رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

تیمارستان عاشقی| فاطمه زهرا جلیلیان کاربر انجمن نودهشتیا


jalilian87
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان :تیمارستان عاشقی
نام نويسنده:فاطمه زهرا جلیلیان 
ژانر:اجتماعی،عاشقانه،درام                 

 خلاصه داستان در مورد دختری هست که دیوونه هست یعنی دیوونه اش کردن،با کار هاشون اون رو نابود کردن دلش رو شکستن  اما آیا  همه آدم ها مثل هم هستن معلومه که نه طی یه سری اتفاقات دختر داستان با... 

نمی دانم از عشق است که دیوانه شده ام
یا از دیوانگی ست که عاشق شده ام!!
نمی دانم من در غمت شناورم
یا غمت در من!
نمی دانم از پریشانی سرگردانم
یا از سرگردانی پریشان!
به گمانم خاصیت عشق است!
دچارش که می شوی
دیگرهیچ چیز نه می دانی، نه میفهمی!
تنها همین را می دانم؛
این که هر روز در آغوش توأم...
می بینمت...
می بویمت...
می خوانمت...
می شنومت...
می بوسمت
و لمست می کنم
بی آنکه باشی!
بی آنکه بدانی!

پارت_1
از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت اتاق خوک زشت
در اتاق رو باز کردم.داخل اتاق نبود چه عالی،
رفتم سمت کمد لباس هاش یه پیراهن مارک...
که خیلی دوستش داشت رو برداشتم و به سمت اتاق خودم راه افتادم رفتم لباس رو گذاشتم روی تخت خودم رفتم گواش و قلم رو آوردم نشستم روی تخت در گواش رو باز کردم و قلم و رو برداشتم زدم داخل گواش و شروع کردم به نقاشی کردن
خورشید،گل،پروانه بغض کردم.ولی

من دوست ندارم،عاشق رنگ مشکی ام آره مشکی خیلی قشنگه.
و شروع کردم با گواش کل پیراهن رو مشکی کردم حالا عالی شد

 رفتم قیچی آوردم و شروع کردم

تیکه تیکه کردن لباس داشتم
 ادامه کار رو انجام می دادم که خوک زشت
بدون در زدن وارد شد خواست چیزی بگه ولی وقتی لباس رو دست من دید ساکت شد منم زل زدم بهش یه کت شلوار سبز پوشیده بود

ههههه شبیه قورباغه شده بود ههههه قورباغه 

با سوختن سمت راست صورتم چشمه اشکم جوشید از فکر  و خیال در اومدم آرش هم فریاد می زد و به من می گفت دختره دیوونه من هم جیغ کشیدم و به سمتش رفتم موهاش رو کشیدم و گفتم
من دیوونه نیستم تو دیوونه ای قورباغه زشت
اون هم روی تخت پرتم کرد و گفت 
آره من دیوونه ام که به تو اجازه دادم اینجا بمونی
با این حرف زدم زیر گریه خواست از اتاق بره بیرون که یهو برگشت گفت:

در اولین فرصت با تیمارستان تماس می گیرم بیان ببرنت دختره روانی

و در اتاق کوبید و رفت بیرون

چند دقیقه همینجوری موندم ولی بعد بلند شدم و رفتم حموم آب رو باز کردم و با لباس رفتم زیر دوش
حرف های آرش زشت تو سرم تکرار می شد

(دختره دیوونه 

آره من دیوونه ام که به تو اجازه دادم اینجا بمونیم  

در اولین فرصت با تیمارستان تماس می گیرم بیان ببرنت دختره روانی)

از زیر دوش اومدم بیرون و رفتم روبه روی آینه حمام چند دقیقه به خودم نگاه کردم و بعد جیغ کشیدم آره من دیوونه ام روانی ام بعد زدم زیر گریه 

صدای خوک و مادر فولاد زره اش می‌آمد 

وسط گریه زدم زیر خنده و گفتم :

میخوام خودم و بکشم راحت شدید

آرش فریاد می زد و تهدید می کرد که در و باز کنم

ههههه معلومه دوست نداشتن خون یه دیوونه بیفته گردنشون دوباره بغض کردم آره من روانی ام
چه بهتر که بمیرم رفتم سمت تیغ تیغ رو برداشتم 
کشیدم روی رگم هنوز صدا می امد

و سیاهی  مطلق 

ناظر: @M.f

       

ویرایش شده توسط jalilian87
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_2 
با احساس سوزش دستم چشم هام رو باز کردم،داخل یه اتاق بودم کلا سفید بود . 

پرده سفید، دیوار سفید،تخت سفید...     

