رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان بوسه شیطان | کیمیا کاظمی کاربر انجمن نودهشتیا


...Kimia...
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B

ارسال های توصیه شده

نام: بوسه شیطان

نویسنده:کیمیا کاظمی

ژانر: جنایی-پلیسی-عاشقانه

ساعت پارت‌گزاری:  نامشخص

خلاصه: در پی انتقام خونین، عشقی ممنوع رخ می‌دهد. عشقی که پر از سختی ها و تلخی ها به همراه هست. انتقامی که نتیجه اش می شود دل شکسته ای و فرشته بی پناهی...

مقدمه: اسلحه تو در برابر من چشم‌هاته باشد قبول! ببند چشمانت رو روی من و تیر خلاصی به قلبم بفرست ولی بازهم بدون من هنوز عاشقتم.

من خیانت کردم با عشقم، اگه خائنم باشه بزن و خلاصم کن.

- بهت گفته بودم کم‌ترین و بی‌دردترین مرگ تیر تو مغزته؟ 

-  آره ولی می‌خوای من بهت بگم پر درد‌ترین مرگ چیه؟

-  بگو!

-  این‌که بدون این‌که من رو ‌ بکشی چشم‌هات رو روی من ببندی و بی محلی کنی.

لینک تالار نقد

https://forum.98ia2.ir/topic/576-رمان-بوسه-شیطان-کیمیا-کاظمی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

ویراستار: @Gisoo_f

ناظر: @shahrzad.rh

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • غمگین 3

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱»

با دستای لرزونش اسلحه را پایین آورد. به سر متلاشی شده مرد روبه روش خیره شده بوده. اون یکی را کشته بود. آرام اشک هایش چکید.دستای ظریف و سفیدش لرزش محسوسی داشت و قلبش تند ضربان میزد. 

برای آرام کردن قلبش یک بار دیگه اسلحه را بالا آورد و این‌بار تیری به قلب مرد سی و دو سه ساله روبه رویش رها کرد. 

صدای دست زدن آیکان پوزخندی روی لبش آورد.

آیکان: عالی لیدی جوان . خوشم اومد. 

 اسلحه را توی کمرش جای گذاری کرد و از آن کارخانه متروکه بیرون اومد. دم در بنز قدیمی زرد رنگی که مرد باهاش تا کارخونه با پای خودش اومده بود بهش دهن کجی میکرد. سوار تویوتا مشکی ایکان شد و منتظر اومدن او  شد.کلت سفیدش با خون مرد زینت داده شده بود. دستمال پارچه ای از جیبش درآورد و روی کلتش کشید. در باز شد و آیکان داخل ماشین نشست. در توسط بادیگارد بسته شد و راننده شروع به حرکت کرد. 

آیکان_حالت خوبه؟ 

به سوال آیکان فکر کرد خوب بود؟ نه نبود برای اولین قتلش آماده نبود ولی مجبور بود. آیکان او را مجبور به این کار کرده بود. صادقانه پاسخش را داد: 

-نه نیستم 

- چرا؟ 

- اون با پای خودش اومده بود. طلب بخشش کرد . دوتا بچه داشت. نباید اینکارو می‌کردم. 

-یادت رفته داری برای چی تربیت میشی؟ توی شغل ما عادی ترین کار کشتن خائن هاست. به لطف کار اون باید تا مدت طولانی با پلیس ها سر و کله بزنم،کلی ضرر مالی دیدم. بهش لطف کردم و مرگ با کمترین درد رو براش انتخاب کردم. 

با چشم های خالی از احساس بهش نگاه کرد. حق با آیکان بود اون داشت برای این کار تربیت میشد. برای این کار کوچیک ترین کار کشتن بود و اون تازه روی پله اول بود. اسلحه اش را پنهان کرد و به آیکان خیره شد لب هایش را با زبانش خیس کرد. 

-به نظرت چقدر طول می‌کشه که آماده بشم؟ 

_ از نظر من آماده ای . امروز وقتی با همین چشم های تیله ای سردت به اون عوضی خائن خیره شدی فهمیدم آماده ای. این حال بدت طبیعی منم بار اول که یکی رو کشتم همینطوری شدم بعدش خوب میشی. 

لبخند زد و با فکر آینده و انتقامش، آتیش توی چشای مشکی اش درخشید.

آیکان پسر عمویش بود .عموزاده ای که تا بیست سالگی اش او را ندیده بود، پدرش با عمویش با هم مشکل داشتند و سالیان طولانی با هم ارتباط نداشته اند ولی بعد از مرگ پدر و مادرش، عمویش، آیکان و زن عمویش به مراسم ختم پدر و مادرش آمده اند، بعد از آن چند ماه تنها بود ولی بعدش که واقعیت را فهمید به دنبال انتقام گشت. انتقامی که آتشش همه را می‌سوزاند. آیکان که نگران دختر عمو کوچکش بود برایش بپا گذاشته بود بعد از فهمیدن قضیه انتقام اون ، او را پیش خودش آورد و شروع به آموزشش کرد. الان سه سال از آن روز گذشته و روز به روز آتش انتقام بیشتر و بیشتر شده!

-رایا خواهشاً به این دوست دخترم این سری گیر نده. 

با پوزخند نگاهش کرد. 

-اگه با من کاری نداشته باشن کاریشون ندارم. تقصیر خودشونِ که دهنشون هرجایی که نباید باز میشه.

آیکان می‌فهمید رایا چی میگه. اون هم بود عصبی میشد. آخرین بار رایا یکی از دوست دختر هایش را به خاطر اینکه به رایا پریده بود و بهش گفته بود که او را از راه به در میکنه بحث میکند. رایا هم نه برداشتِ و نه گذاشتِ خیلی محترمانه از خونه بیرونش کرد و بهش گفت بهتره دیگه نبینتش وگرنه عاقبتش می شود عاقبت یزید.

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 22
  • تشکر 2

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۲»

آرام از تویوتا مشکی پیاده شد نگاهش به عمارت روبه رویش دوخت. عمارتی با نمای آجر های تیره و سنگ های تیره .عمارتی که بی شباهت به قصر نامادری سفید برفی نبود همان‌قدر که بزرگ و رویایی بود مخوف و ترسناک بود، تنها فرق صاحبانشان بود.

بعد از دوش گرفتن و تعویض لباس هایش با یک شلوار و تیشرت ساده ای پایین رفت و باز هم آیکان ملقب به عزرائیل دختری در آغوش داشت ‌و آن مرد برعکس تمام مرد های اطرافش الهه شهوت بود . این را مطمئن بود . به یاد داشت برادرش، دوستان برادرش هیچکدام چنان شهوتی نبودند.برادری که برای رایا جان داد و او مرگ تک برادرش تکیه گاهش را به چشم دید و بعدش آن  فردی که اورا تا پای مرگ برد . آرام نفس کشید و فکر گذشته را دور کرد. نگاهی به آیکان انداخت که مشغول لب های دختر بود. قیافه اش درهم شد و از اون مکان دور شد. در حیاط موتور سورمه ای اش آرام خوابیده بود . سوار شد و کلاه کاسکت را سرش کرد و از در بیرون رفت مدت زیادی موتور سواری کرد ولی بعد قصد برگشت به خونه کرد کافی بود امشب  گشت ارشاد روی موتور آن هم با تیشرت دستگیرش بکنند. 

به سمت عمارت آیکان راند.

آرام از موتورش پیاده شد و به سمت عمارت آیکان راه افتاد . آیکان با دوست دختر جدیدش پشت میز شام درحال شام خوردن بودند لبخندی زد و به سمت میز رفت پشتش نشست. صدای آیکان بلند شد:

- تو که میدونی باید قبل از من به میز غذا برسی!؟ 

قوانین این مرد را از بر بود توقع هیچ بخششی هم از سمتش نداشت پس بی حرف از پشت میز بلند شد و خواست به سمت اتاقش برود که صدای نازک و ظریف دوست دختر آیکان ناخون کشید روی اعصابش:

- عشقم گناه داره بدون شام بخوابِ. بزار بخورِ خب!

نگاه عصبی و وحشی اش را به دختر دوخت. 

- اونی که گناه داره تویی بهتره سرت توی کار خودت باشه جوجه .

با پایان حرفش تند به سمت اتاقش راه افتاد. متنفر بود از ترحم بقیه، بخشش بقیه، برای همین سه سال بدون هیچ مشکلی کنار آیکان بود چون هیچکدوم از این ویژگی های اخلاقی را نداشت. 

روی تخت دراز کشید که توی گذشته خود غرق شد و صدای روهام برادرش را شنید. 

-جوجه رنگی امروز میام دنبالت باهم بریم ناهار بیرون 

بعد هم یواش سرش رو آورد سمت گوش رایا و با صدای آرامی ادامه داد 

- می‌خوام بریم پیش دوست دخترم. 

و قهقهه ای که از ته دل زد و نفهمید آخرین بار هست. 

دلش تنگ شده بود برای خندیدن. برای بازی کردن با برادرش.حسرت روز هایی را خورد که برادرش تکیه گاهش را می‌توانست داشته باشد و نتوانست. پدرش را مقصر مرگ او می‌دانست ولی با این همه بار هم دلتنگ پدر و مادرش هم شده بود. یاد جنازه های سوخته پدر و مادرش هنگامی که برای تشخیص هویت رفته بود جگرش را آتش زد. با فکر انتقام شیرینش لبخندی زد و چشم هایش را بست و بعد از یک روز پر از استرس و متشنج به آغوش گرم خواب رفت

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۳»

طبق عادت هر روزش حمام کوتاهی رفت و بعد از آن تیشرت و شلوار مشکی مانند همه لباس هایش برداشت و به تن کرد. موهای مشکی اش بلند شده بود و تا روی شونه اش می‌رسید دلش هوس کرده بود موهایش را کوتاه کند ولی الآن موقعیتش را نداشت.به سرعت به سمت میز غذا راه افتاد دلش نمی‌خواست مثل دیشب گرسنه بماند. از قوانین آیکان این بود که باید قبل از او به میز غذا برسد وگرنه باید گرسنه به کار خود ادامه دهد.غریبه و آشنا هم نمی‌شناخت، قانونش بود و برای همه !

با سرعت خود را به اتاق غذا خوری رساند هنوز آیکان به میز غذا خوری نرسیده بود که خود را پشت میز انداخت و نشست. برایش جای تعجب داشت که آیکان که دیر می‌خوابد و این همه فعالیت دارد چگونه می‌تواند آنقدر زود بیدار شود. 

بعد از پنج دقیقه آیکان اومد و نشست . آرام شروع کردن به صبحانه خوردن.سکوت آزار دهنده ای بر فضا حاکم بود هر کدام در یک فکر یکی در فکر انتقام و دیگری در فکر جابجایی محموله جدیدش.

بعد از صبحانه آیکان رو به رایا کرد و ازش خواست که به اتاق کارش برود و خودش جلوتر به سمت اتاقش راه افتاد.

رایا آرام از سر میز بلند شد و پشت سرش به سمت اتاق کار آیکان راه افتاد.

آیکان زیر نظر داشت تک تک اجزا صورت رایا را.صورتی زیبا با پوستی گندمگون و چشم های مشکی و درشتی !

-بشین حرفام طولانیِ!

آرام نشست روی صندلی چرم مشکی و پاهای ظریفش را روی هم انداخت.

آیکان ادامه داد:

-قرارِ دو هفته دیگه یک محموله  حاوی مواد مخدر از پاکستان وارد بشه. به تو میسپارمش ولی نه تنها دست تو، امروز یکی میاد توی این دو هفته خوب آموزشش بده.هر اتفاقی برای محموله بیافته تو مسئولی!

نگاه سرد و یخیش یه آیکان بود . می‌توانست، مطمئن بود. سری به معنی بله تکان داد و بلند شد که اتاق را ترک کند ولی صدای آیکان متوقفش کرد:

- امیدوارم سر بلند برگردی ولی اگر پلیس ها بویی ببرند سرنوشتت بدتر از مرد دیروزی می‌شود.

سری تکان داد و از اتاق خارج شد.

 

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 14
  • تشکر 2

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۴»

عطر تند و سردش را روی مچ دستش زد و یقه پیراهن سورمه ای مردانه اش را مرتب کرد.

از اتاق خارج شد و سوییچ‌ ماشین جدیدش را از روی میز برداشت . توی پارکینگ مزدا تیری سفیدی چشمک بهش زد. سوار شد و عینک آفتابی را روی چشمانش نشاند.به سمت محل قرار راه افتاد شک‌ ندارد پیروز میدان است.

