رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان(جادوی سیاه) آلفای نقره‌ای وخاکستر کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

نظر تون درمورد رمان چیه؟   

  1. 1. نظر تون درمورد رمان چیه؟

    • عالیه.
      0
    • خوبه.
      0
    • بدِ.
      0


ارسال های توصیه شده

نام رمان: جادوی سیاه

ژانر : ترسناک، تخیلی، ماورایی 

نام نویسنده:آلفای نقره ای و خاکستر

خلاصه:سیاره، شیطانی هیروفیالند، از مدار مخفی بودن خارج شده و دنیا و هفت آسمان را دگرگون کرده است، ترس میان دل همه نفوذ کرده است می‌ترسند از شیطانی که قرار است با خودی نشان دادن کل هستی را نابود کند و قدرت فرازمینی ها را بگیرد سافیرالند، سیاره پاکی دنبال نابودی پادشاه devil

است، تا نابودش کند امتحان سختی گرفته خواهد شد! که شامل هوش، قدرت، چابکی و... چهار نفری که بتوانند به مرحله آخر سعود کنند برای نجات هفت آسمان فرستاده خواهند شد! 

مقدمه:آرامش، آرامِ دل، دو دختر از سیاره سافیرالند دو دختر پاک و منتخب به نجات هفت آسمان شده‌اند ، ولی راز هایی درباره این دو دختر وجود دارد وقتی که فاش شود، هیچ کسی نمیداند چه اتفافی قرار است بیفتد، حالا وقت نجات کله هستی است!

ساعت پارت گذاری (زمان پارت گذاری):نامعلوم

 

https://forum.98ia2.ir/topic/3384-رمانجادوی-سیاه-آلفای-نقره‌ای-وخاکستر-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ناظر: @Negin jamali

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جادوی سیاه

prt1

بال های، دو رنگ نقره‌ای و سفیدم را باز کردم ودر آسمان اوج گرفتم. موهای بلند خاکستری و سفیدم در آسمان می‌رقصید ! آرامش از کنارم با سرعت گذشت می‌دانستم که می‌خواهد مسابقه بدهیم محکم بال زدم که صدایی مثل صدای رعد و برق ایجاد شد. قدرت من آسمان بود، برف، باران، تگرگ، آب، آتش و خلاصه هر چیزی که به آسمان ربط داشت قدرت من بود، اما قدرت آرامش پیش بینی آینده بود و دورگه شیطان و فرشته البته من هم دو رگه آلفا و شیطان بودم از این قضیه هیچ کس خبر نداشت جز استاد آموزش نیرو هایمان. آرامش وقتی مبارزه می‌کرد ، یک بالش سیاه و یک بالش سفید می‌شد هیچ کس درباره قدرت های ویژه آرامش و من خبری نداشت سریع خودم را به آرامش رساندم با تمام توان داشتیم بال می‌زدیم و از یک دیگر سبقت می‌گرفتیم. که ناگهان صدای پیتر مربی پرواز بلند شد:

- شاهزاده خانم ها جدال برای سبقت گرفتن از یک دیگر کافی است بیاید برای تمرین.

من و آرامش سر سخت تر از آنی بودیم که به حرف او گوش دهیم برای همین هم بی توجه به او به پرواز ادامه دادیم. ناگهان دو طناب براق طلایی رنگ به دورمان پیچید. من وآرامش در تلاش بودیم که آن طناب های براق طلایی رنگ را از دور خود باز کنیم، اما فایده‌ای نداشت، مگر دو دختر نوزده ساله چقدر توان وقدرت داشتند. با همان طناب ها مارا کشیدند به سمت پایین.

پیتر (مربی پرواز):

- شاهزاده خانم ها شما خیلی کارشکن شده اید من حتماً به عالیجناب اطلاع خواهم داد. 

آرامش:

- خوب، دیگر چه نکند انتظار دارید به شما التماس کنیم که این کار را انجام ندهید؟ ها؟ گستاخ؟ 

- هرکاری دوست دارید انجام بدهید بیا و این طناب ها را از ما جدا کن تا به خاکستر تبدیلت نکردم.

