رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پالتِ بدون رنگ|melcmyکاربر انجمن نودهشتیا


melcmy
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

photo_2021_09_04_18_19_26.jpg

 

به نام خدا 

 

نام رمان:پالتِ بدون رنگ
نام نویسنده:میم.چ
ژانر:اجتماعی_روانشناسی_عاشقانه
هدف:خالی کردن مغزم.
خلاصه:
اون مجبوره به خانه پدربزرگی بره که ۱۷ سال پیش دیدتش...چه چیزی باعث این همه وقفه بین دیدار اون و پدربزرگش شده؟و بعد از این ۱۷ سال چه اتفاقاتی پیش روش قرار می‌گیره؟کسی می‌تونه منکر بشه که دیدن اون فرد زندگیش رو زیبا نکرد؟
مقدمه:
از نظر من رنگ‌ها زندگی و شخصیتی دارن...نه!درواقع شخصیت‌ و زندگی‌ِ انسان‌ها بر گرفته از رنگ هاست. مشخصه که به اندازه طیف‌های رنگی و بیشتر از اون، زندگی‌هایی وجود دارن که رنگ‌های متفاوتی به خودشون گرفتن.نکته اینجاست که زندگی رنگش رو بر شخصیت انسان حاکم می‌کنه و داستان هرکسی از اینجا شروع میشه.
من همون بنفش کدری هستم که به قول خودت، یکی از معنوی‌ترین رنگ‌هاست. خشم رو آروم می‌کنه،درد رو تسکین می‌ده،حس ارزش رو القا می‌کنه،نمادی از شجاعته و...
و توهم همون خاکستریه معروف؛ رنگی با اصالت خنثی،با مادر سفید و پدری سیاه؛پدری که تاثیر بیشتری روت گذاشته؛رنگی که سرده اما در دسته‌ی گرم‌های سرد قرار داره.
من با تو فهمیدم عشق نه قرمزه نه مشکی،بنفش نه فقط با زرد زیباست نه با قرمز...من با وجود تو فهمیدم که هر رنگی حق نداره به روی رنگ خنثی بشینه،من باتو فهمیدم زندگیه انسان‌ها یه پالت رنگه؛زندگیه منو توهم همین بود ولی خب یه فرقایی با زندگیه بقیه داشت...زندگیه منو تو پالت بود اما پالتِ بدون رنگ...

 

سخن نویسنده با مخاطب:اینجا نه قراره از خنده دل درد بگیری،نه با هرصفحه از غم اشک بریزی و حتی قرار نیست هربار از زور هیجان ضربان قلبت بره بالا؛این رمان قراره آروم‌آروم،عمیق بودن رو نشونت بده.
رمان من عاشقانست اما نمی‌خوام درد فراغ یار رو توضیح بدم،نمی‌خوام دائم تکرار کنم عشق جاودانست،مثلث عشقی بسازم و در نهایت کسی رو حذف کنم،غیرتی شدن پسری سر رژ قرمز رو بنویسم،عصبانیت دختری برای پوشیدن لباس مورد علاقش رو به نمایش بزارم و...
من قراره ساختن زندگی رو در کنار هم نمایش بدم؛اینکه جهان کثیف و آلوده‌ی الان رو توی داستانم پاک و زیبا کنم.قراره بفهمونم هرچیزی عمقی داره و عمق،چیزیه که این روزا همه بی‌توجه بهش،از کنارش می‌گذرن.
«عمیق باشیم تا درک بالایی داشته باشیم»

 

"رمان من رو زمانی بخون که عمیق بودن برات ارزش داشته باشه"

 

 

 

ویراستار   و     ناظر: @_Zeynab

ویرایش شده توسط melcmy
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 63
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

#پارت_اول

#پالت_بدون_رنگ

خیره به فرهای ریز و مشکی‌ام که از روسری قواره‌ای شیری رنگم بیرون اومدن،به جواب سوالی که‌ می‌دونستم بازهم قراره بشنوم فکر می‌کنم و دوباره درگیر مسئله‌ی این چندماه می‌شم.
مامانم چند سالی میشه که درگیر بیماری قلبی شده و چند ماهیه که قصد دارن برای درمان برن کانادا و بعد از چندسال پسر ، نوه و عروسشون رو ببینن . چه بسا که شرکت بزرگی در اونجا انتظار بابام رو میکشه. خوب می‌دونم که مامانم باید بره پیش برادرم تا هم با دیدن اونا حال و هواش عوض بشه و هم از استرس‌های این طرف راحت؛ اما خب مانعی سر راهشون قرار داره و اون مانع...منم‌. دلم نمی‌خواد ازاین کشور خارج بشم حداقل الان نه! آدم‌های زیادی هستن که من می‌تونم با گفتن چند جمله یا حتی گوش کردن به حرف هایی که روی دلشون سنگینی می‌کنه و آزارشون میده، کمکشون کنم. سال پیش بالاخره مطبم رو راه اندازی کردم.جدا از این ها، نمی‌تونم به سادگی از خاطرات و عزیزانی که اینجا هستن بگذرم و همین دوری مانع رفتن من و در نتیجه مانع رفتن پدر و مادرم به جایی که براشون بهتره میشه.
دوری ازشون سخته اما من حاضرم برن جایی که ارامش کامل رو دارن،بابام به راحتی به مدیریتش برسه و مامانم از استرسی که سمه براش دور بشه اما خب دوتاشون بر این باورن که یک دختر ۲۳ ساله به تنهایی از پس خودش بر نمیاد .اما من بار‌ها بهشون گفتم تاجایی که بتونم بهشون سر می‌زنم و سعی می‌کنم بعد از مدتی که به پیشرفت رسیدم؛ برای سکونت کامل پیششون برم؛ اما خب پدر و مادرن و نمی‌تونن دوری فرزندشون رو به همین سادگی تحمل کنن و باهاش کنار بیان.
روسری رو بازهم روی سرم جابه‌جا می‌کنم و بعد از اینکه مطمعن شدم خوب روی سرم ایستاده دستی به مانتو شلوار مشکی رسمیم می‌کشم و از آیینه دور میشم. وسایل ضروریم رو داخل کیف کرم رنگم می‌زارم و به سمت طبقه پایین راه می‌افتم.
وارد اشپز خونه میشم؛ به بابا و مامانم که پشت میز،صبحانه می‌خورن صبح بخیر میگم و متقابلا جواب می‌شنوم.
بعد از ریختن یه لیوان چای، پشت میز جا می‌گیرم و با شنیدن صدای بابام نگاهم رو بهش می‌دوزم:
  _خب...تصميمتو گرفتی؟
این روزا این سوال و زیاد و می‌شنوم؛جوابی براش ندارم و از تکرار روزانه این سوال خسته و کلافه شدم،پس کوتاه جوابش رو میدم:
_هنوز نه.
_الان نزدیک ۶ ماهه که ما منتظر جواب قطعی ازت هستیم و تو هربار با یه بهونه جدید از جواب دادن طفره میری.
لب هام رو به قصد گفتن حرفی باز می‌کنم که مامانم قبل از اینکه شروع کنم میگه:
_فقط اینو بدون من تورو تنها اینجا ولت نمی‌کنم برم اون سر دنیا...اگه واقعا قصدت اینجا موندنه، رک و پوست‌کنده بگو؛ ما بالاخره یکاریش می‌کنیم.
و منی که قصدم موندنه و وجدانم اجازه نمی‌ده که خواسته اون هارو فدای خودخواهیم کنم.
_خب این یه چیز واضحه که من دوست دارم اینجا بمونم و گفتم که با تنها بودن هم مشکلی ندارم.من می‌تونم از پس زندگی خودم بر بیام و این رو شما هم می‌دونید، ولی خب همچنان نگرانید،اگر من به شما اطمینان بدم که قرار نیست اتفاقی بیوفته چی؟ نمیخواین بهم اعتماد کنین؟
مامان که از این بحث تکراری کلافه شده مشغول گرفتن لقمه ای میشه و میگه:
_عزیزمن مگه به همین سادگیه که تو میگی؟
_ولی مامان من اینجا اونقدراهم تنها نیستم،خاله و دایی اینجان و جدا ازونا نهال و مجیدم هستن و خداروشکر روابط خانوادگیمونم که از بچگی خوب بوده و هست.
بابا همونطور که صندلی رو عقب میده،بلند میشه و میگه:
_می‌‌دونی که اینا هیچکدوم دلیل نمیشه ما تو رو اینجا بزاریم و بریم؛همه کسایی که نام بردی خودشون به نحوه‌ای درگیر زندگی خودشون هستن و ما نمی‌خوایم توهم بشی یه چاشنی برای درگیری‌هاشون.
پاسخی در جوابش ندارم،نمی‌تونم درک کنم که چرا واقعا نمی‌خوان روی خودم حساب کنن؛ پس مثل همیشه سکوت رو جایز دونستم.
بابا با کمی تاخیر میگه:
_به هر حال ما مجبوریم بازم صبر کنیم اما بدون راهای دیگه ای هم وجود داره.
کنجکاو سرم رو بالا بردم و پرسیدم:
_چی؟
_بخوام توضیح بدم دیر میشه؛شب که برگشتم بهت میگم.
و بعد از گفتن خداحافظ ما رو ترک می‌کنه.

 

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa     @sanaz87     @N.a25    @im._byta

ویرایش شده توسط melcmy
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دو
#پالت_بدون_رنگ

تو این مدت راه‌های زیادی به سرم زده بود که خب امکان پذیر نبودن و از همشون ناامید شدم اما مثل ‌اینکه هنوزم راه‌هایی وجود دارن.بعد از خوردن صبحانه از مامان حدافظی می‌کنم و از خونه بیرون می‌زنم.پله‌های خونه‎ای که از 15 سالگی درش زندگی می‌کنم رو به ارومی پایین میام.اوایل پاییزه و بارون‌های آروم باز هم این فصل رو دوست‌داشتنی کرده...قطرات بارون به ارومی روی زمین فرود میان و همه‌جا تیرگیه ناشی از خیس شدن می‌گیره. ابرها تمام آسمون رو پوشوندن و با اینکه سر صبحه، هوا به تاریکی می‌خوره. با گذشتن از میان باغچه‌های گل که به صورت منظم از دو طرف سنگ فرش‌های حیاط کاشته شدن، بوی نم خاک به بینیم می‌خوره و باعث میشه که تمام دغدغه‌های ذهنیم رو حتی برای چند ثانیه به فراموشی بسپرم.سوار ماشین میشم و برای جلوی گیری از خیس شدن ماشین سریع در رو می‌بندم و راه مطب رو پیش می‌گیرم.
***
وارد مطب میشم و مثل همیشه با سنگینی و لبخندی کمرنگ جواب سلام خانم عطایی منشی مطب رو میدم و وارد اتاقم میشم.
بعد از ورودم اولین چیزی که به چشمم میاد پنجره قدی با پرده‌های سفید و سرمه‌ایه که قطرات بارون اون رو تزئین کردن...نگاهم به سمت راست اتاق می‌افته کتابخونه بزرگی که از اول تا اخرشو با کتاب‌های مختلف پوشوندم و جلوی اون با فاصله نسبتا کوتاهی میز همرنگ با کتابخونه و صندلی چرخی با رویه‌ی چرم سرمه‌ای قرار داره... ترکیب سبزی برگ‌ها و صورتی گلبرگ‌های شمعدونی که گوشه میز گذاشتم باعث میشه فضای اتاق دلنشین بشه.جلوی میز دو مبل چرم سورمه‌ای به صورت قرینه برای بیمار‌ها و کنار هر مبل،عسلی کوچک گرد سفیدی قرار داره و صورتیه برگ لاله‌هایی که روی عسلی­ها گذاشته بودم تناسب قشنگی رو با شمعدونی­ها ایجاد می‌کنه.