با دقت  به ویلا روبه رویش خیره شد . اگه پرونده را از آیکان نگیرد، نود درصد گیر می‌افتد. باورش نمی‌شد آیکان با آن همه هوش و ذکاوت زبان زدش چگونه دارد از یک دختر بچه رو دست می‌خورد بدون اینکه بداند. پوزخندی زد و از ماشین پیاده شد . نگاهی به ساعت مچی اش انداخت پنج دقیقه دیر کرده بود. زنگ ویلا را لمس کرد و آهنگ ملایمی توی فضا پخش شد و حدود پنج دقیقه بعد مردی چهارشونه که ظاهراً بادیگارد بود در عمارت عجیب و غریب و بزرگ آیکان را باز کرد

*****

با اخم به بادیگاردی خیره شده بود که اجازه ورود بهش نمی‌داد و منتظر دستور رییس خود بود. زیر لب آیکان را لعنت می‌کرد و عصبی پایش را تکان داد. بعد از انتظار طولانی مجوز ورودش را صادر شد، به سرعت داخل شد و به سمت عمارت راه افتاد. 

رایا خونسرد پا روی پا انداخت و منتظر مردی بود که طبق گفته های آیکان قرار بود باهم محموله حاوی کوکائین را از مرز رد کنند. پنج دقیقه دیر کرده بود و این یعنی قرار است به زودی خون رایا به جوش آید.

زنگ عمارت زده شد و خبر از آمدن مرد جوان داد. رایا لیست تنفراتش زیاد بود یکی از آن ها انتظار و بد قولی بود پس پنج دقیقه بعد دستور داد در را باز کنند و بعد از پنج دقیقه دیگر اجازه ورودش را به عمارت صادر کرد. لبخند آیکان رضایت از کار رایا را میداد . آیکان خوشحال بود شاگردش حالا کاملاً آماده بود

در باز شد و مردی چهارشونه با پیراهن سورمه ای و شلوار لی وارد عمارت شد .چشمان کنجکاوش دور تا دور عمارت را رصد می‌کرد. صدای آیکان فاصله ای میان کنجکاوی اضافه اش انداخت:

- بیا و بشین .

آرام به سمت یکی از کاناپه های سلطنتی توی سالن رفت و نشست . توجه اش تازه خیره دختر مو مشکی شد که مغرور و با چشم های سردش او را زیر نظر داشت. پوزخندی بهش زد و روی ازش گرفت. آیکان ادامه داد:

- دیر کردی. 

سر به زیر انداخت و پاسخ داد:

-ترافیک بود شرمنده. 

-رایا جان این مرد جوان قرار است با تو همکاری کند و توی این دو هفته تا اومدن محموله هرچه آموزه داشتی را بهش انتقال میدی! 

-حله فقط این ؟ ایشون حتی وقت شناسی هم نداره توقع داری بتونه محموله را نجات بدهد؟ 

عصبی از حرف دخترک مو مشکی که به تازگی متوجه نامش شده بود سر برگرداند سمتش :

- من میتوانم. این دیر کردنم مربوط به ترافیک بود نه از قصد! 

این دختر بد در راهش سنگ می انداخت،حیف هرچه کمتر دور این دختر جوان می چرخید برایش بهتر بود وگرنه حالش را می‌گرفت.

داد آیکان پایانی به جدال آنها داد.:

- بس است . رایا این دستور من است و قرار است از فردا آموزشت رو همین‌جا شروع کنی . پاکان تو هم از فردا ساعت هشت رأس هشت اینجا هستی برای آموزش.

جفتشون بهم نگاه کردند و به اجبار سری به معنی باشه تکان دادند ولی در دل نقشه قتل یکدیگر را می‌کشیدند و دنبال انتقام از یکدیگر بودند.

 

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 16
  • تشکر 2

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۵»

عصبی خودش را روی تخت رها کرد. مطمئن بود آن پسر برای گرفتن مدرک دست آیکان آمدِ و اگر گندش در بیاید که مدارک دست آیکان نیست به او مشکوک می شد. زیادی خونسرد بودن پسر و تیپش نشان می‌داد پولدار است پس آمدنش بی دلیل نبودِ و دلیلی بالاتر از این پیدا نمی‌کرد.

سعی کرد ذهنش را برای فردا آماده کند. 

صبح با صدای ساعت موبایلش بلند شد. ساعت شیش بود ‌و یکساعت برای دوش گرفتن و به صبحانه رسیدن فرصت داشت. 

بعد از حاضر شدن وارد اتاق غذاخوری شد و  آن پسرِ که اسمش هم فراموش کرده بود پشت میز دید. کاش توانایی جیغ کشیدن داشت، حس عصبانیتی که از مرد داشت بی دلیل بود ولی زیاد، خودش هم نمی دانست چرا؟! 

صندلی را جلو کشید و به پسر بیست هفت هشت ساله رو به روی خود خیره شد!

پاکان عصبی از نگاه های خیره رایا دست هایش را در موهایش کشید و سپس خیره به رایا شد و شروع به آنالیز صورتش کرد. صورتی کشیده و پوستی سفید و چشم های مشکی، موهای مشکی لختی که تا روی شونه اش ریخته بود و آزاد بود. چتری هایش را از وسط به دو طرف سرش پشت گوش هایش زده بود. دماغ نسبتاً کوچیک و کمی استخوانی ، لب های نازک .نیم تنه مشکی پوشیده بود و فخر فروشانِ هیکل بی نقصش را نشان می‌داد و شلوار اش کمر پهنی داشت و کمر باریکش را باریک تر نشان می‌داد. ناگهان صدای رایا سبب شد نگاهش به چشم های او کشیده شود . سردی چشم هایش لرزی در بدن پاکان انداخت.:

- تمام شد؟ 

-چی ؟ 

-هیز بازی ات!؟ 

با خیره سری جوابش را داد و خود نمی دانست از کجا این حس شیطنت و  خیره سری را از کجا آورده است:

-نه هنوز صبر کن ببین می پسندم یا نه!

دو دقیقه بعد دوباره صدای رایا بلند شد . صدایی با چاشنی خونسردی و خشم:

- پسند شد؟ 

- نه زیاد به دلم ننشست. زیادی لاغری!

-هه، این هیکل ماهیچه خالصِ.

 بهتر مراقب خودت باشی اینقدر آروم نیستم اگه سری بعد زیادی حرف بزنی !

پوزخندی زد و فنجان چایی را برداشت. 

بعد از انتظار های فراوان آیکان وارد اتاق شد امروز نسبت به هر روز کمی دیر کرد. بعد از صبحانه رایا و پاکان شونه به شونه هم به سمت باشگاه رزمی و تیر اندازی زیر زمین راه افتاده اند. 

بعد از رفتنشان مردی کت و شلوار پوش با موهای جو گندمی و چشم های قهوه‌ای  وارد اتاق شد 

_ توقع نداشتم از پسش بر بیای! 

صدای پر حرص آیکان بود که سکوت اتاق را شکست. 

_ پدر من که گفتم به شما از پس اش بر میایم. یک دختر بچه که اینقدر دلنگرانی ندارد. 

_ برادرم هرگز فکر نمی‌کرد دخترش برای انتقام خون خودش وارد راهی خلاف راه او شود. 

پوزخندی زد .شاید نتوانسته بود انتقام از برادرش بگیرد ولی همین که دختر برادر فوت کرده اش را وارد این راه کرده بود خشنودش می‌کرد. 

_ آیهان حاضر باش به زودی برادرت میآید مطمئن باش با دیدن این جوجه در خدمتت می‌تونه این عمارت رو به نامت بزنِ! 

_ پس عزرائیل داره میاد! خوبه من حاضرم. 

همیشه به برادرش آیکان حسودی میکرد. پدرش شغلش را به او داده بود هوای او را داشت و همیشه او بود که فقط و فقط سرکوفت های پدرش را می‌شنید و کار های کوچک را به او می‌سپاردند و کار های بزرگ در اختیار برادرش بود. حتی الآن هم به جای خودش نقش برادرش را بازی می‌کرد با اسم او !

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 16
  • تشکر 2
  • غمگین 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۶»

به اسلحه توی دست پاکان نگاهی انداخت. حاضر بود شرط ببندد که این مرد خیلی وارد تفنگ دار است و این از سبک گرفتنش هم واضح است حتی با اینکه تلاش بر آماتور بودنش دارد

_ درست بگیر میدونم قبلاً اسلحه گرفتی نیاز نیست خودت رو ناشی و آماتور نشون بدی! 

_ عجب، اوکی حله! 

اسلحه توی دست پاکان به صورت حرفه ای نشست و تیری که زد از وسط مغز سر نشانه عبور کرد.

رایا برای کم نیاوردن و ضایع نشدن پیش این مرد جوان اسلحه ای که در کمرش داشت همان کلت سفید معروفش را در آورد و تیری به سر نشانه روبه روی خودش زد. پاکان با لبخند نظارگر این دختر کمال گرا شد که برای کم نیاوردن و نشان دادن مهارتش در تیر اندازی تیری به سر نشانه زد. رایا نگاه سنگینی روی خودش حس کرد و متوجه نگاه پاکان شد. 

- چیه هنوز داری هیز بازی در میاری! 

- خانوم جوان خیلی خود برتر بینی داریا؟! 

- من؟ هه نخیر من فقط حس آدم های اطرافم را متوجه میشم. حتی بعضی وقتا متوجه کار های که میخوان بکنن هم هستم!

مثل کاری که تو مد نظر داری! 

برای یک لحظه رعشه ای از سر لو رفتن نقشه اش در بدن پاکان افتاد ولی بدون هیچ علامت خارجی لبخندی مسخره به رایا تحویل داد:

-چی کار می‌خوام بکنم لیدی جوان؟ 

رایا مثل همیشه فکرش را به کار انداخت باید پاسخ هوشمندانه ای می داد قبل از اینکه ماهیت اصلیش لو برود و برایش دردسر بشود:

- میخوای بگی نمی‌دونی؟ نقشه ات لو رفته آقای محترم. 

-پس چرا جلوم رو نمیگری و من رو تحویل آیکان نمیدی؟

-به موقعش تحویل آیکان میدمت تا اون روز می تونیم باهم یک قرار داد کوچیک ببندیم!

- خب بفرمایید! 

- اول بهم بگو دنبال چی؟ 

موقعیت رایا تغییر کرد و اسلحه اش را روی سر پاکان قرار گرفت. پاکان به معنا دفاع از خودش کلت در درستش را درست از کنار دست رایا رد کرد و مقابل سر رایا نگه داشت. 

ضربان قلب هردو بالاتر بود. هرکدام با یک لغزش دستش می‌توانست دیگری را راهی دیار باقی کند. انگشت رایا روی ماشه کلت نشست و آماده یک حرکت از طرف مقابل بود تا اورا خلاص کند...

 

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 14
  • تشکر 2

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۷»

بعد از گذشت سه دقیقه در این پوزیشن رایا شروع به صحبت کرد:

-هم‌زمان  اسلحه ها رو پایین میاریم بعدش درباره این قرارداد توی باشگاه رزمی توی رینگ صحبت می‌کنیم خوبه؟ 

همزمان با پایان حرف رایا پاکان از شماره پنج شروع به شمارش کرد. با شماره یک هر دو هم زمان کلت ها پایین میاورند و بعد از آن هردو اسلحه ها را غلاف می‌کنند و پاکان کلت سیاه را روی میز آنجا می‌گزارد و رایا هم کلت سفیدش را  در پشت کمرش پنهان می‌کند.

پاکان پشت سر رایا وارد باشگاه رزمی شد و در را بست. باشگاه بزرگی بود، حدوداً  سیصد متر بود .کنار در سمت راست کمد لباس ها بود و  کمی جلوتر سمت چپ نردبان و کیسه بوکس بود و در آخر سالن  رینگ  بوکس بزرگی قرار داشت. رایا به سمت کمد شخصی خود رفت و بانداژ های مشکی  خود را پوشید.بانداژ ها و لباس های مشکی اش با پوست سفیدش تضاد زیبایی به وجود آورده بود.

نگاهی به پاکان انداخت که دستکش هایش را می‌بست و به سمت رینگ می‌رفت . خطاب به پاکان گفت:

-خوبی؟ کجا به سلامتی؟ اول گرم کن!

بعدش هم اینجا استاد منم پس حرف، حرفِ منِ!

-مگه نگفتی توی رینگ حرف می‌زنیم منم رفتم تا حرف بزنیم.

-ول گرم کن بعدش میریم توی رینگ بدو پانزده دور، دور زمین بدو! 

پاکان با اخم به این دختر زورگو نگاهی کرد و به اجبار شروع به نرم دویدن کرد. 

بعد از بیست دور بالاخره رایا اجازه داد به ایستد.

- نامردی کردی تو گفتی پونزده دور! 

-نظرم عوض شد . 

حالا هم پنجاه تا شنا سوئدی برو !

برو بابایی زیر لب گفت و سمت رینگ راه افتاد.