امد و طناب را از ما جدا کرد. 

- آرامش! بیا برویم من دیگر نیازی نمی‌بینم که از ایشان تمرین پرواز یاو بگیرم. 

- درست است برویم. 

- اما شاهزادگان این یک دستور است.

آرامش :

- باشد که چه؟ 

به سمت قصر راه افتادیم که ناگهان پنجه های بازوان مان را اسیر کرد. 

ملکه:

-این گستاخ ها را در قفس بیندازید تا دگر فکر سرپیچی از دستور به سرشان نزنند. 

البته باید بگوییم که ملکه مادر اصلی من و آرامش نبود معلوم نبود چه کسی مادر و پدرمان است. 

تقلا کردیم اما فایده‌ای نداشت. ما را به سیاه چاله برندند و در آن جا زندانی کردند، خوب می‌دانستند که می‌توانیم از قدرت های خود استفاده کنم برای همین هم به دست های مان دستبند های از جنس فولاد زدند. ما هنوز قدرت های مان آن‌قدر زیاد نبود که بتوانیم فرار کنیم چون تازه درحال آموزش بودیم. 

آرامش چشمانی خاکستری و سرمه ای داشت در واقع وقتی خشمیگن می‌شد چشمانش سرمه ای و در غیر این صورت خاکستری بود، می‌توانست اجسام مانند فلزات را به راحتی با استفاده از ذهن خود خم یا راست کند و به آن شکل دهد. و می‌توانست فاصله چند صد مایل صدا ها را بشنود . دختری لجباز، قد، وبه شدت کارشکن بود. 

من هم چشم هایم طوسی روشن بود ودر حالت عادی و در حالت خشمگینی بنفش می‌شدند ،من و آرامش دوقولو هستیم و دایه از ما نگه داری می‌کرد یه زن ترسناک و بد. او هر روز ما کتک می‌زد و مجبور مان می‌کرد هیچ حرفی نزنیم ولی الان که دیگر بزرگ شده‌ايم و قدرت هایمان بیشتر شده است به او نشان دادیم که می‌توانیم او را از بین ببریم. ملکه نامادری مان است ، و صاحب یک پسر که ما بیشتر از جانمان دوستش داریم به اسم شاهزاده ویلیام.

@Negin jamali

https://forum.98ia2.ir/topic/3384-رمانجادوی-سیاه-آلفای-نقره‌ای-وخاکستر-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ویرایش شده توسط khakestr

دختری  در آخرین اتاق تیمارستان داد میکشید: 

برش،گردونید خوب میشم...! 🖤🥀

رمان_گیانم🖇️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جادوی سیاه

prt2

سرم را بالا گرفتم سیاه چاله بسیار تاریک بود ولی به کمک قدرت خاص خوب دیدن به راحتی همه چیز را می‌توانستم ببینم.

ناگهان آرامش گفت:

- 3 نفر دارند به این سمت می‌آیند.

وچشم هایش را باز کرد رنگ چشم هایش تغییر کرده بود و به سرمه‌ای تبدیل شده بودند و می‌درخشیدند. رو کرد به من و گفت:

- مراقب خودت باش.

مطمعن بودم که او چیزی دیده است چون می‌توانست به راحتی آینده‌ای نزدیک را ببینید.

سه زره پوش که جزو سربازان سلطنتی بودند آمدند. میله های سرخ رنگ و درخشان را مهار کردند. میله های که براق بودند و می‌درخشیدند.

آمدند و احترام گذاشتند. یک نفر از آن ها نامه‌ای سلطنتی به دست داشت و شروع کرد به خواندن آن.

بعد از به اتمام رسیدن نامه اعلیحضرت، ناگهان شیپوری به صدا در آمد و ملکه وارد شد.

ملکه:

- چه کنم، که اعلیحضرت دستور فرمودند که آزاده تان کنم. اگر دختر های قانون شکنی نباشید من هم شما را خواهم بخشید.

آرامش پوز خندی زد و گفت :

  - نیازی به بخشیدن یا نبخشیدن شما نیست.