نصف ساعت کاری گذشته و الان کسی به غیر از من و عطایی داخل مطب نیست. نیم ساعت دیگه وقت بیمارها دوباره شروع میشه.بازم طبق معمول فکرم مشغول شده...،از پشت میز بلند میشم و به سمت پنجره‌ای که سمت راست اتاقم قرار داره حرکت می‌کنم؛به بارونی که از صبح شدید‌تر شده خیره میشم،آسمون ابری که باعث تیره شدن هوا شده مسبب اینه که رنگ‌های مختلف چتر‌ها و کلاه‌‌‌کاپشن‌ها از بالا جلوه بیشتری گرفته باشن؛در همین حین صدای گوشیم بلند میشه و اسم مجید رو روی صفحه می‌بینم.
_الو.
_به سلام چطوری؟
_سلام مرسی خوبم.
بعد از چند ثانیه مکث میگه:
_منم که عالیم و این حرفا...
_ذهنم درگیره دل‌خور نشو،خب چه‌خبر چه‌کارا میکنی؟
_سر کانادا؟
_چی؟
_عصابتو میگم بخاطر اونه؟
_بیخیال. 
_همینه دیگه اگه پاپیچت نشم که چیزی نمیگی...بگو بچه.
_هیچی بابا،فقط از دستم خسته شدن و همچنان میگن ما بازم صبر می‌کنیم اما خب مشخصه که اصلا راضی به صبر نیستن.
_میخوای چکار کنی پس؟
_نمی‌دونم.
خواست چیزی بگه که من پیش قدم شدم:
_البته....بابام گفته که راه‌هایی هست برای اینکه همه به اونی که می‌خوایم برسیم و امیدم فعلا به همونه.
_چی؟
_هنوز نگفته...شب قراره بگه.             
 _خبرشو بهم بده اگه کاریم از دستم برمیاد حتما بگو.
کاری از دستش بر میاد؟!مسلما نه.
_فعلا که کاری از دست خودمم برنمیاد...خب نگفتی چه‌خبر؟
شروع به صحبت می‌کنه:
_هعی خواهر چی بگم والا. درگیر کارو زندگی‌ایم دیگه؛ شب تا صبح فقط کار می‌کنم و درگیر یه مشت نقشه‌ام که از نصفشون هیچی نمی‌فهمم.
دروغ می‌گه،خوب می‌دونم که تو کارش استاده...با لبخندی که ناشی از لحنشه میگم:
_خب اینا رو که می‌دونم‌،از زینب چه‌خبر؟
_نگو که دلم خونه. هر روز می‌بینمش و لال‌تر از دیروز با یه سلام خداحافظ از کنارش می‌گذرم.
-خب این خیلی بده که... نمی‌خوام تو دلت و خالی کنم ولی فقط بخاطر خودت میگم،می‌دونی که دختر خوشگل و با‌اخلاقیه خانوادشم که خیلی خوبن،اگه دیر بجنبی یهو برمیگردی می‌بینی که دستش تو دست یکی دیگست.حالا هی این دست اون دست کن.
_اره...ولی هنوز وقتش نشده باید از یه چیزی مطمعن بشم.
از یه چیزی مطمعن بشه؟...به افکار منفی مغزم پر بال نمیدم و سریع می‌پرسم:
_از چی؟
_خومم نمی‌دونم.
_یعنی چی مجید؟انقدر بی‌مفهوم جواب نده بدم میاد...درست بگو بفهمم چی داری میگی.
با لحنی که سعی داشت شاد باشه جواب میده:
_هیچی بابا چرا الکی شلوغش می‌کنی،چیزی نشده که...اصلا هروقت دیدمت توضیح میدم خوبه؟
بچه گیر اورده که سعی داره با اون جمله آخر بحث رو تموم کنم؟با وجود افکار منفیه تو سرم مهر سکوت رو به لب‌هام می‌زنم مجید بی دلیل برای گفتن حرفش اون رو به تعویق نمی‌اندازه،پس ترجیح میدم راحتش بزارم.از سکوتم استفاده می‌کنه و بحث و با لحن شوخش تغییر میده:
_هی راستی؟می‌دونی دیگه کل بحران زینب رو دوش خودته.
_بله...می‌دونم.
_نگران نباش تو این یه مورد حرف حرف خودته...اصلا من چکارم که بخوام نظری بدم...والا.
 

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa     @sanaz87     @N.a25    @im._byta

ویرایش شده توسط melcmy
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سه
#پالت_بدون_رنگ

با شنیدن صدای تلفنِ روی میز،ذهنم رو از مسائل شخصیم دور می‌کنم.از حالا باید خودم رو درگیر مسائل فردی کنم که قراره روی من حساب کنه.
تلفن رو بر می‌دارم،عطایی میگه:
_خانم شکیبا تا ۵ دقیقه دیگه بیمارتون وارد میشن.
_باشه عزیزم.
هر هفته افراد زیادی اینجا میان،با درگیری‌هایی که دیگه نمی‌تونن تحملش کنن و رو اوردن به شخص دیگه‌ای تا کمکشون کنه و اون منم که نباید تحت مشکلات خودم دربرابر اون‌ها کم بزرام و باید خودم رو تنها جای اون‌ها قرار بدم. این کاریه که دوستش دارم. اینکه به یک نفر کمک کنم و باعث بشم زندگی بهتری داشته باشه؛ پس چرا باید بی‌توجه از تمام این مردمی که به من نیاز دارن، اون‌ها رو رها کنم و به کشور دیگه‌ای برم؟
با شنیدن ضربه‌ی ارومی که به در می‌خوره،از فکر بیرون میام و با یک لبخند اجازه ورود دختر 19 ساله‌ای‌ رو میدم؛ دختری زیبا که در اثر کشمکش‌های خانوادگی دچار اختلال عصبی شده، دختری که خانوادش بجای اینکه از علایق و استعدادهایش حمایت کنن اون رو سمت چیزی فرستادن که خودشون میخواستن که به قول خودشون فردا پسفردا جلوی فامیل آبرو داری کنن و در نهایت با گفتن ما صلاحت رو می‌خوایم درهای زندگی رو به روی دخترشون بستن...حالا اون دختر قربانی تصمیم پدر و مادرش شده،از اینکه کسی نبود تا درکش کنه رنج می‌بره،از علاقه‌اش دور شده،چند سال از زندگیش رو تلف کرده و حالا تبدیل شده به یه دختر عصبی و ناامید که دلِ‌خوشی از خانوادش نداره...
ساعت کاریم تموم شده و حالا تو ماشین به سمت خونه می‌رونم.دستی به گردنم که در اثر نشستن زیاد درد گرفته می‌کشم. موزیک بیکلامی پخش میشه و فکرم مثل برف پاکنی که با حرکات تندش قطرات روی شیشرو پاک می‌کنه، پرتنشه.بدون اینکه کنترلی روی استرسی که با طی کردن هر متر،بیشتر توی وجودم شکل می‌گیره داشته باشم، سمت خونه می‌رونم و امیدوارم که راه‌حل بابا بتونه هم من و هم بابا و مامانم رو راحت کنه.
وارد خونه شدم که بوی چای تازه دم یکم مغزم رو ازاد و آروم کرد.
_سلام.
_علیک سلام‌ خسته نباشی.
با لبخد و رویی خوش گفتم:
_مرسی سلامت باشین.
_برو لباساتو عوض کن تا منم چایی بریزم برات.
_دستت درد نکنه...بابا کی می‌رسه؟
_حالا اول یک ما رو تحویل بگیر بعد سراغ بابا جونت و بگیر...حدود یکی دو ساعت دیگه میرسه.
_داشتیم مامان؟
_برو بچه من که می‌دونم تو بابات و بیشتر از من دوست داری.
از اینکه خودشو برام لوس می‌کنه خندم می‌گیره و بر خلاف تصورش میگم:
_مگه قبل از این به چیزی غیر از این فکر می‌کردی.
با چشمای گرد نگاهم می‌کنه و میگه:
_بچه پررو من تو رو نه ماه تو شکمم نگه داشتم یا بابات؟من به تو شیر دادم یا بابات؟کی این همه تورو تر و خشکت کرد که الان به اینجا برسی ورپریده؟بشکنه این دس...
با خنده می‌پرم وسط حرفش و میگم:
_مامان آروم نفست می‌گیره الان؛شوخی کردم بابا می‌دونی که بینتون فرق نمی‌زارم.
_دیگه نشنوما.
_اگه شما خودت حرفی دربارش نزنی نمی‌شنوی.
با چشم غره نگاهشو ازم می‌گیره و من با لبخند از اونجا دور میشم.
نیم ساعتی از اومدنم گذشته و من داخل اتاقمم جایی که مکانِ شادیم،غمم،ارامشم،تفکرم و...هست.روی تختم که رویه‌ای سفید که گل‌های صورتی و درشتی داره دراز می‌کشم و باز تو فکر فرو میرم،دوست ندارم دیگه دربارش فکر کنم نمی‌دونم شاید ترسه یا شایدم سوالات بی پاسخه توی مغزمه که آزارم میده اما به هر حال سعی می‌کنم دیگه به اون موضوع فکر نکنم.سمت کتابخونه اتاق میرم و خودم رو مشغول خوندن کتاب می‌کنم.

 

 

 

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa     @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید         @im._byta

ویرایش شده توسط melcmy
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهار
#پالت_بدون_رنگ

 ۱۵ دقیقه‌ست رسیده و من با دلی پر از استرس جلوش نشستم.با یه نفس‌عمیق تصمیم می‌گیرم بحث رو خودم باز کنم:
_خب بابا... من منتظرم.
_باشه،ولی اگ وسط حرفم بپری...
حرفش و قطع می‌کنم تا سریع بره سراغ اصل مطلب.
_باشه بابا نمی‌پرم.
سری تکون میده و شروع میکنه...
***
زبونم بند اومده.از زور عصبانیت هوا به زور وارد ریه‌ام میشه و تنها کارم اینه که عصبی،تند تند طول و عرض اتاق و طی کنم.
صدای زنگ گوشیم تحریک خوبی برای عصابمه و این هفتمین باریه که زنگ میزنن‌؛بازهم قطع کردم و اندفعه با یه پیام که فردا به پاتوق بیان خودمو راحت کردم.
از اینکه تکلیفم با خودم مشخص نیست کلافه‌ام...منی که دوست دارم اینجا باشمو و آمادگی برای رفتن به کشور دیگه رو ندارم و حالا برای موندن باید تنها به یکی از دو گفته‌ی پدرم پا بدم که این جزو غیر‌ممکن‌هاست.
سر دردی که ناشی از فکر زیاده،داره دیوونم می‌کنه.تصمیم می‌گیرم امشب رو بیخیال شم و از فردا تا سه روزی که وقت دارم فکر کنم.
با خوردن مسکن، الارم گوشیمو تنظیم می‌کنم و بعدش زیر پتو می‌خزم‌ و چشمام رو برای پایان دادن به کشمکش‌های اساسی بین مغز و احساساتم، می‌بندم...
امروز رو با کسلیِ تمام پشت سر گذاشتم و دیگه از فکر کردن آسی شدم.
از مطب یه‌ راست سمت کافه‌‌پنجره راه می‌افتم،کافه‌ای دنج با پنجره‌های بزرگ که باغ کوچک و زیباش رو به نمایش می‌زاره و پاتوق خوبی برای ما سه‌تا شده.بعد از رسیدن به میزهمیشگی، روی صندلی جا می‌گیرم و منتظر اومدنشون میشم.
۱۰دقیقه‌ای گذشت که با صدای سلام مجید و نهال به خودم میام و نگاه خیرم رو از یک‌نقطه بر می‌دارم و به اون دوتا که حالا روبه‌روم نشسته‌ان میدم؛زیر لب سلامی می‌کنم.گویا باهم اومدن.
دختری با جثه‌ی کوچک و موهای‌ فره قهوه‌ای سمتمون میاد.عینک گردش رو کمی جابه‌جا می‌کنه و لبخندی روی صورت بانمکش می‌زاره و میگه:
_خوش اومدین چی میل دارین؟
همیشه عاشق استایل و اخلاق این گارسونم و اینم یه دلیل دیگه برای راحتیم با این مکان.اون دوتا خطاب به دختر یک قهوه و نسکافه سفارش میدن و من به یک لیوان آب خنک برای مهار اتش درونم اکتفا می‌کنم.
هر سه‌تامون ساکتیم؛انگار که می‌دونن نباید در این موقعیت زیاد باهام صحبت کنن. باهم تو فکر فرو رفتیم،من برای اینکه باید به خودم و بابام چه جوابی بدم و اون دوتا که در حدس‌‌های خودشون گم شدن؛ این حسشون رو کاملا درک می‌کنم چون خودم تا دیروز درگیر همین حدس و گمان‌ها بودم.
_فکر کنم اولین باره انقدر ساکت کنار هم میبینمتون.
با صدای مجید از خلسه درومدیم.
نهال بی توجه به حرف مجید می‌پرسه:
_دلی نمی‌خوای بگی چی‌شده؟
وقتی که14  سالمون بود باهم آشنا شدیم.نهال برنامه نویسی می‌خونه و کلا سرش تو سیستمشه.موهایی که تا سر شونه هاشه و چشمای درشت مشکی و خال ریز زیر لبش،زیباییه صورتش رو کامل کردن.درکل ادمی با رفتار ظاهریه سافت اما درونی جدی.
با استرس نگاهمو از نهال می‌گیرم و با نفسی عمیق شروع می‌کنم.
_بابام گفت که ما در هیچ صورت اجازه نمیدیم تنها اینجا بمونی مگر در یک صورت، اونم اینه که تنها نباشی...یعنی...درواقع با قاطعیت تمام تو چشام زل زد و گفت باید برم خونه شکیبا...چی توی سر مامان بابام میگذره که فکر کردن من میرم خونه‌ی کسی که حتی نمی‌خوام برای چند لحظه ببینمش؟
مجید سرش رو تکون میده و با خونسردی میگه:
 _فکرشو می‌کردم این پیشنهاد و بهت بدن.
اره...همه فکرشو میکردن اما من هیچوقت حتی اجازه ورودش دو به مغزم ندادم.
نهال میگه:
_همین؟یعنی یا کانادا یا اونجا؟
عصبی سرمو به جواب مثبت تکون میدم.
بعد از چند ثانیه ادامه میدم:
_اون لحظه انگاری که تمام راه‌های خون رسانی به مغزم بسته شده بود چون تنها جوابی که بابام گرفت نفس‌های عمیق بود و منی که باورم نمیشد بابا مامانم علنا دارن به دوتا چیز که از جفتش بیزارم‌ محدودم می‌کنن. حالا همه اینارو گفتم چون در این مورد مصلما سه‌تا فکر بهتر از یدونست.
با سر کشیدن لیوان آب حس کردم کمی از باری که روی دوشم بود کاسته شد.
تعجب کرده بودن؛ عجیب نبود چون من خودمم از دیشب همچین انتظاری نداشتم.
نهال میگه:
_دل‌ارا آینده‌ی تو بازیچه نیست که بخوای با رفتن به یه کشور دیگه که معلوم نیست چی در انتطارته اون رو به چالش بکشی مخصوصا که تو تازه اول کاری؛پس با این حساب فقط یه راه می‌مونه که اونم خونه بابابزرگته.
از شنیدن کلمه بابابزرگ مو به تنم سیخ میشه و چه انتظاری دارن که داخل خونه‌ی اون مرد باشم؟