رایا عصبی از اینکه به حرفش گوش ندادِ محکم صداش کرد:

- هویی با تو ام !

بدون محل به حرف رایا به حرکتش ادامه داد که ناگهان نفسش قطع شد برای یک لحظه  حس کرد که آخر عمرش است و دیگر نمی‌تواند پرونده را از دست آیکان بگیرد. بعد از ده ثانیه نفس اش دوباره بالا اومد.

-روانی!.... این ....چه کاری..... بود کردی! 

تقریباً داد زد و صدایش در سالن بزرگ اکو شد.مخاطب حرفش رایا بود که با لگدی به پشتش توانسته بود نفسش را برای چند ثانیه خاموش کند. تند تند نفس می‌کشید تا بتواند چند ثانیه نفسش که رفته بود را جبران کند.

- خوشم نمیاد حرفم رو گوش ندی! قرار دو هفته پیش من باشی بهتره پسر خوبی باشی! 

حالا هم بخواب شنا برو، بدو! 

این دختر ملکه زورگویی بود و پاکان خسته  از زورگویی اش شده بود . او مرد قصه خودش بود، مرد قصر خودش بود، حالا جلوی این بانو جوان سر خم کرده است. 

بعد از پنجاه تا شنا بلند شد و اجازه حرف به رایا را نداد:

-ببین من خودم تمام این تمرین های تو را پانزده سال پیش تموم کردم حالا هم میای بیا توی رینگ نمیای هم که به سلامت اینجا باش و به شاگرد خیالی ات آموزش بده! 

نفس های رایا تند شد. او چه کسی است که جرئت کرده به او توهین کند و این چنین با او حرف بزند. کاش می‌توانست او را خفه کند ولی خودش را کنترل کرد و از دیوار رینگ پرید و داخل رینگ شد . 

پاکان لبخندی از سر رضایت زد حالا او بود که توی این قصر غریبه حکومت می‌کرد!

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 13
  • تشکر 2

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۸»

هردو بانداژ و دستکش هایشان را محکم کرده  و روبه روی هم دیگر گارد گرفتند.

رایا با مشتی محکم به گیجگاه پاکان مسابقه را شروع کرد. پاکان بدون هیچ ملاحظه ای فروندکیکی به دماغ رایا نشوند و حاصلش سرگیجه شدیدی برای رایا شد . تعداد ضربات از سوی هر دو نفر زیاد شد و هر دو فرصت استراحت به رقیب خود نمی دادند! رایا از ضربه پاکان جای خالی داد و با پاشنه پا ضربه ای به دماغ خوش فرم مرد مغرور نشاند و با این ضربه انتقام رفتار چندی پیش او را گرفت! 

- بگو چی می‌خوای! 

درحالی که دماغش را مالش میداد با صدای گرفته ای جواب رایا را داد:

- اگر بهت بگم چی میخوام جونم رو تو تضمین می‌کنی؟ 

-نه ولی اگه نگی هم میمیری!........آخ 

و این نوای رایا در مقابل ضربه پاکان به هشتی شکمش بود. 

- اینجا بگم که گور خودم رو کندم . یک جایی جز این عمارت بیا تا بهت چیز های که می‌دونم را بگم!

پیشنهاد وسوسه‌انگیزی برای رایا بود . با این قرار کلی اطلاعات از عمویش و آیکان می فهمید ولی ممکن بود موقعیتش لو برود و برایش دردسر بشود! ولی نوای شیطان قوی تر از نوای وجدانش بود:

- قبولِ! کی و کجا؟ 

پاکان لبخندی شروری زد شاید با این قرار می‌توانست این دختر جوان را از سر راه خود بر دارد و سر به نیست و راحت تر به مدارک دست پیدا کند! 

- قبل از رفتم بهت شماره ام رو میدم هماهنگ کنیم! 

-شماره من توسط آیکان چک میشه! 

 -اشکال نداره .بگو از هم خوشمون اومده و قرارِ یه مدت باهم در ارتباط باشیم و اخلاق هم دستمون بیاد! 

- چی؟ من از تو خوشم بیاد؟! هه جُک خوبی بود میتونم به عنوان جک سال حفظ کنم! 

- معلومه باید از من با این شکل و شمایل و استایل خوشت بیاد .

درضمن نگو یه خط دیگه به غیر از اون خطی که آیکان چک می‌کنه نداری که باورم نمیشه! 

جفتشون مسابقه را فراموش کرده بودند و آرام با یکدیگر صحبت می کردند! رایا فکر کرد. مشکلی نبود که با خط دیگرش پیام بدهد که؟ بود؟

شاید هم بود! نمی دانست، باید ریسک می‌کرد تا پاسخ سوالاتش را پیدا کند یا حداقل با کمک این پسر نگذارد مواد مخدر وارد خاک ایران شود!  پس بالاخره پاسخ داد:

- اوففف... اره دارم 

- خوبه 

رایا نگاهی به ساعت توی سالن انداخت. پانزده دقیقه تا تایم ناهار فرصت داشت ولی با این حجم از فعالیت نیاز داشت اول یک سر به حمام بزند. به سرعت بانداژ هایش را باز کرد و همزمان به پاکان توضیح داد:

-آیکان خوشش نمیاد بعد از او به میز غذا برسی . یه ربع تا اون تایم فرصت داری بهتر بدوی! 

و خود به سرعت سالن را ترک کرد

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 12
  • تشکر 2

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۹»

پاکان جلوی آیینه ایستاده بود و به موهای خرمایی اش ژل می‌زد! 

امشب شب مهمی برایش بود. دیروز قبل از اینکه از عمارت خارج بشود، به رایا شماره اش را داده بود و قرارشون شد که امشب با هم بیرون بروند !

دکمه پیراهن چهارخانه قرمز و مشکی اش را بست و نگاهی به خود توی آیینه کرد. شلوار کتان مشکی پوشیده بود. کفش های ونس مشکی به پا داشت! ساعت را از روی میز برداشت و دور مچ اش بست. حالا آماده رفتن بود!

از آن سمت رایا از عطر مخصوص خودش روی مچ دستش زد و نگاهی به خودش که تیشرت مشکی گشاد و شلوار مام استایل آبی یخی زاپ داری پوشیده بود کرد.

موهای کوتاهش را زیر یه شال مشکی پوشانده بود.

بوت های کژوال مشکی رنگش را از توی کمد در آورد و به پا کرد! 

حالا کاملا آماده بود. سوییچ موتور اش را از روی پاتخی چوبی اش چنگ زد و از پله ها پایین رفت. بعد از اینکه سوار موتور شد به سمت کافی شاپی که قرار گذاشته بودند راند! 

پاکان منتظر رایا بود. عصبی و مضطرب بود. بادیگارد های اش منتظر آمدن رایا بودند تا با یک حرکت از سوی رئیسشان او را بگیرند و به بیابان های اطراف شهر ببرند.

موتوری سورمه ای جلوی در کافه ایست کرد و موتور سواری استایل پسرانه ای داشت و کلاه کاسکت مشکی به سر داشت. 

پاکان تا جایی که یادش است سفارش کرده بود کافه را رزرو کنند پس نمی‌توانست مراجع کننده باشد.

رایا با دیدن مکانی که پاکان قرار گذاشته بود دهانش باز ماند! یکی از بهترین کافی‌شاپ های تهران در زعفرانیه که سال ها پیش با برادرش هر از چندگاهی به اینجا می‌آمدند! کافه ای با دکور چوب و جراغ های کم نور ولی بزرگ!

کلاه کاسکتش را در آورد، شالش را مرتب کرد و تمام مدت متوجه نگاه های کنجکاو و سنگین پاکان نشد! 

پاکان نگاهی به دختر کرد که تنها آرایشش خط چشم پهن و رژ بنفشی بود! او زیادی با آن چشم های مشکی اش دلبری می‌کرد! 

رایا برای اولین بار صورت پاکان را آنالیز کرد! صورتی با پوست نسبتاً سفید و چشم های طوسی که هر از گاهی عسلی می‌شد و مژه های بلندی که سایبان آن  چشم های خوش رنگ بود!

موهای خرمایی و پرپشت ولی کوتاه! لب های متناسب با صورتش و دماغ مردانه و خوش فرم! 

با صدای پاکان با خجالت سر به پایین انداخت!پاکان با خود فکر کرد پس این دختر هم می‌دانست شرم و حیا و خجالت چیست!

-پسند شدم بانو؟!

-نه ساده مثل همه مرد های اطرافم! 

ولی خودش هم در ته دل با این جمله موافق نبود! 

روی صندلی نشست و تاره متوجه بادیگارد های درشت هیکل پاکان شد! اگر کارش به درگیری بکشد قطعاً زیر دست این ها خواهد مرد، ولی بدون هیچ ریکشنی مِنو را سمت خودش کشید تا از دگرگونی حال درونش چیزی بروز ندهد ولی پاکان زرنگ تر از او بود و با توجه به سنش سه چهار تا پیراهن از او بیشتر پاره کرده بود و متوجه شد که رایا مضطرب است!

 

 

 

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 12
  • تشکر 2

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

برای زدن ضربه نهایی گفت:

-جناب سروان ما برای کار دیگه ای اینجا اومدیم! 

نفس در سینه رایا حبس شد. از چیزی که می ترسید سرش آمده بود و سمت و شغل اصلی اش  او رفته بود! باید موقعیت را به نفع خودش بر می گرداند قبل از اینکه چیزی بر خلاف خواسته اش رخ دهد! 

- البته! 

دنبال مدارکی درسته؟

امیدوار بود تیرش به هدف بخورد، با تایید پاکان لبخندی از سر رضایت زد! حالا می‌توانست بازی را به نفع خودش بچرخاند! 

-میخوای از آیکان پس بگیری؟! 

-آرام آرام خانوم پلیسِ!هنوز زودِ! باهم توی جهنم من صحبت می‌کنیم بهترِ!

با پایان جمله اش با دست به بادیگارد ها اشاره کرد رایا را بگیرند! 

اینجا پایان بازی رایا نبود! هنوز خیلی کار ها را نکرده بود! هنوز خیلی حس ها را تجربه نکرده بود. نباید اینجا تمام می‌شد. مطمئن بود اگر گیر این ها بیافتد حتی اگر فرار هم نکند تهش مرگ است.

-صبر کنید! تو مدارکی رو میخوای که دست منِ! اینجوری فقط و فقط تو ضرر می بینی! 

مدارک دست اداره است ولی من می‌تونم راحت پس بگیرم به شرط اینکه کمکم کنی و نزاری این محموله مخدر وارد خاک ایران بشه! 

میتونی هم همینجا من را بکشی و آخرش خودت گیر بیافتی! 

پاکان فکر کرد چرا باید به یک پلیس که دقیقاً رقیب او حساب می شود اعتماد کند، ولی اگر مدارک دست پلیس باشد تنها راهش اعتماد به این سروان جوان است!

-قبول است ولی اگر مدارک بعد از دوهفته بهم ندی عاقبتت می‌شود عاقبت پدرت! 

با شنیدن اسم پدرش ضربان قلبش تند شد. او می دانست پدر رایا به چه نحوی شهید شده، چه بسا خود در این کار شریک نبوده باشد؟

سوالش را به زبان آورد:

- پدرم را از کجا می‌شناسی؟ 

-شناختش سخت نیست!   تنها پلیسی که تمام خانواده اش فدای شغلش کرد، پدر تو بود! 

عصبی از اظهار نظر پاکان به سمتش غرید:

-اون دلایل خودش را داشت، بهتره مراقب باشی! 

- دلیلش ارزش داشت جون برادرت گرفته بشه؟! 

در ضمن کسی که اینجا باید مراقب باشه تویی که توی چنگ های من اسیری جوجه! 

فکر کرد دلیل پدرش ارزش جان برادرش را داشت؟ نمی دانست . فکر کار نمی‌کرد.پاکان خوشحال از موفقیت اش از جای خود بلند شد: -پس قرارمون یادت نره جوجه خانوم! 

و با بادیگارد های درشت هیکلش از کافی شاپ خارج شد! 

یک ساعت از رفتن پاکان گذشته بود و رایا هنوز با غم و عصبانیت روی صندلی های کافه نشسته بود و تجدید خاطره می‌کرد و در گذشته اش دنبال سر نخی از این شیطان می‌گشت!

سرش را در دستانش پنهان کرده بود و توانایی هیچ کاری نداشت! مغزش متلاشی شده بود. هنوز نتوانسته بود موقعیت اش را درک کند!

 اگر ماهیتش به گوش آیکان برسد بدجور او را به صلابه می‌کشد!

 

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 11
  • تشکر 3
  • غمگین 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱۱»

با بغض و سختی از روی صندلی بلند شد و به سمت در خروجی راه افتاد! 

دلش خون بود و ذهنش آشفته! 