- چه گفتی دخترک گستاخ؟

دست هایش را بالا آورد و مه غليظ و سیاهی سیاه چاله را در بر، گرفت خواست به آرامش حمله کند که ناگهان آرامش زنجیر های سیاه چاله را به حرکت در آورد و با آن ملکه را محاصره کرد.

بال هایم را بیرون آوردم، محکم در هم کوبیدم که صدای هم چو صدای رعد در سیاه چاله پیچید.

آرامش چشم هایش می‌درخشیدند و سرمه‌ای رنگش پر رنگ و پر رنگ تر می‌شد، و هر لحضه داشت زنجیر را تنگ تر می‌کرد . هر لحظه آماده حمله کردن بود. 

آن زره پوشان سلطنتی غل و زنجیر های مان را باز کردند که آرامش بال هایش را باز کرد و بلند بلند نفس می‌کشید تا آرام شود. 

دست های مان را به هم مالیدیم و آرام بدون توجه به ملکه از سیاه چاله خارج شدیم. به سمت اتاق هایمان رفتیم بال هایم دوباره برگشتند و خود را در پوست بدنم پنهان کردند. در زده شد و چند ندیمه آمدند و حمام را آماده کردند. 

لباس هایم را در آوردم و موهای بلندم را رها کردم. بعد از حمام لباس های پر زرق و برق سلطنتی را آوردند و کمک کردند تا بپوشمِ شان لباسی سفید و پوشیده شده از جواهرات و پوف. 

به خود در آینه نگاهی کردم بسیار زیبا بودم تنها فرق من و آرامش از رنگ موها، بال و چشم هایمان بود. وگرنه بسیار شبیه به هم بودیم. 

در اتاق را برایم باز کردند که هم زمان با من، در اتاق آرامش هم باز شد، او در آن لباس خاکستری که به تن داشت بسیار برازنده بود. مشخص بود از یک چیز ناراحت است. بی صدا به سمت سالن غذا خوری حرکت کردیم. بعد از احترام گذاشتن برای اعلیحضرت به سمت جایگاه مان حرکت کردیم. 

در حال غذا خوردن بودیم که ناگهان سوزش عجیبی در دستم ایجاد شد. 

نه! باز هم! 

 

آرامش*

آرام دل باز هم در کنترل کردن ضعیف بود ، دست راستش آتش گرفت و شعله ور شد. به سمتش رفتم که گفت :

- لطفاً جلو نیا. 

- ولی! 

- نیا می‌گویم. 

نمی‌توانست کنترلش کند. که استاد را صدا زدند. 

آتش دست ش شعله ور تر شد.

شاهزاده ویلیام از روی صندلی برخواست و به سمت آرام دل می آمد که ملکه جلویش را گرفت و گفت :

- نزدیک ش نشو او خطرناک، است امکان دارد به شما آسیب برساند. شما تنها وارث اینجا هستید بنشینید سرورم.

@Negin jamali

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جادوی سیاه

prt3

آرامِ دل سعی داشت که کنترلش کند اما نمی‌توانست به سمت ش رفتم. که کنترلش را از دست داد و شعله آتشی به سمت من پرتاب شد. سریع عقب کشیدم آرامِ دل با چشم های اشکی نگاهی به من کرد و زیر لب زمزمه کرد :

- ببخشید.

و سریع با دست ديگه‌اش شنل مخملی اش را چنگ زد و با آن لباس پف دار سریع از سالن خارج شد و به سمت ایوان دوید.بال هایم را باز کردم که استاد وارد سالن شد نگاهی به من کرد و او هم بال های قهوه‌ای رنگش را باز کرد به سمت ایوان رفتیم.

آرامِ دل با آن لباس از ایوان پایین پرید و در هوا بال های نقره‌ای و سفیدش را باز کرد و بال هایش را در هم کوبید که صدای رعد کر کننده‌ای ایجاد شد و سریع در آسمان پنهان شد. خواستم من هم دنبالش بروم ولی بازوانم در دست استاد اسیر شد.