 

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند  

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa     @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید         @im._byta

ویرایش شده توسط melcmy
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجم
#پالت_بدون_رنگ

_اما...اما...
ادامه حرفم رو می‌خورم...اما چی؟هیچی.
مجید میگه:
_دلی امایی وجود نداره خودتم خوب می‌دونی...منم با نهال موافقم تو شرایطت با خارج از کشور جور نیست.
نهال در ادامه با حرف مجید میگه:
_تازه به هرحال اونجا خونه پدربزرگته و تو نمی‌تونی تا ابد ازش فرار کنی.
_نه نهال اشتباه نکن!من فرار نمی‌کنم من دور میشم...دور میشم تا با حرفام اوضاع رو بدتر نکنم.فرار از ترس نشات می‌گیره و این دور شدن از آینده نگری؛برای آینده هم باید از خیلی چیزا دور شد اما خب درسته... من انتخابی جز رفتن به اونجا ندارم.
نگاهمو به پنجره میدم.به میز و صندلی‌های خالی باغ کوچک کافه که اطرافشون رو درختان بزرگ پاییزی گرفته نگاه می‌کنم...واقعا قاب کوچک اما زیباییه.طبیعیه که تو این هوای سرد اون‌ میزها خالی باشن.
سکوته که بر جمع کوچکون حاکم شده. 
باز هم غرق افکارم میشم و سوال‌های بی جواب داخل مغزم صف میکشن...چرا پدر و مادرم بهم اطمینان نمی‌کنن؟بخاطر اینکه دخترم؟اگه پام رو تو خونه شکیبا بزارم چی در انتظارم؟واکنش شکیبا چیه؟واکنش عزیز چی؟من چجوری با موندن در اون خونه کنار بیام؟بعد از این همه سال دور شدن ازشون بابا و مامانم چطور راضی به اجبار کردنم شدن؟فکر می‌کنن من اونجا راحتم؟یا فکر می‌کنن می‌تونن با این کار من رو به اونا نزدیک کنن؟
_هی بچه با توعم.
باصدای مجید به خودم میام و می‌پرسم:
_چی؟
همونجور که دستشو به سمت قهوه می‌بره میگه:
_سه ثانیه یبار میری تو فکر بیا  بیرون بابا...میگم وجدانا اونایی که میان پیشت رو چه حساب همچین کاری و می‌کنن؟تو خودت دکتر لازمی.
_رو همون حساب که وقتی توهم کارت گیر می‌کنه میای پیش من؛نگران نباش همونجور که تو سالم موندی و کارت پیش رفته اوناهم همینن.
یه قلپ از قهوش رو می‌خوره.چشماشو ریز می‌کنه و میگه:
_من؟من که چیزی یادم نمیاد.
_عجب...باشه پس منم که زینب خانمی رو نمی‌شناسم.
_حالا من یه چیزی گفتم تو چرا انقدر بی جنبه شدی بچه.
_خب پس حواست باشه فردا پسفردا برای زینب خانم از یه بچه کمک نگیری.
_حالا ما کارمون گیره توهم هی رومون سوار شو.
_همینه که هست دوست عزیز الان دور دور منه پس مراقب حرف زدنت باش.
مجید سعی می‌کنه ادای منو در بیاره:
_دور دور من پس مراقب حرف زدنت باش.
نهال از لحن مجید خندش می‌گیره و مجید با لحن خودش ادامه میده:
_دنیا می‌چرخه بچه جون نوبت ماهم می‌رسه الان مجبورم مراعات کنم وگرنه می‌گفتم دور دور کیه.
_حالا فعلا که بهتره ساکت بمونی.
مجید به قصد حرف زدن دهنش و باز میکنه که نهال میگه:
_بسه دیگه هی ور ور ور سرم رفت.
تا اخر قرار مجید با چرت و پرت گفتناش جو سنگین و از بین می‌بره و من چقدر از اینکه نمی‌زاره تو افکارم غرق شم ازش ممنونم و چقدر خوشحالم که تو زندگیم وجود داره.

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند  

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa     @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید         @im._byta


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ششم
#پالت_بدون_رنگ

ظبط ماشین رو طبق معمول روی آهنگ بی کلامی تنظیم می‌کنم و به روبه‌رو خیره میشم.
آدما از همون اولش تو زندگی‌ای پا میزارن که ازش خبر ندارن و بعد‌ها ممکنه از اون زندگی راضی باشن یا نباشن...؛اما گاهی توی این زندگی اجبارهایی وجود داره. اون اجبار‌ها بخشی از سرنوشت رو تشکیل می‌دنو سرنوشت،چیزیه که ازش خبر نداریم و می‌تونه در عرض یک‌ثانیه، یک‌دقیقه، یک‌ساعت،...زندگیت‌ و تغییر بده.جوری که حتی خودتم نفهمی چطوری از مسیر قبلی منحرف شدی و راه جدیدی رو توی بازی زندگی باز کردی...من مجبورم بخاطر پدر و مادرم برم خونه پدربزرگی که اخرین بار توی شش سالگی دیدمش و بعد از اون، از بین خانواده‌ی ما فقط بابا و مامانم بودن که بهش سر می‌زدن...و از تغییری که قراره پاشو تو زندگیم بزاره می‌ترسم؛دروغ چرا حتی از شکیبا هم می‌ترسم...شنیدم که مشتاقه من و دانیال رو ببینه ولی ما دوتا برعکس اون، هیچ علاقه‌ای برای دیدن اون پیرمرد نداریم.
ازش میترسم چون اخرین چیزی که ازش یادمه فریاد‌ها و دعوا‌های پی‌در‌پی بود و منی که از همه‌ی اینا ترس دارم، خاطره خوبی ازش ندارم. یادم میاد همیشه خشن بود ولی خب صادقانه بگم که مهربونیش باعث شده بود اخلاق بدش قابل تحمل بشه.اما اون اخلاق بد روزهایی رو برای من و خانوادم ساخت که باعث شده من با تنفر بهش فکر کنم و با یاداوری اون روزا اخمی روی پیشونیم بی‌افته.
حالا زندگیم داره تغییرش رو شروع میکنه و من مجبورم بعد از ۱7 سال اون پدربزرگ رو ببینم...
***
4 روز گذشته و مامان بابام از گرفتن تصمیمی که شبانه روز مغزم رو درگیر کرده بود راضی بودن اما دانیال برعکس...از خواهرش انتظار نداشت بجای رفتن پیش برادرش و خانوادش، بره خونه کسی که هردو ازش تنفر داشتن و حالا این باعث دلخوری دانیال از من شده.
فردا قراره بعد از ۱7 سال پام رو تو خونه‌ای بزارم که 6 سال از کودکیم رو اونجا گذروندم و مهم تر از همه قراره پدربزرگی رو که حتی از چهرش چیز زیادی به خاطر ندارم رو ببینم...حقیقتا دلم برای عزیز تنگ شده و دلم می‌خواد ببینمش. حتی چند باری شد که تو مهمونیای فامیلی که به زور می‌رفتم دیده بودمش اما خب فکر کنم از اخرین باری که صورت مهربونش رو دیدم حدودا 3 سالی می‌گذره، هرچند که از دستش دلخور بودم اما بازم احترام رو نگه می‌داشتم؛ اون حقش نبود که پاسوز کارهای شوهرش بشه. به هر حال اونم توی جو و شرایط بدی قرار داشت؛ اما خب می‌تونست برای پسرش و خانوادش کاری بکنه،نمی‌تونست؟!
17 سال از اینکه نکنه بحثی درباره‌ پدربزرگی که یه زمانی بهش می‌گفتم آقاجون و الان بهش میگم شکیبا توی این خونه راه بیفته ترس داشتم، چون اون مسبب 6 سال بدبختی‌‌ای بود که حق هیچکدوم از اعضای این خانواده نبود. حالا من مجبورم برای حفظ آینده‌ام برم پیش اون فرد زندگی کنم...
نگاهم رو به چمدون‌هایی که پر از وسیله بود می‌اندازم...امادگیشو برای رفتن به اون خونه ندارم.هنوزم راهی برای فرار از اونجا هست؛و اون اینه که وسایلم رو بجای بردن به اون امارت ببرم فرودگاه و در نهایت کانادا، ولی این راهش نیست...حالا که رفتن به خونه پدربزرگم رو قبولش کردم باید تا تهش برم و با رفتن به کانادا هدف و آیندم رو تبدیل به پوچی نکنم.
از اتاق بیرون میام و پایین میرم که دیدم مامانم رو مبل نشسته و داره تلوزیون می‌بینه، سعی می‌کنم زیاد به فردا فکر نکنم چون پسفردا مامان بابام از این کشور میرن و از من فرسنگ‌ها فاصله می‌گیرن؛ نمی‌خوام تو این روزها بد‌عنق باشم و با ناراحتی از هم دور بشیم به خاطر همین سعی می‌کنم برم پیشش بشینم و باهم تلوزیون ببینیم حتی با وجود اینکه تنها بودنم رو ترجیح میدم و دلخورم. بعد از ریختن دو استکان چای سمت مامانم حرکت می‌کنم و بدون حرف کنارش می‌شینم.
_عزیز زنگ زد.
تعجب نمی‌کنم.کاملا طبیعیه...
_خب...چی گفت؟
_کاش بودی و صداشو میشنیدی انقدر ذوق داشت بنده خدا...می‌گفت دلش میخواد کل شهر و چراغونی کنه که بالاخره دلخوریاتو کنار گذاشتی.
خیره به تلوزیونی که حتی نمی‌فهمم چی پخش می‌کنه با لحنی جدی جوابش رو میدم:
_خب تو که مثل اون فکر نمی‌کنی؟
با یه نیم نگاه به سمتم دوباره نگاهشو به تلوزیون می‌دوزه و میگه:
_می‌دونم اینجوری نیست ولی ترجیح میدم‌ حداقل اینجوری فکر کنم... نمی‌خوام این روازی اخر به این فکر کنم که با دل ناراضی داری میری اونجا.
لحظه‌ای از حرفی که زدم پشیمون میشم بالاخره مادره و شاید الان‌خودشو مقصر می‌دونه؛هرچند که به عنوان مادر تو شرایط بدی قرارم داد اما به هر حال دلم به ناراحتیش راضی نیست.
_ولی حقیقتا خودمم بدم‌ نمیاد دلخوری‌ها از بین بره.
خوب می‌دونم حرفم حقیقت نداره... ولی اشکالش چیه که اون اینطوری فکر کنه؟
نگاهم می‌کنه...برق شادی و تو چشماش می‌بینم و همین برای اینکه خیالم راحت بشه کافیه...