باید داده های ذهنش را مرتب می کرد. تنها جایی که ذهنش آرام می گرفت جایی جز آرامگاه ابدی پدر و مادر و برادر مظلومش نبود!

سوار موتورش شد. ساعت گوشی اش ده و هشت دقیقه را نشان می داد حدوداً یک ساعت راه داشت تا اونجا! کلاه کاسکتش را سرش کرد و پشت موتور نشست! به سرعت شروع به حرکت کرد. شیشه کلاهش  را بالا داد و باد شروع به نوازش صورتش کرد! مروارید اشک هایش تند تند روی صورتش غلط می‌خورد و پایین  می آمد!

بعد از یک ساعت بالاخره به معبدش رسید. بهشت زهرا عبادتگاه و آرامگاه او بود! 

که در این تاریکی شب کمی ترسناک تر به نظر می‌آید ولی باز بهم برای رایا امن ترین نقطه جهان این‌جا بود و گرم ترین آغوش برایش تن سرد این خاک بود. 

چراغ قوه را روشن کرد. و تنها صدای آنجا صدای جیرجیرک ها و زوزه سگ های ولگرد بود! دستش را روی سنگ قبر پدرش کشید و لبخند تلخی مهمان لبهایش کرد. 

_سلام بابا! جات خوبه؟ مامان چطورِ؟ چه خبر از روهام بی معرفت؟ بدون من خوش میگذره؟ خوبه خوش بگذره اینجا که برای من بدون شما جهنم شده! 

داداش خوبی؟ یادته میخواستی من رو ببری شهر بازی؟الان کجایی؟ مامان دلم میخواد بازم برام لالایی...

بغض اش شکست و نگذاشت باقی سخنش را تکمیل کند. هق هق اش سکوت شب را شکست. اگر کسی از آنجا رد میشد قطعاً با شنیدن گریه های او دل اش به رحم می آمد.

حدود نیم ساعت گریه کرد، بعد از آنکه تخلیه شد بلند شد. 

_زودی میام پیشتون ولی ایندفعه دستگیرشون می کنم و با حکم های قصاص اونها بر میگردم! 

چند قدم به پشت آمد و بعد از آن  از آن خاک های سرد روی برگرداند. دل کندن برایش سخت بود ولی چاره ای نداشت. 

وقتی به عمارت رسید با دیدن آیکان دم در آب دهانش را قورت داد. 

موتورش را پارک کرد و پیاده شد.  

-کجایی تو هان؟ 

-من زندانی تو نیستم! رفته بودم یکم بیرون بعدش هم رفتم سر خاک مامان و بابام. هرچند دلیلی نداشت برای تو توضیح بدم! 

- می فهمی قاتل های پدر و مادرت در به در دنبال تو هستن بعد بدون هیچ محافظی پاشید رفتی بیرون؟ 

در دلش به حرف آیکان پوزخند زد . او داشت با قاتل های پدر و مادرش زندگی می‌کرد، او را از چی می‌ترساند؟

-ولم کن من از پس خودم بر میام . الآنم خستم میرم بخوابم!

- صبر کن یکی هست که می‌خوام تو رو بهش معرفی کنم! 

رایا با خود فکر کرد، لابد باز هم باید یکی از دوست دختر های لوس و نازپرورده آیکان را تحمل می‌کرد! 

پشت سرش به سمت عمارت راه افتاد! آیکان شروع به صحبت کردن کرد.:

- ببین یه چیزی هست که باید زودتر بهت

می گفتم. من یک برادر بزرگ تر از خودم دارم!

رایا با تعجب بهش خیره شد:

- چی؟ 

طبق عادتش وقتی که تعجب می‌کرد تند تند پلک می‌زد، شروع به پلک زدن کرد.

واقعاً دیگه برای امشب جا نداشت:

_ میشه بزاری برای فردا؟

و بدون توجه به آیکان  در خانه را باز کرد و وارد شد و بدون معطلی از پله ها بالا رفت.

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 11
  • تشکر 2

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱۲»

با چشم های متعجب به پله ها نگاه می‌کرد! باورش نمی‌شد چند دقیقه پیش دختری با خستگی و عصبانیت از پله ها بالا رفت و حتی متوجه او نشد. 

پدرش پشت سرش ظاهر شد!

-این دختر همونی که من میخوام! 

-البته!برای همین سه سال درحال تربیت پیش برادرتِ.

-غد و مغرورِ!این ویژگی خوبیِ برای این کار! خوشم اومد ازش. 

- برادرزاده باهوشی دارم. هوش برادرم رو ارث برده، زیبای زنش و سرسختی عموزاده‌اش را دارد . 

و با پایان جمله اش دست اش روی شانه آیکان قرار گرفت! 

-باز این پسرِ احمق کجا رفت بابا؟

مخاطب حرفش پدرش بود و منظورش به برادر اش، که کمی هم از ذکاوتش را ارث نبرده بود. 

با عصبانیت به سمت اتاقش راه افتاد. حرصی بود و خود نمی دانست چرا! فردا صبح سختی با رایا در پیش خواهد داشت.

*******

آفتاب آرام لحافی از جنس گرمی و لطافت به اتاق سرد و تاریک رایا پهن کرد. چشمان رایا باز شد. بدنش خسته بود و شب سختی را گذرانده بود.

پاهایش را روی زمین می‌کشید و به سمت حمام رفت. 

بعد از یک حمام سریع رو به روی آیینه ایستاد. با یادآوری حرف دیشب آیکان برق از سرش پرید. رژ صورتی کمرنگی روی لب هایش زد و تیشرت مشکی گشادی با طرح اسکلت سفیدی به تن کرد. موهایش شانه زد و شلوار مام استایل زغالی به پا کرد. 

گوشی اش را برداشت و با غرور همیشگی اش از پله ها پایین آمد. پسری با چشم های قهوه ای و موهای قهوه ای سوخته کوتاهی پشت میز جای آیکان نشسته بود. برایش سوال بود چه خبر است!

  مرد تیشرت و شلوار طوسی تو خونه ای پوشیده بود.

با صدای پا به سمت صدا چرخید. با دیدن دختر مو مشکی سر سختی لب هایش به خنده باز شد. این دختر همان کوه یخی بود که میخواست. 

صدای دختر آوای زیبایی بود همچون نوای باران در فضا پخش شد. 

- سلام

می‌دانست که به زودی رایا حقیقت را می فهمد. این تیپ    و اخلاق حتماً از شنیدن حقیقت عصبی می شود ولی نمی‌شد که این دختر تا آخر عمرش زیر دست آیهان پرورش یابد. طبق تعریف های پدرش این دختر کوهی از استعداد بود پس بهتر بود زیر دست خود زیرکش پرورش یابد.

لبخندی به روی لبش آورد ولی چشمانش هنوز سرد بود! 

- صبحت بخیر! 

- آیکان کجاست؟ 

- الان میاد . 

با صدای رو مخ برادرش اخم هایش در هم شد ولی فعلاً کارش گیر آیهان بود وگرنه از عمارتش بیرونش می کرد. از بی اعتمادی رایا نسبت به غریبه ها خبر داشت پس نیاز بود آیهان فعلآ اینجا باشد تا رایا به او اعتماد کند.

-خوش اومدی برادر. 

پوزخندی زد خوش آمده بود به عمارت خودش؟ 

- فکر کنم نیازی به دعوت برای عمارت خودم نبود! 

نمیخوای برای دختر عموی عزیزمون چیزی رو توضیح بدی؟ 

چشای قهوه ای اش خط و نشون برای آیهان می‌کشید! 

- اا...چرا... البته ... بشینید.

لکنت زبانش برای رایا جای تعجب داشت، او که همیشه با قدرت و نفوذ کلام سخن می‌گفت. 

- ببین رایا یه چیزی رو باید بهت بگم شاید زودتر باید بهت می گفتم.... راستش اسم اصلی من آیهانِ و برادرم آیکان هست. رئیس این تجارت بزرگ آیکانِ! نمی‌خوام فکر کنی بهت دروغ گفتیم، هرگز ما فقط برای حفظ جون خودت و البته آیکان و آموزش بهترت این راه حل را انتخاب کردیم!

سرش را خم کرد و به آیکان که خودش را آیهان معرفی کرده بود نگاه کرد! 

- یعنی من سه سال به یکی گفتم آیکان که آیهان بوده؟ و من فکر میکردم ..... فکر می کردم... 

نتوانست جمله اش را تمام کند نیاز داشت کمی با خودش خلوت کند. به سمت حیاط راه افتاد. 

دو برادر نگاهی به هم انداختند و از هم روی برگرداندند. این دو برادر کینه ای نامعلوم از هم داشتند!

@Saeedehm72  @Aramesh  @bebarbaron@hadis Hs@Paradise

@K.A  @Roshana@lavender @Kobraasadi @tamana @Goli @Vida

می‌دونم بعد خوندن این پارت کمی گیج میشید احتمالا . پارت بعدی همچی واضح میشه :))) 

واکنش های مختلف بزارید فرشته ها

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱۳»

رایا درک نمی کرد. یعنی الان آیکان همان عموزاده بزرگ تازه پیدا شده اش بود و آیهان همان پسر عمویی بود که فکر میکرد رئیس باند است؟

وای خدایا باورش نمی‌شد داشت کلاً این پرونده را اشتباه حل می‌کرد، درواقع بیشتر داشت خود و همکارانش را گمراه می‌کرد. چقدر بعد از سه سال ناگهان در این چند روز اخیر برایش کلی اتفاق افتاده بود.

دستش را داخل موهایش کرد و به کنار گوشش برد. برادرش همیشه عاشق موهای پرکلاغی او بود. موهایش را برایش می‌بافت و برایش شانه می‌زد و هرگز هم نمی‌گذاشت موهای بلند تا کمرش را کوتاه کند . بعد از مرگ روهام برادر چون کوه استوارش تمامی موهایش را تراشید چون هرشب در کابوس هایش موهای بلندش رو می کشید و روهام را صدا می‌کرد، از همه مهم‌تر برایش یادآور روز های سخت بود!

یاد گذشته نفسش را سنگین کرده بود که دم در پاکان را با بلیز چهارخونه و شلوار لی دید.

یاد قرارش با پاکان افتاد یک دانه محکم توی پیشانی اش کوبید. دلش می‌خواست بزند زیر گریه، واقعا کم آورده بود!همچی پیچیده شده بود بهم. 

نقاب بی تفاوتی روی صورتش نشاند و بدون توجه به پاکان وارد خانه شد. 

پاکان با پوزخند به دختر مو مشکی که وارد خانه شد نگاه می‌کرد و با خود فکر می‌کرد که هنوز او را نشناخته است، تازه اول راه است. موهای روی پیشانی اش را کنار زد و با لبخند جذابی به سمت در چوبی و بزرگ عمارت راه افتاد.با دیدن آیکان و مرد کنارش یک ابرویش را بالا برد تا جای که به یاد داشت همه تعریف از تک پری و تنهایی آیکان می‌زدند! می دانست دوستی ندارد!

مرد جوان جوری به او نگاه می‌کرد گویا توانایی دیدن درون او را داشت.

-خوش اومدی .تو باید همونی باشی که آیهان برای محموله گرفته که کمک دستِ دختر عموی عزیزمون باشه! 

این حجم از اطلاعات به کنار اسم آیهان نقطه کوری بود در ذهنش!

- آیهان ؟ تا حالا همچنین نامی نشنیده بودم!

- البته تو به اسم آیکان می‌شناسیش، در واقع من برادرشم، آیکان رئیس این گروه فهمیدی؟ 

و تازه فهمید چرا سر آیکان کلاه رفته است، چون اصلا او آیکان نبود، حالا کارش سخت شد چون صدردصد کسی که دختر آقا پلیسِ را سه سال پیش برادرش تعلیم میدهد که مبادا از پشت  خنجر بخورد قطعاً می‌فهمد او برای مدارک به آن مهمی آمده است.

رایا هنوز در بُهت بود که با دیدن قیافه مسخره پاکان، که متوجه شده بود سرش کلاه رفته است پقی زد زیر خنده ولی با یادآوری اینکه سر خودش هم این کلاه رفته آرام لب هایش را بهم دوخت و جمع کرد. آیکان با اخم به رایا نگاه میکرد و منتظر بود تا دوباره لبخند تحویل این پسرک بدهد تا دندان های سفید و مروارید اش را در دهانش خورد کند و جنازه این پسرک را خوراک سگ هایش کند . در کار او دل  باختن یعنی سرنوشت پدرش!

@Dr.Angel @Mobina@im._Crazy

 @Roar

 

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 9
  • هاها 1
  • سردرگم 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱۴»

همه پشت میز نشسته بودند و بدون هیچ حرفی صبحانه می‌خوردند!  