استاد:

- صبر کن! به دنبالش نرو بگذار تنها باشد اگر بروی احتمال آسیب دیدنت وجود دارد.

- اما استاد او خواهرم است.

- متمرکز شو ببین چه اتفاقی باعث این شده است که او حالت دفاعی بگیرد؟

آرام چشم هایم را بستم. گوش هایم را تیز کردم همزمان توانستم آینده نزدیک را ببینم موجودات سیاهی؟

نه این امکان ندارد؟ صدا های وحشتناک شان در گوشم پیچید که باعث شد به عقب پرتاب شوم. چشم هایم را باز کردم که استاد در مقابلم زانو زد.

استاد:

- چه دیدی؟

خواستم حرفی بزنم که ناگهان زره پوشی با شتاب آمد و گفت :

- سرورم! سرورم به قصر حمله شده!

نه.

در زیر لب زمزمه کردم :

- سیاهی!

اعلیحضرت به سمتم آمد و گفت:

شاهزاده! برو باید همراه این دو جوانان بروید و بعد از اینکه شاهزاده آرام دل را پیدا کردید بروید به سیاره لیتایووِر. 

- اما اعليحضرت من می‌دانم ، آرام دل کجاست، ولی الان وقت مبارزه است.

- شاهزاده شما می‌روی دنبال خواهرت، این یک دستور است. 

- عذر می‌خواهم اعلیحضرت و از ایوان پریدم و به سمت ورودی کاخ رفتم، موجودات سیاه همه جا را فرا گرفته بودند.

به سمتم آتشی پرت شد که کنار رفتم و

به سمت عده ای از سیاه پوشان، یخ هایی با نوک نیز فرستادم، باید قلب هایشان شکافته می‌شد تا بمیرند، از یخ ها پله ساختم و همون طور که به بالا می‌رفتم. 

این گونه نمی شد، باید آرام دل را خبردار می‌کردم به کمکش نیاز داشتم به همین دلیل بال‌هایم را دو بار در هم کوبیدم. 

آرامِ دل *

بر روی صخره نشسته بودم آتش دستم خاموش شده بود با دست دیگرم مقداری آب ایجاد کردم و نوشیدم. به حلال ماه نگاهی کردم. که ناگهان پژواکی شنیدم، وقتی که دقت کردم متوجه شدم آن پژواکِ بال های آرامش است.

بال هایم را باز کردم و ارتعاشی برایش فرستادم و سریع پرواز کردم و خودم را به او رساندم به بالای قصر رسیدم متحیر به صحنه‌ی روبه خیره شدم. سیاهی! 

آرامش*

آرام دل را دیدم، که یک نیزه به طرفش پرتاب شد، ولی حواسش نبود، سریع یک سپر محافظ تشکیل دادم و فرستادم به سمت آرام دل نگران نبودم چون به قدری بود که از او محافظت کند و نیزه را نابود کند. 

تند بال هایم را باز کردم. نه بال سمت چپم داشت کم کم سیاه می‌شد و این یعنی، فاجعه. اگر عصبانی می‌شدم، ممکن بود کاخ را هم نابود کنم. خودم را کنترل کردم و به سمت آرام دل پرواز کردم و پشتم را، چسباندم به پشتش او همزمان داشت از دو قدرتش که مخالف هم بودن استفاده می‌کرد دو قدرت آب و آتش. به او گفتم :

- آرام دل یک چیزی از کتاب های کاخ فهمیدیم یادت است؟

- چه چیزی؟!

اگر دو فرشته دو دورگه نیروهایشان را یه یک دیگر منتقل کنند، می‌توانند باعث نابودی موجودات سیاه بشوند. 

- یادم آمد، یعنی می‌گویی نیرو هایمان را برابر کنیم؟

- بله! پشت ت که چسبیده است به من الان یک سپرمحافظ درست می‌کنم تا ما کارمان را شروع کنیم. 

باید تمرکز می‌کردیم یک دفعه صدای، بلندی مانند صدای انفجار آمد و ما تبدیل به دو فرشته با موهایی سرمه ای و لباس های سرمه ای سلطنتی شدیم اما لباس هایمان جمع و جور بود ولی چرا بال هایمان  طلایی رنگ شده بود؟! 

