رفتن به مطلب

❁دلنوشته حوای بی‌هوا | 𝐒𝐧𝐨𝐰𝐫𝐢𝐭𝐚 کاربر انجمن نودهشتیا


Snowrita
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

3. آرام جان 

به عکس‌های تو می‌نگرم، با عکس‌هایت حرف می‌زنم‌، با عکس‌ هایت دردودل می‌کنم، با عکس‌هایت به رفتارهای بدت می‌خندم، با عکس‌هایت تو را بغل می‌کنم‌، عکس‌های تو را می‌بوسم، عکس‌هایت را بر روی قلبم می‌گذارم و بخاب می‌روم.

آن‌جا دیگر ‌ خبری از عکس‌هایت نیست.
آن‌جا خودت هستی ‌ و من تنها تو را می‌بینم.
نمی‌دانم کجا هستیم.
دست‌هایم را می‌گیری و می‌گویی:

- دیدی که گفته بودم آخرش مال خودم می‌شوی؟

خواب است، ولی حرف‌زدنت از واقعیت زیباتر است، خواب است اما من از اعماق قلبم، بودن تو را حس می‌کنم، خواب است اما من حتی لمس‌کردن صورتت را با دستانم حس می‌کنم.
این تنها یک خواب است ولی تو با من قدم می‌زنی، تو از حس عاشقیت می‌گویی، تو با من از سخت بودن راهی که پشت سر گزاشته‌ایم می‌گویی، آخر هر جمله‌ات یاداوری می‌کنی (دیدی که گفته بودم؟)
آرام می‌خندم و در آغوشت غرق می‌شوم، اشک شوق از چشمانم می‌ریزد.

در همان حال بیدار می‌شوم اما چشم‌هایم را بسته نگه‌می‌دارم. ‌ نمی‌خواهم تصویرت، حسی که در آغوشت داشتم، حرف‌هایت، هرچه بوده و نبوده از بین برود ‌ اما در همان حال صدای زیبای حرف‌زدن‌های تو به سکوت و دنیای با تو بودن به تاریکی مطلق تبدیل می‌شود.

وقتی که چشم‌هایم را از هم باز می‌کنم، خیسی صورتم را که ناشی از اشک‌هاست را حس می‌کنم.
مگر رویای من نبودی؟ من از ذوق داشتنت اشک ریخته‌ بودم ولی تو که تنها خواب من بودی؛ ‌ پس این اشک‌های واقعی چه می‌گویند؟ تو که حالا در کنارم نیستی!

اصلاً بیا واقعیت را بیخیال شویم. ‌ آرام جان من! ‌ من حتی در خوابم هم نمی‌خواهم از آغوش تو جدا شوم و چیز دیگری را حس کنم، من در رویاهایم با تو زندگی می‌کنم، من در دنیایی که تنها صدای خودم را می‌شنیدم، ماه‌هاست که صدای حرف زدن و خندیدنت را می‌شنوم.
می‌دانی؛ یک روز نباشی، حتی نمی‌توانم یک ساعت را کامل و بدون استرس بخوابم، از نظر خودت چطور می‌توانم بی تو بودن را تجربه کنم؟

 

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 45
  • تشکر 3
  • سردرگم 1
  • غمگین 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6. تلقین به دیگری بودن

 

