‌ها بود مشخص می‌کرد نقشی که ایفا می‌کنن مربوط به افراد چند صد سال قبله. چرا باید همچین چیزی رو از نلا بخواد؟ حتی الان علاقه‌ای به دیدنش حس نمی‌کرد. 

نلا: یادت نیست؟ وقتی رفتم به شرق ازم خواستی تو کلکسیون فیلم‌های قدیمی مادربزرگم برات همچین چیزی رو قرض بگیرم.

مینا عدم علاقه‌اش رو توی چهره نشون نداد. تشکر کرد و نلا بعد از اون شروع به تعریف اینکه چطور با هم آشنا شدن و چه خاطراتی با هم داشتن کرد. هرچند کمی بعد حس کرد داره به مینا فشار میاره و برای اینکه بیشتر اذیتش نکنه از مادر مینا خواست که اون فیلم رو براشون توی دستگاه پخش بذاره.

توی این مدت هم مینا داخل اتاقش رفت تا لباساش رو عوض کنه. از نلا به عنوان یک دوست خوشش می‌اومد. اون بانمک بود و به نظر نمی‌رسید که غرور زیادی داشته باشه. برای همین از بودن کنار مینا اذیت نمی‌شد و حس نمی‌کرد که باید ازش بالاتر باشه.

وقتی توی سالن برگشت مادرشون اون‌ها رو تنها گذاشت و خودش برای غذا دادن به گربه‌ای که گوشه حیاطشون زندگی می‌کرد بیرون رفت. 
مینا به صفحه تلوزیون خیره شد و گاهی از دست نلا خوراکی‌هایی رو می‌گرفت. الان که اون فیلم رو می‌دید، طراحی صحنه و لباس ها و همینطور زبان مدل قدیمی شخصیت‌ها براش به نظر آشنا می‌اومد. انگار که قبلا همچین فیلم یا نمایشی رو دیده. حتی اونقدر آشنا که انگار خودش چنین نمایشی رو بازی کرده. 
ناگهانی، با شکل گیری یک تصویر مبهم شکش به یقین تبدیل شد. تصویری از یک خیابون شبیه به همین شهرِ توی فیلم. ولی با این وجود هنوزم تفاوت هایی بینشون بود. تفاوت ها و شباهت هایی که مینا رو گیج کردن.

نلا: مینا، چت شده؟

صدای دختری که کنارش نشسته بود اون رو به خودش آورد. نگاه خیره‌اش رو از صفحه تلوزیون برداشت و رو بهش چرخید.
نلا با تعجب ادامه داد: صدات کردم نشنیدی؟

مینا نفس عمیقی کشید و اروم گفت: یاد یک فیلم دیگه افتادم. من از اینجور فیلم‌های قدیمی زیاد می‌دیدم؟

نلا شونه‌ای بالا انداخت: مطمئن نیستم. هیچ وقت برای من تعریف نکردی. ولی حتما می‌دیدی؛ وقتی بهم زنگ زدی گفتی دوست داری که یک فیلم قدیمی برات بیارم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط dorsa_a
☆ویراستاری | Snowrita☆
  • لایک 22
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

فقط باید بیخیالش بشم.


با رسیدن قطار به ایستگاه، مینا کلاه بافتنی آبی رنگش رو روی سرش مرتب کرد و از روی صندلیش بلند شد. قدم اول رو که روی سکوی ایستگاه گذاشت باد سردی همراه صدای گرم و پرهیاهوی مردم که به استقبال مسافرینشون اومده بودن به صورتش خورد.

مینا نگاهش رو دور تا دور ایستگاه چرخوند و چند قدم دورتر تابلوی چوبی رستوران رو دید. با اشتیاقی که از چشم‌هاش هم پیدا بود قدم برداشت و داخل اون کافه رستوران رفت. 

گرمای لذت‌بخش سالن رو که حس کرد لبخند محوی زد و نگاهش رو بین افرادی که تقریبا نیمی از صندلی های توی رستوران رو پر کرده بودن چرخوند. در نهایت روی پسر جوانی که انگار مشغول بازی با موبایلش بود نگاهش متوقف شد.

چند لحظه بعد پائلو کلید رو روی در جاگذاری کرد و با باز شدنش و رفتن به مرحله بعد لبخندی با رضایت روی لبش نشوند. همین که سرش رو بالا گرفت و مینا رو جلوی در دید دستشو بلند کرد و براش تکون داد. 

مینا که حدسش از تشخیص پائلو درست بود قدم برداشت و جلو رفت؛ اما با هرقدمی که برمی‌داشت و بیشتر به چهره پسر رو به روش نگاه می‌کرد براش آشناتر می‌شد. این لبخند شیرین روی لبش، خیلی حس آشنایی داشت.

تعجب کرد. دوستیش با پائلو قطعا کمتر از نلا بود ولی چرا برخلاف اون، پائلو انقدر نزدیک‌تر به نظر می‌رسید؟ ممکنه که اون رو برای مدت بیشتری می‌شناخته؟ 

وقتی مینا مقابلش ایستاد پائلو از روی صندلیش بلند شده بود. با کنجکاوی زودتر پرسید: تنها اومدی؟

مینا سری تکون داد و همونطور خیره به صورت آشنای پسر موند. چه حس شیرینی داشت، انگار که قلبش گرم می‌شد.

- اونقدر خوب شدی که تنها اومدی؟ گفته بودی که تاحالا به این شهر نیومدی.

مینا لبخند محوی زد: هنوز می‌تونم راه رو پیدا کنم. مغزم که از کار نیوفتاده.

پائلو دستی به گردنش کشید و از حرفی که زد کمی خجالت کشید. وقتی مینا روی صندلی مقابلش نشست و صفحه موبایلش رو دید پرسید: بازی می‌کردی؟

پائلو روی صندلیش برگشت. با اشتیاق صفحه رو به مینا نشون داد: الان اتاق سی و دوم از سری هفدهم‌ش رو باز کردم. بهم گفته بودی اگه سری هفدهم رو تموم کنم می‌ذاری قفل‌های اصلی رو من باز کنم. بفرما ببین که بعدا نگی گولت زدم.

مینا برای چند لحظه به چشم‌های براق پائلو نگاه کرد: پس یک همچین حسی داره، یکی اینجوری از فراموشیم استفاده کنه؟ 

پائلو که دستش رو شده بود جا خورد و تک سرفه‌ای کرد. چی میگی؟ فقط درست یادم نیست گفتی سری هفده یا هجده، یا نوزده یا، بیست؟

مینا به راحتی لبخند زد. هیچ حس بدی به این پسر نداشت. سرش رو تکون داد و بعد از کمی فکر کردن گفت: احتمالا بیست بوده.

پائلو سرتکون داد و تایید کرد. ولی بعدش به شکل بانمکی نیت واقعیش رو از فریب دادن مینا به روی خودش نیاورد: هرچی، من دارم همینجوری ادامه میدم ها؛ گفتم که بدونی.

مینا: امیدواری که دوباره توی مسابقه شرکت می‌کنی؟

پائلو آه کشید و نگاهش رو دورتادور سالن چرخوند: واسش برنامه داشتم، واقعا امید داشتم که قهرمان اولین دوره میشیم. ولی یک نگاه به وضع الانمون بنداز؛ اون کسی که بهش اعتماد داشتی حتی  تا هتل نیومد که  حداقل یک بار   ببینیمش. جلوی ویگن کی جرعت داره حرف مسابقه رو بزنه؟ نیدین هم که از همون شب رفتن تو ناپدید شد. چی‌کار میشه کرد؟ فقط باید بیخیالش بشم.

مینا مدتی فکر کرد، به تمام این حرف‌ها که خودش بارها مرورشون کرده بود. بیخیال شدن، کنار اومدن، فراموش کردن، هنوزم نمی‌تونست این کلمات رو به مرحله عملی کردن برسونه. انگار تو بخشی از ذهنش حبس شدن و اجازه بروز پیدا کردن ندارن.

مینا: ولی هنوزم دلت می‌خواد.

پائلو با تردید پرسید: می‌خوای دوباره انجامش بدی؟

- خودم به تنهایی نه، باید با ویگن و نیدین حرف بزنم.

پائلو خندید: پس اخلاق ویگن هم یادت رفته. تازه الان به طور اختصاصی ازت عصبانی هم هست.

مینا بدون اینکه اثری از نگرانی و تردید توی چهره‌اش نشون بده سمت پیشخدمت چرخید: فعلا یک چیزی می‌خوریم تا انرژی داشته باشیم.

پائلو قبل از اینکه مینا پیشخدمت رو صدا کنه از جاش بلند شد و گفت: چی می‌خوری؟ من کل این منو رو درجه یک درست می‌کنم.

مینا رو به پائلو برگشت و منو رو از دستش گرفت تا نگاهی بهش بندازه. بعد یک نوشیدنی که بدنش رو گرم کنه سفارش داد و منتظر موند تا پائلو شخصا درستش کنه. 

تمام این مدت با فاصله نگاهش می‌کرد و سعی می‌کرد خاطراتی ازش به یاد بیاره، مشخص بود که رابطه‌اش با این پسر بیست و سه ساله خیلی خوب بوده. اونقدر که مینا نسبت به ویگن و نیدین، افرادی که هیچی ازشون نمی‌دونست خوشبین شد. شاید اون‌ها هم بهش سخت نمی‌گرفتن و توی تیم می‌موندن. رویای قهرمان شدن توی اون مسابقه، چیزی بود که اونا رو برای دوباره امتحان کردنش وسوسه می‌کرد.

پائلو نوشیدنی‌ها رو آماده کرد و از پیشخوان بیرون اومد. وقتی سینی رو روی میز گذاشت و نشست نتونست کنجکاویش رو پنهون کنه: میگم، اصلا یادت نمیاد اون شب چه اتفاقی برات افتاده؟

مینا کمی از نوشیدنی خورد و سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:  هیچی. فقط وقتی کنار بیمارستان بیهوش بودم، نگهبان اتفاقی پیدام کرد.

- چطوری آسیب دیدی که فراموشی گرفتی؟ به سرت ضربه خورده بود؟

- نه،  دارویی خورده بودم که بخشی از خاطراتم رو پاک کرده.

پائلو که این حقیقت رو نمی‌دانست تعجبش رو توی چهره‌اش آشکار کرد: چرا؟

مینا در مقابلش لبخند زد. لبخندی که تلخی ندانستن واقعیت رو نشون می‌داد. گفت: نمی‌دونم. هنوز هیچ‌کس نمی‌دونه.

پائلو تک خنده‌ای کرد: ولی تو یک نامه نوشتی. خبر دادی که داری میری.

 مینا سعی کرد اون نامه شرم‌آور رو نادیده بگیره. برای همین رو به پائلو گفت: مطمئن نیستم که همچین کاری بکنم. هیچ دلیلی نبوده که بخوام کنار بکشم. من از رقابت کردن نمی‌ترسم. اگه غیر این بود اصلا تیمی تشکیل نمی‌دادم. شاید آسیب دیدنم کار یک نفر دیگه بوده. بهت که گفتم، امتیازمون تو بازی کم نبود. شاید  یکی خیلی دوست داشته تیم اکسیر رو قبل از ورود به مسابقه حذف کنه.

-   پس نتونستی بفهمی کار کی بوده؟

مینا به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت:  هنوز نه. ولی خاطراتم به مرور برمی‌گردن. بعدش می‌فهمم دقیقا چه اتفاقی افتاده. راستی...

پائلو ابروهاش رو که از تعجب بالا رفته بودن پایین آورد و پرسید:  هوم؟

- مامورای پلیس سراغ شما هم اومدن. دقیق نمی‌دونم چی ازتون پرسیدن.

پائلو به یاد آورد که قبل از رفتنشون از هتل مامورای پلیس برای پرسیدن سوالاتی سراغشون اومدن. اونجا بود که هر سه فهمیدن مینا توی بیمارستان بستری شده و حافظه‌ش آسیب دیده. هرچند که جزئیاتش رو نمی‌دونستن و اونقدر هم حالشون گرفته بود که تمایلی برای پرسیدن نداشتن.

پائلو کمی فکر کرد و بعد گفت:  پرسیدن که تو جریان مقدمات مسابقه اتفاقی برات افتاده یا اینکه شب ناپدید شدنت هرکدوم از ما کجا بودیم. آخرین بار چطور هم رو دیدیم و..

پائلو باقی حرفش رو خورد و به جاش خندید: همین چیزا دیگه، شرمنده که هیچ کدوم اطلاعات درست و حسابی نداشتیم.

مینا سرش رو به چپ و راست تکون داد: اصلا، من شرمنده‌ام. هر اتفاقی هم افتاده باشه من نباید سهل انگاری می‌کردم.

پائلو بقیه نوشیدنیش رو هم خورد و بعد از اون گفت که برای دیدن ویگن باید به یک ورزشگاه برن. جایی که ویگن تمرین بوکس می‌کرد. اینکه ویگن حتی توی روزای تعطیل سال نو مشغول تمرینه، برای مینا ثابت می‌کرد که با آدم سرسختی طرفه.


@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط dorsa_a
☆ویراستاری| Snowrita☆
  • لایک 19
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:
فقط بیا درست انجامش بدیم.
( زمستان هزار و هفتصد و بیست و چهار)

آسمان شب با نورافشانی‌هایی که انجام می‌شد مثل شب های دیگه تاریک نبود. تمام پایتخت برای سال‌روز تولد شاهزاده جشن گرفتن و داخل قصر مهمان‌های زیادی برای تبریک به شاهزاده جوان جمع شده بودن.

امسال برخلاف سال‌های قبل، شاه دستور داده بود مهمانان ویژه‌ای به قصر دعوت بشن، تمام جوان‌های کشور که توی هر زمینه‌ای برجسته و صاحب نام بودن. 
دلیل این دعوت برای بعضی‌ها آشکار بود. شاهزاده جوان به زودی جانشین پدرش می‌شد اما هنوز به اندازه کافی از خودش لیاقت نشون نداده بود. به همین دلیل شاه تغییر رویه داد و تصمیم گرفت استادهای سال‌خورده و باتجربه ای که به فرزندش آموزش می‌دادن رو کنار بذاره و افرادی رو هم سن و سال فرزندش انتخاب کنه تا بهش یاد بدن به عنوان یک شاهزاده جوان چطور باید رفتار کنه و چه ویژگی‌هایی باید داشته  باشه.

این جشن برای تمام مهمان‌ها فرصتی بود تا هم نسل‌های خودشون رو از تمام کشور ملاقات کنن و دوستان جدیدی پیدا  کنن. نخبگان و هنرمندان، نظامی ها و تاجرهای جوانی بین مهمان ها بودن که حتی برای اولین بار به قصر اومدن.

ولی مینا به عنوان یک مشاور رده پایین قبلا به قصر اومده بود. به تازگی شاه از عقیده و نظراتش توی سیاست و کشور داری استقبال می‌کرد. مهارتش باعث شد علیرغم اینکه یک دختر جوانه، بتوانه توی جلسات مهم شرکت کنه.

پس مینا توی قصر غریبه نبود و همین‌ که وارد محل جشن شد با افرادی که می‌شناخت به گفت‌ و گو پرداخت. 

مدتی بعد نمایشی آماده اجرا شد و افراد حاضر در جشن برای دیدنش مشتاقانه جلو رفتن.  پارچه‌ها و پرده‌های قرمز و مشکی و سفیدِ آویخته شده گوشه‌ای از محوطه بزرگ قصر، به خوبی نشون می‌داد که یکی از بهترین نمایش‌های سرگرمی قراره توی مراسم تولد شاهزاده اجرا بشه.

پائلو لباس‌های ابریشمی و قرمز براقی پوشیده بود. پشت پرده ایستاده و نفس های عمیقی می‌کشید تا برای نمایش آماده باشه.

لیام: فکر کنم گفتی هیچ اضطرابی نداری.

لیام درحالی که دستکش های سفید رنگش رو می‌پوشید کنارش ایستاد. پائلو نگاهی بهش انداخت و دید که کاملا بدون نقصه. پس قرار نبود اتفاق بدی بیوفته و نباید بیشتر از این نگران می‌بود.
پائلو: ما توی قصریم. این با همه نمایش‌هامون که تو شهرای دیگه اجرا کردیم فرق داره. الان که روی صحنه وایسادم تازه فهمیدم تفاوتش چیه.

لیام چشماش رو توی کاسه چرخوند: فقط فکر کن داریم تو یک شهر معمولی اجرا می‌کنیم. موفقیتمون توی اجرا که به بقیه بستگی نداره. همش به من و تو برمی‌گرده. ما هم که مثل همیشه‌ایم.

- لیام، بیا نشون بدیم چی بلدیم. امشب اگه توجه هرکدوم از این آدما رو جلب کنیم، چندبرابر پول گیرمون میاد.

- انقد تو فکر پول نباش. فقط بیا درست انجامش بدیم، باشه؟ اومدنمون به اینجا تقریبا اجبار بود چون نمی‌تونستیم جشن شاهزاده رو رد کنیم. نمی‌خوام با طمع کردن تو دردسر بیوفتیم.

- کی گفته قراره دردسر بشه؟

- فقط مثل همیشه باش و ریسک نکن. از بودن تو همچین جو سنگینی خوشم نمیاد.

پائلو دستش رو دور گردن دوستش انداخت و سعی کرد از این حس درش بیاره: خیلی خب، فقط خوش می‌گذرونیم. همچین موقعیتی شاید دیگه برامون تکرار نشه پس تا می‌تونی ازش استفاده کن.

لیام دیگه حرفی نزد و برای نمایش آماده شد. پائلو پله‌های نردبونی رو بالا رفت تا به سقف رسید. شروع نمایش با اون بود که با مشعل توی دستش روی صحنه می‌پرید. درکنار اضطرابش اشتیاق زیادی هم داشت. حضور پیدا کردن توی جشنی که جوان‌های عالی رتبه و شایسته تمام کشور بهش دعوت شدن ثابت می‌کرد که پائلو دیگه اون بچه یتیم و بازیگوش سابق نیست.

برخلافِ اون، لیام ترجیح می‌داد به دوره‌گردی توی کشور و انجام نمایش برای عموم مردم ادامه بده. بین اون‌ها هیچ نگرانی‌ای نداشت و ذهنش آروم بود. اما توی چنین مراسم بزرگی، اون‌ها باید مراقب تک تک رفتارهاشون می‌بودن. به هرحال سال‌های زیادی رو با رفتارهای اشرافی غریبه بودن.

با شروع نمایش نگاه‌های زیادی روی صحنه چرخید. مینا هم کناری توی نور کم ایستاده بود. سعی داشت با نگاهش ویگن رو بین جمعیت پیدا کنه اما نمایش اونقدر جذاب بود که توجهشو جلب کرد.

پائلو اغلب با یک پارچه آویزون شده توی هوا می‌چرخید و حرکات نمایشی رو انجام می‌داد. اما لیام تمام مدت روی صحنه بود.
در انتهای نمایش پائلو حلقه کوچیکی که به انگشتش داشت رو گم کرد. تمام صحنه رو گشت و بعد نگاهش رو روی تماشاچی‌ها چرخوند. از نردبون بالا رفت و روی سقف برگشت. مردم با نگاه‌هاشون دنبالش می‌کردن تا بفهمن حلقه اشو کجا گم کرده. 
درنهایت پائلو درحالی که برعکس از یه تیکه پارچه اویزون شده بود جلوی مینا ظاهر شد و متعجبش کرد. صورت هاشون مقابل هم بود ولی یکی از اونا به طرز بانمکی توی هوا وارونه بود.

پائلو: خانوم زیبا، شما حلقه من رو    ندیدین؟

مینا متوجه شد که تمام جمعیت دارن به اون دو نفر نگاه می‌کنن. با اینکه تا به حال چنین نمایش‌هایی رو ندیده بود اما حدس زد که این جزوی از نمایشه.  پس سرش رو به چپ و راست تکون داد و در جوابش گفت: فکر نمی‌کنم.

پائلو: جدی؟ پس، یک لحظه من رو ببخشین.

پائلو بدون اینکه توضیحی بده دستش رو جلو برد و از لای موهای بافته شده پشت سر مینا حلقه‌اشو برداشت.
پائلو: ممنون که برام پیداش کردین.

مینا با تعجب خندید و نتونست چیزی بگه. پائلو یک شاخه گل از پشت کمرش بیرون آورد و با لبخند دوباره از مینا تشکر کرد. لبخند شیرینش چیزی نبود که نادیده گرفته بشه یا به راحتی فراموش بشه.

چون این جزوی از نمایش بود مینا همراهیش کرد و شاخه گل رو ازش گرفت. بعد از اون پائلو از پارچه بالا رفت و روی سقف برگشت. همزمان با تموم شدن نمایش و صدای تشویق مهمون‌ها، مینا بالاخره چشمش به ویگن افتاد که کنار چند نظامی دیگه ایستاده بود و بی توجه به نمایش با اونا حرف میزد. بادیدنش خنده بی‌صدایی کرد و زمزمه‌وار گفت: گیرت انداختم.

 


@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط dorsa_a
☆ویراستاری| Snowrita☆
  • لایک 19
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:
یک   مشت ترسوی احمق

 

مدتی که مربی به بوکسورهای جوانش تمرین می‌داد، کسی نباید مزاحم کلاس می‌شد؛ پس مینا و پائلو برای چند دقیقه جلوی در صبر کردن. صدای مشت‌زنی به کیسه‌های بوکس، فریاد مربی که از شاگردانش   می‌خواست بیشتر تلاش کنن به علاوه پژواکی که توی سالن در گردش بود، پائلو رو ترغیب کرد تا یک بار دیگه به مینا هشدار بده:  مینا! الان که حتماً تنش خیلی داغه. می‌خوای بعداً  بیایم؟

مینا سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت: همین‌ امروز می‌خوام ذهنم آروم بشه. اگه تعطیلات تموم بشه، فرصت زیادی ندارم.

پائلو به یاد آورد که مینا هنوز مشغول تحصیله و برنامه‌نویسی می‌کنه. بعد از مکث کوتاهی پرسید: میگم  اگه    ویگن و نیدین نخوان که دوباره برگردن،   تیم دیگه‌ای می‌زنی؟

مینا رو به پسر کنجکاو کنارش کرد: هیچ کدوم از ما بدون انگیزه نخواستیم توی مسابقه باشیم. من کسی‌ام که به عمد یا غیر عمد برنامه‌ رو   خراب کرده ولی هنوزم اشتیاقش رو دارم. بعید می‌دونم اشتیاق اونام سرد شده باشه.

پائلو با دیدن این سماجت مینا که براش عجیب و جدید هم نبود شونه‌ای بالا انداخت و مشغول بازی با موبایلش شد. 

 

حدود پنج دقیقه بعد صدای مربی که پایان تمرین رو اعلام می‌کرد به گوششون رسید. با باز شدن در و بیرون رفتن مربی بیشتر شاگردها   از خستگی روی زمین افتادن. چند نفری روی صندلی مشغول نوشیدن آب شدن و فقط سه نفر به تمرین ادامه دادن. پائلو با اشاره دست یکی از اون سه نفر رو نشون داد: اونجاست! همون که تیشرت مشکی پوشیده.

نگاه مینا روی مرد جوانی که به کیسه قرمز رنگ مقابلش مشت می‌زد،    چرخید. جدیتی که توی تمرینش داشت مطابق همون مشخصاتی بود که مینا توی دفترچه‌اش از ویژگی‌های اعضای تیمش نوشته.

وقتی جلو رفت و مقابلش ایستاد، ویگن متوجه اون دونفر شد. دست از مشت زدن برداشت و با اخم جدی روی صورتش، نگاهشون کرد. اگرچه حس بدی که نسبت به این دیدار داشت توی چشم‌هاش مشخص بود   ولی به نظر نمی‌رسید که بی‌خبر بوده باشه. 

در جوابِ پائلو که دستش رو بلند کرد و با اشتیاق لبخند زد، فقط نیم‌ نگاهی بهش انداخت. پیامش رو چند دقیقه قبل خونده بود که بهش خبر داد همراه مینا  به این‌جا میاد. فقط تظاهر کرد که نادیده‌اش گرفته و جوابی به اون پیامش نفرستاده بود.

 

بعد از بی‌توجه‌ایش به اون پسر، رو به دختر خونسردی که حتی مکالمه رو شروع نمی‌کرد، چرخید و با صدای بمش گفت: فکر نمی‌کردم جرعت کنی بیای سراغم.

مینا همون‌طور خونسرد موند: اگه می‌خوای از مشتت استفاده کنی، می‌ذارم پای اینکه عصبی هستی.

ویگن پوزخند زد و روی صندلی کنار دیوار نشست. موهای خیسش رو   که روی پیشونی افتاده بودن عقب زد و با لحن تندی گفت: دخترا رو نمی‌زنم. بهشون میگم   گم‌ بشن.