 

.

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند  

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa     @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید         @im._byta

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفتم
#پالت_بدون_رنگ

بعد از نیم ساعت دوباره وارد اتاقم میشم و به سمت قفسه‌های کتابم راه می‌افتم.کتابی که می‌خوام رو پیدا می‌کنم و با باز کردن پنجره، راه رو برای هوای سرد بیرون به اتاقم باز می‌کنم. خودم رو روی بالش بزرگی که روی تاقچه‌ی کنار پنجرست می‌اندازم و به گلدون‌های گل رز کنار پنجره نگاه می‌کنم و شروع به خوندن کتابی می‌کنم که به منظور دور کردن ذهنم از طوفان درونش برداشتم.

با سنگینی سر و چشمای خسته نگاهمو از کتاب می‌گیرم.بازم مثل همیشه با خوندن کتاب زمان از دستم در رفته زمان کم‌کم به غروب خورشید نزدیک میشه و دلهره‌های من بیشتر.نمی‌دونم چی قراره بشه حتی نمی‌دونم که پدربزرگم ازینکه قراره برم اونجا خوشحاله یا برعکس؛نمی‌دونم واکشنم بعد از دیدن پدر‌بزرگی که مسلما با چهره شکسته و پیر‌ترش روبه‌رو می‌شم چیه و مهم تر از همه واکنش اون درمقابل من چیه.الان اونم داره به نوه‌اش که بعد از 17 سال تغییرات زیادی کرده فکر میکنه؟به اینکه قراره چه واکنشی نشون بده؟یا اینکه چه حرفی بزنه؟اصلا بابابزرگم حس شرمندگی‌ای داره یا بازم مثل همیشه حق به‌جانب و یکدنده مونده؟
شب شده و من همچنان سر جام نشسته‌ام.
با صدای مامانم که برای شام صدام می‌زنه، بالاخره راضی میشم تکونی به خودم بدم ولی خب دوست ندارم از اتاق برم بیرون. از دستشون دلگیرم...به عنوان پدر و مادر بچشونو توی راه‌‌های سختی قرار دادن درحالی که می‌تونستن بار مسئولیت و تصمیم گیری رو روی دوش دخترشون بزارن؛ نهایتا اگه از پس مسئولیت خودم بر نمی‌اومدم، به سادگی می‌رفتم پیششون زندگی می‌کردم؛ من فقط نیاز به فرصتی برای ثابت کردن خودم داشتم.
با تموم دلگیری که توی قلبم به وجود اومده، نخواستم ساعتای اخری که پیشمن رو خراب کنم.
پایین میرم و بدون هیچ حرفی پشت میز می‌نشینم و مشغول خوردن میشم.
_وسایلات و اماده کردی؟
به بابام که اینو پرسیده نگاه می‌کنم.همیشه این سوالای الکی رو برای عوض کردن جو می‌پرسه.
_اره،فقط اینکه گلا و باغچه چی میشه؟
_اونجا یه اتاق با تمام چیزایی که میخوای داری حتی برات کتابخونه هم گذاشتن تا کتاباتو ببری...باغچه هم سپردم به حمیدی دو روز یبار سر بزنه خودتم هر ازگاهی بیا.
مامانم در ادامه گفت:
_اره نمیدونی وقتی بابابزرگت این خبر و شنید اینقدر خوشحال شد که تمام شرایط رو برات فراهم‌ کرد.
دیره؛برای محبت کردن دیر شده. حتما همشون فکر می‌کنن دلم باهاش صاف شده که حاضر شدم برم اونجا اما این فقط خیال واهیه که توی سرشون پرورش میدن.
دوست دارم سریع‌تر برگردم به لونه‌ی خودم . بخاطرهمین بازم بدون هیچ حرفی غذا رو تموم می‌کنم و بعد از جمع کردن سفره میرم داخل اتاقم. نگاهم به عقربه‌ای می‌افته که با اعداد ساعت در جنگه؛ پر‌سرعت دونه‌به‌دونه اعداد رو پشت سر می‌ذاره؛ دقیقه شماری که از نگاهم مثل ثانیه شمار عمل می‌کنه و اینا نشون از پیروزیه عقربه‌ست...اون پیروز جنگ با عدد‌ها و دلهره‌های منه.
 

 

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند  

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa     @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید         @im._byta

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هشتم
#پالت_بدون_رنگ

صدای زنگ گوشی بازم مثل همیشه سوهان مغزم شد با بدن کرخت از روی تخت بلند میشم.
خب...یعنی واقعا شروع شد؟
حقیقتا دلم‌ می‌خواد زمان همین لحظه وایسه؛دروغ چرا حتی از انتخابم پشیمونم اما دیگه فایده‌ای نداره.با پشیمون شدن،برنامه های اینده رو بهم می‌ریزم.کاش راهی برای فرار داشتم ولی این همون چیزیه که خودم انتخابش کردم...غیر از اینه؟
امروز جمعه‌ست و مطب نمی‌رم.با گذاشتن اخرین کتابم داخل کارتن بزرگی که تقریبا کلش پر شده نگاهم و به کل اتاقم که نبودِ خیلی از وسایل توش به چشم می‌خوره میدم.صددرصد بیشتر از هرچیزی دلم برای اینجا و فضای فوق العادش تنگ میشه.چیز زیادی از اون خونه یادم نیست ولی از حق نگذریم حیاطش صدبرابر اینجا گل و گیاه داشت و زیبا بود...اما هرچی باشه اینجا برای من یه چیز دیگست.
بالاخره راضی می‌شم نگاهمو از در و دیوار اتاقم بگیرم.

نگهبان با شنیدن صدای بوق ماشین در بزرگی که روبه‌رومون هست رو باز میکنه.وارد حایط عمارت بزرگی که رو‌به‌رومونه می‌شیم،گفته بودم حیاطش صدبرابر خونه خودمون زیباعه اما پسش می‌گیرم‌ چون فراتر از صدبرابر زیباعه حیاط بزرگی که با تقارن و سلیقه خاصی داخلش گل‌های مختلف و درخت‌های بلند کاشته شده و فواره بزرگ آبی اون وسط قرار داره‌‌‌‌ و درنهایت خونه بزرگی که با وجود سن بالاش همچنان جز معماری‌های برتره و همه اینا مسبب بازگشت خاطره‌های زیادی تو مغزم میشه.ولی من اون خاطره‌ها رو نمی‌خوام چون من از تمام خاطراتی که از کودکیم به‌جا مونده ترس دارم.سعی می‌کنم نگاهمو از جای جای اون خونه بگیرم و تنها به پایین نگاه کنم.دائم تو سرم تکرار می‌کنم کاش هیچوقت پامو اینجا نمی‌ذاشتم اما تکرار کلمه نفرت انگیزه کاش چیزی رو عوض نمی‌کنه. دسته چمدونم رو در می‌ارم و پشت سر بابا و مامانم راه می‌افتم؛همچنان به پایین نگاه می‌کنم؛حتی دلم نمی‌خواد برای ثانیه‌ای هم سرم و بالا بیارم...صدای رو مخ چرخ‌های چمدون و سنگ فرش حیاط تمرکزم و بهم می‌ریزه و بهم استرس وارد می‌کنه.در رو باز می‌کنن و ما وارد می‌شیم.کاش میشد قید همه چیز رو بزنم و قبل از اینکه چهرشو ببینم پا به فرار بزارم.
_حسنا جون عزیزم زود اسفند و بیار بچرخون دور سر دختر قشنگم.
نگاه متعجبم و به عزیز می‌دوزم؛دروغ چرا دل تنگش بودم.
با ذوق شوق دوست داشتنی‌ای به سمتم میاد و خیره نگاهم می‌کنه.
_مشاالله...نگاش کن چه خانمی شده. 
ناخوداگاه لبخند کوچکی مهمون صورتم میشه؛نگاهم گرمه اونقدری گرم،که حتی عزیز باورش نمیشه؛چجوری می‌تونم باهاش مهربون نباشم؟دلخورم ولی امان از دلتنگی که همه چیو تغییر میده.
با لبخندی ملیح میگم:
_سلام عزیز.
ناگهان در اغوش گرم و صمیمانه‌اش غرق میشم و بعد صدای پر از بغضشو در گوشم می‌شنوم:
_سلام به روی ماهت قشنگم،مادر نمی‌دونی چقد از دیدنت خوشحالم خداروشکر که راضی شدی بیای و یه نوری تو دل و زندگی من روشن کنی...خوش اومدی عزیزدلم.
مگه زندگیشون چجوریه که با ورود من باید روشن بشه؟
 

 

 

 

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند  

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa     @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید         @im._byta

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نهم
#پالت_بدون_رنگ

دستامو به ارومی و کوتاهی پشت کمر عزیز می‌برمو تنها یک کلمه از دهنم خارج میشه:
_ممنون.
بوی اسفند به بینیم می‌خوره.نگاهم افتاد به خانمی که فکر می‌کنم تقریبا همسن و سال خود عزیز باشه که اسفند به دست با نگاهی مهربون تماشامون می‌کنه.از حق نگذریم عزیز با وجود سن بالاش می‌تونه جزو خوش لباس ترین خانم‌های همسن و سالش باشه،صورت سفید و تپلش انقدری دوست داشتنیه که می‌تونه دل سنگم آب کنه.
بالاخره عزیز به جدا شدن رضایت میده.میاد عقب و باز هم بهم نگاه می‌کنه اما من سرم پایین و به یک نقطه خیره شدم.عزیز با بابا مامانمم خوش و بش می‌کنه و حالا مارو به سمت سالن پذیرایی همراهی می‌کنه و منی که حتی دلم ‌نمی‌خواد به دیوار‌ها و دیزاین خونه نگاه کنم.
روی مبل نشستیم.بابا و مامانم مشغول صحبت با عزیز هستن دائم نگاه سنگین عزیز رو روی خودم حس می‌کنم اما نمی‌خوام با نگاه کردن بهش سر بحثی رو باز کنم.
_خب دختر خوشگلم الان چکارا میکنی؟
بعد از ۱۰ دقیقه بالاخره سکوتم رو شکست،با لحنی جدی می‌گم:
_روانشناسی بالینی خوندم و پارسالم بعد از گرفتن کارشناسی‌ارشد مطبمو راه انداختم.
و عزیز با رویی خوش جواب میده:
_خداروشکر عزیزم‌دلم،انشاالله موفیقیت بیشتر تو ببینیم.
و با یه لبخند کمرنگ این مکالمه رو تموم می‌کنم و اینبار باباست که عزیز رو به حرف می‌گیره.
یک ربع گذشته.از اینکه توی این جمع هستم احساس خوبی ندارم و دیگه دارم از بحث‌های مسخره این جمع عصبی میشم.عزیز باز هم من رو مخاطب قرار میده:
_دل‌آرا دخت‍...
 