 نه رنگ سفید و دوست ندارم،یه   صندلی هم کنار تخت بود یه مرد مو جوگندمی میانسال هم روی صندلی  نشسته بود و خواب بود.

خواستم بشینم که متوجه سرم داخل دستم شدم نصفش تموم شده بود،بغض کردم یعنی حتی خدا هم من رو دوست نداشت که من رو ببره

اشکام روی صورتم جاری شد و هق زدم،مرد چشم هاش رو باز کرد و زیر لب گفت خدایا شکرت چشم هاش ستاره بارون شده بودند. وسط گریه زدم زیر خنده با خودم فکر می کردم،

آخه چرا میگه خدایا شکرت،حتما برای اینکه من زنده ام احتمالا ديوونه  هست.

چون همه آرزو  دارن من  بمیرم حتی خودم

بلند بلند  زدم زیر خنده نگاه ستاره بارون مرد عوض شد.رنگ ناراحتی و غم  گرفت یه قطره اشک از چشم هاش  چکید

خنده ام قطع شد و متعجب  بهش چشم دوختم،چرا گریه می کرد.نمیدونم   چرا از گریه اش منم مثل بچه ها لب برچیدم و  بغض کردم.

یعنی بخاطر من داشت  گریه می کرد.

ولی زود اشک هاش رو پس زد و لبخند قشنگی زد،منم با دیدن لبخندش گوشه لبم کج شد 

یکم خودش رو  جلو کشید و گفت:

دختر گلم من و میشناسی

سر کج کردم و بهش خیره شدم یکم فکر کردم،  انگار یه جایی دیده بودمش ولی یادم نیومد.

به خودش اشاره کرد دوباره گفت:

منو میشناسی؟

سرم رو به چپ راست تکون دادم 

یه آه کشید و  دوباره گفت فقط گوش کن،

من هم مثل بچه های خوب  سر تکون دادم

شروع کرد تعریف کردن،خب من ایمان هستم ایمان ریاحی دایی تو نیلا جان   45 سالم هست.

می خواست ادامه بده که  چشم افتاد به حال خراب من ساکت شد،بغض کردم و جیغ زدم برو بیرون نمی خوام بشنوم فقط جیغ می زدم

گفت باشه باشه عزیزم  فقط تو آروم باش.

و از اتاق رفت بیرون

گوشه تخت مچاله شدم یعنی منم خانواده ای دارم،خانواده ای که بهم نگن روانی اذیتم نکنن

اشک هام روی صورتم می ریخت 

پس چرا اون موقع که دیوونه  نشده بودم نبودن چرا؟؟؟چرا؟؟؟

چرا وقتی بابا مرد گذاشتن پیش نامادری فولاد زره ام بمونم با پسر بی‌شعور...که اذیتم کنن.

که الان همه بهم بگن دیوونه

 

ویرایش شده توسط jalilian87
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_3

بعد چند دقیقه یه زن چاق شبیه پنگوئن اومد داخل

اتاق و سرم رو از دستم در آورد ، یهو

یاد یه خاطره افتادم.وقتی 6 سال داشتم

(_لیلا جون به آرش بگید بیاد  با  هم بازی کنیم 

یه لبخند  بدجنس زد  و یه اشاره داد به آرش بعد گفت :

+آره برید بازی کنید 

رفتم دست آرش و گرفتم و گفتم بریم با حالت حرصی گفت :             

_ آره  بریم)

با آرش رفتیم  دوچرخه سواری،ولی اون خودش رو انداخت روی زمین سر و صورتش زخمی شده بود.رفت پیش بابا نیما و گفت:

_بابا  نیما،نیلا من رو از روی دوچرخه انداخت 

هیچ وقت اون شبی رو که تا صبح  داخل انباری بودم رو یادم  نمیره تا خود صبح اشک ریختم 

با اومدم مرد مو جوگندمی  بیشتر گوشه تخت مچاله شدم می خواست شروع کنه حرف زدن ،

که با بغض گفتم :

+نمیخوام چیزی بشنوم

_نیلا جان ولی واقعیت کمک میکنه بتونی بهتر تصمیم بگیری،عزیز دلم دایی فدات بشه حالا هم نمی خوای گوش کنی

+نه  نمی خوام 

_باشه عزیز دایی،ولی خواستم  یه خبر خوش بهت بدم قراره بریم  آمریکا   یعنی دیگه پیش  لیلا و آرش نباشی .

یه لحظه همه چیز رو فراموش کردم،

مهم این بود کنار لیلا و آرش نباشم.

چشم هام   ستاره بارون شد  خودم رو

جلو کشیدم و گفتم :

+واقعا

_آره واقعا عزیز دل دایی

+یعنی دیگه قرار نیست لیلا و آرش رو ببینم

_آره دیگه هیچ وقت نمی بینی 

از شدت خوشحالی پریدم بغلش،اون هم به گرمی از من استقبال کرد.