پائلو دستی به گردنش کشید و منتظر واکنش مینا موند. واقعاً می‌خواست تمام این حرف‌های ویگن رو تحمل کنه؟ می‌تونست یک تیم جدید بسازه. برای اون با وجود امتیاز خیلی خوبی که توی بازی‌های ویدیویی داشته، پیدا کردن اعضای جدید سخت نبود.

شاید مینا به خاطر فراموشیش از یاد برده بود که سروکله زدن با ویگن چقدر دردسر داره. هرچند که قبلا خودش این‌ها رو تجربه کرده بود. اوایل برای راضی کردن این پسر مغرور برای این‌که قبول کنه به عنوان یک    فرد از گروه، تابع قوانین باشه، تلاش سختی کرده بود.

مینا نیم‌نگاهی به پائلو کرد و رو به ویگن پرسید: پائلو بهت گفته دلیل نبودن من برای شروع مسابقه چی بوده؟

ویگن با پوزخند جوابش رو داد: از مأمورها شنیدم. حتی اون‌قدر زده به سرت که به تیم‌تم شک کردی؟ اگه دوربین‌های اون شب نشون نمی‌دادن  که من توی هتل بودم، ازم شکایت هم می‌کردی، نه؟

مینا هنوز با جدیت صحبت می‌کرد: نمی‌دونم مامورها درباره چی ازت پرسیدن؛ ولی تا وقتی چیزی یادم نیومده، به خودم اجازه نمیدم بی دلیل به کسی شک کنم.

ویگن همچنان عصبانی بود: پس واسه چی اومدی اینجا؟ می‌خوای معذرت خواهی کنی؟ موقعی که می‌خواستی سرتیم بشی که خیلی ادعات می‌شد. درست کردن یک  شرایط آروم و حمایت تیم برای این‌که هر روز سرعت پیشرفت‌شون بیشتر بشه.

تمسخرآمیز خندید و ادامه داد: این حرف‌ها مال کتاب‌هایی بودن که بیست سال تموم تو مغزت کردی؟ کی باورش می‌شد کسی هستی که یک  نامه رقت انگیز می‌نویسه، قبل از اینکه حتی  مرحله اول رو انجام بده ناپدید  میشه و آخرش، خودش‌ رو  به فراموشی می‌زنه؟

پائلو حس می‌کرد که    این حرف‌ها زیاده رویِ. پس به خودش جرعت داد و جلو رفت. ضربه آرومی به بازوی ویگن زد تا اون‌ رو متوجه خودش بکنه: ویگن،  انقدر  سخت نگیر.

ویگن با وجود سکوت مینا رو به پائلو کرد. درحالی که از تمام اون چه در اختیارشه برای تخلیه خشمش استفاده می‌کرد گفت: تو هم ازش حمایت می‌کنی؟ بعید هم نبود. این‌که یک فرصت برای فرار از مسابقه گیرت اومده، خوشحالت هم کرده. یک   مشت ترسوی احمق، جرعت جنگیدن هم نداشتین!    پس اولش واسه چی دو نفر دیگه رو درگیر  کردین؟ واسه‌تون همه‌ش یک مسخره‌ بازی بوده، نه؟

پائلو لبخندی که به سختی روی لبش نگه داشته بود رو محو کرد. حرف ویگن رو درمورد خوشحالیش از این‌که نتونست مسابقه رو شروع کنه نشنیده گرفت. اون‌که چیزی از زندگی پائلو خبر نداشت. حدأقل نباید توی این یک    مورد نظر می‌داد.

مینا بالاخره سکوتش رو شکست و بعد از آماده کردن حرف‌هاش با یک    قدم مقابل ویگن ایستاد. اگه قرار نبود که دوباره تیمش رو بسازه فقط یک    مشت بهش می‌زد و می‌رفت. بدون این‌که سعی کنه مقابل حرف‌هاش دفاعی بکنه.

مینا: مجبوری انقد تلاش کنی خودت رو عصبی نشون بدی؟ حتی اگه به قیمت احمق فرض کردنت تموم بشه؟

ویگن بطری آبی رو که تازه برداشته بود تا با خنکیش خودش رو یکم آروم کنه دوباره زمین گذاشت. روی پا ایستاد و سمت مینا چرخید و گفت: 

-  بین ما سه تا کی احمقه؟

مینا: یکی که حتی مهلت حرف زدن به طرف مقابلش رو نمیده. هیچ دلیلی نداره که من بخوام دوسال از عمرم رو فراموش کنم. تصمیمم برای شرکت توی اون مسابقه یک    شبه نبوده. چندین ماه بررسیش کردم. هیچ‌کاری نبوده که رهاش کنم قبل از این‌که تموم شده باشه. من هیچ‌وقت به خودم خیانت نمی‌کنم که بخوام این بلا رو سر خودم بیارم. تحمل هیچ‌ چیزی برام اون‌قدر سخت نیست که به قیمت ناامید کردن بقیه بخوام فراموشش کنم. من حادثه‌ای که اون شب برام پیش اومده رو فقط یک    اتفاق می‌دونم   که برای هرکدوم از شماها هم پیش می‌اومد، فقط قبولش می‌کردم. پس به خاطر چیزی که مقصرش نیستم بهم حمله نکن. اون هم وقتی که برای جبران اشتباهی که نکردم، دارم ازت دلجویی می‌کنم.

درحالی که مینا با جدیت و حفظ خونسردیش این حرف‌ها رو میزد و ویگن به نظر می‌رسید تا حدودی آروم شده باشه، پائلو سرش رو تکون داد و این جدیت مینا رو به عنوان سرتیم‌شون تحسین کرد. باید از همون اول همین‌طور می‌بود. ویگن فقط وقتی کوتاه میاد که یکی رو قوی‌تر    از خودش ببینه.

چند لحظه بعد ویگن نگاهش رو از مینا گرفت. دست‌هاش رو به پهلوش زد و پرسید: پس اون نامه چی؟ می‌خوای بگی اونم    تو ننوشتی؟

مینا از آروم شدن ویگن راضی بود. جواب داد: باید ببینمش. شک دارم که دست خط خودم بوده باشه.

پائلو دوباره وارد گفت‌ و گوی اون‌ها شد: فکر کنم نامه‌ت دست نیدین باشه. اگه تا الان دورش ننداخته.

مینا فهمید که پائلو از این بهونه برای پیدا کردن نیدین استفاده کرد. پس رو به ویگن کرد و گفت: تصمیمم برای نگه‌داشتن تیم، کاملا جدیه.

ویگن حوله‌ش رو  از روی صندلی برداشت و سمت خروجی رفت: رو من  حساب نکن! دیگه حوصله‌ش هم  ندارم.

مینا و بعد از اون پائلو پشت سرش راه افتادن. مینا پیشنهادش رو واضح به ویگن داد: تقریبا یک    سال وقت داری بهش فکر کنی. شاید نظرت عوض شد. هنوز باید با نیدین هم حرف بزنم.

پائلو سعی کرد غیرمستقیم از ویگن نشونه نیدین رو بگیره. پس رو به مینا کرد:  چجوری می‌خوای پیداش کنی؟ هیچ خبری ازش نیست. حتی معلوم نیست هنوز زنده باشه.

به محض تموم شدن حرفش، ویگن ایستاد و رو بهش چرخید    و با نگاه تندش دهنش رو بست.

مینا: یک  لطفی بهم بکن!

ویگن مقابل این درخواست مینا پوزخند زد و با بی‌حوصلگی پرسید: تا کی مجبورم قیافه‌ تو رو   ببینم؟

- فقط شماره نیدین رو ازت می‌خوام؛ تو باید داشته باشی!

فقط شنیدن اون کلمه، شماره‌ی که بشه از طریق اون صدای نیدین رو شنید، باعث شد ویگن یاد آخرین دیدارشون بیوفته.

(- موبایلت رو    بده!
ویگن با شنیدن این حرف ایستاد. به چیزی که شنیده بود شک داشت؛ ولی درنهایت موبایلش رو از جیبش درآورد و به دستش داد و پرسید: می‌خوای زنگ بزنی؟

نیدین بدون هیچ تغییری توی چهره‌اش کمی با موبایل کار کرد. ویگن زیر بارش ملایم برف مهلت داشت زمانی رو به نیدین خیره بشه. همین‌طور هارمونی زیبایی که چهره سفیدش با دونه‌‌های برف نشسته روی موهای سیاهش ساخته بود. باعث شد حلقه انگشت‌هاش که دسته چمدون رو می‌فشرد، سست بشن. عمیقاً از این جدایی دلگیر بود. با این‌که به خودش تلقین می‌کرد این آخرین دیدارشون نخواهد بود.

نیدین بعد از چند ثانیه موبایلش رو بهش برگردوند. دسته چمدونش رو گرفت و نگاه کوتاهی به سردی برف نسیب پسری که مقابلش ایستاده بود کرد: فقط تا امروز هم‌تیمی بودیم.

زمانی که نیدین قدم برداشت و رد پاهاش روی برف های خیابون دور شدن اون رو به تصویر کشیدن، ویگن با ناامیدی سعی می‌کرد گرمی دستش که روی موبایل باقی مونده رو حفظ کنه. ولی همه چیز، حضورش، صداش و گرمای بدنش خیلی زود از بین رفت.  بعد از اون فهمید که هیچ مکالمه، تماس، یا شماره‌ای از نیدین توی موبایلش نمونده.)

ویگن این خاطره رو به یاد آورد و رو به اون دونفر گفت: شماره‌ش رو  نمی‌تونم بدم، خوشش نمیاد.

مینا نفسش رو فوت کرد و با سماجت نگاهش رو روی صورت بی‌حوصله ویگن نگه‌داشت. تا جایی که درنهایت به خواسته‌ش رسید. 

ویگن با این جمله خودش و مینا رو خلاص کرد: می‌برمت خونش. نمی‌خوام یک  روز دیگه هم قیافه‌ت رو ببینم.

ویگن این رو    گفت و بدون این‌که صبر کنه تا واکنش اون دو نفر رو ببینه سمت رختکن باشگاه رفت. 

پائلو تک خنده‌ای کرد و رو به مینا که از تلاشش راضی به نظر می‌رسید، گفت: دیدیش؟ تا حرف نیدین شد رفتارش رو عوض کرد. انگار اون نقطه ضعفشه. ولی باز هم، کی جرعت داره دست روش بذاره؟

مینا: نیدین بیماری داره؟ یا چیزی که زندگیش رو توی خطر می‌اندازه؟

پائلو از این سوال ناگهانی جا خورد: نه؛   همچین چیزی یادت اومده؟

- تو گفتی که معلوم نیست که هنوز زنده باشه. انگار منظوری داشتی.

پائلو خندید: نه  مریض نیست. فقط به نظرم، شبیه آدماییه  که گرایش به خودکشی دارن. چیز خاصی ازش ندیدم فقط حسم همینه.

- گفتی، ویگن از نیدین خوشش میاد؟

پائلو مشغول تعریف کردن شروع یک    داستان عاشقانه شد: چون یادت رفته این‌ها    رو میگم‌. اولین روزی که تو هرچهارتامون رو دعوت کردی که    قرار بذاریم. ویگن توی همون نگاه اول، عاشق نیدین شد. نمی‌فهمم یک دفعه از چی خوشش اومد؟ نیدین که حتی درست نگاهش هم نمی‌کرد. حرف‌ هم نمی‌زد، فقط در حد دو، سه کلمه. مطمئنم ویگن خودش هم هنوز نفهمیده از کجا خورده. بعد از اون‌ هم که یک    هفته برا هماهنگی جست‌وجوی گروهی تمرین کردیم، دیگه علاقه ویگن عین کف دست رو شده بود.

مینا حس آزاردهنده‌ای داشت که هیچ کدوم از اتفاقات توی ملاقات‌هاشون رو   به یاد نمی‌آورد. برای همین با کنجکاوی پرسید: ویگن بهش اعتراف کرد؟

پائلو سرش رو به چپ و راست تکون داد: نه. ولی لازم نبود. همین که با اون بدحرف نمی‌زد و بهش گیر نمی‌داد یا ایراد نمی‌گرفت، یعنی عاشقش شده.

- نیدین چطور؟ اون‌ هم    همین حس رو بهش داره؟

پائلو اخلاق نیدین رو به یاد آورد و به نظرش سر درآوردن از اون چیزی که توی فکر نیدین می‌گذره از سخت‌ترین کارها بود. شونه‌ای بالا انداخت  و روی صندلی که کنار دیوار خالی بود نشست و جواب داد: گمان نکنم. به نظرم نیدین همه آدم‌ها رو مثل هم می‌بینه. واکنشش به داد‌زدن‌های ویگن مثل خندیدن‌های منه، بی تفاوت بودن. مغرور‌تر از اونی هست    که بخواد بقیه رو توی زندگی خودش راه بده. ولی خب، خودش هم توی زندگی بقیه وارد نمی‌کنه.

مینا بعد از این‌که تقریبا آشنایی مجدد اما سطحی با هم تیمی‌هاش ایجاد کرده بود، جای خالی نفر پنجم تیم رو بیشتر حس کرد. گرچه احتمال می‌داد که نتیجه‌ای نمی‌گیره اما از پائلو پرسید: حتی توی تمرینای گروهی، فقط خودمون چهار نفر بودیم؟

- آره. گفتی لازم نیست نگران نفر پنجم باشیم. گفتی یکی هست که می‌شناسیش. خیلی سریع یاد می‌گیره و پیشرفت می‌کنه. چیز دیگه‌ای ازش نگفتی. توی گروهی که داشتیم‌ هم هیچ حرفی نزد. فقط، اکانتش به اسم آیکان بود.

مینا با شنیدن این اسم، اون رو توی ذهنش تکرار کرد. از یک    جایی به بعد این اسم بی‌اراده، با لحن‌های مختلف توی ذهنش چرخید. براش آشنا بود. اون‌قدر آشنا که تعجب کرد تا الان چطور به یاد نیاورده.

پائلو وقتی سکوت مینا رو دید گفت: اگه فکر می‌کنی اون شب یکی بهت دارو داده، به نظرم اول از همه باید به اون شک کنی. گفتی بهش اعتماد داری. آدم هم فقط از نزدیک‌هاش خیانت می‌بینه دیگه. شاید بهت نزدیک شده بوده که به خاطر گذشته  سر بزنگاه ازت انتقام بگیره. تازه این‌ هم اضافه کن که حتی بعد از به هوش اومدنت سروکله‌ش پیدا نیست.

اگه مینا می‌خواست که به اون آدم شک کنه دلایل زیادی براش داشت. حذف کردن گروه و پاک کردن تمام گفت‌ و‌ گوها و اعضای اون بیشتر شبیه هک کردنش بود. اگه آیکان عضو اون گروه بوده،    می‌تونسته هکش کنه. چون فقط یک عضو معمولی بود کارش سخت می‌شد اما ممکن بود.

ولی با وجود تمام این‌ها، چیزی که بیشتر از همه ذهن مینا رو درگیر می‌کرد دلیل این اتفاق‌ها بود. آیکان یا بر فرض یک    نفر دیگه، به چه دلیل سعی کرده مانع حضور تیم از شرکت توی مسابقه بشه؟ چرا خاطرات مینا رو پاک کرده و چرا از اعتمادش سواستفاده کرده؟ چرا این همه اصرار داشته که تیم رو از هم بپاشونه که دست به حذف اطلاعات اون گروه زده.

هرچند که تمام این فرضیه‌ها مطرح بود، مینا هنوز از بابت خودش اطمینان نداشت. تمام این فکرها رو می‌کرد چون عمیقاً می‌خواست که فرد دیگه‌ای باعث این اتفاق‌ها    باشه. اگه خودش کسی بود که اون دارو رو خورده، اطلاعات‌ رو پاک کرده و هم تیمی‌هاش رو  تنها گذاشته و فرار کرده، حتی فکر کردن بهش‌ هم باعث می‌شد از خودش خجالت بکشه.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 23
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:
تو هم ناامید شدی؟

 

توی ایستگاه قطار، پائلو از مینا جدا شد و سراغ کار پاره وقت خودش توی همون کافه رستوران داخل ایستگاه رفت. 
ویگن تا رسیدن قطار شهر شمالی که محل زندگی نیدین بود، هیچ حرفی نمی‌زد. اخم کمرنگی روی پیشونی داشت و علاقه‌‌ای به پرسیدن سوال یا صحبت کردن با مینا نشون نمی‌داد. 
توی همین مدت مینا به مادرش زنگ زد و گفت که سفر یک روزه‌اش بیشتر از او‌ن‌که انتظار می‌رفت   طول می‌کشه. 

با رسیدن قطار که مسافران نسبتاً زیادی هم داشت؛  مینا و ویگن صندلی‌های خودشون‌ رو پیدا کردن و نشستن. تا رسیدن به شهر شمالی با این قطار سریع‌السیر، تقریباً نیم ساعت راه داشتن. 

مینا قصد داشت برای حرف زدن با ویگن پیش قدم بشه اما با دیدن این‌که هندزفریش رو به گوشش زد و مشغول گوش دادن به آهنگ شد، نگاهش رو سمت جاده برف گرفته پشت پنجره چرخوند.

احتمالاً دیگه برفی نمی‌بارید چون به زودی تعطیلات سال نو به پایان   می‌رسید. زمانی که مردم شروع سال نو رو جشن می‌گرفتن مینا توی بیمارستان بی‌هوش بود  و مغزش درحال پاک سازی خاطرات این دوسال.

توی دفترچه‌اش نوشته بود که امسال قطعاً به بهترین جشن سال نویی که تا حالا تجربه کرده تبدیل میشه. رویای برتری توی مسابقه عمیقاً اون رو به شوق می‌آورد. حتی الان که بخشی از حافظه‌ش رو از دست داده بود.

حسرت خوردن، چیزی رو توی گذشته تغییر نمی‌داد. برای همین مینا اصرار داشت دوباره تیمش رو جمع کنه و برای سری بعدی مسابقه آماده بشه. اتفاقات بد هرگز از گذشته آدم‌ها پاک نمیشن. تنها کاری که میشه کرد پوشوندن اون‌ها  با خاطرات خوبیه که بعداً  ساخته میشه.

دقایق زیادی گذشته بود که مینا از تفکراتش بیرون اومد. نگاهی به ویگن که کنارش نشسته بود انداخت. قرار بود این یک  نگاه کوتاه باشه ولی از نشونه روی صورتش تا گوش چپش کشیده شد. به دنبال اون، تصویر عجیبی جلوی چشماش رنگ گرفت.

( - گوشِت  دوباره قرمز شده. هنوز هم انکارش می‌کنی؟
- چقدر بگم به گوشم دست نزن؟ خوشم نمیاد!)

اون لباس‌ها، چرا مینا چند لحظه‌ای ویگن رو توی اون لباس‌های قدیمی و عجیب دید؟ این چه خاطره‌ای بود که به یاد آورده؟

با حس نگاه خیره‌ای که روی بدنشه، ویگن چشماش رو باز کرد و باعث شد مینا سرش رو برگردونه. ممکن بود که این‌ها عوارض دارویی باشه که خورده. همون‌طور که عموش گفته بود کم- کم چیزهایی رو به یاد می آورد ولی با جزئیات اشتباه. توی گذشته، احتمالاً اون‌قدر به هم نزدیک نبودن که مینا به گوشش دست بزنه و سربه‌سرش بذاره.
درنهایت، راهی جز پرسیدن نبود. اگه از بقیه کمک نمی‌گرفت چطور می‌تونست حافظه از دست رفته‌اش رو  برگردونه؟

-   ویگن!

با کمی مکث، ویگن یک  شاخه از هندزفری رو از گوشش برداشت.

-  من و تو قبلاً باهم لباس‌های قدیمی پوشیدیم؟

این سوال مینا به اندازه‌ای عجیب بود که گره ابروی ویگن رو باز کرد. پوزخند زد و پرسید:  من و تو؟ لباس‌های  قدیمی بپوشیم؟ اینا چیزهایی هستن که یادت میاد؟

جمله آخرش، مینا رو به شک انداخت. ولی بلافاصله ویگن آب پاکی رو روی دستش ریخت.

- هرچی که بوده فقط تمرین واسه مسابقه بوده. ما وقت اینکارها رو نداشتیم. من که حتی خوشم هم نمیاد.

پس مینا اشتباه می‌کرد، شاید قوه تخیلش فعال شده. با این‌که از بچگی واقع بین بوده و تمایلی به رویاهای تخیلی نداشت، شاید واقعاً این‌ها از عوارض اون دارو بوده باشه.

تلویزیونی که با فاصله ده ردیف صندلی داخل قطار نصب شده بود، خبری رو پخش کرد که باعث شد مینا و ویگن بهش خیره بشن. اولین دوره از مسابقات جست‌و‌جوی راه خروج امروز به اتمام رسید. تیم باقی مونده با بیشترین امتیاز به عنوان قهرمان اون دوره از مسابقات معرفی شد. گروه (سکویا) با اختلاف زیاد از بقیه تیم‌ها.

ویگن با شنیدن اون خبر عصبی و کلافه شد. آهنگش رو قطع کرد و از بطری کنار صندلیش آب نوشید.

مینا به افراد جوون اون گروه که مشغول مصاحبه بودن نگاه می‌کرد. اون‌ها با سی و هشت امتیاز قهرمان شدن و مینا به یاد داشت که توی دفترچه ضریب موفقیتشون در بهترین حالت واقع بینانه، چیزی نزدیک به همین امتیاز بود. به نظر می‌ر‌سید اگه تیمشون کامل می‌شد، ممکن بود الان قهرمان تیم دیگه‌ای باشه.

همین‌که قطار به ایستگاه رسید گزارش خبری هم تموم شد. ویگن بدون معطلی بلند شد و زودتر سمت خروجی رفت. مینا هم بدون این‌که چیزی بگه پشت سرش راه افتاد تا زمانی که وارد خیابون اصلی شدن. 

ویگن: خیلی شلوغه، ماشین پیدا نمی‌کنیم.

- خیلی راه مونده؟

ویگن: پیاده کم‌تر از نیم ساعت هست.

- مشکلی نیست.

ویگن که راه رو بلد بود جلوتر راه افتاد. برعکسِ اون، مینا برای اولین‌بار به این شهر می اومد. شهر شلوغی بود؛ البته هر چقدر  به مقصد نزدیک‌تر می‌شدن، از جمعیت آدم‌ها و ماشین‌ها کاسته می‌شد و  همین‌طور تعداد درخت‌ها بیشتر و مسیرها تمیزتر بودن. 

حالا که سروصدا آروم‌تر بود، مینا از فرصت پیش اومده برای حرف زدن استفاده کرد:  تو و نیدین به هم نزدیکین؟

ویگن با تکون دادن سرش تایید کرد و مینا ادامه داد:  پس فکر می‌کنی قبول می‌کنه که توی تیم بمونه؟

- نه!

- می‌تونستی قبل جواب دادن یکم فکر کنی.

- فکر من همینه. قبول نمی‌کنه.

- تو که انقدر مطمئنی ردش می‌کنه، پس چرا کمک می‌کنی ببینمش؟

ویگن ایستاد و با کلافگی جواب داد: چون نمی‌خوام دیگه با این بهونه سراغم بیای.

مینا طوری بود که انگار از حرف‌هاش ناراحت نمیشه با خونسردی  گفت:  قبل از این‌که ناپدید بشم باهام مشکلی داشتی؟ یا عصبانیتت فقط برای همین اتفاقه؟

- همین یکی به اندازه کافی هست.

تا چند دقیقه بعد که به مقصد برسن مینا بحث رو ادامه نداد. واقعا نمی‌خواست بعد از این همه مسیر که طی کرده، ویگن یک  دفعه پشیمون بشه و برگرده.

قبل از این‌که وارد کوچه بشن، مینا متوجه شد که تمام ساختمون‌های اون اطراف به نظر توی سطح بالایی هستن. نیدین حتما خانواده سرشناسی داشت.

ویگن بالاخره جلوی یکی از اون ساختمون‌های مجلل ایستاد. نگاهی به بالا انداخت تا از اون فاصله پنجره اتاق نیدین توی طبقه چهاردهم رو ببینه. 
قبلاً فقط یک  بار تعقیبش کرد تا مطمئن بشه به سلامت به خونه می‌رسه. فقط یک  بار تونسته بود روشن شدن چراغ اتاقش رو  ببینه.
فرصت زیادی نداشت. اتفاقاً طوری پیش رفتن که ویگن این جدایی رو قبول کنه. هرچند هنوز هم ته قلبش امیدوار بود که دوباره می‌تونه کنار نیدین باشه.

ویگن: طبقه چهاردهمه. چون نمی‌شناسنت احتمالا نمی‌ذارن راحت بری داخل.

مینا شال دور گردنش رو کمی شل کرد و به جلو قدم گذاشت.

مینا: بعید می‌دونم بعد از این همه راه که اومدیم حاضر نشه ببینتم.

بعد از تموم شدن حرفش پله‌ها رو بالا رفت و جلوی در ورودی ساختمون بود که فهمید ویگن همون جای قبلش ایستاده.

- من داخل نمیام.