وقت‌هایی هست حس میکنی همه چیز را می‌دانی، به همه چیز با اولین نگاه پی می‌بری، حس می‌کنی دیگر چیزی در دنیا نیست که نفهمیده باشی و یا تجربه نکرده باشی، حس می‌کنی هیچ دردی بالاتر از درد تو نیست و خب من نمی‌خواهم بگویم اشتباه حس میکنی.
همه آدم‌ها در یک دوره از زندگی‌شان این‌ها را می‌گویند، حتی خود من...
مادرم آن زمان به من می‌گفت" بچه‌ای" و من آنقدری از این حرفش عصبی می‌شدم که دوست داشتم همه کاری انجام دهم تا به او ثابت شود نخیر؛ اینطوری نیست که فکر میکند.
بهم می‌گفت هرکس منم منم میکند دقیقا برعکس آن حرف‌هاست، هر خوبه می‌گوید من فقط می‌فهمم دقیقا برعکس است و هیچی‌ نمی‌فهمد.
میدانی چیست، من هم آن زمان‌ها حرفش را قبول نداشتم، ولی الان که به آنوقت ها فکر میکنم یا دفتر خاطراتم را ورق می‌زنم و می‌خوانم به خودم خنده‌ام می‌گیرد...
حالا منم با مادرم هم عقیده هستم، آن زمان‌ها می‌گفتم من خیلی مغرورم، من خیلی بی احساسم، هیچ خوبه در حد من نیست و می‌گفتم و می‌گفتم...
الان چهار سال گزشته و میگم که هیچوقت آنطور که می گفتم نبوده.
امروز بیشتر از دیروز و امروز کمتر از فردا می‌فهمم، درد‌هایم را با کسی مقایسه نمیکنم زیرا در دنیای هر انسان دردش دردناک‌ترین درد دنیاست، قبول کرده‌ام که هرکس احساساتش به نوع خودش و برای خودش خاص هستند و نمی‌خواهم سعی کنم در دنیای آنها چیزی را تغییر دهم چون تنها چیزی که عوض می‌شود نظر آنها درباره من است، می‌شود عقیده دیگران را تغییر داد اما برای مقدمه این کار باید تو را دوست بدارند و حرف هایت را از عقاید خودشان بیشتر قبول داشته باشند.
من هم آن حرف‌هایم در عالم کودکی همه و همگی برخواسته از تلقین‌هایی بود که به خودم می‌کردم، آدم‌های بی احساس و آن‌هایی که میگویند دلشان از سنگ است؛ فقط شعار میدهند.
کسی که واقعا دلش از سنگ باشد هیچوقت این حرف مسخره را روانه لبانش نمی‌کند، کسی که مغرور است نمی‌گوید من مغرور هستم و حتی این را در ذهن خودش پرورش نمی‌دهد؛ چرا؟ چون سبک زندگی‌ اوست، چون مدل اخلاقش است، چون به این اخلاقی که دارد عادت کرده و خودش متوجهش نیست، ولی تا وقتی که من میایم و میگویم مغرورم یعنی من این را به خودم تلقین می‌کنم و میخواهم که مغرور باشم.
این روزها همگی می‌خواهند شخصیت دیگری باشند، همه یک الگوی دیگر دارند و آرزویشان است آنگونه رفتار کنند و برای همین است که از یک جایی خودشان را هم گم میکنند و میفتند ته یه چاهی که تا وقتی منم منم میکنند قرار نیست از آن بیرون بیایند.
اصلا چرا بقیه را مثال بزنم؟
همین خودم را می‌گویم، تا دو سه سال قبل خیال می‌کردم هیچکس به اندازه من نمی‌فهمد، با همه دعوا می‌کردم و همیشه به دنبال توجه دیگران بودم. به مرور فهمیدم مسخره و بی فایده ترین کار ممکن را انجام می‌دهم، آنجایی به خود آمدم که میان صد تا دوستی که داشتم یکی تنها برایم ماند و آن هم حالا در پی زندگی خودش است.
پس می‌گویم که من تنها به اندازه خودم تجربه دارم، من تنها زندگی خودم و اخلاق خودم را دیده‌ام، من همین هستم که می‌بینی، بی تظاهر به دیگری بودن، بی تظاهر به مغرور و یا بی احساس بودن، بی تظاهر به مهربانی و یا دوست داشتن زیاد تو...
اگر واقعا بخواهمت بی واسطه‌ای می‌گویم، غرور و این بچه بازی‌ها دیگر چه می‌گویند؟
صادقانه می‌گویم دوستت دارم و واقعا دارم، برای جبران لطفی که کردی نه، برای خوبی هایت نه، برای زیبایی یا خنداندنم نه، برای زیبایی روحت برای روحم می‌گویم دوستت دارم و در پایان هیچ توقعی از تو ندارم.
چون تو را واقعا دوست‌ دارم.

 

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 44
  • تشکر 4
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7. می‌توانی به من تکیه کنی

دلبرم، می‌دانم این روزها کمتر کنارت هستم، می‌دانم هر چه از من می‌بینی حرفی نمیزنی مبادا ناراحتم کنی، می‌دانم چقد دلت می‌خواهد کنار هم باشیم، دلبرم می‌دانم برایت کم گذاشته‌ام و این کار را هر روز ادامه می‌دهم.
حال که تنم آغشته به بوی الکل در بیمارستان است و حال جسمی بد امانم را بریده برایت می‌نویسم، می‌نویسم تا بدانی کسی هست که قدر خوبی‌هایت را بداند.
آری! من می‌دانم؛
از خود تعریفی نمی‌کنم فقط می‌خواهم عشقم را گونه ای دیگر ابراز کنم...
صبح‌ها می‌بینم چقدر زود بیدار میشوی و چقدر کار می‌کنی، می‌بینم چقدر خسته می‌شوی که شب‌ها چشم‌هایت توان باز ماندن ندارند، همه چیز را می‌بینم و می‌گویم خوشحال باش که در این حالی که هیچکس حواسش به تو نیست تمام حواس منی!
زندگی سخت است و هر روز از روز قبل دردناک تر می‌شود، مشکلات زیاد هستند و هر روز از روز قبل بیشتر امانت را می‌برند اما دلبرم، من همیشه با تو هستم.
حتی اگر خودم نباشم روحم همیشه به فکر توست، آری تو تمام جان و جهان من شدی و من تو را می‌پرستم.
دردی که روحم از درد کشیدنت می‌کشد جانسوز تر از هر چیز دیگریست...
می‌دانم این ها را جلویت نمی‌گویم یا با حرف‌هایم نمایان نمی‌کنم؛ شاید چون زبان گفتنش در مقابلت ناتوان می‌شود.
می‌دانی، من هنگامی که پیشم هستی تنها می‌توانم بگویم دوستت دارم و خودم ازین جمله کوتاه خجالت می‌کشم، چون پشتش این همه جمله نهفته شده که بلد نیستم به لب بیاورم.
خلاصه بگویم که چشمان زیبایت را اذیت نکنم؛ تو دنیای منی، تو دلیل نفس کشیدن منی، تو انگیزه جنگیدنمی، تو همه آن چیزی هستی که از دنیا می‌خواستم و می‌خواهم که برایم بماند.
پس در هیاهوی مشکلات و خستگی‌ها بدان منی هم هست که با اینکه نمی‌توانی سرت را بر روی شانه‌هایش بگذاری اما هر ثانیه روحش تو را در آغوش دارد.
پس بجنگ با مشکلات که می‌دانم توانت بیشتر از هر آنچه هست که فکر میکنی و فکر می‌کنم، اصلا مگر می‌شود که مرد من ناتوان باشد؟ مگر می‌شود تسلیم شود؟
معلوم است که نه...
پس قوی و پرقدرت جلو برو که من را در پشت سر داری،
من و تو در همه حال می‌توانیم بهم تکیه کنیم؛ غیر ازین است؟
 