 

 

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند  

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa     @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید         @im._byta

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_دهم
#پالت_بدون_رنگ
متعجب از سکوت یهوییش می‌فهمم زمانی رسیده که این همه سال ازش دور می‌شدم.به تابعیت از بقیه جمع از جا بلند میشم.قلبم جوری می‌کوبه به قفسه سینم که مطمعنم صداشو حتی مامانم که کنارم ایستاده می‌شنوه.با یه نفس عمیق ضربان قلبمو آروم‌ می‌کنم و با اعتماد به نفسی ساختگی سرم و میارم بالا که مردی خوش‌پوش با قدی بلند می‌بینم که چروک‌های صورت و موهایی که دانه‌ای سیاهی درشون دیده نمیشه نشون دهنده سن بالاشه.دقیقا همین‌ الان‌ متوجه میشم که چه شباهتی بین اون چهره مغرور و خشک و چهره خنثی من وجود داره.از حق نگذرم بابابزرگ خوشچهره و خوش‌تیپی دارم...تمام دلهره‌هایی که چند ثانیه پیش داشت از پا درم‌میاورد تنها در لحظه‌ای که اون صورت رو می‌بینم می‌ریزه نمی‌دونم این اختلاف برای چیه اما به هر‌حال الان بدون هیچ ترس و لرزی با چشمایی خنثی در چشمای مغرور اون پیرمرد خیره شدم برقی توی چشماش می‌بینم که یادم نیست آیا تو 6 سال اول زندگیمم تا به حال همچین برقی و دیده بودم یا نه!نمی‌دونم چقدر می‌گذره که بالاخره بابام راضی میشه این سکوت نفس گیر رو بشکونه و برای سلام کردن همراه مامان پیش شکیبا بره. 
_سلام اقاجون...حالتون خوبه؟
با جدیت همیشگی دستش رو تو دست بابام گذاشت:
_سلام خداروشکر خودت چطوری؟
 _ماهم خوبیم شکر.
مامانم با قدر دانی و لبخندی گرم میگه:
ببخشید تروخدا زحمت دل‌ارا هم افتاد گردن شما...._سلام اقاجون
لحن مامان بابام شوخیه دیگه؟!نکنه اون روزارو یادشون رفته؟با دقت به چشما و حرکاتشون نگاه می‌کنم اما ردی از دوگانگی نیست گرما و صمیمیتشون کاملا واقعیه؛انگار واقا مغزشون و شست شو دادن. 
_علیک سلام عروس قشنگم،چه زحمتی؟درِ این خونه همیشه به روی شما بازه.
عروس قشنگم؟قسم میخورم که توی اون 6 سال با اینکه چیز زیادی یادم‌ نیست اما هیچوقت انقدر با محبت با کسی غیر از عزیز صحبت نکرده بود. عصبی‌ام و دلم می‌خواد داد بزنم بگم 17 سال پیش کجا بودی که تازه الان در خونت و به رومون باز کردی؟اینا به کنار؛گرم و ریلکس بودن بابا مامانم رو کجای دلم بزارم؟یعنی واقعا تو این چند سالی که رفت و آمادشون و با این پیرمرد راه انداخته بودن انقدر ساده از همه چی گذشتن؟
رفتارم دست خودم‌ نیست با پاهام روی زمین ضرب گرفته‌ام و تند‌تند تکونشون‌ می‌دم،هضم این شرایط سخته برام.عصبی‌ام و همچنان به یه گوشه خیره شده‌ام و در ذهن شلوغم سیر می‌کنم.لعنت...لعنت به این سوالای توی مغزم که لحظه‌ای امون نمی‌دن تا بفهمم تو این شرایط باید چکار کنم.در اوج جنگ با مغز و عصابم‌ام هستم که دست‌هام گرم میشه،نگاهم افتاد به دستای سفید و چروکیده عزیز که قفل دستام شده؛از کارش راضی نیستم ولی همین کافیه تا از شک در بیام و با عصبی شدن از خودم ضعف نشون ندم تا مبادا جناب شکیبای بزرگ به سرش بزنه که اینم مثل بقیه با اخمم سر تعظیم فرود میاره.
_علی اقا نوه قشنگتو دیدی؟
نگاهش سمت صدای عزیز بر می‌گرده.برای منی که علمش رو دارم دیدن دستپاچگیش که زیر اون ماسک مغرورش غایم کرده،آسونه و این نشون میده حال اونم مثل من تعریفی نداره اما من بازم با نگاهی سرد خیره شدم بهش ، نگاهم سرده اما کامل میشه حس کرد که داره زیر اون نگاه ذوب میشه؛خوبه مثل اینکه این فرد سنگی شرمندگی سرش میشه.می‌تونستم ناباوری رو در رفتار و نگاهش ببینم،خب حق داشت در اخرین دیدارش من کلا 6 سال داشتم و الان با 23 سال سن و تغییرات اساسی رو‌به‌روش ایستاده‌ام.برعکس بابا مامان حتی قدمی بر نمی‌دارم و بی حرف نگاهش می‌کنم،بعد از چند ثانیه بالاخره قصد می‌کنه اون جو بدی که حاکم شده رو بشکنه؛ نزدیکم میشه تنها چهار قدم با من فاصله داره...میشه سه...با برداشتن گام بعدی همزمان یک قدم عقب میرم.جا می‌خوره!حق داره اون که نمی‌دونه ازش می‌ترسم...اما حالا فهمید درسته؟
 

 

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند  

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa     @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید         @im._byta

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یازدهم
#پالت_بدون_رنگ

با نگاهی که غم درش موج میزد لب‌هاش رو از هم فاصله میده و با لحنی گرم میگه:
_سلام دخترم.
دخترش؟واژه عجیبیه...چه کسی با کودکیه دخترش اون کار رو می‌کنه؟هیچکس.
برعکس اون من با خشکی تمام در چشم‌هاش خیره میشم:
_سلام...آقای شکیبا.
بازم جا می‌خوره اما این‌دفعه تنها نیست و بقیه اعضای سالن هم همراهیش می‌کنن.اخرین بار خودش گفته بود اینجوری صداش بزنیم یادش رفته؟کاش میشد فامیلیم رو از اون به ارث نمی‌بردم.اون با این همه تفاوت سنی در سلام پیش قدم شد و اینجور جوابی شنید!به درک...مگه مهمه؟اصلا در برابر کاری که با ما کرد چقد به حساب میاد؟خب حدودا میشه گفت هیچی.
دیگه طاقت نداشتم اونجا بمونم،رو به عزیز کردم و گفتم:
_من یکم خستم کجا می‌تونم استراحت کنم؟
عزیز که هنوز تو بهته خودش رو جمع و جور می‌کنه و باز هم لبخند مهربونش رو به روم می‌پاشه:
_عزیزم حسنا سمت اتاقت راهنماییت می‌کنه چمدونتم بزار بمونه بعدا به یکی می‌گم برات بیاره.
_ممنون نیازی نیست خودم می‌برم.
_نه دخترم از پله‌ها سختت میشه.
_ من مشکلی ندارم‌ فقط چند‌تا کارتن کتاب اوردم بی زحمت بگید اونارو بیارن.
_باشه عزیزم برو استراحت کن.
و بعد بی توجه به نگاه خیره شکیبا همراه حسنا راهی پله‌ها می‌شیم.
حالا سرم بالاست؛از پله‌ها بالا می‌ریم و به سالن گردی می‌رسیم که دوطرفش حدود 6تا اتاقه و وسطش فرشی گرد قرار داره و در اخر سالن، پنجره‌ی بزرگ قدی‌ای هست که درخت‌ها و حیاط وسیع رو نشون می‌ده.مغزم مثل یه پازلِ هزار تکه شده؛از کل این خونه تنها تصاویر مبهمی توی سرم بود که هرلحظه با نگاه‌های جزئی‌ام،یک تکه از هزار تکه جاش رو داخل پازل مغزم پیدا می‌کنه و هر کدوم قصد کشتنم رو دارن.صحنه‌های شادی کودکانم،خرابکاری‌هایی که یواشکی با همبازی‌هام جمعشون می‌کردیم،خاله بازی با دختر عموها و دختر عمه‌ها و پسرای شیطونی که سر‌به‌سر دخترا می‌ذاشتن و...واقعا ارزش داشت که کاممون اونم اونجوری تلخ بشه؟
_خانم نمی‌دونید با اومدنتون تو این خونه چه با دل آقا‌ی شکیبا و خانم‌بزرگ کردین.
نگاهم رو به حسنای مهربون و مسن کنارم میدم،مهر از صورت زیبا و بی آلایشش می‌ریزه.با رسیدن به اخرین اتاق سمت راست سالن به سمتش بر می‌‌گردم و با لبخند مهربانی میگم:
_چی میتونم صداتون کنم؟
تعجب میکنه...اره خب!من عادت دارم تو پیچوندن حرف‌ها.
جواب داد:
_هرچی که راحت ترید خانم.
_باشه از الان من شمارو حسنا جون صدا می‌زنم و شما هم اگه دیگه منو خانم خطاب نکنی راحت ترم.
با لبخند ادامه میدم:
_حسنا جون اول از هرچی میخوام که با من راحت باشید.
سریع در جوابم میگه:
_اما خانم...

 


 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند  

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa     @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید         @im._byta

  • لایک 21
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوازدهم
#پالت_بدون_رنگ

با دلخوری وسط حرفش می‌پرم:
_همین الان گفتم...دلم می‌خواد تو این مدتی که من اینجام راحت باشیم.
با لبخندی مؤذب میگه:
_ولی این دستور آقای شکیباست.
_شما دستور آقای شکیبا رو همین الان فراموش کن.
_ولی ایشون رو دستوراتشون حساس‌ان می‌ترسم یه موقع عصبانی بشن.
اره خب ازش غیر از اینم نمیشه انتظار داشت.اون پیرمرد عادت داره که به همه از بالا نگاه کنه،دستور بده و بترسونتشون...و بعد 17 سال هنوزم تغییری نکرده.
_شما نگران نباش آقای شکیبا با من.
با تردید میگه:
_باشه هرچی شما بگید.
در اتاق رو باز می‌کنه و من چشمم به دکور اتاق می‌افته؛اتاقی با کاغذ دیواری سفید و بنفش که وسطش یه تخت دونفرة چوبی قرار داره و رو تختی‌ای با ترکیب رنگ کاغذ دیواریا اون رو پوشونده.بعد اون نگاهم به پنجره تاقچه داری می‌افته که بخش دیگه‌ای از درختان و گل‌های اون حیاط رو به نمایش می‌زاره،پرده‌هاش با رو تختی ست شدن و روی تاقچه‌اش جایگاهی همراه با بالش برای نشستن هست؛نگاهم به کتابخونة چوبی که گوشه‌ای از اتاقه می‌افته که قفسه‌های خالی‌اش کتاب‌هام رو صدا می‌زنن...گوشه‌ای دیگه ‌از اتاق هم کمد و میز توالت گذاشتن و در اخر فرش بنفش رنگی خودش رو روی پارکت‌های چوبی نشون می‌ده...دری که گوشه اتاق قرار داشت بیانگر این بود که حمام و دست‌شویی مجهز خودم رو دارم و این خوبه چون دیگه مجبور نیستم دائم از اتاق بیرون برم.با وجود تمام این وسایل باز هم اونقدری فضای باز وجود داره تا آدم داخلش احساس کلافگی نکنه...با اینکه این اتاق مجهز‌تر و بزرگ‌تر از اتاق خودمه ولی من همین الان هم دلم برای همون‌جا تنگ شده.
حسنا که همچنان کنار در ایستاده بود گفت:
_ کاری داشتین در خدمتم.
 