وقتی از بغلش اومدم بیرون 

یه هورای بلند گفتم که زد زیر خنده  و گفت:

_باشه بابا انگار از زندان می خواد  آزاد بشه

یه لحظه بغض کردم،مثل اینکه متوجه شد .

ویرایش شده توسط jalilian87
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_4

چون سریع گفت :

_ببخشید دخترم منظوری نداشتم

هیچی نگفتم که پفی کشید و دوباره گفت:

_من میرم کارهای ترخیص رو انجام  بدم

خواست از اتاق بره بیرون  که  با بغض گفتم:

+دایی ایمان

چشم هاش  ستاره بارون  شد و گفت:

_جان دایی

+شما دوست دارید با یه دیوونه زندگی کنید؟؟؟

انقدر مظلوم  گفتم  که دل خودمم به حالم سوخت،

یه لبخند ملیح زد و اومد  جلو و دست هام رو گرفت تو دستش گفت:

_یک:درمان داره دو:آره میخوام با یه دیوونه زندگی کنم، هیچ وقت یادت نره که من همیشه کنارت هستم.

و برای درمان تو بهترین روانشناس  ها رو میارم حتی اگه لازم بشه بستری بشی داخل تیمارستان ، ولی باید خوب بشی

خیلی ناراحت شدم و اشک هام  روی صورتم جاری شد  از تیمارستان متنفرم   متنفر

لبخند زد،دست دراز کرد و اشک هام رو پاک کرد گفت: من که  نگفتم حتما بستری میشی گفتم اگه روانشناس ها لازم دونستن.

و بعد  با لحن شوخی گفت:

_ تازه نمیدونی آرام چیکار میکنه برای دیدن تو ، پدر  من رو در آورده  

از حرفش خنده ام گرفت و با خنده  گفتم :

+آرام کیه؟؟؟

_زن بنده و زندایی شما دختر گل 

+واقعا چند ساله  ازدواج کردید؟

_وقتی24سال داشتم

چند ثانیه مکث کرد و بعد بلند شد گفت:

_خب سوال  دیگه ای داری بعدا بپرس الان باید برم کارهای ترخیص رو انجام بدم، کاری نداری؟

+نه 

_پس خداحافظ فعلا

+بای

 

 

 

ویرایش شده توسط jalilian87
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_5

خب الان چیکار کنم حوصله ام سر رفته هوفففف

چیکار کنم؟؟؟چیکار کنم؟؟؟

اها فهمیدم اهنگ میخونم با صدای بلند ،

آره فکر خوبیه

کیه کیه منم تهی کسی نیست منم و توییم!!

چشم توو چشم وصل وصلیم وقتشه همو بغل کنیم

چی شد دلت خواست منم دلم خواست!!

نازنینم، نازنینم تو دلت یه دریاس

لا لا لا بیا توو بغلم فوری!!

لا لا لا کسی نیست منم و توییم

لا لا لا وای همدمم شدی!!

لا لا لا میشه منو بغل کنی

"دیگه بقیه اش رو بلد نیستم لالالا"

بعد از حرف خودم خنده ام گرفت بلند شروع کرد به خندیدن،یهو  یه دختر میمون عملی زشت اومد داخل اتاق با لحن بدی گفت:

_ساکت ببینم اینجا  مریض هست.بعد  با یه اخم بزرگ زیر لب گفت:معلوم نیست از کدوم تیمارستانی فرار کرده دختر روانی.

بخاطر این حرف به  سمتش رفتم و موهای قرمز و فری که از زیر مقنعه اش زده بود بیرون رو گرفتم و کشیدم و داد می زدم

اون هم جیغ می کشید و چنگ  می زد به بازوی من،

طولی نکشید که کل اتاق پر شد از آدم

بعضی ها فیلم  می‌گرفتن حراست هم سعی داشت

من و اون  میمون زشت رو از هم جدا کنه. 

یه دختر اومد طرفم که ما رو از هم جدا کنه     

 پسش زدم  ،

 و هیستریک  خندیدم و فریاد زدم 

+من روانی نیستم  فهمیدی یا نفهمیدی 

_ایی آره فهمیدم ولم کنم آخ

+آفرین،حالا بگو غلط کردم 

_غلط کردم  آیی   آخ

+بلند بگو نمی شنوم

_غلط هق کردم هق

با داد یه نفر همه چشم ها به سمت در اتاق دوخته شد

من هم موهای  اون دختره چندش رو ول کردم.

 

 

ویرایش شده توسط jalilian87
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...