ویگن به گفتن همین بسنده کرد و کنار دیواری از ساختمون مقابل ایستاد. مینا هم اصرار نکرد. داخل رفت و به نگهبان اون‌جا گفت که فردی از ساکنین طبقه چهاردهم اون رو  می‌شناسه. وقتی نگهبان تماس گرفت و اسم مینا رو به خدمتکار اون طبقه گفت، با کمی مکث اجازه گرفت تا داخل بره.

توی مسیر از پنجره سراسری آسانسور،  می‌تونست بخشی از شهر رو ببینه. هرچند خیلی سریع به طبقه چهاردهم رسید. وقتی یکم فکر کرد دلیل عصبانیت ویگن رو بیشتر می‌فهمید. نه فقط فرصت شرکت توی مسابقه، ویگن حتما دوست داشت که زمان زیادی رو با نیدین داشته باشه. کاری که مینا با ناپدید شدنش انجام داد در اصل دور کردن اون دونفر بود. 

اگه حدس مینا در این مورد درست باشه، با راضی کردن نیدین خودبه‌خود رضایت ویگن هم به دست می‌اومد. پس باید تمرکزش رو روی این دختر می‌ذاشت. پائلو هم که به نظر مشکلی نداشت. درنهایت نفر پنجم، آیکان!

 مینا باید تصمیم می‌گرفت که دنبالش بگرده یا کاملا رهاش کنه. 


وقتی آسانسور ایستاد و مینا قدم توی راهرو گذاشت، فقط یک  ورودی مقابلش بود. دختر جوونی که لباس مخصوصی داشت جلوی در ایستاده و بعد از رسیدن مینا به داخل دعوتش کرد.

- خوش اومدین، خانوم نیدین توی اتاقشون هستن. بفرمایید!

مینا سرش رو تکون داد و پشت سر خدمتکار داخل خونه رفت. بزرگی و تجمل اون خونه به راحتی چشم هرفردی رو می‌گرفت. هرچند مینا کسی جز دو خدمتکار دیگه رو اونجا ندید. 
از پله‌های مارپیچ نقره‌ای رنگ بالا رفت و بعد از اون تونست وسعت دوسالن بزرگ پذیرایی رو که زیبایی دکور خیره کننده‌ای داشتن تماشا کنه. نیدین از ثروتمند‌ترین خانواده‌های این شهر متولد شده بود.

- بفرمایید!

با شنیدن صدای خدمتکار،  مینا نگاهش رو از اطرافش گرفت. همزمان دختری که رو به پنجره سرتاسری اتاقش ایستاده آروم چرخید و نگاهشون به هم برخورد کرد. 
مینا این چهره خاص رو سریعا به یاد آورد، اولین دیدارشون توی رستوران. 
لبخندی روی لبش اومد وقتی احساس نزدیکی بیشتری با نیدین کرد. اون رو خیلی زودتر از بقیه به یاد آورد.

مینا: پیدا کردنت یکم سخت بود.

چهره نیدین تغییری نکرد. چیزی نگفت و فقط جلو رفت و منتظر موند تا مینا هم داخل اتاقش بیاد. بعد از این‌که مقابل هم روی صندلی‌های راحتی نشستن خدمتکار دیگه‌ای براشون شیرینی و نوشیدنی آورد. 
توی اون لحظه مینا فهمید که شبیه این چهره ای رو هیچ جا ندیده. شاید برای همین زود به یاد آوردش. نیدین چشم‌های تیره‌ای مایل به آبی داشت. پوست سفیدی که با سیاهی موهای بلندش ترکیب زیبایی می‌ساخت. بدن لاغر اندام و حرکات آرومش واقعا اشرافی بودن.

بعد از رفتن خدمتکار، مینا همچنان شاهد سکوت نیدین بود. نمی‌تونست هیچ احساسی ازش دریافت کنه. برای همین زودتر حرفاش رو شروع کرد: چون موبایلم گم شده بود هیچ شماره‌ای ازت نداشتم. برای همین مجبور شدم بیام اینجا.

نیدین به سکوتش ادامه داد. به نظر نمی‌رسید ناراحت باشه ولی هیچ اشتیاقی هم توی چشماش نداشت.

- شنیدم که از من یک  نامه‌ای بهتون رسیده بوده. راستش من، فکر می‌کنم یک  نفر دیگه باعث شده من بی‌هوش بشم و بعدش‌هم فراموشی بگیرم. برای همین باید اون دست‌خط رو تشخیص بدم. هنوز نگهش داشتی؟

نیدین به آرومی سرتکون داد. بعد بلند شد و از لای کتاب‌های توی قفسه دیواری، برگه‌ای رو پیدا کرد. مینا کنارش ایستاد و تای برگه رو باز کرد.   وقتی دست خط خودش رو دید. باعث شد شرمنده و ناامید بشه. هرچند که سعی کرد خودش رو آروم نشون بده. پس روی صندلیش برگشت و محتویات نامه رو خوند.

(مشکلی پیش اومده که نمی‌تونم برای مسابقه بمونم. لطفاً دنبال من نگردین چون تا الان از شهر رفتم! شما هم می‌تونین برگردین خونه. سه نفری شانسی برای برنده شدن ندارین. متأسفم که ناامید شدین، ولی گاهی وقت‌ها رها کردن یه کار بهتر از تموم کردنشه.)

این حرف‌های بزدلانه و بی‌رحمانه، چطور یکی مثل مینا می‌تونست خطاب به بقیه بنویسه؟ این دقیقاً دست خط خودش بود. بدون شک خودش این کلمات رو نوشته ولی، این حرف‌ها حرف‌های اون نیستن.
نیدین بدون کنجکاوی سکوتش رو نگه داشت تا مینا با دقت نامه رو بخونه. فقط نیم نگاهی به ساعت دیواری انداخت که عقربه ساعت شمار، به شش نزدیک می‌شد. 

مدتی بعد مینا به خودش اومد و اون نامه رو توی کیفش گذاشت. بعد رو به نیدین کرد که همچنان بی تفاوت مقابلش نشسته بود.

-  از من هیچی نمی‌پرسی. تو هم ناامید شدی؟

بالاخره نیدین لب‌هاش رو تکون داد و با صدای آرومی پرسید: از چی؟

- از این‌که تیم رو دوباره تشکیل بدیم. از من که لیدر تیم بودم ولی این‌طوری بی‌مسئولیتی کردم.

نیدین با کمی مکث جواب داد: اون‌قدر مهم نیست.

- پس اگه بخوام دوباره تیم رو برای دور بعدی جمع کنم، هنوز هم هستی؟

- نه.

- گفتی ناامید نشدی که.

نیدین نفس عمیقی کشید و گفت:   فقط دیگه شرایطش رو ندارم.

- مشکلی هست؟ بهم بگو شاید بتونم کمکی بکنم. من جدی‌ام که اتفاق‌های افتاده رو جبران کنم.

- چیزی نیست که بتونی کمک کنی.

نیدین هنوز هم  آروم بود ولی این حرفش رو جدی زد. با این حال مینا تسلیم نشد و جدی گفت:  صبر می‌کنم. حداقل یازده ماه دیگه وقت داری. درموردش فکر کن. شاید تا اون موقع هم شرایطت درست شد.

نیدیدن هیچ جوابی نداد و این یعنی هیچ قولی نمیده. 

- با پائلو و ویگن حرف زدم. از اون‌ها هم خواستم به تیم برگردن. پائلو سریع قبول کرد که احتمالاً یک  نفر دیگه بهم آسیب زده. ولی ویگن هنوز عصبیه، فکر می‌کنه من خودم باعث شدم خاطراتم رو فراموش کنم. تو، درمورد من چی فکر می‌کردی؟

نیدین صادقانه جواب داد: زیاد بهش فکر نکردم.

به نظر می‌رسید نیدین اون‌قدری درونگراست که توجه زیادی به افراد دیگه نداره. همون‌طور که قضاوتی نمی‌کرد، هیچ اهمیتی هم نمی‌داد. حتی توی چهره‌اش بی‌احساس بود. انگار هیچ گرمایی هم نداره.

مینا:  نمی‌خوام از دستت بدم. مهارتت توی محاسبات خیلی زیاده. من همه یادداشت‌هایی که درمورد تو و بقیه تیم نوشتم رو خوندم. لطفاً اگه شرایطش رو پیدا کردی، حتما به تیم برگرد.

نیدین دوباره به ساعت نگاه کرد. مینا با احساس این‌که داره مزاحم نیدین میشه از جاش بلند شد و لبخند زد.

- ممنون که گذاشتی ببینمت. امیدوارم باز هم بتونم.

نیدین پلک زد و به آرومی سرتکون داد. ولی مینا قبل از این‌که بیرون بره یاد چیزی افتاد و رو به نیدین برگشت: میشه تا پایین‌  بدرقه‌ام کنی؟ این ساختمون خیلی بزرگه.

قطعا این ساختمون اون‌قدری بزرگ و پیچیده نبود که کسی توش گم بشه  و مینا هم اون‌قدر احمق نبود که مسیر اومدنش رو فراموش کنه. فقط می‌خواست از این طریق کمک ویگن رو جبران کنه. حتما اون از دیدن نیدین خوشحال می‌شد. همون‌طور که تمام مسیر به نظر می‌رسید براش اشتیاق داره.

بعد از چند لحظه کوتاه، نیدین یک  بافتنی کاربنی رنگ از روی چوب لباسی کمدش برداشت و بدون هیچ حرفی، کنار مینا راه افتاد. با این حال وقتی که وارد پذیرایی شدن خدمتکار جوونی که مینا رو به داخل راهنمایی کرده بود مقابلشون ایستاد: خانوم نیدین، پدرتون یکم دیگه میرسن.

- برمی‌گردم.

نیدین به گفتن همین اکتفا کرد و راهش رو ادامه داد. مینا فهمید که نگاه‌های نیدین به ساعتش همچین دلیلی داشته. احتمالاً اون نمی‌خواست که خانواده‌اش مینا رو ببینن.


 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 18
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:
آخرش، تو بیشتر از همه مشکوکی.

 

توی آسانسور مینا شماره خودش رو داخل گوشی نیدین ذخیره کرد. بعد از اون مصمم گفت: منتظر می‌مونم تا بهم خبر بدی، وقتی که شرایطت درست شد. هممون یه دلیلی برای شرکت تو مسابقه داشتیم. حتما هنوزم اشتیاقش رو داریم.

اشتیاق؟ نیدین این کلمه رو درک نمی‌کرد. اون بازی براش فقط یه سرگرمی بود. وقتی مینا از طریق  حساب کاربریش توی لیست بالاترین امتیاز بازیکنان نیدین رو پیدا کرد و باهاش تماس گرفت، اصرار زیادی برای تشکیل تیم داشت. نیدین هم توی یه لحظه قبول کرد. شاید اون لحظه حالش نسبت به بقیه اوقات خیلی خوب بود. به هرحال که الان هیچ اشتیاقی درون خودش حس نمی‌کرد.

ویگن مقابل ساختمون همون‌طور کنار دیوار تکیه داده و با حس کردن سرمای هوا کلاه سیاهش رو سرکرده بود. 
باز شدن در و بیرون اومدن مینا باعث شد تکیه‌ش رو از دیوار بگیره اما بعد از اون نیدین، درست مثل خورشیدی که تو یه روز برفی چشم رو به خودش خیره می‌کنه نگاهش رو اسیر کرد.

مینا اشاره کوتاهی به ویگن کرد تا نیدین هم متوجهش بشه:  با اینکه فعلا ازم بدش میاد، ولی حاضر شد این مسیر طولانی رو بیاد تا راه رو  نشونم بده.

ویگن قصد داشت که جلوتر بره ولی پاهاش از این خواسته‌ش پیروی نکردن. شاید چون آخرین حرفی که نیدین شنیده پاهاش رو به زمین زنجیر می‌کرد. آخرین بار توی شهر ساحلی: فقط تا امروز هم تیمی بودیم.

تا حدودی شرایط نیدین رو می‌دونست. و همین دونستن کافی بود تا بفهمه قراره یه علاقه یه طرفه رو به دوش بکشه. اگه نیدین همیشه آروم بود، ویگن نمی‌تونست جلوی سروصدا کردن خودش رو بگیره. اگه اون خونسرد بود، ویگن خیلی راحت عصبی می‌شد. اگه اون توی ناز و نعمت بزرگ شده، ویگن به هر روز دعوا کردن با مردم اطرافش عادت داشت. درنهایت، اگه اون توی یکی از ثروتمندترین خانواده‌های این کشور به دنیا اومده، ویگن به سختی پول خریدن بازی و هزینه کلاس‌های ورزشیش رو جور می‌کرد و هنوز هیچ کاری نداشت.

با این حال، علاقمند شدن به کسی توی نگاه اول، هیچ فرصتی برای بررسی اینجور تفاوت ها نمی‌گذاره. ویگن تمام اینها رو می‌دونست و هیچ چیز براش سخت‌تر از آسیب زدن به نیدین نبود. برای همین، حتی اعضای بدنش گوش به حرف اون بودن. زمانی که ویگن کنار نیدین بود تبدیل به آدم دیگه‌ای می‌شد.

این‌‌بار هم از سمت اون دختر فقط نگاه کوتاهی نسیبش شد. مینا از نیدین تشکر کرد که تا پایین رسوندتش. و بعد از اون نیدین بدون واکنش نسبت به ویگن داخل ساختمون برگشت.

چند لحظه بعد گلوله‌های ریز برف به آرومی شروع به باریدن کردن. ویگن حتی لحظه‌ای قلبش به درد اومد که نتونست یک بار دیگه  دونه‌های برف رو روی موهای نیدین ببینه. درنهایت پوزخندی به خوش‌بینی‌هاش زد و نگاهش رو از مسیری که نیدین رفته بود برداشت. از مینا پرسید: قبول نکرد، نه؟

مینا چند قدم برداشت و کنارش ایستاد. جواب داد: گفت که شرایطش رو نداره. احیانا تو چیزی درباره‌ش نمی‌دونی؟

ویگن سری به نشونه تأسف تکون داد و مسیر اومده رو برگشت. همزمان به خونه‌ای که پشت سر گذاشته بود، اشاره کرد: یه نگاه به اوضاع خانواده‌ش بنداز! واضحه که نمی‌تونه هرکاری می‌خواد بکنه.

- هرکاری؟ این فقط یه مسابقه‌ست. کار نامتعارفی هم نیست. چرا خانواده‌ش ممکنه باهاش مشکل داشته باشن؟

- حتماً تو خانواده ساده‌ای بزرگ شدی. برات مهم نیست که یه مسابقه رو هرچقدر هم که مهم باشه یه سال عقب بندازی؛ ولی بقیه مثل تو نیستن.

- ویگن، میشه  این قضیه رو برای همیشه روشن کنیم؟

با حرف جدی مینا، ویگن ایستاد و به طرفش چرخید. مینا با جدیت ادامه داد: من با زندگی بقیه بازی نمی‌کنم. حتی زندگی خودم هم هیچ وقت به مسخره نگرفتم.

بعد از کمی مکث ویگن راهش رو ادامه داد. انگار دیدن نیدین این بار هم اثر خودش رو گذاشته بود. ویگن عصبی نشد و فقط گفت: هرچی، تیم دیگه از هم پاشیده. اگه تو هنوز می‌خوای تو مسابقه شرکت کنی، دنبال آدمای جدید بگرد. حتی رو اون بچه هم نمی‌تونی حساب کنی.

- پائلو که هیچ مشکلی نداره. حدأقل نگفته که از تیم میره.

ویگن کمی از خاطرات روزهای قبل از مسابقه رو به یاد آورد. پرسید: مطمئنی؟ تو که حتی چیزی ازش یادت نمیاد.

- چیزی هست که لازمه ازش یادم باشه؟

- مهم نیست... 

مینا بازوش رو گرفت و مجبورش کرد بایسته. خودش رو کنترل کرد که عصبی نشه: اینجوری با نصفه  نگه داشتن حرفات باهام تلافی نکن.

چون مینا جدی بود که بشنوه ویگن هم دیگه سکوت نکرد: اون شبی که تو غیبت زد، پائلو تا دیروقت بیرون مونده بود. وقتی که برگشت هتل، صورتش زخم بود. معلوم بود که درگیری داشته ولی حاضر نشد بگه با کی. باید اینم بگم که تو یکم قبلش باهاش دعوا کردی چون تمریناتش رو درست انجام نمی‌داد. وقتی هم از هتل بیرون زد  تو رفتی دنبالش ولی بعدش خودت هم غیب شدی.

فشار دست مینا دور بازوی ویگن کم شد. پائلو درباره این بهش نگفته بود. حتی هیچ ناراحتی ازش نداشت. ممکنه که چند ساعت گذشته رو نقش بازی می‌کرده و قصد پنهون کردن چیزی رو داشته؟

زمانی که مینا به رفتار پائلو فکر می‌کرد، ویگن ادامه داد: اولش فکر کردم چون با اون درگیر شدی یه مدت رفتی خلوت کنی. ولی بعدش نیدین اومد و گفت که یه نفر یه نامه از لای در تو اتاقش انداخته. حتی بعد از خوندن اون نامه، پائلو چیزی درباره درگیری و زخم صورتش نگفت. اون یکی پسره، قرار بود همون شب خودش رو برسونه ولی هیچ خبری ازش نشد. برای همین شَکَّم از پائلو رفت روی اون. ولی آخرش، تو بیشتر از همه مشکوکی. نامه رو خوندی، حتما دستخط خودت بوده، نه؟

مینا دستش رو از بازوی ویگن برداشت. به زمینی که از برف پوشیده می‌شد نگاه کرد و توی خاطرات محو شده‌ش دنبال یه چیزی گشت تا ذهنش رو آروم کنه. ولی بازم هیچی پیدا نکرد. شاید، واقعا خودش اون دارو رو خورده. وقتش بود که از سرزنش خودش فرار نکنه.

ویگن به قدم زدن ادامه داد و رو به مینا حرف آخرش رو زد: به هرحال هیچی عوض نمی‌شه. برام مهم نیست رابطه آدم‌ها باهات چیه و تو زندگیت چه خبره. فقط دیگه سراغ من نیا! حدأقل اگه می‌خوای جبران کنی، این کار رو بکن!

تمام مسیر تا رسیدن به ایستگاه، مینا هیچ حرفی نزد. احساس بدی داشت؛ سرش درد گرفته بود و دلش می‌خواست ساعت‌ها بخوابه، با خیال این‌که خواب ذهنش رو آروم می‌کنه، اما بالاخره مجبور می‌شد که بیدار بشه و دوباره با وضعیت گنگ و کلافه کننده‌ای که توی زندگی داره روبه‌رو بشه.
 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 17
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:
من از عشقتون حمایت می‌کنم.

 

ویگن نمی‌تونست بی‌خیال باشه. تا وقتی مینا کنارش ایستاده و دستش رو دور بازوش انداخته، فقط با لگد زدن بهش می‌تونست فرار کنه. البته که لگد زدن به یه دختر جوون توی جشن بزرگ تولد شاهزاده مایه شرمش می‌شد؛ پس فقط تحمل کرد تا زمانی که مینا خودش خسته بشه.

مینا: از آخرین‌بار که همدیگه رو دیدیم دوماه می‌گذره. دیروز که پیغام داده بودم با هم به قصر بیایم. فکر کنم پیغامم بهت نرسیده.

مینا زیادی خوش‌بین بود؛ شاید هم  نمی‌خواست به روی خودش بیاره که ویگن عمدا بهش بی‌توجهی کرده. با این حال ویگن آدمی نبود که مراعات کسی رو بکنه، برای همین صادقانه گفت: پیغامت رسیده بود؛ ولی چرا من باید بهش گوش می‌کردم؟

مینا با ناامیدی نگاهش کرد.   سری به نشونه تأسف تکون داد و گفت: برای   همینه که به جز من هیچ دوستی نداری.

ویگن برای چند لحظه نامفهوم نگاهش کرد؛ بعد با حالت خنثی‌ای پرسید: من شبیه کسی‌ام که دوستته؟

مینا هم دقیقاً با حالت چهره ویگن نگاهش کرد و جواب داد: زیاد نه، ولی من ازت قطع امید نمی‌کنم.

- چه نیازی به دوست دارم؟  هر روز بیشتر از قبل پیشرفت می‌کنم. خیال نکن هنوز پسر باغبون خونه اجدادیتم!

- چه اصراری داری که بگی قبلاً حقیر بودی؟ خوبه که من هم هیچ وقت همچین چیزی بهت نگفتم.

ویگن سعی کرد بدون جلب توجه بازوش رو از دست مینا دربیاره؛ ولی اونجا بود که فهمید دختری با ظاهر مینا می‌تونه زور باورنکردنی‌ای تو ماهیچه‌هاش داشته باشه. با کلافکی زبونش رو به کار انداخت: دستت رو بردار! بقیه فکر می‌کنن من و تو با هم رابطه خاصی داریم.

مینا نگاهی به افراد توی جشن انداخت. با رسیدن خانواده سلطنتی به محل مراسم، خیلی‌ها به سمت جایگاه اون‌ها متمایل شده بودن. تقریباً کسی به ویگن و مینا توجه نمی‌کرد.

مینا ناگهانی یاد چیزی افتاد و رو به ویگن گفت: میگم، آخرین‌بار که همدیگه رو اتفاقی  تو جنگل دیدیم، دقیقاً داشتی چی‌کار می‌کردی؟ درجه فرماندهی داری ولی، اونجا ظاهرت شبیه دزدهای جنگلی شده بود.

ویگن سرش رو با اعتماد به نفس بالا گرفت و جواب داد: من تو مأموریت بودم؛  فهمیدنش انقدر سخته؟

مینا سر تکون داد اما بعد طوری وانمود کرد انگار متوجه نشده: چرا یه فرمانده باید تنهایی بره تو جنگل و یه هفته اونجا بمونه؟ مطمئنی درجه درستی گرفتی؟

ویگن ابروهاش رو توی هم کشید و واکنش سرسختانه‌ای نشون داد: از سلسله مراتب نظامی هیچی نمی‌دونی؛ حتی اگه چندباری به شاه مشاوره دادی، باز هم نمی‌تونی از همچین چیزهایی سر در بیاری. مأموریت‌های مخفی نظامی تو کتاب‌ها نوشته نمیشن!

- خب حالا این مأموریت مخفی نظامیت تموم شده یا هنوز هم داری انجامش میدی؟

ویگن فهمید که بیشتر از این نباید چیزی بگه. مینا و خانواده‌ش عضو حزب مخالف بودن؛ بهتر بود که ویگن جزئیات دستورات بالا دستی‌هاش رو به مینا نگه. پس فقط سربسته گفت:   خیلی وقته که تموم شده. تو هم سر تو کار بقیه نکن!

مینا به آرومی خندید و نگاهش رو گرفت. چند لحظه‌ای ساکت بود اما چیزی که دنبالش بود رو فراموش نکرد و دوباره شروع به حرف زدن کرد: راستی، خبرهای جدید بهم رسیده؛ این روزها انگار سرت خیلی شلوغه، پس به خاطر اینه که ماموریت سختت تموم شده.

ویگن نیم نگاهی به مینا انداخت و نشون داد که اصلاً نمی‌فهمه چی داره میگه.

مینا وقتی ظاهرش رو دید، با اعتماد به نفس گفت: اونجوری نگاه نکن! دیگه دستت واسه‌م رو شده. فکر می‌کردم هیچ قلبی تو سینه‌ت نداری. برادر بیچاره‌م، حتماً سخت بوده که این همه مدت پنهونش کنی.

ویگن انگار که به یه موجود عجیب الخلقه نگاه میکنه ابروهاش رو توی هم کشید و پرسید: معلوم هست چی میگی؟!

مینا کمی از نوشیدنی توی لیوانش خورد. بعد سری تکون داد و اظهار تأسف کرد: با اینکه از بچگی باهم بزرگ شدیم، خیلی چیزها هست که من درباره‌ت نمی‌دونم؛ ولی نگران نباش! من به هیچکس   نمی‌گم، می‌تونی رو رازداریم حساب کنی.

ویگن انقدر این مسئله رو قبول نداشت که بهش خندید: زده به سرت؟! حتی اگه تو قبرم باشم واسه پرکردن مزارم رو تو حساب نمی‌کنم.

مینا چشم‌هاش رو بست و دوتا ضربه نه چندان آروم به بازوی ویگن زد. با اغراق گفت: آروم باش! گفتم که به هیچکس  نمیگم. حالا، اونی که می‌بینیش کی هست؟

ویگن تازه به ذهنش رسید که مینا شاید درباره رفت و آمدهای اخیرش به کتابخونه بزرگ شهر فهمیده. جایی که یه نفر براش مخفیانه پیغام می‌گذاشت و گزارش می‌داد. این یه مأموریت بود و فقط خدا می‌دونست که مینا چطور متوجهش شده. 