رایا سنگینی نگاهی را روی خودش حس می‌کرد. سرش را که بالا آورد با یک جفت چشم به رنگ طوسی روبه‌رو شد. برای چند لحظه ضربان قلبش بالا رفت و گونه‌هایش ‌ سرخ شده‌اند. با خجالت دوباره سرش را پایین انداخت و خودش را مشغول فنجان قهوه‌اش کرد. 

از آن سمت پاکان با لبخند به گونه‌های رایا نگاه می‌کرد که سرخ شده بودند و خود را مشغول فنجان خالی قهوه‌ای که روبه رویش بود  کرده بود. یاد فال قهوه‌ای افتاد که روزی نگار برایش گرفته بود، درست هشت سال پیش. با یاد آن روز غرق در خاطرات شد.

(قدمی در تاریخ) 

نگار نگاهی به فنجان قهوه او کرد.

 - بده من! می‌خوام برات فال بگیرم.

- بلدی مگه؟ 

موهای بلند و قهوه‌ایش ‌ را پشت گوشش داد و با ناز خندید.:

- فکر کردی همه مثل خودت بی‌استعدادن؟ 

- من بی‌استعدادم؟ پس این استعدادِ کیه؟ 

همزمان دست در موهای او کرد و موهای مرتبش را بهم ریخت.

- پاکان! 

- جانم خانوم قشنگم؟

و لبخند قشنگی زد و حسابی از نگار دلبری کرد!

- بده دیگه! قبلش لیوان رو سمت قلبت بگیر و بچرخون به سمت قلبت باشه؟

کاری که گفته بود را ‌ انجام داد و فنجانش را به دست او داد و با عشق به او خیره شد. این عشق ناخواسته حسابی برایش شیرین بود.

سکوتش طولانی شده بود. 

- اتفاقی افتاده خانومم؟ 

نگار از ته دل این (میم)آخر اسمش را دوست داشت دو هفته دیگر مراسم عروسیش بود و دقیقاً سالگرد عقدشون! ذوقی که در دلش بود قابل وصف نبود. 

- نه نه هیچی نیست! 

- من تو رو بزرگ کردم، دختر بگو دیگه! 

- نه چیزی نیست. این قهوه‌ات فالش خوب دیده نمیشه دوباره بخور بعد بده برات فال بگیرم! 

شاید می‌خواست با دوباره خوندن فال قهوه دیگه‌ای از پاکان فالش را عوض کن، قصه خود و عشقش را عوض کند!

-من که جای یک فنجان قهوه بیشتر ندارم دردونه همین رو بگو دیگه!

- آخه... 

باید می‌گفت؟ باید می‌گفت که در فال عشق اش خبری از او و طالعش نیست؟ یا باید می‌گفت در فال معشوقه‌اش دختری هست که صدردصد او نبود؟ دختری که فاصله زیادی با پاکان داشت! 

- بیخیالش دیده نمیشه! )

پاکان با یاد عشق سابقش، همسرش، زهر خندی زد و دمنوش‌اش را نوشید. درست بعد از مرگ نگار لب به قهوه نزد. 

-اتفاقی افتاده پاکان؟ 

با چشم‌هایش ‌ به رایا نگاه کرد، کی آیکان و آیهان رفته بودند؟ باید به رایا می‌گفت؟ صدردصد اجباری نبود و از سر لطف او بود که حواسش بود و این سوال را پرسیده بود. نباید از رایا خشمگین بشود. سعی کرد خشمش را کنترل کند! 

- نه چیزی نیست! 

- متوجه شدی آیکان چه توضیحاتی داد؟

 حاضر باش بریم آیکان می‌خواد یک چیزی بهمون نشان بده! 

باز هم غرق در خاطراتش شده بود و نشنیده بود که آیکان چه توضیحاتی داده است.

- با ماشین من میریم! 

- مزاحم نمیشم با آیکان و آیهان میام! 

- گفتم با من میای. 

نیاز داشت که رایا برایش حرف‌های آیکان را توضیح بدهد تا جلوی آیکان سوتی ندهد!

- لباس‌هات رو عوض کن توی حیاط منتظرتم!

@فرشته @لاله  @goodmood

ویرایش شده توسط .Kimia.
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 11
  • تشکر 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

رایا هودی مشکی با همان مام فیت صبحش به تن داشت تندی از پله ها پایین آمد و به سمت ماشین پاکان قدم برداشت.

در مزدا تیری سفید را باز کرد و با غرور خاص خودش سوار شد! 

همین که در ماشین بسته شد پاکان سوالش را بر زبان آورد:

- آیکان صبح چی توضیح داد؟

- حدس می‌زدم گوش نداده باشی! 

هیچی نگفت، فقط حوصله اون دوتا رو نداشتم برای همین فقط کنجکاوت کردم که من را مجبور کنی باهات بیام همین! 

 با پایان جمله‌اش که با لحن تمسخر بیان کرده بود، پوزخندی مهمان لب‌هایش کرد و عینک آفتابیش ‌ را زد. 

پاکان ناباور به او نگاه می‌کرد. باز هم به این پلیس کوچیک اعتماد کرده بود و کلاه سرش رفته بود. ولی شاید با همین همسفری کوتاه می‌توانست اطلاعاتی از مدارک پیدا کند! 

و گویا هرشخصی ‌ در این همسفری قصد داشت اطلاعات از همسفرش شکار کند، همان‌طور که رایا قصد داشت درباره آیکان و کارهایش  از پیر این کار، یعنی پاکان اطلاعات بگیرد.

هر دو با سکوت در ماشین نشسته بودن و به مسیر نگاه می‌کردند.

پاکان بدون هیچ حرفی دست برد و ضبط ماشین را روشن کرد. 

نوای آرام پیانو در فضای ماشین پیچید . 

پاکان با خشم ضبط را خاموش کرد و زیر لب غر زد: 

- اَه، پیمان با این آهنگ ریختنت! 

رایا با تعجب نگاهی به پاکان انداخت و با خود فکر کرد که نوای پیانو بسیار زیبا بود چرا این‌چنین می‌کند؟! 

حرفش را به زبان آورد:

-چرا قطع کردی؟ قشنگ بود که! 

پاکان با اخم از زیر چشم نگاهی به رایا انداخت و گفت: 

- از موضوع آیکان و آیهان خبر داشتی؟ 

- نه پیش پای تو متوجه شدم!

- دروغی که در کار نیست؟ 

- دروغ توی وجود آدم‌هایی مثل شما فقط وجود داره، نه توی وجود من که مادر بهم یاد داد حتی اگه سرت را زدند به مقدساتت توهین نکن و به خاطر همین خودش و پدرم کشته شدند! 

حرفش برای پاکان سنگین بود. باورش نمی‌شد این دختر به او توهین کرده باشد.

- مگه من چجوریم؟ 

رایا دهن باز کرد که پاسخ او را بدهد نمی‌دانست پاسخی که می‌خواهد بدهد درست است یا نه! دهانش مانند ماهی بیرون از آب باز و بسته شد.

پاکان زیر چشمی کار‌های رایا را زیر نظر داشت. با دیدن حرکت او پوزخندی زد و گفت: 

- چی شد؟ ‌ نگفتی چجوریم؟ 

 صدای نفس پر حرص رایا در ماشین پیچید.

- هیچی مهم نیست، هرشخصی ‌ یک اعتقادی داره! 

دوست نداشت برای خودش دردسر درست کند اون‌هم دقیقاً قبل از پایان پرونده‌ای که در دست داشت. 

- چقدر آیکان را می‌شناسی؟ 

این حرف رایا بر دور شدن ذهن پاکان از حرف چند دقیقه پییشش بود. پاکان پاسخش را با نیشخندی داد:

- هه! می‌خوای بگی این سه سال که بغل دست آیهان بودی متوجه دروغی که بهت گفتن نشدی! 

- من زیاد درباره این خاندان نمی‌دونستم. فکر می‌کردم آیکان همون آیهانِ و اصلاً تصوری از داشتن برادر دیگه آیهان نداشتم. 

- جالبه که الان اسم‌هاشون رو قاطی نمی‌کنی با این‌که کمتر از چهار ساعت میشه که فهمیدی! توقع داری دروغ‌های فرا طبیعیت را باور کنم؟ 

رایا عصبی سرش را به پشتی صندلی تکیه داد، از نظرش این مرد به پارانویید مبتلا بود، شاید هم به خاطر شغلش مجبور بود هرچه که بود بدجور روی اعصاب رایا پیاده‌روی می‌کرد! 

هوای ماشین خفقان آور شده بود و رایا داشت با خود فکر می‌کرد که کی می‌رسند و همین حرف را هم به زبان آورد:

- کی می‌رسیم؟ و اصلاً کجا داریم می‌ریم؟!

- پسر عمو‌های تو هستند، از من سوال می‌پرسی؟! 

- امروز خیلی زبانت تلخ شده من همیشه آن‌قدر آروم نیستم پاکان خان!

پاکان به سرعت  روی ترمز زد. 

- چی‌کار می‌خوای بکنی جوجه؟ من می‌تونم با یک حرف‌ هم به آیکان سرت رو به باد بدم! 

دست‌های رایا مشت شد و تلاش کرد که مشت گره شده‌اش  روی دماغ خوش فرم او ننشیند. 

- مطمئن باش قبلش حکم دستگیری تو صادر شده! 

 و با پایان حرفش پوزخندی زد و به روبه‌رو خیره شد.

 

پ. ن: پارانویید: (نوعی بیماری روانی که فرد مبتلا دچار شک و عدم اعتماد و بدگمانی به فرد مقابل خود می شود!) 

ویراستار:

@Snowrita

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 9

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

پاکان تمام حرصش را سر پدال ماشین خالی کرد و تا جای توانش پدال گاز را فشار داد به حدی که داد رایا بلند شد:

- باور کن من جونم را دوست دارم، یکم یواش تر برو لطفاً! ازت خواهش می‌کنم!

باید باور می‌کرد رایا مغرور ازش خواهش کرده؟ 

- دوباره تکرار کن! 

 رایا پوفی کرد و حرفش را دوباره تکرار کرد: 

- دارم میگم ازت خواهش می‌کنم یواش‌تر برو لطفاً! 

پاکان با تعجب نگاهی به رایا سپس به  تندی سنج ماشین انداخت. حق با رایا بود زیادی حرصش را سر پدال ماشین جدیدش خالی کرده بود. تندی سنج عدد صد و پنجاه را نشان می‌داد. نیشخندی زد و سرعتش را به آرامی کم کرد و روی صد نگه داشت. 

رایا با خود فکر می‌کرد که این پسر جوان جدا از سرعت دیوانه وار چند لحظه پیشش ولی درکل خوب رانندگی می‌کند. از گوشه چشم نگاهی به پاکان کرد. یک دستش روی فرمان و دست دیگرش از آرنج روی پنجره ماشین بود. چند تکه از موهای خرماییش روی پیشانیش افتاده بود و چشمانش زیر عینک آفتابیش پنهان شده بود، ولی رایا با خود آن چشمان عسلی رنگ را تصور کرد. چشمانش همچون رنگش شیرین بود‌. نگاه به آن چشم‌های نافذ و کهکشانی برای مخاطب همچون چشیدن طعم عسل است. 

ماشین آیکان در بیراهه‌ای پیچید و پاکان هم پشت ماشین او در جاده خاکی پیچید و پنج دقیقه بعد ساختمان قدیمی و بزرگی جلوی چشم‌ها نمایان شد! نمای  ساختمان  آجری بود.

 رایا و پاکان هم‌زمان آب دهانشان را قورت دادند. برای لحظه‌ای هردو رعشه ای بر اندامشان افتاد، رعشه‌ای که منشأ آن ‌ ترس از لو رفتن نقشه آن ها بود. 

هم‌زمان از ماشین پیاده شدند و به ساختمان خیره شدند. سوز سرمای هوای آذر ماه در تنشان پیچید و حاصلش لرزی خفیف بر اندام رایا شد .

بادیگارد آیکان در را برایش باز کرد. آیکان نگاهی به هردو جوان انداخت، به نظرش پاکان زیادی آشنا بود؛ مخصوصاً چشم‌هایش! 

توضیح داد:

- هرچی این‌جا می‌بینید و می‌شنوید، این‌جا خواهد ماند. وای به حالتان  این مسیر و این مکان جایی درز پیدا کنه!  بیشتر برای این آوردمتون این‌جا که با من و کاری که قرار با محموله کوکائین‌ها انجام بدید  را متوجه بشید. مفهمومه؟ 

حرف‌هایش جای پرسشی باقی نگذاشت. در واقع هدف از آمدن به این‌جا زهر چشم گرفتن بود، همین!

محافظ در کارخانه را باز کرد صدای گوش خراشی بلند شد و بعدش بوی مواد شیمیایی که سبب شد پاکان چشم‌هایش را ببند و به بینیش چینی بدهد.