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 38
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

8.تنها در شب

حس می‌کنم همه‌ی آدم‌های اطرافم نمی‌فهمند، حالم بهم می‌خورد لب باز کنم و حرفی بزنم. از حرف زدن حالم بهم می‌خورد، متنفرم از این‌که بارها و بارها چیزی را به زبان بیاورم. چیزی را بخواهم که فایده‌ای ندارد و کاری را بکنم که به چشم نیاید. این جماعت هیچ‌وقت خودم برایشان کافی نبودم و نیستم و نخواهم بود. حتی بوده‌اند آدم‌هایی که کنارشان از شرایط زندگیم، علت حال بدم، حسم به زندگی و... گفتم و نهایت درک کردنشان دو یا سه روز بوده. آنقدر احساس تنهایی می‌کنم که دیشب یک عروسک را بغل گرفتم و از ته دل احساس کردم که واقعاً حس خوبی که این عروسک به من می‌دهد بهتر و بهتر از حس مضخرف و بدیست که دیگران به من می‌دهند.

می‌دانی عروسک ‌ فقط گوش می‌دهد و گوش می‌دهد و تمام حواسش به تو هست. رفتارش عوض نمی‌شود و چیزی از تو نمی‌خواهد، کاری نمی‌کند که قلبت درد بگیرد و نزند. ‌ گفته بودم که توقع داشتن از دیگران باعث خرابی ارتباطات می‌شود، پس بیخیال! من هم دیگر انتظاری از کسی ندارم و نمی‌خواهم داشته باشم.

این نیز می‌گذرد، هرچند دردناک!

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 33
  • تشکر 2
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9.  فرو ریختن

تا به حال برای شما هم پیش آمده با یک پیام، تنها یک جمله و یا شاید کلمه؛ آنقدر بهم بریزید که کل روز یا شبتان خراب شود؟ آنقدری که نتوانید بخوابید و دوست داشته باشید همه شب را گریه کنید؟

می‌دانید؛ برای من چندین بار این اتفاق افتاده. به گونه‌ای که بعد از خواندن آن پیام یا شنیدن آن حرف، صدای شکستن و خورد شدن قلبم را به راحتی شنیدم! 

آن هم در زمانی که لبخند بر لبانم چیره بود؛ اصلاً از نظرم بدترین حس ناگهانی دنیا همین است.

این‌که ناگهان، با صورتی خندان و دلی که دقیقه‌هایی را بی‌ خیال از گردش دنیا، آرام و مظلومانه می‌خندد؛ خبر ناگواری    به تو بدهند    یا حرفی که در آن زمان انتظار شنیدنش را نداری بشنوی.

امشب برای این اتفاق بغض کردم.  می‌دانم تنها روحم است ولی    من دردش را در جسمم نیز حس کردم. آنقدر حیران ماندم و ناباور به آن پیام خیره شده بودم که حتی    یادم رفته بود لب‌های لبخند زده‌ام را به حالت پیشینشان بازگردانم.

بغض دامن‌گیر گلویم شد و مژه‌هایم از اشک زیادی که توانی برای کنترل کردنش نداشتم، خیس شدند. احساسی مانند خفگی داشت، انگار بختکی به روی بدنم افتاده و من هر چقدر جیغ    می‌زدم؛ کسی نمی‌شنید! یعنی صدایی از دهانم خارج نمی‌شد، چه برسد باقی افراد آن را بشنوند.

غرور برای چیزهای کوچک را کار بچه‌گانه‌ای می‌دانم ولی من امشب غرور مغزم نه، غرور قلبم بر بدنم مسلط شد و اجازه نداد چیزی از خود نشان دهم.

کار خوبی انجام داد، امّا من دیگر در هم شکسته‌    و فرو ریخته بودم!