حالا سعی کرد به روی خودش نیاره و وانمود کنه که کتاب خوندنش اصلاً چیز عجیبی نیست؛ ولی مینا نگاهش رو همین‌طور دور تا دور آدمهای توی جشن چرخوند و دنبال کسی گشت، همزمان متفکرانه زمزمه کرد: بذار ببینم، کی ممکنه بتونه قلبت رو اسیر کنه؟ یکی که به کتابخونه رفت و آمد داره یا حدأقل اطراف اون. آ، فکر کنم کتابخونه شهر یه در پشتی داشته باشه؛ احیانا یواشکی از اونجا جاهای دیگه نمی‌رفتی؟

ویگن دیگه کلافه شده بود. از مینا فاصله گرفت و پرسید:  دنبال کی داری می‌گردی؟ فکر کردی من وقتم رو این‌جوری واسه آدم‌های دیگه میذارم؟

- ادعا نکن که نسبت به بقیه سرکش و بی‌خیالی! همین الانش کلی آدم اینجان که باید بهشون احترام بذاری. به علاوه، خودت رو دست کم نگیر! درسته که اخلاق نداری ولی این بازوها و این قد، با این صورت، تقریبا بد چیزی نیستن. فکر کنم طرف  ازت خوشش اومده وگرنه کی می‌تونه تحملت کنه؟

- تا شب من رو خراب نکردی   میرم. تو هم  شب خوبی داشته باشی.

مینا دوباره بازوش رو گرفت، طوری که دوباره به تنها راه چاره یعنی همون لگد زدن نزدیک شد  که همچنان هم نمی‌تونست ازش استفاده کنه. 

مینا روی حرفش سماجت کرد: فقط اسمش رو بهم بگو! قول میدم به کسی نگم. فقط بگو تو کدوم ساختمون اون اطرافه؟

- لعنت برشیطون! مردم میرن تو کتابخونه تا همچین کارهایی بکنن؟

- مردم نه، ولی تو عمرا برای کتاب خوندن اونجا نمیری. هیچکس   نمی‌دونه، ولی من که می‌دونم به زور خوندن و نوشتن  یاد گرفتی. از کی به مطالعه علاقمند شدی؟

ویگن درک نمی‌کرد که  مینا چرا باهاش این‌طور رفتار می‌کنه، اون همیشه جلوی خانواده و اشراف و وزرا باوقار و آروم بود. انگار که تمام حس شیطنتش  رو نگه می‌داشت برای زمانی که ویگن رو می‌بینه. برای ویگن، مینا یه عذاب الهی بود که سالهاست کنارشه.

وقتی ویگن با کلافگی آه کشید و نگاهی به آسمون بالای سرش انداخت، توی مسیر چیزی رو دید که شبیه ماه بود. توی ایوان روی پشت بوم ساختمون پذیرایی، درست تکه‌ای از ماه رو دید که آروم گرفته و بازتابی از تکه هلالی ماه توی آسمون داشت. 

نتونست نگاه خیره‌ش رو  از چشم‌های اون شخص برداره. از این فاصله، چشم‌هاش طوری بود که انگار توی اونها برای سالهای طولانی برف باریده. صورتش بدون شک قطعه گم شده‌ای از ماه بود. و لب‌هاش، انگار دو تکه سنگ کدر و سرخ بودن. 
ویگن درست مثل اینکه ماه، برف و یاقوت رو در وجود یه انسان می‌بینه، نگاهش رو همچنان بهش زنجیر کرد. ناگهانی از خودش پرسید که چطور تا الان اون شخص رو ندیده؟ این فرد، یک دفعه از کجا جلوی چشم‌هاش  ظاهر شد؟

مینا با دیدن این نگاه خیره ردش رو گرفت و به اون دختر رسید. فکر نمی‌کرد تیری که با قصد دیگه‌ای پرتاب کرده اتفاقی به هدف بخوره. باعث شد لبخند نصفه‌ای بزنه و از پسر مسخ شده کنارش بپرسه: اونه؟ دختر دست راست وزیر؟

دختر دست راست بزرگترین وزیر دربار؟ چطور ویگن تا حالا اون رو ندیده بود؟ هرچند که بعید نبود. اون شخص درست مثل تکه جواهری بود که هیچکس  نمی‌تونه بهش دست بزنه و همین‌طور به ندرت فرصت دیدنش رو داره.

مینا همچنان نگاه ویگن رو خیره دید. ضربه‌ای به بازوش زد تا اون رو به خودش بیاره. با لبخند نصیحتش کرد: باید   زودتر بهم می‌گفتی! من تازه باهاش آشنا شدم. پس از همچین آدمی خوشت میاد؟

ویگن ناگهانی دستش رو کشید و از چنگ مینا خلاص کرد. به تندی گفت: کی گفته من ازش خوشم میاد؟ تا حالا حتی ندیدمش.

مینا گوش‌های سرخ شده ویگن رو  دید پس باورش نکرد. دستی به گوش چپش کشید و بی‌رحمانه چیزی رو که ازش خجالت می‌کشید به روش آورد:   گوشِت  دوباره قرمز شده، هنوز  انکارش می‌کنی؟

ویگن با احساس بدی که بهش دست داد، دست مینا رو پس زد و سعی کرد صداش رو پایین نگه داره: چقدر بگم به گوشم دست نزن؟!  خوشم نمیاد.

- زیاد حساس نشو! اشکالی نداره که، هردوتون جوونین. من از عشقتون حمایت می‌کنم.

ویگن یک دفعه بدون فکر گفت: چجوری می‌تونی وقتی یکی صبح تا شب، حتی شب تا صبح داره ماموریتش   رو انجام میده، همچین تهمتی بهش بزنی؟ من هیچ وقت مخفیانه از این کارها نمی‌کنم.

مینا به چیزی که می‌خواست رسید. فقط همین‌که فهمید حزب مقابل تحت فرمان پادشاه داره مأموریت‌های  مخفی انجام میده کافی بود! اون کتابخونه، قطعاً یه خبرهایی توش بود.

حالا که مینا راضی شده بود، به فردی که برادرش خودش می‌دونست گفت: خیلی خب باشه، حالا هی انکارش کن! آدم‌هایی مثل تو رو درک نمی‌کنم. با این حال اگه به مشکل خوردی می‌تونی رو من حساب کنی. تو چیزی درباره احساسات دخترها   نمی‌دونی. پس اگه نمی‌خوای کاری کنی که پشیمونی به بار میاره، از یکی که راز داره و قابل اعتماده کمک بگیر! که اون شخص هم دقیقاً منم.
 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 18
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:
زخم‌های کهنه

 

مینا بعد از گذروندن یک  روز خسته کننده به خونه برگشت. هرچند که خودش‌ هم می‌دونست ده ماه برای تغییر نظر افراد تیمش زمان کافی هست؛ امّا تا وقتی که خلا ایجاد شده از اون فراموشی توی زندگیش هست، نمی‌تونه نگران چیزی نباشه، راحت باشه و بدون دغدغه بخوابه.

آخر  شب، جلوی آینه موهاش رو شونه می‌کرد که چشمش به زخم روی گردنش افتاد؛ دستی بهش کشید و متوجه شد که نسبت به قبل کمرنگ‌تر شده. بعد از اون عمل جراحی، زخمش مدتی سرخ و کمی کبود بود ولی الان تقریباً تبدیل به یک  خط نازک شده.
مینا از وقتی که متولد شده بود این زخم رو داشت. والدینش به خاطر این خیلی نگران شده بودن؛ چون تا به حال همچین چیزی رو ندیده بودن. پزشک مخصوص مادرش به اون‌ها گفته بود که حین زایمان اتفاقی نیوفتاده و مینا از وقتی توی شکم مادرش رشد کرده این زخم‌ رو داشته. احتمالاً موقع تقسیمات سلول‌های پوستیش مشکلی پیش اومده بود. 

البته این زخم، هیچ دردی نداشت و اندام‌های ناحیه گردن هم به نظر نمی‌رسید ایرادی توی کارکردشون باشه. پس مینا بدون نگرانی فقط تا نوزده سالگیش صبر کرد و بعد از اون با انجام یک  عمل زیبایی سعی کرد زخم رو از بین ببره. با این‌که کاملا موفق نبود اما کمرنگش کرد، طوری که زیاد به چشم نمی‌اومد.

 مینا همون‌طور که اتفاقات امروزش رو مرور می‌کرد، نگاهش رو خیره به روی زخمش نگه داشته بود. توی آینه انعکاس چهره فردی رو می‌دید که بخشی از اون رو نمی‌شناخت. مینا بخشی از خودش رو که باعث شده اون نامه رو بنویسه و یک  داروی فراموشی بخوره، نمی‌شناخت.
باور داشت که آدم‌ها ممکنه توی موقعیت ‌های مختلف، ناگهانی کاری رو بکنن که تمام عمر از خودشون بعید می‌دونستن. ولی این باور اون‌قدر کافی نبود که مینا خودش رو سرزنش نکنه. 
احساس ناراحتی می‌کرد. هم برای خودش، هم برای اون سه نفر از اعضای تیمی که حتی کاملا اون‌ها رو نمی‌شناخت. 

- ترحم انگیزه، نه؟

مینا غرق تفکراتش بود که بی مقدمه صدای یه مرد جوون توی سرش پیچید. با حس دردی که توی مغزش بزرگ می‌شد، چشم‌هاش رو بست. 

- ترحم انگیزه؟

مینا سرش رو توی دست‌هاش گرفت و پلک‌هاش رو روی هم فشار داد. همزمان با دردش، تصویر محوی از یک  مکان رو دید. یک اتاقک کوچیک، فردی که لبه تخت، پشت بهش نشسته بود. 

- به ساعتت نگاه کردی؟ نباید این موقع شب همچین جایی بیای!

مینا هیچ‌وقت همچین دردی رو تجربه نکرده بود. انگار مغزش رو با مته سوراخ می‌کردن تا خاطرات فراموش کرده رو به یاد بیاره. 
وقتی تصویر جلوی چشم‌هاش واضح‌تر شد، مینا زخم روی شونه اون فرد رو دید. قبل از این‌که پیرهنش رو بپوشه و بلند بشه، مینا یک  زخم کهنه بلند رو روی کتفش دید.

همون لحظه با درد چشماش رو باز کرد و همین‌طور که نفس‌های نامنظمی می‌کشید اسم آیکان رو با خودش تکرار کرد. خودش بود، فردی که ناپدید شده. هنوز چهره‌ای رو ازش به یاد نمی‌آورد ولی این فردِ توی خاطرش، مطمئناً آیکان بود. 

مینا سعی کرد باز هم به یاد بیاره. چشم‌هاش رو بست و فکر کرد  ولی هیچ فایده‌ای نداشت، انگار که اختیار مغزش به دست خودش نبود؛ پس فقط حرف‌هایی که شنیده و تصاویری که دیده رو مرور کرد.
چه چیزی ترحم انگیزه؟ آیکان درمورد زخمش می‌پرسید؟ مینا اون شب جایی رفته که نباید آخر شب رفت؟ کجا؟ برای دیدن آیکان کجا رفته بوده؟ 

علاوه بر صدای آیکان، صدای بارون شدیدی هم شنیده بود که به سقف اتاقک و شیشه‌های پنجره می‌خورد. اون اتاق نسبتاً تاریک بود؛ ولی این‌که مینا با وجود فراموشیش اون زخم رو انقدر دقیق به یاد آورده، به این معنیه که اون زمان توجه زیادی بهش داشته. شاید چون خودش هم شبیه اون زخم رو روی گردنش داشت؟

حالا که مینا نشونه‌هایی از برگشت خاطراتش داره، حتما بیش‌تر از این هم یادش میاد. همون‌طور که عموش گفت، اگه یکم صبر می‌کرد حافظه‌اش برمی‌گشت و مینا الان احساس می‌کرد یادآوری آیکان مهم‌ترین چیزه. 

از طرفی ویگن بهش گفت شبی که ناپدید شده، آیکان قرار بوده به تیم ملحق بشه. اون شب، مینا و آیکان همدیگه رو  ملاقات کردن. آیکان داروی فراموشی رو بهش داده، گوشیش رو گرفته و گروه تیمیشون رو با هک کردنش پاک کرده. بعد یک  نامه با دست‌خط مینا نوشته و توی اتاق نیدین انداخته. مینا رو به زادگاهش برگردونده و جایی نزدیک به بیمارستان عموش رهاش کرده،  این ممکن بود. 

مینا توی ذهنش این سناریو رو ترسیم کرد. ولی بعد با خشمی که توی چشم‌هاش بود به چهره خودش توی آینه نگاه کرد: انقدر دلت می‌خواد ازش فرار کنی؟ یادت نره مینا، ممکنه همه این کارها رو خودت کرده باشی. خودت نامه رو نوشتی، برگشتی اینجا و کنار بیمارستان اون دارو رو خوردی. از چی ترسیده بودی؟ تحمل چی برات غیرممکن بوده؟ همیشه انقدر بی‌عرضه بودی؟

مینا با خشم تمام این کلمات رو خطاب به خودش زمزمه کرد. بعد چشم‌هاش رو بست تا درد سرش آروم‌تر بشه. احتمالاً امشب نمی‌تونست راحت بخوابه، ولی الان که بهش فکر می‌کرد این‌‌طوری بهتر بود. تا وقتی که ذهنش آروم نگرفته، مجبور میشه گذشته رو به یاد بیاره. پس مینا نباید قرص‌های آرام بخشش رو می‌خورد. هرطور که شده باید حافظه‌اش رو برمی‌گردوند.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 16
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم:
مردی که باید دوستش داشته باشم.

مهمون‌ها به تدریج هدیه‌های خودشون رو به شاهزاده تقدیم کردن و تولد بیست و یک سالگیش رو بهش تبریک گفتن. مینا هنوز فرصت نکرده بود که جلو بره، خودش هم عجله‌ای نداشت. حالا که تمام مهمون‌ها برای دادن هدیه‌هاشون پیش شاهزاده می‌رفتن، می‌تونست فردی رو که کنجکاوه ببینه، پیدا کنه. 

( - این جشن طبق دستور شاه، مخصوص جوان‌هاست. شنیدم که آیکان امشب به جشن دعوت شده. بعید نبود، اون هم  مثل پدرش تاجر لایقی شده. آخرین‌بار وقتی خیلی کوچیک بودی اون رو دیدی پس امشب فرصت داری که بیش‌تر باهاش آشنا بشی. باهاش حرف بزن و نظرت رو بهم بگو! من و مادرت، خیلی دوست داریم که اون  عضوی از خانواده‌مون بشه. برای همین امیدوارم رابطه خوبی رو با هم شکل بدین.)

مینا حرف‌‌های پدرش رو قبل از این‌که به جشن بیاد شنیده بود و الان  اون‌ها رو یادآوری می‌کرد. جشن شلوغ بود و مینا تا الان موفق نشده بود آیکان رو ببینه. هرچند تلاش اندک خودش رو برای پیدا کردن آیکان به روی خودش نمی‌آورد چون فکر می‌کرد اون کسیه که زودتر از پیشنهاد ازدواج استقبال کرده و اونه که باید سراغش بیاد. بدون این‌که توی ده سال اخیر مینا رو دیده باشه، خیلی راحت  با ازدواجشون موافقت کرده بود.

مینا به حس خودش ایمان داشت. این‌که می‌تونه آیکان رو از بین جوون‌های توی جشن تشخیص بده. پس لازم نبود که صدای مهمون‌ها رو موقع حرف زدن با خانواده سلطنتی بشنوه. از همون فاصله که پشت میز مستطیلی بزرگی نشسته بود و کیک خوشمزه توی بشقابش رو می‌خورد، به اون‌ها نگاه می‌کرد.
مدتی که گذشت بالاخره مردی رو دید که کت بلند مشکی از جنس ابریشم ممتاز به تن  داشت. همینطور دکمه‌هاش شبیه جواهرات گرون قیمت بودن. چکمه‌های براقی از چرم تا نزدیک زانوهاش کشیده شدن و چهره‌ای گندمگون  داشت که نشونه سفرهای زیادش بود.
این شخص قطعاً یک  تاجر بود. پس مینا جعبه هدیه‌ای رو که آماده کرده بود برداشت و آماده شد تا بعد از اون مرد جوون پیش شاهزاده بره.

آیکان جعبه قهوه‌ای رنگ و چرمی‌  که همراهش بود رو به خدمتکار مخصوص شاهزاده داد. اون جعبه مقابل شاهزاده قرار گرفت و همین‌که درش باز شد یک دست لباس ابریشمی خوش دوخت با یقه‌ها و سرشونه‌های طلادوزی شده خودنمایی کرد.

آیکان توضیح داد که ابریشم و نخ طلا و نقره به کار رفته توی اون کت و شلوار از باکیفیت ترین جنس ساخته شدن. بعد از گرفتن تایید شاهزاده و پدرش، آیکان عقب‌گرد کرد و همزمان مینا از کنارش رد شد. آیکان اصلا مینا رو نشناخت. برای همین وقتی اسمش رو از زبون شاه اون هم با لحن مشتاقانه‌ای شنید، پایین چهار پلهِ جلوی جایگاه ایستاد و رو به عقب چرخید. 

 مینا لباس آبی روشنی با طرح  ظریف شکوفه‌های بهاری داشت. موهای بلندش به شکل زیبایی بافته شده و پشت سرش بسته شده بودن. آیکان قدری جا به جا شد تا بتونه چهره‌اش رو بهتر ببینه. کاملا با ده سال قبلش فرق کرده بود. با این حال لبخندش هنوز حس آشنایی داشت.

فاصله‌اش زیاد نبود برای همین صدای مینا رو وقتی که رو به پادشاه صحبت می‌کرد، شنید: شاهزاده جوان توی پرشورترین دوره زندگیشون هستن. به نظرم رسید که ترکیبی از گیاهان مقوی و انرژی‌زا می‌تونه به ایشون توی انجام فعالیت های روزانه‌شون کمک کنه.

شاه و همسرش از این هدیه که شامل گیاهان کمیابی می‌شد راضی بودن. پس مینا تعظیم کوتاهی کرد و عقب رفت. با قدم‌های آهسته پله‌ها رو پایین رفت و نگاهش رو به سمتی چرخوند که فکر می‌کرد آیکان ایستاده. سنگینی نگاهش  و چند لحظه قبل حس کرده بود اما حالا، آیکان روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود و با پسر جوونی که کنارش قرارگرفته حرف می‌زد.
مینا نگاهش رو خیلی زود گرفت و سر جای خودش برگشت. بدون هیچ احساس خاصی نسبت به بی‌توجهی آیکان، گفت‌وگو رو با افرادی که می‌شناخت ادامه داد. 

مدتی بعد شاه برای حرف زدن با جمعیت افراد توی جشن از روی تخت جایگزینی که در راس محوطه بزرگ قصر گذاشته بودن بلند شد. توجه مهمون‌ها رو جلب کرد و باعث شد همه اون‌ها روی صندلی‌هاشون بشینن. بعد، سخنرانی خودش رو با اون‌ها شروع کرد: خوشحالم که این جشن، متفاوت از سال‌های دیگه به خوبی برگزار شد. بعضی از شما احتمالاً می‌دونین که به چه علت مهمان‌ها رو محدود به سنین و سطح خاصی از مهارت‌هاشون کردم. امیدوارم که امشب از بین شما، پنج نفر برای همراهی شاهزاده جوان انتخاب بشن.

حدس مینا، ویگن، نیدین و آیکان درست از آب دراومد. هرکدوم توی مکان‌های متفاوتی از دو میزِ طویلِ توی محوطه نشسته بودن و پائلو هم کنار لیام جایی دور از جمعیت از کیک توی ظرفش مزه می‌کرد. 

شاه بعد از مکث کوتاهی سخنرانیش رو ادامه داد: تمام شما جوانان منتخب این کشور،  برای این سرزمین سرمایه‌های ارزشمندی هستین. از همگی می‌خوام صرف نظر از انتخاب شدن یا نشدن، همچنان تلاشتون رو برای جاودانه کردن کشور و رفاه و آرامش سراسری مردممون ادامه بدین.

بعضی از مهمون‌ها با تکون دادن سر تایید کردن که قطعا همین‌طور خواهد بود. با اتمام موقتی صحبت شاه، سکوت نسبی‌  توی محل مراسم حاکم شد. همه منتظر بودن تا بشنون شاه چطور می‌خواد اون  پنج نفر رو از بین این جمعیت تقریباً صدنفری انتخاب کنه.

شاه کنجکاوی اون‌ها رو دید و ادامه داد: از زمانی که تصمیم گرفتم یک تیم پنج نفره برای همراهی شاهزاده تشکیل بدم، صحبت‌ها و شایعه‌هایی پخش شد. اختلافاتی بر سر این‌که چه تعداد از افراد دو حزب باید انتخاب بشن، بالا گرفت. درنهایت برای من و خانواده سلطنتی، مهم این بود که شاهزاده بتونه زمان باقی مونده از جوانیش رو به خوبی آموزش ببینه. پس تصمیم گرفتم کاملا بی‌طرفانه، انتخاب افراد تیم رو انجام بدم. همه شما از ظرف‌های مخصوصی که برای کیک تدارک دیده شده برداشتین، درسته؟

درست بود. تمام افراد توی جشن ظرف‌های کیک رو مقابل خودشون داشتن. متعجب از اینکه چطور این ظرف‌ها میتونن به انتخاب افراد مربوط باشن، شروع به وارسی سطحی اون‌ها کردن.

شاه از روی میز مخصوص مقابلش چنگال کوچکی رو برداشت و رو به جمعیت برگشت: اغلب افراد طرح انتهایی چنگالشون خطوط موازی داره. لطفاً اون پنج نفری که توی ظرفشون طرح مارپیچ می‌بینن، جلو بیان!

واکنش اغلب مهمون‌ها پوزخندی بود که روی لبشون نقش بست. تقریباً هر فردی خودش رو به طریقی برای امشب آماده کرده بود اما درنهایت، اونی که اتفاقی چنگال متفاوتی رو برداشته انتخاب می‌شد؟ درسته که شاه قصد داشت بی‌طرف باشه ولی این نوع انتخاب بیش از حد ساده‌لوحانه نبود؟

مینا و آیکان به محض دیدن مارپیچ چنگالشون لبخند محوی زدن. این‌که حتی سرنوشت اون‌ها رو به سمت جایگاه‌های بالاتر حمایت می‌کنه، بهشون حس غرور می‌داد. با این حال وقتی همزمان از روی صندلی‌هاشون بلند شدن و بقیه رو متوجه خودشن کردن، نگاهشون بالاخره توی هم گره خورد.
 
کمی دورتر از اون‌ها، ویگن دست‌هاش رو با خوشحالی مشت کرد. چشم‌هاش از اشتیاق برق می‌زدن. همون‌طور که ظرف دست نخورده کیکش رو برداشت و به عنوان یه فرمانده شناخته شده سمت جایگاه سلطنتی رفت، مینا و آیکان رو  هم به خودشون آورد. 

زمزمه‌ها با دیدن سه نفر از اعضای انتخاب شده که هر کدوم تاجر، سیاستمدار و نظامی شناخته شده‌ای توی جمعیت جوان‌ها بودن بلند شد. همین‌طور خانواده سلطنتی از این اتفاق راضی بودن.

کمی دورتر، جایی که دو بازیگر نمایش امشب ایستاده بودن، پائلو ناگهانی اسم لیام رو به زبون آورد. لیام سمت پائلو  چرخید و متوجه شد که اون با تعجب به ظرف توی دستش نگاه می‌کنه. لیام وقتی مارپیچ چنگال پائلو رو دید ابروهاش رو توی هم کشید. برعکسِ اون، پائلو مشتاق بود. اون‌قدر که بدون تلف کردن وقت بیشتری قدم برداشت تا سمت جایگاه بره اما لیام بازوش رو گرفت و همون‌جا نگهش داشت. با جدیت ازش پرسید: کجا داری میری؟

- نمی‌بینی؟ منم می‌تونم کنار شاهزاده باشم. این سرنوشته، یک  شانس بزرگ. شاه نمی‌تونه جلوی این همه آدم، انتخاب من رو انکار کنه.

لیام سعی کرد صداش رو پایین بیاره برای همین سرش رو نزدیک‌تر برد: ما با این آدم‌ها یکی نمی‌شیم احمق. خودت رو توی دردسر ننداز. فقط ساکت باش و به روی خودت نیار!

پائلو نمی‌تونست منطق لیام رو قبول کنه. ازش فاصله گرفت و با جدیت گفت: هیچکس نمی‌تونه دستور شاه رو نادیده بگیره. دردسر اینه که از زیر کاری که براش انتخاب شدم دربرم.

حرف‌های لیام اثری روی پائلو نگذاشت. درنهایت اون با این‌که خودش هم می‌دونست مهارت فوق العاده‌ای برای یاد دادن به شاه آینده کشورش نداره، فرصت به دست اومده رو رها نکرد و کنار اون سه نفر ایستاد. 