پشت سر آیکان وارد وارد سالن شدند. چشم‌هایشان بعد از گذشت چند دقیقه به نور عادت کرد. 

با دیدن فضای روبه‌رویشان، نفس در سینه‌هایشان حبس شد.

 

@Snowrita

 

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 9

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

به سختی نفس خود را آزاد کردند. سالنی حدود پانصد متر که سر‌تاسرش پوشیده از لوازم شکنجه بود. آب دهانشان را با زحمت قورت دادند. صدای آیکان توی ساکن اکو شد. 

- چرا اون‌جا ایستادین! بیاید دیگه، باید چندتا چیز را بهتون نشان بدم. 

آرام پشت سرش به راه افتادند. بدن رایا از ترس منقبض شده بود. ترسش بی‌دلیل نبود. این سالن را می‌شناخت، سالنی که با برادرش وارد شدند ولی وقتی خارج شد برادرش را دیگر نداشت. قلبش تند می‌زد به گونه‌ای که می‌ترسید آیکان بشنود. 

ناگهان دستش گرم شد. نگاه کرد. دستش در دست پاکان چفت شده بود. پاکان متوجه نگاه رایا شد لبخندی تحویلش داد و کنار گوشش خم شد و صحبت کرد:

- نترس! به گذشته فکر نکن. تو می‌خوای انتقام بگیری پس نترس دست من را بگیر و آرام ولی محکم قدم بردار. 

حرف‌های پاکان نه عاشقانه بود و نه انگیزشی ولی حال رایا با حرف‌هایش خوب شد.

کمرش را صاف کرد و محکم قدم برداشت. آیکان واقعاً با جرعت هست که این دختر را به قتل‌گاه برادرش آورده بود و توقع داشت که این مکان ترسناک را فراموش کرده باشد. 

به دیوار آخر سالن رسیدند، مردی از پا به صورت برعکس از سقف آویزان بود. پاکان نفسش بند آمد. ‌ آن مرد بنیامین بود. ‌ مردی که از افرادش بود و به خاطر مدارک وارد باند آیکان شد. رایا متوجه سنگین شدن نفس پاکان شد. آیکان تیر آخر را زد: 

- این مرد را ببینید! قصد داشت من را لو بده. مدارک من را به خاطر پول تحویل یکی از دشمنام بده! حالا وضعیتش این شده! حکم طمع‌کار چیزی جز مرگ سخت نخواهد بود. متوجه‌اید که؟ 

دقیقاً منظورش این بود که اگر دو هفته دیگر برای محموله رفتند دست از پا خطا نکرده و طمع نکنند! 

آیکان کلت مشکی در دست گرفت و روی به روی مرد ایستاد. تمام صورتش زخم بود و چهره قبلیش اصلاً قابل شناسایی نبود به جز چشمان آبی رنگش که حالا بی روح و بدون فروغ شده بود و پاکان او را از همان دو گوی آبی شناخت.  

رایا نفس خود را در سینه حبس کرد. نباید می‌گذاشت یک نفر دیگر کشته شود. با صدای بلند خطاب به آیکان گفت: 

- آیکان! 

آیکان با نگاه برزخی برگشت سمتش و حرفش را اصلاح کرد:

- آقا آیکان. تکرار کن! 

رایا از دادش از جای پرید: 

- بَ... بله... چشم! 

- نشنیدم! 

- چشم آقا آیکان! 

جوشش اشک را در چشمان سیاهش حس کرد. ترس سراسر بندش را گرفته بود. دوباره شروع به حرف زدن کرد:

- آقا، آیکان اگه اجازه بدید مرگش را دست من بسپارید! این‌جوری هم من آموزش‌هام قوی‌تر میشه هم قبل از رفتن یاد می‌گیرم با خیانتکار چجوری باید رفتار کرد! 

آیکان با چشم‌های ریز شده نگاهش کرد، پیشنهادش بد نبود ولی هنوز نمی‌توانست به این فرزند سرهنگ اعتماد بکند، می‌ترسید که دلش به رحم بیاید و این مرد را به بیمارستان برساند.

- باشه ولی پاکان هم با تو توی این کار همکاری می‌کند! 

رایا عصبی شد کاش توانایی داشت کلت سفیدش را روی مغز پوشالی آیکان بگذارد و چندین تیر حرام این موجود کثیف کند.

پاکان از این خبر خوشحال شد، شاید اگر رایا اجازه بدهد بتواند بنیامین را از بند مرگ نجات دهد!

@Nasim.M   @hananeh @hadis Hs   @Hony.m@Sarai.Rş

 

ویراستار: @Snowrita

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 10
  • تشکر 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

به هر سختی بود ‌گردش در قتل‌گاه مخصوص آیکان به پایان رسید و پاکان و رایا به سرعت خود را به ماشین رساندند، سوار ماشین شدند.

رایا سرش را به پشتی ماشین تکیه داد و سعی کرد تسلط بر حالش پیدا کند که صدای پاکان بلند شد: 

- اون مرد رو که نمی‌کشی؟ 

- به نظرت می‌تونم یک خانواده را داغ‌دار کنم؟ 

و با پایان جمله‌اش یاد خودش افتاد، داغ دلش تازه شد. پاکان نگاهی به او انداخت و گفت:

- چی شد که از این‌جا سر درآوردی؟ 

و با دست راستش به آرامی دنده ماشین را عوض کرد. 

رایا دلیلی برای گفتن و نشخوار گذشته نداشت. یاد گرفته بود حرفی نزند مگر که در آن سودی برایش باشد !

پاکان متوجه شد رایا علاقه‌مند به گفت‌و‌گو نیست پس بی‌خیال شد و در خیال خودش غرق شد.

***

(دو روز بعد)

با سختی از تخت بلند شد. ‌ از وقتی آیکان اومده خیلی کارهاش بیشتر شده. هم از سمت سرهنگ و تیم رصد فشار روش هست هم از سوی آیکان، از طرفی هم استرس نقشه‌اش با پاکان را داشت. امروز قرار بود با پاکان برای پایان دادن به زندگی بنیامین برود. توی کمد نگاهی انداخت و مانتو و شلوار مشکی به تن کرد. باز هم مثل همیشه مشکی مثل سرنوشتش! 

بلند شدن هر روزِ موهایش تنها یادآور چیز‌های ترسناک و تلخ گذشته می‌شد!

در اتاق را باز کرد که با آیهان روبه‌رو شد. لبخند تصنعی به رویش زد: 

- صبح بخیر! 

با لبخند به رایا خیره شد و جوابش را داد. به خود که دروغ نمی‌توانست بگوید بد دلش پیش این دختر مو مشکی گیر افتاده بود. گویا قلبش پیچیده در زنجیری در اسارت این دختر مو مشکی سر سخت بود:

- صبحت بخیر! خوبی عزیزم؟ 

رایا از (عزیزم)آیهان چندشش شد ولی سعی کرد به روی خود نیاورد که چه شنیده است: 

- ممنونم! 

و با پایان حرفش به سرعت بدون توجه به آیهان به سمت پله‌ها دوید و از آن پایین رفت. 

با دیدن میز چیده شده توسط خدمتکار خونه تعجب کرد. این موقع صبح چه کسی می‌توانست مهمان این قصر باشد؟ 

با دیدن عمویش نفرت در وجودش سر‌کشید. پدر و مادرش بی‌دلیل و بی‌گناه زیر خروارها خاک خوابیده‌اند و این قاتل راست- راست راه می‌رود و روز به ‌روز جوان‌تر از قبل می‌شود. به اجبار نقاب شادی روی صورت نشاند:

- عمو جان! خوشحال این‌جا می‌بینمتون! 

به سمتش رفت و بوسه‌ای به دستش زد. 

عمویش با لبخند به رایا نگاهی انداخت و لبخند زد. کسی چه می‌دانست گذشته این مرد چه بوده است که یک برادر پلیس و دیگری خلافکار شده است!

- دخترم! خوبی؟ 

دخترم؟ افسوس توانایی فریاد زدن ندارد. فریاد بزند و بگوید که او فقط و فقط دختر پدرش بود و هست! 

عصبی از عمویش فاصله گرفت و پوزخندی مهمان لب‌هایش کرد که مطمئناً از چشم‌های تیزبین عمویش دور نماند.

ویراستار: @Snowrita

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • غمگین 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده

بعد از خوردن مقداری کم صبحانه ای بلند شد تا به ماموریت نجاتش برسد. 

...

با عصبانیت به خیابان و مردمی که غرق در کار خود بودند نگاه می کرد ولی ذهنش جای دیگری در سفر بود. جایی نچندان دور، در گذشته ای غرق شد که شروعش و پایانش هر دو تلخ بود. 

(فلش بک)

روزی در دوران شیرین نوجوانی اش صبحی زیبا که نفهمید آخرین صبح زیبا زندگی اش هست، با روهام از خانه خارج شد. به سمت مدرسه رفت . تمام صبح با نیلا، دوست صمیمی اش صحبت کردند.دلش تنگ روزگار شیرین و بی دغدغه نوجوانی بود. ظهر روهام که تازه از دانشگاه برگشته بود جلوی مدرسه منتظر خواهر کوچولویش بود .

رایا با دیدن برادرش بی توجه به نگاه های خیره هم‌مدرسه ای هایش خود را مهمان آغوش گرم برادر کرد. به زودی خبر بغل کردن رایا و پسری غریبه جلوی درب مدرسه تمام مدرسه را پر می کرد.

باهم به سمت خانه راه افتادند. روهام به عادت همیشه اش برای کوتاهی مسیر از کوچه پس کوچه های خلوت و نزدیک به منزلشان استفاده کرد. رایا از خستگی دیگر نای راه رفتن نداشت. خسته وسط کوچه ایستاد و به دیوار خشتی تکیه داد که داد روهام بلند شد: 

- تکیه نده لباست کثیف میشه!

به ته کوچه نگاهی انداخت که با دیدن ون مشکی رنگی کمی ترسید ولی وجود روهام دلگرمش می کرد. 

روهام رو صدا کرد:

- داداش!

-جانم! 

- بیا کنار اون ون... 

ادامه حرفاش را با دیدن ون مشکی در سمت دیگر کوچه خورد. 

هر دو در نزدیکی آنها ترمز کردند. چنگی به بازو برادرش زد . 

روهام او را پشت خود پنهان کرد. 

از هرکدام از ماشین ها هفت نفر سیاه پوش پیاده شدند. آب دهانش را با ترس قورت داد. )

با صدای راننده که خبر رسیدنش به خانه پاکان را داد از گذشته شوم و تاریکش دست کشید. 

باید تمام تمرکزش را روی ماموریت الان می گذاشت . تنها نقطه مبهم در ذهنش این بود که، چگونه راننده آیکان را از سر خود باز کند. بد پیله بود که باید تا خرابه آیکان با او بیاید. 

میس کالی به شماره پاکان انداخت. سه دقیقه بعد از زنگش پاکان با تیشرت مشکی و شلوار لی و کتانی های مشکی رنگی جلوی او ایستاده بود. در دل این خلق زیبای خالق را تحسین کرد. گویا خدا بیشترین تایم آفرینش را پای این بنده اش گذاشته که چنین زیبا هست!

دست از هیز بازی برداشت و به چشم های خوش رنگش خیره شد و لب باز کرد: 

- میشه خودت این راننده سمج رو ردش کنی بره. اگه این باشه نمی تونم چیزی که می‌خوایم برسیم! 

سری تکون داد و سمت BMW گرم کوپه سفید رنگ رفت و بعد از پنج دقیقه به سمت رایا آمد.

لبخند روی صورتش خبر از موفقیتش می داد.

با ذوق پرسید: 

- چی شد؟ موافقت کرد؟ تورو خدا بگو قبول کرد!

-اره قبول کرد ولی گفت بعد از دو ساعت بیایم همین جا تا اون موقع اینجا مراقبت میمونه!

- آخ جون.دستت درد نکنه پاکان جون. 

اگر توانایی اش را داشت خود را از خوشحالی در بغل پاکان می انداخت. 

سریع سمت ماشین پاکان دوید و تلاش کرد در ماشین را باز کند که با در قفل ماشین روبه رو شد. پاکان با خنده مسخره ای نگاهش می کرد و به سمت ماشین آرام قدم می‌زد. عجب سوتی بدی داده بود. مثل دختر بچه های پنج شش ساله که به هدفش نرسیده است سرش را پایین گرفته بود و همین سبب شد چند تاره ا. موهای مشکی اش به جلوی پیشانی اش بیافتد.

پاکان جلویش ایستاد و با دستش چونه رایا را بالا آورد و گفت: 

- خانوم پلیسِ من دوست دارم همیشه مثل توی اون رینگ بوکس ببینمتا. حتی اگه جایی باختی! 