@Negin jamali

ویرایش شده توسط khakestr

دختری  در آخرین اتاق تیمارستان داد میکشید: 

برش،گردونید خوب میشم...! 🖤🥀

رمان_گیانم🖇️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

جادوی سیاه

prt4

 آرام دل از من جدا شد، متحير به خود و بعد به من نگاه کرد چشمانش مانند دو یا قوت کبود می‌درخشیدند. در بالای پیشانی‌اش یک سنگ از جنس ژرمژوئیت خودش را به نمایش گذاشته بود حدسش را می‌زنم که به خاطر قدرتش هایش است. بال هایش را در هم کوبید باز هم صدای رعد و برق کر کننده‌ای محیط را فرا گرفت.

(آرام دل)

آرامش چشمانش همچو تورمالین بنفش می‌درخشید در وسط پیشانی‌اش سنگی از جنس ماسگراویت جا خوش کرده بود متعجب به خودمان نگاه می‌کردیم دستی به پیشانی‌ام کشیدم و متوجه برجستگی رویش شدم به سمت آرامش بال زدم و خودم را به او رساندم با دست راستم آبی به حرکت درآوردم و تبدیلش کردم به یخ. یخی شفاف و صیقلی همانند آیینه، به خودمان در آن تکه یخ صیقلی نگاه کردیم که ناگهان نیزه‌ای درون یخ پرتاب شد و یخ را شکافت با دستم نیزه را گرفتم که آرامش بلند فریاد زد:

- کافیست آرام دل زود باش باید برویم و سیاهی را عقب برانیم.

سرم را تکان دادم که آرامش سبقت گرفت و به سمت آن موجوداتِ منفور رفت. من نیز به دنبال او رفتم موجودادتی عجب و تهوع آور. پاهای همچو سم بال های همچو بال های خفاش دهانی که بزاق آن از کنار دندان های تیز و برنده اش به بیرون می‌ریخت. بدون چشم. دستم را بلند کردم افزایش قدرتم را حس می‌کردم اما کنترلش برایم سخت بود یک همچین قدرتی کنترل لازم را می‌خواهد که من نداشتم اولین بارم بود. دست چپم را بلند کردم و آتشی شعله‌ور و سوزانده به سمت دسته ای از موجودات که صدای جیغ های کر کننده‌شان همه جا را فرا گرفته بود پر تاب کردم. صدای جیغ و سوختن شان گوش هایم را کر می‌کرد. با دست هایم گوش هایم را پوشاندم برایم خیلی سخت بود. آرامش که متوجه حال من شد سریعاً سپری را به وجود آورد و به سمت من  پرواز کرد و سپر را  دورم حلقه زد. پشت به پشتش نهادم و با خستگی زمزمه کردم:

- پس چرا تمام نمی‌شوند؟!

چیزی نگفت و سپر را از بین برد و باز هم شروع کردیم آرامش کارش همیشه در کنترل کردن قدرت هایش خوب بود اما من توانایی لازم را نداشتم نمی‌دانستم چرا؟!

 باز هم در گیر شدیم. همزمان از آب و آتش استفاده می‌کردم و گاهی از نیزه های یخی و گاهی در دل زمین ستون های بلند قامت در می‌آوردم. 

(آرامش) 

در درونم نیرویی اعظیم حس می‌کردم که قابل توصیف نبود، انگار انرژی میلیون ها نفر در درون من جا خوش کرده بود، ناگهان حضور فردی را کنارم احساس کردم حالت دفاعی گرفتم و با دستم زنجیری را در هوا به رقصِ در آوردم و برگشتم. 

به آرام دل نگاه کردم ولی او بدون حرف به من نگاه می‌کرد. عجیب است بس این یک شخصی بود که فقط من آن را می‌دیدم؟! به طرفش برگشتم و خواستم زنجیر را دور تنش حصار کشی کنم اما او ناگهان غیب شد با حرصی اشکار گفتم:

-تو کیستی؟

@Negin jamali

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...