درحالی که مردم با دیدن پائو که فقط یک  بازیگر نمایش بود، خوش‌بینی‌شون رو به این تیم کمتر می‌کردن، نیدین همون‌طور ثابت روی صندلیش بود. خواهر بزرگش با دیدن این تردید نزدیک گوشش پرسید: چی‌کار می‌کنی؟ بلند شو!

نیدین هیچ جوابی بهش نداد. اون اصلا‌ً نمی‌خواست امشب به این جشن بیاد، همه‌ش به اصرار پدرش بود. حالا دقیقا جزو اون پنج نفری بود که باید مسئولیت آموزش شاهزاده رو به عهده می‌گرفتن؟ نیدین فقط باید برمی‌گشت خونه و نقاشی جدیدش رو تموم می‌کرد.

به جز پائلو انتخاب سه نفر دیگه مناسب به نظر می‌رسید. مینا بین ویگن و آیکان ایستاده بود و اون طرف، پائلو یک  تصویر ناهماهنگ با بقیه در کنار آیکان بود. جای خالی نفر پنجم باعث شد همه مهمون‌ها  یک بار دیگه به چنگال‌هاشون نگاه کنن تا مطمئن بشن که اشتباه نکردن. 

نیدین دوباره صدای خواهرش رو با جدیت بیشتری شنید که بهش هشدار می‌داد: قبل از این‌که خودم اسمت رو بگم بلند شو. چهره خوبی نداره که دستور شاه رو نادیده بگیری.

نیدین چشم‌هاش رو بست. وقتی فهمید که مجبوره سرنوشت رو قبول کنه به خودش تلقین کرد که می‌تونه راحت بگیره و به سادگی انجامش بده. کاملا بی‌میل بود ولی درنهایت بلند شد و قدم‌های آهسته‌ای روی فرش قرمز بین دو میز طویل برداشت. ملکه با دیدن دختری که جدیدترین نقاشی از چهره خانواده سلطنتی رو کشیده بود لبخند رضایتمندانه‌ای زد. حضور یک  هنرمند می‌تونست ترکیب خوبی رو درکنار اون سه نفر بسازه.

همین‌که ویگن رایحه تند و تیز ترنج رو حس کرد، گره جدی ابروهاش باز شد. نگاهش رو به سمت چپش انداخت و همون تکه گم شده‌ای از ماه رو که مدتی قبل دیده بود دوباره دید، اینبار نزدیک‌تر به خودش. رایحه ترنج که برخاسته از دختر زیبای کنارش بود، تا عمق قلبش پیچید و اون رو به شوق آورد. 

نیدین به آرومی ظرفش رو کنار بقیه گذاشت و بدون هیچ حرفی رو به خانواده سلطنتی تعظیم کرد. 
پائلو کمی به جلو خم شد. با کنجکاوی به اون چهارنفر نگاه کرد و اشتیاق خودش رو توی چهره روشنش نشون داد. 
مینا مستقیماً خیره به مقابلش بود. به تخت براق و طلایی رنگ شاه که موقتاً خالی شده. 
با معلوم شدن هویت اون پنج نفر، شاه رو به باقی مهمون‌ها صحبت کوتاهی می‌کرد که مینا صدای گرم و آهسته مرد جوون کنارش رو  نزدیک به گوشش شنید: از آخرین بار خیلی می‌گذره، نه؟!

صدای آیکان توجه مینا رو سمت خودش جلب کرد و دوباره نگاه‌هاشون با هم تلاقی کرد. این بار کمی متفاوت از قبل، آیکان لبخندی هم روی لبش داشت.
مینا لبخندش رو دید اما، چشم‌های آیکان به رنگ لبخندش نبودن. مینا متوجه یک    تناقض شد. درمورد احساس این مردی که کنارش ایستاده دچار تردید شد.  کمی بعد بی‌صدا از خودش پرسید: این مرد همونه؟ مردی که باید دوستش داشته باشم؟

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 23
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم:
تو بهشون بدهکار نیستی..

 

(( - گفتی، نمی‌تونستی پیام بفرستی چون نوشتن بلد نیستی؟
- چی انقدر واست عجیبه؟
- واو آیکان، تو یه پدیده‌ای!
- انقدر غر نزن، اگه اصرار داری خودت بهم یاد بده! گفتی ازم خوشت میاد.
- نمی‌خوام. انگار تا الان هم مشکلی باهاش نداشتی.
- تو اولین دیدارت از یه قاتل خواستی بهت حل مسئله یاد بده. اون‌وقت برا یاد دادن نوشتن انقد خسیس شدی؟
- می‌تونستی رد کنی، کسی مجبورت نکرده بود.
- باورم نمیشه همچین چیزهایی می‌شنوم. سرت به جایی خورده که یادت نمیاد چطور التماس می‌کردی؟
- التماس نمی‌کردم،  خیلی خب بهت آسون نمی‌گیرم‌ها. همه تکلیف‌هات رو باید سرموقع تحویل بدی!
- نمی‌خوام.
- ادای من رو درآوردی؟
- تو فقط بهم یاد میدی، اینکه یاد بگیرم یا نه به خودم بستگی داره.
- آهان، الان فهمیدم چرا تو بیست و هفت سالگیت هنوز نمی‌تونی بنویسی. این‌طور نبوده که کسی بهت یاد نداده، خودت نخواستی که یاد بگیری.
- یه همچین چیزی.

مینا چشم‌هاش رو باز کرد و به سقف سفید اتاقش خیره شد. نور افتاب به داخل اتاقش تابیده و برخلاف میلش بیدارش کرد.
کاش این‌بار بیشتر می‌دید! باید صورت آیکان رو واضح‌تر می‌دید. این‌طوری مطمئن می‌شد همون پسریه که تو الهاماتش می‌بینه. توی خواب درست مقابلش نشسته بود. مثل همیشه پیشونی و تا حدی چشم‌هاش پوشیده بودن. 

توی ده ماهی که گذشت، مینا فهمید اتفاق عجیبی براش افتاده. اثرات خوردن اون داروی فراموشی بود یا هر چیز دیگه، گاهی خودش رو تو یه دنیای دیگه  می‌دید. شبیه زمان سیصد یا چهارصد سال پیش و عجیب تر اینکه خانواده‌اش اونجا نبودن اما دوستانش چرا. هم تیمی‌هاش، ممکن نبود انقدر بهشون علاقه داشته باشه که همچین ناخوداگاهی درموردشون پیدا کنه. پس چرا این خاطرات عجیب رو به یاد می‌آورد؟

 

با این که باورش سخته، اما مینا تقریبا یک سال بود که همچین خاطراتی رو به تدریج به یاد می‌آورد. اوایل ترسید و درموردش به عموش گفت. اما نخواست که پیش روانشناس بره چون اونا بهش دارو می‌دادن تا مانع یادآوریش بشن. و مینا این رو نمی‌خواست.

توی خوابی که دید، این دفعه بیرون از کانکس هم پیدا بود. مینا دستگاه‌های تفکیک زباله رو اونجا دید. چندتا پوستر از بازیافت زباله هم روی دیوار بود.
پس برای اولین بار آیکان رو اونجا دیده و همینطور توی یه جشن مجلل، توی اون دنیای دیگه. مگه می‌شد که آدم یه نفر رو، دوبار برای اولین بار ببینه؟

 

بعد از این‌همه فکر کردن، پتو  رو  کنار زد و روی تخت نشست. موهاش رو که دور گردنش پیچیده بودن آزاد کرد و با یه گیره بالای سرش بست. ساعت روی میز هشت و نیم از صبح رو نشون می‌داد و از چند روز قبل تعطیلات زمستونی شروع شده بود.

قصد داشت امروز به دیدن عموش بره و چیزهای جدیدی که به یاد آورده رو براش تعریف کنه. تامی تنها کسی بود که خبر داشت مینا دچار چه اتفاقاتی شده. مسلما تعریف اون خاطرات والدینش رو به وحشت مینداخت و احتمالا فکر می‌کردن تنها دخترشون دیوونه شده. 

از طرفی خود مینا نمی‌خواست که پیش روانشناس بره. می‌خواست بفهمه این خاطرات درنهایت به کجا میرسن. شاید می‌تونست ردی از آیکان پیدا کنه. مثل اخرین چیزی که توی خوابش دید، محل تفکیک زباله.

 

از اتاقش که بیرون رفت مادرش به تنهایی توی اشپزخونه بود. کنار اجاق شیر گرم می‌کرد و سفره رو می‌چید. مینا صورتش رو شست و بعد از اون کنار مادرش رفت.

- بیدار شدی.

- هوم.

مینا بی‌حوصله بود، نه به خاطر خواب دیشب و نه به خاطر اینکه باید دنبال محل تفکیک زباله بگرده یا اینکه با مشغله زیاد عموش بتونه زمانی رو باهاش حرف بزنه. 
علتش مسابقه‌ای بود که تبلیغش برای ثبت نام شروع شده. حتی تعطیلات زمستونی آغاز شدن اما هیچ کدوم از هم‌تیمی‌هاش خبر ندادن که قصد شرکت توی مسابقه رو دارن. 

وقتی پشت میز غذاخوری نشست، سکوت ایجاد شده با سوال ناگهانی مادرش شکشته شد: دیشب خوب نخوابیدی؟ زیر چشمات یکم کبوده.

مینا به صورت مادرش نگاه کرد و جواب داد: اره. دیر خوابیدم.

- خب یکم بیشتر می‌خوابیدی، امروز که کاری نداری. پروژه‌ت هنوز تموم نشده؟

- چرا، می‌خوام یکم تو شهر راه برم. احساس افسردگی دارم.

مینا با خنده این  رو گفت ولی مادرش باز هم  نگران شد و گفت: هرکاری که حالت رو خوب می‌کنه انجام بده. به خودت سخت نگیر باشه؟

 

مینا فقط سر تکون داد. بعد از خوردن چند تا نون تست با عسل، احساس کرد گرسنگیش رفع شده. پس ذهنش دوباره به سمت کارهایی  رفت که می‌خواست انجام بده. سوالی توی ذهنش شکل گرفته بود رو هم پرسید: ماما، قبلا طوری شده بود که، بخوام برم مرکز تفکیک زباله؟ چیزی گم کرده بودم یا کسی رو اونجا می‌شناختم؟

مادرش با شنیدن این سوال عجیب نون تست  رو سریع جوید و قورت داد. ولی ناگهانی چیزی یادش اومد: کسی رو نمی‌شناختی ولی، یه بار یه الگو رو اشتباهی انداخته بودی توی سطل زباله. همون مکعب سفیده که خط های سیاه درهم داره. منم نمی‌دونستم و سطلت رو خالی کردم. برا همین رفتی جایی که ماشین حمل زباله این منطقه زباله هاش رو تخلیه می‌کرد.

مینا مکعبش رو هنوز داشت. توی قفسه‌اش کنار پازل‌های سخت دیگه  بود. همیشه براش عجیب بود که اگه مکعب کامل شده پس چرا نمی‌تونه دوباره اون مدل پازل رو حل کنه. انگار که اصلا بلد نیست و یه نفر دیگه براش کامل کرده. یا اینکه از اول همینطور بوده.


وقتی مینا اینطور توی تفکراتش غرق شد مادرش پرسید: پس دوسال قبل رو یادت اومده. بهم بگو! چیزی بوده که بهمون نگفته باشی؟

مینا یکم فکر کرد و از شیرش نوشید. سعی کرد از جواب طفره بره: خب، خیلی زیادن. چطور میشه همه اتفاقایی که برام میوفته رو تعریف کنم؟

- خودت می‌دونی منظور من این‌ها نیست. گفتی که خیلی چیزها یادت اومده ولی هنوز نمی‌دونی کی بهت دارو داده؟ من می‌خوام اون آدم رو پیداش کنم، ببینم چرا همچین بلایی سرت آورده.

- ماما، شاید خودم دارو خوردم.

- خب پس بهم بگو! چرا همچین کاری با خودت کردی؟ مشکلت چی بوده؟

مینا بی‌حوصله‌تر از قبلش شد ولی لحنش رو آروم نگه داشت تا باعث ناراحتی مادرش نشه: وقتی بفهمم خودم  رو تنبیه می‌کنم، به اندازه کافی. پس نگران این یکی نباش!

مادرش اولین‌بار بود که می‌دید مینا متوجه منظور اصلیش نمیشه. برای همین جدی گفت: من نمی‌خوام تنبیهت کنم. فقط نمی‌تونم بذارم دوباره این اتفاقا برات بیوفته. اینکه مادرت نگرات سلامتیت میشه برات عجیبه؟ یا اذیتت می‌کنه؟

- نه عجیبه، نه اذیتم می‌کنه. هنوز اونقد یادم نیومده. وقتی همه‌ش یادم اومد، بهت میگم.

وقتی ناراحتی مینا توی چهره‌اش اشکار شد، مادرش دست از پرسیدن کشید. ظرف مربا رو نزدیک دستش گذاشت و با لحن آرومی گفت: فقط بیخبر بودن از چیزایی که ممکنه خطرناک باشن، خودتم می‌دونی چقدر سخته. من فقط یه بچه دارم. باید همیشه مراقب خودت باشی، فهمیدی؟

مینا نفس عمیقی کشید و سرتکون داد: دیگه تکرار نمیشه. نمیذارم که زندگیم اینطوری به خطر بیوفته. نگران نباش.

مادرش هم تایید کرد و تصمیم گرفت درباره تعطیلات حرف بزنه: برنامه‌ای برا تعطیلاتت نداری؟ می‌خوای یه مسافرت بریم؟

- امروز می‌خوام به هم‌تیمی‌هام زنگ بزنم. ببینم تصمیمشون برا مسابقه چیه.

- مینا، مجبور نیستی به خاطر اونا دوباره مسابقه بدی. تو بهشون بدهکار نیستی.

- مسئله این نیست. خودت می‌دونی همیشه دوست داشتم همچین بازی‌هایی باشه که بتونم انجام بدم.

- خب پس، اگه بهت اهمیت ندادن ناراحت نشو. تو که امتیازت بالاست. خیلیا حاضرن بیان تو تیمت.

مینا لبخند زد و چیزی نگفت. درسته، امتیاز مینا برای لیدر تیم شدن کافی بود. اما چی می‌شد اگه بقیه هم می‌فهمیدن چرا سال قبل ناگهانی مسابقه رو رها کرده؟

 

توی مدتی که مادرش به گلدون‌ها رسیدگی می‌کرد تا دچار یخ زدگی نشن، مینا توی اتاقش آماده شد که بیرون بره. با پالتوی مشکی رنگ و شال گردن خاکستری خودش رو خوب پوشوند تا مریض نشه. همین‌که از آینه کمدش فاصله گرفت، چشمش به پازل مکعبی توی قفسه افتاد. بعد از مکث کوتاهی برش داشت و بهش نگاه کرد. یاد جمله‌ای که از آیکان توی خوابش شنیده بود افتاد: از یه قاتل خواستی بهت حل مسئله یاد بده.

مینا  امیدوار بود که امروز بالاخره بتونه پیداش کنه. زیرلب همونطور که خیره به مکب توی دستش بود از فردی که اصلا صداش رو نمی‌شنید پرسید: پس تو اینو درست کردی، آیکان؟

 مکعب رو توی کیفش گذاشت و فکر کرد اگه همراهش باشه بهتره، برای وقتی که آیکان رو می‌بینه. بعد از اینکه به مادرش خبر داد به دیدن عموش میره، خونه رو ترک کرد. 

گوشه حیاط، موتور سیکلتش مدت‌ها بود که استفاده نمی‌شد. حالا هم که هوا سرد شده انتخاب خوبی نبود. ولی مینا بی‌حوصله‌تر از اونی بود که با آدم‌های دیگه برخورد داشته باشه و پدرش هم ماشین رو برای کارش برده بود.

 توی نقشه آنلاین تمام مکان‌های تفکیک زباله رو جست و جو کرد و آدرس مکانی که ماشین‌های این منطقه بهش میرفتن  ذخیره نگه داشت. جایی تو حاشیه شهر بود و رفتن بهش تقریبا نیم ساعت طول می‌کشید.
 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 18
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم:
اونی که دستش خالیه، فرار میکنه.

 

(دو سال قبل)

فضای اطراف بیش از حد تاریک بود. حتی صدای هیچ دستگاهی شنیده نمی‌شد. مینا شک کرد که درست اومده باشه چون انگار مدت‌ها قبل کار این مرکز تموم شده بود. از اداره مربوط به حمل و نقل زباله پرسید و اونا بهش گفتن که زباله‌های منطقه‌اش به این مرکز منتقل میشن. 

بوی زباله‌ها زیاد نبود چون تمام اون‌ها سریعا یا سوزونده یا برای بازیافت تفکیک می‌شدن. اینکه هیچ صدایی نبود یعنی مینا دیر رسیده؟

قیمت اون مکب زیاد بود چون روابط پیچیده‌ای رو تو خودش داشت. مینا چطور به خاطر یه عصبانیت داخل سطل پرتش بود؟

 

 مدتی که مینا خودش رو توی ذهنش سرزنش میکرد متوجه نشد یه نفر به سمتش اومده و پشت سرش ایستاده. همونطور با نگاهش اطراف رو می‌گشت و سعی میکرد از بین تاریکی فردی رو که مسئول اینجاست پیدا کنه که ناگهانی صدای جدی اون مرد رو شنید: نمی‌تونی اینجوری بیای داخل.

مینا شوکه شد و سریع چرخید. مقابلش یه مرد عادی رو ندید. نور کم مانع میشد که صورتش واضح به چشم بیاد. به علاوه موهایی که روی پیشونیش بودن نیمی از صورتش رو می‌پوشوندن.

وقتی که آیکان سکوت اون دختر رو دید یه قدم جلوتر رفت. مینا تازه تونست چاقوی توی دستش رو ببینه. همینطور لکه‌های تیره‌ای که روی دست و گردنش بود. مغزش سریعا تصمیم گرفت که فرد مقابلش رو یه قاتل بدونه؛  پس پاهاش بی‌اراده عقب رفتن.

آیکان می‌دونست چرا  اون دختر  ازش ترسیده. ولی چرا باید براش مهم می‌بود؟ آدم‌ها باید یاد میگرفتن بی‌اجازه به هرجایی که مال اون‌ها نیست وارد نشن. اونم این موقع از شب که سوز هوا حتی اجازه نمی‌داد که کسی از خونه گرمش بیرون بیاد.

با جلو رفتن آیکان، مینا فهمید عقب رفتن هیچ فایده‌ای نداره. پس زبونش رو چرخوند و سعی کرد موقع حرف زدن نترس باشه: چی کار داری می‌کنی؟ چاقو رو   بنداز.

شنیدن یه صدای ترسیده لب‌های آیکان رو به لبخند باز کرد. اجازه نداد که فاصله‌اش از مینا بیشتر از دو قدم بشه. همزمان دستش رو بالا آورد و برق چاقو چشم مینا رو برای چند لحظه بست. بعد از اون صدای جدی مرد مقابلش رو شنید:  از جایی که مال خودمه، می‌خوام فعلا نگهش دارم.

مینا به یه روشویی برخورد کرد و بهش تکیه داد. ناچارا دستش  رو مقابلش گرفت و با صدای بلندی گفت: خانواده‌م می‌دونن که من اینجام. به نفعته که همین الان فرار کنی. تاریک‌تر از اونیه که صورتت رو  دیده باشم.

 

آیکان اینبار لبخند نصفه‌ای زد و حس کرد که اذیت کردن آدم‌های مغرور که دارن اشتباه می‌کنن ولی خودشون متوجهش نیستن براش لذتبخشه. برای همین بود که از سرگرمی ناخونده امشبش استقبال کرد: تو پات رو جایی گذاشتی که نباید. معمولا همچین موقعایی، اونی که دستش خالیه فرار نمی‌کنه؟!

سیستم برق رسانی اون منطقه که مدتی پیش قطع شده بود دوباره وصل شد. یه چراغ بالای سر مینا و دوتا داخل و بیرون یه کانکس کوچیک توی گوشه محوطه فعال شد.
حالا که آیکان یه قدمی مینا ایستاده بود، چراغ بالای روشویی که به دیوار نصب شده بود چهره‌اش رو روشن می‌کرد. قرمزی لکه روی گردنش آشکار شد و مینا واقعا فهمید که باید فرار کنه. تا چند دقیقه پیش فقط به خاطر گم کردن مکعبش  بدشانس بود ولی الان، ممکنه بود که جونش رو از دست بده.

درست لحظه‌ای که مینا قدمی به چپ برداشت تا فرار کنه آیکان چاقوی توی دستش رو داخل روشویی انداخت. همینطور با نگه داشتن دستش روی لبه اون، سد راه مینا شد. لحنش نسبت به قبل آروم‌تر شد و گفت: تو که انقدر می‌ترسی، چرا تنهایی میای جایی که نمی‌شناسی؟

مینا فکر می‌کرد قراره برای نجات جونش باهاش درگیر بشه. ولی آیکان از جلوی راهش کنار رفت و مشغول شستن دست‌هاش توی روشویی شد. 
مینا هم از فرصتش استفاده کرد و از اون قاتل فاصله گرفت. بعد نفس راحتی کشید و مطمئن از اینکه به اندازه کافی ازش فاصله داره دوباره خطابش کرد: دارم دنبال یه چیزی می‌گردم. به درد دزدا و قاتلا هم نمی‌خوره. پس کاری بهم نداشته باش تا پیداش کنم.

آیکان سس گوجه فرنگی رو از روی چاقو و همینطور دست و گردنش پاک کرد. بعد از شنیدن حرف‌هاش با اینکه متعجب بود که چرا اون دختر فرار نمی‌کنه، سمت کانکس کوچکش رفت و همزمان پرسید: تو انبار زباله‌ها دنبال چی می‌گردی؟

مینا چند قدمی جلو رفت تا بتونه داخل کانکس رو ببینه. ولی هیچ جنازه چاقو خورده‌ای رو ندید. فقط اون پسر با یه دستمال میز کوچکش رو که با شکستن در بطری سس قرمز کثیف شده بود تمیز می‌کرد. 

مینا که تازه متوجه اشتباهش شده بود چشم‌هاش رو بست و دستش رو روی پیشونی ملتهبش گذاشت. اون پسر راست می‌گفت، اگه انقدر می‌ترسید پس باید منتظر پدرش می‌موند و تنهایی اینجا نمی‌اومد.

آیکان که همچین صورت متاسفی رو دید بی‌صدا خندید. بعد روی تنها مبل کهنه اونجا نشست و پاهاش رو روی میز گذاشت. وقتی مینا چشم‌هاش رو باز کرد اون مشغول خوردن بقیه همبرگرش شده بود.

- یکی از وسیله‌هام اشتباهی قاطی زباله‌ها شده. برام مهمه. واسه همین اومدم اینجا.

آیکان بی تفاوت گفت: آخرین دسته‌ای که اومده رو سوزوندم.

- احیانا، شاید جداش کردی. چون قابل بازیافت بود.

- آها..

مینا دو قدمی کانکس ایستاد و مشتاقانه منتظر بود که بشنوه زباله‌های قابل بازیافت کجا هستن. ولی آیکان فقط ناامیدش کرد: پرس شده‌ش هنوز به درد می‌خوره؟

 

مینا آه بی‌صدایی کشید و فهمید که این همه دردسر کشیدن بی‌فایده بوده. باید دوباره به پدرش می‌گفت که یه نسخه دیگه از اون مکعب بخره. و احتمالا باید این رو هم  بهش میگفت که قبلی رو قاطی زباله‌ها فرستاده تا پرس بشه.  مشکل مهمترش این بود که تازه داشت از معما سردرمی‌آورد. اگه می‌تونست رابطه شش بعدی اعدادش رو پیدا کنه دیگه توی الگوسازی هیچ مشکلی نداشت.

- زیاد مهم نیست. مکعب کمیابی بود ولی، بازم می‌تونم ازش بخرم.

با این حرفش آیکان نگاهش رو چرخوند و به سبد کوچکش که پر از وسیله‌های عجیب و شماره دار بود نگاه کرد. روی اون‌ها مکعب خط داری بود که همین ده دقیقه پیش تمومش کرد. 

- دنبال اینی؟

وقتی مینا نگاهش کرد یه مکعب توی هوا بود و به سمتش می‌اومد. روی هوا گرفتش و با تعجب به شش وجه مرتب شده‌اش نگاه کرد.

- اینو، تو درستش کردی؟

آیکان گاز دیگه‌ای از همبرگرش گرفت و سرش رو به نشونه تایید تکون داد. 

مینا دوباره پرسید: چطوری؟ من یه هفته‌ست که روش کار می‌کنم ولی فقط یک  مدارش رو مرتب کردم. چطور انقدر زود درستش کردی؟

آیکان پوزخندی زد و گفت: به اون میگی مرتب کردن؟ باید از هسته‌ش شروع کنی نه از مداراش.

مینا فکر می‌کرد شروع کردن از اطراف بهتره. این روش توی مکعب‌های کم قطر براش خوب جواب میداد. البته، این مکعب 72 تا پازل داشت. شاید این دفعه باید روشش رو تغییر می‌داد.