و موهای بیرون ریخته از شال را  با وسواس خاصی به زیر شال راند. خودش نمی دانست هدف از این کار چیست ولی دلش می گفت که کار درستی است و عقلش به او گوشزد می‌کرد که او حق پا گذاشتن به حریم این دخترک تنها ندارد. 

ویراستار: @Snowrita

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 9

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

ضربان قلبش به سرعت بالا رفت. صورتش از شرم رو به سرخی رفت. از پاکان به سختی فاصله گرفت و سمت در ماشین چرخید. با صدایی گرفته گفت: 

- میشه سریعتر بریم دو ساعت بیشتر فرصت ندارم! 

پاکان به خود آمد . ریموت در را زد و خود به سمت در راننده رفت.

تمام راه با آرامش خاصی ولی سرعت بالایی رانندگی کرد. 

- اون مرد رو می شناسی؟ 

با پایان حرف رایا، ساختمان مخروبه روبه‌رویشان دیده شد. جواب داد:

- یکی از زیردست هام و یکی از دوستانم بود. برای مدارکی که دست تو هست وارد این باند شد. 

- پس چرا خودت اومدی؟ 

-قرار نبود خودم بیام .بنیامین رو وارد باند کردم. نزدیک شده بود و یک شب بهم گفت نزدیک اطلاعات شده به زودی می‌گیره و برمی‌گرده ولی از اون شب هیچ خبری ازش نشد. اول قرار بود یکی از رفیقام بره منتها من یکی از دوستام رو از دست دادم، دیگه نمی‌خواستم خطر کنم . تصمیم گرفتم خودم برم. احتمال شناخته شدن من خیلی کم بود، اولاً من خیلی کم توی مراسم ها بودم و اگر هم بودم مراسم های بالماسکه بود دوماً همه منو به اسم شیطان می‌شناسند! خیالم راحت هست که شناسایی نمی‌شوم. 

- اون بنده خدا چی؟ 

جلوی ساختمان ترمز کرد و برگشت سمت رایا:

- هیچی بریم ببریمش بیمارستان. 

و بدون توجه به رایا پیاده شد.

هیجان وصف نشدی داشت. بعد از مدتها قرار بود به جای خلاف کار درستی انجام دهد . کاش زودتر این پرونده تمام شود. پشت سر پاکان وارد شد. فضای تاریک و خفناک آنجا بیشتر از قبل بود . شاید هم سری قبل دستانش اسیر دستان پاکان بود که متوجه حال بدش نشده بود! بوی خون و مرگ سراسر سالن پیچیده شده بود. 

قدم های بلندتر و سریعتری به سمت پاکان برداشت، هم قدم پاکان شد. آخر سالن بنیامین با حال زاری به صندلی بسته شده بود. حالش به حدی بد بود که یک لحظه ترسی در بدن رایا نشست که نکند باز هم دیر رسیده است و یک نفر دیگر هم قربانی این آدم های کثیف شده است. پاکان به سمت بنیامینی دوید که روزگاری تمام شیطنت های نوجوانی را باهم انجام می دادند. نبضش را گرفت. نفس راحتی کشید. نبضش ضعیف بود باید او را سریعتر به بیمارستان 

می رساندند. رایا نگاهی به اطراف کرد، خبری از دوربین نبود. امیدوار بود شنوتی هم در کار نباشد. چاقویی از  کنار چکمه اش درآورد و به کمک پاکان شتافت. تمامی بند های اسارت مرد را به سرعت باز کردند. پاکان بنیامین را در آغوش گرفت و به سرعت به سمت ماشین راه افتاد. رایا هم پشت سرش دوید. پاکان در ماشین را باز کرد تا بنیامین را در صندلی عقب بگذارد.

رایا به سرعت در خرابه را قفل کرد . کاش چندتا خشاب گلوله خالی می‌کرد که کمتر داستان مشکوک به نظر برسد، ولی وقتی نداشت به سرعت به سمت ماشین رفت. 

با بسته شدن در پا روی پدال گاز گذاشت و فشار داد. رایا آدرس بیمارستان ارتش را به پاکان داد . گوشی اش را برداشت و شماره دیگرش را روشن کرد و تماسی با سرهنگ گرفت: 

-الو قربان؟ 

- چی شده سروا! 

- یک زخمی میاد بیمارستان....... دوتا مامور میخوام برای محافظت ازش! 

- بیمارستان ارتش جای بی سر و پایی نیست دختر نترس جونش حفظ میشه کسی نمی‌تونه جونش رو تهدید کنه! 

- اگه حاوی اطلاعات از آیکان باشه جونش در تهدید هست قربان.

- کی هست این زخمی سروان؟

نگاهی به پاکان انداخت که با تسلط کامل رانندگی می‌کرد نمی‌خواست قرارش با پاکان را زیر با بگذارد پس بیخیال حقیقت شد . شاید کمی دروغ مصلحتی که مشکلی برایش پیش نیاورد:

- یکی از کارمند های آیکان که ظاهراً قصد داشت، اطلاعاتی که داره رو تحویل پلیس بده. آیکان هم متوجه شده بود و حسابی از خجالتش درومده! شما نیرو بفرستید مواظبش باشه منم باید زودتر برم قربان! 

- برو، فقط ...

- بله قربان! 

- مراقب خودت باش دخترم! 

- چشم ممنونم! 

این مرد را بیشتر از عمویش دوست داشت! حرف هایش، لفظ هایش همه و همه حس دوست داشتن پدرانه ای در وجودش تزریق می کند عکس حرف های عمویش که به درختچه نفرت در دلش آب می‌داد!

پاکان با شنیدن حرف های رایا اخمی کرد. داشت بنیامین را از دهان شیر در میآورد و در پنجه های گرگ می‌گذاشت! حقیقتاً برای یک خلافکار رد شدن از هزار کیلومتری پلیس ها هم خطر به حساب می‌آمد چه برسد به اینکه برای حفاظت از جانشان به پلیس پناه ببرند.

- چرا به رییست دروغ گفتی؟ 

- دروغی در کار نبود ولی واقعیت نبود! دوست نداشتم بگم آدمی که دارم میارم بیمارستان نیرو های مسلح، یک خلافکار هست و اتفاقا من با رئیسش یک قرارداد بستم! 

حقیقتاً اگه می‌گفتم نفوذی بوده ته جواب سوالات به تو و باندت متصل می شد! 

ناظر: @shahrzad.rh

ویراستار: @Snowrita

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 7

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک 

سخن عجیب رایا برایش جالب بود. اسمی از او نبرده بود چون باهم قرار گذاشته اند. متعهد کلمه ای که پاکان بعد از این پاسخ رایا، او را باهاش وصف کرد.تاحالا از صفات این دختر، سردی، غرور، نفوذ کلام و حالا هم تعهد را شناخته بود. شناخت هر یک از اخلاق این دختر مجهول مانند کامل کردن تکه ای از یک پازل بزرگ بود.جلو درب بزرگ بیمارستان ترمز زد و به سرعت از در پیاده شد، بنیامین را نزدیک در انداخت. به سرعت سوار ماشین شد و سمت آپارتمانش راند. 

در راه  دلیل دیرکردنشان را هماهنگ کردند که مبادا سوتی بدهند. 

ذهنش خسته شده بود. امروز روز پر از استرسی پشت سر گذاشته بود. چشم هایش را بست و سرش را به شیشه تکیه داد و سعی کرد تا مقصد کمی چشم بر هم بگذارد.

پاکان زیر چشمی نگاهی به رایا انداخت.چشم هایش بسته بود. دختر آرامی بود. برعکس دختر های اطرافش که قصد جلب توجه داشتند. از لحاظ اخلاقی او را یاد نگار انداخت. نگاری که بار اول توی تصادف او را دید. صدای گوشی اش بلند شد، اسم پیمان رویش صفحه گوشی خودنمایی می‌کرد! دلش برای برادرش تنگ شده بود!

- به پیمان خان! چه عجب خبری گرفتید! 

- به من چه خودت گفتی زیاد زنگ نزنم برات دردسر نشه!

- بله بله چه خبر از مامان؟ خوبه؟ 

- اره خوبه فقط دلتنگ دردونه اش شده! کی کارت تموم میشه پیرمرد؟ 

- چیزی نمونده. تقریبا یک ماه! در ضمن پیرمرد خودتی! این چه آهنگ های بود ریخته بودی! حس می‌کردم توی یک کلبه درحالی که دارم قهوه ام رو میخورم به صدای گرامافون گوش میدم! یاد بابا بزرگ افتادم پسر!

پیمان قهقهه اش بلند شد، می دانست برادرش سبک کلاسیک گوش نمی‌کند! 

- باشه بابا بزرگ! قول بده زود بیای خونه ؟ به جاش منم برات یک غافلگیری دارم! 

- باز چه آتیشی سوزوندی؟ 

- من پسر به این خوبی چه آتیشی می‌خوام بسوزونم؟

- از مشخصه پسر خوبی . خوب بگو؟ 

- توی داشبورد ماشین برات یک فلش مشکلی طلایی گذاشتم.تمام آهنگ های مورد علاقه ات اون تو هست!

- فداتم داداش. برم دیگه . خداحافظ! 

پسرک دیوانه! انگار نه انگار بیست و هفت ساله شده است. هنوز هم گاهی کارهای پسرهای نوجوان را می کند! جلوی خانه ترمز کرد و یواش رایا را صدا کرد! 

دو گوی عسلی را در بین دیدگان تارش واضح دید! چند بار پلک زد تا دیدش واضح شد!

سرش را بلند کرد و نگاهی به اطراف انداخت.جلوی خانه پاکان ایستاده کرده بودند، پس رسیده اند. 

در را باز کرد و از ماشین پیاده شد. نفس عمیقی کشید که هوای آلود و پر از دود وارد ریه هایش شد . به خاطر آلودگی هوا چندین سرفه متوالی کرد. زیر لب بد و بیراهی به آلودگی هوا گفت . ماشین راننده آیکان دم در پارک شده بود.غر غر رایا بلند شد: 

- اه.دو دقیقه ولم نمی کنند! انگار زندانی اون ها هستم! 

- توی کار ما احتیاط حرف اول رو می زند . نباید توقع داشت راحت بدون هیچ نظارتی رفت و آمد کنی ! 

-من سه سال هست که توی اون عمارت زندگی می‌کنم دیگه یک مقداری اعتماد رو باید داشته باشند؟! 

- نه! بازم بهت اعتماد کردن که هویت واقعیت رو نفهمیدند. 

راننده با دیدن رایا از ماشین پیاده شد. مطمئن بود آیکان او را می کشد! 

به سرعت سمت رایا دوید! 

- خانوم کجا رفتید شما ! دو ساعت و نیم شده . آقا من را می کشد! 

 رایا نگاهی پر از دلسوزی به مرد انداخت! از این قوم عجیب بعید نبود کسی را به خاطر دیر کرد فردی دیگر بکشند! 

- مشکلی پیش نمیاد! 

پس از خداحافظی از پاکان جدا شد و سوار ماشین شد! 

باید الان یکسری چیز ها را برای راننده توضیح بدهد! 

- آقا آیکان هرچی پرسید میگی توی ترافیک گیر کردی! صدات در بیاد من و پاکان تنها رفتیم سرت رو می‌برم روی سینه ات میزارم! 

خودش دلش از تهدیدش بهم پیچیده شد! کی آنقدر ظالم شده بود؟ انگار آموزش های عمو و آیهان بی تاثیر نبوده است!

ویراستار: @Snowrita

@shahrzad.rhناظر

ویرایش شده توسط .Kimia.
  • لایک 7
  • غمگین 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو 

در اتاقش دراز کشیده بود و تمام داده های ذهنش را خالی کرده بود. ناگهان صدای داد آیکان در عمارت پیچید:

- دروغ نگو مرتیکه.میدم زنده زنده بسوزننت. راستش رو بگو چرا یکساعت تأخیر داشتی؟!

به سرعت از تخت پایین پرید . در اتاقش را باز کرد . همزمان با باز کردن در اتاقش در اتاق جدید آیهان باز شد! 

نگاهی به پایین پله ها انداخت آیکان شلاقی در دست داشت و بالای سر راننده ایست کرده بود! یاد قولی که داده بود افتاد با آرامش از پله ها پایین رفت! 

- چه خبر شده پسر عمو جان؟

نگاه تند و تیز آیکان رایا را نشانه گرفت.با خشمی آشکار گفت: 

- صبح کدوم گوری رفته بودی که یکساعت دیر کردی؟ 

- توی ترافیک بودیم!

- دروغ نگو! 