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

10. ‌روحی در کرانه پیری

صدای تیک‌تاک ساعت، قرص‌های آرامبخش پخش شده روی میز، هندزفری بی‌صدا در گوش، ‌ چشم‌های قرمز و سوزناک خیره به صفحه گوشی، روح و جسمی خسته، اضطراب و ترس، تپش شدید قلب، کمبود شدید عاطفی؛ حال الان مرا عجیب توصیف می‌کنند!

جوانی هفده ساله که اکنون یک هفته از سن جدیدش گذشته و در حال گذراندن  مسخره‌ترین دوران زندگیش می‌باشد.   بدون هیچ‌گونه از ته دل خوشحالی کردنی!

چندین تارموی سفید را میان موهایم مشاهده می‌کنم و دلم بدجور می‌گیرد! دل چه کسی را شکستم و چه کسی را تحقیر کردم؟ چه گناه بزرگ نابخشودنی انجام دادم؟ یا ‌ مدیون چه کسی شدم؟! روح چه کسی را کشتم که روحم انقدر زود پژمرده و پیر شده؟ به روح چه کسی صدمه زدم که انقدر آسیب دیده شدم؟! اصلاً گناهم چه بوده؟

من که همیشه همه سعیم را کردم! من که همیشه خواستم برای افراد نزدیکم بهترین باشم، پس آه چه کسی به این شکل دامن‌گیرم شده که دودمان نداشته‌ی نوجوانیم را به باد داده؟

مگر چند سال قرار بود زنده باشم که روحم توان نداشت و انقدر زود از توان ‌ افتاد و گوشه‌گیر شد؟ مقصر کیست که انقدر آرزوی یک محبت از ته دل از دیگری دارم؟ کمبود محبت است دیگر، مگر نه؟ 

خواسته‌ام زیادی بود که می‌خواستم حداقل هرچه برای دیگران بودم، برایم باشند؟ چرا نفهمیدند؟ چرا نفهمیدند حرف‌هایی که در حال بدشان می‌زنم آرزویم است کسی در حال بدی‌های من، به من بزند؟ چرا کسی متوجه نبود؟ دیگر چگونه باید رفتار می‌کردم؟ واقعاً چه چیزی کم گذاشتم؟

این حال بد و خفه‌کننده را نمی‌خواهم! من، منِ چند سال پیشم را می‌خواهم. همان منی که خودش را نیازمند هیچ چیزی نمی‌دانست. همان منی که نهایت حال خرابش به سی دقیقه نمی‌رسید! کجا رفت؟ باز چه کاری انجام دادم که این‌بار به قیمت پیری زودهنگام روحم شد؟

چگونه حال خوبم را برگردانم؟ کسی به من کمک می‌کند؟ یا کسی اصلاً صدای فریاد برخاسته از درد این  روحم را می‌شنود؟ کسی هست که این حرف‌ها را درخواست کمک بداند؟ باید باشد دیگر!

کمک می‌خواهم! بیا و آرامم کن، هزاران بار گفته‌ام و باز هم می گویم، تنها تو می‌توانی حالم را خوب کنی؛ چرا خودت را از من دریغ می‌کنی؟ 

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 17
  • تشکر 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

11. جامعه مریض

هفت سالی می‌گذرد، سخت بود اما به هر شکل گذشت؛ ‌ چون امید برایشان همچنان باقی بود. هفت سال حسرت یک بار دیدن همدیگر از نزدیک، بر دل آنها ماند. هفت سال از راه دور، عاشقی کردند و چشمشان کسی را جز معشوق خود ندید. هفت سال  نابینا، ‌  ناشنوا و لال بودند!

نابینا چون کسی را جز عشق خود ندیدند، ناشنوا چون حرف‌های اطرافیان را نشنیده گرفتند و در مقابل آن سیل عظیم از ناامیدی های لغوی، برعشق خود پابرجا ماندند. چرا لال بودند و سخنی نمی‌گفتند؟  خب، موضوع اصلی همین است.  

آدم‌ها از دلشان ‌ حرف می‌زنند که شنیده شوند، درک شوند و در نهایت در آغوش گرفته شوند. ‌ لال می‌شوند؛ از وقتی که از درد روح ‌ خود   گفتند، شنیده  نشدند، درک نشدند، در آغوشی گرفته نشدند و در انتها مسخره شدند یا همه چیزی را که گفتند با سیلی از حرف‌های ناامید کننده از طرف مقابل، سرکوب شد.

در جامعه‌ای می‌زیستیم که همه می‌خواهند بدانند چه مرگمان است و حرف بزنیم، حرف که می‌زنیم گوش نمی‌دهند یا گوش می‌دهند و حواسشان پی زندگی خودشان است یا گوش می‌دهند و می‌خواهند ثابت کنند بدبخت‌تر از ما هستند یا گوش می‌دهند و یک روز بعد یادشان می‌رود و انتظار دارند خوب شده باشیم. اگر خوب نباشیم، آن‌ها هم از خوب نبودن ما خسته می‌شوند و ما را به چشم آدمی مریض می‌بینند. آدمی شکست خورده و بی فایده که آن‌ها را نمی‌خنداند.