نگاهش بالا رفت و به پسری که روی مبل راحتی لم داده بود رسید. نتونست مانع خودش برای تحسین اون بشه: خیلی سریع انجامش دادی. حتما برات راحت بوده.

آیکان دوباره سرتکون داد و گفت: چیزی که می‌خواستی پیدا کردی. برو دیگه.

مینا برخلاف حرف آیکان داخل کانکس رفت. مقابل میز ایستاد و پرسید: می‌تونی اصولش رو بهم بگی؟

- نه.

- چرا؟!

- چرا باید بهت یاد بدم؟

مینا این سوال رو درک نمی‌کرد. خب وقتی یه نفر چیزی بلده و بقیه ازش میخوان که بهشون یاد بده، چرا باید مقاومت کنه؟ حداقل باید با معامله موافقت کنه. تا الان هم زیاد پیش اومده بود که از بقیه برای حل معماهاش کمک می‌گرفت ولی اون‌ها یا بلد نبودن یا نمی‌خواستن که بهش یاد بدن.

- در ازاش چی می‌خوای؟

آیکان ساندویچش رو تموم کرد. کمی از نوشابه توی قوطی خورد و بعد از پشت موهاش به صورت مصمم مینا نگاه کرد. با لحن آرومی پرسید: انقدر برات مهمه؟

- چطور نمی‌دونی؟ درست کردن همچین الگویی اصلا راحت نیست. این می‌تونه یه مبدا الگوسازی جدید بشه. روابط سه بعدی خطوط، حتی از روابط سه بعدی اعداد هم جزئی ترن.

آیکان آدمی نبود که بخواد با بقیه ارتباط داشته باشه. پس تصمیم گرفت مینا رو خسته کنه تا درنهایت خودش پشیمون بشه: الان خسته‌ام. شاید فردا بهت یاد دادم.

مینا بدون تردید قبول کرد و با رضایت گفت: پس فردا میام.

- طول روز سرم شلوغه، پس فقط یه ساعت زودتر از الان بیا.

به نظر میرسید مینا با این هم مشکلی نداره. قبولش کرد و بعد از کانکس بیرون رفت. با این وجود آیکان بعید میدونست که مینا دوباره به اینجا برگرده. به هرحال، حتی اگه برمی‌گشت قرار نبود آموزشی ببینه.

دوباره به پشتی مبل کهنه تکیه داد و چشم‌هاش رو بست. بعد از اینکه صدای روشن شدن یه موتور سیکلت و دور شدنش رو شنید شونه‌ای بالا انداخت و با خودش زمزمه کرد: گفتم شاید..
 

  • لایک 17
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم:
پسری که ناپدید شده.

توی مسیر کلاه روی سرش اجازه نمی‌داد که سرما به صورتش بخوره و مریضش کنه. خیابون هم به خاطر تعطیلات نسبتاً شلوغ بود ولی مردم و ماشین‌ها آروم حرکت می‌کردن. 

تقریبا نیم ساعت طول کشید تا به مقصدش برسه. جایی که جز ماشین‌های حمل زباله کسی ازش عبور نمی‌کرد. تقریبا یک  مکان دور افتاده بود.

مینا از موتور پایین اومد و کلاهش رو از سر برداشت. نگاهی به اطراف انداخت که فضای آشنایی بود. باعث می‌شد پاهاش بی‌اراده به سمت تنها در بزرگ ساختمون برن.

لای در باز بود و مینا با کمی هول دادنش داخل رفت.  دستگاه‌هایی  اون‌جا بودن که بعضی زباله‌‌ها رو می‌سوزوندن و بعضی از اون‌ها زباله‌هایی رو که قابل بازیافت بودن به شکل فشرده درمی‌آوردن. 

کسی اون‌جا نبود. برای همین مینا جلوتر رفت. این مکان رو قبلا توی شب دیده بود، تاریک و مثل الانش ساکت. این‌جا برای اولین بار با آیکان ملاقات کرده بود. چرا باید یک  غریبه رو اون‌قدر به خودش نزدیک می‌کرد که این‌طوری، حتی بعد از فراموش کردن، دنبالش بگرده؟

کانکسی که اونجا گذاشتن مکان کوچکی برای مسئول مرکز بود. مینا جلو رفت و دستگیره سردش رو لمس کرد. محکم گرفت و آماده این شد که با هر فردی روبه‌رو بشه. ولی قبلش صدایی رو از پشت سرش شنید که متوقفش کرد: نمی‌تونی همین‌جوری داخل بیای.

- آیکان؟

مینا بدون شک این اسم رو به زبون آورد و چرخید. ولی با مردی رو‌به‌رو شد که خیلی مسن‌تر از پسر توی خاطراتش بود. پیرمرد با دیدن شوکه شدن مینا، ازش پرسید: آیکان؟ دنبال کسی می‌گردی؟

مینا نفس حبس شده‌اش رو   آزاد کرد و رو به اون مرد پنجاه ساله جواب داد: بله. پسری به این اسم اینجا کار می‌کنه؟

پیرمرد از مینا فاصله گرفت و کیسه‌ای که توی دستش بود رو کنار دستگاه پرس‌کننده گذاشت. چون فردی به اسم آیکان رو به یاد نمی‌آورد، گفت:  نه، خیلی وقته که فقط من اینجام.

مینا بدون تردید گفت: من قبلاً  اینجا اومدم. یادمه که همین‌جا کار می‌کرد. قد تقریباً بلندی داره. پوستش گندم‌گونه و جلوی موهاش بلنده.

پیرمرد سری به چپ و راست تکون داد و رو به مینا کرد: زمستون سال قبل بود که من منتقل شدم به اینجا ولی این کسی که میگی رو تا حالا ندیدم.

مینا دست‌هاش رو مشت و توی قلبش احساس خشم کرد. پس آیکان دقیقاً همون موقع ناپدید شده. نمی‌دونست که باید نگرانش بشه یا ازش عصبانی باشه. ممکن بود که اتفاقی برای اون هم افتاده باشه. درنهایت نگرانیش به عصبانیتش غلبه کرد و از پیرمرد پرسید: یادتون هست که دقیقا چه روزی بود؟ روزی که منتقل شدین.

پیرمرد، کمر سالخورده‌ش رو   صاف کرد و همون‌طور که کیسه زباله‌‌ها  رو برای تفکیک بیرون می‌ریخت جواب داد: روز دقیقش که یادم نیست. یکم قبل از شروع سال نو بود.

مینا سوالاتش رو ادامه داد: افرادی که اینجا استخدام میشن، اطلاعاتشون یه جایی ثبت میشه، درسته؟

پیرمرد خندید: اینطوریام نیست. ماها که کارمند رسمی نیستیم. حقوقمون‌ هم ماه به ماه از یکی تو شهرداری می‌گیریم.

مینا چند قدم جلوتر رفت و دوباره پرسید: کی هست؟ اونی که بهتون حقوق میده.

پیرمرد نتونست آروم بمونه و جلوی کنجکاویش رو بگیره برای همین این بار اون از مینا پرسید: چرا دنبال اون پسر می‌گردی؟ بهت که گفتم هیچکس   از ماها چیزی درمورد بقیه نمی‌دونه. اون آدم‌ هم شاید فقط اسممون رو  بدونه.

مینا دوقدم جلوتر رفت و پافشاری کرد: اینجا تنها جاییه که ازش می‌شناسم. چاره دیگه‌ای ندارم. شاید شانس آوردم و مافوقتون اون رو می‌شناخت. اگه می‌دونین کجا می‌تونم پیداش کنم، لطفا بهم بگین.

بعد از مدتی مکث، پیرمرد دستکش‌هاش رو درآورد و همونطور که سمت کانکس می‌رفت گفت: مطمئن نیستم کجا می‌تونی پیداش کنی. فقط اسمش رو می‌دونم. باید یک   سر به شهرداری بزنی.


 

  • لایک 16
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم:
خاطرات زندگی قبلی؟

 

وقتی که مینا بالاخره مافوق کارگرها رو پیدا کرد، نه تنها چیزی درباره آیکان نفهمید، بلکه به خاطر پرسیدن درمورد همچین کسی سرزش هم شد. مافوق این رو یک    چیز غیرممکن می‌دونست که اسم کارگر سال  قبلِ یکی از مراکز کوچیک تفکیک زباله رو یادش باشه. طوری رفتار می‌کرد که انگار توی محیط کاری زیر فشار قرارش دادن.
پس مینا همین‌که گلدون خالی کنار پنجره رو توی سر اون مرد خورد نکرد؛ یعنی بیش از حد جلوی مزخرفاتش صبور بوده. 

 

نزدیک غروب بدون این‌که چیزی دستگیرش شده باشه، از ساختمون شهرداری بیرون رفت و سمت بیمارستان محل کار عموش راه افتاد. جایی که آیکان درباره‌اش می‌دونسته و مینا رو بعد از بی‌هوش شدن به خیابونی نزدیک اون‌جا رسونده.

تامی توی محوطه با یکی از نگهبان‌ها صحبت می‌کرد که مینا رو درحال بیرون اومدن از پارکینگ دید. صحبتش رو با اون نگهبان تموم کرد و با لبخندی روی لبش از برادرزاده‌ش استقبال کرد:  صورتش رو ببین. کسی ازت چیزی دزدیده؟

مینا با کلافگی جواب داد: آره. یه   آدم زبون نفهم.

تامی بی‌میل نسبت به این حالت برادرزاده‌اش گفت: پس اومدی اینجا بدخلقی کنی؟ به اندازه کافی سرم شلوغه؛ یکم مراعاتم رو بکن.

مینا یک    قدمی عموش ایستاد و گفت: خودت گفتی هر وقت چیز جدیدی دیدم یا این‌که یادم اومد بهت بگم.
 
تامی ضربه آرومی به پیشونی مینا زد بعد از شنیدن صدای آخش گفت: به خاطر این‌که حاضر نمیشی پیش   روانشناس بری. من فقط درباره معده و روده آدم‌ها تصمیم می‌گیرم.

مینا دست‌هاش رو توی جیب ژاکتش فرو کرد و جدی گفت: من که    یه    دکتر نمی‌خوام. فقط یکی که بشنوه و بیش از حد  نگران نشه. تازه به این‌جور چیزا علاقه هم داشتی.

تامی ابروهاش رو با تعجب توی هم کشید و سمت ساختمون رفت. همزمان فراموش نکرد مینا رو با حرفاش دست بندازه: کی گفتم از اختلال‌های روانی خوشم میاد؟

مینا با اعتراض دنبالش راه افتاد و تقریبا داد زد: عمو، چرا هروقت می‌بینی عصبی‌ام بیشتر اذیتم می‌کنی؟

تامی با خنده گفت: من همیشه به یه    اندازه اذیتت می‌کنم؛   فقط تو وقتی عصبی هستی متوجه میشی.

با وجود بی‌میلی ظاهری تامی، مینا دیگه بحث رو ادامه نداد و تمومش کرد: خیلی خب،  مزاحم شدم. من دیگه میرم.

تامی مثل همیشه با شنیدن این حرف کوتاه اومد و بازوی مینا رو قبل از این‌که بره، گرفت. سعی کرد برای برگشتن پیشش راضیش کنه: باشه باشه. بیا بریم و تعریف کن داستان اون پنج نفر به کجا رسید.

مینا همون‌طور که توسط عموش کشیده می‌شد، پوزخند زد: عمو، انقدر برات سرگرم کننده‌ست؟ من داستان تعریف نمی‌کردم.

تامی از جواب دادن طفره رفت: حالا هرچی که می‌خواد باشه.

 

توی طبقه همکف از بیمارستان، تامی دو تا نوشیدنی گرم گرفت و مقابل برادرزاده‌اش پشت میز  گردی نشست. بعد با کنجکاوی پرسید: خب تعریف کن. دیگه چی یادت اومده؟

مینا کمی از قهوه‌ش رو نوشید و دست‌هاش رو با قاب گرفتن لیوان، گرم کرد. کمی بعد با صدای آرومی پرسید:  عمو، اینها  خاطرات زندگی قبلیمن؟

تامی کمی مکث کرد. چون  از درست بودن فکرش اطمینان نداشت. درنهایت فقط گفت:  راستش، بعید نیست. یک    سال گذشته و تو چیزهای بیشتری یادت اومده. اگه این‌طوری همه چی زنجیروار با هم مطابقت داره، شاید اون چیزی که می‌بینی زندگی قبلیت باشه. با این‌که تاحالا همچین چیزی تو دنیای واقعی ندیدم.

مینا تایید کرد و ادامه داد: منم به خاطر همین، که هیچکس   مثل خودم نیست، تا الان این فرضیه رو رد می‌کردم. ولی واقعا، دلیلی نداره که برای یک سال توهم بزنم. من هیچ رابطه نزدیکی با هم تیمی‌هام نداشتم. تا جایی که یادم میاد با هم صمیمی نبودیم. چرا باید اونها روی توهمم  ببینم؟

تامی با اعتراض پرسید: دقیقا، چرا باید اون‌ها رو ببینی؟ اگه اون چیزی که می‌بینی زندگی قبلیت باشه، چرا فقط دوستات همون چهره و اسم‌ها رو دارن؟ تو قطعا خانواده خودت رو   بیشتر دوست داری. به عموی جذاب و خوش‌قلبت وابسته تری. اون‌وقت چرا فقط چهارتا از هم تیمی‌های چند روزه‌ت تو زندگی قبلیت هستن؟

 

مینا با بی‌حوصلگی به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت: سوال‌هایی که خودم هزاربار از خودم پرسیدم،   ازم نپرس. باعث میشه بخوام دوباره فراموشی بگیرم.

تامی لبخند محوی زد و به موضوعی اشاره کرد:   پس اینم ممکنه دلیلی باشه که بخوای اون دارو رو بخوری و خاطراتت رو پاک کنی؟

مینا منظور    عموش رو فهمید و پرسید: میگی این چیزی بوده که به ذهنم فشار آورده؟ پس این خاطرات مال قبل از دست‌کاری شدن حافظه‌مه. وقتی که هیچ اختلالی هم نداشتم.

برای چند لحظه هردوی اون‌ها ساکت شدن. تامی تقریبا قهوه‌ش رو تموم کرد و برای پایان دادن به سکوت گفت: خیلی خب، گفتی می‌خوای بفهمی ماجرای اون پنج نفر چطوری پیش میره. تعریف کن چی یادت اومده؟

مینا چیزهایی که اخیراً  به یاد آورده کنار هم گذاشت تا درست توضیح بده: بعد از جشن، پنج نفر مجبور شدن که با هم دوست بشن. اگه طرف مقابلشون شاهزاده بوده، پس نادیده گرفتن خواسته‌ش نتیجه خوبی نداشته. حتی نیدین که بی‌میل بود، تقریبا به چهارنفر دیگه نزدیک شد. همه این‌ها، دلیلش پیشرفت شاهزاده بود. چیزی که یادم اومده، اون‌ها برای همراهی کردن شاهزاده، راهی یک  سفر شدن.
 

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 18
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم:
خوبه که به جای استفاده از بازوهات، یکم عقلت رو به کار بگیری.


مینا نقشه رو روی میز گذاشت و خودش هم مثل چهار نفر دیگه روی صندلی چوبیش نشست. پائلو با دقت نگاهی به نقشه انداخت و از ویگن پرسید: دقیقا چند هزار مایل باید راه بریم؟

ویگن که دست به سینه انتهای میز بود، نیم‌نگاهی به نقشه انداخت و جواب داد: شاید ششصد مایل( تقریبا هزار کیلومتر)

پائلو سر تکون داد و درست مثل ویگن دست به سینه تکیه داد و احساس خودش رو نسبت به این سفر نشون داد: منطقیه، پیاده کشوندن آدم، به هرحال یه راه واسه کشتنشه. همین ششصد مایل واسه تیکه تیکه شدن اعضای بدنش هم کافیه.

مینا خنده آرومی کرد و رو به پائلو گفت: قرار نیست کسی بمیره. ویگن داره سربه سرت میذاره. مسیرمون فقط چهارصد مایله ( هفتصد کیلومتر).

پائلو نگاه بدی به ویگن انداخت ولی فقط قیافه بیخیال و از خودراضیش رو دید. توی چند ماهی که گروه تشکیل شده، تقریبا به اذیت کردن های ویگن عادت کرده بود.

وقتی اون و بقیه در مورد مسافتی که باید طی می‌شد صحبت می‌کردن، آیکان مشغول بررسی نقشه بود. کمی بعد رو به بقیه گفت: جایی که میریم یه منطقه کوهستانیه، نزدیک به مرز هینا، قبلا از نزدیک این مسیر با دوتا کاروان تجاری رد شدم.

پائلو هر اندازه که به نقشه نگاه کرد نتونست بفهمه کاروان تجاری از اون مسیر برای رسیدن به چه مقصدی عبور می‌کرده. برای همین پرسید: کاروان چی؟ کجا می‌رفتین؟

آیکان با خونسردی جواب داد: ابریشم و غلات. می‌رفتیم به هینا  دیگه.

پائلو نزدیک بود که شاخ دربیاره. با تعجب از آیکان پرسید: چطوری وقتی با  هینا    تو جنگیم باهاشون تجارت می‌کردی؟ خائن بودی یا خبر نداشتی تو دنیا چه‌خبره؟

آیکان نگاه عاقل اندرسفیهی بهش انداخت: برات جالبه که زبون بقیه رو با حرفات بند میاری؟ اون موقع فقط شونزده سالم بود، قضیه مربوط به ده سال پیشه.

مینا با آرامش برای پائلو توضیح داد: اختلافات دو کشور از شش سال قبل که ولیعهدشون با کودتا تاج و تخت پدرش رو گرفت شروع شد. قبل از اون روابط برقرار بود.

پائلو به تکون دادن سرش اکتفا کرد. به عنوان جوون ترین فرد گروه که بی خبر از سیاست تمام زندگیش رو فقط نمایش اجرا می‌کرده، طبیعی بود که چنین چیزی رو دقیق ندونه. 

وقتی بالاخره همه سکوت کردن، مینا حرفی رو که به خاطرش بقیه رو خبر کرده بود شروع کرد:  می‌بینین که مسیر کوتاه نیست. به علاوه، دربار سربازای زیادی رو به جنوب فرستاده تا یاغی‌ها رو سرکوب کنن؛ پس شاهزاده غیر از ما همراه‌هان زیادی ندارن. در اصل مقصدمون چشمه‌ای هست که انتهای مسیره واقع شده. حتما شما هم فهمیدین که شاهزاده این مدت یکم ضعیف شدن،   آب گرم چشمه برای درمان بیماری‌های جسمی یا پیشگیری از اونا خیلی خوبه    ولی خب، ما قراره که هر چی می‌دونیم توی این سفر به شاهزاده یاد بدیم. پس باید به چشم یه ماموریت بهش نگاه کنیم.

ویگن اجازه نداد که مینا مقدمه‌چینی رو ادامه بده و وسط حرفش پرید: خب که چی؟ می‌خوای تقسیم وظیفه کنی؟ الان یعنی تو رئیسی؟

آیکان که واقعا این لجبازی ویگن رو درک نمی‌کرد برای حفظ آرامش نفس عمیقی کشید. همینطور توی ذهنش حساب کرد، دفعه چندمه که این بحث رو پیش می‌کشه؟

مینا: بخوام رئیس باشم هم، یکی جلوم نشسته که نمی‌گذاره. این حرفا رو من می‌زنم چون هیچ کدوم از شما نزدین. بهت که گفتم، وقتی پای قدرت بدنی وسط باشه تو کاملا رئیسی؛ پس چرا هنوز حس می‌کنی بهت ظلم شده؟

ویگن هیچ جوابی به مینا نداد    و تازه حرف تکراری آیکان رو هم شنید: باور کن، خوبه که به جای استفاده از بازوهات، یکمم عقلت رو به کار بگیری.

ویگن پوزخند زد و کمی به جلو مایل شد. مستقیم به چشم‌های خونسرد آیکان خیره شد و با خشم مهار شده‌ای پرسید: چرا یه بار تو از بازوت استفاده نمی‌کنی؟ می‌خوای امتحان کنی؟ می‌خوای با من امتحانش کنی؟ ها؟

پائلو که مثل اغلب مواقع وسط اون دونفر نشسته بود وظیفه خودش دونست که مانع دعوا بشه. هر دو دستش رو جلوی اون دو نفر گرفت و گفت: اصلا حق با جفتتونه، باشه؟

مینا: نیدین!

نیدین که تا الان هیچ حرف و حرکتی نداشت با شنیدن اسمش از زبون مینا نگاهش کرد. مینا چهره بی‌حس نیدین رو دید و ازش پرسید: تا حالا به سفر طولانی نرفتی؛    باهاش مشکلی نداری؟

نیدین با کمی مکث گفت: کاریه که باید انجامش بدیم.

ویگن سریعا مخالفت کرد: هیچ اجباری نیست. اگه اذیتت می‌کنه می‌تونیم یه بهونه پیدا کنیم.

نیدین نگاه کوتاهی به ویگن انداخت. به نظرش شرایط آزاردهنده‌ای نبود. شاید این سفر بهش حس خوبی می‌داد. درنهایت موافقتش رو خیلی کوتاه به زبون آورد: مشکلی ندارم.

با موافقت نیدین، مینا لبخند رضایتمندی زد و رو به همه گفت: پس هیچکس مشکلی با سفر نداره. احتمالا دوهفته دیگه حرکت می‌کنیم.

آیکان زودتر از روی صندلیش بلند شد و سمت میز کنار دیوار اتاق رفت. یه سیب سرخ از توی ظرف میوه‌ها برداشت و وارسیش کرد. همزمان رو به مینا پرسید: مشکلم داشته باشیم چی کار می‌تونیم بکنیم؟ پنج ماهه که نتونستم یه سفر تجاری برم. هیچ وقت تو زندگیم انقد داخل پایتخت نموندم.
 
پائلو هم روی صندلی چوبیش وا رفت و بحث رو ادامه داد: تنها نیستی. اولش از اشتیاق  باور نمی‌کردم   که چنگالم با بقیه فرق داره    ولی آخرش، ببین کارم به کجا رسیده.

ویگن پوزخندی مقابل حرفهای پائلو زد و تقریبا مسخره‌اش کرد: تو که حتی چیزی واسه یاد دادن به شاهزاده نداری،    وضعت از ماها بدتره.

پائلو ناگهانی خودش رو جلو کشید و روبه مینا که نقشه رو نگاه می‌کرد با تعجب پرسید: مینا، به نظرت شاهزاده عاشقم شده؟ حتی نمی‌تونم یه روز با آرامش واسه خودم توی قصر وقت بگذرونم. جز ملق زدن و غیب و ظاهر کردن چیزای کوچیک هیچی بلد نیستم ولی چرا بیشتر از شما چهارتا منو می‌بینه؟

مینا و آیکان، حتی ویگن هم به این حرفش خندیدن    و نیدین به صورت متعجب پائلو چشم دوخت. مینا سعی کرد ارومش کنه:  چون تو شبیهشی. شاهزاده روحیه سرخوشی داره. برای همین خیلی سخت از استادهای سالخورده‌ش آموزش می‌دید. حتی ماها رو بیشتر دوست خودش می‌دونه تا استادش؛    تو هم که اصلا استادش نیستی بهش نزدیک‌تر از مایی،    دوست داره که باهات وقت بگذرونه.

پائلو سرش رو با تاسف تکون داد و ناامیدانه پرسید: یعنی تا آخر عمرش می‌خواد اینطوری باشه؟

آیکان رو بهش جواب داد: هنوز جوونه. خیلی چیزا هست که از این دنیا نمی‌دونه. کم کم بالغ میشه؛ زیاد نگرانش نباش.

 ضربه آرومی که به در خورد همه رو متوجه خودش کرد. پائلو حدس زد که لیام به اینجا اومده. چون اون عضوی از تیم همراهان مخصوص شاهزاده نبود پس نمی‌تونست زیاد با اون‌ها باشه. همینطور این مکان، محل قرار گذاشتن اعضای تیم بود که گهگاهی دور هم جمع می‌شدن    و فرد دیگه ای بهش رفت و آمد نمی‌کرد.

وقتی در باز شد پائلو حدسش رو درست دید. لیام اونقدری خوب شده بود که می‌تونست راه بره و تنهایی به اینجا اومده بود تا از مینا تشکر کنه.

پائلو بازوی لیام رو گرفت تا مطمئن بشه باقی اثرات بیماری تعادلش رو به هم نمی‌زنه. کمکش کرد  بیاد    داخل. به وسط اتاق که رسیدن، لیام تعظیم کوتاهی رو به چهار نفر توی اتاق کرد. مینا هم بلند شد و چند قدم جلو رفت. مقابلش ایستاد و با لحن گرمی پرسید: حالت خوب شده؟ باید فعلا استراحت کنی.

لیام صادقانه جواب داد: خیلی بهتر شدم، به لطف داروهایی که بهم دادین.