- دروغم کجا بود؟ 

پنجه مردانه اش گردن ظریف رایا را در بر گرفت:

- وای به حالت بفهمم دروغ گفتی . اول تو رو می‌کشم بعد اون مرد که اون گوشه افتاده ! فهمیدی؟

ترسید از اینکه سبب مرگ فردی شود، ولی اگر کوتاه بیاید باید تا آخر کوتاه بیاید! 

-ب.. بله فهمیدم! 

دست از گردن رایا کشید و قدمی به عقب برداشت!  

رایا به سختی نفس می کشید! رد انگشت های مردانه آیکان گردنش را مزین کرده بودند! آیهان با ترس و از پله ها پایین آمد و به سمت دختر عموی خود رفت! 

- حالت خوبه؟ 

با سختی پاسخ آیهان را داد: 

- اره خوبم! 

در ریه هایش سوزش عجیبی را حس می‌کرد، گویا در آنها سرب داغ ریخته باشند!

با کمک آیهان به سمت اتاقش رفت! عصبی شده بود. نباید ضعف نشان می‌داد! اون روز های سخت تر از آن هم پشت سر گذاشته بود. کی آنقدر ضعیف شده بود که با یک فشار ساده گردن حالش بد شود؟ 

وارد حمام شد و زیر دوش آب سرد افتاد. شروع به صحبت با خودش کرد: 

- خجالت بکش رایا! بچه شدی؟ تو روز های بدتر از این داشتی؟ الان بغض کردی ؟ از کی تا حالا آنقدر ضعیف و پوچ شدی؟ 

خودش را تخریب کرد تا دوباره بسازد. دوباره آن دختر خودساخته و قوی را بازسازی کند.با یاد آوری گذشته نفرتی در دلش ریشه کرد که تا آخر خاندان عمویش را به آتش می کشد!

( قدمی در تاریخ) 

روهام با ترس خواهرش را در پشتش پنهان کرد! رایا با ترس به برادرش خیره شده بود که تک و تنها با چهارده فرد درشت هیکل مبارزه می‌کرد. تمام بدنش پر از زخم شده بود ولی غیرتش اجازه نمی‌داد جا بزند تا خواهرش دست این گرگ ها بیافتد!

دستمالی جلوی بینی اش گرفته شد. با تمام توان تلاش کرد بدن خود را رها کند ولی کمبود اکسیژن نگذاشت موفق شود! تسلیم شد و نفسی عمیق کشید و تمام بینی اش سوخت. پلک هایش روی هم افتاد!

روهام متوجه دو نفر شد که خواهرش را به داخل ون می‌بردند! چرا مو مشکی اش هیچ تلاشی برای رهایی نمی کرد! 

ناگهان دستانش اسیر چند نفر شد! خواهرکش سوار یک ون و او سوار دیگری شد! 

تنها نگرانیش خواهرش بود! 

چشمانش با پارچه ای تیره رنگ بسته شد. تمام حس شنوایی اش را فعال کرد که شاید ببینید حداقل اسیر دستان چه کسانی شده اند!

صداهای نامفهومی از اطراف میامد: 

- ببین بهروز من اصلا حوصله غر غر های آقا رو ندارم! خودت که می‌دونی چقدر روی پسر بزرگش حساسه! 

- آخه امیر ... 

- بخدا تولد زهراست! ناراحت میشه ازم اگه نرم! بیا یک لطفی در حقم بکن!

لابد از دشمنان پدرش بود. در این سالهای زندگی اش تهدید های زیادی پدرش را تهدید کرده بود. ظاهراً این دشمن جدید تهدیدش را عملی کرده بود. 

ماشین ایستاد . با کمک یا شاید هم هُل دو نفر پیاده شد! آفتاب گرمی صورتش را نوازش کرد!)

ویراستار: @Snowrita

ناظر:  @shahrzad.rh

 

@دخترخورشید، @عمو نوروز، @حاجی فیروز ، @Hony.m@یگانه،

@Roshana, @Delito, @سوگند، @Redgirl,

حمایت کنید قشنگا ❤️❤️

  • لایک 6
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سه

حوله بر تن وارد اتاق شد. امروز حسابی خاطرات را مرور کرده بود ولی باز هم نرسیده بود به جایی که نفرت در دلش ریشه کرد و از یک دختر شانزده سالِ با رویاهای رنگی تبدیل به یک مرده متحرک با دنیایی سیاه رنگ شد.

موهایش را سشوار کشید و با کش، ساده بست. بلیز و شلوار پوشیده‌ای انتخاب کرد و پوشید.

سر میز شام نشست. عمویش و آیکان غرق صحبت بودند ولی گویا او لب‌هایش را مهر و موم کرده بود.

صدای ناخوشایند عمویش ناخون بر اعصابش کشید:

- عمو جان چرا چیزی نمی‌خوری؟ 

- ممنونم سیر شدم.

 آیهان با نگاهی سرشار از نگرانی‌های نهفته به رایا خیره شد. دل بی‌قرارش نگران حال دردانه قلبش بود. چند روزی بود که خوب غذا نمی‌خورد، گونه‌هایش از لاغری بیرون زده بود.

چشمان درخشانش کدر شده بود. این مرد زیادی عاشق بود که تمام حواسش پی دلبرک مو مشکیش بود.

- برای فردا شب به مناسبت برگشت من مهمانی ترتیب دادم. حاضر باشید. شبتون خوش! 

آیهان تمام حرفش را زد، از جای برخواست و به اتاق خوابش رفت!

علی‌رضا نگاهی به دختر برادرش انداخت. چقدر شباهت بین این دختر و عشقش بود. چه کسی می‌دانست بین این دو برادر چه گذشته است که چنین کینه‌ای قدیمی از هم داشتند؟ چرا برادرانه‌های این خاندان نفرین شده بود، همان‌گونه که علیرضا و حمیدرضا از هم متنفر بودند، آیهان و آیکان از هم تنفر داشتند!

رایا با خستگی از جای برخواست. تا خواست قدمی از قدم بردارد، چشمانش سیاهی رفت و دنیا دور سرش چرخید. 

از پشت میز بیرون پرید و به سمت پروانه کوچکش دوید. 

علی‌رضا نگاهی خونسرد به پسرک احمقش  و برادرزاده بی‌هوشش انداخت. تلفن همراهش را برداشت و شماره اورژانس را گرفت. پس از توضیحات لازم، منتظر آمدن اورژانس بود.

                                          ***

با سختی چشمانش را باز کرد. نوری سفید چشمانش را زد. گذشته را به سختی به یاد آورد. تا جایی که به یاد داشت آیکان برای مهمانی فردا شب اطلاع داد و دیگر چیزی به یاد نداشت. خسته بود خواست چشم‌هایش را ببندد ولی صدای در نگذاشت . نگاهش به سمت در کشید. دکتری وارد شد و از همان دم در خطاب به رایا گفت:

- بالاخره به هوش اومدی خانوم! ببینم اسمت چیه؟ 

- رایا!

همزمان که با رایا صحبت می کرد به سمت پایین تخت رفت و پرونده رایا را برداشت، چیز‌های در آن نوشت:

- خب رایا خانوم بدنت خیلی ضعیف شده! باید یکم به خودت برسی. برات چندتا آمپول تقویتی و ویتامینه نوشتم. توی این هفته همش را میزنی. غذاهای حاوی کربوهیدرات، پروتئین، ویتامین را توی برنامه غذاییت قرار میدی!

الآن هم پرستار میاد سرم را در بیاره‌؛ مرخصی!

همزمان با خارج شدن دکتر، آیهان وارد اتاق شد. حوصله آیهان را نداشت، در زده شد و پرستار وارد اتاق شد. نفس عمیقی کشید. خودش هم نمی‌دانست چرا ولی تازگی‌ها از تنهایی با آیهان ترس داشت، شاید می‌ترسید رازش لو برود!

پرستار آنژیوکت را از دستش درآورد و بدون هیچ حرفی اتاق را ترک کرد. 

نمی‌دانست چه کسی کار‌های ترخیصش را انجام داده است. با کمک آیهان بلند شد و از تخت پایین آمد. 

 

@SnoWrita

@shahrzad.rh

 

 

@-Atria-@مانشMansh@ماه تی تی@پرتوِماه @عاطی@FAR_AX

 

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 6
  • تشکر 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و چهار

دو ساعتی بود که به خانه آمده بود ولی نمی توانست برای لحظه‌ای چشم بر هم بگذارد. گویا بین دو پلکش چوب کبریت گذاشته بودند و نمی‌گذاشتند بسته بشوند. از روی تخت بلند شد. بهتر بود کمی جابه‌جا شود تا خوابش ببرد. چراغ خوابش را روشن کرد، دست به کشوی کنار تختش برد و دفتری با جلد پارچه ای درآورد. هروقت دلش می‌گرفت در این دفتر می‌نوشت تا تخلیه شود. شروع به ورق زدن کرد. بالای هر ورقه تاریخ نوشته بود .اولین تاریخ روزی بود که سرهنگ خبر این مأموریت را بهش داد.

«امروز روزی است که یک قدم به هدفم نزدیک شده ام. روهام، بابا ، مامان چیزی نمونده. انتقام خونتون رو میگیرم! متنفرم ازشون. مطمئن باشید سنگین ترین حکم ها را براشون میگیرم. حتی شده باشه ده سال توی خونه اون عوضیا باشم» 

اره قسم خورد که انتقام بگیرد! الان سه سال است که در بند این خانواده عجیب است ولی خب به نظر خودش هنوز هم اطلاعاتی هست که دست او نیست . از نظر سرهنگ او الان می تواند دستور دستگیری عمو و عموزاده هایش را بدهد ولی خب هنوز درخواست دستگیری نداده بود. یک چیزی بود که باید می‌فهمید!چرا عمویش پدرش را کشته!؟ کدام برادری برادر خود را در کوره ای پر از آتش می سوزاند؟!بغضی به سنگینی تمام سختی های زندگی اش گلویش را می فشرد! 

از جایش برخواست و جا سیگاری چرم اش را از کنار تخت برداشت . این یادگار رهام بود. رایا اهل سیگار نبود ولی این جای سیگاری برایش خیلی مهم بود! به بالکن اتاقش رفت. در بالکن روبه روی باغ باز می‌شد. هوای تازه را استشمام کرد .

دستی روی پوست چرم جا سیگاری  کشید . فردا شب مهمانی مهمی بود و حتماً بزرگترین خلافکار های ایران و خاور میانه در آن شرکت دارند! فرصت خوبی برای رایا به حساب می‌آید. 

نفس عمیقی کشید و از بالکن خارج شد. روی تخت نشست و لب تابش را باز کرد باید ایمیلی به سرهنگ می‌داد! 

رمز را زد و وارد ایمیلش شد. 

شروع به تایپ کرد:

- سلام خسته نباشید قربان فردا شب مهمانی به مناسبت برگشت آیکان گرفته شده است. بدون شک تمامی خلافکار های شهر در آن شرکت خواهند داشت. لطفاً پیگیری کنید . شبتون بخیر . 

همینقدر کوتاه و مفید کافی بود. چیزی برای تعریف نداشت.

با خود فکر کرد بد نبود حال بنیامین را می پرسید!اگر بنیامین چیزی از پاکان بگوید بدون شک هیچ کاری از دست رایا بر نخواهد آمد. گوشواره اش که اول اسم خودش بود را در آورد.در زیر گوشواره تیغه ای چسبیده بود. تیغه را جدا کرد و به فلش اش زد.فلش را وارد لب تاپ سفید رنگش کرد. فایل PDF بالا آمد. دو صفحه اول سیاه و ساده بود. بعد از آن حدوداً پنجاه صفحه عکس و متن بود. لازم دانست تا بخواند! شاید با خواندنش تعهدش را زیر پا بگذارد و پاکان را تحویل قانون بدهد.خستگی مانع مطالعه کردنش شد . پس دوباره تراشه را به زیر گوشواره خود قرار داد. کاش از گذشته هراس نداشت تا به راحتی آن را مرور کند. کاش گذشته اش مثل تمام دختر های جوان دیگر خلاصه در آغوش گرم خانواده و استرس رتبه کنکور  می‌شد ولی صد حیف که تنها چیزی که در گذشته اش خودنمایی می‌کرد سایه سنگین و شوم عمویش بود. بیخیال فکر کردن شد و تصمیم گرفت برای چند ساعتی هم که شده به مغزش استراحت بدهد، پس با آغوشی باز پذیرای خواب شد.

@Snowrita

@shahrzad.rh

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 5
  • تشکر 1

جامعه ستیز ←   ( روایت   غنچه‌های نشکفته و برچیده شده.  داستان دختر‌هایی که قربانی حسد غریبه‌ای می‌شوند.)

پلاک هفت←( روایت اشتباه خونین

رزاگینه←( قصه‌ای از دنیای هاگوارتز و دنیای جنگل سیاه )

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...