 

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa 

 

 @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید       @im._byta

ویرایش شده توسط melcmy
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سیزدهم
#پالت_بدون_رنگ

_ممنون.
_با اجازه.
و بعد با لبخند و تکان دادن سرش ازم دور شد.
همراه چمدون وارد اتاق میشم و در و پشت سرم می‌بندم.چمدون و کیفم رو کنار در رها می‌کنم.سمت تخت حرکت می‌کنم و خودم رو روی تخت پرت می‌کنم و مثل همیشه به سقف خیره میشم.
بعضی وقتا ادم احساس پوچی داره؛میشه گفت حسیه بین ناآگاه بودن از لحظه‌ای که داری توش دست و پا میزنی یا لحظه‌ای که تو غم و بدبینی غرق شدی و نمی‌تونی برای خودت کاری کنی...شایدم حسیه که از آمیخته شدن این‌ دو به‌وجود اومده!حالا من احساس پوچی دارم،من هم نمی‌تونم آگاهی خودمو از این شرایط کسب کنم،هم از این ناراحتم که پدر و مادرم من رو در شرایطی که حتی هیچوقت نمی‌خواستم بهش فکر کنم قرارم دادن و هم نسبت به روزای پیش روم بدبینم و حالا با وجود این پوچی درونم الان روی تخت خونة کسی که ازش دل خوشی ندارم دراز کشیدم و رام افکار مغزم شدم.
از روی تخت بلند میشم و سمت چمدونم راه می‌افتم.
بعد از چیدن وسایلم سر جاهاشون،صدای در رو می‌شنوم.سمتش میرم و اون رو باز می‌کنم که با مردی جعبه به دست که یک لبخند مهربان روی صورت مسنش داره مواجه میشم.
_سلام خوش اومدید کتاب‌هاتون رو اوردم.
گوشه‌ای از در رو باز می‌کنم تا راه ورود مرد مسن باز بشه و بعد با لبخند میگم:
_سلام ممنون...بی زحمت کتاب‌هارو بزارید این گوشه.
با لبخند کاری که گفتم رو انجام میده و بعد با گفتن با اجازه‌ای راه برگشت رو پیش می‌گیره و بعد از اتاق خارج میشه.به سمت جعبه‌ی کتاب‌ها میرم و با وسواس مشغول چیدنشون میشم.
 

 

 

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa 

 

 @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید       @im._byta

ویرایش شده توسط melcmy
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهاردهم
#پالت_بدون_رنگ

مطمعن نیستم!اما می‌دونم که جمله‌ی کلیشه‌ایه»کتاب بهترین دوست انسانه«الکی نیست...زمانی که کتابی رو باز می‌کنیم خط به خط اون مغز مارو به بازی می‌گیره،اون ما رو کنترل می‌کنه و سیاست نویسنده مغز رو تا آخرین خط کتاب راهنمایی می‌کنه.کلمه‌ها مغز رو وادار می‌کنن تا انسان رو شاد کنه و بخندونه،غمگین کنه و اشکش رو دربیاره،متعجب و غافلگیرکنه یا حتی مغز رو وادار می‌کنه که آخر کتاب رو پیش‌بینی کنه...و کمتر چیزی در دنیا پیدا میشه که مغز رو تحت تاثیر قرار بده و اون رو از فراز و نشیب‌های زندگی دور کنه و اینجاست که نباید قدرت کتاب رو دسته کم گرفت.این یکی از هزار دلیلیه که من کتاب رو دوست دارم.
از دور نگاهی به قفسه‌های پر شده می‌اندازم تا مطمعن شم مبادا کتاب کوتاهی پشت کتاب بلندی قرار گرفته باشه.
نمی‌دونم پایین چه‌خبره و حتی نمی‌خوامم بدونم.سمت گوشیم میرم و متوجه میشم مجید 3 بار تماس گرفته...اسمش رو لمس می‌کنم و منتظر میشم جواب بده.
تقریبا از جواب دادنش نا امید میشم که یکهو صدای معترضش داخل گوشم می‌پیجه:
_چه عجب.
_سلام.
_علیک...باز صدا اون بی صاحابو انداختی؟خب بچه شاید یکی کار مهمی داشته باشه یهو دیدی میخوان خبر مرگ نهال و بدن یا بگن دانیال مرده یا ...
می‌پرم وسط حرفش:
_از همه مایه می‌زاری الا خودت...نگران نباش نهال و دانیال که بادمجون بمن و آفت ندارن...خودتم بکشی نکشی این گوشی همیشه بی صداست.
با تاسف گفت:
_مارو باش نگران خانم می‌شیم چرا گوشی و جواب نمیده...اینارو ول کن چیشد؟
بی توجه به بحث قبلی توضیح کوتاهی از دیدار چند دقیقه پیش میدم.
_پس شرمنده‌اس بنده خدا.
به سمت پنجره‌ی اتاق که با ریسه‌ سوزنی‌های طلایی تزئین شده میرم.به درخت‌های بزرگ خیره میشم...نفسم و بیرون میدم و میگم:
_جوری میگی بنده خدا که هرکی ندونه فکر می‌کنه شکیبا یه آدم مظلومه و هر شاکی‌ای تا می‌بینتش دلش به رحم میاد.
_بی تقصیر نیست ولی خب مقصر اصلی هم نیست...شاید توهم زیاد سخت می‌گیری.
_مجید حالت خوبه؟تو که از همه چی خبر داری.
مشکوک ادامه میدم:
_آها...بابام گفته اینجوری حرف بزنی من نرم شم.
صدای شلیک خندش تو گوشم می‌پیچه:
 

 

 

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011      @Atlas _sa       @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita             @sanaz87     @N.a25            @دخترخورشید       @im._byta

ویرایش شده توسط melcmy
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پانزدهم
#پالت_بدون_رنگ

_بابا بخدا من گفتم به بابات رو من حساب نکنه ولی خب متاسفانه حساب کرد.
خندم گرفته...از رفتار بچگونه بابام یا از لحن مجید نمی‌دونم.
صدای تق تق در حواسم رو از مجید دور میکنه و ذهنم و پیش فرد پشت در می‌بره.
_مُردی؟
با حواس پرتی میگم:
_مجید باید برم.
_باشه بی خبرم نزار کمک خواستی خبر کن.
_مرسی فعلا خداحافظ.
دو ضربه‌ی دیگه روی در می‌خوره.
_دل‌آرا جان؟
با صدای حسنا به خودم میام و سمت در راه می‌افتم...در رو باز می‌کنم.لبخندی می‌زنه و میگه:
_خانم پایین منتظرتونن.
سرم رو تکون میدم و حسنا طبق عادت با گفتن با اجازه از اتاق دور میشه.
گوشی رو روی میز می‌زارم و راه سالن رو پیش می‌گیرم...کنار آخرین پله‌ می‌ایستم و بازم دلهره و پاهایی که می‌خواستن راه طی شده رو برگردن. بر خلاف خواست پاهام،اون‌ها رو وادر به حرکت می‌کنم و به سالنی می‌رسم که اون چهار نفر دور هم جمعن.با ورودم سرها به سمتم می‌چرخه،همه سرها غیر از سر اون و من ترجیح میدم فکر کنم از شرمندگی به روبه‌روش نگاه می‌کنه نه از غرور.
عزیز بازهم لباش به لبخند باز میشه.سمت مبل تک نفره‌ای میرم و می‌شینم.
عزیز لب‌های خندونش رو رو به من تکون میده:
_از اتاقت راضی بودی دخترم؟
رسمی جواب میدم:
_بله ممنون.
لبخندش کمی جمع میشه و میگه:
_خوبه عزیزم.

 

 


 

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa    @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita             @sanaz87               @دخترخورشید       @im._byta

ویرایش شده دیروز در 04:08 PM توسط melcmy

ویرایش شده توسط melcmy
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شانزدهم
#پالت_بدون_رنگ

بابام شروع می‌کنه به صحبت:
_ما فردا صبح انشاالله راهی کانادا می‌شیم و زحمت دل‌آرا می‌افته گردنتون.
شکیبا بالاخره نیم نگاهی بهم می‌اندازه و سمت بابام می‌گه:
_زحمت چیه احمد؟دل‌آرا رحمته...تا هروقت که خواست بی هیچ منتی اینجا روی چشم همه جا داره.
و این چه حسیه وقتی اسمم رو به زبون اورد؟حس شیرین شنیدن صدا از زبون پدر بزرگ،حس بد از محبتی که دیگه دیر شده یا حسی خنثی؟
این بار عزیز نگاه به مامان میده و میگه:
_قلبت بهتره مادر؟چیشد یهو تصمیم سفر گرفتید چیزی شده؟
_نه عزیز چیزی نیست این تصمیم و ما  خیلی وقته داریم که نگرانیمون نسبت به دل‌آرا شرایط رو فراهم نکرده بود که حالا خداروشکر اونم حل شد...فقط عزیز،جون شما و جون دل‌آرا.خیالم از شما راحته اما این دلم هی بهونه مادرانه می‌گیره.
_نگران نباش دخترم هم من هم علی مثل چشممون مراقبشیم خودشم که مشاالله خانمی شده.
این همه شلوغ کاری برای یه کودک 5 ساله طبیعیه یا یه جوون 23 ساله؟مسلما گزینه اول.اگه الان جای من دانیال اینجا بود واکنش مامانمم همین بود؟ترجیح میدم فکر کنم همین بوده.
در این حین عزیز اشاره‌ای به شکیبا می‌کنه که از چشم من نه ولی از چشم بابام که سرگرمه میوه‌هاست و مامانم که در فکر به جایی خیره نگاه می‌کنه دور می‌مونه.
شکیبا صداش رو با تک سرفه‌ای صاف می‌کنه و این بار تو چشمام زل می‌زنه:
_شنیدم که مشغول کاری و مطب راه انداختی...وضعیت کارت خوبه؟
سر بحث رو باز کردن.همیشه فکر می‌کردم در چنین موقعیتی دست پاچه میشم اما مثل اینکه برعکس شده.نمی‌دونم خواسته یا ناخواسته اما صدا و لحن رسمیم باز فضا رو پر می‌کنه:
_بله.
تنها همین کلمه از گلوم خارج میشه و شکیبا که فکر می‌کنه می‌تونه بحثی برای گرم شدن این جمع سرد راه بندازه چند ثانیه منتظر می‌مونه تا شاید من چیزی بگم اما خب...نمی‌گم.

 


 

 

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa         @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita            

@sanaz87               @دخترخورشید       @im._byta

ویرایش شده توسط melcmy
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفدهم
#پالت_بدون_رنگ

عزیز این بار با همون لحن میگه:
­_چه روزایی میری مطب عزیزم؟
یعنی باور کنم که نمی‌دونه؟
_هر روز به غیر از جمعه البته پنجشنبه ها هم اختیاریه اما من ترجیح میدم برم.
سرشو می‌ندازه پایین و با صدایی که اینبار غمگینه،میگه:
_از دانیال چه خبر؟شنیدم که بچه دار شده درسته؟
مامانم با ذوق جواب میده:
_اره یه سالی میشه...یه دختر خوشگل اسمشم گلنازه دلم براش یه ذره شده.
و چه خوب اون کودک توجهات رو به خودش جلب کرده.تو دلم لبخندی به برادر زاده‌ام می‌زنم که مثل کودکیه من توجه هارو از دانیال دور می‌کنه البته من با سختی و کلی حیله‌ی کودکانه و اون بی هیچ زحمت.
عزیز با یه کلمه به این بحث پایان میده:
_می‌فهمم.
***
6روز گذشته...بابا مامانم فردای اون روز با هزار نصیحت رفتن و دانیال هم همچنان از دست من دلگیر.تو این6 روز از ساعت7صبح راهی مطب می‌شدم تا4و5عصر که به خونه‌ی شکیبا بر می‌گشتم.این چند روز عزیز برای گرم شدن روابط سردی که از خیلی سال بینمون جاگیر شده تلاش کرد ولی دریغ از جواب...هربار که بحثی وسط می‌اندازه من فرار می‌کنم،به اتاق پناه می‌برم و مشغول کتاب خوندن میشم و شب‌ها برای شام پیششون میرم.شکیبا برعکس عزیز،جدی تو جمع حاضر میشه؛اما خب برخلاف حرکت همیشگیه من با حوصله به حرفای عزیز گوش می‌کنه.همیشه همه در عجبن از رابطه‌ی قدیمی اما موندگار این دو نفر...علی آقای کم حرف و جدی و ملیحه خانم پر انرژی و شاد.
مثل این چند شب دور میز نشستیم و شام می‌خوریم که صدای رسا و محکم شکیبا که عزیز رو خطاب کرده سکوت رو می‌شکنه:

_فردا عصر رضا و پروین برای شام میان.
عزیز هم بخاطر علاقش به مهمون لبخند می‌زنه و جواب میده:

 

.

 


 

 

لطفا نظراتتون رو بگید.👆❤️

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa         @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita            

@sanaz87               @دخترخورشید       @im._byta

 

ویرایش شده توسط melcmy
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هجدهم
#پالت_بدون_رنگ

_چه خوب اتفاقا دلم تنگ پروین شده بود...بچه‌ها چی؟نمیان؟
_الهه و کمند شاید.
بی تفاوت به بحثی که پیش اومده،تشکری می‌کنم و به قصد ترک میز از جا بلند میشم که صدای شکیبا مانع دور شدنم میشه.
_دل‌آرا...
بر می‌گردم و بی هیچ حرف با نگاهِ منتظرم بهش خیره میشم.صداش رو با تک سرفه‌ای صاف می‌کنه و ادامه میده:
_امشب رو باهامون چای می‌خوری؟
تعجب می‌کنم.شاید اگه عزیز می‌گفت هضم این حرف آسون‌تر بود؛تعجبم رو پنهان می‌کنم و میگم:
_ممنون میل ندارم.
راه اتاق رو پیش می‌گیرم که باز با صداش می‌ایستم:
_می‌خوام باهات صحبت کنم.
باز بر می‌گردم.به قصد اعتراض دهنم رو باز می‌کنم که با صدای تک سرفه‌اش حرف تو دهنم می‌مونه.سرش رو می‌اندازه پایین و با صدای کم میگه:
_لطفا.
شنیدن این کلمه از زبون شکیبا عجیبه!خب اندفعه تعجب نمی‌کنم.شرایط انسان‌ها رو تغییر میده و پدربزرگ بنده‌هم از این قضیه مستثنا نیست.کنجکاوی اجازه مخالفت بهم رو نمیده.سرم رو به جواب مثبت تکون میدم.

حسنا سینی چای رو جلوم می‌گیره.زیر لب تشکری می‌کنم،فنجون رو بر می‌دارم و روی میز کوچیک جلوم قرار میدم.
نگاهم به فنجون چای هست که شکیبا سکوت رو می‌شکونه:
_می‌خوام...
کمی روی مبل جابه‌جا میشه...دستپاچگی کاملا از رفتارش مشهوده.انگشت‌هاش رو در هم گره می‌زنه و به سختی به چشمام نگاه می‌کنه.
_درواقع می‌خوام بدونم که...
سکوت می‌کنه...بعد چند ثانیه میگه:
 

 

 

 

.

 


 

 

لطفا نظراتتون رو بگید.👆❤️

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa         @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita            

@sanaz87               @دخترخورشید       @im._byta

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نوزدهم
#پالت_بدون_رنگ

_چیزی کم و کسر نداری؟
با ناشیانه‌ترین حالت ممکن حرفش رو عوض می‌کنه و چشم غره عزیز به شکیبا،مهر تثبیتی به حرف درستم می‌زنه.
_مشکلی ندارم.
عزیز ادامه میده:
_عزیزم درواقع منظور علی اینه که اگه مشکلی داشتی حتما بهمون بگو.
و بعد با لبخند ملیح نگاهم می‌کنه.بازم حرف اصلیشون رو نزدن که خب این به نفع منیه که دلم می‌خواد از این جمع دور شم.
_باشه ممنون.
خم میشم و چایی رو که از حرارتش کم شده بر می‌دارم.به قصد اینکه سریع به اتاق برم سعی می‌کنم چای رو زود بخورم.
صدای عزیز سکوت رو می‌شکنه:
_دخترم تو که با اومدن مهمون مشکلی نداری؟می‌خوای بگم نیان تا تو راحت باشی؟
دروغ چرا؟راحت نیستم اما دلیل میشه که برای خونه‌ای که متعلق به من نیست تصمیم بگیرم؟...فنجون رو کمی از دهنم دور می‌کنم و به عزیز نگاه می‌کنم:
_نه به هرحال اینجا خونه خودتونه...من مشکلی ندارم.
_نه گلم توهم به اندازه ما در این خونه سهم داری.
با پوزخند کمرنگی سرم رو تکون میدم.چای رو تا ته می‌خورم،بلند میشم و با گفتن شب‌بخیری از اون قسمت دور میشم.چند قدمی که دور شدم صدای معترض عزیز رو می‌شنوم:
_چرا حرفتو خوردی مرد...پس کی می‌خوای باهاش صحبت کنی؟
_سخته برام ملیحه...به زور نگاهم می‌کنه،دور میشه ازم،جوری حرف میزنه  انگار هفت پشت غریبه‌ام باهاش بهش حقم میدم ولی ازم انتظار نداشته باش که بشینم باهاش راحت سر صحبتو باز کنم.
_خربزتو خوردی پای لرزشم بشین.
_11سال عذاب وجدان مثل خوره افتاده تو جونم...کم نیست؟
 

 

 

لطفا نظراتتون رو بگید.👆❤️

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa         @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita            

@sanaz87               @دخترخورشید       @im._byta

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیستم
#پالت_بدون_رنگ

_می‌بینی که نیست و هنوز ادامه داره.
_من یه غلطی کردم دارم درد همون و به اندازه کافی می‌کشم تو دیگه چرا  اینطور رفتار می‌کنی؟
_چون غلط تو اون پسر پست‌فطرت دامن گیره منم شده.
واضح نبودن صدا نشون میده که به اتاق نزدیک میشم.برام مهم نبود که جواب شکیبا چی می‌خواد باشه؛چرا باید مهم باشه؟اون همه ما زجر کشیدیم حالا دنیا چرخیده و نوبت رسیده به شکیبایی که تازه بخش کوچیک اون ماجراست.راستی اون پسر پست‌فطرت در چه حاله؟
اخم‌هام گره می‌خوره.به اتاق میرسم در رو باز می‌کنم و میرم داخل.عصبیم و با حرص سمت پنجره اتاق میرم؛بازش که می‌کنم نسیم خنک به صورتم می‌خوره.گره ابروهام رو باز می‌کنم،چشمام رو می‌بندم،زیر لب زمزمه می‌کنم:
_به من ربطی نداره که در چه حاله.
چشمام رو باز می‌کنم و باز تو جلد خونسردم فرو میرم.باغ زیبای روبه‌روم خودش رو بیشتر از هر زمانی توی دلم جا می‌کنه.با پوشیدن یه بافت گشاد کرم رنگ و برداشتن گوشی و هنذفری از اتاق بیرون می‌زنم.
اطراف باغ با چراغ‌های زیبایی پوشیده شده که این باعث میشه بتونم راحت اطرافم رو ببینم.نسیم ملایم اما خشک و سردی می‌وزه.خودم رو از سرمایی که داره بیشتر وجودمو می‌گیره منقبض می‏کنم.کنار یکی از درخت‌ها می‌شینم؛سردم شده اما خب درحال حاضر این سرما داره مغزم رو آروم می‌کنه.موهایی که تا سر شونه‌امه رو باز می‌کنم،انگشت‌هام داخل فرهای ریز و مشکی گم میشه.همونطور که هنذفری رو داخل گوش‌هام می‌ذارم ذهنم سمت دو نام آشنای رضا و پروین میره.
طول نمی‌کشه که صدای بازی نت‌های‌quit time تو گوشم پخش میشه...گاهی وقتا موزیک‌های بی‍کلام می‌تونن بیشتر من رو آروم کنن چراکه من قرار نیست در کنار مغز شلوغم و صدای سازها و ریتم موزیک به صدای کسی گوش بدم یا متنی رو متوجه بشم و با خودم فکر کنم که چیشد که این خواننده تصمیم گرفت موزیکی سوزناک و غمگین یا موزیکی شاد و پر انرژی‌ای رو مثلا به عشق‌اش تقدیم کنه.واقعا عاشق شده؟یا صرفا برای جذب افرادی که عاشق شدن این‌هارو می‌خونه؟چرا با اینکه خیلی از مخاطب‌ها موضوع مربوط به اون آهنگ رو درک و تجربه نکردن،می‌تونن با اون آهنگ ارتباط بر قرار کنن؟شاید بخاطر اینه که خیلی‌ها به متن اهنگ کاری ندارن و فقط به ریتم و صدای خواننده توجه می‌کنن؛اما خب به‌نظر من یکی از مهم ترین بخش‌های یه موزیک متن اونه که هدف پشت موزیک رو نشون میده.درواقع متن می‌تونه همونقدر که ارزش موسیقی رو بالا ببره پایین هم بیاره و عمقش رو نشونمون بده.و چقدر خوب میشد که همه انسان‌ها به عمق هرچیزی بها می‌دادن.
صدای موسیقی کم‌کم محو میشه و در نهایت فقط صدای ضعیف سوز سرد پاییزی فضا رو به سلطه می‌گیره؛از اول همون موزیک رو پخش می‎کنم.چند بار زیرلب نام رضا و پروین رو تکرار می‌کنم...کم‌کم نام رضا از سرم بیرون میره و خانم پروین نامی در سرم شکل می‌گیره؛دوست گرمابه و گلستان عزیز و حالا تصویر آقا رضاهم واضح میشه.پس دوستی شکیبا و حاج سعادت قدمتش به الان هم رسیده.
 

 

 

 

لطفا نظراتتون رو بگید.👆❤️

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو      @Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa         @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita            

@sanaz87               @دخترخورشید       @im._byta

ویرایش شده توسط melcmy
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست_یکم
#پالت_بدون_رنگ

پالتوم رو تنم می‌کنم،کیف و سوئیچ ماشینم رو بر می‌دارم و با بدنی که بخاطر سرمای دیشب کرخت و خشک شده از اتاق بیرون میزنم...به سنگ فرش حیاط می‌رسم و طبق معمول آقا پرویز و می‌بینم که مشغول آبیاری باغه؛نگاهش که بهم می‌افته با لبخند براش دستی به نشونه سلام تکون میدم که بی جواب نمی‌مونم.سوار ماشین میشم و استارت می‌زنم؛چند ثانیه صبر می‌کنم تا موتور ماشین گرم بشه و در نهایت حرکت می‌کنم.به جلوی در میرسم و منتظر میشم که در رو باز کنن؛در همون حین که در حیاط باز میشه ماشین گرون قیمتی وارد میشه و از کنارم می‌گذره...شیشه‌های نسبتا تیره و عکس‌العمل کند من باعث شد نتونم کسی که پشت رل نشسته رو تشخیص بدم.
خیره به خیابون به ماشینی که از کنارم گذشت فکر می‌کنم.
سرمو تکون میدم و زیر لب میگم:
_بیخال بابا.
حتما یکی از دوستان شکیبا یا عزیز بود،باید با این چیزا کنار بیام و انتظار نداشته باشم از تمام رفت آمد‌های این خونه خبر داشته باشم.اینبار به  شب فکر می‌کنم!مهمونا قراره چه واکنشی نسبت به من داشته باشن؟یا برعکس؛در حال حاضر هیچ ایده‌ای برای اینکه قراره چه واکنشی از خودم نشون بدم ندارم...و خب طبیعه چون واکنش من درواقع بستگی به واکنش اونا داره.
***
با خستگی‌ای که ناشی از نشستن روی صنلیه،نگاهم رو به ساعت مچی‌ام می‌اندازم و متوجه میشم که ساعت 7...روزای دیگه حداکثر تا 4 و 4/5 می‌موندم اما خب امروز عطایی به بیمارهای بیشتری نوبت داده بود.عینک گردم رو در میارم و داخل کیفم می‌زارم.دستی به چشمام که تا الان توسط عینک اسیر بودن می‌کشم.شالم رو صاف و از جا بلند میشم؛پالتوم رو از تکیه‌گاهه صندلی بر می‌دارم‌ و با تعویض جای گوشی و سوییچ زیپ کیف کوچکمو می‌کشم و روی دوشم می‌اندازم؛سوییچ به دست چراغ رو خاموش می‌کنم و بیرون میرم.
_خسته نباشید خانم شکیبا.
نگاهم رو به عطایی میدم و میگم:
_توهم همینطور فعلا.
_خدانگهدار.

با زدن دو تک بوق،در رو‌به‌روم باز میشه وارد حیاط میشم که با دیدن گوشه‌ای از حیاط زمزمه می‌کنم:
_ای بابا.
ماشین غریبه‌ای که حالا روبه‌رومه مهمونیه امشب رو یادم می‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازه و خستگیمو چند برابر می‌کنه.ماشینم رو کنار همون ماشین پارک می‌کنم و پیاده میشم.
به انتهای سنگ فرش می‌رسم.هنوز کامل پله‌هارو طی نکردم که در باز میشه!!عزیز رو می‌بینم که دست به کمر منتظرمه؛لابد می‌خواد بخاطر دیر رسیدنم دعوام کنه؛به در می‌رسم.
_سلام.
_علیک سلام...کجا بودی دلم هزار راه رفت؟
خب تقریبا درست حدس زدم فقط به‌جای دعوا کردن اظهار نگرانی کرد.راه رو برام باز می‌کنه و باهم می‌ریم داخل که می‍گم:
_مطب بودم امروز کارم طول کشید...به هرحال تو هر شغلی این چیزا طبیعیه شماهم سعی کنید نگران نشید.
 از لحن خسته اما خشکم متعجب میشه.به سالنی که به پله‌ها ختم میشه می‌رسیم.با دیدن سالن خالی تعجب می‌کنم.عزیز می‌ایسته؛سوالی نگاهش می‌کنم که لبخند می‌زنه و میگه:
_مهمونا تو اون یکی سالنن برو بالا لباسات و عوض کن بیا که پروین و الهه دیوونم کردن.
و بعد از کنارم رد میشه...هرچی زمان می‌گذره خستگیم بیشتر میشه،چقدر دلم می‌خواد امشب زودتر تموم شه تا سریع‌تر به تخت‌خواب گرم و نرمم پناه ببرم.به خودم میام و همونطور که راه اتاق رو پیش می‌گیرم لعنتی به بزرگیه این خونه می‌فرستم.
جلوی آینه می‌ایستم و شال طوسی رنگم رو روی موهام می‌کشم.خنثی بودن رنگ شالم به کالباسیه لباسم میاد.آرایش کمرنگی کردم،موهام رو خیلی ساده بدون اینکه تاری ازش روی صورتم بمونه پشت سرم بسته بودم و من از همون دسته آدماییم که زیبایی رو در سادگی می‌بینن...در نهایت ساعت ظریفم رو می‌بندم و از اتاق بیرون میام.

 

 

لطفا نظراتتون رو بگید.👆❤️

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa         @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita            

@sanaz87               @دخترخورشید       @im._byta

  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست_دو
#پالت_بدون_رنگ

این مدت حتی به خودم زحمت ندادم که چرخی تو این خونه بزنم...بر اساس تصاویری که ته مغزم خاک می‌خورن سمت مکانی که عزیز دربارش صحبت می‌کرد راه می‌افتم.چشمم به سالنی می‌خوره که دیزاینش با سالن قبلی خیلی متفاوته...اونجا سالنی با مبل‌ها و عسلی‌های مدرن و رسمی و اینجا سالنی با وسایل سنتی که تاقچه‌ی پنجره‌هاش پرن از گل و گیاه...و چه حس خوبی داره این سالن.نگاهم به رضا و پروینی که از دیشب فکرم رو زیاد مشغول خودشون کردن می‌افته.حاج سعادت روی مبل‌ تک نفره‌ای نشسته،پروین و خانمی زیبا و شیک پوش که می‌خورد نهایتا40سالش باشه کنار هم نشستن؛حدس می‌زنم الهه باشه.
وارد سالن میشم که چشم شکیبا بهم می‌خوره و حاج سعادت که مشغول صحبت با شکیبا بود پی نگاهش رو می‌گیره و در نهایت با چشمایی متعجب به من نگاه می‌کنه.
همیشه از نگاه خیره یه‌نفر روی خودم متنفرم و حالا نگاه 5 نفر روم سنگینی می‌کنه...سعی می‌کنم معذب بودنم رو مخفی کنم.صدام رو صاف می‌کنم و میگم:
_سلام.
عزیز با لبخندِ همیشه رو لبش نگاهم می‌کنه،شکیبا زیر لب سلامی می‌کنه و نگاهش رو ازم می‌گیره و سه مهمان گرامی همچنان با بهت نگاهم می‌کنن.قدمی سمت مبل تک نفره‌ای که بین عزیز و الهه‌ست بر می‌دارم که صدای حاج سعادت متوقفم می‌کنه:
_کی باورش میشه...احمدی که یه روزی تو کوچه توپ بازی می‌کرد الان دخترش انقدر بزرگ شده باشه.
نگاهش می‌کنم که با لبخندی مردانه میگه:
_سلام دخترم.
ترجیح میدم خودم رو از یه ‌جایی پرت کنم پایین و بمیرم اما هیچوقت دیگه تو این شرایط قرار نگیرم...الان من باید چی بگم؟اصلا باید چیزی بگم یا نه؟وای خدا نگاه الهه و پروین و کجای دلم بزارم؟دهنم رو به قصد حرفی که نمی‌دونم قراره چی باشه باز می‌کنم که پروین اجازه نمیده و می‌پره وسط کلامم:
_سلام به روی ماهت دخترم.
بلند میشه و به سمت جسمم که اون وسط خشک شده میاد و در آغوشش گم میشم.
_هزار مشاالله...از لحظه‌ای که فهمیدم اومدی اینجا دل تو دلم نبود زودتر ببینمت؛دروغ چرا حتی ذره‌ای از قیافتم یادم نبود و حالا دارم صورت قشنگتو می‌بینم.
طبیعیه چیزی یادش نیاد به هرحال 17 سال گذشته...دستپاچه از این حجم از واکنش لبخند کم جونی می‌زنم و میگم:

_ممنون لطف دارید.
لبخندی به روم می‌پاشه   و سرجاش می‌شینیه.سمت مبل تک نفره میرم که الهه خیلی متشخص با لبخند دلنشینی بلند میشه و دستشو به سمتم دراز می‌کنه.دستمو تو دستش می‌زارم که میگه:

 

 

 

لطفا نظراتتون رو بگید.👆❤️

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa         @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita            

@sanaz87               @دخترخورشید       @im._byta

ویرایش شده توسط melcmy
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست_سه
#پالت_بدون_رنگ

_سلام عزیزم از دیدنت خوشحالم.
آره...دقیقا از همون آدم‌هاییه که بی هیچ زحمت تو دل جامیشن.نگاهم تو چشماش می‌افته...خدایا!!چشم‌هاش مشکی تر از هر مشکی‌ایه که تا حالا دیدم.خیره در ژرف چشم‌هاش مودبانه و رسمی میگم:
_همچنین.
دستش رو عقب می‌کشه و بعد با دست به مبل اشاره می‌کنه که بشینم.پیرو حرفش روی مبل جا می‌گیرم...نگاهم به حاج سعادت می‌افته که با لبخند معنی داری نگاهم می‌کنه و در پی اون نگاه پروین که دست کمی از نگاه همسرش نداره.سرم رو پایین می‌اندازم.
شکیبا و حاج سعادت مشغول بحث کردن درباره شرکت‌ها و اوضاع سیاسی و اقتصادی میشن و عزیز که حالا جاش رو با الهه عوض کرده با پروین صحبت می‌کنه.با خستگی دستی به گردنم می‌کشم.
_آخرین بار که دیدمت کلا یه سالت بود و حالا...
نگاهم رو به الهه میدم که داره دقیق نگاهم می‌کنه...می‌‌پرسه:
_الان چند سالته؟
دستم رو روی اون یکی دستم می‌زارم...تو چشمای نافذ و گیراش نگاه می‌کنم و میگم:
_23.
لبخند کمرنگی می‌زنه...از شخصیتش خوشم میاد؛مهربون،رسمی،جدی،گیرا و صورت زیباش،آروم بودن شخصیتش رو کامل می‌کنه.لبخندش کمی جمع میشه و با لحنی که سعی داره غمگین بودنشو پنهان کنه میگه:
_منم یه دختر دارم...سه سال ازت کوچیک تره.
با اینکه به قیافش نمی‌خوره دختر 20 ساله‌ای داشته باشه تعجب نمی‌کنم و لبخند کمرنگی می‌زنم که ادامه میده:
_طبیعیه که منو یادت نیست اما فکر می‌کنم پدر مادرمو یادت باشه...من الهه تک دختر حاج سعادتم.همونجور که گفتم آخرین بار یه سالت بود که دیدمت...وقتی پسرم،دانیال و می‌دید که چقدر کنارت خوشحاله حسابی حسودی می‌کرد؛خب برای یه بچه 9 ساله و تنها این چیزا طبیعیه؛بخاطر دوستی که بین من و مادرت بود اون در کنار همبازی شدن با برادرت به توهم وابسته شده بود تا اینکه بخاطر شغل همسرم رفتیم خارج از کشور و دوسال بعدش کمند به دنیا اومد.
با چشمایی که پر از تعجب بود نگاهش می‌کنم...نه این یکی اصلا بهش نمی‌خوره.می‌خنده و میگه:
_اونطوری نگام نکن زود ازدواج کردم.
معذب بحث رو عوض می‌کنه:
_خب از خودت بگو...مشغول چه کارایی هستی؟
باز با لحنی رسمی اما ملایم میگم:
_مطب روانشناسی دارم.
چشماش برقی می‌زنه،عمیق تر از قبل نگاهم می‌کنه و این رفتار یهوییش کمی گیجم کرده.
_چه خوب.
و با یه لبخند بحث رو تموم می‌کنم.سرمو بر می‌گردونم که متوجه نگاه سنگین و خیره‌ی شکیبا روی خودم میشم...با صدای حسنا که مهمونا رو برای شام دعوت می‌کنه به خودش میاد و نگاهش رو از روم بر می‌داره.
شام و که خوردیم شکیبا،حاج سعادت رو به اتاق کارش برد...گویا این مهمونی برای اونا یه مهمونیه کاریه.از سر بیکاری به بخار‌های چای نگاه می‌کنم که عزیز توجهات رو سمت خودش جلب می‌کنه.
_الهه جان پس کمند چرا نیومد؟
_کمند یکم کسالت داشت سلام رسوند و گفت ایشالا سر فرصت بهتون سر می‌زنه.
­عزیز با مهربونی جواب داد:
_باشه عزیزم...ایشالا زودتر خوب شه.
اینبار پروین من رو مخاطب قرار میده:
_چخبر از برادرت عزیزم؟حال زن و بچش خوبه؟
گویا کسایی بدون اینکه حتی از وجودشون خبر داشته باشم از اتافاقات خانوادم مطلعن،مشخصه که عزیز زحمت خبر رسانی رو به عهده گرفته...از اتافاقات گذشته چی؟از اونا هم خبر دارن؟
_بله حالشون خوبه.
با لبخند میگه:
_خداروشکر.
اینبار الهه با همون لحن آرومش کنجکاو می‌پرسه:
_راستی بچشون چیه؟
عزیز با ذوق جای من جواب میده:
_وای الهه باورت میشه دانیال یه دختر داشته باشه؟اسمشم گلنازه.
الهه لبخندی به ذوق عزیز می‌زنه و میگه:
_مطمعنم که خودشم به زیباییه اسمشه.
عزیز هم لبخند کوچیکی می‌زنه اما به سادگی میشه حسرت رو داخل چشماش دید...فکر کنم چیزی به نام دلسوزی تو دلم تکون خورد؛خب عزیز که گناه نداره...داره؟نکه تقصیری نداشته باشه اما خب میشه گفت که درواقع پاسوز بقیه شده.
بعد از اون پروین شروع می‌کنه تعریف کردن از فلان خیاط و فلان پارچه و هرکدوم رو بار‌ها به عزیز پیشنهاد می‌ده و عزیز هم هربار استقبال گرمی می‌کنه.

 

 

 

 

لطفا نظراتتون رو بگید.👆❤️

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa         @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita            

@sanaz87               @دخترخورشید       @im._byta

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...