مینا لبخندی روی لبش نشوند: تابستون هم بیماری‌های فصلی خودش رو داره،    بیشتر مراقب سلامتیت باش.

لیام دوباره با تعظیم کوتاهی ازش تشکر کرد. مینا رو به پائلو کرد و درباره وضعیت لیام از زبون پزشکش توضیحاتی رو داد: چون تابستون گرمی داشتیم متوجه نشده که تب داره برای همین حالش بدتر شده بود. بیشتر حواست بهش باشه.

پائلو نگاهی به چهره لیام انداخت که هنوز یکم ملتهب بود. اون به حرفش گوش نمی‌کرد و هرجایی از حاشیه شهر و حتی شهرهای نزدیک برای اجرای نمایش می‌رفت. وقتی به تنهایی این مسافت رو طی می‌کرد خسته می‌شد. 
پائلو فکر می‌کرد پولی که از قصر می‌گیره برای هردوشون کافیه و نیازی نیست که لیام باز هم نمایش اجرا کنه؛    ولی مهم نبود که چقدر این حرفش رو تکرار کنه، لیام تو این مورد بهش گوش نمی‌کرد. 
همزمان با سکوت لیام، پائلو جواب مینا رو داد: از این به بعد بیشتر حواسم هست.

لیام دست پائلو رو از بازوش جدا کرد و گفت: کسی نیستم که زیاد مریض بشه. پائلو از من بیشتر به مراقبت نیاز داره.

آیکان بی‌صدا خندید و کنار مینا ایستاد. بعد رو به دو پسر جوان گفت: شما دوتا خیلی وقته با هم زندگی می‌کنین. چیزی هست که از هم جداتون کنه؟

پائلو سرش رو به چپ و راست تکون داد و بدون فکر جواب داد: گمون نکنم.

برخلاف پائلو، لیام توی ذهنش زمزمه کرد: همین الانش شماها اون رو    از راهی که می‌رفتیم دور کردین.

این‌ها تفکراتش بودن و لیام در ظاهر حرف‌های دیگه‌ای زد: مزاحم جلسه‌تون نمیشم. دیگه میرم.

پائلو بهش گفت که صحبت‌هاشون تموم شده و همراه لیام به خونه برگشت. پائلو با وجود اینکه از وضع الانش به عنوان همراه شاهزاده ایرادهایی می‌گرفت ولی پول زیادی گیرش اومده بود. قبل از هر چیز یه خونه توی شهر گرفت. لیام چندان راضی نبود که دوره گردی اون دونفر تموم شده. ولی پائلو انقدر به خاطر خونه جدید خوشحال بود که لیام بهش اعتراضی نکرد.

بعد از رفتن پائلو و لیام، نیدین هم بلند شد و گفت که به خونه برمی‌گرده. ویگن همین‌  که این رو شنید شمشیرش رو که به لبه میز تکیه داده بود برداشت و بلند شد. رو به بقیه گفت: منم به قصر میرم، وقت تمرین شاهزاده‌ست.

وقتی نیدین بدون توجه به حرف ویگن چترش رو برداشت و بیرون رفت، مینا رو به ویگن درمورد زمان تمرین شمشیرزنی شاهزاده پرسید: انقدر زود؟

ویگن دستی به یقه پیرهنش کشید و نیم نگاهی به مینا انداخت. طوری جواب داد که انگار مینا قصد واقعی اون رو نمی‌دونه: اگه زودتر بری، آموزش بیشتری هم میدی.

مینا لبخند زد و سرش رو تکون داد: جالبه!

مشخص بود که ویگن قصد داره نیدین رو تا خونه همراهی کنه. برای دختر زیبایی مثل اون، حتی اگه هوا روشن و خیابون‌ها شلوغ باشن هم، همیشه نگرانی‌هایی وجود داره. ویگن معمولا بعد از هر دیداری که با نیدین داشت، با فاصله پشت سرش راه می‌افتاد و مراقبش بود. فکر می‌کرد نیدین از این موضوع خبر نداره اما، اون فقط درموردش نظری نمی‌داد.

حالا که اون سه نفر رفته بودن مینا نقشه رو تا کرد و توی یکی از طبقه‌های قفسه چوبی گذاشت. دستی به دامنش کشید و صافش کرد. بعد کلاهش رو از روی چوب لباسی برداشت و سر کرد. 
آیکان تمام این حرکاتش رو نگاه می‌کرد. درنهایت حرفی رو که به خاطرش منتظر رفتن بقیه بود به مینا گفت: پدرم همین روزها از سفر تجاری برمی‌گرده. احتمالا بعدش با پدرت صحبت می‌کنه.

مینا با خونسردی نگاهش کرد و گفت: مشکلی نیست. طبق چیزی که قرار گذاشتیم پیش میریم.

آیکان لبخند محوی زد و سیب توی دستش رو داخل ظرف برگردوند. قدمی جلوتر رفت تا نزدیک به مینا بایسته. توی سوالی که پرسید جدی بود: واقعا، مشکلی باهاش نداری؟

مینا بدون مکث جواب داد: اونقدرام سخت نیست. به این اندازه شجاعت دارم که مخالفت کنم.

با این حرف مینا، آیکان احساس کرد که به غرورش ضربه خورده. برای همین پرسید: فکر می‌کنی من می‌ترسیدم که مخالفت کنم؟

مینا سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت: اتفاقا شجاعتی که داری رو تحسین می‌کنم. عقیده‌ای که داری رو پنهون نکردی؛ اینکه به ازدواج فقط به چشم شراکت و فرزندآوری نگاه می‌کنی. تو این مورد اساسی با هم مخالفیم پس  با آرامش مخالفتمون   رو نشون میدیم.    

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 15
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم:
دنبال راهی  برای پول درآوردن.


-  خوش اومدین! لطفا بازم بیاین. 

پائلو با لبخند شیرینش مشتری‌هاش رو بدرقه کرد. میزشون رو تمیز کرد و لیوان‌های نوشیدنی رو که خالی شده بودن به آشپزخونه برد. سریع اون‌ها رو شست و کنار پذیرش باجه برگشت. سفارش دو تا دختری که تازه وارد کافه شده بودن رو گرفت و بعد مشغول آماده کردن هات‌چاکلت شد. حین کارش نیم‌نگاهی به ساعت انداخت که هفت بعدازظهر رو نشون می‌داد و شیفت کاری پائلو به زودی تموم می‌شد. 

مدتی بعد سفارش رو به مشتری‌ها تحویل داد و دوباره پشت باجه برگشت. همزمان پیامی که موبایلش دریافت کرده بود رو خوند: نمی‌تونم بهت قرض بدم، پول کمی نیست. منم مشکلات خودم رو دارم، می‌فهمی که؟

پائلو گوشی رو توی دستش فشار داد و نفسش رو فوت کرد. از اول نباید روی آشناهاش حساب می‌کرد. هیچ‌کدوم از اون‌ها وقتی که بهشون نیاز پیدا می‌کرد به درد نمی‌خوردن. درنهایت یا باید قمار می‌کرد یا دزدی. وگرنه جلوی چشمش، مادربزرگش می‌مرد، بدون این‌که حتی کاری براش کرده باشه.

با شنیدن صدای همکارش که خبر داد امروز زودتر سرکارش اومده، سرش رو بالا آورد و گوشی رو توی جیبش گذاشت. قیافه سرخوشی به خودش گرفت و با خنده گفت: باید جشن بگیریم.

-    امروز ایستگاه خلوته. می‌تونی زودتر بری.

پائلو سرتکون داد و پیشبند قهوه‌ای رنگش رو با پالتوی آبی روی چوب‌لباسی عوض کرد. وقتی آماده رفتن می‌شد تلوزیون روی دیوار تبلیغی رو پخش کرد. پائلو با دیدنش ایستاد و مکث کرد. چند لحظه بعد، دست‌هاش از یقه پالتو به پایین سرخوردن و نگاهش روی صفحه خیره موند.

این تبلیغ مسابقه‌ای بود که سال قبل اولین دوره از اون برگزار شد و به خاطر جذابیت طراحی صحنه‌ها که شبیه فضای فانتزی توی بازی بود طرفدارهای زیادی پیدا کرد. با این وجود فقط افرادی که توی سری بازی‌های کامپیوتریش تونستن امتیاز بالایی داشته باشن، فرصت شرکت پیدا می‌کردن.

همکارش این خیرگی نگاهش رو روی صفحه دید و ازش پرسید: پائلو، نمی‌خوای این دفعه شرکت کنی؟

درمقابلِ این سوال، پائلو جوابی نداد. ترجیح داد تا فرصت داره آدم‌های توی اون تبلیغ رو ببینه؛ برنده‌های دور قبل مسابقه که بهترین افراد برای جذب طرفدارهای بیشتر بودن، تیم (سکویا).

مدتی که پائلو تبلیغ رو نگاه می‌کرد همکارش سفارش مشتری‌های جدید رو گرفت و بعد از اون پرسید: ببینم، تونستی پول جور کنی یا نه؟

- به زودی   جورش می‌کنم.

-    چطوری؟ می‌خوای رو پول‌های بقیه بازی کنی؟ برنده اون بازی‌ها فقط کسی میشه  که چند ساله توی این کاره. اگه می‌خوای بی پول‌تر از این نشی، از پولت  رو این کار مایه نذار.

خود پائلو هم می‌دونست،    برای کسی که تا حالا شرط‌بندی‌های جدی نکرده شانسی برای به دست آوردن پول‌های کلان نبود. این‌طوری فقط همون چیزی رو هم که داشت از دست می‌داد.

سکوت پائلو همچنان برقرار بود اما همکارش ادامه داد: تو که امتیازت بالاست. این‌بار هم شرکت کن شاید برنده شدی؛ شنیدم پول جایزه‌ش زیاده.

تبلیغ رو به تموم شدن بود. پائلو یه بار دیگه به صدای آخرین عضو گروه که مردم رو به دیدن و شرکت توی مسابقه دعوت می‌کرد گوش داد. چهره جدیش رو دید و سعی کرد روی اون چهره، لبخند زیبای قدیمیش رو تصور کنه. اما این دیگه ممکن نبود. چهره‌ای که پائلو به یاد می‌آورد، تفاوت زیادی با چهره توی تلوزیون داشت. همونطور خیره به اون شخص، زیرلب زمزمه کرد: آخرش  این مسابقه، تنها چیزیه که می‌تونم ازش پول دربیارم؟

-   تا این   راه درست و حسابی هست چرا میری سراغ راه‌های دیگه؟ فقط خودت‌ رو توی یک تیم قوی بنداز. سکویا که نمی‌تونه تا ابد قهرمان بشه.

با تموم شدن تبلیغ پائلو رو به همکار جوونش کرد و برای تموم کردن بحث گفت:  فردا می‌بینمت.

همکارش پاسخ داد:  رو این مسابقه فکر کن. منتظرم بعد از برنده شدن به یه شام دعوتم کنی.

پائلو خندید و بدون حرف دیگه‌ای از کافه بیرون رفت. ایستگاه امروز به خاطر تعمیراتی که توی مسیر راه آهن انجام می‌شد خلوت و تقریبا ساکت بود. برفی که دیشب باریده فرصت آب شدن نداشت و زمین تقریبا یخ زده بود.

 همونطور که مراقب بود روی زمین برفی لیز نخوره سمت خونه راه افتاد. دوباره زمستون سرد آغاز شده و خاطرات مختلفی رو به یادش می‌آورد. تقریبا چهار سال پیش بود، روستایی که توش بزرگ شده رو رها کرد تا خاطرات خوبش همونجا دفن بشن؛ کنار پدر و مادرش. 

اگه اون بیماری مسری سراغ اطرافیانش نمی‌اومد الان زندگی کاملا متفاوتی داشت. پائلو از دست دادن نزدیکانش رو فقط توی یه مدت کوتاه حس کرده بود. پس نمی‌خواست که مادربزرگش رو هم از دست بده. به هرقیمتی باید پول جراحی رو تا دوماه دیگه آماده می‌کرد.

 مسابقه‌ای که ماه‌ها قبل ازش فرار کرد و توی این فرار هم شانس باهاش یار بود، سرنوشت دوباره اون رو مقابل راهش گذاشته. هنوز هم برای شرکت دوباره توی مسابقه تردید داشت. می‌دونست که حضورش اونجا، قراره یک نفر رو آزار بده. زمانی امیدوار بود که دیگه هیچ برخوردی نداشته باشن. ولی الان، مجبور بود که حتی باهاش رقابت کنه؟

وقتی به خونه رسید، حیاط کوچکش رو گذروند و برای اینکه خونه سرد نشه سریع داخل رفت و در رو بست. گرمای خونه رو توی ریه‌هاش فرستاد و بلند گفت: مادربزرگ، پسر عزیزت اومده.

مادربزرگ لاغر و پیرش، توی آشپزخونه کوچک خونه مشغول روشن کردن اجاق بود. با شنیدن صدا، سمت پائلو چرخید. لبخند زد و دندون‌های سفیدش رو با قاب لب‌های چروکیده‌اش نشون داد: بیرون خیلی سرده، نه؟ الان آب رو گرم می‌کنم. یکم دیگه هم قهوه  آماده میشه.

پائلو پالتوش رو روی صندلی گذاشت و کنار مادربزرگش رفت. اون جسم نحیف و کوچیک رو توی آغوشش گرفت و چشم‌هاش رو بست. با صدای آرومی زمزمه کرد: الان گرمم میشه.

دست‌های مادربزرگ کمرش رو نوازش کردن و واقعا بدنش گرم شد. چند لحظه‌ای گذشت که مادربزرگ ازش جدا شد و گفت: حالا که زود اومدی کمک کن و تربچه‌ها رو بشور.

پائلو به سبدهای بزرگ پر از تربچه نگاه کرد و متعجب شد: این همه تربچه واسه چیه؟ می‌خوای با جوونه‌هاش یه مزرعه بزنی؟

-  شاید باید بکارمشون! توی زمستون خوب رشد می‌کنن.

-  اگه بخوای تو این هوا بکاریشون دستات یخ می‌زنه. همین الانم نصف فصل رفته.

-  راستی، لیام توی تلوزیون بود، برای تبلیغ اون مسابقه.

پائلو موقع شستن تربچه‌ها چند لحظه ای مکث کرد. بعد سرش رو تکون داد و آروم گفت: آره، دیدمش.

مادربزرگ ادامه داد:   چقدر حیف که نتونستین با هم بازی کنین؛ امسال نمی‌خوای شرکت کنی؟

-  ما که با هم نبودیم. هرکدوم توی  تیم متفاوتی بودیم.

پائلو جوابی برای اون سوال نداد. در عوض دوباره پرسید: آخه این همه تربچه واسه چیه؟ تازه کارم تموم شده اونوقت توی خونه‌هم باید  کار کنم؟ دست‌های نازنینم، کل روز رو دارن می‌شورن.

وقتی که پائلو با ترحم به دست‌هاش نگاه می‌کرد، مادربزرگش ضربه آرومی به هر دو دستش زد و با اعتراض گفت: انقدر غرنزن، حتی دخترها هم همچین دست‌هایی ندارن.

پائلو با تعجب رو بهش کرد: جدی؟ باید برم تست بدم برای تبلیغات مواد آرایشی؟ شنیدم کلی پول توشه؛ به علاوه خیلی معروف میشم.

- اگه می‌خوای معروف بشی این دفعه برنده مسابقه شو. اونوقت سال بعد تو رو برای تبلیغات می‌برن.

پائلو اوقات تلخی کرد: تو که خوشت نمی‌اومد من همش بازی می‌کردم. حالا چی شده که اصرار می‌کنی؟

مادربزرگ شیر آب رو بست تا بیش‌تر از این هدر نره. بعد جواب نوه‌ش رو داد: اگه توی اون مسابقه نباشی یعنی همه ساعت‌هایی که بازی می‌کردی فقط برای سرگرمی و وقت گذرونی بوده. فکر کردم اینطوری سر عقل میای و می‌فهمی که هر کاری باید یه نتیجه‌ای داشته باشه.

درسته؛ اگه پائلو اون همه امتیاز جمع کرده، پس باید باهاشون یه کاری بکنه. توی یک سالی که گذشت حتی تونست تا سری بیستم بازی رو حل کنه. دیگه معمایی نبود که بلد نباشه.
با این حال، هنوز چند روزی فرصت داشت که فکر کنه. درنهایت باید کاری رو انجام می‌داد که دردسر کمتری داره، هم برای خودش و هم برای بقیه.

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 13
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم:
کاری که باید انجام بشه.

 

توی پشت بومِ پوشیده از برف، وقتی که هوا سرد و تاریک شد هیچکس    نبود. فقط نیدین طبق یه عادت چندساله و بی‌دلیل کنار لبه‌ش قدم می‌زد.  بدنش با سرما مشکلی نداشت پس برای چند دقیقه همونجا موند.

از بالای برج  شهر مثل یک    میز فرش شده با شمع‌های کوچک روشن بود. همینطور آسمان خاکستری بالای سرش هرلحظه‌ای ممکن بود که برف بباره؛ و نیدین باز هم تنها بود.

تنها بودن، دوباره اون بچه هیولای درونش رو بیدار کرد. زمزمه‌هایی رو از جای نامعلومی شنید. پای راستش رو بلند کرد و به سبکی پر روی لبه پشت بوم ایستاد. بدون اینکه کاری بکنه، فقط به ارتفاع چند صدمتری پایین پاش نگاه کرد. 

وسوسه کننده بود؛   معلق موندن روی هوا چه حسی داشت؟ ممکن بود وقتی که روحش از بدنش جدا می‌شه به اون مکان گرمی که نیدین همیشه جای خالیش رو توی زندگیش حس کرده برسه؟ ممکنه بیرون از این دنیا بالاخره یک    چیزی احساساتش رو به جوشش بیاره؟

باد سردی وزید و صورت نیدین سرخ شد. پایین پیرهنش به دست باد آروم تکون می‌خورد. همون صدای چند لحظه قبل، تشویقش کرد تا روی لبه پشت بوم قدم بزنه، روی سطحِ در آستانه یخ زدن. 

با این حال صدای پاشنه‌هایی از پله‌های منتهی به پشت بوم به گوشش رسید و باعث شد پایین بیاد. همونجا بایسته و فقط به شهر شلوغ و روشن مقابلش خیره بشه.

خدمتکار نگاهش رو جست‌وجوگرانه   به اطراف چرخوند و با دیدن نیدین رو بهش گفت: خانم نیدین، پدرتون خواستن که برای صرف شام برین.

حتما پدرش می‌خواست باهاش حرف بزنه اما به نظر نمی‌رسید خبری باشه. هیچ جشن تولد یا مراسمی نزدیکشون نبود.
نیدین چند لحظه‌ای مکث کرد و بعد جلوتر از خدمتکار وارد راهرو انتهایی ساختمون شد. 

 

توی پذیرایی بزرگ خونه، پدرش پشت میز نشسته و خوردن غذا رو شروع کرده بود. با دیدن نیدین و لباس‌های نه چندان گرمش پرسید:  با این لباس بیرون رفته بودی؟

نیدین چیزی نگفت و کنار پدرش پشت میز نشست. مثل اینکه مادرش امشب کار زیادی داشت که هنوز به خونه نیومده بود.

وقتی خدمتکار کاسه سوپ  رو برای نیدین پر کرد پدرش حرفی رو که با کوچک‌ترین فرزندش داشت شروع کرد:  چطور نگفته بودی که پارسال توی  مسابقه جست و جو ثبت نام کردی؟

نیدین هنوز قاشق اول از اون سوپ رو توی دهنش نگذاشته بود. با شنیدن این موضوع مکث کرد. سکوتش طولانی شد برای همین پدرش دوباره پرسید: چرا پنهونش کرده بودی؟

پدرش جدی بود ولی به نظر نمی‌رسید که عصبی باشه.

پس نیدین با صدای آرومی جواب داد:  مشکلی پیش اومد. نتونستم شرکت کنم.

پدرش ادامه داد:  پرسیدم چرا مخفیانه؟ به بقیه گفته بودی که فقط یک   مسافرته.

- فکر کردم چیز مهمی نیست.

البته، اون بازی برای اولین بار توی کشور برگزار می‌شد. افراد کمی بودن که فکر می‌کردن جذابه. ولی فقط با گذشت یک سال، تیم برنامه‌ریز مسابقه با حمایت‌های اسپانسرش تبلیغات جالب توجهی رو به مردم نشون دادن. حتی سرمایه‌گذاران و افراد فعال توی ورزش‌های ذهنی بهش علاقه نشون دادن. پس اینطور بود که پدر نیدین هم به عنوان یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌دارها ازش با خبر شده و بعد از اون سخت نبود که بفهمه اسم دخترش توی سری مسابقات قبل،    ثبت شده.

پدرش از نیدین    پرسید: چه مشکلی پیش اومد؟

- دونفر از تیم نتونستن به موقع اونجا باشن.

پدرش به نشونه تاسف سرتکون داد و گفت: اگه بهم گفته بودی، ترتیبش رو می‌دادم که توی تیم سکویا باشی. با هرکسی توی کارات شریک نشو.

نیدین بالاخره مزه سوپش رو چشید و بدنش رو گرم کرد. چند لحظه‌ای توی سکوت فقط ترجیح داد از همون سوپ بخوره. پدرش هم برنامه‌ای رو که ترتیب داده بود بهش توضیح داد: به هرحال، امسال حواسم بهت هست. سکویا قصد داره یکی از افرادش رو جایگزین کنه. امتیازات رو توی بازی دیدم. مشکلی نیست که نتونی با اون‌ها تیم بشی.

 

نیدین سرش رو بالا آورد و به صورت پدرش نگاه کرد. پس همونطور که حدس زده بود این مسابقه یکی از زمینه‌های سرمایه‌گذاریش هست. برای همین قصد داره آخرین فرزندش رو که مشغول کار خاصی نیست، وارد اون بازی بکنه. نیدین با این فکر خیلی راحت مخالفتش رو با این برنامه به زبون آورد: نمی‌خوام   امسال شرکت کنم.

- چرا؟ مشکلی داری؟

- مشکلی نیست. فقط نمی‌خوام.

پدرش بی‌اراده پوزخند زد. چنگال و چاقوش رو توی بشقاب گذاشت و خیره به چشم‌های جدی دخترش گفت: فکر کردم بالاخره یه کاری هست که می‌خوای انجامش بدی. نمی‌فهمی که بزرگ شدی؟ تا آخر عمرت می‌خوای مثل کسی که انگار وجود نداره زندگی کنی؟

نیدین: نگران نباشین. قرار نیست باعث سرافکندگی کسی بشم.

پدرش نفس عمیقی کشید و با حفظ آرامش گفت:   من فقط می‌خوام مشغول یه کاری بشی. چند وقت دیگه بیست و شش سالت میشه. دیگه قرار نیست هرکاری که می‌خوای انجام بدی و    هرکاری هم که نمی‌خوای کنار بذاری.

نیدین علاقه‌ای به بحث کردن نداشت. پس ساکت موند. هرچند که دیگه اشتهایی به غذاش نداشت. پدرش این سکوت رو به معنی قبول درخواستش دید و گفت: خوب آماده شو. ازت انتظار دارم که با اون تیم برنده بشی. بعد از اون مسابقات بین المللی هم هست. حالا که خودت هم از اون کار خوشت اومده، باید عالی ادامه‌ش بدی.

عالی؟ این دقیقا همون دلیلی بود که باعث شد نیدین به خانواده‌اش نگه که قصد داره چی کار کنه. اونا حتما ازش می‌خواستن که تبدیل به عالی‌ترین فرد توی اون زمینه بشه. اینجوری دیگه هیچ سرگرمی‌ای نبود، اینم تبدیل می‌شد به هزاران کاری که باید بهش عادت می‌کرد و بدون هیچ حس اشتیاقی، انجامش می‌داد. 

هیچ کاری نکردن بهتر نبود؟ وقتی خانواده‌اش فکر می‌کنن که باید توی کاری که می‌کنن اول باشن، نیدین ترجیح میداد هیچ کاری نکردن رو ادامه بده. دوباره با پدرش مخالفت کرد: با غریبه‌ها نمی‌تونم بازی کنم. می‌خوام تیم خودم رو داشته باشم.

پدرش این حرف نیدین رو یک    لجبازی درنظر گرفت و گفت: قبلا نشون دادی که نمی‌تونی تیم خوبی انتخاب کنی. نمی‌خوام ببینم که بازنده بشی.

نیدین با لحن سرد و جدیش حرف آخرش رو زد: با تیم خودم تمرین کردم. نگرانم که اگه توی یک    تیم غریبه برم، کار اونا رو خراب کنم.

نیدین تهدیدش رو به پدرش رسوند. بعد از پشت میز بلند شد و سمت اتاقش رفت. بدون روشن کردن چراغ روی تختش دراز کشید و برای چند لحظه چشم‌هاش رو بست.

