رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

الماس سرنوشت| YAS.JFI کاربر انجمن نودهشتادیا


YAS.JFI
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

الماس سرنوشت 

نویسنده: یاس جعفری 

ژانر :ماجراجویی،تخیلی 

هدف : نشان دادن پشتکار و امید به زندگی 

خلاصه : داستان در باره دختر عاقلی به نام (یاس)که یک کلید توی جنگل پیدا میکنه  طلایی که سر آن یه الماس سفید رنگه وقتی الماس رو لمس میکنه یه اتفاقاتی براش می افته که تصمیم میگیره به همراه خواهر و برادرش یاسمین و یاسین دنبال قفل یا سر نخی برای کلید بگرده آنها وقتی وارد جنگل میشوند ناگهان...

مقدمه: یاس این دختری که سیاه بودن چشمان همچون تیله برایش معروف بود و از موی بلند با رنگ روشن بدش می آمد حال دیگر همانند پیرزنی کهن سوال موهایش به رنگ دندان هایش بود

ساعات پارت گذاری :۲۴ ساعته

ویرایش شده توسط YAS.JFI
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

22 دقیقه قبل، YAS.JFI گفته است:

الماس سرنوشت 

نویسنده: یاس جعفری 

ژانر :ماجراجویی،تخیلی 

هدف : نشان دادن پشتکار و امید به زندگی 

خلاصه : داستان در باره دختر عاقلی به نام (یاس)که یک کلید توی جنگل پیدا میکنه  طلایی که سر آن یه الماس سفید رنگه وقتی الماس رو لمس میکنه یه اتفاقاتی براش می افته که تصمیم میگیره به همراه خواهر و برادرش یاسمین و یاسین دنبال قفل یا سر نخی برای کلید بگرده آنها وقتی وارد جنگل میشوند ناگهان...

مقدمه: یاس این دختری که سیاه بودن چشمان همچون تیله برایش معروف بود و از موی بلند با رنگ روشن بدش می آمد حال دیگر همانند پیرزنی کهن سوال موهایش به رنگ دندان هایش بود

ساعات پارت گذاری :۲۴ ساعته

@مدیر انتقال لطفا به تایپ رمان بره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

(راوی)

روزی یاس در جنگلی در حال چیدن میوه بود ناگهان صدایی از پشت بوته تمشک جنگلی آمد ترسید و با خود گفت:این دیگه چه صدای یه 

به سمت بوته رفت و در پشت بوته یک کلید طلایی که سر آن یک الماس سفید رنگ بود را دید شگفت زده شد: چه کلید زیبایی این قراره کدوم در رو باز کنه؟شاید برای صندوقچه ای باشه یک گنج زیبا چطوره اگه اینجا رو بگردم شاید بتونم قفلش رو پیدا 

او همه جا را گشت ولی چیزی پیدا نکرد کمی پیاده روی کرد و در راه خانه با چشمش این طرف و آن طرف را نگاه میکرد تا سر نخی برای این کلید زیبا پیداکند ،ایستاد تا کمی استراحت کند کلید را از جیبش درآورد و به الماس او خیره شد و اورا لمس کرد همان موقع نور عظیمی از الماس ساطع شد و در یک چشم به هم زدن شوکی به او وارد کرد و اورا به سمت رودخانه جنگل پرت کرد و داخل آب انداخت 

یاس:اخ کمرم چقدر این آب سرده این کلید جادویی نکنه خطر ناک باشه من باید اونو اینجا رها کنم صاحب این کلید هم شاید برای همین کلید رو اونجا انداخته 

از داخل آب بلند شد و خواست کلید را در آب بندازد که اتفاقی چهره خود را میان آب روان دید آن هم با چشمانی با مردمک سفید و موهایی بلند که همانند رنگ برف بود 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت دوم: 

یاس این دختری که سیاه بودن چشمان همچون تیله براقش معروف بودو از موی بلند با رنگ روشن بدش می آمد حال دیگر همانند پیرزنی کهن سوال موهایش به رنگ دندان هایش بود، به هنگام دیدن خود جیغی زد و از آب فاصله گرفت و  تا میتوانست دوید و از رودخانه دور شد ناگهان به خود امد،مویش را در دست گرفت و جلو چشمش آورد و موی سفید را دید و دوباره جیغ کشید:این کسی که من تو آب اونو دیدم عجوزه یا پری دریایی یا موجود ترسناک نبوده این، این، این من بودم ولی اخه چطور ممکنه مو به اون کوتاهی و سیاهی اونقدر بلد و سفید بشه اونم توی یه لحظه! الان چشام مانند نابینا ها شده ولی من همه جا رو میبینم باید سر از کار این کلید که من رو به این شکل دراورده در بیارم ولی تنهایی نمیتونم باید یاسمین و یاسین رو هم خبر کنم هرچی باشه ما خواهر و برادریم 

یاس به سمت خانه به راه افتاد وقتی به خانه رسید آرام دکمه زنگ رو فشرد یاسین در را باز کرد و با دیدن یاس تعجب کرد و از او پرسید : سلام خانم کاری دارید بفرمائید،درخدمتم 

یاس:منم یاسین یاسم خب شاید باور نکنی ولی همه چیز زیر سر این کلیدس 

و کلید را نشان داد 

یاسین : نه دروغ میگی از اینجا برو 

یاسمین : یاسین کیه دم در 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت سوم:

یاسین برای یاسمین تعریف کرد و یاسمین به سمت درآمد و یاس را با حیرت نگاه میکرد 

یاس: من میتونم یه خاطره شخصی براتون از خودمون بگم 

یاسمین : خب بگو ببینم

وقتی که با کارت های شعبده بازی میکردیم و من برای پیدا کردن کارت نشانه به عکس پشت کار ها نگاه کردم درصورتی که عکس کارت ها جلوی چشمم بود

یاسین: این که شخصی نبود از کجا معلوم این رو از خودمان نشنیده باشی یه چیز سری تر بگو 

یاس:اممم یادتونه ما یه زبون و خط ساختیم تا بین خودمون حرف های سری بزنیم 

و چند جمله با همان خط به آنها گفت 

یاسمین : یاس اخه تو چطوری این شکلی شدی 

یاسین : اگرم که موهایش سفید شده ولی خیلی زیبا تر از قبل به نظر میاد 

یاس: باید بفهمیم چرا وقتی الماس رو لمس کردم این شکلی شدم 

یاسین : خب اولین کار چیه 

یاس: اینکه جنگل رو خوب بگردیم 

یاسمین: جنگل خیلی بزرگه ما چطور بفهمیم که قفل یا سر نخ کجا چیه 

یاسین: من یقین دارم کار به این سختی ها هم نیست 

یاس: دقیقا یاسین من فکر میکنم این کلید ما رو انتخاب کرده تا به اون چیزی که تا الان نامعلوم برسیم 

یاسمین: یاس اون کلیدو بده به من 

بیا اینم کلید 

یاسمین کلید را در دست گرفت و همانند یاس المای کلید را لمس کرد ...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت

پارت چهارم:  

... ان چنان نور عظیمی دوباره از الماس بیرون آمد که یاسمین را چند قدم آن ور تر پرت کرد  وقتی یاسمین بلند شد یاس به او گفت : یاسمین باور نکردنیه انگار زمان تکرار شده 

یاسمین: چه عالی حالا من چشم ها و موهای سفید دارم مثل ملکه های یخ توی داستانا

یاسین: اشتباه میکنی تو الان چشمانی عسلی متمایل به زرد و موهای نارنجی رنگ داری مثل ملکه های آتیش خخخخخ 

و مسخره اش کرد یاسمین خیلی عصبانی شد و کلید را برداشت و طوری که الماس لمس شود به دستان یاسین نزدیک کرد ...باز هم همان اتفاق یاسین با اه و ناله از جایش بلند شد و لنگ لنگان به سمت اینه رفت با دیدن چشم ها و موهای آبی خود از جا پرید یاسمین انقدر به او خندید که روی زمین غلط میزد یاس در این هنگام فقط دنبال یک راه حل برای پیدا کردن قفل این کلید بود 

یاسین:یاس ببین خوشگل شدم

یاس: اره ولی ... ولی من مطمئنم این کلید فقط رنگ و چشم و موی ما رو عوض نمیکنه بلکه شاید یه نیروی جدید هم به ما بده 

یاسمین: درباره چی حرف میزنی یعنی داری میگی که ما جادویی هستیم یوهو 

یاس: شاید بچیزی تو همین مایه ها 

یاسمین:من دیگه صبر ندارم همین الان به جنگل میرم 

یاس : نه االان شب شده ممکنه خطری ما رو تهدید کنه امشب وسایلمون رو جمع میکنیم فردا راه میافتیم . 

...

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت پنجم : 

یاسین : فکر خوبیه 

آن شب آنها تا صبح مشغول جمع وسایل خود بودند از خوراک بگیر تا وسایل کوهنوردی  این تیم که برای ماموریت نامعلومی انتخاب شده بودند خودشان را برای سفری آماده کرده بودند که انتهای آن باز هم نامعلوم بود بعد از جمع کردن وسایل آنها کمی خوابیدند تا خسته نباشند ، صبح یاس با نوازش نور آفتاب بر روی گونه های سرخش بیدار شد 

یاس : امروز وقت شروع یاسین، یاسمین پاشیم ببینم هر چی جادو بودو بردنا ته دیگ که چه عرض کنم به ظرف شستن میرسیما ماشین ببینم 

همگی بیدار شدند و بعد از صبحانه و خداحافظی با خانه ای که پدر و مادرشان برایشان به ارث گذاشته بودند کوله سفر را به پشت انداخته و در خانه را به آرامی بستند برایشان سخت بود که از این خانه دل بکنند چون آنها عقیده داشتند این کلید که چنین بلای زیبایی سر ظاهر اینان آورده حتما راه پر پیچ و خمی برای آنها در نظر گرفته است در طول راه مردم با تعجب به آنها نگاه میکردن و آنها را دیوانه میخواندن که موجب آزار آنها شد برای همین یاسین یک بار به طور نامحسوس الماس کلید را به دست یکی از آن ادما زد ولی وقتی دید هیچ اتفاقی نمی افتد بی خیال شد و به راه ادامه داد وقتی به جنگل رسیدند یاسین گفت : خب آبجیا نظرتون چیه پخش بشیم و هرکی یه گوشه جنگل رو بگرده 

یاسمین:  خیلی بده یاسین ما هنوز نمی دونیم در حال انجام چه کاری هستیم اگر اتفاقی برای یکی از شما بیفته من از پشیمونی سکته میکنیم 

یاس: باید باهم متحد باشیم و از هم جدا نشیم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...