طبیعت سایر انسان‌ها این  است که جذب آدم‌های پر انرژی و شاد شوند، جذب آدم‌هایی که باعث شوند لبخند به لب‌های آن‌ها آورده شود و آدمی که نخنند شدیداً کسل‌کننده دیده می‌شود.

علت اصلی مریضی‌های روحی، آدم‌ها هستند. حالا مشخص شد چرا هفت سال آن دو نفر لال ماندند. خب آن‌ دو یکدیگر را عاشقانه دوست داشتند و در نهایت بعد از هفت سال؛ مشخص شد که به یک دیگر نمی‌رسند.

دلایل مسخره همیشگی، خانواده‌ها نمی‌گذارند! پسر اگر از آن دختری که می‌خواهد، حرفی بزند از ارث محروم می‌شود و از آن خانواده طرد می‌شود. دختر اگر از آن پسری که می‌خواهد، بگوید، شاید از زیر کتک‌های پدر غیرتیش زنده نماند!

غیرت و تعصب‌های کورکورانه که بعد از سال‌ها از بین نرفته. ‌ جوانان عاشق، تنها به این علت ازدواج نمی‌کنند که امید دارند روزی همه چیز بهتر شود و راحت‌تر بتوانند به آن شخصی که دوستش دارند و قرار است ادامه زندگیشان را با او بگزرانند، برسند.

دو نفر هم را دوست دارند و جانشان را برای هم می‌دهند، آن‌وقت صد نفر مانع می‌شوند که این دو بهم نرسند! جماعت مریض است دیگر! 

می‌گویند تو حق نداری عاشق شوی، حق نداری کسی را بخواهی! اصلاً تو غلط کردی که عاشق شدی چه کسی به تو این اجازه را داده؟مگر ‌ دست خودت است؟

دوست دارم داد بزنم و بگویم:

- نه! دست شماست، زندگی ما، نفس کشیدن ما، مردن و زنده شدن ما ‌ دست شماست! شما در این دنیا خدایید و می‌گویید چه کسی بماند و چه کسی بمیرد، شمایید که سرنوشت را تعیین می‌کنید! خدا می‌بخشد اما شما نمی‌بخشید چون مریضید و عقده در وجودتان موج می‌زند!

با کمال پوزش تک- تک انسان‌هایی که اجازه نمی‌دهند یک شخص باب میل خودش زندگی کند را  حیوان می‌نامم؛ گرچه حیوان شرف دارد به این آدم‌های مریض!

متاسفانه هنوز هم اینطور خانواده‌ها و آدم‌هایی وجود دارند.

به امید روزهای بهتر...

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

12.حس مالیکت

مهم نیست چقدر بگذرد و چند ساله بشوم. عادت‌هایی از بچگی دارم که هرگز از بین نمی‌روند. آدم وابسته‌ای نیستم و این‌گونه نیست که بگویم اگر دیگران نباشند وای؛ من می‌میریم! نه، اینطور نیست.

اما از هنگامی که کودکی خردسال بودم، عادت داشتم اسباب‌بازی‌هایم، پدر و مادرم، دوستانم و هر شخصی که در اطرافم هست، فقط برای من باشند. از داشتن خواهر یا برادر متنفر بودم؛ چون قرار بود به علاوه خودم، پدر‌و‌مادرم، والدین او هم ‌ باشند. 

اگر دوستی داشتم، فقط باید برای من می‌ماند و می‌بود؛ اگر نه، حسی در قلب من به او شکل نمی‌گرفت. از این‌که اسباب‌بازی‌هایم را به بچه‌های فامیل بدهم متنفر بودم. وقتی بهانه می‌گرفتند و قرار می‌شد چیزی از من را به خانه خود ببرند، می‌گفتم برای خودت، من دیگر آن را نمی‌خواهم.

سال‌ها گزشت  و این عادت را هنوز هم دارم. منتها حالا به شکلی دیگر. نمی‌توانم تحمل کنم کسی را که دوست دارم با کسی بجز من حتی حرف بزند. مسخره هست، اما این حس نهفته در ذات من است.

نمی‌دانم آن را چه می‌نامند؛ ضعف شخصیتی؟ نبود اعتماد به نفس؟ ترس؟ بی‌اعتمادی؟ هر چه که قرار است نامیده شود ولی من به آن حس مالکیت می‌گویم. من همه حس و مهربانی و حتی روح خودم را در اختیار شخصی که می‌خواهم، می‌گذارم و در ازای این کار توقع دارم آن هم برای من باشد. خندیدن‌هایش، حرف زدن‌هایش، بحث کردن‌هایش، بدقلقی ‌ها، بحث‌ها و حتی تیکه‌ها و قهر کردن‌هایش هم برای من باشد.

خواسته زیادی نیست، اما برای برخی بسیار سخت است؛ ‌ برای افرادی که تنوع‌طلب هستند و افرادی هم  که حسشان  به من کمتر از آنچه هست که به آن‌ها دارم ، این کار از سخت‌ترین هاست.

اطراف من هم همه این‌گونه هستند! از جایی به بعد، چیزی نمی‌گویم و ففط نظاره‌گر کارهای آن‌ها می‌شوم. این‌که حرفی نمی‌زنم به این معنا نیست که دردی هم احساس نمی‌کنم اما خب، چه می‌توان ‌ کرد؟!

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

13. موقعیت رویایی

ذهنت را خالی کن و ‌ با من به این موقعیت بیا، همه‌ی تمرکز و فکرت را این‌جا بگذار؛ ‌ فقط برای یک دقیقه: بیا فکر کنیم آخرین انسان‌های باقی‌مانده در جهانیم. ‌ من و تو در غروبِ ‌  یک ‌ جنگل ابری تنهاییم. در  کنار هم ‌ آرام قدم می‌زنیم. ‌ ‌باد ابرها را جا‌به‌جا می‌کند، هوا تاریک می‌شود و باران آرام- آرام شروع به باریدن می‌کند.

شدت می‌گیرد و  قطراتش روی هم، روانه‌ی چاله‌های کوچک بر روی زمین می‌شوند و آن‌ها را پر آب می‌کنند. ‌ باز هم باران شدت بیشتری می‌گیرد و ما مسافت نسبتاً زیادی را می‌دوییم و روی آن چاله‌های کوچک پر از آب باران می‌پریم و خیس می‌شویم. 

 مثلاً با دویدنمان باد سرد و باران به ما می‌خورد و با همه سلول‌های بدنمان سرمای هوا را حس می‌کنیم. ‌ با این‌که غروب است ‌ اما هوا کاملاً تاریک شده است. ‌ از روی حال خوب و هیجان، بلند- بلند، با هم حرف می‌زنیم و می‌خندیم. سرمای هوا باعث می‌شود با حرف‌زدنمان، بخار نفس‌کشیدنمان هم در هوا پخش شود. ‌ صدای رعد و برق باعث ‌ می‌شود بخشی از صدای هم به گوشمان نرسد و نور رعد و برق باعث می‌شود در آن هوای تاریک، بهتر همدیگر را ببینیم.

بعد از آن همه دوییدن، خسته می‌شویم ‌ و روی جاده‌ای باریک وسط ‌ آن جنگل بزرگ دراز می‌کشیم. دستت را محکم می‌گیرم، ‌ سرم را بر روی سینه‌ات می‌گذارم و به ضربان قلبت گوش می‌دهم که بخاطر دوییدنمان تند- تند می‌کوبد. ‌ چشم‌هایمان را می‌بندیم و برخورد سریع و پشت سرهم قطرات باران با صورتمان را حس می‌کنیم. سرد و سرد و سردتر می‌شود ‌ ولی احساس خوب ناشی از ‌ عشق تو، روح و جسمم را گرم نگه می‌کند.  تمام ساعات را بی‌کوچک‌ترین مشغله ‌فکری ‌‌میخندیم؛ ‌ ‌با تمام عشقم، ‌ به چشم‌هایی که از نظرم زیباترین نقطه‌های جهان‌اند، خیره می‌شوم؛ ‌ چشم‌هایی که در هر حالی نقطه امن جهان من است. 

با دست‌های سردم دست‌های   گرمت  را می‌گیرم و به چشم‌هایت که دریچه ورود من به دنیای عاشقی بودند، ‌ خیره می‌شوم.

زمزمه می‌کنم:

خوشحالم که تو را دارم. خوشحالم که میان این ‌همه آدم در ‌ دنیا، من عاشق تو شدم؛ تویی که مانند ‌ من نیستی ‌ ولی من، خودم بودن را با تو آموختم و خودت  را  بی‌توجه به هر چیز مادی دیگری خواستم! تو مرا تنها برای خودم و من تو را تنها برای خودت می‌خواهم و این، همه چیزی هست که باید در یک عشق کامل ‌ باشد. 

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

14. کاش!

امروز حس مادری را درک کردم که تمام وقتش را برای فرزندش می‌گذارد. با دست‌های خالی فرزندش را با جان و دل بزرگ می‌کند و اجازه نمی‌دهد در دنیای او از لحاظ عاطفی کوچک‌ترین کمبودی احساس کند.

مادری که صبح، ظهر، شب و حتی نیمه شب و در خواب و بیداری به فرزندش و آرامش او فکر می‌کند. مادری که  از همه دنیا بریده و تنها برای آرامش و به عشق فرزندش زنده مانده است.

 خنده‌دار است که این‌گونه حسی دارم؛ خودم هم متوجه‌ هستم، ولی خب! دلم از همه شکسته و چشم‌هایم هم نای گریه کردن ندارند. مدام خودم را سرزنش می‌کنم که...

اصلاً چرا به بقیه آن‌قدری محبت کنم که بتوانند همه چیز بگویند و برایشان مهم نباشد؟! خودشان می‌فهمند حالم چه هست و چه از دست آن‌ها می‌کشم؟ انگار من آدم نیستم، انگار من دغدغه ندارم، انگار اصلا من دلیل حال بدشان هستم که همه چیز در پایان سر من خالی می‌شود!

بعضی وقت‌ها هست که به یکی آرام می‌گویی:

- تو با من خوب باشی دنیا خوبه، بد باشی همه‌ی دنیا جهنمه!

و بعد از مدتی رفتارهایی ازش ببینی که نه تنها انتظار نداری بلکه درهم می‌شکنی! می‌دانم باز هم مقصر خودم هستم. می‌خواهم محبت نکنم، می‌خواهم مثل آن‌ها بی‌تفاوت باشم اما روحم فریاد می‌زند که نمی‌شود، تو نمی‌توانی مثل آن‌ها باشی و نقطه ضعف من بیشعور نبودنم هست!

زمانی این‌ حرف‌ها را به یک شخص دیگری می‌گفتم تا آرامم کند، گذشت و گذشت و حالا همان افراد خودشان دردی بر روی دردهایم شدند و فهمیدم بی‌کسی بهتر از بودن با هرکسی هست.

هر کسی که می‌گویم منظورم افرار خاصی نیست، همین که آدم باشند کافیست. آدم‌ها تنها از آدم‌های دیگر ناراحت می‌شوند و زندگیشان جهنم می‌شود. دیر فهمیدم و حالا دیگر نمی‌توانم کاری کنم جز تحمل، تحمل و تحمل!

پایان هر محبت کردنی، هر دوست داشتنی، بالا رفتن توقع دیگران از توست. پایان همه خوبی‌هایت جواب بد گرفتن است، پشیمانی و عصبانیت است. لیاقت ندارند، اگر هنوز کسی را وارد زندگیت نکردی، چه دوست، چه عشق و هر آدم دیگری و به فکرش هستی، امیدوارم بیخیالش شوی، چون قرار است خودت را عذاب دهی و به خودت ظلم کنی.

 

کاش مانند بچگی که دوستی نداشتم و حرف‌هایم را در دفتری می‌نوشتم، چند سال قبل هم همین‌گونه بودم. کاش هیچ‌وقت با هیچکسی آشنا نمی‌شدم...

ویرایش شده توسط Snowrita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

15. ‌تنها در شب

حس می‌کنم همه‌ی آدم‌های اطرافم نمی‌فهمند، حالم بهم می‌خورد لب باز کنم و حرفی بزنم. از حرف زدن حالم بهم می‌خورد، متنفرم از این‌که بارها و بارها چیزی را به زبان بیاورم. چیزی را بخواهم که فایده‌ای ندارد و کاری را بکنم که به چشم نیاید. این جماعت هیچ‌وقت خودم برایشان کافی نبودم و نیستم و نخواهم بود. حتی بوده‌اند آدم‌هایی که کنارشان از شرایط زندگیم، علت حال بدم، حسم به زندگی و... گفتم و نهایت درک کردنشان دو یا سه روز بوده. آنقدر احساس تنهایی می‌کنم که دیشب یک عروسک را بغل گرفتم و از ته دل احساس کردم که واقعاً حس خوبی که این عروسک به من می‌دهد بهتر و بهتر از حس مضخرف و بدیست که دیگران به من می‌دهند.

می‌دانی عروسک ‌ فقط گوش می‌دهد و گوش می‌دهد و تمام حواسش به تو هست. رفتارش عوض نمی‌شود و چیزی از تو نمی‌خواهد، کاری نمی‌کند که قلبت درد بگیرد و نزند. ‌ گفته بودم که توقع داشتن از دیگران باعث خرابی ارتباطات می‌شود، پس بیخیال! من هم دیگر انتظاری از کسی ندارم و نمی‌خواهم داشته باشم.

این نیز می‌گذرد، هرچند دردناک!

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

16.حوای بی‌هوا

خداوند  پس از سکونت  آدم  و  حوا  در  بهشت،  به آنان اجازه داد از میوه هر درختی که در باغ بود استفاده کنند و فقط، آن‌دو را از نزدیک شدن به یک درخت معین منع کرد و از خطر وسوسه‌های  شیطان  آگاه نمود. خدا به آدم و حوا هشدار داد که اگر از میوه آن درخت بخورند به خودشان ستم کرده‌اند. آدم و حوا با وسوسه شیطان، میوه درخت ممنوع را استفاده کردند. شیطان برای وسوسه آدم و حوا به آنان گفته بود در صورتی که میوه درخت ممنوع را بخورند به  فرشته  تبدیل خواهند شد یا  زندگی بی‌پایان  خواهند داشت. پس از خوردن میوه درخت ممنوعه، دستور خروج آنان از بهشت صادر گردید.

***
یک جهان می‌نالیدند که عشق، درد است. عشق زهریست که پادزهر ندارد. عشق مریضی است که درمان ندارد. عشق، خطر روحی وحشتناکی دارد و حتی می‌تواند روی جسم هم اثر بگذارد.
آن‌قدر ما را منع کردند که کنجکاو شدیم تا بفهمیم این عشق که می‌گویند انقدر خطرناک است، چیست؟
شروع کردیم به جست‌وجو؛ پس از مدت‌ها دنبال عشق کردن، آن را زیبا و خوش بر و رو، روی درخت ممنوعه زندگی دیدیم. مانند یک سیب سرخ بود. دست بردیم و آن‌را باهم از آن درخت ممنوعه چیدیم و با چیدن عشق از آن درخت، باعث رانده‌شدنمان از بهشت شدیم. بهشت کجا بود؟ جایی یا دوره‌ای از زندگی که درکی از عشق وجود نداشت و هیچ نوع وابستگی نبود.
ما وسوسه شده بودیم و فکر کردیم که با عشق، دنیایمان زیباتر می‌شود و بهشتمان جوادانه‌تر، اما دنیا زشت شد و بهشت همان زمان از بین رفت.
از بین رفت چون دیگر آزادی ذهنی و فکری وجود نداشت و همه جان و جهانمان به یک نفر تبدیل شد؛ آیا الان حالش خوب است؟ آیا خوشحال است؟ آیا می‌خندد؟ آیا مواظب خودش است؟ آیا اوهم مرا دوست دارد؟ آیا هنوز مانند اوایل و به همان مقدار به سمت من کشش دارد؟ آیا ممکن است روزی دیگری را بخواهد؟ آیا ممکن است که از من خسته شود؟
می‌دانید؛ میان زمینیان وحشی و آدم‌های مریض، عاشق شدن بدترین جرم در حق خود انسان است چون هر لحظه امکان دارد اتفاقی رخ بدهد و همه چیز به پایان برسد.
همه می‌دانیم که دنیای فانی پر از حوادث ناگوار است دیگر!
عشق با تمام کشندگی که دارد، گاهی شدیداً تسکین‌بخش و همچنین ‌ آرامش‌دهنده‌ترین مسکن برای روح ‌ است. مخصوصاً اگر در جهنم عاشقی، عشقت هم با تو باشد و بخاطر تو در آن‌جا افتاده باشد.
اگر چنین باشد که جهنم نیز، برای خودش بهشتیست!
***

تو نور آفتاب در دل غاری هستی که در آن گیر افتاده‌ام، تو ماه شب در جنگلی هستی که در آن گم شده‌ام، تو هدف من برای رسیدن به بهترین‌هایی، تو از بسته- بسته قرص‌هایم، برای من خاصیت درمانی بیشتری داری، تو هم دلیل حال خوب و هم دلیل بی‌قراری‌های من هستی!
حالا فکر کن که تو نباشی، من تبدیل می‌شوم به حوایی که به جرم عاشقی به جهنم افتاده شده و چون آدم (معشوقش)همراهش نیست، انگار در جهنم هم دیگر هوایی برای حوا نیست که نفس بکشد و او حوای بی‌هوا می‌شود!
درصورتی که کنار حوا نباشی، نگویی که تا چقدر دوستش داری، نگویی چقدر به وجودش وابسته هستی، نگویی چقدر به او نیاز داری یا اگر گاهی از حوا ناراحت بشوی، نسبت به او سرد شوی و دیگر دلیل حال خوبت نباشد یا مرحم دردهایت نباشد؛ اگر یکی از‌ این‌ها حتی بشود، بازهم حوایی که من باشم، بی‌هوا می‌شوم. دیگر نمی‌توانم نفس بکشم چون هوایی که از آن نفس می‌کشم بسته به توست و درنهایت هم من نمی‌توانم این جهنم عاشقی را بی تو تحمل کنم.
بعد از آن هم شروع می‌کنم به پژمرده و پژمرده‌تر شدن تا آن‌جایی که روحم بمیرد، قلبم بمیرد و کم- کم جسمم هم بمیرد!

مشخص نیست چند سال زنده می‌مانیم، شاید همین فردا دیگر حوایی که من باشم، نباشد. پس می‌نویسم به یادگار برایت که اگر روزی نبودم ‌ با خواندن این‌ها یاد من بیفتی. اگر از لحظاتی که این‌جا، باهم هستیم و حس‌های خوب- خوبی که داریم استفاده نکنیم؛ دیگر هیچ‌وقت فرصتش پیش نمی‌آید. بین همه آدم‌ها من عاشقی با تو را انتخاب کردم. نه برای این‌که تو، پوئن‌های مثبت داری، برای این‌که من حس کردم فقط با تو می‌توانم عاشق باشم!
دنیا آن‌طوری که قبلاً فکر می‌کردیم زیبا نیست. دلیل این‌که از این جهنم عشق، نمی‌خواهم به بهشت بی‌عشق بودن برگردم تنها یک چیز است؛ آن هم وجود آدمی است که در هر حالی و هر عذابی از این جهنم، همراهم هست؛ چون با وجود مشکلات و سختی‌های فراوان، دیگر مانند بهشت بی‌عشقی که در آن سال‌ها سپری می‌کردم، تنها نیستم.


***

پایان دلنوشته حوای‌ بی‌هوا

در تاریخ دوازدهم شهریور ماه هزار و چهارصد

*تقدیم به: (ع.م)*

 

 

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...