نمی‌خواست عضو گروه سکویا باشه. نمی‌خواست کسی باشه که با سفارش یه نفر دیگه خودش رو تو تیم برنده جا میزنه. کنار تیمی که داشت، همون یک    هفته‌ای که باهاشون تمرین کرد و همون چند روز کوتاهی که آماده شروع مسابقه می‌شد، احساس بدی بهش نمی‌داد. اون‌ها باعث نمی‌شدن که دلتنگ تنهاییش بشه و بخواد فرار کنه.
اینطور نبود که واقعا بهشون وابسته شده باشه و نتونه با گروه دیگه‌ای بازی کنه، فقط فکر می‌کرد منطقه امنش کنار اون‌ها  هنوز هم محافظت میشه. 

موبایلش رو که روی میز بود برداشت و زیر نوری که از پنجره به داخل اتاقش می‌اومد نشست. شماره مینا بین معدود شماره‌هایی که ذخیره کرده باقی بود. آخرین بار که خیلی اصرار می‌کرد و می‌گفت که منتظر خبرش می‌مونه. اگه هنوزم همینطور باشه، نیدین حداقل توی مسابقه فشار کمتری رو تحمل می‌کنه. براش نوشت: هنوز می‌خوای تیم رو تشکیل بدی؟

فقط همین جمله رو نوشت و پیامش رو برای مینا فرستاد. بعد دوباره روی تختش دراز کشید و چشم روی هم گذاشت. اگه اون بازی می‌تونست امتیازات رو مخفی نگه داره و ممکن بود که آفلاین انجام بشه، پدرش متوجه امتیازاتش  نمی‌شد    و نیدین برای همیشه کاری که دوست داره انجام بده رو از خانواده‌اش پنهون می‌کرد. 

 

- نیدین!

وقتی صدای مادرش رو از پشت در شنید، نیم‌خیز شد و روی تخت نشست. همزمان در باز شد و موجی از نور به داخل اتاق پاشید.  مادرش اتاق رو تاریک دید و بلافاصله پرسید: خواب که نیستی پس چرا دوباره چراغ اتاقت خاموشه؟

مادرش کلید برق رو زد و داخل اومد. نیدین دستی به چشم‌هاش کشید تا به نور زیاد ناگهانی عادت کنه. مادرش که تازه به خونه رسیده بود کنارش روی تخت نشست و دستی به موهای نیدین کشید.  بعد با رضایت سرش رو تکون داد و گفت: ریزش موهات کم شده، خوبه. شامپوهات رو درست استفاده کن تا ریزشش از بین بره، باشه؟

- ماما!

نگاه مادرش از روی موهای روشن نیدین پایین اومد و روی چشم‌هاش متوقف شد: هوم؟

- موهام دیگه مشکلی ندارن. می‌خوام رنگشون کنم.

با شنیدن این حرف، ابروهای مادرش به هم گره خوردن و جدی گفت: این‌که مشکلی ندارن یعنی می‌تونی دوباره رنگشون کنی؟ مگه به خاطر همین نبود که زبر شدن و ریزش پیدا کردن؟ موهات خیلی حساس شدن. دیگه سیاهشون نمی‌کنی، باشه؟

نیدین دست‌هاش رو همونطور که روی تخت بودن مشت کرد. مادرش وقتی سکوتش رو دید بلند شد و دوباره تکرار کرد: سلامتیت از همه چی مهم تره. مشکلت با موهات چیه؟ این رنگ که خیلی به صورتت میاد. وقتی بچه بودی، همه می‌گفتن که موهات خیلی قشنگه.

- به خاطر همینه...

نیدین زیرلب گفت و مادرش درست نشنید برای همین پرسید: چیزی گفتی؟

بعد از چند لحظه مکث، نیدین با صدای بلندتری گفت: می‌خوام بخوابم.

- اوه آره، دیروقته. خوب بخوابی.

مادرش یک    بار دیگه به موهای بلند و روشن دخترش دست کشید و بعد از اتاق بیرون رفت. مدتی بعد، نیدین نگاهش رو از زمین برداشت و بالا برد تا به چهره خودش توی آینه رسید. مشت دست‌هاش محکم‌تر از قبل شدن و با حالت یخ زده و سردی رو به خودش زمزمه کرد: این رنگ، حالم رو به هم می‌زنه.


 

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 13
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم:
مرغ خلاق

توی اون فضای پر از ناامیدی، هیچ چیز به اندازه رسیدن پیام نیدین نمی‌تونست مینا رو خوشحال کنه. نه حتی دیدن آیکان!

 با اتفاقاتی که توی این یک سال افتاده مینا غروب امروز تصمیم گرفت که دیگه دنبالش نگرده. بعید نبود که حتی با پیدا کردنش هم به چیز خوشایندی نرسه.

اگه مینا مشغول خوردن شام نبود زودتر اون پیام رو می‌دید. با این حال به محض این‌که داخل اتاقش برگشت و پیام رو خوند، جمله بندی نیدین رو تشخیص داد و با همون شماره تماس گرفت.
نیدین روی تختش دراز کشیده و منتظر بود. وقتی موبایل توی دستش لرزید تماس رو وصل کرد ولی چیزی نگفت. سکوتش باعث شد که مینا شروع کننده گفت‌و‌گو باشه: فکر کردم دیگه هیچ شانسی نداریم. شرایطت درست شده؟

-    هوم.

-    درمورد بقیه، می‌خواستم همین روزها بهشون زنگ بزنم. حالا که تو هستی ویگن و پائلو هم حتما میان. فقط باید بین بازیکن‌ها یک  نفر دیگه هم پیدا کنیم.

نیدین واقعا هیچ مشکلی با حرف نزدن نداشت. هیچ نظری نمی‌داد و احساساتش رو توی خودش بسته نگه می‌داشت.
با وجود سکوت نیدین، مینا صحبتش رو ادامه داد: لطفا جدول امتیازاتت رو برام بفرست. هنوز بررسی مهارتت تو بازی‌های قبلی رو دارم. پس اگه تو این یک سال معماهای جدیدی رو کامل یاد گرفتی درباره‌ش بهم بگو.

-    باشه.

-    خب، پس من   قراری رو ترتیب میدم که قبل از شروع مسابقه هم رو ببینیم. مراقب خودت باش.

-    منتظرم.

مینا بعد از قطع کردن تماس نفس راحتی کشید و مقابل آینه قدی اتاقش، روی یک  صندلی کوچک نشست. نیم نگاهی به ساعت دیواری انداخت که ده شب رو نشون می‌داد. بعد شماره پائلو رو گرفت. تمام طول سال اون‌ها هیچ ارتباطی با هم نداشتن. ممکنه که پائلو هنوز پای حرفش مونده باشه؟
حالا که بهش فکر می‌کرد، پائلو هیچ وقت مستقیماً نگفته بود که توی تیم می‌مونه یا نه. حرفی که ویگن اخرین بار بهش زد، مینا رو یکم مردد کرده بود. اون پسر واقعا توی ناامید کردن بقیه مهارت داشت.

پائلو ناگهانی جواب داد و مینا رو از تفکراتش بیرون کشید: مینا!  می‌دونستم همین روزها زنگ می‌زنی.

حداقل صدای پائلو برعکس نیدین خیلی گرم بود. مینا هم به همون گرمی جوابش رو داد: اگه هنوز هم لیدر گروهم، باید همه خبرها رو خودم پیگیری کنم. این مدت چطور بودی؟ خیلی گذشته.

-     زمان زود می‌گذره. هنوز صدای ویگن  تو  گوشم سوت می‌کشه.

مینا خندید: با نیدین تماس گرفتم. گفت که قصد داره تو تیم بمونه. حتما می‌دونی که ثبت‌نام مسابقه نزدیکه.

پائلو آخرین بسته از تربچه‌های شسته شده رو داخل یک  کیسه پلاستیکی گذاشت و گوشی رو از روی سکو برداشت. بلندگو رو غیر فعال کرد تا وقتی از حیاط به داخل خونه میره مادربزرگش بیدار نشه. صدای خودش رو هم پایین آورد: عا، جدی؟ خیلی خوبه. ویگن‌ هم وقتی بفهمه حتما میاد. برای نفر پنجم فکری کردی؟

-    وقتی از چهارمین نفر رد شدی، یعنی خودت‌ هم هستی؟

پائلو خندید و تردیدی که برای ثبت نام داشت به روی خودش نیاورد: معلومه!  این‌بار هم شانسمون ‌رو ‌ امتحان می‌کنیم. شاید یک ‌ پول درست دستمون اومد.

-    پس، توی همون کافه قبلی قرار می‌گذاریم. راستی باید با ویگن تماس بگیرم ولی شماره‌ش رو  دفعه قبل ازت نگرفتم.

-    اوکی   برات می‌فرستمش؛ اگه تا الان عوضش نکرده باشه.

-    مراقب سرما باش و خودت رو گرم نگه دار.

پائلو آروم خندید: حس مرغی رو دارم که فروشنده‌ش موقع فروش بهش دونه زیادی میده.

مینا هم خجالت زده شد هم نتونست مانع خنده‌اش بشه. همزمان رو به پائلو پرسید: چطوری ذهنت انقدر خلاقه؟

پائلو با تعجب جواب داد: نمی‌دونم!  از بچگیم همین‌طوری بودم.

وقتی که تماسشون به اتمام رسید، پائلو سری به تنها اتاق خونه زد که مادربزرگش اونجا خوابیده بود. پتو رو تا گردنش بالا کشید تا سرمای هوا مریضش نکنه. 
برای جراحی کبد، پول زیادی لازم بود و پائلو نمی‌تونست توی دوماه با کار کردن جورش کنه. حتی اگه توی مسابقه شرکت می‌کرد تضمینی نبود که تیمش برنده بشه. با این‌که امیدوار بود ولی ته قلبش احساس ترس می‌کرد. فقط چهار سال از زمانی که والدینش رو از دست داده می‌گذشت و حالا سلامتی تنها خانواده‌اش تو خطر بود. 

از اتاق که بیرون رفت روی کاناپه دراز کشید و موبایلش رو از روی میز برداشت. وارد صفحه بازی شد و نگاهی به امتیازش انداخت. رتبه یازدهم بازی مال اون بود. اگه ویگن، مینا و نیدین هم مثل سال قبل خوب بازی کرده باشن میانگین گروهشون خیلی بالا بود. حتی ممکن بود تو بخش گروهی رتبه سوم یا چهارم رو از ‌ آغاز مسابقه داشته باشن. البته که سکویا حتماً ‌اولین گروه خواهد بود.

با حس خستگی‌ای که یک دفعه مضاعف شده بود، چشم‌هاش رو بست. توی تاریکی چند دقیقه‌ای به آینده فکر کرد و اتفاقاتی که ممکن بودی تو جریان مسابقه براش بیوفته. الان فقط دوتا نگرانی داشت؛ این‌که مادربزرگش چطور جراحی میشه و دومی، این‌که لیام چطور حضورش رو توی مسابقه تحمل می‌کنه.

(- اتفاقیه؟ این‌که همچین جایی سروکله‌ت پیدا شده اتفاقیه؟ من اصلا نمی‌تونم تحملت کنم. هروقت جلوی چشمم میای، حالم رو به هم میزنی. اگه واقعاً اتفاقیه پس ناپدید شو. حتی اینجا هم، می‌خوای چیزی که دوستش دارم ازم بگیری؟ قهرمانی مال من و تیممه. تو، حق نداری دوباره به زندگی من طمع کنی.)

به یاد آورد که آخرین بار لیام چه حرف‌هایی بهش زد. حتی برای دومین بار باهم درگیر شدن. چشم‌های لیام درست مثل چهار سال پیش پر از خشم بودن. وقتی به پائلو نگاه می‌کرد، عصبی و کلافه می‌شد. قرار بود که دوباره پائلو این حس رو بهش تحمیل کنه. اما پائلو واقعا چاره‌ای نداشت. نباید مادربزرگش رو به خاطر نداشتن پول از دست می‌داد ‌ و برای نجاتش باید به هر طنابی چنگ می‌انداخت‌.

 

 

@Snowrita

  • لایک 13
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم:
زندگیت رو درست کن.

 

ویگن همون‌طور که از سیب توی دستش گاز میزد، مشغول بازی بود. شاخه‌ها رو برش زد و مسئله‌ای که روی تخته سنگ حک شده بود رو حل کرد. بعد از اون تکه پازل پیدا شده رو برداشت و روی در گذاشت. با حرکت سریع دست‌هاش قطعات پازل رو جابه‌جا می‌کرد که صدای تشر پدرش رو از بیرون اتاق شنید: تن بی‌مصرفت رو از اون اتاق بیار بیرون.

ویگن گره ابروهاش رو محکم‌تر کرد و بی‌توجه به حرف پدرش، مرتب کردن پازل رو ادامه داد. تا جایی که در باز شد و سری بیستم بازی کامل شد. بلافاصله، اعلانی براش اومد که نشون داد به رتبه نهم ارتقا پیدا کرده. همین‌طور ازش دعوت شد که به مسابقه‌ای که تقریبا یک ماه دیگه شروع میشه ملحق بشه.

با ضربه‌ای که ناگهانی به پشت سرش خورد از فکر اون پیام دعوت بیرون اومد. از جا پرید و رو به پدر عصبانیش کرد: چرا باز؟!

-    مشکلت چیه؟ این لعنتی رو بذار کنار و برو کار  پیدا کن. نمی‌فهمم چرا یکی مثل تو رو  توی خونه نگه داشتم؟

هرچند این حرف پدرش تکراری بود ولی ویگن بیش‌تر از دفعه‌های قبل از کوره در رفت: مجبور نیستی نگهم داری اگه خیلی بهت فشار میاد.

-    خیلی خوبه! گم شو، هر وقت فهمیدی چطور آدم باشی برگرد.

فرصتی نبود که مادرش اون پدر و پسر رو آروم کنه. ویگن از گوشه اتاق به هم ریخته‌اش ژاکت سیاهش رو برداشت تا از خونه بیرون بره. بی‌توجه به مادرش که سعی کرد مانع رفتنش بشه، از کنار خواهر و برادر نوجوونش که مشغول خوردن نهار بودن هم رد شد. هم‌زمان صدای بلند پدرش که رو به مادرش هشدار می‌داد رو هم شنید: دنبالش نرو. می‌خوام بدونم جایی برای رفتن داره؟

 ویگن از توی حیاط کوچک خونه فریاد زنان جواب پدرش رو داد: انقدر درموردش کنجکاوی؟ پس فقط صبر کن تا خبرش بهت برسه.

قطعا ویگن فکر نمی‌کرد وقتی در رو باز می‌کنه مینا جلوش ایستاده باشه. به علاوه تمام اون جروبحث‌هاشون رو شنیده باشه.
اون‌قدر از دیدن ناگهانی مینا، اون هم بعد از ده ماه تعجب کرده بود که گره ابروهاش باز شد. مینا سعی کرد حرف‌هایی که شنیده رو به روی خودش نیاره. پس دستش رو بلند کرد و لبخند زد: های!

قبل از هر واکنشی از سمت ویگن دوباره صدای فریاد پدرش از داخل خونه بلند شد:  اون زندگیت رو درست کن. تمام روز هرچیزی که ازت می‌شنوم فقط شکایته. از خودت هیچ خیری به بقیه نمی‌رسونی، حتی...

ویگن قبل از این‌که حرف پدرش تموم بشه و کار رو به جاهای باریک برسونه رو به خونه داد زد: صدات رو بیار پایین، اگه انقدر آبروت برات مهمه.

مینا یاد ویگنی افتاد که توی خاطراتش می‌دید. این جور داد زدن عادتش بود.  با یادآوری اون خاطرات  لبخندش رو عمیق‌تر کرد ولی این باعث عصبانیت ویگن شد. مخصوصاً که آبرویی هم براش نمونده بود. برای همین طبق معمول اوقات تلخی کرد: بازم که  پیدات شد. اینجا  رو چطور پیدا کردی؟

مینا لبخندش رو جمع کرد. شونه‌ای بالا انداخت و خودش رو بی‌گناه نشون داد: چندبار بهت زنگ زدم ولی جواب ندادی. مجبور شدم از باشگاهی که می‌رفتی آدرس بگیرم.

ویگن درک نمی‌کرد که چطور مسئولین باشگاه می‌تونن آدرس خونه شاگردشون رو به هر کسی بدن. با این حال کار از کار گذشته بود. در خونه رو بست و بی توجه به مینا، همون‌طور که ژاکتش رو می‌پوشید سمت مقصد نامعلومی راه افتاد.
مینا هم که انتظار این رفتار رو داشت خونسردانه پشت سرش راه افتاد: بچه‌ها تو کافه ایستگاه جمع شدن. منتظر دیکندر (اصطلاحی در بازی جست و جو برای فرد رمز گشا)  موندیم.

ویگن بدون فکر خواسته مینا رو رد کرد: دفعه قبل واضح نگفتم که نمی‌خوام تو این تیم درب و داغون بمونم؟

-    فکر کردم شاید نظرت عوض شده باشه.

ویگن ایستاد و سمت مینا برگشت. نیشخند تمسخرآمیزی زد و سرش رو تکون داد: آها، کسی حاضر نیست بیاد تو تیمت؟ برای همینه که این‌جوری دنبال من راه افتادی؟

مینا چندلحظه‌ای به چشم‌های براق ویگن نگاه کرد. لبخند محوی که داشت، کاملاً از بین رفت. دلش می‌خواست زبونش رو بچرخونه و ازش بپرسه که اون هیچ خاطره‌ای با مینا نداره؟ اگه توی زندگی قبلی، ویگن پسر باغبون عمارتشون بوده ‌ و اون‌ها سال‌های زیادی همدیگه رو می‌شناختن، مینا تنها شخصیه ‌ که اون زمان رو به یاد میاره؟ ویگن هیچ چیزی از اون موقع رو، الان به یاد نداره؟

ویگن تغییر حالت چهره مینا رو متوجه شد. چیزی رو توی چشم‌هاش دید که تا حالا ندیده بود. هیچ‌وقت این‌طور تیره و گرفته به نظر نمی‌رسید. حتی وقتی که ویگن بهش تهمت زد و گفت که یک ‌ لیدر به درد نخور و پرادعاست.
اون‌قدر این وضعیت براش کلافه کننده بود که رو به مینا تشر زد: چی رو داری نگاه می‌کنی؟

با واکنشی که ویگن نسبت به حالت عجیب مینا نشون داد، اون نگاهش رو چند لحظه‌ای به اطراف دوخت. افکار و احساساتش رو کنترل کرد تا باعث آزار ویگن نشه. بعد صحبت‌های آخرش رو به زبون آورد: به هرحال باید یه سراغی ازت می‌گرفتم. تا الان که لازم بود فقط یک ‌ نفر به تیم اضافه کنم. اگه واقعاً نمی‌خوای که ادامه بدی، زیاد هم سخت نیست؛ دنبال یکی دیگه می‌گردم.

ویگن با بی‌خیالی پرسید: پس اون پسری رو که ناپدید  شده بود پیدا کردی.

-    نه، همون رو جایگزین کردم.

با این حرف مینا، ویگن فقط یکم فکر کرد تا فهمید نیدین هنوز توی گروه مونده. قبلا شک داشت که این‌طور بشه. تا جایی که می‌دونست نیدین شرکت کردنش توی مسابقه رو از خانواده‌اش پنهون کرده بود. پس دوباره حاضر شد که این کار رو مخفیانه انجام بده؟

مدتی که ویگن توی افکارش فرو رفته بود، مینا فرصت رو برای اذیت کردن ویگن مناسب دید و گفت: اشکال نداره، یکی دیگه رو پیدا می‌کنم. احتمالا دفعه آخریه که هم رو می‌بینیم. بای.

مینا خیلی سریع حرف‌های آخرش رو زد و چند قدمی از ویگن فاصله گرفت. اما همون‌طور که حدس زده بود ویگن با صدای بلندی مانعش شد: تا اینجا اومدی و این همه حرف زدی، بعدش راحت میری؟

مینا بدون هیچ حرفی چرخید و بدون هیچ حرفی نگاهش کرد. چند لحظه‌ای گذشت که ویگن فاصله بینشون رو کم کرد. دست‌هاش رو توی جیب ژاکتش فرو برد و مقابل مینا ایستاد. سعی کرد عزت نفس خودش رو حفظ کنه: تو فکرش بودم که یک  تیم پیدا کنم. به نفعته که دوباره ناپدید  نشی.

مینا رو بهش لبخند زد و تضمین کرد که این دفعه از طرف مینا اشتباهی شکل نمی‌گیره. بعد هر دو سمت ایستگاه قطار راه افتادن تا سه نفری که منتظرشون بودن، بیشتر از این معطل نشن.

توی کافه، نیدین نتونست از اصرارهای پائلو که می‌خواست الگوی یک ‌ معما رو بهش یاد بده فرار کنه. برای همین خیلی کوتاه و مختصر بهش توضیح می‌داد که اون دسته از الگوهای عددی رو چطور حل کنه. نفر سوم که تازه وارد گروه بود هم کنار اون دو نفر نشسته بود و به تنهایی بازی می‌کرد. 

وقتی مینا و ویگن وارد کافه شدن پائلو متوجهشون شد. این‌که ویگن راضی شده به تیم برگرده قابل حدس بود. چون اونا نیدین رو داشتن، برگ برنده‌شون رو!

ویگن به محض داخل شدن نگاهش رو برای پیدا کردن نیدین توی تمام کافه چرخوند. همراه مینا چند قدمی جلو رفت. نگاهش از چهره مشتاق پائلو لرزید و به دختری که کنارش نشسته بود رسید. 

قلبش، درست مثل روز اولی که توی همین مکان اون رو دیده بود، به تپش افتاد. خون توی رگ‌هاش به جوشش دراومدن و ویگن هاله‌ای از گرما رو روی صورتش حس کرد. 

تمام این‌ها تا وقتی بود که نیدین سنگینی نگاهش رو حس نکرده و سرش رو بالا نگرفته بود. همین‌که چشم‌هاشون به هم تلاقی کرد، ویگن فهمید که تمام یک سال گذشته که ازش دور بوده، فقط عشق و علاقه‌اش رو پخته‌تر کرده. هیچ سرمایی نبود. هنوز همه چیز گرم و پرشور بود. نیدین کسی بود که ویگن دلش می‌خواست با اشتیاق بغلش کنه ولی فقط با فکر این‌که اون یک  جسم ظریفه، ویگن حتی به خودش جرعت نمی‌داد که نزدیکش بشه. برای همین، تمام مدتی که کنار نیدین می‌گذروند، درگیر یک ‌ تناقض احساسی بود.

نیدین خیلی زود نگاهش رو از چشم‌های ویگن برداشت. دوباره رو به پائلو برگشت و با صدای آرومی ازش خواست که بقیه معما رو حل کنه. ویگن متوجه تغییر رنگ موهای نیدین نسبت به ده ماه قبل شد. از تیره به روشن، نیدین باز هم برازنده و زیبا بود.

-    ویگن، توی تیم یک ‌ عضو جدید داریم.

با این حرف مینا، ویگن سمت پسری که نمی‌شناخت چرخید. حس خوبی که از حضور نیدین گرفته، باعث شد دستش رو دراز کنه و برای آشنایی پیش قدم بشه. اون پسر هم از روی صندلیش بلند شد و دستش رو گرفت: من جیکوبم.

بعد از آشنایی سطحی اونها، مینا گفت که برای تحویل گرفتن سفارش‌ها میره. جلوی صندوق مشغول حساب کردن سفارش‌ها شد و بعد از اون نگاهی به اعضای تیمش انداخت. 
پائلو، نیدین، ویگن، آدم‌هایی که به نظر میرسه توی زندگی قبلی کنارش بودن، دوباره یک ‌ تیم رو باهاش تشکیل دادن. این سرنوشت بود؟ همون‌طور که افسانه‌ها می‌گفتن، اتفاقات زندگی قبلی، روی زندگی بعدی تاثیر می‌گذاشت؟

حالا که اون سه نفر مقابل چشم‌هاش بودن، جای خالی آیکان دوباره احساس می‌شد. مردی که مینا توی خاطراتش دوست داشت. عاشقش بود و این احساس رو ماهرانه پنهون می‌کرد. فقط چون نمی‌خواست اون رو مجبور به این علاقه بکنه، حتی طمعی برای به دام انداختنش نداشت.
 
اگه اون دختر آشنا توی خاطراتش، گذشته الانش باشه، مینا تعجب می‌کرد که چطور اون زمان علاقه یک طرفه‌اش رو بدون این‌که حتی توی فکر انتقام از آیکان باشه، تحمل می‌کرد؟ 
اگه داخل ‌ زندگی فعلیش، همچین اتفاقی می‌افتاد، مینا مطمئن بود که در جواب بی‌توجهی آیکان ازش انتقام بی‌رحمانه‌ای می‌گیره. حتی همین الان، اون شخص با ناپدید شدنش مینا رو آزار داده بود ‌ و مینا گاهی با خودش فکر می‌کرد که اگه یک ‌ روز اون شخص رو ملاقات کنه، چطور می‌تونه ازش انتقام بگیره؟

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر